Print This Post Print This Post
تازه‌ها


بیداری ها وبیقراری ها(4)،علی میرفطروس

اشاره:

    «بیداری ها و بیقراری ها» نوشته هائی است «خطی به دلتنگی» که می خواست نوعی«یادداشت های روزانه» باشد،دریغا که-گاه-از«خواستن»تا«توانستن»،فاصله  بسیاراست.

  درسالهای مهاجرت نامه های فراوانی به دوستانم نوشته ام که متضمن بسیاری ازدیده هاو دیدگاه های نگارنده است.دریغا که بسیاری ازآنها در دسترسم نیست هرچندرونوشتِ موجود برخی ازآنها میتواندبه غنای این یادداشت ها  بیفزاید.

  «بیداری هاوبیقراری ها»تأمّلات کوتاه وگذرائی است برپاره ای ازمسائل فرهنگی ،تاریخی وسیاسی :دغدغه هاودریغ هائی درشبانه های غربت و تبعید که بخاطرخصلت خصوصی خود،گاه ،روشن و رام وآرام ؛ وگاه،آمیخته به گلایه وآزردگی وانتقاداست.شایدسخن«تبعیدیِ یمگان»-بعدازهزارسال-اینک سرشت وسرنوشت مارا  رقم می زنَد.

  این یادداشتهای پراکنده،حاصل پراکندگی های جان و شوریدگی های ذهن و زبان است درگذارِزمان؛«حسبِ حالی» که باتصرّفی درشعرحافظ می توان گفت:

          حسبِ ‌حالی بنوشتیم وُ شد ایّامی چند

          محرمی کو؟که فرستم به تو پیغامی چند

***

 درستایش دوست

10تیرماه1389=1ژوئیهء2010

داشتم بادکتر«ر»ازغربتِ غریب غرب  شِکوه می کردم،گفت:

-شماهادرکشوری بیگانه،غریبید،امّا-ما-درکشورخودمان(ایران)غریب وبیگانه ایم!

سخنش مرا شرمنده کردوفهمیدم که جدا از رنج های من،رنج وشکنج های بزرگتری هم هستند.

سال هاست که  می شناسمش،انسانی که ذهنیّتِ علمی/عقلانی و جانِ عرفانی را باهم دارد وماننددکترقاسم غنی،بجای سخن گفتن ازتخصّصِِ علمی خویش،ازحافظ وعرفان و ادبیّات می گوید.دست ها ودوستی هایش-هماره- سرپناه وسایه سار  بوده اند.کسی که بقول شاملو:

«من

    اینگونه به اعتماد           

نامم را با او می گویم

کليد خانه ام را در دستش می گذارم

و در دیارِ رؤیاهای خویش

      با او درنگ می کنم!».

***

عروسی خون!

31خرداد1380=21ژوئن2001

امروز سالروزقتل سعیدسلطانپوراست:شاعر،کارگردان تئاتر،عضوهیات دبیران کانون نویسندگان ایران وبنیانگذارِهنرکدهٔ آناهیتا.

سعید فارغ التحصیل دانشکدهء هنرهای زیبابودکه بااجرای نمایشنامه های چهره‌های سیمون ماشار(برشت)،مرگ در برابر(هنچوف)،سه خواهر(چخوف)،آموزگاران(یلفانی)و-خصوصاً-دشمن مردم (ایبسن) درتئآترمدرن ایران درخشیده بود.وقتی قرارشدبرای فیلم حلّاج ،قهرمان اصلیِ فیلم را انتخاب کنیم،هم شاملو ،هم کارگردان فیلم(ح.ک) وهم من، سعیدرابرای نقش اوّل(حلّاج) انتخاب کرده بودیم.درواقع،شخصیّت عاصی و شورشی،کلامِ استوار و پُرشورِسعید،وخلّاقیّت های هنری او-کاملاً-نمایندهء شخصیّت شورشیِ حلّاج بودهرچندکه او می گفت:

-وقت ندارم چون از24ساعتِ شبانه روز،25ساعت درسازمان هستم…

سعیدعضوسازمان چریک های فدائی(اقلیّت)،مخالف سرسختِ جمهوری اسلامی و«خط امام» ودرنتیجه،مخالفِ آشتی ناپذیرِ حزب توده و«اکثریّتِِ»فرّخ نگهداربود.بااین دیدگاه،من-ماننددوستم،عطانوریان(یکی ازپرُکارترین وشریف ترین مترجمانِ روزگارما)- مدّت بسیارکوتاهی همراه اوشده بودم،ولی خیلی زودفهمیدم که«مردِاین کارنیستم!».تازه ازدواج کرده بودم ودخترم-«سالیا»-تزئینِ آب وُ آینه وُ شقایق بود.ازاین گذشته،سروصداهای انتشارکتاب حلّاج ونقدآیت الله مطهری،حُجت الاسلام شمس لنگرودی ودیگر«آیات عظام»باعث شده بودتا من کمتر آفتابی باشم:نه حضوری درسخنرانی های رایج آن روزها ونه عکس و مصاحبه ای درنشریات معتبرآن زمان(یادِ«ناهید…»،ازمجلهءتهران مصوّر،و«هوشنگ…»،ازروزنامهء آیندگان بخیر!)…به همین جهت،خیلی ها خیال می کردندکه نویسندهء حلّاج،پیرمرد70-80ساله ای است درحالیکه من در آن زمان حدود 28سال داشتم. درکانون نویسندگان ایران(درکوچهء مشتاق،نزدیک دانشگاه تهران)وقتی سیاوش کسرائی مرا به اسماعیل جان خوئی معرّفی کرده بود،ناگهان اسماعیل مرا بغل کردوپرسید:

-حالِ بابا چطوره؟

من وسیاوش حیرت زده، به هم نگاه کردیم که اسماعیل خوئی چرا ازپدرم می پرسد؟،ولی زودفهمیدیم که «سوء تفاهمی»شده ولذا سیاوش گفت:

-نه اسماعیل جان!آقای میرفطروس،نویسندهء حلّاج،خودِ ایشان هستند!!

27فروردین1360من نیز به عروسی سعید دعوت شده بودم،ولی حسّی مشکوک مرا ازرفتن  بازداشته بود…شب بودکه توسط غلامحسین ساعدی باخبرشدم که سعیدرا درمراسم عروسی اش گرفته اندوباوجودمقاومت سعیددربرابرپاسداران،سرانجام،باشلیکِ تیرِهوائی،اورا باخودبُرده اند!

سعیدسلطانپور درعروسی

 

بامدادروز31خرداد60-پس از گذشت فقط دوماه ازدستگیری سعید-رادیو-تلویزیون های رژیم اسلامی خبردادندکه سعیدسلطانپور اعدام شده است،سرنوشتی همانند گارسیالورکا ونمایشنامه اش:عروسیِ خون.

به عکس عروسیِ سعیدو لیلا(قزل ایاغ)درخانهء آشنای«شهرآرا» نگاه می کنم  و ازسعیدمی پُرسم:

-باکشورم چه رفت؟

با کشورم چه رفت-

که زندان‌ها

      از شبنم و شقایق

                              سرشاراند…

****

فرستادن این مطلب برای دیگران