در جدال با خاموشی، (بخش ۲)،علی میرفطروس
* رضا پهلوی: «من، دانشجوی منتقد تاریخ معاصر ایران هستم.»
*روشنفكرِ ایدئولوژیک از داده های موجود تاریخی-سیاسی فراتر نمی رود بلكه روز به روز در گرداب باورها و فرضیه های از پیش داده شده فروتر می رود.
* ایران، اینک بر هر آرمان و عقیده و انتخابی تقدّم دارد.
***
کاوه: در قبل و بعد از انقلاب ۵۷، ما چند كتاب تحقیقی در بارۀ اسلام از شما خوانده ایم. در بعضی تحقیقات تاریخی راجع به انقلاب ۵۷ و ظهور خمینی، از «حملۀ دوّم اعراب به ایران» صحبت می شود و حتّی تأكید می شود كه «حملۀ اعراب در چهارده قرن پیش،با دین اسلام ارتباطی ندارد»…
ع.م: بله! این تحقیقات ـ در واقع ـ بجای اشاره به «آمر»(اسلام) به «مأمور» (اعراب) توجّه دارند و نوعی كینۀ نژادی نسبت به اعراب را تبلیغ می كنند. این محقّقان توضیح نمی دهند كه كدام ایمان یا ایدئولوژی به اعراب نیرو داد؟ و اساساً اعراب با الهام از چه اعتقاد و ایمانی به ایران حمله كردند؟ و آنهمه قتل عام ها و خرابی ها و ویرانی ها و غنیمت ها و برده كردن ها براساس كدام دستور ایمانی یا توصیه قرآنی صورت گرفته است؟از این ها گذشته، این محققان وقایع خونین در كشورهای عربی(خصوصآ الجزایر) را چگونه توضیح می دهند؟ با «حملۀ دوّم اعراب به یک كشور عربی»؟!!!
با اینگونه توجیهات تاریخی است كه جامعۀایران ـ حداقل از انقلاب مشروطیت تا کنون ـ انواع و اقسام اسلام های «راستین» را تجربه كرده است بی آنكه بتواند اسلام را(بعنوان یک مسئلۀ شخصی، خصوصی و وجدانی) از عرصۀ مناسبات اجتماعی ـ سیاسی به زاویۀ مساجد و حوزه های دینی سوق دهد. از این نظر متفكران دورۀ مشروطیت یكصد سال از محققان و متفكران ما جلوتر بودند.
کاوه: آیا یكپارچه كردن انواع اسلام ها، ما را از درك ویژگی ها و پیام های هریك باز نمی دارد؟ مثلاً شما فكر نمی كنید كه اسلام دكتر سروش كه این روزها محور بحث های سیاسی و مبارزاتی در ایران شده اند، با اسلام متفكران دیگر،تفاوت اساسی داشته باشد؟ حداقل آقای سروش معتقد به جدائی دین از دولت هستند…
ع.م: بنده در بارۀ انواع و اقسام اسلام راستین در كتاب « ملاحظاتی در تاریخ ایران » صحبت كرده ام. در آن كتاب، بطور تطبیقی نشان داده ام كه وجوه متفاوت یا مشترک اندیشه های خمینی، شریعتی و مجاهدین ـ خصوصاً در بارۀ آزادی و دموكراسی ـ كدام ها هستند. اندیشه های آقای سروش هم همان تشیّع علوی و اسلام نبوی شریعتی و مجاهدین است با این تازگی كه پس از تجربه خونین حكومت اسلامی، آقای سروش ـ اینک ـ با احتیاط و شرمندگی و تأخیر، از «جدائی دین و سیاست» حرف می زنند، با اینحال باید بدانیم كه این «موضع گیری» اساساً برای حفظ و نجات اسلام است نه برای استقرار آزادی و دموكراسی در ایران. متفكرانی مانند آقای سروش اگر بخواهند روزی بین ایران و اسلام و یا بین آزادی و اسلام یكی را انتخاب كنند، آن یک، فكر می كنم اسلام خواهد بود نه ایران و نه آزادی. از این گذشته،می دانیم كه آقای سروش ـ بعنوان یك فیلسوف و متفكر اسلامی ـ سال ها در مهمترین ارگان فرهنگی رژیم (یعنی در شورای انقلاب فرهنگی) برای گسترش «انقلاب فرهنگی» و «پاكسازی» دانشگاه ها و مدارس عالی، نقش فعّال و اساسی داشته اند. در این همه سال ها، فجایع هولناكی بر ملّت و میهن ما گذشته است و آقای سروش، بعنوان یک روشنفكر متعهد، كجا بودند؟
کاوه: تفاوت آقای سروش با دیگران چیست؟
ع.م: تفاوت همانست كه مرحوم شریعتی(یعنی نمایندۀ اسلام مدرن) در توضیح مخالفت های خود با علمای حوزۀ علمیه قم گفته بود، یعنی: اختلاف بر سرِ شكل بیان و یا بقول شریعتی: «اختلاف در ظرف های بیانی، شكل و شیوه نشر حقایق ثابت و لایتغیر اسلام است». شریعتی ـ بدرستی ـ دریافته بود كه «اگر محتوای اسلام را ـ كه حقایق ثابتی است ـ در شكل و ظرف های بیانی تازه مطرح نكنیم، ظرف و مظروف ـ هر دو ـ نابود می شوند»… از یاد نبریم كه كشمكش ها و اختلافات شریعتی با آخوندها نیز بسیار تند بود با اینحال او در ماهیّت این اختلاف تأكید می كرد: «اختلاف من با او [آخوند] اختلاف پسر و پدری است در داخل یك خانواده، بنابراین كماكان انتقاد و پیشنهاد می كنم، اما در برابر بیگانه [یعنی غیراسلامی ها، غیرمذهبی ها، كمونیست ها و كافرها] تسلیم محض آنها [مُلّاها] هستم…» با این استدلال ها بود كه شریعتی با رنگ كردن عقب مانده ترین آراء اسلامی و تحویل آنها به جوانان مشتاق و پرشور، تأثیرات مخربی بر شعور نسل جوان ما باقی گذاشت. سید احمد خمینی در بارۀ نقش شریعتی در پیدائی انقلاب اسلامی تأكید می كرد:
-«پدرم [آیت الله خمینی] برای مردم و انقلاب اسلامی چیزی نداشته و كاری نكرده، همه از آنِ دكتر شریعتی است.»

کاوه: امّا سروش اعتبار عقل و آزادی را می پذیرند. مثلاً او در مقاله ای بنام «عقل و آزادی» می گوید: «آزادی، اصل است و حتّی سابق بر عُبودیت است… ما حتّی اگر بندگی را قبول داریم برای اینست كه آزادانه بندگی را برگزیده ایم. اگر كسی مجبورانه و به تحمیل، بندگی را برگزیده باشد، این بندگی نیست. بندگی، مسبوق به حُرّیت بندگی است. اگر این بندگی، مسبوق به آن حُرّیت نباشد ارزشی ندارد…»
ع.م: واقعاً این عقاید شبه فلسفی یعنی چه؟ ما، در قبل از انقلاب، آنقدر درگیر بحث «زیربنا» و «روبنا» و مشغول فلسفۀ دیالكتیكی «مرغ» و «تخم مرغ» بودیم كه تا چشم باز كردیم دیدیم هم «زیربنا» را از دست دادیم و هم «روبنا» را. هم «مرغ» را دزدیدند و هم «تخم مرغ» را.. پاسخ به حرف های شبه فلسفی و فریبای آقای دكتر سروش، همان ارزیابی درخشان ماركس در مورد «لوتر» است. شما بجای «لوتر» نام آقای سروش را بگذارید ببینید چه شباهت شگفتی دارند:
لوتر (آقای سروش) بر بندگی خداوند، پیروز شده، زیرا او بندگی از روی ایمان را بجای آن نشاند. او ایمان به سلطه را در هم كوبید زیرا كه او سلطه ایمان را تجدید نمود. او كشیش (آخوند) را به عامی تبدیل كرد، زیرا كه او عامی را به كشیش (آخوند) مبدل كرد. او انسان را از مذهب گرائی ظاهری آزاد ساخت، زیرا كه او مذهب گرائی را بباطن انسان منتقل نمود. او تن را از زنجیرها رها ساخت زیرا كه او دل را به زنجیر كشید.
با این افكار شبه فلسفی بود كه حزب توده و بسیاری از روشنفكران «لائیک» ما ـ در قبل از انقلاب ـ برای جامعۀ در حالِ تحوّل ایران، انواع «اسلام رهائی بخش» و «تشیع انقلابی» خلق كردند. ظاهراً حالا هم داریم این دورِ باطل را تكرار می كنیم. حدود یكصد سال پیش فرزانگان انقلاب مشروطیت می گفتند: «ما با رنج بسیار، این غول خطرناک(مذهب) را در شیشه كردیم، بر آیندگان است كه با هوشیاری و آگاهی نگذارند تا بار دیگر این غول(مذهب) آزاد شود»… بعد از بیش از یک قرن، واقعاً ما در كجای تاریخ هستیم؟
امروز وظیفۀ ما مبارزه با این «كشیش درونی»، با این «طبیعت كشیش گونه» است(فرقی نمی كند از نوع دینی باشد یا از نوع لنینی). تا زمانی كه جدائی دین از دولت(حكومت) بوجود نیاید، نه آزادی و استقلال ملّی و نه توسعه و تجدّد اجتماعی ـ هیچیک ـ به سرانجام نخواهد رسید. جامعۀ ایران، الآن نه به «دین حكومتی» احتیاج دارد و نه به «حكومت دینی». بحث اساسی در ایران امروز، بحث «حكومت دموكراتیک دینی» یا «قبض و بسط شریعت» نیست. آنانی كه در داخل و خارج كشور به این «اختلافات» دل خوش كرده اند، در واقع، ضرورت های اساسی جامعۀ ایران در بارۀ لزوم لائیسیته، تجدّد، پیشرفت، استقرار حكومت قانون، آزادی، دموكراسی و حقوق بشر را از یاد می برند…
کاوه: شما علّت سیر قهقرائی در تفكر سیاسی روشنفكرانِ قبل از انقلاب را در چه می بینید؟
ع.م: روشنفكری، اساساً با شک آغاز می شود. روشنفكر واقعی اساساً جوینده، كنجكاو و شجاع است. روشنفكر واقعی با شک در داده های تاریخی-سیاسی، خواب ذهنی جامعه را آشفته می كند. یعنی، شک، ماهیّت و موضوع متفكر و روشنفكر واقعی است.او با بیدار كردن شک میكوشد تا پایههای یقین را استوار كند.روشنفكر واقعی در پی وجاهت ملّی نیست كارِ او، آزاد كردن حقیقت از زندان مصلحت های سیاسی-ایدئولوژیک است، چرا كه وقتی حقیقت آزاد نباشد، آزادی، حقیقت ندارد. بنابراین: «دروغ مصلحت آمیز به ز راستِ فتنه انگیز» اساساً با تفكر و اخلاق روشنفكر واقعی، مغایر است. در این معنا، در قبل از انقلاب ۵۷، ما اساساً متفكر و روشنفكر نداشتیم و یا همانطور كه گفتم: ما به اندازۀ بیسوادهایمان «روشنفكر» داشتیم.
کاوه: خوب! علّت این امر چه بود؟
ع.م: من، اولین و اساسی ترین علت را در ایدئولوژیک شدن جامعۀ روشنفكری ایران می دانم. جامعۀ ایدئولوژیک اساساً نمی تواند متفكر و محقّق بپروراند. روشنفكر در انقیاد و تسلیم ایدئولوژیک، از خود سلب تفكر و اندیشه می كند. روشنفكر ایدئولوژیک از داده های موجود تاریخی-سیاسی فراتر نمی رود بلكه روز به روز در گرداب باورها و فرضیه های از پیش داده شده فروتر می رود. جامعۀ روشنفكری ما اسیرِ دو مطلق گرائی یا دو بنیادگرائی بود: یكی بنیادگرائی اسلامی و دیگری بنیادگرائی ماركسیستی. وجه مشترک این دو بنیادگرائی، مقابله با مدرنیسم، تجددگرائی و توسعه ای بود كه در زمان رضاشاه و خصوصاً محمدرضاشاه در ایران رشد كرده بود. یكی، جامعه را بسوی «ناكجاآباد» ۱۴۰۰ سال پیش می خواند، و دیگری، جامعه را بسوی مدینه فاضله «سوسیالیسم واقعاً موجود». بنابراین، همدلی ها و همگامی های این دو نحلۀ ایدئولوژیک در قبل از انقلاب 57، چندان هم عجیب نبود.ببینید! در اینهمه سال ها چقدر متون ماركسیستی-لنینیستی ترجمه شده و بخورد جوانان و دانشجویان ما داده شد! اما حتی یک نفر از میان متفكران و روشنفكران ما پیدا نشد كه كتاب «نقد خِرَد ناب» (كانت) را ترجمه كند! چرا؟ برای اینكه كتاب كانت،خواب روحی و آسودگی ذهنی روشنفكران ما را برهم می زد.در چنان شرایط ذهنی و سیطره ایدئولوژیک وقتی كتابی مثل «غرب زدگی» (آل احمد) منتشر شد، هیچ كس بضاعت یا جرأت نقد و بررسی آن را نداشت (غیر از داریوش آشوری كه بهمین جرم(!!) از طرف روشنفكران آن زمان، بایكوت شده بود) و یا كتاب كوچكی مثل «ماهی سیاه كوچولو» نه تنها كتاب بالینی آدم های 8 ساله تا 80 ساله شده بود، بلكه عموم روشنفكران شناخته شده و ماركسیست ما از آن، انواع و اقسام تزِ «مبارزه مسلحانه» و «رهائی ملی» را كشف كردند و «ماهی سیاه كوچولو» تبدیل به «مانیفست» روشنفكران ما شد… ما هنوز هم در اندیشه ها و اخلاقیات ایلی – ایدئولوژیک بسر می بریم…
کاوه: وضع شعر و ادبیات در آن زمان چگونه بود؟
ع.م: در آن سال ها همه بر علیه تحولات اجتماعی آن دوران عصیان كرده بودند بی آنكه خود -سنگی حتّی- در ساختمان آن جامعه نوین گذاشته باشند. همه از رژیم «طلبكار» بودند، بی آنكه بپرسند: «آیا خودمان به وظایف و مسئولیت های مان عمل می كنیم»؟. واقعیت این بود كه رژیم شاه دست به اصلاحات ارضی و اجتماعی مهمی زده بود كه حتی دكتر محمد مصدق هم جرأت انجام آنها را نداشت، اما روحیۀ ایلی-ایدئولوژیک ما و فرهنگ دهاتی سرشت و شهری نمای روشنفكران ما، توان جذب و تحمّل مدرنیسم، توسعه و تجدّد اجتماعی را نداشت.
شعر و ادبیات ما در آن زمان بجای اینكه سازنده و راهگشا باشند، عموماً ویرانگر بودند. همه از «شب»(شاه) حرف می زدند و از «صبح»ی كه با رفتن «شب» (شاه) خواهد آمد. می خواستیم «شب» (شاه) را بكُشیم اما معلوم نبود كه در پشت دروازۀ شهر تهران، كدام «انوشیروان عادل» را منتظر نگهداشته بودیم. همه برعلیه تحولات اجتماعی آن زمان عصیان كرده بودند: فقر و ثروت، ظالم و مظلوم، فئودالیسم و بورژوازی، كارگر و كارفرما، انقلاب و ضدانقلاب، روز و شب به همدیگر «كیش» می دادند بی آنكه «ریش سفیدانِ سیاسی» ما بكوشند تا بر آن بازی هولناک، نقطۀ پایان بگذارند. چشم انداز اجتماعی روشنفكران ما، «حلبی آباد» و «جنوب شهر» بود.شعر و ادبیات ما -اساساً- از این نواحی «الهام» می گرفت بی آنكه به رشد قشر عظیم طبقۀ متوسط جدید شهری (كه در واقع حامیان اصلی آزادی و دموكراسی اند) توجهی كند. همه از «بچه های اعماق» سخن می گفتیم كه (بقول شاملو): «بر جنگل بی بهار می شكفند / و بر درختان بی ریشه، میوه می آورند» بی آنكه بدانیم كه این «بچه های اعماق» ممكن است بسیجی های زنجیر بدست یا پاسداران سركوبگر باشند. شعر و ادبیات ما از «جنوب شهر» برمی خاست كه بقول اسماعیل خوئی با باران (انقلاب) ویران می شد:
«جنوب شهر را باران، ویران خواهد كرد
جنوب شهر را باران، ویران خواهد كرد
و من شگفتا! ـ غمگین نمی شوم
سقوط عاطفه های لطیف را در خود، باید، امشب، جشن بگیرم
كه گفته است كه ویران شدن تماشائی نیست؟
كه گفته است كه ویران شدن غم انگیز است؟
جنوب شهر ویران خواهد شد
و جای هیچ غمی نیست
جنوب شهر را آوار آب، ویران خواهد كرد
شمال شهر را ویرانی جنوب…»
روشنفكران ما -در آن زمان- حتّی با جشن هنر شیراز، جشنواره طوس، بنیاد فرهنگ ایران، تالار رودكی و فرهنگسرای نیاوران هم میانه ای نداشتند، در واقع هرچه كه از «بالا» می آمد، «بو» می داد و اشرافی و بورژوائی تلقّی می شد. می خواهم بگویم كه دموكراسی، مقوله ای است تاریخی و محصول رشد و تكامل مناسبات سرمایه داری، و به یک زیرساخت اقتصادی-اجتماعی و حقوقی مناسب نیاز دارد. دموكراسی، حاصل یک روند تاریخی است كه بدنبال توسعۀ ملّی و تجدّد اجتماعی رشد می كند، نمونۀ اخیرش كُرۀ جنوبی است (با آنهمه كودتاها و اعتراضات دانشجوئی و سركوب های سیاسی).بنابراین،در یک جامعۀ فئودالی،سخن گفتن از دموكراسی،تنها یك افسانۀ سیاسی است.
جامعۀ ایلی-ایدئولوژیک روشنفكری ما، با نفی عوامل رشد دموكراسی، یعنی با نفی زیرساخت های اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی نظام سرمایه داری چگونه می توانست حامل آزادی، دموكراسی و حقوق بشر باشد؟ چنانكه دیدیم، كشورهائی كه كوشیدند تا این روند تاریخی را به اصطلاح «دُور» بزنند (مثل شوروی، كوبا و كشورهای بلوک شرق) حاصلی جز ناكامی و فروپاشی ندیدند. در ۷۰ سال حكومت سوسیالیستی در شوروی ما شاهد حتّی یك تولستوی، داستایوسكی، چخوف یا پاسترناك نبودیم.با چنان ایدئولوژی و اعتقادی، اكثریت قریب باتفاق روشنفكران و رهبران سیاسی ما در آن دوران، عكس برگردان امام خمینی -یا در شكل خوشبینانه و «پیشرو»- شبیه كیم ایل سونگ، كاسترو یا انورخوجه بودند.
رَوَند مدرنیسم، توسعه و تجدّد ملّی از زمان رضاشاه در ایران آغاز شد و در زمان محمّدرضاشاه اوج بی سابقه ای یافته بود. این توسعۀ صنعتی و تحولات اجتماعی، باعث رشد چشم گیر طبقۀ متوسط و مدرن شهری شده بود و لذا بر اختناق سیاسی رژیم هم تأثیر گذاشته بود، بطوریكه در سال های ۵۶-۵۷،زمینه برای استقرار آزادی و دموكراسی در جامعه فراهم بود، اما روشنفكران و رهبران سیاسی ما در آن زمان به چیزی جز «سرنگونی» و «انقلاب» نمی اندیشیدند.
به قول فرزانه ای: «زندگی، كوتاه است ولی حقیقت، دورتر می رود و بیشتر عمر می كند. بگذار تا حقیقت را بگویم».
ادبیات سیاسی ۵۰-۶۰ ساله اخیر ما، سرشار از فحش و دشنام و ناسزا به رضاشاه و محمّدرضاشاه است. از این گذشته، وقتی «صاحب عِلّه» (یعنی آقای رضا پهلوی) فروتنانه می گوید كه: «من، دانشجوی منتقد تاریخ معاصر ایران هستم» و یا دولتمردانی -مثل آقای داریوش همایون- با صراحت و شجاعت و صمیمیت از اشتباهات رژیم گذشته حرف می زنند، دیگر چه ضرورتی به تكرار مكرّرات است؟ «جانا! سخن از زبان ما می گوئی».به بارت دیگر: یک نظام سیاسی، همه، ساخته رهبرانش نیست، بلكه مخالفانش نیز در آن سهمی دارند… این واقعیّت ها ما را باید بیش از پیش متواضع و فروتن كند. اینكه بعضی از رهبران سیاسی و روشنفكران ما هنوز در «كربلای۲۸ مرداد» سینه می زنند، ظاهراً نه از تاریخ گذشتۀ میهن مان چیزی آموخته اند و نه از تاریخ سیاسی ملّت های آزاد شدۀ جهان. یكی از رهبران حزب سوسیالیست شیلی در زمان آلنده كه پس از سال ها تبعید، به شیلی بازگشته) می گوید:«حزب من در حوادثی كه منجر به كودتای نظامی پینوشه شد و ما از آن آسیب فراوان دیدیم،از بازیگران اصلی بود و از این بابت،پوزشی به ملّت خود بدهكاریم »… ایكاش رهبران سیاسی و روشنفكران ما، كمی از روشنفكران و رهبران شیلی یا اسپانیا یاد بگیرند!
کاوه: بهعنوان آخرین سئوال: آنچه كه شما در باره همبستگی ملّی گفته اید، بههرحال این سئوال را مطرح میكند كه از نظر سیاسی، شما خودتان در كجا هستید؟ یعنی میخواهم بدانم كه چه نظام یا رژیمی را برای آینده ایران مطلوب میدانید؟
ع.م: واقعیّت اینست كه من -الآن- بیش از نوع رژیم آینده ایران، نگران اژدهای هزار سری هستم كه بنام جمهوری اسلامی، تمام هستی تاریخی، مادی و معنوی جامعه ما را می بلعد و نابود می كند. بنابراین من چندان در بند «شكل» حكومت نیستم. آنچه كه برای من اهمیت دارد، برنامه های توسعۀ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی این یا آن حكومت برای یک جامعۀ در حال زوال است.*
_____________________
*برگزیدهای از یک گفت و گوی بلند با فصلنامۀ کاوه، چاپ مونیخ آلمان، شمارۀ ۸۲، فروردین ۱۳۷۵/مارس ۱۹۹۶ و شمارۀ ۸۳، زمستان ۱۳۷۵
