Print This Post Print This Post
تازه‌ها


ياد ِ دوست،به ياد دکتر غفّار حسينی،علی ميرفطروس

                                                              * * *

مرگ، ظاهراً آگاه کننده و نزديکساز است و ما، گويا بيشتر پرستندگان مرگ هستيم تا ستايشگران زندگی و زندگی سازان، هم از اين روست که حضور و «همبستگی» ما – در گورستان ها – چشم گيرتر است. پس شگفت نيست که بسياری، دوستدار ِ «جنازه»ی ديگران اند تا در زير عَلَم ِ «شهيدی ديگر»، تشّيع ِ مرگ انديش خويش را فرياد کنند.
اينچنين است که داريوش و پروانهء فروهر، سعيدی سيرجانی، محمد مختاری، محمد جعفـر پـوينـده، غفّار حسينی و … می بايست شهيد می شدند تا جاعلان و جسدبازان گزافه گو را در سواحل ِ عافيت، «آسودگی خيال»، مُسلّم گردد…و اینچنین است که نویسندهء ارجمند – عباس معروفی – را زنده بر دار کرده اند بجرم اینکه توانسته است از شکنجه و شلاق «قصّابان دستاربند» بگریزد تا حقیقتِ مظلوم ِ خود – و همهء نویسندگان وطن – را بگوش جهانیان برساند و …

«اتهام يکی از عوارض عُمده و يکی از جوانه های سرطانِ آوارگی است، و اين چنين است که همه در غربت، گوری خيالی برای همديگر می کنَند». در چنين شرايطی بود که دکتر غلامحسين ساعدی در نامه ای به يک دوست نوشت:

     –«چندين خروار به من توهين شده است». (۱)
آری! ما پرستندگان مرگ و قاريان قبور شهيدان هستيم تا ستايشگران زندگی و زندگی سازان … و اينک – در سالمرگ غفّار- چگونه بايد نوشت وقتی که در زمان زندگی اش بسياری، بی پروا، از وی گذشته اند؟!

                                  غفّارحسینی                                      

با چهره ای سبزه، چشم هائی کنجکاو (که در پشت عينکی می درخشيدند)، موهائی تقريباً مجعّد و جوگندمی، ريشی کوتاه و اصلاح شده و شال نازکی که دور گردنش را می پوشاند و با پيپی بر لب، يادآور يکی از هنرمندان آمريکای لاتين بود.
در کانون نويسندگان ايران (در تهران) حضوری حاضر داشت، اما هياهوهای انقلاب – که چون عطری سُکرآور و مشکوک همه را در خود گرفته بود – مجالی برای آشنائی با غّفار باقی نگذاشت. او را بسال ۱۹۸۲ در پاريس – در «شهر محبوب تبعيدی ها»! شناختم، در گيرودار تأسيس کانون نويسندگان ايران (در تبعيد). ادب، فروتنی و نجابت او برايم بسيار دلپذير بود، آنهم در محيطی که بسياری از دوستان يا «مارکس» بودند يا «مارکز»!!
تنهائی من در پاريس و صميمّيت و اصرار غفّار باعث شده بود تا بزودی خانه اش پايگاه و پناهگاه دوم من گردد. او در آن هنگام در اطاقی واقع در شمارهء ۵۶ خيابان «سن دومينيک» (در منطقهء دهم پاريس) زندگی می کرد، در اطاقی متوسط و بسيار ساده که از پنجرهء بلندش کشتی ها و قايق هائی را که از کانالِ «سن مارتن» می گذشتند، می شد ديد و لذّت بُرد، در شب هائی از شراب وشورو شعر و شاملو.
غفّار، صدای شاملو را «شعری ديگر» می دانست و بارها – در سکوتی رازآلود – شعرهائی از ترانه های ميهن ِ تلخ(اثر يانيس ريتسوس ، شاعر بزرگ يونانی) را زمزمه کرده بود. اين شعرها سلاح مبارزاتی روشنفکران يونان در دوران« ديکتاتوری سرهنگ ها» بود:
«اينچنين در چشم انتظاری
شب ها چندان دراز می گذرد –
         که تـــرانــه
              ريشه افشان کرده
                          درخت وار
                               باليده است
و آنها که به زندان ها اندراند
و آنها که روانــهء تبعيدگاه ها شده اند
هر بار که آهی برآرند
                اينجا، برگی
                   بر اين سپيدار می لرزد» (۲)
غفّار از آن دسته روشنفکرانی بود که در بسياری از زمينه ها مطالعات گسترده داشت (از شعر و قصه و ترجمه تا فلسفه و سينما و اقتصاد و تاريخ و جامعه شناسی هنر). او يک محقّق کنجکاو، يک مترجم آگاه و يک منتقد ادبی انديشمند بود.[اوازنخستین کسانی بودکه« جامعه شناختی تاریخی» رادربررسی ونقد آثارادبی ایران بکاربست. نقد اوبرنمایشنامهء «مرگ یزدگرد»اثردرخشان بهرام بیضائی،نمونه ای ازآن است]،اما پراکنده کاری ها، بسياری از نيروهای اصيل و استعدادهای واقعی وی را به هَـدَر داده بود. با اينحال شعرها و خصوصاً ترجمه های ارزشمندی از وی چاپ و منتشر شده اند از آنجمله:
– خون سفيد شمشير (شعر)
– تاريخ ترکان آسيای ميانه (بارتولد)
– هنر و جامعه (رژه باستيد)
– جامه شناسی رمان (گلدمن)
– مجموعه اشعار (ريتسوس)
– هفت جلد کتاب از مجموعــهء نسل قلم (ترجمه).
او قبل از انقلاب ۵۷، مدتی در «سازمان برنامه» بکار پرداخت و در هیأت کارمند آن سازمان به بسياری از شهرها و روستاهای ايران مسافرت کرد و مشکلات آن نواحی را بررسی نمود. اين سفرها و بررسی ها شايد زمينه ای برای رسالــهء دکترای او – دربارهء مالکيت ارضی در ايران – بوده است. پايان نامـهء دکترای او در «مدرســهء عالی مطالعات علوم اجتماعی» (پاريس، ۱۹۸۱) رساله ای مفيد در اين زمينه می باشد.
غفّار- برخلاف محقّقان روسی (مانند پطروشفسکی و ديگران) – به چيزی بنام «فئوداليسم» در ايران، معتقد نبود. او عقيده داشت که مناسبات ارضی در ايران اساساً بر مبنای «شيوهء توليد آسيائی» (مارکس) بوده است. به عقيدهء او، اعتقاد به هر يک از اين دو شيوه (فئوداليسم يا شيوهء توليد آسيائی) در بررسی تاريخ تحولات ايران نتايج متفاوتی خواهد داشت. او کتابی در توضيح «شيوهء توليد آسيائی» ترجمه کرده بود که از سرنوشت آن خبری ندارم.
من – خود – در آن سال ها بين «فئوداليسم» و «شيوهء توليد آسيائی» سرگردان و مردّد بودم زيرا، در حاليکه از واژهء «فئوداليسم» در تبيين مناسبات ارضی در ايران استفاده می کردم، پاره ای از اسناد و استناداتم بيانگر سلطــهء «شيوهء توليد آسيائی» در ايران بود و غفّار در يادداشت هائی بر کتاب حلاّج اين دوگانگی و ترديد را بروشنی نشان داده بود.
در واقع شرايط جغرافيائی و خصوصاً کمبود آب در ايران و ضرورت «کار دسته جمعی» برای ايجاد يا حفظ و ترميم شبکه های آبياری مصنوعی، بتدريج «مديریّت» و «سرپرستی» در امر توليد – و از جمله توزيع آب – را ضروری ساخت. اينکه در تاريخ و فرهنگ و اعتقادات مذهبی ايرانيان به تقدّس آب و به مظاهری بنام «آب سردار»، «ميرآب» و «ديوان آب» برخورد می کنيم بيانگر ارزش حياتی «آب» در ايران و اهمیّت «مديریّت» درتوزيع آن است.
در جوامع شرقی و از جمله ايران (برخلاف جوامع اروپائی) «کار دسته جمعی» و ضرورت «سرپرستی» در توزيع آب و «مديریّت» در حفظ و تعمير پرهزينــهء شبکه های آبياری مصنوعی، بتدريج، نهاد «دولت» و سپس قدرت مطلق و متمرکز سلاطين را پديد آورد که از آن بعنوان «استبداد شرقی» Despotime oriental ياد می شود. وجوه مشخصّــهء اين نظام اقتصادی – اجتماعی عبارتند از:
۱- حکومت مطلقـهء فردی که تا حد «ظل الله» ارتقاء می يابد و بر همـهء عرصه های مذهبی، سياسی، قضائی، قانونی و خصوصاً اقتصادی، حاکم مطلق است.
۲- کشاورزی مبتنی بر آبياری وسيع مصنوعی.
۳- فقدان مالکيت خصوصی افراد بر زمين و ديگر شبکه های توليدی و در نتيجه: نبودن اشرافيت ثابت و بازرگانان مستقل از حکومت.
۴- وجود بردگان بعنوان عوامل جنبی يا ثانوی توليد که بيشتر در خانه ها و کاخ ها و حرمسراها خدمت می کردند.
۵- وجود يک سازمان اداری متمرکز و سرکوبگر.
تاريخ ايران تا اوايل قرن بيستم، در واقع، تراژدی دردناک توليد و تکرار اين نظام اقتصادی – اجتماعی است.
غفّار در يادداشت هائی بر کتاب حلاّج ضمن بحث از مشخصّات «شيوهء توليد آسيائی»، تناقض های مرا بروشنی نشان داد. بايد بگويم که در پرتو بحث های طولانی با غفّار بود که من توانستم بر آن تناقض ها و ترديدها فائق آيم. او در يادداشت هايش نوشت:
«تأکيد پی در پی بر فئودالی بودن نظام حاکم – که بانوشته های مؤلّف و اسنادی که بدست می دهد، متناقض است – ارزش علمی اثر را از ميان می برد و تأثير آن را بر اذهان جستجوگر، کاهش می دهد. واقعيات مستندی که نويسنده ارائه می هد، همه، نافی نظام فئودالی هستند و وجود اشرافيت زميندار وابسته به سلطان، معنای فئودالی آنرا رد می کند مثلاً بمزايده گذاشتن حکومت ايالات و ولايات … حکومت «فئودالی» منابع اوليه پيشه وری و صنعت را به انحصار خود در نمی آورد و اين ويژگی حکومت در ايران، از وجوه ممیّزهء شيوه توليد آسيائی است. اين انحصار دولتی، سدّ راهِ اصلی ِ رشد پيشه وران و صنعتگران در جوامع آسيائی است. يعنی آن طبقه ای که سرانجام «لاک مذهبی» ی قرون وسطی را در غرب می ترکاند و انقلابات دوران رنسانس را سبب می شود، در ايران و ساير کشورهای آسيائی، موفّق به انجام اين کار نمی گردد» (۳).
در تحقيقات رايج آن دوره، از اسلام بعنوان يک «دين فئودالی» ياد شده بود. غفّار ضمن نقد و بررسی اين ديدگاه، عقيده داشت:
«دين اسلام، دين فئودالی نيست. اديان تک خدائی، اديان جوامع خدا – شاهی ِ آسيا هستند و چنانکه می دانيم در دوران نظام فئوداليزم، هيچ دينی در غرب ظهور نمی کند … دين اسلام – به عنوان دين تک خدائی برآمده از اعتقادات قبيله ای – پی بنای ايدئولوژيک و «ملاط» استبداد آسيائی است … ظهور جمهوری اسلامی، خود، گواه امروزی اين حقيقت است. فرقه های مختلف الحاد و کلیّه نهضت های مردمی – ضد دولتی از يک جهت، ضد استبدادی هستند و از جهت ديگر، هنگامی که بقدرت برسند، غشاء مذهبی آنان، خود به ايدئولوژی مذهبی ديگری تبديل می شود که استبداد ديگری را مستقر خواهد کرد … سرکوب اينان، خود دليل لازم و کافی برای استبدادی بودن دين اسلام – و نه فئودالی بودن آن – بدست می دهد» (۴).

                                                           * * *

غفّار از «بچه های اعماق» بود. دوران نوجوانی و جوانيش – بعنوان کارگر- در آبادان و ديگر مناطق کارگری جنوب گذشته بود و در اين دوران، او با سازمان جوانان حزب توده و سنديکاهای کارگری آن پيوند داشت. با اينحال در هنگامـهء انقلاب ۵۷ و انشعاب دسته جمعی نويسندگان توده ای از کانون نويسندگان ايران، غفّار در کنار نويسندگانی باقی ماند که مخالف سياست های حزب توده (در تبديل کردن کانون نويسندگان به ابزاری در خدمت سياست های آزادی کُشِ رژيم اسلامی) بودند. غفّار به ايران، آزادی و عدالت اجتماعی عميقاً اعتقاد داشت. اينکه او تنها فرزندش را «مزدک» ناميد نشانــهء تعلّقات غفّار به تاريخ ايران و عدالت اجتماعی بود.
آن «شروع پست» و خصوصاً بی ادعائی، نجابت و تواضع ذاتی غفّار باعث شده بود تا او در نزد بعضی ها چندان «به حساب» نيايد.
غفّار از بنيانگذاران کانون نويسندگان (در تبعيد) بود. او کانون را متشکّل از نويسندگان می خواست، بنابراين: بنظر او نيز کانون نويسندگان، جولانگاه سخنگويان فلان سازمان سياسی نبود و چون کانون (در تبعيد) را در راه ديگری ديد، مانند من و بسياری ديگر – بتدريج – از آن، فاصله گرفت و رفت.

اوضاع نابسامان مالی، بی خوابی ها و شرايط طاقت فرسای کار شبانه، غفّار را خسته و شکسته کرده بود و او که خود را «در آستانــهء فصلی سرد» می ديد، با براه انداختن يک روزنامه فروشی – در يکی از حومه های پاريس – کوشيد تا به اوضاع نابسامانِ خود، سامان دهد. اما کار روزنامه فروشی (از ۶ بامداد تا ۸ شب) نيز غفّار را از «خويش» دور می ساخت. او – واقعاً – انبوهی از آثار و انديشه های نانوشته بود اما کارهای روزمرّه، فرصتی برای نشستن و پرداختن به کارهای دلخواهش باقی نمی گذاشت. هر بار که از او می پرسيدم: «در چه حالی؟» با لحنی ازشکوه و شکايت می گفت: «دست هايم در لجن است!».

غفّار از دوران تبعيد به تلخی و نفرت سخن می گفت و از پاريس بعنوان «ميهمانخانـهء مهمان کُش ِ روزش تاريک / که بجانِ هم انداخته است چند تن ناهموار» .
در چنان شرايطی بود که وسوســهء «بازگشت به ايران» در غفّار قوّت گرفت. او در جستجوی پناهگاهی بود تا خويشتن را پيدا کند. بنشيند، بيانديشد و انديشه هايش را در قالب ترجمه و تحقيق، منتشر کند. وقتی با من دربارهء «بازگشت» مشورت کرد، بی آنکه مخالفتی بکنم، شعر زيبای «هيوز» – شاعر سياه پوست آمريکائی- را برايش خواندم که غفّار – خود – بارها آنرا با صدای احمد شاملو زمزمه کرده بود:

– «آن سرزمين، مالِ ماست»

غفّار به ايران بازگشت و ضمن انتشار چند کتاب و مقاله، در ايجاد يا احياء کانون نويسندگان، فعالانه شرکت کرد. او از جملــهء ۱۳۴ امضاءکنندهء متن معروفِ «ما، نويسنده ايم» بود که انتشار آن بازتاب جهانی داشت (۵)
پس از دو سه سال، غفّار برای ديدار پسر کوچکش (مزدک) چند روزی به پاريس بازگشت. کمی ترس خورده و هراسان می نمود. شرايط پليسی حاکم بر روشنفکران ايران و ضرورت بازگشت مجدّد غفّار به وطن، باعث شده بود تا وی در برخورد با بعضی ها، به اصطلاح «دست به عصا» و با نوعی «تقیّــه» سخن بگويد.

                                                            * * *
نيمه شب بود که صدای غفّار در تلفن، بسيار خسته و بغض آلود بنظر می رسيد. ظاهراً در برخوردی ناخواسته و در حضورِ عده ای، «شاعری انقلابی» با پرخاش و ناسزا، غفّار را «سفير سیّار فرهنگی رژيم» و «مأمور اعزامی» ناميده بود و غفّار از آنهمه بی حرمتی و گستاخی، بر خود لرزيده بود …
در گذشته ای نزديک، به خواهش من، غفّار، خانه و زندگيش را «برای چند روز» پناهگاه زن و فرزندان آن «شاعر انقلابی» ساخته بود،«چند روز»ی که بتدريج تبديل به «چند ماه» شد بطوريکه خانه و زندگی غفّار، عملاً دستخوش نوعی «مصادره انقلابی»شده بود. با توجه به اين« آوارگی مضاعف »، کارِ شبانه و بی خوابی های طاقت فرسا، غفّار، بارها در پارک های پاريس خوابيده بود و اينک – در آن نيمه شب – تلفن کرده بود تا حاصل خواهش من و قدرشناسی آن «شاعر انقلابی» را به رُخم بکشاند و …

                                                  ***
… باری! ما قاريان قبور شهيدان هستيم تا ستايشگران زندگان و زندگی سازان … و اينچنين است که داريوش و پروانــهء فروهر، سعيدی سيرجانی، غفّار حسينی، محمد مختاری و محمد جعفر پـوينــده می بايست شهيد می شدند تا جاعلان و جسدبازان گزافه گو – «کُشندگان انواع ولاديمير» – را در سواحل عافيت، «آسودگی خيال» مُسلّم گردد (۶) … و آيا شگفت انگيز است که حضور و «همبستگی» ما، در گورستان ها، چشم گيرتر است؟!

در سالمرگ غفّار، چهرهء ابریِ او را می بينم که در شبانه ای از شراب و شعر و شعور و شاملو می خواند:
«بگذاريد اين وطن، دوباره وطن شود!
بگذاريد اين وطن
دو باره همان رؤيائی باشد که رؤياپروران در رؤيای خويش داشتند
بگذاريد سرزمين بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمينی که در آن
نه شاهان بتوانند بی اعتنائی نشان دهند
نه ستمگران
اسباب چينی کنند …
آری!
هر ناسزائی که به دل داريد نثار من کنيد!
پولادِ آزادی
زنگار ندارد …» (۷)

پاريس – نوامبر ۱۹۹۹ – آبان ماه ۱۳۷۸

زيرنويس ها:

۱- نشریــهء کلک، شمارهء ۴۵- ۴۶، آذر- دی ۱۳۷۲، ص ۳۸۶
۲- ترانه های ميهن ِ تلخ، يانيس ريتسوس، با صدای شاملو
۳- يادداشت ها … صص ۱۱ و ۱۴
۴-ياددشت ها….ص
۵– هوشنگ گلشيری دربارهء هوشياری سياسی غفّار در اوج سرکوب نويسندگان ايران و خصوصاً در توطئـهء سقوط اتوبوس نويسندگان بوسيلــهء محفل سعيد اسلامی (امامی) می نويسد: «در جلسات ما، غفّار حسينی معمولاً جملات حکيمانه می گفت و گاهی توی خال می زد. يک بار (در جريان سفر نويسندگان به ارمنستان) گفت: «همه تان را می اندازند توی درّه»: ماهنامه پيام امروز، شمارهء ۳۳، شهريور- مهر ۱۳۷۸، ص ۳۱.
۶ – «کُشندگان انواع ولاديمير» از احمد شاملو است در اشاره به مرگ ولاديمير ماياکوفسکی شاعر بزرگ روس که در خفقان دوران استالينی، خود را کُشت.
۷- سياه همچون اعماق آفريقای خودم،لنگستون هيوز ، با صدای احمد شاملو

فرستادن این مطلب برای دیگران