Print This Post Print This Post
تازه‌ها


فیلم«بُهتان»:حدیثِ ایدئولوژی،سُلطه گرائی و سرکوب،علی میرفطروس

به بهانۀ نمایشِ مستندِ«بهتان برای حفظ نظام».

* جدا از فتواهای دینی و لنینی،در شرایط سقوط معیارهای اخلاقی(مانندجامعۀ کنونی ایران) بسیاری از روشنفکرانِ غیردینی نیز برای«بی اعتبار کردنِ حریف»،از سلاحِ بُهتان وُ افتراء استفاده می کنند.

****

ازدفترِ بیداری ها و بیقراری ها  

-«قلعه‌بانان

این حُجّت با ما تمام کرده‌اند

که اگر می‌خواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم

می‌باید با ابلیس قراری ببندیم.».

                                احمدشاملو

بُهتان به مخالفان یا اهل«بدعت» از موضوعات مشترک در نظرات بیشترِ فقهای اسلام سیاسی و ایدئولوگ های نظام های فاشیستی و استالینیستی است.۳۰سال پیش،ضمن یک مقایسۀ تطبیقی به این وجوه مشترک پرداخته ام.(۱).

درسال ۱۹۷۰،فیلم«اعتراف» ساختۀ کارگردان بزرگ فرانسوی،گوستا گاوراس(با بازی درخشان«ایو مونتان»و«سیمون سینیوره»)جایگاه اعتراف های اجباری و دادگاه های فرمایشی در رژیم های استالینی را در برابرِ چشم جهانیان به نمایش گذاشت.

در ۴۰ سال اخیر برای رژیم جمهوری اسلامی نیز،شکنجه،اعتراف و دادگاه های فرمایشی ابزاری برای نشان دادنِ«اقتدار» بوده است.

فیلم مستندِ«بُهتان برای حفظ نظام»ساختۀ حسین باستانی،به موضوع بُهتان و بدنام کردنِ مخالفان جمهوری اسلامی پرداخته و در این کار،از مستندات فقهی(مکاتبه بامراجع تقلید) و مصاحبه با افرادی چند بهره برده است،هرچند که حضور افراد و شخصیإت های دیگر-از افق های فکری دیگر-در مصاحبه ها می توانست به غنای فیلم بیفزاید.

حسین باستانی با زمینه قراردادن خبری ساختگی برای بی آبروکردنِ یکی از مخالفان رژیم در سایت خبری«ایرانیان کانادا»(که توسط جمهوری اسلامی «شبیه سازی» و جعل شده) و انعکاس آن خبرِ ساختگی در حد اقل ۱۰شبکۀ رسانه ای،فیلمِ«بُهتان»را آغاز می کند و با استناد به سخنرانی ها و فتواهای آیت الله خمینی و دیگر مراجع شیعه،جایگاه و اهمیّتِ«بُهتان»و«بی آبرو کردن مخالفان»در نظام اسلامی را بازگو می کند.تلاشِ حسین باستانی قابل ستایش است با اینهمه،در گفتگو با محسن کدیور ،عبدالکریم سروش  و یوسفی اشکوری چنین وانمود می شود که نظراتِ«روشنفکران دینی»فاقد و ناقدِ سُلطه گرائی و سرکوبِ دگراندیشان است در حالیکه جوهرِ نظریِ عملکردهای آیت الله خمینی را در عقایدِ برخی پیشگامانِ«روشنفکران دینی» نیز می توان دید،ازجمله، دکترعلی شریعتی می گفت:

-« امام در کنار قدرت اجرائی نیست. هم پیمان و هم پیوند با دولت نیست، نوعی همسازی با سیاست حاکم ندارد. او خود ،مسئولیت مستقیم سیاست جامعه را داراست و رهبری مستقیم اقتصاد،ارتش،فرهنگ، سیاست خارجی و ادارۀ امور داخلی جامعه با اوست یعنی امام، هم رئیس دولت است و هم رئیس حکومت و …  مسئوليت امام(رهبر)، ايجاد يک انقلاب شيعی است… مسئوليت گستاخ بـودن در برابر مصلحت‌ها، در برابر عوام (مردم) و پسندِ عوام و بر ذوق و ذائـقه و انتخابِ عوام شلاق زدن…امام، مسئول است که مردم را بر اساس مکتب (اسلام) تغيير و پرورش دهد حتی عليرغم شمارۀ آراء … رهبری بايد بطور مستمر، به شيوهء انقلابی –نه دموکراتيک– ادامه يابد … او هرگز سرنوشت انقلاب را بدست لرزان دموکراسی نمی‌سپارد».

شریعتی دربارۀ آزادی و دموکراسی های غربی معتقد بود:

-«آزادی، دموکراسی و لیبرالیسم غربی، چونان حجابِ عصمت بر چهرۀ فاحشه است».

در فیلم«بهتان»سخنان صریحِ مدیر مسئول سایتِ«صلح نیوز»(یکی ازناشران اتهام و بُهتان علیه مخالفان حکومت) بازتاب اعتقادِ وی به نظرات آیت الله خمینی است.مدیرمسئول سایتِ«صلح نیوز»می گوید: 

سیاست این است که ما باید ضدانقلاب را بی حیثیت کنیم… من در برابر ضدانقلاب و معاندان هیچ خط قرمزی ندارم. این را در رسانه‌ام تعریف کردم، حال، خبرسازی باشد یا هر چیز دیگریما مملکت را که نمی‌توانیم به این‌گونه اداره کنیم که برای هر چیزی سند رو کنیم. اینطوری سنگ روی سنگ بند نمی‌شود…ما در صلح نیوز خط قرمزی در برخورد با ضدانقلاب نداریم…».

روزنامه نگار شجاعی تهدیداتِ دوتن از عاملان اینگونه رسانه ها راچنین بازگو می کند:

–آن دو با تهدید به این کهما بلَدیم چطور پودرَت کنیم و بلَدیم چگونه داغ به دل تو و زن و بچه ات بنشانیم و توی صدتا سایتِ خبری وغیرخبری آبرو برایت نگذاریم»، از خودرویِ من پیاده شدند و رفتند…(2).

این امرنشان می دهد که درنظرِمسئولانِ رسانه های حکومتی هیچ چیزِ اخلاقی وجودندارد و دستگاه اخلاقی شان دریک جمله خلاصه می شود:

-«آنچه به هدف اصلی نظام  خدمت می کند،اخلاقی،و آنچه که درتحقّقِ این هدف  مانع ایجادمی کند،غیراخلاقی است».

درنظرِ این ایدئولوگ ها معیارِ ارزش ها(ازجمله آزادی،اخلاق و انسانیّت)مبتنی برتفسیرها یا تصمیم های فردیِ«رهبر»(پیشوا)است که ازطریق یک ایدئولوژیِ تمامیّت خواه،با تفتیش عقاید،تکفیرمذهبی،قهر و خشونت،ارعاب و ترورِمخالفان  تبلیغ می شود.

 

سلطۀ ایدئولوژی-به عنوان یک حقیقت برتر- به این معنانیست که  محتوای ایدئولوژی،«نصّ»یا مقوله ای مشخّص،ثابت و پایدار است بلکه-برعکس- درمواقع ضروری و به بهانهء«مصالح عالیۀ نظام»،ایدئولوژی می تواندبه ضدیا«نقیض»خود تفسیرشود،تأکیدبرخی مراجع مهم شیعی به ضرورت بهتان و لزوم دروغگوئی،هتک حُرمتِ مخالفان،جاسوسی و…نمونه ای از این مدّعا است. کارنامۀ 40سالهء حکومت اسلامی ایران،بیانگراین تراژدی هولناک است.

نمونه هائی ازاین«تفسیربه رأی»را در عقاید دیگر رهبرانِ نظام های توتالیتر می توان ملاحظه کرد،هیتلر در کتاب«نبردمن»نوشته است:

-«برای بسیاری از پیروان،جوهرجنبش ما،درنصِّ برنامه ها و اساسنامۀ مانیست بلکه درمعناهائی است که که ما می توانیم به آنها بدهیم».

تئوریسین های ادبی استالین نیز در بارۀ آثارِ پاسترناک و بولگاکف می گفتند:

-«مهم نیست که پاسترناک و بولگاکف چه می گویند،مهم اینست که این آثار تا چه اندازه به تحقّقِ هدف های«آموزگارکبیر»(استالین)خدمت می کنند».  

یکی ازویژگی های رژیم های توتالیتر ایحادِ رُعب وُ وحشت و مخالفت با روشنفکرانِ دگراندیش است.این دو مسئله با سرکوب  زنان نیز پیونددارد.

باسرکوبِ زنان، نویسندگان و روشنفکرانِ دگراندیش،تلاش می شود تا نوعی«جامعه بی طبقۀ توحیدی»و همسانی یا«توحیدعقیدتی» ایجادکنند،لنین روشنفکرانِ مستقل و دگراندیش را«غایط(مدفوعِ)ملّت»می دانست و به تَبَعِ او،استالین نیز به سرکوب و ترورِ آنان پرداخت.قتل عام هزاران زندانی سیاسی درتابستان 67، طرح سقوط اتوبوس نویسندگان و شاعران ایران به درّه درسفر ارمنستان( در ۱۶ مرداد ۱۳۷۵ )،قتل های زنجیره ای نویسندگان و روشنفکران ایران درسال1377 و… نشانۀ دیگری از وجوه مشترکِ «سرکوب دینی»و«سرکوب لنینی»بود.

کتاب«دست نوشته ها نمی سوزند»،اثرِ میخائیل بولگاکف(نویسندۀ بزرگ روسی در دوران استالین)روایت دیگری ازسُلطۀ ایدئولوژیک و سرکوب است.دربارۀ کتاب میخائیل بولگاکف درجائی-مفصّلاً  –سخن گفته ام. در یادداشت های«بیداری ها وبیقراری ها»(به تاریخ 30خردادماه1395 / 20دسامبر 2016)نیزنوشته ام:این کتاب نشان دهندۀ سوخت وُ سازهای روحیِ بولگاکف در هیاهوهای منتقدانِ گُستاخ است.همسرِ بولگاکف دربارۀ شرایط روحیِ وی درمواجهه با«وَزَغ های ادبی»و «سوسماران رسانه ای» می نویسد:

-«بولگاکف درتمام این سال ها-به بهای نابودکردنِ تدریجیِ خویش،مشغول دفاع ازخود بود».(ص391).

درآن شرایط دشوار بولگاکف نوشت:

-«همۀ کارهایم نقدهای نامطلوب و سُخره آمیزی دریافت کرده اند،و نام من نه فقط درمطبوعات ادواری که حتّی درکتاب های دائره المعارف کبیرشوروی و دائره المعارف ادبی شوروی لجن مال شده است…روز به روز نقدهای مطبوعات  بی رحمانه ترشده بطوری که الآن -خیلی ساده-این نقدهامبدّل شده اندبه فحش وُ ناسزاهای عنان گسیخته …من هیچ توانی برای دفاع ازخودم ندارم…»(ص156).

جدا  از فتواهای دینی و لنینی،دربحران های اجتماعی و درشرایط سقوط معیارهای اخلاقی(مانندجامعۀ کنونی ایران)بسیاری از رهبران سیاسی و روشنفکرانِ غیردینی نیز برای«بی اعتبار کردنِ حریف»،ازسلاح بُهتان وُ افتراء  استفاده  می کنند .درمقالۀ«نگاهی به یک عارضۀ تاریخی»به زمینه های تاریخی-اجتماعیِ پیدایشِ این پدیدۀ شوم اشاره کرده و ازجمله گفته ام:باشکست جنبش مشروطیّت و استیلای بحران سیاسی،بدبینی و ناامیدی درجامعه ،نوعی ادبیّات درعرصۀ سیاست و مطبوعات ایران رواج  یافت که می توان آنرا«ادبیّات دشنام»نامید.وحیددستگردی، ادیب و روزنامه نگارِ آن دوران در مقالۀ مفصّلی بانام«ایران،از فحش  ویران استبه انتقاد از این پدیدۀ شوم پرداخته است.تازه ترین نمونۀ این پدیده برخوردِ برخی از منتقدان کتابِ«آسیب شناسی یک شکست»است که طی آن،نگارنده را به«سوداگری»،«مشّاطه گری»متهم کرده اند(3)؛ هیاهوهای نفرت انگیزی که یادآورِمقالات کیهانِ شریعتمداری یا تلاشِ سازندگان برنامۀ «هویّت»بود.

سقوط استالینیسم  و شکست اسلام سیاسی نشان دادکه با وجودِ بُهتان ها و هیاهوهای «سوسمارانِ رسانه ای»،«قدرتِ حقیقت» از «حقیقتِ قدرت»(استالینیسم،فاشیسم و اسلامیسم) قدرتمندتراست!

_____________________

 پانویس ها:

1-نگاه کنیدبه کتاب ملاحظاتی درتاریخ ایران،علی میرفطروس،چاپ چهارم،صص97-155؛همچنین نگاه کنیدبه:

http://mirfetros.com/fa/?p=24710

2-این تهدیدات یادآورِ تبلیغاتِ حیرت انگیز علیه نگارنده مبنی بر«حمایت ازحملۀ نظامیِ آمریکا و اسرائیل به ایران»است!!.اتهامِ  بی شرمانه و ناجوانمردانه ای که حتّی در رسانه های برخی«اپوزیسیون»در خارج از کشور نیز منتشر شده بود!.در یادداشتی به نمونه ای ازاین  بُهتان ها اشاره کرده ام.

3- فردِ فرومایه ای در مشّاطه گری های خود تا بدانجا  پیش رفت که مدّعی شد:«کتابِ حلّاج را حسن ضیا ظریفی در زندان شاه در کرمان نوشته است»بی آنکه بتواند به این پرسش ساده پاسخ دهد که آیا  زندان شاه ( آنهم در شهرِ دورافتاده ای مانند کرمان)مگر کتابخانۀ عظیم دانشگاه تهران بود تا زندانی سیاسی معروفی مانند ضیاظریفی بنشیند و با زیر وُ رو کردنِ صدها کتاب و مقاله،حلّاج را بنویسد!؟

 

 

 

 

فرستادن این مطلب برای دیگران