نگاهِ مادرانه به تاریخ،علی میرفطروس(بخش سوم).
به نقل ازنشریۀ«روزنامک»،مردادماه1388/اگوست2009
روزنامک: شرایط «جبههی ملی» در این زمان چگونه بود؟
میرفطروس– اساساً «جبههی ملی»، به خاطر خصلت جبههای و سرشت متناقض و متنافر خود، به قول سعدی، گروهی بود «به ظاهر جمع و در باطن پریشان» و از اینرو، توانِ حکومت کردن و مدیریت کشور را نداشت. شاید به همین جهت بود که مصدق پس از رسیدن به قدرت، تقریباً جبههی ملی را رها کرد و برای سازماندهی آن – به عنوان یک «سازمان سیاسیِ منسجم و کارآمد»- کوششی نکرد. به قول خلیل ملکی: «دکتر مصدق به احزاب عقیده نداشت و حتی خود را مافوق جبههی ملی و احزاب اعلام کرده بود و موقع انتخابات(دورهی هفدهم مجلس شورای ملی)، موجب شد که جبههی ملی به کلی تعطیل گردید و پس از آن، من اصطلاحِ «نهضت ملی» را جانشین «جبههی ملی – که دیگر نبود– کردم»(نامههای خلیل ملکی، ۴۱۵). ملکی در نامهی دیگری مینویسد: «یکی از اعضای شورای مرکزی جبههی ملی [دوم] به من گفت: این هیأت حاکمه، احمق است، اگر حکومت را خودشان به دست ما بسپارند، در مدت دو روز، اختلاف و نفاق را به جایی میرسانیم که ناچار از بین میرویم…رهبران جبههی ملی [دوم] حتی در سطح قرن نوزدهم نیز نیستند»(نامهها، صص۱۲۲ و ۱۲۵). پس از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۳۲ نیز این ناکارایی در مدیریت و ادارهی کشور را میتوان در دو دورهی دیگرِ تاریخ جبههی ملی، مشاهده کرد:
در سال ۱۳۳۹ نیز محمدرضا شاه، رهبران جبههی ملی را به تشکیل دولت، فراخواند. این دعوت پس از ملاقات زندهیاد خلیل ملکی با شاه بود. خلیل ملکی با وجود رنجها و مرارتهای بعد از ۲۸ مرداد، درصدد نوعی «آشتی و تفاهم ملی» برای سازندگی و توسعهی ملی بود و لذا در سال ۱۳۳۹ ضمن ملاقات با شاه، مانند یک سیاستمدار شجاع و شریف، کوشید تا نقطه نظرات «نهضت ملی» را با شاه در میان نهد. در این ملاقات، شاه تأکید کرد: «برای من چه فرق میکند… حال که مردم، صالحها و سنجابیها را میخواهند، من حرفی ندارم. من از آنها فقط دو اطمینان میخواهم؛ اولاً وضع خود را رسماً نسبت به احترام به قانون اساسی(که منظور ایشان احترام به مقام سلطنت بود) اعلام کنند؛ ثانیاً وضع خود را نسبت به حزب توده مشخص سازند. البته مطلب سومی هم هست که اختلافی در آن نخواهد بود و آن رشد اقتصادی است که لازمهی استقلال کشور است. در صورتی که این دو مطلب روشن شود، برای من [شاه] صالحها با دیگران فرق ندارند»(نامهها، ص۷۸)… خلیل ملکی یادآور میشود که «من این مطلب را به آقایان [جبهه ملی] اطلاع دادم، ولی در آن روزها بازارِ منفیبافیِ مطلق، رواج داشت و رهبران نهضت، مانند موارد گذشته، حتی عوامفریب هم نبودند بلکه فریفتهی تمام و کمالِ عوام بودند. متأسفانه سران جبههی ملی، در عمل نشان دادند که مردانی نیستند که در جریانهای سیاسی، آگاهانه دخالت کنند و با تدبیر و موقعشناسی، از فرصتها استفاده کنند. آنان نشان دادند که هدفشان محبوبالقلوب بودنِ صِرف است نه اقدام و خدمت اجتماعی که محبوبیـت تاریخی بیاورد. آنان در سنگر راحتِ منفیبافی موضع گرفتند»(نامهها، ص ۷۸).
با چنان «سنگرِ راحتِ منفیبافی» و «فریفتهی تمام و کمالِ عوام شدن» بود که در دورهی سوم(در رویدادهای سال ۵۷) نیز پذیرفتن مقام نخستوزیری از سوی «دکتر غلامحسین صدیقی» و سپس، «دکتر شاپور بختیار» با طوفانی از تهمت و توهین و تهدید و افترای رهبران جبههی ملی روبرو شد. «مهندس هوشنگ کردستانی»(عضو شورای مرکزی جبههی ملی که در زمان انقلاب، جزو «گروه اقلیت»، هوادار صدیقی و بختیار بود) روایت میکند: شبی که بسیاری از رهبران جبههی ملی که عموماً با تصمیم صدیقی برای ملاقات با شاه و پذیرفتن نخستوزیری، مخالف بودند، برای شنیدن توضیحات دکتر صدیقی در خانهاش جمع شدند. دکتر صدیقی ضمن تأکید بر ضرورت ملاقات با شاه و پذیرفتن مقام نخستوزیری، از آیندهی سیاهی که در انتظار ایران است، چنین یاد کرد: «اگر من دارای وجاهت ملی هستم، نمیخواهم این وجاهت ملی را با خود به گور برَم… بدانید که با طرد و نفی مقام نخستوزیری از طرف ما، روزی خواهد آمد که شما در مرزهای بینالمللی از آوردن نام ایران و ایرانی، خجل و شرمسار باشید.»
بدین ترتیب، در یک فرصتسوزی ِتاریخی دیگر، جبههی ملی ایران با «تُف بر چهرهی خودفروختهی بختیارِ خائن و فریبکار»، در بیانیهها و «بشارتنامه»های خویش از طلوعِ «خورشید»(آیتالله خمینی) چنین استقبال کرد: «اینک مردی میآید مردآسا، که قطره قطرهی خون دردکشیدگان وطن، در تنِ او جاری است و چکهچکهی خون شهیدان، از قلب او فرو چکیده است. مردی که خاطرهی رنج یک ملت است و مژدهی رهاییِ همهی ملتها از رنج… ابَرمردِ زندهی تاریخ میآید. مردی که همه، عزمِ راسخ است و همه، ارادهی پولادین… مردی چنین، دو بار نمیآید، در تمام طول حیات انسان، تنها همین یکبار است که خورشید از غرب به شرق میآید، خورشیدی که امانتِ شرق بود نزدِ غرب…»
روزنامک: ولی در مسألهی نفت و زمان دکتر مصدق، با آن پایگاه عظیم ملی و مردمی، فکر میکنم که همهی شرایط برای قدرتگیری جبههی ملی آماده بود.
میرفطروس– در مسألهی نفت، مصدق که رضاشاه، رزمآرا و دیگران را به «خیانت» و «سازش» متهم کرده بود، پس از رسیدن به حکومت، با فهرست بلندبالایی از مشکلات داخلی و خارجی، به زودی فهمید که محدودیتها و مشکلات کار و به ویژه دشواریهای درگیر شدن با ابَرقدرتی مانند انگلیس، بیش از آن است که فکر میکرد. از این رو، در اوایل حکومتش، با انواعبهانهها وِ بحرانسازیهای مصنوعی، کوشید از زیرِ بارِ مسائل و مشکلات شانه خالی کند؛ طرح ناگهانی و غیرمنتظرهی کسب اختیارات وزارت جنگ(دفاع) از شاه و مخالفت شاه با این پیشنهاد و در نتیجه استعفای محرمانهی مصدق از نخستوزیری، آن هم در اوج مبارزه با دولت انگلیس و ملی کردن صنعت نفت(۲۵ تیرماه ۱۳۳۱) و یا تهدید و فشار به مجلس برای گرفتن اختیارات شش ماهه و بعد، یک ساله و سپس طرحِ لوایح مسألهساز(قانون مطبوعات و…) یا بهانهگیریها و بحرانسازیهای تازهی مصدق در کِشدادنِ مسألهی نفت و طرح توقعات غیرممکن(که به قول دکتر محمد علی موحد: «باعث فروپاشی جهان غرب و ساختار امتیازات در سراسر جهان میشد») و به ویژه رد پیشنهاد مطلوب بانک جهانی، انجام رفراندم غیرقانونی و غیردموکراتیک برای انحلال مجلس، مریضی یا تمارض طولانیِ وی، انجام امور مملکتی از بسترِ بیماری و از درونِ تختخواب و… همه و همه، نشانههایی از فرافکنیهای دکتر مصدق برای فرار از مسئولیتهای سنگین و دشوار بود.
گفتنی است که در ماجرای استعفای محرمانهی مصدق در ۲۵ تیر ۳۱ – برخلاف عرف معمول – مصدق نه تنها استعفای خود را از طریق رادیو به آگاهی مردم نرساند، بلکه – حتی- با نزدیکترین یارانش در جبههی ملی نیز مشورتی نکرده بود. در این ماجرا، مصدق با خلوتنشینی و بستنِ در به روی یاران نزدیکش، عملاً مسئولیتهای حساس خویش در نهضت ملی را رها کرده بود، آنچنان که اگر حضور قاطع و پُرتحکّم آیتالله کاشانی در حرکت ۳۰ تیر نمیبود، چه بسا که با ادامهی نخستوزیری قوامالسلطنه، مسألهی نفت و در نتیجه، سرنوشت سیاسی دکتر مصدق و حوادث مربوط به ۲۸ مرداد ۳۲، طورِ دیگری رقم میخُورد.
روزنامک: شما در بخشِ «نقش و نقشهی دیگرِ مصدق در ۲۸ مرداد»، چنین نوشتهاید که «دکتر مصدق پس از دیدار با هندرسون(سفیر امریکا)، ضمن خالی کردن میدان در روز ۲۸ مرداد ۳۲، انتصاب خواهرزادهی خود(سرتیپ محمد دفتری) به سِمتِ رئیس شهربانی کل کشور و نیز فرماندار نظامی تهران و با فراخواندن هواداران خود برای تَرک تهران یا ماندن در خانههاشان در روز ۲۸ مرداد و یا با درخواست نکردن کمکِ مردمی از طریق رادیو، کوشید تا ایران را از یک جنگ داخلی برَهانَد و یا از افتادن ایران به چنگِ سپاه رزمدیدهی تودهایها جلوگیری کند…» در حالی که جملهی طنزآمیز مصدق به شاه مبنی بر اینکه «حزب توده، حتی یک تفنگ هم نداشت…» نتیجهگیری شما را دچار تناقض میکند. دفاعیات دکتر مصدق در دادگاه نظامی هم چنین چیزی را تأیید نمیکند. شما این تناقض را چطور توجیه میکنید؟
میرفطروس– این مسأله در کتاب بیشتر به صورت یک فرضیه یا پرسش مطرح شده و به همین جهت با کلماتی مانند «شاید»، «آیا» و «گویا» همراه است. فرضیهی تازهای که کتابِ کوچک مرا از تحقیقات پژوهشگران دیگر، جدا میکند، به ویژه دربارهی رویداد ۲۸ مرداد ۳۲، اما این «تناقضنمایی»، ناشی از «هنرِ مصدق» بود که به آن اشاره کردهام. به عبارت دیگر: آن«تناقض» یا «تناقضنمایی»، محصول مواضع یا سرشتِ سیّال و شخصیت متلوّنِ دکتر مصدق در لحظات حساس است، با این توضیح که دکتر مصدق –اساساً- مردِ میدانهای بیخطر یا کمخطر بود. این امر، هم ناشی از تربیت اشرافی و خانوادگی و طبع رنجور و بیمار او و هم محصول خصلت اصلاحطلبانهی دکتر مصدق بود. او برخلافِ برخی «مخالفخوانیهای انقلابی» و عصَبیّتها و عصبانیتهایش(مثلاً تهدید به قتل رزمآرا در مجلس شورای ملی و…) اساساً مردِ اصلاح بود نه انقلاب و شورش، به همین جهت، در شرایط حساس و انقلابی، یا راهیِ سفرِ اروپا شد(مثلاً در هنگامهی خونین انقلاب مشروطیت) و یا با خالی کردن میدان، خلوتگُزینی و بستنِ در به روی یاران نزدیکش را پیشه کرد(مثلاً در شورش ۳۰ تیر ۱۳۳۱). مصدق تا وقتی که در اقلیت یا در اپوزیسیون بود، شهامت فراوانی برای انتقاد و مخالفت داشت، اما وقتی به حکومت رسید، فهمید که مسائل و مشکلات جامعهی ایران را نمیتوان با شعار و «مخالفخوانی» برطرف کرد. او پس از تسخیر قدرت سیاسی، به عنوانقدرتمندترین نخستوزیرِ تمام تاریخ مشروطیت جلوه کرد، اما با درک مشکلات موجود، به زودی دریافت که به قول ابوالفضل بیهقی «پهنای کار چیست؟». به همین جهت، من فصل مربوط به مسألهی نفت را با این شعر حافظ آغاز کردهام: «…که عشق، آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها.» به نظر من، داوریِ روزنامهنگار و نویسندهی معروف، «ساندرا مککی» دربارهی شخصیت و روحیهی دکتر مصدق، بسیار درست است: «مصدق، شجاعت بینظیری برای چالش و مخالفت داشت، ولی به نحوِ غمانگیزی فاقدِ توانِ ساختن بود.»
من فکر میکنم که بزرگترین اشتباه شاه یا سرلشکر زاهدی بعد از ۲۸ مرداد، محاکمهی ناروا و شتابزدهی دکتر مصدق، آن هم در یک دادگاه نظامی بود. در آن زمان، مصدق هنوز بخشی از عاطفه و افکار عمومی را با خود داشت. او در عاطفه و احساسات مردم، هنوز نمادی از پاکدامنی و مبارزه علیه استعمار انگلیس بود و بنابراین لازم بود پس از تسلیم شدنِ مصدق به مقامات دولتی در ۲۹ مرداد ۳۲، برخورد احترامآمیز و دوستانهی سرلشکر زاهدی(که از طرف دولت مصدق، تحت تعقیب و اعدام بود!) نسبت به مصدق و یارانش ادامه مییافت، به ویژه که شاه نیز سه ماه پیش از ۲۸ مرداد، طی پیامی در ۱۴ مه ۱۹۵۳(۲۴ اردیبهشت ۱۳۳۲) ضمن مخالفت با کودتا و تأکید بر برکناری مصدق از راه قانونی، به هندرسون گفته بود: « …با زندانی کردن مصدق یا تبعید وی و یا حتی مرگ او به دست بلواییانِ تهران، از مصدق یک شهید ساخته خواهد شد و سرچشمهی دردسرهای جدی در آینده خواهد شد… .»
در ۲۹ مرداد، پس از اینکه مصدق و یارانش، خود را به فرمانداری نظامی تهران تسلیم کردند، به قول دکتر غلامحسین صدیقی(وزیر کشور دکتر مصدق و یارِ صدیق او تا آخرین لحظه): «در فرمانداری نظامی، سرلشکر زاهدی «پیش آمد و به آقای دکتر مصدق سلام کرد و دست داد و گفت: «من خیلی متأسفم که شما را در اینجا میبینم، حالا بفرمایید در اتاقی که حاضر شده است، استراحت بفرمایید»… سپس [زاهدی] رو به ما کرد و گفت: «آقایان هم فعلاً بفرمایید یک چایی میل کنید تا بعداً»… و با ما دست داد و ما به راه افتادیم… از پلکان پایین آمدیم، سرلشکر نادر باتمانقلیچ [که در ۲۵ مرداد توسط مصدق دستگیر و زندانی شده بود] بازوی آقای دکتر مصدق را گرفته بود، هنگامی که خواستیم سوار ماشین شویم، شخصی با صدای بلند، بر ضد ما شروع به سخنگویی و شعاردهی کرد. سرلشکر باتمانقلیچ با اخم و تَشَر [خطاب به شعاردهنده] گفت: خفه شو! پدر سوخته!… سرلشکر باتمانقلیچ که آقای دکتر [مصدق] را به اتاق رسانید، برگشت و به ما گفت: «وسایل راحت آقایان فراهم خواهد شد. هر کدام از آقایان هر چه می خواهید بفرمایید بیاورند» و بعد رو به من کرد و گفت: «با آقای دکتر [صدیقی] هم که قوم و خویش هستیم!»… سرتیپ فولادوند به من [صدیقی] گفت: شما چه می خواهید؟ گفتم: وسایل مختصر شُستوشو که باید از خانه بیاورند و یکی دو کتاب. سرتیپ نصیری [که در شب ۲۵ مرداد به خاطر ابلاغ فرمانِ شاه در عزل مصدق، توسط یکی از افسران وابسته به حزب توده، دستگیر و زندانی شده بود] گفت: هر چه بخواهید، خودم برای جنابعالی فراهم میکنم، هر چند با وجود سابقهی قدیم، شما می خواستید مرا بکُشید!… .»
«باقر عاقلی»، در ضمن رویدادهای ۲۹ مرداد ۳۲ در اینباره نوشته است: «سرلشکر زاهدی هنگام ورودِ مصدق به باشگاه [افسران] از او استقبال به عمل آورد و مصدق هم به او تبریک گفت.»
«حسامالدین دولتآبادی» در خاطراتش مینویسد: «دکتر مصدق به سرلشکر زاهدی گفت: من اینجا اسیر هستم و شما امیر. زاهدی جواب داد: شما اینجا میهمان هستید.»
دریغا که این ادب و احترامِ اولیه نسبت به دکتر مصدق، به زودی در عصبیّتهای سیاسیِ پیروزمندان، فراموش شد و محاکمهی ناروا و شتابزدهی مصدق(آن هم در یک دادگاه نظامی) چنان تأثیری بر حافظهی سیاسی جامعه باقی گذاشت که سرانجام، طبق پیشبینیِ شاه، از مصدق یک شهید ساخته شد و سرچشمهی دردسرهای جدی در آینده شد.
مصدق که در مبارزه با استعمار انگلیس، «قهرمان ملل شرق» لقب یافته بود، بیتردید میخواست که آبرومندانه یا مانند یکقهرمان، صحنه را ترک کند، بنابراین، پس از آن همه مبارزات و سوداهای سیاسی و حساسیت به «حفظ وجاهت ملی»اش، اگر مصدق در دادگاه نظامی(که از نظر او غیرمنتظره بود) علت انفعال و مقاومت نکردن و ناپایداریاش در ۲۸ مرداد را فاش میکرد، طبیعی بود که نه آبرومندانه صحنهی سیاست را ترک میکرد و نه اساساً قهرمان میشد. همانطور که گفتم: اینها مسائل انسانی، شخصیتی و روانشناختی هستند که با توجه به پیری، بیماری و تنهایی دکتر مصدق در آن لحظات حساس و سرنوشتساز، میتوانستند بر عزم و ارادهی وی تأثیری قاطع داشته باشند.
با توجه به قول عموم صاحبنظران، مبنی بر اینکه: هر پنج واحدِ ارتش – مستقر در پادگانهای تهران – در ۲۸ مرداد به دکتر مصدق وفادار بودند و «نیروهای هوادار کودتا، به طور حتم، حتی برای اجرای یک عملیات محدود شهری نیز نیروی لازم را نداشتند»، یک بار دیگر پازلی را که فرضیهی کتاب بر آن استوار است، مرور میکنیم:
28مرداد:قیام ؟ یا کودتا ؟
۱- هفتهها پیش از ۲۵ مرداد، حزب توده در یک کارزارِ گستردهی تبلیغاتی توسط روزنامهها، نشریات، سازمانها و سندیکاهای وابسته به خود، هشدار میداد که کودتایی در حال وقوع است و حتی اسامی افسران کودتاگر، از جمله سرهنگ نصیری را اعلام کرده بود!
۲- با این حال، مصدق به دوستانش تأکید کرده بود: «تمام نیروهای نظامی در اختیار ماست، هر کس کودتا کند با لگد او را بیرون میکنم.»
۳- در شب ۲۵ مرداد، «یک افسر ناشناس»(سرهنگ مُبشّری، مسئول سازمان افسران حزب توده) تلفنی به دکتر مصدق اطلاع میدهد که سرهنگ نصیری، فرماندهی گارد شاهنشاهی برای کودتا عازمِ اقامتگاه نخستوزیری است!(در حالی که عزیمت سرهنگ نصیری، برای ابلاغ فرمان شاه مبنی برعزل دکتر مصدق بود)،
۴- در آن هنگامهی خستگی و عصبیّت و آشفتگی، تبلیغات گستردهی حزب توده و اقدامات خرابکارانهی آن، به شکلدهیِ «توهم کودتا» کمک فراوان کرد. در چنان شرایطی بود که دکتر مصدق، فرمان عزل خود را از نزدیکترین و مطمئنترین یارانش مخفی کرد به طوری که وقتی دکتر صدیقی، وزیر کشورش، در ۳۰/۵ بامدادِ ۲۵ مرداد از موضوع «فرمان عزل» یا نامهی شاه پرسید، مصدق در حضور دکتر فاطمی به صدیقی پاسخ داد: «چیزی نبود، کودتایی در شُرف وقوع بود که از آن جلوگیری به عمل آمد!»،
۵- پس از رویداد شب ۲۵ مرداد ۳۲، «گارد شاهنشاهی» با بیش از ۷۰۰ سرباز و افسر زُبده، به دستور دکتر مصدق و دکتر فاطمی، کاملاً منحل یا خلع سلاح شده و فرماندهی آن(سرهنگ نصیری) نیز در زندان بود، بنابراین «ارتشیان سلطنتطلب» در تهران، نیرویی برای کودتا نداشتند.
۶- خروج شاه از ایران و حوادثی که از بامداد ۲۵ مرداد ضد شاه در تهران روی داد، ضمن اینکه «حُسننیت مصدق نسبت به شاه و رژیم سلطنتی» را در اذهان عمومی خدشهدار کرد، مردم را از حضور توانمند «تودهایهای هوادار شوروی» نگران و وحشتزده کرد، آنچنان که «مهندس عزّتالله سحابی» تأکید میکند: «….ما بچههای انجمن [اسلامی دانشجویان] این نگرانی را داشتیم که تودهایها دارند میبرَند، یعنی کشور، کمونیستی میشود… ما نگران حاکمیت کمونیستها بودیم… این نگرانی موجب شده بود که در آن ۴-۳ روز، بیطرف بودیم.»،
۷- در شامگاه ۲۷ مرداد، هندرسون(سفیر امریکا) در ملاقاتی با مصدق، ضمن ابراز نگرانی از نفوذ روزافزون حزب توده، به مصدق یادآور شد: «دولت امریکا دیگر دولتِ وی را به رسمیت نمیشناسد، بلکه سرلشکر زاهدی را نخستوزیر قانونی ایران میداند.»
۸- مصدق با عصبانیت به هندرسون پاسخ داد که «تا آخرین لحظه، مقاومت خواهد کرد، حتی اگر تانکهای امریکایی و انگلیسی از روی جنازهاش رد شوند»… اما چند لحظه بعد، به دستور دکتر مصدق، خیابانهای تهران از حضور تودهایها و تظاهرکنندگان ضدسلطنت، پاکسازی شد!
۹- بر این اساس، به روایت دکتر مصدق، «در عصر ۲۷ مرداد، دستورِ اکید دادم هر کس حرف از جمهوری بزند او را تعقیب کنند ونظر این بود که از پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی درخواست شود هرچه زودتر به ایران مراجعت فرمایند… چون که تغییر رژیم، موجب ترقی ملت نمیشود… .»
۱۰- در همین روز(۲۷ مرداد) مصدق، نامهی حمایتآمیز آیتالله کاشانی به وی(برای مقابله با کودتا) را رد کرد و در پاسخی کوتاه و تکبرآمیز، به آیتالله کاشانی نوشت: «مرقومهی حضرت آقا توسط آقای حسن سالمی زیارت شد، اینجانب مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم. والسلام… دکتر محمد مصدق».
۱۱- اما به نحو عجیب و سئوالانگیزی، در روز ۲۸ مرداد، مصدق از «ملت» و هواداران خود خواست از تهران خارج شوند و یا در خانههاشان بمانند و از انجام هرگونه تحرک و تظاهراتی خودداری کنند!
۱۲- با چنان تغییر سیاستی، در صبح ۲۸ مرداد، مصدق ضمن خالی کردن میدان، با وجود مخالفتِ دکتر حسین فاطمی، سرتیپ ریاحی(رئیس ستاد ارتش مصدق) و دیگران و تأکید آنان بر وابستگی سرتیپ دفتری به کودتاگران، خواهرزادهی خود(سرتیپ محمد دفتری) را به سِمتِ رئیس شهربانی کل کشور و نیز فرماندار نظامی تهران منصوب کرد. سرتیپ ریاحی این انتصاب را «دلیل اصلی سقوط مصدق» می داند.(نگاه کنید به نامهی خصوصی سرتیپ ریاحی، در: خاطرات ابوالحسن ابتهاج، ج ۱، ص ۲۹۲)،
۱۳- به قول عموم شاهدان و صاحبنظران در ۲۸ مرداد ۳۲، هر پنج واحدِ ارتش، مستقر در پادگانهای تهران، به دکتر مصدق وفادار بودند و نیروهای هوادار کودتا، به طور حتم، حتی برای اجرای یک عملیات محدود شهری نیز نیروی لازم را نداشتند، آنچنانکه به قول سرهنگ غلامرضا نجاتی(هوادار پُرشور دکتر مصدق): «در نیروی هوایی، بیش از ۸۰ در صد افسران وِ درجهداران از مصدق پشتیبانی میکردند و افسران هوادارِ دربار با همهی کوششی که در روزهای ۳۰ تیر ۱۳۳۱و ۲۸ مرداد ۳۲ کرده بودند، نتوانستند حتی یک نفر خلبان را برای پرواز و سرکوب مردم، آماده کنند. در مردادماه ۱۳۳۲ در تهران، پنج تیپ رزمی وجود داشت و صدها تن افسر و درجهدار در پادگانها حضور داشتند، ولی کودتاچیان با همهی کوششی که به عمل آوردند، نتوانستند حتی یکی از واحدها را با خود همراه کنند…»(جنبش ملی شدن صنعت نفت، چاپ هفتم، ص۳۸۶)،
۱۴- با وجود اصرار و پافشاری دکتر حسین فاطمی و دیگران، مصدق در صبح ۲۸ مرداد از درخواست کمکِ مردمی به وسیله رادیو خودداری کرد،
۱۵- مصدق در صبح ۲۸ مرداد، نه تنها از حزب توده درخواستِ کمک نکرد، بلکه از پذیرفتن پیشنهاد دکتر حسین فاطمی مبنی برتوزیع سلاح میان هواداران حزب توده برای سرکوب کودتاگران، خودداری کرد و ظاهراً، در برابرِ رد این پیشنهادهای بود که دکتر فاطمی خطاب به مصدق فریاد کشید: «این پیرمرد، آخر همهی ما را به کشتن میدهد…»
۱۶- همچنین بسیاری از عناصر اصلیِ به اصطلاح «کودتا»(مانند سرهنگ نصیری و سرلشکر باتمانقلیچ و…) تا عصر ۲۸ مرداد، یا در زندان بودند، و یا مانند سرلشکر زاهدی متواری و مخفی بودند. «دکتر سنجابی» تأکید میکند: «…تا بعد از ظهر ۲۸ مرداد، از سرلشکر زاهدی و همراهان او هیچگونه خبری نبود»
۱۷- مهندس زیرکزاده(یکی از نزدیکترین یاران مصدق که در تمام لحظات ۲۸ مرداد در کنار مصدق بود) ضمن اشاره به انفعال حیرتانگیز دکتر مصدق در این روز، تأکید میکند: «مصدق، نقشهی خود را داشت و حاضر نبود در آن تغییری دهد… .»
بنابراین، خالی کردن میدان و «نقش یا نقشهی دیگرِ مصدق در روز ۲۸ مرداد»، به چه معنا میتوانست باشد؟ آیا این امر، نشانهی دوراندیشی مصدق برای جلوگیری از یک جنگ داخلی بود؟ با توجه به آنچه دربارهی توان حیرتانگیزِ سازمان افسران حزب توده گفتهایم، آیا مصدق نگران بود که در یک جنگ یا آشوب داخلی، ایران به چنگ حزب تودهی وابسته به شوروی بیفتد؟ همانطور که اشاره کردهام، اینها مسائل انسانی و روانشناختی هستند که با توجه به شرایط حساس آن روز، میتوانستند بر عزم و ارادهی دکتر مصدق تأثیری قاطع داشته باشند. امروزه با فرونشستن غبار کینهها و کدورتها، میتوان به این پرسشها اندیشید و زوایای تازهای از حوادث پُر رمز و رازِ این دوره را شناخت.
روزنامک:نکتهای که دربارهی نامهی آیتالله کاشانی وجود دارد، این است که گفته میشود «این نامه جعلی است و در نتیجه سندیتی ندارد»، شما خودتان در اینباره چه فکر میکنید؟
میرفطروس– من فکر میکنم که این هم نمونهای از فرافکنی ماست تا بارِ شکستها و اشتباهاتمان را بردوش این و آن بیاندازیم. همانطور که گفتید دربارهی این نامه جنجالهای فراوانی شده است، ولی تا آنجا که من دیدهام این نامه دارای اصالت است، به ویژه که حامل یا بَرَندهی این نامه، «دکتر حسن سالمی»، هنوز زنده است.
روزنامک: یعنی شخصاً این نامه را دیدهاید؟
میرفطروس– بله! من فتوکپی این نامه را دیدهام و اصالت این نامه را به خط آیتالله کاشانی تأیید میکنم. از این گذشته، محققان دیگر از جمله دکتر کاتوزیان نیز اصالت این نامه را تأیید کردهاند.
روزنامک: از این نکته که بگذریم، باورِ رایج دربارهی ۲۸ امرداد، دو درکِ متفاوت و متضاد است؛ «قیام ملی» و «کودتا».
میرفطروس– ببینید! به قول دکتر سنجابی(وزیر فرهنگ دکتر مصدق) پایگاه اجتماعی دکتر مصدق در آستانهی ۲۸ مرداد ۳۲ در مقایسه با ۳۰ تیر ۳۱، بسیار بسیار ضعیف شده بود؛ زیرا، از یک سو جبههی ملی دیگر آن جبههی ملی یک سال پیش نبود و انشعابها و تفرقههای گسترده، باعث شده بود تا اکثرِ یاران برجستهی مصدق(مانند آیتالله کاشانی، حسین مکی، دکتر بقایی و…) به صفِ مخالفان وی بپیوندند. این شخصیتها، در واقع، پایگاه ملی و مردمی دکتر مصدق را «تضمین» میکردند و لذا با انشعاب یا مخالفت آنان با سیاستهای مصدق، خودبخود، جبههی دکتر مصدق، ضعیف و ضعیفتر شده بود و به قول خلیل ملکی: چیزی به نام «جبههی ملی»، دیگر وجود نداشت. مُنتها، مصدق بر اثر خانهنشینی و رتق و فتق امور مملکتی از «بستر بیماری»، درک روشنی از فروپاشی نیروهایش نداشت، به همین جهت در پاسخی کوتاه(و حتی مغرورانه) به آیتالله کاشانی، هنوز خیال میکرد که «مستظهر به پشتیبانی ملت» است. در این بیخبری، مصدق به جای مشورت با افراد دلسوز و معتدلی مانند دکتر غلامحسین صدیقی(وزیر کشور)، به کسانی مانند دکتر حسین فاطمی دل بسته بود که سوداهای دیگری در سر داشتند.
در رابطه با کارگران، کارمندان و به ویژه معلمان که در آن زمان قدرت بسیج و حرکتهای اعتراضی سازمان یافتهای داشتند، کافی است بدانیم که مدتی پیش از ۲۸ مرداد ۳۲، مصدق به هندرسون(سفیر امریکا در ایران) گفته بود: «… فقر و آشوب در سراسر کشور گسترده است. معلمین مدارس، حقوق ماهیانهای به مبلغ یکصد تومان، معادل ۲۵ دلار، دریافت میکنند، این مبلغ – به دشواری – هزینهی پرداخت اجارهی یک اطاق را در ماه کفایت میکند…» طبیعی بود که این کارگران، کارمندان و معلمان، پس از ماهها سکوت و صبوری- با کِش یافتن مذاکرات بیفرجام نفت و انشعابها و اختلافات موجود در جبههی ملی – به تدریج دلسرد، ناامید و بیتفاوت شوند و یا به مخالفان خاموش مصدق تبدیل شوند… رویداد ۲۸ مرداد، دقیقاً در چنین شرایطی به وجود آمد؛ رویداد غیرمنتظره و شگفتانگیزی که با توجه به انفعال حیرتانگیز دکتر مصدق و نقش و نقشهی دیگرِ او در روز ۲۸ مرداد، شاید برای مصدق نیز «خوشایند» بود تا از مسألهی نفت و مشکلات عظیم اقتصادی-اجتماعیِ موجود، «آبرومندانه» به دَر آید. در اینباره کافی است سخن مصدق را در آخرین لحظات به یاد آوریم؛ به روایت «احسان نراقی»: «دکتر صدیقی تعریف میکرد: وقتی خانهی دکتر مصدق را غارت کردند، وی(دکتر صدیقی) به اتفاق دکتر مصدق و دکتر شایگان میروند از دیوار بالا، روی پُشت بام همسایه در گوشهای مینشینند. دکتر شایگان میگوید: «بد شد!»، مصدق یک مرتبه از جا میپرَد و میگوید: چی بد شد!؟ بایستیم این ارازل و اوباش ما را در مجلس ساقط کنند؟ در حالی که حالا دو ابَرقدرت ما را ساقط کردند، خیلی هم خوب شد! چیچی بد شد؟!»
اگر بپذیریم که «حقیقت، آن است که دشمن نیز بر آن گواهی دهد»، گزارش «بابک امیرخسروی» – به عنوان عضو کمیتهی حزب توده و از دشمنان سرسخت محمدرضا شاه- دارای ارزش و اهمیت فراوان خواهد بود. امیرخسروی در گزارش دقیق و مفصل خود، یادآور میشود:
-«برای روز ۲۸ مرداد، نه کودتایی برنامهریزی شده بود، و نه اساساً دشمنان نهضت ملی پس از شکست کودتای۲۵ مرداد قادر به اجرای برنامهای بودند که بتوانند حکومت ملی مصدق را در چنین فاصلهی زمانی کوتاهی براندازند…پژوهشگرانی که [کودتای] ۲۸ مرداد را سلسلهی عملیات برنامهریزی شدهای میدانند که گویا «مستر روزولت» پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد طراحی نموده بود، رویدادهای مختلف روز ۲۸ مرداد را اقداماتی بههمپیوسته و طبق نقشه قبلی تلقی میکنند. عمق فاجعه در این است که واقعیت غیر از این بود.پافشاری من بر این نکته که [کودتای] ۲۸ مرداد، اقدامی از پیش برنامهریزی شده نبود، چالش صرف روشنفکری نیست. بلکه تلاش برای ارائهی تصویری از واقعیت است که به گمان من، بیشتر به حقیقت نزدیک است.»(نگاه کنید به: آسیبشناسی یک شکست، چاپ دوم، صص ۳۲۲-۳۴۲).
یادآوری میکنم که پس از انتشار کتاب «آسیبشناسی…»، آقای بابک امیرخسروی در تماس تلفنی با نگارنده، ضمن تأیید مجدّدِ روایت بالا دربارهی ۲۸ مرداد، از اینکه به خاطر «محدودیتهای سیاسی-سازمانی» در برخی موارد از واژهی «کودتا» استفاده کرده بودند، اظهار تأسف کردند.
بنابراین، با توجه به روایتهای شاهدان عینی و گزارشهای مستندِ مندرج در کتابِ «آسیبشناسی …»،من رویداد ۲۸ مرداد را نه «قیام ملی»می دانم و نه «کودتا»،بلکه آنرا تظاهراتی خودجوش میدانم که به زودی و به طور شگفتانگیزی به «آتشی خرمنسوز» بدَل شد.به گزارش سفارت امریکا در تهران(که با گزارش «ویلبر» مأمور سازمان «سیا» در تهران و با روایت دقیق بابک امیرخسروی، عضو کمیتهی مرکزی حزب توده، و دیگرِ روایات شاهدان عینی در صحنهی ۲۸ مرداد، همخوانی دارد) در روز ۲۸ مرداد:«تظاهرکنندگان در مقیاس کوچکی از بازار به راه میافتند، ولی این شعلهی اولیه، به طور شگفتانگیزی گُسترش یافت و به زودی به آتشِ خرمنسوزِ عظیمی تبدیل میشود که در طول روز، تمام تهران را فرا میگیرد. نیروهای انتظامی که برای پراکندن مردم فرستاده میشوند، از فرمان حمله به جمعیت ،سر باز میزنند و حتی بعضی از آنها به تظاهرکنندگان میپیوندند… از مرکز شهر، انبوه جمعیتِ هیجانزده، هر چه ماشین و کامیون بود در اختیار میگیرند و به شمال شهر میشتابند و رادیو تهران را محاصره میکنند. کارکنان سفارتخانه(امریکا) در طی این جریان فرصت خوبی داشتند که از نزدیک نوع تظاهرکنندگان را بسنجند. اینها بیشتر غیرنظامی بودند که در میانشان تعدادی از نیروهای انتظامیِ مسلح نیز مشاهده میشدند. ولی به هر حال به نظر میرسید که رهبری جمعیت، دستِ شخصیها است نه نیروهای نظامی. در ضمن، شرکتکنندگان هم از نوع معمول چاقوکش و عربدهجو – که معمولاً در تظاهرات اخیر مشاهده میشد- نبودند. به نظر میرسید که اینها از اقشار و طبقات مختلف و مرکب از کارگر، کارمند، دکاندار، کاسب و دانشجو باشند … نه تنها اعضاء دولت مصدق، بلکه شاهیها هم از این موفقیتِ آسان و سریع – که تا حدود زیادی خودجوش صورت گرفته – در شگفت هستند…».
مسألهی مهمی که من در این اواخر شنیدهام و در شناخت ماهیت رویداد ۲۸ مرداد ۳۲ اهمیت دارد، این است که به روایت «آقای عبدالرضا انصاری»(دولتمرد رژیم پیشین و معاون «ادارهی اصل چهار» در زمان مصدق): «در روز ۲۸ مرداد گروهی از زنانِ کارمندان بلندپایهی سفارت امریکا، ازجمله خانم ویلیام وارن(William Warne)، رئیس ادارهی «اصل چهار»، همراه با گروهی از بانوان نیکوکار ایرانی، مانند خانم عزت سودآور، خانم ناصر(رئیس وقت بانک ملی)، خانم مبصّر(شهردار تهران) و… که در یک انجمن خیریه فعالیت میکردند، طبق معمول، در سالن بانک ملی جلسه داشتند»… این امر، نشان میدهد که هیچیک از کارمندان بلند پایهی سفارت امریکا، حتی تصوری از وقوع «کودتا» نداشتند، چه، در غیر این صورت، مسئولان سفارت امریکا، با توجه به حساس بودن اوضاع و احتمال وقوع حوادث ناگوار در روز ۲۸ مرداد، از رفتن این زنان امریکایی به این جلسه ممانعت میکردند و… .
بنابراین، جدا از نامگذاریهای رایج سیاسی، در واقع، برای درک ۲۸ مرداد، ابتدا به روانشناسی مردم عادیِ تهران و سپس، به انفعال عجیب و پرسشبرانگیز و یا «نقش و نقشهی دیگرِ دکتر مصدق در روز ۲۸ مرداد»، باید توجه کرد.