Print This Post Print This Post
شعر


ایـران

ای سرزمين شرقیِ من!

 ايران!

اسطورهء تطاول و توفان!

ای زنده در حماسهءاشعار!

ای پايدار!

پريشان!

(در خيلِ خون و

خنجر و

خاکستر)

بر صخره های ستُرگ خراسان

روحِ بلند و خستهء «عطار1» را می بينم

که هراسان

در ردائی از عرفان

          و با حنجره ای از خون و خنجر

         می خوانَد:

– « چنگيز!

چنگيز!

رخصتی!

رخصتی!

از کوچه های عاشقِ نيشابور

آرام و رام

گذر کن!

اين کوچه های ملّت مغلوبی است

کز لاله های پریش –

پریشان ترست

وز هق هقِ هميشهء گريه اش

ديوار باستانیِ « ُندبه»

می لرزد

چنگيز!

رخصتی!

رخصتی!

از کوچه های عاشق « نيشابور»

آرام و رام

گذر کن!

اين کوچه های ملّت مغلوبی است –

که در تمامت تاریخش

(این رودبار خون)

از مهربانی و ايثار

سطری حتّی

(نه سطوری)

بر وی نرفته است

الاّ ستم

يا طرحِ ارغوانیِ ساطوری …

آری!

اين کوچه های ملّت مغلوبی ست –

که رنج باستانی قومم را

(مسیح وار)

از منزلی

به منزل دیگر

برده ست

و اینک

تاریخ پرشکوه تبارش را

گردِ سُمِ ستوران

برق بلیغِ دشنة دشمن

و زخمِ تاریکِ تازیانة «تاتار»

تفسیر می کند

چنگیز!

چنگیز!

رخصتی!

دیری ست دشت های قبیلة ویرانم

در بادهای تهاجم و تاراج

خشکیده ست

اینک

خراج تو:

سرهای ُپرصلابت مردان

یاقوت های خون شهیدان

الماس های چشم عزیزان باد!

چنگیز!

رخصتی!

رخصتی!

از رود خونِ ملتِ من اینک

(در کوچه های عاشق نیشابور)

آرام و

رام گذر کن!

*

اینک که همچو تیغ

برهنه و عریانم

و بر ستیغِ سرخِ سرودن

می رانم

فریاد می زنم:

– ایران!

ایران!

با ابرها بگوی!

با ابرهای حوصله بر گوی:

« باران …

باران بباران!»

ایران!

________________

1- شاعر و عارف بزرگ که در حملهء مغول به نیشابور  کشته شد.

فرستادن این مطلب برای دیگران