Print This Post Print This Post
تازه‌ها


دشواری های تاریخنویسی درایران معاصر،«فرش بهارستان»وسرنوشتِ امروزِایران:علی میرفطروس

 

*حدود80سال تحریف وجعل و دروغپردازی های حزب توده،یک سُنّت یا«سیستم فکری»درمیان  روشنفکران مابوجودآوردکه  می شود آنرا «توده ایسم»نامید.وقتی می گویم«توده ایسم»،منظورم تنها حزب تودهء آقای کیانوری یااحسان طبری نیست،بلکه منظورم یک سیستم نظری وایدئولوژیک است!

توده ایسم»حوادث و شخصیّت های تاریخی را به «سیاه»و«سفید»و«قِدّیس» و«ابلیس» تقسیم می کند،بنابراین خیلی ها ممکن است حتّی«ضدحزب توده»باشند،ولی بخاطرابتلاء به«توده ایسم»،در ذات وجوهرتفکرات شان توده ای هستند!

                                         ****                                                                                  

اشاره:

مطلب حاضر،متن گفتگوی علیرضامیبدی باعلی میرفطروس  است که درتاریخ 26آوریل 2016 ازشبکهء جهانی تلویزیون پارس پخش شده است.ازخانم میترا آذریان که متن این گفتگو را تنظیم و آمادهء انتشارکرده اند،سپاسگزاریم.

                                                                

میبدی:آقای میرفطروس!«مدتی این مثنوی تأخیرشد»و شما مدتی غیبت داشتید،گویا درنوعی «اعتکاف»،مشغول کارهای تحقیقاتی خودتان هستید…

میرفطروس:اوّل اجازه بدهیدکه ازپیام های محبّت آمیزدوستان ِ دورونزدیک  صمیمانه سپاسگزاری بکنم،خصوصاً بخاطرعنایت دوستان به آخرین گفتگوی ما درآستانهء نوروز باعنوان«سنگ خارای ایران:رازبقای یک ملّت» که اخیراً  درسایت بنده هم   منتشرشده…معمولاً درآغازهرسال ِ نو،  بنده بانوعی انزوا- یابقول دوستان«اعتکاف عارفانه»- نگاهی به کارنامهء فرهنگی وسیاسی خودم درسال گذشته می کنم ودرعین حال، برنامه ها وپروژه های مطالعاتی ِ سال تازه را بررسی می کنم.به عبارت دیگر،دراین انزوا و به اصطلاح «اعتکاف» برخی ازدریغ ها و دغدغه هایم نسبت به تاریخ وفرهنگ و شرایط هولناکِ امروزِ ایران را   مورد توجه وارزیابی قرارمی دهم ازجمله دربارهء:

تأمّلی در یادداشت های فراوانم دربارهء کتاب حلّاج  که الآن (یعنی اردیبهشت ماه) دقیقاً 38سال ازنخستین چاپ وانتشار آن می گذرد ومن –متاسفانه-تاحال نتوانستم متن تازه وکامل آنرا –که بیش از500صفحه خواهدبود-تدوین ومنتشربکنم….

میبدی:ویاکتاب«جنبش حروفیه»،

میرفطروس:بله!«جنبش حروفیه ونهضت پَسیخانیان(نُقطویان)»،این کتاب کوچک-درواقع-ادامهء کتاب حلّاج بود ودرآن می خواستم که تداوم اندیشهء«انسان خدائیِ»حلاج را درجنبش های فکری واجتماعی بعد،نشان دهم.به همین جهت،شماوقتی روی جلدچاپ های مختلف این کتاب را  ببینید،ملاحظه می کنیدکه دربالای کتاب نوشته شده«حلاج شناسی 2».بهرحال،این کتاب هم درسال 1356 (یعنی حدود40سال پیش)منتشرشدونشانهء کنجکاوی های یک دانشجوی جوان درنگاه به تاریخ اجتماعی ایران بود.ادامهء تحقیق وجستجو وتکمیلِ همین کتاب-بعدها-مضمون رسالهء بنده دردانشگاه سوربن پاریس شدکه بخشی به زبان فرانسه وبخشدیگری بنام«عمادالدین نسیمی؛شاعرومتفکرحروفی»منتشرشده…یا رسالهء«بابک خُرّمدین»(جنبش خُرّمدینان) را که درسال های1359-1361 نوشته شده وبهنگام مهاجرتم ازایران وعبورازکوه ها وراه های دشوارکردستان،تنهاچیزی بودکه باخودم آوردم.یادم می آیدکه درآن روزهای عمیقاً دشوار،همسرفداکارم (مینا)،به کتابخانهء بزرگ«پارک شفق تهران»می رفت وکتاب هاومنابع ِ قدیمی مربوط به این رساله را می گرفت و با دلهُره و آشفتگی به خانه می آوُرد.الآن وقتی به این300صفحه دستنوشته نگاه می کنم می بینم که درطول این سال ها،کاغذهایش چقدر زرد وکهنه و رنگ پریده شده اند!. بخشی ازمعرّفی ونقدمنابع ومآخذاین رسالهء پژوهشی درفصلنامهء«ایران نامه»(آمریکا،زمستان 1369)و سپس درکتاب«هفت گفتار»منتشر شده است.درسال 2002هنرمندبرجستهء بالهء ایران(آقای نیماکیان،بنیانگذار«سازمان بالهء ایران»درسوئد)بالهء «بابک خُرمدین» را درسالن باشکوه سلطنتی استکهلُم،به صحنه بردند کهنیماکیان بسیار بسیارموردتوجه و استقبال قرارگرفت.بنده در مقدمهء این بالهء باشکوه ،ضمن اشاره به مبانیِ عقیدتی و باورهای خرمدینان،دربارهء مرگ قهرمانانه و حماسی بابک خرمدین دربرابرخلیفهء عبّاسی، نوشته بودم:

-آن کس که زندگی وبرازندگی می آموزد،بندگی نمی آموزد».

بابک

               صحنه ای ازبالهء بابک خُرّمدین

اخیراً دربرنامهء«پرگار»(تلویزیون بی بی سی)  دوستان صاحب نظری دربارهء بابک وجنبش خُرّمدینان  صحبت کرده اند.تفاوت اساسی پژوهش بنده با پژوهش های دیگردوستان دراینست که بنده سعی کرده ام  برای اولین بار تاثیر آئین ها و باورهای میترائی را درجنبش خُرمدینان نشان بدهم،اصلاً خودِ مفهوم«خُرّمدین»ریشه درباورهای میترائی دارد وحاکی ازاعتقاد به  شادی و خُرّمی  وشادخواری در آئین خُرمدینان است.اینکه عقایدخُرّمدینان چه تأثیری روی عقایدحلاّج داشته؟،چیزچندانی نمی دانیم ولی بطورمشخص،حلاج  بهنگام مرگِ حماسی اش،همان حرکت شجاعانه ای را انجام داد که بابک بهنگام مرگش نموده بود:

 

عطارنیشابوری در ذکر شهادت حسین بن حلّاج می نویسد:

-«پس دو دستِ بریدهء خون آلوده  بر روی در مالید تا هر دوساعد و روی  خون آلود کرد.گفتند:«چرا کردی؟»، گفت: خونِ بسیار از من برفت، دانم که رویم زرد شده باشد؛ شما پندارید که زردی روی  من ازترس است، خون بر روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونهٔ مردان خونِ ایشان است».

…بهرحال،این مشکلات ومحدودیّت ها   نشان  می دهندکه ما- درشرایط تبعید- مشروط ِ به شرایط هستیم ونمی توانیم به  کارهای دلخواه ودرعین ضَروری   بپردازیم…ازطرف دیگر،فقدان متن تازه وکامل ِ حلّاج دربازارکتاب،باعث شده تا برخی کتابفروشی ها(خصوصاً درلوس آنجلس) کتاب حلاج  وسایرکتاب های بنده را بارها –بدون اجازه-چاپ ومنتشرکنند. همهء این مسائل باعث شده که من دراین اواخر به یادداشت های 38سالهء حلّاج وبابک خُرّمدین  رجوع تازه ای بکنم،این یادداشت ها-درواقع- حاصلِ عرقریزانِ روح وجان وجوانی است و رجوع یا بازخوانی آنهاباعث  می شودکه تا مدتی دربرنامهء شما نباشم آقای میبدی عزیز!

مورددیگردراین یکی دوماه اخیر، تأمّلات بنده دربارهء دشواری های تاریخنویسی  درایران معاصربود،ازجمله اینکه متأسفانه حدود80سال تحریف وجعل و دروغپردازی های حزب توده،یک سُنّت یا «سیستم فکری» درمیان روشنفکران ما بوجودآورده که  عمیقاً ویرانگر وگمراه کننده  بود و می شود آنرا «توده ایسم»نامید.وقتی می گویم«توده ایسم»،منظورم تنها حزب تودهء آقای کیانوری یااحسان طبری نیست،بلکه منظورم یک سیستم نظری وایدئولوژیک است که حوادث و شخصیّت های تاریخی را به«سیاه»و«سفید»و«قِدّیس» و«ابلیس»تقسیم می کند،بنابراین خیلی ها ممکن است حتّی «ضدحزب توده» باشند،ولی بخاطرِ ابتلاء به «توده ایسم»،در ذات وجوهرتفکرات شان  توده ای هستند.«توده ایسم»رویدادها وشخصیّت های تاریخی را تاحد دگم های واعتقادات خدشه ناپذیر دینی  تقلیل می دهدوبنابراین،چون وچرا در بارهء این«دُگم»ها با موجی ازهیاهو و عوامفریبی و جعل و افترا همراه است(که نمونه اش را دربارهء کتاب«دکترمحمدمصدّق؛آسیب شناسی یک شکست»دیدیم).جوهروذات مشترک همین«سیستم نظری»بودکه در«انقلاب شکوهمنداسلامیِ سال 57»،خیلی از سکولارها،کمونیست ها،ملّی ها وملّی- مذهبی ها را درکنارآیت الله خمینی   قرارداد.

خوشبختانه،الآن، نسل یا نسل هائی درایران  پدیدآمده اندکه باچشمانی باز وبینا،خواهان بازنگری تاریخ معاصرایران هستند،عرض می کنم با«چشمانی باز و بینا»چون خیلی ها چشم دارند ولی نمی بینند!اینکه حافظ می گوید:«که جامِ جم نکندسود وقتِ بی بصری»،یعنی همین.بنابراین،نه خدمات رضاشاه ومحمدعلی فروغی را می بینند ونه تحوّلات عظیم دوران محمدرضاشاه را.شادروان مهندس عزّت الله سحابی(ازرهبران جبههء ملّی ونهضت آزادی)درجلددوم خاطراتش می نویسد:«بسیاری ازاقدامات محمدرضاشاه درجهت منافع ملّی ایران بود ولی ما-درآن زمان-آنهارا نمی دیدیم»…ویامثلاً:سال هاپیش،بنده درکتاب هاومقالاتم وهمچنین درهمین برنامهء شماآقای میبدی عزیز! ازمحمدعلی فروغی بعنوان یکی ازنجیب ترین،شریف ترین وبرجسته ترین شخصیّت های  تاریخ معاصرایران یادکردم و گفته بودم:«محمدعلی فروغی شخصیّتی بودفرهنگساز نه سیاست باز که فضل وفضیلت را باهم داشت.روزی،درایران آزادِ آینده،دانشکده هابنام محمدعلی فروغی نامگذاری خواهدشد»…گفتن این حرف ها درآن سال های بد،بسیاردشوار و حتّی دشمن آفرین بود،منتهی بنده نگاهی تاریخی وحتّی عرفانی به  مسائل دارم و لذا دربرابر موجِ آن انتقادات،می گفتم:«این نیز بگذرد»…امروزمی بینیم که مثلاً یکی ازبهترین نشریات روشنفکری درایران بنام «اندیشهء پویا»ویژه نامهء ارزشمندی دربارهء مقام فرهنگی و منزلت سیاسی محمدعلی فروغی  منتشرکرده واز اندیشهء پویا،شمارهء 31.فروغی بعنوان یک«لیبرال صبور»تجلیل کرده است.این مورد برای بنده ودوستان دیگر به منزلهء یک پیروزی نظری برتفکرات وتبلیغات دیرپای حزب توده و «توده ایسم» است!…می خواهم عرض بکنم که حقیقت(خصوصاً حقیقت تاریخی)یک امرنِسبی واعتباری ومتکثّراست. بنابراین، درعرصهء مطالعات تاریخی،بنده وشما فقط حامل بخشی ازحقیقت هستیم نه همهء آن.این امرباعث می شودکه ما در داوری های مان دربارهء این یا آن شخصیّت تاریخی،محتاط و فروتن باشیم،یعنی ما-باوجوداختلاف نظر دربارهء این یا آن رویدادتاریخی یاشخصیّت سیاسی،می توانیم-بارعایت اخلاق وانصاف علمی-اختلاف نظر ِ سیاسی را تا حد دشمنی های قبیله ای و«سوداگری باتاریخ»تنزّل ندهیم.نمونه هائی مانند محمدعلی فروغی،احمدکسروی،استادناتل خانلری،خلیل ملکی،دکترمظفربقائی،سیدحسن تقی زاده ودیگران،یادآور ِ این سخن درستِ«نیما»است آنجاکه درنامه ای خطاب به احسان طبری(تئوریسین برجستهء  ادبی حزب توده)نوشت:

-«آنکه غربال به دست دارد،ازعقب ِ کاروان می آید».

درهمین شمارهء«اندیشهء پویا»مقالاتی دربارهء«آلکسی توکویل»(متفکربزرگ فرانسوی)،«راجر اسکروتن»(روشنفکربرجستهء انگلیسی)چاپ شده که درآنها،(مانندسرنوشت محمدعلی فروغی)تنهائیِ جانکاه وشرایط دشوارِاین روشنفکران ومتفکران درمیان«احمق ها،شیّادان وهوچی ها»(یعنی مُدّعیان روشنفکری آن دوره ها)بازگو شده است.اینگونه مقالات ونشریّات نشان می دهندکه نسیم تازه ای درعرصهء روشنفکری ایران درحال وزیدن است و«توده ایسم»درحال زوال است.

یکی دیگرازدغدغه ها و دریغ های بنده دراین روزها، تأمّل دربارهء اوضاع سیاسی –اجتماعی میهن ما و چگونگی رهائی ایران- بقول ملک الشعرای بهار- ازاین«گرداب بلا»است.گاه فکرمی کنم که سرنوشت ایران ِ کنونی شبیه به  فرش معروف«بهارستان»درحملهء اعراب به ایران است.می دانیدکه  فرش زربافتِ«بهارستان» گویابه دستورانوشیروان بافته  شده بود وآنرا دراعیاد وآئین های خاص(مانندجشن نوروز،جشن سده و…)درتالاربزرگ کاخ تیسفون  می گستردند.

این فرش دارای 140 متر طول و 27 مترعرض وسرشار از تصاویر بغایت هنری از گل ها و گیاهان و پرندگان بود بطوری که درزمستان ها (که امکان سیر وسیاحت وتفرّج نبود)،این فرش باشکوه، شورونشاطِ بهاری را درذهن پادشاهان ودرباریان ومهمانان  تداعی می کرد. در بافت ِ فرش بهارستان از ابریشم، وازهزاران قطعه طلاو نقره و زَمرُّد ومروارید استفاده شده  بودبطوریکه به نظرکارشناسان هنرایران:فرش بهارستان  نقطهء عطف هنر قالی بافی آن دوره و اوج هنر قالی بافی در ایران باستان به شمار می رود. 

حملهء اعراب به ایران

وقتی در سال 16 هجری اعراب مسلمان، پایتخت ساسانیان را تصرف کردند، مانند داعشی های امروز، علاوه بر قتل عام های گسترده وغارت و ویرانی شهرهاوکاخ های عظیم ساسانی (مانندکاخ کسری یا مداین) به غنائم وگنجینه ها وطلاها وجواهراتی  دست یافتندکه برای شان حیرت انگیزبود.به هر یک از 000 60 عربی که  درفتح تیسفون شرکت داشتند 12000 دینار طلا رسید(شادروان احمدکسروی درکتاب«کاروندکسروی» بحث جالبی دربارهء قیمت هر دینارطلا دارد) یکی ازاین غنایم،فرش زربافت وبزرگ «بهارستان»بودکه  مهاجمان مسلمان -بخاطر فرهنگ بَدَوی و قبیله ای شان-نتوانستند ارزش وعظمت آن را دریابند،لذابه دستورعمر،این فرش عظیم وحیرت انگیزرا قطعه قطعه کردندومیان مهاجمان  تقسیم کردند. به روایت مورخین، تکّه ای از آن فرش،نصیب حضرت علی شده بودکه توسط آن جناب به 20هزار دینار طلافروخته شد!.این روایت ها نشان می دهندکه حضرت علی نیزدرحمله به ایران و تاراج کاخ تیسفون  شرکت داشته است!

  ماجرای فرش« بهارستان» را به این خاطرعرض کردم که فکرمی کنم بسیاری ازرهبران سیاسی حاکم برایران، بازماندگان همان اعراب بَدَوی ومهاجم اندکه ایران را جزو غنائم جنگی خودشان می دانند ولذا دراین 37سال، ضمن گروگان گرفتن مردم ایران،منابع مالی،نفتی واقتصادی ایران را مانند «فرش بهارستان» بین خودشان تکّه تکّه کرده  وبه تاراج برده اند:اختلاس ها وغارت های حیرت انگیزمالی توسط  بابک زنجانی ها وغارت وفروش آثارباستانی ایران و وجود«اسکله های آزاد»برای قاچاق نفت وغیره…نمونه ای ازتکرارماجرای«فرش بهارستان»است،بقول اخوان ثالث:

…وبردن ها وُ بردن ها وُ بردن ها

وکشتی ها وُ کشتی ها وُ کشتی ها

وگَشتی ها

فرستادن این مطلب برای دیگران