استادرحیم مسلمانیان قبادیانی:حافظهء ادبیات‌ تاجیک

جولای 7th, 2016
شهزادهء سمرقندی
 

یکشنبه ۳ ژوئیه، جامعه تاجیکستان مردی را به خاک سپرد که از اولین معرفی کنندگان ادبیات تاجیک به مردم ایران بود. پروفسور رحیم مسلمانیان قبادیانی که سال‌ها در ایران می‌زیست و پلی میان ادبیات تاجیکستان و ایران بود در هشتاد‌سالگی درگذشت. رحیم مسلمانیان که در اواخر عمر به بیماری فراموشی دچار شده بود در سال‌های اخیر به تاجیکستان بازگشته بود.

مسلمانیان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شهاب فرخیار، روزنامه‌نگار ایرانی مقیم دوشنبه و از دوستان دیرینهء رحیم مسلمانیان، در گفت‌وگو با رادیو زمانه گفت: رحیم مسلمانیان در طول فعالیتش در ایران از قدردانی و توجه ویژه برخوردار بود و در معرفی دانشنامه‌ای آسیای میانه یکی از پیشگامان بود. آقای فرخیار می‌گوید رحیم مسلمانیان در جوانی یکی از دانشجویانی بود که در برابر مقاله تندی که ضد هویت تاجیکی در مسکو چاپ شده بود اعتراض کردند و در رسمیت دادن به زبان پارسی-تاجیکی در تاجیکستان سهم ارزشمندی داشتند.رحیم مسلمانیان در سال‌های جنگ داخلی تاجیکستان مجبور به ترک وطن شد و ایران را برای اقامت پذیرفت. او در طول ۱۵ سال اقامت و فعالیت خود در ایران در دایره المعارف اسلامی نوشتن چندین مدخل را بر عهده داشت و در کنار آن مقاله‌های علمی و ادبی بسیاری در رسانه‌های داخلی ایران به چاپ رساند.

به گفته آقای فرخیار، با اینکه رحیم مسلمانیان گرایش زیادی به فعالیت‌های سیاسی نداشت اما از آنجا که فعالیت در حوزه‌های زبان و ادبیات در دوران شوروی یک پدیده سیاسی محسوب می‌شد، او نیز به طور ناخواسته وارد سیاست شد.

زمانی که رحیم مسلمانیان در تهران بود، تلاش‌های زیادی کرد که در یکی از دانشگاه‌های تهران کرسی ویژه «پارسی فرارود» راه اندازی شود اما موفق نشد. با وجود این از نظر شهاب فرخیار، رحیم مسلمانیان توانسته از فرصت اقامت در ایران درست و به خوبی استفاده کند و همزمان با اینکه در محفل‌های ادبی و علمی ایران شرکت داشته، به محل‌های دوردست و شهرهای مختلف ایران سفر کند و با گویش محل‌های گوناگون ایران آشنا بشود.

 

به نقل از:رادیوزمانه

 جدال سیدضیا طباطبائی با دکترمصدّق!

جولای 7th, 2016

به نقل از مشروح مذاکرات مجلس شورای ملّی

(جلسۀ 3، سه‌شنبه 16 اسفندماه 1322).

 

 

سیدضیاطباطبائی:خدا را شکر که زنده ماندم تا در روزهای محنتِ وطن، ندای هموطنان را شنیده جان بی مقدار خود را در طبق اخلاص نهاده تقدیم نمایم. پس از بیست و سه سال غربت از ایران، پس از بیست و سه سال غزلت و انزوا و آوارگی امروز افتخار دارم در این محوطه‌ای که خاطره‌های شیرین و تلخ و فراموش نشدنی از آن دارم حضور پیدا کنم. امروز اگر تیرهای تهمت، بدنامی، افترا، ناسزا به من پرتاب می‌شود افسرده نیستم زیرا سی و هفت سال پیش با پدر همین اسعد (اشاره به رئیس مجلس) با برادر همین اسعد و با هزاران آزادیخواهان دیگر در همین محل از دهانه‌های توپ گلوله بر سر ما می‌بارید و ما تحمل کردیم و امید خود را از آتیه ایران سلب نکردیم بطوریکه آقایان میدانند بیست و سه سال بود از ایران دور بودم و خیال مراجعت را نداشتم پس از وقایع شهریور دوستانم از تهران وولایات بمن مراجعه کردند و تقاضا نمودند که به ایران برگردم خودداری کردم شش ماه یکسال دو سال گذشت بالاخره چون که همیشه جوانمرد بودم و جوانمردی را صفت خود و آباء و اجداد خود می‌دانستم دیدم سرزمینی که مرا تربیت کرده، بزرگ کرده، من به او قرض داشتم و در حداقل دعوت دوستانم را باید بپذیرم این بود که به ایران مراجعت کردم پس از مراجعت به ایران در خیال این نبودم که وکیل شوم یا وزیر شوم یا رئیس الوزراء شوم یا رئیس مجلس شوم هیچکدام از اینها نبود.در ۲۳ سال قبل- که رئیس الوزراء و فعّال مایشاء ایران بودم- اگر می‌خواستم، اگر مایل بودم این درجه فهم و ادراک در من بود که با این و آن بسازم و در همان مسند باقی باشم، ولی من نخواستم به قیمت خرابی ایران، به قیمت محو یک ملتی زمامدار شماها باشم. این بود که طالب نبودم و ترک کردم و رفتم. پس از ورود من به ایران در تهران شنیدم اهالی یزد مرا به سمت وکالت مجلس شورای ملی انتخاب کرده‌اند. تعجب کردم زیرا چنانچه عرض کردم قصد اشغال مقامی را نداشتم. گفتم بعد از ۲۳ سال می‌روم ایران مملکت محنت زدۀ خود را به بینم ،اگر توانستم خدمتی می‌کنم، اگر نتوانستم خدمتی بکنم یا در ایران می‌مانم یا چنانچه ۲۳ سال از این مملکت دور بودم باز هم مراجعت می‌کنم، خبر وکالت بنده از یزد مرا تکان داد و نمی‌خواستم قبول کنم زیرا به کسی ننوشته بودم و از هیچیک از رفقا و دوستان خودم یا اهالی یزد تقاضا نکرده بودم. در همین حال دچار یک محظوری شدم و آن این بود که ۳۲ سال قبل اهالی یزد پدر مرا به سمت وکالت مجلس شورای ملی انتخاب کردند. ۲۴ سال پیش هم خود من وکیل شدم که وقایع کودتا پیش آمد. این مرتبۀ سوم بود، اخلاقاً نمی‌توانستم به اهالی یزد بگویم که من شانۀ خود را از زیر بار مسئولیت خالی می‌کنم. اصرار اهالی یزد و تلگراف متوالی که به من مخابره کردند و اصرار دوستانم باعث شد که من وکالت را قبول کردم بعلاوه یک دلیل دیگری هم داشت؛ در ۲۴ سال پیش روزی که از خود گذشتم و وجود خودرا مؤثر در نجات و استقلال ایران قرار دادم ،روز خطر بود، امروز هم روز خطر بود چونکه خطر را دیدم آمدم اینجا بایستم برای اینکه اگر بتوانم به ملت خودم،به وطن خودم، به ایران عزیز خدمت بکنم و چنانچه عرض کردم مدعی هستم وجود من مؤثر در سیاست و استقلال ایران بود و عنقریب بفاصلۀ چند دقیقه آقایان خواهند شنید (خطاب به آقای دکتر مصدق) اگر صدای بنده یک قدری بلند است برای اینکه حضرتعالی بشنوید!) از دو ماه به اینطرف شنیده شد که با اعتبارنامۀ من مخالف هستند. دوستان من نگران بوده و من هم نگران بودم ولی نگرانی من از این بود که اعتبارنامۀ من با سکوت و خاموشی بگذرد و مجبور شدم از یکی از دوستانم خواهش کنم با اعتبارنامه من موافقت کند زیرا اگر مخالف نمی‌شد یک حقایقی را نمی‌توانستم بگویم. ممنونم. از صمیم قلب که این زحمت را حضرتعالی و بعضی از آقایان دیگر از من رفع فرمودید،چرا منتظر چنین روزی بودم ؟زیرا ۲۳ سال سکوت کردم هر دشنامی، هر ناسزائی، هر تهمتی، هر افترائی را قبول کردم و حاضر نشدم برای وجاهت خود، برای تبرئۀ خود اسراری را فاش کنم که مصالح عالیۀ ایران را بخطر اندازم. ۲۴ سال تحمل، ۲۴ سال صبر کافی بود. آقای دکتر مصدق السلطنه! بزرگترین فداکاری من در دورۀ زندگانی من این بود که سکوت کردم و آنچه را می‌دانستم نگفتم و پرده حقایق را پاره نکردم و آقایان بعضی می‌گویند چرا در عرض مدت بیست سال که از ایران دور بودم سکوت کردم؟ در روزهائی که بدبختی های ایران را دیدم چرا صدای خود را در نیاوردم اکنون دلیلش را بجنابعالی و آقایان عرض می‌کنم تا چهار سال پنجسال بعد از کودتا تمام جراید، مجلس شورای ملی و جوانها، پیرها روشن فکرها ،تاریک فکرها همه از اوضاع راضی بودند شکایتی نبود.پیش آمد ِ کودتا سبب خوشبختی و اصلاحاتی که در مملکت شده بود مایۀ امیدواری آتیه بود .من در مملکت خارجه بودم جز ایرانیانی که به اروپا برای تحصیل یا گردش می‌آمدند کسی را نمی‌دیدم همه اظهار مسّرت از پیش آمدها می‌کردند و بعضی هم یا راست یا دروغ اظهار تأسف می‌کردند که دست شما از بازیگری در بازیهای ایران کوتاه شد. این احساسات مردم و ملت بود.این ترتیب باقی بود تا زمان رژیم تغییر سلطنت تا آن تاریخ دلیل نداشت که من در ممالک خارجه بوده از وطن خودم و اوضاع خارجه حرفی بزنم. از ۳۰۵ تا ۳۱۰ باز آثار ظاهریه خوب بود و اگر[چه] در معنی و باطن بعضی ها ناراضی بودند لکن بطور کلی طبقات هیئت اجتماعیه راضی بودند و مخصوصاً سالی در حدود دویست نفر محصل و جوانها به اروپا می‌آمدند. آمدن این جوان ها نتیجۀ ثمرۀ نخلی بود که من کاشته بودم. می‌دیدم خیلی خوب هر سال جوان ها می‌آیند تحصیل می‌کنند هر سال چند صد نفر جوان می‌آیند چه می‌کنند!.پس دلیل نداشت تا سنۀ ۱۰ شکایتی بشود اما از سنه ۱۰ به بعد که دیکتاتوری در ایران تشکیل شد وضع مملکت بجائی رسیده بود که اگر در پاریس یک روزنامه فرانسوی در سطر بر ضد شهریار ایران می‌نوشت فردا دولت مناسبات خود را با ملت فرانسه قطع می‌کرد سفارت ایران را از پاریس احضار می‌کرد و سفارت فرانسه را از ایران بیرون می‌کرد آن رُعبی که طهران را گرفته بود در نیتجه یک وضعیّاتی که حالا نمی‌خواهم بگویم دیگران را هم فرا گرفته بود در یک همچو موقع من کجا می‌توانستم چیزی بگویم یا صدای خود را در بیاورم یا بنویسم و وقتی که نوشتم به چه وسیله‌ای به ایران بفرستم و یا وقتی که فرستادم چند صد نفر که کاغذهای من می‌رسد به آن‌ها به محبس نیفیند پس من اگر این کارها را نکردم خدمتی کرده‌ام به ایران اما راجع به آقای دکتر مصدق و اظهاراتی که فرمودند من انتظار نداشتم که ایشان در ضمن صحبت از یک حدودی که محاورات رجال سیاسی آنها را قبول کرده‌اند خارج شوند و من منتظر نبودم که یک چیزهائی را به من بگویند که من یک چیزهائی را بر خلاف میل خودم عرض کنم و بجناب آقای رئیس مجلس اطمینان می‌دهم که آنچه را عرض می‌کنم به قصد اسائه ادب نیست و اگر یک حقایقی بخودی خود وقیح است تقصیر من نیست. 

آقای دکتر[مصدّق] را بنده میدانم و سابقه هم دارم با من غرض شخصی داشتند جز غرض شخصی چیز دیگری نبود این غرض شخصی ایشان در جای خود باقی است ولی ایشان یک نکته را فراموش کردند فرمودند وقتیکه اینجا تشریف آوردند فرمودند که ۲۰ سال بود از ملت ایران دور بودند این هم صحیح است به این معنی خیال می‌کنند که هنوز مردم ایران را با عوام فریبی می‌شود اغفال کرد غافل بودند که در این مجلس شورای ملی عناصر مشخص و ممیزی هستند که اعمال فداکارانه را از اظهارات عوام فریبانه جدا می‌کنند این یک حقیقتی است آقای دکتر مصدق السلطنه یک اختلاف اساسی است و آن این است که من از بدو زندگی خودم عوام فریب نبوده‌ام و عوام فریبی را بزرگترین خیانتی به هیئت اجتماعیّه میدانم. اگر آقای دکتر مصدق السلطنه و امثال ایشان عوام فریب نبودند و حقایق را بمردم می‌گفتند ایران سرنوشت دیگری پیدا می‌کرد در جنگ بین المللی در سنه ۱۹۱۴ که مخاطراتی متوجه ایران شد فقط سید ضیاءالدین بود که در روزنامه‌ها اعلام کرد نباید ایران با روس و انگلیس جنگ بکند و از در ستیزه درآید. بی عدالتی‌های آنها را تحمل کند و صبر کنند و منتظر روز بهتری شوند. شما و امثال شما ای آقای دکتر مصدق السلطنه! برای وجاهت خودتان، برای اموال خودتان، برای منفعت خودتان که از مستوفی گری و خرید خالصه و از کاغذ سازی و از چه و از چه جمع کردید و نتوانستید آنها را حفظ بکنید صدای تان را در نیاورید، حقیقت را به مردم نگفتید، مردم را گمراه کردید وایران را به آن جنگ به آن ویرانی و فلاکت و ادبار انداختید. روزهائی که جنگ تمام شد آقای مصدق السلطنه! ایرانِ ویران، ایرانِ سرگردان، ایرانِ گرسنه جز شما چند نفر وجهای نالایق چیز دیگری نداشت. بلی آقای مصدق السلطنه! در دوره‌های پیش هیچکس جز من از همه چیز نگذشت در مقابل هوچی ها و نادانان (ولی امروز دورۀ عوام فریبی،دورۀ اغفال،دورۀ سکوت گذشته‌است) آنروز در نتیجه نتوانستند مرا یاری بکنندالبته هر کس آزاد است تمام اهالی مملکت تمام برادران من از دوست و دشمن همه آزاد کسانیکه بی غرض هستند کسانیکه مدعی هدایت افکارند قبل از اتخاذ تصمیم از من توضیح بخواهند از من علت و موجبات اصول را بپرسند پس از آنکه شنیدند اگر قانع شدند واضح می‌شد اگر قانع نشدند آنوقت حق دارند که فحش بدهند ناسزا بگویند هر نسبتی که می‌خواهند بدهند. 

آقای دکتر مصدق السلطنه! یکی از افتخارات من این بود که مقدماتی را فراهم آوردم که روزنامه نویس، رئیس الوزراء بشود و ایران را از دست شما سلطنه‌ها و دوله‌ها نجات پیدا کند، بلی آقای مصدق السلطنه! بلی قربان! این سید ضیاءالدین بود که شماها را بچنگ آورد. چند سال بود از استبداد نمی‌گویم در همین دورۀ مشروطه، همین مردم بدبخت، اسیر چند تا سلطنه‌ها و دوله‌ها بودند. دیگر سایر مردم  وزن نداشتند، کوچک، روزنامه نویس بودند این[سُنّت] را من شکستم این خدمت را من به ایران کردم و شماها را لرزاندم که چطور یک روزنامه نویس رئیس الوزراء یا به عقیدۀ شما صدر اعظم ایران می‌شود. ای خاک به سر اشخاصی که این فرصت را دادند و این بی قابلیتی خود را فراهم آوردند. اما راجع به محبوسین اولا کسی حبس نشد آقای مصدق السلطنه تحت نظر قرار گرفتن و حبس شدن دو مطلب است کسی حبس نشد تحت نظر قرار گرفت حالا فرض کنیم حبس شد (دکتر مصدق- استغفرالله) شما می فرمائید استغفرالله دعوا نداریم (یک نمکی هم در مجاورت باشد بد نیست) در مملکت ایران از قبل از مشروطه و پس از مشروطه حبس کردن مردم یکی از امور عادی بود در دوره سابق، حُکام ولایات یا وزراء در طهران  مردم بیچاره را حبس می‌کردند. خود حبس کردن بخودی خود با آنکه بر خلاف قانون بود و غلط بود امری بی سابقه نبود چیزی که بی سابقه بود این بود که سلطنه‌ها و دوله‌ها و ملک‌ها و ممالک‌ها را بگیرند این را تصدیق می‌کنم (خنده حضار) پیدایش این سابقه با بنده‌است و تمام مسئولیت آنرا هم به عهده می‌گیرم واگر چند صد نفر از من رنجیده شدند و افسرده شدند هزارها ایرانی بدبخت که قرون متوالیه در محبس این دوله‌ها، مله‌ها. سلطنه‌ها، ممالک‌ها با هزار ذلت و بدبختی روزگار میگذرانیدند فهمیدند که می‌شود دوله‌ها و ملک‌ها و سلطنه‌ها را هم گرفت. ملتفت شدید آقای دکتر مصدق السلطنه! و اما اینکه اینها چرا حبس شدند رئیس الوزرای وقت چنین تشخیص داد که برای مصالح عالیه مملکت و یک مقتضیاتی که بعد خواهد شنید یک عده‌ای بدون اینکه بجان آن‌ها بحیات آنها به مال آنها تعرض شود در یک نقاطی تحت نظر قرار گیرند اگر جنابعالی میفرمائید بد و خوب را با هم گرفتند مقصود دشمنی و عداوت نبود نخواستم مال کسی را ببرم چنانچه نبردم جز یکعده از کسانیکه سیاست مملکت را فلج می‌کردند و کارها را اداره نمی‌کردند و جز منفی بافی و عوام فریبی کار دیگری نمی‌نمودند آنها را دستگیر کردم در آنموقع دو موضوع مهم در پیش بود آقای مصدق السلطنه (بنده متأسفانه حافظه‌ام خوب نیست از این جهت است شما را بهمان اسم سابق خطاب می‌کنم) دو موضوع مهم بود که برای حیات ایران و برای استقلال مملکت ایران تأثیر مهمی داشت: یکی مسئله ارتباط با ممالک متحده شوروی و یکی مسئله قرارداد ایران وانگلیس این دو موضوع، این دو مسئله، این دو نکته، آلت بازی دسائس رجال تهران از دوله و ملک و سلطنه شده بود سه سال بود نمایندگان مجلس شورای ملی متعاقب عقد قرارداد انتخاب شده بودند غالب شان هم در طهران بودند این وکلاء جرأت نداشتند مجلس شورای ملی را باز کنند. سیاسّیون تهران هم جرأت نداشتند حرف بزنند چرا؟ گفتند خوب اگر مجلس شورای ملی[باز]شد قرارداد را قبول کنیم یا رد کنیم؟ کو آن مردی که قبول کند؟ کو آن مردی که رد کند؟ پس بهتر این است که مجلس شورای ملی نباشد با دولت سویت شوروی که سه سال است بما پیشنهاد کرده‌است که ما همسایه هستیم دوست هستیم عهدنامه ببندیم کو مردی که جرئت داشته باشد بگوید به بندیم و کو آن مردی که بگوید ما نمی‌بندیم. پس بهتر این است که هیچ نشنویم و صدامان در نیاید این آقایانی که توقیف شدند حبس نشدند و تحت نظر بودند بطوریکه میدانند قبل از ریاست وزرائی من بود ولی مسئولیت آن واقعه را من به عهده می‌گیرم.شانه خالی نمی‌کنم.چرا شانه خالی نمی کنم؟زیرا آنموقع بعد اعلیحضرت پهلوی شدند در کارها ما با هم مشاوره می‌کردیم و آنچه من می‌گفتم ایشان می‌کردند حالا که ایشان دور هستند من سزاوار اخلاقیم نیست که ایشان را مسئول بدانم نه! مسئولیت را خود من بعهده می‌گیرم وخودم را برای خاطر جنابعالی تبرئه نمی‌کنم حالا چرا؟ بعد صحبت می‌کنم و اما اینکه می‌خواستم جنابعالی را بگیرم حبس کنم (دکتر مصدق- تحت نظر می‌خواستید بگذارید) نه جنابعالی را بواسطۀ خیانتی که کردید می‌بایستی حبس کنم برای اینکه شما مجرم هستید شما می‌خواستید تمام عشایر فارس را بشورانید و اشرار را به شورش تحریک کردید،شما خواستید اردو کشی بکنید، خواستید برادر کُشی بکنید. شما مجرم بودید شما جانی بودید ولی چرا ترتیب اثر ندادم برای این که روحیه و قدرت فکری شما را می‌دانستم ،فکر شما فلج بود . می‌دانستم با تمام فعالیت تان هیچ کاری نمی‌توانید بکنید و یک چیز دیگر هم بود که نخواستم این افتخار را بشما بدهم که بواسطۀ حبسِ شما  شخصیتی برای شما قائل شوم (دکتر مصدق- پس تلگرافات برای چه بود؟) تلگرافات را برای این کردم آقای دکتر مصدق السلطنه من فعّال ما یشاء بودم. در آن موقع در ایران از شما بزرگترها- گردن کلفت ترها را گرفتم به حبس انداختم شما را نخواستم حبس بکنم شما را هم می‌توانستم. (دکتر مصدق- نتوانستید) نه اشتباه می‌کنید بشما تلگراف کردم که من برای ایران کار می‌کنم. دست بدست هم بدهیم و این مملکت بدبخت را نجات بدهیم و منتظر بودم اول بجای اینکه شخصیّت روزنامه رعد و کوچکی جسمی سیدضیاء را در نظر بیاورید، عرایض او را، تمنای او را ،التماس او را که بنام ایران است بشنوید و او را هدایت کنید! راهنمائی کنید! به این جهت آن تلگراف را کردم که اتفاقاً در عرض این ۲۲ سال این تلگراف برای جنابعالی یک سندی شد. شما می‌خواستید کسب وجاهت بکنید این است که تلگراف سید ضیاءالدین را پس از ۲۰ سال در این مملکت نشان داده‌اید (دکتر مصدق- تلگرافات دیگر هم هست) یکی اش را نشان بدهید(دکتر مصدق- بین خودمان باشد پس خلاصه پس از اینکه جنابعالی این تلگرافات را کردید آن اقدامات را کردید) چون من نمی‌خواستم برادرکُشی بشود و این هم برای جنابعالی جای مسّرت است که تمام اهل ایران هیچ جا با من مخالفت نکردند جز سرکار. تمام اهل ایران هیچ جا مخالفت نکردند. سکنه این مملکت از ولایات دهات، ایلات، عشایر همه اقدام مرا و حکومت مرا تبریک گفتند. (دکتر رادمنش- بجز آذربایجان و گیلان) آنوقت گیلان در تحت تشکیلات مختلط  اشغال شده بود آقای دکتر رادمنش! قسمت گیلان در اظهار فکر خودش آزاد نبود آقای دکتر رادمنش!

دکتر رادمنش:اینجا مجلس روضه خوانی نیست! (زنگ رئیس).ایشان حق ندارند به دکتر مصدق حمله بکنند.یعنی چه!

رئیس:اینجا صحبت بین الاثنین نکنید.،هر کسی حرفی دارد بعد حرف بزند.

سیدضیاء:اما مسئله کودتا.آقای دکتر مصدق السلطنه! قضایا را باید تفکیک کرد. یکی صورت ظاهر امر است، یکی صورت باطن امر است. صورت ظاهر امر این است که دسته‌ای از قوای قزاق بتهران وارد شدند در شب دوشنبه شهر تهران را اشغال کردند و سه روز بعد من رئیس الوزرای ایران شدم یعنی اعلیحضرت مرحوم احمدشاه معین الملک را فرستاد بمنزل من و مرا دعوت کرد و من رفتم به قصر فرح آباد و پس از دو ساعت مذاکره دستخط ریاست وزراء را با اختیارات نامه بمن تفویض کرد راجع بقضایای تا ساعت ریاست وزرائی من  شما فرصت داشتند در عرض این ۲۰ سال سئوال کنید توضیح بخواهید از مرحوم احمدشاه از فرماندۀ قوای قزاق و از افراد صاحبمنصبان قزاق سئوال کنید و شما سئوال نکردید و در مجلس شورای ملی هم وکیل بودند. 

از اعلیحضرت پهلوی که سردار سپه و وزیر جنگ بودند و شما هم در این پارلمان بودید و به دفعات هم نطق فرمودید و نطقتان را من خواندم، می‌بایستی بپرسید،چرا نپرسیدید؟ آنچه من مطّلع ام این است، صورت ظاهرش این است که میفرمائید من مسبّب این اوضاع هستم و من این اوضاع را فراهم کرده‌ام و چنانچه اخیراً فرمودید یعنی در آخر مذاکرات خودتان فرمودید با تحریک و دست دیگران من این کار را کردم.برخلاف اظهار شما و بسیاری با آنکه چند ماه بعد از کودتا وقتی که آقای سردار سپه وزیر جنگ ما بودند، اعلامیه منتشر کردند و مسئولیت کودتا را بعهدۀ خود گرفتند و چون در آنموقع شما آن اعلامیه را در تهران دیدید و خواندند نمی‌بایست دیگر از من سؤال بکنید ولی بعلت آن اظهاری که کردم ،آن مسئولیت را بعهده می‌گیرم برای اینکه بدانید چرا من مسئولیت را بعهده می‌گیرم. وضعیّات قبل از کودتا را باید درنظر بیاورید. مملکت ایران در تحت اشغال قشون اجنبی بود در بعضی از ایالات ما یک تشکیلاتی بود که با حکومت مرکزی مشغول جنگ و ستیز بود و در همان موقع خزانۀ مملکت  خالی بود در همان موقع عده افراد قشونی و ژاندارمری و امنیّه و نظمیّه در ایران چهل هزار نفر بود حقوق آنها هشت ماه و ده ماه عقب افتاده بود .چندین صد نفر و چندین هزار نفر مهاجر از گیلان و مازندران آمده بودند که می‌بایست از خزانۀ دولت زندگانی کنند و چون در خزانۀ دولت پولی نبود همه ماهه وزراء و رئیس الوزراهای ایران باید به سفارت انگلیس ملتجی شده برای دویست هزار تومان ماهیانه به اسم موراتوریم گدائی بکنند و این دویست هزار تومان را بین این و آن تقسیم کنند عدلیه و نظمیه و امنیه و ژاندارمری هشت ماه مواجب شان عقب افتاده بود .تمام تشکیلات هیئت اجتماعیه مختل شده بود .شاه مملکت  تازه از اروپا برگشته بود. بواسطه این وضعیّات و بواسطۀ خبر رفتن قشون انگلیس از ایران  هراسان بود و مرحوم احمدشاه می‌خواست ایران را ترک کند و مراجعت کند و وقتی گفته شد که چرا مراجعت نمی‌کنید؟ گفت: من در امان نیستم .اگر قشون انگلیس برود چگونه می‌توانم در پایتختِ خودم که قشون و پلیس و ژاندارم ده ماه مواجب نگرفته، زندگانی کنم و اگر متجاسرین به من هجوم کنند چه کنم؟ احمدشاه مرحوم به سفارت انگلیس ملتجی شد. از وزیر مختار انگلیس تقاضا کرد که برای اینکه او بتواند در ایران بماند قشون انگلیس حرکت خودش را از ایران به تعویق اندازد. مستر نرمان وزیر مختار انگلیس پس از مخابره با لندن به شهریار ایران جواب داد که چون مجلس مبعوثان انگلستان بودجه این قشون را تصویب نمی‌کند قشون نمی‌تواند در ایران بماند. احمدشاه گفت حالا که قشون نمی‌تواند در ایران بماند احمدشاه گفت حالا که قشون نمی‌تواند بماند من می‌روم .گفتند نباید بروی. گفت حالا که نباید بروم پس در طهرانِ گرسنه، طهرانِ بیچاره، تهرانِ خواب آلود، دوله‌ها و ملک ها و سلطنه‌های غفلت کار و سیاسیّون نادان همه خواب بودند و سرنوشت ایران در اوقیانوس تلاطم و بدبختی واژگون بود .آنوقت بود که سید ضیاءالدین، همان سیدضیاءالدینی که در بهار جوانی در ۱۸ سالگی خون خود را وقف ایران کرده بود و اکنون ۳۸ سال  زیادی زندگانی می‌کند، آن سید ضیاءالدینِ آن روز بفکر شماها بود .بفکر زن و بچه شماها، به فکر شهر طهران، به فکر مملکت، به فکر ایران افتاد. از خودگذشت. بالاخره رئیس الوزراء شد. تمام اسرار کودتا را نمی‌توانم بشماها بگویم. ادراک آقای دکتر بزرگتر از آنست که حقایق دیگری را بفهمد. هر روز محکمۀ علنی عدالت ملی تشکیل شد، اول کسی که برای محاکمه حاضر شود سیدضیاءالدین است. آنچه می‌گویم مدرک دارم .خلاصه رئیس الوزراء شدم .اولین اقدام من تلگرافی بود به مرحوم مشاورالممالک سفیر کبیر ایران در مسکو که بدون تأمل عهدنامۀ شوروی را امضاء کند. اولین اقدام من این بود. (دکترمصدق: آه آه) دومین اقدام من الغای قرارداد ایران و انگلیس بود. می فرمائید این قرارداد ملغی بود. تصدیق می‌کنم. عملاً ملغی بود ولی یک وضعیت بغرنجی ایجاد کرده بود که افراد را خسته و وضعیّت را فلج کرده بود. ما ۶۰۰ هزار لیره پول داشتیم در بانک شاهنشاهی از بابت منافع عقب افتادۀ کمپانی نفت جنوب و این ششصد هزار لیره آنوقت شاید دو ملیون تومان می‌شد در هر حالیکه دولت ایران برای صد هزار تومان باید از سفارت انگلیس گدائی بکند.بانک شاهی این پول را نمی‌داد در خزانه هم پول نداشتیم .از گمرک نمی توانستیم چیزی بگیریم چونکه وسیلۀ نبود .تا هم دولت حرف می‌زد می‌گفتند آقا تکلیف قرارداد را معین کنید یا بگیرید یا بدهید .قرارداد اگر عملی نشده بود ولی یک بغرنجی بود یک مانعی بود که اولا افکار عمومی را متزلزل داشت هیچکس نمی‌دانست قرارداد هست یا نه . وکلاء نمی‌دانستند به مجلس شورای ملی که می‌روند آقا قرارداد را قبول کنند یا رد کنند من آمدم این را الغا کردم و اما اینکه فرمودید آیا از لرد کرزن مشاوره کردم و استیذان کردم این نکته بین خود ما است این نکته را دوله‌ها و ملک‌ها و سلطنه‌ها نمی‌فهمند ،این نکته را یک مدیر روزنامه می‌فهمد بدون مشاوره با دولت انگلیس بدون استیشار با سفیر انگلیس و لرد کرزن من با مسئولیت خودم این قرارداد را الغا کردم .یعنی منِ مدیر روزنامه ملغی کردم که معلوم شود می‌شود  کرد ،بهمین جهت لرد کرزن از من رنجید تا هفت حَمَل[فروردین] یعنی یک ماه و سه روز حکومت مرا [به رسمیّت]نشناخت و خدا میداند چه اندازه همین رنجش لردکرزن تأثیری داشت در بودن و نبودن من در ایران. این را من نمیدانم، خدا میداند.اما اینکه این چه نوع کودتائی بود آقای دکتر!حکومت ملی یعنی چه؟ حکومت ملی مرکّب است از قوۀ مقنّنه و قوۀ قضائیه و قوۀ مجریّه. قوۀ مقنّنه وجود نداشت، پارلمانی نبود، سیاست مشروطیتی نبود.

دکتر مصدق السلطنه: مستشارمالیه که آوردید نفرمودید.

سیدضیاء الدین:صبر کنید جوابش را عرض می‌کنم. مجلس شورای ملی وجود نداشت پس از تعطیل دورۀ سوم ،وکلاء کرسی خودشان را ول کردند و مملکت را به پیش آمد واگذار کردند تا آن روزی که من رئیس الوزرای ایران شدم. تمام رئیس الوزراءها و دولت‌های شما را سفارت روس و انگلیس تصویب و تشکیل می‌داد تنها رئیس الوزراء و دولتی که بشهادت خدای متعال بدون مداخلۀ سفارت اجنبی تشکیل شد دولت من بود. بله دوله‌ها و ملک‌ها و سلطنه‌ها نمی‌فهمند این نکته را یکنفر مدیر روزنامه می‌فهمد. هر کسی را بهر کاری ساختند. میل آن را بر سرش انداختند اعلیحضرت مرحوم احمدشاه مرا احضار فرمود و دستخط هم بمن داد و اختیارات تام هم بمن داد حالا داخل این بحث نمی‌شوم که این مقدمه را من چیده بودم یا دیگران چیده بودند. بعقیدۀ حضرتعالی صحیح بود یا غلط نتیجه اش را به بینیم چه بود؟ (دکتر مصدق: قرار بود) شما فارس را بر ضد من شوراندید. قوم و خویش‌های مرا فرار دادند. شما و امثال شما در طهران دسائس کردید. شما مسئولید در پیشگاه خدا، در پیشگاه تاریخ ،در پیشگاه ملت ایران. من جز اینکه جان بدهم چه می‌کردم .نتیجۀ کودتا چه بود؟ چهل هزار نفر قشون پراکندۀ ایران از ژاندارمری و قزاق و پلیس و امنیه در تحت ادارۀ یک سرباز لایق که اسمش رضاخان میرپنج بود جمع شدند،اداره شدند، امنیّت در مملکت فراهم شد طهران از خطر گذشت،شاه راضی شد بماند .خود شاه هم که مرعوب بود دید در طهران هم قوه هست .در طهران هم کسانی هستند که جرأت دارند بگویند که ما زنده هستیم و می‌خواهیم زنده باشیم ما نمی‌خواهیم تسلیم شویم .با این ارادۀ ما و از جان گذشتگی ما شاه ایران هم جرأت گرفت فقط وقتی که دستخط ریاست وزراء را بمن داد از من قول گرفت پس از اینکه امنیّت در مملکت مستقر شد،وسائل مسافرت او را به اروپا فراهم کنم،من هم وعده دادم و بعد نتوانستم و همانکه نتوانستم بین بنده و آن مرحوم بهم خورد.بیچاره مرحوم احمدشاه در نتیجۀ بی قابلیتی و عدم لیاقت دوله‌ها و ملک‌ها و سلطنه‌ها قبل از تشکیل کابینۀ اینجانب و پس از آنکه از سفارت انگلیس مأیوس شد ،تلگرافی به دربار انگلستان و به مقامات عالیه مخابره نمود که اگر ممکن است احضار قشون انگلیس را از ایران به تعویق بیندازند،جوابی نیامد.کودتا بپا شد پس از آنکه امنیّت برطرف شده تجدید شد،پس از آنکه امضای عهدنامۀ شوروی شد یک مسئلۀ بغرنج و غامضی بین ما و همسایۀ که مناسبات تاریخی سیاسی اجتماعی اقتصادی ما را بیکدیگر مربوط ساخته و سه هزار کیلومتر با هم هم سرحد هستیم حل شده و روابط حسنه ایجاد گردید. در طهران و مملکت یک آسایش فکری برای همه ایجاد شد .یک کار دیگری هم کردم که آنرا فراموش کرده بودم و حالا در نتیجه تذکر آقای دکتر یادم آمد و از تذکر آقای دکتر خیلی خوشحال شدم زیرا من آنرا فراموش کرده بودم و آن مسئله پلیس جنوب بود .بطوریکه میدانید پلیس جنوب را چند سال قبل از من داده بودند و پس از آنکه من رئیس الوزراء شدم یکی از اقداماتم این بود که به وزیر مختار انگلیس اظهار کردم من نمی‌توانم پلیس جنوب را در تحت ادارۀ افسران انگلیسی قبول کنم و باید متحمل بشود و منضمِ ژاندارمری ایران گردد .ژنرال فریزر را بطهران احضار کردم (آنوقت ماژور فریزر بود) و جلسۀ در هیئت وزراء تشکیل دادیم و مذاکره کردیم و اصولی را با هم موافق شدیم که پلیس جنوب تسلیم ایران بشود و از بابت مخارج گذشته قبول کردند که دولت انگلستان از ایران فعلا ادعائی نکند، ولی ژنرال فریزر گفتند کی این اردو را تحویل خواهد گرفت آیا افسرهای طهرانی شما که دیروز همدست آلمانها بودند؟ گفتم نه. من از دولت سوئد پنجاه نفر صاحبمنصب برای ایران احضار کرده‌ام که تشکیلات ژاندارمری ایران را منظم کنند و به آقای علاء که در همانموقع در لندن بودند در این بابت تلگرافاً دستور دادیم که برود به استکهلم و با دولت سوئد داخل مذاکره بشود. گفت خوب حالا تا وقتی که صاحب منصب‌ها بیایند ما چه بکنیم؟ بین بنده و ماژرفریزر موافقت حاصل شد عدۀ صاحب منصبان انگلیسی که دویست نفر بودند به چهل نفر تنزّل یابد و تا مدت یکسال درخدمت دولت ایران باشند و مطیع او امر وزیر کشور باشند و بمجرد اینکه صاحبمنصبان سوئدی به ایران آمدند صاحبمنصبان انگلیسی لوازم خودشان را بگیرند و بروند زیرا اگر هم خود ژنرال فریزر آن تکلیف را بمن نمی‌کرد من نمی‌دانستم ولی چون تشکیلات آنها طرز مخصوصی بود من نمی‌توانستم ولی چون تشکیلات آنها طرز مخصوصی بود من نمی‌توانستم یک قوۀ که در آن موقع امنیّت جنوب را عهده دار بود و اگر چه جنابعالی ملاقات رسمی با آنها نمی‌کردید ولی تشریف داشتن جنابعالی در فارس به تکیۀ آنها بود، پس من پلیس جنوب را منحل کردم.

 دکتر مصدق:احضار فرمودید 

سیدضیاء الدین:منحل کردم و ثلث یا نصف آن را هم به اصفهان احضار کردم ودر اصفهان ماندند. 

 دکتر مصدق:به طهران احضار فرمودید؟

سیدضیاء:خیر! به اصفهان احضار کردم و چنانچه گفتم علاقۀ من در انحلال پلیس جنوب چه بود؟ گذشته از اینکه باستقلال و سلامت مملکت ما لطمه وارد میاورد. در بدو امر که ما با دولت همجوار شوروی دارای مناسبات حسنه شده بودیم نمی‌خواستیم در ایران دولت یک تشکیلاتی را داشته باشد که در تحت ادارۀ افسران یک مملکتی باشد که در آنموقع با دولت شوروی دارای مناسبات حسنه نبودند و همدیگر را نشاخته بودند.

دکتر مصدق السلطنه:پس چرا به طهران احضار کرده بودید؟ 

سیدضیاء: عرض کردم کی آمدند بطهران. عرض می‌کنم تازه هم به طهران احضار کرده باشم از وظایف من است وقتی که شما رئیس الوزراء شدید احضار نکنید من بودم کردم بشما هم مجبور نیستم توضیح بدهم بشما هم اجازه نمی‌دهم که در شئون رئیس الوزرائی من داخل بحث شوید و از من استیضاح کنید که چرا آنرا خوردید؟ چرا آن کار را کردید؟ میلم بود بجنابعالی هم توضیح نمی‌دهم جنابعالی از اوامر شهریار ایران سرپیچی کردید من بشما چیزی نگفتم حکم دولت مرکزی را دور انداختید (دکتر مصدق- پاره کردم) من چیزی نگفتم خلاصه موفقیت حکومت من در انحلال پلیس جنوب موفقیت شایانی بود و از ماژور فریزر که در آن قضیه با من کمک و مساعدت کرد امتنان دارم و از دولت انگلیس و حکومت هندوستان که در انحلال پلیس جنوب با من مساعدت کردند و حتی وعده دادند از بابت مصارف گذشته چیزی در آنموقع مطالبه نکنند امتنان دارم. اقدام دیگر من در آن موقع شروع به اصلاحات داخلی و جلوگیری از دزدی و افراط مالیه برای من نهایت مسرّت است که ایرانیها می‌توانند بگویند که یک روزی یک دولتی داشتیم که دزد نبود و دزدی نکرد. این افتخار مال شماها است .مال ملت است زیرا من فرزند این مملکتم چونکه فرمودید دیگران مُحرّک من بودند باید این را بگویم. 

روزی نمایندۀ کمپانی نفت جنوب آمد پیش من و از من تقاضا کرد که امتیاز نفت شمال خشتاریا را به او بدهم. گفتم من نمی‌توانم. گفت چرا؟ گفتم بدو دلیل. دلیل اول اینکه مطابق عهدنامۀ ایران با حکومت شوروی امتیازاتی را که حکومت شوروی بایران مسترد داشته ما حق نداریم بهیچ دولت اجنبی دیگری بدهیم دیگر اینکه دادن امتیاز از حقوق من نیست و از مختصات مجلس شورای ملی است صحبت هائی شد حرفهائی زد پس از آنکه دید نمی‌تواند مرا قانع کند زبانی گشود که بمذاق من خوش نیامد جواب دادم آقای مسترفلان من حاضر هستم برای مصالح عالیه ایران و انگلیس منافع کمپانی‌های انگلیسی را فدا کنم و چنین هم کردم و اینجا هم خدا میداند تا چه اندازه این اظهار من در بودن و نبودن من در ایران تأثیر کرد امتیاز راه شوسه طهران به قم را که یک کمپانی انگلیسی سالها بود اشغال کرده بود الغاء کردم و ژنرال‌های انگلیسی و کلنل‌های انگلیسی که برای قرارداد بطهران آمده بودند از طهران بیرون کردم.

دکتر مصدق:شما انگلیسی‌ها را عاجز کردید؟

سیدضیاء:اگر عاجز نکرده بودم آقای دکتر مصدق السلطنه! مستر نرمان شریفترین وزیر مختار انگلیس در ایران از خدمت وزارت خارجۀ انگلیس خارج نمی‌شد.بله[عاجز] کردم .خلاصه تا بوده‌ام خیلی کارها کرده‌ام حالا که نمی‌خواهم تمام آنها را اینجا عرض کنم با اینکه هر چه عرض می‌کنم خارج از موضوع منست ولی هر چه تاکنون عرض کرده‌ام بس است. کوتاه کنیم من این کارها را کردم و تا بودم به آقای سردار سپه وزیر جنگ وقت با کمالِ وداد با هم کار می‌کردیم و من شخصاً از ایشان گله‌های شخصی ندارم .اگر اختلافاتی هست در نظریات سیاسی است. من پس از آنکه از ایران حرکت کردم… یک مقتضیاتی پیش آمد که آنهم از اسرار کودتا است که من بودنِ خود را در ایران برای مصالح ایران مقتضی ندیدم با طَیب خاطر ایران را ترک کردم .کسی مرا بیرون نکرد .اگر اطلاعی ندارید بشما می‌گویم روزی که من از طهران حرکت کردم شش هزار ژاندارم در تحت امر من بود. در طهران قوۀ قزاق نبود. قزاقها را به قزوین و منجیل مراجعت داده بودیم .در تحت امر سردارسپه هزار و هشتصد یا دو هزار نفر افراد مرکزی بودند .در همان موقع من قادر بودم هر چه می‌خواستم بکنم کسی مرا بیرون نکرد و طرد نکرد و این هم یک اسراری است که من فقط میدانم و مجبور هم نیستم بشما توضیح بدهم .من از ایران رفتم ولی اقدامات سه ماهۀ من روحی در ایران دمید که تا ده سال بعد از من ایران در عداد ملل زندۀ دنیا بشمار آمد هر چه در ایران امروزه دیده می‌شود مولود کودتا است اگر در طرح اساسی کودتا من بانی بودم اما در وقایع ناگوار نه حاضر و نه شرکت داشتم، در انتخابات دورۀ پنجم اهالی طهران مرا بوکالت انتخاب کردند رأی دادند پس از اینکه دیدند من وکیل می‌شوم همین آراء حومۀ که امروز جنابعالی را به اینجا آورد آوردند در آراء انتخابیه و نگذاشت من اکثریتی حاصل کنم پس جنابعالی آقای دکتر فعلا موضوع را بمیان آوردید موضوع سلطنت را بمیان آوردید. شما بعد از ۲۳ سال از مرحوم احمدشاه مدافعه می‌کنیددر صورتیکه شما همان کسی بودید که در همین تریبون آنچه فحش و ناسزا و بی احترامی بود به احمدشاه کردید در نطقتان کردید (دکتر مصدق- کی؟) دیشب در نطقتان دیدم و بعد اینجا آنچه توانستید مدح و تملق و چاپلوسی از والاحضرت پهلوی کردید (دکتر مصدق- کی؟) در صورتی که علاء و تقی زاده مخالفت خودشان را اظهار کردند بدون اینکه تملّقی بگویند (پس از مجلس، شما رفتید چکمه پوشیدید و نتیجۀ همین چکمه پوشی شما این بود که داماد شما، برادر زادۀ شما که مجرم ترین رئیس الوزراءهای این مملکت بود (دکتر مصدق- بمن چه؟) شما می‌خواستید دختر خودتان را بفرستید بوسیلۀ دخترتان بااو نصیحت کنید.بلی همان داماد شما که جوان های این مملکت را به محبس کشید، قوۀ قضائیۀ این مملکت را محو کرد (دکتر مصدق- هوچی گیری نکنید) قوۀ قضائیه را در اجرائیه مداخله داد. اینها یک حقایقی است که باید گفته شود. اینها را کسی فراموش نمی‌کند باقی می‌ماند. بگذارید باقی بماند شالودۀ سعادت ایران ته ریزی شده بود ولی من سردار سپه را رئیس الوزراء نکردم من ریاست وزراء را به ایشان ندادم. من ایشان را بپادشاهی برنگزیدم. تمام ملت، تمام مملکت خدمات او را تا پنجسال بعد از حرکت من تقدیر می‌کرد و امروز هم مقتضّیات مملکت را مناسب نمیدانم که یک قضیۀ که چند سال پیش در غیبت من پیش آمده و امروز شما برای دشمنی من وعوام فریبی خودتان تجدید می‌کنید امروز ما در مملکت مواجه با یک بدبختیهائی هستیم، با یک بیچارگی هائی هستیم ،با یک مصائبی هستیم و فقط سزاوار است از قضایائی بحث کنیم که مجرمیّت مرا ثابت کند نه اینکه کی شاه بود؟ و چطور بود؟ و چطور رفت؟ اینکه مصائب بیست ساله را ذکر می‌کنید و مرا مسبّب بدبختی‌های ایران میدانید مثل این است که مسئول شهادت حسین ابن علی در صحرای کربلا حضرت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله باشد زیرا اگر پیغمبر اسلام را نیاورده بود، بنی امیه هم پیدا نمی‌شد، معاویه هم پیدا نمی‌شد. حسین ابن علی هم کشته نمی‌شد به همان اندازه که جد اکرمم پیغمبر مسئول فجایع کربلا است من هم مسئول فجایع بیست ساله هستم !مطلبی را فرمودید ولی جرأت نداشتید و جرأت نکردید وقایع را روشن بگوئید و اشاره کردید ولی من جرأت دارم و با جرأت می‌گویم (دکتر مصدق- البته!).

گفتید کودتای انگلیسی بود و این کودتا را انگلیس ها کردند. قضیه خیلی مضحک است. انگلستان برای اجرای قرارداد، کودتا نکرد برای الغای آن چرا کودتا می‌کند بشنوید مردم! تعجب کنید! سه سال قرارداد امضا شد آنچه من مطلعم، آنچه من اطلاع دارم در هیچ تاریخی، هیچ سفارت انگلیس بدولت ایران فشار نیاورد که این قرارداد را اجرا بکند می‌خواست اجرا بکند می‌خواست اجرا نکند وقتی که دولت انگلیس برای اجرای آن نمی‌خواهد کودتا کند برای الغایش چرا کودتا بکند؟ پس مطلب چیست؟ باید مدیر روزنامه بود تا این مسائل را فهمید.باید از مردم بود تا این حقایق را دانست. باید از طبقۀ اشراف ملک و دوله و سلطنه نبود. باید کسی باشد که تمام دورۀ زندگانی خودش فکرش صرف جمع مال از طرق غیر مشروعۀ مستوفی گری و خالصه خوری نباشد تا بتواند بفهمد چگونه یک از جان گذشته می‌تواند به یک مملکت خدمت بکند و یک کاری بکند که عقول ناقصه، ادراکات ناقصه از قوۀ درک آن عاجز است. خیر آقا! این کودتای انگلیسی نبود. انگلیسی‌ها پیش بین هستند انگلیس‌ها سیاست سه ماهه ندارند اگر انگلستان می‌خواست سیاست سه ماهه داشته باشد کار انگلستان چند قرن پیش مثل کار امروز ما شده بود نخیر این یک کودتای انگلیسی نبود (دکتر مصدق- پس چه بود؟) فداکاری سیدضیاءالدین بود حالا این اظهارات من شما را قانع نکرد حقایق دیگری هست که من نگفتم و نمی‌گویم اگر می‌خواهید بدانید محکمۀ علیای عدالت ملی را تشکیل دهید من برای محاکمه حاضر هستم (دکتر مصدق- تعلیق بامر محال میفرمائید) من مسئولیت مسبّب بودن وقایع سوم حوت[اسفند] را بعهده می‌گیرم در مقابل خدا، در مقابل تاریخ ،در پیشگاه ملت ایران از این کودتا برای خودم بهرۀ نبردم جز یک مزاج علیل. نه دزدی کردم، نه کسی را کشتم ،دستم بخون کسی آلوده نشد، مال کسی را نبردم، خانۀ کسی را خراب نکردم فقط یک عده کسانیکه معتاد نبودند در تاریخ زندگانی خودشان حبس بشوند، تحت نظر گرفتم در آن روزهای تاریک تنها من و فقط من بودم که از خود گذشتم و ایران را ازخرابی و تجزیه نجات دادم.از این اظهارات قصدم تحریک آقایان نمایندگان نیست برای تصویب اعتبارنامۀ من. علاقۀ شخص من محرّک بودن و نبودن در مجلس نیست و کسانیکه بمن محبت یا بی لطفی دارند فقط باید وجدان خود را حاکم عرایض من و وقایع تاریخی قرار بدهند. من طالب مقام نیستم ،طالب شهرت نیستم ،طالب راحتی و جمع مال نیستم. دو ماه پیش بمن تکلیف شد[که] سفارت امریکا و ریاست هیئت اعزامیه را به ممالک خارجه قبول کنم، من نکردم. اگر پول می‌خواستم به واشنگتن می‌رفتم. اگر شهرت، می‌خواستم،به واشنگتن می‌رفتم .اگر مقام و عیش و راحتی و ذوق ملک و ملک و دوله و سلطنه داشتم به واشنگتن می‌رفتم .من اینجا ماندم و اینجا هم می‌مانم برای ایران

خلاصه من چه باشم ،چه نباشم امیدوارم آقایان وکلای ملّت وضعیّات بدبخت مملکت خودمان را تشخیص بدهند، کوشش من در افتتاح مجلس برای من یک حقیقتی بود. فقط این بود که مجلس ناقص را از نبودنش بهتر می‌دانستم از لحظۀ اول مصمم شدم اتحاد و اتفاق خودم را نشان بدهم با هیچ اعتبارنامۀ مخالفت نکردم نه اینکه اعتبارنامه‌ها و انتخابات تمام مراحل قانونی و حقیقی خود را طی کرده بود نه! برای این نبود! برای این بود که موقع مملکت را مناسب با تعویق افتتاح مجلس ندیدم. این دو روزه در روزنامه برداشتند به آقایان وکلای ملت حمله کردند که چرا اعتبار نامه‌ها را اینطور تصویب کردید و یک نسبت‌های ناسزائی به اکثریت دادند. خواهش می‌کنم از فحش روزنامه‌ها افسرده نشوید. شما یک وظیفۀ نمایندگی دارید.من چه در مجلس باشم چه در مجلس نباشم خواهان مجلس هستم و کوشش خواهم کرد شماها را در مقابل دشمنان مجلس مدافعه کنم. من عظمت و استقلال فکر مجلس را خواهان هستم زیرا تمام مظهر قدرت ملی با این مجلس است.

 آقایان نمایندگان! این ایام بدترین ایام تاریخ ایران است. این ایام بهترین ایام تاریخ ایران است. این دورۀ ایمان است. این دوره دورۀ بی ایمانی است. این عصر، عصر دانش و خردمندی است. این عصر، عصر نادانی و بی خردی است این فصل، فصل روشن است این فصل، فصل تاریکی است بهار امید در پیش است زمستان ناامیدی در برابر عفریت بدبختی دامن نیستی را گسترده و فرشتۀ سعادت پرو بال خود را گشوده چرا؟ زیرا همه چیز داریم و هیچ نداریم. هیچ نداریم و همه چیز داریم. از آنچه گفتم و شنیدید و گوش هم داده‌اید شاید تباین و تناقص تشخیص دهید بنظر من اگر تباینی باشد در عقول و افهام است. اگر تناقضی باشد در سنجش و ادراک است و اگر اختلافی باشد در تشخیصات است. همه میدانید جرا این ایام بدترین ایام تاریخی ایران است. اکنون به بینید چگونه این ایام بهترین ایام تاریخی ایران است. اگر ماها، اگر ایرانیان اگر کسانی که سرنوشت این مردم بدبخت را در دست گرفته‌اند با فداکاریهای خود، با از خودگذشتگی‌های خود، با خداشناسی و مردم دوستی خود و اخلاص و چشم پوشی‌های خود،قدم هائی بردارند آنوقت است که ما می‌توانیم بگوئیم این ایام بهترین ایام تاریخ ایران است .اگر مفهوم اضمحلال را بدانیم. اگر روزهای تاریکی که برای نسل آتیه در پیش است بنظر آوریم. نسلی که هنوز از کتم عدم بعرصۀ وجود نیامده و جز ذلت و ادبار و فلاکت میراثی برای وی تهیه نشده با دیدۀ عبرت بنگریم و با یک تکان، خود را از لعنت و سرزنش ابدی رهائی بدهیم اگر با اخلاص و ایمان به خدا قرض خود را به ملتی که ما را پرورش داده ادا کنیم آنوقت است که با شیرین ترین وجهی روشنی و بهار سعادت ایران را در پیش خود دیده با جلوه ترین صفحات تاریخ ایران را بوجود آورده‌ایم. پس هر چه هست در ماست آقایان! اگر شماها فداکاری بکنید بجای چشم‌های اشکبار در آتیۀ نزدیکی با لب‌های خندان، پیشانی‌های گشوده، سیمای متبسّم ایرانیان را نگریسته، همدیگر را ،یکدیگر را شادباش خواهید گفت. آنوقت است که آثار اهتزازات فکر روشن ایرانی، شعشۀ الهامات الهی، جلوۀ تجلیات معرفت انسانی، شعلۀ عشق خدا پرستی، یعنی مردم دوستی نتیجۀ اخلاص خدمتگزاران با تقوای ملت و ارزش واقعی دوستان صمیمی ایران را ملاحظه و مشاهده خواهیم کرد آمین یا رب العالمین».

عروسیِ خون،علی میرفطروس

جولای 2nd, 2016

ازدفترِ بیداری ها و بیقراری ها 

عروسی خون!

31خرداد1380=21ژوئن2001

امروز سالروز قتل سعید سلطانپور است:شاعر،کارگردان و هنرمندِ تئاتر،عضو هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران و بنیانگذارِ هنرکدهٔ آناهیتا.

سعید  فارغ التحصیل دانشکدهء هنرهای زیبا بود که با اجرای درخشانِ نمایشنامه های چهره‌های سیمون ماشار ( برشت) ،مرگ در برابر ( هنچوف ) ، سه خواهر ( چخوف )،آموزگاران و -خصوصاً- دشمن مردم (ایبسن) درتئآتر مدرن ایران درخشیده بود.وقتی قرار شد برای فیلم حلّاج ،قهرمان اصلیِ فیلم را انتخاب کنیم،هم شاملو ،هم کارگردان فیلم(حبیب کاوش) و هم من، سعید را برای نقش اوّل(حلّاج) انتخاب کرده بودیم.درواقع،شخصیّتِ عاصی و شورشی،کلامِ استوار و پُرشورِ سعید،و خلّاقیّت های هنری او-کاملاً-نمایندۀ شخصیّت شورشیِ حلّاج بود هر چند که او می گفت:

-وقت ندارم چون از24ساعتِ شبانه روز،25ساعت درسازمان هستم…

سعید عضو سازمان چریک های فدائی(اقلیّت)،مخالف سرسختِ جمهوری اسلامی و«خط امام» و درنتیجه،مخالفِ آشتی ناپذیرِ حزب توده و«اکثریّتِ»(فدائیان حزب توده)بود.با این دیدگاه،من-ماننددوستم،عطا نوریان(یکی ازپرُکارترین و شریف ترین مترجمانِ روزگار ما)- مدّت بسیارکوتاهی همراه او شده بودیم،ولی خیلی زود فهمیدم که« من،مردِ این کار نیستم!».تازه ازدواج کرده بودم و دخترم-«سالیا»-تزئینِ آب وُ آینه وُ شقایق بود.از این گذشته،سر و صداهای انتشار کتاب اسلامشناسی و  حلّاج و نقدآیت الله مطهری ،  میردامادی و دیگر«آیات عظام»باعث شده بود تا من کمتر آفتابی باشم:نه حضوری درسخنرانی های رایج آن روزها داشتم و نه عکس وُ مصاحبه ای در نشریات معتبرِ آن زمان( یادِ «ناهید موسوی»،از مجلهءتهران مصوّر،و«هوشنگ گلمکانی» از روزنامهء آیندگان بخیر! که برای گفتگو آمده بودند ولی من رخصتِ این گفتگوها را نداشتم)به همین جهت،خیلی ها خیال می کردندکه نویسندۀ حلّاج،پیرمرد 70-80 ساله و عصا به دستی است! در حالیکه من در آن زمان حدود 28 سال داشتم. در کانون نویسندگان ایران(درکوچۀ مشتاق،نزدیک دانشگاه تهران) وقتی سیاوش کسرائی مرا به اسماعیل جانِ خوئی معرّفی کرده بود،ناگهان اسماعیل مرا بغل کرد وُ پرسید:

-حالِ بابا چطوره؟

من و سیاوش حیرت زده، به هم نگاه کردیم که اسماعیل خوئی چرا از پدرم  می پرسد؟،ولی زود فهمیدیم که «سوء تفاهمی»شده و لذا سیاوش کسرائی گفت:

-نه اسماعیل جان!آقای میرفطروس،نویسندۀ حلّاج،خودِ ایشان هستند!!

27 فروردین 1360 من نیز به عروسی سعید دعوت شده بودم،ولی حسّی مشکوک مرا از رفتن  بازداشته بود…شب بود که توسط غلامحسین ساعدی با خبرشدم که سعید را در مراسم عروسی اش گرفته اند و باوجود مقاومت سعید در برابرِ پاسداران،سرانجام،باشلیکِ تیرِهوائی در مجلس عروسی،او را با خود بُرده اند!

سعیدسلطانپور درعروسی

 

بامداد روز 31خرداد 60-پس از گذشت فقط دوماه ازدستگیری سعید-رادیو-تلویزیون های رژیم اسلامی خبر دادندکه سعیدسلطانپور اعدام شده است،سرنوشتی همانند گارسیالورکا و نمایشنامه اش:عروسیِ خون.

به عکس عروسیِ سعید و لیلا(قزل ایاغ)درخانۀ آشنای«شهرآرا» نگاه می کنم و از سعید می پُرسم:

-باکشورم چه رفت؟

با کشورم چه رفت-

که زندان‌ها

      از شبنم و شقایق

                              سرشاراند…

Iranian-American Women Writers

جولای 1st, 2016

                     in Irvine University Park Library

Iranian-American Women Writers

تصویر زن در نگارگری

جولای 1st, 2016

کتاب «تصویر زن در نگارگری» پژوهشی درباره نگاه نگارگران قدیم به موضوع «تصویر زن» است. 

 

تصویرزن

 

در این کتاب ویژگی های تصویری زنان در نگاره ها از جوانب مختلف بررسی شده است.نویسنده کتاب به بررسی ویژگی های معنوی زنان نمونه از منظر اسلامی،عرفانی و ادبی پرداخته و بر مبنای آن بیان می کند که چگونه ویژگی های ظاهری و باطنی به نمایش درآمده از این زنان در نگاره‌های اصیل تاریخ نگارگری ایران، با توسل به بیان توان بصری نگاره ها، آیینه بازنمای این اوصاف شده است. 

موقعیت ها و شخصیت های مختلف زن در نگارگری
مطالب این کتاب که در چهار فصل کلی تدوین شده نشان می دهد چگونه نگارگران مسلمان ایرانی تصویری از وجود زن ارائه کرده اند که در آن، زیبایی باطن و ظاهر در صورتی صاحب کمال و موقر جمع شده و لطافت و زیبایی ظاهری زن در نمودی بصری، با صفت متانت و صلابت او عجین شده است.عناوین این فصول عبارتند از «زن در آیات و روایات اسلامی»،«زن در حکمت و عرفان و ادب فارسی»، «بررسی زیبایی شناسی زن در نگارگری بر اساس موازین عرفانی و ادبی»،«شخصیت‌های مختلف زن و موقعیت‌های آنها در نگارگری». 

مباحث فصل‌های اول و دوم، بررسی اجمالی موقعیت و جایگاه زن از نظر اسلام و سپس در منظرحکما،عرفا و ادباست که مبنای زیبایی‌شناسی نگارگری در تصویر زن قرار می‌گیرد.مختصّات و ویژگی‌های منحصر به فرد این زیبایی شناسی به تفصیل در فصل سوم بیان می‌شود. 

در فصل سوم خصایص تصویر زنان در نگاره‌ها از جوانب گوناگون بررسی می‌شود. برخی از این خصیصه‌ها به جنبه‌های روحانی زن اشاره دارد و با تعمق بیشتر می‌توان دریافت اصول زیبایی شناسی نگاره‌ها چنان است که ما را از توجه نگارگر به حقیقت زیبایی مطمئن می‌سازد. 

در فصل چهارم موقعیّت و شخصیّت زن در نگارگری بر اساس تنوع آن‌ها طبقه‌بندی و مدنظر قرار گرفته است.در این فصل،یازده گروه از زنانی که در نگاره‌ها ترسیم شده‌اند،شناسایی و ویژگی هریک از آنها در نگارگری بیان شده است.این مباحث نشان می‌دهد  گرچه زنان جایگاه متنوع و متفاوتی در نگاره‌ها دارند اما در همه حال شأن و مقام زن هرگز خدشه‌دار نمی‌شود. 

در بخشی از فصل دوم این کتاب می‌خوانیم:
عفت و حیا نه تنها در سیما و اندام زنان منظور می‌شود، بلکه به حالات وی نیز تسری می‌یابد. بدین لحاظ زنان همواره در حالتی متین و موقر قرار دارند. این وقار و طمأنینه در طراحی و نقاشی از زنان، در نگارگری آن‌چنان مسلم و مسجل است که حتی شامل رقص هم می‌شود.

یک مورد دیگر استثنا وجود دارد که زن بر خلاف طبیعت خود که امتناع و خویشتن داری است، در حالت بی‌قراری ترسیم شده است. این نمونه مربوط به قصه یوسف و زلیخا در نگاره 8 اثر کمال‌الدین بهزاد است. زلیخا که مدهوش عشق یوسف (ع) است، در صحنه‌ای که طبیعتا باید خود را برای یوسف (ع) مهیا کرده باشد، به گونه‌ای نقاشی شده که نه تنها از نظر پوشش ظاهر مستور است، بلکه حتی در حالت چهره او نیز نشانی از حس گناه‌آلود وجود ندارد. 

نگارگر بسیار هنرمندانه برای نمایش طلب و خواستهء افزون زلیخا برای یوسف، وی را در جامه‌ای به رنگ‌های گرم نارنجی و سبز مایل به زرد نقش کرده و لباس یوسف (ع) را به نشانهء عصمت و پاکی،تماماً سبز نقاشی کرده است… 

«تصویر زن در نگارگری» نوشته راضیه یاسینی در 234 صفحه،با شمارگان دو هزار نسخه و به قیمت 33 هزار تومان،از سوی انتشارات علمی و فرهنگی چاپ و منتشر شده است.

ایبنا

دراین زمانهء بی های و هویِ لال پرست،محمدعلی بهمنی

جولای 1st, 2016

 

محمدعلی بهمنی
در این زمانه ی بی های و هویِ لال پرست
خوشا به حال کلاغانِ قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباورِ خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب وُ نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست

غزلی از:فاضل نظری

جولای 1st, 2016

 

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست

به این صحرا که من می آیم از آن،اعتمادی نیست

 

به دنبال چه میگردند مردم درشبستان ها؟

در این مسجد که من دیدم چراغ اعتقادی نیست

 

نه تنها غم ،سلامت بادگفتن های مستان هم-

گواهی میدهند دنیای ما دنیای شادی نیست

 

چرا بی عشق سر برسجده ی تسلیم بگذارم

نمیخوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست

 

کنار بسترم بنشین ودستم را بگیر ای عشق!

برای آخرین سوگندها  وقت زیادی نیست

 

مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست!

تو وقتی با منی دیگر مرا بیمِ معادی نیست

 

 

بیداری ها وبیقراری ها(۳)،علی میرفطروس

ژوئن 22nd, 2016

ملینامرکوری وشیرین عبادی

24خرداد1395=13ژوئن2016

 در سال های 1967-1974،هنرمندبرجستهء یونانی«ملینا مرکوری» با مبارزات پیگیر و سفرهای متعدّد به کشورهای مختلف،ضمن جلب نظر دولت های جهانی،در یک کارزارِمبارزاتی توانست یونان را از چنگ دیکتاتوری سرهنگ ها آزاد کند.

    مرکوری2

حال،سئوآل اینست که ما -بااینهمه هنرمند و حقوقدان جهانی- چرا نتوانسته ایم کاری کنیم؟و اصلاً فلسفۀ وجودی کسانی مانند خانم شیرین عبادی(برندهء جایزۀ صلح نوبل)چیست؟و درحالیکه مردم ما سال ها است برای برگزاری یک مهمانی ساده ،یک اعتراض صنفی و کارگری ،شلاق ها می خورند،انتشارِ هرازگاهیِ گزارشی دربارهء این یا آن زندانی سیاسی چه دردی را دوا می کند؟

عبادی ونوبل

75میلیون ایرانی در زندان بزرگی بنام ایران  اسیر و زندانی هستند،چرا این «دلواپسان حقوق بشر»،در اقدامی هماهنگ و متشکل و جهانی،برای انجام یک همه پرسی آزاد و دموکراتیک(زیر نظرسازمان های بین المللی)اقدام نمی کنند؟تا جهانیان بدانندکه مردم ایران- اساساْ-«حکومت آیات عظام» را نمی خواهند.

باز  این  شعرِ«رنه کاستیلو»(شاعرِ تیرباران شدۀ گواتمالائی) را زمزمه می کنم:

روزی خواهد آمد كه ساده‌ترين مردم ميهن من
روشنفكران ابتَرِ كشور را استنطاق خواهند كرد
و خواهند پرسيد:
روزی كه ملّت
   به مانند يک بخاری كوچک و تنها 
                                  فرو می مُرد
                                        به چه كاری مشغول بوديد؟

 

 

غزل امروزایران،جواد کلیدری

ژوئن 11th, 2016

 

بارانِ کـم کـم از نفس افتادهء بهــــار!

 بر پشت بام خانه ی من آمدی چه کار؟

 حسّی برای تازه شدن نیست در دلم

 از آسمان ساکت شعرم برو کنـــــــار!

 از دست های خشک تو آبی نمی چکد

 بیزارم از دو قطرهء با منّت ات، نبـــار!

باغی کـــه زیر پای تو پژمُرد و دَم نزد-

 اندام زخم خوردهء من بود روزگار!

 «بر ما گذشت نیک و بد اما…» تو بی خیال

 پاییز باش و بعد زمستان، چـــــرا بهــــــار؟

 دیگر کسی بــــه باغ توجــــه نمی کند

 وقتی نداده میوه به جز نیش های خار

 با مردمِ همان طرفِ شهر باش و بس

 بُغضی گرفته راه گلو را بــــــه اختیار

 دارد بهار می گذرد با گلوی خشک

 چشمان من قرار ندارند از قـــــرار

بيداری ها و بیقراری ها(2)،علی میرفطروس

ژوئن 9th, 2016

                                     

5خرداد95=25می2016

                       حسن روحانی وتقاضای انجام رفراندوم

 ظاهراً حسن روحانی در تویترخود«برای اجرای مسئلهء بسیارمهمی که برای همه اهمیّت دارد» خواستارانجام رفراندوم شده است.

 

rohaniTw

فکرمی کنم این دومین باری است که آقای روحانی چنین پیشنهادی را مطرح می کند.جداازهدف های سیاسی پنهان این پیشنهاد(ازجمله تعیین غیرمنتظرهء احمدجنّتی به ریاست مجلس خبرگان ودرنتیجه،بیم از انتخاب رهبرآینده،خصوصاًسیدمجتبی خامنه ای)،به نظرمن اپوزیسیون  می تواندازاین پیشنهادبه نفع شعارهای خوداستفاده(یاسوء استفاده!)کند.به دوست عزیزی نوشته ام:

-بااین ماشین قراضهء«اُپوزیسیون»من  فکرمی کنم که ملّت ما به آزادی ورهائی ملّی نخواهدرسید… اپوزیسیون آزادیخواه ایران بایدازاین شعارروحانی استفاده(یاسوء استفاده کند)وآنرا به سطح یک خواست ملّی و بین المللی ارتقاء دهد.

بسیارروشن است که حکومت اسلامی حاضربه انجام یک همه پُرسی آزادودموکراتیک نخواهدبود،امّااگرسُلطهء چهل سالهء نظامیان دربرمه(میانمار)،انتخابات اخیردرآن کشوروپیروزی قاطعِ حزب«آنگ سان سوچ» رابیادآوریم،آنگاه  شایدبتوان گفت که باتوجه به ضعف وزبونی شدیدرژیم درعرصهء خارجی وباتوجه به نارضائی های گستردهء داخلی وامکانِ بروزِ شورش های کور،انجامِ همه پرسی- البته نه بامشخصّات  وتمایلات حسن روحانی- برای عبور مسالمت آمیز ازجمهوری اسلامی،می تواند  ممکن وراهگشاباشد… هدف من،راهی است که بتوان باکمترین هزینه،زودتر این شیّادان وشعبده بازان شریر  را از حاکمیّت غاصبانه به زیرکشَد،هم ازاین روست که من شیوهء پیشنهادی را«مذهب علیه مذهب»یا«رفراندوم علیه رفراندوم»می نامم. فکرمی کنم که باشعارهای خودشان(میزان رآی ملّت است) بایدبه مَصافِ اینان رفت وحالا که آقای روحانی  قدم به میدان گذاشته،چه بهتر:جاناسخن اززبان ما می گوئی…

طرح همه پُرسی(زیرنظرسازمان های بین المللی)،نقاب ازچهرهء روشنفکران ملّی و«ملّی-مذهبی»(خصوصاً عبدالکریم سروش،گنجی،کدیورو…)برخواهدداشت که سال هاست مُدعی«مرجعیّت آرای مردم»اند ولی، باکَندنِسنگرهای مصنوعی»(مانند«کودتای28مرداد»یا «قبض وبسط شریعت»و…)-عملاً -برای بقا و استمرارجمهوری اسلامی  می کوشند…

بهرحال،نظرمن فقط مبتنی براین باورِ دیرینه است که معتقدم:ادامهء1روزبیشترِحکومت اسلامی،1سال میهن مارا به عقب(یاعقب تر) خواهدبُرد.  

                                            مسئله اینست!

****

6فروردین  1395=25مارس2016

                               دستنوشته ها  نمی سوزند

دارم کتاب«دستنوشته ها نمی سوزند»رامی خوانم که حاوی نامه ها ویادداشت های روزانهء میخائیل بولگاکف وهمسرش است:روایتی ازرنج وشکنج های نمایشنامه نویس برجسته ای در دوران استیلای خونبارِاستالین.نویسندهای که باکتاب درخشان«مرشدومارگریتا»درادبیاّت معاصرروسیه  تثبیت وجاودانه شده است.چقدراین رنج وشکنج ها آشناهستند.بایدمقاله ای دربارهء آن بنویسم.

بولگاکف

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   ****

14خرداد95=3ژوئن2016

                                    دربهاران،برف می بارد!

هفتهء پیش بودکه  حجم پُرشکوه گل های سرخِ رُز دروسط حیاط ،مارا بسیارسرزنده وشاداب کرده بودولی توفان شب گذشته  آنهارا تاراج کرده است.

 شکوفه های پراکندهء درختان یاس،اینک زمین را چنان سپیدکرده اندکه ناگهان بیاداین شعرعلیرضاشهلاپور-شاعرتبریزی- افتادم:

«بهاران

         درباران

                 برف می بارد!».

 

مطلب مرتبط:

بيداری ها و بیقراری ها(1)

بیداری ها وبیقراری ها:۲۷

ژوئن 9th, 2016

از دفترِ بیداری ها و بیقراری ها

دراشکِ ناتوانیِ خود…

26تیرماه1395=16ژوئیهء2016

من سیستانی ها و بلوچ ها را به شرافت و شجاعت و جوانمردی  می شناسم.مردمی که از دوران داستانی(اسطوره ای) و باستانی تاریخ ایران تا به امروز،مرزبانان غیور و صبوراین آب و خاک بوده اند.دردههء1350 من با برخی ازسران و «سرداران»این نواحی آشنا بودم و حضور یک دبیر بلوچستانی (با چهره ای آفتاب زده و زییا) در دبیرستان های شهرِ ما(لنگرود) و رفت و آمدهای دائمی او به کتابفروشی پدرم،به این آشنائی و شناخت  غنای بیشتری داد.

سیستان و بلوچستان ازقدیم ترین ایام   پایگاه   تمدّن و فرهنگ ایران بود و- در واقع -سخن یعقوب لیث صفّاری در سرزنش از شاعران عرَب زبان  و اینکه: «شعری که من اندر نیابم،چرا می باید گفت»،رخصتی برای سرودنِ شعر به زبان فارسی شد،ازاین رو،ما به سیستانی ها بسیار مدیونیم.

درزمان جانشینان یعقوب نیزسیستان پایگاهی برای ترویج زبان و ادب فارسی بود بطوری که دوران حکومت ابوجعفرصفّاری(در اواسط قرن 10میلادی)دوران شکوفائی و رونق فکر و فلسفه و علم و صنعت و ادبیّات بود و از این رو،برخی پژوهشگران(مانندجوئل کرَمر)دوران وی را «طلیعۀ رنسانس ایرانی-اسلامی»نامیده اند.

مؤلف«احیاء الملوک»(تاریخ سیستان تا عصرصفوی) دربارۀ تولیدات ومحصولات غذائی سیستان در زمان شاه عبّاس صفوی(در قرن 16میلادی)یادآوری می کند که مقدارِ این تولیدات آنچنان بود که «8 هزار خروار(حدود 2میلیون 500 هزار کیلو) غلّۀ سیستان توسط شاه عباس  خریداری شد»…

ویا:

«یکی از امرای هند با10هزارشتربار،به سیستان آمدند و جمیعِ اهل قافله،مهمان حاکم سیستان شدند!»…

اگرساربانان و نگهبانان هرشتر را فقط دو نفر بدانیم،تعداد افراد این قافلۀ طولانی به 20 هزار نفر می رسد.این رقم نشان می دهدکه سیستان درآن زمان ازنظرشهری  و توسعۀ کشاورزی دارای چنان موقعیّتی بود که می توانست میزبان 20هزارنفرباشد!

    امّا…امروز، مقامات مسئول دراستان سیستان و بلوچستان گزارش داده اند:«400روستای سیستان در زیر طوفانِ شن مدفون شده اند…در 2 روز اخیر وضعیت هوای سیستان به نقطۀ بحرانی رسید و 400 روستا را دفن و راه های بسیاری را مسدود و بیش از 3500 نفر را راهی بیمارستان ها کرده است».

بانگاه به عکس های این گزارش بقول شاملو :

دراشکِ ناتوانیِ خود،ساغری زدم

 

سیستان 1

سیستان 2

سیستان 3

 

 

 

 

 

 

 

 

***

سخن ملک الشعرای بهار وحکایت ما

14خرداد1395=3ژوئن2016

ملک الشعرای بهار در آستانهء اضمحلال کامل ایران- در اواخر دوران قاجار-می گفت:

وزرا باز نهادند زکف   کارِ وطن

وکلا مُهر نهادند به کام و به دَهَن

علما را شُبهه نمودند و فتادند به ظنّ

چیره شد کشور ایران را انبوهِ فِتَن

ای وطن‌خواهان! زنهار، وطن در خطر است

حالا حکایت ملّت ما با این«اُپوزیسیون»است…بقول دوستی:

-«باید علیه رهبران سیاسی و مُدعیان حقوق بشردرخارج از کشور،اعتراض و اعتصاب غذا کرد!».

               

غزلی از:محمد علی بهمنی

می 27th, 2016

              محمدعلی بهمنی


تو را گُم می کنم هر روز  وُ  پیدا میکنم هر شب

بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ وُ تاب آتش ها  خوشا بر من

که پیچ وُ تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

تمام سایه ها را می کشم بر روزنِ مهتاب

حضورم را ز چشم شهر  حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

ظهور«وندالیسم قومی»و هُشدارِ وطنخواهان آذری!

می 24th, 2016
ستّار2
در نشست هم اندیشی که بین تعداد کثیری از نخبگان آذری در دانشگاه تهران برگزار شد، سخنران‌ها نسبت به شکل گیری نوعی از «وندالیسم قومی» در آذربایجان و بی توجهی مسئولان فرهنگی و سیاسی به روند واگرایی قومی هشدار دادند. در روز 22 اردیبهشت دانشکده ادبیات دانشگاه تهران میزبان گروهی از فعّالان جامعهء مدنی -اعم دانشجویان، اساتید دانشگاه و نویسندگان و فرهنگیان آذربایجانی -بود که به گفته خودشان با محوریّت «ایران و جهت بررسی نگرانی های موجود در خصوص مسائل قومی در شمال غرب» گردهم آمده بودند.
از نظر سخنرانان این نشست در سالهای اخیر قوم‌گرایی شکل جدیدی به خود گرفته و گاه از حمایت‌ها و یارانه های دولتی بهره‌منده شده و سعی در تضعیف قدرت‌ملی کشور دارد. سخنرانان بر این نکته تاکید داشتند که آذربایجان همواره کانون ایرانخواهی بوده است اما در سالهای اخیر این نقش محوری در سایهء بی توجهی دولت از یک طرف و برنامه ریزی برخی کشورهای همسایه از سوی دیگر ،رو به تضعیف رفته و برخی محافل سیاسی مشخص سعی کرده اندتااین ضعف وزبونی را تشدیدکنند.
حمید احمدی و کاوه بیات دو سخنران اصلی این نشست بودند که هر دو صحبت های خود بر لزوم حفظ وحدت ملی با محوریت آذربایجان همچون گذشته تاکید کردند.
در پایان این نشست بیانیه ای قرائت شد که حاوی بخشی از دغدغه‌ها در خصوص هویت ایرانی و انسجام ملی بود. این متن بر مساله « نفوذ» جریان بیگانه گرا در مدیریت های استانی و استفاده برخی از مسئولان از ادبیات سیاسی دشمنان کشور هشدار داده و مسئولان خواسته بود در سیاست های چند سال اخیر نسبت به مسائل فرهنگی شمالغرب کشور تجدید نظر کنند. در این نشست از برگزاری چهارمین کنگرهء به اصطلاح آذربایجانی‌های جهان توسط رژیم باکو به شدت انتقاد شده و عنوان گردید که این نشست در حقیقت بهانه‌ای برای پیشبرد سیاست های ضد ایرانی رژیم باکو بوده و آذری های جهان را نیز نمایندگی نمی‌کند.
این نشست که تحت عنوان «هم اندیشی وطنخواهان آذری» در تالار کمال دانشگاه تهران برگزار می‌شد در ساعت 17 روز چهارشنبه 22 اردیبهشت پایان یافت.

Les peintures de Valérie Salem

می 24th, 2016

Galerie éphémère 8 rue Dupuis, Paris 3ème

http://www.artetmiss.org/memo/artistes/salem.html

 

Valérie Salem

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Vernissage mardi 24 Mai

de 18h à 21h30 

Du 23 au 29 mai

11h à 20h

Signes – Technique Mixte – 70 x 70

Artiste peintre depuis une douzaine d’années, élève de l’école des Beaux-Arts de Glacière, j’ai exposé à l’étranger (Chine, Toronto, Los Angeles) ainsi qu’en France, dans divers salons (Art en Capital au grand Palais, Réalités Nouvelles…). 

Prix Maxime Juan, Fondation Taylor, 2014.

Il est difficile de parler de peinture. Cependant, au-delà de l’opposition classique Abstrait/Figuratif, je dirai que ma peinture est une peinture faite de construction/déconstruction, paysages intérieurs, cloisonnement et fragmentation, déchirures …  afin de traduire de manière plastique les émotions et les pensées issues de nos entrailles !! Transformer ce qui par nature est personnel (pensées, émotions) en quelque chose d’universel. Que le spectateur se l’approprie et s’y projette pour découvrir sa propre histoire. Ma peinture est construite en variations, contrastes, et accords où alternent silences et moments forts. 

Mes inspirations sont diverses : poésie et lectures, Bible et Zohar … Mais également l’art en général et la peinture en particulier car comme le disait Picasso, « Nous sommes les héritiers de Rembrandt, Vélasquez, Cézanne, Matisse. Un peintre a toujours un père et une mère, il ne sort pas du néant ». 

Valérie Salem

89 06 52 72 06

 

 

اعتصاب غذای خانوادهء محمودبهشتی لنگرودی و همراهی و همبستگی معلّمان

می 4th, 2016

محمودبهشتی لنگرودی

 

 

خانوادهء محمود بهشتی لنگرودی، معلّم زندانی و سخنگویِ کانون صنفی معلّمان سراسرایران ،که از ابتدای اردیبهشت ماه در اعتراض به حکم ناعادلانهء دادگاه در اعتصاب غذا به سر می برد، اعلام کرده اند از ۱۲ اردیبهشت مصادف با روز معلم دست به اعتصاب غذا خواهند کرد. 
به گزارش سایت حقوق معلم و کارگر، متن پیام خانوادهء بهشتی به شرح زیر است: 

به نام خداوند دادگستر 
مسئولان محترم جمهوری اسلامی اعم از قوه قضاییه، مجریه و مقننه! 
از آنجا که عزیز دربندمان، محمود بهشتی لنگرودی، معلّم و فعّال صنفی محبوس در بندِ هفتِ زندان اوین، در اعتراض به احکام ظالمانه‌ای که توسط قضاتِ دادگاه انقلاب علیه ایشان صادر شده از روز چهارشنبه اول اردیبهشت ۹۵، تن رنجور، نحیف و بیمار خود را محروم از غذا گذاشته وبرای سومین بار در هشت ماه اخیر، دست به اعتصاب غذا زده است و درخواست برگزاری دادگاهی علنی و قانونی، با حضور هیات منصفه، مطابق اصل ۱۶٨ قانون اساسی برای رسیدگی به اتهامات خود را دارد و علیرغم اینکه به دلیل اعتصابهای مکرر و براساس شهادت مسئولان زندان، پایبند به رعایت شرایط اعلام شده اعتصاب غذاست و وضعیت خطرناکی را از سر می گذراند، تاکنون هیچ پاسخی دریافت ننموده‌است. 
هم اکنون، ما خانوادهء این آزاده دربند جهت همراهی با ایشان از روز ۱۲ اردیبهشت، مصادف با «روز معلم» و آغاز هفته‌ی معلم، در اعتصاب غذا با ایشان همراهی خواهیم نمود و از آنجا که اراده و ایمان تزلزل ناپذیر ایشان را در خود سراغ نداریم، این همراهی به مدت ۲ روز ادامه خواهد داشت. 
امیدواریم که گوش شنوا و وجدان بیداری برای این تظلم خواهی وجود داشته باشد. تاریخ و وجدان ملت آگاه ایران در آینده بر این روزها قضاوت خواهند داشت . 

ازطرف خانواده محمودبهشتی لنگرودی 
معلم زندانی و فعال صنفی معلمان

 

 

همزمان با روز معلم (۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ ) جمعی از فرهنگیان اعلام کرده اند که با هدف همراهی با معلمان دربند که در اعتصاب غذا به سر می برند، ۱٣ و ۱۴ اردیبهشت ماه، اعتصاب غذا خواهند کرد. خانواده ی محمود بهشتی لنگرودی نیز از روز ۱۲اردیبهشت در اعتصاب غذا به سر میبرند.لازم به ذکر است که 12اردیبهشت،همراهی معلّمان....دوازدهمین روز اعتصاب غذای محمود بهشتی و سومین روز اعتصاب غذای اسماعیل عبدی بود.

به گزارش سایت حقوق معلم و کارگر، متن نامه ای که ضمن آن معلمان برای اعلام همبستگی با همکاران زندانی خود اعلام اعتصاب غذا کرده اند به شرح زیر است:

به نام خداوند جان و خِرَد
ناله را هرچند می خواهم که پنهان برکشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

یاران!

ما هم با خانواده جناب بهشتی در اعتصاب غذا همراهی خواهیم کرد.
به همان مواردی که جناب بهشتی و جناب عبدی در اعتراض به آنها در اعتصاب غذا هستند ما هم اعتراض داریم.
آیا تقاضای زیادی است که معلمان عدالت خواهی که به ناروا بازداشت و محبوس کرده اید، مطابق اصل ۱۶٨ قانون اساسی، درخواست برگزاری دادگاه علنی با حضور هیات منصفه دارند؟
ما که خود صراحتا می گوییم اعتراض ما بر مرگ عدالت در این سرزمین است چرا شما درصدد دادن نشانی غلط هستید؟
در کجای جهان فعالیت صنفی و اعتراضات معلمان اقدام علیه امنیت ملی است؟
کجا معلمان عدالت خواه ایران موافق به خطر افتادن امنیت ملی هستند که شما چنین اتهام ناروایی را برآنها وارد می کنید؟ جز اینکه با چنین اتهام ناروایی بخواهید احکام سنگین خود را توجیه کنید.
جای بسی تاسف است که آنچنان به معلمان اطمینان دارید که فرزندانتان را با طیب خاطر به آنها می سپارید ولی همین که از حق خود دم زدند آنها را که رسولان تنویر افکارند، مشوش کننده اذهان می نامید.
براستی در کجای جهان اعتراض به حق و حقوق صنفی، آن هم توسط فرهیخته ترین قشر جامعه، حتی یک روز زندان دارد که شما سالها معلمان بی گناه را زندانی می کنید؟
این همه ستم قابل تحمل نیست و ما امضا کنندگان این نامه، روزهای دوشنبه و سه شنبه ۱٣ و ۱۴ اردیبهشت ۹۵ در اعتصاب غذا، یاران دربندمان را همراهی خواهیم کرد.

اسامی معلمان امضاکننده به شرح زیر است:
۱- نادر قدیمی ۲_ محمود جلیلیان ٣_ محمد بلوهر ۴_یوسف رفاهیت ۵_علیرضا مرادی ۶_محمد زوالفیان ۷_هادی صادقی شفق ٨-هادی شیری ۹_حمید رضا جباری ۱۰_ جعفر محمودی ۱۱- جلال نباتی ۱۲_ خدیجه شیدایی ۱٣-ایوب محمدی ۱۴ _ شیدا رضایی ۱۵- شیوا عاملی راد ۱۶_ شهلا مهرپویا ۱۷_ میراقا رضا زاده ۱٨_ لقمان ویسی ۱۹_ شعبان محمدی ۲۰_ حسن رضا رحیمی ۲۱- ولی میرزاسیدی ۲۲_ امیر گلپریان ۲٣_ محمدرضا بهنام نژاد ۲۴_ موسی الرضا جلیلی ۲۵_ ناصر عافیتی ۲۶_ سید اصغر ناقدی ۲۷_ سید هاشم خواستار ۲٨_ رضا مسلمی ۲۹_ فرشته خواجه وند ٣۰ _سعید شوکتی ٣۱_ تیمور باقری کودکانی ٣۲_ حبیب رضاپور لاسکی ٣٣_ منیژه آزادی ٣۴_ شهرزاد علم باز ٣۵ _ عزیز قاسمزاده ٣۶ – اسکندر لطفی ٣۷- شهرام جمالی ٣٨_ مریم بابایی ٣۹_ مجتبی گودرزی ۴۰_محسن رضایی ۴۱_محمود صدیقی پور ۴۲- سعید رضایی ۴٣_ مرتضی آقا بیگی ۴۴_ معصومه دهقان ۴۵_ زهرا رحیمی ۴۶_ مرضیه درود ۴۷_پروین سلیمی ۴٨_سمانه محبی ۴۹_ مهدی سعیدی ۵۰_سارا سیاهپور ۵۱_ پروانه ال بویه ۵۲_ فریده فرخنده ۵٣_ علیرضا عظیمی ۵۴_ پروین اسفندیاری ۵۵_نزهت نیسانی ۵۶_محمدرضا زمانی ۵۷_زینب پرنیان ۵٨_ صادق رضایی ۵۹- احمد ایران پناه ۶۰_سعید سعادتی پور ۶۱_عباس یگانگی ۶۲_ابراهیم محمودی ۶٣_ صاحب پور عابد ۶۴_ امید قربانی ۶۵_ عبدالله مرادی ۶۶_ حافظ کریمیان ۶۷_ علیرضا ملایری ۶٨- مهدی صمدیان ۶۹- احسان رضایی ۷۰- صاحب پور عابد ۷۱-علی پیروز ۷۲-فرنوش احمدی ۷٣-ملیحه کریم الدینی ۷۴-مریم رنود ۷۵- نرگس ملک زاده ۷۶_ امیر علیزاده ۷۷- جبار دوستی ۷٨- محمود صفدری ۷۹-مهدی طاهرخوانی ٨۰-صدیقه پاک ضمیر ٨۱-احمد حیدری ٨۲-معصومه دهقان ٨٣-لیلا ملکی ٨۴-ناهید شریفی ٨۵-سارا ملک ٨۶-افسانه عبدالملکی ٨۷-آدینه بیگی ٨٨-سارا بهشتی ٨۹-نعمت گراوند ۹۰-مسعود زینال زاده ۹۱-فرزانه ناظران پور ۹۲-محمد تقی فلاحی ۹٣-محمد تیموری ۹۴-اسماعیل جعفری ۹۵-کورش پاشا ۹۶-داود عباسی ۹۷-طاهره میثمی ۹٨-رحمن عابدینی ۹۹-فرحناز حیدری ۱۰۰-کیوان قدامی ۱۰۱-مرجان کیخسروی ۱۰۲-محمد دهقانی ۱۰٣-ابوذر بهشتی ۱۰۴-بهادر اخلاقی ۱۰۵-فروغ فریدونی ۱۰۶- زهره گچکاران ۱۰۷-حمزه شیخه پور ۱۰٨-محمد حبیبی ۱۰۹-جعفر ابراهیمی ۱۱۰-یاسر ریگی ۱۱۱-زینب بیگی ۱۱۲-ابوالفضل کیایی ۱۱٣-ناصر محمدزاده ۱۱۴-خانم باغانی ۱۱۵- غفار دیندار ۱۱۶-ملیحه ( صغری) کریم الدینی ۱۱۷-حسن جعفری ۱۱٨- علی حاجی ۱۱۹-شهریار نادری ۱۲۰- امیر لعل محمدی ۱۲۱-سهیلا زنگنه ۱۲۲-حبیب مراد علی بیگی ۱۲٣- مسعود نیکخواه ۱۲۴- محبوبه فرح زادی ۱۲۵_ لطیف روزیخواه ۱۲۶-حمزه علی نصیری ۱۲۷-سیدغیاث نعمتی ۱۲٨-داود بهشتی ۱۲۹_ مرتضی پرورش ۱٣۰_ ایرج انصاری ۱٣۱-شوگار فاتحی ۱٣۲_مصطفی حق مرادی ۱٣٣_زهرا شاهسوند ۱٣۴_امنه رضایی ۱٣۵_حمید پرویز ۱٣۶-عبدالرضا برزیده ۱٣۷_حیدر ایمانی ۱٣٨_میلاد نوروزی ۱٣۹امیر مسعود شالچی ۱۴۰_مصطفی افشار ۱۴۱_حسن کرمی ۱۴۲_یحیی تسلیمی ۱۴٣_سیروس زارعی ۱۴۴_عبدالله کاووسی ۱۴۵_صفدر احمدی ۱۴۶_جعفر حسنی ۱۴۷_رسول هنری ۱۴٨_احد پیراسته ۱۴۹_فاضل هلالی ۱۵۰_ جعفر موسوی ۱۵۱-لیلا کهنه پوشی ۱۵۲-محمد زارعی ۱۵٣-محمد رضا دهقانی ۱۵۴-سعید اصلانی ۱۵۵-اکبر زارعی ۱۵۶-هاجر فکوری۱۵۷-مجید اینانلو۱۵٨-اشرف مراد علی بیگی۱۵۹-سید حسن حسینی۱۶۰-تیمور خرسند۱۶۱-محمد اسماعیل زاده ۱۶۲-محمد هاشمی۱۶٣-بهاره احمدی ۱۶۴حسین تاجران۱۶۵-مجید کریمی۱۶۶-عزیز ناصری۱۶۷-محمد یعقوبی ۱۶٨-محمد حسن پوره۱۶۹-عشوه مهری۱۷۰-یاسمن امیر کیایی۱۷۱-بهناز صادقیان۱۷۲-حوری فخیمی۱۷٣-صابر ممبینی۱۷۴-اعظم خادمیان۱۷۵-فردوس مرادی۱۷۶-مرتضی عالمی۱۷۷-محمد رضا غضنفری۱۷٨-فاطمه مرادی۱۷۹-سجاد طلوعی۱٨۰-قاسم فلاح ۱٨۱-مقداد مراد علی بیگی۱٨۲-نسرین صالحی۱٨٣-ابراهیم ادیبی۱٨۴-حسن باقری۱٨۵-محمود اسیابانی۱٨۶-احمد برقراری۱٨۷-کتایون کمیابی۱٨٨-روح الله مرادی مهر۱٨۹-فاطمه اخوان ۱۹۰-نصرالله مراد علی بیگی ۱۹۱-صبورا صادقیان ۱۹۲-عارف فاتحی۱۹٣-ولی محمد شاملو۱۹۴-اردلان شهشهان۱۹۵-علی رضا سجادی ۱۹۶ا-شهابی۱۹۷-حبیب الله زندی۱۹٨-اسفندیار شهابی نژاد۱۹۹-علی حشمتی کلهر۲۰۰-منوچهر اقا بیگی۲۰۱-مهرزاد نظری پور۲۰۲-زهرا احمدی۲۰٣-لیلا ملکی۲۰۴-مهدی سعیدی۲۰۵-سعید عزتی۲۰۶-سیما سلمانی۲۰۷-رخشنده شانسی۲۰٨-امنه باقری۲۰۹-محمد دعاچی۲۱۰-سودابه پور حصیری۲۱۱-پروین حاجی زاده ۲۱۲-رضا رحیمی۲۱٣-اقدس مومنی ۲۱۴-سپهر بامداد۲۱۵-قاسم شکری زاده ۲۱۶-احمد نور۲۱۷-ازاده شیر کوند ۲۱٨-رضا شهابی۲۱۹-مریم ایزدیان ۲۲۰-رضا اقا محمدی ۲۲۱-معصومه قاسمی۲۲۲-زهرا اسد الهی ۲۲٣-سهیلا شریفی۲۲۴-حبیب الاحسینی۲۲۵-معصومه سید نژاد ۲۲۶-مریم اخوند زاده ۲۲۷-عیسی اسماعیل پور۲۲٨-نسرین چراغی۲۲۹-رضا عبدی ۲٣۰-محمد رضا بهنام نژاد ۲٣۱-زینب سپهری۲٣۲-کیوان دامیان۲٣٣-زهرا خماریان ۲٣۴-یوسف نژاد۲٣۵-گلرخ ابراهیمی ۲٣۶-مصطفی رحمانی ۲٣۷-مجید لنگرودی ۲٣٨-ادریس خسروی زاده ۲٣۹-علی پیروز ۲۴۰-محسن طریقی ۲۴۱-عادل شکری ۲۴۲-یوسف زارعی ۲۴٣-فاطمه دارابی۲۴۴-فریبا انصاری۲۴۵-حسن نورزاد ۲۴۶-نقی امینی ۲۴۷-مرتضی فاتحی نیا- ۲۴٨ گراوند ۲۴۹- رفعت سحرخیز ۲۵۰- مدینه حقیقت ۲۵۱- پروین منصوری ۲۵۲- حجت ایوبی ۲۵٣- نصراللهی ۲۵۴- مرتضی پرورش ۲۵۵- آرزو شاطاهری ۲۵۶- ناهید خلیل نژاد ۲۵۷- محمدحسن کریمی ۲۵٨- محبوبه فرح زادی ۲۵۹- احمد میرزایی ۲۶۰- مرتضی روزبهانی ۲۶۱- مهدی قدرتی ۲۶۲- امین الله قنواتی ۲۶٣- عقیل نظیری ۲۶۴- محمود صفدری ۲۶۵- فریدون حاتمی ۲۶۶- آمنه رضایی ۲۶۷- سمیه شهریسوند ۲۶٨- بهروز حسینی ۲۶۹- احمد محمدی راد ۲۷۰- منوچهر محمدپور- ۲۷۱- علی فتح خواه ۲۷۲- نبی الله باستان فارسانی ۲۷٣- حسن باقری ۲۷۴- لیلا همتی زاده ۲۷۵- سعید کرد کریمی ۲۷۶- محمد طلوعی ۲۷۷- سیمین سیری ۲۷٨- مهدی سعادتی ۲۷۹- شعله پاکروان ۲٨۰- مهدی شوهانی ۲٨۱- زهرا ملاکریمی ۲٨۲- نسرین خوانساری ۲٨٣- سیامک قدیری ۲٨۴- یاسمن داداش خواه ۲٨۵- بهزاد قوامی ۲٨۶- مهاباد مظهری ۲٨۷- شنو اسدی ۲٨٨- عرفان منوچهری ۲٨۹- موسی فتاحی زاده ۲٨۹- فاروق نرگسی ۲۹۰- مریم بابایی ۲۹۱- سیدحیدر هوشمند- ۲۹۲- زاهد مجیدی ۲۹٣- علی رمضانی ۲۹۴- احمد فرد ۲۹۵- سعید مهدی زاده ۲۹۶- علی اکبر ابراهیمی ۲۹۷- شیرین احمدی ۲۹٨- جواد بشیری ۲۹۹- معینی ٣۰۰- نسرین پور ٣۰۱- مژگان طاهرخانی ٣۰۲- شیرین رضایی ٣۰٣- رضا عسگری ٣۰۴- نصرت نوروزی ٣۰۵- روح الله صابریان ٣۰۶- مرجان کیخسروی ٣۰۷- احمد نور ٣۰٨- ترابی ٣۰۹- فرحناز حیدری ٣۱۰- مریم امیری ٣۱۱- رفعت شهابی ٣۱۲- فاطمه پاکیزاده ٣۱٣- سیدحسین رییس زاده ٣۱۴- امینی ٣۱۵- ابوالفضل کیایی ٣۱۶- لیلا سلیمی ٣۱۷- یوسف نژاد- ٣۱٨- مریم کرمانی پور ٣۱۹- قاسم شکری زاده ٣۲۰- وحید دهسری ٣۲۱- سوسن احمدی ٣۲۲- فرحناز حیدری ٣۲٣- افشین حاصلی ٣۲۴- فریده فرخنده ٣۲۵- داوود عباسی ٣۲۶- مانیا خلیلی پور ٣۲۷- بهمن جمشیدی ٣۲٨- فاطمه رستمی ٣۲۹- آرین قربانپور ٣٣۰- عبدالله فیض اللهی ٣٣۱- اشرف خیرخواه ٣٣۲- احمد ایران پناه ٣٣٣- محمد کریم صالحی ٣٣۴- اسکندر لطفی ٣٣۵- جلال قمری ٣٣۶- غلامرضا عمرانی پور ٣٣۷- داود آقامهدی ٣٣٨- محمد شیری ٣٣۹- فرهاد شادی ٣۴۰- زهرا احمدی ٣۴۱- محمدحسن پوره ٣۴۲- محمد داستان ٣۴٣- نسیم کایدی ٣۴۴- محسن ثقفی ٣۴۵- زارعشاهی ٣۴۶- مسعود نیکخواه ٣۴۷- عبدالرضا امانی فر ٣۴٨- مهران موایی ٣۴۹- علی بابایی ٣۵۰- فرهاد رحمانی ٣۵۱- علیرضا افکند ٣۵۲- مرضیه زائین دشت ٣۵٣- آزاده شیرکوند ٣۵۴- حسین سلیمانی ٣۵۵- علیرضا مرادی ٣۵۶- م.ر تقی زاده ٣۵۷- مرتضی الیاسی.

شعرجوان امروزایران:رؤیا ابراهیم زاده

آوریل 29th, 2016

آغوش من دروازه های تخت جمشید است
می خواستم تو پادشاه کشورم باشی
آتش کشیدی پایتخت شور و شعرم را

افسوس که می خواستی اسکندرم باشی
         ***
این روزها حتی شبیه سایه ات هم نیست
مردی که یک شب بهترین تعبیر خوابم بود
مردی که با آن جذبه ی چشمِ رضاخانیش
یک روز تنها علت کشف حجابم بود
   ***
در بازوانت قتلگاه کوچکی داری
لبخند غارت می کند آن اخم تاتاریت
بر باد دادی سرزمین اعتمادم را
با ترکمنچای خیانت های قاجاریت
   ***
در شهرهای مرزی پیراهنم جنگ است
جغرافیای شانه هایت تکیه گاهم نیست
دارم تحصن می کنم با شعر بر لبهات
هر چند شرطی بر لب مشروطه خواهم نیست
  ***
من قرنها معشوقه ی تاریخی ات بودم
دیگر برای یک شروع تازه فرصت نیست
من دوستت دارم .. بغل کن گریه هایم را
لعنت به تاریخی که حتی درس عبرت نیست

 

به نقل ازکتاب در دست تدوین:

         کوتاه…مثل آه

 (100عاشقانهء شعرجوان امروز)

       بکوشش مینا راد



دشواری های تاریخنویسی درایران معاصر،علی میرفطروس

آوریل 29th, 2016

بخشی ازیک گفتگو*

*حدود۸۰ سال تحریف و جعل و دروغپردازی های حزب توده،یک سُنّت یا «سیستم فکری»درمیان روشنفکران ما بوجود آورد که  می شود  آنرا «توده ایسم»نامید!

***

…مورد دیگر، تأمّلات بنده در بارۀ دشواری های تاریخنویسی در ایران معاصربود،ازجمله اینکه متأسفانه حدود۸۰ سال تحریف و جعل و دروغپردازی های حزب توده،یک سُنّت یا «سیستم فکری» درمیان روشنفکران ما بوجود آورده که عمیقاً ویرانگر و گمراه کننده  بود و می شود آنرا توده ایسم نامید.وقتی می گویم توده ایسم ،منظورم تنها حزب تودۀ آقای کیانوری یااحسان طبری نیست، بلکه منظورم یک سیستم نظری و ایدئولوژیک است که شخصیّت های تاریخی را به«سیاه» و «سفید» و «قِدّیس» و «ابلیس»تقسیم می کند،بنابراین،خیلی از«ملّی»ها یا «مذهبی»ها ممکن است ضد حزب توده باشند ولی بخاطرِ ابتلاء به توده ایسم،در ذات و جوهرِ تفکرات شان توده ای باشند،نمونه اش: افکار و عقاید جلال آل احمد.

«توده ایسم»رویدادها و شخصیّت های تاریخی را تاحدِ اعتقاداتِ خدشه ناپذیر دینی  تقلیل می دهد و بنابراین موردِ پرسش یا تردیدقراردادنِ این«دُگم»ها با موجی از هیاهو ها وُ عوامفریبی ها وُ جعل وُ افترا ها همراه است.جوهر و ذات مشترک همین«سیستم نظری»بود که در«انقلاب شکوهمند اسلامی»،خیلی از سکولارها،کمونیست ها،ملّی ها و ملّی- مذهبی ها را در کنار آیت الله خمینی قرارداد.

خوشبختانه،الآن، نسل یا نسل هائی در ایران  پدیدآمده اندکه باچشمانی باز و بینا،خواهان بازنگری تاریخ معاصر ایران هستند،عرض می کنم با«چشمانی باز و بینا»چون خیلی ها چشم دارند ولی نمی بینند!اینکه حافظ می گوید:«که جامِ جم نکندسود وقتِ بی بصری»،یعنی همین.بنابراین،نه خدمات رضاشاه و محمدعلی فروغی را می بینند و نه تحوّلات عظیم دوران محمدرضاشاه را.مهندس عزّت الله سحابی(از رهبران جبهۀ ملّی ونهضت آزادی)در جلد دوم خاطراتش می نویسد:

بسیاری از اقدامات محمدرضاشاه در جهت منافع ملّی ایران بود ولی ما-در آن زمان-آنها را نمی دیدیم»…و یا مثلاً:سال هاپیش،بنده در کتاب ها و مقالاتم و همچنین در همین برنامه از محمدعلی فروغی بعنوان یکی از نجیب ترین،شریف ترین و برجسته ترین شخصیّت های  تاریخ معاصرایران یادکردم و گفته بودم:«محمدعلی فروغی شخصیّتی بود فرهنگساز نه سیاست باز که فضل و فضیلت را با هم داشت.روزی،در ایران آزادِ آینده،دانشکده ها بنام محمدعلی فروغی نامگذاری خواهد شد»…گفتن این حرف ها در آن سال های بد،بسیار دشوار و حتّی دشمن آفرین بود،منتهی بنده نگاهی تاریخی و حتّی عرفانی به  مسائل دارم و لذا در برابر موجِ آن انتقادات،می گفتم:«این نیز بگذرد»…امروز می بینیم که مثلاً یکی ازبهترین نشریات روشنفکری درایران بنام «اندیشۀپویا»ویژه نامۀ ارزشمندی در بارۀ مقام فرهنگی و منزلت سیاسی محمدعلی فروغی  منتشرکرده و از اندیشهء پویا،شمارهء 31.فروغی بعنوان یک«لیبرال صبور»تجلیل کرده است.این مورد برای بنده و دوستان دیگر به منزلۀ یک پیروزی نظری برتفکرات و تبلیغات دیرپای حزب توده و «توده ایسم» است!…می خواهم عرض بکنم که حقیقت(خصوصاً حقیقت تاریخی) یک امر نِسبی و اعتباری و متکثّر است. بنابراین، در عرصۀ مطالعات تاریخی،بنده و شما فقط حامل بخشی از حقیقت هستیم نه همۀ آن.این امر باعث می شود که ما در داوری های مان در بارۀ این یا آن شخصیّت تاریخی،محتاط و فروتن باشیم،یعنی ما-با وجود اختلاف نظر در بارۀ این یا آن رویداد تاریخی یا شخصیّت سیاسی،می توانیم-بارعایت اخلاق و انصاف علمی-اختلاف نظر ِ سیاسی را تاحدِّ دشمنی های قبیله ای  تنزّل ندهیم.نمونه هائی مانند محمدعلی فروغی،احمدکسروی،استادناتل خانلری،خلیل ملکی،دکترمظفربقائی،سیدحسن تقی زاده و دیگران ، یادآورِ این سخنِ درستِ«نیما»است آنجا که در نامه ای خطاب به احسان طبری(تئوریسین برجستۀ ادبی حزب توده)نوشت:

-«آنکه غربال به دست دارد،از عقبِ کاروان می آید».

در همین شمارۀ«اندیشهء پویا»مقالاتی در بارۀ«آلکسی توکویل»(متفکربزرگ فرانسوی)،«راجر اسکروتن» (روشنفکر برجستۀ انگلیسی)چاپ شده که در آنها،(مانند سرنوشت محمدعلی فروغی)تنهائیِ جانکاه و شرایط دشوارِ این روشنفکران و متفکران در میان«احمق ها،شیّادان و هوچی ها»(یعنی مُدّعیان روشنفکری آن دوره ها)بازگو شده است.اینگونه مقالات و نشریّات نشان می دهندکه نسیم تازه ای در عرصۀ روشنفکری ایران در حال وزیدن است و«توده ایسم»درحال زوال است.

*بخشی ازگفتگوی علیرضامیبدی بانگارنده است که درتاریخ ۲۶آوریل ۲۰۱۶ ازشبکۀ جهانی تلویزیون پارس پخش شده است.

                                                             

 

 

غزلی از:حسین منزوی

آوریل 17th, 2016

کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت ؟

که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه هایت
به قصه ی تو هم امشب درون بستر سینه
هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت
تهی است دستم اگرنه برای هدیه به عشقت
چه جای جسم و جوانی که جان من به فدایت
چگونه می طلبی هوشیاری از من سرمست
که رفته ایم ز خود پیش چشم هوش ربایت
هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز
به هیچ بند و فسونی نمی کنند رهایت
دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست
اگر هر آینه ، غیر از تویی نشست به جایت
هنوز دوست نمی دارمت مگر به تمامی؟
که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت
در آفتاب نهانم که هر غروب و طلوعی
نهم جبین وداع و سر سلام به پایت

سخنی با محمّدامینی!،شهرام فرهمند

آوریل 16th, 2016

                      حدیثِ«نویسندهء کتابِ ماندگار»!!

 

۱

 وقتی واردکتابفروشی می شوم،دوست کتابفروشم کتاب های تازه را به من معرفی می کند.می پرسم:

– حال وروزکتاب دراین ایّامِِ «بی کتابی»چگونه است؟

پاسخ می دهد:

-بستگی به نام واعتبارنویسنده دارد.مادراینجا- به طنز-کتاب ها را به«کتاب های ماندگار»و«کتاب های غیرماندگار»تقسیم کرده ایم: کتاب های ماندگار، کتاب هائی هستندکه-بعدازماه وسالها روی دست مان می مانندوخاک می خورند.این«آثارماندگار»تنهااهمیّتی که دارنداین است که درقفسه های کتابفروشی مان خاک می خورند!!.

امادستۀ دیگر،آثاری هستندکه به سابقۀ شهرت و اعتبارنویسنده،فروش می روند،مانندکتاب های سیدجوادطباطبائی،علی میرفطروس،ماشاالله آجودانی،عباس میلانی، و….

 وقتی به تعدادانبوه کتاب«سوداگری باتاریخ»نوشتۀ آقای محمدامینی درگوشۀ کتابفروشی  اشاره می کنم،می گوید:

-اینها جزو« کتاب های ماندگار»است وباوجودسفرهای مُتعدّد و پُرهزینۀ نویسندهء محترمش به شهرهاوکشورهای مختلف جهان برای آب کردن کتابش وایرادسخنرانی درجمع های 20-25نفره،متاسفانه، این کتاب–همچنان-«ماندگار»است!!!،البته،نقددقیق و روشنگرِ آقایان حسن اعتمادی و رحیم حدیدی در«ماندگاری»این کتاب،بی تأثیرنبوده است.

 دوست کتابفروشم که انگارسفرۀ دلش را می گشاید،می گوید:

-ببینید!دراین خراب آباد،هرتازه به دوران رسیده ای باسردرآوردن دراین یاآن تلویزیون،می خواهدحساب حوادث تاریخی وشخصیّت های معاصرایران را در«یک کلمه»تمام کندوبگذرد،درحالیکه هرروزکه می گذرد،باکشف اسنادتازه،زوایای تازه ای ازاین حوادث وشخصیّت ها  روشن می شوند.درواقع،پس ازگذشت80-90سال، بررسی منصفانهء زندگی وعملکرد شخصیّت های تاریخ معاصرایران (مانندرضاشاه،محمدرضا شاه،دکترمصدّق،تقی زاده ،فروغی ودیگران) تازه آغازشده است…

سخن دوست کتابفروشم  مایهء دلگرمی وامیدواری است ولی حالا که از«یک کلمه»صحبت شد خوب است این را هم بگویم که مدّتی پیش یکی ازهمین برنامه ها را  می دیدم که طی آن،آقای محمدامینی- باگشاده دستی حیرت انگیزی 57سال سازندگی وشکوفائی ایران مدرن(درزمان رضاشاه ومحمدرضاشاه) را با27ماه حکومت پُرآشوب وفقر و بی ثبات دکترمصدّق،به اصطلاح«طاق»زده بودآنچنانکه گوئی حتّی عامل کشف حجاب وآزادی زنِ ایرانی (در17دی ماه 1314 )نه رضاشاه،بلکه دکترمحمّدمصدّق بوده است!!! دریکی ازهمین برنامه ها،آقای امینی می گوید:

«شهرهای ایران درآستانۀ انقلاب 57وقدرت گیری آیت الله خمینی،روستائی شده بود».

…ولی چندلحظه بعددرهمان برنامه -دریک تناقض گوئیِ آشکار- می گوید:

-«جامعۀ ایران درآستانۀ انقلاب 57به جامعۀ اروپا  نزدیک بود».

 

 دربرنامهء دیگری،آقای امینی دراشاره به گذشتۀ سیاسی خوددرسرکوب دگراندیشان وحتّی مصدّقی ها،بانوعی «آلزایمرتاریخی»می گوید:

-«من اصلاً یادم نیست که چه گفتم.اصلاً کاره ای نبودم درآن موقع…اصلاً من طرفدارانقلاب نبودم!…».

نگارنده ونیزآقای حسن اعتمادی-بعنوان  دوتن ازاعضای کنفدراسیون دانشجویان ایرانی درخارج ازکشور-در مقالاتی اشاره کرده ایم که آقای امینی درآن زمان نه تنها«کاره ای» بوده بلکه بعنوان رهبرمخوف ترین سازمان دانشجوئی ایرانی درخارج ازکشوربانام «سازمان احیاء»،درضرب وشتم بسیاری ازمبارزان سیاسی آن دوران(حتّی مصدّقی ها،نویسندگانی مانند دکتررضابراهنی و نمایندگان سازمان های حقوق بشرآمریکا)نقشی کارسازوهدایت کننده داشته است.

 حال سئوآل این است:آقای امینی که در یادآوری وقایع 30-40سال ِ اخیرزندگی سیاسی خود، دچار«آلزایمرسیاسی»هستند ،چگونه می تواندروایتگرِصدیق وامینی دربارۀ دوران رضاشاه ومحمدرضاشاه ومصدّق باشد؟

 آیا-پس ازگذشت سال ها-هنوز زمان آن نرسیده تاآقای امینی درآئینۀ حقیقت بنگرد وبپرسدکه:درغوغای تظاهرات ها و چماقداری های آن دوران ،خودش چقدردموکرات وخصوصاً ایرانخواه  بوده است؟

2

 همچنانکه گفته بودم،قراربودکه درمقالهء«تاریخچهء چُماق وچُماقداری درتاریخ سیاسی ایران» (برمبنای عملکرد«سازمان احیا»به رهبری آقای محمد امینی درجنبش دانشجویان ایرانی درخارج ازکشور)،عواقب شوم این پدیدهء ناهنجار را نشان دهم.خوشبختانه دراین فاصله،دوستانی ازرفقای کنفدراسیون ،اسنادارزشمندی را دراختیارم گذاشته اندکه ازهمهء آنان سپاسگزارم،ولی حرف هاوادعاهای تکراری آقای محمدامینی دربرنامهء«برگی ازتاریخ»(بتاریخ 6آوریل 2016)-پیرامون کشته شدن رزم آرا-باعث شده تا آن مقاله را به بعد  واگذارکنم واینک حاشیه ای برادعاهای عوامفریبانه وتکراری اخیر امینی بنویسم،«ادعاهای عوامفریبانه وتکراری» ازاین رو که این مواردچندین وچندبارازسوی آقای امینی  تکرارشده ودرهمان زمان ها پاسخ های لازم را دریافت کرده است،بنابراین،«تکرارمکرّرات»اخیر،نشانهء خالی شدن چنتهء آقای امینی درعرصهء مباحث تاریخی است!

 درسراسربرنامهء اخیر،تمام حرفِ آقای امینی  این است که چراازکتاب«دکترمحمدمصدّق؛آسیب شناسی یک شکست»چنین استقبال کم سابقه ای شده؟بطوری که حتّی درایران نیز(باوجودخطرات امنیّتی)چاپ های مختلف آن- بطورغیرمُجاز – تکثیر شده ولی کتاب مستطاب حضرت ایشان بقول دوست کتابفروش ما،«بادکرده» و«ماندگار»شده است.سخنان اخیر امینی،درعین حال،روانشناسی شکست ِ وی را نشان می دهد:کسی که پس ازناکامی دراستقرار«دیکتاتوری پرولتاریا»وحمایت بیدریغ ازقدرت گیری آیت الله خمینی واستقرار«دیکتاتوری مُلّاتاریا»،اینک باسنگرگرفتن درزیرنام«دکترمحمدمصدّق»،میکروفون تلویزیون اندیشه را به چماقی برای سرکوب دگراندیشان بدَل ساخته است!(بقول برخی از دوستان جبههء ملّی:تنِ دکتر مصدّق ازداشتنِ چنین«مدافعانِ مُکذَّب»درگور  می لرزد!).

آقای امینی ازنخبه کُشی درتاریخ معاصرایران  سخن گفته وتأکیدکرده که:«مرادم تنهاکُشتن نیست،کُشتنِ شخصیّتی هم هست…بیشترِنُخبه کُشی در دوران مدرن ما،جنبهء فرهنگی دارد،ماکوشش می کنیم که از ارزش نخبگان بکاهیم،نمونهء برحسته اش احمدکسروی است…»محمدامینی فراموش می کندکه خود-درکتاب مستطابِ«سوداگری باتاریخ»-وازتریبون تلویزیون اندیشه وهمصدا وهمگام باروزنامه ها وتلویزیون های جمهوری اسلامی،روزها وماه ها،شدیدترین دشنام ها وافتراها ونخبه کُشی هارا نثارِیکی ازشریف ترین نخبگان فرهنگی ویکی ازپُرکارترین نویسندگان ایران درخارج ازکشور کرده است،درحالی که سال هاپیش، بخش فارسی رادیوبین المللی فرانسه،بخاطرتلاش های شجاعانه و روشنگرانهء میرفطروس درمبارزه بابنیادگرائی اسلامی،او را«ولترایران»نامید،ولی رسانه های جمهوری اسلامی ضمن نامیدنِ میرفطروس-به عنوان«سلمان رُشدی دوم»و «احمدکسروی ثانی»-درحجمی ازمقالات تهدیدآمیز،درسودای سرکوب و نابودی وی بودند….بنابراین،سئوآل اینست که نویسندهء«سوداگری …» درسودای چیست؟ و یا همصدائی های آقای امینی بامحافل سرکوبگرِ رژیم اسلامی برای چیست؟بقول منتقدی:

به جرأت می توان گفت که در20-30سال اخیر،هیچ  منتقدی را نمی توان یافت که مانندمحمّد امینی،اینهمه،توهین وتحقیرودشنام و اتهام   نصیب یک کتاب ونویسندهء آن کرده باشد،ازاین نظر،کتاب وی[سوداگری باتاریخ] را می توان«دائره المعارف ِ اتهام ودشنام وناسزاوجعل وتحریف» نامید.

مرحوم استالین (که آقای امینی ازشیفتگان وفدائیانش بوده)درستایش ازگُستاخیِ«بوخارین»درسرکوب مخالفانش،گفته بود:

آفرین!آفرین!رفیق بوخارین برای مخالفان،استدلال نمی کند،سلّاخی شان می کند».

حالا،حکایت «رفیق امینی» است!…ادعاهای اخیر(بتاریخ 6آوریل 2016) ،نمونهء تازه ای از«سلّاخی»های آقای امینی است که به عادت«دوران خوش ِ ایدئولوژیک»،برنامه های تلویزیونی را با«میدان مبارزهء طبقاتی مرحوم لنین»عوضی گرفته است،بی سبب نیست که ما-درکنفدراسیون دانشجویان ایرانی درخارج ازکشور-همانندروزنامه نگاران شریف وبرجسته ای(مانندمانوک خدابخشیان)،محمدامینی را باصفت«ممدلنین»خطاب می کردیم.

 آقای امینی-متاسفانه- تاحال،حاضر به مناظره با  دوستان صاحب نظر،ازجمله باآقایان حسن اعتمادی وخسرو فروهرو،رحیم حدیدی(جمشیدشمالی)و دوستان«شاهنامه وایران» نشده و نیزبه انتقادات روشنگرانهء این منتقدان و  نقدهای روشنگرانهء خانم دکترمهرا ملکی و خانم شهلا وطنخواه پاسخی نداده،بااینحال،درخانهء شیشه ای تلویزیون اندیشه-همچنان- به «سنگ پراکنی های تاریخی»!!مشغول است،بی آنکه بداند:  

     سنگ بدگوهراگر کاسهء زرّین به شکست

                                          قیمت سنگ نیفزاید وُ   زر،کم نشود

 دقایق زیادی ازبرنامهء اخیرآقای امینی،صَرفِ حرّافی های بی محتوا وتکرار و بزرگنمائیِ یک غلط تایپی درچاپ اول کتاب«آسیب شناسی یک شکست»(منتشرشده درسال2008)شده ،گوئی که او فراموش کرده که ما الآن درسال2016قرارداریم وازچاپ اول کتاب،8سال گذشته است!!.درصفحهء 57چاپ اول کتاب(در سال2008)دربارهء فضای پُر دشنام قتل رزم آرا(نخست وزیروقت ایران) آمده است:«درچنان فضائی،شخصیّت حقوقدان وبرجسته ای ماننددکترمصدّق ازتریبون مجلس خطاب به رزم آرا [نخست وزیر]فریادکرد:

به وحدانیّت حق،خون می کنیم!خون می کنیم!می زنیم وکشته می شویم!اگرشمانظامی هستید،من ازشما نظامی ترم! می کُشم!،درهمین مجلس شمارامی کُشم!»

چهارروزبعد،رزم آرا ،نه بدست مصدّق،بلکه بدست فدائیان اسلام  کشته شد».

  آقای امینی بانادیده گرفتن غلطنامهء پیوست کتاب،مدعی است که:«قتل رزم آرا چندماه بعدازنطق مصدّق درمجلس بوده است»،بسیارخوب!،ولی اندکی اخلاق وشرافت علمی حُکم می کندکه امینی،آخرین چاپ واصلاحات این کتاب را مورد توجه قراردهد،امّا،وی،می کوشدتابا شیوه های غیراخلاقی و غیرشرافتمندانه «حریف»را منکوب کند!،درحالیکه بانگاه به چاپ های سوم،چهارم کتاب«آسیب شناسی…» وانتشاراینترنیتی چاپ پنجم کتاب،ملاحظه می کنیم که این غلط چاپی درچاپ های اخیر وجودندارد ونیز-برخلاف ادعای اخیر امینی- صفحهء 57چاپ های سوم و چهارم کتاب«آسیب شناسی…»،اصلاً فاقدچنین بحث و موضوعی است!!

محمد امینی همهء این«افاضات کشّاف»را گفته تا مسئلهءاصلی را کمرنگ کندویا آن را«دُور»بزندونگویدکه  برازندهء حقوقدان برجسته ای ماننددکترمحمد مصدّق نبودکه ازتریبون مجلس شورای ملّی ،نخست وزیرقانونی ومیهن پرستی -مانند رزم آرا -را موردتهدیدبه قتل قراردهدزیرا طبیعی بودکه سخنان تهدیدآمیز«رهبرملّی شدن صنعت نفت»،درنزدفدائیان اسلام می توانست نوعی«مجوّز ِقتلِ رزم آرا»به شمارآید.

رزم آرا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                             رزم آرا درکناراعضای خانواده اش

 

 دربارهء نطق تهدیدآمیزدکترمصدّق درمجلس شانزدهم (8تیرماه 1329)،امینی،مدعی است که چنین متنی درآن نطق تاریخی وجودنداردو موضوع مربوط به دوران رضاشاه است!!

 بامراجعه به متن مذاکرات 8تیرماه1329مجلس شانزدهم، ملاحظه می کنیم که دکتر  مصدّق با یادآوری مختصری از مخالفتش در دوران رضاشاه،بطورمشخّص،شخصِ رزم آرا را مورد توهین وتهدیدبه قتل قرارداده بودنه رضاشاه را!

آقای امینی جشن وپایکوبی و شادمانی جبههء ملّی از قتل رزم آرا توسط فدائیان اسلام را«داستان»و نادرست می داندوتأکیدمی کند:«درشأن یک پژوهشگر[یعنی میرفطروس]نیست به آن اشاره کند»!!…درحالیکه اسنادوروزنامه های خودِ جبههء ملّی تأئیدمی کنندکه دو روز بعدازقتل رزم آرا توسط فدائیان اسلام،دكتر حسین فاطمی درصفحهء اول نشریهء باختر امروز-باابرازرضایت و شادمانی ازقتل رزم‌آرا – نوشت: درجشنوارهء 70هزارنفری میدان بهارستان عموم رهبران جبههء ملّی حضورداشتند…دکترفاطمی جشن وپایکوبی مردم در قتل رزم آرا و هژیر (وزیر دربار) توسّط فدائیان اسلام را «دو نمونه از علاقهء مردم رشید پایتخت به آزادی آراء و عقاید خویش»اعلام كرده بود!!!(نگاه کنیدبه:نشریهء باختر امروز،شمارهء 20 اسفند 1329).

 اینگونه اقدامات ستیزه جویانه و غیرمدنی-چه ازطرف مرحوم دکترمصدّق وچه ازطرف دکترفاطمی ودیگران،ناشی ازفقدان توسعهء سیاسی وضعف فرهنگ پارلمانی درایران بودوامروزه بایدموجب عبرت کسانی مانند آقای امینی باشد!

محمدامینی دربارهء تحصّن مصدّق و نمایندگان مردم دربرابرکاخ سلطنتی در22مهرماه 1328وگفتگوی مصدّق با«هژیر»برای درخواست انحلال مجلس شورای ملّی توسط شاه می گوید:

محمدرضاشاه،تنهاکسی بوده که دارای اختیاربرای انحلال مجلس بوده»،

ولی محمد امینی فراموش می کندکه مرحوم مصدق در 25مرداد32،ازهمین اختیاروفرمان قانونی شاه   سرپیچی وخودداری کرده بود!

 همهء این نمونه هاو دروغپردازی ها نشان می دهندکه برای آقای محمدامینیِسازمان احیا،روزگار  تغییری نکرده  و شیوه و گفتارش درمواجهه با دگراندیشان،هنوز-و همچنان- به روال اندیشه های سرکوبگرانهء استالینیستی  می چرخد.

امیدوارم که آقای امینی پیشنهادمناظرهء آقایان حسن اعتمادی،خسرو فَرَوَهر و رحیم حدیدی(جمشیدشمالی)یا دوستان گروه«شاهنامه وایران»را بپذیرد تا بدورازجنجال وعوام فریبی -درفضائی آزاد و متمدّنانه -برای انتشارآگاهی های واقعی و غنای حافظهء ملّی وتاریخی ایرانیان  کمک ویاری کند.همچنین ازآقای نادر دُرمانی (صاحب تلویزیون اندیشه)که این تلویزیون را«مستقل و غیروابسته»می دانند،انتظاردارم نسبت به برگزاری وانجام این مناظرهء روشنگر  همّت کنندتا ازترویج دروغ و تحریف های بیشتر دربارهء تاریخ معاصرایران  جلوگیری شود.

مطالب مرتبط :

http://mirfetros.com/fa/?p=5001 

http://mirfetros.com/fa/?p=5941

http://mirfetros.com/fa/?p=12443

http://mirfetros.com/fa/?p=12591

http://mirfetros.com/fa/?p=9811

 

 

غزلی از قیصر امین پور

آوریل 7th, 2016

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه   آب را

قیصر امین پور

 

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان  آفتاب را

حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

دو نامه از علی اکبردهخدا درتبعید

آوریل 7th, 2016

اشاره: 

پس از قتل میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و ملک المتکلمین در 24 ژوئن 1908، سوم تیر 1287، بسیاری از آزادی‌خواهان هراسیده، از ایران گریختند و دیگرانی تبعید شدند. به گزارش ایرج افشار، محمدعلی شاه چنان از بعض اینها بیزار بود که طالب خون آنها، سرشان را می‌خواست از جمله میرزا علی‌اکبرخان قزوینی (دهخدا)، میرزا اسدالله خان تبریزی (صور)، حسن تقی‌زاده، ابوالحسن معاضد‌السلطنه (پیرنیا) و بسیار دیگر (تقی‌زاده در حدود دویست نفر می‌شمارد) از آن جمله بودند. آنها ابتدا خود را به بادکوبه رسانده، از آنجا به تفلیس و سپس به اروپا رفته، در فرانسه و سوییس و انگلستان پراکنده شدند. از اسناد آن دوره (نامه‌ی میرزا آقافرشچی به معاضد‌السطلنه به روایت ایرج افشار) برمی‌آید که در اوت 1908 دهخدا به پاریس رسیده به همراه یک دو چندنفر دیگر، در پانسیونی اقامت گزیده بود. او در آنجا خیال بازچاپ صوراسرافیل را می‌پروراند. معاضدالسلطنه که از ابتدا سرمایه روزنامه را تامین کرده بود، این زمان در میان مهاجران، در لندن به همراه تقی‌زاده به سر می‌برد. دهخدا، از شدت تنگدستی، در مضیقه‌ی گذران یومیّه در پاریس مانده، از معاضدالسلطنه می‌خواست که به او پیوندد تا تسهیل مقدمات چاپ دوباره صوراسرافیل را صورت دهند. نهایت، معاضدالسلطنه به پاریس رفت و دیدار کردند. و سپس‌تر شهر ایوردون (Yverdon) در سویس را به اقامت برگزیدند و از آنجا به بازچاپ صوراسرافیل کوشیدند.

دو نامه‌ی زیر (از دهخدا به معاضدالسلطنه)از کتاب «نامه‌های سیاسی دهخدا»به کوشش استاد ایرج افشار، چاپ 1358، است که در آنها ناامیدی وشرایط نانجیب  تبعیدوغربت وآوارگی دهخدای جوان ونیز بی عاری،بی تفاوتی وعیّاشی برخی از«آزادیخواهان»نمودار است،شرایط نانجیبی که شایدبی شباهت به بی تفاوتی وبی عاریِ امروز برخی ازروشنفکر ان ورهبران سیاسی ما  نباشد.

 

دهخدا1

                    1

از پاریس به لندن – 11 اکتبر 1908

تصدقت شوم،

تعجب می‌کنید که چرا فلانی با اینکه امروز در ظاهر و معنی کسی را نزدیکتر از من ندارد در جواب کاغذ یا نوشتجات در شرح حالات خود مضایقه می‌کند؛ مطلب صحیح است.

اما برای جواب فقط باید جنابعالی خودتان را به جای من بگذارید و آن وقت به من حق دهید. یک عمر زندگی سرگردان، یک دنیا استعداد و امید هدر رفته، دو سال با خون دل زندگی و تحمل آن مخاطرات که شرحش برای جناب مستطاب عالی ضرور نیست، و از همه بدتر و موثرتر مایوس شدن از چهار نفر رفیق که برای اتکا و اتکال اخلاقی آخرین ملجاء و بالاترین مایه‌های استرضای قلب ناکام و رمیده بوده‌اند.

انسان هرقدر بر خودش مسلط باشد و هرچند که در مقابل همه نوع ناملایمات نلرزد اما وقتی که تنهایی خود را محقق ببیند، آن وقت تمام امیدهایش مقطوع و ملایمات حیات (اگر باشد) در دهنش تلختر از حنظل خواهد شد.

برای من پاریس حکم طهران و تبعید، حکم تکفیر و گرسنگی در غربت، حکم بدبختی در وطن بود. اگر در میان همه‌ی این مصایب باز یک وقت در حین استغراق در منجلاب بدبختی از گوشه‌ی خیال تصویر یک نفر دوست صادق سر می‌زد و با اشارات روحانی، بستگی مرا به خود و رابطه‌ی خودش را با من ظاهر می‌نمود. اما افسوس که الان تمام دوستان پیش خودم را همیشه جز با یک صورت مهیب و باطن بی حقیقت نمی‌توانم تصور بکنم. و از این رو تقریبن از زندگی و آنچه که در آن هست به غایت زده و متنفرم و گمان می‌کنم که راحت در عزلت کلی یعنی مرگ است.

اما این شهد مصفا خودش مذاق مرا شیرین خواهد کرد یا باید دنبالش رفت و تحصیل کرد؟ اینجا همان نقطه‌ی تردید و موقع امتداد بلیات من شده است. و امیدوارم عنقریب یک عزم مردانه رشته‌ی این تردید را قطع کرده و مرا از این مصایب و جنابعالی را از تذکار آن برهاند.

از عشق‌آباد و ایروان دو کاغذ داشتم که قریب چهل نمره روزنامه خواسته بودند. عجب حکایتی‌ست! مردم تصور می‌کنند که من همان کسم که در طهران در میان لذایذ تام و تمام زندگی محاط به دوستان یکدل و برادران و اقوام با محبت، با اطمینان از معیشت، اگرچه با سختی، و امید مرگ در راه دوستان، وطن و پیروی مردمان راستگو خودم را در معرض مهالک کرده و می‌نوشتم آنچه را که خوب می‌دیدم و هیچ نمی‌دانند که الان یاس تا چه حد و ناامیدی من تا چه اندازه است.

وطن مرا به خود راه نمی‌دهد. دوستان به واسطه‌ی فقر من از من متنفر و فراری شده‌اند. سرابهایی که به نظر من چشمه‌های زلال می‌آمدند الان حقایق خودشان را ظاهر کرده‌اند و چند نفر هم بی اراده و فقط برای اینکه مرا بیشتر اذیت کنند و این چند ساعت یا چند روز آخری مرا هم از این تلخ‌تر و مشوش‌تر بکنند (با یک آلتی که برای شب‌نامه-نگاری هم کافی نیست و برای یک ورق چاپ کردن جان پنج نفر را می‌گیرد و آخرش هم لایقرء و نامفهوم یک ورق چرک‌آبی به دست می‌دهد) شب و روز طعن و طنز می‌زنند که فلانی کاره نیست و فکری جز وقت گذراندن ندارد.

در جواب این اشخاص فقط لازم است بگویم: برادرهای عزیز من! وزارت کردید، ریاست کردید، دزدیدید، بردید، خوردید و الان هم فرقی که در زندگی‌تان پیدا شده است همین است که پولهاتان را آورده‌اید در مملکت آزاد و باتجمل‌تری عیش می‌کنید.

اما آن کسی را که مورد ملامت قرار داده‌اید خودش تا گلو زیر قرض یک نفر زن پانسیونر است که در مقام مطالبه جوابی جز خودکشی ندارد و اهل و عیالش در طهران پریشان و معطل و گذشته از هزاران زحمت و صدمه برای نان یومیه معطلند، و امروز بعد از آنکه دیگر خودتان را تمام کرده‌اید آدمی شصت تومان برای رهایی وطن داده‌اید و اسبابی فراهم کرده‌اید که خدای واحد شاهد است فرستادن اوراقی را که با آن آلت منحوس نوشته می‌شود برای ادنی ژولیک روسیه اسباب ننگ وطن و خود من است.

آیا به که می‌توان گفت که در میان این همه وزرا، رجال، اعیان و متفرقه که امروز به تهمت وطن‌پرستی تبعید شده‌اند، آنقدر فداکاری نیست که دو هزار تومان برای فراهم کردن اسباب طبع یک ورق روزنامه صرف کنند.

در هرحال خیلی روده‌درازی نمی‌خواستم بکنم. پیش آمد. مطلب همان است که گفته‌ام. اگر واقعن حضرت عالی درصدد خدمت باشید باید به هر سرعت که هست به پاریس تشریف آورده و اقلن هزار تومان فوری برای خریدن حروف فقط (اگرچه می‌دانم شما آنقدرها از من مستغنی‌تر نیستید) حاضر کنید و بنده و شما و اگر خواست آقامیرزا قاسم خان دست به کار بشویم.

(حروفچین لایق هم درینجا از خود ایرانی‌ها ترتیب داده‌ام که با کمال خوبی حروف می‌چیند و مخارجش هم ارزان است).

العبد، علی اکبر دخو

باز مجدداً عرض می‌کنم که در انگلیس ماندن و تابع اوامر زید و عمرو شدن معنی‌ش توسعه دادن اداره‌ی خودپسندهاست [ایرج افشار این را طعن و اشاره به تقی‌زاده دانسته]. آتش مسیو برون [براون] را هم بیش از این خاموش نکنید و ایران را هم بیشتر از اینها رسوا نفرمایید. “برون” هرچه باید بکند خودش پیشتر می‌کرد و بعد از این هم خواهد کرد.        علی اکبر

 

دهخدا 2

 

       2

از پاریس به لندن – 15 نوامبر 1908

تصدّق فدایت شوم

هی وعده می‌دهید که دو روز دیگر خواهید آمد. باز کثرت مشغله جلو خیال را می‌گیرد و خلاف عهد موعود مشهود می‌شود.

این بنده بدون هیچ پرده باید عرض کنم که از کثرت بیکاری دیگر نزدیک است دیوانه بشوم و هنوز هم مطمین نیستم که آیا بعد از اینها هم کار منظمی پیدا خواهم کرد یا نه؟

عجالتاً کثرت بی‌پولی که تقریبن پیش از رسیدن به هر کاری می‌خواهد عذر ما را از مدرسه بخواهد. بعد از صد فرانک پول تلگرافهای متعدده دادن، هشتصد فرانک از آخرین پول مایه امید بستگان طهران از سفارتخانه رسید. قریب چهارصد فرانک به پانسیون مقروض بودم، دادم و یکصد فرانک از بابت دویست فرانک قرضی که (از پول امیراعظم*) به دبیرالملک داشتم دادم. یکصد فرانک هم به مرور از زید و عمر گرفته بودم. مابقی را هم یک لحاف و توشک و یک ویستون [veston] زمستانی خریدم و الان بدون هیچ خجلت، چون چیزی از شما پنهان ندارم عرض می‌کنم، سه روز است که با نان و شاه بلوط می‌گذرانم. ولی استدعا می‌کنم که این عرایض مرا به کسی ابراز نفرمایید. اینها اسرار من است که می‌خواهم بعد از مرگ من هم مخفی بماند.

در هر حال، این کاغذ را به شما می‌نویسم محض آنکه می‌دانم منتظرید. دیگر آنکه میل دارید بدانید به من چه می‌گذرد. حال من آن بود که نوشتم و کارم هم این بوده است که تا حال یک مقاله مفصلی نوشتم که دبیرالملک [دبیرالملک، حسین شیرازی با نام خانوادگی بدر، از آزادیخواهان و مبارزین علیه محمدعلی شاه بود و بعدتر چندبار به وزارت رسید]به ممتازالدوله [اسمعیل خان ممتازالدوله از مردم تبریز بود. در دوره اول وکیل مجلس شد و در انتهای آن دوره رییس مجلس بود. بعدها چندبار به وزارت رسید] داده و پس از کمی اصلاح در روزنامه دبا [Les Débats همان روزنامه‌ست که مصاحبه ارنست رنان و سید جمال الدین در آن به چاپ رسید] درج شد و مقاله دیگری هم خیلی جاذب و فوق‌العاده کشنده نوشتم و دادم ترجمه کردند در انجمن اخوت اسلامی [انجمنی که به ابتکار احمدرضا بیک از احرار عثمانی و رییس مجلس آنجا در سال 1908 در پاریس تشکیل شد و به La la fraternité Musulmane مشهور بود]در حضور احمدرضابیگ که تازه به پاریس آمده بود خواندم. فوق‌العاده اثر کرد و خیلی احمدرضا بیگ به خصوصه را متاثر نمود. گفت تا حال آنچه توانسته‌ایم کمک به آذربایجان کرده‌ایم و در همه جا که رفته‌ام مذاکره ایران و عثمانی را با هم کرده‌ام و مخصوصاً دو نفر صاحب منصب نمره اول برای فرماندهی قشون ستارخان فرستاده‌ایم و بعد از این هم قول می‌دهم که نهایت سعی خودم را در استخلاص ایران به جا بیاورم.

دیگر مقاله تشکرنامه مانند نوشتم که بیست و سه نسخهِ فرانسهِ آن را برای “دپوته” [député]ها و روزنامه‌نگارهای انگلیس از طرف کلنی ایران فرستادیم. خدا پدر حاجی میرزا آقا [حاجی میرزا آقا، پسر حسین فرشچی است که فرشی را به نام خانوادگی گرفت. در دوره اول از آذربایجان وکیل بود، مبارز و پر حرارت. پس از از توپ بستن مجلس مدتی در اروپا گذرانید و با مهاجرین همراه بود]را بیامرزد که قریب ده بیست فرانک برای خرج پست و غیره آن داد و کار صورت گرفت.

دیگر از کارهایی که خیلی مهم است و عنقریب تمام افکار عقلای فرانسه و اقلام روزنامه‌نگارهای اینجا را که تا به حال ساکت مانده‌اند به حرکت می‌آورد تحریک کردن یکی از خانم‌های شاعره و نویسندهِ مشهور [ایرج افشار در شناسایی هویت این خانم موفق نبوده است] اینجاست که برحسب گفته خودش ندیده به من عاشق بوده است و روزنامه صوراسرافیل را در «دبا» و «رِوو دو موند موزولمان» [Revue du Monde Musulman] و «ژیل بلاس» [Gil Blas] و «لو ژورنال» [Le Journal] و «رِوو اسلامیک» [Revue Islamique] و چندین روزنامهء دیگر ترجمه کرده است. این خانم در فرانسه نسبت به ایران همان احساسات را دارد که جناب پروفسور برون در لندن.

عجالتاً دوازده روز است که روزی شش هفت ساعت با این خانم مشغول ترتیب یک کنفرانسی درباره ایران هستیم. این کنفرانس که تقریباً در هفت هشت مجلس خواهد شد، مرکب است از اطلاعات کامله‌ای از تاریخ و اخلاق و آداب ایرانیان و از تغییرات مختلفه‌ای که در ازمنهِ متفاوته برای ایران دست داده و از موافقت‌نامه‌ای که اسلام حقیقی با اصول عصر حاضر دارد و نیز از تغییراتی که ایران به اسلام داد و آن را موافق حال و مشرب خود کرد. و دیگر از اولین نهضت ایرانیان به طرف اخذ اصول عصر جدید که از زمان میرزا تقی خان امیر شروع شده و از سید جمال‌الدین افغان و میرزا آقاخان کرمانی و حاجی شیخ هادی مجتهد [شیخ هادی نجم‌آبادی از علما و روحانیون آزادی‌خواه] و مرحوم امین‌الدوله و پرنس ملکم خان و ذکاءالملک [محمد حسین، پدر محمدعلی فروغی] و مرحوم میرزا علی محمد خان پرورش [روزنامه پرورش را در مصر منتشر می‌کرد] و حبل‌المتین گذشته، به ابتدای شورش اخیر ختم می‌شود و رشته‌های بعد از آن از علل شورش شروع کرده، خدمات مجلس را در این مدت به ایران با شرحی اکمل بیان می‌کند و نیز تحریکات اجانب را در اخلال کار ایران مدلّل می‌دارد و بعد از آن اوضاع کودتا و وقایع اخیر به وجهی مشبع بیان می‌کند.

این خانم به واسطهء شهرتی که در عالم مطبوعات دارد تمام روزنامه‌نگارها و رجال بزرگ و نویسنده‌های کاری و علما را تقریباً به این کنفرانسها دعوت خواهد کرد که تقریباً در هر مجلس قریب هزار نفر از این قبیل اشخاص خواهد بود و البته می‌دانید که چه اثری این اطلاعات صحیحه در اینجا خواهند بخشید و بعد از آنکه در روزنامه شروع به کار شد چطور زود به تمام دنیا سرایت خواهد کرد. برای اینکه، چنانکه مسبوقید، فقط روزنامه‌های فرانسه است که بین‌المللی و عالمگیرست و روزنامه‌های سایر بلاد هرچه هم که مهم باشد، از دایرهء دیپلوماتهای دون  تجاوز نمی‌کند.

باری اگر بلوطها پراشتلم نکنند و سلامت مزاج تا آن وقت که این کارها تمام شود زیاد از دست نرود، گمان می‌کنم که با این تنهایی و قدِچوگان شده، گویی بزنم و بعد از آن هم از خدا خواهش کنم که پیش از تحمل ننگ خودکشی، مرگ طبیعی بیاید و ازین ناملایمات یک دفعه راحتم کند.

روزنامه صوراسرافیل هنوز نوشته نشده، تقریباً هزار مشتری پیدا کرده، حتّی از بخارا هم نوشته‌اند و روزنامه خواسته‌اند. اما افسوس که… بله.

کاغذهایی که از اطراف رسیده است خیلی مضحک است. جمع کرده‌ام که بیایید و بخوانید. از جمله کاغذی از تبریز رسیده که یکصد نمره به رسم علی‌الحساب با اولین پست روزنامه می‌خواهند[کاغذی‌ست از میرزا آقا بلوری مدیر روزنامه حشرات‌الارض چاپ تبریز، موجود در کتاب “مبارزه با محمد علی‌شاه”].

نمی‌دانم به چه خیال این مطلب را جناب آقایوف [آقایوف (احمدبیک) مدیر روزنامه‌های ارشاد و حیات و ترقی در باکو بود. برای احوالش به شماره 14 روزنامه سروش مراجعه شود] انتشار داده. من فقط به او نوشته بودم که شاید پس از تحصیل سرمایه به احیای صور موفق شوم. داده است در تمام روزنامه‌ها آدرس مرا درج کرده‌اند و ظهور صور را اعلان نموده‌اند.

باری !کار رفقا هم تمام خراب است. الان در پاریس تقریباًبنده و دبیرالملک و میرزا قاسم خان و اسدالله خان یک حال داریم. جز آنکه آنها باز تکیه‌گاهی به جایی دارند و امیدی از آتیه برای خود تصوّر می‌کنند و از این رو در پانسیُن مانده طوری زندگی می‌کنند. بعکس این بنده که از ترس زیاد شدن قرض، پانسیُن را رها کرده و اینک در منزل جناب شیخ محمدخان قزوینی به قدر پهن کردن یک رختخواب روی زمین (آن هم فقط در شب) جا عاریه کرده‌ام و با سه فرانک و نیم پول که الان در کیف (یعنی آنچه که پول در تمام دنیا دارم) می‌خواهم محمدعلی شاه را از سلطنت خلع کرده و مشروطه را به ایران عودت بدهم.

جناب دبیرالملک هم (محرمانه باشد) پولهای امیر اعظم را با کمال تفنّن خرج تیاتر و و گردشهای شب کرده‌اند و بیچاره الان فقط به شام و نهاری که در پانسیُن دارد قناعت کرده است.

تصدقت شوم، از شوخی بگذریم. کار من خیلی سخت است. غیر از سه فرانک و نیم در کیف و امید رجعت جنابعالی دیگر ابداً ملجایی برای خود نمی‌شناسم. ولی آمدن جنابعالی هم حالا نه ممکن است و نه من در صورتی‌که می‌بینم قدری کار از پیش برده‌اید صلاح می‌دانم. درین صورت منتها دو روز دیگر من بتوانم خودم را با این مبلغ نگاه دارم. استدعا می‌کنم اگر به حیات من اهمیت می‌گذارید اقلاً صدوپنجاه فرانک با اولین پست برای من بفرستید. یعنی قرض بدهید. این که می‌گویم قرض بدهید شوخی نمی‌کنم. برای اینکه در عوض یا برایتان خدمت خواهم کرد یا اقلا! یک روز ولو در روزنامه‌های خارجه باشد، استخدامی پیدا کرده، می‌پردازم.

خانم مذکور اصرار دارد که مرا در ماتن [Le Matin] برای نوشتن چرند پرند مستخدم کند. اما من همین را هم در صورتی‌ که ممکن باشد، بسته به اجازهء شما می‌دانم. برای اینکه اگر درصدد نوشتن صوراسرافیل باشید، آن وقت من نمی‌توانم برای هر دو  کار بکنم و زیر قرارداد ماتن هم نمی‌توان زد.

قربانت شوم، البته کوتاهی نکنید. اقلاً به قدر مخارج یک ماهه برای من بفرستید تا خودتان بیایید. از دبیرالملک کارسازی نمی‌شود.

                                                                                          قربانت، علی اکبر دهخدا

استدعا می‌کنم کاغذ مرا به احدی نشان ندهند و اگر از جناب حاجی میرزا آقا امیدی هست دنبال کنید. شاید مفید فایده باشد. قربانت می‌روم. منتظر اولین پستم.

   فرستنده:میناراد

توضیحات:

داخل کروشه وتوضیحات زیر همه از  استادایرج افشار است : 

– در این وقت معاضدالسلطنه در لندن بود و با همکاری تقی‌زاده به جلب نظر انگلیسیها نسبت به مشروطه‌خواهان مشغول شده بودند.

– امیراعظم نصرت‌الله خان که به امیرخان سردار مشهور بود و در اول سیف‌الملک لقب داشت، فرزند وجیه‌الله میرزا سپهسالار (برادر عین‌الدوله) و از شاهزاده‌های مشهور در فساد اخلاق و مستبد و ظالم بود، اما خوش خط و ناطق و گشاده دست و آشنا به شعر و ادب. چندبار در چندجا به حکومت منصوب شد. حکومت گیلان او مصادف شد با نهضت مشروطه و پس از توپ بستن به مجلس و شروع استبداد صغیر به اروپا رفت و با آزادیخواهان نشست و خاست یافت و از جمله میان او و دهخدا دوستی پیدا شد. چندان که دهخدا در نامه‌هایش جا به جا از او به خوبی یاد می‌کند و از فحوای نامه‌ها چنین برآید که به دهخدا کمک مالی می‌کرده و این درحالی که از روزنامه صوراسرافیل در زمان حکومتش به گیلان کنایه هم خورده بود و امیر به گمان آنکه تقی‌زاده با دهخدا دوست یا با روزنامه مراوده دارد نامه تلگراف نوشته بود گلایه کرده بود که “بنا بود به اعمال ناظر باشید نه به گفتار. مقصود از این انقلابات چیست؟ به توسط وزیر مختار روس جد-ن استعفا کردم که با علاءالدوله بروم. حالا نمی‌دانم دخو چرا صلاح نمی‌داند که شخص برای استفهام مقصود طرف مقامی حیله‌ی حربی به کار ببرد…”. از نامه‌ی دیگر دهخدا به اعتضادالسلطنه چنین برمی‌آید که امیر در دوره استبداد صغیر از مراجعت به ایران ناامید بوده است و میل داشته در عثمانی ماندگار شود و چون در پی کسب اجازه اقامت بود، دهخدا از معاضدالسلطنه که با احمدرضا بیک، رییس مجلس عثمانی رفاقت داشت، به وساطت خواسته بود. 

 چراغ راستی وحقیقت گوئی را  فروزان کنیم!

فوریه 17th, 2016

        

*آقای محمد امینی  مدعی است که تاکنون «160رساله  نوشته ومنتشرکرده است»،ولی بامراجعه به زندگینامه وکارنامه اش ملاحظه می کنیم که ازاین «160رساله»،هیچ اثری نیست!! 

*برخلاف ادعای امینی، فریدون آدمیّت بهترین وغنی ترین کارهای پژوهشی خودرا در زمانِ اشتغال دروزارت امورخارجه  تالیف کرده نه پس ازکناره گیری ازآن!

                                                    ****

پرازیت های جانفرسای دولتی برشبکه های ماهواره ایِ خارج ازکشور،دیدنِ یک برنامهءتلویزیونی(خصوصاٌدرتهران)را بادشواری های فراوان-وحتّی با نوعی «شکنجه»-همراه می کند،ازاین رو،بعنوان یکی ازبینندگان برنامه های تاریخی،مدیر یا صاحب«تلویزیون اندیشه»را وامدارِبینندگانی می دانم که درشرایط دشوار،اینگونه برنامه ها را دنبال می کنند.

بعنوان کسی که درعرصهء مبارزات مدنی زنان ایران،حضوری ناچیزدارد ونیزبعنوان یکی ازکسانی که به خدمات رضاشاه پهلوی درآزادی زنِ ایرانی ارجِ فراوان می نهد، چندی پیش در نامه ای ازآقای محمدامینی بخاطرجعل عکس«کشف حجاب زنان قبل ازرضاشاه آنهم درچهاردیواری یک اطاق»!!  انتقادکرده بودم.این مقاله هرچندکه بازتاب مثبتی دربرخی رسانه هاداشته(ازجمله دربرنامهء روشنگرانهء خانم دکترمِهرا ملکی)، امّاازسوی آقای امینی نه تنهاپاسخی به عذرخواهی از این جعلِ آشکار اظهار نشده بلکه«جاعل»،ضمن سکوت دراین باره-طلبکارانه-هنوز مدّعیِ «روان کردنِ راستی ها» است!!!

کشف حجاب ِمحمدامینی

 

روشن است که اگرتحریف های مطروحه دراین برنامه ها،به یکی دومورد خلاصه می شد،جای شکایت چندانی نبودولی ازآنجاکه بنظرمی رسد این شیوهء غیراخلاقی و نادرست درآقای امینی(بعنوان کادربرجستهء یک سازمان کمونیستی)«نهادینه» شده،نوشتن این مختصر را نیز ضروری می دانم.

آقای امینی باسوء استفاده ازحُسن نیّت صاحب«تلویزیون اندیشه»،برنامه های خود را به بلندگوئی برای دروغپراکنی،بزرگنمائی وتحریف تاریخ معاصر تبدیل کرده است،ازجمله:

-آقای امینی دربرنامهء «یک کلمه»(29ژانویه2016 )مدعی شده:

-فریدون آدمیّت تا زمانی که کارمندوزارت امورخارجه بود،فاقدخصلت روشنفکری بوده ودرنیتجه،تحقیقات تاریخی او آلوده به منافع ومصالح رژیم پهلوی ها بوده «چون نمایندهء دولت ایران بودوبایددرچهارچوب منافع دولت ایران وسیاست دولت  داوری می کرد…فریدون آدمیّت ازهنگامی که ازکار در وزارت امورخارجه کناره گرفت  کارروشنفکری را آغازکردوکارهای بسیار کلانی رابوجودآورد».

آدمیّت 2

چنین ادعای حیرت انگیزی درمورد دکترفریدون آدمیّت،ناشی ازناآگاهی آقای امینی نسبت به یکی ازشریف ترین وپُرکارترین پژوهشگران تاریخ معاصرایران است زیرا، بانگاه به کارنامهء درخشان آدمیّت،ملاحظه می کنیم که(برخلاف ادعای آقای امینی) فریدون آدمیّت بهترین وغنی ترین کارهای پژوهشی خودرا در زمان ِاشتغال دروزارت امورخارجه  تالیف کرده نه پس ازکناره گیری ازآن،ازجمله می توان ازپژوهش های درخشان زیرنام برد:

                                             

امیر کبیر و ایران، 1323-1324.

 فکرآزادی ومقدمهء نهضت مشروطیت ایران، 1340  

اندیشه های طالبوف تبریزی، 1346 

اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده، 1349

اندیشهء ترقی وحکومت قانون(عصرسپهسالار)،1351

مقالات تاریخی، 1352

فکردموکراسی اجتماعی ونهضت مشروطیت ایران، 1354

ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، 1355

افکار سیاسی و اجتماعی اقتصادی در آثار منتشر نشدهٔ دوران قاجار(باهمکاری هماناطق)، 1356

اندیشه های میرزا آقاخان کرمانی،1357

انحطاط تاریخ‌نگاری در ایران،1360

آشفتگی در فکر تاریخی،1360

شورش بر امتیازنامهٔ رژی، 1360 

      آدمیّت

ازاین گذشته،این ادعای بی پایه می تواند مشمول همهء پژوهشگران ونویسندگان شریفی باشدکه درهمهء دوران محمدرضاشاه،ضمن اشتغال درادارات ووزارتخانه های دولتی،خالق آثارارزشمندی درزمینهء تاریخ و فرهنگ بوده اند،مضافاً اینکه،اگرسخن آقای امینی دربارهء«عدم پیوندروشنفکران بادولت ها»را بپذیریم،معلوم نیست که سرنوشت روشنفکران ومتفکران بزرگ عصرروشنگری مانند«ولتر» (که دردستگاه دولت ها وپادشاهان  زیسته اند)چه می شود؟

آقای امینی درهمین برنامه مدعی شده:

-«روشنفکرکسی است که برپایهء راستی ها  داوری می کندواگراین راستی ها چیزی را براونمایان کردکه داوری اورادگرگون کرد،آن را دربرابرمردم  قرار می دهد»…وی اخیراً نیز-دربرنامهء «یک کلمه»(12/2/2016)تأکیدکرده:«به عنوان یک پژوهشگرتاریخ،سخت به راستی وراستگوئی وفاداراست»…امّابنظرمی رسدکه این«نسخه پیچی های اخلاقی» تعارفی بیش نیست و -حداقل- شامل حال آقای محمد امینی نمی شودزیرا پس ازگذشت  سال ها، آقای امینی–بعنوان رهبر سازمان کمونیستی«احیاء» درآمریکا- هنوزدربارهء کارنامهءخشونت بار ِخود  سکوت می کند!…واین درحالی است که حتّی حُجت الاسلام هادی غفّاری هم ضمن انتقادازگذشتهء خونبارخوددرضرب وشتم دگراندیشان (خصوصاًاعدام افسران ودولتمردان رژیم شاه ،ازجمله هویدا وخانم فرّخ رو پارسا)،از ملّت ایران وخصوصاًاز بازماندگان این قربانیان،عذرخواهی و«طلب مغفرت» کرده است!

 آقای«مانوک خدابخشیان»-یکی ازشریف ترین،ورزیده ترین ومحبوب ترین برنامه سازان تلویزیونی-درانتقاد  مانوکازشیوهء برخورد آقای امینی در«تلویزیون اندیشه»وخصوصاً درتقبیح کارنامهء سیاسی-ایدئولوژیک آقای امینی سخنی گفته بودکه متاسفانه،برای آقای خدابخشیان«عواقبی ناگوار»درپی داشت،اماچندی بعد،همان سخنان را مسئول سابق برنامه های«تلویزیون اندیشه»(آقای فرامرزفروزنده)نیزابرازکرد و در تقبیح دروغپردازی هاوجعلیّات آقای امینی گفته بود:

-«مصدّق دوجنبهءعُمدهء شخصیّتی دارد،هردو[جنبه]رابایدبازکرد،نه مثل شیفتگان مصدّق  بایدبود ونه مثل کاسبکاران کمونیست ِ اجداددراجدادکمونیست ِ دوران 28مردادکه احتمالاً پدرشان آبدارباشی دکترمصدّق بوده واینها هنوز به آبدارباشی زمان دکترمصدّق،مفتخراند…واینک«گربه شدعابدومسلمانا»،گرگ هائی که درلباس میش درآمدندوامان ازآنکه شمابگوئیدکه به گوشهء قبای مصدّق،کوچکترین لکّه ای بنشیند،دماراز روزگارتان[درمی آورند]وشمارابی تردید،عامل سازمان سیاورضاپهلوی می نامند».

  سخنان آقای فروزنده بطورآشکاری ناظربه توهین ها وجعلیّات آقای امینی بودکه طی آن،آقای امینی با نادیده گرفتن اصلاحیّه یا غلطنامهء پیوستِکتابِ «دکترمحمدمصدّق؛آسیب شناسی یک شکست»- به «نقد» کتاب مذکور و توهین وتخریب مولف آن  در«تلویزیون اندیشه» پرداخته بود،«شاهکاری»که برخی ازمنتقدان-بدرستی-آنرا«دائره المعارف جعل و تحریف ودشنام»نامیده اند.اشارهء مسئول سابق برنامه های«تلوبزیون اندیشه»-درعین حال-ناظربه پدر آقای امینی(مرحوم نصرت الله امینی) بودکه باوجودپیشینهء مصدّقی،ازهمراهان آیت الله خمینی در«پروازآزادی»!! ازپاریس به ایران بود.

آقای امینی درگفتگوباجناب حسین مُهری(20ژانویهء2016) مدعی است که تاکنون «160 رساله  نوشته ومنتشرکرده است»،ولی باتوجه به معناومفهوم«رساله»،هرانسان آگاهی بامراجعه به زندگینامه وکارنامهء آقای امینی-ازجمله در«ویکی پدیا»-ملاحظه می کنیم که ازاین«160رساله»،هیچ اثری نیست!.نکته اینجااست که شایدآقای امینی فرق«رساله» با«مقاله»رانداند ولی برنامه سازِپُرسابقه ای مانندجناب حسین مُهری -بی تردید-ازاین تفاوت،آگاه هستندولذا سکوت ایشان نسبت به این«لاف درغربت زدن مهمانِ همیشه درصحنه» قابل درک نیست!

آقای امینی درادامهء گفتگوباآقای مُهری می گوید:

-«..درکنفدراسیون دانشجویان ایرانی فعال بودم علیه دیکتاتوری محمدرضاشاه  وبه هیچوجه ازاین کار پشیمان نیستم…نه برای کسی اسلحه ای کشیدم ونه،چماقی در دست گرفتم…».

اینهمه«راست گفتاری»!!و«روان کردن حقیقت»!!از سوی آقای امینی مایهء حیرت است چراکه هنوزمُرکّبِ قلم ِزنده یاد«دکتراحمدشایگان»(فرزنددکترعلی شایگان،ازیاران نزدیک مصدّق)خشک نشده که دربارهء چماقداری آقای محمدامینی وضرب وشتم مخالفان توسط  وی،نوشته است:

این جریانی بود كه به رهبری فردی به‌نام «محمد امینی» پسر همان[نصرت الله] امینی هدایت می‌شد… این افراد متأسفانه این سیاست غلط را داشتند كه درگیری‌های فیزیكی ایجاد می‌كردند. ما به‌شدت با ایشان مخالف بودیم و چندین‌بار هم در سازمان آمریكا كه من در آن دبیر بودم ،بحث شد كه باید این افراداخراج شوند».

ایکاش آقای امینی بجای« فراربه جلو»و پوشاندنِ گذشتهء خونبارخود،کمی هم به پُشت سر نگاه می کردوازبزرگانی ماننددکترهماناطق و دکترعبّاس میلانی می آموخت که باتواضع وشجاعت،ضمن نقدگذشتهء سیاسی خود،به بررسی تاریخ معاصرایران  پرداخته اند.

بنابراین:سوآل اینست،کسی که دربرخوردباگذشتهء نزدیک خود،صادق و راست  نیست،چگونه می توانددربارهء رضاشاه،فریدون آدمیّت، محمدعلی فروغی  ودیگران«راست گویانه»!!داوری کند؟.اینگونه کوشش ها نه تنها کمکی به روشنگری های تاریخی نمی کند بلکه -بقول زنده یاددکترفریدون آدمیّت-به «انحطاط تاریخ نگاری درایران» و«آشفتگی درفکرتاریخی»منجر می شود.

 امروزه روز،برای خراب کردن چهرهء رضاشاه وکوچک جلوه دادن خدمات بزرگِ وی،لازم نیست که به جعل عکس «کشف حجاب زنان قبل ازرضاشاه،آنهم درچهاردیواری یک اطاق»!!بپردازیدبلکه کافی است که ازهواداران سابق یا لاحق آیت الله خمینی باشیدتا به سبک رفقای ایران-فیلمی بنام«معمای شاه»بسازیدتاموردمضحکهء مردم ایران شوید.

                            شهلا وطنخواه،ازتهران

سیدجواد طباطبایی:حفظ وحدت سرزمينی ايران سياسی،يک وظيفه است!

ژانویه 31st, 2016

سید جواد طباطبایی را تاکنون بیشتر به عنوان استاد فلسفه و اندیشه‌های سیاسی شناخته‌ایم؛پژوهشگری که اصرار دارد روشنفکر نیست و در آثارش از زوال اندیشه سیاسی و انحطاط و شرایط امتناع اندیشه سخن می گوید و به شرح و بسط اندیشه‌های قدیم و جدید مشغول است، از افلاطون و ارسطو و فارابی و ابن سینا و خواجه نظام الملک و ابن خلدون گرفته تا ماکیاوللی و روسو و هابز و هگل. او اما پیش از همهء اینها استاد علم سیاست است و لابد همگان انتظار دارند تا درباره وقایع سیاسی روز در ایران و منطقه نیز سخن بگوید؛ کاری که پیش‌تر کمتر بدان مبادرت می‌ورزید و حالا گویی بیشتر متوجه آن است. 

سیدجواد

 

 

او اخیراً در واکنش به رشد سلفی‌گری و افراط‌گرایی در منطقه خاورمیانه، دامن ایران را از این امور منزه دانسته بود و بر اندیشه ایرانشهری و وحدت ملی فرهنگی ایرانیان در طول تاریخ تاکید کرده بود. حالا اما گامی جلوتر آمده و در سمپوزیوم مناسبات ایران- قفقاز درباره شرایط منطقه سخن می گوید. جواد طباطبایی روز یکشنبه چهارم بهمن ماه در مجتمع فرهنگی ورزشی وزارت کشور البته تاکید داشت که در مقام یک شهروند سخن می گوید، اما با این همه اصرار دارد که آنچه می گوید نه فرهنگی است و نه تاریخی و نه حتی سیاسی. 

او بحث خود را استراتژیک می خواند و بنا دارد با دانشی که درباره تاریخ و سیاست و فرهنگ دارد، از مناسبات استراتژیک پرده  بردارد. بر این اساس تنها به بیان ویژگی‌های فرهنگی و تاریخی داخل مرزها بسنده نمی‌کند و می‌کوشد اهداف و نیت‌های کشورهای منطقه به خصوص دو رقیب اصلی ایران در منطقه یعنی عربستان و ترکیه را نیز روشن سازد. آنچه طباطبایی در مورد قدرت گرفتن این دو رقیب و آرزوها و آمال آنها می‌گوید شاید نقدپذیر باشد، اما بدون تردید حایز اهمیت و مستلزم جدی گرفتن است. آنچه می‌خوانید روایتی از این نشست است.

ایران همیشه دولت داشته است

در آغاز سخن طباطبایی با اشاره به اینکه آنچه می‌گوید ارتباط مستقیم با مباحث این جلسه ندارد و همان دغدغه همیشگی اوست، گفت: موضوع ایران به معنایی كه در سال‌های اخیر در داخل كشور مطرح شده بحث نویی است. البته ایران یك بحث كهنه یا قدیم است، اما در هر دوره‌ای با توجه به مقتضیات آن دوره آن را به نوعی می‌فهمیم. در سال‌های اخیر نیز این را به صورت متفاوتی فهمیده‌ایم و سعی می‌كنیم آن را توضیح دهیم.

 امروز من در مورد آنچه ایران هست، صحبت نمی‌كنم در جاهای مختلف مطرح كرده‌ام. فقط اشاره‌ای كوتاه می‌كنم و آن این است كه درگذشته چون ما تا حد زیادی مثل ماهی در آب بودیم، به ایران به عنوان یك كشور و بیشتر از آن به عنوان یك حوزه فرهنگی بسیار بزرگ اصلا فكر نمی‌كردیم و به این نمی‌پرداختیم كه ایران چی هست و معمولا در موردش بحث نظری مهمی نكرده‌ایم، اگرچه منابع گذشته ما پر است از اشارات و كنایه‌های بسیار جالب توجه به ایران. اما در دهه‌های اخیر و در سال‌های اخیر اتفاقاتی هم در داخل و هم در خارج ایران رخ داده و ما ناچار هستیم كه بار دیگر درباره ایران بحث كنیم. یعنی این پرسش كه چرا ایران نیازمند یك نظریه است؟ نكته‌ای است كه در ماه‌های آینده شاید بتوانم آن را دقیق‌تر بحث كنم.

بحث من استراتژیك است

نویسندهء زوال اندیشه سیاسی در ایران با طرح پرسش از این که این اتفاقات چیست؟ تاکید کرد: بحث من نه تاریخی و نه فرهنگی و نه حتی سیاسی است، بلكه بحث من استراتژیك است، یعنی دو اتفاق یكی در بیرون مرزهای ایران و دیگری در داخل مرزهای ایران در حال وقوع است. سعی می‌كنم درباره این اتفاقات چند كلمه بگویم. در بیرون مرزهای سیاسی كنونی ما یعنی ایران كوچك كه در تمایز با ایران بزرگ، یعنی ایران فرهنگی، یك ایران سیاسی است، اتفاقات مهمی در حال وقوع است. از یك سو در شرق و غرب كشور نیروهای جدیدی ظاهر شده‌اند كه از دو طرف ایران را در بر گرفته‌اند و دشمنان قسم خورده ایران هستند و البته به صورت‌های مختلف این نكته را بیان می‌كنند، مثلا از شیعه‌كشی صحبت می‌كنند كه ایرانی و شیعه تا حد زیادی یك معنا می‌دهد. البته ایرانیان سنی هم ایرانی هستند. این اتفاقاتی است كه در منطقه افتاده و ما در دهه‌های اخیر متوجه نشدیم كه ریشه این اتفاقات كجاست و تا چه حد می‌تواند برای ایران خطرناك باشد.

نویسنده مکتب تبریز در ادامه گفت: در نتیجهء انقلاب اسلامی ابتدا فهم ما از مسائل استراتژیك منطقه، واحد اُمّت بوده است و تصور ما این بود كه برای كثرت‌های این منطقه یك واحدی به اسم امت هست، اما در یكی دو دهه گذشته به خصوص بعد از جنگ صدام به تدریج متوجه شدیم كه در منطقه اتفاقات دیگری می‌افتد، البته این آگاهی به تدریج حاصل شده است، یعنی تا همین اواخر هم مشخص نبود، اما الان خودشان سندی در اختیار ما گذاشته‌اند كه  این طور بگوییم.

عربستان دولت  ندارد

طباطبایی سپس به ظهور تدریجی قدرت عربستان در منطقه اشاره کرد و گفت: اینكه عربستان به تدریج به دشمن عمده ایران در منطقه بدل شده و بخش مهمی از كشورها را (بعضی به‌طور صریح و بعضی به‌طور ضمنی) تبدیل به دشمن ایران كرده، نكته‌ای است كه اخیرا فهمیده‌ایم. بنابراین یك مركز دشمنی با ایران در عربستانی است كه نیروهایی را به تدریج علیه ایران بسیج كرده، بدون اینكه ما خیلی متوجه آنها بشویم یا منافع ما اجازه دهد كه صریح آنها را ببینیم و بیشتر از آن آنها را  بگوییم.

نویسنده مکتب تبریز گفت: البته من عضوی از مسوولان نیستم و به عنوان یك شهروند صحبت می‌كنم و بنابراین می‌توانم صریح‌تر دیدگاه هایم را بگویم. عربستان را كسانی با فكری اداره می‌كنند كه عقلانیتی در آنها دیده نمی‌شود و اندیشه‌ای هم در نظریه‌ای كه بر مبنای آن كشور را اداره می‌كنند، دیده نمی‌شود. 

یعنی به چیزی دامن زده‌اند و در دشمنی با ایران نیروهایی را آزاد كرده‌اند كه آن نیروها اگر چه دشمن ایران هم هستند، اما این امكان برای ایران هست كه بتواند از خودش دفاع كند یا حداقل این است كه دفع ضرر آنها را بكند، اما برای بخش بزرگی از خود عرب‌ها به ریاست و سردمداری عربستان این امكان بسیار كمتر است. یعنی خطر آن نیروها برای عربستان بیشتر از خطرشان برای ایران است، زیرا عربستان كشور نیست و ایران كشور است، عربستان دولت ندارد و ایران همیشه دولت داشته است، ایران یك ملت است، عربستان تا اطلاع ثانوی یك ملّت نیست.

این نیرویی كه از دو طرف ایران بسیج كرده‌اند و در راس آن عربستان یا حداقل پول عربستان قرار گرفته است، عبارت است از القاعده در سمت شرق ایران و نیروهای تكفیری و به اصطلاح دولت اسلامی داعش در مرزهای غربی ما، خطر بزرگی برای ایران است، تا اطلاع ثانوی نیز كاری كه ما می‌توانیم بكنیم این است كه دفع ضرر آنها را بكنیم، یعنی بفهمیم به چه صورت می‌توانیم از مرزهای شرق و غرب دفاع بكنیم. در جنوب دولت مهم یا كشوری كه كمابیش می‌تواند اهمیتی داشته باشد، بدیهی است كه عربستان است، اما با زائده‌های چندی كه در خلیج فارس ایجاد كرده است.

آنچه در مورد عربستان سعودی و مسوولان آن گفتم، به طریق اولی در مورد شیخ‌های این چند جزیره و چند كشور تازه ساخته‌ای كه بیشتر مراكز مالی هستند و با اتفاقی می‌تواند یك شبه تزلزل اساسی پیدا كند، نیز صدق می‌كند. یعنی كشوری مثل قطر با پول‌هایی كه نمی‌داند چه كار كند، هم دشمنان خودش را مسلح می‌كند، هم در ائتلافی ظاهر شده است كه می‌خواهد علیه همان كسانی كه خودش ایجاد كرده و خودش بسیج كرده، جنگ كند. این نشان‌دهنده یك سردرگمی عجیبی است كه این شیوخ دارند.

روسیه امروز تداوم روسیه تزاری است

طباطبایی در ادامه به مساله روسیه و قدرت های نوظهور شمال ایران اشاره کرد و گفت: اما در شمال ایران وضعیت كاملا متفاوت است. البته ایران بزرگ فرهنگی هم تا مرز چین پیش رفته است و هم بخش‌های مهمی از كشورهای كنونی عراق به حوزه فرهنگی ایران اختصاص دارد، اما تا حد زیادی ارتباط با این كشورها قطع شده است. مورد افغانستان البته متفاوت است و فعلا درباره‌اش صحبت نمی‌كنم. اما وضعیت در شمال كاملا متفاوت است. وقتی فروپاشی شوروی به پایان رسید و ما نتوانستیم كار مهمی در ارتباط با جمهوری‌های سابق شوروی انجام دهیم، به این نتیجه رسیدم كه ما برای بار دوم این جمهوری‌های جدید یا ایالت‌های سابق ایران را از دست دادیم

اینكه چه اتفاقی افتاد، بحث فعلی من نیست. اما به هر حال بخش مهمی از كشورهای شمال ایران در فاصله مرزهای ایران تا مرزهای جنوبی روسیه جزیی از ایران بزرگ فرهنگی هستند و در این مورد توضیح دادم كه چرا این مساله مهم است. بخش‌هایی از ایران در این مناطق همچنان مستقر است و ما اگر می‌توانستیم رفتار متفاوتی داشته باشیم و سیاست متفاوتی اتخاذ كنیم چه بسا می‌توانستیم یك منطقه بزرگی را بین منطقه خودمان و مرزهای جنوبی روس‌ها ایجاد كنیم. زیرا اگرچه مناسبات كمابیش خوبی با روس‌ها داریم، اما به هر حال روس‌ها ادامه شوروی و شوروی ادامه تزار هستند و روسیه در واقع یك امپراتوری است و همیشه كوشیده تا جایی كه ممكن است خودش را به ما و مرزهای ما نزدیك كند و ایران را به مرز جنوبی خودش در مناسباتش با غرب تبدیل كند. 

طباطبایی گفت: من یك بار در یك نشستی با رییس مركز مطالعات روسیه صحبت كرده‌ام و او از استالین با تحسین صحبت می‌كرد. از او پرسیدم آیا استالین را دوست داری و او گفت استالین ادامهء تزاری است كه روسیه را مقتدر كرد و بزرگ نگه داشت. بنابراین توهّمی نباید داشت كه در روسیه اتفاق مهمی رخ داده است. یعنی نمی‌تواند رخ دهد. روس‌ها به‌طور خلاصه یك تداومی دارند و آنچه می‌توانند تولید كنند، به لحاظ فرهنگی و دینی و تاریخی (كه یك مجموعه را تشكیل می‌دهند) دوام دارد. بنابراین آنچه مهم است این است كه قفقاز برای ما بسیار مهم است، البته باز تكرار می‌كنم تا بد فهمیده نشود. منظور من برای ایران بزرگ فرهنگی است و این نكته را در جای دیگر در قالب چند تز توضیح داده‌ام. یكی از آن تزها این است كه مرزهای ایران فرهنگی آنهایی هستند كه هستند. یعنی ایران هیچ ادعای فرضی بیرون مرزهای سیاسی كنونی ما ندارد و به احتمال زیاد و امیدوارم نخواهد داشت.

اما مرزهای ایران بزرگ فرهنگی آن مرزهایی است كه بود نه آن مرزهای سیاسی امروز. آن مرزهای فرهنگی متفاوت هستند. به نظرم می‌آید كه ما باید بتوانیم سیاست فعال‌تری در جهت ایجاد نوعی از بازار مشترك با مجموعه كشورهایی كه در فاصله مرزهای شمالی ما و مرزهای جنوبی روسیه هستند، داشته باشیم. در مورد این نكته البته فعلا نمی‌توانم توضیح بدهم. اما فكر می‌كنم در منطقه و در شرایط كنونی اگر بخواهیم از خودمان و از كلیت سیاسی ایران دفاع كنیم، ناچار خواهیم بود در معادلات و مناسباتی وارد شویم. امروز به نظر من مناسب‌ترین آن بخش از منطقه كه ما می‌توانیم با آنها وارد چنین مناسباتی شویم، قفقاز است.

تجدید خلافت عثمانی شكست خورده است

نویسندهء خواجه نظام‌الملک سپس به قدرت گرفتن ترکیه در سال های اخیر اشاره کرد و گفت: من از تركیه گذشتم و گفتم كه در مورد آن باید توضیح دهم. ما با تركیه همیشه به لحاظ تاریخی مناسبات پیچیده‌ای داشتیم. تا حد زیادی هم همیشه تا جنگ‌های ایران و روس و تا زمان مشروطه و حتی بعد از آن ماهیت این مناسبات را متوجه بوده‌ایم و فهمیده‌ایم. الان هم فكر می‌كنم می‌فهمیم، اما در داخل تركیه اتفاقاتی می‌افتد و آن این است كه تركیه‌ای كه در یك زمانی متوجه شده بود زمان خلافت برای همیشه گذشت و خلافت را فسخ كرده بود، امروز به صورت دیگری و به مناسبت‌های دیگری كوشش می‌كند همان را تجدید كند. ما گاهی اوقات از نوعثمانی سخن می‌گوییم و در مورد شخصی مثل اردوغان تا حدی متوجه نمی‌شویم و فكر می‌كنیم او می‌كوشد خلافت عثمانی را تجدید كند، در حالی كه به نظر من این دیدگاه اشتباه است. كاری كه اردوغان در حال انجام دادن است و از طرف ملی در حال موفقیت است و از طرف دیگری (به لحاظ دینی) در حال شكست خوردن است، این است كه یك منطقه بزرگ تركی ایجاد كند. بنابراین جاهایی كه می‌تواند با شعار اسلام جلو برود، با شعار اسلام جلو می‌رود، اما ماهیت آن چیز دیگری است. كسانی كه از نزدیك اتفاقات تركیه را دنبال می‌كنند متوجه می‌شوند كه الان در برخی دانشگاه‌های تركیه یك دبیرخانه مانندی ایجاد كرده‌اند برای ایجاد وحدت تركی بزرگی كه از مرزهای شرقی اروپا آغاز می‌شود و تا چین خواهد رفت. اما این نكته چرا برای ما مهم است. من چندین بار از طریق تلویزیون تركیه كه مدام آن را دنبال می‌كنم، دیده‌ام كه تركیه می‌كوشد یك امپراتوری بزرگ تركی در كنار ایران ایجاد كند كه سنگری برای آسیب زدن به ایران باشد.

طباطبایی این تلاش ترکیه را ناکام خواند و گفت: كار مهمی كه تركیه انجام می‌دهد این است كه می خواهد یك تركی استاندارد درست كند، مركز آن در یكی از دانشگاه‌های تركیه است. همه اینها را جمع می‌كنند تا بتوانند به تدریج یك زبان استانداردی درست كنند كه ازبكی و قرقیز و تركمن و… را در بر بگیرد، یعنی همه اینها به زبانی صحبت كنند كه آتاتورك صحبت كرده است. این تلاش كه اردوغان می‌خواهد خلافت و وحدت اسلامی را تامین كند، از همین الان شكست خورده است و به دلایل پیچیده‌ای كه نمی‌شود درباره‌اش حرف زد، موفق نمی‌شود.

وی گفت: كوشش اردوغان آن است كه یك بازار مشترك بزرگی را در یك منطقه وسیع ایجاد كند و به تدریج از طریق آن یك امپراتوری تركیه بزرگ را با ایجاد زبان و فرهنگ معیار ایجاد كند. این زبان و فرهنگ معیار، زبان و  فرهنگ تركیه  است.

طباطبایی در ادامه به تلاش های ناکام گروهی معدود که آگاهانه یا ناآگاهانه می‌کوشند در راستای این سیاست ها گام بردارند اشاره کرد و بر ضرورت کار جدی و عمیق برای ناکام گذاشتن این برنامه ها تاکید کرد و گفت: متاسفانه ما در داخل نتوانسته‌ایم كار اساسی انجام دهیم چرا كه این مسائل برای ما كاملا روشن نشده است و در جاهایی در داخل می‌تواند وجود داشته باشد و مضر باشد. این چیزی است كه من به لحاظ استراتژیك می‌توانم در رابطه با وضع كنونی‌مان بگویم. دلیل اینكه بحث ایران در چند سال اخیر مطرح شده و انعكاسی هم پیدا كرده است (باوجودی كه تحلیل نداریم) خطرهایی است كه به‌طور غریزی حس كردیم. اگرچه در مورد اكثریت نمی‌شود این حرف را بیان كرد.

فهم ما از ایران بسیار مهم است

وی گفت: طرح ایران یك سیمانی است كه از طریق آن می‌توانیم سازه‌ای كه تزلزلی در آن ایجاد شده را استحكام ببخشیم. فهم ما از ایران بسیار مهم است. تا ٣٠، ٤٠ سال پیش عمده رسانه‌ها (در معنای عام آن) در دست دولت‌ها بود. یعنی دولت كتاب تهیه می‌كرد، اما این انحصار به‌شدت از دست دولت‌ها خارج شده است و به این زودی‌ها هم به هیچ صورتی در بسته‌ترین كشورها حفظ این انحصار نمی‌تواند وجود داشته باشد. شاید تنها و آخرین مورد آن كره شمالی باشد كه توانسته انحصار را حفظ كند و مورد دومی ندارد.

طباطبایی تاکید کرد: هردولتی یا دولت ملی است یا دولت نیست. به این دلیل است كه ایران همیشه دولت بوده است. هر اسمی روی آن بگذارید فرقی نمی‌كند. این ماهیت دولت است كه مهم است. دولت ایران، دولت ملی است. عربستان هم چون ملی نیست، دولت نیست. چیزی كه آنجا هست به راحتی می‌تواند آنجا نباشد، اما ایران به راحتی نمی‌تواند نباشد. دولت ملی دارای منافع ملی است. ما تازه می‌فهمیم و كشف می‌كنیم كه منافع ملی داریم. پیش‌تر‌ها متوجه نمی‌شدیم یا به این صورت نمی‌فهمیدیم. اگرچه در بزنگاه‌هایی هم وقتی كه می‌خواستیم این كلمه را به كار نبریم، به كار بردیم.

وی گفت: اینكه در آغاز صحبتم گفتم كه ایران به یك نظریه نیازمند است، و در گذشته این نظریه را ما به این صورت نداشتیم یا این ضرورت را درست نمی‌كردیم از اینجا می‌آید. تحولات اساسی كه در مناسبات منطقه ایجاد شده است را ما تاكنون نمی‌شناختیم. تاكنون ما در مناسبات قبلی قرار داشتیم. بنابراین ایران یك تئوری بود كه ما به صورت غریزی این را حفظ كرده بودیم و با آن تئوری فكر می‌كردیم حتی اگر دانشمندانه نمی‌توانستیم این تئوری را توضیح دهیم. اما امروز این ضرورت پیدا كرده است. اتفاقی كه در منطقه در حال وقوع است. قرینه‌هایی وجود دارد كه این بحران به احتمال بسیار زیاد به ضرر ایران قوی‌تر شود. 

بدیهی است كه نه القاعده ماندنی است و نه داعش. عربستان هم به این صورت نخواهد ماند. بحران‌های عربستان حتی زودتر این كشور را متزلزل خواهد كرد و شاید باعث شد كه فكری دگر كنند. به هرحال بحران‌ها در میان مدت و در منطقه در حال تشدید شدن است. یكی از آن بحران در داخل می‌تواند اثرات مخربی برای وحدت ملی ما و سرزمینی ما به صورت ایذایی داشته باشد. یعنی كاری كه ما نباید بكنیم، انجام دهیم. مساله مهم این است كه به آنجا نرسیم. اگر بخواهیم از این بحران بگذریم ضمن اینكه كمترین آسیب به منافع طولانی مدت ایران برخورد   بكند.

تحكیم وحدت ملّی را دنبال كنیم

طباطبایی در بخش دیگری از سخنانش به اهمیت منطقهء قفقاز اشاره کرد و گفت: از سوی دیگر به تدریج به این سمت برویم كه منافع و مصالح استراتژیك ما در كدام منطقه و نواحی است. من اعتقاد دارم كه بخشی ناظر بر منطقه قفقاز است. ما در این منطقه به‌طور طبیعی دوستانی داریم. در این منطقه است كه ما می‌توانیم قطب فرهنگی‌ای كه وجود دارد را فعال كنیم، تبدیل به قطب اقتصادی، سیاسی و دیپلماتیك شویم كه برای ما بسیار مهم است. برای اینكه به اینجا برسیم ما نیاز به این داریم كه پیش از هركاری امكانات تحكیم وحدت ملی را دنبال كنیم. تا جایی كه می‌شود وحدت ملی را با تاكید بر تاریخ ملی تقویت كنیم.

طباطبایی گفت: كلمه هویّت را به كار نمی‌برم چرا كه كلمه‌ای بیرون از مناسبات فرهنگی ما است و از نظر من برای ما معنی ندارد. به همین دلیل است كه تمام نیروهای گریز از مركز این كلمه را به كار می‌برند كه این كلمه ماده منفجر‌كننده‌ای دارد كه اگر نتوانیم آن را كنترل كنیم، این نیروی انفجاری برای ما بسیار مضر خواهد بود. ما یك وحدت ملی داشته‌ایم در كثرت ملی كه همیشه داشته‌ایم، ما باید بتوانیم ایران را به عنوان یك فهم جدیدی از یك وحدت تاریخی بفهمیم و از طرف دیگر این را در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها ببریم. در مدرسه‌ها و دانشگاه‌های ما با كمال تاسف چنین كاری نتوانسته‌ایم انجام دهیم. چرا بحث ملی مغفول واقع شده است. 

دانشگاه امروز یكی از مراكز اصلی آسیب زدن به وحدت ملی است. در شرایطی كه بحران در حال تشدید شدن است نمی‌توان نسبت به این شرایط بی‌تفاوت بود. سیاستی كه دانشگاه‌ها، بسیاری از موسسه‌ها و رسانه دارند، در جهت مصالح دراز مدت ما نیستند. ما باید بتوانیم این راهی را كه آمده‌ایم و در بسیاری از جاها هم گم كرده‌ایم نگاه كنیم، به مسیر گذشته فكر كنیم و شجاعت این را داشته باشیم كه این را تصحیح كنیم. اینكه در كجاها به بیراهه رفتیم و از مسیر خارج شدیم را تصحیح كنیم. وحدت ملی و ایران مساله مهمی است. این طرف و آن طرف گفته‌اند كه این ملی‌گرایی است.

اینها حرف‌های بی‌ربطی است. كسانی این حرف‌ها را حتی در دانشگاه بیان می‌كنند كه اصلاً نمی‌دانند، ملّت چیست و ملی‌گرایی كدام است. از سوی دیگر بیشتر از آن نمی‌دانند ایران چه چیزی است كه بدانند. ملی‌گرای ایران، جزیی از ایران است. وقتی شما می‌گویید ایران، ملت درون آن است. ملی‌گرایی در جایی درست شده و از جایی آمده است كه اینها ملت نبودند و بعدا در یك شرایطی ملت شده‌اند. 

ما ملت بوده‌ایم. به همین دلیل است كه كلمه ملت به این معنا اصلاً نداریم و بعدا از طریق علوم اجتماعی جدید این كلمات را گرفتیم و nation را به ملت ترجمه كردیم. حفظ وحدت سرزمینی ایران سیاسی كنونی یك وظیفه است. اما بالاتر از آن حفظ ایران فرهنگی بزرگ هم وظیفه ما است و ایران فرهنگی بزرگ این رسالت را برای ما ایجاد كرده كه در این شرایط از كیان فرهنگی بزرگ كه داعش، القاعده و عربستان سعودی از یك طرف و تركیه از طرف دیگر، آن را تهدید می‌كند بتوانیم یك فضایی را باز كنیم كه اتفاقی كه قبلا در تاریخ افتاده است تكرار  نشود.

 

منبع: روزنامه اعتماد؛ محسن آزموده، علی ورامینی

درپاسخ به آقای محمدامینی،شهلا وطنخواه

ژانویه 21st, 2016

                          نامه ای ازایران(۲)

*آقای امینی هیچ اشاره ای به جعلِ عکسِ مربوط به«کشف حجاب زنان قبل ازرضاشاه» (آنهم درچهاردیواری یک اطاق»!!)نکرده است.

*امینی بجای سپاسگزاری ازمن -بخاطرِیادآوری دوستانه ودرست ام-سخنان بی پایه ای دررابطه باتلاش های زنان ایران برای دست یابی به آزادی ازاسارت حجاب،اظهارکرده است! 

                                                 ****

نامهء روشنگرانهء من درنقدگفتگوی آقای امینی با آقای حسین مُهری،چنانکه انتظارمی رفت،باپاسخ شتابرده و دروغ آقای امینی همراه شد(برنامهء20ژانویه2016 «برگی ازتاریخ»،درتلویزیون اندیشه).برای جلوگیری ازطولانی شدن کلام، نگارنده پاسخ به اظهارات آقای امینی را -بطورخلاصه-درزیر  می آورم:

سفرشاه 1=1

1-آقای امینی دراین گفتگوبا کم نشان دادن سن وسال خود مدعی شده که«درسن 18سالگی برای ادامهء تحصیل عازم آمریکاشده است»…درحالیکه همه می دانندکه درایران کسی درسن 17-16سالگی دیپلم  دبیرستان نمی گرفته تابقول آقای امینی:«در17 سالگی  عازم  آمریکاشود»!!

سفرشاه 2

2-آقای امینی نوشتن کتاب«دموکراسی ناقص»را به شخص مرحومی  منسوب می کندکه دستش ازدنیا و دفاع ازخود،کوتاه است.او مدعی شده که نام نویسندهء کتاب«دموکراسی ناقص»آقای«حبیب الله تیموری» است که سال ها درواشنگتن اقامت داشته وسپس به ایران رفته و ضمن انتشارترجمه های ارزشمند،به کارحسابداری مشغول  شده بود».

 نگارنده باسئوآل از خانوادهء آقای  حبیب تیموری درتهران و خصوصاً ماسوله،آنها انتساب کتاب«دموکراسی ناقص»به حبیب الله تیموری را شدیداً انکارکرده وگفته اندکه اگرسخن آقای محمدامینی درست است،نام مخفّفِ نویسنده برروی جلدکتاب،بجای «م.الف.جاوید»باید«ح.ت»(حبیب الله تیموری)باشد.

amini

3-خانوادهء زنده یادحبیب تیموری باارائهء کتابشناسی و کارنامهء فرهنگی وی یادآورشده اند که چنین کتابی درزندگی فکری حبیب الله تیموری مندرج نیست بلکه هرچه هست کتاب هائی دربارهء حسابداری وتعداداندکی ترجمه درعلوم اجتماعی است،ازجمله:
آشنایی با حسابرسی و گزارش حسابرسی (کار گروهی)
اقتصاد ایران (نوشته باری‌یر، ترجمه گروهی)
حسابداری وجوه نقد، سرمایه‌گذاری‌های کوتاه‌مدت و مطالبات (ترجمه با مصطفی گودرزی)
حسابداری بدهی‌های جاری و بدهی‌های احتمالی (ترجمه با مصطفی گودرزی)
حسابداری دارایی‌های ناشهود و مخارج انتقالی به دوره‌های آتی (ترجمه با مصطفی گودرزی)
حسابداری تغییر قیمت‌ها (ترجمه و تالیف)
شناسایی درآمد (ترجمه و تالیف)
ساختار تئوری حسابداری (ترجمه)
حسابرسی تقلبات و کارشناسی مالی دادگاهی (ترجمه)
ارزش، پول، تورم (تالیف)
مقدمه‌ای بر آمار در علوم اجتماعی (ترجمه)
راهنمای نمونه‌گیری برای حسابداری و حسابرسی
اصول اقتصاد سیاسی و مالیات‌ستانی (اثر دیوید ریکاردو)
مطالعاتی در زادورشد سرمایه‌داری (اثر موریس داب)
تئوری‌های ارزش و توزیع از زمان آدام اسمبت (اثر موریس داب)

4- ازاین گذشته به روایت خانوادهء آقای تیموری،حبیب الله تیموری از آغازجوانی بااحساسات مصدّقی  بزرگ شده بود و بااین احساسات درسال 1333[لطفاً به این تاریخ توجه فرمائید]درسال 1333برای تحصیل عازم آمریکا شده بود و برخلاف آقای امینی ،هیچ گرایشی به گروه مائوئیستیِ«سازمان اتحادیهءکمونیست ها» نداشته است.                     

5-تمام سخن من در نامهء اوّلم، متمرکزبود برعکسی درچهاردیواری یک اطاق که آقای امینی-بدروغ- آنرا «نشانهء کشف حجاب زنان در قبل ازرضاشاه»دانسته بود تابدین وسیله نقش تاریخ سازِرضاشاه در17دیماه 1314را  کم رنگ نماید.

کشف حجاب ِمحمدامینی

آقای امینی بجای پذیرفتن این جعل یا اشتباه تاریخی و بجای سپاسگزاری ازمن بخاطر این یادآوری درست-مدعی است که دررابطه با آزادی زن ایرانی ازاسارت حجاب ،کسانی کوشیده اندتا همه چیزرا به حساب رضاشاه بگذارند،گوئی«هیچ کس دیگری این کار[مبارزه درراه آزادی زنان]رانکرده،غیرازرضاشاه…باشوربختی کوشیده شده این کوشش های زنان[قبل ازرضاشاه] راپنهان کنند».

این ادعا،دروغ بزرگی است  به این دلیل روشن که  مثلاً:کتاب ارزشمند بانو«بدرالملوک بامداد»(اززنان برجستهء دوران رضاشاه ومحمدرضاشاه) بانام« زن ایرانی از انقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید»( خصوصاً مجلد اول،تهران،انتشارات ابن سینا، 1348) مراحل دشوارمبارزات زنان ایران(از مشروطیّت تا زمان رضاشاه) را  بخوبی نشان داده است.

                                  بامداد.

  نخستین زنانی که وارد دانشگاه شدند:

ردیف جلو از راست به چپ: شاهزاده کاوس، شمس الملوک مصاحب، بدرالملوک بامداد، سراج النساء (از هندوستان)، مهرانگیز منوچهریان، زهرا اسکندری، بتول سمیعی‌زاده.

                                شهلا وطنخواه،ازتهران

  درهمین باره:

«کشف حجاب در دوران رضاشاه» و محمّدامینی

دکترمحمّدمصدّق،«دموکراسی ناقص» ومحمّدامینی(بخش اول):حسن اعتمادی
 
غائلهء آذربایجان،ارتش سرخ وکمونیست های ما،جواد رحیم لو

 

غزل ِ ماهی،علیرضا بديع

ژانویه 21st, 2016
ﺗﻮ ﻣﺎﻫﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺎﻫﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﮐﻪ ﯼ ﮐﺎﺷﯽ

ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﺁﻩ ﺍﺯ ﻧﻔﺲ ﭘﺎﮎ ﺗﻮ ﻭ ﺻﺒﺢ ﻧﺸﺎﺑﻮﺭ

ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻭ ﺣﺠﺮﻩ ﯼ ﻓﯿﺮﻭﺯﻩ ﺗﺮﺍﺷﯽ

ﭘﻠﮑﯽ ﺑﺰﻥ ﺍﯼ ﻣﺨﺰﻥ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ

ﻓﯿﺮﻭﺯﻩ ﻭ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﺑﻪ ﺁﻓﺎﻕ ﺑﭙﺎﺷﯽ

ﺍﯼ ﺑﺎﺩ ﺳﺒﮏ ﺳﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﺬﺭ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ

ﻫﺸﺪﺍﺭ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺨﺮﺍﺷﯽ

«ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﺮﺳﺪ ﻣﺎﻩ ﺑﻠﻨﺪﻡ

ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﯽ، ﭼﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ»




چراغی در آن خانه روشن است!

ژانویه 19th, 2016

      در بارۀ کتابفروشی میرفطروس در لنگرود

 

 

اشاره:

متن حاضر،بخشی از گفتگوی های علیرضامیبدی با نگارنده در بارۀ تاریخ معاصرایران،فرهنگ و ادبیّات است ؛نوعی خاطره از کتابفروشی کوچکی در شهرستان لنگرود که در رشد و پرورش نویسندگان،شاعران،هنرمندان و مترجمانِ برجسته  سهم داشته است.                    

                                                                ۱

میرفطروس:…مرحوم پدرم،حاج سیدمحمدرضا میرفطروس،صاحب اوّلین و قدیمی ترین کتابفروشی شهرستان لنگرود بود.او به رضاشاه  ارادت و احترام خاصی داشت.

شادروان حاج سیدمحمدرضامیرفطروس،موّسس کتابفروشی میرفطروس

 

 

بهنگام نوجوانیم-درسال های 1340-درست  روبروی کتابفروشی پدرم -در آنطرف خیابان-رن و شوهر بسیار محترم  و تقریباً مُسنّی بنام «پطرُس ارمنی»(از مهاجرین ارمنستان شوروی)صاحب بزرگترین مشروب فروشیِ شهر بودند که فارسی را با لهجهء خیلی قشنگی صحبت می کردند. (الآن که آن مشروب فروشی بزرگ با سقف بلند و قفسه های پُر از مشروب را بیاد می آورم از خودم می پرسم که در شهرکوچکی مانند لنگرود،آنهمه مشروب ؟!!شاید بقول شاعر :

افتادن و برخاستنِ باده پرستان

در مذهب رندان خرابات نماز است

دختر و پسر بزرگ این خانوادۀ ارمنی در شهر ما ازدواج کرده بودند و من و برادرم«حبیب»(نوری)در دبستان،دوست و همشاگردی نوه های«پطرُس ارمنی»بودیم.

این «پطرُُس ارمنی»مورد توجۀ پدرم بود و پدرم به این آقای«پطرُس ارمنی»خیلی احترام داشت و گاه-تا آنجا که یادم هست-سَفته های «پطرُس ارمنی»را در بانک ها  ضمانت و امضاء می کرد…

-میبدی:ترکیب کتاب و شراب!

-آفرین!…و بعد،پدرم این شعر صائب تبریزی را  زمزمه می کرد:

از بس کتاب در ره میخانه داده ایم

امروز خِشت میکده ها از کتاب ما است!

می خواهم عرض کنم که با این فرهنگ و اخلاق و اندیشه بود که مردم ما در طول تاریخ با هم زیسته اند.

در کنارِ این«پطرُُس ارمنی»که در روبروی  کتابفروشی پدرم، مشروب فروشی داشت،طرف چپِ کتابفروشی،مغازه ای بود متعلّق به آقای عبدالله یوسفی که بهائی بود و نمایندۀ شرکت «پپسی کولا»بود در شهر لنگرود.

در آن زمان-در عنفوان جوانی- من از روابط صمیمانۀ پدرم با این افرادِ مختلف المذهب یابقول آخوندها« افراد کافر و نجس»خیلی تعجّب می کردم،تا اینکه روزی پدرم با اشاره به مغازۀ مشروب فروشی«پطرُس ارمنی»، به من گفت:

-میدانی این حُسن سلوک و روابط انسانی از کجا می آید؟

گفتم:نه!نمی دانم!

پدرم گفت:

-اززمان رضاشاه!…رضاشاه ما را آدم کرده است!

من امیدوارم که توانسته باشم مفهوم پیدایش«ایران نوین»و خصوصاً پیدایش«انسان نوین»در زمان رضاشاه را توضیح داده باشم.

                                         ۲

-میبدی:هفتۀ پیش اگر بخاطرتان باشد رسیدیم به شهر شما  و به کتابفروشی پدر شما.من عکس هائی دیدم از این کتابفروشی که خاطره انگیز است.فرمودید که صاحب آن مشروب فروشی که در مقابل کتابفروشی پدر بود،اسمش «دانیال پطرُس ارمنی»؟

-میرفطروس:دقیقاً!دقیقاً!،آنجا فقط مشروب فروشی بود،باسقفی بلند و حجم عظیمی از مشروبات و من الآن تعجّب می کنم که  در یک شهرِ کوچک ، آنهمه مشروب و مشروب خُور!!

-میبدی:تصویری داریم از کتابفروشی میرفطروس که مانند کُلبه است و عکسی از شهریار و نیما را در دو طرفِ سردر  می بینم! عکسِ فوق العاده خاطره انگیری است!…فرمودید این کتابفروشی در خیابان پهلوی لنگرود بود؟

-بله!بله!خیابان پهلوی بود و الآن نمی دانم اسمش را چه گذاشته اند…

-میبدی:حالا بلافاصله این سئوآل مطرح می شود که چرا نیمایوشیج و شهریار؟

کتابفروشی میرفطروس1

-خودِ همین دو عکس، نشان دهندۀ دو گرایش مسلّط فرهنگی و ادبی و شعری بود:«شهریار»،سرآمدِ شاعران و سرایندگان کلاسیک بود،و«نیمایوشیج» هم بنیانگذار شعر امروز ایران .در واقع پدرمی خواست که کتابفروشی، نمایندۀ این دو جریان فکری و ادبی باشد…پدرم به حافظ  و شهریار خیلی علاقه داشت…ما کتاب هائی را در ویترین قرارمی دادیم که پُرفروش بودند،مثلاً«برشت»…مثلاً یادم می آیدکه توسط پشوتن آل بویه –که در واقع آموزگارهمۀ ما بود-کتاب های ابراهیم گلستان را  می خواندیم و شما می دانید که نثر ابراهیم گلستان،یک نثر فاخر و در عین حال،مشکلی است…همۀ کتاب ها را که انتشارات «روُزن»با شکل وُ شمایل ویژه ای  چاپ می کرد،همۀ این کنش ها و کوشش های فرهنگی را ما آن زمان داشتیم،می خواندیم و بحث می کردیم…بهرحال،دوران بسیار شکوفائی بود.

میبدی:این واقعیّت دارد که نسبت به مناطق دیگر مملکت ما جوان ها درشمال ،پیشروتر و روشنفکرتر و آگاه تربودند،دلیلش چه بود؟

-فکرمی کنم که بهرحال،آن سنّت تاریخی و روابط فرهنگی باروسیۀ تزاری،و بعد،این رفت وُ آمدِ توریست ها و مسافران تابستانی و نوروزی به شهر ما  تأثیرداشت،در واقع،لنگرود مثل چهار راهی بود برای تلاقی فرهنگ های مختلف،مثلاً تابستان ها که می شد،دریای«چمخاله»،محل تمرکز و تجمّع اقوام و فرهنگ های مختلف بود که از سراسرایران می آمدند و این خودش باعث می شدکه این جامعه یک «جامعهء باز» باشد…الآن حدود80سال است که این کتابفروشی جراغ فرهنگ و اندیشه را دراین شهر  روشن نگه داشته است…

-میبدی:یعنی 80سال است که این کتابفروشی سرِ پا است؟

-بله!بله!یعنی ازسال 1314 و در اینهمه سال ها توانسته شاعران و نویسندگان و هنرمندان بسیاری را از نظر فرهنگی تغذیه کند…این دسته ازشاعران و نویسندگان محصول-همانطورکه قبلاً گفته ایم-محصول شکوفائی ادبی و فرهنگی سال های 40-50 بود.ازدرون این افراد،شاعران و نویسندگان برجسته ای درآمدند که درسطح ملّی و-گاه-درسطح بین المللی مطرح اند،درشهری که حدود7-8هزارنفرجمعیّت داشت.جدا ازپیشکسوتان ادبی شهر-مانندشهدی لنگرودی و محمودپایندهء لنگرودی که درآن زمان-بعداز28مرداد32درمجلهء «امیدایران»به سردبیری محمدعاصمی،اخبارهفته را (مانندمحمدعلی افراشته)به شعر  منتشرمی کرد.مثلاٌ،آقای «پشوتن آل بویه»، ادیب و آموزگار فرهیخته ای بود که به بسیاری از شاعران،نویسندگان و جوانان شهر آموزش می داد.بهر حال،شاعران و نویسندگان وهنرمندان این شهر کوجک را می توانم چنین نام ببرم:

1-شهدی لنگرودی،شاعر

2-محمودپایندهء لنگرودی،شاعروپژوهشگر

3-مهدی اخوان لنگرودی،شاعر،سرایندهء ترانهء معروفِ گُل یخ،باصدای کورش یغمائی

4-ابراهیم شکیبائی لنگرودی

5-خانم رباب بهشتی لنگرودی،شاعر

6-حسین دُرتاج،شاعر و مؤلف نخستین مجموعه درمعرفی شعرامروزایران 

7-قاسم حاجی زاده،نقّاش 

8-مهدی غبرائی،مترجم 

9-هادی غبرائی،مترجم 

10-فرهادغبرائی،مترجم و سینماگر

11-حسین صدرائی اشکوری(حسین اقدامی)،مترجم و شاعر

12-مهدی هاشمی،هنرمند برجستۀ تئآتر و سینما

13-محمدشمس لنگرودی،شاعر

14-رضامقصدی،شاعر

15-کریم رجب زاده،شاعر

16-قاسم کشکولی،داستان نویس

17-دکتررضارضازادۀ لنگرودی،سرپرستِ بخش تاریخِ دانشنامۀ جهان اسلام

18-جعفرشفیعی لنگرودی،شاعر

19-محمدبابائی لنگرودی،شاعر

20-عطا پورحاجی،شاعر و ادیب

21-ضیاء الدین خالقی،شاعر

22-احمدخویشتن دار،شاعر

23-بهروز پورجعفر،شاعر

24-عبّاس رضیئی لنگرودی،شاعر

25-خانم نسرین ستوده؛وکیل دادگستری و مبارز برجستۀ حقوق بشر

26-خانم  مینو مرتاضی لنگرودی،فعّال سرشناس حقوق رنان

27-آرمین لنگرودی،پژوهشگر تاریخ ادیان

این اسامی-البته-شامل همۀ شاعران و نویسندگان لنگرود نیست و بنده تا آنجاکه حافظه ام یاری کرده،نام برده ام.

بهرحال،پدر و آن کتابفروشی چراغی بود که الآن هم توسط برادرم(هادی میرفطروس)روشن است.امیدوارم که چراغ  فرهنگ و اندیشه درآن شهر،همیشه روشن بماند.

-میبدی:جالب است!دریک شهری به آن کوچکی که فرمودید7-8هزارنفرجمعیّت داشت،اینهمه  چهرهء برجسته درادبیّات ایران ظهور پیداکرد…من بخاطرم هست که درآن زمان تیراژ کتاب،مجلات و روزنامه ها درشمال ایران به مراتب از هرنقطهء دیگرایران  بیشتربود و این،خودش نشان می داد که مردم آن منطقه برای علم آموزی و بدست آوردن آگاهی های بیشتر دارای اشتیاق بیشتری بودند…بنابراین کتاب را اولین بار پدرِشما بدست شما داد؟

-دقیقاًدقیقاً!…ما چند تا برادر بودیم ولی مسئولِ ویترین کتاب ها و به اصطلاح«چیدمان کتاب ها»،همیشه من بودم…خیلی بچه بودم.. مخصوصاً تابستان ها از تهران.نویسنده های معروف می آمدند و به کتابفروشی پدرم سر می زدند و به اصطلاح کتابفروشی پدر برای آنان«پاتوق»بود!

-میبدی:شما که پدرتان در یک شهر کوچک کتابفروشی داشته،می خواهم بدانم که کتابفروشی،مشکلاتی هم با دستگاه های امنیّتی داشت ؟

-نه؟ فکرنمی کنم!من یادم نمی آید.برای اینکه کتاب ها به اصطلاح مجوّز داشتند..نه!مشکل خاصی نداشتند… پدرم-ازشماچه پنهان-معتمدشهر و خیلی محبوب و محترم بودند،آدمِ خود-ویژه  و بی آزاری بود و همانطورکه در یکی از برنامه ها عرض کردم:به مناسبت نوروز، اعیان و رؤسای ادارات شهر به خانۀ ما می آمدند و به رسم تبرّک از پدرم«عیدی»می گرفتند به همین جهت، وقتی پدر فوت کردند،اصلاً شهر ، تعطیل شده بود…بهر حال بقول شاعر:

یادشان زمزمۀ نیمه شب ِمستان باد!

تانگویند که از یاد  فراموشانند

                          2

-میرفطروس: درهفتۀ گذشته، عنایت شما به کتابفروشی پدرم-در لنگرود – هم برای بنده و هم برای بیشتر کسانی که در طول 80 سال، کتاب و قلمی  از آن کتابفروشی خریده بودند،بسیار خاطره انگیزبود. از نظر جامعه شناسی و تحقیقات مَیدانی برای درک تحوّلات فرهنگی در سال های 40-50 بنده فکر می کنم که نمونۀ شهرستان لنگرود می تواند نمونۀ خوبی باشد،بهمین جهت،اشارات هفتۀ پیشِ بنده، به یکی-دو توضیح کوتاه و تکمیلی احتیاج دارد که در همین جا عرض می کنم آقای میبدی عزیز!…

 اوّل اینکه در ذکر مُدارا و تعامل بین ادیان مختلف،مانند بهائی ها و ارمنی ها (که پدرم آنرا حاصل«ایران نوین» و خصوصاً«انسان نوین»در دوران رضاشاه  می دانست)،باید به این  نکتۀ جالب هم اشاره بکنم که در آن زمان، فردی بنام «حسن اسلام نظر» صاحبِ بزرگترین میخانۀ شهر بود(حالا خودِ همین اسمِ «اسلام نظر»و رابطه اش با مِی وُ میخانه  هم  بسیار جالب می تواند باشد!!)،ولی اولین تئآترها و نمایشنامه ها در شهر لنگرود،در سالن کوچکی که همین آقای«اسلام نظر»در اختیار اهل هنر قرار داده بود، اجرا شده بود،و یا همّت و تلاش آقای احمد نزهت شعار(در تأسیس سینماهای مختلف)در رشدِ تجدّدگرائی در شهرِ ما  تأثیر داشت.

در رابطه با اجرای نمایشنامۀ معروف«اتلّلو»اثر شکسپیر در لنگرود(درسال44- 45)،باید اشاره می کردم که این نمایشنامه به کارگردانی آقایان«محمد رئیس زاده»و «داوود جوادی» انجام شده بود که هر دو از فارغ التحصیلان برجستۀ تئاتر و هنرهای دراماتیک بودند.این نمایشنامۀ عاشقانه و دراماتیک(با آن لباس ها و دکورهای به غایت هنرمندانه و با شکوه) با هنرمندیِ یکی از زیباترین و شایسته ترین دختران شهر-خانم «سیما ملماسی»-اجراشده بود…بهرحال،بقول نیما:

یادِ بعضی نفرات   روشنم می دارد».

 

سال 1345،انجمن ادبیِ دبیرستان عفت لنگرود

ازراست:محمّدشمس لنگرودی،کریم رجب زادهء لنگرودی،حسین دُرتاج لنگرودی،ابراهیم شکیبائی لنگرودی،خانم رُباب بهشتی لنگرودی،استادمحمدشهدی لنگرودی.

 

عکسی ازجوانان لنگروددرجلوی کتابفروشی میرفطروس،1345

برخی ازجوانان شهردرجلوی کتابفروشی میرفطروس،سال1354

ازراست:

نفراوّل،حبیب(نوری)میرفطروس،نفرچهارم،هادی میرفطروس(مدیرکنونی کتابفروشی).

              

 

 

  «کشف حجاب در دوران رضاشاه» و آقای محمّدامینی

ژانویه 17th, 2016

           ( نامه ای ازایران)

                                                                          ****

تحوّلات دوران رضاشاه پهلوی هرچندکه درغوغاهای سیاسی،موردبی توجهی و بی مهری روشنفکران ایران  بوده،امّاپس ازانقلاب اسلامی،ضرورت بازخوانی یابازنگری تاریخ گذشته،داوری های تازه ای را نسبت به این دوران سرنوشت ساز ایجادکرده است.این امرباعث شده تا رژیم جمهوری اسلامی- باصرف هزینه های فراوان- همچنان درسیاه نمائی وسیاه سازی دوران رضاشاه ومحمدرضاشاه بکوشد،پخش سریال پُرهزینهء«معمای شاه»درشمارِ اینگونه کوشش هااست که باآگاهی وبی اعتنائی مردم(خصوصاً زنان و جوانان ایران)وانتقادشدیدمنتقدان(حتّی درداخل رژیم)باشکست روبرو شده تاآنجاکه دست اندرکاران تلویزیون رژیم اسلامی مجبوربه توقّف این مضحکهء تاریخی شده اند،بااینحال،گوئی که برخی ازروشنفکران ایران هنوز«ازگذشت روزگار»چیزی نیاموخته اند(وظاهراً قرارهم نیست که بیاموزند!!).

آقای محمدامینی که یکی ازسردمداران مبارزات  دانشجوئی درخارج ازکشوربوده و بخاطرشیوه های نادرست در بحث وگفتگو وروشِ سرکوبگرانه درمواجهه بامخالفان فکری خود،ازکنفدراسیون دانشجویان ایرانی(درآمریکا)طرد و اخراج شده بود،دریغاکه پس ازاینهمه سال اقامت درخارج ازکشور،درنگاه به تاریخ وشخصیّت های تاریخ معاصرایران،هنوزاز«بیماری کودکی چپ روی»ورسوبات ایدئولوژیک گذشته آزادنشده است،آخرین نمونهء این رسوبات ایدئولوژیک،گفتگوی اخیرآقای حسین مُهری با آقای محمد امینی(به تاریخ 13ژانویه2016)دربارهء تحوّلات دوران رضاشاه و-خصوصاً- بی مقدارجلوه دادن اقدامات رضاشاه  در 17دی ماه 1314  وآزادیِ زنان ایران است.دراین  به اصطلاح«گفتگو»(که متاسفانه-مثل همیشه-بدون چالشگری وباسکوت سئوآل انگیزو تأئیدآمیزآقای حسین مُهری همراه بوده)،آقای امینی مدعی است که چندسال قبل ازاقدامات رضاشاه،زنان ایران اقدام به کشف حجاب کرده بودندکه نمونهء آن،عکس موجودازاعضای«انجمن نسوان ایران»است».                             

کشف حجاب ِمحمدامینیهیئت مدیرهء انجمن نسوان 

نشسته از چپ به راست: فخرآفاق پارسا، ملوک اسکندری، کبری چنانی، مستوره افشار، نصرت مشیری، صفیه اسکندری، عصمت‌الملوک شریفی.
ایستاده: مهرانگیز اسکندری، بانو چنانی، هائیده افشار، عباسه پایور، قدسیه

امّا،توجهء دقیق به این عکس نشان می دهدکه -برخلاف ادعای آقای امینی-این عکس،در چهاردیواریِ اطاقِ«انجمن نسوان»گرفته شده وبه هیچوجه نشان دهندهء کشف حجاب زنان«درملاء عام»نیست،اینگونه «کشف حجاب»را-الآن-در شرایط سرکوب شدید زنان ایران در جمهوری اسلامی(درمحافل خصوصی و خصوصاًدرعروسی ها) هم می توان یافت که بهیچوجه نشان دهندهء«کشف حجاب»وآزادی زنان درجمهوری اسلامی نیست!.این امر نشان می دهدکه  دروغ،تحریف،گزافه گوئی وتوهین   درآقای امینی،به«اخلاق ثانویّه»تبدیل شده که نمونه های آنرا درمقالات روشنگرآِقای حسن اعتمادی  و دیگران می توان یافت. 

گفتنی است که«انجمن آزادی زنان ایران»،«انجمن نسوان ایران»ودیگرانجمن ها،ادامه دهندگان مبارزات زنان ایران درانقلاب مشروطیّت بودندکه بخاطرشرایط دشوارمذهبی ومخالفت شدیدروحانیون،جلسات شان مخفیانه برگزار می‌شدوازاین گذشته،هیچ زنی اجازه نداشت که  بطورتنها درجلسات شرکت کندبلکه زنان مجبوربودندتا بهمراه یکی از اقوام یاخویشان خود درجلسات حضوریابند.حضوربرخی ازافراد و عناصرکمونیستی دربرخی ازاین انجمن ها(مانند«انجمن بیداری») وخصوصاًموضع گیری های ابهام آمیز«انجمن نسوان ایران» درقبال حکومت رضاشاه (در«کنگرهء بین المللی زنان»،تهران،آذر1311)-متاسفانه باعث تعطیلی نابهنگام این انجمن وانجمن های دیگرشد ولی اعضای آنها در انجمن دولتی«کانون بانوان» متشّکل شدندوبه فعالیّت های خود برای دست یابی به حقوق فردی وآزادی های اجتماعی ادامه دادند.(1)

بنابراین،باوجودتلاش های فراوان،زنان ایران نتوانسته بودند به خواست های شان نائل شوند،واین،تنهادرزمان رضاشاه(در17دی ماه 1314)وخصوصاٌدرزمان محمدرضاشاه (در6بهمن ماه 1342) بودکه زنان توانستندبه آرزوها وخواست های تاریخی شان دست یابند.

حق رای به زنان 5

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چشم بستنِ آقای محمد امینی یاحسین مُهری براین روَندِدشواراجتماعی و بی مقدارجلوه دادن اصلاحات اجتماعی رضاشاه،نه تنها نشانهء انصاف در«برگی ازتاریخ»نیست،بلکه-دقیقاً-کوشش درتحریف و سوداگری باتاریخ  است؛کوششی که تلاش های مذبوحانهء جمهوری اسلامی(درفیلم پُرهزینهء «معمّای شاه»)رانیز-بی اعتبار کرده وبا شکست مفتضانه  روبروساخته است!

امیدوارم که این مختصر،موردتوجه مسئولان«تلویزیون اندیشه»قرارگیرد.

                   شهلا وطنخواه،ازتهران

 

1-دربارهء این انجمن هاوتلاش ها نگاه کنیدبه:بامداد، بدرالملوک.زن ایرانی از انقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید. جلد 1و2،تهران،انتشارات ابن سینا، ۱۳۴۸.

 

نامه‌ای از دکتر مصدّق به هاشمی رفسنجانی!

ژانویه 10th, 2016

اینستاگرام  هاشمی‌رفسنجانی با انتشار تصويری از دست‌خط دکتر محمّد مصدّق، نوشت:

-«در سال ١٣٤٣ بعد از اینکه كتاب «القضيّه الفلسطينّیه» را در سخت‌ترین شرایط ترجمه و منتشر کردم، مرحوم دكتر مصدق نيز كه در احمدآباد مستوفی در حصر بود، با مطالعه «سرگذشت فلسطين» پیغام داد كه از آن نهايت استفاده را كردم و حيف است كه اين كتاب بلامطالعه باقی بماند».

نامهء دکترمصدّق به هاشمی رفسنجانی

 

در تصویری که پایگاه اطلاع‌رسانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام منتشر کرده، در زیر عکس نامهء دکتر محمد مصدق نوشته شده‌: «دکتر محمد مصدق در یازدهم آذر سال ١٣٤٢ در نامه‌ای به‌همراه یک فقره چک، از کتاب سرگذشت فلسطین که توسط هاشمی‌رفسنجانی ترجمه و چاپ شده بود، تجلیل و حمایت کرد»

یادآورمی شویم که این نامه در ص 338 کتاب نامه های دکترمصدّق،بکوشش محمد ترکمان نیز چاپ ومنتشرشده است. 

کوتاه،مثل آه…،5شعرازرضاکاظمی

ژانویه 6th, 2016

 

            1 

آقاي وزير،
باید بروی بمیری!
تمامِ جاده‌ها را هم اگر صاف کنی
او دیگر برنمی‌گردد!

            2 

وقت رفتن
به دست ش سپردم ت،
اما دیگر
بازت نگرداند.
چه نارفیق است خدا

          3 

این خانه،
موریانه نداشت
یاد تو
به جان ش انداخت!

       4              

 چه غم‌انگیز استْ سرنوشتِ ماهی کوچک
وقتی به‌هوای جُفتِ خود
به اقیانوس می‌زند
و نهنگ‌ها،
عاشقَ‌ش می‌شوند!

               5

با هم که قدم می‌زنیم
حسودی‌اَش می‌شود آفتاب،
نه که هیچ‌گاه
قدم نزده است با ماه!

دکترهما ناطق، نویسنده وپژوهشگرممتاز تاریخ معاصرایران درگذشت!

ژانویه 3rd, 2016

هما ناطق، نویسنده، پژوهشگر، استاد دانشگاه سوربن و تاریخ‌نگار دوران قاجار و مشروطه، روز اول ژانویه ۲۰۱۶ در پاریس درگذشت.

هما ناطق

هما ناطق در ۱۳۱۳ در ارومیه ‌زاده شد. او در ۱۹۵۶ با بورس دولت فرانسه برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات فرانسه راهی این کشور شد. علاقه او به به رشته تاریخ موجب شد ادبیات را رها کند و به دانشکده تاریخ بپیوندد. ناطق فوق لیسانس و دکترای خود را در رشته تاریخ از دانشگاه سوربن دریافت کرد.

پژوهش‌های دوره دکتری او بر زندگی سیاسی سید جمال‌الدین افغانی (اسدآبادی) بود. در سال ۱۹۶۹، رساله دکتری ناطق با همکاری «مرکز ملی پژوهش‌های علمی فرانسه (C. N. R. S) با عنوان «اسلام مدرن و سید جمال‌الدین اسدآبادی» به‌صورت کتاب منتشر شد. این اولین اثر تاریخ‌نگاری پژوهشی هما ناطق بود و در زمان انتشار ماکسیم رودنسون، تاریخ‌نگار، جامعه‌شناس و شرق‌شناس مارکسیست فرانسوی بر کتاب ناطق مقدمه نوشت.

ناطق در ۱۳۴۷ به تهران بازگشت. رئیس دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، حسین نصر، اولین کتاب ناطق را خوانده بود و پیشنهاد کرد تا ناطق را در دانشگاه استخدام کنند. ناطق از سال ۱۳۴۸ تا سال ۱۳۵۹ به تدریس در دانشکده تاریخ دانشگاه تهران مشغول بود. در این سال‌ها او به تدریس این دروس پرداخت: «جنگ‌های ایران و روسیه در سده نوزده»، «تاریخ اجتماعی دوران قاجار»، «روشنفکران عصر مشروطه»، «تاریخچه مشروطیت و قانون اساسی در ایران و عثمانی». پژوهش‌های ناطق در این مدت هم در نشریاتی تاریخی و هم در کتاب‌ها در همین حوزه‌ها منتشر می‌شد. همچنین در این دوره هما ناطق با فریدون آدمیت چندین پژوهش مشترک انجام دادند  که نتیجه آن در کتاب «افکار سیاسی اجتماعی و اقتصادی در آثار منتشر نشده در دوره قاجار» به انتشار رسید.

هما ناطق و فریدون آدمیت در پاریس

با توجه به اینکه ناطق پیش از اینکه به دانشکده تاریخ سوربون بپیوندد سال‌ها ادبیات فرانسه خوانده بود، در دانشکده تربیت معلم تهران نیز استاد ادبیات سده نوزده فرانسه شد. در سال ۱۳۵۲، برای یک سال فرصت مطالعاتی ایران را ترک کرد و به دعوت دانشکده تحقیقات خاورمیانه دانشگاه پرینستون در حوزه «تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در سده نوزده» پژوهش کرد و به مدت یک سال در همان دانشگاه درس داد.

دو سال پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، به دنبال انقلاب فرهنگی، هما ناطق به فرانسه بازگشت. مدتی با عنوان پژوهشگر مستقل کار می‌کرد. او که خود یک منبع تاریخی است با پروژه تاریخ شفاهی هاروراد همکاری کرد و در گفت‌وگو با ضیاء صدقی خاطرات خود را در این آرشیو تاریخی ضبط کرد.

ناطق در سال ۱۳۶۳ به عنوان استاد تمام‌وقت در آموزشکده مطالعات ایران‌شناسی دانشگاه سوربن نوین مشغول به کار شد.

کتاب‌ها و مقالات بسیاری به زبان‌های فارسی و فرانسه از هما ناطق منتشر شده است، که از آن جمله می‌توان به «زندگی سید جمال الدین اسد آبادی در رابطه با فرانسه»، «آیین بابی»، «روشنفکران ایرانی در استانبول»، «وصیت‌نامه عباس میرزا»، «روزنامه قانون»، «زنان در مشروطیت»، «انجمن‌های شورایی در مشروطیت»، «رساله مشروطیت»، «بازرگانان در دادو ستد با بانک شاهی و رژی» و «کارنامه و زمانه میرزا رضا کرمانی» و «کارنامه فرهنگی فرنگی در ایران» اشاره کرد.

هما ناطق همچنین مترجم بود؛ او چند اثر مهم تاریخی مانند «چهره استعمارزده» اثر جامعه‌شناس فرانسوی آلبر- ممی و «آخرین روزهای لطفعلی‌خان زند» اثر هارفورد جونز را به فارسی ترجمه کرده است.

از  هما ناطق به عنوان یکی از چند زن متخصص دوران تاریخی سده ۱۹ و اوایل ۲۰ در ایران که به تاریخ از دریچهء مسئله مدرنیته و همچنین رابطه ایران و غرب نگاه می‌کرد، یاد خواهد شد.

به نقل از:رادیوزمانه

چهارعاشقانه از:نیمامعماریان،آرش شریعتی ورضاکاظمی

دسامبر 30th, 2015

 

         1

باران

آبرویم را خرید

شبیه مردی که گریه نمی‌کند

                     به خانه برگشتم!

                       نیما معماریان

2
یلدا

آخرین دلبریِ پائیز است

مانند زنی که درست لحظهٔ رفتن،

گیسوان مشکی بلندش را باز می کند…!
              آرش شریعتی

     3
باید بروم
این‌جا،
هیچ‌کدام زبانِ هم را نمی‌فهمیم
نه من-
که مُدام از تو می‌گویم
نه صاحب‌خانه-
که مُدام از اجاره بهاء!

            رضا کاظمی 

    4

پروازهیچ پرنده ای را

حسرت نمی برم

وقتی قفس

چشم های توباشد!

          رضاکاظمی

 

 

  به نقل از:  کوتاه،مثل آه…

 (100عاشقانهء شعرجوان امروز)

        بکوشش مینا راد

 

به یاد وطن،ملک الشعرای بهار

دسامبر 18th, 2015

قصیده‌ء«به یاد وطن» که به «لزنیه» معروف شده‌،آخرین قصیده‌ء استاد ملک الشعرای بهار است که به هنگام اقامت وی دربیمارستان دهکدهء«لزن Leysin  در سویس سروده شده است.قصیده ای که ضمن تصویرِزیبائی های دهکدهء «لزن»، حسرت و حرمان و غربت و اندوهِ خویش را از دوریِ وطن  ابراز می کند.بخشی از این قصیدهء غمناک را می خوانیم:

 مِه کرد مسخّر دره و کـوه «لزن» را
پُر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را
گیتی به غبار دمه و میغ، نهان گشت
گفتی کــه برُفتنــد بــه جاروب، لزن را
گم شد ز نظـر کنگره‌ی کوه جنوبی
پوشیـد ز نظارگی آن وجه حسن را 
آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکند به ســر مقنعه‌ی بُــرد یمن را 
برف آمد و بر سلسله‌ی آلپ کفن دوخت
و آمد مه و پوشید به کافور، کفن را 
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنیدی کــه کند زنده بدن را
من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ
نظاره‌کنان جلوه‌گه سرو و سمن را 
ناگاه یکی سیل رسید از دره‌ای ژرف
پوشید سراپای در و دشت و دمن را
هر سیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیـر به بالا کند آهیختـه تن را 
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لزن را و فرو‌بست دهن را 
مرغان، دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد، سخن را
خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب
کس درنگرد تابش سیمینه لگن را 
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمداً
یکبــاره زدند آتش، صد تل جگن را
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم 
یا بـرد سفه آبــروی دانش و فن را 
گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال فرا یاد من آورد وطن را
شــد داغ دلم تازه کــه آورد به یادم
تاریکی و بـد روزی ایـران کهن را
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
آن روز که از بیـخ کهن‌سال فریدون
برخاست منوچهر و بگسترد فنن را
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
 گلرنگ ز خون پسران، دشت پشن را…

محمود بهشتی لنگرودی اعتصاب غذا کرد

دسامبر 3rd, 2015

محمودبهشتی لنگرودی

 

محمود بهشتی لنگرودی سخنگوی کانون صنفی معلمان ایران در زندان اوین دست به اعتصاب غذا زده است. این اعتصاب غذا از روز پنجشنبه ۵ آذر ماه شروع شده و به دلیل بی اعتنایی مسئولان در روز چهارشنبه ۱۱ آذر ماه رسانه ای شده است.
محمود بهشتی لنگرودی در نامه ای که توسط کانون صنفی معلمان منتشر شده، نوشته است:

به این وسیله اعلام می نمایم:
اینجانب محمود بهشتی لنگرودی که ۲۵ سال از عمر خود را صرف تعلیم و تربیت فرزندان این مرز و بوم کرده و بیش از ۱۵ سال نیز در قالب فعالیتهای صنفی، در خدمت فرهنگیان عزیز بوده ام، در اعتراض به حکم ناعادلانه قاضی صلواتی “مبنی بر ۹ سال حبس”، از جانب دادگاه چند دقیقه ای، از پنجشنبه، ۵ آذر ۱۳۹۴ به صورت رسمی در اعتصاب غذا به سر می برم، به این امید که مسوولان، به ویژه مسوولان قضایی با شنیدن فریاد تظلم خواهی اینجانب، نسبت به توقف اجرای حکم تا زمان اعاده دادرسی در دادگاهی صالح، علنی و با حضور هیات منصفه اقدام نمایند.
این خبر صرفا جهت ایجاد فرصت برای مسوولین جهت رسیدگی به خواسته هایم، تا این لحظه، چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۴ اعلام عمومی نشد.
بدیهی است که مسوولیت هر اتفاق ناخوشایندی که طی دوران اعتصاب غذا متوجه اینجانب شود به عهده همه کسانی خواهد بود که ظلم مذکور را در حق من مرتکب شده و یا در برابر این دادخواهی سکوت و بی تفاوتی اختیار می کنند.

محمود بهشتی لنگرودی
۱۱آذر ۱۳۹۴-اوین

 

 

بیانیه­ء کانون نویسندگان ایران به مناسبت هفدهمین سالگرد قتل نویسندگان آزادی­خواه، محمد مختاری و جعفر پوینده

دسامبر 2nd, 2015

 

 

محمدمختاری ومحمدجعفرپوینده 1

در هفدهمین سالگرد قتل محمد مختاری و جعفر پوینده، یاد عزیز آن جان باختگان راه آزادی را گرامی می­داریم. مرگ جانگداز آن جان­های عاشق با گذشت این همه سال هنوز بر جسم و جان آزادی­خواهان ایران و جهان آتش می­زند. سهل است، حتی یادآوری این داغ شرربار روح و روان انسان­های آزاده را می سوزاند، و ای بسا برخی کسان، از همین رو، مصلحت را در دم فروبستن و سوختن و ساختن با این داغ بدانند. اما کانون نویسندگان ایران، هم به عنوان مدافع پیگیر آزادی بیان و ادامه دهنده­ء راه پوینده و مختاری و همه­ی رهروان راه آزادی وهم در مقام جوینده­ی حقیقتِ کل قتل­های سیاسی – عقیدتیِ موسوم به زنجیره­ای، نه تنها سوختن دراین داغ را به جان می­خرد و بر این فاجعه­ء اجتماعی چشم نمی­بندد بلکه درعین مقاومت در برابر هرگونه ستم و سرکوب با صدایی هرچه رساتر برای ستمدیدگان این فاجعه دادخواهی می کند. کانون بر آن است تا زمانی که این غده­ی سرطانی همچنان در دل جامعه­ی ایران جا خوش کرده و جولان می دهد، تا زمانی که صداهای دادخواهانه و اعتراضی همچنان با داغ و درفش و سرکوب و خفقان رو به رو می­شوند، هیچ انسانی نمی­تواند خود را آزادی­خواه بنامد مگر آن که برای جراحی و از میان برداشتن این غده­ء انسان سوز و دیگر بسترهای آزادی ستیزی در جامعه ی ایران به پا خیزد.

فاجعه­ء  قتل­های سیاسی – عقیدتی در این سال­ها بی­شک از برخی جهاتِ مهم مورد اعتراض و نقد و ریشه یابی قرارگرفته است. اما زوایای پنهان و کتمان شده­ء آن به علت فضای سنگین سرکوب و اختناق همچنان ناروشن باقی مانده، و آنان که جرأت ورود به این زاویه ­ها را به خود داده ­اند، از جمله ناصر زرافشان عضو کانون نویسندگان ایران و وکیل خانواده­های قربانیان این قتل­ها، متحمل هزینه­ هایی بس گزاف شده­اند. رئیس وقتِ کمیسیون اصل نود مجلس بر همین زاویه­ء  کتمان شده انگشت گذاشت آن گاه که اعلام کرد: ما در بررسی قتل­های زنجیره­ای به جایی رسیدیم که جلوتر از آن نمی­توانستیم برویم. کانون نویسندگان ایران در این سال­ها همواره بر چند نکته­ء مهم و کلیدی تأکید کرده که می­تواند این زوایای پنهان را تا حدود زیادی روشن کند. نخست این که شمار قتل­های زنجیره­ای بسی بیش از آن است که به کشتار چهار نفر یعنی  پروانه اسکندری، داریوش فروهر، محمد مختاری و جعفر پوینده محدود شود. از آن زمان به بعد، علاوه بر ده­ها نام دیگر، از این نام­ها نیز به عنوان قربانیان قتل­های زنجیره­ای یاد شده است: غفار حسینی، احمد میرعلایی، علی اکبر سعیدی سیرجانی، احمد تفضلی، ابراهیم زال­زاده، مجید شریف، پیروز دوانی، حمید حاجی­زاده  و فرزند خردسالش، کارون. افزون بر این، قرار بود شمار دیگری از نویسندگان را با اتوبوس به اعماق دره پرتاب کنند، کشتاری دسته جمعی که البته ناکام ماند. نکته­ی دیگر آن که آمران این قتل­ها را باید در رده ­هایی بالاتر از رده­ء مأموران دست چندمی از نوع سعید امامی و مصطفی کاظمی و امثال آنها جست و جو کرد. همان مقدارِ بس ناچیز از اعترافات متهمان که به بیرون درز کرد نشانگر این حقیقت بی چون و چراست  که تصمیم گیری در مورد این قتل­ها فراتر از اختیارات کسانی بوده که به عنوان متهم معرفی شدند. اما وجه مهم دیگری که کانون بر آن تأکید کرده و همچنان می­کند این است که خفه کردن مختاری و پوینده نه قتل معمولی بلکه جنایتی مضاعف است، به این معنا که در جریان آن علاوه بر سلب حق حیات از دو انسان، آزادی­خواهی و دگراندیشی نیز به مسلخ کشیده شده است. به یاد داریم که اندکی پس از قتل­های آذر 1377، دادستان سازمان قضایی نیروهای مسلح به عنوان مرجع رسیدگی به پرونده اعلام کرد متهمان درباره­ء  مقتولان ادعاهایی دارند که باید آنها را با استناد به ماده ی 226 قانون مجازات اسلامی اثبات کنند. مادهء 226 قانون پیشینِ مجازات اسلامی چنین مقرر کرده بود: «قتل نفس در صورتی موجب قصاص است که مقتول شرعاً مستحق کشتن نباشد و اگر مستحق قتل باشد قاتل باید استحقاق  قتل او را طبق موازین در دادگاه اثبات کند.» به این ترتیب، به گفته­ء مرجع رسیدگی به پرونده، قاتلان ادعا کرده بودند که پوینده و مختاری و فروهرها را به دلایل شرعی کشته ­اند. این ادعا هیچ معنایی نداشت و ندارد جز آن که این انسان­ها را به دلیل عقاید دگراندیشانه و فعالیت­های آزادی­خواهانه شان کشته ­اند. یادآور می­شویم که برخی از متهمان در دادگاه همین ادعای «استحقاق کشته شدن» را درباره­ء  مقتولان مطرح کردند، و این با وجود تمام تلاش­ها و ترفندهایی بود که پنهان کنندگانِ حقیقتِ قتل­ها برای انصراف متهمان از طرح این ادعا به کار بستند، چرا که می­خواستند و همچنان می­خواهند مواد قانونی از نوع ماده­ء فوق را، که به توحش و آدم کشی جنبه ی قانونی می دهند، محفوظ نگه دارند تا با استناد به آنها بتوانند به طور قانونی نیز صدا­های آزادی­خواهانه­ را در گلو خفه کنند. پنهان سازیِ عامدانه­ء همین حقیقت است که، به نظر کانون نویسندگان ایران، جنایتی است دیگر – علاوه بر جنایت سلب حق حیات – در حق قربانیان قتل­های زنجیره­ای، از جمله دو نویسنده­ء  آزادی­خواه و دو عضو صادق و پیگیر کانون نویسندگان ایران، محمد مختاری و جعفر پوینده. و ما همچنان دوره خواهیم کرد داستان روشنگرانه، هرچند دردناکِ، این جنایت مضاعف را بر سر هر کوی و برزن، تا آن زمان که پرده برافتد، ابعاد پنهان این جنایت برای مردم ایران و جهان سراسر آشکار شود، آمران و عاملان آن به سزای اعمال ننگین شان برسند و زمینه­ء  تکرار این توحش انسان ستیزانه از جامعهء ایران رخت بربندد.

در هفدهمین سالگرد قتل وحشیانه و تبهکارانه­ء  جعفر پوینده و محمد مختاری، روز جمعه 13 آذر 1394 ساعت 5/2 بعد از ظهر مزار آن جان باختگان راه آزادی را در امام­زاده طاهرِ کرج گلباران می­کنیم.

 

         کانون نویسندگان ایران

10 آذر 1394

دکترمظفربقائی:قربانیِ«حمّام فینِ»حزب توده!(۳)،علی میرفطروس

نوامبر 30th, 2015

ماجرای «دریفوس» و دکترمظفربقائی!

*امیل زولا:پرونده سازی علیه دریفوس، ناشی از«جنونِ و بلاهت و تخیّلات دیوانه وار و اَعمال پلیسی پَست و سُنّت های تفتیش عقاید و جبّاریّت و لذّت بردنِ چند ستاره به دوش به بهانۀ وهن آورِ صلاح دولت بود».

*دکتر بقائی:« رادیوهای دولتی از اواسط سال31 تا تقریباً زمان حاضر،همیشه،کم و بیش،برای تبلیغ برضد من و دوستان من بکار رفته است.قلم های ما را شکستند و روزنامه های ما را  توقیف کردند،در حالیکه ما هیچ  نوع وسیلۀ دفاعی نداشتیم،همه گونه وسیلۀ حمله به ما  در دست مخالفین بود».

***

شکست  سخت ارتش فرانسه از آلمان(پروس) در سال 1870 ،اسارت امپراطور فرانسه (ناپلئون سوم) و ازدست دادنِ ایالت های «الزاس»و«لورِن»،جامعۀ فرانسه را دچار سرشکستگی و شرمساری شدیدی کرده و ضرورت انتقام، فرانسویان را درگیرِ شدیدترین منازعات وطن پرستانه ساخته بود و لذا،ارتش فرانسه -بعنوان یک«قربانی»- در اذهان عمومی دارای اعتبار عاطفی شدیدی شده بود.در این میان ،ماجرای«آلفرد دریفوس» نقطۀ حساسی بود که توانست همۀ کمبودها و کینه های شکست از آلمان را متوجۀ خود سازد.

در 15 اکتبر 1894،آلفرد دریفوس،افسر یهودی ارتش فرانسه، به جرم جاسوسی و خیانت درجنگ فرانسه و آلمان ،دستگیر و در دسامبر‌‌ همان سال به تبعیدِ ابدی در جزیره ای دور افتاده بنام«جزیرۀ شیطان» محکوم شد.پس از حدود پنج سال،کشف اسناد و مدارک تازه، دریفوس را بی‌گناه نشان می‌داد و محاکمۀ وی را ناشی از یهودستیزیِ درحال رُشد در اروپا می دانست.این امر باعث بحث ها و مناظرات بسیاری در محافل حقوقی و مطبوعاتی فرانسه شد.

ماجرای-دریفوس-

در همین رابطه،در ژانویۀ 1898 امیل زولا درنامۀ اعتراض آمیزی با نام«من متهم می‌کنم!»،ماجرای دریفوس را از حوزۀ حقوقی و قانونی به عرصۀ روشنفکری  کشاند.او ضمن اعتراض به پرونده سازی علیه دریفوس،آن راناشی از«جنونِ وبلاهت و تخیّلات دیوانه وار و اَعمال پلیسی پَست و سُنّت های تفتیش عقاید و جبّاریّت و لذّت بردنِ چندستاره به دوش…به بهانۀ وهن آورِ صلاح دولت»نامید[73].

در فضائی ازهیجان و هذیان و هلهله و هیاهوی توده های عوام ،نامۀ زولا نوعی توهین به مقامات ارتش بشمارآمد و کینۀ ملّی گرایان عوامفریب را علیه وی برانگیخت بطوری که بسیاری ازخانواده های فرانسوی نام ظرفِ«ادرار»را«زولا»نامیدند.

در 13فوریۀ 1898 زولا بخاطر نوشتن«من متهم می کنم!»،دستگیر و به یک سال زندان و پرداخت سه هزار فرانک جریمۀ نقدی  محکوم شد و نشان معروف«لژیون د نور»نیز از او پس گرفته شد.

 نامۀ زولا،بی تفاوتی و سکوتِ جامعۀ روشنفکری فرانسه را  درهم شکست زیرا بلافاصله پس از انتشار نامۀ او،بیانیه‌ای با امضای حدود ۳۰۰ نفر از نویسندگان، هنرمندان و دانشمندان فرانسه منتشر شد که در آن،محاكمۀ دریفوس،غیرقانونی اعلام شد و به محاكمۀ زولا نیز اعتراض گردید.

 در یک آشوب و  نزاعِ عظیم اجتماعی،پس از انتشار بیانیۀ روشنفکران،ارتش و دادگستری فرانسه مجبور به عقب ‌نشینی شدند و در احكام خود تجدید نظر كردند بطوری که در 20 ژوئیۀ 1906 با اعادۀ حیثیّت از دریفوس،تمام مراتب و درجات نظامی وی به او بازگردانده شد و دریفوس پس ازگذراندن سال های سیاه و مرگبار در«جزیرۀ شیطان»،طی مراسم باشکوهی در برابر سربازان و فرماندهانی که زمانی بر او«تُف» کرده بودند،بعنوان«شوالیه»به دریافت نشان معروف«لژیون د نور» مفتخر گردید.

                                            دکترمظفربقائی در دادگاه نظامی

دکترمظفربقائی در دادگاه نظامی

از آن روز[74]ما خائن شدیم،ما رجّاله شدیم،ما چاقوکش شدیم،از نهضت ملّی منحرف شدیم،ما قاتل شدیم،پروندۀ قتل و پروندۀ جنایت برایم ساختند ولی پروندۀ دزدی نتوانستند بسازند…ماه ها و هفته ها رادیوی دولتی و جراید منتسب به دولت های مختلف،این متهم[مظفربقائی]را زمانی قاتل و منافق و مرفقی،گاهی عامل امپریالیسم انگلیس و آمریکا،روزگاری مزدورِ سیاست شمالی و چندی نوکرِ دربار و ماجراجو و جاه طلب نامیده اند… ما  در این چندسال اخیر،هیچ نوع وسیلۀ ابرازعقیده و بیان حقایق  دراختیار نداشته ایم.رادیوهای دولتی از اواسط سال31 تا تقریبا ًزمان حاضر،همیشه،کم و بیش،برای تبلیغ برضد من و دوستان من بکار رفته است.قلم های ما را شکستند و روزنامه های ما را  توقیف کردند،در حالیکه ما هیچ  نوع وسیلۀ دفاعی نداشتیم،همه گونه وسیلۀ حمله به ما  در دست مخالفین بود… » [75].        

کیفیّت اتهامات و پرونده سازی ها علیه دکترمظفربقائی یادآور ماجرای دریفوس است.این ماجرا نیز در اوج تنش های سیاسی  و آشفتگی های اجتماعی روی داد.تنش هائی که از یکطرف باناکامی و بُن بست مذاکرات مربوط به نفت،و از طرف دیگر،با قدرت گیری روزافزون حزب توده همراه بود. چنانکه گفته ایم [76]:یکی از ویژگی‌های ذاتیِ جامعۀ توده وار( پیشامدرن)عصَبیّت،خشونت و پرخاش نسبت به«دیگران» است، این «دیگران» می‌تواند آئین‌ها و اندیشه‌های «غیرِ خودی» باشد یا یک «مُدّعیِ سیاسیِ دیگر».از این رو،جامعه در کشاکش‌های دائمی وکشمکش‌های ویرانگرِ مدّعیّان، از عصبیّتی به عصبیّتی دیگر و از خشونتی به خشونتی دیگر پرتاب می‌شود … تبلور عینی چنین شرایطی، یک«جامعۀ کلنگی» است[77]،جامعه‌ای که در آن،«کلنگ» جای«مهندسیِ آرام اجتماعی» را می‌گیرد و «تودۀ عوام» و«عوام توده‌ای» -هر دو – در مقابله با رقیب، به دشنه و دشنام و عوامفریبی  توسّل می‌جویند.رهبران سیاسی و روشنفکران چنین جامعه‌ای،عموماً، در«لحظه» زندگی می‌کنند و لذا فاقد آینده‌نگری و برنامه ‌ریزی‌های درازمدّت هستند و عموماً، منافع ملّی، تحت الشعاعِ مطامع شخصی یا مصالح سیاسی – ایدئولوژیک قرار می‌گیرد و …اینچنین است که در شرایط حسّاس و سرنوشت‌ساز، روشنفکران و رهبران سیاسی جامعه نیز با «فرهنگ کلنگی»، تیشه به ریشه می‌زنند و همراه با عقب‌مانده‌ترین اقشار جامعه،فریاد می‌کشند:

 -حوالۀ سرِ دشمن؛ به سنگِ ‌خاره کنم!

 دوران پُرآشوبِ ملّی شدن صنعت نفت و خصوصاً ماه های منجربه 28 مرداد 32 نمونۀ غم انگیزی از چنین جامعه‌ای بود.درفضائی از هیجان و هذیان و هلهله و هیاهو، به روایت دکتر بقائی:

 -«رادیو و روزنامه های دولتی مرا-مرتباً- قاتل معرفی می کردند،سیل طومار و تلگراف به مجلس شورای ملّی سرازیر شد.توطئه ای برای طرد من ازمجلس،طرح و ترتیب داده بودند»[78].

 در این میان،درخواست عبدالعلی لطفی،وزیردادگستری مصدّق، ازمجلس برای سلب مصونیّت پارلمانی دکتربقائی،داغ ترین موضوع روز در پروندۀ قتل افشارطوس بشمار می رفت[79].اکثریت قاطع اعضای کمیسیون دادگستری مجلس متشکّل ازحامیان و هواداران مصدّق بود[80] و رئیس کمیسیون(سیدابراهیم میلانی،نمایندۀ مردم تبریز)دراین باره گفت:

  -«اگر پروندۀ قتل افشارطوس به دست من برسد،تصرف در پرونده،امری محال خواهد بود…من خود-کاملاً-به این مسئولیّتی که متوجۀ ماشده،واقف هستم وخودِ بنده شخصاً مسئولیّت وجدانی را بالاتر از همه چیز می دانم و بهیچوجه و به هیچ قیمتی حاضر نیستم برای آیندۀ خود،کمترین ناراحتیِ وجدان بخرم….خوشبختانه مادۀ 185 آئین نامۀ مجلس،اختیارات وسیعی برای تحقیقات و رسیدگی و بازجوئی ازمتهمین و حتّی اشخاص متفرقه در قدرت کمیسیون دادگستری گذاشته،ما اوّلاً این پرونده را دو-سه بار،مکرّر،رسیدگی خواهیم کرد و از طرفی،اگرمتهمین،مدّعی ساختگی بودن پرونده باشند و اقاریرِ متهمین را جعل و یا بر اثر اجبار بدانند،ماتمام متهمین را درکمیسیون خواهیم خواست و بار دیگر از آنها توضیح خواهیم خواست و حتی اگر ممکن است از کسانی که نامی هم از آنان در پرونده  برده شده،برای ادای توضیحات درکمیسیون دادگستری  دعوت کنیم [تا]واقعاً جای هیچگونه شبهه ای باقی نماند»[81].

کریم سنجابی،عضو حقوقدان کمیسیون دادگستری مجلس نیز متعّهد شد تا پروندۀ بقائی را با انصاف و بیطرفی  بررسی کند و در صورت احراز بی گناهی وی،چنان دفاعی از بقائی نماید که «دفاع معروف امیل زولا از دریفوس را تحت الشُعاع قرار دهد»[82].

در 7 تیرماه فرمانداری نظامی تهران اعلام کرد«تاتعیین تکلیف دکتربقائی[درمجلس]پروندۀ قتل افشارطوس به دادگاه فرستاده نخواهدشد»[83].این امر نشان می دهدکه هدف اصلی در این پرونده،شخص دکتر مظفر بقائی بوده است!

در 9 تیر ماه دکتربقائی از هیأت رئیسۀ مجلس شورای ملّی تقاضاکرد تا پروندۀ قتل افشارطوس از دست حکومت نظامی  خارج و برای بررسی به محاکم دادگستری واگذار شود و نیز هیأت رئیسۀ مجلس  با طرح سئوآلاتِ وی در کمیسیون دادگستری مجلس موافقت کند و ضمناً به او فرصت دهند که همین رونوشت پرونده ای را که در کمیسیون  موردمطالعه است،قرائت کند.بقائی همچنین از هیأت رئیسۀ مجلس تضمین خواست تا به او اطمینان دهند که پس از توضیحات وی،در پروندۀ اصلی که در اختیار دولت است،دست بُرده نشود[84].

در 29 اردیبهشت 32 دکتر بقائی از هیأت رئیسۀ مجلس شورای ملّی تقاضاکرد جلسه ای تشکیل دهند تا او مدارک مربوط به قتل سرتیپ افشارطوس را در صندوق مجلس به امانت  بگذارد[85] و سپس،در تاریخ 2خرداد 32 دکتربقائی اسناد مربوطه به جریانات اخیر را -مُهر و موم شده- در اختیارمجلس گذاشت و در صندوق اسناد مجلس ضبط گردید[86] .دکتر مصدّق از ارسال«عین پروندۀ قتل افشارطوس» به کمیسیون دادگستری مجلس خودداری نمود[87] ولی باتقاضای دو بارۀ این کمیسیون،دولت،«رونوشتِ مصدَّق(تصدیق شدۀ) پرونده»را به کمیسیون دادگستری مجلس فرستاد و قرارشد  هر روز- درحضورنمایندۀ فرمانداری نظامی و دادستان نظامی ارتش- رونوشت پرونده با اصل باهم مقایسه شود تا «اطمینان حاصل شود که دو پرونده بایکدیگر تفاوتی ندارند»[88].

مقایسۀ«رونوشت پرونده» و کم و کیف تشکیل آن و خصوصاً دفاعیّات روشنگر دکتربقائی،ضمن اینکه فضای مجلس را به نفع دکتربقائی تغییر داد[89]، بازجوئی،تحقیقات و دلایل بیشتری را ضروری ساخت،لذا، چند روز بعد،کمیسیون دادگستری مجلس  صلاح دید تا پیگیری پروندۀ اتهامی دکتربقائی را متوقّف کند و بدین وسیله خود را از فشارهای دولت و دولتیان  آزاد سازد.بنابراین،سیدابراهیم میلانی،رئیس کمیسیون دادگستری مجلس،طی مصاحبه ای مطبوعاتی اعلام کرد:

کمیسیون دادگستری[مجلس] از درخواست ارسال پروندۀ قتل افشارطوس به مجلس منصرف شده است»[90].

با تجدید انتخابات کمیسیون دادگستری مجلس و انتخاب نمایندگانی از مخالفان مصدّق،خودداری دکترمصدّق برای ارسال اصل پروندۀ قتل افشارطوس به مجلس امری مُسلّم بود.از این گذشته استیضاح دولت مصدّق به اتّهام«شکنجۀ متهمان به قتل» توسط علی زُهری[91] و نگرانی مصدّق از رأی عدم اعتماد مجلس[92] ،باعث شد تا مصدّق در 5 مرداد 1332 طی یک پیام رادیویی، مردم را به رفراندوم برای انحلال مجلس فراخوانَد.برای جلوگیری از انجام رفراندوم،اعضای فراکسیون آزادی و نهضت ملّی،در مجلس متحصّن شدند و سخنگوی اقلیّت مجلس گفت:«ما به سازمان ملل  شکایت خواهیم کرد»[93].

 برگزاری رفراندوم (درروزهای12 و18مرداد32) پروندۀ قتل افشارطوس را به موضوعی «دست دوم» تبدیل کرد و عملاً آن را از حوزۀ سیاست روز،خارج ساخت.

دکتربقائی-مانندبسیاری از یاران دکترمصدّق- رفراندوم برای انحلال مجلس را غیرقانونی می دانست[94] .او در تلگرامی به دکترمصدّق ضمن اعتراض به انجام رفراندوم تأکیدکرده بود:

 -«به شرط عدول جنابعالی از عمل غیرقانونی و خطرناک رفراندوم،حاضرم به فوریّت از نمایندگی مجلس شورای ملّی استعفاء داده و از مجلس،مستقیماً خود را تسلیم زندان شمانمایم،زیرا من همه چیز را برای نجات مملکت می خواهم و اگراین عملِ من  وطنم را از تجزیه و خطرات دیگر نجات دهد،آمادۀ تحمّل همه گونه شداید هستم….جان ما فدای وحدت ایران عزیز»[95].

با انجام رفراندوم انحلال مجلس و رویداد 25 مرداد 32 –که بقائی آنرا«کودتای ساختگی دولت مصدّق» نامید،او توسط نیروهای دولتی  بازداشت و زندانی شد.

شاهد،26مرداد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پس از 28 مرداد 32 و روی کارآمدنِ دولت سرلشکر زاهدی،بقائی سیاست های دولت وی دربارۀ ایجاد رابطه با دولت انگلیس و عقد قرارداد با کمپانی های نفتی را شدیداً مورد انتقاد قرارداد[96].او حتّی از محاکمۀ دکترمصدّق در دادگاه نظامی و نیز از شکنجۀ دستگیرشدگان توده ای انتقادکرد ونوشت:

-«این روش مبارزه با حزب توده،غلط است.درجنگ ِ میان سرنیزه و فکر،همیشه سرنیزه مغلوب شده است.کسانیکه با گرفتن یک کارگرِ ستمدیده و گرسنه نگهداشتنِ یک عائله و آزادگذاشتن سران حزب توده،تصوّرمی کنند[که]با این حزب  مبارزه می نمایند،یا نمی فهمند یا سوء نیّت دارند»[97].

بقائی در انتقاد از محاکمۀ دکترمصدّق نوشت:

    -«هیچ دادستانی حق ندارد به متّهم توهین کند.دادگاه باید بین دورانِ خدمت دکترمصدّق و زمان انحراف او  تمییزقائل شود.محکومیّت مصدّق السطنه نباید طبق میلِ دشمنان ایران،بصورت محکومیّت ملّت ایران  جلوه گر شود»[98].

 

روزنامهء شاهد،دادستان 2

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                      

 «قانون امنیّت اجتماعی»؛ضررها و ضرورت ها

یکی از اختلافات اساسی دکتربقائی با مصدّق-چنانکه گفتیم- تصویب«قانون امنیّت اجتماعی»در اوّل آبان 1331بود.با توجه مذاکرات مربوط به نفت و ضرورت  ثبات و آرامش درجامعه  و نفوذ روز افزون حزب توده -خصوصاً در کارخانجات ،مدارس و دانشگاه ها و در نتیجه،اعتصابات و میتینگ های زنجیره ای آن حزب،تصویب و اجرای«قانون امنیّت اجتماعی»هر چند لازم و ضروری می نمود،امّا کلمات نسنجیده،دو پهلو و جملات قابل تفسیر در متن قانون باعث مخالفت ها و نگرانی های عموم مطبوعات و رهبران سیاسی گردید[99].ظاهراً،پس از رد طرح استقرار مجدّدِ حکومت نظامی ازطرف مجلس،دولت مصدّق همان انگیزه و اهداف استقرارحکومت نظامی را در لفّافۀ دیگری بنام«قانون امنیّت اجتماعی»دنبال می کرد.بی خبری حقوقدانان و یاران نزدیک دکتر مصدّق(مانند دکترعلی شایگان)ازکم و کیف تدوین این قانون و ابهامات و تناقضات ماهوی آن با قانون اساسی مشروطیّت ناظر به حقوق اساسی مردم-و خصوصاً،تأکید «قانون امنیّت اجتماعی» بر گزارش های غیرقابل استیناف کارمندان و رؤسای ادارات و گسترش مسئولیّت آنان تاحد«ضابطین دادگستری»به منظور مبارزه با اعتصابات و اجتماعات و «اخلالگران در نظم و آرامش عمومی»و«عاملان ایجاد اضطراب و تشویش»،این قانون خام و نسنجیده را به سان«حربۀ دو دَم»(بقول دکترعلی شایگان) آماج انتقادات شدیدی ساخت.دکتر بقائی که بخاطر مصالح نهضت ملّی و مبارزه با دولت انگلیس، درگذشته از برخی اقدامات و اختیارات غیرقانونی دولت مصدّق حمایت کرده بود،اینک ضمن قبول تأسف از حمایت های گذشته و با تأکید بر اینکه:مخالفت با دکترمصدّق«نوعی انتحار سیاسی»و«برخلاف جریان آب شناکردن»است،با یادآوری شعار اساسی حزب زحمتکشان(«ما براى راستى و آزادى قیام کرده ایم»)،به مخالفت با«قانون امنیّت اجتماعی» پرداخت و آنرا «یک سنّت خطرناک برای آینده»نامید.بقائی با قبول شرایط استثنائی کشور و ضرورت قانون های استثنائی،به ضررهای «قانون امنیّت اجتماعی»اشاره کرد و لذا «مُصرّاً از جناب آقای نخست وزیر-که عُمری را در راه آزادی و ایجاد یک عدالت اجتماعی گذرانده اند»-تقاضای لغو و عدم اجرای«این لایحه که نتیجۀ  القائات دشمنان دوست نمای ملّی ایران می باشد»را نمود[100].

سخنگوی دولت(حسین فاطمی) اگر چه در برابر انتقادات نمایندگان مجلس وعدۀ ترمیم و حتّی لغو این قانون را داده بود[101]،امّا هیچ اقدامی در این باره انجام نشد.به جرأت می توان گفت که اگر«قانون امنیّت اجتماعی»با مشورت و شفّافیّت بیشتری تدوین و تصویب می شد،چه بساکه از آنهمه تنش های سیاسی-آنهم درشرایط حسّاس مذاکرات مربوط به نفت-جلوگیری می شد.

 

 

 

 

 

 

 

دکتر بقائی ضمن هشدار از اجرای این قانون،پرسیده بود:

-«آیا در آینده،این قانون -بعنوان یک سابقۀ خطرناک- آلتِ دست و ابزاری برای اختناق آزادیِ ما نخواهد شد؟آیا هم اکنون این قانون برای ازبین بردن صمیمی ترین دوستان و سربازان نهضت ملّیِ ما بکار نخواهد رفت؟آیا این قانون وسیله نخواهدشد که توده ای ها و ایادی نقاب زدۀ استعمارسیاه و سرخ  در ایجاد یک خفقان عمومی و بالنتیجه ،ایجاد یک محیط پُر از یأس و عدم اعتماد بکوشند؟…»[102].

 رَوَند حوادث آینده نشان داد که نگرانی های دکتربقائی در این باره  درست بوده زیرا بعد از 28 مرداد 32 و با ادامۀ انتقادات بقائی از دولت زاهدی،وی براساس همین«قانون امنیّت اجتماعی»-بارها- دستگیر و به شهرهای دورافتاده و نواحی گرمسیر تبعید گردید.بقائی دراین باره می گوید:

من ازقانون امنیّت اجتماعی آقای دکترمصدّق   مُنتفع شدم زیرا بوسیلۀ این قانون بود که موفق شدم قسمت های عُمده ای از وطن عزیزمان را –از جزیرۀ هرمز تا منطقۀ اراک،ازمنطقۀ جیرفت تا خاک بلوچستان- دیدن کنم…در طی دو سال اولیّۀ حکومت تیمسار زاهدی-دائماً-به استناد همین قانون،در تبعیدبودم»[103].

 

 

دفترکاربقائی 1

  دفتر کارِ دکتر بقایی پس ازبازداشت وی درفروردین ۱۳۶۶

 

نمای بیرونی 1

     نمای بیرونی خانۀ دکتر بقایی کرمانی

 

_________________________

پانویس ها:

[73]ـ سارتر،پیشین،ص142

[74]– اشارۀ دکتربقائی به کشف «اسنادخانهء سدان»،نمایندۀ شرکت نفت انگلیس درتهران است.ذکرنام یکی ازبستگان نزدیک مصدّق موجب بروزاختلاف بین بقائی ومصدّق شده بود.برخی ازاین اسناد درشورای امنیّت سازمان ملل متحدونیزدردادگاه لاهه برای استیفای حقوق ایران  مورداستنادواستفادۀ دکترمصدّق قرارگرفت. 

75– بقائی،مظفر،چه کسی منحرف شد؟…،صص130 ،140 ،284و299-301 

[76]– ایران درگذر ِ روزگاران،نشرشورآفرین،تهران،1390،صص169-234.

[77]ـ تعبیر«جامعۀ کلنگی»ازدکترمحمدعلی(همایون) کاتوزیان است.

[78]بقائی،پیشین،ص284

[79]ـمشروح مذاکرات مجلس،29اردیبهشت1332؛ روزنامۀ اطلاعات،29اردیبهشت1332

[80]ـ نگاه کنیدبه عکس هاواسامی مندرج در:روزنامۀ اطلاعات،30اردیبهشت1332

[81]ـ روزنامۀ اطلاعات،30اردیبهشت1332

[82]ـ نگاه کنیدبه:مشروح مذاکرات مجلس،31اردیبهشت1332؛همچنین نگاه کنیدبه پاسخ علی زُهری به دکترسنجابی،مشروح مذاکرات مجلس،7خرداد1332؛روزنامۀ اطلاعات،31اردیبهشت و7خرداد1332

[83]ـ روزنامۀ اطلاعات،7تیرماه1332

[84]ـ روزنامۀ اطلاعات،9تیرماه1332

[85]ـ روزنامۀ اطلاعات،29اردیبهشت1332

[86]ـ روزنامۀ اطلاعات،2خردادماه1332

[87]ـ روزنامۀ اطلاعات،4و17خرداد1332.وزیر دادگستری مصدّق،عبدالعلی لطفی یادآور می شود:«…آقای دکترمعظّمی[رئیس مجلس]نامه به من نوشت که برای روزاستیضاح،پرونده[قتل افشارطوس]رابفرستید.من نامه راپیش ایشان[دکترمصدّق]بردم.تغیّر ِ فوق العاده کرد که:«نامه رابگذارکنار.فردا هم  وزراء نبایدبه مجلس بروند».بنده دیدم این دستور صحیح نیست.فردارفتم به مجلس که به آقای دکترمعظّمی بگویم:آقای نخست وزیر پرونده[قتل افشارطوس] را نمی دهد،شما صبر کنیدتا من قدری او را نرم کنم و این پرونده را برای استیضاح بگیرم».مصدّق درمحکمۀ نطامی،ج 1،ص49

[88]ـ روزنامۀ اطلاعات،25و26خرداد1332

[89]ـ روزنامۀ اطلاعات،9تیر 1332

[90]ـ روزنامۀ اطلاعات،10خرداد 1332

[91]ـ روزنامۀ اطلاعات،10تیرماه 1332

[92]ـ دکتربقائی معتقداست که جواب دولت مصدّق به استیضاح زهری «به منزلۀ انتحار بود»…[زیرا]بامدارکی که علی زُهری جمع کرده بود،دولت مصدّق« خُرد می شد». بقائی،پیشین،صص286-287

[93]ـ روزنامۀ اطلاعات،6اردیبهشت1332

[94]ـ نگاه کنیدبه روزنامۀ شاهد،14مرداد32

http://iranshahr.org/?p=16252

[95]ـ نگاه کنیدبه روزنامۀ شاهد،11مرداد32

[96]ـ نگاه کنیدبه روزنامۀ شاهد،شماره های 31مردادتا7مهرماه1332

[97]ـ نگاه کنیدبه روزنامۀ شاهد،2آبان ماه 1332

[98]ـ روزنامۀ شاهد،شمارۀ 30 آبان 1332.کاتوزیان ازروی اسناد و مدارک موجود به این نتیجه رسیده که شاه و زاهدی درآغاز«حاضر بودند مصدّق را رهاکنند به این شرط که به احمدآبادبرود و در هرحال  سکوت اختیار کند.حتّی پس ازانجام محاکمۀ بدوی درآذرماه 1332،شاه تماس هائی دراین باره گرفته وخواسته بود که توسط یوسف مُشار به راه حلّی برسد».کاتوزیان،استبداد،دموکراسی ونهضت ملّی،نشرمرکز،تهران،1372،ص142

[99]ـ دربارۀ«قانون امنیّت اجتماعی» وبازتاب های آن نگاه کنیدبه:کوهستانی،پیشین،صص432-507

[100]ـ روزنامۀ شاهد، 3و8 آبان 1331؛مشروح مذاکرات مجلس،11آبان ماه1331

[101]ـ روزنامۀ باخترامروز،11آبان1331

[102]ـ روزنامۀ شاهد، 22 آبان 1331

[103]ـبقائی،چه کسی منحرف شد؟…،ص253

 

مطالب مرتبط:

        ویژه نامهء دکترمظفربقائی کرمانی:

دکترمظفّربقائی؛قربانی ِ«حمّام فین ِ»حزب توده!: علی میرفطروس ؛

نامه وشعرمنتشرنشده ای ازسعیدی سیرجانی دربارهء مظفربقائی

 دکترمظفّربقائی؛ مردی ازخطّهء تراژدی خیز ِکرمان: دکترمحمدعلی نجفی

 بقائی مخالف خط حسن آیت  درحزب بود: حمیدسیف زاده

                           گزارش یک مرگ: 

محبوسی بنام«محمدکتیرائی» یا«دکترمظفربقائی»!

عماد الدّین نسیمی،شاعرحروفی(2)،علی میرفطروس

نوامبر 29th, 2015

بررسی منابع و مآخذ

بخش دوم

۳- منابع دست دوّم:

تذکره نویسان متأخّر نیز اشاراتی به زندگی، اشعار و چگونگی قتل عمادالدین نسیمی نموده اند که عموماً از منابع دست اوّل اقتباس شده اند از جمله:

علی قلی خان داغستانی (واله) بسال ۱۱۶۱ /۱۷۴۸ در «ریاض الشعرا» از محل تولّد و اشعار نسیمی یاد کرده که بنظر می رسد از کتاب «عرفات العاشقین» اخذ کرده باشد (۳۷).

رضاقلی خان هدایت بسال ۱۲۶۰ /۱۸۴۲ در «ریاض العارفین» ضمن نقل رباعیاتی از نسیمی، یادآور شده که نسیمی بسال ۸۳۷ هجری در حلب «منصوروار، پا بر دار ِِشهادت گذاشت»(۳۸). هدایت در کتاب دیگر خود به زندگی و اشعار عمادالدین نسیمی پرداخته است(۳۹).

اسحق افندی بسال ۱۲۸۸ /۱۸۷۱ در «کاشف الاسرار» (بزبان تُرکی) کینهء سوزانی نسبت به حروفیان ابراز داشته است. وی منسوب کردن حروفیان به قرامطه ،از تقسیم نان و پنیر و شراب در آئین های حروفی یاد کرده که یادآور همین آئین در جنبش خرّمدینان (بابک خرّمدین) است. افندی، به بعضی حوادث که به قتل عام حروفیان و بکتاشیّه منجر شده نیز اشاره نموده است. این کتاب اگر چه جزو منابع متأخر بشمار می رود، اما بخاطر نقل بخش هائی از متون و آئین های حروفیان، دارای ارزش فراوان است. اسحق افندی هیچ اشاره ای به زندگی یا عقاید عمادالدین نسیمی نکرده است(۴۰).

در این زمان، محمد رفعت در کتاب «مرآت المقاصد فی دفع المفاسد» (به تُرکی) فصل مستقلی به حروفیان اختصاص داده که طی آن به عقاید عمادالدین نسیمی نیز اشاره کرده است. این کتاب در شناخت بعضی عقاید و آئین های بکتاشیّه نیز بسیار ارزشمند است(۴۱).

تذکرهء «روز روشن» (تألیف ۱۲۹۶/۱۸۷۸)، ضمن ذکر تعدادی از غزلیات نسیمی، به قتل فجیع او اشاره کرده و شعر میرفرخی گیلانی را در چگونگی قتل عمادالدین آورده است(۴۲).

در «ریحانـ الادب»(۴۳)، «شمع انجمن»(۴۴)، «تذکرة الشعراء»(۴۵)، «صبح گلشن»(۴۶)،«فارسنامهء ناصری»(۴۷)، «آثارعجم»(۴۸) نیز از زندگی، اشعار و سرنوشت عمادالدین نسیمی یاد شده است.

کتاب «نهرالذّهب فی تاریخ حَلَب» تألیف محمد کامل الغزی، اطلاعات ارزشمندی دربارهء جغرافیا، صنایع و حوادث تاریخی شهر حلب بدست داده است. در جلد دوّم این کتاب، به قتل عمادالدین نسیمی در شهر حلب بسال ۸۲۰ /۱۴۱۷، اشاره شده و در جلد سوّم از حکومت سلطان مؤیّد (سلطان مصر) و حاکم شهر حلب (یَـشبَک) یاد شده است. این کتاب، علاوه بر نسیمی، از شخصی بنام «ابوبکر ارمنازی» یاد کرده که به سال ۱۰۱۸ /۱۶۰۹ در شهر حلب به اتهام کفر، گردنش را زدند و جسدش را سوزاندند(۴۹).

محمد راغب الطبّاخ در کتاب پرارج «اعلام النُبـَلا» بسیاری از وقایع تاریخی و سیاسی شهر حلب را گرد آورده و در این مورد به منابع دست اول استناد کرده است. جلد دوّم این کتاب (دربارهء حملهء تیمور به حلب و ایام حکومت سلطان مؤیّد) و خصوصاً جلد سوّم آن برای مطالعهء ما بسیار ارزشمند است. الطبّاخ در «ذکر مَقتَل سید علی عمادالدین نسیمی»، روایت ابن العجمی را دربارهء چگونگی محاکمه و قتل نسیمی نقل کرده است(۵۰).

محمدعلی تربیت در کتاب «دانشمندان آذربایجان» از فضل الله استرآبادی و سال قتل او یاد کرده و به قیام حروفیان به رهبری دختر فضل الله استرآبادی در زمان جهانشاه قراقوینلو اشاره نموده است. بنظر تربیت: پس از قتل فضل الله، عمادالدین نسیمی و دیگر رهبران حروفی به آناطولی گریخته و در خانقاه های بکتاشیّه عقاید حروفی را ترویج کردند(۵۱).

۴- مطالعات و تحقیقات جدید:

پروفسور ادوارد براون نخستین محقّقی است که در تهیه، تدوین و انتشار آثار و رسالات ّحروفیان خدمات ارزنده ای کرده و مقالات متعدّدی در معرّفی ادبیات و تعالیم حروفیان نوشته است(۵۲). بخاطر تعقیدها و پیچیدگی های کلامی، پروفسور براون در مطالعهء رسالات حروفیّه نتوانسته به آراء و عقاید حقیقی آنان دست یابد، بهمین جهت، او معتقد است که: «از نظر ادبی ِخالص، بیشتر این کتب و آثار، چندان قدر و قیمتی ندارند». براون این آثار را شامل «یک رشته افکار درهم و آشفته و نامفهوم که دارای تعالیم خیالی و عجیب و غریب هستند» می داند. براون اشارهء کوتاهی نیز به اشعار عمادالدین نسیمی کرده است (۵۳).

پروفسور گیب در کتاب «تاریخ شعر عثمانی» با تأکید بر دشواری درک و فهم رسالات حروفیّه، نخستین محقّقی است که صفحاتی را به زندگی و اشعار نسیمی اختصاص داده و ضمن آن، نمونه هایی از غزلیات و رباعیات تُرکی وی را ذکر کرده است. پروفسور گیب، نسیمی را عارف نامیده و اشعار او را «زیباترین اشعار عارفانه در ادبیات تُرکی» دانسته است (۵۴).

پروفسور کلمان هوار در مقدمهء «مجموعهء رسائل حروفیّه» (به فرانسه) و خصوصاً پروفسور رضا توفیق در تحقیق خود: (به ضمیمهء همین کتاب) پیدایش حروفیّه و عقاید فلسفی فضل الله حروفی را بررسی کرده اند. پروفسور رضا توفیق وجود عناصر نوافلاطونی و وحدت وجودی را در عقاید حروفیّه نشان داده و معتقد است که «مذهب حروفیّه در مجموع جز کاریکاتوری از مذاهب بزرگ نیست.» در مقدمهء این کتاب، بطور بسیار مختصر به شعر و عقاید نسیمی نیز اشاره شده است(۵۵).

بر اساس تحقیقات گیپ، استاد لویی ماسینیون نیز در دو کتاب ارزشمند خود، ضمن اینکه معتقد است «فرقهء حروفیّه در میان ترکمانان قراقوینلو پدید آمده»، حروفیان را جریانی از نوقرمطیان دانسته و صفحاتی را به عقاید و اشعار نسیمی اختصاص داده است. ماسینیون نسیمی را «یکی از اولین شاعرات تُرک آذری، عارفی وحدت وجودی و در همین حال، در پیوند با سران نظامی بکتاشیه» دانسته است(۵۶).

ج. ک. بیرج در تحقیق خود دربارهء بکتاشیه ،ضمن اعتقاد به اینکه حروفیّه و بکتاشیه دو فرقهء دارای سیستم فکری جداگانه اند، مختصراً به زندگی و سرنوشت عمادالدین نسیمی اشاراتی کرده است(۵۷).

پروفسور ف. بابینگر نیز شرح کوتاهی دربارهء زندگی عمادالدین نسیمی نوشته که ارزشمند است (۵۸).

استاد هلموت ریتر در تحقیق بی نظیر خود، مفصّلاً به زمینه های تاریخی علم حروف در فرهنگ اسلامی و به زندگی، عقاید، خانواده و پیروان فضل الله نعیمی پرداخته و ضمن آن، اشارهء کوتاهی نیز به عمادالدین نسیمی نموده است (۵۹).

پروفسور آلساندرو بوزانی نیز در مقالهء خود به حروفیّه پرداخته، اما اشارهء چندانی به عمادالدین نسیمی نکرده است(۶۰).

پروفسور ک. بوریل در رسالهء دانشگاهی خود، رباعیات تُرکی و فارسی نسیمی را بررسی کرده و در ابتداء به زندگی، آثار، عقاید و سبک ادبی عمادالدین نسیمی پرداخته است. او نیز نسیمی را «مسلمان و عارفی اعلیٰ» بشمار آورده است(۶۱).

پروفسور اسکارچیا آمورتی ،اندیشه های حروفی در «دیوان فارسی عمادالدین نسمی» را پی گیری کرده است (۶۲).

محقّقان جمهوری آذربایجان، تحقیقات متعدّدی دربارهء جنبش حروفیان و زندگی و اشعار عمادالدین انتشار داده اند. این تحقیقات با آنکه تحت تأثیر گرایش ها و تفسیرهای ایدئولوژیک (مارکسیستی) قرار دارند اما هر یک در شناخت زندگی و عقاید عمادالدین نسیمی مفید می باشند. از این تحقیقات، ابتداء باید از کتاب سلمان ممتاز یاد کرد که در واقع اولّین تحقیق دربارهء زندگی و اشعار عمادالدین نسیمی در جمهوری آذربایجان است(۶۳).

سپس اسماعیل حکمت در «تاریخ ادبیاتِ آذربایجان» ضمن بررسی اشعار نسیمی، عقاید او را حاوی عناصری از اندیشه های نوافلاطونی دانسته و تأثیر عمیق نسیمی بر شاعران اُزبک و آذربایجان را یادآور شده است(۶۴).

م. قلی زاده در رسالهء دانشگاهی و در نوشته های دیگر خود، حروفیسم را بررسی کرده و آنرا «یک جریان ارتجاعی و اسرارآمیز» دانسته اما در تحلیل عقاید نسیمی کوشیده است تا بین اندیشه های ارتجاعیِ حروفی و جنبه های مثبت عقاید نسیمی، فرق اساسی قائل شود(۶۵).

فؤاد قاسم زاده نیز در مقاله ای بمناسبت ششصدمین سال تولد نسیمی، نظر محققان تُرک دربارهء عمادالدین نسیمی را بررسی کرده است(۶۶).

جهانگیر قهرمانوف در مقدمهء دیوان تُرکی عمادالدین نسیمی و نیز در مقالهء کوتاهی، به نسخه های خطی دیوان نسیمی و به تغییرها و تحریف های موجود در اشعار وی اشاره کرده است(۶۷).

حمید آراسلی نیز در رسالهء کوچک اما ارزشمند خود به زندگی، اشعار و سرنوشت نسیمی پرداخته است(۶۸).

حمید محمدزاده در مقدمهء خود بر «دیوان فارسی نسیمی» زندگی، اشعار و عقاید عمادالدین نسیمی را بررسی کرده و تأثیرپذیری های شعری نسیمی از حافظ را نشان داده است (۶۹).

واقف اصلان اوف نیز درمقدمهء کوتاه خود بر گُزیده ای از اشعار عاشقانهء نسیمی، به جنبه هائی از افکار فلسفی نسیمی اشاره نموده است(۷۰).

گذشته از نمایشنامهء «نسیمی» نوشتهء فریدون آشوراوف (۷۱)حسین آیان نیز رسالهء دکترای خود را (در دانشگاه باکو) به بررسی زندگی، عقاید و اشعار نسیمی اختصاص داده (۷۲). همچنین است مقالهء «نسیمی» به قلم عیسی حسین اوف (۷۳). اکرم جعفر نیز در مقاله ای بنام «عظمت نسیمی» به زندگی، عقاید و تأثیر عمادالدین بر شاعران آذربایجان اشاره کرده است(۷۴).

در کشور ترکیه، نخستین بار شمس الدین سامی در کتاب «قاموص اَعلام» به زندگی فضل الله نعیمی و عمادالدین نسیمی اشاره نموده(۷۵) و سپس پروفسور رضا توفیق در تحقیق مفصّل خود به عقاید حروفیان پرداخته است- که در صفحات قبل بدان اشاره کرده ایم- پس از وی، فواد کؤپرولو در کتاب خود از عمادالدین نسیمی و تأثیر شگرف او بر اشعار فضولی، شاه اسماعیل خطائی و بنانی یاد کرده(۷۶). همین مؤلف در مقالهء کوتاهی بنام «نسیمی» نیز از اشعار و عقاید او سخن گفته است(۷۷).

ابراهیم الگون در رسالهء دانشگاهی خود بنام «سیّد نسیمی» زندگی و جنبه هائی از شخصیّت و عقاید عمادالدین را بدرستی نشان داده است(۷۸).

محقّق معروف تُرک، استاد عبدالباقی گولپینارلی در آثار خود به فرقهء حروفیّه پرداخته و فصل مستقل و مفیدی نیز به زندگی و عقاید عمادالدین نسیمی اختصاص داده است (۷۹). همین مؤلّف، فهرست کاملی از آثار و رسالات حروفیان را منتشر کرده که بسیار ارزشمند می باشد(۸۰).

نویسندهء دیگری بنام کاراهان در «دانشنامهء تُرک»، مقالهء مفیدی دربارهء عمادالدین نسیمی و فرقهء حروفیّه نوشته است(۸۱).

از میان محقّقان عرب، عبّاس عزّاوی در کتاب «تاریخ العراق» فصل مستقلی به زندگی و عقاید فضل الله نعیمی و عمادالدین نسیمی اختصاص داده و طی آن، اطلاعات مفیدی ارائه کرده است. همین مؤلف در «الکاکائیّه فی التاریخ» نیز اشاراتی به حروفیان نموده است(۸۲).

محمد اسعد طلاس در «آثارالاسلامیه والتاریخیّه فی حلب» (۸۳)، و خیرالدین اسدی در دو کتاب «موسوعــﺔ حَلَب» و «احیاء حلب و اسواقها» ضمن اشاره به موقیّت جغرافیائی آرامگاه نسیمی، از محاکمه و قتل وی در شهر حَلَب یاد کرده اند (۸۴).

شیخ عبدالحسین امینی نجفی نیز در کتاب خود به زندگی و اشعار فضل الله نعیمی و عمادالدین نسیمی اشاره کرده است (۸۵).

دکتر کامل مصطفی الشیبی در کتاب «تشیّع و تصوّف» فصل جامع و ارزشمندی به پیدایش فرقهء حروفیّه و عقاید فضل الله نعیمی اختصاص داده و ضمن آن، اشارهء کوتاهی به عمادالدین نسیمی نموده است(۸۶). الشیبی متأسفانه هیچ اشاره ای به زحمات و تحقیقات استاد صادق کیا و پروفسور هلموت ریتر نکرده است.

در ایران، گذشته از مقالهء کوتاه و مفید ناصرالدین شاه حسینی(۸۷)، نخستین بار استاد صادق کیا به معرفی فرقهء حروفیّه پرداخته است. او ضمن کوشش های ارزندهء خود در بازشناسی و باز خوانی متون استرآبادی فرقهء حروفیّه، بر اساس منابع دست اوّل، به شرح زندگی و تعالیم فضل الله نعیمی پرداخته و بطور مختصر به زندگی و عقاید عمادالدین نسیمی نیز اشاره کرده است. تحقیقات و زحمات استاد صادق کیا الهام بخش همهء پژوهش های بعدی دربارهء حروفیان است (۸۸).

استاد احسان یارشاطر در «شعر فارسی در عهد شاهرخ» (۸۹) و استاد ذبیح الله صفا در «تاریخ ادبیات در ایران» (۹۰) اشاره ای به اشعار و احوال عمادالدین نسیمی نکرده اند، اما اطلاعات ارزشمندی از شرایط اجتماعی- فرهنگی دوران مورد مطالعهء ما بدست داده اند.

علاّمه علی اکبر دهخدا در «لغت نامه»، از اشعار و سرنوشت فضل الله استرآبادی(نعیمی) و عمادالدین نسیمی یاد کرده است(۹۱).

در «فرهنگ سخنوران»(۹۲)،«دانشمندان و سخن سرایانِ فارسی»(۹۳)،«بزرگان شیراز»(۹۴) نیز از زندگی و اشعار عمادالدین نسیمی یاد شده است.

استاد سعید نفیسی، عمادالدین نسیمی را از شاعران نامی زمان خود دانسته که «بسیاری از شاعران عصر، شاگرد یا پیرو سبک او بوده اند»، اما هیچ ذکری از اشعار وی نکرده و مختصراً به چگونگی قتل نسیمی اشاره نموده است(۹۵). نفیسی در مقدمهء «کلیّات قاسم انوار» نیز به حوادث مربوط به حروفیان اشاره کرده است(۹۶).

حمید فرزام نیز در مقالهء مفیدی به رابطهء «فرقه های صوفیه و حروفیّه» پرداخته و ضمن ارائهء تاریخچهء علم حروف به تأثیر عقاید ابن عربی بر افکار فضل الله استرآبادی اشاره کرده است(۹۷).

س. جویا در مقدمهء «دیوان فارسی فضل الله نعیمی و عمادالدین نسیمی»، اشارات مفیدی به جنبش حروفیّه و زندگی و عقاید نسیمی نموده است(۹۸).

رضا خسروشاهی(۹۹)،محمدجواد مشکور(۱۰۰)، غلامحسین متین(۱۰۱)، علی خادم علماء(۱۰۲)، غلامحسین بیگدلی(۱۰۳) و سید علی صالحی(۱۰۴) نیز به زندگی و سرنوشت عمادالدین نسیمی اشاره کرده اند.نگارنده نیز در کتاب کوچک«جنبش حروفیّه …» ضمن تأکید بر باورهای مادی و «این جهانیِ» برخی حروفیان ،به اشعار و عقاید نسیمی اشاره کرده است(۱۰۵). عزت الله بیات(۱۰۶)، اسماعیل حاکمی(۱۰۷)، ابوذر ورداسبی(۱۰۸)و عبدالرفیع حقیقت(۱۰۹) و ولی الله ظفری(۱۱۰) نیزبه اشاراتی به زندگی واشعارنسیمی نموده اند.کوشش های رضا باغبان(۱۱۱) و محمد تقی خمارلو(۱۱۲) در ترجمه و گردآوری مقالاتی دربارهء زندگی و عقاید عمادالدین نسیمی ارزشمند هستند.

دکتر جواد هیئت در دو کتاب خود، به زندگی و جایگاه برجستهء عمادالدین نسیمی در ادبیات آذری اشاره کرده است (۱۱۳).

حسن سادات ناصری در مقاله ای از محقّقانی که «بجای تحلیل درست عرفانیِ مطالب ذوق آمیز نسیمی، مطالبی خاص خود، یا برداشت های دور از معتقدات عرفان خداشناس آورده اند» انتقاد کرده اما دربارهء مفهوم «مطالب ذوق آمیز نسیمی» توضیحی نداده بلکه در توضیح فلسفه اعتقادی حروفیان دچار تردید و تناقض گویی شده است(۱۱۴).

یعقوب آژند در کتاب «حروفیّه در تاریخ» به زندگی و سرنوشت فضل الله نعیمی و عمادالدین نسیمی اشاره کرده است (۱۱۵). این کتاب اساساً شامل حوادث و رویدادهای تاریخی مربوط به این فرقه است، امّا، مؤلف به «گرایش های دنیاگرایانه و برداشت های این جهانی و مادی بخشی از حروفی ها» تأکید کرده است. 

یدالله جلالی پندری نیز در مقدمهء نسخهء جدیدی از «دیوان نسیمی» به زندگی و سرنوشت عمادالدین نسیمی پرداخته است. وی ضمن اینکه نسیمی را «شاعری متوسط» دانسته، مانند آژند، با تأکید بر «افکار مادی بعضی حروفی ها» کوشیده است تا بین عقاید فضل الله استرآبادی (رهبر و بنیانگذار حروفیّه) و افکار جانشینانش، فرق و فاصله قائل گردد(۱۱۶).

منابع عمومی

«ظفرنامه» تألیف شرف الدین علی یزدی (بسال ۸۲۸ /۱۴۲۴) تاریخ رسمی دورهء تیموری است که بخش هائی از آن بر اساس کتاب «ظفرنامهء شامی» (تألیف ۸۰۷ /۱۴۰۴) قرار دارد: مؤلف کتاب، خود شاهد بسیاری از جنگ ها و حوادث دوران تیمور و شاهرخ تیموری بوده است، لذا این کتاب در شناخت شرایط اجتماعی و سیاسی دوران مورد مطالعهء ما ارزشمند می باشد(۱۱۷).

کتاب ابن عربشاه با نام «عجایب المقدور فی نوائب تیمور» یا «زندگی شگفت آور تیمور» «تألیف سال ۸۵۰ /۱۴۳۶) نیز از منابع مهم این دوران است. مؤلف، خود از جمله کسانی بوده که در فتح دمشق بوسیلهء تیمور (سال ۸۰۴/۱۴۰۱) به سمرقند کوچانیده شد، او سپس به سرزمین عثمانی- نزد سلطان محمد اوّل- رفت. کتاب ابن عربشاه شرح جنگ ها، خونریزی ها و حوادث سیاسی دوران تیمور است که اگر چه کمی اغراق آمیز نوشته شده، اما از ارزش تاریخی فراوان برخوردار است. این کتاب، همچنین برای آگاهی از احوال سلاطین عثمانی و آق قوینلو بسیار مفید می باشد(۱۱۸).

«تزوکات تیموری» تألیف یا تحریر ابوطالب حسینی تُربتی، حاوی نکات تاریخی و مطالب اجتماعی – اقتصادی دورهء تیموری است و ما را با مناسبات اقتصادی و اَشکالِ «تزوکات» (سازمان ها و نهادهای اجتماعی و نظامی) این زمان آشنا می کند(۱۱۹).

کتاب «منشاءالانشاء» اثر نظام الدین عبدالواسع نظامی نیز مأخذ بسیار ارزشمندی است که حاوی اطلاعات مفیدی دربارهءانواع مالیات ها، حرفه ها و پیشه های رایج در دوران مورد مطالعهء ما می باشد(۱۲۰).

در همین زمان، جهانگرد معروف اسپانیائی کلاویخو در «سفرنامه»اش، اطلاعات ارزنده ای از اوضاع اجتماعی ایران در زمان تیمور بدست داده است. فصل های دوازدهم تا چهاردهم این کتاب (دربارهء شهر سمرقند) از ارزش بیشتری برخوردار است(۱۲۱).

یوسف بن تغری بردی (در گذشته بسال ۸۷۵ /۱۴۷۰) در دو کتاب «المنهل الصافی» و «النجوم الزاهر»، اطلاعات ارزنده ای از شخصیّت ها و وقایع این دوران، خصوصاً دربارهء حوادث ایّام حکومت سلطان مؤیّد، بدست داده است(۱۲۲).

کتاب «دیاربکریّه» تألیف قاضی ابوبکر طهرانی، تنها کتاب مستقل دربارهء حکومت های قراقوینلو و آق قوینلو بشمار می رود. این کتاب در سال ۸۷۵ / ۱۴۷۰ م تألیف شده و اوضاع آذربایجان و عثمانی (مناطق فعالیّت حروفیان) در قرن نهم هجری / پانزدهم میلادی را گزارش کرده است(۱۲۳).

«روضـة الصفا» تألیف میرخواند (بسال ۸۸۹ /۱۴۸۰) تاریخ عمومی مفصّلی است که جلد ششم آن از اهمیّت بیشتری برخوردار است(۱۲۴)، همچنین جلد سوّم «حبیب السِیَر» تألیف خواند میر (بسال ۹۰۶ /۱۵۰۰). این کتاب نیز حوادث دوران حکومت تیمور و شاهرخ تیموری و وقایع مربوط به حروفیان را گزارش کرده است(۱۲۵).

«تذکرة الشعراء» تألیف دولتشاه سمرقندی (بسال ۸۹۶ /۱۴۹۱) دربارهء احوال شاعران این دوران و ذکر وقایع حکومت تیمور و شاهرخ، حاوی اطلاعات مفیدی است. مؤلّف، متأسفانه به احوال و اشعار عمادالدین نسیمی یا فضل الله نعیمی اشاره ای نکرده است(۱۲۶).

در کنار این منابع، کتب دیگری نیز وجود دارند که در شناخت دوران مورد مطالعهء ما مفید هستند، از جمله: «منتخب التواریخ مُعینی» (معین الدوله نطنزی)، «لُبّ التواریخ» (یحیی قزوینی)، «کتاب السّلوک» (تقی الدین مقریزی)، «ظفرنامه» (شامی) و …

پانویس ها:

۳۷ – ریاض الشعرا، نسخة خطی کتابخانه ملی ملک، بشمارهء ۴۳۰۱.

۳۸ – ریاض العارفین، روضهء دوم، تهران، ۱۳۱۶، صص ۱۴۱ – ۱۴۳ و ۴۰۶ – ۴۰۷.

۳۹- مجمع الفُصحا، ج ۴، تهران، ۱۳۴۶، صص ۳۴ – ۳۵ و ۵۵.

۴۰- کاشف الاسرار و دافع الاشرار، قطع جیبی، طبع استانبول، ۱۲۹۱ /۱۸۷۴.

۴۱- مرآت المقاصد فی دفع المفاسد، استانبول، ۱۲۹۲ هـ، صص ۱۲۵ – ۱۵۵ و خصوصاً صفحات ۱۳۴ – ۱۳۶، ۱۴۱ و ۱۴۷ – ۱۵۳.

۴۲- تذکرهء روز روشن، مولوی محمد مظفر حسین صبا، تهران، ۱۲۴۳، صص ۸۱۸ – ۸۲۰.

۴۳- ریحانـ الادب، میرزا محمد علی مدرس، ج ۶، چاپ دوّم، تبریز، بدون تاریخ، صص ۲۱۸- ۲۱۹.

۴۴- شمع انجمن، سید محمد صدیق حسن خان بهادر، چاپ سنگی، کلکته، ۱۲۹۲ ق، ص ۴۶۷.

۴۵- تذکر الشعراء، چاپ علیگر هند، ۱۹۱۶ م، ص ۱۳۱.

۴۶- صبح گلشن، سید علی حسن خان بهادر (نسیم)، چاپ سنگی، کلکته، ۱۲۹۵ هـ، صص ۵۳۴-۵۴۳

۴۷- فارسنامهء ناصری، ج ۲، چاپ سنگی، طهران، ۱۳۱۴ه، ص۱۵۱.

۴۸- آثار عجم، تهران، ۱۳۶۲، ص ۱۳۱.

۴۹- نهرالذّهب فی تاریخ حلب، طبع حلب، بدون تاریخ، ج ۱، صص ۱۶ – ۲۰ و ۱۰۱ – ۱۱۴؛ ج ۲، ص ۳۸؛ج۳ صص ۲۲۶ و ۲۴۲ و ۲۷۸.

۵۰- اعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء، طبع الثانی، حلب، ۱۴۰۸ /۱۹۸۸ ، ج ۲، صص ۳۸۷ – ۴۲۰ ، ج ۳، صص ۱۴-۱۵ و خصوصاً ۱۶-۱۷.

۵۱- دانشمندان آذربایجان، طبع مجلس، ۱۳۱۴ ش، صص ۳۸۶-۳۸۸.

۵۲- Browne, G. “Some notes on the literature and Doctrines of the Hurufi Sect”, in : Journal of the Royal Asiatic Society, London, 1898, pp. 61-94; “Further notes on the literature of the Hurufi, and their connection with the Bektashi order of dervisches”, in: J.R.A.S., London 1907, pp 533-581.

همچنین نگاه کنید به: تاریخ ادبی ایران، ج ۳، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۵۷ ش، صص ۵۰۵-۵۲۳ و ۶۵۶-۶۶۱.

۵۳- J.R.A.S. 1898, pp 62, 67-68, 78-79

54- Gibb, E.J.W: A History of Ottman Poetry, Vol 1, London, 1900, pp 343-368.

55- Huart, C: Textes persans relatifs à la secte des Houroufis, Lyden-London, 1909, pp i-xx, 219-313; Ecyclopédie de L´Islam, Tome 2, Leyden-Paris, 1927, pp 359-360

56- La Passion de Hallàj, tome 2, Paris, 1975, pp. 261-268; Recueil de Textes inédits…., Paris, 1929, p 151.

57- Birge, T. K: The Bektashi order of dervishes, London, 1937, pp. 59, 70,112,281.

58-Babinger, F: Encyclopédie de L´Islam, Tome 3, Leiden-Paris, 1939, pp. 964-967; “Von Amurath zu Amurath” in: Oreins, Vol 3, N° ۲, Leiden, 1950, pp. 245-250

همچنین نگاه کنید به چاپ جدید این مقاله در:

First Encyclopedia of Islam, Leiden-New York, Tome 6, 1987, p. 902.

59- Retter, H: “Die Anhänge der Hurufisekte”, in: Orien, Vol 7, N° ۱, Leiden, 1954, 1-54

و نگاه کنید به ترجمهء فارسی این مقاله بنام «آغاز فرقهء حروفیّه»، ترجمهء حشمت مؤیّد، در: مجلهء فرهنگ ایران، ج ۱۰، تهران، ۱۳۴۱، صص ۳۲۲- ۳۹۳.

۶۰- Bausani, A. Encyclopedie de L´Islam, Tome 3, Leyde-Paris, 1971, pp. 620-622.

61- Burill, K: The Quatrains of Nesimi: Fourteenth century Turkic Hurufi, New York-Paris, 1972, pp. 25-33, 35-42, 53-107

62- Amoretti, B.S: “Crakterestiche Hurufie del Divano Persiano di Nesimi”, in: Studi Iranici, Roma, 1977, pp. 267-286.

63- عمادالدین نسیمی، معارف و مدنیّت، باکو، ۱۹۲۶

۶۴- آذربایجان ادبیاتی تاریخی، ج ۱، باکو، ۱۹۲۶، صص ۱۷۶-۱۸۵.

۶۵- حروفیسم و نمایندگان آن در آذربایجان، (به زبان روسی)، صص ۱۴۹-۱۹۷؛ آذربایجان ادبیاتی تاریخی، ج ۱، صص ۲۶۴-۲۹۳. همچنین نگاه کنید به پیام نوین، شمارهء ۵، فروردین و اردیبهشت ۱۳۵۵ ش، صص ۴۷-۵۱. با تشکر از دوستان عزیزم: دیان بوگدانویچ و اکبر مسکویچ برای ترجمهء متن روسی.

۶۶- مجلهء آذربایجان، شمارهء ۷، باکو، ۱۹۶۹، صص ۱۹۹-۲۰۴.

۶۷- عمادالدین نسیمی اثرلری، باکو، ۱۹۷۳؛ صص ۵-۷۹؛ مجلهء آذربایجان، شمارهء ۵، سال ۱۹۷۰، صص ۲۰۵-۲۰۸. همچنین نگاه کنید به ترجمهء این مقاله در مجلهء پیام نوین، شمارهء ۵، تهران، فروردین و اردیبهشت ۱۳۵۵ ش، صص ۵۲-۵۳.

۶۸- عمادالدین نسیمی، حمید آراسلی، باکو، ۱۳۷۳.

۶۹- دیوان فارسی سید عمادالدین نسیمی، مقدمه، صص ۵- ۲۰

۷۰- Nassimi Poesie, traduit par A. Karvovki, Moscou, 1973, pp. 5-13

همچنین نگاه کنید به: مجلهء پیام یونسکو، شمارء ۵۳، سال پنجم، تهران، ۱۳۵۲ ش، صص ۳۸-۴۱.

۷۱- نسیمی، (نمایشنامه)، فریدون آشوراوف، ۱۳۵۳.

۷۲- عمادالدین نسیمی، باکو، ۱۹۷۳.

۷۳- نسیمی، باکو، ۱۹۷۵. از وجود این دو تحقیق توسط دوست عزیزم پروفسور م. ن. عثمانوف آگاه شده ام.

۷۴- مقاله هائی پیرامون زندگی و خلاقیّت عمادالدین نسیمی، صص ۱۲۹-۱۴۴.

۷۵- قاموس اعلام، ج ۶،استانبول، ۱۳۱۶هـ، ص ۴۵۷۶.

۷۶- تورک ادبیاتنده، ایلک متصوّفلر، ۱۹۱-۱۹۲.

۷۷- «نسیمی دیر»، مجلهء حیات، سال اول، نمرهء ۲۰، استانبول، ۱۹۲۷، ص ۲

۷۸- Seyyit Nesimi: Hayati ve Sahsiyeti, Istanbul, 1944-1945.

79- Nesimi, Usuli, Ruhi, Istanbul, 1953, pp. 3-10, 29-62; Turkiye de Mezhepler Ve Tarikatler, Istanbul, 1969, pp. 143-159; Islam Ansiklopedisi, Vol 9, Istanbul, 1960, pp. 206-207.

همچنین نگاه کنید به: مولویّه بعد از مولانا، تهران، ۱۳۶۶ ش، صص ۳۷۷-۳۸۵

۸۰- Hurufilik metinleri katalogu, Ankara, 1973.

81- Turk Ansiklopedisi, Vol 25, Ankara, 1977, pp. 202-203.

82- تاریخ العراق بین احتلالین، طبع بغداد، ۱۳۵۷ /۱۹۳۹ ، ج ۲، صص ۲۴۶-۲۵۴؛ ج ۳، صص ۴۵-۵۵؛ الکاکائیّه فی التاریخ، بغداد، ۱۹۴۹، صص ۵۳-۵۴، ۶۷ و ۱۰۸.

۸۳-الآثاراسلامیّه والتاریخیّه فی حلب، دمشق، ۱۳۷۶ /۱۹۵۶ ،صص ۲۵۳-۲۵۴.

۸۴- احیاء حَلَب واسواقها، طبع دمشق، ۱۹۸۴ ، صص ۲۹۲ و ۳۶۴؛ موسوعـﺔ حَلَب المقارنة، ج ۷، طبع حلب، ۱۴۰۸ /۱۹۸۸ ، صص ۲۸۵-۲۸۶

۸۵- شهداء الفضیلة، طبع بیروت، ۱۴۰۳ /۱۹۸۳، صص ۸۵ و ۱۰۴-۱۰۵.

۸۶- تشیّع و تصوّف، ترجمهءعلیرضا ذکاوتی قراگوزلو، تهران، ۱۳۵۶ ش، صص ۱۶۹-۲۲۳ و خصوصاً صص ۱۷۶-۱۷۷.

۸۷- ماهنامهء اطلاعات، شمارء ۵، تهران، ۱۳۲۹ ش، صص ۲۱-۲۳.

۸۸- واژه نامهء گرگانی، تهران، ۱۳۳۰ ش، صص ۹-۲۲،۲۶-۲۷، ۳۰-۳۱، ۲۸۰-۳۱۳. همچنین نگاه کنید به مقالهء «آگاهی های تازه از حروفیان»، مجلهء دانشکدهء ادبیات دانشگاه تهران، سال دوم، دی ماه ۱۳۳۳ ش، صص ۳۹-۶۵؛ نُقطویان و پَسیخانیان، انتشارات انجمن ایوانویچ، ۱۳۲۰ یزدگردی، صص ۵۷-۵۸

۸۹- شعر فارسی در عهد شاهرخ( نیمهءاوّل قرن نهم)، تهران، ۱۳۳۴ ش.

۹۰- تاریخ ادبیات در ایران، ج ۴، تهران، ۱۳۵۱ ش.

۹۱- لغت نامه،ذیل «نسیمی» و «فضل الله استرآبادی».

۹۲- فرهنگ سخنوران، عبدالرسول خیامپور، تبریز، ۱۳۴۰ش، ص ۶۰۱

۹۳- دانشمندان و سخن سرایان فارس، محمد حسین رکن زاده-آدمیّت، ج ۴، قسمت دوّم، تهران، ۱۳۴۰ش، صص ۶۶۲-۶۶۵.

۹۴- بزرگان شیراز، رحمت الله مهراز، تهران، ۱۳۴۸ ش، ص ۳۰۸.

۹۵- تاریخ نظم و نثر در ایران، ج ۱، تهران، ۱۳۴۴ ش، صص ۵ و ۳۳۵ -۳۳۶.

۹۶- کلیّات قاسم انوار، تهران، ۱۳۳۷ ش، مقدمه، صص ۷-۸ و ۱۵-۱۶، ۶۸، ۷۰، ۷۴- ۷۷و ۸۷و ۸۹.

۹۷- چهارمین کنگرهء تحقیقات ایرانی، ج ۲، شیراز، ۱۳۵۳ ش، صص ۲۲۲- ۲۳۶.

۹۸- دیوان فارسی فضل الله نعیمی و عمادالدین نسیمی، مقدمه، تهران، ۱۳۵۴ ش، بدون شمارهء صفحه.

۹۹- شعر و ادب فارسی در آسیای صغیر، تهران، ۱۳۵۰ ش، ص ۱۷۰.

۱۰۰- تاریخ تبریز تا پایان قرن نهم هجری، تهران، ۱۳۵۲ ش، صص ۶۸۹- ۷۰۰ و ۷۹۴-۷۹۵؛ « فتنهء حروفیّه در تبریز»: مجلهء بررسی های تاریخی، شمارهء ۴، انتشارات ستاد بزرگ ارتشتاران، تهران، ۱۳۵۵ ش.

۱۰۱- روزنامهء کیهان، ویژه نامهء هنر و اندیشه، شمارهء ۱۰۲۰۹، ۱۶ تیرماه ۱۳۵۶ ش.

۱۰۲- «نسیمی از حافظ»: کیهان اندیشه، شمارهء ۳۴، تهران، ۱۳۷۰ ش، صص ۱۷۸-۱۸۴.

۱۰۳- دیوان فارسی عمادالدین نسیمی شروانی، تهران، ۱۳۶۶ ش، مقدمه، صص۵-۲۰ ؛ حافظ شناسی، ج ۵، تهران، ۱۳۶۶ ش، صص ۱۵۸-۱۶۷.

۱۰۴- ققنوس در شب خاکستری، تهران، ۱۳۶۸ ش، صص ۱۱-۷۸.

۱۰۵- جنبش حروفیّه و نهضت پَسیخانیان (نُقَطویان)، تهران، ۱۳۵۶ ش، صص ۴۰ و ۴۸-۵۱

۱۰۶- بررسی تاریخی، شمارهء ۵، تهران، آذر- دی ۱۳۵۷ ش، صص ۲۲۹-۲۴۲.

۱۰۷- مجلهء دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، شمارهء ۱ و ۲، ۱۳۵۶ ش، صص ۲۲۲- ۲۲۸.

۱۰۸- سرخ جامگان و نمدپوشان (حروفیّه)، تهران، ۱۳۵۷ ش. برای نقد و بررسی این کتاب، نگاه کنید به مقالهء سید جواد صدر بلاغی: نقد تاریخ، تهران، ۱۳۵۷ ش، صص ۱۳-۲۴.

۱۰۹- تاریخ جنبش سربداران و دیگر جنبش های ایرانیان در قرن هشتم هجری، تهران، ۱۳۶۰ ش، صص ۳۰۸-۳۱۳.

۱۱۰- حبسیّه در ادب فارسی، تهران، ۱۳۶۴ ش، صص ۱۲۷-۱۳۰. برای نقد و بررسی این کتاب، نگاه کنید به مقالهء دکتر مهدی نوریان: نشر دانش، سال ششم، شمارهء ۱، تهران، ۱۳۶۴ ش، صص ۱۶-۱۹.

۱۱۱- مقاله هائی پیرامون زندگی و خلاقیّت عمادالدین نسیمی، تبریز، ۱۳۵۷ ش.

۱۱۲- عمادالدین نسیمی و نهضت حروفیّه، تبریز، ۱۳۵۸ ش.

۱۱۳- نگاهی به تاریخ ادبیات آذربایجان (به تُرکی) ج ۱، تهران، ۱۳۵۸ ش، صص ۲۶-۲۸؛ تاریخ زبان و لهجه های تُرکی، نشرنو، تهران، ۱۳۶۵ ش، صص ۱۹۰-۱۹۳.

۱۱۴- حافظ شناسی، ج ۷، تهران، ۱۳۶۶ ش، صص ۱۹۱-۲۴۰.

۱۱۵- حروفیّه در تاریخ، تهران، ۱۳۶۹ ش.

۱۱۶- دیوان عمادالدین نسیمی (زندگی و اشعار)، تهران، ۱۳۷۲ ش.

۱۱۷- ظفرنامه، ج ۱ و ۲؛ تهران، ۱۳۳۶ ش.

۱۱۸- عجائب المقدور فی نوائب تیمور (زندگی شگفت آور تیمور): تهران، ۱۳۳۹ ش.

۱۱۹- تزوکات تیموری، از روی نسخهء چاپی آکسفورد، تهران، ۱۳۴۲ ش.

۱۲۰- منشاءالانشاء، ج ۱، تهران، ۱۳۵۷ ش.

۱۲۱- سفرنامه، تهران، ۱۳۳۷ ش.

۱۲۲- المنهل الصّافی، ج ۲، مصر، ۱۹۸۴؛النجوم الزاهر، ج ۱۴، مصر، ۱۹۷۲.

۱۲۳- کتاب دیاربکریّه، تهران، ۱۳۵۶ ش.

۱۲۴ – روضـة الصفا، ج ۶، تهران، ۱۳۳۹ش، خصوصاً صفحات ۶۹۰ – ۶۹۴.

۱۲۵- حبیب السیر، ج ۳، تهران، ۱۳۳۳ ش، خصوصاً صفحات ۶۱۵- ۶۱۸.

۱۲۶-تذکرةالشعراء، تهران،۱۳۳۸ش، خصوصاً صفحات ۲۴۷-۲۴۸.

عماد الدّین نسیمی،شاعرحروفی(۱)،علی میرفطروس

نوامبر 28th, 2015

بررسی منابع و مآخذ

بخش نخست

به نقل ارتارنمای ایرانشهر

اشاره:

« تشخیص و ترتیب منابع، یکی از اساسی ترین کارها در پژوهش های تاریخی است. شناخت این منابع، پشتوانهء اعتبار هر پژوهش تاریخی بشمار می رود. بررسی منابع زندگی و عقاید عمادالدّین نسیمی (شاعر و متفکّر بزرگ حروفی) کوششی است در راه شناخت و شناساندن منابع تحقیق دربارهء یکی از بزرگترین شاعران و متفکّران ایران در قرن ۸ هجری / ۱۴ میلادی.»

 (هفت گفتار، علی میرفطروس، ص۶)

تارنمای ایرانشهر بنا بر خصلت علمی و آکادمیک مقالات خود، پس از انتشار دو بخش از کتاب «عماد الدّین نسیمی»، نشر ِ بخش «بررسی ِ منابع و مآخذِ» این کتاب را برای پژوهندگان و خصوصاً دانشجویان، بسیار مفید و آموزنده می داند.

در متن این مقاله، شمارهء سمت راست، تاریخ هجری و شمارهء سمت چپ، تاریخ میلادی است.

یادآوری می کنیم که چاپ اول و دوم کتاب نسیمی در سال های ۱۹۹۲ و ۱۹۹۹ منتشر شده است.

***

آمیختگی یا التقاطی بودن تعالیم حروفیّه، تحقیق در تاریخ و تعالیم این فرقه را دشوار می سازد. تعصّب ها و دشمنی های منابع مخالف نیز کار تحقیق را دشوارتر می کند. از این گذشته، سرّی بودن این فرقه و مِهی از رمز و راز که عقاید حروفیّان را پوشانیده، پژوهشگر را با مشکلات فراوانی روبرو می سازد.

 حروفیّان، گنجینۀعظیمی از اشعار و رسالات منثور به زبان های فارسی و تُرکی از خود بیادگار گذاشته اند که بیانگر تعالیم، آئین ها و اعتقادات آنان است.[1]

 آگاهی های اولیّه دربارۀزندگی و عقاید عمادالدّین نسیمی را در کتب اصلی حروفیّان می توان یافت. خوشبختانه دو کتاب شعر (به فارسی و تُرکی)از عمادالدّین نسیمی باقی مانده که از خلال آنها می توان جوهر اندیشه ها و عقاید وی را شناخت. ما این منابع حروفی را «منابع دست اوّل خاص» می نامیم.

 در کنار این منابع، مآخذی وجود دارند که توسط معاصران نسیمی نوشته شده و دارای اطلاعات تاریخی، جغرافیایی و سیاسی پرارزشی دربارۀدوران مورد مطالعۀما می باشند. این منابع، «منابع دست اوّل عام» نامیده می شوند.

تعدادی از کتب تاریخی و تذکره های ادبی از زندگی و اشعار عمادالدّین نسیمی یاد کرده اند که عموماً تحت تأثیر برداشت های عرفانی و اعتقادات اسلامی نویسندگان شان قرار دارند.این دسته از منابع «منابع دست دوم» بشمار می روند.

بررسی جنبش حروفیّان از آغاز قرن بیستم در میان شرق شناسانِ غربی، محققّان جمهوری آذربایجان، نویسندگان عرب و تُرک و نیز در بین محققّان ایرانی از غنای فراوانی برخوردار بوده است. این تحقیقات، از دیدگاه های مختلف، ما را با محتوای اجتماعی و فلسفی عقاید حروفیّان و پاره ای با زندگی، عقاید و اشعار عمادالدّین نسیمی آشنا می کنند. ما این دسته از تحقیقات را «مطالعات و تحقیقات جدید» می نامیم.

گروهی از کتب تاریخی مربوط به قرن نهم / پانزدهم نیز برای درک شرایط سیاسی- اجتماعی عصر عمادالدّین نسیمی اهمیّت بسیار دارند. ما این آثار را «منابع عمومی» می نامیم.

منابع دست اوّلِ خاص

در شمار منابع دست اوّل، ابتداء باید از دیوان فارسی و تُرکی عمادالدّین نسیمی نام برد. اوّلین دیوان فارسی نسیمی در سال ۱۲۶۰ /۱۸۴۲ و سپس در سال ۱۲۹۸ /۱۸۷۸ در استانبول انتشار یافت. متن تُرکی دیوان نسیمی، ابتداء در سال ۱۹۲۶ و سپس در سال ۱۹۶۹، بمناسبت ششصدمین سالروز تولّد نسیمی، در باکو منتشر شد. چاپ نسبتاً خوبی از دیوان فارسی نسیمی (بر اساس نسخۀخطی کتابخانۀلنینگراد و کتابخانۀتفلیس) به همّت حمید محمدزاده به سال ۱۹۷۲ در باکو منتشر شده است[2] .در این متن، متأسفانه بسیاری از اشعار فضل الله نعیمی (بنیانگذار فرقۀحروفی) در شمارِ اشعار نسیمی آمده است. متن دیگری از دیوان نسیمی به همّتِ رستم علی اوف منتشر شده، در این چاپ، اشعار فضل الله نعیمی، جداگانه در ابتدای کتاب آمده است[3]. اما در نسخۀرستم علی اوف برخی اشعار نسیمی بنام نعیمی ثبت شده است. این متن، دارای اشتباهات فراوانی است که ما نمونه هائی از آنها را در زیرنویسِ مقدمۀکتاب (صص ۹ و ۱۴) و نیز در متن تحقیق خود بدست داده ایم.

اشعار نسیمی اگر چه بشکل رایج (بر اساس ترتیب الفبائی قافیه ها) تنظیم شده، اما مطالعۀاین اشعار، دوره های متفاوتِ فکری و شاعری نسیمی را نشان می دهد.

در «بشارت نامه» (به تُرکی) که در سال ۸۱۱ /۱۴۰۹ بوسیلۀیکی از شاگردان و پیروان نسیمی، بنام رفیعی[4] تألیف شده، مؤلف از عمادالدّین نسیمی به بزرگی و احترام عمیق یاد نموده است. رفیعی تأکید کرده که او بوسیلۀنسیمی با اندیشه های حروفی آشنا شده است[5]. رفیعی در منظومۀدیگر خود نیز از فضل الله نعیمی و عمادالدّین نسیمی یاد کرده است[6].«بشارت نامه» یکی از مهمترین آثاری است که در سراسر آن، وجود اندیشه های حروفی چشمگیر است.

در «استوانامه» نوشتۀامیرغیاث الدّین محمّد (تألیف ۸۴۶ /۱۴۴۳) از عقاید فضل الله استرآبادی، خانوادۀوی و نیز از رهبران حروفی پس از قتل فضل الله و دسته های مختلف این فرقه در شهرهای ایران سخن رفته است. «استوا نامه» ضمن نقل بخش هائی از «جاودان نامه» و «محبّت نامه» (اثر فضل الله استرآبادی) از یکی از شعرهای نسیمی یاد کرده که بوسیلۀفضل الله نعیمی و پیروانش خوانده می شد. این رساله خصوصاً در شناخت عقاید دسته های مختلف حروفی پس از قتل فضل الله استرآبادی و انشعابات مربوط به این فرقه، اهمیّت بسیار دارد[7]. غیاث الدّین محمّد در سند دیگری از مصائب حروفیّان و دستگیری، شکنجه و محاکمه پسران فضل الله پس از سوء قصد به شاهرخ تیموری (۸۳۰ /۱۴۲۷) یاد کرده است.[8]

در «شرح قصیدۀسید شریف» که در حوالی سال های ۸۰۰ – ۸۱۰ /۱۳۹۷ – ۱۴۰۷ تألیف شده، مؤلف بهنگام نسخه برداری از «جاودان نامه» و دیگر رسالات حروفی در شهر تبریز، از دیدار و صحبت خود با سید علی (عمادالدّین نسیمی) یاد کرده است.[9]

علاوه بر منابع فوق، در ذکر عقاید حروفیّان، ما از منابع دست اوّلی مانند «دیوان نعیمی»، «جاودان نامۀکبیر» و «محبّت نامه» (تألیف فضل الله نعیمی) «صلوات نامه» (اشقورت دَدَه) و «مجموعۀرسائلِ حروفیه» (گردآوری پروفسور کلمان هوار) استفاده کرده ایم.

منابع دست اوّل عام:

در این دسته از منابع، ابتداء باید از کتاب «اِنباء الغُمر بابناءالعُمر» تألیف ابن حَجَر عسقلانی (در گذشته بسال ۸۵۲ /۱۴۴۹) یاد کرد. ابن حَجَر از فقهای بنام اهل سُنّت در قرن نهم / پانزدهم بود که مدت ۲۱ سال در قاهره مسند قضاوت داشت[10] کتاب او نوعی تاریخ است که شامل حوادث مهمّ سال های ۷۷۳ تا ۸۵۲ /۱۳۷۱ تا ۱۴۴۸ است. جلد هفتم این کتاب، حوادث دوران حکومت سلطان مؤیّد (خلیفۀمصر) و چگونگی محاکمه و قتل عمادالدّین نسیمی را گزارش کرده که بسیار ارزشمند است.[11]

احمدبن سبط ابن العجمی (در گذشته بسال ۸۸۴ /۱۴۷۹) در کتاب ارزشمند «کُنوزالذّهب» شرح جالبی از وضعیّت جغرافیائی و اقتصادی شهر حلب و حوادث سیاسی- تاریخیِ این شهر ارائه داده است. ابن عجمی از فقهای بزرگ شافعی در شهر حلب بود. او در کتاب خود روایت ابن حَجَر را دربارۀمحاکمه و قتل نسیمی نقل کرده است.[12]

کتاب «السّیف المُهَنّد فی تاریخ الملک المؤیّد» تألیف محمودبن احمدالعینی (تألیف حدود ۸۳۰ /۱۴۲۷) منبع مفیدی دربارۀخاندان و حکومت سلطان مؤیّد (خلیفۀمصر و تأئید کنندۀفتوای قتل عمادالدّین نسیمی) می باشد. این کتاب تا حوادث سال ۸۱۹ /۱۴۱۶ (یکسال قبل از قتل نسیمی) را گزارش کرده است.[13]

رسالۀ«مجمع التّهانی» تألیف محمد طوسی واقعۀسوء قصد به سلطان شاهرخ تیموری بدست احمد لُر حروفی (بسال ۸۳۰ /۱۴۲۷) را گزارش کرده. مؤلف این رساله، مدت ها در خدمت شاهرخ تیموری و پسرش (بایسنغُر) بوده و در رساله اش کینۀسوزانی نسبت به حروفیّان ابراز نموده است. وی همچنین از دستگیری و کشتار گروهی از حروفیّان پس از سوء قصد به شاهرخ خبر داده است[14]

«زبدالتواریخ»، اثر حافظ ابرو (تألیف سال ۸۳۰ /۱۴۲۷) از منابع مهم این دوران است. مؤلف مدتی در خدمت سلطان شاهرخ تیموری بوده و مشاهدات خود را به رشتۀتحریر درآورده است. بخش چهارم این کتاب برای آگاهی از اوضاع اجتماعی و اقتصادی این زمان و خصوصاً فعالیت حروفیّان و جریان سوء قصد به شاهرخ تیموری توسط احمد لُر، اهمیّت بیشتری دارد.[15]

«مطلع السّعدین» تألیف عبدالرّزاق سمرقندی (بسال ۸۷۶ /۱۴۷۱) یکی دیگر از منابع مهم دوران تیموری است که اطلاعات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ارزشمندی از قرن نهم / پانزدهم بدست داده. جلد دوم این کتاب (دوران حکومت شاهرخ) از تازگی و اهمیّت بیشتری برخوردار است زیرا مؤلف، خود، شاهد و ناظر بسیاری از حوادث بوده و جریان کارد خوردنِ شاهرخ بدست احمد لُر را گزارش کرده است.[16]

ابن ایاس در کتاب «بدائع الزّهور» ضمن ذکر حوادث ایّام سلطان مؤیّد به عقاید و چگونگی قتل نسیمی در شهر حَلَب اشاره کرده است.[17]

کتاب شمس الدّین محمد سخاوی (در گذشته بسال ۹۰۲/۱۴۹۶) یکی از منابع مهم دربارۀشخصیّت های قرن نهم/ پانزدهم است. این کتاب در ذکر شرح حال فضل الله نعیمی، از عمادالدّین نسیمی نیز یاد کرده که بقول او: «در زمان حکومت سلطان مؤیّد پوست کنده شد و بقتل رسید»[18]

تذکرۀ«مجالس العُشّاق» اثر کمال الدّین حسین گازُرگاهی (تألیف سال ۹۰۸ /۱۰۵۲)، شاید نخستین تذکرۀفارسی است که از اشعار عمادالدّین نسیمی یاد کرده. موضوع این کتاب، توضیح عشق و عاشقی در نزد شاعران است که خالی از اغراق و مبالغه نیست. این مؤلف ضمن اشاره به چگونگی دستگیری، محاکمه و قتل نسیمی، به اقدامات و مبارزات حروفیّان در زمان شاهرخ تیموری نیز اشاره نموده است[19]

«مجُمل التواریخ» تألیف فصیحی خوافی (بسال ۸۴۶ /۱۴۴۲) درحقیقـت نوعی وقایع نامه یا سالشمار دوران تیموری است که به شاهرخ تیموری اهداء شده است. جلد سوم این کتاب به حوادث عصر شاهرخ اختصاص دارد و طی آن، به وقایع مربوط به حروفیّان و از جمله به حادثۀسوء قصد به شاهرخ تیموری بوسیلۀاحمد لُر اشاره شده است[20]

طاش کؤپری زاده (بسال ۹۶۸ /۱۵۷۰) در «الشقایق النُعمانیّه» شرح حال ۵۲۱ تن از علماء، فقها و عرفای اسلامی را آورده است. مؤلف، سالها قاضی القضات شهر استانبول بوده و گزارش ارزنده ای از فعالیّت، دستگیری، محاکمه و سوزاندن گروهی از پیروان فضل الله حروفی در زمان سلطان محمّد عثمانی بدست داده، اما از زندگی، عقاید و سرنوشت عمادالدّین نسیمی سخنی نگفته است[21]

در همین زمان عبدالوهّاب شعرانی (در گذشته بسال ۹۷۳ /۱۵۶۵) از قتل و کشتار زنادقه و از جمله از پوست کندنِ ابوبکر نابلسی در مصر خبر داده و سپس به پوست کندن و قتل عمادالدّین نسیمی در شهر حلب اشاره کرده است[22]

تقی الدّین کاشی در تذکرۀمفصّل «خلاصـ الاشعار و زبد الافکار» (تألیف سال های آخر قرن ۱۰ /۱۶)در ذکر اشعار و احوال شاعران قرن هشتم و نهم/ چهاردهم و پانزدهم، از عمادالدّین نسیمی و اشعار او نیز یاد کرده است[23]

حافظ حسین کربلائی بسال ۹۷۵ /۱۵۶۷ در «روضات الجنان» ضمن ذکر مزارِ پیر ترابی (حروفی) از عمادالدّین نسیمی یاد کرده است. این کتاب به قیام گروهی از حروفیّان (به رهبری دختر فضل الله نعیمی) در زمان جهانشاه قراقوینلو و قتل و سوزاندن آنان پرداخته است.[24]

در همین زمان، عاشق چلبی نیز در کتاب «تذکره» (به تُرکی) از عمادالدّین نسیمی یاد کرده که «منصوروار، سر بر دارِ  شهادت نهاد.» وی همچنین از شاعری بنام تمنّائی یاد کرده که در زمان سلطان بایزید دوم به جرم حروفی بودن، محکوم و سوزانده شد[25]

«احسن التواریخ» اثر حسن بیگ روملو (تألیف سال ۹۸۵ /۱۵۷۷) برای آگاهی از حوادث دوران حکومت شاهرخ تیموری بسیار ارزشمند است. این کتاب همچنین مأخذ ارزنده ای است برای شناخت اوضاع سیاسی- اجتماعی نواحی آذربایجان در زمان حکومت های قراقوینلو و آق قوینلو و وقایع حکومت عثمانی در این دوره. روملو گزارش ارزشمندی از چگونگی دستگیری و قتل فجیع عمادالدّین نسیمی بدست داده که گویا از «مجالس العُشاق» اخذ کرده باشد. او در ذکر وقایع سال ۸۳۰ و ۸۴۶ /۱۴۲۷ و ۱۴۴۲ از کارد خوردن سلطان شاهرخ بوسیلۀاحمد لُر حروفی و نیز از قیام حروفیّان و کشتار آنان بدستور جهانشاه قراقوینلو یاد کرده است[26]

لطیفی (در گذشته بسال ۹۹۱ /۱۵۸۲) در کتاب «تذکره» (به زبان تُرکی) از عمادالدّین نسیمی سخن گفته است. بگفتۀاو، عمادالدّین مقلّد شبلی و شاه نعمت الله ولی بوده و با علم حروف نیز آشنائی داشته است. لطیفی نیز از اشعار و احوال تمنّائی ِ شاعر یاد کرده که به اتهام تناسخ، الحاد و زندقه، در زمان سلطان بایزید دوم، محکوم به مرگ گردیده و سوزانده شد[27] در همین زمان حسن چلبی در «تذکر الشعراء» ضمن اینکه نسیمی را اهل «نسیم» در حوالی بغداد دانسته، مختصراً به زندگی و سرنوشت نسیمی اشاره کرده است[28]

«روضات الجنّات» تألیف معین الدّین اسفزاری (بسال ۸۹۹ /۱۴۹۴) نیز از منابع ارزشمند این دوران است. مؤلف در روضۀ سیزدهم، واقعۀکارد خوردن شاهرخ بوسیلۀاحمد لُرِ حروفی را گزارش کرده است[29]

در سال ۱۰۰۷ /۱۶۹۸ مصطفی عالی افندی در کتاب «کُنه الاخبار» از دستگیری و آتش زدن گروهی از حروفیّان در زمان سلطان محمد عثمانی یاد کرده و طی آن به سرنوشت عمادالدّین نسیمی نیز اشاره کرده است[30] مولانا حامدی، شاعرفارسی زبان دربار عثمانی نیز در قصیده ای به نام «اشارت به سوزانیدن حروفیّان در رُم» به این واقعه پرداخته است[31]

مُلاحشری تبریزی بسال ۱۰۱۱ /۱۵۰۱ روایت «روضات الجنّان»- در اشاره به مزارِ میرترابی و کشتار حروفیّان در زمان جهانشاه- را در کتاب «روضۀ اطهار» تکرار کرده است[32]

تقی الدّین اوحدی در تذکرۀ«عرفات العاشقین» (تألیف حدود ۱۰۲۳ /۱۶۱۳) از اشعار و زندگی فضل الله نعیمی و عمادالدّین نسیمی یاد کرده و نام کوچک نسیمی را «سید جلال الدّین» و اصلِ وی را «شیرازی» دانسته است که «نزد دشمن و دوست برخلاف اولیای سابقه، کلمه ای چند بر زبان می آورد که صدق دعوی الوهیّت می شد.»[33]

حاجی خلیفه چَلَبی (در گذشته بسال ۱۰۶۷ /۱۶۵۷) در «کشف الظّنون» ذیل «دیوان نسیمی» به زندگی و قتل عمادالدّین اشاره کرده و تاریخ قتل او را سال ۸۲۰ /۱۴۹۷ دانسته است[34]

محمّد بن دارابی شیرازی بسال ۱۰۷۶ /۱۶۶۶ در «لطایف الخیال» [35]و نیز ابن عماد حنبلی بسال ۱۰۸۰ /۱۶۷۰ در «شَـذَرات الذّهب» به زندگی عمادالدّین نسیمی اشاره نموده و از کثرت پیروان او در شهر حلب یاد کرده اند[36]

بخش دوم

[1] -ما، در یک رسالۀ دانشگاهی در مدرسۀ مطالعات عالیۀ دانشگاه سوربن (پاریس، ۱۹۹۳) آثار اصلی، منابع و تحقیقات مربوط به حروفیان را معرفی کرده ایم. نگاه کنید به:

MIRFETROUS, Ali: Le Mouvement Horufi, vol. 1, Etude des sources originelles et des recherches modernes, Edition Soleil, Canada, 1994.

همچنین نگاه کنید به ترجمۀ این رساله در: ایرانشناسی، شمارۀ ۳، پائیز ۱۳۷۳، مریلند(امریکا)، صص ۵۸۲-۵۹۵؛ شمارۀ ۴، زمستان ۱۳۷۳، صص ۸۴۲-۸۵۴؛ شمارۀ ۱، بهار ۱۳۷۴، صص ۲۰۶-۲۱۷.

[2] -دیوان سید عمادالدّین نسیمی، با مقدمه، مقایسه و تصحیح حمید محمدزاده، باکو، ۱۹۷۲.

[3] -دیوان فارسی فضل الله نعیمی تبریزی و عمادالدّین نسیمی شیروانی، به اهتمام رستم علی اوف، با مقدمۀ س. جویا، تهران، ۱۳۵۴. دو چاپ دیگر از دیوان فارسی نسیمی، اخیراً به کوشش غلامحسین بیگدلی و یدالله جلالی پندری منتشر شده است.

[4] -دربارۀ رفیعی نگاه کنید به:

A History of Ottoman Poetry, by E. J.W.Gibb, volume 1, London, 1900, pp. 369-380

[5] -بشارت نامه، نسخۀ خطی کتابخانۀ دانشگاه کمبریج، به شمارۀ ۵۶۹ OR، برگ های b11-a54

[6] -گنجنامه (به تُرکی)، استانبول، ۱۹۴۶، صص ۴ و ۹.

[7] -استوانامه، نسخه خطی کتابخانه ملی پاریس Encien Fonds Persan, No 24

[8] -«نامه ای از پسر فضل الله حروفی»: نشریۀ دانشکدۀ ادبیات تبریز، سال ۱۹، شمارۀ ۲، صص ۱۷۵-۱۹۷. این سند به همّت دکتر حسین آلیاری از بخش نسخ خطی فارسی کتابخانۀ ملّت (استانبول) بدست آمده است. اما برخلاف نظر دکتر آلیاری و برخلاف تیتر این سند، نامۀ مذکور متعلق به پسر فضل الله حروفی (نعیمی) نیست بلکه این نامه نوشتۀ امیر غیاث الدّین محمّد، نویسندۀ «استوانامه» است. در سراسر این نامه، نویسنده خود را «فقیر» و پسر فضل الله را «حضرت امیر» نامیده است. از این گذشته، در پایانِ نامه (ص۱۹۷) نام غیاث الدّین محمّد و تاریخ تحریر نامه (۸۳۶ /۱۴۳۳) آمده است. غیاث الدّین محمّد در «استوانامه» نیز از دستگیری، اسارت و مصاحبت خویش با «امیر نورالله» (پسر فضل الله نعیمی) در قلعۀ بدلیس یاد کرده است. نگاه کنید به: استوانامه، برگ های a23 و b 26. همچنین نگاه کنید به:

Hurufilik Metinleri katalogu, Ankara, 1973, p. 56.

[9] -شرح قصیدۀ سید شریف، نسخۀ خطی کتابخانۀ دانشگاه کمبریج، به شمارۀ ۶۲Or. ، برگ b 14. همچنین نگاه کنید به: Hurufilik Metinleri, p. 128

[10] -دربارۀ ابن حَجَر عسقلانی نگاه کنید به دانشنامۀ ایران و اسلام، ج ۳، زیر نظر احسان یارشاطر، تهران، ۱۳۵۵، صص ۴۹۳-۴۹۸.

[11] -اِنباء الغمر بانباءالعمر، طبع الثانیه ۱۴۰۶ /۱۹۸۶ ، ج ۷، صص ۴۷ و ۲۶۹ -۲۷۱.

[12] -کنوزالذَهَب فی تاریخ حَلَب، نسخۀ عکسی کتابخانۀ دارالکتب قاهره، بشمارۀ ۳۸۹۶۸ ح (در سه جلد)، نسخۀ خطی کتابخانۀ واتیکان، بشمارۀArabi, MS No 235. نسخۀ واتیکان تنها شامل فصل ۶-۱۲ است که اطلاعاتی دربارۀ مدارس، مساجد، خیابان ها و آبادانی شهر حلب بدست می دهد. با تشکر از دوست ایرانشناس ایتالیایی من، خانم «پائولا اورساتی» که فصل های نسخۀ واتیکان را برایم فرستاده است.

[13] -السیف المهنَد فی تاریخ الملک المؤیّد، نسخۀ کتابخانۀ ملّی پاریس، بشمارۀ ar.1723- خصوصاً باب دهم، برگ های ۵۴-۶۰.

[14] -از مؤلف این رساله، اطلاع چندانی در دست نیست. دولتشاه سمرقندی در تذکر الشعراء (صص ۳۴۱-۳۴۷) او را از شاعران و صاحب منصبان عصر شاهرخ تیموری و سلطان بابِر دانسته است. آگاهی ما از این رساله، ابتداء از طریق مقالۀ ارزشمند استاد صادق کیا می باشد. نگاه کنید به: «آگاهی های تازه از حروفیّان»، نشریۀ دانشکدۀ ادبیّات دانشگاه تهران، سال دوم، دیماه ۱۳۳۳ ، صص ۴۳-۴۹. اصل این رساله بشمارۀ ۴۷۷، نسخۀ خطی، جزء سوم، در کتابخانۀ ملک تهران موجود است.

[15] -زبدهة التواریخ، نسخۀ خطی کتابخانۀ ملک تهران، بشمارۀ ۴۱۶۴.

[16] -مطلع السعدین و مجمع البحرین، ج ۲، چاپ لاهور، ۱۳۶۰ هـ. خصوصاً صص ۵۸۳-۵۹۲.

[17] -بدائع الزهور فی وقایع الدّهور، ج ۲، طبع قاهره، ۱۴۰۴ / ۱۹۸۴، ص ۳۶

[18] -الضوءاللامع لاهل القرن التاسع، ج ۳ (جزء ۶)، بیروت، بدون تاریخ، صص ۱۷۳ –۱۷۴.

[19] -مجالس العُشـّاق، نسخۀ خطی کتابخانۀ ملی پاریس، بشمارۀ SUPPL, Persan, 1559، مجلس چهل و هشتم، برگ های a 165 تا a 168؛ نسخۀ چاپ کانپور (هند)، ۱۳۱۴ /۱۸۹۷، مجلس چهل و هشت، صص ۱۶۲ و ۱۶۴

[20] -مجمل التواریخ، ج ۳، مشهد، ۱۳۳۹ ، ص۲۶۱

[21] -الشقایق النُعمانیّه فی علماء الدوله العُثمانیّه، بیروت، ۱۳۹۵ هـ/۱۹۷۵ م، صص ۳۷ – ۳۹.

[22] – الیواقیت و الجوهر فی بیان عقایدالاکابر، جزء اول، طبع مصر، ۱۳۷۸ هـ/۱۹۵۹ م، ص ۱۵

[23] – خلاصـ الاشعار و زبد الافکار، رکن سوم، نسخۀ خطی کتابخانۀ فخرالدین نصیری امینی. با تشکّر از دوست فاضلم دکتر رضا تورجانی که فتوکپی این نسخه را در اختیارم گذاشته اند.

[24] – روضات الجنان و جنّات الجنان، تهران، ۱۳۴۴، صص ۴۷۸- ۴۸۱

[25] – عاشق چلبی، تذکره سی (مشاعرالشعرا)، لندن، ۱۹۷۱، برگ a 133.

[26] -احسن التواریخ، تهران، ۱۳۴۹، صص ۱۹۲-۱۹۴ و ۲۰۲، ۲۱۰-۲۱۱و ۲۴۶.

[27] -تذکره (به تُرکی)، استانبول، ۱۳۱۴ هـ. صص ۱۱۰-۱۱۱ و ۳۳۲ -۳۳۳. دربارۀ تمنائی همچنین نگاه کنید به تاریخ امپراطوری عثمانی، ج ۱، ص ۷۸۸.

[28] -تذکرة الشعراء، ج ۲، آنکارا، ۱۹۱۸، ص ۹۸۵.

[29] -روضات الجنات فی اوصاف مدینۀ هرات، ۱۳۳۸، ج۲،صص ۸۴-۸۶.

[30] -کنه الاخبار، رکن چهارم، کنستان تینوپل (قسطنطنیه)، بی تاریخ، صص ۱۸۲ – ۱۸۴.

[31] -کلیات دیوان مولانا حامدی، طبع استانبول، ص ۲۸۴

[32] -روضۀ اطهار، روضۀ چهارم، چاپ سنگی، تبریز، ۱۳۰۳ هـ. ق، ص ۷۲، برای نقد و بررسی این کتاب نگاه کنید به مقالۀ عزیز دولت آبادی در: نشریۀ دانشکدۀ ادبیات تبریز، سال ۱۸ (۱۳۴۵)، صص ۱۳۳- ۱۵۱.

[33] -عرفات العاشقین، نسخۀ خطی کتابخانۀ ملی ملک، بشمارۀ ۵۳۲۴، برگ b 550.

[34] -کشف الظنون، ج ۱، طبع بغداد، ۱۹۴۱، ص ۸۱۷.

[35] -لطایف الخیال، نسخۀ خطی کتابخانه ملی ملک، بشمارۀ ۴۳۲۵.

[36] -شَذَرات الذهب فی اخبار مَن ذَهَب، ج ۷، طبع قاهره، ۱۳۵۱ هـ/۱۹۳۳ م، ص ۱۴۴.

بخش دوم

  دکترمظفربقائی:قربانیِ«حمّام فینِ»حزب توده!(۲)،علی میرفطروس

نوامبر 18th, 2015

نگاهی تازه به قتل سرتیپ افشار طوس

*سرتیپ افشار طوس در صدَد آشتی بین دکتر بقائی با مصدّق بود و لذا ربودن و کشتنِ وی  مغایر با این آشتی طلبی و تفاهم بود!

*قتل ها و ترورهای مشابه در این دوران نقش احتمالی حزب توده در قتل افشار طوس را برجسته می کند.

*احسان طبری:«قتل محمد مسعود برای ایجاد یك شوكِ عَصَبی علیه دربار بود ،زیرا خسرو  روزبه اطمینان داشت كه قتل ،۱۰۰٪ به حساب دربار تمام خواهد شد». 

  ***

قتل سرتیپ افشارطوس،اهداف وانگیزه ها:                 

در فروردین 1332،در حالیکه حسین مکّی و دیگران،برای آشتی و تفاهم بین شاه و دکتر مصدّق تلاش می کردند،نشریۀ شهباز (ارگان حزب توده)خبر تکوین یک کودتای نظامی با شرکت شاه،حسین علا،سرلشکر زاهدی،کاشانی و«اقلیّت مزدور پارلمان» را تیتر اول خود ساخت[1]. یک روز بعد از انتشار خبر شهباز،جنازۀ سرتیپ محمود افشار طوس-رئیس شهربانی دولت مصدّق- در کوه های حوالی لشکرک پیدا شد[2].چند روز پیش از این قتل،حسین ذبیح پور-کارمندشهربانی و کارآگاه  و محافظ ویژۀ سرتیپ افشارطوس- نیز بطور فجیعی بقتل رسیده و جسدش در کوه های اطراف کرج کشف شده بود[3].

قتل افشار طوس،ضمن بی ثبات کردن فضای عمومی جامعه،دو هدف زیر را دنبال می کرد:

1-تشدید اختلاف بین شاه و مصدّق و در نتیجه،تحکیم موقعیّت سیاسی حزب توده.

2- بدنام کردن و متهم نمودنِ برجسته ترین دشمن حزب توده-دکتر مظفر بقائی-و تشدید اختلاف بین دوستانِ دیروز و دشمنانِ امروز (مصدّق،کاشانی،بقائی و مکّی).

با وجود نارضایتی افشار طوس از ساختارسُنّتی ارتش و عدم ارتقای درجۀ سرهنگی وی به سرتیپی،در این زمان،او با محمدرضاشاه و دربار،دشمنی یا اختلافی نداشت و حتّی به قول پسر دکتر مصدّق:«افشارطوس، نوکر شاه بود»[4].ملکه ثریّا نیز در خاطرات خود از افشار طوس بعنوان«دوست محمدرضا»[شاه]یاد می کند[5].

 افشار طوس مدّت ها مسئول املاک سلطنتی بود و در پایان دادن به غائلۀ آذربایجان(پیشه وری)و سرکوب تظاهرات نیروهای حزب توده در اصفهان،همدان و کرمانشاه شرکت داشت.به روایت یکی از نزدیکان سرتیپ افشار طوس:او از شیفته گاه رضاشاه بود و می گفت:«دکترمصدّق یک رضاشاهِ باسواد است»[6] .افشار طوس در زمان حکومت مصدّق(1331) به تأسیس«سازمان افسران ناسیونالیست»پرداخت و دبیر کُل آن سازمان شد [7]،ترکیب اعضای موسّس این سازمان و حضور نظامیانی مانند سرتیپ«حسین آزموده»(دشمن سرسخت حزب توده و دادستان بعدی دادگاه مصدّق) [8] نشان دهندۀ این است که این سازمان نظامی-اساساً-در مقابل«سازمان نظامی حزب توده»قرار داشت.سرهنگ مصوّر رحمانی-از نخستین اعضای سازمان- یادآور می شود:

هیأت مدیرۀ موقّت[سازمانِ افسرانِ ناسیونالیست]در صدد برآمد با سربازگیری از بین افسران سالم و فداکار،یک هستۀ انقلابی روشنفکر به وجود بیاورد»[9].

 قتل افشارطوس در شرایطی صورت گرفت که بخاطر حکومت نظامی دولت مصدّق،تحرّکات مخالفان وی،خصوصاً در منطقۀ پُر رفت و آمدِ وقوع جنایت(خیابان صفی علیشاه /خانقاه) شدیداً تحت مراقبت و نظارت مأموران دولت بود. وجود«باشگاه افسران بازنشسته»(به رهبری سرلشکر زاهدی) و چند حزب سیاسی مخالف دولت،ازجمله «حزب سومکا»،باعث تشدید این نظارت و مراقبت بود [10].به گزارش روزنامۀ اطلاعات:خانۀ حسین خطیبی(متهم اصلی)بیست قدم با«حزب سومکا» فاصله داشت[11]،یکی از خانه های مخفی و  مهم سازمان افسران حزب توده و مرکز بایگانی اسناد و اسامی شبکۀ افسران این حزب نیز در خیابان صفی علیشاه بود. مرکز حزب ایران به رهبری داریوش فروهر نیز در این خیابان قرار داشت و «سیاه جامگان»این حزب فعالیّت های نیروهای ضد مصدّقی را زیر نظر داشتند. افراد و عناصر سازمان نظامی حزب توده در این مراقبت ها،بسیار فعّال بودند چنانکه بقول نورالدین کیانوری:

  -«افرادسازمان افسری ما  در تمام واحدهای مهم عملیّاتیِ ارتش و حتّی گارد شاهنشاهی  حضورداشتند و به این ترتیب،خبر همۀ توطئه‌ها ـ در همان لحظۀ تدارك ـ به ما می‌رسید»[12].

 این شرایط شدید امنیّتی  ربودن و جابجائی پیکرِ سرتیپ افشارطوس از خانه ای در خیابان شلوغِ صفی علیشاه/خانقاه به کوه های اطراف تهران را  دشوار  و حتّی غیرِ ممکن می ساخت.با توجه به سابقۀ حزب توده در ربودن و کشتنِ محافظِ سرتیپ افشارطوس و پنهان کردن جنازۀ وی در کوه های اطراف تهران،می توان انگشت اتّهام قتل افشارطوس را از دکتر بقائی به سوی حزب توده  نشانه گرفت!

  سرتیپ افشارطوس

        سرتیپ افشارطوس   

  با انتشار خبر ناپدید شدن سرتیپ افشار طوس،ابتداء یوسف بهرامی(رئیس ادارۀ آگاهی شهربانی تهران)مسئول بررسی و کشف جنایت شد،ولی بلافاصله(در 2 اردیبهشت)،بدستور دکترمصدّق،سرهنگ امیرهوشنگ(قدرت الله)نادری بهمراه سرهنگ حسینقلی سررشته،معاون فرمانداری نظامی،رئیس رکن دو(سازمان تجسّس و اطلاعات ارتش) و هوادار سرسخت دکتر مصدّق،مسئول شناسائی عامل یا عاملان جنایت شدند.دکترغلامحسین صدیقی،وزیر کشور دولت مصدّق،ضمن دیدار با سرهنگ سررشته،نظر وی مبنی بر«گرفتن اجازۀ دائمی و اختیارات فوق العادۀ قانونی جهت پیگیری پرونده» را پذیرفت[13]

 پس از چند روز،فرمانداری نظامی تهران،ضمن اعلام اسامی 13تن از مخالفان شناخته شدۀ دولت،تأکیدکرد که دستگیرشدگان با مظفربقائی ارتباط داشته و بقائی را از عوامل قتل افشار طوس معرّفی کرده اند[14].یکی از وجوه مشترک این متهمین،دشمنی شدید آنان باحزب توده بود.مثلاً، سرلشکر علی اصغر مزیّنی-رئیس سابق شهربانی دولت مصدّق-از دشمنان سرسخت حزب توده به شمار می رفت.به گزارش«میدلتون»(کاردار سفارت انگلیس در ایران ):

  -«سرلشکرمزّینی  کسی بود که می توانست باشدّت عمل با حزب توده برخورد کند»[15].

 مزیّنی معتقد بود که:«بزرگ ترین خطرِ مملکت ما همین خطر کمونیست ها»است از این رو«در تمام دوران ریاست شهربانی خود،با توده ای ها مبارزۀ  شدیدی کرد و با تمام قدرتی که داشت در سرکوب آنها کوشید»[16].او–بارها- به خطرِ سلطۀ حزب توده بر ایران  هشدار داده بود[17].وی به همراه تیمسار غلامعلی بایندُر و تیمسار دکترمنزّه در تظاهرات روز 9 اسفند1331 -برای جلوگیری ازخروج شاه از ایران- حضور داشت[18].

 برادر زادۀ سرلشکر مزیّنی-که بخاطر جنجال های قتل افشارطوس مجبور به تغییر نام خود از مزیّنی به«مزیّن»شده بود[19]نیز دشمن سرسخت حزب توده به شمارمی رفت بطوریکه برای قلع و قمع حزب توده،ایجاد«سازمان مخصوص مبارزه با خائنین»(توده ای ها)را پیشنهاد می کرد[20].

 سرلشکر مزّینی،تحصیلات نظامی خود را در فرانسه تمام کرده و درجنگ جهانی دوم نیز از طرف ارتش برای دیدن جبهه به فرانسه اعزام شد و مدتی در آنجابود[21].با توجه به آشوب های مستمرِ خیابانی توسط حزب توده،فدائیان اسلام و دیگر گروه های سیاسی در آن هنگام،سرلشکرمزیّنی-براساس سیستم نیروهای انتظامی کشورهای اروپائی- معتقد به ایجاد«واحد پلیس منظّم »برای جلوگیری از اینگونه آشوب های خیابانی بود.هدف اصلی این طرح،برخورد با حادثه آفرینی های روزانۀ حزب توده و سازمان های وابسته به آن بود.مزیّنی می گفت:«مطمئن بودم که با اجرای آن[پروژه]،به بسیاری از بی نظمی ها و خودسری های شهر خاتمه داده خواهد شد».این طرح انتظامی مورد موافقت شاه و مصدّق بود،ولی دکتر فاطمی(معاون و سخنگوی دولت مصدّق)با آن مخالفت کرد[22].

 

اسراراستعفای سرلشکرمزیّنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 سرلشکرمزیّنی برای جلوگیری از فعالیّت چاقوکشانی مانند شعبان جعفری و تظاهرات و حادثه آفرینی های فدائیان اسلام نیز اقداماتی انجام داد و موجب تبعید فدائیان اسلام به بندرعباس گردید[23].او برای نخستین بار در ایران«پلیس مدارس» را- به سبک کشورهای اروپائی- تأسیس کرد و در تأمین امنیّت مدارس و آسودگی خاطرخانواده ها کوشید چون معتقد بود که«در تمام دنیا به اطفال احترام  می گذارند»،در حالیکه در همین زمان،حزب توده با شعارهای عوامفریبانه می نوشت:

 -«پدران!مادران!اطفال خود را از چاقوی دولتیِ شعبان بی مُخ و عشقی و فروهرها   رها سازید!»[24].

 اختلاف نظر دکتر فاطمی با سرلشکر مزیّنی،موجب شد تا 4 روز قبل از تظاهرات خونین 14 آذر 1330،سرلشکر مزیّنی از ریاست شهربانی کُل کشور استعفاء دهد و امیرتیمور کلالی سرپرست موقّت شهربانی گردد که بدنبال آن، تظاهرات عظیم هواداران حزب توده روی داد.حزب توده ضمن محکوم کردن این رویداد خونین،آن را «رسواترین اَشکال دیکتاتوریِ فاشیستی»و مصدّق را«پیشوائی که در میان حصاری از سرنیزه پنهان شده است»نامید [25].

 دشمنی سرلشکر مزیّنی با حزب توده ،می توانست  وی را آماج انتقامجوئی رهبران آن حزب  سازد بطوری که«گروه ترور حزب توده» به رهبری کیانوری،در صدَد بود تا سرلشکرمزیّنی را به قتل برساند[26].

مزینی

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در حالیکه هنوز پروندۀ متّهمان به قتل افشارطوس تکمیل نشده و به مقامات قضائی ارائه نگردیده بود،برخلاف عُرف قانونی،پخش«اعترافات» دستگیرشدگان از طریق روزنامه ها[27] و رادیو و تکرارِ چند بارۀ این«اعترافات»در طول روز،نشان از سناریوی خطرناکی می داد که اوّلین قربانی آن،دکتر مظفّر بقائی بود.دکتر عبّاس دیوشلی-تئوریسین حزب زحمتکشان و از یاران نزدیک دکتربقائی-نیز در شمار این قربانیان بود[28].دکتربقائی در اعتراض به این شیوۀ غیرقانونی و نامتعارف گفت:

   -«دستگاه رادیو که اقاریر متهمین و تمامِ آن مسخره بازی ها را ساعت ها و روزها گذاشت،هیچ توجه نکردند که در کجای دنیا چنین چیزی سابقه داشته‌است؟ یک موردی پیدا کنید که در دنیا سابقه داشته باشد. یکی پرونده‌اش پیش از اینکه بسته شده باشد،پیش از اینکه تحقیقات به نتیجه رسیده باشد اقاریر را توی رادیو بخوانند آنوقت در تفسیر سیاسی رادیو هم یک عده‌ای که هنوز اتهام و مجرمیّت شان محرز نشده[را]مرتباً لجن مال بکنند.اینها هیچ جای دنیا سابقه ندارد»[29].

 

چرادکترمظفربقائی؟

خسرو روزبه(مسئول کمیتۀ ترورسازمان افسران حزب توده) در علت انتخاب محمد مسعود برای ترور می گوید:

 -«فکرمی کردیم برای گم کردن راه ،برای اینکه دستگاه پلیس نتواند سمت لازم را برای پیداکردن گروه ما[کمیتۀ 8 نفرۀ ترور حزب توده] بیابد،ما باید اولاً از کسی شروع کنیم که دارای دستجات مخالف زیادی باشد.محمدمسعود از این جهت،ایده آل بود زیرا از یک طرف با دستۀ مسعودی ها و روزنامۀ اطلاعات سخت درآویخته بود،از طرف دیگر با قوام السلطنه و گروه طرفداران او مخالف بود و جنگ و جدال های زیادی باهم داشتند…از یکطرف نیز روزنامه اش خواننده داشت و مقالاتی که علیه نهضت جهانی طبقۀ کارگر منتشر می ساخت،می توانست تأثیر منفی داشته باشد»[30].

 به جرأت می توان گفت که بسیاری از این«مشخّصات»در دکتر مظفر بقائی نیز  وجود داشت چون بقائی نیز -عملاً-در چند جبهه می جنگید و «دارای دستجات مخالفِ زیادی بود»،ازجمله:

-موضع تند دکتر بقائی پس از قیام  30تیر 1331 و تأکید او برتعقیب عاملان کشتار مردم  و محاکمۀ قوام السلطنه [31]،

-کینۀ سوزان بقائی  نسبت به حزب توده،

– جدال های بقائی با شخصیّت های جبهۀ ملّی (مانند دکتر فاطمی،مهندس زیرک زاده، و….)،

-مخالفت های بقائی با مصدّق در بارۀ کسب«اختیارات فوق العاده» و خصوصاً با«قانون امنیّت اجتماعی»،

-و انجام رفراندوم برای انحلال مجلس،متهم کردن مصدّق به مماشات باحزب توده و…

 همۀ این موارد می توانستند دکتر بقائی را -بعنوان کسی که« دارای دستجات مخالف زیادی بود»-طعمۀ مطلوبی برای ترور شخصیّتش توسط حزب توده سازند بطوری که این امر در فضای کینه ورزی ها و کدورت های سیاسی،نه تنها مخالفتی را برنیانگیزد بلکه–مانند ترور محمد مسعود- با«استقبال»نیز روبرو گردد!

 

سازمان افسران حزب توده و قتل سرتیپ افشارطوس

       نام ها و نشانه ها!

  «امیل زولا» دراعتراض به پرونده سازی علیه«آلفرد دریفوس»:آن را «ناشی ازجنون و بلاهت و تخیّلات دیوانه وار و اَعمال پلیسی پَست و سُنّت های تفتیش عقاید و جبّاریّت و لذّت بردنِ چندستاره به دوش…به بهانۀ وهن آورِ صلاح دولت» نامیده بود.آیا در ماجرای قتل افشارطوس و پرونده سازی علیه دکتربقائی نیز همین شیوه  بکار رفته بود؟

  از ترکیب افسران فرمانداری نظامی تهران بهنگام تعقیب قتل افشار طوس و چگونگی تنظیم پروندۀ دستگیرشدگان،آگاهی کاملی نداریم،ولی می دانیم که در این زمان -و نیز تا مدتی بعد از سقوط دولت مصدّق-برخی از اعضای برجستۀ سازمان نظامی حزب توده  در فرمانداری نظامی تهران و دادستانی ارتش  دارای پُست های مهم و حسّاس بودند آنچنانکه سرهنگ محمدعلی مبشـّری و سرهنگ حبیب‌الله فضل‌الهی در مقام دادیار دادگاه نظامی و معاون سرتیپ حسین آزموده، مسئول رسیدگی به پرونده‌های دستگیرشدگان توده‌ای بودند[32].سرهنگ فضل‌الهی و نیز سروان محمّد پولاددژ(عضو دیگر سازمان نظامی حزب توده و معاون سرهنگ(سپهبد) محسن مُبصـّر در ادارۀ تجسّس و اطّلاعات ارتش برای شكار افسران توده‌ای و مُشیر وُ مشاورِ سرتیپ تیموربختیار[33] )جزو مأمورینی بودند كه در جریان بازرسی از خانه‌های حزبی و سازمانی افسران توده‌ای «هرچه توانستند اسناد و مداركی را كه می‌توانست اسرار و مشخصـّات اعضای سازمان افسران را برملا كند،از بین بردند»و بدین ترتیب«تقریباً همۀ ضررها و خطرات احتمالی كه موجودیـّت سازمان [نظامی حزب توده] را تهدید می‌كردند، خنثی شدند»[34].

  در رابطه با پروندۀ قتل سرتیپ افشارطوس،شاید برخی افراد-مانندسرهنگ نادری و سرهنگ سررشته-در ساختنِ این پرونده  نقش داشته اند[35].برخی اعضای سازمان نظامی حزب توده –خصوصاً سرگرد علی اکبر بهمنش(دادیار یا دادستان پرونده)و سروان محمد پولاددژ نیز شاید در این ماجرا فعّال بوده اند.سروان «محمدپولاددژ» در بازجوئی و اعتراف گیری از متهمان به خشونت و بیرحمی معروف بود.او در قتل برخی از مخالفان حزب توده مشارکت مستقیم داشت. [36].بنابراین،باتوجه به دشمنی شدید دکتربقائی باحزب توده،چه بسا که این افراد در مراحل بازجوئی و تنظیم پرونده،اعترافاتِ ناروائی به منظورِ بدنام کردن و متهم نمودن دکتر بقائی از دستگیرشدگان اخذ کرده باشند[37]؛اقداماتی که هم حزب توده را از حضور یک دشمن خطرناک،خلاص می کرد؛و هم برخی اطرافیان دکتر مصدّق را از شرِّ یک رقیب یا مخالف سرسخت  خلاص می کرد.دکتربقائی ضمن حملات شدید به این«پرونده سازی های رسوا»،بر«شکنجۀ دستگیرشدگان جهت اخذِ اقرار» تأکیدکرد و در گفتگو با خبرنگاران گفت:

از مدّت ها قبل بعضی ها در صددِ ساختنِ پرونده برای ما بوده اند و ما مطمئن هستیم که این جریان[قتل افشارطوس]چنانچه به محاکم[دادگستری]بکَشد،بصورت تاریخی درخواهد آمد»[38].

    دربارۀ پروندۀ قتل افشارطوس،دکتربقائی افزود:

  –«رادیو در تمام سرویس های خود،روزی چندبار و چند هفتۀ متوالی مشغول قرائت و پخش نوارهای ادعائی ِمتهمین بقتل شد و این عملِ خلافِ قانون و بی سابقه در دنیا و برخلاف نصِّ مادۀ 144 فقط به این منظور بود که ما را در مقابل ملّت ایران و دنیا   قاتل معرفی کنند»[39].

 پروندۀ قتل سرتیپ افشارطوس -چنانکه گفته ایم-ماجرای پیچیده ای است،امّا،آنچه که تاکنون مورد توجۀ پژوهشگران قرار نگرفته،شرکت احتمالی«کمیتۀ ترور سازمان نظامی حزب توده»در قتل افشارطوس و یا نقش افسرانِ وابسته به آن حزب در پرونده سازی علیه دکتر مظفّر بقائی است.نام ها و نشانه های این فرضیّه  عبارتند از:

1-در درون حزب توده بخشی بنام«شعبۀ احزاب» بود،که وظیفۀ آن، نفوذ،خبرگیری و در نتیجه،ایجاد اخلال و اختلاف در صفوف احزاب و سازمان های رقیب بود.جدا از«شعبۀ احزاب»،بخشی نیز به نفوذ در ارگان های ستادِ ارتش و پادگان های مختلف-مانند دژبان لشکر1،لشکر2زرهی،وزارت جنگ،ادارۀ مهندسی ارتش-اختصاص داشت. بوسیلۀ این بخش،اخبار و اطلاعات داخلیِ ارتش و همچنین آمارِ اسلحه و مُهمّاتِ ارتش و… به حزب توده گزارش می شد.سرقت پرونده های جاسوسان خارجی و بخشنامه های محرمانۀ ارتش نیز بوسیلۀ افراد این شعبه انجام می شد و در اختیار حزب توده قرار می گرفت.مسئول این شعبه  با سروان محمد پولاددژ و سروان شهربانی[نورالله]شفا ارتباط داشته و بوسیلۀ این دو افسر[پولاددژ و شفا]عملیّات دائرۀ تجسّس رکن 2 ستاد ارتش و شهربانی و مبارزات این دو دستگاه نوپای امنیّتی علیه حزب توده و افراد آن،به حزب توده گزارش می شد[40].

 سروان پولاددژ،معاون سرهنگ(سپهبد) محسن مبصّر-رئیس رکن دو ارتش و کاشف «دفترچۀ رمزِ»سازمان افسران حزب توده- بود.به روایت نورالدین کیانوری:

 -«پولاددژ در رکن دوِ ستاد ارتش کار می کرد و اطلاعات گرانبهائی به حزب می رساند»[41].

2- گرایش ملّی گرایانه سرتیپ افشارطوس و سابقۀ او در سرکوب نیروهای حزب توده بهنگام  فرماندهی هنگ پیاده  و ریاست شهربانیِ شهرهای اصفهان،کرمانشاه و همدان-طبیعتاً-موردِ خشم و کینۀ رهبران حزب توده بود.

3- تأسیس«سازمان افسران ناسیونالیست»(هوادار مصدّق)توسط سرتیپ افشارطوس و مخالفت ذاتی آن سازمان با ایدئولوژی«سازمان افسران حزب توده»،از آغاز برای مسئولان سازمان نظامی حزب توده(خسرو روزبه ونورالدین کیانوری)ناگوار و ناخوشایندبود و اگردرست باشد که«دکتربقائی نیز در جلسات اولیّۀ سازمان افسران ناسیونالیست شرکت کرد و سپس حسین خطیبی[متهم نخست پروندۀ قتل افشارطوس]را بعنوان جانشین خود در این گروه معرّفی نمود»[42]،آنگاه به شدّت و علّت کینه ها و پرونده سازی های حزب توده  علیه این دو  آگاه تر می شویم.

4- سرتیپ افشارطوس در صدَد آشتی بین بقائی و دیگر رهبران جبهۀ ملّی با مصدّق بود. در گفتگوی دکتر فاطمی با هندرسون(سفیرآمریکا)نیز فاطمی به سفیرگفت:بقایی از افشار طوس خواسته بود تا میان او و مصدّق  میانجی گری کند[43].در گزارشی دیگر گفته شده که:«برخی از مقامات می گویندکه افشارطوس در نظر داشته که با استفاده از دوستی با[حسین] خطیبی،روابط بین یکی از نمایندگان[دکتربقائی]را با آقای نخست وزیر و دولت التیام داده و توافقی بوجود آوَرَد»[44].بنابراین ربودن و کشتن افشارطوس توسط بقائی  مغایر با این آشتی طلبی و تفاهم و تنها به نفع حزب توده بود که از تفاهم و آشتی بین مصدّق،شاه و دکتربقائی  واهمه داشت.

5- قتل ها و ترورهای مشابه در این دوران نقش احتمالی حزب توده در قتل افشارطوس را برجسته می کند،مانندقتل احمد دهقان(سردبیر ضدتوده ای مجلّۀ تهران مصوّر)،حسام لنکرانی(عضو فعّال و مسئول چاپخانه و انتشارات حزب توده)،محمّد مسعود(سردبیرروزنامۀ مرد امروز).احسان طبری دربارۀ هدف از قتل محمدمسعود توسط«کمیتۀ ترور سازمان افسران حزب توده» تأکید می کند:

قتل محمدمسعود برای ایجاد یك شوك عَصَبی علیه دربار بود ،زیرا خسرو[روزبه] اطمینان داشت كه قتل،۱۰۰٪ به حساب دربار تمام خواهد شد»[45].

به روایت انور خامه ای:

اکثرمردم تصوّر می كردند كه این ترور به دستور دربار انجام گرفته است….روزنامه های وابسته به سیاست انگلیس و حزب توده نیز این شبهه را تقویت می كردند و با گوشه و كنایه، ترور مسعود را كارِ دربار و هدف از آن را اختناق مطبوعات و مقدمۀ دیكتاتوری شاه جلوه می دادند،مثلاً،روزنامۀ مردم(ارگان حزب توده)در سرمقالۀ خود می نوشت:«حكومت دیكتاتوری بیست ساله نخستین اقدام خود را با ترور یكی از مدّعیان جراید آغاز نمود.قتل محمد مسعود اعلام خطری است برای تمام كسانی كه از تجدید دوران دیكتاتوریِ گذشته وحشت دارند.اگر دولت در كشف ریشه های قوی این جنایت سهل انگاری كند،آن وقت ملت ایران حق دارد مظنون شود و تصوّر كند كه مقامات بالاتر در این نقشۀ بی باكانه و فجیع  بی دخالت نیستند»[46].

6- قتل 4 تن ازمأموران اطلاعاتی و تجسّس رکن دوم ارتش،بنام های محسن صالحی، داریوش غفاری،آقا برار فاطری، پرویز نوایی توسط «کمیتۀ ترور سازمان نظامی حزب توده» و سر به نیست کردنِ اجسادِ کُشته شدگان در چاه های اطراف تهران[47] و نیز نقشۀ قتل سرلشکر مزیّنی(رئیس کل شهربانی دولت مصدّق)،ربودن سرهنگ(سپهبد) محسن مبصّر،سرهنگ زیبائی ،سرگرد سیاحتگر و دیگران [48] و دستور کیانوری برای کشتنِ پرویز شیرینلو و عبدالحسین نوشین (که انجام نشد) [49]،احتمال دست داشتن سازمان نظامی حزب توده در قتل افشارطوس را تقویت می کند.

7- رابطه و همکاری «ماشاالله ورقا»-عضو سازمان افسران حزب توده و رئیس ادارۀ اطّلاعات و مراقبت در شهربانی كلّ كشور با سرتیپ افشارطوس حوزۀ نفوذ حیرت انگیز حزب توده را در بین افسران شهربانی نشان می دهد.«ورقا»ضمن  ریاست بخش مراقبت ادارۀ اطّلاعات شهربانی،مأمور حفظ و نگهبانی جان شاه و افراد خانواده سلطنتی در تشریفات رسمی و دیگر بازدیدها بود![50].

8- رئیس آگاهی شهربانی و مسئول پروندۀ قتل افشارطوس،سرهنگ امیر هوشنگ( قدرت الله) نادری،به روایت دکتربقائی،عضو حزب توده بوده و به همین جرم درکرمان به 6ماه حبس محکوم شده بود[51].نادری از مؤسّسین«گروه افسران ناسیونالیست»بود[52]ولی بقول سرهنگ سررشته:سرگرد هوشنگ نادری روز 2 اردیبهشت[روز قتل افشارطوس] با درجۀ سرهنگ دومی و به طرزی مشکوک  ریاست آگاهی شهربانی را به عهده گرفت…« در واقع، سرهنگ نادری با حرکاتی مشکوک و مرموز،خود را در شهربانی جا می کند»[53].

 9- در حالیکه کمیسیون دادگستری مجلس به علّت نداشتن اصل پرونده و فقدان دلایل،پیگیریِ«سلب مصونیّت پارلمانی از دکتربقائی» را متوقّف کرده بود و بازپرس و دادیارِ ناظرِ این پرونده(سروان پرویز قانع و سرگرد موسی رحیمی لاریجانی)مدّت ها در تنظیم پرونده  و ارائۀ آن به دادگاه  تمارض یا پرهیز نموده بودند،دادستان اصلی پرونده-سرهنگ احمد قربانی-نیز در اقدامی سئوآل انگیز«به علّت کارهای زیادِ روزانه»،شخصاً از حضور در دادگاه برای دفاع از کیفرخواست خودداری کرد،«لذا،سرگرد توپخانه علی اکبر بهمنش-دادیارِ دادسرای موقّت نظامی -را به سِمتِ نمایندگی دادستان تعیین و به محضر دادگاه  معرفی می نماید»[54]

   به گفتۀ نورالدین کیانوری:

   -«بسیاری از دادیاران و بازپرس ها  ازرفقای ما بودند»[55].

   سرگرد علی اکبر بهمنش،از یاران نزدیک خسرو روزبه-مسئول«کمیتۀ ترور حزب توده»-بود و در فرارِ روزبه از زندان(مهرماه1332)،نقش داشت[56].به روایت سروان محمّدجعفر محمّدی،عضوسازمان نظامی حزب توده:

   -« سرگرد علی اکبر بهمنش باشجاعت بی نظیری از متّهمان به قتل[افشارطوس]…بازجوئی نمود»[57].

  10- نام برخی دیگر از افسران سازمان نظامی حزب توده،مانندسروان شهربانی محمد درمیشیان،در این پرونده،احتمال حضور اعضای آن سازمان در پروندۀ قتل افشارطوس را  پُررنگ تر می کند.سروان شهربانی جواد درمیشیان پس از کشف سازمان نظامی حزب توده،دستگیر و به 15سال حبسِ محرّد با کار محکوم شده بود[58].سرگرد آذرنور(عضو برجستۀ سازمان افسران حزب توده)تأکید می کند:

   -«سروان درمیشیان،یکی از اعضای سابقه دارِ سازمان نظامی[حزب توده]و رئیس کلانتری ناحیۀ شاپور(سبزه میدان)افسری کاردان و به معنای واقعیِ کلمه مسلّط به امور و رموز شهربانی بود.به علاوه،دارای نفوذ فراوان برروی شعبان بی مُخ بود که دستورات او[سروان درمیشیان]را کودکانه اجراء می کرد»[59].

   11- نکتۀ دیگر ،گزارش های  فردی بنام سرهنگ «نیک اعتقاد»-رئیس بخش سیاسی ادارۀ آگاهی تهران است که گزارش هایش بیشتر  در بارۀ فعالیّت های مخالفان مصدّق بوده است [60].در محاکمۀ متهمان به قتل سرتیپ افشارطوس  به گزارش های این فرد اشاره و استناد شده،در حالیکه بقول احمدنصیری،وکیل مدافع یکی از متهمان:«نیک اعتقاد یکی از توطئه کنندگان[درپروندۀ قتل افشارطوس]بوده است»[61].

  از وابستگی های سیاسی یا حزبی سرهنگ نیک اعتقاد اطلاعی نداریم،امّامی دانیم که برادرِ وی- ستوان یکم سیاوش نیک اعتقاد-از اعضای سازمان افسران حزب توده بوده که پس از کشف آن سازمان،به 8سال حبس محکوم شده بود[62].با توجه به حضور و نفوذ حیرت انگیز افسران حزب توده در مقامات حسّاس ارتش و شهربانی،آیا گزارش های سرهنگ نیک اعتقاد دربارۀ بقائی آغشته به تعلّقات وی به حزب توده و در نتیجه، آلوده به کینه علیه دکتر بفائی بود؟

12- و سرانجام،سرتیپ محمود کیانوری(برادر نورالدین کیانوری)از دوستان نزدیک سرتیپ افشارطوس و گویا از بنیانگذاران«سازمان افسران ناسیونالیست» بود[63].

سرتیپ محمودکیانوری با خواهر عبدالصمدکامبخش ازدواج کرده بود،در حالیکه کامبخش از اعضای گروه کمونیستی«53نفر»،از رهبران برجستۀ حزب توده و نویسندۀ کتاب معروف«نظری به جنبش های کارگری و کمونیستی ایران»بود. کامبخش-همچنین-شوهرِ خواهرِ نورالدین کیانوری(اختر کیانوری)بود[64].این پیوند دوجانبه –باتوجه به قدرت گیری روزافزون حزب توده و احتمال انجام یک کودتا – چه بسا،بر دیدگاه ها و انگیزه های سیاسی سرتیپ محمودکیانوری تأثیر داشت [65].نورالدین کیانوری  می گوید:

   -«افشارطوس را من شخصاً می شناختم.او همشاگردی برادر من-محمود-در دانشکدۀ افسری بود…آن دو تاآخر،دوست ورفیق صمیمی هم بودند…مصدّق که به قدرت رسید،از اولین کسانی که درجۀ سرتیپی گرفتند،افشارطوس و محمود،برادرم بودند»[66].

سرتیپ محمود کیانوری علاقۀ خاصی به نورالدین کیانوری داشت آنچنانکه ضمن اعزام وی به آلمان جهت ادامۀ تحصیل،کتاب نورالدین کیانوری بنام«ساختمان های درمانی وبهداشت»را بهنگام  فرار و اختفای وی  منتشرکرده بود[67].

در گزارش محرمانۀ 19خرداد1331 رکن دو (سازمان اطلاعات وتجسّس ارتش) از یکی دیگر از برادران کیانوری بنام «سرهنگ بازنشسته[احمد]کیانوری» یادشده است که در خیابان صفی علیشاه[محل قتل سرتیپ افشارطوس]منزل دارد[68].نورالدین کیانوری در بارۀ این برادر می نویسد:

-«احمدکیانوری …چون از جوانی روحیۀ سرکشی داشت…تنها تا درجۀ سرهنگی پیش رفت و پس ازگرفتاری من درسال1327  بازنشسته شد»[69].

  اگراین داده ها با اطلاعات افسران درگیر با این ماجرا-خصوصاً سروان محمد پولاددژ- تکمیل شوند،آنگاه می توانیم از ماجرای قتل سرتیپ افشارطوس و چرائی متهم کردن دکتر مظفر بقائی تصویر نسبتاً کاملی داشته باشیم. [70].

                                         

مصدّق افراد دیگری را متّهم می کند!

ربودن و قتل فجیع افشارطوس  فضای سیاسی و پارلمانی ایران را بشدّت عصَبی و آشفته‌ساخت و باعث شد تا بار دیگر،انتقام و اتهام جای انصاف و اعتدال را بگیرد.این قتل فجیع ،تلاش های حسین مکّی و دیگران برای ایجاد تفاهم و بهبودرابطه بین مصدّق و شاه   را نقش برآب کرد بطوریکه به روایت نصرالله شیفته،سردبیر روزنامۀ باخترامروز:مصدّق با احضارابوالقاسم امینی (کفیل دربار) به وی گفت:

   -«برو به شاه بگو تحریک می کنی؟ که  رئیس شهربانی  و من و دکتر فاطمی  را بکُشند؟و از یک طرف درمصاحبه ها  دَم از همکاری با دولت میزنی؟. حالا که کار ما به این جا کشیده و حاضر نیستی ملت ایران به حق خودش برسد،من فردا با جراید خارجی  و داخلی مصاحبه ای ترتیب  می دهم و اسرار ربودن افشار طوس و قتل او را که دست دربار  و سرلشکر زاهدی و پسر او به چشم می خورَد  به دنیا اعلام می کنم… »[71].  

همۀ این اقدامات،ضمن تشدید اختلاف بین نیروهای نهضت ملّی،باعث تحکیم موقعیّت سیاسی حزب توده می شد که بااستفاده«ازاین آب گِل آلود»، خود را برای تسخیر قدرت سیاسی  آماده می کرد.به روایت مهندس زیرک زاده:

-« از اواخر سال 1324 تا مرداد 1332 حزب توده هر وقت می‌خواست می‌توانست با یك كودتا تهران را تصـّرف كند…» [72]     

______________________________

پانویس ها:

[1]ـ نگاه کنیدیه:شهباز،5اردیبهشت1332

[2]ـ روزنامۀ اطلاعات،3اردیبهشت1332

[3]ـ روزنامۀ اطلاعات،3و16-17اردیبهشت1332

[4]ـ دكتر غلامحسین مصدّق، تاریخ شفاهی هاروارد، (نوار شمارۀ 11)

 5-Le Palais des Solitudes, p142

[6]ـ حجازی،مسعود،رویدادهاوداوری ها،نشرنیلوفر،تهران،1375،ص69

[7]ـدربارۀ«سازمان افسران ناسیونالیست»نگاه کنیدبه:مصور رحمانی،غلامرضا (سرهنگ ستادهوایی)،کهنه سرباز،نشررس‍ا،،تهران، 1377،صص206-213

8ـ مصور رحمانی ،ص213؛سررشته،حسینقُلی،خاطرات من(یادداشت های دورۀ 1310-1334)،،ناشرنویسنده،تهران،1367،ص97

[9]ـ مصور رحمانی ،ص212

[10]ـ نگاه کنیدبه: روزنامۀ اطلاعات، 18-25فروردین 1332

[11]ـ روزنامۀ اطلاعات، 2اردیبهشت1332

[12]ـکیانوری،نورالدین،خاطرات،نشراطلاعات،تهران،1371،ص264.مقایسه کنیدبا:«اطلاعات جدیدی دربارۀ توقیف افسران عضوسازمان نظامی حزب توده»،روزنامۀ کیهان،24شهریور1333؛ورقا(رئیس دایرۀ اطلاعات و مراقبت شهربانی  مصدّق و عضوسازمان نظامی حزب توده)،فروریزی حکومت مصدّق،صص15-17و135-136و155-؛ورقا،در سایۀ بیم و امید،صص15-17؛زبردست،بهمن،به دنبال سراب[گفتگو با دکتر یوسف قریب]،شرکت سهامی انتشار،تهران،1369،ص16

[13]ـ سررشته، 1367،ص41.سرهنگ سررشته ،خود را مسئول اصلی کشف و پیگیری قتل سرتیپ افشارطوس می داندکه با ادعاهای همکارش- سرهنگ نادری -مغایر و متناقض است.او روایت سرهنگ نادری -مندرج درکتاب«اسنادی پیرامون توطئۀ قتل افشارطوس»(محمدترکمان)-را«تماماً ساختگی و غیر واقعی»می داند(صص44و99).روایت سررشته دربارۀ چگونگی جستجو و کشف قتل سرتیپ افشارطوس بیشتتربه یک«سناریوی سینمائی»شبیه است که طی آن، سرتیپ افشارطوس بصورت فردی ساده لوح و فاقد شناخت و هوشیاری یک عنصر نظامی-امنیّتی تصویرمی شودکه گویا قاتلین،او را«چنان اغفال می کنندکه رفتن به محل قتل را حتّی به معاونین خود و خانواده اش  اطلاع نمی دهد» !!.سررشته،پیشین،صص39و54-60

[14]-برای متن اعلامیّۀ فرمانداری نظامی تهران، نگاه کنیدبه:روزنامۀباخترامروز،12اردیبهشت1332؛روزنامۀ اطلاعات،13اردیبهشت1332

[15]ـ

OF70321/91466,November 7,1951

[16]ـ نگاه کنیدبه:«اسراراستعفای سرلشکرمزیّنی اززبان خودش»،خواندنیها،شمارۀ92،1331،ص13

[17]ـبرای نمونه  نگاه کنیدبه گفتگوی وی  باخبرنگاران:روزنامۀ اطلاعات،22مهرماه1330.

[18]ـ سرشار،هما،خاطرات شعبان جعفری،نشرناب،لوس آنجلس،1381،ص124

[19]ـ روزنامۀ کیهان،18خرداد1332

[20]ـ نگاه کنیدبه: سازمان افسران حزب توده به روایت اسنادساواک،صص47-48

[21]ـ روزنامۀ اطلاعات،7اردیبهشت 1332

[22]ـ نگاه کنیدبه:«اسراراستعفای سرلشکرمزیّنی…»،پیشین،،ص11

[23]ـ سرلشکرمزیّنی ضمن تکذیب استخدام شعبان جعفری قبل ازرویداد 14آذر1330 می گوید:«همینکه من رفتم[10آذر1330] ،همان روز او[شعبان جعفری]را آوردندواستخدام کردند…بعدمی خواستندموضوع شعبان جعفری را به حساب من بگذارندوبگویندکه  درزمان من استخدام شده.من فوری یک کاغذبه آنهانوشتم وتمام جریان را به آنهاگفتم،دیگرچیزی نگفتندوکاغذمرا هم منتشرنکردندزیرامی دانستندکه برای خودشان خوب نیست».همان،ص13

[24]ـ نگاه کنیدبه:نشریّۀ راهنمای ملّت(وابسته به حزب توده)، 17آبان ماه 1330

[25] نگاه کنیدبه:نشریۀ شهباز،21دی ماه1331؛به سوی آینده،27بهمن ماه1331؛روزنامۀ شجاعت(بجای به سوی آینده)26تیرماه 1330 .دربارۀ این رویدادخونین نگاه کنیدبه:روزنامۀ اطلاعات،شماره های 15آذرتا10دی ماه1330؛باخترامروز،11دی ماه1330؛روزنامۀ کیهان،14و16آذرماه1330

[26]ـ روایت انورخامه ای در:برهان،عبدالله،کارنامۀ حزب توده،ج1،صص258-259. سرلشکر مزیّنی-سرانجام- پس ازانقلاب اسلامی شناسائی و بازداشت شد و در مهر ماه1360 اعدام گردید. روزنامۀ کیهان،7مهرماه1360

[27]ـ روزنامۀ اطلاعات،14،13و15اردیبهشت32

[28] ـ نگاه كنید به روزنامۀ شاهد،15اردیبهشت 1332

[29]– نگاه کنیدبه مشروح مذاکرات مجلس، 5شنبه31اردیبهشت 1332

[30] ـ اعترافات خسروروزبه،ص28،به نقل اززیبائی،کمونیزم درایران،ص437

[31] ـ شگفتاکه درآستانۀ انقلاب اسلامی وروی کارآمدن آیت الله خمینی ودربرابرچاره جوئی های شاه،دکتربقائی به شاه توصیه کرده بود:«فردی مانندقوام السلطنه که قدرت مقاومت و پایداری داشته باشد».دکترامیراصلان افشار(آخرین رئیس کل تشریفات محمدرضاشاه)درگفتگوبانگارنده،25ژانویهء 2014

[32] ـ در جریان دادرسی و محاكمۀ دكتر مصدّق نیز، سرهنگ مبشـّری معاون سرتیپ آزموده و سرهنگ فضل‌الهی از جمله بازپرسان دكتر مصدّق بود. روزنامۀ اطّلاعات، 6 مهرماه 1332؛ خواندنیها، شمارۀ 3، 10 مهرماه 1333، ص14 به نقل از: خسروپناه، ص200

[33] ـ نگاه كنید به مبصـّر،محسن،نقدی برکتاب ارتشبدسابق حسین فردوست وگزیده هائی ازیادمانده های نویسنده،بکوشش  افشین مبصّر،نشرکتاب ایران،لندن،1996،صص310-319 مقایسه کنیدبانظرسروان محمدجعفرمحمّدی،در:امیرخسروی،صص714-715؛زیبائی،پیشین،ص555

[34]ـ نگاه کنیدبه: عموئی،محمدعلی،دُر ِزمانه،صص47-48، مقایسه كنید با روایت سرگرد فریدون آذرنور، در خسروپناه، ص39

[35] ـ درجلسات دادگاه،حسین عبده،وکیل یکی ازمتهمین،ضمن تأکیدبر«قساوت»بجای«قضاوت»دراین پرونده،سرهنگ نادری وسرهنگ سررشته را درساختن این پرونده متهم کردونصیری،وکیل مدافع برادرحسین خطیبی(متهم ردیف اول) تناقضات پرونده را  نشان داد.نگاه کنیدبه:روزنامۀ اطلاعات،17-18آبان32.سرهنگ سررشته (ص54)تأکیدمی کند:«اعترافات حسین خطیبی[متهم ردیف اول ودوست بسیارنزدیک دکتر بقائی]،درست ساعت 2صبح …وتنهادرحضورمن  انجام شد».

[36]– نگاه كنید به:اعترافات سروژ استپانیان و خسرو روزبه،در:زیبائی، پیشین،صص553-554،مقایسه کنیدبا:خاطرات سپهبد محسن مبصّر،درگفتگوباحبیب لاجوردی،نشرصفحۀ سفید،تهران ،1390،صص36-38؛ سپهبد محسن مبصّر،ارتشبد سابق حسین فردوست و گزیده هائی از یادمانده های نویسنده،بکوشش افشین مبصّر،نشرکتاب ایران،لندن،1996،صص310-319

[37]ـ مهندس کاظم حسیبی دریادداشت16اردیبهشت خود از قول حسین مکّی می نویسد:«با شکنجه، از حسین خطیبی اقرار گرفته اندکه بقائی در ربودن افشارطوس  واردبوده است»:موحد،خواب آشفتۀ نفت ،ج2،ص744.درجلسات دادگاه،حسین عبده،وکیل یکی از متهمین،ضمن تأکیدبر«قساوت»بجای«قضاوت»در این پرونده،سرهنگ نادری و سرهنگ سررشته را در ساختن این پرونده متهم کرد و نصیری،وکیل مدافع نصیرخطیبی،برادر حسین خطیبی،متهم ردیف اول، تناقضات پرونده را  نشان داد.نگاه کنیدبه:روزنامۀ اطلاعات،17-18آبان32.برای آگاهی ازدفاعیّات وکلای مدافع متّهمین و اظهارات شهود و ادعای شکنجۀ متّهمان برای گرفتن اقرار،نگاه کنیدبه:روزنامۀ اطلاعات،شماره های 11مهرماه تا28آبان 1332؛ درویش، سودابه،«جریان محاکمۀ سرتیپ افشار طوس»،نشریۀ قضاوت،شماره های 21-22،تهران،بهمن و اسفند1382و فروردین1383. برای آگاهی از متن بازجوئی دستگیرشدگان نگاه کنیدبه:ترکمان،پیشین، تهران،1363.برای تحقیقی تازه و متفاوت نگاه کنیدبه: سیف زاده،حمید،گواه تاریخ، قم، 1389؛شمشیری،مهدی،اسرارمستند قتل سرتیپ افشارطوس،تکزاس(آمریکا)،2011.

[38] ـ روزنامۀ اطلاعات،7 اردیبهشت1332

[39]– بقائی،چه کسی منحرف شد؟،ص284

[40] ـ سازمان افسران حزب توده به روایت اسنادساواک ،پیشین،صص207،210و299-300.سرهنگ(سپهبد)مبصّر-رئیس  سازمان اطلاعات وتجسّس ارتش(رکن دو )تعداد مأموران رکن دو  در تهران و شاید در سراسر ایران را  9  می داند در حالیکه در همان زمان سازمان نظامی حزب توده با600افسر ِورزیده درتمام ارکان و پُست های حسّاس ارتش فعّال بود.نگاه کنیدبه:مبصّر،پیشین،صص307-308

[41] ـ کیانوری،خاطرات،ص339

[42]- ترکمان،پیشین،ص8

[43]– موحد،پیشین،ص 748؛همچنین نگاه کنیدبه:

Minute by  Rotinie , May 1,1953,FO 371/104565

به نقل از: عظیمی،حاکمیت ملّی و دشمنان آن،ص 200.

[44] ـ روزنامۀ اطلاعات، 6و7اردیبهشت1332؛مقایسه کنیدبا:ترکمان،ص8

[45]ـ طبری، احسان،كژراهه، ص85.

[46]ـ خامه ای،ازانشعاب تا کودتا،انتشارات هفته،تهران،1363،صص95-96

[47]ـ نگاه کنیدبه:اعترافات خسرو روزبه،ابوالحسن عبّاسی و سروژ استپانیان:زیبائی،پیشین،،صص404- 405 و548-554؛کیانوری،پیشین،ص158

[48]ـ اعترافات خسروروزبه…،زیبائی،پیشین،ص 555

[49]ـ به نقل ازبابک امیرخسروی،ازکادرهای برجستۀ  مرکزی حزب توده.

[50]ـ نگاه کنید به: ورقا،ماشالله ،رویدادهائی از سازمان افسران وابسته به حزب تودۀ ایران،نشر بازتاب نگار،تهران؛1382؛ ورقا،ماشالله،ناگفته هائی پیرامون فروریزی حکومت مصدّق و نقش حزب تودۀ ایران،نشربازتاب نگار،تهران،1384؛ 

[51]ـمصاحبۀ مطبوعاتی دکتربقائی،روزنامۀ شاهد،16اردیبهشت1332

[52]ـ مصوّر رحمانی،پیشین،ص 213؛سررشته،پیشین،ص98

[53]ـسررشته،صص20-21،44و 98 .نکتۀ عجیب اینکه سرهنگ نادری باوجود ارتقای درجۀ سرهنگی توسط مصدّق( در2 اردیبهشت )،ظاهراً باسرلشکر زاهدی نیز پیوند داشته.اردشیرزاهدی ازرابطۀ نزدیک سرهنگ هوشنگ نادری با خود و پدرش (سرلشکرزاهدی)در روزهای منجربه 28مرداد32یادمی کند.نگاه کنیدبه:زاهدی،خاطرات،صص1146-148و155.

[54]ـ روزنامۀ کیهان،11مهرماه1332

[55]ـ کیانوری،ص158.

[56]ـنگاه کنیدبه: مرتضی زربخت،افسرخلبان،عضوبرجستۀ سازمان افسران حزب توده،مجلّۀ آدینه،شمارۀ 121-122،آبان 1376،ص79

[57]ـ محمّدی،محمدجعفر،پس ازنیم قرن:رازپیروزی کودتای28مرداد،نشرفروغ،آلمان،1382،ص147.

[58]ـ نگاه کنیدبه:لیست افسران محکوم توده ای:کتاب سیاه،صص356

[59]ـ امیرخسروی،ص712

[60]ـ برای نمونه هائی ازاین گزارش ها نگاه کنیدبه: گل محمدی،احمد،جمعیّت فدائیان اسلام به روایت اسناد،ج2،مرکزاسنادانقلاب اسلامی،تهران،1382،اسنادشمارۀ  260تا265،صص474-480 ؛دکتربقائی به روایت اسنادساواک،ج1،مرکزبررسی اسنادتاریخی وزارت اطلاعات،تهران،1382،ص132؛مسعود کوهستانی نژاد،مرداد خاموش،مرکزاسناداسلامی،تهران،1389،صص261،160و 518

[61]ـ نگاه کنیدبه:روزنامۀ اطلاعات،شماره های 16-18آبان 1332؛سیف زاده،پیشین،صص746

[62]ـ نگاه کنیدبه:لیست افسران محکوم توده ای:کتاب سیاه،ص356

[63]ـ

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%B7%D9%88%D8%B3

متاسفانه فهرست کامل اعضای مؤسس «سازمان افسران ناسیونالیست»در دست نیست و سرهنگ مصوّررحمانی نیزباذکر ِ«اسامی زیر،ازجمله افرادتشکیل دهندۀ سازمان بودند»(ص213) بطورسئوآل انگیزی ازذکراسامی دیگرافراد-ازجمله سرتیپ محمودکیانوری- پرهیزکرده است.

[64]ـکیانوری،پیشین،ص34.

[65]ـ کیانوری( ص58 )تأکیدمی کندکه «بازداشت عبدالصمدکامبخش[درگروه معروف به« 53نفر»]برخانوادۀ ما  بسیارناراحت کننده بود به ویژه که برادرم محمود،تازه افسرشده بود».

[66]ـ کیانوری،پیسین،صص257-258

[67]ـ کیانوری،پیسین،ص58

[68]ـ سازمان افسران حزب توده به روایت اسنادساواک،پیشین،ص17.گفتنی است که سازمان نظامی حزب توده درناحیهء محل قتل سرتیپ افشارطوس(خیابان صفی علیشاه/خانقاه)دارای«خانهء تیمی»بوده است.برای نمونه نگاه کنیدبه:مبصّر،پیشین،صص317-318

[69]ـ کیانوری،پیسین،ص34

[70]ـ چنانکه گفته ایم،سروان محمّدپولاددژ،عامل نفوذی سازمان نظامی حزب توده در فرمانداری نظامی تهران و معاون سرهنگ محسن مبصّر-رئیس رکن دو ارتش- و مشاور نزدیک سرتیپ تیمور بختیار بود که به روایت کیانوری:«اطلاعات گرانبهائی از سازمان اطلاعات وامنیّت ارتش در اختیاررهبری حزب قرارداده بود».طبق اعترافات خسرو روزبه و دیگران،سروان پولاددژ در قتل برخی از مخالفان حزب توسط«کمیتۀ ترورحزب توده»نقش مستقیم داشت.پس ازکشف سازمان افسران حزب توده ،سروان پولاددژ از معدود افسرانی بود که توسط رهبری حزب توده به خارج از کشور منتقل شد و این امر،شاید بخاطر موقعیّت ممتاز و اطلاعات گرانبهای سروان پولاددژ از«کمیتهء ترورحزب توده»بود.سروان پولاددژ درجریان انشعاب مائوئیست ها ازحزب توده در بهمن ماه سال 42 (گروه قاسمی،فروتن وسغائی)،پولاددژ نیزبه «سازمان انقلابی حزب توده» پیوست( کیانوری،صص339و430).امیداست که دوستان ونزدیکان سروان محمدپولاددژ یا اعضای شاخص«سازمان انقلابی حزب توده»و نیز آقای بابک امیرخسروی -که درواقع تاریخ زندۀ حزب توده می باشد-به منظور روشن شدن بخش مهمی از تاریخ حزب توده، اطلاعات خویش را دربارۀ سرنوشت«سروان محمد پولاددژ»(مبهوت)در اختیار نگارنده قرار دهند.

[71]ـ شیفته،نصرالله، زندگینامه  و مبارزات سیاسی  دکتر مصدق، نشر کومش،1376تهران،ص 141

[72]ـ زیرک زاده،ص323.

بنيادگرايی اسلامی و انقلاب ايران

نوامبر 14th, 2015

 

بهروز رفيعی: شما از جمله معدود کسانی هستيد که چه قبل و چه بعد از انقلاب 57، دربارهء اسلام کتاب‌هائی منتشر کرده ايد و نسبت به حاکميت يک حکومت مذهبی هشدار داده ايد.

با استقرار حکومت اسلامی در ايران و با توجه به رويدادهای سيزده سال اخير، به نظر می رسد که جامعهء ايران دچار يک ترديد اساسی دربارهء دين(هم به‌عنوان يک مقولهء ايمانی و هم به‌عنوان يک ايدئولوژی حکومتی) شده است. در حقيقت ما اينک شاهدِ عقب‌نشينی تفکر مذهبی در اذهان عمومیِ جامعه هستيم. می خواهم بدانم که شما فراگردِ اين عقب‌نشينی را چگونه می بينيد؟

 

علی ميرفطروس: قبل از هرچيز بگويم که مذهب -به‌عنوان يک اعتقاد خصوصی و شخصیِ افراد- هميشه مورد احترامم بوده است، به همين جهت، با آنکه من معتقد به مذهب نيستم، امّا با دوستان مذهبی‌ام -هميشه- روابط صميمانه ای داشته ام. بنابراين در نظر من، برخورد با دين -اساسآ- از ديدگاه توسعهء اجتماعی مطرح است. روشن است که دين -به‌عنوان يک پديدهء اجتماعی- از ديرباز با انسان‌ها زيسته و رشد کرده است. در حقيقت: گرايش يا نيازِ جامعه به مذهب، علل اساسی‌تری از آنچه تا کنون در تفکرات مارکسيستی مطرح بوده دارد و به نوعی، با نيازها و ارضاهای روحی، عاطفی، اخلاقی و شخصی انسان‌ها وابسته است. مذهب‌گرايی که اينک در کشورهای کمونيستی سابق مشاهده می شود، زمينه های عميق روانی و معنوی دارد. حتی قتل عام کشيش ها و راهبه ها در مکزيک به وسيلهء توده های روستايی جايگاه و منزلت دين را در اين کشور از بين نبرده است. در حقيقت: انسان‌ها از طريق دين به بسياری از مسائل وجودی، متافيزيکی و اخلاقی خود پاسخ می دهند. بنابراين: “واقعيت مذهب” امری بديهی و روشن است، امّا بديهی تر و روشن تر از آن اين‌ست که مذهب، تنها يک عنصر تشکيل دهندهء واقعيت اجتماعی است نه آفرينندهء کل اين واقعيت. فاجعه از آنجا آغاز شد که علمای مذهبی کوشيدند تا “واقعيت مذهب” را به “حاکميت مذهب” تبديل کنند و همهء قوانين اجتماعی، اقتصادی، سياسی(از جمله آزادی و دموکراسی) را از دين اخذ و استخراج نمايند. عَدَم تعادل بين اين واقعيّت اجتماعی(دين) و واقعيّت های اجتماعی ديگر(مانند آزادی، دولت و سياست) باعث شده تا جامعه ها همواره با خودکامگی مذهبی و در نتيجه با بحران های عظيم اجتماعی-سياسی روبرو باشند.

بنابراين: هدف، اعلام يک “جنگ مقدّس” عليه اسلام يا مسيحيّت نبوده و نيست بلکه منظور، پايان دادن به حاکميت دين در عرصه های حيات سياسی-اجتماعی و هنری جامعه است. به نظر من: تا زمانی که “جدايی دين از دولت”(سياست) بوجود نيايد، نه آزادی و استقلال و نه توسعهء ملّی -هيچيک- به انجام نخواهند رسيد. مفاهيم بنيادی و فلسفهء سياسی در غرب(از جمله آزادی، دموکراسی و حقوق بشر) و بخش مهمّی از دستآوردهای علمی و فرهنگی جوامع مدرن، حاصل رهائی انسان غربی از اسارت اقتدار دينی است. حاصل دورانی است که انسان، نگاه خود را از متافيزيک به هستیِ خاکی (فيزيک) تغيير داد و فهميد که هيچگونه پيشرفتی ممکن نيست مگر با گسستن از قيد الهيّات و راندن مذهب از حيات اجتماعی جامعه به زاويهء کليساها. متأسفانه برخورد روشنفکران لائيک ما با مذهب، هميشه بگونه ای بوده که گوئی ايشان يا اصلآ لائيک نيستند و يا اساسآ با چيزی بنام اسلام در جامعه مواجه نبوده‌اند.(از اين نظر، روشنفکران و “فيلسوف”های ما، حدود صدسال از روشنفکران دورهء مشروطيّت مثل ميرزا فتحعلی آخوندزاده و ميرزا آقاخان کرمانی عقب هستند.) طبيعی است که وقتی روشنفکران جامعه به مسئوليت های خود در نقدِ اسلام و مذهب پای‌بند نباشند، از توده های مردم چه انتظار؟ در اينجاست که ميدان برای تُرکتازیِ فقها و شريعتمداران در شکل دادن به اذهان توده ها خالی می ماند.

“عقب نشينی تفکر مذهبی در اذهان عمومی” -که به آن اشاره کرده ايد- دستآورد بسيار بسيار مهمّی است که اگر چه با تجربه کردنِ يکی از سياه ترين و خونين ترين حکومت های تاريخ معاصر بدست آمده، امّا -بی ترديد- در تکامل تاريخی جامعهء ايران، بسيار موثر خواهد بود. برای به‌زانو درآوردن غول مذهب و در شيشه کردن کامل و قطعی آن، اگر زمانی باشد، اينک و اکنون، آن زمان فرا رسيده است. هرگونه مجاملهء روشنفکران ما با مذهب و سستی در طرد و انزوای آن از حيات اجتماعی-سياسی جامعه، امر دموکراسی و توسعهء اجتماعی در ايران را -بار ديگر- با بن‌بست روبرو خواهد ساخت.

آنچه که در اين سال ها بر جامعهء ما گذشته، می تواند چشم‌اندازی باشد که از آن بهتر و روشن تر بتوانيم تاريخ ايرانِ بعد از اسلام و محدوديت ها و مشکلات متفکران قرون گذشته در بيان عقايدشان را درک کنيم.

 

رفيعی: در کنار اين عقب‌نشينی تفکر مذهبی هنوز کسانی هستند که با توسّل به “اسلام راستين” و “تشيّع انقلابی” مدعی اسلام ديگری هستند و …

 

ميرفطروس: کسانی که تصوّر می کنند “حکومت اسلامی” ربطی به “خمينيسم” ندارد و استقرار “اسلام راستين” يا “جمهوری دموکراتيک اسلامی” را مژده می دهند -بی ترديد- آزمايش خونين‌تر و هولناک‌تری را برای مردم ما تدارک می بينند. طبيعی است که اسلام -به‌عنوان يک مقولهء ايمانی- در نزد اشخاص مختلف، می تواند تعبيرها و تفسيرهای مختلفی داشته باشد، امّا در عرصهء واقعيت های تاريخی، کسانی که با چگونگی استقرار اسلام در شبه جزيرهء عربستان و ممالک مفتوحهء اسلامی آشنا هستند، شباهت های شگفت و فراوانی بين عملکردهای سياسی-اجتماعی و مذهبی “حضرت محمّد” (و ابوبکر و عمر و عثمان و علی) با “آيت الله خمينی” می يابند (چه قبل و چه بعد از کسب قدرت) و براين نکته تأکيد می کنند که “اسلام راستين” (يعنی اسلام نَبَوی و عَلوی) همين است که ما اينک در ايران شاهد و ناظر آن هستيم: در اين باره -مثلآ- می توانيم آيه های “مکّی” حضرت محمّد (مبنی بر “لااکراه فی الدّين”، و استقرار حکومت مستضعفين) را با وعده های “آيت الله خمينی” در پاريس (مبنی بر آزادی همهء احزاب و اديان و استقرار قسط و عدالت اجتماعی) و نيز آيه های “مدنی” حضرت محمّد (مبنی بر قلع و قمع متحدّين يهودی و مسيحی خود) را با عملکردهای بعدی “خمينی” در ايران (مبنی بر حذفِ گام بگام “متحدّين ديروز”، تعطيل همهء احزاب آزاديخواه، توقيف روزنامه های مستقل و سرکوب اقليّت های قومی و مذهبی) را با هم مقايسه کنيم.

 

رفيعی: امّا ايدئولوژی اسلامی هم، از آزادی و دموکراسی سخن می گويد. اخيرآ يکی از متفکران “اسلام راستين” -حتی- کتابی دربارهء “حقوق بشر در اسلام” نوشته و …

 

ميرفطروس: درست است! آنان نيز از آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی صحبت می کنند، امّا آزادی در چهارچوب اسلام. در عقايد آنان، آزادی با اسارت در دين آغاز می شود. در نظر اين متفکران، “اسلام، عين آزادی و آزادی، عينِ اسلام” تلقّی می شود. به‌همين جهت است که علامه طباطبائی، مطهری، شريعتی و رجوی تأکيد می کنند: “اگر بنا باشد عدالت و آزادی باشد، امّا از نام و ياد خدا و اسلام خبری نباشد، ما از چنين آزادی و عدالتی بيزاريم”. يا به قول آقای مسعود رجوی: “حکومت اسلامی هرگز مشابهتی با دمکراسی غربی ندارد”. در بينش نظريه‌پردازان اسلامی، تعارض بين حاکميت مردم و حقوق بشر با تئوری “ولايت” (ولايت امام، رهبر، يا ولی فقيه) آنچنان آشکار است که تنها نسخه‌نويسان دارالشفای جامعهء بی‌طبقهء توحيدی آنرا تجاهل می کنند. اعتقاد به “ولايت” (يعنی رهبری جامعه بوسيلهء امام، رهبر مذهبی يا ولی فقيه) و نابالغ دانستن مردم برای اظهار نظر و انتخاب، مشخصهء اساسی فلسفهء سياسی اسلام (خصوصآ شيعه) است. به همين جهت: اسلام به خاطر سرشت ضدّ دموکراتيک خود، هيچگاه نتوانسته و نخواهد توانست حامل آزادی، دموکراسی و حقوق بشر باشد.

تناقض اساسی حكومت‌های اسلامی معاصر در اين‌ست كه از يک طرف، جامعه يا نيازهای اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی-سياسی امروز زندگی می كند و از طرف ديگر، رهبران اسلامی كوشش می كنند تا اين جامعه را با قوانين 1400 سال پيش رهبری نمايند. در حكومت اسلامی ايران، مسئلهْ ديگری هم برعوامل بی ثباتی و هرج و مرج اضافه می شود و آن اينكه: فقدان مركزيت واحد و تعدد مراجع تقليد (بر خلاف مذهب سنی) و در نتيجه: تعدٌد مراكز تصميم گيری دينی (اجتهاد، فتوی) در مذهب تشيع، دستگاه دينی يا حكومت اسلامی را بسوی نوعی آنارشيسم و هرج و مرج سوق می دهد. آشوب ها و هرج و مرج ها و درگيری های درونی و اقدامات فلج‌كننده كنونی (خصوصآ در قوه مجريه) خصلت ملوک الطوايفی نهادهای اجرائی جمهوری اسلامی ايران را نشان می دهد و همانطور كه گفتيم: اين آنارشيسم، هم ناشی از اصول اعتقادی و هم ناشی از ساختار تشكيلاتی مذهب شيعه در حكومت ايران است.

 

رفيعی: در كنار عقب نشينی تفكر دينی در اذهان عمومی ايرانيان، ما امروزه شاهد اوج گيری بنيادگرائی در كشورهای مسلمان هستيم. نوعی تب اسلامگرائی در سراسر كشورهای اسلامی بچشم ميخورد… آيا اين بمعنای آنست كه اسلام، امروزه “مدينهْ فاضلهْ نوين”ی را نمايندگی می كند؟ اساسآ “بنيادگرائی” را شما چگونه تحليل می كنيد و چرا اينک (در اين 10- 15 سال اخير) در كشورهای اسلامی، خود را نشان داده است؟

 

ميرفطروس: “تب اسلام‌گرائی” -البته- غير قابل انكار است، اما عمومی يا سراسری نيست. از يک ميليارد مسلمانان جهان، حدود دويست سيصد ميليون نفر اينک دچار اين تب اسلامگرائی هستند. از اين گذشته، “تب اسلام‌گرائی” در همه كشورها يكدست نيست، مثلآ در افغانستان، الجراير، لبنان، پاكستان، و مصر، ما با تلقی خشنی از حكومت اسلامی روبرو هستيم. تنوع جنبش های اسلامی در جهان، در عين حال بيانگر تنوع نيروهای اجتماعی تشكيل دهنده آنهاست. همچنين بايد دانست كه اسلام‌گرائی در كشورهائی كه به نوعی افراط گرائی حكومت های اسلامی را تجربه كرده اند (مانند: سودان، پاكستان و ايران) رو به افول است. در كشورهائی كه دارای حكومت های سنتی اسلامی هستند و تماس فرهنگی چندانی با فرهنگ غرب نداشته اند و مهاجرت چندانی هم به شهرهايشان صورت نگرفته، موج اسلامگرائی قوی نيست (مثل: عربستان سعودی و كويت) در عوض: كشورهائی كه در آنها حكومت ها فاقد مشروعيت سياسی هستند و مردم از آزادی و دموكراسی محرومند و دولت ها، تجربه طولانی در رابطه با غرب و فرهنگ غربی دارند، موج اسلامگرائی در آنها گسترده تر است (مانند: مراكش، تونس، مصر و الجزاير). لازم است تآكيد كنم كه: در هيچيک از كشورهای صنعتی جهان، اسلام نفوذ چندانی ندارد، بنابراين می توان گفت كه اسلام و حكومت اسلامی -اساسآ- يک “ايدئولوژی جهان سومی” است.

موج “اسلام‌گرائی”، قبل از انقلاب اسلامی ايران، بطور پراكنده و نا متشكل وجود داشت (مثلآ: اخوان المسلمين در مصر و سوريه و فدائيان اسلام در ايران) اماٌ پيروزی آيت الله خمينی و استقرار يک حكومت اسلامی در ايران، باعث برجستگی، تشويق و تحرک موج های اسلامگرائی در خاورميانه و شمال آفريقا شده است.

درباره علت يا علل رشد “بنيادگرائی اسلامی” می توان به عوامل متعدد و مختلفی اشاره كرد، از جمله:

1 – سقوط امپراطوری عثمانی و سلطهْ امپراطوری های استعماری انگليس و فرانسه (و بعد آمريكا) در كشورهای خاورميانه، باعث شد تا “غربی”ها تسلط سياسی-فرهنگی خود را در اين كشورها گسترش دهند. مردم كشورهای مسلمان خاورميانه (كه تا ديروز در چشم “غربی”ها بعنوان يک “دشمن” و يا يک “رقيب مغرور” و “قابل احترام”، جلوه می كردند) با تسلط استعمارگران به “بربرها” و “نيمه وحشی ها” تنزل كردند. از همان آغاز، جوامع اسلامی خود را مورد تهاجم دولت های غربی احساس کردند. آنان خود را مانند قربانيان مظلومی حس می كردند كه دشمنان شان (اروپاي مسيحي و بعد اسرائيل صهيونيست) در تدارک حملات دردآوری عليه ارزش های فرهنگی و دينی شان بودند. بنابراين: با آغاز استعمار فرانسه و انگليس (و بعد آمريكا) اسلام به “دژ” احساسات مردمی عليه بيگانگان تبديل شد. با اينحال بايد تآكيد كرد كه جنبش های اسلامی در اين دوران، اساسآ “خصلت روشنفكری” داشتند و متشكل از “منور الفكر”ها و متفكران جوامع اسلامی آن زمان بودند: (سيد جمال الدين اسدآبادی، محمد عبده، رشيد رضا، جنبش سَلفيّه) . اينان با پايه گذاري “رنسانس اسلامي” يا “النباء”(بيداری) و با طرح شعار “بازگشت به خويش” و “كسب هويت اسلامی” و با تفسير نوين (شبه علمی) از اصول اسلامی، كوشيدند تا از يكطرف بر عقب ماندگی تاريخی جوامع خود، غلبه كنند و از طرف ديگر با نفوذ فرهنگ غرب مقابله نمايند.

2 – پيدايش دولت “اسرائيل” در سرزمين های اشغال شده اسلامی و حمايت كشورهای غربی از آن، باعث شكوفائی و تشديد تعصبات اسلامی و موجب ظهور كينه و مخالفت با “غرب” گرديد.

3 – ناتوانی جنبش های استقلال طلبانه خاورميانه، شمال آفريقا و خصوصآ شكست ناسيوناليسم عرب (ناصريسم) در مصر و سوريه، درماندگی حكومت های مذكور در استقرار آزادی و عدالت اجتماعی و در نتيجه: تداوم حكومت های فردی و استبدادی در كشورهای خاورميانه، زمينهْ مساعدی برای روكردن توده های مردم به “ايدئولوژی رهائی بخش اسلام” بود. در اينجا، دوران “صدر اسلام” (حكومت حضرت محمد) چنان ايده آليزه شد كه در آن گوئی آزادی، عدالت اجتماعی، برابری و برادری، در اوج بود.

4 – شكست اعراب از اسرائيل در جنگ 6 روزه 1867 و اكتبر 1973 كه در آن ؛ دولت های غربی -پنهان و آشكار- در كنار اسرائيل بودند.

5 – رشد مناسبات سرمايه دارانه در كشورهای خاورميانه و شمال آفريقا. از اوايل سالهای 1970 با صعود قيمت نفت و سرازير شدن دلارهای نفتی، ساختار سنتی كشورهای خاورميانه دگرگون شد. در بعضی از كشورها، اين دگرگونی، شتاب بی سابقه ای داشت . اين شتاب، واكنش فرهنگ سنتی حاكم بر اين كشورها در برابر فرهنگ بيگانه (غربی) را بدنبال داشت. توجه به اقتصاد “تک محصولی” (نفت) و عدم توجه دولت ها به رشد و گسترش صنعت كشاورزی و در نتيجه: خانه خرابی و كوچ روستائيان به شهرها و نواحی صنعتی (خصوصآ به حاشيه پايتخت ها) و پيدايش طيف گسترده ای از “حاشيه نشينان” در شهرها، تركيب اجتماعی نوينی را بوجود آورد. اين “حاشيه نشينان” كه از فرهنگ و ذهنيت سنتی و روستائی نبريده بودند و در مناسبات جديد شهری نيز جايگاهی نداشتند، در حقيقت كسانی بودند كه از روستا ها “رانده” و در شهرها “مانده” بودند و برای مبارزه با فقر، بی ثباتی، بی عدالتی و دست يافتن به آرامش روحی و معنوی، سلاحی جز مذهب و سنت در دست نداشتند و لذا در جنبش های اعتراضی آينده می توانستند بهترين و فداكارترين ارتش برای اپوزيسيون اسلامی در كشورهای مسلمان باشند. بهمين جهت، بر خلاف جنبشهای اسلامی اوليه، جنبش های اسلامی نوين، خصلتی توده ای و مردمی يافت.

6 – رشد آزادی و دموكراسی سياسی در كشورهای اسلامی با رشد شتابان مناسبات سرمايه‌دارانه در اين كشورها تناسبی نداشت. استبداد و اختناق سياسی، فقدان آزادی بيان و وجود سانسور كتاب و مطبوعات و هراس حكومت‌ها از “شبح كمونيسم” باعث شد تا اين جوامع از “حافظهء تاريخی” و غنای سياسی-فرهنگی محروم بمانند. در حقيقت: استبداد سياسی و فقدان آزادی و دموكراسی، در كنار بحران‌های اقتصادی-اجتماعی، دو زمينهء اساسی برای رشد و گسترش “بنيادگرائی اسلامی” می‌باشند. در فقدان تشكل‌های دموكراتيک و احزاب سياسی، “مساجد” در حقيقت “زرادخانه”ای بودند كه ارتش “حاشيه‌نشينان”، تهی‌دستان و خرده‌بورژوازی شهری را به سلاح “شهادت” و “الله اكبر” مجهز می‌كردند. در عرصهء روشنفكری هم “غرب زدگی” تبديل به حربه‌ای عليه تجددگرائی و مخالفت با روشنفكران غير مذهبی گرديد. (در ايران “جلال آل احمد”)

 

رفيعی: با اين توضيحات، فكر می كنم -الان- بتوانيم دربارهء “انقلاب اسلامی ايران” صحبت كنيم. درباره انقلاب ايران “آيت‌الله خمينی” و استقرار حكومت اسلامی در ايران، مقالات و كتاب‌های فراوانی چاپ و منتشر شده‌اند. اكثر اين تحقيقات، انقلاب اسلامی ايران را از ديدگاه ساختاری -بر اساس “رشد ناموزون سرمايه داری” و “مدرنيزاسيون شتابان جامعهء ايران”- بررسی كرده‌اند، چيزی كه شما هم -در علل بنيادگرائی اسلامی- به آن اشاره كرده‌ايد…

 

ميرفطروس: اول اجازه بدهيد درباره خصلت “اسلامی” يا “غير اسلامی” انقلاب ايران اشاره ای بكنم. می دانيم كه قبل از پيدائی “جمهوری اسلامی” جامعه ما، بطور مشخص سه رويداد مهم سياسی-اجتماعی را پشت سر گذاشت:

اوٌل: انقلاب مشروطيت.

دوم: جنبش ملی كردن صنعت نفت.

سوم: شورش 15 خرداد 42.

توجه به اين سه دوره مهم در بحث ما از اين نظر اهميت دارد كه می تواند پاسخی به ماهيت “اسلامی” يا “غير اسلامی” انقلاب 57 بدست دهد.

انقلاب مشروطيت ايران، در حقيقت تبلور اجتماعی مقابله بدعت (تجدّد) با سنت (شريعت) بود. متفكران مشروطه برای اولين بار كوشيدند تا هويت‌ملی را جايگزين هويت اسلامی سازند. نوعی رنسانس (يعنی بازگشت به تاريخ و فرهنگ و تمدن ايران باستان) در عقايد متفكران مشروطه (مانند ميرزا آقا خان كرمانی، ميرزا فتحعلی آخوندزاده) وجود داشت كه يادآور انديشه های متفكران دوره رنسانس اروپا (يعنی بازگشت به فرهنگ و تمدن يونان و رم باستان) بود. متفكران دوره مشروطيت نيز مانند متفكران عصر رنسانس اروپا، معتقد بودند كه راز رهائی جامعه از درماندگی و فلاكت تاريخی، گسستن از فرهنگ دينی و رهائی از سلطه اسلامی است. با چنين ديدگاهی، در انقلاب مشروطيت، روزنامه ها و گروهای سياسی، شعارها و خواست های مردمی -عمومآ- غيراسلامی بودند، و مشروعه -عليرغم داشتن رهبران برجسته ای مانند “شيخ فضل‌الله نوری” -نتوانست بر هواداران مشروطه پيروز شود. انزوای اجتماعی و سياسی مشروعه خواهان آنچنان بود كه چاپخانه های تهران و مراكز استان ها، از چاپ و انتشار اعلاميه های آنان خوداری می كردند. جالب است بدانيم كه تعدادی از علمای اسلامی نيز -خواسته يا ناخواسته – خود، در حقيقت، ايدئولوگ مشروطه‌خواهی بودند (مانند علامه محمد حسين نائينی).

در جنبش ملی كردن صنعت نفت به رهبری “دكتر مصدق” نيز عليرغم حضور رهبران مذهبی برجسته ای مانند “آيت الله كاشانی” رهبری جنبش -اساسآ- دردست نيروهای “غير اسلامی” (لائيک) بود. اعلاميه ها و نشريات آن زمان، به روشنی فضای غيرمذهبی جنبش مردم را نشان می دهند. در اين زمان نيز، نشريات و روزنامه های مهم، اتحاديه های كارگری، كشاورزی، زنان و كميته اصناف -بطور كلی- فاقد خصلت اسلامی بودند.

در شورش 15 خرداد 42 نيز توده های شهری و روستائی -عمومآ- پاسخی به ندای “آيت الله خمينی” ندادند، بهمين جهت، اين شورش -در يكی دو روز اول- در تهران و قم خاموش شد.

مطمئنآ شما قبول داريد كه چه در انقلاب مشروطيت، چه در جنبش ملی كردن صنعت نفت و چه در 15 خرداد 42، جامعه ايران به اصطلاح “اسلامی تر” از سال 57 بود و “انقلاب اسلامی” می بايست در اين سه دوره مهم از تاريخ سياسی ايران صورت می گرفت نه در سال 57 كه بخاطر رفرم ارضی و اجتماعی شاه (در سال 40) و تحولات اقتصادی و اجتماعی متعاقب آن، مذهب (بعنوان يک آرمان حكومتی) اساسآ به حاشيه “حوزه”ها و “تكيه”ها رانده شده بود و اساسآ نقشی در تحولات سياسی-اجتماعی ايران نداشت.

 

رفيعی: فراموش نكنيم كه در سال های 50 -57 شبكهْ عظيمی از مساجد و مدارس ديني در سراسر كشور وجود داشت. “ملا”ها با تبليغات خود از طريق اين شبكه عظيم، در حقيقت، مناديان و پيشاهنگان “انقلاب اسلامی” در شهرها و روستاها بودند. اين شبكه عظيم مساجد و مدارس اسلامی -در حقيقت- عامل بسيار مهمی در بسيج و سازماندهی نيروهای مذهبی در سال 57 بودند.

 

ميرفطروس: تلقي از مساجد و مدارس اسلامی به عنوان “شبكه عظيمی در سازماندهی و بسيج توده ای در سال 50 – 57” تا حدود زيادی اغراق آميز است، زيرا كه قبل از انقلاب 57، اين شبكه ها -پنهان و آشكار- تحت نظر دولت (سازمان اوقاف و ساواک) قرار داشتند و از عملكردهای سياسی ناچيز برخوردار بودند. يكی از رهبران مذهبی انقلاب 57 تاكيد كرده كه: “بزرگترين نقطه قوت ما، بی سازمانی ماست“.

از اين گذشته، برای روستائيان ايران، تبليغ انديشه هاي “خمينی” بمعنای “بازگشت اربابان به ده” و بمنزله استقرارمجدد “روابط ارباب و رعيتی” بود، بهمين جهت، روستاها -عليرغم باورهای اسلامی خود- در مجموع از حوزه تبليغات سياسي ملاها بر كنار بودند و لذا نقشی در انقلاب 57 نداشتند. همين جا گفتنی است كه حكومت “رضا شاه” اگر چه بر سيادت قطعی علمای مذهبی خاتمه نداد، اما بر منافع مادی و معنوی آنان، ضربه های جدی وارد ساخت. اصلاحات اجتماعی سال هاى 40 “محمدرضاشاه” نيز به سلطه بلامنازع علماي مذهبي و محاكم شرع در شهرها و روستا ها خاتمه داد (كنترل املاک موقوفه، بودجه بندی مدارس مذهبی و مساجد از طريق اداره اوقاف) بهمين جهت است كه “آيت الله خمينی” در سخرانی های خود آنهمه به “اين پدر و پسر” ابراز تنفر و انزجار كرده است.

نيروهای فعال سياسی-فرهنگی در سال های 50 (روشنفكران و دانشجويان) -اكثرا- نيروهای غيرمذهبی بودند. رشد روز افزون نيروهای غيرمذهبی و انزوای نيروهای اسلامی در عرصه حيات سياسی-فرهنگی جامعه، انچنان بود كه بقول “دكتر شريعتی” و “حجه الاسلام خاتمی” (وزير ارشاد اسلامی): “دانشگاه ها، مرعوب هياهوی تبليغی الحاد بودند و بچه های مسلمان در دانشگاه های ايران “قاچاقی” زندگی می كردند. در اين دوران، مدرنيسم و ماركسيسم در دو جبهه باورهای اسلامی را مورد هجوم قرار دادند...”

با اين تركيب: در حوادثي كه به انقلاب 57 منجر شد، اولين گروههاي اعتراضی عليه رژيم شاه، روشنفكران لائيک و دانشجويان بودند: “ده شب”(كانون نويسندگان ايران) و ادامه آن در دانشگاه “آريامهر”(شب شعر سعيد سلطانپور) به اعتراضات و اعتصابات دانشجوئی دامن زد. براي اولين بار، شركت كنندگان در آن شب ها، به خيابان ريختند و مبارزه ضد دولتی را عمومي كردند. تنها پس از اعتراضات روشنفكران و اعتصابات دانشجويان بود كه نيروهای مذهبی (بازاريان و طلاب) جرات يافتند و شروع به اعتراض، بستن بازارها و راهپيمائی كردند. شعارهای مردم تا دی ماه 57، شعارهای دموكراتيک و غير اسلامی بود (آزادی مطبوعات، آزادی زندانيان سياسی و …) تنها در آستانه انقلاب (بهمن ماه) ما شاهد شعار “حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح اللٌه” و يا “استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی” بوديم و از اين زمان بود كه “حاشيه نشينان شهری” هم قدم به ميدان انقلاب گذاشتند.

انقلاب ايران يک “انقلاب شهری” بود و جايگاه و پايگاه آن، مراكز شهرها بود. روستائيان (كه نصف جمعيت ايران را تشكيل مي دادند) همانطور كه گفتيم در انقلاب 57 حضور نداشتند. از اين گذشته: وجود اقوام مختلف سنی مذهب در ايران (كردها، تركمن ها و بلوچ ها) عملا چيزی بنام “حكومت اسلامی” به رهبری “خمينی” شيعه مذهب را برای بخش عظيمی از مردم ايران، منتفی می ساخت. بهمين جهت چه قبل و چه بعد از روی كار آمدن خمينی -نواحی سنی نشين ايران، هيچگاه با عقايد سياسی-مذهبی او همراه نشدند.

علاوه بر اين‌ها، انقلاب ايران بر اساس ميانگين سنّیِ عناصرِ فعّال و کارسازِ آن (دانشجويان، دانش‌آموزان، خرده‌بورژوازی مدرن شهری و کارمندان) اساسآ يک انقلابِ جوان بود. اين طيف گسترده ولی فعّال، پرشور و جوان، از نظر سياسی نه خاطره‌ای از “خمينی” و شعارهای او در 15 خرداد 42 داشت و نه حافظه‌ای از تاريخ معاصر ايران، به همين جهت -با توجه به پويايی و جوانی خود- از يک راديکاليسم کورِ سياسی برخوردار بود. با اين خصوصيات، نيروهای انقلابی در سال‌های 50-57 با «رد تئوری بقاء» و با نفی سلاح فرهنگ به ترويج فرهنگِ سلاح و شهادت‌طلبی پرداختند. طبيعی است که در فقدان احزاب سياسی مستقل(جبهه ملی…) و عدم حضور شخصيت‌های سياسی سرشناس در سال 57، مذهب و مساجد می‌توانستند جايگاه و پناهگاه مناسبی برای ابراز حضورِ جمعی در مخالفت با شاه باشند. مضافآ اينکه مصادف شدن تظاهرات خيابانی مردم با ماه محرّم و خصوصآ نزديکی “تاسوعا و عاشورا”، فرصت استثنائی برای حضور جمعی مردم و تغيير شعارها در قالب اسلامی بود. به جرأت می‌توان گفت که در سال 57 اگر شخصيّتی -مانند مصدّق- وجود می‌داشت، قدرت گيری “خمينی” بسيار بسيار بعيد می‌بود. جالب است يادآور شوم که اکثر علمای مذهبی و مراجع تقليد (مانند شريعتمداری، گلپايگانی، خوئی و …) در سراسر حوادث 57، موضعی محافظه‌کارانه در مخالفت با شاه داشتند. بنابراين: اشتباه است اگر انقلاب ايران را “اسلامی” بناميم.

 

رفيعی: به‌هرحال نظر شما دربارهء انقلاب 57 و چگونگی يا چرائی پيروزی “خمينی” چيست؟

 

ميرفطروس: معمولآ انقلاب ها يا علل داخلی دارند و يا علل خارجی. دربارهء علل و زمينه های داخلی انقلاب ايران، بايد گفت که تا شش ماه قبل از بهمن 57 هيچ نشانه ای از يک انقلاب اسلامی و سقوط شاه وجود نداشت. رژيم شاه اگرچه با دشواری هائی در زمينه های گرانی اجناس و کمبود مسکن روبرو بود، امّا اين مشکلات، آنچنان نبود که آبستن يک انقلاب عظيم اجتماعی باشد. از نظر اقتصادی، در آستانهء انقلاب 57 درآمد سرانهء مردم اگرچه به شکل ناعادلانه‌ای توزيع می شد، با اين حال بيش از دوهزار دلار بود (که نسبت به کشورهای جهان سوّم، رقم بسيار بالائی بود). اکثريت مردمی که در شهرها زندگی می کردند -نسبت به سال‌های پيش- وضع مادّی بهتری داشتند و خرده‌بورژوازی شهری(حقوق بگيران) که بعد از اصلاحات اجتماعی شاه، گسترش چشم گيری يافته بودند، از رفاه مناسبی برخوردار بودند. در اين ميان، آتش سوزی “سينما رکس” آبادان(در مرداد 57) به تأثرات و هيجانات عمومی مردم دامن زد. اين فاجعهء هولناک (که به‌دست مذهبی های متعصّبّ هوادار “خمينی” انجام شده بود) بُعد تازه ای به مبارزات مردم عليه شاه داد.

انقلاب ايران،آیاحاصل “توطئهء خارجی” نبود؟. بايد بگويم: در عرصهء خارجی، رژيم شاه نه مديون بانک‌های خارجی بود و نه در جنگ با همسايگانش (مثلآ عراق) ضعيف و ناتوان شده بود. روی کار آمدن “کارتر” در سال 1976 از همان آغاز، باعث نگرانی های شديد شاه بود زيرا که شاه -سُنتأ- از دوستان پشتيبان جناح “جمهوری‌خواه” بود. افزايش قيمت نفت در “اوپک” (که از جمله با اصرار و پافشاری شخص شاه صورت گرفته بود)، تهديدات شاه جهت افزايش باز هم بيشترِ قيمت نفت و تأکيد او به لغو قراردادِ کمپانی‌های نفتی و ادارهء کامل منابع و صنايع نفتی ايران به‌وسيلهء مهندسان ايرانی، وجود نوعی تفرعن و غرور ملّی (در اشاره به تاريخ و تمدّن ايران باستان) و طرح های بلندپروازانهء شاه در مدرنيزه کردن ايران و تظاهر به نوعی “استقلال‌طلبی” نسبت به غربی‌ها (که در مصاحبه‌های شاه با خبرنگاران خارجی خود را نشان می داد) همه و همه “خوشايند” کمپانی های نفتی و دولت‌های اروپايی و آمريکائی نمی توانست باشد (به‌ياد دارم که در گرماگرم انقلاب 57 و قبل از روی کار آمدن خمينی، راديو “بی بی سی” گفته بود: «با پيروزی انقلاب اسلامی، ايران، رويای “تمدن بزرگ” و پنجمين قدرت نظامی-سياسی-اقتصادیِ جهان را برای هميشه فراموش خواهد کرد و در آينده، به ايفای نقشی شبيه کشور افغانستان، اکتفا خواهد کرد.»

نوعی “ماهيت‌گرائی مطلق” در ارزيابی شاه “به‌عنوان “رژيم وابسته” و “دست‌نشاندهء امپرياليسم”) روشنفکران ما را از درک تضادهای نسبی و لحظه ای شاه با دولت های اروپائی و آمريکا بازداشت… به هر حال: تأکيد “کارتر” بر “نقض فاجعه بار حقوق بشر در ايران” (با توجه به اينکه در اين زمان، بيش از بيست حکومت ديکتاتوری -نظير “شيلی”- در جهان وجود داشت) و متعاقب آن، شروع يک کارزار عظيم و اغراق آميز تبليغاتی در مطبوعات بين المللی (مبنی بر وجود صدهزار زندانی سياسی در ايران و …) وجود يک اپوزيسيون فعّال، متشکل و گستردهء ايرانی در خارج از کشور(کنفدراسيون) که به‌صورت يک “دولت” در کشورهای اروپائی و آمريکائی عمل می کرد و رهبران آن -عمومآ- به خاطر تموّل و تمکّن خانوادگی، برای تحصيل، سال ها بود از ايران خارج شده بودند و لذا درک درستی از تحوّلات اقتصادی-اجتماعی ايران بعد از اصلاحات ارضی و اجتماعی سال های 40 به بعد نداشتند و به‌همين جهت دچار يک رمانتی‌سيسم انقلابی و راديکاليسم کور در رابطه با مسائل سياسی ايران بودند (محاصرهء تهران از طريق شهر يا روستا؟ انقلاب مسلحانهء دهقانی به سبک چين، انقلاب کارگری به سبک شوروری و … انواع طرح ها و تئوری هائی که کمترين پيوندی با مسائل جامعهء ايران نداشت). همهء اين عوامل خارجی در تحوّلات ايران و سقوط شاه، نقش داشتند.

 

رفيعی: فکر می‌کنم بها دادنِ زياد به “عوامل خارجی” در انقلاب ايران، چندان درست نباشد، به‌هرحال انقلاب 57 را توده‌های مردمی بوجود آوردند که از ظلم و ستم و بی‌عدالتی رژيم شاه به جان آمده بودند و …

 

ميرفطروس: من هم که گفتم… اقدامات شاه در صنعتی کردن و نوسازی جامعه با تدوين و ترويج فکر علمی و تکنولوژيک و ايجاد نهادهای مستقل سياسی و دموکراتيک همراه نبود. تمرکز بيش از حد قدرت در دست شاه، فساد مالی و خودسری سران رژيم، عَدَم مشارکت واقعی مردم در نظام سياسی جامعه، تلقّی هرگونه اختلاف نظر سياسی به دشمنی با نظام (حتی در درون دربار و طبقهء حاکمه) و خصوصآ سُلطهء جهنمی “ساواک” بر شئون سياسی-فرهنگی کشور، عوامل مهمی در ايجاد نارضائی و بحرانِ سياسی جامعه بودند، با اين‌حال بايد پذيرفت که روشنفکران و نيروهای فعّال سياسی نيز به‌جای مبارزه با “ديکتاتوری شاه” (جهت اعادهء حقوق دموکراتيک مردم) با اتّخاذ “مبارزهء مسلحانه هم استراتژِی، هم تاکتيک” در سوق‌دادن رژيم به خشونت و تشديد اختناق سياسی، سهم فراوان داشتند. در اين ميان، جدا از تبليغات روشنفکران اسلامی (خصوصآ “دکتر شريعتی” و “مجاهدين”) که نوعی سوسياليسم و “جامعهء بی‌طبقهء اسلامی” را شعار خود ساخته بودند، روشنفکران “لائيک” و پيشآهنگان آزادی و دموکراسی نيز به‌جای تدوين فلسفهء سياسی نوين برای جامعهء نوين و درحال تحوّل ايران، هر يک با ذهنيّتی آشفته و با فلسفه‌بافی‌های مخرّب خود، به شبهه‌آفرينی و ترويج فلسفهء سياسی اسلام پرداختند. مثلآ: “حزب توده” از “اسلام نوين انقلابی به رهبری آيت الله خمينی” سخن گفت و يا “جلال آل احمد” با سفر به “خانهء کعبه” و دفاع از مرتجع‌ترين شخصيّت انقلاب مشروطيت (شيخ فضل الله نوری) و شخص “خمينی” (در شورش ارتجاعی 15 خرداد 42) به تبليغ “اسلام گرائی” يا “بازگشت به خويش” و مخالفت با دموکراسی پرداخت و “وحدت روشنفکر و روحانيت” (حوزه و دانشگاه) را توصيه کرد. “دکتر علی‌اصغر حاج‌سيّدجوادی”(جامعه‌شناس و نويسندهء معروف) نيز با انتشار کتاب «طلوع انفجار» در سال 56 که با آيه‌ای از قرآن آغاز می‌شد، انقلاب محمّد را “بزرگترين انقلاب تاريخ بشر” و پيام محمّد را “پيام يک انقلابی کامل تمام‌عيار زمينی” شمرد و “بازگشت به برابری و مساوات اسلامی” را وظيفهء اصلی انقلاب دانست و عجيب اينکه، بعضی از متفکران رسمی رژيم مانند دکتر سيّدحسين نصر (رئيس انجمن شاهنشاهی فلسفه)، احسان نراقی و داريوش شايگان نيز به‌جای تدوين فلسفهء کلاسيک ايرانی، خود، به‌تدوين و ترويج “فلسفهء اسلامی” پرداختند… در واقع، هم روشنفکران چپ و هم روشنفکران راست –هريک به نوعی- معتقد به بنيادگرائی و تئوری ولايت بودند که در آن، آزادی نه شناخته شده بود و نه –اساسآ- در فلسفهء سياسی روشنفکران ما جائی داشت. بديهی است که تجدّدگرائی، با آزادی و دموکراسی همراه است. تجدّدگرائی در آزادی می‌شکفد و در دموکراسی پُربارتر می‌شود. هم “رضاشاه” و هم “محمّدرضاشاه” تنها به امنيّت ملّی، توسعهء اقتصادی و نوسازی کشور، نظر داشتند و از استقرار آزادی غافل بودند. ظاهرآ آنان از آزادی و دموکراسی، درکی جز هرج و مرج نداشتند. به قول “داريوش همايون”: “در شرايطی که همه چيز از “آريامهر” برمی‌خاست و همه کس با نام “آريامهر” به‌قدرت می‌رسيد، مخالفت با شاه و گفتن “مرده باد شاه!” به افراد اهميّتی می‌داد که دانشجويان و روشنفکران و سياستمداران ايرانی را به‌دنبال خود می‌کشيد…” اينچنين بود که در فقدان آزادی سياسی و عدم مشارکت واقعی مردم، تجدّدگرائی‌ها و تمايلات ناسيوناليستی “رضاشاه” و “محمّدرضاشاه” در ميان روشنفکران ايرانی (و حتی در بين تئوريسين‌های رسمی رژيم) از حمايت و همدلی صادقانه برخوردار نبود و لذا در “روز واقعه” –وقتی که شاه “صدای انقلاب مردم” را شنيد- قلعه‌های رژيم از مدافعان واقعی و مردمی، خالی ماند…

بنابراين: من بهاء زيادی به عوامل خارجی در انقلاب ايران نمی دهم، اگر بر اين نکات تأکيد کرده ام برای اينست که به نظر من اين عوامل خاجری در رويدادهای سال 57 –واقعآ- نقش داشته اند. وقتی ما –امروزه- خودمان، در آمريکا و اروپا شاهديم که شبکه های ارتباط جمعی (راديوها، تلويزيون ها و روزنامه ها) چگونه “افکار عمومی” می سازند، آنگاه به نقش “حکومت سازان” در انقلاب ايران آگاه تر می شويم. آيا برای شما عجيب نيست که دولت های آمريکائی و اروپائی (خصوصآ فرانسه) در بارهء جنبش بنيادگرايان اسلامی در الجزاير (به رهبری “شيخ عباس مدنی”) تقريبآ سکوت کرده اند؟ چرا؟ برای اينکه اين دولت ها، حضور يک “حکومت اسلامی بنيادگرا” در منطقهء آفريقا را به نفع خود نمی دانند. اين سکوت و بی تفاوتی را با غوغای عظيم و اغراق آميز شبکه های ارتباطی آمريکا و اروپا (خصوصآ بی بی سی) در قبال انقلاب ايران مقايسه کنيد (راديوهائی که نقش “پيام رسانِ امام خمينی” به درون جامعهء ايران بودند)… اين چنين شد که توده های ما، عکس “امام” را در “ماه” ديدند و روشنفکران و تحصيلکرده های ما (حتّی در درون هيأت حاکمه) گمان کردند که: “خمينی به چهار زبان زندهء دنيا صحبت می کند”!! (در اين باره، کتاب خانم مهشيد اميرشاهی به نام “در حَضَر” بسيار خواندنی است)… به هر حال به قول فرزانه ای: “زندگی کوتاه است، ولی حقيقت دورتر می رود و بيشتر عمر می کند، بگذار تا حقيقت را بگويم”. چنانکه گفتم: بعد از آوار سهمگين جمهوری اسلامی، و بعد از فروريختن ديوارهای دُگم و تعصّب ايدئولوژيک، ما بايد بيش از پيش فروتن باشيم. بايد دوستدار حقيقت بود، اگر چه اين حقيقت با اساس ايدئولوژی و تفکّرمان مخالف باشد. متأسفانه در گذشته، روشنفکران ما حقيقت را –بارها- قربانی منافع زودگذرِ سياسی و مصالح ايدئولوژيک خود کرده اند (از روشنفکران چپ گرفته تا روشنفکران رسمی و راست) و معدود کسانی هم که تن به اين حقيقت گوئی دادند، به وسيلهء همين روشنفکران ،مورد تهمت و توهين و دشنام قرار گرفتند (نمونه اش زنده ياد خليل ملکی). آنچه اينک می تواند پهنهء تفکرات ما را روشن تر و گسترده تر کند و ما را از فلاکت تاريخیِ اين “ثنويت مانوی”(شرّ مطلق يا خير مطلق، سياهی مطلق يا سفيدی مطلق) نجات دهد، داشتن شهامت اخلاقی، ديد انتقادی و تحقيق و ابرازِ شجاعانهء حقايق است.

پوری سلطانی،«مادر ِکتابداری نوین در ایران»درگذشت!

نوامبر 9th, 2015

پوری سلطانی،از بنیانگذاران وپیشگامان کتابداری علمی و نوین در ایران روز شانزدهم آبان ماه در سن 84 سالگی در بیمارستانی در تهران در گذشت.

پوری سلطانی

 

پوری سلطانی در سال 1310 در همدان دیده به جهان گشود و در جوانی با مرتضی کیوان، شاعر،نویسنده ومنتقدادبی برجسته ازدواج کرد،ازدواجی که تنها سه بهار ازآن گذشت.مرتضی کیوان درعمرکوتاه خودبرشاعران ونویسندگان همعصرخود ،ازجمله احمدشاملو،شاهرخ مسکوب،سیاوش کسرائی،سایه و… تأثیرفراوانی داشت.

چند ماهی پس ازرویداد28مرداد32ودرهم شکستن شبکهء نظامی حزب توده، کیوان مأمور اختفاء ونگهداری سه تن از افسران( بنام های  سروان مختاری، محقق و مهدی اکتشافی) شد.این افراد غیاباً در دادگاه نظامی محکوم به اعدام شده بودند.ازاین گذشته،رهبری حزب توده  بافرصت طلبی یاسوء استفاده،ازخانهء این نویسندهء شریف بعنوان محل برگزاری جلسات مسئولان برجستهء سازمان افسران حزب توده(مانند وکیلی، بهزادی، مبشّری، سیامک و سبزواری) استفاده کرد وهمین امر باعث دستگیری ،محاکمه واعدام  شتابزدهء مرتضی کیوان گردید.

پوری سلطانی پس ازمرگ نابهنگام  مرتضی کیوان،به فعالیّت های فرهنگی پرداخت ودرنشرواشاعهء کتاب وکتابخوانی وترویج شیوهء کتابداری علمی ومدرن درایران   نقش  فراوان داشت وبهمین جهت ازسوی صاحب نظران به«مادرکتابداری نوین ایران»شهرت یافت.

پوری سلطانی در مراسم بزرگداشت خود،که به همّت مجله بخارا در خرداد 94 برگزار شد،ازوضعیّت کتابخانه ملی ابراز نگرانی کرد و گفت: «کتابخانه‎ ملی را مثل بچه‎ام دوست داشتم و هنوز هم دلم برایش می‌‎تپد و شور می‌‎زند…کتابخانه‌ها، به ویژهء کتابخانه ملی که مادرِ سایر کتابخانه‎‌ها محسوب می‌‎شود، پشتیبان همه فعالیت‎های فرهنگی و آموزشی هر کشور است. افسوس که هنوز این مسئله برای بسیاری از مسئولان ما نامفهوم است».

پوری سلطانی  باوجودِتلخکامی های سیاسی،تحولات فرهنگی پس از28مرداد32 را بخوبی دنبال می کرد وخصوصاًدربارهء تحوّلات فرهنگی سال های 1340 معتقدبود:

به نظر من دههء 40 دههء فوق‌العاده‌اي بود. برای اينكه پايه‌های كتابداری ايران در آن زمان گذاشته شد. در آن زمان انجمن كتابداری ايران راه‌اندازی شد، دوره فوق‌ليسانس كتابداری پايه‌گذاری شد، شورای كتاب كودك پا گرفت، كانون پرورش فكری راه افتاد. مركز خدمات، مركز مدارك علمی همه در آن دههء به وجود آمدند و خب همهء اينها نشان می دهد كه چه رشد و بالندگی وجود داشته است. بخصوص انجمن كتابداري بسیار مهم بود به دليل اينكه به‌ طور گسترده‌ای در سطح كشور كلاسهای آموزشی برقرار می كردند و بهترين اساتيد در آن كلاسها تدريس می كردند.».

 

      کتاب ِیادونام «پوری سلطانی»همواره گشوده باد!

شعری از:قیصرامین پور

اکتبر 30th, 2015

 

 

قیصر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به مناسبت 8 آبان، سالروز خاموشی قیصر امین پور 

 
حرفهای ما هنوز ناتمام …
تا نگاه میکنی ،وقت رفتن است.
بازهم همان حکایت همیشگی،
پیش از آنکه باخبر شوی، لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود.
آه…

ای دریغ وُ حسرت همیشگی!
ناگهان چقدر زود؛
                   دیر می شود.

 

 

خُنیاگران آذربایجان

اکتبر 7th, 2015
خنیاگران آذربایجان

«خنیاگران آذربایجان» عنوان کتابی است که مجموعه‌ای از سروده‌های حماسی عاشیق‌ها؛ صاحبان موسیقی مقامی آذربایجان را ارائه می‌کند.

موسیقی عاشیقی نوعی‌از موسیقی مقامی شهرهای تُرک‌نشین ایران است. بر اساس برخی متون تاریخی این موسیقی از قرن هفتم میلادی وجود داشته است. عاشیق‌ها (که آشیق هم نوشته می‌شود) نوازندگان و خوانندگانی بوده و هستند که به‌خصوص نسل‌های گذشته آن‌ها به بداهه‌نوازی و بداهه‌سرایی در مجالس مختلف شهره بوده‌اند. ساز عاشیق یک ساز زهی است که با دست انگشت نواخته می‌شود و در نواحی مختلف «قوپوز» یا «ساز» نامیده می‌شود.

بخش عمده کتاب پیش رو شامل گزیده‌هایی از سروده‌های حماسی ۱۲ عاشیق مشهور آذربایجان با ترجمه فارسی آن‌ها و توضیحاتی درباره زمان و مناسبت اشعار است. مجموعه سروده‌های این کتاب بازتابی از احساسات این هنرمندان در دورانی هستند که خاک ایران را هجوم بیگانگان تهدید می‌کرده است.

همچنین احمدی، نویسنده کتاب با اتکا به پژوهش‌های انجام‌شده، مقدمه‌ای در شرح تاریخچه و معرفی انواع مختلف این نوع موسیقی نوشته است که در بخشی از آن می‌خوانیم: «عاشیق هنرمندی آگاه و عالم به مسائل حِکمی، دینی و احکام شرعی است. او هنرمندی مردمی است و در هنرهای شاعری، آهنگ‌سازی، خوانندگی، نوازندگی، هنرپیشگی و داستان‌سرایی مهارت دارد.»

۱۲ فصل این کتاب که ۱۲ منظومه نامیده شده‌اند، «عاشیق قوربانی و حماسه او در جنگ چالدران»، «ساری عاشیق»، «عاشیق خسته قاسیم»، «عاشیق علعسگر و حماسه او در جنگ جهانی اول»، «عاشیق از نگاه عاشیق ولی عبدی»، «شهید عاشیق بشیر شهریاری و حماسه او در هشت سال دفاع مقدس»، «عاشیق حسن اسکندری و حماسه وطن»، «عاشیق فتح‌الله رضایان و حماسه‌سرایی و حماسه‌نوازی او از هشت سال دفاع مقدس»، «عاشیق عادل‌الیفی؛ عاشق حماسه‌سرایی و حماسه‌نوازی از وطن»، «عاشیق حسن جنّتی و حماسه بهمن»، «عاشیق اکبر صادقی و حماسه‌سرایی و حماسه نوازی او از ماه بهمن» و … نام دارند.

دو فصل بعدی کتاب به معرفی «مالک رهنما بهزاد» شاعر پیشکسوت حماسه‌سرای عاشیق‌ها و «بهمن حمیدی ایران» آهنگساز حماسی آذربایجان اختصاص‌یافته‌اند. همچنین فصلی به شرح و توضیح ۱۵ اصطلاح موسیقی عاشیقی می‌پردازد.

دیگر تألیفات نویسنده
از عمار احمدی (متولد ۱۳۵۴) تاکنون کتاب‌های «اوخشامالار (آواها، نجواها و ناله‌های مادران شهید)» (اختر ۱۳۸۸)، «تاجداران ایران: مقــاومت عشــایر شاهســـون در مقابل تجاوزهای روسیه به خاک ایران» (آریتان ۱۳۹۰)، «ساوالان ایگیدلری‫ = عیاران سبلان‬» (اختر ۱۳۸۹)، «شب برفی: مجموعه خاطرات برگزیده اولین، دومین و سومین جشنواره خاطره‌نویسی دفاع مقدس استان اردبیل» (ساوالان ایگیدلری‫، 1392)، «علمداران جهاد: یادنامه شهدای پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد استان اردبیل» (قلمرو فرهنگ‫، ۱۳۸۸)، «عمّار مرید علی (ع)» (یایلیق، ‌‫‌۱۳۸۹)، «ناغیل (قصه‌ها و حکمت‌ها)» (حافظ اندیشه، ‌‫۱۳۸۷)، «‌‫ابوذر مرید علی‮‬‌‫» (ساوالان ایگیدلری‫، ۱۳۹۱)، «‌‫تاریخ آذربایجان‮‬‌‫: اقتباس و ترجمه از تاریخ دیرین ترکان ایران پروفسور محمدتقی زهتابی‮» (ساوالان ایگیدلری‫، ۱۳۹۲)، «‌‫در پیش درویش‮‬» (ساوالان ایگیدلری‫، ۱۳۹۱) و «کور پهلوان آذربایجانین اونودولموش تراژئدیسی‮» (یایلیق‮‬‌‫، ۱۳۹۰) منتشر شده‌اند.

چاپ اول کتاب «خنیاگران آذربایجان – نقش عاشیق‌های آذرایجان در حماسه‌سرایی و حماسه نوازی» در ۱۵۰ صفحه، با شمارگان ۲۵۰۰ نسخه و طراحی روی جلد سامان خضر، با بهای ۶ هزار و ۵۰۰ تومان،از سوی انتشارات سوره مهر روانه بازار شده است.

موسیقی آذربایجان در کتاب‌های فارسی
بر اساس آمار وب‌سایت کتابخانه ملی از سال ۱۳۷۴ تا امروز بیش از ۴۰ کتاب با موضوع موسیقی آذربایجان منتشر شده است که عناوین برخی از مهم‌ترین‌های آن‌ها از این قرار است:

– «ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ی در م‍وس‍ی‍ق‍ی س‍ن‍ت‍ی آذرب‍ای‍جان» – س‍ل‍ی‍مان ه‍اش‍مزاده – ج‍ه‍اد دان‍ش‍گ‍اه‍ی، واح‍د دان‍ش‍گ‍اه اروم‍ی‍ه، ۱۳۷۷

– «تاریخ دیرین موسیقی آذربایجان» – رافیق ایمرانی – مترجم مجید تیموری‌فر – تبریز: اختر، ‌‫۱۳۸۷

– «اصول آهنگسازی و مبانی موسیقی آذربایجان» – اوزئیر حاجی‌بیگ‌اف – ترجمه مسعود فصیحی – تهران: چنگ، ‌‫۱۳۸۸

– «آذربایجانین موسیقی تاریخی: ان قدیم دؤور لردن بیزیم ارایاقدر» – رافیق ایمرانی – مترجم مجید تیموری‌فر – ‌‫تبریز‫: اختر‫، ۱۳۸۲

– «آذربای‍جان م‍وغاملاری: موغام اویره ن‍جی لری اوچون: آذربای‍جان م‍وس‍ی‍قی م‍کتبی نی‍نیایین لاریندان» – یازان ح‍سن هرگلی – تبریز: ش‍ان‍ل‍ی، ۱۳۷۹

– «آذرب‍ای‍جان خ‍ل‍ق م‍وس‍ی‍ق‍ی سی نی‍ن اس‍اس‍لاری = م‍ب‍ان‍ی م‍وس‍ی‍ق‍ی م‍ردمی آذرب‍ای‍جان» – ع‍زی‍ز ح‍آج‍ی‌ب‍گ‍وف – به آه‍ت‍م‍ام ک‍ری‍م م‍ش‍روطه‌چ‍ی – ت‍ه‍ران: دنی‍ا‫، ۱۳۶۷

– «س‍رگ‍ذش‍ت پ‍ن‍ج‍آه س‍ال‍ه هن‍رمندان م‍وسیقی ای‍رانی در آذربای‍جان: ردیف‌های م‍وس‍ی‍ق‍ی اص‍ی‍ل ای‍رانی» – م‍ح‍م‍دح‍سن عذاری – سال نشر نامعلوم

– «سیر ت‍طور هنر در آذربای‍جان (نق‍اشی، خ‍وشنوی‍سی، نمایش و م‍وس‍ی‍ق‍ی)» -‌ روح‌ال‍ل‍ه ع‍ب‍اس‌خ‍ان‍ی – س‍روش (ان‍ت‍ش‍ارات ص‍دا و سی‍ما)، ۱۳۸۲

– «شور – بایاتی قاجار موغاملاری» – اکرم ممدلی – فن‌آذر‫، ۱۳۸۹

– «قوپوزنوازان دل‌سوخته‌ی آذربایجان» – حسین محمدزاده‌صدیق؛ به اهتمام ناصر به‌نژاد – تهران: تکدرخت‫، ‌‫۱۳۸۸

– «مجموعه مقالات برگزیده و چکیده مقالات همایش منطقه‌ای بلاغت، زیبایی‌شناسی و موسیقی شعر فارسی در دانشگاه پیام نور استان آذربایجان غربی مرکز ماکو اسفند 1» – به کوشش حجت‌اله قهرمانی – ارومیه: فرسار، ‌‫۱۳۹۱

– «موسیقی عاشیق‌های آذربایجان» – حمید سفیدگرشهانقی – مرکز موسیقی حوزه هنری – شرکت انتشارات سوره مهر‫، ۱۳۹۱

– «موسیقی آذربایجان: (عاشیق‌ها)» – گردآوری محمد افتخاری – انجمن موسیقی ایران، ‌‫۱۳۷۴

– «موغامات آذربایجان» – مؤلف رامیز زهراب‌اوف؛ با پیشگفتار عارف ملک‌اوف؛ یادداشت غلامحسین فرنود – ترجمه مجید تیموری‌فر – تبریز: اختر‫، ۱۳۸۸

– «مو‍قام م‍وسی‍قی م‍قامی آذربای‍جان» – رامز زهراب‌اف؛ ترجمه ع‍لاال‍دین ح‍سی‍نی – س‍روش (ان‍ت‍ش‍ارات ص‍دا و سی‍ما)‌‫، ۱۳۷۸

– «ن‍غ‍م‍ه‌ه‍ای آذرب‍ای‍جان‍ی» – گردآوری و ویرأیش علی برلیانی – چنگ‫، ۱۳۸۲

– ‌‫«آذربایجان موغاملاری» – گردآوری اکرم ممدلی – اعظم‫، ۱۳۹۱

– «پژوهش‌های علمی درباره تئوری موسیقی مقامی و موغامی فولکوریک آذربایجان» – محمد صالح اسماعیلاو – علی گرانمهر – تبریز: گلباد‫، ۱۳۹۲

– «سلماس عاشیق گلنگینه بئر باخیش» – کاظم عباسی، توحید ملک‌زاده دیلمقانی – ارومیه: آینا‫، ۱۳۹۳

به نقل از:ایلنا

غزل امروزایران،مهدی موسوی

سپتامبر 30th, 2015

 

این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است

هرکس که گفته است خدا نیست کافراست

با  دیدن  قیافهء  این  مردمان ِ خوب

باید قبول کرد که گندم مقصّر است

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود

گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن

وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم

حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است

در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ

تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی شود

بمبی هنوز در چمدان مسافر است

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی،پابلو نرودا

سپتامبر 30th, 2015

پابلو نرودا

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکُشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ء عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏ های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی-
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .
*
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن 

  پابلو نرودا ترجمه از احمد شاملو

شاهنامه در دو بازخوانی

سپتامبر 30th, 2015

 شاهنامه در  دو بازخوانی

کتابی است در برگیرنده یادداشت های شاهرخ مسکوب بر شاهنامه فردوسی، چاپ های بروخیم و مسکو، به تنظیم و ویرایش مهری بهفر.

شاهرخ مسکوب در سال های 1327 تا 1333 در ایران و از 1358 به بعد در فرانسه، به هنگام خواندن شاهنامه و در حاشیه آن- بار اول در حاشیه چاپ بروخیم و بار دوم در حاشیه چاپ مسکو- یادداشت هایی از حس و نظر و تأثر آنی اش در مواجهه با متن می نویسد. و کار ویرایش و تنظیم این یادداشت ها، اگر چه چیزی به قدر و جایگاه مسکوب نمی افزاید، اما انگیزه انتشار یادداشت های اشخاص طبعاً این نیست که بر اعتبار و اهمیت آنان بیفزاید، مسئله فراهم آمدن تصویری کامل تر از آنها و امکان درک و شناخت بهترشان است. مسئله حفظ نوشته ها، اسناد و یادداشت های به میراث مانده است. و این که به خصوص ما، حفظ نوشته ها و یادداشت های شخصی و غیر شخصی را مشق کنیم و دور انداختن و از بین بردن نوشته ها با معیار ارزش داورانه ی سلیقه و پسند خودمان را به کنار نهیم. مشقی برای نگه داشتن نوشته ها، خاطره ها، عکس ها، نامه ها و… (از مقدمه کتاب)

ویراستار هدف از نشر این کتاب را، تنظیم و ارائه درست و امانتدارانه یادداشت ها به خوانندگان آثار مسکوب قلمداد نموده و شیوه ی ارائه را، آن دسته از ابیاتی انتخاب کرده که مسکوب بر آنها یادداشتی نوشته بود.

ابیات موردنظر شاهرخ مسکوب که در بیت یاب فهرست شده است، به همراه نمایه ای از عناوین و مقولات موردبحث او،  نیز فهرستی از موارد نقد و انتقاد وی که در انتهای کتاب آمده است در استفاده از یادداشت ها مفید و مؤثر خواهد بود.

این کتاب از سوی فرهنگ نشر نو با همکاری نشر آسیم در تهران به سال 1393 و در 1054 صفحه و با قیمت 65000 تومان راهی بازار نشر گردیده است.

نرگس ارقشی

فخر به تغافل،جهانگیر صداقت فر

سپتامبر 25th, 2015

 

جهانگیر صداقت فر

 
آنان اکنون توانگرانند

با شادمستی هاشان

                               -پُر هلهله در شب‌های بدر-

و خورشیدِ بخت‌شان شکوهمندانه بی‌ کسوف

و بانگِ شباهنگِ قهقهه شان

پیش آهنگِ اذانِ سپیده .

ما شب زنده دارانِ بی‌ نصیب

سیاهی را

در قصیده‌هایِ تلخ سرودیم

و با طلوعِ بی‌ رغبتِ آفتابی بی‌ رمق

دل خوش داشتیم .

اندیشیدن

گواهِ معصومیّت ما بود

و ما

 -امّا-

به همین سفره‌ء  بی‌ رونق

غافلانه قناعت کردیم .

[میا‌‌نِ آنان و ما

به جز یقینِ میلاد و مرگ-

                          پنداری

هیچ وجهی به تشابه نیست ].

                          ***

آه ،

گناه از سپهرِ بی‌ سهیل نبود ،

نه –

شگفتیِ ماجرا از این قرار است

که ما

تنها به اندیشیدن

دل بسته بوده ایم

و این دلخوش‌کنک

               -به تغافل –

طریقِ رستگاری ما شد !

 

تیبوران – ۸ آپریل ۲۰۱۵

کوتاه،مثل آه…. سه شعراز:رضاکاظمی

سپتامبر 23rd, 2015

 

1

 

من «ها» می‌کنم
پنجره‌ء تو را بخار می‌گیرد
تو روی بخار، لبخند می‌کشی
شمعدانی‌های من می‌شکفند.
می‌بینی؟!
زمین، کوچک‌تر از آن بود که فکر می‌کردیم

 

 
2

 

هرکجا بروی
دوباره بازمی‌گردی
مثل نامه‌ای که هر دو روش
نشانیِ من است!

 

 
3

در تمام حنجره‌هایی که تو را می‌خوانند
قناری کوچکِ دست‌آموزی هست
که دفتر نُت‌های مرا
دوره می‌کند هر شب

 

 
به نقل از:کوتاه؛مثل آه(عاشقانه های شعرامروزایران)،بکوشش میناراد

در دست تنظیم وانتشار

28مرداد32 و«پرسش های بی پاسخ درسال های استثنائی»!،علی میرفطروس

آگوست 7th, 2015

                     ( روایت یک شاهدعینی)

*برای بسیاری ازپژوهشگران ما تأمل دربارۀ«نقش ونقشۀ دکترمصدّق درروز28مرداد» وانفعال حیرت انگیز ِوی دراین روزسرنوشت ساز،هنوزازاهمیّت لازم برخوردارنیست.

* بزرگ ترین بازندۀ رویداد 28مرداد32،حزب توده ودولت شوروی بود،ازاین رو،باسقوط حیرت انگیزدولت مصدّق وبربادرفتن طرح«ایرانستان ِ وابسته به شوروی»، «لاورنتیف»(سفیرشوروی) درتهران خودکشی کرد.

* بنظرمی رسدکه رویداد 28مرداد-بعنوان یک«کودتا»-برای بسیاری ازرهبران سیاسی وروشنفکران ایران،سنگری است که درپناه آن،اشتباهات سیاسی شان را- درحمایت ازآیت الله خمینی و«انقلاب اسلامی»- پنهان یاتوجیه می کنند.

* با وجودطرح کودتای «ت.پ.آژاکس»،باوجودفرمان عزل مصدّق توسط شاه ودرحالیکه همۀ نیروهای نظامی وانتظامی دراختیارمصدّق بودند،ایراندوستی،آینده نگری وانفعال حیرت انگیزمصدّق،سرنوشت دولت وی را درروز28مرداد32 رقم زد؛نقش ونقشه ای که باشخصیّت اصلاح طلبانه ومنش مسالمت جوی مصدّق هماهنگ وهمساز بود.شایدبه این خاطربودکه مصدّق به وکیل مورداعتمادش،سرهنگ بزرگمهر،گفته بود:«بهترین حالت همین بودکه پیش آمد!».

* اهمیّت روایت مهندس زیرک زاده دراین است که وی ازنادرافرادی بود که ازنخستین تاآخرین لحظات روز 28مرداد درکنارمصدّق شاهدعینی ِ تصمیم گیری های مصدّق دراین روزسرنوشت ساز بود.

دریافت  پی دی اف

دریافت  مایکروسافت وورد

بقایی مخالف خط آیت در حزب بود

جولای 23rd, 2015
Hamid-Seifzadeh
 
حمید سیف‌زاده عضو حزب زحمتکشان  ایران
 
بقایی مخالف خط آیت در حزب بودحمید سیف‌زاده ازاعضای قدیمی حزب زحمتکشان ایران است.اودر گفت‌وگو با روزنامۀ شهروندامروزدربارۀ رابطۀ حسن آیت و دکترمظفربقایی و سال‌های عضویت آیت در حزب زحمتکشان ایران گفته است.ازحمیدسیف زاده تاکنون کتاب های زیرمنتشرشده اند:
-گواهی تاریخ
-دفاع ازتاریخ
-افشارطوس که بود؟وچگونه کشته شد؟
سه رساله درباب تاریخ.
 
 
• برخی از افراد از ارتباط حسن آیت و مظفر بقایی در سال‌های پس از انقلاب و نقش پنهانی بقایی در برخی تصمیم‌گیری‌ها و تصمیم‌سازی‌ها سخن می‌گویند. در ابتدا می‌خواهم نظر شما را در این باب بدانم.
این فرمایشات عمدتا ساختگی است و مستندی برای تایید سخنان آنها وجود ندارد. من در کانادا بودم که شنیدم آقای بازرگان طی یک سخنرانی در عید مبعث گفته‌اند که در جریانات انقلاب در حالی که ما برای دموکرات کردن قانون اساسی در مبارزه بودیم، شخص روشنفکری که حزب و دفتر داشت، در حزب خود سخنرانی کرد و گفت که تاکنون به روحانیت ظلم شده و باید به آنها امکان ویژه‌ای داد که در اداره مملکت سهیم باشند. آقای بازرگان، این فرد را مظفر بقایی معرفی کرده و گفته بود نوار سخنرانی ایشان نزد آقای سحابی است. من وقتی این سخن را شنیدم، مصمم شدم که متن آن نوار را بیابم. خدمت آقای سحابی رسیدم و از ایشان خواستم که نسخه‌ای از‌آن نوار را داشته باشم یا حداقل آن را برای من بگذارید تا بشنوم. اما چنین نواری را به من ندادند. این را هم بگویم که جزوه اصلاح پیش‌نویس قانون اساسی که از سوی حزب زحمتکشان برای مجلس خبرگان فرستاده شده و مورد استناد این آقایان قرار می‌گیرد، هم جزوه‌ای است که توسط دکتر پارسی و آقای وحیدی تنظیم شده و با اضافاتی از سوی آنها همراه شده بود که دکتر بقایی آنها را تایید نکرده بوده است.

• در نهایت درخواست شما برای دستیابی به آن نوار مورد اشاره به کجا رسید؟
من آن نوار را خواستم و‌آنها پاسخی نداشتند. آقای سحابی گفت که من چنین نواری ندارم. بنابراین از آنها خواستم که این جمله را مکتوب برای من بنویسند. آنها مرا به فرصتی دیگر حوالت دادند و من بارها تماس گرفتم تا بالاخره در نهایت به من گفتند که آن مکتوب آماده است و من می‌توانم بگیرم.
• شما آیا عضویت آیت در حزب زحمتکشان را به یاد دارید و خاطره آن روزها در ذهن‌تان هست؟
بله، آیت انسانی زحمتکش و خودساخته بود. در سال ۱۳۴۳ من در بانک سپه کار می‌کردم که از قم به تهران تبعید شدم. دفتر حزب زحمتکشان در خیابان شیخ هادی بود به نام سازمان نگهبانان آزادی. من در آنجا با‌آیت‌ آشنا و دوست شدم. آیت از همان زمان در اندیشه تشکیل یک حکومت شیعی و به دنبال راه‌اندازی یک تشکیلات بود. من آن زمان مخالف او بودم. اما آیت در سال ۴۶-۴۵ این تشکیلات خودش را راه‌اندازی و عضوگیری خود را به صورت شفاهی و پنهانی آغاز کرد.

دکتر مظفر بقایی
 

• آیا حزب زحمتکشان در جریان این ماجرا بود؟
بله حزب اطلاع پیدا کرد. شکری را که از نزدیکان آیت و همکار او در آن ماجرا بود اخراج کردند و آیت را هم مستعفی کردند. بیشتر دیوشلی دنبال این مساله بود. آیت را به علت آن اقدامات موازی، ۶ ماه مستعفی شناختند تا اگر تغییر رویه نداد، اخراج شود که او هم رعایت نکرد و در نهایت در سال ۴۷ به طور رسمی از حزب اخراج شد. البته او بعد از آن هم رابطه خود با بچه‌های حزب را ادامه می‌داد و حفظ می‌کرد.

• دیدگاه آیت در آستانه انقلاب ۵۷ چگونه بود؟
یادم هست سال ۵۶ بود که یک روز دیدم ایشان در مسجد جوادالائمه سخنرانی دارد. من نتوانستم به آن جلسه بروم ولی شب آن روز با او تماس گرفتم و پرسیدم که در چه راهی هستی و چه می‌کنی؟ او گفت در راه انقلاب. گفتم یعنی چه؟ مگر شما الان می‌توانید کاندیدایی برای نخست‌وزیری داشته باشید؟ او گفت که پیدا می‌شود. از او پرسیدم که آیا بقایی را صاحب صلاحیت می‌دانی، که او گفت بقایی پیر شده است. وقتی هم من گفتم که بقایی آنقدرها هم پیر نشده است، او از صحبت‌های من اظهار ناراحتی کرد. البته من خودم هم در آن زمان بر بقایی خرده می‌گرفتم که چرا برای همراهی با موج انقلاب تعلل می‌ورزد.

حسن آیت
حسن آیت
 

• راه بقایی در این زمان به نظر می‌رسید که متفاوت از‌آیت باشد.
بله، بقایی می‌گفت من به جایی که گم باشد نمی‌روم و در جاده بن‌بست پای نمی‌گذارم و وقتی نمی‌دانم چه خبر است، وارد ماجرا نمی‌شوم.

• مشکل اصلی او چه بود؟
او منتقد نیروهایی بود که جلودار شده و در دولت موقت هم عرصه حکومت را در دست گرفته بودند. او معتقد بود که آنها صلاحیت ندارند.
خب، مشکل بقایی با نهضتی‌ها و مصدقی‌ها، مشکل تاریخی بود که خالی از مسائل شخصی هم نبود.
او علاوه بر این از موقعیت توده‌ای‌ها هم بیمناک بود. بنابراین به صورت جدی حاضر نشد که بعد از انقلاب هم وارد سیاست شود و کناره نشست. او شخص آقای خمینی را به واسطه مبارزاتش قبول داشت و بسیار به ایشان احترام می‌گذاشت اما با بسیاری از دست‌اندرکاران امور خود را همخوان نمی‌دید. یک بار من در قم از آقای پسندیده خواستم که وقتی را برای دیدار آقای بقایی و اعضای حزب با امام تعیین کنند که ایشان هم به آقای توسلی گفتند و وقتی مقرر شد، من از قبل با یوسفی‌زاده که از اعضای حزب بود مشورت کرده بودم و او هم پذیرفته بود.اما وقتی در دفتر حزب به دکتر بقایی گفتم که قرار ملاقاتی با امام گذاشته‌ایم، دکتر گفت که چرا از قبل مشورت نکردید. گفتم که به یوسفی‌زاده گفته بودم و آقای بقایی هم گفت که خوب است،‌ شما به ملاقات امام بروید ولی من بهتر است که نیایم. ایشان گفت که اعضای کمیته مرکزی به این ملاقات بروند و نامه‌ای را هم داد و گفت این نامه را قبل از رفتن نزد امام بخوانید و با نظر اکثریت هر تغییری که خواستید در آن بدهید و بعد خدمت امام بدهید.

• شما گویا یک فتوکپی از آن نامه گرفته‌اید. درست است؟
بله، ولی نمی‌دانم الان کجاست.

• محتوای‌آن نامه چه بود؟
دقیقا به خاطر ندارم ولی حاوی مطالب مهمی بود در باب قانون اساسی. بقایی معتقد بود که احتیاجی به ارائه یک قانون اساسی جدید نیست و باید همان قانون سابق را با حذف بندهای مربوط به سلطنت احیا کرد. او معتقد بود که طرح یک قانون اساسی جدید، مشکلات جدید و فراوانی را به همراه خواهد آورد.

• ولی آیا آن پیش‌نویس اولیه از نظر بقایی مشکلی داشت؟
او معتقد بود که این پیش‌نویس جدید،‌ مخالفانی را به همراه خواهد داشت و بنابراین هم یک جنگ داخلی بر سر قانون اساسی می‌انجامد.

• پس چرا آن متن اصلاحیه‌ای که از سوی حزب به خبرگان قانون اساسی داده شد حاوی دیدگاه‌های متفاوتی بود از آنچه که شما اکنون از دکتر بقایی می‌گویید؟
آن جزوه و اصلاحیه مورد تایید بقایی نبود. کاری بود که الشریف، پارسی و وحیدی انجام دادند و برای همین هم منجر به سخنرانی بقایی و اعلام وصیت‌نامه سیاسی شد.

• یعنی این دودستگی در حزب جدی شده بود؟
بله، یک عده خواهان همراهی با نهضت اسلامی بودند و دکتر[بقائی] مخالف بود.برخی نکات مطرح درآن جزوۀ اصلاحیۀ پیش‌نویس قانون اساسی را که از طرف حزب[زحمتکشان] برای خبرگان قانون اساسی فرستاده بودند، بقایی خط زده بود و برخی اعضا با این حال اضافه کرده بودند.

• آیا شهید آیت با آن جریان مقابل در داخل حزب ارتباطاتی داشت؟
بله، داشت. ولی در کل شما توجه داشته باشید که آقای آیت از قبل از انقلاب به دنبال ادارۀ حکومت توسط شیعیان بود و تز صفویه را تأیید می‌کرد.

منبع:شهروندامروز

نامه و شعر منتشر نشده ای از سعیدی سیرجانی دربارۀ دکتر مظفّر بقائی

جولای 23rd, 2015

                 (بخشی ازنامۀ سعیدی سیرجانی به احمد احرار)                              

 

سعیدی سیرجانی 2

 

 

 

 

 

باآشنایی ِ چهل ساله و قریب سی سال دوستی مداوم و مصاحبت ِ دست ِکم هفته ای یک بار،به من این حق را می دهد که او[دکترمظفربقائی] را از اخلاقی ترین رجال سیاسی روزگارمان بدانم»             سعیدی سیرجانی
(مقدّمهء منظومهء افسانه ها)

 

 

 

از تهران به پاریس

دوست بسیار عزیزم

خنده نتوانم به آسانی کنم             گریه هم باید که پنهانی کنم

زیستن اززندگی کردن جداست       زندگی مانند زندانی کنم

قسمت ما گرکه شد اندوه ورنج      روزوشب نفرین به نادانی کنم

…..

مرگ دوست مشترکمان را که با شهامت زیست، با شهامت مُرد به تو یاردرد آشنا تسلیت می‌گویم. من معتقدم این شخصیّت ممتاز را که در قرن ما بی مانند بود مصدق کُشت ولی[خمینی]زنده کرد تا روزگاران بگذرد و تاریخ قضاوت کند.به هر حال،مرگی بسیار ناجوانمردانه و دردآور بود.هشت ماه شکنجه و نرساندن انسولین،مغز او را ازکار انداخت و جسم خُرده شده‌اش را به نام محمد کتیرائی در بیمارستان «بقیه الله»! می‌خواستند تحویل خانواده‌اش بدهند و بالاخره پس از چانه زدن‌ها و اخذ وجه او را به نام حقیقی‌اش به بیمارستان مهر بردند، ولی دوستانش هر چه کردند بی‌ثمر بود آخر هم نه اجازۀ تشییع دادند نه اجازۀ ترحیم و در جائی که وصیّت کرده بود- یعنی کنار دوستش علی زهری- دفنش نکردند.


                                 دستخط سعیدی سیرجانی

به هر حال هر چه می‌خواهند بگویند.اعتقاد من دربارۀ آن مرد که بزرگش می‌دانستم این است.دراین میان،هم فدیه وهدیه‌ای به روس‌ها داده شد و هم وصیّتنامۀ اوکه در صندوق مجلس به امانت گذاشته شده بود و متضمن حقایقی بسیار مهم بود دچار سرنوشتی نامعلوم شد، گوئی حکومت ازمرگ اوهم می‌ترسد …
اما برایت بگویم از فال حافظی که یکی از دوستان بسیار قدیم او و وابستگان من در شبی که صبح آن،جسم ِ درهم ریخته اش را تحویل داده بودند، گرفته بود و جواب ِ عجیب او که جزء نوادر فال حافظ محسوب می شود.
می گفت: شب خوابم نمی بُرد و بیش از پیش نگران بودم.ساعت دو بعد از نیمه شب متوسّل به حافظ شدم.این پاسخ ِ عجیب آمد که بخصوص بیت چهارم و پنجم آن حیرت آور است:
کََتََبتُ قصّة شوقی و مَدمَعی باکی
بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
بسا که گفته‌ام از شوق با دو دیدۀ خود
اَیا منازلَ سَلمی فاَینَ سَلماکی
عجیب واقعه‌ای و غریب حادثه‌ای است
انَا اَصطبرتُ قَتیلاً و قاتلی شاکی
کرا رسد که کند عیب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی
ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل
چو کلک صُنع،رقم زد به آبی و خاکی

ز وصف حُسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صُنع خدایی، ورای ادراکی
کَتَبت … قصه شوق خود را با چشم گریان نوشتم
اَیا منازل … ای جایگاه های سلمی، پس سلمای تو کجاست؟ (توجه دارید که سلمای ما را در یک منزل نگهداری نمی‌کرده‌اند).
اَنا اضطربت … من از کشته شدن می‌تپم و کُشندۀ من شِکوه گر است!
ضمناً همانطور که خاطر عالی مسبوق است واقعه در شعر حافظ بکرّات به معنی مرگ آمده است.
و امّا دردنامه‌ای که من ساخته ام:

                                         دستخط سعیدی سیرجانی

                                            دردنامه

گر زندگی برای بقائی وفا نداشت                

                                           او هم بدین جهان پلید اعتنا نداشت

او اعتنا نداشت به چیزی بغیر عدل              

                                       چون غیر عدل و عقل برایش بها نداشت

هر تهمتی که بود بر آن شیردل زدند            

                                        آن مرد هم از اینهمه تهمت ابا نداشت

خوش باوریست درد جگرسوز جانخراش       

                                       دردی که هیچگاه در ایران دوا نداشت

او گفت«نه»، بهر که به او گفت حرف مفت   

                                     جز این خصیصه هیچ گناه و خطا نداشت

گوئی «وفا نداشت بقائی»؟ بچشم من       

                                     اوجز به راستی و درستی، وفا نداشت

او خویش را به هیچ ستم آشنا نکرد           

                                    هر چند غیر جور و ستم آشنا نداشت

تبعید و دستگیری و زندان و انزوا               

                                      جز این چهار، یار دگر همنوا نداشت

آخر چه کرده بود که اینگونه جان سپُرد       

                                     آن مرد ِ پاکباز که هیچ ادعا نداشت

او نوکر کسی نشد و نوکری نکرد             

                            او جز به نفس ِ خود به کسی اتـّکا نداشت

او سربلند زیست ولی دل شکسته مُرد     

                              کس در زمانه مرگِ چنین جانگزا نداشت

مردانه پافشرد و دلیرانه جان سپُرد           

                                 جز اعتقاد خویش که فرمانروا نداشت

مرد وطنپرست چه خواهد بجز وطن؟        

                              در این دیار مُرد، جز ایران که جا نداشت

او وانکرده بود یکی دکّۀ دو نبش               

                          او نهضتی دو رویه که در این سرا نداشت

روزی که«رستخیز»درین مُلک شدعَلَم       

                                 او طاقت تحمّل این تُحفه را نداشت

بنوشت و گفت آنچه که بایدنوشت و گفت  

                                 اما در این دیار یکی همصدا نداشت

او بهر سربلندی ایران ستیز کرد              

                                پروائی از ملامت شاه و گدا نداشت

او پیش هیچکس سر تعظیم خم نکرد      

                               او غیر پیشگاه خدا «پیشوا» نداشت

مُردن بنام،نیک تر از زندگی به ننگ          

                             مرگی برای خویش بجز این روا نداشت

او یک نفَس به راه فریب و دغا نرفت       

                                  او لحظه‌ای تحمّل روی و ریا نداشت

ایمن نبود روز و شب از کید اهرمن        

                                  یک روز هم نبود که او ماجرا نداشت

مردی شریف آمد و مردی شریف رفت     

                                سرمایه ای بجز شرف از ابتدا نداشت

هرگز به دستگاه خیانت بلی نگفت       

                                 پروائی از مصیبت و بیم از بلا نداشت

در چشمهای کور که خور جلوه گر نبود   

                            در گوش‌های کر که حقیقت صدا نداشت

از ابتدا معلم اخلاق بود و بس         

                               غیر از خِرَد به چنتۀ خود کیمیا نداشت

                   گفتم رثای مرد بزرگی ز روی درد

                    این دردنامه بود زبان رثا نداشت

به امید دیدار- قربانت. ع
66/9/14

          درهمین باره:

دکترمظفّربقائی؛قربانی ِ«حمّام فین ِ»حزب توده!:علی میرفطروس

دکترمظفر بقائی:مردی ازخطّۀ تراژدی خیز ِکرمان،دکترمحمدعلی نجفی

جولای 23rd, 2015
                         (بخشی ازیک مقاله)
 
*مظفر بقائی کتیبه‌ای است تاریخی از اصول اخلاق،وتشخّص آکادمیک ومنشِ یک انسان آریائی از خطّۀ تراژدی خیز ِکرمان.
                                        ***
در اولین برخورد،بزرگی و تواضع ِ همراه با موهبت ذاتی او احساس می‌شد. تربیت شده‌ای بود در خانه‌ای با فضیلت وبا صمیمیّت یک معلم که می‌آموزاند و می‌آموزد داد وستد فکری با دیگران داشت. در دیدار اول،ریشۀ بسیاری ازتعرّض‌ها وحسادت‌ها و ترس‌ها را نسبت به او دریافتم.او فرد معمولی در میان دیگران نبود…ازسطح معیارهای خُرد وحرف های کم ارزش دوربود.از خصیصه‌های حقیرانۀ سیاسی نفرت داشت.او استاد اخلاق و فلسفه وزیباشناسی دانشگاه تهران بود.همه بر اوچشم دوخته بودند و مراقب او،چون همه آفریننده وحشت بودند.او یک شاخص اجتماعی -انسانی و سیاسی بود.

دکترمظفربقائی کرمانی
اولین ملاقات با اورا مدیون یک روزنامه نگار هستم،احساس کردم گویی سال‌ها است او را می‌شناسم و حرکات و سکنات زیبا و شفّاف او را پیش از آن دیده‌ام.
دکترمظفربقائی کرمانی مُسمّائی ازنامش بود،وانعکاسی کامل‌ از درس زیباشناسی که خود آن را تدریس می‌کرد.مانندیک نوجوان،خالص وکیمیا بود.زندگی‌های حقارت بار،هرگز به حریم او راه نیافت.با خودش و با دیگران راست و پاک بود و با دوستانش هم-عنان.هرگز واهمه‌ای از چیزی و یا کسی نداشت.با راستی ِ یک انسان بزرگ درجستجوی هدف غائی ِ خود بود …آزادی ازخود، و از «خود رهاشدن» رابه دست آورده بود،لذا پرتوان گام برمی‌داشت وگام‌هایی سالم.دربسیاری ازخصوصیات،او را همسان«سموئیل جانسون»،ادیب،فیلسوف،ناقد،مورالیست وفرهنگ شناس انگلیسی می‌دیدم،وعملکردش با این خصوصیات،اورا هدف حملۀ افراد سیاسی کم مایه و کوتاه اندیشۀ این مرز و بوم قرارمی‌داد.صحبت او،آدمی را به ماورای زمان سوق می‌داد و در همان لحظه، فضیلت زیبا را به گوش شنونده می‌نشاند و زیبائی فضیلت را.
درطنزهای هوشیارانه و«افوریسم»‌ها(کلام قصار)زیبا،خصوصیات ذهنی پرتوان خودرامنعکس می‌کرد.مانندحکمای باستان،بی نیاز بود و درست بسان آنان می‌زیست ودرعطوفت نیزدرهمان سطح بود.زندگی ساده و فشردۀ او،آدمی را به یاد شخصّیت‌های تاریخی بزرگ ما-مانند قاضی بُستِ تاریخ بیهقی می‌انداخت که درتقوا وعظمتش «خواجۀ بزرگ بگریست».
دکترمظفربقائی همیشه از پدرش با واژۀ جمع یاد می‌کرد و این دلنشین بود، این حفظ حرمت پدر و خانواده از خصائص خانواده‌های با فرهنگ و حتی معمولی مردم حاشیۀ کویراست و قدرتی است که خانواده‌ها را محفوظ داشته است.
در تذکره‌ها میرزا شهاب کرمانی را با واژۀ دانشمند نام برده‌اند و وکیل دوره‌هائی ازمجلس شورای ملّی.بقائی ازخطه‌ای بودکه پیش ازآن مردانی مانندمیرزارضای کرمانی،ناظم‌الاسلام،میرزاآقاخان بردسیری وشیخ احمدروحی را به این سرزمین ایثار کرده بودواو فشردۀ همۀ آن‌ها بود و لوحِ تاریخی همه شان. پیشینیان را پیشوا گردید و پسینیان را سرمشق و عنوان الکتاب شد.
بقائی قهرمانی را در ذات داشت ولذا درسن 77 سالگی با آنکه همۀ شئون او تعهّد شده بود«ساحل امان»راشایستۀ خود وپیری وفرسودگی را-دربرابرجوانان-مانع ِ تأکید برمسئولیت خود ندید و مانند «ساوانارولا» به خرمن آتش زد …پیری را حرمت بخشید و جوانان را نیرو داد و مسئولیت را بر عرشه نشاند.
از عوام‌النّاس دلگیر بود ولی هیچگاه شکوه‌ای از او شنیده نمی‌شد،جز آنکه وادار شود.آنگاه کوتاه و مؤدّبانه سخنانی گلایه آمیز بر زبان می‌راند:
-«آخ از این عوام الناس!»
و سری تکان می‌داد.
به همان گونه که شیفتۀ زیبائی بود،از زشتی‌های زندگی متنفّر بود و در ردّ آن ،کوتاهی نمی‌کرد، و در میان راه هم متوقف نمی‌شد و معامله گر نبود و کار آکادمیک او هم با همین ویژگی- که خاص خردمندان دوران باستان است- گره خورده بود.
در زندگی سیاسی نخست به سراغ قوام السلطنه رفت و چون در وی مقصود خود را ندید،او را رها کرد.گرچه در اواخر نسبت به او تغییر نظر داده بود.
در مسئلۀ ملی شدن نفت،یکی از کانال‌های اصلی طرح ملی شدن بود و همکار دکترمحمد مصدق. بقائی-امّا- درعمل،اطرافیان ضعیف و بعضی زدوبندچیان «ملی مآب»را نپذیرفت وبه اعتراض رفت، وجدائی او ازدکتر مصدق هنگامی صورت گرفت که مسئلۀ اختیارات فوق العاده،انحلال مجلس و رفراندوم پیش آمد.همین رفراندومی که به استناد آن،خمینی حکومت حقّۀ خود را پایه گذاری کرد و شکی نیست که رأی اکثریت نزدیک به تمام مردم را نیز به دست آورد…
بقائی دستگاه شاه را هم نمی‌پذیرفت و هم او بود که در مورد«حزب رستاخیز» تلگراف دو صفحه‌ای را به عنوان هشدار در نقض قانون اساسی کشور به شاه مخابره کرد، و او یگانه فرد میدان در این باره بود.
دکتر بقائی می‌بایستی در سطح کشور«ناظر»می‌بود نه«بازیگر».تشکیل حزب سیاسی و ورود مستقیم به سیاست اشتباه او بود.او- و معدودی امثال او- می‌بایستی در رأس تشکیلات خاصی بالاتر قرار می‌گرفت وناظر برکل امور کشور و سیر کارها می‌شد.ارگان«نظارت بر قانون اساسی کشور»-ارگانی که ازآغازمشروطه جایش خالی بود ودرهمۀ کشورهای دمکراتیک وحتی نیمه دمکراتیک وجود دارد- جای دکتر بقائی بود.این ارگان ملی می‌بایستی توسط افرادخوشنام جبهۀ ملی و سایر افراد با ارزش پایه گذاری می‌شد و بدون شک بزرگترین خدمت را به جامعۀ ایران در حفظ مبانی و حقوق مردم انجام می‌داد و کارها به تدریج به روال ملّی و درست می‌افتاد،اما پول نفت هوش‌ها را از سر حاکم و محکوم ربوده بود.
                                       ****
دکتر بقائی با مطالعۀ همه گونه کتاب-مخصوصاً از منابع فرانسوی- به زیست خود جلوه می‌داد و با اندیشه‌های بلند و افراد بزرگ همراه می ماند.درمکاتباتش از جزئیات کتاب مهابهارگرفته تا آخرین نکتۀ یک اثر ادبی ایرانی یا غربی بچشم می‌خورد.با اشراق هند و آریائی آشنائی کامل داشت.
روزی ‌گفت:«هزار سال ادبیات ضد واعظ و فقیه داشتیم و باز گول واعظ و فقیه را خوردیم!»،اما- در واقع-چنین نیست،ما مغلوب جامعه‌های برتر از خود،به علت نادانی‌های قابل پیش‌گیری خود- گردیدیم … گول همان کسانی راخوردیم که در مسئلۀ تنباکو چون قرارداد را سودمند ندیدند فتوائی جعلی به نام میرزای شیرازی منتشر کردند و پول وغرامت-هر دو- را از ما گرفتند،واین اولین قهرمان سازی در تاریخ معاصر ما است. فتوائی بر مبنای شایعه در یک بازی سیاسی- مذهبی برای مردم ساده لوح و بی اطلاع ِ آن زمان ما.
بار دوم قهرمان ِ بازی،جبهۀ ملی بود و بارسوم،سید روح الله خمینی. بار اول پس گرفتن اصل و غرامت بود، اما بار دوم دادن امتیازاتی بود به خاطرشرایط بعدازجنگ دوم وموقعیت حسّاس و ژئوپولیتیکی ایران.گامی بود مثبت و به سود ایران و بعد،همۀ منطقه.اما بار سوم پس گرفتن پول‌های نفت از سراسر منطقه و چند کار جزئی دیگر بود!
برخلاف بسیاری ازتحصیل‌کرده‌های ما،دکتربقائی نسبت به بیگانه هرگزاحساس کمبود و حقارت نداشت وبابیگانه؛حساب جاری باز نکرده بود ونمی‌توانست مزدور کسی گردد و این بود که در همۀ ادوار گرفتاری داشت! و این مشکلِ ِ کارِ بقائی در زمینۀ سیاسی بود.
دکتر بقائی بازنشستگی سیاسی را به معنای سکوت حقارت باری که در این سال ها همه جا را فراگرفته،مردود می‌شناخت ومعتقد بود که کار سیاسی نکردن غیر از آدم بودن و شخصیت آدمی داشتن است.آدمی تا لحظۀ مرگ مسئول است زیرا بخشی از جامعه است.دکتر بقائی درپایداری دربرابر زشتی‌ها و تأکید بر مسئولیت،رکورد جدیدی برجای گذاشت و این تأکید را به بهای جان خود نوشت.
سقراط جام شوکران را به حکم قانون سرکشید،اما بقائی، قهرمان یک تراژدی اجتماعی- سیاسی زنده بود که بین دو گزینش یکی را انتخاب کرد،خودرفت ولی ارزش‌ها را تعالی داد.در واپسین لحظات رفتن، این عبارت به گونه‌ای بر نواری ثبت شد:
-«اکنون کارخود را به پایان می‌رسانم تا تاریکی و نادانی را محکوم کنم ونشان دهم که زور و زمان ِ فرساینده، نفی مسئولیت نمی‌کند.اراده‌ای که با شیر مادران وبا فضیلت نیاکان ما به ارث آمده است، اکنون وقت آن رسیده که بر زندگی نامعلوم خود پایانی بگذارم وبا گذشتۀ خود پایدار بمانم. من به مردم کشورم -به عنوان پیوند و حق شناسی- جز این راه را نمی‌توانم پیمود.من هنوز نمایندۀ مردم کرمان و کشورم هستم.»
کرمان و حاشیۀ کویر همواره با فاتحان و ستمگران با زبان تراژدی سخن رانده و با تراژدی با آنان روبرو گردیده است.
                               ****
دکتر بقائی در انگلیس
به انگلیس آمدوپیغام داد.برای دیدارگرانبهایش به آن جارفتم.روز سوم ازمن خواست که «کانتربری» برویم …کمی تعجّب کردم.وارد صحن کلیسا شدیم،گفت:به زیارت قبر «توماس بکت» برویم…چون با ماجرای«توماس بکت» آشنا بودم،برایم معمائی شد.قبر«بکت» را درآن روز شکافته دیدیم.بقائی در آن جا بر حاشیۀ مرمرین مزار«بکت»ایستاد ودرحدود ده دقیقه،مکثی سنگین داشت.معمائی برای ذهن کنجکاو من شد.او برای دیدن کلیسا نیامده بود … این جا گویا کاری داشت و درست با صاحب این قبر! لحظه‌های یک انسان ِ در مراقبت فرو رفته، برایم گرامی آمد.در پشت سر، و کمی در کنارش هم چنان ماندم.به چه می‌اندیشید؟ به مقتولی از قرن یازدهم؟ (1)
  آن روزدرکناردکتربقائی درقطار نشسته بودم ولی مخیّله‌ام به برخوردهای مردان بزرگ تاریخ مشغول بود.اینان که تاریخ به«نه» ی بزرگ شان نیاز دارد.تراژدی سازان تاریخ،انبوه کم عدد و پرنشان آنان … آنان که برای ادای نقشی پا به این جهان می‌گذارند، «نه» هایی که بدون آن‌ها سرنوشت جامعۀ انسانی معلوم نبود.سوارقطارشدیم.دراندیشه،«توماس بکت»را با «نه» ی بزرگش-سر به آسمان کشیده می‌دیدم-در کنار فردی که درست پا جای پای او گذاشته بود
برج کلیسای «کانتربری» در پیچ و خم قطار از چشمم محو شد و برج تاریخ در ذهنم مجسّم گردید که تنها حساب های درشت را نگاه می‌دارد …چند ماهی نگذشت که دیدم، نه، او هم-عنان دستِ اول ِ بکت است و در همان ردیف. با همۀ اصرارها نتوانست تأکید بر مسئولیت «نه» گفتن را رها کند و مانند هم-عنان خود به کشور بازگشت تا توسط عوامل حکومتی ترورشود.روزی که خبر از پا درآوردن او از زندان رسید، مجدّداً صحنه آن روز در ذهنم مجسّم شد … این بار به گونه‌ای دیگر … دکتر بقائی در آن ده دقیقه با« توماس بکت» چه گفت و گوئی داشت؟ به کسی که «نه» خود را از او الهام گرفته بود چه گفت؟ آیا به او گفت:
-«نگران نباش!اگر «نه» ترا بکار بردم،حرمت آن را نگاه خواهم داشت و من،هم-سرشت تو هستم و خدایان از این چاشنی به سرشت من هم افزوده اند».
دکتر بقائی نشان داد که درموردش «طیف حرمت» مطرح نیست بلکه «ذات حرمت» مطرح است، درغیراین صورت، ناآگاهی‌های خود را از تراژدی‌های بزرگ تاریخ نشان داده‌ایم.او بسان خدایان، مجرد زیست
مانند یک قهرمان به مسئولیت احترام گذاشت
مظفر بقائی کتیبه‌ای است تاریخی از اصول اخلاق،وتشخّص آکادمیک ومنشِ یک انسان آریائی از خطّۀ تراژدی خیز ِکرمان.
 
                                         محمد علی نجفی
                                                سوئد
درهمین باره:
 
دکترمظفّربقائی؛قربانی ِ«حمّام فین ِ»حزب توده!:علی میرفطروس
     

دکترمظفربقائی:قربانیِ«حمّام فینِ»حزب توده!(۱)،علی میرفطروس

جولای 23rd, 2015

بازخوانی یک روایت

چکیدۀ بخش نخست:

*بخاطر عدم تدوین آگاهی های تاریخی یا فقدان تمرکز تجربه های سیاسی، در جامعۀ ما هنوز مرزِبین «قهرمان» و «ضد قهرمان» و«قدّیس» و «ابلیس» بسیار لغزان و سیّال است.

*دکترمظفربقائی از نخستین قربانیان «ترورشخصیّت» در تاریخ معاصر ایران است که بسان خلیل ملکی در«حمّام فینِ حزب توده» رگ زده شد.

*با انشعاب از حزب توده،خلیل ملکی و برخی از یاران او به همراه دکتربقائی «حزب زحمتکشان ملّت ایران» را تشکیل دادند.این حزب از نظر تشکیلاتی و تئوریک،بزرگترین و سازمان یافته ترین حزب سیاسی ایران در مقابله با حزب توده بود و از این رو،کینه و نفرت رهبران حزب توده را برانگیخت.حدود  100 روزنامه ونشریۀ وابسته به حزب توده،و نیز رادیو مسکو و «رادیوپیک ایران»،زرّادخانۀ عظیم حزب توده علیه دکتربقائی و خلیل ملکی بود.

*سعیدی سیرجانی در بارۀ دکترمظفّربقائی: «با آشنایی چهل ساله و قریب سی سال دوستی مداوم و مصاحبتِ دستِ کم هفته ای یک بار،به من این حق را می دهد که دکتربقائی را از اخلاقی ترین رجال سیاسی روزگارمان بدانم»!

*پدر مظفربقائی از مبارزان جنبش مشروطیّت و از بنیانگذاران نخستین مدارس نوین درکرمان بود.

* مادر مظفربقائی از نخستین زنانی بود که قبل از«کشف حجاب»توسط رضاشاه(17دی ماه 1314) اقدام به برداشتن حجاب کرده بود.

*دکتر مظفر بقائی ابعاد مختلفی از زندگی سیاسی،فرهنگی و دانشگاهی را تجربه کرده بود و از این نظر،در میان رهبران سیاسی و روشنفکران زمان خویش،برجسته و ممتازبود.او مدتی در کنار استاد ابراهیم پورداوود،دکترماهیارنوائی،دکترمحمدجوادمشکور و دکتر محمدمعین به تدریس ایرانشناسی و تاریخ و فرهنگ ایران باستان  پرداخته بود.

*صادق هدایت از دوستان نزدیک و ازشیفتگان دکتر مظفربقائی بود که بهنگام سخنرانی های آتشین بقائی،در مجلس حضور می یافت و بهنگام تحصّن بقائی برایش شیرینی و گُل  می بُرد!

*وجود نوعی ناسیونالیسم ستیزنده و مهاجم در هدایت و بقائی بر دوستی و رابطۀ آن دو  تأثیر داشت با این تأکید که ناسیونالیسم مهاجم بقائی بیشتر،سیاسی و متوجۀ انگلیسی ها بود ولی ناسیونالیسم هدایت-اساساً-فرهنگی بود و رنگی ضد اسلامی و ضدعربی داشت.

*بقائی خطاب به دکترمصدّق:«… در طول مبارزاتی که کرده ام،پاداش های بزرگی گرفته ام و در اثر توجهء مردم به افتخارات زیادی نائل شده ام،ولی از نظر شخصی و احساس خصوصی،بزرگ ترین افتخاری که نصیب من شد،این بود که درهنگام استیضاح من از دولت ساعد،مرحوم صادق هدایت،سه دفعه برای شنیدن استیضاحِ من درجلسهء مجلس حاضر شد.معنای این جمله را کسانی درک می کنند که افتخار شناسائی  هدایت را داشتند».

*دکتر بقائی نیز -مانند عموم رهبران برجستۀ  جنبش ملّی شدن صنعت نفت-دارای ضعف ها یا اشتباهاتی بود،امّا آن اشتباهات،امروزه باید«چراغ»ی برای رسیدن ما به آزادی باشدنه «چماق»ی برای حذف و سرکوب دگراندیشان!

*دکترمظفّربقائی:«اگر جوانان این مملکت در مقامی قرار بگیرند که بتوانند حرف های طرفین دعوا را بشنوند،من یقین دارم بهتر از جوانانِ هر مملکت دیگری  قضاوت خواهند کرد».

برای دریافت این نوشتار در  وُرد لطفاً  کلیک کنید.

برای دریافت این نوشتار در   پی دی اف لطفاً  کلیک کنید.

پانزدهمین سالگرد جاودانگی ِ احمد شاملو

جولای 21st, 2015
                         اطلاعیهء کانون نویسندگان ایران
• کانون نویسندگان ایران همراه با دوستداران فرهنگ و ادب و جوانان آزادی خواه، روز جمعه، دوم مرداد مزار احمد شاملو را گلباران می کند …

شاملو
                    انسان دشواری ِ وظیفه است (الف . بامداد)
 
مردم آزاده ی ایران!
در پانزدهمین سالگرد درگذشت شاعر بزرگ معاصر احمد شاملو (الف . بامداد)، یاد او را پرشورتر از همیشه گرامی بداریم.
شاملو شاعر آزادی و نماد مقاومت روشنفکران و اهل قلم آزاداندیش ایران در برابر استبداد، جهل، ستمگری، ابتذال و سانسور بود.
در تاریخ کهنسال کشور ما کم نیستند شاعرانی که نام بلند و پرآوازه شان بر تارک فرهنگ بشری می درخشد و جهانیان مردم ایران و زبان فارسی را به اعتبار نام و آثار آنان می شناسند و می سنجند. شاملو بی تردید یکی از آن نام های بلند و پرآوازه است.
مردم فرهنگ دوست ایران در پانزده سال گذشته نشان داده اند که به رغم تمام ممانعت ها و تنگ نظری هایی که حتی سنگ مزار شاعر را تاب نیاوردند، بیش از پیش آثار او را پاس می دارند و از کلام شاعرانه ی او برای زندگی و زیبایی الهام می گیرند.
الف. بامداد راهگشای شیوه ای نو در شعر فارسی، سراینده ی بخشی از زیباترین و ماندگارترین سروده های زبان فارسی، گردآورنده ی گنجینه ی زبان و فرهنگ مردم کوچه و بازار در کتاب ارزشمند “کوچه” آغازگر سبک و سیاقی نو در روزنامه نگاری ادبی و فرهنگی، و از اعضای برجسته و قدیمی کانون نویسندگان ایران بود.
کانون نویسندگان ایران همراه با دوستداران فرهنگ و ادب و جوانان آزادی خواه، روز جمعه، دوم مرداد ماه سال ۱٣۹۴، ساعت پنج عصر، با حضور در گورستان امامزاده طاهر کرج، مزار احمد شاملو (الف بامداد)، شاعر عشق، عدالت و آزادی را گلباران می کند. 

کانون نویسندگان ایران
۲۹/۴/۱٣۹۴

بیدادِ «تازه‌ به دوران رسیده ‌های فرهنگی»!

جولای 19th, 2015

 «تازه‌ به دوران رسیدگی»یکی از مفاهیم جدید اجتماعی است؛ مفهومی که در جامعهء ما قابل رؤیت و در حال رشد است. تازه‌به‌دوران رسیدگی به نوکیسگی نیز شناخته می‌شود. کارشناسان اجتماعی و تاریخ فرهنگی تازه به دوران رسیدگی را عاملی آسیب‌زننده به جامعه می‌دانند و معتقدند نباید نسبت به آن بی‌توجه بود.

                            مانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

افشین داورپناه -مردم‌شناس و عضو هیئت علمی پژوهشکده فرهنگ وهنر- در این باره می گوید: «نوکیسگی» به عنوان نتیجه عینی/ ذهنی نوعی بی‌سامانی در شرایط فرهنگی، اقتصادی و سیاسی کشور اگر چه به طور عمومی موضوع قابل توجهی در ایران معاصر به شمار می‌رود، اما «نوکیسگی فرهنگی»، «نوکیسگی دانشگاهی» یا «تازه به دوران رسیدگی فرهنگی»، پدیده جدیدتر و قابل توجه‌تری است، به ویژه اینکه «نخبگی» و «نخبه‌پروری» در جامعهء ایران را نشانه رفته و آن را به شدت تضعیف و تهدید می‌کند. نوکیسگی در بین اهل فرهنگ و پژوهش به مراتب تاسف‌بارتر از «نوکیسگی» در بین مردم عامی است.

تعریف شما از «تازه به دوران رسیدگی» چیست؟

افشین داورپناه: «تازه به دوران رسیدگی» زمانی رخ می‎دهد که شخص، به طور ناگهانی و بدون داشتن شایستگی‌ها، آموزش‌ها و طی کردن مراحل لازم، به دلیل فراهم شدن فرصت‌هایی ویژه برای‌شان، به ثروت، مقام یا هر موقعیت مهم دیگری، دست پیدا کند من در اینجا، برای روشن‌تر شدن دایره مفهومی موضوع، بین «نوکیسگی» و «تازه به دوران رسیدگی» کمی تفاوت قائل می‌شوم؛ در واقع، «نوکیسگی» را زیر مجموعه «تازه به دوران رسیدگی» قرار بدهیم؛ در این نگاه، نوکیسگی شرایطی است ناگهانی که فرد را به طور ناشایسته‌ای به ثروت یا منابع می‌رساند، اما «تازه به دوران رسیدگی» می‌تواند در ابعاد فرهنگی نیز رخ بدهد. این که برخی افراد بدون اینکه شایستگی لازم را داشته باشند ـ بر اساس روابط یا تعلق به گروهی خاص ـ یک موقعیت دانشگاهی یا یک مدیریت فرهنگی را تصاحب می‌کند.

چرا این نوکیسگی یا تازه به دوران رسیدگی را آسیب‌زا و خطرناک تصوّر می‌کنید؟

افشین داورپناه: «تازه به دوران رسیدگی فرهنگی» پدیده شومی است که «نخبگی» و «نخبه‌پروری» در جامعه ایران را نشانه رفته و آن را به شدت مخدوش کرده و در معرض تضعیف و تهدید قرار داده‌است! ظهور نوکیسه‌ها در بین اهل فرهنگ و پژوهش به مراتب تاسف‌بارتر از «نوکیسگی» در بین مردم عامی است! وقتی «فرهیخته‌نمایی» و «نخبه نمایی» در جامعه رواج پیدا می‌کند، فرهیختگی و نخبگی در جامعه، به ابتذال کشیده شود؛ در چنین جامعه‌ای نمی‌توان به نیروی نخبگی و تحقّق شایسته سالاری و عدالت امیدوار بود.

منبع:سایت فرارو

درهمین باره:

http://libertyforiran.com/fravahar/?p=887

http://libertyforiran.com/fravahar/?p=959

 

رهبران جبهۀ ملّی در باشگاه شعبان جعفری

جولای 8th, 2015

روزنامۀ باخترامروز،شمارۀ 914،شنبه29شهریور1331

-« از ساعت هفت تا ده بعد از ظهر چهارشنبه، جشن آبرومندی در ورزشگاه شعبان جعفری (خيابان شاهپور، مقابل كوچــۀ كربلائی عباسعلی، جنب سينما جهان) بر پا بود كه بيش از چهل نفر از نمايندگان مجلس شورای ملّی و عدۀ زيادی از رجال و محترمين و روزنامه‌نگاران در اين جلسه حضور داشتند.

كاشانی زاده به نمايندگی از آيت‌الله كاشانی در اين مراسم حضور داشت. سپهبد جهانبانی و صدری ـ رئيس تربيت بدنی ـ و مديران باشگاه‌های ورزشی پايتخت نيز حضور داشتند.ضمن سخنرانی، از دكتر مصدّق و آيت‌الله كاشانی از طرف ورزشكاران و حُضّار، تجليل خاصی بعمل آمد و كودك 7 ساله‌ای سخنرانی كوتاهی ايراد و او نيز با فريادِ «زنده باد مصدّق» به سخنرانی خود خاتمه داد. سپس مراسم ورزشی بی‌سابقه شروع شد و بعد،مهندس حسيبی سخنرانی مُهيـّجی دربارۀ ورزش و تندرستی و تشويق ورزشكاران بعمل آورد و مقارن ساعت 10، اين جشن ورزشی كه در نوع خود جالب توجـّه بود، پايان يافت و نمايندگان جبهــۀ ملّی ـ بخصوص دكتر شايگان،حائری‌زاده، مْشار،دكتر مْعظّمی‌ و مهندس حسيبی ـ از اين پيشرفتِ باشگاه شعبان جعفری، اظهار قدردانی نموده و اميدوار بودند كه بزودی، باشگاه آبرومندی به كمك ورزش دوستان تشكيل كه خدمات ورزشی اين باشگاه توسعه يابد.»

گزارش یک مرگ،محبوسی بنام«محمدکتیرائی» یا«دکترمظفربقائی»!

جولای 1st, 2015

دکتر مظفّربقائی کرمانی درفروردین ماه1366 بازداشت شد و به زندان معروف«اوین» انتقال یافت.این دومین بازداشت اودرجمهوری اسلامی بود.ازاین زمان تا اواخرآبان1366که به خانوادۀ دکتر بقائی اطلاع داده شد می توانند جنازۀ او را در بیمارستان مهر تحویل بگیرند، به هیچیک ازافراد خانواده یا دوستان وی اجازۀ ملاقات با او داده نشده بود.

mb
هنگامی که بستگان دکتر بقائی در بیمارستان مهر به سراغ او رفتند سیاستمدار 77 ساله وازرهبران برجستهء ملّی کردن صنعت نفت،بر اثر تحمّل شکنجه(ضرب وشتم،محروم ماندن ازآب و غذا و دارو، بویژه انسولین) اعضای بدنش از کار افتاده بود و درحال اغماء(حیات نباتی) بسر می بُرد.11 روز وی در همین حالت باقی ماندو بی آنکه چشم باز کند یاسخن بگوید سرانجام درسپیده دم  25 آبان 1366 جان سپُرد.وزن بدن بقائی که پیش ازبازداشت شدن از 100 کیلو تجاوزمی‌کرد،درهنگام انتقال به بیمارستان به 40 کیلو نمی‌رسید وازاو جزپوست و استخوانی باقی نمانده بود.
مأمورین امنیّتی جنازۀ دکتر بقائی را درمحلی که خودشان تعیین کرده بودند به خاک سپردند واز تحویل دادن جسد به خانوادۀ وی یا برگزاری هر نوع مراسمی جلوگیری کردند.
اما بستن و بایگانی کردن پروندهء مرگ دکتر بقائی آسان نبود زیرا گواهی فوت و پروانۀ دفن به نام «مظفر بقائی» صادر شده است در حالی که دکتر بقائی در اوین با نام مجعول «محمد کتیرائی» زندانی شده بودوباهمین نام،دو باراززندان به بیمارستان انتقال یافته بود وپروندۀ پزشکی وی به همین نام تنظیم شده است.
از طرف دیگر در حالی که وزارت اطلاعات و مراجع امنیّتی جمهوری اسلامی در بیانیه‌های رسمی خود اعلام کرده بودند «دکتر بقائی براثراعادۀ سیفلیس ِمُزمن درگذشته است»،پزشکان بیمارستان مرگ را«ناشی از متوقف شدن فعالیت های ارگانیک بدن» ذکرکردند. بدین ترتیب،پروندۀ مرگ بیماری به نام«محمد کتیرائی»که از زندان اوین به بیمارستان مهر منتقل شده بود و با نام مظفر بقائی گواهی فوت او صادر شد،مدتی در بیمارستان بلاتکلیف ماند و دستگاه امنیّتی جمهوری اسلامی راه حلّی برای این مشکل پیش بینی نشده پیدا نکردند.
دراطلاعیه‌ای که 27آبان1366ازطرف مسئولان جمهوری اسلامی انتشاریافت چنین آمده است:«مظفربقائی رئیس حزب منحلۀ زحمتکشان ایران روز دوشنبه براثرعود بیماری سیفلیس در بیمارستان مهر تهران جان سپُرد.وی چندی پیش براثر پیشرفت مرحلۀ سوم بیماری سیفلیس از بازداشتگاه به بیمارستان منتقل شد و سرانجام در این بیمارستان مُرد. بقائی از عناصر مرموز تاریخ معاصر ایران بود که قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایجاد تفرقه و توطئه نقش مؤثری داشته است.وی درشهریور1365سفری مشکوک به آمریکا انجام داد و پس از بازگشت از آمریکا دستگیر شد. گزارش‌هایی در دست است که نشان می‌دهد در آمریکا آقای بقائی برای معرفی گروه سیاسی خود به عنوان آلترناتیو میانه رو تلاش می‌کرده است».
پس از مرگ دکتر بقائی،اطلاعاتی دربارۀ چگونگی آخرین بازداشت و آخرین ماه‌های زندگی وی از داخل زندان اوین به دست آمده است.
دکتر بقائی مردی فربه و درشت اندام بود که وزن بدنش از 100 کیلو گرم تجاوز می‌کرد.اوعادت داشت که روزانه بیش از 50 سیگار دود کند.ضمناً مجبور بود از لحاظ ابتلاء به بیماری قند بطور منظم از «انسولین» استفاده کند.
هنگامی که او را بازداشت کردند و به زندان اوین بردند به وی یادآور شدند که او با نام «محمد کتیرائی» زندانی خواهد بود و اگر بخواهد از مشکلات بعدی برحذر بماند باید این نام را بپذیرد و با مأمورین بازجوئی همکاری کند.آنگاه،مانند سایر زندانیان سیاسی،دکتر بقائی را چندین هفته در زندان مجرّد و تاریک نگه داشتند تا از لحاظ روانی به نقطۀ پایان مقاومت خود برسد. پس از آن،یک روز،بازجوی«وزارت اطلاعات»به سراغ او رفت.طرفین،در پشت میزی روبروی هم نشستند و بازجو، در حالی که زندانی را «محمد کتیرائی» خطاب می‌کرد سئوالاتی را در میان گذاشت. زندانی ساکت ماند. بازجو گفت:
– آیا شما قصد دارید از دادن جواب خودداری کنید؟
زندانی پاسخ داد:
– شما از شخصی به نام محمد کتیرائی سئوال می‌کنید که من او را نمی‌شناسم. من دکتر مظفر بقائی هستم!
بدینسان نخستین بازجوئی متوقّّف شد وبازجو به مقامات مافوق خود گزارش داد که زندانی او از «همکاری» خودداری می‌کند.
درروزهای بعد-برای آنکه دکتربقائی را تحت فشار بگذارندوبه«همکاری» وادار کنند برسختگیری‌ها افزودند. به او از پُشتِ سر دستبند زدند.یکبار در حالی که چشمهایش را بسته بودند او را سوار اتومبیل کردند.مسافتی راندند و به او گفتند که اگر وصیّتی دارد بکند زیرا او را می‌برند که اعدامش کنند. بعد، در نقطه‌ای پیاده شدند.زندانی را رو به دیوار نگهداشتند و از بغل گوش او شلیک کردند.
دکتر بقائی در دوران زندگی سیاسی خود به برخورداری از نیروی مقاومت شگفتی‌آور شهرت داشت و حتی دشمنان سیاسی وی اعتراف داشتند که او شخصی متهوّر و قویدل و تسلیم ناپذیر است.هنگامی که در زندان اوین نتوانستند با این اقدامات او را برای «همکاری»حاضر کنند،انسولین و داروهای دیگر او را قطع کردند.ازنظرپزشکی،این کار،مرگ تدریجی زندانی بودو موجب شد تابقائی توان جسمی خود را از دست بدهد و به حال اغماء بیفتد.ناچار،او را به بیمارستان مهرمنتقل کردند.چندروزبه نام«محمدکتیرائی» در بیمارستان تحت درمان قرار گرفت وهنگامی که سلامت خود را تا حدودی بازیافت،دوباره،او را به زندان بردند.
در زندان،مأموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی با دکتر بقائی دیداری کردند و به او گفتند باید برای انجام یک مصاحبۀ تلویزیونی و اعتراف به جاسوسی برای آمریکا و انگلیس (نظیر مصاحبه با رهبران حزب توده و مصاحبه‌ای که با راجر کوپر انگلیسی صورت گرفت) حاضر شود،درآن صورت وسایل آسایش او فراهم می‌شود و احتمالاً از زندان آزاد خواهد شد.سیاستمدار سالخورده در پاسخ گفت: 

«من برای مصاحبۀ تلویزیونی آماده‌ام،اما مشروط به آن که در جواب گفتن به سئوالات،آزاد باشم!».
این بار،بهای سرسختی دکتربقائی بسیارسنگین بود:سه روز،تمام داروها و همچنین آب و غذای او را قطع کردند و در نتیجه بدنش بکلی از کار افتاد. هنگامی که برای بار دوم او را از زندان به بیمارستان مهر منتقل کردند فقط نفس می‌کشید، نه قادر به خوردن و آشامیدن بود و نه قادر به حرف زدن.
سرانجام دربامداد 25 آبان 1366 دکترمظفربقائی بانام مستعار«محمدکتیرائی»چشم ازجهان فروبست.بازداشت ومرگ دکتربقائی یادآور«قتل های زنجیری»درهمان دوران است درحالیکه هیچیک از«مدافعان حقوق بشر»(چه درداخل وچه درخارج ازکشور)سخنی ازدستگیری،شکنجه ومرگ وی نگفته بودند!
سعیدی سیرجانی در مورد دستگیری و مرگ مظفّر بقائی گفته بود:
-«من در سفر بودم که خبر آخرین گرفتاری دکتر بقائی را شنیدم و بلافاصله به چند نفری که در اتاقم نشسته بودند گفتم «کارش تمام شد!»و با قاطعیّت برای شان استدلال کردم که مردی که من می‌شناسم از این هردم بیلهایی نیست که بشود گریمش کرد و پشت تلویزیون آوردش و به خوردم نخوردمش انداخت. او شاگرد مکتب سقراط است و یقین دارم مثل سقراط مرد ِ مردانه به استقبال اجل خواهد رفت».
                                            همایون داوودی

خطرچوب بدستان«سازمان احیاء»(به رهبریِ محمّدامینی)،شهرام فرهمند

می 20th, 2015

 *سازمان کمونیستی«احیاء»-به رهبری«محمدامینی»-مخوف ترین وخونبارترین سازمان سیاسی درخارج از کشوربوده که باعث مضروب ومجروح کردن نویسندگان معروفی ماننددکتررضابراهنی ونمایندگان سازمان های حقوق بشر بوده است!    

                                               *****   

چماقداری و«اراذل واوباش»پدیده های شومی هستند که نه تنهاتاریخ انقلاب مشروطیّت و سال های ملّی شدن صنعت نفت را خونین کرده،بلکه تاآستانهء انقلاب 57نیز  تداوم داشته است.تأسف بارتر اینکه:این پدیدهء شوم  و سرکوبگر درمیان برخی از سازمان های مخالف شاه درخارج ازکشور(درسال های1350)نیز  رواج داشته ولذا،طنزتاریخ است که افرادوسازمان هائی که گویا برای««احیاء آزادی»و«رهائی خلق»مبارزه می کردند،خودازپیشگامان سرکوب دگراندیشان درخارج ازکشور بوده  و هستند.سندِ زیر  دربارهء سازمان کمونیستی«احیاء»به رهبری فردی بنام «محمدامینی» است که به روایت شاهدان عینی:«مخوف ترین وخونبارترین سازمان سیاسی درخارج ازکشوربوده که باعث مضروب ومجروح کردن نویسندگان معروفی ماننددکتررضابراهنی ونمایندگان سازمان های حقوق بشر بوده است».                   

  نویسنده-بعنوان عضوی ازکنفدراسیون دانشجویان ایرانی درخارج ازکشور و شاهدو ناظرفعالیّت های سرکوبگرانهء سازمان«احیاء»-امیدواراست که درآینده، طی مقالهء مستندی ضمن اشاره به «سیرچماقداری ازانقلاب مشروطیّت تاانقلاب اسلامی»نشان  دهدکه آقای محمدامینی باوجودبدترین دشنام ها به دکترمصدّق،اگرامروز،شخصیّت مصدّق را زیور سخنان خویش می سازد،نه ناشی از «ملّی گرائی»یا تحوّل فکری وی،بلکه مصداقی از این سخن حافظ است:

خرقه پوشی ِ وی   ازغایت دینداری نیست

جامه ای برسر ِصدعیب ِ نهان پوشیده است

                           شهرام فرهمند

مطالب مرتبط:
 
دکترمحمّدمصدّق،«دموکراسی ناقص» ومحمّدامینی(بخش اول):حسن اعتمادی
 
غائلهء آذربایجان،ارتش سرخ وکمونیست های ما،جواد رحیم لو

 

زبان فارسی و هویّت نوین ایرانی در اندیشه‌های محمدعلی فروغی،علی اصغر حقدار

می 9th, 2015

فروغی

زبان‌ فارسی‌ و بازسازی‌ آن‌ به‌ گونه‌ای‌ که‌ بتواند بازگوکننده‌ی‌ مسائل‌ زمانه‌ی‌ جدید باشد، یکی‌ از دغدغه‌های‌ اصلی‌ محمد علی‌ فروغی‌ بود؛ چرا که‌ فروغی‌ زبان‌ را آیینه‌ی‌ روح‌ هر قوم‌ و بهترین‌ وسیله‌ی‌ اظهار افکار و احساسات‌ می‌دانست‌ و در شرایط‌ جدید که‌ امر ترجمه‌ را برای‌ اخذ معارف‌ و علوم‌ از اروپاییان‌ و دنیای‌ نوین‌ ضرورت‌ داده‌ بود، زبان‌ در رابطه‌ی‌ تنگاتنگ‌ و ارگانیک‌ با هویت‌ قرار می‌گرفت‌. وی‌ به‌ حدی‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ اهمیت‌ می‌داد که‌ در کنار تحقیقات‌ زبان‌شناختی‌ و بازپرداختی‌ از متون‌ فارسی‌ قدیم‌، نخستین‌ فرهنگستان‌ زبان‌ را با هدف‌ ترویج‌ زبان‌ فارسی‌ و پالایش‌ آن‌ از واژه‌های بیگانه‌ در سال‌ ۱۳۱۴ خورشیدی‌ راه‌اندازی‌ کرد؛ فروغی‌ در اشاره‌ به‌ اهمیت‌ فرهنگستان‌ می‌نویسد: «به‌ عقیده‌ من‌ فرهنگستان‌ هیئتی‌ است‌ که‌ باید نگهدار زبان‌ فارسی‌ و فرهنگ‌ ایرانی‌ باشد که‌ در نتیجه‌ حافظ‌ قومیت‌ ایرانی‌ است‌.» (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳، ص‌۱۰۱) فروغی‌ بر پایه‌ی‌ دریافت‌ خود از موقعیت‌ محوری‌ زبان‌ فارسی‌ در حفظ‌ و نگهداری‌ ملیت‌ ایرانی‌ به‌ مساله‌ی‌ ترجمه‌ اشاره‌ کرده‌ و به‌ ایراد ترجمه‌ی‌ همه‌جانبه‌ و رد دخالت‌ همه‌جانبه‌ی‌ ترجمه‌ می‌پردازد؛ نخست‌ فروغی‌ به‌ این‌ واقعیت‌ معترف‌ است‌ که‌ «شیوه‌ زندگانی‌ ما ایرانیان‌ هم‌ بر اثر ارتباط‌ با خارجیان‌ از مدتی‌ پیش‌ تغییر یافته‌ است‌ و دامنه‌ی‌ این‌ تحول‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ هم‌ کشیده‌ شد و نتیجه‌ آن‌ شد که‌ اسلوب‌ و سیاق‌ نگارش‌ و سخن‌ گفتن‌ ما تا حدی‌ تغییر یافت‌. من‌ تصور می‌کنم‌ که‌ این‌ دگرگونی‌ بیش‌ از این‌ هم‌ دامنه‌ خواهد گرفت‌. دلیل‌ آن‌ هم‌ ازدیاد و نشر ترجمه‌های‌ خارجی‌ و انتشار آن‌ها در مملکت‌ ماست‌.» (نفوذ زبان‌های‌ بیگانه‌ در زبان‌ فارسی‌۱۳۵۳، ص‌۸۶) سپس‌ وی‌ به‌ تبادل‌ زبان‌ها پرداخته‌ و می‌نویسد: «صریحاً اعلام‌ می‌دارم‌ که‌ زبان‌ یک‌ مملکت‌ با استعانت‌ از لسان‌ کشور دیگر وسایل‌ فقر زبان‌ خود را فراهم‌ نمی‌سازد. بالعکس‌ به‌ این‌ طریق‌ رو به‌ غنا و گسترش‌ می‌رود.» (نفوذ زبان‌های‌ بیگانه‌ در زبان‌ فارسی‌۱۳۵۳، ص ‌۸۷) چراکه‌ «به‌ عقیده‌ من‌ امروز ایرانی‌ به‌ واسطه‌ی‌ این‌ که‌ در گذشته‌ فکرش‌ همواره‌ مشغول‌ به‌ عربی‌ بوده‌ و اکنون‌ به‌ زبان‌های‌ اروپایی‌ گرفتار و در آن‌ مستغرق‌ گردیده‌ است‌، با زبان‌ فارسی‌ بیگانه‌ است‌ و قوه‌ی‌ تصرف‌ و لغت‌‌سازی‌ همواره‌ متوجه‌ به‌ الفاظ‌ عربی‌ است‌ و اگر با عربی‌ هم‌ آشنا نباشد، گرفتار تعبیرات‌ اروپایی‌ است‌ و در هر حال‌ فارسی‌ نمی‌داند. پس‌ اول‌ باید یک‌ مدت‌ ذهن‌ خود را به‌ فارسی‌ صحیح‌ فصیح‌ مأنوس‌ سازد و ورزش‌ دهد تا کم‌‌کم‌ این‌ قوه‌ را دریابد و در آن‌ هنگام‌ به‌ مقصودی‌ که‌ در این‌ فصل‌ دنبال‌ می‌کنیم‌ به‌ خوبی‌ و آسانی‌ خواهد رسید.» (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳، ص‌۱۵۶)

این‌ فرهنگستان‌ در همان‌ سال‌ اول‌ فعالیت‌ خود که‌ تحت‌ ریاست‌ فروغی‌ بود، توانست‌ ۱۲۰ واژه‌ را به‌ تصویب‌ رساند؛ در پایان‌ سال‌ ۱۳۱۵ این‌ واژه‌ها‌ به‌ ۳۶۰ عنوان‌ و در سال‌ ۱۳۱۶ واژه‌های‌ مصوب‌ فرهنگستان‌ به‌ ۶۵۰ واژه‌ رسید؛ با گسترش‌ نظام‌ بوروکراسی‌ اداری‌، در سال‌ ۱۳۱۷ فرهنگستان‌ زبان‌ به‌ وزارت‌ فرهنگ‌ واگذار شد و مدیریت‌ آن‌ که‌ بعد از فروغی‌، به‌ وثوق‌الدوله‌ محول‌ شده‌ بود، به‌ وزیر فرهنگ‌ انتقال‌ یافت‌. (فرهنگستان‌ چیست‌؟ ۱۳۵۳، ص‌۱۷۰).

در زمینه‌های‌ فرهنگی‌، فروغی‌ هم‌ به‌ تصحیح‌ متون‌ کلاسیک‌ فارسی‌ مبادرت‌ ورزید و هم‌ در تحقیقات‌ زبان‌ شناختی‌ و فقه‌اللغه‌ وارد شد؛ یکی‌ از اصلی‌ترین‌ متن‌های‌ بر جای‌ مانده‌ از فروغی‌، رساله‌ی‌ «پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌« است‌ که‌ وی‌ آن‌ را به‌ سال‌ ۱۳۱۵ خورشیدی‌ نوشته‌ است‌؛ فروغی‌ در ابتدای‌ رساله‌ از ارتباط‌ منطقی‌ و ارگانیک‌ زبان‌ و فرهنگ‌ در تمدن‌ انسانی‌ سخن‌ می‌آید و اهمیت‌ حفظ‌ و گسترش‌ زبان‌ فارسی‌ را یادآور می‌شود. (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان ‌۱۳۵۳،ص‌۱۰۱).

فروغی‌ اما در رابطه‌ با ادب‌ کهن‌ فارسی‌، تصحیح‌ متون‌ کلاسیک‌ فارسی‌ را وجه‌ همت‌ قرار داد؛ می‌توان‌ این‌ گونه‌ از فعالیت‌های‌ فروغی‌ را حلقه‌ی‌ رابط‌ ادب‌ دوستی‌، توجه‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ از یک‌ سو و ایده‌های‌ ایرانیگری‌ و ملیت‌خواهی‌ فروغی‌ از دیگر سو خواند؛ (ر.ک‌: تلخیص‌ شاهنامه‌ ـ۱۳۱۰ خورشیدی‌) تصحیح‌ دیوان‌ حافظ‌ (۱۳۱۶) و تصحیح‌ گلستان‌ سعدی‌ (۱۳۲۰) که‌ با جدیت‌ و پشتکار تمام‌ به‌ انجام‌ رسیدند، حکایت‌ از روحیه‌ی‌ ادب‌شناسی‌ و ملیت‌‌خواهی‌ فروغی‌ دارند؛ به‌ سخن‌ فروغی‌ «ایرانیان‌ و عموم‌ فارسی‌ زبانان‌ نعمت‌ خدادادی‌ دارند که‌ قدرش‌ را به‌ درستی‌ نمی‌دانند و آن‌ ادبیات‌ فارسی‌ است‌؛ یعنی‌ آثار قلمی‌ که‌ از دانشمندان‌ ایرانی‌ باقی‌ مانده‌ است‌.» (ادبیات‌ ایران‌۱۳۵۳،ص‌۲۲۴)

اما فروغی‌ در پالایش‌ و روزانه‌ کردن‌ زبان‌ فارسی‌، گسترش‌ ارتباطات‌ فرهنگی‌ را مدنظر دارد و از آن‌جا که‌ زبان‌ فارسی‌ در مکان‌ تلاقی‌ فرهنگ‌ها قرار گرفته‌ و برای‌ بیان‌ مفاهیم‌ جدید، آمیخته‌ با واژگان‌ خارجی‌ شده‌ است‌، از نظر فروغی‌ باید با حفظ‌ اصالت‌ زبان‌ فارسی‌ آن‌ را در توضیح‌ مفاهیم‌ و پدیده‌های‌ نوین‌ روزآمد کرد. فروغی‌ می‌نویسد: «شیوه‌ی‌ زندگانی‌ ما ایرانیان‌ هم‌ بر اثر ارتباط‌ با خارجیان‌ از مدتی‌ پیش‌ تغییر یافته‌ است‌ و دامنه‌ی‌ این‌ تحول‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ هم‌ کشیده‌ شد و نتیجه‌ آن‌ شد که‌ اسلوب‌ و سیاق‌ نگارش‌ و سخن‌ گفتن‌ ما تاحدی‌ تغییر یافت‌. من‌ تصور می‌کنم‌ که‌ این‌ دگرگونی‌ بیش‌ از این‌ هم‌ دامنه‌ خواهد گرفت‌. دلیل‌ آن‌ هم‌ ازدیاد و نشر ترجمه‌های‌ خارجی‌ و انتشار آن‌ها در مملکت‌ ماست‌.» (نفوذ زبان‌های‌ بیگانه‌ در زبان‌ فارسی‌۱۳۵۳،ص‌۸۶)

بنابراین‌ زبان‌ که‌ آئینه‌ تمام‌نمای‌ فرهنگ‌ یک‌ جامعه‌ است‌، باید بر اساس‌ نیازهای‌ نوین‌ و برآمده‌ از تاریخ‌ زبان‌ فارسی‌، پالایش‌ و شکوفا شود: «…زبان‌ یک‌ مملکت‌ با استعانت‌ از لسان‌ کشور دیگر وسایل‌ فقر زبان‌ خود را فراهم‌ نمی‌سازد. بالعکس‌ به‌ این‌ طریق‌ رو به‌ غنا و گسترش‌ می‌رود.» (نفوذ زبان‌های‌ بیگانه‌ در زبان‌ فارسی‌۱۳۵۳،ص‌۸۷)

پس‌ به‌ سخن‌ فروغی‌، فرهنگ‌ ایرانی‌ در زبان‌ فارسی‌ متجلی‌ شده‌ و نماد هویت‌ ایرانی‌ است‌: «من‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ دلبستگی‌ تمام‌ دارم‌؛ زیرا گذشته‌ از این‌ که‌ زبان‌ خودم‌ است‌ و ادای‌ مراد خویش‌ را به‌ این‌ زبان‌ می‌کنم‌ و از لطائف‌ آثار آن‌ خوشی‌های‌ گوناگون‌ فراوان‌ دیده‌ام‌ نظر دارم‌ به‌ اینکه‌ زبان‌ آیینه‌ فرهنگ‌ (culture) قوم‌ است‌ و فرهنگ‌ مایه‌ی‌ ارجمندی‌ و یکی‌ از عامل‌های‌ نیرومند ملیت‌ است‌. هر قومی‌ که‌ فرهنگی‌ شایسته‌ی‌ اعتنا و توجه‌ داشته‌ باشد زنده‌ و باقی‌ است‌ و اگر نداشته‌ باشد نه‌ سزاوار زندگانی‌ و بقاست‌ و نه‌ می‌تواند باقی‌ بماند.»(پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳،ص‌۱۰۱)

حال‌ دیگر ملیت‌ در زبان‌ ظاهر می‌شود و زبان‌ جایگاه‌ فرهنگ‌ است‌ و آن‌ کسی‌ که‌ دلداده‌ی‌ ایرانیت‌ است‌، بایستی‌ زبان‌ فارسی‌ را با کارآمد کردن‌ آن‌ برای‌ مفاهیم‌ جدید پاس‌ دارد، آن‌ چنان‌ که‌ خود فروغی‌ بر این‌ باور بود و به‌ صراحت‌ می‌نوشت‌: «من‌ چون‌ دوستدار ایرانم‌ و به‌ ملیت‌ ایرانی‌ دلبستگی‌ دارم‌ و ملیت‌ ایرانی‌ را مبنی‌ بر فرهنگ‌ ایرانی‌ می‌دانم‌ و نمایش‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ است‌ نمی‌توانم‌ دل‌ را به‌ زبان‌ فارسی‌ بسته‌ نداشته‌ باشم‌.» (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳،ص‌۱۰۱)

محمدعلی فروغی

فروغی‌ در پاسداری‌ از زبان‌ فارسی‌ نیز به‌ نهادینه‌ کردن‌ آن‌ در سازمانی‌ که‌ به‌ حک‌ و اصلاح‌ آن‌ بپردازد نظر دارد و بر پایه‌ی‌ ضرورت‌ زمانه‌، به‌ ایجاد فرهنگستان‌ زبان‌ فارسی‌ پرداخت‌: «به‌ عقیده‌ی‌ من‌ فرهنگستان‌ هیأتی‌ است‌ که‌ باید نگهدار زبان‌ فارسی‌ و فرهنگ‌ ایرانی‌ باشد که‌ در نتیجه‌ی‌ حافظ‌ قومیت‌ ایرانی‌ است‌.» (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳، ص‌۱۰۱) با ایجاد نهادی‌ برای‌ رشد و تعالی‌ زبان‌ فارسی‌، بازخوانی‌ سیر تاریخی‌ آن‌ و جداسازی‌ سره‌ از ناسره‌ برای‌ فارسی‌ زبانان‌ از وظایف‌ اهل‌ ادب‌ و اعضای‌ فرهنگستان‌ است‌: «زبان‌ فارسی‌ چنان‌ که‌ از گذشتگان‌ به‌ ما رسیده‌ است‌ عیبی‌ دارد و نقصی‌ و از آن‌رو که‌ ما باید آن‌ را به‌ آیندگان‌ باز بگذاریم‌ خطرهایی‌ در پیش‌ دارد پس‌ وظیفه‌ی‌ ما این‌ است‌ که‌ تا بتوانیم‌ عیب‌ و نقص‌ گذشته‌ را رفع‌ کنیم‌ و خطر آینده‌ را پیش‌بندی‌ نماییم‌.» (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳،ص‌۱۰۴) اما عیب‌هایی‌ که‌ زبان‌ فارسی‌ را آفت‌زده‌ کرده‌اند: «عیب‌ زبان‌ فارسی‌ آمیختگی‌ آن‌ به‌ عربی‌ است‌ و نقص‌ آن‌ این‌ که‌ از جهت‌ اصطلاحات‌ فقیر است‌ حتی‌ با این‌که‌ آمیختگی‌ به‌ عربی‌ را عیب‌ ندانیم‌ و آن‌ را نگاه‌ بداریم‌ باز به‌ سبب‌ ترقیاتی‌ که‌ در چهارپنج‌ قرن‌ اخیر در علم‌ و حکمت‌ و صنعت‌ روی‌ داده‌ فاقد بسیاری‌ از اصطلاحات‌ هستیم‌ که‌ به‌ آن‌ سبب‌ زبان‌ ما همه‌ مرادف‌های‌ امروزی‌ ما را به‌درستی‌ نمی‌تواند ادا کند.» (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳، ص ‌۱۰۴)

با این‌ حال‌ آفاتی‌ تازه‌ نیز زبان‌ فارسی‌ را تهدید می‌کنند: «اگر در گذشته‌ این‌ عیب‌ در زبان‌ ما پیدا شده‌ که‌ آمیخته‌ به‌ عربی‌ گردیده‌ است‌ در آینده‌ این‌ خطر در پیش‌ است‌ که‌ عیبش‌ بیش‌ شود به‌ این‌ که‌ آمیخته‌ به‌ زبان‌های‌ بیگانه‌ دیگر گردد.» (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳، ص‌۱۰۵) بنابراین‌ راه‌ حل‌ معقول‌ و عملی‌ برای‌ حفظ‌ و حراست‌ از هویت‌ زبان‌ فارسی‌ باید اندیشیده‌ شود: «کلیه‌ی‌ این‌ نکته‌ باید رعایت‌ شود که‌ اصلاح‌هایی‌ که‌ در زبان‌ در نظر داریم‌ باید به‌تدریج‌ واقع‌ شود. هرچند این‌ نکته‌ در هر نوع‌ اصلاحی‌ در آداب‌ و رسوم‌ یک‌ قوم‌ باید مرعی‌ باشد ولیکن‌ در امر زبان‌ شاید از هر امر دیگر واجب‌تر است‌. اصلاحی‌ که‌ به‌ شتاب‌ و ناگهانی‌ بشود زیان‌ می‌رساند و رنج‌ می‌دهد و چون‌ بسا هست‌ که‌ فکر در آن‌ باب‌ پخته‌ نشده‌ طبایع‌ را آزرده‌ می‌کند و عاقبت‌ سر نمی‌گیرد و شاید که‌ به‌ اصلاحات‌ سودمند ضروری‌ هم‌ لطمه‌ می‌زند. زبان‌ یک‌ قوم‌ را اگر ناگهان‌ تغییر دهند فرضاً که‌ شدنی‌ باشد ارتباط‌ او را با گذشته‌ پاره‌ می‌کنند و این‌ خلاف‌ مصلحت‌ است‌. گذشته‌ی‌ ملت‌ مانند تنه‌ و بیخ‌ درخت‌ است‌ که‌ هرچه‌ استوارتر و تنومندتر باشد شاخ‌ و برگش‌ قوی‌تر و شاداب‌تر و بارورتر خواهد بود البته‌ پیرایش‌ درخت‌ هم‌ واجب‌ است‌ اما نه‌ چنانکه‌ به‌ تنه‌ و ریشه‌ صدمه‌ برسد.» (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳،ص‌۱۲۸).

ایده‌ها و نهادسازی‌ فروغی‌ برای‌ زبان‌ فارسی‌ و آفت‌زدایی‌ از آن‌ برای‌ آن‌ است‌ که‌ «ما ایرانی‌های‌ امروز نسبت‌ به‌ زبان‌ خود بیگانه‌ شده‌ایم‌ و سررشته‌ ازدست‌ ما در رفته‌ است‌ ملکه‌ی‌ فصاحت‌ و تسلط‌ بر زبان‌ را فاقدیم‌ باید به‌ ما تعلیم‌ شود که‌ زبان‌ چیست‌ و لفظ‌ و اصطلاح‌ چه‌ معنی‌ و چه‌ شرایط‌ دارد و همچنین‌ بسیاری‌ چیزهای‌ دیگر.» (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳،ص‌۱۳۹).

فرهنگستان‌ نه‌ نهادی‌ برای‌ دستوری‌ کردن‌ زبان‌ فارسی‌، بلکه‌ برای‌ نظم‌ دهی‌ به‌ امر اساسی‌ کارآمد کردن‌ زبان‌ فارسی‌ بایسته‌ است‌: «به‌ عقیده‌ی‌ من‌ امروز ایرانی‌ به‌ واسطه‌ی‌ این‌که‌ در گذشته‌ فکرش‌ همواره‌ مشغول‌ به‌ عربی‌ بوده‌ و اکنون‌ به‌ زبان‌های‌ اروپایی‌ گرفتار و در آن‌ مستغرق‌ گردیده‌ است‌ با زبان‌ فارسی‌ بیگانه‌ است‌ و قوه‌ی‌ تصرف‌ و لغت‌سازی‌ ندارد اگر با عربی‌ آشنا باشد ذهنش‌ در لغت‌سازی‌ همواره‌ متوجه‌ به‌ الفاظ‌ عربی‌ است‌ و اگر با عربی‌ هم‌ آشنا نباشد گرفتار تعبیرات‌ اروپایی‌ است‌ و در هر حال‌ فارسی‌ نمی‌داند پس‌ اول‌ باید یک‌ مدت‌ ذهن‌ خود را به‌ فارسی‌ صحیح‌ فصیح‌ مأنوس‌ سازد و ورزش‌ دهد تا کم‌کم‌ این‌ قوه‌ را دریابد و در آن‌ هنگام‌ به‌ مقصودی‌ که‌ در این‌ فصل‌ دنبال‌ می‌کنیم‌ به‌خوبی‌ و آسانی‌ خواهد رسید.» (پیام‌ من‌ به‌ فرهنگستان‌۱۳۵۳،ص‌۱۵۶).

در نهایت‌ این‌که‌ «با این‌ همه‌ زبان‌ فارسی‌ و ادبیات‌ ایرانی‌ محتاج‌ به‌ اصلاح‌ و تکمیل‌ است‌. نقص‌ و عیب‌ زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ چیست‌؟ این‌ است‌ که‌ زیاده‌ از ششصد سال‌ است‌ متروک‌ و مهجور شده‌ بلکه‌ بدتر یعنی‌ به‌دست‌ نااهل‌ افتاده‌ و سلیقه‌های‌ کج‌ و معوج‌ در آن‌ به‌کار رفته‌ و عملیات‌ ناهنجار نسبت‌ به‌ آن‌ واقع‌ شده‌ از سیر طبیعی‌ صحیحی‌ که‌ به‌ مقتضای‌ زمان‌ و روزگار می‌بایست‌ بکند بازمانده‌ و حاصل‌ اینکه‌ زبان‌ فارسی‌ برای‌ ادای‌ معانی‌ و مطالبی‌ که‌ امروز محل‌ حاجت‌ است‌ کاملاً وافی‌ نیست‌ و ادبیات‌ جدید ایرانی‌ طبع‌ ارباب‌ ذوق‌ کنونی‌ را قانع‌ و خرسند نمی‌سازد.» (فرهنگستان‌ چیست‌۱۳۵۳،ص‌۱۸۱).

در تبارشناسی‌ زبان‌ فارسی‌ ذکاءالملک‌ فروغی‌ بر این‌ باور است‌ که‌ «ظاهراً این‌ است‌ که‌ این‌ زبان‌ فرزند فرس‌ قدیم‌ است‌ و موسوم‌ به‌ زبان‌ دری‌ بوده‌ است‌. فرس‌ قدیم‌ زبانی‌ است‌ که‌ در دوره‌ی‌ پادشاهان‌ هخامنشی‌ در جنوب‌ ایران‌ معمول‌ بوده‌ و امروز به‌ کلی‌ فراموش‌ شده‌ و آثاری‌ که‌ از آن‌ باقی‌ مانده‌ منحصر به‌ چند کتیبه‌ است‌ که‌ به‌ خط‌ میخی‌ در سنگ‌ یا فلز منقوش‌ است‌.» (فرهنگستان‌ چیست ‌۱۳۵۳، ص‌۱۸۲).

در گذر تاریخ‌ و تحولاتی‌ که‌ ایران‌زمین‌ از سر گذرانده‌، زبان‌ فارسی‌ آسیب‌ دیده‌ و از آن‌ اصل‌ اولیه‌ی‌ خود عدول‌ کرده‌ است‌. فروغی‌ در اشاره‌ به‌ زمینه‌های‌ تاریخی‌ این‌ مساله‌ می‌نویسد: «استیلای‌ عرب‌ در ایران‌ یکی‌ از اسباب‌ و عللی‌ بود که‌ در زبان‌ فارسی‌ تحولی‌ کلی‌ داد و مهم‌ترین‌ آن‌ تحولات‌ همانا اختلاطی‌ است‌ که‌ زبان‌ ما با زبان‌ عرب‌ پیدا کرد و در نتیجه‌ی‌ این‌ که‌ دولت‌ ایرانی‌ از میان‌ رفت‌ و دین‌ ایرانیان‌ از زردشتی‌ به‌ اسلام‌ تبدیل‌ یافت‌ زبان‌ فارسی‌ از حیثیت‌ و اعتبار افتاد.» (فرهنگستان‌ چیست ‌۱۳۵۳،ص‌۱۸۴).

از طرف‌ دیگر تکانه‌ای‌ که‌ رویارویی‌ با فرهنگ‌ مدرنیته‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ وارد آورده‌، بر نواقص‌ آن‌ افزوده‌ و از این‌ جهت‌ هم‌ زبان‌ فارسی‌ نیازمند اصلاح‌ شده‌ است‌: «منقصت‌ مهم‌ زبان‌ فارسی‌ کنونی‌ هم‌ این است‌ که‌ برای‌ ادای‌ معانی‌ و مطالبی‌ که‌ امروز محل‌ حاجت‌ است‌ به‌درستی‌ وافی‌ نیست‌ چونکه‌ در ظرف‌ چهارصد سال‌ اخیر علم‌ و معرفت‌ و صنعت‌ در نزد اروپاییان‌ ترقیات‌ فاحش‌ کرده‌ که‌ ما ایرانی‌ها به‌ واسطه‌ی‌ بدبختی‌هایی‌ که‌ در این‌ مدت‌ داشتیم‌ توجه‌ لازم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ ننموده‌ایم‌ و زبان‌ خود را برای‌ بیان‌ آن‌ مطالب‌ و پرورانیدن‌ آن‌ معانی‌ نورزیده‌ و آماده‌ نساخته‌ایم‌ و این‌ تکلیف‌ سنگینی‌ است‌ که‌ برعهده‌ی‌ ایرانی‌های‌ این‌ دوره‌ است‌ و در این‌ باب‌ هم‌ فرهنگستان‌ باید دستیاری‌ به‌سزا بنماید.» (فرهنگستان‌ چیست‌۱۳۵۳،ص‌۱۸۷)

با توجه‌ به‌ نقص‌های‌ زبان‌ فارسی‌ و لزوم‌ بازسازی‌ آن‌ منطبق‌ با نیازهای‌ جدید، ایرانی‌ بی‌نیاز از ادبیات‌ پیشینیان‌ نیست‌ و آگاهی‌ از سنت‌ ادبی‌، پایه‌ی‌ اساسی‌ نوسازی‌ در زبان‌ فارسی‌ است‌: «به‌ چندین‌ جهت‌ ما را به‌ کتاب‌های‌ پیشین‌ نیاز است‌. نخست‌ اینکه‌ آثار پدران‌ ماست‌. دوم‌ اینکه‌ تاریخ‌ علم‌ و حکمت‌ از آن‌ها برمی‌آید. سوم‌ اینکه‌ گذشته‌ از سیر تاریخی‌ علم‌ که‌ شناختش‌ همیشه‌ محل‌ حاجت‌ است‌ بسیاری‌ از آن‌ کتاب‌ها به‌ خودی‌ خود مورد استفاده‌ است‌ و منسوخ‌ نمی‌شود.» (مقدمه‌ی‌ ترجمه‌ی‌ فن‌ سماع‌ طبیعی‌۱۳۵۵، ص‌۱۲۶).

فروغی‌ خود نیز به‌ تجویز فرهنگی‌اش‌ عمل‌ می‌نماید و متونی‌ را از قدما تصحیح‌ یا ترجمه‌ می‌کند: «این‌ جانب‌ که‌ همه‌ عمر گرفتار مشاغل‌ دولتی‌ بودم‌ از آنجا که‌ به‌ علم‌ و معرفت‌ عشق‌ داشتم‌ و نیز اشتیاق‌ به‌ اینکه‌ تا بتوانم‌ کار تحصیل‌ علم‌ را بر دانش‌پژوهان‌ آسان‌ کنم‌ تفنن‌ و تفریح‌ خود را در تألیف‌ و ترجمه‌ کتب‌ یافتم‌ و از جمله‌ هوس‌ها که‌ در دل‌ پروردم‌ این‌ بود که‌ حکمت‌ قدیم‌ و جدید را به‌ دسترس‌ طالبان‌ علم‌ بگذارم‌، و چون‌ در حکمت‌ مشاء کتابی‌ معتبرتر از شفا نیست‌ با بال‌ شکسته‌ اندیشه‌ی‌ بلندپروازی‌ به‌ سرم‌ زد و بر آن‌ شدم‌ که‌ هر اندازه‌ از آن‌ کتاب‌ گرانبها را بتوانم‌ به‌ فارسی‌ درآورم‌.» (مقدمه‌ی‌ ترجمه‌ی‌ فن‌ سماع‌ طبیعی‌۱۳۵۵، ص‌۱۲۷).

* بخشی از «صد سال اندیشه‌های ایرانی» برگرفته از رُخ‌نامه (فیس‌بوک) نویسنده.

بهار غم انگیز!،هوشنگ ابتهاج(سایه)

آوریل 2nd, 2015
 Ù†ØªÛŒØ¬Ù‡ تصویری برای هوشنگ ابتهاج

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست 
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد
که آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا می نالد ابر برق در چشم؟
چه می گرید چنین زار از سرِ خشم؟
چرا خون می چکد از شاخهء گل؟
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سربرده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قُمری چون غریبان؟
چرا پروانه گان را پر شکسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی گوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این، لب بسته و آن،رخ نهفته ست؟ 
مگر دارد بهار نورسیده-
دل و جانی چو ما،در خون کشیده
مگر گل،نوعروس شوی مُرده است؟
که روی از سوگ و غم در پرده بُرده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین! خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ! چهره بگشای!
بهارا خیز و زان ابرِ سبکرو
بزن آبی بروی سبزهء نو
سر وُ رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دستِ گل افشان
گلی بر دامنِ این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا ،بنگر این دشت مشوّش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا ،بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربُن چون دشنه خونریز
بهارا، بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا،بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا ، دامن افشان کن ز گلبُن
مزار کُشته گان را غرقِ گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشقِ دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم  رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخهء بشکسته،خشک است
چو فردا بنگری پُر بیدمشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین! شاد بخرام
بده کامِ گل و بِستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار

 

گفتگوئی به مناسبت نوروز‎

مارس 25th, 2015


ارمغان چهل سالۀ پارس

مارس 9th, 2015

 
روزنامه وروزنامه نگاری درایران معاصردارای فراز و فرودهای فراوانی است که بازتاب تحوّلات سیاسی- اجتماعی جامعۀ ایران می باشد.بعد از شهریور 1320 و سقوط رضاشاه،حضور و نفوذ حزب توده در ایران نوعی «مطبوعات حزبی» در ایران بوجود آورد که هر چند در مدرنیسم ادبی ایران تاثیر فراوان داشت،اما،این روزنامه ها بخاطر وابستگی به حزب توده و منافع و مصالح دولت شوروی،نمی توانستند دارای خصائل ملّی و میهنی باشند.در این میان روزنامه های چندی در تهران و شهرستان ها منتشر می شدند که بدور از جنجال های سیاسی و حزبی،ناشر ادبیات ،فرهنگ ،تمایلات ملّی و ایراندوستانه بودند،از آن جمله بود«روزنامۀ پارس» که به همّت فضل الله شرقی از سال 1320 تا سال 1360در شیراز منتشر می شد. فضل الله شرقی ضمن مدیریّت روزنامۀ«پارس»،مدیریّت مدرسۀ «ابن سینا»در شیراز را برعهده داشت و از این طریق،خدمات ارزنده ای نمود.خصلت آموزشی و پرورشی«پارس»باعث شده بود تا این روزنامه مورد توجۀ خانواده های بسیار قرار گیرد.

روزنامۀ «پارس»نه تنها پایگاهی برای شاعران و نویسندگان استان پارس(مانند فریدون توللی،حمیدی شیرازی،لطفعلی صورتگر،علیرضا میبُدی،هاشم جاوید، پرویز خائفی،صادق همایونی و ابوالقاسم فقیری) بود،بلکه میعادگاهی برای انعکاس مقالات و اندیشه های شاعران و نویسندگان برجسته(مانند استاد محیط طباطبائی، مسعود فرزاد،احمد آرام،رعدی آذرخشی،جمالزاده،علی اشتری،مهرداد اوستا،باستانی پاریزی،استاد ذبیح الله صفا،پژمان بختیاری،سیمین بهبهانی،فروغ فرّخ زاد،مشفق کاشانی،فریدون مشیری،مظاهر مصفّا،رهی معیّری،استاد سعیدنفیسی،حبیب یغمائی،ابوالقاسم حالت ،خسرو فرشیدور،عماد خراسانی،استاد پرویزخانلری) بشمارمی رفت.کتاب «ارمغان چهل سالۀپارس»آئینۀ تمام نمای تلاش های 40 سالۀ آقای فضل الله شرقی در انتشار این روزنامۀ فرهنگی،اجتماعی و سیاسی است.آقای عزیز شرقی،مولّف کتاب، با دقت و حُسن انتخابِ مقالات و اشعار این دورۀ 40ساله،در واقع،خواننده را به بوستانی ازگل های رنگارنگ می برَدکه یاد آور سخن زیبای سعدی شیراز در دیباچۀ گلستان است:

به چه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببَر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
این گلستان همیشه خوش باشد

کتاب«ارمغان چهل سالۀ پارس»بامقدمۀ دکترمنصور رستگار فسائی، به کوشش آقای داریوش نویدگوئی و با خط-نگاری های هنرمندانۀ استاد سعید شرقی،به قطع بزرگ(رحلی)،در407صفحه توسط انتشارات نوید شیراز منتشر شده است.

                                                        

مطلب مرتیط:
خوشنویسی ِاستادسعیدشرقی

نوروز روزگاران دور از نگاه سفرنامه‌نویسان اروپایی

مارس 9th, 2015

نوروز، جشن کهن ایرانی همراه با آیین‌ها و مراسم غنی و پربارش همواره مورد توجه جهانگردان و سفرنامه‌نویسان که به این سرزمین سفر کرده‌اند، قرار گرفته است و آن‌ها را واداشته تا در آثار خود مطالبی را در وصف این جشن دیرینه بیان کنند.

 سفرنامه‌ها به‌عنوان یکی از منابع مهم شناخت ویژگی‌های فرهنگی و اجتماعی جوامع همواره مورد توجه پژوهشگران بوده است. این منابع علاوه بر بیان اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جوامع دارای اطلاعات فراوان و ارزنده‌ای نیز درباره آداب و رسوم، آیین‌ها و خلقیات و روحیات مردم‌اند.

از زمان صفویه تا پایان دوره قاجار، جهانگردان و مبلغان مسیحی بسیاری به ایران آمدند که از آنان سفرنامه‌هایی به یادگار مانده است. سفرنامه‌هایی که دربردارنده اطلاعات ارزشمندی درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ایران در طول این اعصار است. نوروز، یکی از موضوع‌هایی است که جهانگردان اروپایی که در طول تاریخ به ایران سفر کرده‌اند، همواره به آن توجه کرده و مطالبی را در وصف آن به رشته تحریر درآورده‌اند.

نوروز صفوی از زبان سفرنامه‌نویسان
پیتر دلاواله، انگلبرت کمپفر و رابرت استودارت از جمله جهانگردانی بودند که در دروه صفویه به ایران سفر کردند. این جهانگردان سفرنامه‌هایی نیز از خود برجای گذاشتند و در آن از اوضاع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران نوشتند. این سه نفر اشاره‌هایی نیز به نوروز و آداب و رسوم ویژه آن داشتند.

پیتر دلاواله، جهانگرد ایتالیایی در دوران شاه عباس صفوی به ایران سفر کرد. وی سفرنامه باارزشی درباره ایران، ترکیه و هند از خود برجای گذاشت که دربردارنده اطلاعاتی از آداب و رسوم و اوضاع اجتماعی، سیاسی و اقتصادی این جوامع است.

وی در بخشی از سفرنامه خود به نوروز نیز اشاره می‌کند و می‌نویسد: «ایرانیان آغاز بهار را که ابتدای سال شمسی است، ‌نوروز می‌گویند و فرارسیدن آن را جشن می‌گیرند. این جشن عبارت است از عیدی دادن زیردستان به بزرگترها (به این مناسبت شاه نه تنها از تمام وزرا،‌ بلکه از سراسر مملکت هدایایی دریافت می‌کند) و پوشیدن لباس نو و خوردن و نوشیدن و گردش در خارج از شهر. معمولا هرکس از نوروز به بعد برای خود روزی را انتخاب می‌کند و طی آن به گردش و تفریح می‌پردازد. بانیان‌های هندی نیز عینا همین کارها را می‌کنند و در کاروانسراهای محل اقامت خود زیر چادرها تا سحرگاه بیدار مانده و شب را به شادی و طرب به صبح می‌رسانند اما گمان نمی‌کنم در این‌جا روز اول سال با سالنمای ما و حتی با سالنمای ایرانی که از لحاظ بروج اختلافی با تقویم ما ندارد (واگر هم داشته باشد خیلی جزیی است) منطبق باشد.»

نوروز؛ درخشان‌ترین جشن ایرانیان
انگلبرت کمپفر، پزشک و طبیعی‌دان اهل آلمان که در دوره شاه سلیمان صفوی به ایران سفر کرد، از دیگر سیاحانی است که در سفرنامه خود به نوروز و آداب و رسوم ویژه آن می‌پردزاد. وی در بخشی از سفرنامه خود درباره نوروز می‌نویسد: «ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺁﺩﺍﺏ ﻭ ﺭﺳﻮﻡ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﻗﺪﻳﻢ ﺑﻪجای ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ بزرگ‌ترین ﻭ ﺩﺭﺧﺸــﺎﻥﺗﺮﻳﻦ ﺟﺸﻦ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﺑﻪﺷﻤﺎﺭ میﺭﻭﺩ. ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺟﺎﻣﻪ ﻧﻮ میﭘﻮﺷــﻨﺪ. ﺩﻭﺳــﺘﺎﻥ ﻭ ﺁﺷﻨﺎﻳﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﻥ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ میﺭﻭﻧﺪ، مهمانیﻫﺎ ﺑﺮﭘﺎ میﺷــﻮﺩ ﻭ ﺑﻪﺗﻔﺮﻳﺢ میﭘﺮﺩﺍﺯﻧﺪ. ﺗﺎﺯﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ بعضی ﻣﻮﺍﺭﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳــﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺟﺸــﻦﻫﺎ ﻭﻣﻬﻤﺎنیﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ میﺭﺳﺪ.»

کمپفر ادامه می‌دهد: «ﻣﻘﺪﻣﻪ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻥﻫﺎی ﻋﻤﻮمی ﺑﺎ ﻧﻘﺎﺭﻩ، ﺷــﻴﭙﻮﺭ ﻭ ﺳﻨﺞ ﺍﺯ ﻧﻴﻤﻪ ﺷــﺐﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪگی میﻛﻨﻨﺪ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣــﺮﺩﻡ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﺤﻞ ﻛﺎﺭ ﺧــﻮﺩﺭﺍ ترک میﮔﻮﻳﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻫﻴﺎﻫﻮ ﻭ ﺧﻮﺷــﺤﺎلی ﺑﻪ ﻣﺴـﺎﺟﺪ، ﻣﻴﺪﺍﻥﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥﻫﺎی ﻋﻤﻮمی روی میﺁﻭﺭﻧــﺪ. ﻫﻤﻪ ﺑــﻪ ﻫﻢ تبریک میﮔﻮﻳﻨﺪ، ﻫﻤــﻪﺟﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷــﺎﺩی ﻭ ﺳــﺮ ﺯﻧﺪگی ﺍﺳــﺖ. ﺑــﺎﺯی میﻛﻨﻨﺪ، ﺳــﺮ ﺑﻪ ﺳــﺮ ﻫﻢ میﮔﺬﺍﺭﻧﺪ، ﺻﺤﺒﺖ میﻛﻨﻨــﺪ، ﻗﻠﻴﺎﻥ ﻭ ﭼﭙﻖ میﻛﺸــﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺳــﺖ ﺑﻪ ﺩﺳــﺖ می‌گردانند ﻭ ﻫﺮ ﻛﺲ پُک ﻛﻮچکی ﺑﻪ ﺁﻥ می‌زند. ﺷــﻌﺮﺍ ﻭ ﻫﻨﺮﭘﻴﺸــﮕﺎﻥ ﻋﺮﺽ ﻫﻨﺮ میﻛﻨﻨﺪ، ﺩﺭ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻭ ﺩﺳﺘﻪﻫﺎی ﻣﺬهبی ﺷﺮﻛﺖ میﺟﻮﻳﻨﺪ ﺗﺎﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ میﺭﺳﺪ ﻭ ﺁﻥﮔﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺟﺸــﻦ ﻭﺷــﺎدی ﺭﺍ میﮔﻴﺮﺩ ﻭ بخشی ﺍﺯ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﺩی ﻭ ﺧﻮشی ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﺧﻮﻳﺸﺎﻥ ﺧﻮﺩ میﮔﺬﺭﺍﻧﺪ.»

رابرت استودارت، که در زمان شاه عباس اول صفوی به ایران آمد، اشاره کوتاهی نیز به نوروز دارد و دراین‌باره می‌نویسد: «امروز یکی از جشن‌های بزرگ ایرانیان است و برای آن اهمیت خاص قایلند. از این لحاظ بهترین لباس‌های خود را می‌پوشند و به‌دیدن یکدیگر می‌روند و تحف و هدایا می‌برند که پیشکش می‌نامند و هرقدر هم کم‌بها باشد با امتنان می‌پذیرند.»

ﻣﺎﺩﺍﻡ ﻛﺎﺭﻻﺳﺮﻧﺎ و نوروز و سلطان صاحبقران!
ﻣﺎﺩﺍﻡ ﻛﺎﺭﻻ ﺳﺮﻧﺎ، جهانگرد ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎیی که سفرنامه «سیاحت گرجستان» را به رشته تحریر درآورد، ضمن بیان فرهنگ و آداب و رسوم و اوضاع اجتماعی ایران در قرن نوزدهم میلادی، به چگونگی برگزاری نوروز در دربار ناصرالدین‌شاه می‌پردازد و می‌نویسد: «ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ، ﺷﺐ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺯﻳﺎﺩی ﺍﺯ ﺩﺭﺑﺎﺭﻳﺎﻥ ﺻﺎﺣﺐ‌ﻧﺎﻡ، ﺑﺮﺍی ﻋﺮﺽ ﺷــﺎﺩﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺷﺎﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ولی ﺑﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻓﺮﺩﺍی ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻣﺮﺍﺳﻢ ﺳﻼﻡ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﻛﺎﺷﻒ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺁﻣﺪ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭی ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﺑﺎ ﻣﻨﺠﻤﺎﻥ ﺍﻗﺪﺍﻡ نمیﻛﻨﻨﺪ، ﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻴﺰ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻳﺎﻧﺎﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻨﺠﻢ ﺑﺎشی ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﻧﺰﺩﻳکی ﺳﺘﺎﺭﻩ‌ﻫﺎ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻧﻮﺭﻭﺯﺭﺍ ﺑﺮﺍی ﺑﺮﮔﺰﺍﺭی ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺳﻼﻡ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺗﺸﺨﻴﺺ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ‌ﻛﻪ ﺳﻼﻡ ﻧﻮﺭﻭﺯی ﺑﻪ ﻳک ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺷﮕﻔﺖ‌ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ، ﻭلی ﺑﻪ ﺯﻭﺩی ﺷگفتی ﺁﻧ‌ﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺷﺤالی ﮔﺮﺍﻳﻴﺪ، ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧ‌ﻬﺎ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺳﻴﻞ‌ﺁﺳﺎیی ﺭﺍ ﻛــﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﻭﺯ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺎﺭﻳﺪﻥﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺩﻳﺪﻧﺪ.»

این جهانگرد سپس به وقایع نوروز سال 1295 هجری اشاره می‌کند: «ﺩﺭ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﺁﻥ ﺳﺎﻝ (1295 ﻫـ.ﻕ) بهﻋﻨﻮﺍﻥﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﻭﺯ ﺳﺎﻝ ﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﺑﻬﺎﺭ، ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻓﺮﻭﺭﺩﻳﻦ ﺍﻋﻼﻥ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﭘﻴﺶ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻋﺒﻮﺱ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺍﺑﺮی ﻭ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻓﺮﻭﺭﺩﻳﻦ ﻫﻮﺍیی ﺁﻓﺘﺎبی ﻭ ﺩﻝ‌ﺍﻧﮕﻴﺰﻭ ﺑﺎ ﻃﺮﺍﻭﺕ ﺑﻬﺎﺭی ﺑﻪ‌ﻋﻼﻭﻩ ﺷﺎﺩی ﻓﺮﺍ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺷﺎﺩی ﻭﺳﺮﻭﺭ ﻛﺮﺩ.»

ﻣﺎﺩﺍﻡ ﻛﺎﺭﻻ ﺳﺮﻧﺎ در ادامه به مراسم سلام نوروزی در دربار ناصرالدین‌شاه می‌پردازد و می‌نویسد: «ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻣﻦ ﺑﺮﺍی ﺷﺮﻛﺖ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺭ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﻛﻪ ﻭﺯﻳﺮ ﺍﻣﻮﺭ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﺑﺮﺍی ﻫﻴﺎﺕ‌ﻫﺎی ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﺎﺭجی ﻭ ﺍﺭﻭﭘﺎﻳﻴﺎﻥ ﻣﻘﻴﻢ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺩﻋﻮﺕ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺍﻳﻦﺟﺎﻳﮕﺎﻩ، ﺩﺭ ﺣﻴﺎﻁ ﺩﺭﻭنی ﻗﺼﺮ ﺩﺭ ﺳﻤﺖ ﭼﭗ ﺗﺎﻻﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍی ﺗﻤﺎﺷﺎی ﻫﻤﻪ ﺣﺎﺿﺮﺍﻥﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰییات ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻭ ﺗﺸﺮﻳﻔﺎﺕ ﺳﻼﻡ، ﺟﺎی ﺑﺴﻴﺎﺭ مناسبی ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎنی ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ منتهی می‌شد، آن‌چنان ﺍﻧﺒﻮﻩ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ خیلی ﺑﺎ ﺯﺣﻤﺖ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ جایی برای ﻋﺒﻮﺭ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻢ.»

مادام سرنا در ادامه می‌نویسد: «ﻫﻤﻪ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻳﻦ ﻟﺒﺎﺱ‌ﻫﺎیﺧﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻭﺍﻗــﻊ ﺭﺧﺖ ﻧﻮ ﺧــﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩﺑﻮﺩﻧﺪ، ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻛﻪ؛ ﺩﺭ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﭘﻮﺷــﻴﺪﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻮ خوشبختی می‌آورد. ﺗﻌﺪﺍﺩﺯﻳﺎﺩی ﺍﺯ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻛﻼﻩ‌ﻫﺎیی ﺑﺮ ﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ برای ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺮﻳﺪﺍﺭی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﺎﺭجی ﺭﺍ ﻛﻪ همگی ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱﻫﺎی ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺭسمی ﻭ ﺷﻜﻮﻩ ﻭ ﺷﻮﻛﺖ ﺧﺎصی برای ﺷﺮﻛﺖ ﺩﺭ ﺳﻼﻡ ﻧﻮﺭﻭﺯ میﺭﻓﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺩﻳﺪﻡ. ﻭﺯﻳﺮﺍﻥ ﻣﺨﺘﺎﺭ ﻛﺸــﻮﺭﻫﺎی ﺧﺎﺭﺝ ﺩﺭﺩﺭﺑﺎﺭ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻥﻛﻪ ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﺗﺎﻻﺭ ﺑﻴﺎﻳﺪ، ﺩﺭ ﻋﻤﺎﺭﺕ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺣﻀﻮﺭ میﻳﺎﺑﻨﺪ. ﺍﻳــﻦ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﮔﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺩﻭﻟﺖ‌ﻫﺎی ﻣﺘﺒﻮﻉﺷﺎﻥ ﺗﻮﺳﻂ ﻣﺘﺮﺟﻤﺎﻥ ﺧﻮﻳﺶ، ﺑﻪ ﺷــﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﻧﻮ ﺭﺍﺗﺒﺮیک میﮔﻮﻳﻨﺪ ﻭ ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺘﺮﺟﻤﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ میﺩﻫﺪ.»

بیان آداب و رسوم و آیین‌های نوروزی از سوی جهانگردان اروپایی به این چند سفرنامه محدود نمی‌شود و در حقیقت بیشتر سیاحانی که در فاصله زمانی حکومت دودمان صفوی تا سقوط سلسله قاجار به ایران سفر کردند هرچند اندک و به‌طور خلاصه، به نوروز نیز پرداخته‌اند و مطالب ارزشمندی را درباره جایگاه نوروز در میان مردم و خاندان‌های حکومت‌گر و آیین‌ها و آداب و رسوم این جشن باستانی ارایه داده‌اند.

منبع خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)

علل پیدایش نوروز باستانی

مارس 9th, 2015

دکتررضا شعبانی، استاد تاریخ کتاب مستقلی دربارهء آیین‌های نوروزی با عنوان «آداب و رسوم نوروز» دارد. وی در این کتاب براساس متون معتبر و شناخته شدهء تاریخی، ادبی و فرهنگ عامه ایران، مجموعه آیین‌های نوروزی را مورد مطالعه و بررسی قرار داده است.

شعبانی در اثر خود نامگذاری و علل پیدایش نوروز، مقدمات نوروزی، جشن‌ها و مراسم نوروزی، تاریخچه نوروز که خود به دو بخش عمده پیش از اسلام و دوره اسلامی تقسیم می‌شود، نوروز درمیان اقوام و سرزمین‌های دیگر و مشترکات و اختلافات مناطق گوناگون کشور در برگزاری نوروز را مورد بررسی قرار می‌دهد. 

وی در فصل مربوط به نامگذاری و علل پیدایش نوروز، دیدگاه‌های دکتر کایگر، پژوهشگر آلمانی را می‌آورد. این پژوهشگر آلمانی معتقد است: «بنابر عقیده مذهبی زرتشتیان ماه فروردین و جشن فروردین متعلق به فرورهای مقدس است.» شعبانی در ادامه علل ماندگاری نوروز در خاطره‌های ایرانیان را بیان می‌کند که بیشتر مربوط به کیومرث، هوشنگ، تهمورث، فریدون‌شاه و کیخسرو، پادشاهان پیشدادی است. 

مراسم چهارشنبه‌سوری، آتش‌افروزی، بلاگردانی، کوزه شکستن، اسفند دود کردن، آب‌قلیا و دباغ‌خانه، به صحرا رفتن، تخم‌مرغ شکنی، شال‌اندازی، بخت‌گشایی، فال‌گیری، آش مراد، قاشق‌زنی، جشن مردگیران و حاجی‌فیروز از آداب و رسومی هستند که شعبانی تحت عنوان مقدمات نوروزی به بررسی آن‌ها می‌پردازد. به گفته وی: «آن‌چه از روزگاران کهن تا امروز به صورت مقدمات برگزاری جشن نوروز ذکر می‌شود در همه جای ایران رواج ندارد و بدیهی است که در هرخانه حسب ضرورت‌ها، برخی از نکات به آن‌ها افزوده می‌شود.» نوروز، ‌نشان از درک زمان دارد
این مورخ در ادامه به جنبه‌های مختلف نوروز و دیدگاه‌های ادیان مختلف درباره آفرینش و ارتباط آن با نوروز می‌پردازد و می‌نویسد: «نوروز بیش از هرچیز نشان درک زمان است و تعلق به وقت معینی دارد. ایرانی نوروز را در آغاز سال و آغاز گردش طبیعت قرار داده است و جشن می‌گیرد و پای می‌کوبد که هان سالی گذشت زندگی نو کن و کهنگی‌ها به سال کهنه بگذار.» 

شعبانی سپس به مبحث جشن‌ها و مراسم نوروزی ورود می‌کند. هفت‌ سین خوان نوروزی، تحویل سال، عدد ایام نوروز عامه و خاصه، نوروز خرداد یا نوروز بزرگ، نوروز عامه، نوروز معتضدی، نوروز عضدی و نوروز سلطانی اصلی‌ترین موضوع‌هایی است که در این بخش بررسی می‌شوند. شعبانی یکی از اصلی‌ترین و چشمگیرترین مراسم مربوط به نوروز را چیدن سفره هفت‌سین می‌داند و اعتقاد دارد که اقلامی که در سفره نهاده می‌شود هرکدام پیوستگی ویژه‌ای با آداب اجتماعی دارد و یادآور امور مشخصی است و می‌گوید نیاکان ما بهترین عطایای ایزدی را که در خاک معطر ایران می‌روییده در هفت‌سین یا هفت‌شین جمع‌آوری کرده و در کنار هم در به‌صورت یک سفره می‌چیدند و این رسم هنوز در مناطقی که مراسم نوروز را برگزار می‌کنند متداول است. 

وی بخش کوتاهی از کتاب خود را نیز به موخرات نوروزی یا مراسم پس از نوروز شامل سیزده‌به‌در، سیزده‌به‌در چارده ‌به‌جا، سبزه‌های نوروزی و به آب انداختن آن‌‌ها اختصاص می‌دهد و سپس سیر تاریخی نوروز را براساس اسناد و مدارک تاریخی بررسی می‌کند. وی درباره برگزای نوروز در زمان اشکانیان می‌نویسد: «از چگونگی آیین‌های نوروزی در روزگار اشکانیان خبری در دست نیست لکن از اجرای مراسم مهرگان می‌توان پی برد که نوروز به‌ویژه در میان عامه مردم به وسعت و با اهمیت جشن گرفته می‌شده است».

شعبانی قسمتی از بخش سیر تاریخی نوروز را نیز به بررسی نوروز در دوران اسلامی اختصاص می‌دهد و نوروز در زمان خلفای عباسی، دیلمیان، غزنویان، سلاجقه، خوارزمشاهیان و ایلخانان، صفویه، افشاریه، زندیه، قاجاریه و پس از آن را مورد بحث قرار می‌دهد و بیان می‌کند: «در سده‌های اول و دوم هجری، نوروز بر اثر تغییرات اجتماعی سریعی که پیش آمده بود، شاید از جایگاه صریحی برخوردار نبود ولی دلبستگی‌های عمیق ایرانیان مسلمان به حفظ سنت‌های پایدار خود باعث شد که آرام آرام مقام و منزلت نوروز شناخته‌تر شود و بزرگان دینی نیز بر ارج و اعتبار آن صحه بگذارند».

 

وی در بخش «نوروز درمیان دیگر اقوام و ملل» به معرفی نوروز میان پارسیان، مردم پاکستان، کردهای عراق، قبطیان مصر، زرتشتیان بخارا و اندیشه وحدت‌گرایی جشن نوروز و جشن بهاری و مراسم سوگواری می‌پردازد. این پژوهشگر در بحث نوروز در مناطق مختلف ایران نیز بر این باور است که «باتوجه به قدمت مراسم نوروز آشکار است که باید همسانی آداب و مراسم آن در سطح جوامع ایرانی و ملل مردمی با فرهنگ یکسان از گذشته تا حال حفظ شده باشد». 

کتاب «آداب و رسوم نوروز» اثری جامع و خواندنی از پژوهشگری است که عمر خود را صرف تحقیق و مطالعه درباره تاریخ و فرهنگ غنی و پربار این مرز و بوم کرده است. «آداب و رسوم نوروز» اثری است مستند که تمام مطالب آن بر اسناد و مدارک تاریخی معتبر و موثق تکیه دارد و از این منظر،هم برای پژوهشگران و هم برای عموم مردم قابل استناد و استفاده است.

منبع:ایبنا

در بارهء کتاب «تذکرهء اربیل»

فوریه 26th, 2015

«تذکره اربیل»از کتاب هایی است که درگروه تاریخ ایران باستان و خاور نزدیک قرار دارد و زیر عنوان وقایع نامه ها شناخته شده و بر جا مانده است. این کتاب متنی دراصل سریانی است و مسایلی از تاریخ ایران را باز می گوید که از سال 104 تا 510 میلادی را در بر دارد و به عبارتی از حدود نیمه سلسلهء پارت ها آغاز و به پادشاهی کوات ساسانی پایان می یابد.این کتاب ازمنابع بسیارمهمی است  که ماراازاوضاع سیاسی – اجتماعی آن دوران آگاه می کند.

 
در این کتاب،احوال و اوضاع« میان رودان»(بین النهرین)یعنی یکی از بغرنج ترین بخش های جغرافیایی ایران را گزارش می کند. سرزمین« میان رودان» در روزگار باستان سرزمین مورد منازعهء ایران و روم بوده و سرتاسر آن- از جنوب عراق امروز تا حتی ارمنستان کنونی- بین دو امپراتوری دست به دست می گشته است. بخاطرهمین دست به دست شدن ها آگاهی چندانی از تاریخ آن منطقه در دست نیست وبسیاری ازوقایع آن پوشیده مانده است. «تذکره اربیل»در این باره آگاهی هایی ناب وکمیاب بدست می دهد.
«میان رودان» تا روزگار پیش از اسلام، به تعبیری گُسلِ بین تمدن ایران زرتشتی و تمدن نوپدید مسیحی روم بود. از روزی که اسلام پدیدار شد و از شبه جزیره عربستان به صفحات شمالی ( خاور و باختر) دامن گسترد با دگرگشت اساسی در اوضاع این سرزمین، گویی پرده ای بر رویش کشیده شد و تاریخ پیش از اسلام آن ناپدید گردید.این کتاب پاره هایی از آن تاریخ فرو بلعیده شده وپنهان راگزارش می کند
شگفتا که امروز هم همان سرزمین محل منازعات اساسی تمدنی است که شناخت و درک بنیادین آن دانسته هایی مفصل تری را می طلبد.

محمودفاضلی،تذکرهء اربیل

 

«تذکرهء اربیل» هرچند بانگاهی «دشمنانه» نگاشته شده ومترجم فاضل کتاب،محمودفاضلی بیرجندی،خود، درمقدمهء کتاب به این موضوع اشاره کرده ،امّا-بی تردید- گزارشی است ناب از ایران دوران پارت ها و ساسانی ها. این کتاب، متن گرانسنگی است که در بسیاری از متون فارسی به آن اشاراتی شده اما در دسترس نبودواینک به همت محمودفاضلی بیرجندی دردسترس علاقه مندان به تاریخ ایران باستان قرارگرفته است.توضیحات وپانوشت های روشنگرمترجم کتاب،به غنای متن افزوده است.این کتاب توسط مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی در185صفحه چاپ ومنتشرشده است. محمودفاضلی بیرجندی مترجم کوشائی است که ترجمهء کتاب های« شاهنامه و پژوهش های تازه، پیرامون تاریخ نگاری، هنر و جامعه ایرانی»،«ناگفته های امپراتوری ساسانیان»،«پارت ها وروزگارشان» را نیزدرکارنامهء خوددارد.

      اجرش  مشکور وهمّتش   مستدام باد!

مطالب مربوط:

http://mirfetros.com/fa/?p=10544

http://mirfetros.com/fa/?p=10032

http://mirfetros.com/fa/?p=8469

 

کوتاه،مثل آه…. سه شعراز : رضاکاظمی

فوریه 26th, 2015

1
من «ها» می‌کنم
پنجره‌ء تو را بخار می‌گیرد
تو روی بخار، لبخند می‌کشی
شمعدانی‌های من می‌شکفند.
می‌بینی؟!
زمین، کوچک‌تر از آن بود که فکر می‌کردیم

2
هرکجا بروی
دوباره بازمی‌گردی
مثل نامه‌ای که هر دو رووش
نشانیِ من است!

3
در تمام حنجره‌هایی که تو را می‌خوانند
قناری کوچکِ دست‌آموزی ست
که دفتر نُت‌های مرا
دوره می‌کند هر شب

 به نقل از:کوتاه؛مثل آه…(عاشقانه های شعرامروزایران)،بکوشش میناراد

                          در دست تنظیم وانتشار

خراسان است اینجا

فوریه 26th, 2015

مجموعۀ حاضر در ابتدا مقاله‌ای بود در پاسخ به مخالفان تاجیکیِ قانون زبان، که در سال 1989 با تلاش فرهنگیان به تصویب رسید و بنا بر آن مقرر شد که نام زبان دولتی به فارسی تاجیکی تغییر یابد.

چند سال پس از تصویب این قانون، در سال 1994 و پس از آماده شدن طرح قانون اساسی جدید تاجیکستان، بر اساس پیشنهاد چند تن از نمایندگان، اسم «فارسی» از نام زبان دولتی حذف شد. این اقدام واکنش روشنفکران را به دنبال داشت و از جمله استاد محمدجان شکوری، عضو پیوستۀ درگذشتۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی نیز به همراهی لایق شیرعلی و مؤمن قناعت مقاله‌ای را با عنوان «عزیز من، خراسان است اینجا» منتشر کردند که اقدام مجلس تاجیکستان را در این زمینه محکوم می‌کرد. سرانجام این مطالب در شکل یک کتاب و به خط سیریلیک در سال 1997 منتشر شد. استاد شکوری در آخرین سال‌های زندگی خود نکات جدیدی را به نسخۀ سیریلیک افزود که اکنون حاصل آن، با برگردان فارسی، به چاپ رسیده است.

این مجموعه علاوه بر مقدمه‌ها و زندگی‌نامۀ خودنوشت شادروان محمدجان شکوری، شامل پنج بخش است که عبارت‌اند از: معنویت، زبان و احیای ملی تاجیکان؛ حیات امر معنوی است؛ خراسان است اینجا؛ هویت فرهنگی وجهان‌گرایی؛ اندیشۀ ملی.
کتاب خراسان است اینجا نوشتۀ شادروان دکتر محمدجان شکوری و به کوشش آقایان دکتر حسنعلی محمدی و علی‌اکبر شرفی است که انتشارات فرتاب آن را در 376 صفحه و با شمارگان 1000 نسخه، به بهای 160000 ریال منتشر کرده است.
منبع:فرهنگستان زبان وادب فارسی

 

اسلام سکولار:افسانه یاواقعیّت؟،کوروش اعتمادی

فوریه 19th, 2015

ابداع گری اخیر اکبر گنجی در حوزهء سیاست؛ «اسلام سکولار» است!

 

کوروش اعتمادی
انکارِ وجود نهاد دولت/حکومت در اسلام، از همان آغاز، و نتیجه آنکه پس «اسلام سکولار» است از کشفیات جدید اصلاح گر مسلمان اکبر گنجی است که تلاش میورزد در مقاله اخیر خود، «اسلام سکولار پاد زهر تروریسم اسلام ‌گرا»، برای بازیافتن اعتبار فروریخته اسلام ناب محمدی، توجیه گر تفسیری دیگر از اسلام و قرآن در خصوص دولت/حکومت باشد، بر این مبنا که اسلام عین سکولاریسم است.
دلایلی که اکبر گنجی در تأیید ادعای خود در این رابطه مطرح میکند این چنین است:
«در منطقه جزیرة العرب، دولت/حکومت به معنایی که ما می‌شناسیم وجود نداشت. آن اجتماعات قبیلگی، بسیار کم جمعیت، ساده، دارای روابط و قدرت شخصی و… فاقد نهاد دولت/حکومت به معنایی که ما می‌فهمیم- با این همه کارکرد- بودند. در قبیله اقتدار وجود دارد، ولی اقتدار پدرانه و شخصی آنان از منزلت و جایگاهی که در قبیله دارند، ناشی می‌شود. اجتماع ساده قبیلگی هنوز به حکومت کنندگان و حکومت شوندگان تقسیم نشده است. پیدایش دولت با افزایش تقیسم کار نسبت مستقیم دارد. فرایندهای تقسیم کار اجتماعی و بورکراتیزه شدن؛ نهادی سازمان یافته، غیر شخصی، دارای مرزهای مشخص، جمعیت معین، و… به نام دولت را پدید می‌آورد. » (اسلام سکولار پاد زهر تروریسم اسلام‌گرا)
با چنین پیش زمینه فکری اکبر گنجی شروط استقرار دولت/حکومت را منوط به پیشرفت های ساختاری طبقات اجتماعی و تقسیم کار پیچیده اجتماعی ارزیابی میکند که منجر میگردد تا طبقه برتر برای حفظ روابط اجتماعی و تولید، قدرت سیاسی را در اختیار گیرد و جامعه را در چارچوب نظام سیاسی قانونمدار و با اتکا به نهاد دولت و حکومت اداره کند. و از این رو اکبر گنجی نتیجه میگیرد؛ دولت و حکومت محصول پیشرفت مدرنیت است که از خلال یک تقسیم کار اجتماعی پیچیده پدید میاید، آنهم جهت هماهنگ ساختن نظم کار اجتماعی که هر روز نسبت به گذشته بغرنج تر میشود.
اکبر گنجی برای اثبات هر چه بیشتر نظریه خود در رابطه با عدم امکان استقرار دولت/حکومت در عصر بادیه نشینی اعراب مسلمان در جزیرة العرب، اشاره دارد:
الف- مدیریت: دارای دو بعد معرفتی و مهارتی است. بعد معرفتی مدیریت محصول علوم تجربی است. بعد مهارتی مدیریت ناشی از تجربه/تمرین است (مانند رانندگی، نقاشی). هیچ یک از این ابعاد هیچ ربطی به دین- هیچ دینی- ندارند.
ب- برنامه ‌ریزی: برنامه ریزی وظیفه علم است. هیچ دینی- از جمله اسلام- دارای برنامه ریزی در زمینه‌های مورد نیاز اداره جوامع نبوده و به هیچ کس چنین چیزی را نمی‌آموزد.
با چنین احتساب هایی نتیجه میگیرد:
«حکومت اسلامی ایده قابل قبولی نیست. برای اینکه که دین فاقد نیازهای اداره جوامع (مدیریت، برنامه ریزی، ارزش‌ها، حقوق) است. از این رو، حکومت‌هایی چون جمهوری اسلامی، عربستان سعودی، پاکستان، داعش، و… را نمی‌توان دولت اسلامی به شمار آورد. دلیل این امر، دیکتاتور بودن و سرکوبگری‌های این رژیم‌ها و گروه‌ها نیست، بلکه آن است که اسلام هیچ برنامه و طرحی برای دولت دینی ندارد. بنابراین سکولاریسم کاملاً با اسلام و مسلمانی سازگار است. به تعبیر دیگر، «اسلام سکولار» است. یعنی هیچ مدلی برای دولت و حکومت کردن ارائه نکرده و این امر را به مسلمانان واگذار کرده تا براساس عقل و مشورت جمعی، زندگی جمعی خود را اداره کنند.» (اسلام سکولار پاد زهر تروریسم اسلام‌گرا)
اکبر گنجی و باورمندیش به خلافت اسلامی
اینکه در سرزمینهای اعراب مسلمان در جزیرة العرب، در همان عصر «طلایی» پیامبر مسلمین، امکان دائر کردن دولت و حکومت ناممکن بوده امری است طبیعی و مسلم. در واقع چنین انتظاری هم دور از ذهن است که از دل یک چنین جامعهء بدوی دولت و حکومتی سر برآورد و اداره امور را در اختیار گیرد. امّا اینکه ادعا کنیم و به این نتیجه برسیم به دلیل عدم وجود دولت/حکومت در آن عصر جاهلیت پس «اسلام سکولار» است جای شگفتی است!
بنظر میرسد نه تنها اکبر گنجی بلکه بیشماری از اسلامگرایان جهان به نوعی از اقتدار سیاسی در همان دورانِ بازار گرمی اسلام در زمان محمد و پس از او، باور داشته اگرچه آن حاکمیت های سیاسی هیچ وجه اشتراکی با ساختار و ویژگیهای دولت و حکومت نداشته اند. در همین نوشتار اخیر، «اسلام سکولار پاد زهر تروریسم اسلام‌ گرا»، خود اکبر گنجی به صراحت به خلافتهای اسلامی پس از محمد اشاره دارد که در دوران چهار خلیفه راشدین بر پا میگردند و بویژه آنکه ایشان علاقه بیشتری را نسبت به خلافت علی ابراز میدارد که گزینش علی به مقام خلافت مبتنی بر بیعت اعراب مسلمان با او بوده.
در همین رابطه این پرسش مطرح است که دوران خلیفه گری چهار خلیفه راشدین که آقای گنجی سخت نسبت به آخرین آن هم دل بسته اند و در روزگاری برای استقرار چنین خلافتی جانفشانی و جان ستانی میکردند، مگر چیزی جز یک مدیریت سیاسی در قالب حکومت بوده است که از دل آن جامعهء بدوی در جزیرة العرب سر برآورده و بعدها از لابلای کتاب «امت الکلثوم» «امام راحل» شان، حضرت آیت الله خمینی، تئوریزه شد؟
اگر امروز هم از هر نحلهء فکری اسلامی در خصوص ویژگیهای دولت و حکومت اسلامی در زمان کنون پرسشی را بکنید آنها بلافاصله شما را به همان دورانی ارجاع میدهند که دارالخلافه ای دائر بوده و ریش سفید قبیله ای با داشتن حکم خلیفه گری، همهء آحاد جامعه را بدون در نظر گرفتن باور و عقیده شان به اطاعت کورکورانه از فرامین خود فرامیخواند. دقیقاً به همین سبکی که امروز اسلامگرایان شیعه برهبری فقها جامعه شهروندی ایران را با همهء تنوعهای سیاسی مذهبی و فرهنگی اش در ید قدرت و استیلای خود گرفته اند و اسلاف سلفی شان در بخشی دیگر از خاورمیانه به همان سیاق، سیستماتیک وار، به قتل و ویرانگری مشغول میباشند. این حکومتهای سرکوبگر وسازمانهای خشن و انسان کش چه از نوعی شیعه اش و چه از نوع سنی اش، نمونه های همان خلافتهای اسلامی هستند که درصدر اسلام بر پا گردیدند، امّا چون جوامع کنونی بزرگتر و پیچیده تر شده اند بالطبع ابعاد جنایت شان هم گسترده تر و بیشمارتر هستند.
ادعای آقای گنجی پس از 35 سال خلافت اسلامی فقهای شیعه بر سرزمین بزرگ ایران و یا 1400 سال خلافتهای گروه های سنی در دوره های متناوب بر خاورمیانه مبنی بر اینکه چون در اسلام پدیده دولت/حکومت وجود نداشته است پس «اسلام سکولار» است، دنیای اندیشه را دچار تشویش خاطر کرده که بخشاً خود ایشان هم در چنبره آن گرفتار آمده اند. بویژه آنکه مشاهده میکنیم در جایی خود آقای گنجی بر وجه سیاسی بودن اسلام در دوران خلافت علی، چهارمین خلیفه مسلمین بزعم سنی ها و یا اولین خلیفه اسلام بزعم شیعیان، به شکلی از حاکمیت سیاسی اسلامی باور داشته که در آن نوعی از «عدالت سیاسی و اجتماعی» را هم مشاهده میکنند. در همین رابطه اشاره میکنند:
«علی بن ابی طالب در نامهٔ ۲۸ نهج البلاغه خطاب به معاویه، از دو جهت صلاحیت خود را برای حکومت ذکر می‌کند: خویشاوندی با پیامبر و اطاعت خداوند. توضیح می‌دهد که مهاجران در گفتگو با انصار در سقیفه به نزدیکی با پیامبر احتجاج کردند. هیچ کس نزدیکتر از من به پیامبر نبود. با این حال، از نصب از سوی پیامبر سخن نمی‌گوید. آیا او هم نصب خود را فراموش کرده بود؟ در همین نامه حضرت تأکید می‌کند که وقتی شورش علیه عثمان به پا شد، من از هیچ کمک به او دریغ نکردم، اما تو درخواست کمک او را رد کردی تا کشته شود (نهج البلاغه، نامهٔ ۲۸، صص ۹۳- ۲۹۲). در خطبهٔ ۶۷ استدلال مهاجرین در سقیفه علیه انصار را تأیید و تحکیم می‌کند، اما خود را نزدیکتر از همه به پیامبر معرفی می‌کند (نهج البلاغه، خطبهٔ ۶۷، ص ۵۲). در نامهٔ ۵۴ خطاب به طلحه و زبیر تمام مدعایش انتخاب توسط مردم است.»
در جای دیگر آقای گنجی برای توجیه حقانیت خلافت علی نسبت به خلافت سه خلیفه دیگر مینویسد:

«خودسرانه خلافت را عهده دار شدن، و ما را که نسب بر‌تر است و پیوند با رسول خدا استوار‌تر، به حساب نیاوردن، خودخواهی بود. گروهی بخیلانه به کرسی خلافت چسبیدند، و گروهی سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند، و داور خداست و بازگشتگاه روز جزاست» (نهج البلاغه، خطبهٔ ۱۶۲، ص ۱۶۵).
در این جدال قدرت که چه کسی پس از فوت محمد شایستگی آنرا داشته است بر دستگاه خلافت اعراب جزیرة العرب حکم براند، زمینه ساز همین جنگ قدرتی است که تا بامروز پس از 14 قرن بگونه وحشیانه ای همچنان تداوم دارد. این جدال قدرت از همان آغاز خونین و بیرحمانه بوده تا بامروز که شاهد هستیم سبُعانه تر از گذشته جوامع بشری را دربرگرفته است. از یک سو پیروان سه خلیفه نخست حق مدیریت سیاسی جامعه مسلمین در جزیرة العرب را در ید اختیار ابوبکر، عثمان و عمر میدانستند و از سویی دیکر اهل بیت علی خلافت را حق علی برمیشمردند. و در این خصوص علی در توجیه خلافت برتر خود نسبت به سه خلیفه دیگر میگوید:
« همانا می‌دانید! که سزاوار‌تر از دیگران به خلافت منم. به خدا سوگند، [بدانچه کردید] گردن می‌نهم، چند که مرزهای مسلمانان ایمن بود. و کسی را جز من ستمی نرسد. من خود این ستم را پذیرفته ام، و اجرء چنین گذشت و فضیلتش را چشم می‌دارم، و به زر و زیوری که در آن بر هم پیشی می‌گیرید دیده نمی‌گمارم (نهج البلاغه، خطبهٔ ۷۴، ص ۵۶).»
نتایج
آقای گنجی!
هر چه شما با تناقض گویی های خود توجیه گر این نظریه بُهت آور باشید؛ چون در عصر قبیله گرایی اعرابِ ساکن جزیرة العرب خبری از دولت/حکومت نبوده پس «اسلام سکولار» است، ولی قادر نیستید افکار عمومی و تاریخ را از سیادت دوران خلیفه گری چهار خلیفه راشدین خلاص کنید که بیانگر ماهیت واقعی «دینی» است که از بدو تأسیس اش هدف را بر کسب قدرت سیاسی و استیلای سیاسی بر جامعه بشری استوار کرده است. حال چگونه ممکن است اندیشهء «دینی» که در طی همهء دورانِ حیات اش همیشه در پیوند با حکومتمداری و اقتدار سیاسی بر مردم هویت یافته است و بر سر رسیدن به این هدف سر میلیونها انسان دگراندیش را از تن جدا کرده است، شما امروز به این نتیجه رسیده اید که «اسلام سکولار» است؟!
یعنی بزعم شما؛ اسلام آئینی است که قصد دخالت در امور سیاسی و حکومت را ندارد و مبلغ جدایی دین از دولت و حکومت است!
 با توجه به تاریخ اسلام،آیا آقای گنجی،خود از این ادعا شگفت زده نمیشوند؟
در گذشتهء نه چندان دور، در بحبوبه گفتمان عمومی پیرامون سکولاریسم و مفهوم آن،حتّی پدرخواندهء اسلامگرایان مدعی سکولاریسم در ایران، آقای عبدالکریم سروش، چنین ادعایی در مورد رابطه اسلام با حکومت نکردند. آقای سروش علیرغم همهء دُرفشانی هایشان در باب سکولاریسم، در سمیناری شفاهی در یکی از دانشگاههای شهر آمستردام اظهار داشتند که همیشه یک رابطه حقوقی و حقیقی ما بین دین و حکومت وجود دارد و چون دین یک مبنای اخلاقی دارد در نتیجه سیاست و حکومتها نمیتوانند خود را از این رابطهء اخلاقی که منشاء آن ادیان میباشند جدا کنند. ایشان در این سخنرانی تأکید داشتند: بدین خاطر همیشه سیاست و حکومت متأثر از ادیان خواهند بود و بالعکس ادیان هم متأثر از سیاست. این نهایت اندیشه شخص اسلامگرایی است که پیش از جنابعالی و دوستان شما بر علیه حکومت فقها به مخالفت برخاست، ولیکن هرگز نتوانست بپذیرد که دین و مذهب امری کاملاً خصوصی هستند و همانند هر ایدئولوژی تمامیت خواه، حق دخالت در امور حکومت را ندارند. از این رو ادعای امروز شما؛ چون در صدر اسلام دولت و حکومتی وجود نداشته پس «اسلام سکولار» است، قابل قبول نیست. اسلام همانطور که بنیانگزاران و بانیان آن مدعی بوده اند، «دین» و آئینی است جهانشمول، ثابت و غیر قابل تغییر، قابل تحقّق در تمامی اعصار و برای همهء عرصه های اجتماعی، فرهنگی،خانواده، آموزش و پرورش و حکومت دارای برنامه است،تا جائیکه خود جنابعالی هم بر خلافت نخستین خلیفه شیعیان، علی، مهر تأیید میگذارید و برای توجیه آن از قول علی مینویسید:
«من پی مردم نرفتم تا آنان روی به من نهادند، و من با آنان بیعت نکردم تا آنان دست به بیعت من گشادند؛ و شما دو تن از آنان بودید که مرا خواستند و با من بیعت کردند، و مردم با من بیعت کردند نه برای آنکه دست قدرت من گشاده بود، یا مالی آماده. پس اگر شما از روی رضا با من بیعت کردید تا زود است بازآیید و به خدا توبه نمایید، و اگر به نادلخواه با من بیعت نمودید، با نمودن فرمانبرداری و پنهان داشتن نافرمانی راه بازخواست را برای من بر خود گشودید، و به جانم سوگند که شما از دیگر مهاجران در تقیه و کتمان سزاوار‌تر نبودید. از پیش بیعت مرا نپذیرفتن برای شما آسان‌تر بود تا بدان گردن نهید و پس از پذیرفتن از بیعت بیرون روید» (نهج البلاغه، نامهٔ ۵۴، صص ۳۴۲- ۳۴۱).
در واقع این همان جوهره و ذات واقعی اسلام است که مبنایش ستیز قدرت، کسب قدرت سیاسی و گردن زدن مخالفینی است که به مخالفت با رهبریت جامعهء اسلامی بپاخاسته اند.

منابع:
http://www.radiofarda.com

http://www.azadi-b.com/arshiw/?p=12777
آقای سروش! رابطه حقیقی دین با حکومت همان بنیادگرایی اسلامی است

نگاهی تازه به«انقلاب اسلامی»،بخش سوم،علی میرفطروس

فوریه 13th, 2015

                    ازلابلای خاطرات مردان ِ اوّل شاه وخمینی 

کودتای نفتی آمریکا و عربستان علیه شاه!

بخش پایانی

*سرنوشت شاه نه در«گوآدلوپ» بلکه سال ها قبل در محافل نفتی آمریکا طرح ریزی شده بود و تنها بدنبال بسترِ اجرائی مناسب می گشت.کودتای نفتی عربستان سعودی و آمریکا علیه شاه،سقوط قیمت نفت و بازتاب اقتصادی آن درجامعۀ ایران وخصوصاً سال 1979=1357،سال انقضای قطعی«قراردادِ اسارت بار کمپانی های نفتی» می توانست چنین بسترِ زمانی مناسب باشد.  

                                                            ***

کنفرانس«گوادلوپ» و سرنوشت شاه!

با استقرار آیت الله خمینی در«نوفل لوشاتو»،او که تا آن زمان فردی گمنام و حتّی خواستاربازگشت به ایران و«گذراندن این چندروزۀ عمر در قم»بود،با تلاش های دکتریزدی،صادق قطب زاده ،بنی صدر و یاران خارجی شان به کانون توجۀ روزنامه نگاران خارجی بدَل گردید.به روایت دکتریزدی:
-«صادق قطب زاده که مسؤول روابط بین المللی نهضت آزادی ایران خارج از کشور بود و آشنایی گسترده ای با محافل مطبوعاتی فرانسه داشت…توضیح داد که سردبیر روزنامۀ« فیگارو»، که یک روزنامۀ محافظه کار و دست راستی است روابط نزدیک با رئیس جمهور فرانسه [ژیسکار دستن]دارد. مرحوم قطب زاده با سردبیر آن آشنایی داشت. او اگر بتواند فیگارو را به مصاحبه با آقای خمینی راضی کند، این سد [منع مصاحبۀ خمینی]شکسته خواهد شد. روابط ویژۀ سردبیر «فیگارو» با رئیس جمهور به او امکان میدهد مصاحبه را چاپ کند،علاوه بر صادق قطب زاده سایر ایرانیان فعّال و هوادار آقای خمینی در پاریس،هر یک با روزنامه ها،رادیوها و تلویزیون های فرانسه یا آلمان آشنایی و ارتباط داشتند و ترتیب مصاحبه ها را می دادند.(یزدی،ج3،ص215).

مضمون سخنان و گفتگوهای آیت الله خمینی با خبرنگاران خارجی،اساساً،توسط مترجمین[دکتریزدی ،قطب زاده و…] دچارتحریف و تغییرمی شدآنچنانکه شباهتی به گفته های اصلی آیت الله نداشت.احمدرأفت،خبرنگارایرانی-ایتالیائی حاضر در نوفل لوشاتو می گوید:

-«بعد از یکی دو مصاحبه که ما خبرنگارانی که با رسانه‌های غیر ایرانی کار می‌کردیم انجام دادیم، از ما می‌خواستند همان حرف‌های آقای خمینی در گفتگوها را ترجمه نکنیم، بلکه ترجمه‌ای که این آقایان[دکتریزدی و….] یا مترجمان این آقایان به زبان خارجی می‌گذاشتند را مخابره کنیم. یک بار من با دو خبرنگار خارجی با آقای خمینی گفتگو می‌کردیم. یکی از آنها خانم خبرنگاری ایتالیایی بود که برای مجله زنان کار می‌کرد، و از آقای خمینی پرسید اگر شما به ایران برگردید و حکومت را به دست بگیرید، سیاست‌های‌تان در مورد زنان چه خواهد بود.؟ آقای خمینی مثل همیشه بدون اینکه به صورت خبرنگار نگاه کند،به مترجم گفت به ایشان بگویید که در اسلام موقعیت زنان مشخص شده. مترجم به زبان انگلیسی،این گفته را ترجمه کرد که «آنچه خواست مردم ایران باشد»….من در همین رابطه در مستندی که به مناسبت ۳۰‌امین سالگرد نوفل‌لو شاتو ساختم ،از آقای بنی‌صدر در همین رابطه سوال کردم و ایشان گفت که ما نمی‌توانستیم بگذاریم آقای خمینی هرچه دلش می‌خواست بگوید. یعنی ایشان هم به نوعی به این مساله اعتراف کرد که صحبت‌های آقای خمینی به نوع دیگری متناسب با خواست جامعه بین‌المللی ترجمه شود».

دکترابراهیم یزدی بهنگام«ترجمه»ی گفته های خمینی

 

 

 

 

 

 

 

 

دکترابراهیم یزدی درحال ترجمۀ سخنان آیت الله خمینی

کودتای«محمد داوود خان» و سرنگونی رژیم سلطنتی«ظاهرشاه»در افغانستان( 1973)و-خصوصاً- استقرار ارتش سرخ و نیروگرفتن کمونیست ها دراین کشور(1978) دولتمردان آمریکا و اروپا را دچارترس کرده بود و لذا،مقابله با شوروی ها در دستور کار این دولت ها قرار گرفت.کودتای کمونیست ها در یمن جنوبی نیز این امر را برای کشورهای غربی به یک ضرورت استراتژیک بدل ساخت. بنابراین،ایجاد«کمربند سبز»و استقرارحکومت اسلامی در ایران می توانست بر این سیاست استراتژیک آمریکا وا روپا،جامۀ عمل بپوشاند.تصمیمات «کنفرانس گوآدلوپ»،تبلوراین برنامۀ استراتژیک بود.دکتر ابراهیم یزدی در این باره یادآورمی شود:
-«کودتای افغانستان و یمن جنوبی به نفع هواداران مسکو، شوروی را در وضعی قرار داد که در ایرانِ بعد از انقلاب جاری بتواند اعمال نفوذ کند، ایران بدون شاه نا آرام و بی ثبات خواهد ماند. دست کشیدن ایران از خلیج فارس سبب خلائی خواهد شد که مسکو و دوستانش حتی با وجود مخاطرۀ پایداری غرب،حاضرند آن را پُر کنند.»(یزدی،ج3،صص266-267).
چند روز بعد،اطلاعاتی از سایر مسائل بحث شده در کنفرانس گوآدلوپ منتشر شد:
-«امروز فاش شد که در کنفرانس سران آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان راه های جلوگیری از نفوذ فزایندۀ شوروی به خلیج فارس بررسی شد. هر چهار کشور بر این عقیده بودند که اگر در مثلث بین ترکیه، حبشه و افغانستان،تسلّط شوروی افزایش یابد موازنۀ قدرت در جهان بر هم خواهد خورد.».(یزدی،ج3،ص266).
به روایت دکتریزدی:
-«…یک هفته قبل از کنفرانس گوادلوپ، وزارت امور خارجۀ فرانسه با صادق قطب‌زاده تماس می‌گیرد. علت تماسِ آن‌ها با صادق قطب‌زاده چنین بیان شده است که: «… او بسیار به آیت‌الله خمینی نزدیک بود، در واقع به آن حد نزدیک بود که به نام «داماد پیامبر» شناخته شده بود. فرانسوی‌ها مشغول تهیه تدارکات کنفرانس گوادلوب بودند و مطمئن بودند که مسأله ایران در کنفرانس مطرح خواهد شد، لذا از قطب‌زاده خواستند که برای آن‌ها روشن کند که در صورت پیروزی آیت‌الله خمینی، چه نوع سیاست‌هایی از جانب ایشان اتخاذ خواهد شد.»(یزدی،ج3،ص268).قطب‌زاده موضوع را پیگیری کرد: «کمی بعد از سفر رئیس‌جمهور فرانسه به گوادلوب،آیت‌الله[خمینی]از قطب‌زاده می‌خواهد که تحقیق کند آیا رئیس‌ جمهور فرانسه مسأله ایران را در کنفرانس مطرح خواهد کرد و آیا تحلیل قطب‌زاده به رئیس‌جمهور داده شده است. در ظرف چند ساعت قطب‌زاده تماس گرفت و به او پاسخ داده شد که بله رئیس‌جمهور مسألۀ ایران را در کنفرانس مطرح خواهد کرد و او تحلیل قطب‌زاده را دیده است. علاوه بر این، نمایندۀ وزارت امور خارجه گفت که تحلیل قطب‌زاده به قدری رئیس‌جمهور را تحت تأثیر قرار داده است که ژیسکاردستن به کار‌تر توصیه خواهد کرد که با دولت احتمالی جدید تهران که ریاست معنوی آن با آیت‌الله خمینی خواهد بود، وارد مذاکره شود».آیت الله خمینی با توجه به این اطلاعات، که از کانال‌های دیگر نیز تأیید گردید، از موضع‌گیری رئیس‌جمهور فرانسه در گوادلوپ تشکر نمودند. لازم به تذکر است که موضع فرانسه قبلاً چنین نبود.»(یزدی،ج3،صص268-269).

سخن دکتریزدی دربارۀ« تأثیرتحلیل قطب زاده در رئیس جمهور فرانسه»!،اغراق آمیز است چراکه در آن زمان،صادق قطب زاده،فاقد تحصیلات و دانش نظری در تحلیل مسائل ایران بود.از این گذشته،موضوع عوض کردن شاه،از سال ها پیش(ازسال1974) در دستورکار دولت آمریکا بود.آیا«تحلیل قطب زاده»مبنی برضرورت جایگزین کردن خمینی باشاه بود؟،ضرورتی که سال ها پیش درمیان برخی ازدولتمردان آمریکا نیز رواج داشت.

دکترافشار دربارۀ «کنفرانس گوآدلوپ»می گوید:
ـ «كنفرانس گوادلوپ در ژانویۀ 1979 با شركت رؤسای كشورهای آمریكا، انگلیس، فرانسه و آلمان برگزار شد تا در بارۀ اوضاع ایران بحث و بررسی كنند. در گوادلوپ آقای كارتر با توجـّه به شرایط افغانستان و تهدید ارتش سرخ شوروی، خواهان بركناری شاه از قدرت و جایگزینی رژیم شاه با حكومتی به رهبری خمینی گردید به طوری كه به قول ژیسكار دستن (رئیس جمهور فرانسه)باعث تعجـّب و حیرت همگان گردید… ما كه در تهران بودیم، منتظر بودیم ببینیم كه گوادلوپ چه تصمیمی ‌می‌گیرد ولی از قرائن و اطّلاعاتی كه به گوش ما می‌رسید، می‌دانستیم كه گوادلوپ هم تصمیم به رفتن شاه خواهد گرفت.اعلیحضرت آقای هوشنگ رام را مأمور كردند كه مرتّب موضوع گوادلوپ را از رادیو ـ تلویزیون‌های مختلف جمع‌آوری كند و هر روز آن‌ها را گزارش دهد. هوشنگ رام هم با من خیلی دوست بود و خیلی هم دقیق. او بود كه می‌گفت این‌ها تصمیم‌شان را گرفته‌اند البتّه نمی‌گویند كه شاه باید برود ولی می‌گویند «گاندی دوم» باید به ایران برگردد».(افشار،صص488-491).
در این میان،جرالد فورد،رئیس‌جمهور جمهوریخواه سابق آمریکا می گفت: «مصلحت دنیای غرب در این است که شاه در رأس حکومت ایران باقی بماند تا ثبات سیاسی این کشور را که برای غرب دارای اهمیّت حیاتی است حفظ کند. اگر آمریکا ایران را از دست دهد غرب شدیداً به خطر خواهد افتاد.»(یزدی،ج3،ص266).

این سخن یزدی در بارۀ موضع سیاسی فورد در مورد شاه  درست نیست،چرا که در آن زمان،موضع آشتی ناپذیر شاه در افزایش قیمت نفت،فورد را  در عرصۀ انتخاباتی دچار مشکلات اساسی کرده بود. 
بنظر نگارنده-امّا- سرنوشت شاه نه در«گوآدلوپ»بلکه-چنانکه گفته ایم– سال ها قبل درمحافل نفتی آمریکا طرح ریزی شده بود و تنها بدنبال بسترِ اجرائی مناسب می گشت.کودتای نفتی عربستان سعودی و آمریکا علیه شاه،سقوط قیمت نفت و بازتاب اقتصادی آن درجامعۀ ایران و خصوصاً سال 1979=1357،سال انقضای قطعی«قرارداد اسارت بار ِ کمپانی های نفتی»(بقول شاه)می توانست چنین بستر زمانی مناسب باشد.

ملاقات های پنهانی!

«در هشتم ژانویۀ 79 برابر با 18دی ماه 57 دو نفر از جانب رئیس‌جمهور فرانسه، ژیسکاردستن، به دیدار آقای خمینی در نوفل‌ لوشاتو آمدند. این اولین باری بود که نمایندگان رسمی شخص رئیس‌جمهور به دیدار آقای خمینی می‌آمدند و روشن بود که باید مسألۀ مهمی مطرح باشد. در این ملاقات، بعد از رد و بدل شدن تعارفات معمولی، یکی از آن‌ها شروع به صحبت کرد و گفت: «هدف از دیدار با آقای خمینی پیغامی است که برای آیت‌الله دارند. این پیغام از طرف پرزیدنت کار‌تر برای آقای خمینی می‌باشد. … پرزیدنت کار‌تر آرزو دارد که این پیغام کاملاً مخفی و محرمانه بماند. یک وسیله ارتباطی مستقیم با آیت‌الله باید امکان‌پذیر باشد تا مرتّب در جریان حوادث گذاشته شوید و این به نفع کشور شما و خصوصاً آیت‌الله می‌باشد».نمایندۀ ژیسکاردستن سپس گفت که: «وزیر خارجه (فرانسه) پیغام داد که محرمانه ماندن پیغام کار‌تر برای آقای خمینی خوبست، چرا که امکان ادامه این ارتباط را خواهد داد. به من هم دستور داده شده است که بگویم ارتباط و محتوای آن خیلی منطقی است و انتقال قدرت در ایران باید کنترل بشود و با احساس مسئولیت‌های شدید سیاسی همراه باشد…پس از بیانات آقای خمینی، نمایندۀ پرزیدنت ژیسکاردستن، ضمن تشکر از امکان ملاقات با آقای خمینی و صحبت با ایشان، مجدداً یادآور شد که این پیغام ،محرمانه بماند که آقای خمینی تأکید کردند که محرمانه بودن آن محرز است».(یزدی،ج3،269-270).

تماس نمایندۀ رسمی دولت آمریكا

 

به روایت دکتریزدی:«پس از پیام کارتر به آقای خمینی از طریق نمایندهء ژیسکاردستن ،رئیس جمهوری فرانسه و پاسخی که آقای خمینی دادند، آمریکاییها پیشنهاد کردند که مستقیماً با نماینده ای از جانب خود با آقای خمینی در ارتباط باشند.پیرو همین پیشنهاد، ساندرز، معاون وزارت امور خارجۀ آمریکا در تماسی با نوفل‌لوشاتو می‌گوید: «به دلیل وخامت و حساسیت اوضاع ایران، آمریکا مفید می‌داند که نمایندۀ رسمی دولت آمریکا با نماینده‌ای از جانب آقای خمینی ارتباط مستقیم داشته باشد.» طرف ِگفت‌وگوی او در محل اقامت امام در نوفل‌لوشاتو، ابراهیم یزدی بود…امام پس از شنیدن پیام ساندرز، یزدی را مامور تماس با نمایندۀ کار‌تر می‌کند.»به روایت دکتریزدی:اولین دیدار وی با «وارن زیمرمن»( فرستادۀ هارولد ساندرز، معاون وزارت امورخارجۀ آمریکا)در روز 26دی ماه 57(روز خروج شاه از ایران) در رستوران مسافرخانۀ نوفل ‌لوشاتو انجام شد.(دکتریزدی،ج3،ص275).

بیداد«بی بی سی»و سفرِناگهانی ملکۀ انگلیس به ایران!

به روایت امیراصلان افشار:
-«…تقریباً دوماه و  نیم قبل ازخروج اعیحضرت ازایران،سفیرانگلیس در تشریفات نزدمن آمد و گفت که علیاحضرت ملکۀ انگلستان می خواهند به ایران بیایند.می دانیدکه ملکۀ انگلیس،بیخودی جائی نمی رود.اولاً،ملکۀ انگلیس مطابق مقرّرات خودشان،در سال بیشتر از یک یا دو دعوت رسمی به خارج از کشور را قبول نمی کند.دوم ،ملکۀ انگلیس هم هرجا که می رود تمام مدّت بااجازۀ دولت است.برای تفریح اگر بخواهدبه جائی برود می تواند،ولی برای سفر رسمی به یک کشور همیشه باید با اجازۀ دولت باشد،حال چطور دولت انگلیس این اجازه را داده بود؟…از این گذشته،دولت انگلیس مگر وضع ایران را نمی دید؟خودشان که انگشت شان در کار بود و با رادیو«بی بی سی» مملکت را بهم می زدند و بقول اعلیحضرت:«بی بی سی  بیداد می کند»،چطور شدکه دراین موقعیّت حسّاس،ملکۀ انگلیس حاضرمی شود که به ایران مسافرت بکند،آنهم باکشتی به خلیج فارس بیاید و در بندعباس پیاده شود…ترتیب برنامۀ[سفر] ملکۀ انگلیس را به نحو احسن در کلوپ نیروی دریائی(که بسیار کلوپ خوب و مجهّزی بود)دادند.سفیر انگلیس گفته بودکه «تاریخ ورودِ ایشان را ما اعلام می کنیم» ولی بعداً روز به روز که اوضاع در ایران بدتر شد،اصلاً صحبتی از سفر ملکۀ انگلیس نشد…این در همان موقعی بود که اعلیحضرت به من گفتند:«سفیرانگلیس را بخواهید و به او بگوئیدکه یک کاری بکنید چون «بی بی سی»دارد بیداد می کند و تمام مملکت را بهم می ریزد».ملکۀ انگلیس ظاهراً با این سفر ناگهانی و سپس لغو آن،می خواست بگوید که ما از این اغتشاشات بی خبریم و نقشی در آن نداریم!!سپهبد«بدره ای»،فرماندۀ گارد شاهنشاهی،از طریق من به اعلیحضرت پیغام دادند که:ارتش امکانات فنیِ لازم برای پارازیت فرستادن و قطع برنامه های«بی بی سی»را دارد و خواست که چنین کند،اما اعلیحضرت گفتند:«به بدره ای بگوئیدکه این کار در شأن ما نیست!»(افشار،صص491-493).
دکترافشارمی افزاید:
-«اعلیحضرت روز 16 ژانویه تهران را ترك كردند و به اسوان رفتند.در روز دوم اقامت‌مان در اسوان، سفیر انگلستان بوسیلۀ یك پیك، نامه‌ای برای اعلیحضرت فرستاد كه اعلیحضرت به من دادند و گفتند بخوانید. نامه را كه باز كردم دیدم نامه‌ای است به خط خودِ ملكۀ انگلیس كه به اعلیحضرت نوشته بود:
-«اعلیحضرت… فیلیپ شوهرم و من بی‌اندازه خوشحال بودیم از اینكه بتوانیم به كشور شما بیاییم و شما را از نزدیك ببینیم ولی متأسّفانه پیش‌آمدهایی شد كه نتوانستیم این مسافرت را عملی كنیم و امیدواریم كه در آینده…»
                                       امضاء: الیزابت (52)

«چراغ های رابطه خاموشند!»(53)

آیا سفر ناگهانی ملکۀ انگلیس به ایران برای گمراه کردن شاه و تزریق حس اعتماد و اطمینان به دوستی و حمایت انگلیس و آمریکابود؟.اینگونه «چراغ های سبز» باعث انفعال حیرت انگیز شاه در سراسر سال 57 گردید آنچنانکه با وجود هشدار و خواهش ِاطرافیان،شاه از اتخاذ تدابیر قاطع در مقابله با بحران پرهیزکرد.از طرف دیگر،اینگونه«چراغ های سبز»، امید کاذبی در شاه بوجودآورد که او با سفر به آمریکا و مذاکره باکارتر-مانند زمان کندی- می تواند «بحران مهندسی شده» را حل و فصل کند.به امیدِ سفر به آمریکا بودکه شاه از واگذارکردن«فرماندهی کل قوا»به سرلشگرفریدون جم(در پیشنهاد نخست وزیری دکترصدیقی) و سرلشگرقره باغی(در نخست وزیری بختیار) امتناع نموده و تنهادرآخرین لحظات( در فرودگاه مهرآباد) متن فرمان را به اصرار قره باغی و برپُشت او امضاءکرده بود.شاه در پاسخ به توصیۀ امیراصلان افشار برای دادن یک پیام به ملّت ایران،گفت:
این گفته ها مربوط به کسی است که بخواهد برای همیشه از کشوربروَد و باملّت خود خداحافظی کند،درحالیکه ما بزودی برمی گردیم.مگر هر بار که برای استراحت یا مذاکره به خارج می رفتیم،برای ملّت  پیام می فرستادیم؟»(افشار،صص508و519).
این فرض(چراغ های سبز برای گمراه کردن شاه) زمانی واقعی بنظرمی رسدکه بدانیم 3ماه قبل از درخواست ِسفرملکۀ انگلیس به ایران(درتاریخ 30 اکتبر1979/8آبان1357) سرویس اطلاعاتی انگلیس درگزارشی به نخست وزیر(کالاهان)اطلاع داده بود:«کار ِشاه،تمام است!».بر اساس همین گزارش،نخست وزیر انگلستان دستور داده بود تا برای«یافتن بیمۀ دیگری»برای منافع انگلستان،با مخالفان شاه وارد گفتگو شوند.(54).
اگر چنین باوری درست باشد،آنگاه تلفن کارتر به شاه(در مهرماه 57)را نیز بخش دیگری از نقشۀ دولت های انگلیس و آمریکابرای گمراه کردن شاه می توان بشمارآورد.

تلفن كارتر به شاه

کارتر که در سفر به تهران(ژانویۀ 1978/بهمن 1356)ایران را«جزیرۀ آرامش»نامیده بود و ضمن ستایش از پیشرفت های ایران،پُرتملّق ترین،ستایش آمیزترین و بی سابقه ترین سخنانش را نثار محمدرضاشاه کرده بود،در مهرماه 57 نیز در تماس تلفنی با شاه ،وی را بسیار مطمئن و امیدوارساخته بود.به روایت دکتر امیراصلان افشار:
-«در مهرماه 1357[بعدازواقعۀ 17شهریور درمیدان ژاله]روزی اعلیحضرت از یك عده اساتید دانشگاهی كه برای شركت در كنفرانسی به ایران آمده بودند،در كاخ سعدآباد پذیرایی می‌كردند. بعد از ظهر بود،چایی می‌خوردند و اعلیحضرت هم در باغ با آنها صحبت می‌كردند.پیشخدمت آمد و به من گفت: شما را از آمریكا پای تلفن می‌خواهند. زود پای تلفن رفتم كه ببینم كیست، دیدم كه آقای كارتر می‌خواهد با اعلیحضرت صحبت كند. من، فوراً پایین آمدم و به اعلیحضرت گفتم: كارتر می‌خواهند با اعلیحضرت صحبت كنند. اعلیحضرت از مهمانان معذرت خواستند و گفتند: شما چایی‌تان را بخورید من برمی‌گردم، تلفنی هست كه باید بروم… اعلیحضرت رفتند كه با كارتر صحبت كنند…بنده [ازمضمون صحبت ها]خبر ندارم، ولی وقتی اعلیحضرت برگشتند دیدم خیلی خوشحال هستند بطوریكه از فرط خوشحالی، دو پله یكی، از پله‌ها پایین می‌آیند. این، علامت رضایت و خوشحالی اعلیحضرت از گفتگو با كارتر بود.
همان موقع كه اعلیحضرت رسیدند، قبل از اینكه با مهمانان در باغ، ادامۀ صحبت بدهند، به من گفتند: شما بروید و زود به كارتر تلگراف كنید و بگویید كه از مذاكرات امروز خیلی خیلی خوشحال هستم و از پشتیبانی شما خیلی متشكرم و امیدوارم كه بر تمام مشكلات فائق شویم…من هم بلافاصله رفتم و با آقای همایون بهادری متن تلگراف را به انگلسیی تنظیم كردم و ماشین كرده آوردم كه اعلیحضرت خواندند و پسندیدند و امضاء كردند و گفتند: مخابره شود….در آبان‌ ماه هم كارتر ضمن ملاقات با شاهزاده رضا پهلوی از «اقدامات شاهنشاه برای استقرار دموكراسی در ایران» ابراز خوشحالی كردند».(افشار،صص432-433).

 

اسلحه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چندماه پیش ازوقایع بهمن ماه،روزنامۀ کیهان (پنج شنبه 7 اردیبهشت 1357) از«ورود مقداری اسلحه بطورقاچاق به ایران»خبر داده بود.بنظر می رسد که در واقعۀ خونین «میدان ژاله»(17شهریور57)این سلاح ها مورداستفادۀ مخالفان شاه و خصوصاً عوامل دولت لیبی و فلسطینی قرار گرفته باشند.تیراندازی درسالن غذاخوری افسران گارد شاهنشاهی درپادگان «لويزان»(20 آذر57) نیز از این منظر  قابل بحث و بررسی است.بهمین جهت،بقول دکترابراهیم یزدی:گروه های مسلّح فلسطینی خود را در ایجادانقلاب اسلامی ایران  شریک و سهیم می دانستند(یزدی،ج2،ص317).

PIC3

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دکترابراهیم یزدی،یاسرعرفات وسیداحمدخمینی

«عملیّات خاش» وتغییرناگهانی نظرِ شاه!

چنان سخنان گمراه کننده وحمایت های دروغین کارتر، شاه را در مقابله با رویدادهای 57 بطورحیرت انگیزی«خلع سلاح»کرده بود آنچنان که وقتی به خواهش- و حتّی التماس- دکترامیراصلان افشار،اردشیرزاهدی،دکترنهاوندی،دکترباهری و…خصوصاً فرماندهان بلندپایۀ ارتش(مانندامیرحسین ربیعی،منوچهرخسروداد،مهدی رحیمی،جواد معین زاده،عبدالعلی بدره ای و علی نشاط)، قرار شد تا با«عملیّات خاش»یا با نخست وزیری«یک ارتشی شجاع ونترس»( تیمسارغلامعلی اویسی)بر اغتشاشات جاری نقطۀ پایان بگذارند،ناگهان،حضور سفیران آمریکا و انگلیس برای جلوگیری از «اقدامات نسنجیده»،این عملیّات را متوقف و منتفی ساخت.«مأموریت شگفت انگیز ژنرال هایزر»(بقول شاه)-درواقع-برای تسلیم ارتش و جلوگیری از همین «اقدامات نسنجیده»بود.اسناد و گزارش های موجود در آرشیو امنیّت ملّی آمریکا که درکتاب روشنگر«سلاطین نفت» نیز منتشرشده،از این اقدامات بازدارندۀ دولت آمریکا  پرده برمی دارند:                           سلاطین نفت

 

 

 

 

 

 

 

دکتر افشار در بارۀ واکنش سرلشگر منوچهر خسروداد در برابر تغییر تصمیم و انفعال شاه می گوید:
-««بخوبی بیاد دارم که تیمسارخسروداد[فرماندۀ هوا نیروز] دست هایش را چنان به سرش کوبید که من صدایش را شنیدم».(افشار،صص473-776).

امیرحسین ربیعی 1

 

 

 

 

 

 

 

 امیرحسین ربیعی،فرماندۀ نیروی هوائی ارتش ایران

منوچهرخسرو داد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                            منوچهر خسروداد،فرماندۀ دلاورِ هوانیروز

درچنان حالتی از انفعال و امیدِ سفر به آمریکا و مذاکره باکارتر بود که شاه از پذیرفتن پیشنهاد شخصیّت خوشنام جبهۀ ملّی،دکترغلامحسین صدیقی مبنی بر«قبول پُست نخست وزیری بشرط حضور شاه در ایران»،خودداری کرد و حتّی هشدار دوست آگاه و مورداعتمادش،«الکساندر دو مارانش» را نیز باور نکرد.«مارانش»بعنوان( رئیس سازمان اطلاعات و امنیّت فرانسه در سال های 1970-1981 و مشاور امنیّتی بین‌المللی رونالد ریگان و والری ژیسکار دستن)،اطلاعات دست اوّلی از وقایع پُشت پرده داشت.ارزیابی «مارانش»شخصیّت خمینی را باصفاتی مانند« آتشِ سوزان» و«بی رحم»توصیف می کرد و به همین جهت،مخالف حضور و اقامت خمینی درفرانسه بود.«مارانش» کارتر را«شخصیّتی شوم و فلاکت بار»می دانست که «از مسائل منطقۀ خاورمیانه، کاملاً بی اطلاع بود و می خواست هرچه زودتر در ایران،حکومتی دموکراتیک به سبک آمریکا مستقرکند»(55)
مارانش در بارۀ آخرین ملاقاتش باشاه یادآوری می کند:
روزی که نام همۀ افرادی را که در آمریکا مأمور فراهم کردن مقدّمات سرنگونی شاه بودند،به وی دادم،شاه سخنان مرا باور نکرد و گفت:«هرچه بگوئید باورمی کنم جز این را».

گفتم:«اعلیحضرتا!چرا حرف مرا باور نمی کنید؟».

شاه گفت:«زیرا احمقانه است که کس دیگری را جانشین من کنند.من بهترین مدافع غرب در منطقه هستم،بهترین ارتش را دارم.من صاحب نیرومندترین قدرت ها[در منطقه]هستم. سخن شما آنقدر غیرمعقول است که من نمی توانم آنرا باور کنم»(56).
بااینهمه،بیماری شاه و مصرف قرص های مختلف چه تأثیری درانفعال شاه داشت؟ دکتر امیراصلان افشار که در تمام روزهای انقلاب،ناظر حالات شاه بود،در این باره می گوید:
-«زمانی که بنده سفیرایران در اتریش بودم[1967-1969]اعلیحضرت برای معاینه های پزشکی هر سال به اتریش می آمدند.دکتر«فلینگر»اعلیحضرت را معاینه می کردند،اما به هیچ وجه ازعمق بیماری ایشان خبر نداشتم.عکس های ایشان در همان روزهای آخر در ایران،نشان می دهند که اعلیحضرت،سر ِحال هستند…بیاد داشته باشیم که در روز خروج ازایران،[اعلیحضرت] بوئینگ707شاهین را شخصاً تاحریم هوائی عربستان سعودی هدایت کردند و بعد،خلبانی را به سرهنگ مُعزّی سپردند….چون اصلاًخروج درازمدّت در دستور کار نبود،اعلیحضرت طبق معمول،9صبح به دفترمی آمدند و بانظم همیشگی مشغول به کار می شدند،البته غم بزرگی روی چهره شان آشکاربود….[پس ازواقعۀ سینما رکس آبادان]رویهمرفته،روحیه هاخیلی پائین آمد و ضعیف شد.شاید بیماری اعلیحضرت هم مزید برعلّت شده بود.یادم می آیدکه روزی اعلیحضرت آمدند و پُشت میز نشستند،دیدم چند قرص رنگارنگ از جیب شان درآوردند و روی میز ریختند و گفتند:«اینها هم نُقل و نبات من هستند که هر روز باید بخورم»(افشار،صص472-473 و484).

عکس دکترافشار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                دکترامیراصلان افشار

سفرشاه به آمریکا:«دام ویک فریب بزرگ»!

به روایت دکترافشار:
-«اعلیحضرت معتقد بودند كه:«سولیوان سوء‌نیـّت دارد و گزارش درستی از اوضاع ایران به كاخ سفید و مقامات وزارت امور خارجهء آمریكا ارائه نمی‌دهد. بنابراین لازم است كه خودم به آمریكا بروم و با كارتر و مقامات وزارت امور خارجهء آمریكا ملاقات كنم و به آنها بگویم كه اقدامات شما در بی ثبات كردن ایران نه فقط برای ما بلكه برای تمام منطقه فاجعه‌بار خواهد بود…در زمان كندی هم كه حكومت اعلیحضرت مورد انتقاد شدید دموكرات‌های آمریكا بود، شاه با سفر به آمریكا و گفتگو با دولتمردان آن كشور، كندی و مشاوران سیاسی او را قانع كردند كه مسائل ایران، آنچنان كه برخی از مخالفان (و خصوصاً رهبران كنفدراسیون دانشجویان ایرانی) می‌گویند، نیست. با چنان سابقه‌ای و با این هدف،سولیوان طی ملاقاتی با اعلیحضرت، موافقت دولت آمریكا را برای سفر اعلیحضرت اعلام كرد و تأكید كرد: «هواپیمای اعلیحضرت در فرودگاه «آندروز» نزدیك واشنگتن، به زمین خواهد نشست و از آنجا با هلی‌كوپتر به منزل دوست نزدیك‌تان «والتر آننبرگ» خواهید رفت…».با این مقدّمات، اعلیحضرت از سفر به آمریكا راضی و خوشحال بودند و به من فرمودند: «در اینصورت، حداكثر 2-3 ماه در سفر خواهیم بود، هدایائی تهیـّه كنید تا به میزبان‌های خودمان بدهیم»(افشار،صص512-513).
شاه درکتاب«پاسخ به تاریخ»می نویسد:
-«لرد جرج براون،وزیر امور خارجه سابق انگلیس، را ملاقات کردم. با هم دوست بودیم. او دست مرا گرفت و از من موکّداً درخواست کرد که به یک مرخصی 1-2 ماهه بروم ».(57)شاه تأکیدمی کند:
-[بنابراین]«قراربراین شدکه شهبانوومن برای چندهفته استراحت وتمدّداعصاب،ایران را ترک کنیم».(58)
دکترافشارنیزبیادمی آورَد:
-«چندروزقبل ازسفراعلیحضرت به خارج،«جرج براون»همراه ِ«سِر داود الیانس»(ایرانی مقیم انگلستان که به سلطان نساجی اروپاشهرت داشت)به تهران آمدوبه دیداراعلیحضرت رفت.روزبعدبه من تلفن کردوگفت قصددیدارمرادارد.ازاعلیحضرت اجازه خواستم،فرمودند:برویدببینیدچه می گوید.به دیداراودرهتل هیلتون رفتم.«جرج براوون»گفت:به اعلیحضرت پیشنهادکردم حال که برای مدّت دویاسه ماه به خارج ازکشورمی روید،ماوشماکه به اصلان افشاراعتمادداریم،اوتنهارابط شمابابختیارباشدکه دستورات شمارابه تهران بیاوردوپاسخ لازم رابگیرید.اعلیحضرت نیزاین پیشنهادراقبول فرمودند.ملاحظه می کنیدکه دراینجاهم وزیرخارجهء سابق انگلیس می گوید:«حالا که اعلیحضرت برای 2-3ماه به خارج ازکشورمی روند»،که منظورهمان2-3ماه موردنظرِاعلیحضرت است…در تدارك سفر و تهیـّهء هدایا بودم كه اعلیحضرت به من فرمودند:«كارتر پیشنهاد كرده، بهتر است كه در سر راه آمریكا، دو سه روز هم به اسوان (مصر) برویم و در آنجا با انور سادات و جرالد فورد (رئیس جمهور سابق آمریكا) در بارهء قرارداد «كمپ دیوید» ملاقات و مذاكره كنیم…». گفتنی است كه در برقراری صلح بین مصر و اسرائیل، اعلیحضرت نقش بسیار مؤثّری داشتند و انور سادات در مسافرت‌های غیررسمی و محرمانه به ایران (كه غالباً من به استقبال‌شان به فرودگاه می‌رفتم )ایشان در كاخ خصوصی والاحضرت شهناز در سعدآباد با اعلیحضرت ملاقات می‌كردند. اعلیحضرت به آقای سادات می‌فرمودند: «مصلحت مصر در اینست كه با اسرائیل صلح كنید، چون بیشتر خطرات و ضررها، متوجـّه شما و ملّت مصر است و سایر كشورهای عربی فقط «رَجَز» می‌خوانند و دَم از جنگ می‌زنند»… انور سادات همیشه از این دوستی و حمایت اعلیحضرت نسبت به مردم مصر، ابراز امتنان می‌كردند و می‌گفتند: «مصر هرگز یاری های اعلیحضرت را در جنگ 1973 فراموش نخواهد كرد». به همین جهت اعلیحضرت مسافرت به اسوان برای مذاكره با انور سادات را پذیرفتند.با این مقدّمات، اعلیحضرت و شهبانو و همراهان به اسوان رفتند و در فرودگاه بین‌المللی «اسوان» از طرف انور سادات و همسرش با تشریفات و احترامات بسیار، مورد استقبال رسمی قرار گرفتند».
دکترافشارادامه می دهد:
پس از 3 روز، اعلیحضرت به من فرمودند: «مذاكرات ما تمام شده و سادات هم باید به یك سفر رسمی به سودان بروند، شما با سفیر آمریكا در قاهره تماس بگیرید و بپرسید كه در چه روز و چه ساعتی ما وارد آمریكا می‌شویم». در لحظه، با سفیر آمریكا در قاهره تماس گرفتم و ایشان گفتند: با واشنگتن تماس خواهم گرفت و روز بعد، به من تلفن كرد و گفت: «متأسّفانه مقامات آمریكائی در حال حاضر، مسافرت اعلیحضرت را به آمریكا صلاح نمی‌دانند»!
بدین ترتیب: با یك فریب بزرگ، اعلیحضرت را از ایران خارج كردند و بعد، مانع سفر اعلیحضرت به آمریكا شدند. با بیم و نگرانی، وقتی پیام سفیر آمریكا در قاهره را به عرض اعلیحضرت رساندم، با ناراحتی و حیرت فرمودند:

-«این‌ها با پدر من هم همین كار را كردند. پدرم مایل بود كه در هند و نزدیك ایران باشد و این وعده را هم داده بودند، ولی در بمبئی انگلیسی‌ها اجازه ندادند كه پدرم حتّی از كشتی پیاده شود و از آنجا، او را به جزیرهء موریس بردند… من اشتباه كردم كه به این‌ها اعتماد كردم و به اسوان آمدم!»
در آن شرایط آشفته و عصبی، خودمان را در برابر یك توطئه یا فریب بزرگ می‌دیدیم و واقعاً نمی‌دانستیم كه چه كنیم؟ هیچیك از دولتمردان آمریكا دیگر به تلفن‌هایم پاسخی نمی‌دادند. ما با مختصری لباس و وسایل سفر كوتاه از ایران آمده بودیم و هیچ آمادگی برای تحمّل این شرایط ناگهانی و نامنتظره را نداشتیم.طرز صحبت كردن اعلیحضرت هم حتّی عوض شده بود و دیگر وقار پادشاهی را نداشتند…
ما قرار بود اول به اسوان برویم، چون كارتر از اعلیحضرت خواهش كرده بود كه در سر ِ راه آمریكا، این جمله را مخصوصاً تكرار می‌كنم، سر ِ راه آمریكا برای اینكه نگفت راست بیائید به آمریكا، كارتر گفت: در سر راه آمدن به آمریكا، یعنی سفر آمریكا هم در برنامه هست، یعنی اینكه شما اول بروید اسوان و ببینید مذاكرات صلح اعراب و اسرائیل در چه حالی‌ست؟ و در آنجا با جرالد فورد (رئیس جمهور آمریكا بعد از نیكسون) و آقای سادات مذاكرات مربوط به صلح «كمپ دیوید» را دنبال كنید…با این سابقه، آقای كارتر از اعلیحضرت خواسته بود كه به اسوان بروند و مذاكرات بین مصر و اسرائیل را دنبال كنند…امّاالآن كه جریان گذشته و تمام شده، بنده می‌بینم این فقط یك دام و فریب بزرگ بود. به غیر از اینكه یك كسی را بخواهند بكَشند به جائی كه بعداً در جای دیگر راهش ندهند!این نقشهء آقای كارتر و شركای او بود كه چطور اعلیحضرت را از ایران بیرون بكشند و بعد، خمینی را به ایران بفرستند.این بهترین راه بود…من و اردشیر زاهدی چندین بار به اعلیحضرت گفتیم: اعلیحضرت! بهتر نیست كه شما ایران را ترك نكنید؟ اعلیحضرت گفتند:
– «من باید بروم و با آمریكائی‌ها صحبت كنم تا حداقل برای ثبت در تاریخ هم كه شده، آیندگان بدانند كه من تا آخرین لحظه می‌خواستم این مملكت را نجات دهم.»…(افشار،صص513-517).

فصل بی شکوه

شاه در«پاسخ به تاریخ» می نویسد:
-«… بی تردیدمن اشتباهاتی کرده بودم،امّانمی توانم باورکنم آن اشتباهات عامل اصلی سقوط من بودند…پیش ازپیش،این اعتقاددرمن پیداشده بودکه آمریکا،حقیقتاً،نقش بسیار بزرگی رادرسقوط من ایفاء کرده است…اگرکاربه اینجارسید،نه فقط بخاطرآن بودکه ملّت ایران فریب خورد[بلکه]من هم فریب خوردم».(59).
دکترامیراصلان افشار می گوید: در سمپوزیومی در ایالت ایندیانای آمریكا(1980) به مسئلهء «سیلی به شاه» (The Scourging of the Shah) اشاره كرده‌اند. آقای Russ Braley در سخنرانی مفصّلی به نام «سیلی به شاه» یا «تنبیه شاه»از جمله گفت:
-«محمّد رضا شاه كشوری شرقی و عقب مانده را به پیش برد، با كمونیسم مبارزه كرد و ارتشی نیم میلیون نفری ایجاد كرد تا استقلال و تمامیـّت ارضی كشورش را حفظ و حراست كند. شاه، ایران را به قرن بیستم رساند. در وقایع اخیر، شاه ارتش خود را از دست نداد، شاه دوستانش را از دست داد… برای دنیا،سرنوشت شاه سمبولی است از خیانت آمریكا،سمبولی است از سهل‌انگاری، بی‌اعتنائی و بی‌فكری آمریكا. سقوط شاه تحـّولات ناگهانی و خطرناكی به دنبال دارد».(افشار،صص531-534).
«رونالد ریگان» درمناظرهء انتخاباتی خود بارقیب دمواکراتش«Walter Mondale»که یکی از حامیان پُرشورآیت الله خمینی بود،به نقش آمریکا در سقوط محمدرضاشاه اعتراف کرد و گفت:
سیاست غلط ماکه باعث سقوط شاه ایران شد،لکّهء ننگی درتاریخ ایالات متحدهء آمریکااست».

بخش نخست

                                                    بخش دوم

زیرنویس ها:

52- متن دستخط ملکهء انگلیس درصفحهء583،چاپ دوم، خاطرات دکترافشار گراورشده است.
53-ازشعرفروغ فرّخزادبنام«پرنده، مردنی است»:

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیدهء شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست

54-PRO,30 October 1978,prime Minister’s office to Foreign Ministey,PREM/16/1719
به نقل از:میلانی،ص491
Marenches,Alexandre de:Dans le secret des princes,entretien avec Christine – 55
Ockrent,éditions Stock,Paris,1986,pp296
Marenches,pp296-297 – 56¬

57- پاسخ به تاریخ ( نسخهء انگلیسی)، ص 171
58-پاسخ به تاریخ،ص248
59-پاسخ به تاریخ،صص65-66و 70-73وص265

نگاهی تازه به«انقلاب اسلامی»،بخش دوم،علی میرفطروس

فوریه 7th, 2015

کودتای نفتی آمریکاوعربستان علیه شاه!

«خواب آشفتهء نفت!»

درکتاب«دکترمحمدمصدّق؛آسیب شناسی یک شکست» گفته ایم:
-«سرنوشت تاریخ معاصرایران را دو مسئلهء اساسی رقم زده است،یکی:نفت ودیگری،همسایگی با روسیه (وبعد،اتحادجماهیرشوروی کمونیستی).بنابراین،بی معنانیست اگربگوئیم که تاریخ معاصرایران بانفت نوشته شده است».
براین اساس،به اعتقادنگارنده،رضاشاه،مصدّق ومحمدرضاشاه،بایستی می رفتندتامنافع شرکت های بزرگ نفتی باقی وبرقراربماند.
باتوجه به فاکتوراساسی نفت درتاریخ معاصرایران، درک حوادث سال 57و ظهور آیت الله خمینی مستلزم درک سیاست های شاه درقبال شرکت های نفتی و ایجاد«شوک نفتی»ی سال های 1970 است.مانندرضاشاه ودکترمصدّق،محمدرضاشاه نیزدرآرزوی تسلّط ومالکیّت ایران برصنایع نفت بود.او شهریور 1320 وتبعید خفّت‌بار پدرش توسط انگلیسی‌ها را هنوز بخاطر داشت وازاین رو نسبت به انگلیسی ها بدبین وکینه مندبود.«میدلتون»(کاردارسفارت انگلیس درایران)و«زینر» (مستشارسفارت انگلیس و سرپرست فعالیّت های ضدمصدّق درتهران) از«بی اعتمادی ونفرت ریشه دار ِشاه نسبت به انگلیسی ها»یادمی کنند(21).
بنابراین می توان باپژوهشگری صاحب نظرموافق بودکه نوشته است:
-«در دوران نهضت ملّی شدن صنعت نفت،«مصدّق وجدان بیدار و یکی دیگرازخویشتن های شاه بود»(22).

چندسال پس ازسقوط دولت مصدّق(1332/1953)وبا درهم شکسته شدن سازمان نظامی حزب توده ورفع خطراستیلای کمونیسم برایران،شاه،بقول خودش:برای پایان دادن به« تحقیرهاوبی عدالتی های شرکت های نفتی»،ازقرارداد ِکنسرسیوم نفت بعنوان« قراردادِ اسارت بار»یادمی کردوازاینکه «بهای یک بشکه نفت برابرِ یک بُطرآب معدنی إویان است»،بشدّت ناراضی بود. شاه،ضمن اینکه تاریخ امپراطوری عظیم نفتی را«تاریخ غیرانسانی»می نامید،تأکیدمی کرد:
-«از1337که شکیبائی من دربرابرتحمیلات وسوءاستفاده های شرکت های بزرگ نفت-واقعاً-بپایان رسیدوما درمقامی بودیم که می توانستیم باآنان -جدّاً-به مقابله بپردازیم،اندک اندک حوادث ووقایعی غریب و شگفت انگیز وقوع یافت…به محض اینکه ایران حاکمیّت مطلق ثروت های زمینی خودرابدست آورد،بعضی ازوسایل ارتباط جمعی ِ دنیا مبارزه ای وسیع علیه کشورما آغازکردند ومراپادشاهی مُستبدخواندند»(23).
درتمام آن سال ها،سخنان وتلاش های شاه برای استیفای حقوق ایران،ازسوی عموم رهبران سیاسی وروشنفکران ایران ناشنیده یا نادیده ماند.درواقع،پس ازسال32،بخاطرتبلیغات عظیم حزب توده ونیروهای متشکل در«کنفدراسیون محصلین ودانشجویان ایرانی درخارج ازکشور»،سایهء سنگین28مردادچنان برروحیّه وروان رهبران سیاسی وروشنفکران ایران چیره شدکه بامطلق گرائی سیاسی وارزیابی شاه بعنوان«سگ زنجیری امپریالیسم»و«رژیم وابسته به آمریکا»،ازدرک تضادها وتقابل های شاه با دولت آمریکابازماندند.

 

کودتای نفتی آمریکا و عربستان!

درسال های 1973-1978شاه فرصت یافت تاخواستِ ملّت ایران برای تسلّط کامل ایران برصنعت نفت راجامهء عمل بپوشاند.درسراسر«یادداشت های عَلَم»،تحقیروتوهین شاه نسبت به«پدرسوخته ها[شرکت های]نفتی»بسیار شگفت انگیزاست و بی تردید،این تحقیرهاوتوهین ها نمی توانستندازگوش وهوش کارتل های نفتی بدوربوده باشند.دراین سال هاسیاست های نفتی شاه کشورهای غربی را دچاربحران های اقتصادی فلج کننده کرده و باعث نگرانی ومخالفت شدیدبرخی ازدولتمردان آمریکاشده بود.این مخالفت ها حتّی ازطرف برخی ازدوستان شاه (مانندهنری کسینجر)درسال1974نیزابراز می شد.دکترهوشنگ نهاوندی،بااستنادبه مدارک متعدّد،سخن کسینجر دریکی ازجلسات شورای امنیّت ایالات متحده را چنین نقل کرده است:
اگرشاه بخواهدخط مشی کنونی خودراادامه دهدوسیاستی راکه درچهارچوب سازمان کشورهای صادرکنندهء نفت[اُوپک] اتخاذکرده ،تغییرندهد،ممکن است این تصوّربرایش حاصل شودکه نفوذش درمنطقه دائماً افزایش خواهدیافت…تردیدی نیست که اواکنون سیاستی اتخاذکرده که بتواندفشاربیشتری برماواردآورَد،چه بساممکن است روزی فرارسدکه مادیگرسیاست اورا به سودخودتشخیص ندهیم.او[شاه]این سودا را درسرداردکه کشورش را به یک قدرت بزرگ تبدیل کند،نه به کمک مابلکه بااستفاده ازوسایل دیگری،ازجمله،همکاری بیشترباهمسایگان روس اش.دراینجابرخی ازمابراین عقیده اندکه یابایدشاه دست ازسیاست های[نفتی]خود بردارد ویامابایداورا عوض کنیم»(34).
درسال 1977 عربستان سعودی درمخالفت با افزایش قیمت نفت توسط «سازمان اوپک» (به رهبری شاه)،ضمن افزایش خودسرانهء تولیدنفت این کشوراز8میلیون بشکه به حدود12میلیون بشکه درروز و اشباع بازارهای بین المللی بانفت ارزان ودرنتیجه،سقوط قیمت نفت و کاهش درآمدهای نفتی ایران،باعث نوسانات شدیددربرنامه های اقتصادی وصنعتی ایران(خصوصاًدر احداث نیروگاه های اتمی)شد.ملک خالد،پادشاه عربستان سعودی،که شاه را به چشم یک«سروَر»و«اَبَرقدرت منطقه» می دید و آرزو می کردتاشاه درمسیرسفری دیگر،«حتّی برای صَرف یک نهار»،مهمان اوباشد(برای نمونه نگاه کنیدبه خاطرات دکترافشار،صص549-550)،درسال 1977 باسیاست نفتی خود،ضمن انتقام ازاین«ابَرقدرت منطقه» وکوشش برای جانشینی آن،درواقع،به خواست دولتمردان مخالف شاه درآمریکا،جامهء عمل پوشاند،کتاب مستندوروشنگر«سلاطین نفت»نوشتهء پروفسور«آندرو اسکات کوپر»پرده ازاین تلاش ها وتوطئه ها برداشته است.«کوپر»باارائهء اسناد دست اول وگفتگوهای متعدّد بادولتمردان آمریکا،از«عملیّات مخفی علیه شاه»واز«کودتای نفتی آمریکاوعربستان علیه شاه»سخن می گوید (35).

سلاطین نفت

 

 

 

اعتماد واعتقادعمیق شاه به دوستی وحمایت آمریکا،وی را ازدرک تحولات مهم وتصمیم گیری های پنهان دولت آمریکابازداشت.شاه این سخن یکی ازسیاستمداران انگلیسی را ازیادبرده بودکه:«دولت انگلیس [وآمریکا]درمنطقه،دوستان دائمی نداردبلکه منافع دائمی دارد».

شاه می نویسد:
-درسال 1976دوتن ازشخصیّت های مهم نفتی گفته بودند که« تا2سال دیگرکار ِشاه،تمام است».
اوضمن انتقادازنشریات ورادیو-تلویزیون های غربی دروارونه جلوه دادن حوادث ایران وتحریف واقعیّات،یادآورمی شود:
-«سخنان موهن وتهدیدآمیز[ویلیام]سایمون،وزیردارائی آمریکا علیه من،باعث شدتامطبوعات آمریکا مرامسئول اصلی افزایش قیمت نفت وگناهکار اصلی بدانند…رویّهء بنگاه سخن پراکنی انگلستان(بی بی سی)نیزشگفت انگیربود.ازآغاز1978برنامه های فارسی این بنگاه ،صریحاً وعلناً درمخالفت وضدیّت بامن تنظیم می شد،گوئی یک دست نامرئی ،همهء این برنامه ها را تنظیم ورهبری می کند».(36).

دولت کارتر؛کشتیبان را سیاستی دگرآمد!

محمدرضاشاه بطورسُنتی هوادارحزب جمهوریخواه آمریکابود.رابطهء ایران وآمریکادرزمان نیکسون به اوج خودرسیده بود.ازاین گذشته،بطوریکه عکس های متعدّدکتاب«خاطرات دکترامیراصلان افشار»نشان می دهند،رابطهء بسیاردوستانهء «کامیلا»(همسردکترافشار،دخترمحمدساعدمراغه ای)باهمسرنیکسون ،به روابط سیاسی-دیپلماتیک ایران باآمریکا،وزن واعتباربیشتری می داد.

 

کامیلا افشارباهمسرریچاردنیکسون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          همسرنیکسون باکامیلا افشار

رابطهء شاه باآمریکا درزمان نیکسون،رابطه ای مستقل ومتهّدبه منافع ملّی ایران بود وهمانطورکه دکتر« رهام الوندی»درکتاب«نیکسون، کیسینجر و شاه» نشان داده :رابطهء دیپلماتیک ایران باآمریکادراین زمان رابطه ای متقابل و موازنه ای بودنه مبتنی بروابستگی (37).

دلبستگی شاه به حزب جمهوریخواه(خصوصاً نیکسون)آنچنان بودکه شائبهء کمک های مالی شاه به کاندیدای حزب جمهوریخواه(رقیب انتخاباتی جیمی کارتر)راتقویت کرده و دربرخی نشریات آن کشور نیزبازتاب یافته بودبطوریکه سفیرایران درآمریکا(دکترامیراصلان افشار)مجبورشدتا طی نامه ای درمطبوعات آمریکا،این امررا تکذیب نماید:
-«روزنامه نویس معروفی بنام«جک اندرسون»درروزنامه«واشنگتن پُست»نوشت که[امیراصلان]افشار،سفیرایران درآمریکا،ازبانک«دی روما»ی مکزیک مبلغ 8میلیون دلارگرفته وبااستفاده ازپاسپورت سیاسی اش،این پول را همراه آورده وبه عنوان کمک انتخاباتی به نیکسون داده است.من وقتی که این خبرراخواندم،خیلی ناراحت شدم،برای اینکه همچین چیزی اصلاًحقیقت نداشت وبااین مقاله می خواستندماراخراب کنند…خوب!این جورتبلیغات بی شک روی دموکرات ها تأثیرداشت وباتوجه به اینکه اعلیحضرت بطورسنتی،دوست جمهوریخواهان بود،می توانست حس انتقامجوئی درسران دموکرات ها درکاخ سفید به وجودآورد».(افشار،ص 487)
شاه درخلوت،کارتـر را«کُرّه خر» ونامهء کارتر را«عریضه»می نامید(38)
این توهین وتحقیرشاه وآن «حس انتقامجوئی»-بی تردید-می توانست برسیاست های دولت کارتر نسبت به شاه تأثیرات مرگباری داشته باشد.باتوجه به سابقهء رابطهء شاه باجمهوریخواهان،سفرشاه وفرح پهلوی به آمریکا(24 و 25 آبان 1356)فرصتی بودتاکارترومشاوران وی علامت روشنی برای«وداع باسلطنت»به شاه بفرستند.دراین سفر-برخلاف عُرف ورویّهء بین المللی-دولت کارتر اجازه دادتامخالفان شاه درمحوطهء کاخ سفیدعلیه وی به تظاهرات خشونت بار بپردازند.

 

حسن اعتمادی،تحلیگرسیاسی ویکی ازاعضای« کنفدراسیون دانشجویان ایرانی درخارج ازکشور»دراین باره نوشته است:
-«… چماقداران «سازمان احیاء»به رهبری آقای محمدامینی تظاهرات مسالمت آمیزدانشجویان ایرانی دربرابرکاخ سفید را به خاک وخون کشیدند.شلیک گازاشک آوردراین تظاهرات انعکاس گسترده ای دررادیو-تلویزیون ها ودیگررسانه ها ی آمریکاداشت.این تظاهرات موجب شادمانی ورضایت قذّافی ،صدّام حسین و آیت الله خمینی بوده است»(39).

آمریکائی ها دیگرشاه را نمی خواهند!

دکترافشاردربارهء این سفرشاه به آمریکا می گوید:
-«حقیقت اینست که ازهمین زمان احساس کردم که آمریکائی هادرسوداهاوفکرهای دیگری هستندوبه عبارت دیگر:دیگرشاه رانمی خواهند!.درواقع،بلندپروازی هاواستقلال طلبی های اعلیحضرت برای شرکت های نفتی قابل تحمّل نبود.باتغییرآقای نیکسون،همهء کادرهاومقامات عالی رتبه دروزارت خارجه تغییرکردندوکسانی آمدندکه اصلاًشناخت درستی ازایران نداشتند…آمریکائی هادرآن زمان عمیقاًنگران وضعیّت افغانستان ونفوذ روسیه درآن منطقه بودند.نگرانی هائی که ایجاد«کمربندسبز»رادرمنطقه علیه کمونیسم سرخ،ضروری می ساخت.ایجاددفترجدیدالتأسیسی بنام«دفترحقوق بشر»درکاخ سفید،فضای سردی دررابطهء ایران وآمریکا ایجادکرده بود و رسیدن به تفاهم مشترک دربارهء هدف های سفراعلیحضرت را دشوارمی کرددرحالیکه درهمان زمان درشیلی،آرژانتین،فیلیپین،اندونزی وغیره،«نقض حقوق بشر»بسیاربسیار بیشتربود…مسئلهء اصلی،سرنگونی شاه بودوایجادیک«کمربندسبز»درمقابله باکمونیسم شوروی.(افشار،صص402-406و485).

سازمان سیاو سازمان دفاعی آمریکا درمرداد-شهریور57:

ایران در موقعیّت انقلاب و یا حتّی ما قبلِ انقلاب قرار ندارد.

به روایت شاه:«درسال1976 دوتن ازشخصیّت های مهم نفتی آمریکا گفته بودندکه «تا دوسال دیگرکارِشاه تمام است»(پاسخ به تاریخ،ص265)،بااینحال درمرداد57 سازمان سیاگزارش داده بودکه«درایران هیچ علائم یاموقعیّت انقلاب وحتّی قبل از انقلاب به چشم نمی خورَد».براساس این ارزيابى،سازمان سيا معتقدبود:«ايران نه در حال انقلاب است و نه در شرف انقلاب»(40). سازمان اطلاعات دفاعی آمریکا( DIA)نيز در ارزيابی اطلاعاتی خود در تاريخ 28 سپتامبر 1978(6/7/57) اعلام كرد: انتظار می رود كه شاه تا ده سال ديگر به طور فعّال زمام قدرت را در دست داشته باشد!» (41).
«سِرآنتونی پارسونز»( Sir Anthony Parsons)،سفیروقت انگلیس،نیز دربهار1357به وزارت امورخارجهء انگلستان،گزارش داده بود:
-«با وجود شلوغی‌ها و تنش‌هایی که در خیابان‌های تهران شاهد آن است، به نظر،خطری جدّی[حکومت] محمدرضا شاه را تهدید نمی‌کندالبتّه که ماشین حکومت انگار در شن ِ نرمی گرفتار شده است، اما به نظر،می‌تواند سرعت بگیرد و دوباره راه بیفتد.»(42).

 

پنهان کردن عقایدواقعی آیت الله خمینی درپاریس!

آیت الله خمینی نظرات سیاسی خودرا درسال 1349-1350-درکتاب«ولایت فقیه»یا«حکومت اسلامی» منتشرکرده بودو-بی تردید -مشاوران نزدیک ویاران تحصیلکردهء وی درخارج ازکشور(ماننددکتریزدی،بنی صدر،قطب زاده،حسن حبیبی و…علی شریعتی یاعبدالکریم سروش)ازماهیّت ارتجاعی وقرون وسطائی این عقایدآگاه بودند.خانم عذرا بنی صدر(همسرابوالحسن بنی صدر)،مترجم کتاب«ولایت فقیه»به فرانسه،یادآوری می کند:
من بعد از خواندن کتاب، دچار تردید شدم و از خود پرسیدم آیا باید چنین کتابی را ترجمه کنم؟ ترجمهء این کتاب[آیا] آبروی ملت ایران را نزد افکار عمومی دنیا نمی برد ؟و جهانیان از خود نمی پرسند: آیا ایرانیان انقلاب کردند که این شخص با این افکار برآنها حکومت کنند؟ آیا نمی پرسند: شما ایرانیان مردمی عاقلید؟ …پس به آقای بنی صدر تلفن کردم و نگرانی خود را اظهار کردم. ایشان[آقای بنی صدر] گفتند: کتاب[ولایت فقیه] مجموعه درسهائی بوده است که آقای خمینی در نجف داده است. حالا او تحول کرده و دموکراسی را قبول کرده است. من با اینکه، در دل، به تحول کردن آقای خمینی باور نکردم، قبول کردم کتاب را ترجمه کنم. یک ترجمه تحت اللفظی کردم و نزد ناشر بردم»(43).
آیت الله خمینی در15خرداد42،نتوانسته بودنه افکارعمومی داخلی ونه افکارعمومی بین المللی را بخودجلب کند،امّا،دراردیبهشت ماه 1357به کمک صادق قطب زاده در«نجف»،اولین مصاحبهء خمینی بانشریهء معتبرفرانسوی«لوموند»انجام شد.به روایت دکترابراهیم یزدی:«صادق قطب زاده،پُرسش های «لوسین ژرژ »(خبرنگارلوموند)را می نویسد و آقای خمینی بعد از مشورت با قطب زاده پاسخ هارا می نویسند».ترجمهء انگلیسی این مصاحبه،باپرداخت 11هزاردلاربه روزنامهء آمریکائی«لوس آنجلس تایمز»-بصورت آگهی– چاپ ومنتشرشد،درحالیکه روزنامهء«نیویورک تایمز»حتی باهمین مبلغ،حاضربه چاپ این مصاحبه-آگهی نشده بود.( یزدی،ج3،ص212).
درتمام مصاحبه ها وگفتگوهای خمینی درپاریس،اوبصورت فردی عامی جلوه می کردکه نه تنها زبان عربی نمی دانست(و این،موجب حیرت «حسنین هیکل»،روزنامه نگارمعروف مصری شده بود)،بلکه،حتّی زبان فارسی رانیزباغلط های فاحش اظهارمی نمود،ازاین رو،مشاوران نزدیک خمینی(ماننددکتریزدی،قطب زاده وبنی صدر)برای رفع ورجوع کردن ِاین پریشان گوئی ها،صلاح دیدندتا قبل از هرگفتگو ومصاحبه ای،سئوآلات مطروحه را- قبلاً-بصورت مکتوب- دریافت کنندتاپس ازمشورت باآیت الله،پاسخ هابطور«سنجیده»و«معقول»ابرازشوند! .دکتریزدی دراین باره یادآوری می کند:
-«مسؤلیت برنامه ریزی این مصاحبه ها،عموماً بر عهدهء من بود. شیوهء کار من این بود که اولاً هیچ درخواستی را رد نمیکردم ،ثانیاً از خبرنگاران میخواستم که پرسشهای خود را به طورکتبی بنویسند و بدهند. توجیه من این بود که سؤالات باید برای آقای خمینی ترجمه شوند و جواب آنها را بگیریم و سپس جوابها ترجمه شوند و بعد در یک دیدارحضوری پرسشها و پاسخها رد و بدل شوند.این شیوهء عمل به ما امکان میدادکه پرسشها و پاسخها را ویرایش کنیم و انسجام پاسخها را در نظر داشته باشیم.حتی در مورد مصاحبهء تلویزیونهای سرتاسری آمریکا، من این شرط را مطرح واجرا کردم. علاوه بر این، با إشراف و اطلاعاتی که از وابستگی های سیاسی و دینی خبرنگاران و رسانه ها داشتیم قبل از مصاحبه، آقای خمینی را مطلع میکردم تادر مورد پاسخهای خود، آنها را رعایت کنند.در مصاحبه های زنده تلویزیونی، به وضع اتاق محل مصاحبه و وضعیّت شخص آقای خمینی نیز توجه میشد. به عنوان مثال دست چپ آقای خمینی گاهی می لرزید. من از ایشان خواستم که دست چپ را با دست راست زیر عبا نگه دارندتا مصاحبه گر نتواند دوربین را روی دست لرزان ایشان متمرکز کند.اگر مصاحبه گر فرانسوی بود، ترجمه مصاحبه معمولاً با آقای بنی صدر یاصادق قطب زاده و اگر آلمانی بود توسط آقای دکتر صادق طباطبایی و اگرایتالیایی بود، توسط یکی از دانشجویان ایرانی از ایتالیا صورت میگرفت. ترجمه های انگلیسی را خود من شخصاً انجام میدادم.(یزدی،ج3،صص215-217).

شاگردان جادوگر!

پنهان کردن عقایدواقعی آیت الله خمینی درپاریس توسط«شاگردان جادوگر»(بقول شاه،درپاسخ به تاریخ،ص218)) وتبلیغ عقاید قرون وسطائی آیت الله بسان اندیشه هائی مدرن ودموکراتیک،به جائی رسیده بودکه یکی مشاوران خمینی دربرایر پُرسش«اوریانا فلاچی»،روزنامه نگار برجستهء ایتالیائی،مبنی بر«ارتجاعی بودن عقایدخمینی»(خصوصاً دربارهء حقوق زنان)،مدّعی شد:
این مطالبِ ارتجاعی،ساخته وپرداختهء ساواک شاه است!».(44)
بدین ترتیب،باپنهان کردن عقایدواقعی آیت الله خمینی درپاریس،وی درچشم روشنفکران ورهبران سیاسی غرب،به سان«قدّیس»،«پیامبرآزادی»و«گاندی دوم»جلوه گرشد.
ریچاردکاتم،استادتاریخ ایران دردانشگاه های آمریکا ومأمورسابق سازمان سیاکه درسال32 وتبلیغات علیه دولت مصدّق و تضعیف حکومت او نقش اساسی داشت،درانقلاب 57 «حلقهء اتصال دولت کارترباانقلابیون ایران» بود (45)، روشنفکران واحراب سوسیالیست وکمونیست اروپا(خصوصاً فرانسه)درپیوندبا«کنفدراسیون دانشجویان ایرانی درخارج ازکشور»(که بصورت یک ارتش منسجم دراروپاوآمریکافعالیّت می کردند)باحمایت حیرت انگیزازآیت الله خمینی،نه تنها به تمایلات ضدامپریالیستی خوددرمبارزه با«شاه،عامل امپریالیسم درمنطقه»،پاسخ می دادند،بلکه دراین پشتیبانی ها،ناآگاهی عمیق خویش ازاندیشه هاوفلسفهء سیاسی آیت الله خمینی را پنهان می کردند.ژان پُل سارتر(که درآن زمان خانمی ایرانی وضد شاه مسئول دفترش بود)، سیمون دو بووار، میشل فوکو، آندره فونتن، ژاک مادل،رژه گاردی و…ده ها فیلسوف وروشنفکرنامدارفرانسوی کارزار ِ عظیمی رادرحمایت ازآیت الله خمینی آغازکردند. میشل فوکو، فیلسوف نامدار فرانسوی،که خودرا اسلام شناس نیزمی دانست،ضمن دیدارباآیت الله خمینی در«نوفل لوشاتو»،وی را«قدّیس درتبعید» نامیدودریک افسون شدگی حیرت انگیز،ازباورهای رهائیبخش خمینی سخن ها گفت.(46)
روزنامهء معتبر«لوموند»که پیش ازانقلاب 57،گزارش های مثبتی دربارهء تحوّلات اجتماعی ایران می نوشت،درآستانهء انقلاب ایران،باتغییرموضعی ناگهانی،مدعی وجود300هزارزندانی سیاسی درایران شد وسردبیراین روزنامه،آندره فونتن، درمقاله‌ای با عنوان« بازگشت الهی»،ازخمینی ستایش ها کرد.(47)
رهبران جبههء ملّی وروشنفکران داخل ایران نیزباکلامی آغشته به مذهب ،معتقدبودند«نه یک قدّیس،نه یک معجزه بلکه انسان راستین عصرحاضروابَرمرد ِزندهء تاریخ،می آید»…«باصدای نوح،باطیلسان وتیشهء ابراهیم،باهیأت صمیمی عیسی»(48).
این تبلیغات وحمایت ها ازطریق« بی بی سی »هرشب به ایران می رسیدو این گمان را درمردم ایران دامن زدکه ستایش وحمایت اینهمه روشنفکرایرانی وجهانی ازخمینی بیهوده نیست وحتماً دراین سخن ستایش آمیز«ژاک مادل»( Jacques Madaule)فیلسوف معروف فرانسوی،واقعیّتی است و«جنبش خمینی، درهای آینده را بسوی بشریّت می گشاید»(49)

«هاناآرنت»درکتاب درخشان خویش،اتحادتوده های عوام وروشنفکران را موجب پیدایش فاشیسم می داند(50)،تجربهء انقلاب ایران مصداق برجستهء سخن آرنت است.«کارل پوپر»، این دسته ازروشنفکران راکه با اندیشه های خویش، عملاً راهگشای حکومت های جبّار بوده اند، «پیامبران دروغین» نامیده وآلودگی کلام شان را« بسیار بسیار خطرناک تر از آلودگی هوا» دانسته است(51).

بخش سوم

                                                             بخش نخست

زیرنویس های بخش دوم:
21-نگاه کنیدبه:آرشیوعمومی دولت انگلستان،
FO 248 EP 1531,May 17, 1952
FO 371 EP 98602,July 28,1952
FO 371 EP 98603,Ougust 28,1952
22- رهنما، علي، نيروهاي مذهبي بر بستر حركت نهضت ملّي،نشرگام نو،1384،صص895و896
23-پاسخ به تاریخ، صص65-66و 69-72
-Mohammad Réza Pahlavi : le dernier Shah / 1919-1980,éd Perrin,Paris,2013 34
,p432
ترجمهء فارسی،ص635
35- Cooper, Andrew Scott: The Oil Kings: How the U.S., Iran, and Saudi Arabia Changed the Balance of Power in the Middle East, Edition Simon & Schuster,2011

گفتگوی«آندرو اسکات کوپر» باتلویزیون دانشگاه کالیفرنیا دربارهء این کتاب را در نشانی زیر ببینید:
https://www.youtube.com/watch?v=7BXCx8oNvoo

همچنین نگاه کنیدبه کتاب روشنگر « Mike Evans »که ضمن بحث جالب ومستندی،از کمک های مالی دولت کارتربه آیت الله خمینی یاد می کند:

Evans,Mike:Jimmy Carter: The Liberal Left and World Chaos: A Carter/Obama Plan That Will Not Work,Us and Canaca,2009,pp253-349

گفتگوی «مایک ایونس» دربارهء کتابش را دراینجاببینید:

http://vimeo.com/2878270
36-پاسخ به تاریخ،صص265و212-214 ؛ دریک تحقیق منتشرشده،مسئولان« بی بی سی» به دخالت خود درحوادث ایران ونیزبه موضع انتقادی خودنسبت به رضاشاه ومحمدرضاشاه اعتراف کرده اند.نگاه کنیدبه:
www.open.ac.uk
برای نقش «بی بی سی»در سقوط رضاشاه نگاه کنیدبه مقالهء مسعودلقمان«رادیو و جابه‌جایی قدرت در شهریور ۱۳۲۰: سقوط یک شاه به کمک بی.بی.سی»؛ ماهنامه‌‌ء تحلیلی، آموزشی و اطلاع‌رسانی «مدیریت ارتباطات»؛ شماره‌ی ۹؛ بهمن‌ماه، برگرفته از
http://iranshahr.org/?p=12105
37-Alvandi ,Roham: Nixon, Kissinger, and the Shah(The United States and Iran in the Cold War) , Oxford University Press,2014
38-برای نمونه نگاه کنیدبه یادداشت های عَلم،ج6، ویراستار:علینقی علیخانی،ناشر ای بکس، مریلندآمریکا،2008،صص211و449
39- دکترامیراصلان افشار،سفیرسابق ایران درآمریکاورئیس کل تشریفات دربار که همراه شاه، شاهد زدوخوردهای مخالفان درمحوطهء کاخ سفیدبود،درگفتگوبانگارنده(2/اوت/ 2011)،حضور«چماقداران سازمان احیاء»وعوامل قذافی وصدام حسین را تأئیدکرده است.توضیحات آقای محمدامینی(رهبرسازمان احیاء) دراین باره می تواند روشنگرباشد.
40-Washington, DC: National Strategy Information Center, 1979), p. 24, Hoaglan , Jim “CIA Will Survey Moslems Worldwide.” The Washington Post, January 20, 1979, p. A1.
41-لدین، مایكل و ویلیام لوئیس، کارتر و سقوط شاه روایت دست اول،ترجمهء ناصرایرانی،انتشارات‌ امیر‌كبیر، 1361، ص 37.
42-نگاه کنیدبه:گزارش پارسونز:

http://www.telegraph.co.uk/news/worldnews/middleeast/iran/4014855/National-Archives-British-ambassador-to-Iran-failed-to-predict-downfall-of-Shah.html
43-نگاه کنیدبه:
https://www.balatarin.com/permlink/2010/9/27/2202880
44-گفتگوی نگارنده بادکترروح الله عباسی،استاددانشگاه های پاریس(25می،2006،پاریس).دکترعبّاسی ازاین«مشاورنزدیک آیت الله خمینی»نام برده،امّانگارنده،ازذکرنام وی پرهیزمی کند.توضیح آقای ابوالحسن بنی صدرکه بااوریانافلاچی دیدارداشته،می تواند روشنگراین ماجراباشد.گفتنی است که بهنگام اقامت آیت الله خمینی در«نوفل لوشاتو»،دکترعبّاسی درپیوندبادکترحسن حبیبی(یکی ازیاران ومشاوران نزدیک آیت الله خمینی) وهمسرش،به بیت آیت الله خمینی رفت وآمدداشته وازنزدیک شاهدوناظربرخی جریانات بوده است.کتاب وی بنام«خاطرات یک افسرتوده ای» توسط نگارنده و به همّت آقای حمیدشوکت ازسوی«انتشارات فرهنگ» منتشرشده است.
45-نگاه کنیدبه:خاطرات دکتریزدی،ج3،صص314-324،ونیزنگاه کنیدبه:
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2015/02/150201_u01-revolution-cottam

46- Michel Foucault et l’Iran
Michel Foucault et l’Iran », Le Matin, no 647, 26 mars 1979, p. 15. (Réponse à C. et J. Broyelle, « À quoi rêvent les philosophes ? », Le Matin, no 646, 24 mars 1979, p. 13.) Dits Ecrits tome III texte 262, édition de Gallimard, Corriere della sera, no 36, 13 février 1979, p. 1

47 – Le Monde,2Février1979
دربارهء انعکاس وقایع انقلاب مشروطه وانقلاب اسلامی ایران درروزنامه های «زمان»و« لوموند»،نگاه کنیدبه رسالهءدکترای محمدتاج دولتی:
Tadjdolati,Mohammad:Les révolutions Iraniennes dans les presse Française à travers “Le Temps” et “Le Monde” ,Paris,Janvier 1995
48-برای نمونه هائی ازاین «بشارت نامه ها»،نگاه کنیدبه:

     http://mirfetros.com/fa/?p=16924    
49- Le Monde,13 Janvier 1979
50- Arendt , Hannah ,Le Système totalitaire, traduction par Jean-Louis Bourget, Robert Davreu et Patrick Lévy, Editions Seuil,Paris, 1972,
51- جامعهء باز و دشمنانش،کارل پوپر،ترجمهء علی اصغر مهاجر،ج 1 ،تهران، 1364
همچنین نگاه کنیدبه:
http://mirfetros.com/fa/?p=179

نگاهی تازه به«انقلاب اسلامی»،بخش نخست،علی میرفطروس

ژانویه 29th, 2015

 

 

مردانِ تأثیرگُذار

دو هفته قبل از انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا،دخترجوانی با متهم کردن رئیس جمهورِ  وقت به داشتن رابطۀ جنسی با وی، موقعیّت انتخابِ دو بارۀ رئیس جمهور را دچار مخاطره  می سازد.مشاورِ مخصوص رئیس جمهور با کمک فردی بنام Brean ،متخصّص در منحرف کردن افکارِ عمومی، کوشید تا برای این«بحران انتخاباتی» راه حلّی بیابد.

رئیس جمهور- که در چین بسر می برَد- با تظاهر به «بیماری»،از بازگشت به واشنگتن پرهیز می کند،در حالیکه مشاور مخصوص رئیس جمهور و «متخصّص منحرف کردنِ افکار عمومی» می کوشند تا تولید کنندۀ سینمائیِ ثروتمندی بنام Stanley Motss را برای مهندسی و «ساختن» یک سناریوی جنگی علیه کشور کمونیستِ آلبانی قانع کنند.شایعۀ یک چمدان حاوی بمب در کانادا ،ساختن ترانه ای در حمایت از مردم آلبانی و گزارش ساختگی یک دختر جوان آلبانیائی در روستائی بمباران شده(که همۀ صحنه های آن،در استودیوئی در هالیوود «ساخته» و «مهندسی شده») و صحنۀ انبوه کفش های پراکنده و عروسک های له شدۀ کودکان بمباران شده!(که یادآورِ انبوه کفش های پراکندۀ تظاهرکنندگانِ«میدان ژاله»در ۱۷ شهریور۵۷ می باشد)،باعث شد تا ناگهان توجۀ تلویریون های آمریکا از ماجرای افتضاح آمیز رئیس جمهور به«جنگ آلبانی» جلب شود.در موجِ عظیم تبلیغاتیِ شبکه های رادیو-تلویریونی،رئیس جمهور از چین به آمریکا بر می گردد و اعلام می کند که جنگ با آلبانی تمام شده…انبوهی از پوتین های نظامیِ مردمِ عادی بر سیم های برق و تلفنِ شهرها نشانۀ پایان جنگ و همبستگی مردم با یک فردِ روانی است که نه در جنگ با آلبانی بلکه بدست دهقانی- بخاطر تجاوز به دخترش-کشته شده ولی اینک،تابوت وی به عنوان«سرباز وطن» و«قهرمانِ جنگ» با احترامات ویژۀ  نظامی،به گورستان قهرمانان مشایعت می شود.

در هیاهوی هوشرُبای رادیو-تلویریون ها،رئیس جمهورِ متهم به داشتن رابطۀ جنسی- بار دیگر-انتخاب می شود ولی در این میان-با وجودِ توافقات قبلی-تولیدکنندۀ ثروتمندِ فیلم Stanley Motss تصمیم می گیرد تا واقعیّت ماجرا را فاش کند،اما او بزودی توسط عواملBrean(متخصّص منحرف کردن افکار عمومی)کُشته و جسدش -به عنوان«سکتۀ قلبی»-در پُشت فرمان اتومبیل اش پیدا می شود.

فیلم فوق العادۀ «Wag the Dog »(که در فرانسه به نامِ«مردانِ تأثیرگُذار» اکران شده)به کارگردانی Barry Levinson با بازی درخشان«روبرت د نیرو» و «دستن هوفمن» واقعیّت سیاست دولت های آمریکا در ایجاد آشوب های مصنوعی و «انقلاب های مهندسی شده» را نشان می دهد و  تئوریِ ادوارد برنیز (Edward Bernays) مبنی برنقش تبلیغات(Propaganda)در«ساختن افکارِ عمومی»به منظور انجام انقلاب و کودتا را برجسته می کند.ما اینگونه آشوب های خیابانی و صحنه سازی های سیاسی را در جریان حوادث مهندسی شدۀ سال۵۷(مانند آتش زدن سینما رکس آبادان،میدان ژاله و…) بیاد داریم.انتشار کتاب پُرفروش«سقوط ۷۹» در اوایل سال۱۷۷ و شباهت های حیرت انگیزحوادث و خصوصاً قهرمانان اصلی کتاب(شاه و پادشاه عربستان سعودی)،شاید سناریوی شرکت های بزرگ نفتی برای جنگ روانی علیه شاه بود که ۲ سال پیش از حوادث۵۷ توسط«پل اميل اردمن» منتشر شده بود! (1)

زمستان

«انقلاب اسـلامی» از آغاز برای نگارنده،مشکوک و نامتعارف بود و لذا،در فروردین ماه و اردیبهشت ۵۷ با انتشارکتاب های«اسلامشناسی» و «حلاج» و سپس«آخرین شعر»(مرداد ماه 57)ضمن اشاره به حاکمیّت تازی ها و نازی ها،احساسم را نسبت به ماهیّتِ مشکوکِ حوادثِ جاری  ابراز کرده بودم، دریغا که بقول احمدشاملو:

-«آنان به آفتاب شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب‌گونه‌یی
آنان را
اینگونه
دل
فریفته بودند!».(2)

  بعدها نیز در یک مقایسۀ تطبیقی،وجوه مشترک فلسفۀ سیاسی آیت الله خمینی با فاشیسم را بررسی کرده(3)  و با اعتقاد بر اینکه:«انقلاب سال 57 نالازم ترین و غیرضروری ترین انقلاب در تاریخ انقلاب های دو قرن اخیربود»،کوشیدم تا ضمن طرح پُرسش هائی،علل و عوامل این رویدادِ سرنوشت ساز را مورد بازبینی و تأمّل قرار دهم،از جمله:

1 ـ تأثیر حضور اتحاد جماهیر شـوروی کمونیستی در مرزهای طولانی با ایران و تحرّکات و تحریکات دائمی این دولت برای دسـتیابی به آب های خلیج فارس و سـلطه بر ایران از طریق حزب توده در ایجاد تحوّلات سال 57 چه بود؟
2 ـ تحولات سـیاسی در افغانسـتان و اسـتقرار«ارتش سـرخ» و ایجاد یک رژیم كمونیسـتی وابسـته به شـوروی در این کشور،آیا خطر كمونیسـم در ایران و در نتیجه: ضرورت ایجاد یک«كمربند سـبز» در مقابله با«ارتش سـرخ»را در ذهن و ضمیر دولت های غربی (خصوصاً دولت آمریکا) تقویت نكرده بود؟

اخطارشاه

3 ـ اسـتقلال طلبی های شـاه در میان كشـورهای منطقه و خصوصاً رهبری وی در هدایت سـازمان«اوپک»جهت افزایش قیمت نفت و انعكاسـات این افزایش قیمت یا «شـوک نفتی»بر اقتصاد اروپا و آمریكا و خصوصاً تهدیدات صریح شـاه مبنی بر«پایان دادن به قراردادِ اسارت بار ِنفتی با کنسرسیوم در سال 1979=1357»و تأکید بر اینکهبا پایان قرارداد کمپانی های نفتی در سال1357=1979دیگر به هیچوجه قراردادهای نفتی با کنسرسیوم تمدید نخواهد شد»موجب خشمِ دولت های آمریكا و دیگرکشورهای غربی نبود؟
4 ـ سـودای شـاه در ایجاد یک ارتش مدرن و قدرتمند (با توجه به حسـاسـیّت ژئو پولیتیكی ایران و تمایلات اشغالگرایانۀ صدّام حسین) و تلاش های پیگیر شـاه برای خرید و احداث نیروگاه های هسته ای و ارتقاء ایران به یک قدرت اتمی در منطقه و نیز سفارش خرید7 فروند هواپیمای بسیار پیشرفته و تجسّسی«آواکس»در سال های 1354-1356،آیا باعث نگرانی دولت های منطقه(خصوصاً عربستان سعودی)و برخی از دولتمردان آمریكا نبود؟
5 ـ همۀ این اسـتقلال طلبی ها و بلند پروازی ها به اضافۀ نوعی تحقیر و تهدید کشورهای غربی و«چشم آبی ها»که در مصاحبه های مطبوعاتی و رادیو- تلویزیونی شاه با خبرنگاران خارجی نمایان بود،و نیزتأكیداو برتاریخ و تمدن2500سال ایران، آیا در ذهن و ضمیر دولت های آمریكا و اروپا از شـاه تصویر یک «مغرور» و «سـركش» را تداعی نمی كرد؟.در اینصورت،کتاب سِر آنتونی پارسونز(آخرین سفیرانگلیس درایران)بنام «غرور و سقوط»می تواند تأمّل انگیزباشد!(4)
6-حضورسران آمریکا و اروپا در«کنفرانس گوادلوپ»و تصمیمات آن،چه نقشی درسرنگونی رژیم شاه داشت؟
7-باتوجه به خصلت عُمدتاً غیراسلامی جنبش مشروطیّت و نهضت ملّی شدن صنعت نفت و با توجه به تحولات اجتماعی سال های 1340-1350 و تغییرِ ساختارهای اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی ایران-اساساً-نامیدن رویداد سال 57 با صفت«اسلامی»تا چه حد می تواند واقعی و درست باشد؟

8-و سرانجام:نبودن دموکراسی و آزادی های سیاسی در ایران،بیماری شاه و برخی نارضایتی های مردمی،چه نقشی در رشد مساجد و حوزه های دینی- بعنوان سنگر و پایگاهی برای اعتراضات مردمی و در نتیجه،ظهورآیت الله خمینی- داشته است؟(5).

انقلاب سال ۵۷ و علل و عوامل آن،پدیده ای چندبُعدی و پیچیده است که با وجود انتشار کتاب ها و مقالات بسیار،هنوز به بحث و بررسی های کارشناسانه نیازمند است چرا که فقدان منابع آرشیوی و اسناد دست اول،خصوصاً عدم انتشار متن کامل اسناد محرمانۀ دولت آمریکا(6پژوهشگر محتاط را از قضاوت نهائی در این باره برحذر می دارد.هدف نگارنده در نوشتۀ حاضر اینست تا از لابلای روایت مردانِ اوّلِ شاه و خمینی:«خاطرات دکتر امیراصلان افشار»(7)و«خاطرات دکتر ابراهیم یزدی»(8) نگاهی تازه به«انقلاب اسلامی»داشته باشد تا از این طریق، پاسخی برای برخی پرسش  ها بیابد،بی آنکه در این باره مُدعی«کشف تمام حقیقت»باشد!.

روایت مردانِ اوّلِ شاه و خمینی!

دکتر امیراصلان افشار یکی از دولتمردان خوشنام و از دیپلمات های برجستۀ دوران محمدرضاشاه پهلوی بود.وی پس از اخذ دکترای علوم سیاسی از دانشگاه اتریش (1942)وارد وزارت امورخارجۀ ایران شد.او در زمان ملی شدن صنعت نفت،جوان ترین عضو سفارت ایران در هلندبود که بخاطر دانستن چند زبان(از جمله هلندی)،رابط سفارت ایران در ارائۀ مستندات دولت مصدّق به دادگاه لاهه بود و دراین راه،تلاش های بسیارکرد.بعدها،علاوه بر ریاست وی بر«شورای حُکّام آژانس بین المللی انرژی اتمی»(در وین)،شرکت او در کمیتۀ اقتصادی سازمان ملل،حضور در بسیاری از کنفرانس های بین المللی(مانندکنفرانس باندونگ در اندونزی)،سفیرایران در اتریش ،سفیرایران در آلمان و خصوصاً سفیرایران در آمریکا بخشی ازکارنامۀ سیاسی-دیپلماتیک دکترافشار بشمار می رود.



                                      امیراصلان افشار و ریچاردنیکسون درکاخ سفید،1969
دکتر امیراصلان افشار بهنگام «انقلاب اسلامی»،رئیس کُل تشریفات دربار محمدرضاشاه و شاهدتحولاتی بود که منجربه سقوط رژیم شاه گردید.وی بهنگام خروج شاه از ایران(26دی ماه 1357) و نیز در طول اقامت شاه در مصر و مراکش از همراهان بسیارنزدیک محمدرضاشاه و در واقع،همدم و همراز وی بود.همۀ این جایگاه های سیاسی و استثنائی و نیز حافظهء قوی،صداقت و صراحت دکترامیراصلان افشار ،به خاطرات وی ارزشی استثنائی و دست اول می دهند.کتاب او چکیدۀ 180ساعت گفتگوی نگارنده با وی(در مدّت1سال و نیم) می باشدکه  در 718 صفحه،با حدود100عکس نادر و رنگی منتشرشده و در فاصلۀ چند ماه به چاپ دوم رسیده است.
روی جلد خاطرات،چاپ 2

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دکترابراهیم یزدی-امّا-ابتداء عضو«نهضت خداپرستان سوسیالیست» بود و باآغازنخست‌وزیری دکتر محمد مصدق به نهضت ملی شدن صنعت نفت پیوست و در کمیته‌های دانشجوئی،سیاسی و اجرایی جبهۀ ملّی فعال شد و تا عضویّت در هیأت تحریریه و ناشر روزنامهٔ «راه مصدّق» ارتقاء یافت.در سال 1339 یزدی برای تحصیل در رشتۀ پزشکی به آمریکا رفت و به عنوان دبیر شورای مرکزی جبهۀ ملی ایران(شاخۀ آمریکا) و عضو هیأت اجرایی و مسئول تشکیلات جبههء ملّی، عضو هیأت تحریریۀ مجلۀ «اندیشۀ جبهه» (ارگان جبهۀ ملی)فعالیت نمود. با تاسیس «نهضت آزادی ایران» توسط مهندس مهدی بازرگان (درسال1340 ) ابراهیم یزدی به همراه مصطفی چمران،علی شریعتی و صادق قطب‌زاده به تأسیس شاخه‌های اروپا و آمریکای این سازمان پرداخت و به عنوان رییس شورای مرکزی «نهضت آزادی ایران»در خارج از کشور انتخاب ‌شد.وی در سال 1344 /1964با همکاری مصطفی چمران و محمد توسلی با ایجاد«سازمان مخصوص اتحاد و عمل»(سماع)به تاسیس اولین پایگاه آموزش جنگ‌های مسلحانه علیه رژیم شاه،در مصر و سپس در جنوب لبنان (در پیوند با«یاسرعرفات»و دیگرگروه های فلسطینی)اقدام کرد.سازمان «سماع»ازکمک های مالی،نظامی و رادیوئی ِ دولت مصر برخورداربود(یزدی،ج2،صص299–306)در حالیکه رئیس جمهور مصر،جمال عبدالناصر،درآن زمان در بارۀ مالکیّت جزایرخلیج فارس و استان خوزستان با محمدرضاشاه  دشمنی شدید داشت.بهمین جهت،بعدها،گروه های مسلّح«ناصری»(هواداران جمال عبدالناصر)در لبنان و مصرمدّعی بودند که در ایجاد انقلاب اسلامی ایران  نقش داشته اند(یزدی،ج2،صص317).



                                          دکترابراهیم یزدی،یاسرعرفات وسیداحمدخمینی
گذشته ازنهضت آزادی ایران،برخی سازمان های«جبههء ملّی» (بخش خاورمیانه)وسازمان های چپ نیزباحمایت مالی وتدارکاتی دولت های مصر،عراق،لیبی،الجزایر وآیت الله خمینی علیه رژیم شاه مبارزه می کردندبطوریکه به کوشش کامبیزروستا،عضوجبههء ملّی (بخش خاورمیانه) ونمایندهء این سازمان درکنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی درخارج ازکشور،درطرحی بنام«برف های خونین»قراربودکه شاه رابهنگام سفرزمستانی اش به سوئیس،ترورکنند(9).نشریات برخی سازمان های مخالف شاه درخارج ازکشور،به دوزبان عربی وفارسی منتشرمی شدندو-عموماً- اعلامیّه های آیت الله خمینی را چاپ ومنتشرمی کردند.ملاقات هیأت دبیران کنفدراسیون دانشجویان ایرانی درخارج ازکشور(محمودرفیع ومجیدزربخش)با آیت الله خمینی درنجف(شهریور1348) ویا پیام های حمایت آمیزاین سازمان دانشجوئی خطاب به خمینی وحمایت از شورش15خرداد 42،نشانهء وحدت سیاسی-ایدئولوژیک آنها باآیت الله خمینی درمبارزه باامپریالیسم ورژیم شاه بود.شعاربرخی ازاین گروه ها دربارهء«خلیج عربی»(بجای خلیج فارس)وشعار«کوتاه باد حاکمیّت استعماری و فاشیستی رژیم شاه برجزایرعربی!»(یعنی جزایرخلیج فارس)،بیانگر ِوابستگی های مالی یاتدارکاتی این گروه ها به دولت های مصر،عراق،یمن جنوبی،لیبی و…بود.شگفتا که همهء این گروه ها و سازمان های سیاسی،زیر اسم وعکس دکتر مصدّق فعالیّت می کردند.حسن ماسالی،عضوفعّال جنبش دانشجوئی و یکی ازمسئولان اصلی «جبههء ملّی»(بخش خاورمیانه)،ضمن اشاره به ارتباط و ملاقات خود «باخمینی واطرافیان او»،از ملاقات های خویش با رهبرلیبی،معمّر قذّافی و دیگر رهبران مخالف شاه در منطقه،یاد می کند و می نویسد:

در کل حدود هشتصدهزاردلار[ازدولت قذّافی]کمک مالی گرفتیم».(10).

کتاب دکتریزدی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بنظر می رسدکه خاطرات دکتریزدی،از یکطرف، برای رفع شُبهه از کسانی است که به«توطئهء بردن شاه و آوردن خمینی ازطرف آمریکا و انگلیس»اعتقاددارند، و از طرف دیگر،خاطرات وی پاسخ به مخالفان حکومتی او می باشد که همواره دکتریزدی را«آمریکائی»نامیده و از این طریق،گذشتهء سیاسی ومبارزاتی وی را موردتهاجم و تردیدقرارداده اند.دکتریزدی«همچنان انقلاب اسلامی ایران را یک رویداد بزرگ تاریخی مردمی و یک انقلاب کلاسیک میداند»(خاطرات،ج3،ص19)ولذا،در اعتراض به انتقادات و بی حرمتی های میراث خواران انقلاب،در نامهء گلایه آمیزی به سید احمد خمینی یادآور می شود:

اگر کسی نداند، شما خوب میدانید که «برنامهء سیاسـی و اجرایی» آقای خمینی را من تنظیم کرده و ایشان تصحیح و تنقـیح نمودنـد، کـه بعدها بر طبق آن، شورای انقلاب و دولت موقت تأسیس گردید… شما به کسی این اتهامات پوچ و بی اساس را زده ایدکه طرّاح و مؤسس سپاه پاسداران بوده اسـت،طراح ومبتکر«روزقدُس» بوده است، طراح اصلی و اولیّهء برخی دیگر از نهادهای انقلاب بوده است».(خاطرات،ج3،ص443،نامهء 24بهمن 1369).

متاسفانه اسنادآرشیو وزارت امنیّت آمریکا در این باره،ساکت و یا دستخوش حذف وخط خوردگی های فراوان است و اسنادسفارت آمریکادر ایران معروف به«اسناد لانهء جاسوسی»نیر بطورحیرت انگیزی پاکسازی شده و حتّی فاقدمذاکرات آیت الله خمینی با آمریکائی ها درپاریس ویاران وی در ایران می باشند.حسن ماسالی، یکی از مسئولان اصلی جبههء ملّی(بخش خاورمیانه) و آشنا با دکتریزدی،ضمن اشاره به تماس های دکتریزدی با آمریکائی هابرای«ساختن یک رهبرانقلابی»از آیت الله خمینی،دربارهء دیدگاه های مذهبی دکتریزدی درآن زمان یادآورمی شود:

-«او(دکتریزدی)ازجریان های دانشجوئی سیاسی که خودرا سکولار(یعنی طرفدار جدائی دین ازحکومت)می نامیدند،بیزار بود و این محافل را نجس می دانست… وبهمین جهت درتگزاس،انجمن اسلامی برپاکرده و با روضه خوانی و تفسیرقرآن،خود را مشغول کرده بود»(11).

دکتریزدی در جلددوم خاطرات خویش به ارتباطات،دیدارها و گفتگوهای مستمر خود با علمای نجف وخصوصاً با آیت الله خمینی پرداخته و می نویسد:که درسال1351،بامُجوّز کتبی آیت الله خمینی،وی نمایندهء خمینی برای دریافت«وجوهات شرعیّه»بود.بخشی از این«وجوهات»برای مبارزه علیه  رژیم شاه«هزینه می شد» (یزدی،ج2،ص252).
انتقال آیت الله خمینی از ترکیه به نجف بقول دکتریزدی:« امکانات مناسب تازه ای برای همکاری و همگامی و همکُنشی و تا حدود زیادی همزبانی، میان روحانیت به طورعام و آقای خمینی به طور خاص و روشنفکران دینی خارج از کشور (انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا و آمریكا و نهضت آزادی ایران در خارج ازكشور) و هم چنین روشنفکران غیرمذهبی (سازمانهای دانشجویان ایران وكنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی) به وجود آورد.طی حدود 12 سال(1345 تا 1357) ارتباط سازمان یافتهء بی سابقه ای میان دو طرف شکل گرفت».(یزدی،ج3،مقدمه،ص16).
بدین ترتیب،اتحاد نیروهای چپ،ملّی ومذهبی درخارج ازکشور،ارتش نبرومندی بوجودآورده بودکه با امکانات مالی -تدارکاتی وزرّادخانهء تبلیغاتی خویش(که بخشی ازسوی دولت های مصر،لیبی،عراق و… تأمین می شد)،کارزارِ عظیمی علیه شاه واصلاحات ارضی و اجتماعی وی  آغازکردند.
بهنگام اقامت در آمریکا،دکتر یزدی به تاسیس انجمن اسلامی دانشجویان وپزشکان آمریکا و کانادا و«جامعهء مسلمانان هوستون»پرداخت.این سازمان،بزرگترین سازمان اسلامی در آمریکا به شمار می‌ رفت.تظاهرات،راه پیمائی ها،اعتصاب هاوبست نشستن های دکتریزدی ویاران او علیه شاه (ج2،صص421-461)،باعث شده بودتا بهنگام تحولات سال1357دکتریزدی برای روزنامه ها و رادیو-تلویزیون های آمریکا چهره ای آشنا باشد.
دکتریزدی بهنگام اخراج آیت ‌الله خمینی از عراق،به کمک صادق قطب زاده، موجبات اقامت آیت الله در«نوفل لوشاتو»را فراهم ساخت وازاین هنگام،مشاور ارشد آیت الله خمینی ومسئول اموراجرائی وارتباطات بین المللی خمینی گردید.در بهمن ماه 1357، دکتریزدی به دستور‌آیت الله خمینی عضو«شورایعالی انقلاب اسلامی ایران»شد.وی در محاکمهء افسران بلندپایهء ارتش ایران،از جمله منوچهرخسروداد(فرماندهء نیروی هوائی)،مهدی رحیمی(فرماندارنظامی تهران)،نقش داشته وبه روایت آیت الله خلخالی،بازپرس این محاکمات بود (12) .


باتشکیل«دولت موقت انقلاب»، دکتریزدی به سِمَت «معاون نخست‌وزیردر امورانقلاب» برگزیده شد ومدتی نیز«وزیرامورخارجهء دولت موقت انقلاب» گردید.

شاه،درکنار«مارتین لوترکینگ»،

نامزد دریافت جایزهء صلح نوبل!

در زمانی که نیروهای ملی،مذهبی و چپ ایران درمصر،الجزایر،لیبی،عراق،لبنان،فلسطین ،کوباوچین درتدارک مبارزهء مسلحانه علیه شاه بودند،بخاطراصلاحات ارضی واجتماعی وتحوّلات اساسی درجامعهءایران،ونیزبپاس تلاش های محمدرضا شاه دربرقراری صلح  بین مصرواسرائیل،کمیتهء بین المللی صلح نوبل،پس ازبررسی های فراوان،نام محمدرضاشاه را درکنارنام«مارتین لوترکینگ»درفهرست نهائی خودقرارداد.طبق مقرّرات کمیتهء صلح نوبل،این کمیته پس ازگذشت 50سال مُجازبه افشاء وانتشاراسامی نامزدهای نهائی دریافت جایزهء صلح نوبل است.اینک در«گزارش کمیتهء جایزهء  صلح نوبل» یادآوری شده  که در اصل، 43 نفر برای آن سال نامزد شده بودند که پس ازبررسی های اولیّه، 13نفربه لیست نهائی راه یافتندو در پایان، دکتر«مارتین لوترکینگ» موفق به کسب جایزهء صلح نوبل برای سال 1964شد.در لیست نهائی کمیتهء جایزهء صلح نوبل،نام محمدرضاشاه پهلوی بعدازنام «مارتین لوترکینگ»قراردارد!

موقعیّت دین درآستانۀ انقلاب اسلامی

باتوجه به خصلت عُمدتاً غیردینی جنبش مشروطیّت،رضاشاه –بعنوان تجسّم بخش مهمی ازآرمان های انقلاب مشروطیّت-بدنبال بنیانگذاری جامعه ای مدرن مبتنی برجدائی دین ازسیاست بود و بهمین جهت،درزمان رضاشاه،مذهب وسازمان ها ونهادهای مربوط به روحانیّت شیعه،شدیداً محدود و تضعیف شده بودند(13).درجنبش ملّی شدن صنعت نفت نیزباوجودرهبران برجستهء مذهبی-مانندآیت الله کاشانی-رهبری جنبش -عُمدتاً-در دست نیروهای سکولاربود.رفرم ارضی واصلاحات اجتماعی شاه درسال های 40- 56 سپهرفکری وفرهنگی جامعه رانیز تغییرداده بودوباعث پیدایش اقشاروطبقات نوینی شده بودکه عنایتی به مذهب-بعنوان یک آرمان حکومتی-نداشتند،به همین جهت،ایدئولوگ های برجستهء اسلام سیاسی،مانندآیت الله مطهری وعلی شریعتی،از«حالت نیمه مرده ونیمه زندهء اسلام ووضعیّت خطرناک آن»سخن می گفتند.(14).به عبارت دیگر،دراین سال ها مذهب به درون«حوزه»ها و«مسـجد» ها رانده شـده بود و اسـاسـاً نقشی در تحوّلات سـیاسی – اجتماعی ایران نداشـت.دکترابراهیم یزدی ضمن ارائهء آماری از180هزارروحانی درشهرهاوروستاهای ایران،تأکیدمی کند:
اکثریت قریب به اتفاق روحانیان ایران، با وضعیت و مقتضیات سیاسی، اجتماعی و گرایشات ذهنی مردم بیگانه بوده اند. این بی اطلاعی نقطهء ضعفی در جنبش روحانیان بود».(یزدی،ج3،ص15).
نیروهای فعّال سـیاسی و فرهنگی درسـال های 50 ( روشـنفکران و دانشـجویان) اکثراً، نیروهای سکولار بودند.دراین باره کافی است که به ترکیب «کانون نویسندگان ایران»-بعنوان نماد ِجغرافیای فرهنگی جامعهء ایران- بنگریم که 95% اعضای آن،افرادی لائیک وسکولار بشمارمی رفتند.درآن زمان فقط یک روحانی بنام «شیخ مصطفی رهنما»عضو کانون نویسندگان ایران بود که اوهم ،نقدفیلم ومطالبی غیرمذهبی وسکولار در روزنامه های کیهان و اصلاعات منتشرمی کرد.رشـد روزافزون نیروهای غیرمذهبی وانزوای نیروهای اسـلامی درعرصهء سـیاسی ـ فرهنگی جامعه آنچنان بود که بقول حجت الاسـلام سـید محمّد خاتمی:
دانشـگاه های ما، مرعوب هیاهوی تبلیغی الحاد بودند و بچه های مسـلمان در دانشـگاه های ایران قاچاقی زندگی می کردند.» (15).
پژوهشگرانی که افزایش تعدادمساجد،مجالس تدریس قرآن ومدرسه های دینی درزمان محمدرضاشاه رانشانه ای از«اسلام پروری ِ محمدرضاشاه»و«پایگاهی برای ظهورانقلاب اسلامی»تلّقی کرده اند،متأسفانه به واقعیّت های زیر توجهی ندارند:
-احداث و افزایش مساجددرزمان محمدرضاشاه،امری شخصی و خصوصی بوده ودولت درایجادآنها نقشی نداشت.
-تراکم وتزایدجمعیّت درشهرهائی مانندتهران،مساجد تازه ای رابرای افراد،خصوصاً روستائیان مهاجر -لازم وضروری می ساخت.
مدارس دینی» در زمان محمدرضا شاه،مدارسی خصوصی بودند و با «مدارس قرآنی»درافغانستان یا پاکستان تفاوت ماهوی داشتند.نگارنده که درسال1346 دورهء ششم دبیرستان رادر«مدرسهء ملّی مهدویّه»لنگرود(به ریاست حجت الاسلام تقوائی)سپری کرده،می تواند ادعاکند که آموزش وپرورش این مدرسه-اساساً-غیراسلامی بوده وبسیاری ازدبیران برجسته وسکولار ِشهر،دراین دبیرستان  تدریس می کردند و «شرعیّات»دراین مدرسه  جائی درحد ِمدارس دولتی داشت!
بنابراین:تلقّی از مسـاجد و مدارس اسـلامی به عنوان«شـبکه ای  گسترده در سـازماندهی و بسـیج توده ای در سـال های 50-57» تا حدود زیادی اغراق آمیز اسـت،زیرا که درقبل از رویدادهای57، این شـبکه ها – پنهان و آشـکار- تحت نظر دولت(سـازمان اوقاف و سـاواک)قرار داشـتند و از عملکردهای سـیاسی ناچیزی برخوردار بودند.
محمدرضاشاه نیزمی نویسد:
مبارزهء سیاسی بامن ازمیان جامعهء روحانیّت آغازنشدبلکه دراواخرسال1976 گروهی ازچپ گرایان ومحافل سیاسی غیرمذهبی بابرخورداری ازحمایت شخصیّت های سیاسی خارجی،مبارزه وشایعه پراکنی ودروغ پردازی را آغاز کردند»(16).
در رویدادهای سال 57اولین گروه های اعتراضی علیه رژیم شـاه، روشـنفکران لائیک و دانشـجویان سکولاربودند:«شـبِ شـعرِ کانون نویسـندگان ایران»وادامهء آن در دانشـگاه آریامهر (شـبِ شـعر سـعید سـلطانپور) به اعتراضات و اعتصابات دانشـجوئی دامن زد.برای اولین بار،شـرکت کنندگان در این شـب ها،به خیابان ها ریختند و مبارزهء ضد دولتی را عمومی کردند.تنها پس ازاعتراضات روشـنفکران واعتصابات دانشـجویان بودکه نیروهای مذهبی (بازاریان وطُلاّب) جرأت یافتند و شـروع به اعتراض، بسـتن بازارها و راهپیمائی کردند.شـعارهای مردم  دراین دوره-عموماً-شـعارهای عام ودموکراتیک(مانندآزادی مطبوعات،آزادی زندانیان سـیاسی و…) بود،امّا چندماه بعد،تقارن تظاهرات ضددولتی باروزهای مُحرّم -خصوصاً تاسوعاوعاشورا -بتدریج،به شعارهای مردم رنگ اسلامی داد و از این هنگام ما شـاهد شعارهای مشخصی بانام آیت الله خمینی و استقرارحکومت اسلامی بودیم،در حالیکه اکثر علمای برجستهء مذهبی ومراجع تقلیدمهم (مانندشـریعتمداری،گلپایگانی،خوئی و…) در حوادث 57،موضعی متفاوت و محافظه کارانه داشـتند(17).

آیت الله خمینی خواستاربازگشت به ایران!

شـورش 15 خرداد42 آیت الله خمینی برای عموم مردم ایران جاذبه ای نداشت و به همین جهت، این شـورش مذهبی در چند روز اوّل، در قم و تهران خاموش وفراموش شـد.موقعیّت ومقام آیت الله خمینی دراین زمان آنچنان ضعیف بودکه بقول دکترابراهیم یزدی:

-«بعد از قیام 15خردادو تبعید آقای خمینی به ترکیه، نجف حرکت شایسته ای متناسب با مسائل آن روز از خود نشان نداده بود…اعتراضات علمای عراق می توانست در این رابطه موثر باشد،اما نجف متأسفانه ساکت و آرام بود».(یزدی ،ج3،ص41).

به روایت دكتر سـیروس آموزگار: در سـال 55 یكی از مقامات عالی رتبهء ایرانی ( ایرج گلسـرخی، مسـئول امور اوقاف و حجّ و زیارات ) سـفری به عراق داشـت و با اسـتفاده از فرصت به زیارت مرقد امام علی در نجف رفت. بهنگام زیارت، فردی به مقام ایرانی نزدیک شـد و گفت:

لطفاً فردا-بهنگام نمازصبح -در حرم باشـید، شـخص مهمی كار واجبی با شـما دارد »…

مقام عالی رتبهء ایرانی، سـحرگاه فردا به حرم امام علی رفت و با تعجّب دید که آن شـخص مهم،«آیت الله روح الله خمینی» اسـت که آمده بود و از مقام ایرانی می خواسـت که واسـطه شـود تا او (خمینی) در آن سـن و سـال پیری،از تبعید به ایران برگردد …(18)

هوشنگ معین زاده(نویسنده ومسئول امورامنیّتی سفارت ایران دربیروت)نیزتأئیدمی کندکه درخواسـت بازگشـت خمینی به ایران قبلاً نیز توسـط«امام موسی صدر»از طریق سـفارت ایران در بیروت، به سـاواک گزارش شـده بود(19).

دکترحسین شهیدزاده،سفیرایران درعراق که بخاطرپیوندهای خانوادگی،روابط نزدیکی باروحانیون داشت،تأکیدمی کند:چندماه قبل ازانقلاب ،آیت الله خمینی خواهان بازگشت به ایران بود(20).

دکترامیراصلان افشارنیزضمن تأکیدبر«منشاء خارجی شلوغی های ایران درسال 1357»،یادآورمی شود:

«ازخمینی درآن زمان،اصلاً خبری نبودوحتی درسال 1355اوخواستاربازگشت محترمانه به ایران ورفتن بی سرو صدا به قم شده بود».(افشار،صص520-521).                                

                                                          بخش دوم

زیرنویس ها:
1- 

The Crash Of’79 , Paul Emil Erdman,New York,1976

سقوط 79 ،ترجمهء حسين ابوترابيان،چاپ اول،انتشارات اميركبير،تهران،دی ماه 1357
2-برای نمونه هائی ازاین«دل-فریفتگی»ها،نگاه کنیدبه مقالهء زیر:

http://mirfetros.com/fa/?p=16924   
3-ملاحظاتی درتاریخ ایران، بخش سوم ،نشرفرهنگ،کانادا،1988
4- پارسونز،سِر آنتونی، غرور و سقوط (ایران 1352- 1357)،ترجمهء منوچهرراستین،تهران،1363

5-نگاه کنیدبه:دیدگاه ها،نشرعصرجدید،سوئد،1993،صص79-102 ؛دکترمحمدمصدّق؛آسیب شناسی یک شکست،،نشرفرهنگ،کانادا،2008،صص369-42

6- برخی از این اسناددرآرشیو امنیّت ملی آمریکاقابل دسترسی است که -متأسفانه -درموارد متعدّد ،نام مأموران وعوامل سازمان سیا،افراد وشخصیّت های درگیردراین ماجرا،حذف یاسیاه شده اند:
http://www2.gwu.edu/~nsarchiv/nsa/publications/iran/iran.html
7-خاطرات دکترامیراصلان افشار،درگفتگوباعلی میرفطروس،چاپ دوم،نشرفرهنگ،کانادا،2012
8-خاطرات دکترابراهیم یزدی:شصت سال صبوری و شکوری(درسه جلد)،نشرندای آزادی،تهران،1389-1392.این کتاب ازطریق اینترنت نیزقابل دسترسی است:
http://www.nedayeazadi.net
9-نگاه کنیدبه :ماسالی،حسن، نگرشی به گذشته و آینده،ج1،آلمان،تابستان 1393،ص402-403؛نگاهی ازدرون به جنبش چپ ایران، گفتگوبامهدی خانباباتهرانی،بکوشش حمیدشوکت،ج2،آلمان،اردیبهشت1366، صص373- 391.
10-نگاه کنیدبه: ماسالی،ص393.شاه در«پاسخ به تاریخ»(ص214)اشاره می کندکه«برای انحراف ومشوب کردن اذهان جوانان ودانشجویان ما نزدیک به 250میلیون دلارازطرف دولت لیبی تأمین شده بود!».دربارهء گروه های ایرانی مستقردرمصر،عراق،لیبی،الجزایر،لبنان،یمن جنوبی،فلسطین،چین،کوباو…نگاه کنیدبه خاطرات امیرپیشداد،خسروشاکری،عبّاس معماریان،حسین حریری وهوشنگ شهابی:اندیشهء پویا،شمارهء 22،،آذر1393،صص73-89؛ماسالی،ج1؛خانباباتهرانی،ج1و2.برای آگاهی ازبرخی نشریات ومواضع سازمان های سیاسی درخارج ازکشور،نگاه کنیدبه:شوکت،حمید،کنفدراسیون جهانی محصّلین ودانشجویان ایران(اتحادیهء ملّی)،چاپ دوم،نشرگردون،آلمان،1377.

 11-نگاه کنیدبه:ماسالی،ج1،صص385-386

 12-ایّام انزوا(خاطرات آیت‌الله شیخ صادق خلخالی)،ج1،نشرسایه،تهران،1379،ص 360
13-دراین باره نگاه کنیدبه:سلسله پهلوی و نیروهای مذهبی به روایت تاریخ کمبریج،بکوشش چارلز ملویل ،گوین همبلی، پیترآروی ،ترجمهء عباس مخبر ،نشرطرح نو،تهران،1371؛ بصیرت منش،حمید،علما ورژیم رضاشاه(نظری بر عملكرد سياسی- فرهنگی روحانيون در سالهای 1305-1320)، تهران،نشرعروج،تهران،1376 ؛تقی زادهء داوری، محمود واميدبابايی:«برّرسی ِ فرایند محدودکردن ِنفوذسازمان روحانیِّت شیعه درزمان رضاشاه»: فصلنامهء شيعه شناسی،شماره 31 ،پاييز 1389
14-دراین باره نگاه کنیدبه آثارزیر:
-احیاء فکردینی،مرتضی مطهری
-علل گرایش به مادیگری(ماتریالیسم)،مرتضی مطهری
-اصول فلسفهء وروش رئالیسم،سیدمحدحسین طباطبائی،مقدّمهء مرتضی مطهری
-رهبری نسل جوان،مرتضی مطهری
-اسلام جوان،مهندس مهدی بازرگان
-اُمّت وامامت،علی شریعتی
-اسلامشناسی،ج2،شریعتی
-یادویادآوران،علی شریعتی
-پروتستاتیسم اسلامی،علی شریعتی
-پدر،مادرها!مامتهمیم،علی شریعتی.
15- مقالهء«تهاجم هنرمندانه به مبادی الحادی مدرن»،کیهان هوائی،27خرداد1366،ص26؛مقایسه کنیدبانظرعلی شریعتی:بازگشت به خویش،مجموعه آثار27،نشرالهام،تهران،1361،ص248.آیت الله مصطفی محقّق داماد نیزدراین باره تأکیدمی کند:

-«نمی دانیدکه گرایش چپی چطورتوسعه پیداکرده بود!،عالمان بزرگ،عمّامه های کبیره و ریش های مهیب،همه چپ شده بودند»،نگاه کنیدبه:نشریهء مهرنامه،شمارهء52،تیرماه1396،صص242-244
16 – پاسخ به تاریخ،ص 219.ازاین کتاب،ترجمه ها وچاپ های متعدّدی منتشرشده،نسخهء مورد استفادهء من درلینک زیرقابل دسترسی است:

http://www.adabestanekave.com/book/Mohammad_Reza_Pahlavi_-_Pasokh_be_Tarikh.pdf
 17 – میرفطروس،علی،آسیب شناسی یک شکست،چاپ چهارم،نشرفرهنگ،کانادا،2012،صص491-495.
18 -گفتگوی نگارنده بادکترسیروس آموزگار،پاریس،25نوامبر2004
19 -گفتگوی نگارنده باهوشنگ معین زاده،پاریس،30نوامبر2004
20 -ره آورد روزگار،لوس آنجلس،بی تا،صص350-359.

انقلاب اسلامی ازنگاه 3شاعر:نعمت میرزازاده(م.آزرم)،علی میرفطروس واسماعیل خوئی

ژانویه 28th, 2015

                      1

          پیک سبکبال سَحَر

   نعمت میرزا زاده(م.آزرم)

نعمت آزرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 سوی پاریس شو ای پیک سبکبال سحر
نامه مردم ایران سوی آن رهبر بر
تا به بال و پر خونین نشوی نزد امام
هان پر و بال بشویی به گلاب قمصر
چون رسیدی برسانش ز سوی خلق درود
وز سوی خلق ببوسش دولب و سینه و سر
به نشانی که ز من پیکی و داری پیغام
بو که بنوازدت و گرم نشاند در بر
رخصتی خواه و سپس نامه من بازگشای
نامه‌ای از سوی ابنای وطن نزد امام
تهنیت نامه‌ای از خلق به سوی رهبر
نامه‌ای جوهر هر واژه آن خون شهید
نامه‌ای واژه هر جمله آن شور و شرر
ای امامی که ترا نیست زعیمی همدوش
ای خمینی که ترا نیست به گیتی همبر
پانزده سال برآمد که از ایرانی دور
دور و نزدیک، نه غایب شده از یاد و نظر
همچنان نیز تو خود باز نیاسودی هیچ
هم به تبعید ثمربخش بدی چون به حضر
در دل این شب یلدای ستم در ایران
نور فرمان تو بوده ست همی روشنگر
نیز فریاد دل خلق ز حلقوم تو خاست
پانزده سال در اقصای جهان چون تندر
در ره خلق پذیرنده هر درد شدی
هم در این راه بدادی پسر نیک سیر
پیش ازینت ز سوی بنده گزارشهایی‌ست
پویش نهضت اسلام نگر بار دگر
…..

شاعر در بخش پایانی شعرخطاب به خمینی چنین می‌سراید:

 

بازگردی به سلامت سوی ایران پیروز
چون سوی مکه پس از هجرت خود پیغمبر
خلق ایران کند از شور، قیامت برپای
سوی ایران شدنت را چو بیارند خبر
چشم ایران شود از دیدن رویت روشن
مژده خلق ز اشک شعف و شادی‌تر
– چهارده سال ازین پیش چنینت گفتم
ورنه امروز از این‌گونه سخن نیست هنر
من به زندانم اگر باز، چو دیگر مردم
سوره فتح مرا هست چو الحمد از بر-
زود باشد که ببوسمت در ایران سر و روی-
بینمت بر زبر مسند توحید، مقر
داد مظلوم ز بیدادگران بستانی
پیش فرمان تو خود رنجبران بسته کمر
کارگر از ستم آزاد کنی هم دهقان
نبرد بهره ز رنج دگران یغماگر
دست بیگانه شود قطع ازین بیت المال
ثروت خلق نبلعد شکم هر اژدر-
دین حق را ز خرافات چنان بزدائی
که نظامی شود از نو به جهان حق پرور
شکر پیروزی و آزادی و جمهوری ما
تهنیت گوی تو از باختران تا خاور
شد سرانجام قیام تو در ایران پیروز
به فداکاری این خلق و به لطف داور

                        2

                آخرین شعر

             علی میرفطروس

 علی میرفطروس،عکس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ـ « نه !

مرگ است این

که به هیأت قِدّیسان

برشطِّ شاد باورِ مردم

پارو کشیده است . . . »

این را خروس های روشنِ بیداری

ـ خون کاکُلانِ شعله ور عشق

گفتند

 

ـ « نه !

این ،

منشورهای منتشرِ آفتاب نیست

کتیبهء کهنهء تاریکی ست ـ

که ترس و

تازیانه و

تسلیم را

تفسیر می کند.

آوازهای سبزِ چکاوک نیست

این زوزه های پوزهء «تازی ها»ست

کزفصل های کتابسوزان

وزشهرهای تهاجم و تاراج

می آیند . »

این را سرودهای سوخته

در باران

می گویند.

حملهء اعراب به ایران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 خلیفه!

خلیفه!

خلیفه!

چشم و چراغ تو روشن باد !

اَخلافِ لاف تو

ـ اینک ـ

در خرقه های توبه و تزویر

با مُشتی از استدلال های لال

« حلاّج » دیگری را

بردار می برند

خلیفه!

خلیفه!

چشم و چراغ تو روشن باد ! !

* * *

در عُمقِ این فریب مُسلّم

درگردبادِ دین و دغا

      بايد

ازشعله و

شقایق و

شمشیر

رنگین کمانی   برافرازم . . .

مرداد ماه ١٣۵٧ تهران

شنیدن این شعر باصدای شاعر:                             

  https://www.youtube.com/watch?v=OGXUkyl6Pp0&feature=youtu.be
 
                      3 
              ما مرگ را…

            اسماعيل خويى

 اسماعیل خوئی

 

 

 

 

 

 

 

ما، عشق مان همانا
میراب کینه بود.
ما کینه کاشتیم،
و،
تا کشت مان به بار نشیند،
از خون خویش و مردم
                    رودی کردیم
ما خامسوختگان
زان« آتش نهفته که در سینه داشتیم »

در چشم خویش و دشمن
                     تنها
                      دودی کردیم

ما آرمان هامان را
معنای واقعیت پنداشتیم
ما
               -نفرین به ما-
ما
بوده را نبوده گرفتیم
و از نبوده
(البته تنها در قلمرو پندار خویش)
                             بودی کردیم
و غایت زیان بود
هرگاهی از همیشه که پنداشتیم
                           سودی کردیم
و ینگونه بود ،
زیرا ما
ما”مرگ را سرودی” کردیم.
و زندگانی را
بر سرگمراهه مان ،
در رهگذار «هر چه شود گو شو!»

با گله ی سگان «هر چه که پیش آید!»  

                               وا گذاشتیم

ما
زیباترین حقیقت را،
               -عشق را-
با زشتی همیشه ترین
                      -با کینه-
                      تنها گذاشتیم.
ما کینه کاشتیم و
       خرمن خرمن مرگ
                   برداشتیم.
و ینگونه بود،
زیرا ما
                 -نفرین به ما –
 ما «مرگ را سرودی» کردیم   

   
 آیندگان !
بر ما مبخشایید!

هر یاد و یادبود از ما را
به گور بی نشان فراموشی بسپارید.
وزما،
اگر به یاد می آرید،
هرگز ، مگر به ننگ و به بیزاری ،
از ما به یاد میارید.

سالگرد قتل استاداحمدتفضّلی،ایران‌شناس و پژوهشگربرجسته در دی‌ماه ۷۵

ژانویه 15th, 2015

استاداحمد تفضّلی زبان‌شناس، ایران‌شناس و پژوهش‌گر ایرانی در ۱۳۱۶ در شهر اصفهان دیده به جهان گشود. دوران دبستان و دبیرستان خود را در تهران گذراند و دیپلم ادبی خود را از دبیرستان دارالفنون اخذ کرد. لیسانس زبان و ادبیات فارسی را در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران با رتبه‌ی اول به پایان رساند. دوره‌ی فوق لیسانس خود را در مدرسه‌ی زبان‌های شرقی دانشگاه لندن گذراند و پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۴۵ موفق به اخذ مدرک دکترا در رشته‌ی زبان‌های باستانی شد. موضوع پایان‌نامه دکتر تفضّلی تصحیح و ترجمه‌ی سوتکرنسک ( نخستین بخش از اوستای ساسانی) و ورشت مانسرنسک ( نسک دوم یا دومین بخش از اوستای ساسانی) از دینکرد و مقایسه این دو بخش با متن‌های اوستایی بود که به راهنمایی دکتر صادق کیا، زبان‌شناس و متخصص زبان‌های باستانی ایرانی انجام گرفت.

                          تفضّلی 2                          در زمان تحصیل حضور درس استادان بزرگی هم‌چون بدیع‌الزمان فروزانفر، جلال همایی، محمد معین، احسان یارشاطر، عبدالعظیم قریب و … را تجربه کرد. او هم‌چنین از محضر اساتید غیرایرانی‌ای چون مری بپیس، مکنزی، دومناش و … استفاده‌های فراوان برد.

تفضلی مدتی به عنوان پژوهش‌گر در بنیاد فرهنگ ایران به کار مشغول شد و از سال ۱۳۴۷ با سمَت استادیار گروه فرهنگ و زبان‌های باستانی به هیئت علمی دانش‌کده ادبیات دانشگاه تهران پیوست و پس از آن استاد زبان‌های باستانی ایرانی در دانش‌گاه به تدریس مشغول شد و ده سال ریاست بخش دانش‌جویان خارجی دانشکده‌ی ادبیات را برعهده داشت.

پژوهش‌های احمد تفضلی با همراهی بدیع‌الزمان فروزانفر در بازنویسی یادداشت‌های کتاب “عطار” آغاز شد. فروزان‌فر هم‌واره دید علمی و سخت‌کوشی و موشکافی ِ تفضلی را می‌ستود.

تفضلی به زبان‌های انگلیسی، فرانسه و آلمانی تسلط داشت و با زبان‌های روسی و عربی نیز آشنایی داشت.

احمد تفضلی در زندگی پر بار خود جوایز و تقدیرنامه‌های بسیار دریافت کرد. آکادمی کتیبه‌ها و ادبیات فرانسه جایزه‌ی گیرشمن را برای قدردانی از تحقیقات تفضلی در حوزه‌ی مطالعات زبان پهلوی به او اختصاص داد. آکادمی کتیبه‌ها و ادبیات یکی از پنج آکادمی تشکیل‌دهنده‌ی انستیتوی فرانسه است. این برای بار نخست بود که این آکادمی به این شکل از یک ایرانی قدردانی می‌کرد. احمد تفضلی هم‌چنین نخستین استاد از کشورهای شرقی بود که از دانش‌گاه سن پترزبورگ دکترای افتخاری دریافت می‌کرد.

احمد تفضّلی با داشنامه‌ی ایرانیکا و همین‌طور دائره‌المعارف بزرگ اسلامی هم‌کاری داشت.دکتر جلیل دوست‌خواه، ایران‌شناس، پژوهش‌گر و شاهنامه‌پژوه ایرانی در گفت‌وگویی درباره احمد تفضلی و آثار او چنین می‌گوید:

دوستخواه

“زنده‌یاد دکتر احمد تفضلی با دریغ بسیار در سال ۱۳۷۵، در تهران در یک رویداد یا بهتر گفته بگویم در یک سانحه ساختگی کشته شد و در واقع به‌قتل رسید. این فاجعه‌ای بود در فرهنگ ایرانی و در عرصه‌ی کوشش‌ها و پژوهشهای دانشگاهی. ایشان متخصّص ادبیات باستانی ایران، بويژه در دوره‌ی میانه، یعنی در دوره‌ی ادبیات پهلوی بود. ادبیاتی که معروف است به ادبیات زبان فارسی میانه (پارسی میانه) یا به تعبیر دیگر، پهلوی که در دوره‌های اشکانی و ساسانی در تاریخ ما رواج داشت و بويژه از دوره‌ی ساسانیان که ما سند، مدرک و یادگار بیشتری داریم تا از دوره‌ی اشکانیان. احمد تفضلی بويژه بیشتر متخصص پژوهش در فرهنگ و ادبیات این دوران بود ولی احاطه‌ی بسیار گسترده‌ای به دیگر بخش های فرهنگ ایرانی (پیش و پس از این دوران) هم داشت. چنانچه در نوشته‌هایش همواره می‌بینیم که در فرهنگ، ادب و دانش دوران پیش از این دوران میانه، یعنی دوران هخامنشیان و دوره مادها هم صاحب‌نظر بود و اشاره‌های بسیار روشن و علمی به آن دوران ها هم دارد. ولی نقطه مرکزی توجه‌ و کارش، همانطور که گفته شد، در دوره میانه، یعنی دوره اشکانیان و ساسانیان است. آثار ایشان متعدد است و در دو دسته می‌شود خلاصه‌شان کرد. یک‌دسته کتابهایی‌ که یا خود ایشان گردآوری و تالیف کرده یا کتابهایی که از ادبیات فارسی میانه ترجمه کرده است، از جمله ترجمه‌های بسیار ارزشمند و مهم ایشان کتاب معروفی‌ست که در ادبیات فارسی میانه به زبان پهلوی نوشته شده بود به نام «مینوی خرد». این کتاب بسیار کلیدی و مهم را از پهلوی به فارسی ترجمه کرد که هم پیش از درگذشت‌اش و هم پس از آن، این کتاب چاپ و منتشر شد و اهل پژوهش با آن آشنا هستند.”

احمد تفضلی در ساعت دوازده و نیم روز ۲۴ دی‌ماه ۱۳۷۵ دفتر کارش را در دانش‌گاه تهران ترک کرد تا به منزل خود در شمیران برود اما هیچ‌گاه به منزل نرسید.

 دکتر ژاله آموزگار پژوهشگر ایرانی فرهنگ و زبان‌های باستانی و هم‌کار احمد تفضلی در مورد تفضلی چنین می‌گوید:                      آموزگار

 “وقتی در ساعت ۱۲:۳۰ روز دوشنبه ۲۴ دی‌ماه ۱۳۷۵ احمد تفضلی دفتر کارمان را در دانشکده‌ی ادبیات ترک می‌کرد، هنوز نامه‌ای و کاری نیمه‌تمام روی میز بود. با اطمینان به این که فردا صبح زود این در را خواهد گشود، بر سر این میز خواهد نشست و کارها را به انجام خواهد رساند، خندان و پر از ذوق زیستن خداحافظی کرد. با بازگشت کوتاهی، آخرین نامه‌اش را به دخترش که به تازگی او را پدربزرگ کرده بود، نوشته بود، روی میز گذاشت و از من خواست که بدهم آن را پست کنند. شاد و سرشار از غرور. نمونه‌ی چاپی آخرین کتاب در دست انتشارش (تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام) را در کیف چرمی با خود می‌برد که چند مورد بازمانده را بازبینی کند تا در قراری که فردای آن روز، یعنی ساعت ۱۰ روز سه‌شنبه ۲۵ دی، با ناشرش داشت، کار را تمام شده تحویل دهد.

در آن ساعت شلوغ دانشکده که رفت و آمد همکاران و دانشجویان راهروی جلوی دفترمان را پرسروصدا کرده بود. در میان سلام‌ها و خداحافظی‌ها، کی می‌توانست فکر کند که او دیگر باز نخواهد گشت، او دیگر در این راهرو قدم نخواهد گذاشت، این پله‌ها را که آن روز چندین بار تا کتابخانه پائین رفته و بالا آمده بود، طی نخواهد کرد. کی می‌توانست فکر کند که در شامگاه آن روز بر اوراق زندگی پرافتخار این دوست، دردآورانه کلمه‌ی پایان نقش خواهد بست. او راهی منزل شد ولی هرگز به منزل نرسید. گرچه در طی عمر پربار و نسبتاً کوتاهش منزلگه‌های بسیاری را درنوردید. بسیاری از راه‌های این منازل را ما با هم طی کرده بودیم.

محبت و احترام متقابل، همکاری مداوم، هم‌زبانی و همدلی پشتوانهء بیش از ۳۰ سال دوستی بی‌وقفه و ناگسستنی من و احمد تفضلی بود که از کلاس درس زبان پهلوی استاد فقید «دومناش» در پاریس شروع شد و بالا گرفت و تا لحظهء مرگ او غباری بر بلندای آن ننشست. ما پنج کتاب را با هم به نگارش درآوردیم و به چاپ رساندیم. در تجدیدنظر سطر به سطر چاپ‌های بعدی «شناخت اساطیر ایران»، «اسطوره‌ی زندگی زردشت» و «زبان پهلوی» ساعت‌ها و ساعت‌ها به طور جدی و مداوم با هم کار کردیم.”

احمد سمیعی گیلانی نویسنده و مترجم، احمد تفضلی را این‌گونه توصیف می‌کند:

   سمیعی“استاد تفضّلی محقّقی بود جدّی و سخت‌کوش و موشکاف و خبیر، با فرهنگی عمیق و ظریف. وسعت معلومات او با فراست و تیزبینی و ذوق سلیم قرین گشته دستاوردهایی بدیع پدید آورده است. تفضّلی، در مصاحبت، بسیار صمیمی، یک رنگ، خوش محضر و ظریفه‌گو بود. او با همه مایه و پایه‌ای که داشت زیاده فروتن بود. ذره‌ای کبر و عُجب در وجودش نبود. هیچ‌گاه در صدد فضل‌فروشی برنیامد. حتی در فرصت‌هایی که همه منتظر بودند عرضِ وجود کند سکوت می‌کرد و اگر به اظهار نظر در بابی که در حوزهء تخصص او بود وادارش می‌کردند چنان عمل می‌کرد که گویی ورود او در جریان مذاکره اهمیتی ندارد و اصولاً مطلبْ مهم نیست. این رفتار از روی ریا نبود، پرتوِ ضمیر آگاه او بود که در برابر بیکرانی اقیانوس علم، دانسته‌های خود را ناچیز می‌دید. هیچ‌گاه ندیدم در جلسه‌ها و مجالس صدرنشین و شاخص باشد، همواره در صفِّ نعال یا در میان انبوه جمعیت گم بود. حتی در مجامعی که جای شایسته‌اش در صدر بود از اشغال آن اکراه داشت. جاه‌طلب نبود و از نمایش هم بیزار بود. استاد تفضّلی در رشته تخصصی خود، زبان پهلوی، تبحّر کم‌نظیر داشت و می‌توان گفت مرجعیّت جهانی پیدا کرده بود و از این حیث مایه فخر و مباهات جامعه فرهنگی ما در جهان دانش بود. کرسی دانشگاهی او به این آسانی و راحتی شاید نتواند وارثِ شایسته‌ای پیدا کند. وجود او مایه نازشِ دانشگاه تهران و شورای فرهنگستان بود که با از دست دادن او وزنه‌ای را از دست دادند.”

احمد تفضلی توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی کشته شد و نامش میان صدها نمونه از قتل‌های زنجیره‌ای نویسندگان و متفکران و فعالان سیاسی و … قرار گرفت. 

این‌روزها که کشتار بی‌رحمانه‌ی کاریکاتوریست‌های فرانسوی توسط بنیادگرایان اسلامی به وقوع پیوسته بازنگری در مرگ صدها متفکر و نویسنده‌ای که توسط حکومت جمهوری اسلامی کشته شده‌اند قابل توجه و ضروری می‌نماید.

یادش گرامی!

منبع:سایت توانا 

                         تفضّلی 3

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعری از:نجیب بارور،شاعر هم میهن افغانستانی

دسامبر 30th, 2014

نجیب بارور

هـر کُـجـا مــرز کــشـیـدند، شمـا پُـل بـزنید
حرف «تهران» و «دوشنبه» و «سرپُل» بزنید
مـشتـی از خـاک بـخـارا و گِـلی از شیـراز
با هـم آرید و بـه مخـروبه ی کـابـل بزنید
نه بگویید، به بـت‌های سیاسی نه، نه!
روی گـور هـمـه‌ی تفـرقـه‌ها گُـل بزنید
قـاصدک حـرف مـرا ، پیـش ز مـن می‌آرد
زعفران را به روی سوسن و سنبل بزنید
تـو و او و مـن و مـا هـیـچ بـه جـایـی نرسد
حرف «تهران» و «دوشنبه» و «سرپُل» بزنید

کودتا یا افسانه‌ی کودتا؟،مجیدمحمّدی

دسامبر 26th, 2014

*مصدّق را مصدّق ساقط کرد!

*برکناری مصدق توسط ارتش، اجرای حکم شاه بود و نه کودتا. وقتی شاه حاکم است، برکناری نخست وزیر کودتا نیست. اگر چنین باشد هر حکم برکناری خامنه‌ای برای فرماندهان نظامی یا مقامات سیاسی کودتا علیه آنها است . 

                                  مجیدمحمدی

 

 

 

 

        مجیدمحمّدی

خبر انتشار برخی دیگر از اسناد سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا دوباره آمریکا ستیزان را به جنب و جوش انداخته تا نکات تازه‌ای برای تحریک دشمنی با این کشور پیدا کرده و دستگاه‌های تبلیغات دشمنی با این کشور را تغذیه کنند. آیا تحریک این دشمنی بر اساس رویداد برکنار مصدق اصولا پایه و اساسی دارد؟ 

غرب ستیزی، دشمن مردم

از موانع جدی دمکراسی در ایران نگرش منفی به غرب است که مارکسیست‌ها و اسلام‌گرایان حدود شش دهه است آن را تبلیغ و ترویج کرده و می‌کنند. از نکاتی که به این نگرش منفی دامن زده رخداد ۲۸ مرداد است. اما میان واقعیت این رخداد و آن‌چه در تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی و ادبیات نیروهای ملی و مذهبی می‌آید شکافی وجود دارد که به عمد یا قصور دامن زده شده است.

۳۵ سال است که جمهوری اسلامی و دیگر نیروهای ملی و مذهبی در ایران و خارج کشور کودتای ادعایی سی آی ای علیه مصدق را به یکی از نقاط کلیدی و غامض رابطه‌ی ایران و آمریکا تبدیل کرده‌اند. این امر تا آنجا پیشرفته است که هم مادلین آلبرایت برای بهبود روابط در دوران خاتمی و هم اوباما برای به جریان انداختن مذاکرات اتمی در سخنرانی قاهره‌ی خود به این کودتای ادعایی اعتراف کردند (همان طور که فتوای خیالی خامنه‌ای در زمینه‌ی هسته‌ای را برای پیشبرد مذاکرات فرض می‌گیرند). از سوی دیگر در گفتاری از مقامات جمهوری اسلامی در باب ایالات متحده نیست که به نقش تعیین کننده‌ی ایالات متحده در تداوم رژیم پهلوی اشاره نشود و از این جهت آمریکا را مسوول همه‌ی مشکلات کشور نخوانند. بسیاری حتی وقوع انقلاب سال ۵۷ را پاسخی به برکناری مصدق معرفی می‌کنند. در اینجا سه سوال به هم پیوسته وجود دارد:

۱. آیا اصولا کودتایی صورت گرفته است و آنها که می‌گویند صورت گرفته چه تصوری از کودتا دارند؟

۲. آیا عامل سرنگونی مصدق کودتای ادعایی بوده است؟ نقش ایالات متحده در این رویداد چه بود؟

۳. آیا مشکل جمهوری اسلامی با ایالات متحده سرنگونی مفروض دولت ملی و قانونی مصدق است؟

طرح برکناری موفق نبود

پس از فراهم کردن مقدمات و قانع کردن شاه برای برکناری مصدق، شاه در ۲۲ مرداد ۱۳۳۲ حکم برکناری مصدق را صادر کرد. اما مصدق با بازداشت و زندانی کردن پیام آور موضوع را به تعویق انداخت. این طرح برکناری با همکاری دول بریتانیا و ایالات متحده اجرا می‌شد. مذاکره‌ی ایالات متحده و بریتانیا برای برکناری مصدق را نمی‌توان کودتا نامید. بنا بر این عامل برکناری مصدق کودتا نبود، حکم شاه بود. برکناری مصدق توسط ارتش اجرای حکم شاه بود و نه کودتا. در کشوری که شاه حاکم است برکناری نخست وزیر کودتا نیست. اگر چنین باشد هر حکم برکناری خامنه‌ای برای فرماندهان نظامی یا مقامات سیاسی کودتا علیه آنهاست.   

 مصدّق را مصدّق ساقط کرد

تنها با تحلیل‌های تک علتی و تقلیل‌گرایانه می‌توان سرنگونی مصدق را به رخداد ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نسبت داد. هیچ رخدادی در تاریخ را فقط با یک علت آن هم نزدیک‌ترین علت (سقوط یک دولت به دلیل کودتا) توضیح داد. سقوط مصدق ناشی بود از چهار علت که در یک نقطه به هم رسیدند:

الف. شکاف میان نیروهای سیاسی. هم جریان مذهبی و هم جریان چپ در برابر سرنگونی دولت مصدق یا با دربار همکاری یا سکوت پیشه کردند.

ب. اشتباهات مصدق در این میان نباید مورد فراموشی قرار گیرد. تعطیلی مجلس و طرح نظرات پوپولیستی مثل این که مجلس شمایید (خطاب به افرادی که بیرون مجلس جمع شده بودند) در آسان شدن کشیدن صندلی از زیر پای دولت مصدق نقش جدی داشت. او همچنین با تقاضای اختیارات ویژه از مجلس و گرفتن اختیارات وزارت جنگ که سنتا در اختیار شاه بود دربار را از خود نگران می‌ساخت. همه پرسی وی نیز تردیدهای جدی به همراه داشت.

پ. نیروی خارجی هنگامی در یک کشور وارد عمل می‌شود که اولا نیروهای داخلی برای بر هم زدن بازی سیاست داخلی به آنها اتکا داشته باشند و ثانیا نیروهای داخلی ظرفیت معامله و گفتگو را از دست بدهند. بسیاری برای نادیده گرفتن اتکای بخشی از نیروی سیاسی داخلی به نیروی خارجی، فقط نیروی خارجی را عامل موثر دانسته و آن را سرزنش می‌کنند. از سوی دیگر همه‌ی شواهد تاریخی نشان می‌دهند که مصدق در روزهای پایانی دولتش ارتباطی با دربار نداشت و همین امر سقوط دولتش را تسریع کرد. در صورت ارتباط و مذاکره قبل از عزل مصدق توسط شاه (۲۵ مرداد) امکان رسیدن به توافقی میان دربار و دولت می‌بود.

ت. مصدق بعد از گرفتن مصوبه‌ی ملی شدن صنعت نفت از مجلس از هر گونه مصالحه با شرکت‌های نفتی انگلیسی سرباز زد و زمینه را برای این تصور برای طرف مقابل فراهم کرد که با دولت وی نمی‌شود کار کرد. نتیجه‌ی این امر وخیم شدن اوضاع اقتصادی کشور و آماده شدن افکار عمومی برای سقوط وی بود. همین امر دولت ایالات متحده را از این که حزب کمونیست ایران (توده) بتواند با استفاده از شرایط قدرت را به دست بگیرد نگران می‌ساخت.  

بدین ترتیب نقش سی آی ای و دولت ایالات متحده در برکناری مصدق کلیدی نبوده است چون مصدق در سرازیری سقوط بود. آثار نویسندگان آمریکایی که برکناری مصدق را به ایالات متحده نسبت می‌دهند یا مبنا را بر اغراق در قدرت ایالات متحده می‌گذارند یا بزرگنمایی نقش برخی از افراد در این رویدادها. ایالات متحده کشور قدرتمندی بعد از جنگ جهانی دوم بوده است اما نه تا این حد که از دور و با یک چمدان پول دولت‌ها را در کشورها جابجا کند. مورخان تاریخ معاصر ایران در باب این که آیا تظاهرات ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تظاهراتی خودجوش در هواداری از شاه بوده یا عاملانش گنده‌لات‌های جنوب شهر تهران با حمایت سی آی ای بوده اتفاق نظر ندارند.

 ملیّون مرتد

مشکل جمهوری اسلامی با ایالات متحده سرنگونی مفروض دولت ملی و قانونی مصدق نبوده و نیست به دو دلیل: اول آن که خمینی نیروهای ملی و از جمله مصدق را بی‌دین می‌دانستند و اصولا در ادبیات قبل از انقلاب خود اشاره‌ای به کودتا نمی‌کردند. بسیاری از نیروهایی که با خمینی به قدرت رسیدند از دنباله‌های جریان فداییان اسلام بودند که اصولا میانه‌ی خوشی با مصدق و نیروهای ملی نداشتند و از سقوط وی نیز نباید کینه‌ای به دل گرفته باشند.

 خمینی در مورد مصدق و نیروهای ملی می‌گوید: «آقایان سر یك ملی شدن چیز (نفت) امروز دیدید كه التماس می‌كنند كه بگذارید یك قدری بگذرد یك قدری بگذرد ببینیم ملی چطوری است. ما چقدر سیلی از این ملیت خوردیم من نمی‌خواهم بگویم كه در زمان ملیت در زمان آن كسی كه این همه از آن تعریف چه سیلی به ما زد آن آدم من نمی‌خواهم بگویم كه طلبه‌های مدرسه فیضیه را به مسلسل بستند در آن زمان همان طور [مصدق] می‌كنند كه زمان پهلوی بستند. كه من و آقای حائری بالای سر این جوان‌هایی كه از مدرسه فیضیه به تیر بسته شده بودند رفتیم و اطبا جرات نمی‌كردند بنویسند این زخمی شده است. بروند كنار اینها بروند گم بشوند اینها. اینها منحل باید باشند.» (صحیفه‌ی نور ج ۱۲و ص ۲۵۶)

خمینی اعضای جبهه‌ی ملی و مصدق را مسلمان نمی‌دانست: «مسلمان‌ها بنشینند تماشا كنند یك گروهی كه از اولش باطل بودند ـ من از آن ریشه‌هایش می‌دانم ـ یك گروهی كه با اسلام و روحانیت اسلام سرسخت مخالف بودند از اولش هم مخالف بودند، اولش هم وقتی كه مرحوم آیت الله كاشانی دید كه اینها خلاف دارند می‌كنند و صحبت كرد اینها كاری كردند كه یك سگی را نزدیك مجلس عینك به آن زدند اسمش را آیت الله گذاشته بودند این در. او هم مسلم نبود. من آن روز در منزل یكی از علمای تهران بودم كه این خبر را، زمان آن بود كه اینها فخر می‌كنند به وجود او، شنیدم كه یك سگی را عینك زدند و به اسم آیت الله توی خیابان‌ها می‌گردانند و من به آن آقا عرض كردم كه این دیگر مخالفت با شخص (نیست) و اگر [مصدق] مانده بود سیلی را بر اسلام می‌زد. عرض کردم، این سیلی خواهد خورد و طولی نكشید كه سیلی را خورد (و الان نیز) تفاله‌های آن جمعیت هستند كه حالا قصاص را حكم ضروری اسلام را غیرانسانی می‌خوانند.» (صحیفه‌ی نور، ج ۱۵، ص ۱۵)

و دلیل دوم عدم مخالفت روحانیت شیعه با کنار گذاشته شدن مصدق است. بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هیچ یک از مراجع شیعه با برکناری دولت مصدق و محاکمه و تبعید وی مخالفتی نکردند. محمد حسین بروجردی موضع بی‌تفاوتی اتخاذ کرد و ابوالقاسم کاشانی در دعوای مصدق و دربار طرف دربار را می‌گرفت. برکناری دولت مصدق هدیه‌ای بود برای اسلام‌گرایان تا مبارزه با رژیم پهلوی براساس ملی‌گرایی را بیهوده و ناکارآمد تلقی و خود را به عنوان بدیل به مردم معرفی کنند.

چرا ایالات متحده؟

برای ایرانیان بسیار آسان‌تر بوده است که به جای توجه به مشکلات سیاسی و فرهنگی خود در شکل‌دهی به دولت‌های قانونی و دمکراتیک به سرزنش دیگر کشورها بپردازند. یکی از ریشه‌های نظریه‌ی توطئه همین گریز از ارزیابی خود است. فرصت‌هایی را که همه‌ی ایرانیان (و نه فقط یک دسته یا گروه خاص از آنها) در سال‌های ۱۳۳۲و ۱۳۵۷ و ۱۳۸۸ برای محدود و مقیده کردن قدرت و تشکیل دولت‌های قانونی از دست داده‌اند به تفرق میان نیروهای سیاسی، میدان دادن قدرت به اراذل و اوباش برای غلبه بر رقیب، تمسک به نظامیان در دعواهای سیاسی، رانت خواری و رانت جویی بخشی قابل توجه از نیروهای سیاسی و فرهنگ استبدادی رایج در کشور باز می‌گردد و نه دستکاری مستقیم خارجی‌ها در امور سیاسی داخلی.

مطلب مرتبط:

نقش و نقشهء دکترمصدّق در روز 28مرداد،علی میرفطروس

بابک امیرخسروی: آذربایجان در گلوی استالین گیر کرد!

دسامبر 8th, 2014

                                بابک امیرخسروی

 

 

– «رفیق پیشه‌وری! به نظر من شما وضعیتی را که در ایران و جهان به وجود آمده است درست ارزیابی نمی‌کنید.» این جمله آغازین نامه‌ای است که ژوزف استالین، رهبر آهنین اتحاد شوروی برای جعفر پیشه‌وری، رهبر فرقه دموکرات آذربایجان و نخست‌وزیر حکومت خودخوانده آذربایجان نوشت. استالین در این نامه پیشه‌وری را به کوتاه آمدن از خواست‌های به اصطلاح انقلابی فرا می‌خواند و او را به همکاری با قوام و دولت مرکزی تهران دعوت می‌کند. غافل از اینکه خود استالین در سایه اشغال آذربایجان توسط ارتش سرخ امکان ایجاد این دولت را فراهم کرده بود. پیرامون نقش استالین در حوادث بعد از جنگ جهانی دوم در آذربایجان با بابک امیرخسروی، مورخ و عضو سابق حزب توده ایران به گفت‌وگو نشستیم. امیرخسروی در گفت‌وگو با «تاریخ ایرانی» تاکید می‌کند استالین از‌‌ همان روز اشغال آذربایجان در شهریور ۱۳۲۰ به دنبال ضمیمه کردن شمال ایران به اتحاد شوروی بود اما این لقمه سرانجام در گلوی او گیر کرد.
                                                                  علی افتخاری روزبهانی

آقای امیرخسروی برای شروع بحث می‌خواستم بپرسم در سال ۱۹۴۱ وقتی ارتش اتحاد شوروی شمال ایران را اشغال کرد، برنامه استالین و هیات حاکمه شوروی برای آذربایجان چه بود؟ آیا روس‌ها با توجه به حجم عظیم نیروی نظامی که وارد ایران کردند، از اول به قصد ماندن در شمال ایران وارد نشده بودند؟

وسوسه دست‌اندازی به ایران به قصد توسعه حوزه نفوذ روسیه و رسیدن به آب‌های گرم و منطقه نفت‌خیز خلیج فارس به روشنی در مفاد موافقت‌نامه محرمانه میان مولوتف و ریبن تروف، وزرای خارجه شوروی و آلمان، در۱۳ نوامبر ۱۹۴۰، یعنی چند ماه پیش از هجوم آلمان هیتلری به خاک شوروی، بازتاب یافته است. این موافقت‌نامه بین دولت‌های معروف به «محور»، دربرگیرنده سه کشور فاشیستی آلمان، ایتالیا و ژاپن از یک‌سو و کشور به اصطلاح «سوسیالیستی» اتحاد شوروی از سوی دیگر منعقد شده بود. هدف از آن، «تعیین حدود مناطق نفوذ» هر یک از امضا‌کنندگان پس از پایان جنگ جاری میان آلمان و انگلستان بود که پیروزی آلمان در آن زمان قریب‌الوقوع به نظر می‌آمد. مولوتف پس از مذاکرات و موافقت روی کلیات موافقت‌نامه در برلین و مراجعت به مسکو و گفت‌وگو و مشورت با استالین، در یادداشت مورخ ۲۶ نوامبر ۱۹۴۰ به سفیر آلمان شولنبرگ، شرایط دولت متبوع خود را برای امضای موافقت‌نامه چنین ابلاغ می‌کند: «مشروط بر اینکه منطقه جنوب باتوم و باکو در جهت کلی خلیج فارس به مثابه مرکز تقاضا‌های اتحاد شوروی مورد پذیرش قرار بگیرد!»

گرچه به علت تغییر استراتژی جنگی هیتلر، با حمله برق‌آسا به خاک شوروی، سرنوشت و فرجام جنگ جهانی دوم دگرگون شد، مسیر دیگری یافت و موافقت‌نامه فوق‌الذکر روی کاغذ ماند، ولی اسناد منتشر شده از سوی آقای جمیل حسنلی که در کتاب «فراز و فرود فرقه دموکرات آذربایجان» نقل شده است، به روشنی نشان می‌دهد که استالین از نیت پلید خود دست برنداشته بود؛ وسوسه کشورگشایی او در راستای توسعه منطقه نفوذ روسیه از جنوب به سوی خلیج فارس، از میان نرفته بود. این وسوسه کشورگشایی با ورود ارتش شوروی به ایران چشم‌انداز تازه‌ای یافت.

زمان آغاز ورود ارتش سرخ به آذربایجان، هیاتی مرکب از ۵۳ گروه با هزاران کادر آزموده حزبی، امنیتی، اهل مطبوعات و قلم و تبلیغاتچی، گروه و دسته‌های موسیقی و تئا‌تر، به شهرهای آذربایجان و حتی رشت و انزلی اعزام شدند و طی چند سال کار منظم و پیگیر در برانگیختن احساسات قومی مردم آذربایجان نقش مهمی بازی کردند.

هدف استالین از عدم تخلیه شمال ایران پس از پایان جنگ چه بود؟ آیا این عدم تخلیه اهرم فشاری برای امتیاز نفت بود یا استالین واقعا می‌خواست شمال ایران را ضمیمه اتحاد شوروی سازد؟

استالین در واقع هم خدا را می‌خواست وهم خرما را! هدف و آرزوی او در گام اول سلطه بر آذربایجان و کردستان و وارد کردن این بخش حیاتی ایران به اقمار شوروی بود، نظیر آنچه در اروپای شرقی رخ داد. اما عوامل بازدارنده وجود داشت و برای وی، اولویت‌های دیگری در کار بود. استالین به موضوع آذربایجان به صورت جزئی از کل منظره عمومی و استراتژی توسعه‌طلبی جهانی اتحاد شوروی می‌نگریست. لذا بده و بستان بر سر آن یا استفاده ابزاری از این ماجرا در معادلات ذهنی او، یک امر عادی می‌نمود. با نزدیک شدن پایان جنگ اولویت‌های استالین عبارت از سلطه بر کشورهای اروپای شرقی و مرکزی و خاور دور و تبدیل آن‌ها به اقمار شوروی و استقرار در مرکز اروپا بود. به ویژه آنکه در کنفرانس پتسدام، حفظ متصرفات جنگی شوروی در این بخش از جهان، از سوی متفقین پذیرفته شده بود. حال آنکه در کنفرانس تهران در تیرماه ۱۳۲۲ که با شرکت استالین برگزار شد، رعایت استقلال و تمامیت ارضی ایران به جهانیان اعلام شده بود. لذا تصرف بخشی از ایران، تجاوز به تمامیت ارضی کشور تلقی می‌شد. بنابراین، با آنکه استالین اشتهای تیزی به بلع آذربایجان و کردستان داشت، ولی لقمه سخت گلوگیر بود و فرو بردن آن به آسانی میسر نبود. بدین جهت، دولت شوروی برای توسعه منطقه نفوذ خود، از برگ ماجرای آذربایجان بیشتر برای اعمال فشار به دولت ایران برای کسب امتیاز نفت شمال استفاده کرد. تصادفی نبود وقتی در فروردین ۱۳۲۵، موافقت‌نامه قوام- سادچیکف درباره شرکت مختلط نفت ایران و شوروی به امضا رسید، ارتش شوروی، ایران و به ویژه منطقه آذربایجان را ترک گفت. از‌‌ همان لحظه نیز شمارش معکوس نهضت آذربایجان آغاز شد!

اسناد منتشر شده از جمله در کتاب «فراز و فرود فرقه دموکرات» نوشته جمیل حسنی که به آن اشاره کردید میزان بسیار بالای وابستگی فرقه دموکرات به روس‌ها را نشان می‌دهد. دیدگاه شما چیست؟ آیا حرکت فرقه و پیشه‌وری یک حرکت آزادی‌خواهانه و ملی بود؟ آیا سران فرقه واقعا امیدوار بودند به کمک روس‌ها بتوانند جمهوری مستقلی راه بیندازند؟

بی‌گمان سران فرقه، به ویژه جعفر پیشه‌وری، دچار چنین توهمی بود. برخی از اظهارات او به ویژه در آغاز کار، حاکی از آن است. سخنان پیشه‌وری در اولین شماره نشریه «آذربایجان» ارگان فرقه، شاهد آن است: «چنانچه حقه‌بازان تهران در اثر الهاماتی که از لندن کسب می‌کنند، به محو آزادی ادامه دهند، ما مجبوریم یک گام فرا‌تر رفته و از آنجا کاملا قطع رابطه کنیم… چنانچه تهران راه ارتجاع را انتخاب کند، خداحافظ، راه در پیش! بدون آذربایجان راه خود را ادامه دهید. این است آخرین حرف ما!» یا «آذربایجان ترجیح می‌دهد به جای اینکه با بقیه ایران به شکل هندوستان اسیر درآید، برای خود ایرلندی آزاد شود!»

تمام اقدامات آغازین فرقه از قبیل تشکیل حکومت ملی، مجلس ملی، انحلال تشکیلات ارتش و پلیس و ژاندارمری که بخش‌هایی از سازمان‌های سرتاسری ایران بودند، انتخاب پیشه‌وری به‌نام باش‌وزیر (نخست‌وزیر)، تشکیل هیات دولت و قشون ملی با اونیفرم و درجات نظامی به تقلید از ارتش سرخ، اعلام زبان آذری به عنوان زبان رسمی و دولتی و اقدامات دیگر، آشکارا مقدمات جداسازی آذربایجان بود. البته این‌گونه گفتار‌ها و گستاخی‌ها کم کم فرو نشست، ولی آژیر خطری بود که استقلال و تمامیت ارضی ایران را به چالش می‌کشید. به باور من، آنچه در آذربایجان گذشت، هدفی بود که بیگانگان در اندیشه دستیابی به آن بودند؛ نه یک جنبش آزادیخواهانه بود و نه یک حرکت ملی. آزادیخواهانه نبود، زیرا مدل پیشنهادی آن‌ها، همان جهنم جامعه پرخفقان بود که در خود شوروی و کشورهای اقمار شوروی در اروپای شرقی برقرار بود.

ملی نبود، زیرا قصد سازندگان این سناریو، چنانکه اشاره کردم، در صورت امکان، جداسازی آذربایجان و پیوستن آن به جمهوری آذربایجان شوروی بود. در حقیقت گو هر آنچه در آذربایجان بنام فرقه دموکرات سپری شد، ضد ملی، ضد استقلال و تمامیت ارضی ایران بود. چنین حرکتی با چنین انگیزه‌ای، با هر نیتی که باشد، ملی نیست. متاسفانه باید گفت که مردم زحمتکش آذربایجان، ناخواسته، بازیچه امیال شیطانی بیگانگان شدند. به باور من جوهر ماجرای فرقه دموکرات آذربایجان جدایی‌طلبی بود. به نظر من شخص پیشه‌وری نیز آلت دست شد. شوروی‌ها از باورهای کمونیستی وی نیز سوءاستفاده کردند.

اگرچه رویاهای میرجعفر باقروف (دبیر اول حزب کمونیست آذربایجان شوروی) و استالین که این چنین از زبان پیشه‌وری جاری می‌شد، به خاطر روند رویداد‌ها و ملاحظات و عوامل بازدارنده بین‌المللی و به ویژه در سایهٔ هنر سیاسی و درایت احمد قوام تحقق نیافت، از بزرگی خطری که مردم شریف و ایراندوست آذربایجان و نیز استقلال و تمامیت ارضی کشور را تهدید می‌کرد، نمی‌کاهد.

نامه‌های متعدد میرجعفر باقروف (دبیر اول حزب کمونیست آذربایجان شوروی) به استالین در مورد آذربایجان و سایر نواحی شمالی ایران به قدری در مورد عزم بر جدایی این نقاط از ایران صراحت دارند که نشان از توافق قبلی سران اتحاد شوروی در این خصوص دارد. نقش میرجعفر باقروف را در این میان چگونه می‌توان دید؟

استالین در نظام استبداد مطلقه اتحاد شوروی، یگانه فرمانده تصمیم‌گیرنده بود. اسناد منتشر شده در کتاب حسنلی به خوبی نشان می‌دهد که استالین لحظه به لحظه رویداد‌های آذربایجان را دنبال و دستور صادر می‌کرد. منتهی بین سیاست و استراتژی استالین و کوچک ابدال او میرجعفر باقروف، تفاوت وجود داشت. باقروف، مجری و پیاده‌کننده دستور وی بود، ولی با این حال، نقشه‌های مسکین و کوته‌بینانه خود را داشت. استالین به موضوع آذربایجان، همچون مهره کوچک در صحنه شطرنج جهانی می‌نگریست. ولی باقروف فراتر از نوک دماغ خود نمی‌دید. او در فکر و وسوسه تحقق نقش خود همچون «پدر آذربایجان واحد» بود.

اظهارات باقروف دو هفته پس از ورود ارتش سرخ، به هیات ویژه اعزامی به آذربایجان ایران به رهبری سرهنگ عزیز علی‌اف، که ماموریت داشت نقشه‌های او را متحقق سازد، از انگیزه‌ها و آرزوهای شخصی او، پرده بر می‌دارد. در حقیقت، آنچه میرجعفر باقروف، همه کاره آذربایجان شوروی، در سر می‌پروراند و وسوسه ذهنی او بود، جداسازی آذربایجان ایران و اتصالش به آذربایجان شوروی و تحقق رویای «پدر آذربایجان واحد» بود که خوشبختانه با خود به گور برد! باقروف خطاب به سرهنگ عزیز علی‌اف، می‌گوید: «اگر در رگ‌های ما یک قطره خون آذربایجانی جاری است، باید دیر یا زود آذربایجانی‌های مقیم آنجا را با برادران جدا مانده عزیزشان، یعنی خلق آذربایجان شوروی پیوند دهیم… غیرت ما، ناموس ما، انصاف ما، ما را مجبور به اجرای این کار می‌کند!»

یادآوری این نکته لازم است که در آستانه ورود ارتش سرخ، زمینه برای پیشبرد نقشه باقروف از بعضی لحاظ و تا حدی مساعد بود. این یک واقعیت بس تلخ و ناگوار تاریخ یک قرن اخیر ماست که آذربایجان و مردم آن، علی‌رغم نقش سرنوشت‌سازی که در انقلاب مشروطیت ایفا کرده بود، با آنکه آذربایجان سرزمینی حاصل‌خیز و ثروتمند و در آغاز مشروطیت از لحاظ پیشرفت صنعتی و تجاری و فرهنگی، در سطح بالایی در مقیاس کشوری قرار داشت، با این حال، در دوران پهلوی در اثر جهالت و سیاست‌های نابخردانه زمامداران وقت، کاملا مورد بی‌مهری قرار گرفت و از قافله نوسازی کشور که تا حدی راه افتاده بود، عقب ماند. در زمان رضاشاه، برای اولین بار در تاریخ ایران، مردم آذربایجان به خاطر ‌آذری زبان بودن، مورد اهانت جاهلانه قرار گرفتند. رفتار عبدالله مستوفی، استاندار زمان رضاشاه، اثرات تلخی برجای گذاشته بود. به هنگام سقوط رضاشاه، وضع عمومی آذربایجان و مرکز آن تبریز، از لحاظ توسعه صنعتی، آبادانی، تولید ثروت، داد و ستد، آموزش و پرورش و…در مقایسه با آغاز قرن و دوران مشروطیت، درجا زده و در بعضی حوزه‌ها حتی عقب‌مانده بود. عقده‌های فراوانی انبان شده بود. ظلم و ستم بزرگ مالکان با حمایت ژاندارم‌های بی‌وجدان، دهقانان آذربایجان را از هستی ساقط کرده و به ستوه آورده بود. به هنگام ورود ارتش سرخ به آذربایجان، احساسات ضد دولت مرکزی و نیز کشش به سوی مظاهر هویت آذری، قوی بود. بر چنین بستر نسبتا آماده و مساعدی بود که میرجعفر باقروف با چراغ سبز استالین، برنامه‌ریزی دقیق و منظمی را برای جدایی آذربایجان از پیکر ایران سازمان داد. پیشتر، در پاسخ به پرسش اول، داده‌هایی در رابطه با برخی اقدامات و هیات‌های فرستاده شده از سوی باقروف، از همان آغاز ورود ارتش سرخ به آذربایجان، ارائه گردید.

ولی آن زمان، استالین، سوداهای بزرگتری را در سر می‌پروراند و اولویت‌های دیگری داشت. حفظ اروپای شرقی به صورت اقمار شوروی از اهمیت استراتژیکی بیشتری برخوردار بود. از این دیدگاه، به موضوع آذربایجان می‌نگریست که اهمیت کمتری داشت. لذا با بستن قرارداد نفت، که آن زمان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود، فرقه دموکرات و مردم آذربایجان را به امان خدا سپرد! باقروف تا آخرین لحظهٔ سقوط حکومت پیشه‌وری، از هیچ تلاش و یاری برای تحقق رویای خود دریغ نکرد. منتهی اگر ناکام ماند از برای آن بود که استالین سوداهای بلندپروازانه‌تر دیگری در سر داشت و مجبور به رعایت ملاحظات بین‌المللی بود. میرجعفر باقروف و سید جعفر پیشه‌وری‌ها، عروسک‌های کوچک و کوچکتر خیمه‌ شب‌ بازی سناریوی بزرگتری بودند که استالین کارگردان آن بود.

چرا استالین پشت فرقه دموکرات را خالی کرد؟

به گمانم به این پرسش پیشتر پاسخ داده‌ام. تنها این نکته را بیافزایم که در آن سال‌ها مساله نفت شمال برای شوروی اهمیت بسیاری داشت. هنوز همه منابع نفت شوروی کشف نشده و به مرحله بهره‌برداری نرسیده بود. لذا بستن قرارداد نفت شمال، چه به صورت امتیاز یا شرکت مشترک، بسیار مهم بود. در اینجا باید به نقش قوام‌السلطنه و کاردانی و ایراندوستی وی، آفرین گفت و سر تعظیم فرود آورد. قوام با درک این نقطه ضعف شوروی‌ها، با مهارت خارق‌العاده‌ای، در گفت‌وگو با استالین و مولوتف، موضوع بستن نهایی قرارداد نفت با شوروی را با خروج ارتش سرخ از ایران و برگزاری انتخابات مجلس شورای ملی و تشکیل آن، برای گذراندن مقاوله‌نامه از مجلس، گره زد. قوام در مقیاس جهانی، از نادر کسانی است که استالین را فریفت. قوام با فراست خود، متوجه شد که برای استالین، فرقه دموکرات آذربایجان یک ابزار برای فشار سیاسی به ایران بود. 

استالین در پاسخ به نامه گلایه‌آمیز پیشه‌وری که عملکرد روس‌ها در آذربایجان را موجب بی‌اعتباری و بی‌آبرویی فرقه دانسته بود، عملکرد خود را کاملا انقلابی توصیف کرده و از پیشه‌وری می‌خواهد با قوام همکاری کند (متن نامه در کتاب جمیل حسنلی آمده است). آیا نحوه رفتار استالین با فرقه با سیاست شوروی مبنی بر حمایت از انقلاب‌ها و جنبش‌های سوسیالیستی در جهان همخوان بود؟

همان‌گونه که عرض کردم، ماجرای آذربایجان برای استالین به صورت یک مهره شطرنج، در صحنه داد و ستدهای سیاسی جهانی وی بود. با بستن قرارداد نفت با دولت قوام، با این پندار که این توافقنامه در مجلس ایران نیز با توجه به قدرت قوام‌السلطنه تصویب خواهد شد، پشت فرقه را خالی کردند.

در کمال تاسف و پس از یک عمر تجربه، باید اذعان کنم که دولت شوری ادامه دهنده بسیار گستاخ سیاست‌های جهانگشایانه تزارهای روس و در آرزوی اجرای وصیت‌نامه معروف پطرکبیر بود که این بار، در پوشش ایدئولوژی و سوسیالیسم و جنبش‌های سوسیالیستی پیش می‌برد؛ که در حقیقت، سنخیتی با سوسیالیسم واقعی نداشت. چنانکه می‌دانیم، قربانیان این سیاست اجنبی ساخته، در درجه نخست، مردم شریف و بی‌گناه آذربایجان بودند که هزاران کشته و ده‌ها هزار آواره و بی‌خانمان شده برجای گذاشت. گناه اشخاص ساده‌دل و خوش‌نیتی نظیر پیشه‌وری نیز در این است که به علت تعلق ایدئولوژیک و باورهای کاذب و ایمان راسخ به صداقت دولت شوروی، عروسک و بازیچه دست خارجی‌ها شد. تراژدی انسانی پیشه‌وری را در روز ۲۰ آذرماه ۱۳۲۵ قلی‌اف، سرکنسول شوروی در تبریز دریک جمله کوتاه ولی پر از حکمت، که سرشار از نخوت و تکبر یک ارباب بود، خلاصه کرد و بر سر او کوبید. ماجرای آن را دکتر جهانشاهلو معاون او، که همراه وی به کنسولگری رفته بود چنین نقل می‌کند: «همراه با پیشه‌وری با قرار قبلی به کنسولگری رفتیم… آقای پیشه‌وری که از روش نا‌جوانمردانه روس‌ها سخت برآشفته بود، از آغاز به قلی‌اف پرخاش کرد و گفت شما ما را آوردید میدان و اکنون که سودتان اقتضا نمی‌کند، ناجوانمردانه‌‌ رها کردید. از ما گذشته است، اما مردمی را که به گفته‌های ما سازمان یافتند و فداکاری کردند، همه را زیر تیغ دادید. به من بگویید پاسخگوی این همه نا‌بسامانی کیست؟ آقای سرهنگ قلی‌اف که از جسارت آقای پیشه‌وری سخت برآشفته بود و زبانش تپق می‌زد، یک جمله بیش نگفت: سنی گتیرن، سنه دییر گت! (کسی که تو را آورد، به تو می‌گوید برو!)»

با این وصف، آنچه به ویژه تاسف‌بار و نگرانی‌آور است، موضع و گفتمان بخشی از روشنفکران و برخی سازمان‌های سیاسی چپ ایران است که همانند آقای جمیل حسنلی، هنوز از جنبش خودانگیخته و اصیل «ملی و دموکراتیک آذربایجان» سخن می‌گویند. و هر بار در سالگرد ۲۱ آذر، به یاد سقوط آن به ماتم می‌نشینند. همین عزیزان، از نظریه ایران کشور چند ملتی (کثیرالمله) است و از انطباق نادرست اصل «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش»، که در حقیقت تنها در مقیاس ایران و ملت واحد ایران معنی دارد، بر اقوام ساکن ایران دفاع می‌کنند. امری که در صورت تحقق، به پاره پاره شدن ایران می‌انجامد. نظریه‌ای که نه با واقعیت ایران خوانایی دارد و نه قابل انطباق در ایران است. یادآوری آن مفید است که همه این مقوله‌ها و نظریه‌ها تماما از مقطع ماجرای آذربایجان به این سو، به گونه ویروسی سخت‌جان، از سوی دستگاه‌های انتشاراتی و تبلیغاتی شوروی وارد ادبیات سیاسی چپ شد و بر سر زبان‌ها افتاد. شگفتا که عده‌ای با وجود فروپاشی دیوار بتنی برلین، هنوز دست از این مقوله‌ها برنداشته‌اند.

آیا وقت آن نرسیده است که جامعه سیاسی ایران به ویژه هم‌ولایتی‌های عزیز ما در طیف چپ، که روی احساسات صادقانه ولی بی‌خبر از آنچه گذشته است، یک بار برای همیشه ماجرای غم‌انگیز اجنبی‌ساخته «فرقه دموکرات آذربایجان» را آنگونه که در واقعیت بود بشناسند و عبرت بگیرند وبا آن مرزبندی کنند؟ و هرگز به دنبال مقوله‌هایی نباشند که استقلال و یکپارچگی ایران را به خطر بیندازد؟

این گفتمان به معنی آن نیست که در آذربایجان و کردستان و سایر مناطقی که اقلیت‌های قومی سکونت دارند، مساله‌ای وجود ندارد. اقوام ساکن ایران، اضافه بر مشکلات و معضلاتی که همه مردم زحمتکش و محروم کشور از آن رنج می‌برند، مسایل مضاعف ویژه خود را دارند. اقوام ساکن ایران بحق، به خاطر نبود امکان و مجاز نبودن برای آموزش زبان مادری و به کارگیری آن در امور جاری محلی و نیز در اثر کمبود شرایط برای شکوفایی فرهنگ و ادبیات و هنرهای قومی، ناخرسندند. هیچ انسان آزادمنش و طرفدار حقوق بشر نمی‌تواند در قبال اینگونه مسایل بی‌تفاوت بماند.

من بار‌ها نوشته و گفته‌ام که اقوام ساکن ایران ازجمله آذربایجانی‌ها، از یک «هویت قومی» برخوردارند که در زبان مادری و گویش و فرهنگ و هنر آن‌ها تجلی می‌یابد. همه این مظاهر قومی را باید محترم شمرد و برای تحقق و رشد و شکوفایی آن‌ها شرایط لازم را فراهم ساخت. این خواست‌ها طبیعی و از الزامات منشور جهانی حقوق بشرند. بنابراین، برای دستیابی به آن‌ها نیازی به سردادن نغمه‌های جدایی‌طلبانه و افتادن در دام وسوسه‌های پان‌ترکیست‌های ترکیه و جمهوری آذربایجان نیست. همه این خواست‌ها، در چارچوب ایران کاملا تحقق‌پذیر است. از سوی دیگر، همه اقوام ساکن ایران، همزمان از یک «هویت ملی» برخوردارند که در تعلق مشترک آن‌ها به ملت ایران و ایرانی بودن و ایرانیت، بازتاب می‌یابد که با تمام نیرو می‌باید از آن پاسداری کرد.

منبع:تاریخ ایرانی

رضا براهنی: برای ایران می‌جنگم!

دسامبر 6th, 2014

 رضا براهنی : هرگز تمامیّت ایران را از نظر دور نداشته‌ام و گفته‌ام که اسلحه دست می‌گیرم و برای آن می‌جنگم. 

رضابراهنی

 

 

 

 

دکتررضابراهنی، شاعر، نویسنده و منتقد ادبی  نامدارما سالهاست که درکانادا اقامت دارد.اوبانثری استوار و پُرتوان،ازپیشکسوتان نقدادبی مدرن درایران معاصر است ولی درسالهای اخیر-بخاطرسوء برداشت ازبرخی نظرات وی دربارهء«زبان ومسئلهء ملّی»-چندان موردتوجهء محافل فرهنگی ورسانه ای ایران نبوده است.در گفت‌وگویی بانشریهء«مهرنامه»دکتربراهنی به مسائل مختلفی از جمله ایران‌دوستی و علاقه اش به میهن، انتقاد از سنت‌گراها، کانون نویسندگان، شعر و رمان و نقد پرداخته است.بخش‌هایی از این گفتگو رامی خوانید:  

 
ایران‌دوستی و علاقه به وطن 

در شش‏‌سالگی در مدرسه بود که برای اولین‌بار با زبان فارسی آشنا شدم. بحبوبه‌ اشغال ایران توسط متفقین بود. معلم فارسی ما مثل بقیه شاگردان ترک‌زبان بود و موقعی که فارسی درس می‌داد با لهجه آذری همه‌چیز را از فارسی به ترکی ترجمه می‌کرد. فقط سال ۱۳۲۴ بود که در تبریز به ما با زبان مادری‌مان درس دادند.

دفاع از زبان‌های مردم ایران ضرورت ا‌ست و هرگز به معنای تجزیه‌طلبی نیست. ربطی به هم ندارند. مرز یک موضوع سیاسی و تاریخی‌ است. مذهب و زبان مرزها را نمی‌سازند و کشور به وجود نمی‌آورند. فارسی زبان رسمی و مشترک همه‌ ایران است و زبان فوق‌العاده شاهکاری ا‌ست که من نویسنده‌ی آنم، ولی از زبان مادری خودم هم دفاع می‌کنم و ابدا به تجزیه اعتقادی ندارم.

هرگز تمامیت ایران را از نظر دور نداشته‌ام و گفته‌ام که اسلحه دست می‌گیرم و برای آن می‌جنگم، ولی خب عده‌ای دفاع من از زادگاه و زبان مادری‌ام را برای مقاصد خودشان بهانه کرده‌اند و نمی‌فهمند که وقتی دم از آزادی بیان می‌زنیم نمی‌توانیم بعدش زبان مردم را ممنوع کنیم. حس من به وطنم همان حسی ا‌ست که در شعرهایم بیانش کرده‌ام.

چطور رمان نوشتن

افتخار من قلمم است. از اعماق تاریخ ایران کاراکتری را که نوچه‌ سلطان محمود بود انتخاب کردم تا آن‌چه را که سر او آمده، بنویسم. نوشتنِ آن از هر نوشته‌ دیگری مهم‌تر بود. فکر کردم این کتاب یک ماجرا را توضیح می‌دهد: فاعلیتِ قدرت و مفعولیتِ مردمی ‌که از آن فاعلیت تبعیت می‌کنند. «روزگار دوزخی آقای ایاز» روزگار دوزخی ملت ایران است. (جلد اول این رمان در سال‌های قبل از انقلاب و پیش از عرضه در بازار، خمیر شد.)

اگر در رمان‌نویسی شعار دهید بیش‌تر شبیه رئالیست سوسیالیست‌هایی می‌شوید که فکر می‌کنند وسط کار به فلان حزب کمونیست هم مقداری آوانس دهند. هیچ وقت تعلق به این احزاب نداشتم. معتقد بودم که نویسنده خودش حزبِ خودش است. البته با ‌اغلب اشخاص مارکسیستی و غیرمارکسیستی حشرونشر داشته‌ام. ولی نگارش رمان یک مسئله‌ دیگر است.

کانون نویسندگان ایران

اولین‌بار که درباره‌ کانون به شکل غیررسمی صحبت شد بین من، ساعدی، آل‌احمد و خانم دانشور بود. توی کافه بود. اول به شکل خصوصی مطرح بود. بعد ما آن را با دیگران مطرح کردیم و دیگران هم پاسخ مثبت دادند. یعنی این‌که باید کانونی تشکیل شود و علیه سانسور مبارزه شود و نویسندگان نیاز به تشکیلات غیردولتی دارند.

ما از آل‌احمد دعوت کردیم و به خاطر سن و احترام به او، جلسه را در منزل او برگزار کردیم. حتی به او گفتیم شما توی مسائل سیاسی و فرهنگی چند پیرهن بیش‌تر پاره کرده‌ای و وقتی با ما همراه شوی به نفع همه است و به نفع بود، چون دولت هم از صراحت آل‌احمد می‌ترسید و از طرفی به دلیل حرمت آل‌احمد خیلی‌ها آمدند و شرکت کردند. در این تردیدی نیست که ما از او کم‌سن‌تر و کم‌سابقه‌تر بودیم و نیاز به کسی مثل او داشتیم و تشکیل کانون یکی از بزرگ‌ترین کارهای دموکراتیکی است که صورت گرفته و از قبل بارها و بارها بحث آن در این‌جا و آن‌جا مطرح بوده و به نظر من نمی‌شود این را به تنهایی به کسی نسبت داد. آل‌احمد و دانشور بزرگ‌تر از ما بودند و تجربه مبارزه آل‌احمد به درد ما می‌خورد و ما نمی‌خواستیم خودمان را از تجربه‌ آن نسل محروم کنیم. نیاز به آنان بود که کانون، سقفی برای همه باشد. آل‌احمد قوی، سالم و صریح بود و غیرتمند نسبت به حق و حقانیت. او حرفش را می‌زد. در جلسه‌ای که ما رفته بودیم به هویدا اعتراض کنیم موقعی که او می‌گفت ما سانسور نداریم آل‌احمد مشتش را بلند کرد و زد روی میز و گفت که من از طرف نویسنده حرف می‌زنم و مسئله‌ من این است. بسیار شجاعانه عمل کرد. در جمعی که ما بودیم دیدیم برای اولین‌بار یک نفر شهامتی غیرقابل تصور از خود نشان می‌دهد. هویدا مرعوب شد. در گذشته حرف این‌ها زده شده و موجود است.

شعر امروز فارسی

شما نثرنویسان امروز شعر فارسی را در نظر بگیرید و با شاملو مقایسه‌شان کنید. به نظر من شاملو تنها شاعر موفقی‌ است که شعر منثور گفته و خوب شده. بقیه هیچ‌کدام خوب نشده‌اند. چون سادگی آن نوع نثر، چشم‌شان را گرفت و فکر کردند هر قدر به‌طرف سادگی و نثر بروند عالی می‌شود ولی سواد او را در زبان فارسی نداشتند.

یک عده زحمت کشیدند و نیما خواندند. ولی نیما در وزن‌های مرکب به‌طور کلی عاجز بود، چون طبق قرارداد عمل کرد. کمی‌ از مصرع را کوتاه کرد، ولی در بلند کردنش اندازه‌ مصرع شعر حافظ و مولوی بود. این کافی نیست برای جهانی این همه متنوع و پرموسیقی و مرکب. دوران سلطان محمود نیست که همه‌مان بر وزن فردوسی شعر بگوییم.

آن‌چه درباره‌ فروغ فرخزاد اهمیت دارد این است که او از ترکیب زبان فارسی با ترکیب زبان کلاسیک یک نوع ابتکار خاصی به وجود آورد و وزن‌های مرکب را توانست در شعرش به سود زنانگی به کار گیرد. او باید با صدای درونی خودش نگاه می‌کرد به مسائل که کرد. زنانه‌ترین شعر ما در زبان فارسی شعر فروغ است.

اخوان‌ثالث، که خیلی سررشته داشت در ادبیات کلاسیک، هیچ‌وقت نتوانست وزن‌های مرکب را طولانی‌تر از سطر قرادادی به کار ببرد. به این دلیل به این مسئله نرسید که با موسیقی جهانی سروکار نداشت. منظورم درک موسیقی و تطبیق آن با وزن است. شعر گفتن مثل اخوان ساده است اگر شما در ادبیات فارسی یک مقدار تخصص پیدا کنید.

نقد و جمله‌های طولانی

نقد ادبی را با جمله‌ ساده نمی‌شود نوشت. ابزار اصلی نگارش یعنی مفاهیم فلسفی و اجتماعی و تئوری ادبی جمله‌های ساده نیست، مرکب است. جمله‌ مرکب، جمله‌ متفکر است. وقتی جمله را طولانی می‌کنید با تفکر خودتان آن را طولانی می‌کنید، یعنی نیاز می‌بینید که چند چیز را کنار هم و برابر هم قرار دهید. آن‌جاست که نقد ادبی پیش می‌آید.

طولانی نوشتن جملات فارسی را از مارسل پروست یاد گرفتم، حتی گاهی انگلیسی و فرانسه را کنار هم می‌گذاشتم که ببینم فلان جمله از فرانسه چطور منتقل شده به انگلیسی. این را هم باید بگویم که فارسی یکی از قوی‌ترین زبان‌هاست. بدبختی من این است که فارسی را در «روزگار دوزخی آقای ایاز» خیلی عالی نوشته‌ام که هیچ‌وقت به دست مردم نرسیده.

منبع: شماره‌ ۳۸ مجله‌ «مهرنامه»، گفت‌وگوی علیرضا غلامی با رضا براهنی.

حسین بن منصورحلّاج درتهران!

دسامبر 6th, 2014

 «کانون مفاخر و مشاهیرایران زمین» درتهران اخیراً  به زندگی و عقاید حسین بن منصورحلّاج پرداخته و روایات و تحقیقات مختلف رابه علاقه مندان به تاریخ و فرهنگ ایران عرضه کرده است.درجلسهء چهل ویکم این کانون فرهنگی،زندگی و عقایدحلّاج براساس کتاب علی میرفطروس ارائه شده که طی آن، دوره های مختلف زندگی و عقایدحلاج ( از تولّد تا تصوّف ، تردید و طغیان ) مورد ارزیابی قرار گرفته است.                          ???????????????????????????????

این جلسهء فرهنگی که درسالن مجلّل فرهنگسرای ملل-پارک قیطریّه برگزارشد،مورد توجه و استقبال حاضران قرارگرفت.

کتاب حلاج در اردیبهشت 1357 منتشرشده و تاکنون ده ها بار – بطور مجاز و غیرمجازدرداخل و خارج از کشور  منتشرشده است.متن تازهء این کتاب( با الحاقات و اضافات بسیار ) در 500صفحه ازسوی «نشرفرهنگ»منتشرخواهدشد.

نویسنده درپیشگفتارِ مفصّل بر ویرایشِ تازۀ کتاب حلّاج،ضمن اشاره به عقاید«ابن مقفّع»و«ابونواس اهوازی»-بعنوان دو نمونه یا نمایندهء برجستهء تداوم اندیشهء ایرانشهری و آئین های ایرانیِ عصرساسانی پس ازحملهء تازیان-به ضرورت«شکل شناسی»جنبش های فکری ایرانیان پس از اسلام تأکیدکرده است:

-«کلیدِ راهیابی  به  اندیشهء حلّاج و شناخت«اناالحق»(من حقّ هستم!) در اینست که عصر حلاج و جنبش ها و جوشش های فکری آن را بشناسیم؛عصری که شک گرائی،شدیدترین مجادلات فکری و ظهورمتفکران و مُلحدان برجسته ای مانندزکریای رازی،ابن راوندی و…شاخصهء آن بود؛عصری که برخی ازمحققّان-بدرستی-آنرا«دوران رنسانس فکر و فلسفه»نامیده و به این اعتبار، الحاد،انسانگرائی و تغییرنگاه انسان از«خدا»به«خود»از ویژگی های آن بود…».

نویسنده درپایان یادآور شده:

-«درپرتو مصائب سال های اخیر،اینک بهتر می توانیم به مصائب و محدودیّت های حلاج در ابراز عقایدخویش  آشنا شویم،هم ازاین روست که موضوعِ حلاج -بعد از 1000سال- موضوع زمانۀ ما است ».

 

 

چه آذرها به جان از عشق آذربایجان دارم

دسامبر 4th, 2014

                         21آذر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    سالگرد۲۱آذر

روزِ نجاتِ آذربایجانِ ایران  با شعرِ شورانگیز«عارفِ قزوینی» 

گرامی باد!

چه آذرها به جان از عشق آذربایجان دارم      

      من این آتش  خریدارش به  جانم  تا  که  جان  دارم

به بی پروائی من کس در این آتش نمی سوزد

     من آن پروانه، چون پروانه کی  پروای جان  دارم؟

                                               (عارف قزوینی)

              

سعیدی سیرجانی؛رند عالمسوزی که مصلحت‌بین نبود:دکترصدرالدین الهی

دسامبر 2nd, 2014

دکترالهی

اشاره
روزچهارشنبه ششم آذرماه 1387 ـ 26 نوامبر 2008 مصادف است با  سال قتل ناجوانمردانهء علی اكبر سعيدی سيرجانی، محقق، مقاله‌نويس، شاعر و «رند عالم‌سوز» روزگار ما که به‌اقتضای رندی مطلقاً مصلحت‌بین‌اند. در روز 6 آذرماه 1373 مقامات امنيتی و اطلاعاتی رژيم جمهوری اسلامی ايران مرگ سعيدی سيرجانی را كه قريب ده ماه از دستگيريش می‌گذشت، اعلام داشتند و علت مرگ را «ايست قلبی» عنوان كردند.

                       سعیدی سیرجانی

در حقيقت سعيدی سيرجانی اولين قربانی سلسله قتلهايی بود كه بعدها به‌نام «قتلهای زنجيره‌ای» مشهور شد و هدف این کشتارها از ميان برداشتن و حذف فيزيكی كليه مخالفان دگرانديش، فارغ از نحوة فكر و طيف عقيدتي آنان بود.كارگزاران قتلگاه «عقيدتي ــ سياسي» وزارت اطلاعات ايران انواع وسايل قتل و شكنجه را به روي زندانيان مبارز مي‌آزمودند. از آن جمله گفته شد كه «ايست» قلبي سعيدي سيرجاني به واسطة‌ استفاده از شياف پتاسيم بوده است كه پس از مرگ هيچگونه اثري در بدن به جاي نمي‌گذارد. با وجود اين مسئولان قتلگاه، جسد سعيدي سيرجاني را هنگامي تحويل خانواده‌اش دادند كه از آنها سه تضمين به اين صورت گرفتند:

1- تقاضاي كالبدشكافي در پزشكي قانوني نكنند؛
2- در مراسم تشييع و تدفين جز نزديكان درجه اول، آنهم حد اكثر ده تن، بيشتر شركت نداشته باشند؛3- مجلس ترحيمي بطور رسمي منعقد نگردد.

بدين گونه دفتر حيات مردي مبارز، دانشمند و آگاه فرو بسته شد. اين هفته و هفتۀ بعد يادداشتهاي بي تاريخ را به سعيدي سيرجاني و نگاهي از نو به او اختصاص داده‌ام به این نحو که در یادداشتهای این هفته به معرفی او و طرز کار و مبارزه‌اش پرداخته‌ام. و در هفتة بعد اثري از وي را معرفي خواهم كرد كه كمتر كسي آن را خوانده است و مي‌شناسد.

1
آشنايی

سال اولي كه اين بنده به دانشكدة ادبيات تهران در عمارت نگارستان رفتم (1333)، سعيدي سيرجاني شاگرد سال سوم بود. بنا به يك سنت نانوشته، سال اولي‌ها احترامي براي بزرگترها قائل بودند. در آن سال سعيدي كه جواني سيه‌چرده و لاغر اندام بود، در ساعات استراحت در محوطة جلو ساختمان كلاسهاي دانشكدة ادبيات مي‌ايستاد و هميشه دور و برش پر بود از آدمهايي كه مي‌گفتند اين جوان كرماني هم خوش صحبت و بذله‌گوست، هم شعر خوب مي‌گويد و خوب مي‌شناسد.
سلام و عليك ما در آن سالها شبيه ايست خبردار سال اولي‌هاي دانشكدة افسري براي سال سومي‌ها بود و ما دلمان خوش بود كه اين سيه‌چردة كرماني با آن لهجة دوست داشتني گاهي شعر بخواند و شعرها هم اكثراً شعرهاي طنزآميز بود از نگاه او. اولين باري كه من ديدم كسي از طنز حافظ سخن به ميان آورد سعيدي بود، در دانشكدة‌ ادبيات آن روزگار، يعني زماني كه كسي فكر نمي‌كرد مي‌شود لابلاي حافظ طنز يافت. آن روز بعد از ظهر پاييزي سعيدي دور برداشته بود و بحث مي‌كرد كه حافظ زبان طنزي دارد كه كم از سعدي و عبيد نيست و در برابر حيرت همه گفت:
اصلا هيچكدام از شما تا حالا فكر كرديد كه جواب حافظ به آقاي آيت اللهي كه او را نصيحت مي‌كند، از چه طنز شيريني برخوردار است:
شيخم به طنز گفت: «حرام است مي‌ مخور»
گفتم كه: «چشم، گوش به هر خر نمي‌كنم»

2
سعيدی ساواكی

در سالهاي انقلاب سعيدي در تهران بود و من خوانندة‌ مشتاق مقالات جاندار و انتقادي او و كتابهايش كه به اينجا مي‌رسيد و مثل ورق زر دست به دست مي‌گشت. در برخورد با وقايع انقلاب اسلامي سعيدي به ناگهان از قالب محققي برجسته در بنیاد فرهنگ ایران و ویراستار بسیاری از کتب این نهاد فرهنگی واقعی که خود نیز كتابهاي «وقايع اتفاقيه»، «تفسير سورآبادي» و «تاريخ بيداري ايرانيان» را تصحيح و تنقيح كرده و به چاپ سپرده بود، بيرون آمد و مبدل به اولين منتقد مستقل و تكصداي جمهوري اسلامي ايران شد.

سابقة تحقيقي او در ساية‌ مقالاتش قرار گرفت. از آنجا كه يك انسان تكصدا بود و نمايندة هيچ دسته و گروه سياسي نبود، به ناگهان از هر دو سو مورد انتقاد سخت قرار گرفت. داستان شيخ صنعان را در «نگين» دكتر محمود عنايت چاپ زد و اين قصه چنان بر خليفه خميني گران آمد و آنقدر دل «قدرت‌ خانم» دلبر آقا را سوزاند كه مجله توقيف شد و دكتر عنايت آمد به آمريكا كه معالجه كند و ماند و ماندگار شد، اما سعيدي در داخل ايستاده بود. در حقيقت انقلاب اسلامي چيزي به سعيدي داد كه همانا ساختن منتقدي آگاه و دلير بود و چيزي از او ستاند بس گرامي: جانش را.

او در بحبوحة ‌اعدامهاي دسته‌جمعي افسران ارتش شاه اولين نويسنده‌اي بود كه پرسيد اينها را به چه جرم اعدام مي‌كنيد؟ خيلي از اينها مأمور كاري بوده‌اند و در دستگاهي كار مي‌كرده‌اند كه براي خدمت به آن قسم خورده بودند و انقلاب در اين معني نيست كه گله گله آدمها را به جوخة ‌آتش بسپاريم و جرم آنها را فقط در برداشتن لباس نظامي بشمريم.
گمان مي‌بريد آسان است در آن دوران تب و تاب انقلاب با اين جرأت و صراحت كاري را كه «تودة به هيجان» آمده به شيوة تماشاگران ميدان كنكورد انقلاب فرانسه تأييد مي‌كرد، و «اعدام بايد گردد» شعار خشمگينانه به خيابان ريخته‌هاي بي خبر بود، تقبيح كردن و در برابر آن ايستادن؟ مزد سعيدي اين بود كه گفته شود «ساواكي» است. بيچاره سعيدي همة عمر، از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت. خيلي زياد.

3
دو تكهء جدا از هم
بعد از يك سخنراني در دانشگاه بركلي شب به منزل صادق چوبك كه غالباً با مهر و صفا ميهماندار بعد از سخنراني خواص بود، جمع بوديم. سخنراني‌اش در دانشگاه يك حرف اساسي داشت و آن اين كه ايرانيان نبايد به دو پارچة «ايراني مهاجر»، «ايراني مقيم» تقسيم شوند. در لس آنجلس اين حرفها را زده بود و تقريباً هواش كرده بودند. با جرأت در همة ‌مصاحبه‌هاي تلويزيوني شركت جسته بود و با رندي تمام ضمن نقد سخت رژيم اين تز را پيش كشيده بود كه: مادام كه اين دو پارچگي مهاجر و مقيم وجود داشته باشد، سود اصلي را رژيمي خواهد برد كه مي‌خواهد از دعواي اين دو جناح براي سفت كردن پايه‌هاي موجوديت خود استفاده كند.

در دانشگاه بركلي تقريباً همان ايرادهاي لس آنجلس به زبان مؤدب‌تري بر او گرفته شده بود. در خانة ‌چوبك در حضور دكتر محجوب گيلاس به دست حرف مي‌زديم و مرد سيه‌چردة سيرجاني كه ديگر آن پسر لاغر مجلس آراي دانشكدة ادبيات نبود، دل شكسته حرف مي‌زد. به‌نوعي از فكرش دفاع مي‌كرد و به نوع سخت‌تري آخوندها را مي‌كوبيد. به يكي دو تا از جوانترها توصيه مي‌كرد كه بيشتر در احوال دينداران دنياپرست دقيق شوند و بشدت از دست حزب توده و همبستگي انقلابيش با امام عصباني بود. اعتقاد داشت كه تمام دستگاه انقلاب همّ و غم خود را مصروف اين كرده است كه سابقهء فرهنگی و تجددگرايی از مشروطه به اين طرف بخصوص عصر پهلوی‌ها را از ذهن مردم پاك كند.نامهای بزرگ ادب و فرهنگ ايران را با تهمتهای زشت و كثيف بيالايد. اعتقاد داشت كه كار آخوند در طول تاريخ فكري ايران فقط تهمت زدن بوده است. و مردم را با اين تهمتها به هيجان آوردن و بر سر اهل فكر تازاندن و آنان را از معركه به بيرون تاراندن و به يك مدعي متذكر شد كه: بله آقا راست مي‌گويم همين محجوب، چوبك و يارشاطر و، متيني را تهمتها از وطن تارانده است.از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت. خيلي زياد.

4
مرد ساده‌دل كويری

بار آخري كه ديدمش دفعة دومي بود كه به لس آنجلس آمده بود. آقاي رفسنجاني، رئيس جمهور بود و او در نامه‌اي سرگشاده او را «مرد هوشمند كويري» ناميده بود. زانو به زانو نشسته بوديم. پرسيدم آيا واقعاً به رفسنجاني اعتقاد دارد؟ در كمال صداقت گفت: «مرد قرصي است، مي‌شود با او حرف زد، از حرف زدن كه آدم ضرر نمي‌كند.» با او همعقيده نبودم. تذكر دادم كه به‌هرحال اين طور تند و بدون پروا حمايت كردن از اين آقاي رئيس جمهوري شايد درست نباشد و او جواب داد كه «نه، اين آقا مي‌خواهد آنهايي را كه از وطن قهر كرده‌اند به وطن برگرداند» و چون سرمان گرم بود به خنده گفت: «باور كن حتي ضد انقلابهايي مثل ترا من خودم مي‌آيم با ماشين پاي طياره مي‌برم شهر».
در آن شب هيچ ايرادي بر اين «مرد ساده‌دل كويري» نگرفتم. با آدمهايي كه دل و زبانشان يكي است، دشوار مي‌توان محاجّه كرد. خوشحالي او اين بود كه با آمدن رفسنجاني اوضاع بهتر و آرامتر خواهد شد و تيغ سانسور از پشت گردن كتاب و روزنامه‌ها برداشته خواهد شد. هم در آن شب بود كه گله مي‌كرد از نگهداشتن كتابهايش ازجمله «ضحاك ماردوش». وسط صحبت گفت: «فلاني، اين ضحاك آدم بزرگي است، چون هر ظالمي در ايران به او تشبـّه مي‌جويد. آن منظومة «باور نمي‌كنيم كه ضحاك مرده است» ترا ديده‌ام. ضحاك‌ها هميشه هستند، فقط از اينكه اسم ضحاك رويشان باشد بد اخم مي‌شوند. راست گفته‌اي.»
روزهاي بعد لس آنجلس به جان او افتاد. تير تهمت از هر سو روانه شد. چيزي كه سعيدي از آن نفرت داشت. گفتند و نوشتند كه او مأمور رژيم است! كه براي اغفال روشنفكران و مبارزان برون مرزي به خارج از ايران اعزام شده و مأموريتش را به نحو احسن انجام مي‌دهد. «فرستادة رژيم» در روزها و ماههاي بعد عنوان رسمي سعيدي سيرجاني شد از سوي «مبارزان برون مرزي» براي مردي كه:
از تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت. خيلي زياد.

5
سعيدی دربند

خبر آمد كه سعيدي سيرجاني و نياز كرماني را در تهران گرفته‌اند به جرم حمل و استفادة از ترياك و ارتكاب عمل لواط. تكليف روشن بود. او را گرفته بودند به جرم نوشتن مقاله‌هايي كه بنيان حكومت ولايت را به لرزه درآورده بود و نامه‌هاي سرگشاده‌اي كه براي مسؤولان رژيم از رهبر تا رئیس مجلس نوشته بود و از رفتار ناجوانمردانة‌ دستگاه سانسور با آثارش در آنها ناليده بود.

و اين تهمت آخر تهمت ناجوانمردانه‌اي بود. اما قاعدتاً سعيدي نبايد از اين تهمت خشمگين و يا متعجب مي‌شد. او ديده بود كه پيش از وي دكتر بقايي را با همين اتهام لواط و ابتلاي به سيفليس زنداني كرده‌اند. انسولين را كه داروي حياتي او براي مبارزه با قند بوده است، از وي بريده‌اند و روزي كه جنازة آن مرد درشت اندام سنگين را تحويل كسانش داده‌اند،‌ مرد سرسخت همولايتي‌اش فقط چهل كيلو شده بوده است.

در آمريكا ما دست به‌كار شديم. كميته‌اي به نام «كميتة دفاع از سعيدي سيرجاني» تشكيل شد. در شرق و غرب آمريكا روزها و ساعتها وقت گذاشتيم. نامه نوشتيم. امضا جمع كرديم. مدارك ضد و نقيضي را كه دستگاه امنيتي عليه او ارائه داده بود، در روزنامه‌هاي خارج مورد بحث و فحص قرار داديم. به‌تشویق استاد احسان یارشاطر و با همت و پیگیری دکتر جلال متینی در شرق و رفقای مبارز من در غرب این کشور، جنبشی فراگیر نه‌تنها آمریکا که تمام ممالک دیگر را در خود گرفت.

خيلي‌ها كه اهل اين طور كارها نبودند با تمام اختلافات مسلكي و سياسي‌ پا پيش گذاشتند و امضا دادند. چوبك يكي از آنها بود كه گفت: «من پای هيچ اعلاميه‌ای را امضا نكرده‌ام اما به خاطر مظلوميت سعيدی امضا مي‌كنم.» پس از اعلامية دفاع از سلمان رشدي، که امضاکنندگان زیادی نداشت اما تأثیرش انکارناپذیر بود، اين اولين و وسيعترين تجمع صاحبان فكر و ايرانيان خارج از ايران بود كه حكومت تهران را به فكر واداشت. نامه‌ها به مقامات بين‌المللي نوشتيم. استمداد كرديم. كتابي با نام «گناه سعيدی سيرجانی» منتشر ساختيم و كوشيديم كه زنداني بيگناه را به نحوي از بند برهانيم.

در داخل اما فشار بر سعيدي سيرجاني افزايش يافت. از قول او ندامت‌نامه‌هايي خطاب به بازجوي عزيزش در كيهان و روزنامه‌هاي مشابه چاپ شد. اين ندامت‌نامه‌ها رسوايي رژيم را بيشتر كرد، لاجرم تهمتهايي را كه بر او وارد ساخته بودند رنگ و جلاي بيشتري داد: كارگزار سيا، مأمور صهیونيسم، همكار فراماسونها، و در ارتباط با سلطنت‌طلبان. در درون زندان بي شك دل مردي كه زهرة شير داشت از اين تهمتها آب مي‌شد، زيرا اواز تهمت زدن و تهمت زنان نفرت داشت، خيلي زياد.

6
قلمی تيزتر از شمشير

لابد مي‌خواهيد بدانيد كه چرا سعيدي سيرجاني به چنين عاقبتي دچار شد؟ اگر به چند نامه كه او به مقامات مملكت نوشته است و ما همه را در كتاب دومي به نام «از شيخ صنعان تا مرگ در زندان» پس از مرگش به سرپرستي دكتر احسان يارشاطر منتشر كرديم، مراجعه كنيد، به نكته‌هايي مي‌رسيد كه مي‌بينيد دستگاه امنيتي رژيم حق داشته است از يك صدا، آن هم يك تكصدا آنقدر وحشت كند كه كمر به قتلش ببندد. سعيدي در نامه‌هاي خود كه به‌ترتيب سه نامه به آيت‌الله خامنه‌اي، يك نامه خطاب به آقايان هاشمي رفسنجاني، دكتر حبيبي، معاون اول رياست جمهوري و آقاي خاتمي، وزير ارشاد اسلامي، يك نامه به نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و يك نامه در جواب تهمتهاي روزنامة ‌كيهان خطاب به هموطنان نوشته است، او در این نامه‌ها مسأله سانسور و كتاب به طور اخص و موضوع فشار و آزادي‌كشي را به‌طور اعم طوری مطرح كرده است كه بي شك حرفهاي او و افكارش مانند همولاتيش ميرزا آقاخان كرماني و مكتوبات او در تاريخ فكر آزاديخواهي ايران باقي خواهد ماند.

نامه‌ها صريح است. بي پرده است. حرفها در آن بروشني زده شده و مرد به جان آمده از ريا و دروغ، در بند تعارفات و مجامله‌هايي كه عموماً در اين مواقع به كار مي‌گيرند تا شايد راه فرار و آشتي براي روز مبادا باقي بگذارند، نيست. يك تنه ايستاده است و تنها و بي هيچ ياوري رجز خوانده و حريف طلبيده است. خواندن بخشهايي از اين نامه‌ها ياد اين دلاور به خاك افتاده را در اذهان جاودانه خواهد ساخت.

7
از: نامه‌هايی به خامنه‌ای

ضحاك ماردوش» كتاب مفصلي نيست، جزوة مختصري است كه خواندن و بررسي‌اش بيش از دو ساعت وقت نمي‌گيرد. موضوعش ارتباطي نه به زمان حاضر دارد و نه به رژيم فعلي. البته توجه به شاهنامهء‌ فردوسی و فرهنگ فارسی احتمالا گناهی است در نظر بزرگانی كه در نهايت مآل انديشي همتشان مصروف برگذاري سمينار دعبل خزايي است، آنهم در مناسبترين نقطهء‌ ايران، يعني استان خوزستان.

*واقعاً نمي‌دانم كجا نوشته‌هايم خلاف مصلحت اسلام يا حتي حكومت موجود است. رجال الغيب وزارت ارشاد هم كه در رديف از ما بهترانند و دست نويسندة مطرود ممنوع‌القلمي چون من به دامن كبرياشان نمي‌رسد تا ارشادم كنند و آخر عمري از تكرار معاصي محفوظم دارند.

* در ماههاي اخير شايعه‌سازان البته متدين و جوانمرد، خروارها كاغذ مؤسسه كيهان و خبرنامه‌ها را تلف كردند كه مرا سرسپردة امپرياليسم و از فعالان حزب توده و از مداحان رژيم آريامهري و از نوكران پهلبدي كه شوهر شمس است و بالاخره عضو رسمي ساواك معرفي كنند تا اگر روزي صفير گلوله‌اي سينه‌ام را شكافت، يا جسد بيجانم فرش خياباني شد، حتي يك نفر بر جنازهء ملحد بدنامي چون بنده نماز نخواند. اقدام پرخرجي كه مي‌توانستند با كشف يك لولة ترياك، يا مصرف دو مثقال سرب، هم بهتر به مقصود رسند و هم عملشان با تقواي اسلامي و شرافت انساني فاصلة كمتري داشته باشد.

* اين شايد آخرين نامة من باشد كه گوش جانم مشتاق طنين رهايي بخش «الرحمن» است و مزه‌اي در جهان نمي‌بينم. يا بفرماييد مرا بگيرند و به پاداش جرايمي كه به سائقة ‌طبع بزرگوار پرهيزكارشان برايم تراشيده‌اند بكشند يا به دادخواهي‌ام رسيدگي كنند و علت توقيف كتابهايم را اعلام. راه پيشواي آزادگان جهان حسين‌بن علي كه در انحصار قشر و طبقه خاص نيست.

به نزديك من در ستم سوختن
        گواراتر از با ستم ساختن

* در حكومت اسلامي ضابطه چيست. آيا فضايل، منحصر به نياز و دعاي بيشتر است و روزهء طولاني‌تر، سجدة غليظ‌تر و لقب حاجي و انبوهي محاسن و كلفتي دستار و دعوي بسيار، يا به حكم آية كريمة‌ «ان اكرمكم عندالله اتقيكم». فضيلت افراد محصول تقرب به حق است و قرب يزدان در گرو تقوي.اگر چنين است اجازه فرماييد بي هيچ ملاحظه و پروايي عرض كنم بسياري از اعمال سران حكومت برخلاف تقواست. اين را به تجربه شخصاً دريافته‌ام و اثباتش اگر خواستيد آسان است.

*آدميزاده‌ام. آزاده‌ام و دليلش همين نامه كه درحكم فرمان آتش است و نوشيدن جام شوكران. بگذاريد آيندگان بدانند كه در سرزمين بلاخيز ايران هم بودند مرداني كه دليرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.

8
از نامه‌ای به: رفسنجانی، حبيبی، خاتمی

اين نامه را سعيدي سيرجاني خطاب به كابينة ‌رفسنجاني نوشته است كه در آن آقاي خاتمي، رئيس جمهوري اصلاح‌طلب بعدی عهده‌دار پست وزارت ارشاد اسلامي بود و مي‌بينيد كه نالة سعيدي از وزارت ارشاد خاتمي چطور به آسمان رفته است.

* كتابهايي كه در چاپخانه‌ و صحافي توقيف است و در حال پوسيدن، عموماً با اجازة‌ وزارت ارشاد چاپ شده و هزينة سنگين آنها را هم ناشر اندك مايه‌اي پرداخته است كه قبلا از من كتاب چاپ نكرده و به نوايي نرسيده است. مطابق ريز اقلامي كه در نامة قبلي‌ام نوشته‌ام، بابت كتابهاي «تاريخ بيداري ايرانيان»، «وقايع اتفاقيه»، «سيمای دو زن»، «ضحاك ماردوش»، «آشوب اژدها» و «تفسير سورآبادی» جمعأ مبلغ هفت ميليون و هفتصد و پنجاه هزار تومان هزينهء حروفچيني و چاپ و كاغذ و صحافي پرداخته شده است. نزول ماهانه‌اي كه ناشر بيچاره بابت اين سرمايه‌گذاري راكد مي‌پردازد، بيش از يكصد و پنجاه هزار تومان است.

*اگرنشر اين كتابها ممنوع بود، چرا وزارت ارشاد صريحاً و رسماً اجازه داد و اگر در صدور اجازه غفلتي رفته باشد گناه ناشر و چاپخانه و صحافي چيست. بگذريم از آزادي فكر و قلم، تكليف ناشر چيست؟ دولت اسلامي مي‌خواهد با همين نحوة‌ عمل مغزها و سرمايه‌هاي فراري را به مملكت برگرداند و به آنها امنيت شغلي بدهد؟

* اگر در نوشته‌ها عيبي است من گناهكارم و براي هر مجازاتي آماده. گناه كساني كه طبق موازين قانوني عمل كرده‌اند چيست؟ چرا فرمها و كتابها را نمي‌سوزانند و اتاقهاي صحافي و چاپخانه را خالي نمي‌كنند؟

* اگر اين كتابها ممنوع است، چرا چاپ قاچاقي آنها در اغلب كتابفروشيها موجود است. با كنترل دقيقي كه وزارت ارشاد بر كار چاپخانه‌ها دارد و چاپ كارت ويزيتي بدون اجازه ميسر نيست، در پناه چه قدرتي «سيماي دو زن»، «ضحاك ماردوش» و «در آستين مرقع» منتشر مي‌شود و به قيمتي چند برابر علناً به‌فروش مي‌رسد؟

9
يك خداحافظی دلگير با پير

در پايان اين قسمت از يادداشتها حق آن است كه نمونه‌اي از نثر درخشان و شيرين سعيدي سيرجاني را بياوريم. اين قسمت از پايان مقاله‌اي كه او در مرگ علي دشتي نوشته و با عنوان «پير ما» در كتاب «در آستين مرقع» چاپ شده است، برگرفته و خلاصه شده است. سعيدي در اين خاطرة قصه‌وار، داستان آشنايي و شيفتگي‌اش را به قلم و مشخصات دشتي نقل مي‌كند و از دوستي عميق و دو سويه‌اش با او سخن به ميان مي‌آورد. روزهاي آخر عمر دشتي را كه شكسته و نابسته از زندان به خانه فرستاده شده است، تصوير مي‌كند و از يك ماه پيش از مرگ، داستاني پر آب چشم از او حكايت مي‌نمايد. زبان، تصوير و احساس در اين آخرين ديدار او با مردي كه او را «پير ما» مي‌خواند خواندني است.

«يك ماهي پيش از مرگش روزي كه خلوتي دست داده بود، ــ با مقدمه چيني مفصلي در مورد آشنايي كوتاه‌مدت و پر كيفيتمان و اينكه اهل تعقل و منطقم پنداشته ــ از من خواهشي كرد كه مو بر تنم راست شد و عرق سردي پيشانيم را پوشاند. مرد از من كپسول سيانور خواسته بود. سكوتي كردم و قولي دادم، بي آنكه عواقب اين تعهد را سنجيده باشم. آن هم چه عواقب جانكاهي كه در طول يك ماه، ده سال پيرم كرد. اگر در عمر خويش گرفتار جدال دروني تعقل و عاطفه شده باشيد به عظمت رنج من آگاهيد و نيازي به بازگفتن نيست. از آن پس مطالبه‌هاي مكرر او بود و وعده‌هاي امروز و فرداي من.

من عمري عليه خودنماييهاي پزشكان كه نام اخلاق بر آن نهاده‌اند رجز خوانده‌ام و مخالف اين بوده‌ام كه آدميزاده‌اي را خرگوش آزمايشگاه كنند و در هر حالتي و به هر كيفيتي زنده‌اش نگه‌دارند. چه لطفي دارد با ذلت و نكبت و علت زيستن و به‌عبارت بهتر نفس كشيدن، بي هيچ اميد بهبودي؟ سالهاست كه به تحريك همين طبع راحت طلب، از دوستان طبيبم خواسته‌ام كه در منزل واپسين، براي چند روز نفس كشيدن بيشتر آزارم ندهند و دست از هنرنمايي بردارند با اينهمه در دو بزنگاه حساس زندگي بر سست اعتقادي و بي همتي خود خنديده‌ام، خنده‌اي به تلخي جام شوكران و زهر هلاهل.

يكي روزي كه مادر مغرور و هم‌سليقه‌ام، بر اثر سكتة مغزي به حال اغما رفته و روي تخت بيمارستان افتاده بود و طبيب معالجش مي‌گفت قسمت اعظم بدنش فلج شده است و من مي‌دانستم كه فلج شدن كوچكترين عضوي چه رنج جانكاهي نصيب پير زن مغرور خواهد كرد و اگر زنده بماند، هر لحظة حياتش چه عذاب اليمي خواهد بود. با اينهمه به‌جاي آنكه فرمان پذير عقل باشم و بگذارم با‌ آرامش بميرد، به حكم عاطفه دست التماس به دامن طبيبانش انداختم كه به عمل مغز متوسل شوند و به هر صورت زنده‌اش نگهدارند و پيرزن نيمه شب قبل از عمل، با كشيدن آخرين نفس از چنگ عواطف احمقانة من خويشتن را نجات داد.

و دومين باري كه هجوم عاطفه نظام عقلي‌ام را در هم ريخت، همين آخر عمر پيرمرد بود. به خلاف سابق مي‌كوشيدم كمتر به ديدنش بروم و هر بار انبان فريب و دروغي پيش چشمان هوشيار و دقيقه‌يابش خالي كنم و با وعدة فردايي از چنگ اصرارش خلاص شوم. و روزي كه تك و تنها، كنار سنگ غسالخانه ايستاده بودم و شاهد شستشوي پيكر نحيفش بودم، روح او را ديدم كه به بالاي پيكر بيجانش مي‌چرخد و با همان حركت معهود دست، مي‌گويد «نازنين من، تو هم كه بي غيرتي كردي. اما ديدي چطور قالت گذاشتم و رفتم؟»

مي‌خواستم مطابق معمول جوابش دهم كه «آقا به جان خودتان فردا صبح ساعت 10 مي‌آيم به بيمارستان و برايتان مي‌آورم»، كه ناگهان يكي از آن خنده‌هاي غم آلودش را سر داد و با دستش اشاره‌اي به طرف مرده‌شور كرد كه جوابش را بده. و اين جناب مرده‌شور بود كه ظاهراً براي سومين بار از من مي‌پرسيد «كفن مكه‌اي داريد يا خودمان بگذاريم؟» چه تلخ و دردناك است بازيهاي مسخرة سرنوشت.

بعد از آنكه پيكر استخواني در كفن پيچيدة او را به دهان گشاد گور سپرديم، خسته بر زمين نشستم و تكيه به ديواري دادم. در حالي كه مي‌كوشيدم صفحة آشفتة ذهن غمناك خود را از هر نقشي خالي كنم و دقايقي در خلأ محض از ياد هستي و نيستي برهم، اما ‌آشوب يادها امان نمي‌داد… جنازة بي يار و ياور فردوسي را مي‌ديدم كه ملاي متعصب طوس راهش را بسته است و عربده سر داده كه «نمي‌گذارم جسد اين شيعة رافضي را در قبرستان مسلمانان دفن كنيد» و جنازه به‌دوشان حيرت زده و ترسان از جمعيت سنگ در مشت، معذرت مي‌خواهند كه «نمي‌‌شناختيمش، نمي‌دانستيم رافضي و بد مذهب است».

حسنك وزير را مي‌ديدم كه بر چوبة دار مي‌رقصد و به ريش خليفه قرمطي‌كش عباسي قهقه مي‌زند. منصور حلاج را مي‌ديدم كه ميان خنده مي‌گريد و مي‌نالد كه «شبلي» تو هم مي‌زني؟» عطار را مي‌ديدم كه مغول خنجر بر كف كف برلب را به ريشخند گرفته است تا غضبش بيشتر گردد و كارش را سريعتر انجام دهد. شمس تبريزي را مي‌ديدم كه زير ضربه‌هاي خنجر تعصب مي‌چرخد و سماع صوفيانه‌اي دارد. و عين القضات را مي‌ديدم كه بالاي جسد خويش ايستاده و هر تكه بدنش را كه جدا مي‌كنند و به هوا پرتاب مي‌نمايند مي‌قاپد و به‌هم مي‌چسباند.

و سرانجام او را ديدم كه از تختخوابش فرو مي‌آيد، عينكش را از ميز كنار دستش بر مي‌دارد و بر چشم مي‌گذارد، قباي صوف سفيدش را بر تن مي‌كند، محمد استكان چاي را روي ميز مي‌گذارد و زير بازويش را مي‌گيرد، پسر كوچك محمد با دندانهاي درشت و صورت نازيبا پيش مي‌آيد و او خم مي‌شود و با گفتن «نازنين» صورتش را مي‌بوسد، كمربند قبايش را محكم مي‌كند، دمپاييهايش را مي‌پوشد و به طرف صندلي من مي‌آيد. انگشتان ظريفش را لاي موهاي سرم فرو مي‌كندو با خندة شيرين معني داري مي‌پرسد «توي چه فكر بودي؟، نكند باز هم داشتي به گذشتة پر افتخار ما فكر مي‌كردي، مي‌بيني چه ملت حقشناس و فرهنگ‌دوستي داريم، مي‌بيني چه…»

كه ناگهان صداي دكتر مير به فضاي غمزده و خاموش امامزاده عبدالله بازم مي‌گرداند، دو برادر ــ و به قول پير مرد دو فرشتة نازنين ــ دست از كار و بيمارستان كشيده و‌ آمده‌اند تا با يار ديرينة پدرشان وداع كنند. و چند قدم آن سوتر زير درخت خزان زده‌اي دكتر رعدي ايستاده است. غمگين و مبهوت. همين و بس.

کوتاه ؛ مثل آه…(2): سه شعر از جعفرشفیعی لنگرودی،نسرینا رضائی ورضاکاظمی

نوامبر 21st, 2014

۱
سپید رود را
            بر لبانت
                می نشانم
خزر را
          بر زبانت،
من هم
ولایتی دارم

جعفر شفیعی ِ لنگرودی

 

۲
تمام مردها را جلوی گلوله‌ها فرستادی فرمانده!
حالا بگو برای پس گرفتنِ آغوشی
                                 که وطنم بود
                                       به کجا لشگرکشم؟

نسرینآ رضایی

 

۳
شعری‌ نهفته است در لب‌هات
                  که بویِ نارنج می‌دهد.
بهار که شد
                به چیدنت می‌آیم.

رضا كاظمی

 

به نقل از:کوتاه؛مثل آه…(عاشقانه های شعرامروزایران)،بکوشش میناراد

                          در دست تنظیم وانتشار

دکترجواد طباطبایی در تبریز: تاريخ جمهوری باکو در دل تاريخ ايران جای دارد!

نوامبر 20th, 2014

 *سیدجوادطباطبائی:تبريز منشأ تكوين ايران جديد است و دوران آگاهی جديد در تاريخ معاصر از اين شهر آغاز شده است.

*ترکیه ناچار از جعل تاریخ است.

                           سیدجواد

به گزارش هفته نامه طرح نو (تبریز) سيدجواد طباطبايي در نشست تخصصي «مكتب تبريز» كه در حاشيه سومين جشنواره كتاب سال تبريز برگزار شده بود با بيان اين‌كه ايران امروز، بخشي از ناحيه بسيار بزرگ جغرافيايي بوده كه به تدريج از همديگر جدا شده‌اند افزود: ايران امروز در قلب و مركز اين ناحيه واقع شده است و به رغم فراز و نشيب‌هاي تاريخي هنوز استواري و استحكام خود را حفظ كرده است.

                                              مکتب تبریز

 

وي در ادامه بحث خود درخصوص گستره چتر ايران فرهنگي اضافه كرد: از حدود سه دهه قبل دريافتم كه آنچه از سوي شرق‌شناسان درخصوص ايران مطرح شده است و همواره از سوي آنان به عنوان يكي از ويژگي‌هاي ايران از آن ياد مي‌كنند اين نكته است كه ايران به‌رغم پذيرش اسلام هرگز در متن عربيت محو نشد و كوشيد فرهنگ و زبان خود را در اين ورطه حفظ كرده و از آن پاسداري كند.

وي يادآور شد: بسياري از كشورهايي كه اسلام را پذيرفته بودند، در متن عربيت حل شدند و فرهنگ خود را نيز از دست دادند. اين باعث شد كه در حال حاضر از آنها به‌عنوان بخشي از جهان عرب كه هم هويت زباني و هم هويت فرهنگي عربي دارند ياد شود.

سيدجواد طباطبايي ادامه: اما اين مسأله هرگز در مورد ايران اتفاق نيفتاد و ايران برخلاف بسياري از كشورهاي آن زمان كه اسلام را پذيرفته بودند زبان محلي خود را نه تنها از دست نداد و زبان عربي به‌عنوان زبان علمي جهان اسلام، بر آن چيره نشد، بلكه توانست انسجام خود را حفظ كند و به عنوان يك زبان موفق در جهان اسلام ظاهر شود.

وي با اشاره به اين‌كه زبان فارسي واجد ويژگي‌هاي ارزنده‌اي بود كه توانسته بود به حيات معنوي و فرهنگي خود در زمان خود ادامه دهد افزود: ذكر اين نكته شايد قابل توجه باشد كه اگر زباني جز زبان فارسي در اين تقابل فرهنگي وجود مي‌داشت، در مقابل اين فرهنگ تمدني ديگر يا از ميان مي‌رفت و يا حيات آن دست‌خوش وضعيتي مي‌شد كه نمي‌توان به ادامه آن اميدوار بود.

دكتر سيدجواد طباطبايي با اشاره به نظريه «ويليام دانالد هادسن» مستشرق درخصوص ايران و واقعيت تاريخي آن خاطرنشان كرد: اين مستشرق درخصوص ويژگي فرهنگي ايران مي‌گويد كه ايران وراي مرزهاي جغرافيايي و تاريخي خود گسترانده شده است و به‌عنوان جوامع ايراني مطرح است.

وي ادامه داد: آنها شايد به لحاظ ملتي ايراني نباشند، اما تفكر و فرهنگ ايراني در آن سيطره دارد كه از عثماني تا هند گسترده شده است.

طباطبايي ادامه داد: استدلال اين شرق‌شناس غربي كه هيچ تعلق خاطر ناسيوناليستانه‌اي نسبت به ايران و اين فرهنگ ندارد و خارج از اين مجموعه به فرهنگ ايراني مي‌نگرد اين است كه فرهنگ ايراني مآبي در تمام سيطره اين سرزمين گسترده شده است و در آن تأثيرات فراواني شده است.

اين نويسنده و تاريخ‌نگار افزود: در مقطعي از تاريخ حتي شاه عثماني هنگام مكاتبه با ياران به رغم آن‌كه مي‌توانست به زباني تركي مكاتبه كند اما به دليل جايگاه ارزنده زبان فارسي به زبان فارسي نامه‌نگاري مي‌كرد تا نشان دهد نسبت به آن فرهنگ تسلط دارد و بر ابعاد زباني آن مسلط است.

وي ادامه داد: اين نشان مي‌دهد كه آسياي ميانه تا مرز اروپا چيزي را در چنته دارد كه نشان از اقتدار و قدرت آن است و با الگويي جهان را

مي‌نگريست كه اساس آن ايراني است.

وي با بازگشت به بحث مبنايي خود تحت عنوان «مشكل ايران»، گفت: پاسخ به «مشكل ايران»، بدون نظريه مقتدري كه بتواند اين مشكل را تشريح كند، امري دشوار است.

طباطبايي گفت: بعد از اسلام نظريه رايج حكومتي كه در جهان اسلام گسترده شد نظريه خلافت بود كه با اندكي تأخير وارد فرهنگ سياسي ايران شد.

وي افزود: اين نظريه توسط يك دانشمند اهل بصره به نام ابوالحسن ماوردي ارائه شد. بصره در آن زمان تحت سيطره فرهنگ ايراني بود و توانست با ارائه اين نظريه به پيشرفت و توسعه فرهنگ اسلام كمكي شايان نمايد.

دكتر طباطبايي يادآور شد: ايران بيش از آن‌كه يك واقعيت سياسي باشد يك حوزه گسترده فرهنگي وسيع است كه ما در حال حاضر در قلب اين كانون فرهنگي قرار گرفته‌ايم.وي با اشاره به پيچيدگي‌هاي تاريخ ايران افزود: با اين رويكرد است كه از ايران به‌عنوان يك مشكل ياد مي‌كنم. چرا كه ما يك تاريخ واقعي داريم كه بر مبناي رويدادهاي پرفراز و نشيب تقرير شده است و حوادث منبعث از‌ آن نيز تحت تأثير آن قرار گرفته است.

طباطبايي با طرح اين نكته كه ما از يك تاريخ غني و پايدار برخورداريم، افزود: اين واقعيتي است كه ما در كنار همسايگاني زندگي مي‌كنيم كه تاريخ منسجمي ندارند و با جعل تاريخ مي‌كوشند براي خود هويت دست و پا كنند. اين كشورها تاريخشان از يك نقطه به خصوص آغاز مي‌شود و تاريخ آنها فرعي بر تاريخ ايراني است و به‌عنوان يك نمونه، تاريخ ادبيات عثماني را مي‌توان نام برد.

دكتر طباطبايي با اشاره به تكوين تركيه جديد افزود: مهم‌ترين اتفاقي كه در جريان اين امر روي داد، اين بود كه تركيه با قطع كردن بند ناف و اتصال آن با ايران فرهنگي تلاش كرد تاريخي نو براي خود دست و پا كند. در ادامه ترك‌ها با طرح مباحث اسطوره‌اي، نظير دده قورقود و قلمداد آن به‌عنوان يك حماسه ملي تلاش كردند خود را با اين فرهنگ بيگانه نشان دهند تا از رهگذر اين نقطه اتصال، تاريخي جديد براي خود ست و پا كنند.

طباطبايي در ادامه با اشاره به حضور همسايه شمالي ايران خاطر نشان كرد: در شمال ايران نيز اين وضعيت حاكم است: كشوري كه تاريخش در دل يك كشور ديگر حضور دارد و بايد از همين رهگذر تاريخ خود را تدوين نمايد. جمهوري آذربايجان هميشه با طرح اين نكته كه بخشي از خاك خود را در سرزمين ايران تعريف كرده است در صدد اين است كه تاريخ اين سرزمين را نيز به تاريخ جمهوري آذربايجان اضافه كند.وي افزود: در تريبون‌هاي رسمي جمهوري آذربايجان از منطقه آذربايجان ايران به‌عنوان آذربايجان جنوبي ياد مي‌شود. در حالي كه همگان مي‌دانند سرزمين‌هاي فعلي جمهوري آذربايجان بخشي از سرزمين ايران بوده‌اند كه به دنبال قراردادهاي ايران و روسيه از ايران جدا شده‌اند.

دكتر طباطبايي ادامه داد: اين كشور علاوه بر اين ناچار است براي توجيه وضعيت نابسامان فرهنگي و تاريخي‌اش كه از فقدان يك گذشته مستقل ناشي مي‌شود يك دشمن را براي خود تعريف كند تا انحرافات خود را به آن نسبت دهد. مقامات اين كشور، ارمني‌ها را دشمن عمده اين خطه از اقليم ايران فرهنگي معرفي مي‌كنند و همه موانع تاريخي و فرهنگي را به اين كشور نسبت داده‌اند.وي با اشاره به اصطلاح مكتب تبريز كه عنوان دومين جلد از آثار سه‌گانه وي درخصوص تأملي درباره ايران است گفت: پيشينه تجددطلبي و مشروطه‌خواهي برخلاف تاريخي رسمي كه از اين رخداد مهم سياسي وجود دارد پيشينه‌اي بيش از ١١٠ سال دارد و مي‌توان ريشه‌هاي آن را به بيش از 150 تا 200 سال نسبت داد. در خلال همان سال‌ها اتفاقي در حال نضج بود كه منجر به اعتلاي تبريز و تبديل شدن آن به مركز تجددخواهي و مشروطه‌طلبي بود.

طباطبايي با اشاره به حوادث تاريخي و سياسي آن دوره از تاريخ ايران افزود: دربار ايران در زمان فتحعلي شاه يك دربار سرشار از فساد و توطئه بود كه در اندروني آن نطفه بسياري از دسائس و توطئه‌ها بسته مي‌شد.در اين وضعيت بود كه به تبديل شدن تبريز به‌عنوان دارالسلطنه دربار قاجار دوپارچه شد و دربار تبريز به‌عنوان دربار مهم قاجار مطرح گرديد. امري كه منجر به آغاز فصلي نوين در تاريخ ايران منجر گشت.

نويسنده كتاب مكتب تبريز، اضافه كرد: تبريز به دليل نزديكي به مرزهاي روسيه به محلي براي اداره مناسبات جنگ و اقتصاد تبديل شد و عباس ميرزا كه مجدانه مي‌كوشيد كشور را از بيم و گزند تهديدات برهاند توانست اين شهر را به‌عنوان يك شهر مهم و استراتژيك بسازد.

وي افزود: عباس ميرزا در ديداري كه با ناپلئون داشت با طرح اين سؤال كه شما چه مي‌كنيد كه همواره در جنگ‌ها پيروز هستيد تلاش كرد به سنت قضا و قدر پايان دهد.

طباطبايي زايش يك آگاهي جديد را نشاني از آغاز تاريخ جديد توصيف كرد و افزود: با پيدا شدن يك آگاهي جديد است كه روند نوسازي ايران آغاز مي‌شود و ايران جديد نطفه‌اش در تبريز شكل مي‌گيرد…

اين نشست با استقبال گسترده و كم سابقه اساتيد دانشگاه، اصحاب فرهنگي و نويسندگان و ناشران و مترجمين تبريزي روبرو شد.

منبع:وبسایت آذری ها

اینجا چراغی روشن است …

نوامبر 20th, 2014

               (به مناسبت  هفتاد و هفتمین سالروز وقف کتابخانه و موزهء ملی ملک)

                     ملک

6 آبان، سالروز وقف کتابخانه و موزه ملی ملک است.این گنجینه گران‌سنگ، در سال 1393 خورشیدی، هفتاد و هفتمین سال وقف را پشت سرمی‌گذارد و به دوره‌ای تازه از فعالیت‌های تخصصی وارد می‌شود.

کتابخانه و موزه ملی ملک از سال 1278 خورشیدی که نخستین اندیشه درباره گردآوری کتاب و تشکیل یک کتابخانه به ذهن حاج حسین آقا ملک راه یافت، تا امروز که 115 سال از آن روزگار می‌گذرد، دوره‌های مهمی از دگرگونی‌های اساسی را از سرگذرانده است. 
بنیانگذار و واقف کتابخانه و موزه ملی ملک آنگونه که در گفت‌وگو با روزنامه اطلاعات در تاریخ 30 اردیبهشت 1345 روایت کرده است، برای نخستین بار در سال 1278 از راه آشنایی با یک دیوان خطی شعر به اندیشه گردآوری کتاب افتاد «در سال 1317 هجری قمری [1278 خورشیدی] که به اتفاق مرحوم پدرم حاج محمدکاظم ملک‌التجار برای دیدن املاک خراسان به مشهد رفتیم در بازگشت، در نیشابور نیرالدوله حاکم این شهر از ما که عده همراهانمان به 400 نفر می‌رسید استقبال باشکوه و پذیرایی 15 روزه کرد. من در نیشابور نسخه‌ای از دیوان ابن یمین را پیدا کردم و در این 15 روز از روی آن نسخه‌ای برای خود نوشتم. از آن پس این فکر در من قوت گرفت که یک کتابخانه بزرگ دایر کنم». 
تشکیل کتابخانه اما به زودی رنگ واقعیت نگرفت. نخستین اقدام شش سال بعد صورت پذیرفت «6 سال بعد، از طرف پدرم مامور خراسان شدم. در آنجا کتابخانه شیخ عبدالحسین پسر شیخ عبدالرحیم بروجردی را خریداری کردم. بعدا هم کتابهای میرزا ارسطو منشی کنسولگری روس را خریدم و کتابخانه خود را با این کتابها بوجود آوردم پس از آن هر کجا می‌شنیدم که کتاب خطی هست به سراغش رفتم. در این راه شهرتی بهم زدم، بطوریکه برای فروش کتاب قدیمی و خطی به من مراجعه میشد هر کس هر چه کتاب داشت می‌خریدم». کتابخانه مشهوری که حاج حسین آقا ملک ایجاد کرده بود تا پیش از درگذشت پدر در مشهد جای داشت «در سال 1336 قمری [1297 خورشیدی] که پدرم درگذشت این خانه را که خود من در آنجا متولد شده‌ام به کتابخانه اختصاص دادم … کتابها را تا نخوانده‌ام به کتابخانه تحویل نداده‌ام». کتابخانه ملی ملک اکنون به پایتخت آمده و با حضور در بازار حلبی‌سازهای تهران، به دوره‌ای تازه از زندگی‌اش وارد شده بود. این اما پایان اندیشه بزرگ حاج حسین آقا ملک و کتابخانه مشهورش نبود. او که اکنون با درگذشت پدر بازرگان و زمین‌دار، میراث‌دار ثروت بی‌کران او شده بود، به واسطه کتابخانه، به گستره‌ای تازه از فعالیت فرهنگی روی آورد؛ راه‌اندازی موزه «انگیزه من از تاسیس موزه سکه و فرش و قلمدان و نقاشی و … که هنوز در دست تکمیل است این بود که بعضی از مراجعین کتابخانه من محققین خارجی هستند آنها سوال می‌کردند که سکه‌های قدیم ایران و یا خطوط تاریخی و قلمدانها را که همگی نشانه تمدن کهن ما است کجا می‌توانند تماشا کنند و من برای سهولت کار آنها و نیز استفاده ملت ایران دست به ایجاد این موزه زده‌ام». او که توانسته بود نخستین موزه خصوصی ایران را بنیاد گذارد، به روایت خودش، در سال 1314 کتابخانه و موزه ملی ملک را تاسیس و سازمان‌دهی کرد. 
اقدام مهم بعدی حاج حسین آقا ملک در سال 1316 صورت گرفت. او در این سال که با راه‌اندازی موزه ایران باستان از سوی دولت هم‌زمان بود، خانه پدری را به همراه کلیه اموال موجود در آن که کتابخانه و موزه ملی ملک را دربرمی‌گرفت، بر آستان قدس رضوی وقف کرد تا «شعبه‌ای از کتابخانه مقدسه رضویه باشد که کافه و عامه افراد سکنه ایران بدون رعایت ملیت حق استفاده داشته و هر یک از افراد در خور استعداد خود عندالحاجه» از آن بهره بگیرند. حاج حسین آقا ملک در سال‌های بعد اموال و زمین‌هایی فراوان را به ویژه در خراسان بر آستان قدس رضوی وقف کرد تا بودجه کتابخانه و موزه از محل درآمدهای آن‌ها تامین شود؛ بدین ترتیب بنیاد این موقوفه را بر خودکفایی مالی گذاشت. او همچنین به موجب وقف‌نامه، تولیت موقوفات را تا زمان وفات به خود اختصاص داده و پس از آن به تولیت آستان قدس رضوی سپرده بود. 
حاج حسین آقا ملک 35 سال پس از وقف کتابخانه و موزه، در سال 1351 درگذشت و تولیت موقوفات به ویژه کتابخانه و موزه ملی ملک مستقیما در اختیار آستان قدس رضوی قرار گرفت. کتابخانه و موزه ملی ملک پس از درگذشت واقف، به فعالیت خود در همان مکان و گستره جغرافیایی در بازار تهران ادامه داد. در سال‌های پس از انقلاب اسلامی 1357، بافت جمعیتی، فرهنگی و اجتماعی بازار تهران به دگرگونی‌هایی اساسی دچار و بدین ترتیب تداوم حیات فرهنگی کتابخانه و موزه ملی در آن فضای جدید با تردیدهایی روبه‌رو شد. با دریافت همین مساله، آستان قدس رضوی، از وجود قطعه زمینی در محوطه تاریخی میدان مشق (باغ ملی کنونی) بهره جست که حاج حسین آقا ملک در زمان زندگی خویش با هدف گسترش کتابخانه و موزه در آنجا تدارک دیده و وقف کرده بود. عملیات ساختمانی در سال 1364 آغاز شد و ساختمان تازه با کاربری کتابخانه و موزه در هفت طبقه با بهره‌گیری از معماری اسلامی در سال 1375 گشایش یافت. کتابخانه و موزه ملی ملک بدین ترتیب 24 سال پس از درگذشت بنیان‌گذار و واقف، به ساختمان نو در محوطه میدان مشق منتقل شد. کتابخانه و موزه ملی ملک از آن روزگار تا امروز در این ساختمان زیبا که جلوه‌هایی تحسین‌برانگیز از معماری ایرانی- اسلامی را به نمایش گذاشته است، به مخاطبان کتابخانه و موزه خدمات فرهنگی می‌رساند. 
با گذشت نزدیک به دو دهه از فعالیت در ساختمان جدید، متولیان کتابخانه و موزه ملی ملک پس از بررسی‌ها و مطالعات پی بردند که این عمارت برای برآوردن نیات واقف به ویژه برای «ترقی معارف» و نیز برخورداری از قابلیت توسعه‌پذیری معماری و پویایی فرهنگی به دگرگونی‌هایی اساسی نیاز دارد. از همین‌رو طرح دگرگونی و گسترش معماری، با هدف بهبود کارکرد و بهره‌وری شایسته و مناسب از ساختمان در جهت انجام فعالیت‌های تخصصی، نگهداری درست و اصولی منابع، استفاده حداکثری از فضا و رفع نواقص، بازطراحی و گسترش خدمات فرهنگی در دو حوزه کتابخانه‌ای و موزه‌ای، تدوین شد و به اجرا درآمد. مهم‌ترین رویکرد و هدف در این میانه، رساندن کتابخانه و موزه به جایگاه درخور آن، یعنی پایگاه و مرکزی برای پژوهشگران برجسته و فرهیختگان در کنار خدمات‌رسانی به مراجعان عادی، همچنین شناساندن آن به عنوان یکی از مهم‌ترین نهادهای نفیس و شاخص عرصه‌های کتابداری و موزه‌داری بوده است. اکنون پس از پنج سال عملیات پیوسته ساختمانی که بدون تعطیلی خدمات‌رسانی فرهنگی و هم‌زمان با پذیرش مخاطبان کتابخانه و موزه صورت گرفته، یکی از بخش‌های معماری ساختمان پایان یافته است. بر همین اساس، با گشایش سازه الحاقی ساختمان که آسانسورها و راه‌پله جدید را دربرگرفته است، سه طبقه تازه کتابخانه با بهره‌گیری از طراحی مدرن و تجهیزات روزآمد گشایش می‌یابد. بدین ترتیب، گستره خدمات کتابخانه‌ای این مجموعه در قلب تهران، از 300 به 1460 متر مربع افزایش می‌یابد. از این مجموعه یک طبقه ویژه به محققان و دو طبقه به مطالعه‌کنندگان اختصاص دارد. 
کتابخانه و موزه ملی ملک از زمان تاسیس تاکنون، از نظر محتوایی، کارکردی دوگانه داشته است؛ حاج حسین آقا ملک، خود نیز تصریح داشته است که وجود کتابخانه و موزه در کنار یکدیگر موجب می‌شود پژوهشگران هم‌زمان با بهره‌گیری از کتاب‌ها و نسخه‌های خطی، با تماشای آثار موزه‌ای و تاریخی، با فرهنگ پربار ایرانی- اسلامی آشنا شوند. این همسایگی و همنشینی در سراسر روزگار فعالیت موقوفه موجب شده است عملکرد فرهنگی آن افزایش و گسترش یابد و آنچه در این میانه به چشم می‌آید هم‌افزایی فعالیت‌های کتابخانه‌ای و موزه‌ای و نگاهی نو به مقوله تخصصی کتابداری و موزه‌داری است. به عنوان نمونه، بسیاری از نمایشگاه‌های موزه‌ای در سال‌های گذشته بر اساس یافته‌های پژوهشی از نسخه‌های خطی کتابخانه در حوزه‌هایی همچون نجوم، طب اسلامی، هنرهای سنتی، ریاضیات و تقویم شکل گرفته است. گشایش طبقات جدید کتابخانه با هدف خدمات‌رسانی بیش‌تر به محققان و اهل علم، فرصتی تازه برای توسعه بخش موزه نیز فراهم می‌آورد. پس از الحاق طبقه قدیم کتابخانه به موزه و آغاز بازطراحی تالارها، کتابخانه و موزه ملی ملک، یادگار گران‌سنگ حاج حسین آقا ملک، به دوره و گستره‌ای تازه از حیات خویش وارد خواهد شد.

فرستنده:شهلابدیعی

مطلب مرتبط:

                   ملک التجّارفرهنگ:حسین ملک

نگرشی جامعه شناختی بر اساطیر و نگاهی تحلیلی بر اسطورۀ آفرینش در ایران باستان،دکترمینوامیرقاسمی

نوامبر 20th, 2014

 دربارۀ نویسنده:

دکتر مینو امیرقاسمی  از سال 1348 تا کنون در فضای فرهنگی و ادبی ایران و خصوصاًتبریز،حضوری موثر داشته است.دکترامیرقاسمی دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشتهء فرهنگ و زبان های باستانی ایران از پژوهشکدهء فرهنگ ایران و مدرک دکترا در رشتهء جامعه شناسی ادبیات از دانشگاه تبریز می باشد و طی سالهای 1355تا 1362 به عنوان عضو هیئت علمی فرهنگستان زبان ایران و از سال 1362 تا سال 1390 به عنوان عضو هیئت علمی دانشگاه تبریز در گروه زبان و ادبیات فارسی دانشکده زبان و ادبیات و موسسهء تحقیقات اجتماعی دانشکدهء علوم انسانی و اجتماعی به تحقیق و تدریس اشتغال داشته است.   

                        امیرقاسمی

کتاب های«درباره قصه های اسطوره ای»، «نشانه شناسی مناسک گذر»، «کتابشناسی توصیفی علوم اجتماعی»، «کتابشناسی علوم اجتماعی»، «نگاهی به مسایل اجتماعی فرهنگی سیاستنامه و قابوسنامه»، «تیشه در سنگ» و «سوگ اسفندیار»«فرهنگ فارسی کودک و نوجوان»وچند کتاب در زمینۀ ادبیات کودک و نوجوان از جمله آثار منتشر شدهء او است.همکاری با دایره المعارف بزرگ اسلامی و تألیف بخش مربوط به انسان شناسی آذربایجان برای کتاب «آذربایجان، تاریخ و فرهنگ»، انجام طرح های مردم شناسی درموسسۀ تحقیقات اجتماعی دانشگاه تبریز و نیز انتشارحدود20 مقاله تحقیقی در مجلات علمی، پژوهشی و ترویجی، بخشی از سوابق علمی و کارنامۀ فرهنگی دکتر مینو امیرقاسمی است.

مقدمه:

اسطوره نه به معنای داستانی واقعی با ابعادی غیر واقعی و فوق بشری، و نه به معنای کوششی ابتدایی برای تبیین جهان آفرینش؛ بلکه به معنای تجلّی گاه اندیشۀ بشر و نوع شناخت وی از جهان، در دوره ای خاص از تاریخ اندیشه ی او به مثابه ارابه ی عظیم، ارجمند و گرانقدری است که نه تنها شیوه ی تفکّر و تعمّق زرّین بشر را نسبت به جهان به دنبال خود می کشد، بلکه حامل شیوه ی زندگی مادّی و زمینی او نیز می باشد.

در این نوشته، از زاویه هایی که ما به اساطیر خواهیم نگریست، جنبه های فلسفی و ادبی آن کم رنگ خواهد شد. برای ما جنبه هایی از اساطیر حائز اهمیت خواهد بود که محل انعکاس زندگی اجتماعی قوم در دوره ی خاص اساطیری اش می باشد.

چنین نگرشی به اسطوره، گرچه عظمت و زیبایی آن را درهم خواهد ریخت و اُبهت و شکوهش را فرو خواهد شکست؛ ولی برای بررسی جامعه شناختی راهی جز این به نظر نمی رسد.

از آنجایی که در اغلب و یا تمامی جهان بینی ها و اندیشه های مذهبی، انسان غایت آفرینش منظور شده است، از این رو توضیح و تفسیر کلیۀ پدیده های خلقت در جهت شکل دادن یا معنی کردن انسان صورت می گیرد. از سوی دیگر زندگی «انسان» اساساً به معنای حیات جمعی اوست. بدین ترتیب یکی از مسایلی که در بررسی اسطوره باید بدان توجه کرد، یافتن هسته ی مرکزی اسطوره بر مبنای زندگی اجتماعی انسان و اندیشه های اوست.

اینکه آیا انسان در دورۀ اساطیری خود سعی داشته است بر مبنای الگوهای اساطیری زندگی خود را بسازد یا برعکس صورت عالی الگوهای زندگی زمینی خود را رنگ و جلایی آسمانی و مینوی زده و به آن ابعاد فوق بشری داده است و سپس آن را جریان واقعی دوران ازلی جهان و آغاز آفرینش دانسته است؛ و بعد از تمامی این مراحل در دایره ی این داستان ها نیم چرخی زده و آن الگوها را بالای سر خود گرفته است، بحثی است که از دو جانب یا از دو جهت می توان به آن نزدیک شد: نخست آنکه آیا انسان روایت های اساطیری را الگوی رفتاری خود ساخته؟ اگر جواب مثبت به این سؤال بدهیم باید پاسخگوی این سؤال نیز باشیم که وی این اندیشه ها و این الگوها را از کجا آورده است؟

ظاهراً منطقی ترین جوابی که می توان برای این سؤال یافت آن است که بگوییم: اساطیر حاصل تجرید فعالیت ذهنی بشر است. به نظر می رسد چنین استدلالی صحیح نباشد، چه، قدرت ذهنی و اصولاً تجربه ی تاریخی زندگی انسان دوره ی اساطیری ـ خواه این انسان از نظر تاریخی بسیار کهن باشد، خواه انسان معاصری باشد که هنوز در مرحله ی اسطوره سازی است ـ به اندازه ای نیست که دست به خلق چنین اندیشه های شاعرانه و فوق بشری و مجرد بزند، زیرا حتا نزد انسان متمدن امروزه نیز عالی ترین صور خیال برگرفته شده از تجربیات حسی هنرمند است. با گرفتن چنین پاسخی به طور ضمنی به این نتیجه می توان رسید که اساطیری اولیه و از پیش ساخته و پرداخته ی خدایان وجود نداشته تا بشر آن را الگوی زندگی مادی و اجتماعی خود بسازد.

بنابر این ناگزیریم در بررسی خود جانب دوم، یعنی شیوه ی فرافکنی زندگی زمینی را به آسمان اصل فرض کنیم؛ و بدین ترتیب در واقع اسطوره را دور بزنیم تا دو باره به هسته ی زمینی و الگوهای عینی و کیهانی آن برسیم. هر چند می پذیریم که همین اساطیر در دوره های بعدی زندگی بشر تبدیل به الگوهای مقدس و مینوی قابل تقلید و پیروی در زندگی این جهانی می شود. و باز معتقدیم که انسان، همین الگوهای مینوی را در هر دوره از تاریخ زندگی اش، متناسب با شرایط زمانی خود، آراسته و با آنها زیسته است.

تعریف اسطوره

«میرچاالیاده» در تلاش برای تعریف اسطوره چنین می گوید: «اسطوره واقعیت فرهنگی به غایت پیچیده ای است که از دیدگاه های مختلف و مکمل یکدیگر، ممکن است مورد بررسی و تفسیر قرار گیرد. تعریفی که به نظر من از دیگر تعریف ها کمتر نقص دارد، زیرا گسترده تر از بقیه ی آنهاست، این است: اسطوره نقل کننده ی سرگذشتی قدسی و مینوی است، راوی واقعه ای ست که در زمان اولین، زمان شگرفت بدایت همه چیز رخ داده است. به بیانی دیگر اسطوره حکایت می کند که چگونه از دولت سرو به برکت کارهای نمایان و برجسته ی موجودات فوق طبیعی، واقعیت ـ کیهان ـ یا فقط جزیی از واقعیت ـ جزیره ای، نوع نباتی خاص، سلوکی و کرداری انسانی، نهادی ـ پا به عرصه ی وجود نهاده است. بنابر این اسطوره همیشه متضمن روایت یک «خلقت» است. یعنی می گوید چگونه چیزی پدید آمده، موجود شده و هستی خود را آغاز کرده است. اسطوره فقط از چیزی که واقعاً روی داده و به تمامی پدیدار گشته سخن نمی گوید. آدم های اسطوره، موجودات فوق طبیعی اند و خاصه به خاطر کارهایی که در زمان پر ارج و اعتبار سرآغاز همه چیز انجام داده اند شناخته اند و شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز می نمایند و قداست (یا فقط فوق طبیعی بودن) اقدامات و اعمال شان را عیان می سازند. خلاصه آنکه، اساطیر ورود و دخول های گوناگون ناگهانی و گاه فاجعه آمیز مینوی (یا فوق طبیعی) را در عالم وصف می کنند. این فوران طغیان عصر مینوی است که واقعاً عالم را می سازد. بنیان می نهد و آن را بدان گونه که امروزه هست در می آورد، بالاتر از این، بر اثر مداخلات موجودات فوق طبیعی که انسان آنچه امروزه هست، شده است. یعنی موجودی میرنده، صاحب جنس و فرهنگ پذیر »

تکرار می کنیم: گرچه می پذیریم که اسطوره داستان واقعیت های موجود کیهانی را به شکل و شیوه های فوق طبیعی بیان می کند، ولی سؤال این است که صورت اولیه ی این شکل و شیوه را از کجا می آورد؟ به نظر می رسد جواب این باشد که این لباس زمینی است که انسان به ابعاد مینوی در می آورد و بر تن نیروهای مینوی می پوشاند.

انسان جهان را آن طور که خود می بیند و می شناسد، تعریف می کند و می پذیرد. جهان برای فرد آن واقعیت جغرافیایی، تاریخی یا اجتماعی است که خود تجربه می کند. درست همان گونه که برای یک کودک واقعیت جهان، آغوش مادر یا خانه یا کوچه ای است که در آن زندگی می کند.

اسطوره گرچه به عنوان یک الگوی پیشتاز برای افراد قوم، نشان دهندۀ رفتارهای صحیح و آسمانی است، ولی به اعتقاد ما از جهتی دیگر خود نمونه ی عالی شده و صاف و صیقل یافته ی رفتارهای واقعی و زمینی همان قوم است. یک چنین اعتقادی را شاید نتوان در هیأت کنونی تک تک اسطوره ها ثابت کرد چون برخی از آنها آن چنان در هاله ای از بیانات فوق طبیعی و اشکال فوق جهانی پیچیده شده اند که گاه دست یافتن به هسته ی مرکزی اندیشه غیر ممکن جلوه می کند؛ و یا گاه آنچنان رنگ و بوی دوره های تاریخی مختلف را به خود گرفته اند که از صورت اولیه تقریباً چیزی نمانده است، با تمام اینها، همین اشکال فوق بشری اساطیر، داستان فوق واقعیِ اتفاقات واقعی است. یعنی اسطوره در باره ی چیزی سخن می گوید که واقعاً وجود دارد و تلاش می کند تا رمز نهفته در خلقت این واقعیت را کشف کند. انسان اسطوره ساز نمی تواند رمز و راز این واقعیت ها را در جایی ماورای آنچه که خود تجربه کرده است بیابد. به طور مثال اگر او حتا مبدأیی واحد برای آفرینش قایل می شود ناگریز در وحدت آن مبدأ گوهر دو گانه به ودیعه می گذارد چرا که تجسم صورت مجرد و ذهنی یک مبدأ که برایش میسر نیست. بدین ترتیب مثلاً هرمزد، تنها خالق هستی در اساطیر زردشتی، تنها در صورت گرفتار شدن در یک تضاد، در مقابله با گوهری دیگر آفرینش خود را ممکن می سازد.

انسان اسطوره ساز جز این نمی تواند بیندیشد چرا که همه چیز را در بیعت از سرچشمه های دو یا چندگانه منشعب می بیند: انسان زاده ی ترکیب پدری و مادری است و از اینجاست که اندیشه ی دو جنسه بودن هرمزد یا حتا مخلوق بودن خود هرمزد شکوفا می شود و

اندیشۀ اسطوره ساز تخم بهترین رمز ممکن را در دل واقعیت پدیده های جهان هستی می کارد، سپس بر مبنای آن، بهترین الگوهای رفتاری، بهترین الگوهای فلسفی، بهترین الگوهای زندگی و حفظ و حراست آن را از درون این تخم بیرون می کشد، آن را رشد می دهد، صاحب ساقه و برگ و گل و میوه می کند.

«الیاده» می گوید: «اسطوره همچون سرگذشتی و داستان مینوی و بنابر این «حدیثی واقعی» قلمداد می شود زیرا همیشه به واقعیت ها رجوع و حواله می دهد. اسطوره ی آفرینش کیهان، «واقعی» است چون که وجود عالم، خود واقعیت آن را اثبات می کند، همچنین اسطوره اصل و منشاء مرگ نیز «واقعی» است زیرا میرایی و مرگ انسان ثابت کننده ی آن است و بر همین قیاس »

هر تلاشی که اسطوره می کند تا به واقعیت یا به رمز خلقت دست یابد تلاشی است ارزشمند و وسیلۀ حرکت بشر به طرف جلو؛ ولی آنچه که از حاصل این تلاش امروزه در دست ماست، صورتی است که عالم تخیلی قوی آن را از بدنۀ ملموس و زمینی خود جدا می کند و چنین نیز باید باشد.

تخیلی که در اسطوره تجلی می کند، شبیه همان تخیلی است که در هنر جلوه گر می شود. اگر تخیل در هنر عامل مؤثر فردیِ هنرمند است، تخیل در اسطوره عاملی است گروهی و قومی که سینه به سینه در آن وارد می شود و آن را می آراید.

بنابر این منطقی خواهد بود اگر بگوییم اسطوره تجلی هنری بخشی از اندیشه های دینی بشر در دوره های ابتدایی است. و منظور از این بیان آن است که ثابت کنیم اسطوره نه افسانه، نه داستان و نه خیال صرف، بلکه تلاشی جدی برای دست یافتن به هدف، مقصود و فلسفه ی آفرینش جهان است و در مرحله ی بعد، یعنی بعد از رسیدن به هدف های بالا، هدف یافتن روش و فلسفه ی زندگی زمینی است. اگر آفرینش هدفمند نباشد، زندگی نیز بی هدف و پوچ خواهد بود و این امر با طبیعت بشر سازگار نیست.

و اما عامل تخیل در اسطوره، نه تنها آن را غیر واقعی و بی ارزش نمی کند؛ بلکه دقیقاً ارزشی فرا زمینی و هنری بدان می بخشد. ارزشی که می تواند آن را تبدیل به الگوهایی ارزشمند و قابل تقلید یا پیروی کند و ارزش فراتر این الگو آن است که متناسب با زندگی زمینی و واقعی او ساخته می شود.

همین عامل، اساطیر را دارای ارزشی دیگر گونه می کند بدین شکل که عالم تخیل که اساساً عاملی فردی است، آنچنان زیبا بر شانه های باشکوه خدایان قوم که حاصل اندیشه های جمعی هستند می نشیند که هیچ هنرمندی را به تنهایی یارای آفریدن آن نخواهد بود.

اسطوره و افسانه

اغلب می بینیم که بین اسطوره و افسانه (افسانه در معنی داستان بی پایه و اساس) تمییز قایل نمی شوند و آنها را هم ردیف یکدیگر می آورند. یک چنین آمیختنی اساساً ناشی از دور شدن از ارزش و قدر و قیمت اسطوره و بی توجهی به تأثیرات مستمر اسطوره در زندگی بشر است. و البته این به معنای رد ارزش های ویژه ی افسانه نیست، بلکه منظور اشاره به تفاوت بنیادین این دو شاخه ی فعالیت ذهنی بشر است.

شخصیت های اسطوره عموماً شخصیت هایی کاملاً آسمانی، مینوی و اولیه هستند. منظور از اولیه این است که بن و سرآغاز هر پدیده ای در جهان، و صورت نخستین و ازلی هر پدیده ی واقعی در کیهان اند. بنابر این اساطیر و شخصیت های والایش از یک تقدس آسمانی، برتر و غیر مادی برخوردار هستند که نمی توان با اندیشه یا گفتار یا کردار بد و پلید بدان ها نزدیک شد. حتا اگر به قصه های متداول در میان اقوام (در خود ایران) دقت کنیم می بینیم که اسطوره ها جزء قصه هایی نیستند که شب هنگام یا هر جا و توسط هر کسی به عنوان سرگرمی نقل شوند.

تقدس مذهبی اساطیر آنها را عموماً دور از دسترس مردم عادی قرار می دهد حال آن که حضور کاملاً ملموس و دائمی افسانه ها را با شخصیت های قوی (چه خیر و چه شر) انسانی یا حیوانی نقل محافل و مجالس قصه گویان می بینیم.

گر چه در بسیاری از افسانه ها، شخصیت ها دست به کارهای غیر عادی می زنند، قهرمانی ها می کنند، گاه از قوای فوق بشری برخوردارند، ولی دارای تقدس یا اعتبار صورت اولیه نیستند.

افسانه ها اغلب بیان آروزها و آمال انسانی است که توسط انسان هایی ویژه مطرح می شود. حرکات و سکنات و اندیشه های شخصیت های اساطیری اغلب الگوی مذهبی و معتبر زندگی انسان هاست هر چند که غالب آن خدایان و ایزدان و الهه ها و شخصیت های اساطیری و مینوی حیات و حرکاتی زمینی و مادی و انسانی دارند که بالطبع بشر از زندگی خود گرفته و صورت عالی به آنها داده است.

فایدۀ شناخت اساطیر

شاید امروزه ما به غلط با داستان های اساطیری به عنوان داستان های ابتدایی، دور از واقعیت، حتا به لحاظ مذهبی، دور از واقعیت آسمانی برخورد می کنیم. آنها را به عنوان کلمات قدیمی، مفاهیم ذهنی ابتدایی و یا حتا بسیار ساده انگارانه، داستان هایی مضحک بپنداریم، ولی ما هر چه کنیم نمی توانیم از این واقعیت بگریزیم که اسطوره همچنان در دل تاریخ بشر می تپد و تداوم و پیوستگی جریان پنهان آن را در رگ های تاریخ و اندیشه نمی توان انکار کرد.

با توجه به چنین تداوم آرام ولی عمیق چگونه می توان از شناخت اساطیر، شکافتن لایه های درونی آن و دست یافتن به هسته ی اولیه ی چنین تفکری سر باز زد.

اسطوره زمان خود را به عنوان یک دوره ی نسبتاً مشخص و محدود در زندگی جوامع و اقوام مختلف بشری ـ در دوره های تاریخی از گذشته تا حال ـ پشت سر می گذارد ولی این به معنای پایان دوره و پایان یک مرحله نیست؛ بلکه پیوستگی آن با تاریخ و جریان آرام ولی مداومش در بستر زندگی و اندیشه ی بشر امری است انکار ناپذیر. از دیدگاهی که ما تلاش می کنیم به اساطیر و هسته ی مرکزی هر اسطوره نزدیک شویم ناگزیریم که جلوه های شاعرانه ی فوق طبیعی و تخیلی آن را نادیده بگیریم و به گونه ای خشن و بسیار زمینی آن را بشکافیم تا بتوانیم به شناخت چگونگی زندگی، جامعه و اندیشه ی صاحبان آن اساطیر نزدیک شویم. چنین تلاشی برای شناخت صاحبان اساطیر، تنها در همان محدوده ی زمانی کهن باقی نمی ماند و تنها به عنوان یکی بررسی در تاریخ گذشته نیست بلکه ما می خواهیم ـ هر چند نه به طور صریح و آشکار ـ ریشه ی اندیشه ها و تفکرات و تبیینات کنونی همان جوامع را که بی شک متأثر از دوران اساطیری شان هستند، بشناسیم و یا حداقل به شناخت آن نزدیک شویم.

شناخت اساطیر به لحاظ دست یابی به اصل و ریشه مهارها و عوامل محدود کننده ی ذهن و رفتارهای اجتماعی و یا بالعکس عوامل مشوق و پیش برنده ی قوم در زمان کنونی می تواند بسیار نتیجه بخش باشد .

اگر ما بتوانیم ریشه ی بسیاری از تفکرات، تخیلات و یا اعتقادات خود را بشناسیم، به نوعی آزادی دست خواهیم یافت.

شناخت چرایی و چگونگی بسیاری از حرکت های تاریخی، سیاسی، مذهبی، فرهنگی و غیره ی ملل نیز در گرو شناخت اساطیر و اندیشه های بنیادین شان است. چگونگی تبیین آفرینش جهان اغلب به چگونگی تبیین زندگی زمینی و تعیین شیوه های آن منجر می شود و اخلاقیات و روحیات قومی غالباً از سرچشمه ی فلسفه های آغازین آب می خورد.

اسطوره الگوی آسمانی شدۀ جوامع بشری

انسان پیوسته با واقعیاتی در جهان و دنیای اطراف خود رو به رو می شود. وی جهان را همان می داند که خود در آن به سر می برد. انسان مطابق شرایط اقتصادی و اجتماعی خود اصل و منشاء هر چیز از زمین و آسمان و گیاه و حیوان و انسان را تعیین می کند. به اصل و سرچشمه ی هر چیز کامل ترین شکل همان صورتی را می دهد که چشمانش در اطراف خود می بیند، گوشش می شنود و حواسش درک می کند. آنچه که در زندگیش مثبت و نیک است آن را به نیروهای مثبت آسمانی و آنچه را که ناشناخته و در نتیجه مضرّ است، به نیروهای منفی منتسب می کند. مثلاً تاریکی به جهت معضلاتی که در زندگیش ایجاد می کند تبدیل به هستی اهریمن می شود و آتش به جهت کارگشایی عظیمش در حیات بشر از خود خدایان سرچشمه می گیرد. خلاصه اگر انسان، انسان کشاورز است، گاو و گندم را می ستاید، اگر شکارچی است تیر و کمان را و اگر کنار آبی زندگی می کند خدایان و الهه ها و داستان هایش با آب مربوط می شود و نظایر چنین تأثراتی را در اساطیر فراوان می توان یافت.

«الیاده» می نویسد: «همان گونه که انسان جدید خود را ساخته و پرداخته ی تاریخ می داند، انسان جوامع کهن، خویشتن را فراورده ی تعدادی وقایع اساطیری می شمرد.»

به واقع تاریخ، انسان را در طول زمان می سازد و شگفت آنکه تاریخ را خود انسان برای خود رقم می زند؛ همان گونه که انسان اساطیری را اسطوره می سازد و او خود راقم هستی خویش در قالب اسطوره است. البته این بیان بدان معنا نیست که بگوییم تاریخ همان اسطوره است ولی به جرأت می گوییم اسطوره بخشی جدی از تاریخ اندیشه ی بشر است و همان گونه که وقایع تاریخ اثرات خود را در طول زمان حفظ می کنند، تفکرات اساطیری نیز خطی از اثرات خود بر سرزمین هستی بشری می کشد. با این تفاوت آشکار که انسان، «واقعیت مینوی اساطیری» را اصلی اولیه، ثابت و قابل تکرار می داند حال آنکه وقایع تاریخی نه اولیه اند، نه دائمی و نه قابل برگشت.

اسطوره از آنجایی که مینوی، ثابت و قابل تکرار است، زندگی بشر معتقد به خود را به گونه ای محدود و مهار می کند: اگر خدایان چنین می کرده اند، نیاکان ما نیز چنین کرده اند، ما نیز باید چنین کنیم.

انسان تاریخ را سرمشق قرار می دهد تا اشتباهات را تکرار نکند ولی اسطوره را پیش روی فرد می گیرد تا درست همان گونه که آن بوده است عمل کند.

جان هینلز (Hinnells) در بیان طبیعت اسطوره می گوید: «اسطوره ها تنها بیان تفکرات آدمی در باره ی مفهوم اساسی زندگی نیستند؛ بلکه دستور العمل هایی هستند که انسان بر طبق آنها زندگی می کند و می توانند توجیهی منطقی برای جمعه باشند. طرحی که جامعه بر طبق آن قرار دارد، اعتبار نهایی خود را از طریق تصورات اساطیری به دست می آورد؛ چه این تصورات در باره ی حق خدا داده ی شاهان در انگلستان دوران استوارت باشد یا الگوی سه بخشی جامعه در نظر هند و ایرانیان. خدایان، بر طبق این نظر اخیر جامعه را با ساختی سه لایه ای آفریده اند: دسته ای از مردمان روحانی، عده ای جنگجو و گروهی کشاورز خلق شده اند. بنابر این، همه ی مردمان مرتبه ی خود را در زندگی مدیون اراده ی خدایان می دانستند. اسطوره ها همچنین می توانند نقش اندرزها را در یک مجموعه ی اخلاقی والا داشته باشند و سرمشق هایی در اختیار بشر بگذارند که وی با آنها زندگانی خویش را بسازد.» چون عبارات زیر که در کارساز بودن زمان نوشته اند:

« زمان درنگ خدای نخستین آفریده بود که او [هرمزد] فراز آفرید چنین گوید در دین که زمان نیرومندتر از هر دو آفرینش است: آفرینش هرمزد و آنِ اهریمن. زمان یابنده ی کارهاست، زمان از نیک یابندگان یابنده تر است، زمان از جستجو کنندگان جستجوکننده تر است، زیرا داوری به زمان توان کردن. به زمان است که خانمان برافکنده شود. اگر تقدیر باشد در زمان، آراسته فرو شکسته شود. کس از مردمان میرنده از او رهایی نیابد، نه اگر به بالا پرواز کند، نه اگر به نگونی چاهی کند و در نشیند و نه اگر زیر چشمه ی آبهای سرد فرو گردد.»

تحلیلی بر فلسفۀ آفرینش در ایران باستان و ارتباط آن با جامعۀ آن دوران

اسطوره در جستجوی چگونگی تفکیک اجزای خلقت از کل واحدی است که این کل واحد سرچشمه ی اصلی همه چیز است. در اساطیر اقوام هند و اروپایی این کل واحد «زمان» است. هرمزد که خالق بعدی جهان مادی و مینوی به شمار می رود، از آغاز خدا نبوده بلکه خود فرزند سپید و روشنِ «زمان» (زروان) است همان گونه که اهریمن فرزند زشت و تاریک اوست:

«هرمزد پیش از آفرینش خدای نبود، پس از آفرینش، خدای وسود خواستار و فرزانه و پد بدی و شد.»

آیا قائل شدن منشاء واحد برای هرمزد و اهریمن که در اصل هر یک حامل مخالف ترین اجزاء نسبت به دیگری در خود است، علاوه بر رعایت اصل وجود یک کل واحد برای خلقت جهان نمی تواند ناشی از تأثر قوم از یکی بودن منشاء اقوام ساکن و اقوام شکارچی بیابانگرد باشد؟ اقوامی که همه از یک سر منشاء شروع که حرکت و مهاجرت به طرف سرزمین های گرم می کند، برخی به سرعت به سکونت و کشاورزی و دامپروری روی می آوردند و برخی دیگر هنوز به تأمین معاش خود از طریق شکار و تهاجمات و جنگ ها پایبند هستند. ویژگی های زندگی این دو دسته به نحوی در اندیشه های اساطیری شان منعکس می شود.

اندیشۀ انتساب هستی به یک کل واحد ـ زمان ـ در اندیشه ی این اقوام احتمالاً می تواند یا از تجربه ی قدرت واحد مرکزی و شناخت آن و گرایش به آن سرچشمه بگیرد یا منشاء واحد اقوام متخاصم تصویر آغازین آنان را از چگونگی تکوین هستی شکل می بخشد.

اهریمن به علت بی خردی از وجود هرمزد و سرزمین او آگاه نیست ولی در یک حرکت ناآگاهانه، به مرز روشنایی نزدیک می شود و آن را می بیند و برای مرگ و نابودی به آن حمله می برد.

دین زردشت، یعنی دینی که از میان قوم ساکن سر برآورده است، مردم را تشویق و ترغیب به سکونت و کشاورزی و دامپروری می کند. پس باید سرزمین آسمانی خدای این قوم نیز مانند سرزمین خودشان ساکن و بی حرکت باشد، و قلمرو اهریمن مانند سرزمین قوم پلید و مهاجم، عرصه ی حرکت های نامنظم و تاخت و تازهای بدون اندیشه.

هرمزد و اهریمن، نمایندگان تضاد بنیادین

کل واحدِ ناظر بر هستی، «زروان» یا خدای زمان، در آگاهی بشر اسطوره ساز با دلایل منطقی و قابل پذیرش، اجزایی را از خود صادر می کند، درست همان گونه که نور از خورشید ساطع می شود. بعد از این کل واحد (زمان)، پدیده ی واحد دیگری رخ می نماید که بنیان هستی جهان را تشکیل می دهد و برای همیشه به عنوان یکی از عناصر اصلی اندیشه، در زندگی قوم نقش بازی می کند.

این پدیدۀ تضاد است که در کلی ترین صورت خود به شکل تقابل جاودانۀ خیر و شر یا هرمزد و اهریمن، فلسفۀ زندگی این مردم را شکل می دهد.

این دو نیروی عظیم با ویژگی های ظاهری و باطنی نشانگر چگونگی تضاد در اندیشه ی آریایی هستند: هرمزد، سفید و خوشبو و روشن مثل آفتاب شرق، سراسر نور مطلق است، ساکن و بی حرکت مثل قوم اسکان یافته ی خویش و صلح طلب و آرام و یکجا نشین است و اندیشه را پیشه ی خود کرده. اهریمن سیاه و تاریک و بد بو، مهاجم و جنگ طلب و موجودی در حرکت دائم مثل اقوام مهاجر و شکارچی و ضد سکونت است.

در عمق فلسفۀ این تضاد شگرف شاید بتوان ریشه ی اصول متضاد اندیشه و عمل را یافت. هرمزد با آرامش ابدی خویش تنها به نیروی خرد می اندیشد، با نیروی اندیشه خلق می کند، با نیروی اندیشه می جنگد، با نیروی اندیشه احساس می کند.

اهریمن از آغاز بدون اندیشه، تنها بر محور اصل حرکت نامنظم و غیر هدفمند خویش می چرخد.

شاید بسیار بعید نباشد اگر نهایتاً یکی شدن این دو نیرو (اندیشه و عمل) را در جوهرۀ وجود مخلوق برتر هرمزد (انسان) پیدا کرد.

انسانِ نیمه هرمزدی و نیمه اهریمنی آمیزه ای ست از اندیشه و عمل. گاه اندیشه می چربد و گاه عملِ بدون اندیشه و تعیین کننده ی سرنوشت نهایی انسان تسلط نهایی یکی از این دو خواهد بود.

اهریمن و هرمزد، هر دو در وجود این مخلوق هرمزدی رخنه می کنند، یکی برای زندگی یکی برای مرگ، یکی برای نیکی یکی برای شر و نهایتاً حضور این دو نیروی متضاد در وجود انسان است که او را به تحرک وا می دارد و در درون جبرِ مطلق حاکم بر هستی، او را حاکم مختار سرزمین وجود خویش می سازد. اگر سرنوشت کلی بشر در آغاز به وسیله ی قادر مطلق رقم زده شده است و هیچ گونه تغییری نخواهد پذیرفت؛ ولی حضور این دو نیروی عظیم مخالف در وجود وی عواملی هستند که او را از انفعال و تسلیم شدن به جبر مطلق باز می دارد و تحرک و قدرت تصمیم گیری به او می بخشند تا زندگی برایش معنا پیدا کند.

بدون وجود این پدیده ی هستی آفرین هیچ دلیلی برای خلق جهان نمی توان تصور کرد. هیچ چیز در درون خود هرمزد که در قلمروی از نور مطلق و سکون کامل به سر می برد و با بهتر است بگوییم هم جنس قلمرو ساکن و نورانی خود و آمیخته با آن است، وجود ندارد که او را به حرکت در آورد و عامل محرکی برای او باشد تا او دست به آفرینش بزند. پس نطفه ی هستی یعنی تضاد پا به میدان می گذارد، اهریمن در مقابل هرمزد قرار می گیرد. و آفرینش صورت می گیرد.

ریشۀ زمینی دست یافتن به چنین اصل تعیین کننده ای را علاوه بر زمینه های فلسفی شاید بتوان در واقعیت زندگی قوم که اغلب مورد حمله و تهاجم نیروهای متخاصم شکارچی یا بیابانگرد هستند یافت. در متن این تضاد است که قوم رشد می کند، می سازد، ایجاد می کند، و برای این حرکتش معنا و مفهوم می یابد. خدایشان نیز در متن تضادی بین خیر و شر است که هستی را شکل می دهد، ابزار می سازد و حرکت را در ابزارش جاری می کند.

آفرینش برای جنگ

«به بهدین آن گونه پیداست (که) هرمزد فراز پایه، با همه ـ آگاهی و بهی، زمانی بیکرانه در روشنی می بود. آن روشنی، گاه و جای هرمزد است که (آن را) روشنی بیکران خوانند اهریمن در تاریکی، به پ ـ دانشی و زدارگامگی، ژرف پایه بود.»

اهریمن بر خلاف هرمزد متحرک است ولی تحرک او توأم با آگاهی نیست بلکه حرکتی نامنظم دارد. بعد از این تازش که به منظور ویرانگری و مرگ صورت می گیرد، هرمزد در مقام دفاع و بعد از تعیین زمانی برای آغاز جنگ، دست به آفرینش مینوی و سپس مادی می زند.

در کل فلسفۀ آفرینش زردشتی آنچه که از نخستین قدم برای خواننده چهره مشخص خود را می نماید صحنه ی نبردی است که هر حرکتی در تک تک اجزای آن، با آغاز جنگ، هدف آن و پایانش ارتباط منطقی دارد. چنین فلسفه ای بی درنگ صاحبان آن فلسفه را سوار بر اسب های جنگی، با ابزار جنگی و روحیه ای جنگی جلو چشم می آورد. با نگرشی از آغاز بر چونی و چرایی این آفرینش، بوی جنگ را در زندگی این قوم به راحتی می توان حس کرد.

اهریمن گناگ (ganag گناگ به معنی مهاجم یکی از صفات اهریمن است) بر قلمرو هرمزد می تازد، هرمزد برای دفاع از سرزمین خویش ـ که در واقع نمونه ی آسمانی سرزمین اقوام بومی و ساکن است که مورد تهاجم اقوام بیابانگرد و مهاجم قرار می گیرد ـ دست به کار می شود. وی با اندیشه و خردی که ذاتی اوست نیروی دشمن را بررسی می کند و آنگاه دست به ساختن ابزار دفاعی می زند، زمان معین و محدودی برای جنگ تعیین می کند. در درون زمان کرانه مند دست به دامان چاره می زند. با هوشیاری و خرد خویش در می یابد که دشمن را باید زمانی سردواند پس برایش سرود می خواند ـ همانطور که دشمن برای دشمن رجز می خواند ـ روحیه اش را تضعیف می کند، به او می گوید که پایان کار به نفع تو نخواهد بود، حتا بزرگوارانه به او پیشنهاد صلح می دهد ولی دشمن کج اندیش این پیشنهاد را ناشی از ضعف می پندارد و جری تر می شود.

رجز خوانی یا خواندن سرود اَهونَوَر (ahunavar) کار خودش را می کند. جادوی کلام به کمک هرمزد می آید و اهریمن را مدت ها گیج و بی هوش می کند و این فرصت خوبی است تا هرمزد ابزار جنگ بسازد و لشکر بیاراید. او این کار را نخست به شکل مینوی انجام می دهد. آنها را ساکت و خاموش می آفریند و می آراید.

وی پس از آفرینش زمان درنگ خدای (زمانی که پادشاهی دراز دارد) «از خودی خویش، از روشنی مادی، تن آفریدگان فراز آفرید، به تنِ آتشِ روشن، سپید، گرد و از دور پیدا، از ماده ی آن مینو که پتیاره را که در هر دو آفرینش است، بِبَرَد )

جنس آفریدگان هرمزد نیز از جنس مینویی است که کشنده و نابود کننده ی پلیدی و پتیاره است. هرمزد پس از آن وای درنگ خدای را که ایزدی قدرتمند و در واقع بزرگ ارتشتاری است با جامه ی ارغوانی رنگ جنگی و سلاح زرین در دست، می آفریند و اساساً آفرینش خود را، یا به واقع سربازان خود را به یاری وای درنگ خدای می آفریند.

ستارگان آسمان و ماه و خورشید نیز سپاهیانی هستند گمارده شده در آسمان و فلسفه ی وجودی شان تنها دفاع در برابر دشمنان پتیاره است:

«هرمزد در میان آسمان و زمین روشنان را فراز آفرید او برای همه ی آفرینش آغازین جهان جایگاه ساخت که چون اهریمن رسد به مقابله ی دشمن خویش کوشند و آفریدگان را از آن پتیارگان رهایی بخشد، همان سپاه و گند که در (میدان) کارزار بخش شوند بر آن اختران چهار سپاهبد به چهار سوی گمارده شد.

سپاهیان بر آن سپاهبدان گمارده شد. پس بیشمار ستاره ی نامبردار، برای همزوری و نیرودهندگی (به) آن اختران، به سوی سوی و جای جای گمارده شد. چنین گوید که تیشتر، سپاهبد شرق، سَدْویس سپاهبد نیمروز، وَنَند سپاهبد غرب، هفتورنگ سپاهبد شال، میخگاه که میخ میان آسمانش خواند، سپاهبدان سپاهبد، پارَنْد و مَزَده داد و دیگر از این شمار، سرداران پاسدار نواحی اند او ماه و خورشید را به سالاری آن اختران آمیخته و نیامیخته گمارد که ایشان را همه بند به خورشید و ماه است.»

خورشید و ماه همانند پادشاه و وزیری مقتدر، با القای قدرت واحد مرکزی، مهار همه ی ستارگان و ارتشیان خود را به دست دارند. هر حرکتی تنها با حرکت دست این دو میسر است. یعنی همان الگویی که در نظام پادشاهی به باوری ابدی تبدیل می شود. و سپاهبدان چهارگانه، با سپاهبدان سپاهبدی که ناظر بر امورات جنگی است، به خوبی سیستم نظامی حاکم یا مطلوب را تجسم می بخشد.

« نخست آسمان را آفرید او آفریدگان را همه در درون آسمان بیافرید دژگونه بارویی که آن را هر افزاری که برای نبرد بایسته است، در میان نهاده شده باشد یا به مانند خانه ای که هر چیز در (آن) بماند مینوی آسمان (که) اندیشمند و سخنور و کنش مند و آگاه و افزونگر و برگزیننده است، پذیرفت دوره ی دفاع بر ضد اهریمن را که باز تاختن (وی را به جهان تاریکی) نهلد، مینوی آسمان گونان گُرد ارتشتاری که زره پوشیده باشد تا بی بیم، کارزار رهایی یابد آسمان را بدان گونه (برتن) دارد »

چنین ترکیب و چنین ترتیبی جز در یک سپاه منسجم و منظم با تجربۀ جنگی خوب و طولانی ممکن نیست. الگوی زمینی سپاه ارتشتاران و سپاهبدان و غیره به خوبی به آسمان منتقل شده و فلسفه ی وجودی آسمان را معنی بخشیده است. از جانبی دیگر تقدس مینوی ترکیبی آسمانی، اطاعت خالصانه ی زمینی و پیروی از این ساختار مقدس را الزامی می کند.

تصویر نهایی که از وضعیت این ستارگان و سپاهبدان شان داده می شود، درست شبیه ساعات انتظار و وضعیت بی حرکت سپاهی آراسته در یک سوی میدان رزم است و تا حرکت و تازش دشمن دست به حمله نمی زند و آرام به جا می ماند.

«ماه و خورشید و آن ستارگان، تا آمدن اهریمن ایستادند و نرفتند. زمان به پاکی می گذشت و همواره نیمروز بود. پس از آمدن اهریمن، به حرکت ایستادند و اگر آن بزرگتر مرد از آن بزرگتر کمان بیفکند. ماه را حرکت همسان سه پره تیری میانه است اگر آن میانه مرد از آن میانه کمان بیفکند. ستارگان را حرکت چون سه پره تیر کوچک است اگر آن کوچک مرد از آن کوچک کمان بیفکند »

به نظر می رسد صاحبان چنین اندیشه ی اساطیری، قومی می باشند ساکن که در آرامش و نور مطلق زندگی می کنند (همان گونه که خدایشان زندگی می کند)، ولی دشمنِ بی دانش ضمن حرکتِ بی هدف و اهریمنانه و نامنظم خود که اقوام کوچ نشین یا بیابانگرد و مهاجم را به خاطر می آورد، به این سرزمین ساکت و پُر از آرامش می تازد. از آنجایی که سکون و آرامش تازه یافته، ودیعه ای ست که عیناً باید مانند صورت آسمانی خود حفظ شود، آغاز به حمله نمی کنند، صلح طلب هستند در عین حال بسیار آگاه (صاحب خردی همه آگاه)، آینده نگر، چاره ساز، قدرتمند، صاحب تجربه ی جنگ های منظم و دارای سپاهی قدرتمند و عظیم.

بنابر این طبیعی به نظر می رسد که اسطورۀ آفرینش چنین قومی ـ که رنگ و شکل خود را مستقیماً از وضعیت زندگی زمینی آنها گرفته است فلسفۀ وجودی خویش را بر مبنای جنگ بنیان گذارد.

تشویق قوم و قبیله به ساکن شدن (مثل هرمزد) ظاهراً تشویق آغاز دورۀ کشاورزی و دامداری توأم با آن است و حرکت و کوچیدن و دست درازی کردن به سرزمین این و آن و وارد قلمرو اقوام ساکن شدن حرکتی اهریمنانه، زشت و سیاه است.

منابع

الیاده، میرچا(1362)، چشم اندازهای اسطوره، ترجمه ی جلال ستاری،تهران، انتشارات توس.

هنیلز، جان (1368)، شناخت اساطیر ایران، ترجمه ژاله آموزگار و احمد

تفضلی، کتابسرای بابل، نشرچشمه.

بهار، مهرداد (1362)، پژوهشی در اساطیر ایران، تهران، انتشارات توس.

فرنبغ دادگی، بندهش (1369)، گزارنده مهرداد بهار، تهران، انتشارات توس

جهانِ ایرانی شاهرخ مسکوب از نگاهِ داریوش کارگر

نوامبر 19th, 2014

اشاره:

دوم نوامبر سالگرد درگذشت داریوش کارگراست،دوستی که شیفتگی به تاریخ و فرهنگ ایران باستان،وفاداری های پایدار و دوستی های بیدریغ ،نجابت استثنائی و اعتقادعمیق به ارزش ها و آرمان های شریف از وجوه مشخّصه اش بود.این ویژگی ها و سپس،کوشش در ارتقای خویش ازعنصری حزبی-سازمانی به فردی مستقل و فرهنگساز و علاقه به هنرخطّاطی و صفحه آرائی(که بر جلد کتاب های علی میرفطروس و خصوصاً درخط-نگاریِ زیبا و هنرمندانۀ«حلّاج»جلوه گرند) ،همه و همه،ویژگی های داریوش کارگر را به خصلت ها و خصوصیّات شاهرخ مسکوب نزدیک می کرد.

در بارۀ داریوش کارگر دوستانش سخن هاگفته اند ،امّا باید تأکید کرد که تلاش های داریوش در عرصۀ فرهنگی و عنایت او به تاریخ و فرهنگ ایران باستان(رسالۀ دکترای وی در دانشگاه اپسالا و مقالات او در دانشنامۀ ایرانیکا، ایرانشناسی،ایران نامه و…)طلیعۀ ظهور پژوهشگر فرهیخته ای بود که بهارِ حضورش – دریغا – در خزانی مرگبار  پَرپَرشد.

در سالگرد خاموشی داریوش کارگربا سخنانش دربارۀ شاهرخ مسکوب،یاد این دو جانِ شیفتۀ فرهنگ ایران را گرامی می داریم.       شاهرخ مسکوب داریوش کارگر

 

                      داریوش کارگر                  

گزارشِ ناصر رحیم خانی
۱۳ آوریل ۲۰۱۳
۴۲ فروردین ۱۳۹۲

«کارهای مسکوب نشان می‌دهد که جهانِ ایرانی با اندیشهٔ هزار چرخ خورده‌اش، با فرهنگ مدام دگرگون شده‌اش، برای او بسیار ارزشمند است و به همین خاطر هم نه بهانه که یک بنیان است برای کنکاش و بررسی. اسطوره، دین، تاریخ، فلسفه، حماسه، هنر، نقاشی و مینیاتور، آرمان شهر سیاوشی…. همه و همه اجزاء بنیانی‌ست که گفته شد، یعنی محمل‌های کنکاش‌ها و بررسی‌ها و پژوهش‌های مسکوب است»

یازده سال پیش در روز آدینه ۲۱ اردیبهشت ماه ۱۳۸۱ خورشیدی، به دعوت و میزبانی «کانون فرهنگی ایده» در استکهلم، شاهرخ مسکوب، در بارهٔ «تجدد و دگرگونی پاره‌ای از مفاهیم در ادبیات آغاز قرن»، سخنرانی کرد. جلسهٔ سخنرانی مسکوب با حضور بیش از یکصدتن از دوستداران فرهنگ و ادبیات ایران آغاز شد. شاهرخ مسکوب در آن سخنرانی، نخست گریزهائی زد به مقوله‌هائی چون طبیعت، انسان، عشق، و زن در ادبیات کهن ایران و سپس اشاره‌هائی کرد به آغاز دگرگونی در مفهوم‌ این مقوله‌ها در طلیعهٔ مشروطه و سپس‌تر، گذری به روزگار عارف قزوینی و داستان اندوهبار عشق او در «قصهٔ پرغصه یا رمان حقیقی»، و نیز گریزی به خاطرات تاج‌السلطنه دختر ناصرالدین شاه. آنگاه پرداخت به محمدعلی فروغی (ذکاء الملک) و نقش او در دگرگون ساختن زبان فارسی. شاهرخ مسکوب در بخش دوم سخنرانی خود، دربارهٔ کسروی و هدایت سخن گفت با این توضیح که چند بار خواسته است دربارهٔ این دو شخصیت بنویسد و نشده است آنچه می‌خواسته است. می‌خواست کسروی و هدایت را با هم و در مقایسهٔ با هم بررسی کند، باز هم نشد آن چیزی که می‌خواست و دستمایه‌هایش را نیز فراهم آورده بود و همراه داشت. مسکوب در این سخنرانی، دست کم سه تا چهار بار و هربار چندین صفحه از یادداشت‌هایش درباره کسروی را کنار گذاشت و گذشت. نیز نرسید بیش از یکی دو جملهٔ کوتاه از هدایت بگوید با این وعدهٔ امیدوارانه که: «در مورد هدایت، شاید بماند برای سال دیگر و سفر دیگر.» آن سال دیگر و آن سفر دیگر از ما دریغ شد. دو سه سالهٔ بعد را گرفتار بیماری بود و سرانجام، به بیان دردمندانهٔ گیل گمش در سوگ انکیدو، «بهرهٔ آدمی»، به شاهرخ مسکوب نیز رسید، در بیست و سوم فروردینماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار خورشیدی.

در اردیبهشت ماه سال گذشته (۱۳۹۱ خورشیدی)، در هفتمین سال خاموشی مسکوب و دهمین سالگشت سخنرانی او در استکهلم برآن شدم آن پاره از گفته‌های این اندیشمند بزرگ ادب ایرانی در بارهٔ احمد کسروی و صادق هدایت را تقدیم خوانندگان کنم.اما امسال، در سالگرد درگذشت شاهرخ مسکوب، سخنان یازده سال پیشِ داریوش کارگر در بارهٔ «جهانِ ایرانی شاهرخ مسکوب»، تقدیم می‌شود.

روز شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۱خورشیدی، از دوست نازنین داریوش کارگر خواستم در برنامهٔ «رادیو همبستگی» استکهلم، و برای آشنائی بیشتر شنوندگان با کتاب‌ها و نوشته‌های شاهرخ مسکوب، صحبت کند. داریوش کارگر با مهربانی و گرمی ویژهٔ خود، دعوت مرا پذیرفت و در سخنانی کوتاه و فشرده از مسکوب گفت و از تبیین جهانِ ایرانی مسکوب. فایل صوتی آن برنامهٔ رادیوئی در بارهٔ مسکوب، کارهای مسکوب و جهان ایرانی مسکوب، پیش روی شماست. آنچه در این نوار صوتی قدیمی می‌شنوید نخست سخنان ناصر رحیم خانی است در معرفی کتاب‌های شاهرخ مسکوب و موضوع سخنرانی او در استکهلم، سپس سخنان داریوش گارگر است در تبیین جهان ایرانی شاهرخ مسکوب و در پایان روخوانی پاره‌ای از کتاب « گفتگو در باغ » مسکوب است با صدای ناصر رحیم خانی.

کانون فرهنگی ایده در معرفی کتاب‌های مسکوب و موضوع سخنرانی او بروشوری در بیش از پانصد نسخه منتشر کرده بود… سخن پایانی اینکه امسال اما در سالگرد درگذشت مسکوب و یاد حضور گرم او در استکهلم، آنچه آزرده خیالی و افسوس را دوچندان می‌کند، غم از دست دادن داریوش گارگر است که نامهربانی طبیعت و سنگینی دردِ تن و جان، تاب ایستادگی از عاشقی همچو او نیز در ربود. داریوش کارگر، نویسنده و پژوهشگر فرهنگ و تاریخ ایران، از پس رویاروئی طاقت سوز و جانفرسا با سرطانِ ریه، سرانجام در بامداد روز دوم نوامبر ۲۰۱۳ میلادی در اوپسالای سوئد، ما را تنها گذاشت. اینک اما در نبود آن دو فرهیختهٔ فرهنگ ورز، سخنان دل انگیز شاهرخ مسکوب و کلام گرم و گیرای داریوش کارگر در آن شنبهٔ بیست و یک اردیبهشت ماه جلالی سال هزار و سیصد و هشتاد و یک خورشیدی، همچنان در گوش جان ما پژواک می‌کند.

صدای داریوش کارگر در بارهٔ مسکوب را از اینجا بشنوید

                    (ازدقیقۀ هشتم)

به نقل از عصرامروز

 

 

 

 

 

چاپ غیرمُجازِ آثارِ علی میرفطروس

نوامبر 18th, 2014

اطلاعیۀ نشر فرهنگ

 

سال ها است کتاب های علی میرفطروس(خصوصاً کتاب حلّاج)- به طورِ غیرِ مُجاز- توسط برخی کتابفروشی های خارج از کشور  چاپ و منتشر می شوند و با وجود پیگیری های متعدّد، متأسفانه این کارِ غیراخلاقی و غیرقانونی هنور نیز ادامه دارد. 

 با توجه به پیگیری ها و اسناد موجود،مرکز چاپ و توزیع این کتاب ها کتابفروشی «پ» در خیابان «وِست ووُد» (لوس آنجلس)است.توزیع گستردۀ این آثارِ غیر مُجاز(با چاپی نامناسب و قیمتی گزاف) ضمن اینکه خسارات مادی و معنوی فراوانی متوجۀ نویسنده و «نشر فرهنگ» کرده،باعث دلسردی و تردید نویسنده برای انتشار متنِ تازه و کامل کتاب ها(خصوصاً حلّاج)شده است.

اینکه عده ای حاصلِ رنج برخی پژوهشگران را سرمایۀ کارِ خود ساخته اند،مایۀ تأسفِ است.امید است که با همّت و هوشیاریِ فرهنگدوستان،این ناروائی ها و نادرستی ها در عرصۀ نشر کتاب در خارج از کشور  پایان یابد. 

    نشر فرهنگ

          ۱۴نوامبر۲۰۱۴

 

خاستگاه سیاوش

نوامبر 1st, 2014

خاستگاه سیاوش      

خاستگاه سیاوش: جغرافیای تاریخی داستان سیاوش و فرود

شاهنامه، تنها تاریخ نیست بلکه برای هر ایرانی خردمند به مثابه قباله عقد ِ مادر این آب و خاک است و گواهی بر حیثیت فرزندان آن.

نویسنده در این کتاب به بررسی جغرافیای تاریخی داستان سیاوش و فرود پرداخته که قسمت‎های زیادی از این جغرافیای تاریخی در استان یزد است.

«شاهنامه» حکیم فردوسی یک اثر ادبی حماسی است که در سطح جهان توجّه هر قوم و ملّتی را به خود جلب کرده است و به جرأت می‌توان گفت تا به حال هیچ اثر حماسی‌ چون «شاهنامه» فردوسی بر جنبه‌های مختلف فرهنگ یک قوم اثر‎گذار نبوده است. یکی از مهم‌ترین داستان‌های «شاهنامه»، داستان سیاوش است که پس از مرگ او به فرمان افراسیاب، ایرانیان به خونخواهی این شاهزاده به پا می‏‌خیزند.

فردوسی در داستان خونخواهی سیاوش توسط فرزندش کیخسرو به ذکر مکان‎هایی چون کاسه‎رود، کلات، جرم، میم، سیاهکوه، سپیدکوه، دخمه شاهوار، دربند دژ و درازایسنگ می‌پردازد. فردوسی در سرودن «شاهنامه» بخصوص در قسمتی که با عنوان بخش اسطوره‌یی پهلوانی شناخته می‌شود، تنها به ذکر تخیّلات یک قوم نپرداخته، بلکه این مطالب را از منابعی دقیق برگرفته و با کلام زیبای خود به ما ارزانی داشته است.

فهرست مطالب کتاب به این قرار است:

چکیده

دیباچه

فصل اول- مستندات تاریخی در مورد داستان سیاوش

فصل دوم- داستان سیاوش از ابتدا تا بخشایش کی خسرو، طوس و لشگریان را

فصل سوم- بررسی نقاط تاریخی ذکر شده در داستان سیاوش، کیخسرو و فرود

سخن آخر

خاستگاه سیاوش: جغرافیای تاریخی داستان سیاوش و فرود نگارش محمدحسین صالحی ابرقویی در 144 صفحه از سوی انتشارات مشروطه در یزد در سال 93 منتشر شده است.

فرستنده:سیماشکوهی

کوتاه؛مثل آه…،سه شعر از:حسین منزوی،حافظ موسوی،سیدعلی صالحی

اکتبر 31st, 2014

 1

دهان كدام لبخند خواهی شد؟

تو كه چشم تمام گريه ها بودی

حسين منزوی

2

آرزوهایت بلند بود
دستهای من کوتاه
تو نردبان خواسته بودی
من صندلی بودم

با این همه…
فراموشم مکن
وقتی که بر صندلی فرسوده ات نشسته ای
وبه ماه فکر می کنی

حافظ موسوی

3

و تو

هر جا و هرکجای جهان که باشی
باز به رویاهای من بازخواهی‌گشت.
تو مرا ربوده، مرا کُشته
مرا به خاکسترِ خواب‌ها نشانده‌ای
هم از این روست که هر شب
تا سپیده دم بیدارم…
عشق                       
همین است در سرزمین من،
من کُشنده‌ی خواب‌های خویش را
دوست‌می‌دارم

سید علی صالحی

         به نقل از: کوتاه،مثل آه….  (عاشقانه های شعرامروزایران)، بکوشش مینا راد

                                                                                                                                                                        در دست تنظیم وانتشار

رستم و سهراب شاهنامه به روایت استاد خالقی مطلق

اکتبر 31st, 2014

اولین داستان از مجموعه داستانهای شاهنامه فردوسی که قرار است با مقدمه، تصحیح و توضیحات استاد دکتر جلال خالقی مطلق، شاهنامه‌شناس برجسته و صاحب‌نام، فراهم گردد، منتشر شد.

                                     خالقی 2 

اوّلین داستان از این مجموعه به رستم و سهراب اختصاص دارد که به تازگی از سوی نشر سخن چاپ و منتشر شد. آماده‌سازی و ترتیب و تنظیم این مجموعه بر عهدهء دو تن از محقّقان فاضل و پویای ادب فارسی، دکتر محمد افشین‌وفایی (عضو هیئت علمی دانشگاه تهران) و پژمان فیروزبخش (دانشجوی دکتری ایران‌شناسی دانشگاه هامبورگ) است. داستان رستم و سهراب با پیشگفتاری از دکتر جلال خالقی مطلق آغاز می‌شود. ایشان در پیشگفتار یکی از دلایل اصلی پنهان ماندن بخش بزرگی از ارزش ادبی شاهنامه را حجیم بودن آن دانسته‌اند؛  از این روی از نظر این استاد دانشمند یکی از راههای رفع این مسئله، انتشار برخی از داستانهای شاهنامه به صورت مستقل و همراه با توضیحات گسترده است.

دکتر خالقی‌مطلق در مقدّمهء کتاب که عنوان «یکی داستانی است پر آب چشم» را بر پیشانی دارد،‌ به بررسی و نقل روایتهای مختلف موضوع نبرد پدر و پسر در داستانهای حماسی و افسانه‌های اقوام جهان می‌پردازد و معتقد است از میان روایتهای مختلف نبرد پدر و پسر، فقط چهار روایت از لحاظ موضوع و انگیزه و ساخت به هم شبیه‌اند: روایت آلمانی هیلده‌براند و هادوبراند، روایت ایرلندی کوکولین و کنلای، روایت روسی ایلیا مورمیث و سکلنیک و روایت ایرانی رستم و سهراب. ایشان ضمن بازگویی خلاصه‌ای از هر کدام از روایتهای مذکور، به بررسی تفاوتها و اشتراکات آنها می‌پردازد و در نهایت نتیجه می‌گیرد: «این تفاوت‌ها و همسانی‌ها… نشان می‌دهد که اگرچه هر چهار روایت کنونی دارای یک ریشهء واحد بوده‌اند، ولی هیچ‌یک از صورتهای چهارگونهء کنونی نمی‌تواند اصل آن سه روایت دیگر باشد، بلکه هر چهار روایت به یک اصل دیگر برمی‌گردند» (ص 37 ـ 38). در ادامه و در بررسی داستان رستم و سهراب ضمن اشاره به این موضوع که روایت رستم و سهراب به زبان‌های ماندایی، ارمنی، کردی، ترکی، آسی و چند گویش قفقازی دیگر نظیر پشاوی، ایمرتینی و سوانتی نیز وارد شده است، خلاصه‌ای از این روایتها را نقل می‌کند.

پس از مقدمهء پنجاه و پنج صفحه‌ای متن داستان رستم و سهراب آغاز می‌شود که پنجاه صفحهء کتاب را در بر می‌گیرد و پس از آن تعلیقات متن با عنوان «گزارش» آمده است. تعلیقات کتاب دارای یادداشتها و توضیحات مفیدی است که خواننده را در قرائت صحیح و نیز درک درست معنی و مفهوم داستان کمک می‌کند. پس از گزارش، گزیده‌ای از نسخه‌بدلهای متن و کتابنامه ذکر شده است. یکی از نکات مهمی که در نسخه‌بدلها به چشم می‌خورد، استفاده از دست‌نویس بسیار مهم سن‌ژوزف است که گرچه در قالب مقالات مختلف توسّط استاد دکتر خالقی‌مطلق و چند شاهنامه‌پژوه دیگر بررسی و ارزیابی شده، ولی در تصحیح متن شاهنامه تا کنون مورد استفاده قرار نگرفته بود که در این چاپ برای اوّلین بار از آن استفاده شده است.

با توجّه به اینکه متن توسّط یکی از بزرگ‌ترین و معروف‌ترین شاهنامه‌شناسان و شاهنامه‌پژوهان فراهم آمده، و ایشان نیز در این راستا از همکاری دو تن از محققان جوان و فاضل بهره برده، بی‌تردید یکی از معتبرترین چاپهای این قسمت از شاهنامه محسوب می‌شود و امید است در دانشگاهها و مراکز آموزشی به ویژه در گروههای زبان و ادب فارسی دانشگاههایی که داستان رستم و سهراب به عنوان واحد درسی تدریس می‌شود، از این کتاب به بهترین نحو ممکن استفاده شود و رفته‌رفته جایگاه خود را به عنوان یک کتاب درسی و آموزشی معتبر در محافل علمی و آکادمیک باز کند.

بنیاد شکوهی

نامۀ روشن؛ارجنامهء استادمحمدروشن

اکتبر 31st, 2014

 استاددکتر محمد روشن از اساتید برجسته در تصحیح متون کهن است که در گردآوری مقالات استاد پورداود وتدوین فهرستهای دوازده گانهء چهار مقاله نظامی عروضی به تصحیح استادمحمد معين وکتاب«ايران از آغاز تا اسلامی» ترجمهء آن زنده یاد همّت فراوان کرد.استادمحمدروشن-همچنین-در تمهيدمقالات«فرهنگ معين»ازنخستین همكاران استاد محمدمعین بود.پس ازانتشار«داستان رستم و سهراب» به تصحیح استاد مينوی،«داستان فرود»به تصحیح روشن در بنياد شاهنامه(به مناسبت جشنواره طوس در1354)منتشرگرديد.یکی ازآخرین آثار ارزشمند محمدروشن تصحیح جامع التواریخ ِ خواجه رشیدالدین فضل الله است که در سه جلد منتشر شده است.ازدکتر روشن تا کنون بیش از 27 جلد کتاب منتشر شده  و آثاردیگری ازوی نیز در دست چاپ  وانتشاراست.

                       نامهء روشن    

محمدروشن درسال1312درشهرستان رشت  دیده به جهان گشودو«نامهء روشن» در ارجگزاری به تلاش های فرهنگی وی می باشد.این کتاب حاوی 27 مقاله از استادان و پیشکسوتان حوزه‌های تاریخ، ادبیات، نسخه‌پژوهی و تصحیح متون است:

کتابچه راه گیلان و مخارج آن/ سید علی آل داود

تأثیر پهلوی اشکانی بر فارسی/ محسن ابولقاسمی

ستاره روشن/ احمد اداره‌چی گیلانی

داد و دهش ادبی ایران و هند و نمود آن در عرفات العاشقین/ اکبر ایرانی

بررسی و تحلیل رابطه خاقانی و رشیدالدین طواط/ محمد بهنام‌فر حسینی کهنسال داودی

میرزا موسی‌خان منجم باشی لنگرودی/ افشین پرتو

سده در شاهنامه/ عباس پریش‌روی

گزارش سفر یک افسر فرانسوی در مأموریت به گیلان/ پور احمد جکتاجی

زلال چشمه روشن/ ابولقاسم جلیل پور

شرح رساله مونس العشاق سهروردی/ محمدرضا راشد محصل

جنبش علی بن فضل قرمطی در یمن/ رضا رضا زاده لنگرودی

بررسی و تحلیل پنج کتابشناسی ایران/ رضا طهمورث ساجدی

دیدرو و عصر روشنگری/ احمد سمیعی

مروری بر احوال خاندان مولانا در خراسان/ مهدی سیدی

شاهنامه نوّاب عالی/ جعفر شجاع کیهانی

سعدی در بالکان و معرفی دستنوشته‌ای از شرح گلستان/ احسان شفیعی

دیروز و امروز دانشکده ادبیات/ فرهاد طاهری

حق با کدام طرف است: نشریه یا نویسنده/ مجدالدین کیوانی

کارهای علمی با برنامه‌های علمی/ عبدالکریم گلشنی

آریائی بد، آریائی خوب/ محمود متقالچی

یادی از خاطره‌ای خوشایند و دلچسب و مؤثر/ رحمت موسوی گیلانی

مرداویچ زیاری/ سیروس مهدوی

یاد یاران از دیاری دور/ احمد مهدوی دامغانی

ناموری از گیلان و برای همه ایران/ فریدون نوزاد

آب دریا را اگر نتوان کشید/ رضا نوزاد

استاد روشن و تصحیح تاریخنامه طبری/ محمود نیکویه

اخوان اسطوره شکست/ محمدکاظم یوسف ‌پور

شعر

بهاریه/ جعفر بخش‌زاد محمودی

پا به پای/ رحمت موسوی گیلانی

روشن/ منوچهر هدایتی

این کتاب به کوشش دکتر طهمورث ساجدی و احمد اداره‌چی گیلانی در 432 صفحه از سوی انتشارات صدای معاصر در سال 92 منتشر شده است.

 

معلم من؛فریدون آدمیت:دکتر صدرالدین الهی

اکتبر 30th, 2014

             دکترالهی 

               دکترصدرالدین الهی

…با آن که از یادنامه ‌نوشتن و مرثیه‌سرایی و زبان گرفتن به‌شدت متنفرم، دیدم که در این مورد نمی‌توانم چیزی ننویسم. به دو دلیل؛ اول آن که دکتر فریدون آدمیت فرزند مرحوم عباسقلی خان آدمیت اهل سرچشمه بود. خانۀ آنها نبش خیابان سیروس بود و برادران آدمیت همسن و سال برادر بزرگ من شمس‌الدین و دوستان او محمود تقوی، ابراهیم گلستان و… بودند و البته نه مثل آنها اهل ورزش و گردش. پس به‌اعتباری آدمیت بچه محل من محسوب می‌شد. اما دلیل دوم که به‌قول آخوندها اقوی بر دلیل اول است، دینی است که او به گردن من دارد به‌عنوان اولین معلمی که با کتابی کوچک مرا با نوعی نگاه تحلیلی با تاریخ آشنا کرد. شاید بیشتر به این دلیل دوم بود که ترجیح دادم هرچه می‌توانم درباره‌اش بنویسم. آخر او آدم کمی نبود. فریدون آدمیت بود.                                              

                                  yaadnaameFAdamiyyat.jpg

                       
             (1)
امیرکبیر و ایران ـ آدمیت و… من
سال چهارم ابتدایی را که تمام کردم پدر عصر که به خانه آمد کتاب لاغری با جلد آبی آورد و به دستم داد که این جایزۀ پایان سال تحصیلی است. این رسم و عادت او بود. سال اول گلستان و سال دوم بوستان سعدی را برایم خرید. سال سوم یک خلاصۀ شاهنامه به من داد و حالا این کتاب آبی لاغر را با خود به خانه آورده بود.
پشت جلد کتاب نوشته شده بود «امیرکبیر و ایران» و نام مؤلفش «فریدون آدمیت» بود. پدر گفت این کتاب را بخوان که بفهمی تاریخ یعنی چه؟ پیش از آن من تاریخ‌نویس بزرگتری را در خانۀ خودمان، در شبهای زمستان زیر کرسی اتاق پنجدری دیده بودم که بعدها نامش را دانستم. اما او با پدر جر و منجر و مباحثه داشت و اسمش را روزی که کشته شد، دانستم، «سید احمد» و بعد از خوشحالی مؤمنین کوچه سید ارسطوخان فهمیدم که سید احمد کسروی بوده است. اما این کتاب امیرکبیر و ایران چیز دیگری بود. آنچه به من داده شده بود جلد اول کتاب بود که باید منتظر مجلدات بعدیش می‌شدم.
اما همان جلد اول کافی بود که من به تاریخ ایران به چشمی دیگر بنگرم. پدر دربارۀ خانوادۀ آنها می‌گفت که با خانوادۀ ما دوستی دیرینه داشته‌اند و عباسقلی خان پدر مؤلف از ارادتمندان جد من بوده است که حکیم الهی بوده و نایب اول ملکم در فراموشخانه. و ما اصلا نمی‌دانستیم ملکم کیست و فراموشخانه چه جور جایی است. اما کتاب قشنگ بود و خواندنی و سرگذشت بچه آشپزی بود که اربابش در او استعداد رشد و ترقی کشف کرده است و این ارباب همانا قائم مقام فراهانی بود که بعدها وقتی ما نامه‌هایش را می‌خواندیم، می‌دیدیم که شکل فرمایشات حضرت شیخ است در گلستان، به همان ظرافت و حلاوت. حالا هم هر وقت می‌خواهیم حسن مطلع یک نامه را مثل بزنیم این چند خط را برای اشخاص می‌خوانیم:
«مهربان من
دیروز که به خانه آمدم خانه را صحن گلزار و کلبه را طبلۀ عطار دیدم. معلومم شد که وقت ظهر قاصد کاغذی سر به‌مهر آورده که سربسته به طاق ایوان است و گلدستۀ باغ رضوان.
مُهر از سر نامه برگرفتم
گویی که سر گلابدان است.»

این کتاب سرگذشت تقی فرزند کربلایی قربان پسر آشپز قائم‌مقام بود که او فهم و فراست و عقل و کیاست او را توی سر بچه‌هایش می‌زد و آنها را تحقیر می‌کرد. اما کتاب امیرکبیر و ایران چشمم را به تاریخ تحلیلی گشود. آنهم وقتی تازه کلاس چهارم ابتدایی را تمام کرده بودم. یادم هست که کنار عکس خوشگل میرزا تقی خان که ته کتاب چاپ شده بود نوشته بودم «بهشتی‌روان میرزا تقی خان امیرکبیر» و کنار عکس حاجی میرزا آقاسی که از او در کتاب بد گفته شده بود نوشته بودم «جهنمی‌روان حاج میرزا آقاسی» و پدر گوشم را کشید که حق نداری کسی را به بهشت و جهنم بفرستی.
این کار، کار خداست و من با شرارت کودکانه گفتم: «آقا پدر، مگر فامیل ما الهی نیست؟ مگر ما جزو خدا نیستیم؟»
با فریدون آدمیت و میرزا تقی خان امیرکبیر او که ایران را طور دیگری می‌خواست، به این طریق آشنا شدم. و هرگز تأثیر سهمگین او را در قضاوت تاریخی بر وجود خود از یاد نبردم.

      (2)
نایب فراموشخانه
بزرگتر و بزرگتر که شدیم پدر گاهی از فراماسونری و فراموشخانه برای ما سخن می‌گفت. از پدربزرگ خود که نام او یعنی جعفر را بعد از مرگ وی بر او گذاشته بودند حرف می‌زد و این که این میرزا جعفر حکیم الهی سرش بوی قرمه‌سبزی می‌داده و در وقتی که ملکم خان ارمنی پسر میرزا یعقوب خواسته است تجدد و تحزّب را به ایران بیاورد وی را که از حکما بوده به‌نیابت فراموشخانه انتخاب کرده و خواهرزادۀ او میرزا رضا شمس‌الادبا را ناظم فراموشخانه کرده است.
ما هنوز نمی‌دانستیم که فراموشخانه یعنی چه و بعدها هم فراماسونری را شعبه جاسوسی انگلیسی‌ها می‌دانستیم و خجالت می‌کشیدیم که جدّمان فراماسون بود و نایب ملکم و روزی که تشکیلات آنها لو رفته است، ملکم فرار کرده و میرزا جعفر را هم فرار داده بودند که سرش زیر تیغ نرود. پدر و عمه‌ها داستانها از آن روز بگیر بگیر برایم حکایت می‌کردند و ما فکر می‌کردیم چقدر خوب است آدم کاری بکند که گیر بیفتد و بعد فرار کند و گرفتار نشود. سالها بعد فریدون آدمیت در کتاب دیگری یادی از این جد انقلابی ما کرد. او در کتاب «اندیشه ترقی و حکومت قانون عصر سپهسالار» از قول پدرش یعنی همان عباسقلی خان آدمیت نقل می‌کند:
«به مأخذ گفتۀ پدرم که حکیم الهی را از اعضای فراموشخانه اول اسم می‌برد، در ضمن بگوییم حکیم الهی اعتقاد زیادی به ملکم داشت و او را فیلسوف می‌خواند. حسنعلی خان گروسی در نامه 3 محرم 1288 به مستشارالدوله می‌نویسد: «به‌قول حکیم الهی، فیلسوف زمان میرزا ملکم خان را… به رفتن تهران راضی کردم» و در نامه‌ای دیگر، ملکم را چنین خطاب می‌کند: «مخدوم مکرم مهربانا و به‌اصطلاح حکیم الهی فیلسوف اعظما»
خوب، پس با آقای فریدون آدمیت پسر عباسقلی خان آدمیت مؤسسه لژ فراماسونری «مجمع آدمیت» که گفته می‌شد در ترور اتابک دست داشته و محمدعلیشاه را هم به عضویت لژ درآورده باید مهربان بود و کتابهایش را خواند.
                  (3)
مورخی بزرگ، معلم وقایع‌نگاری کوچک
و کتابهایش را می‌خوانیم؛ یک دوتا نیست؛ امیرکبیر و ایران ـ فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران ـ ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران ـ مجلس اول و بحران آزادی ـ فکر آزادی و مقدمۀ نهضت مشروطیت ـ اندیشۀ ترقی و حکومت قانون. همه این کتابها را دارم. با خودم آورده‌ام اینجا. هر وقت که می‌خواهم به‌طور احساساتی با تاریخ روبرو بشوم، این فریدون آدمیت است که با ترازوی انصافش روبرویم ظاهر می‌شود و از تندروی و تعریف یا تکذیب بی‌جهت بازم می‌دارد. آدمیت به همۀ آنها که می‌خواهند با تاریخ روبرو شوند روش تحلیلی ـ انتقادی خود را ارائه می‌دهد و شیوۀ‌ کارش را به‌صراحت روشن می‌کند. او در شرح بر کتاب امیرکبیر و ایران می‌نویسد:
«بنیان این تصنیف بر مدارک اصیل تاریخ نهاده شده است. (شرح آنها را در فهرست منابع ملاحظه خواهید فرمود) اما… هیچ مأخذی را چشم‌بسته نپذیرفتم. همه جا ذهن مقوم و انتقادی را رهنمون کار خویش قرار دادم. مآخذ درجه دوم را (از خطی و چاپی و فارسی و فرنگی) نیز خواندم؛ اگر چیزی مورد تأیید نوشته‌های اصیل بود پذیرفتم وگرنه نامعتبر شمردم. راستش این است که آثار تاریخنگاران خودمان از همه مآخذ دیگر کم‌مایه‌ترند. آن کتابها نه فقط از نظر واقعه‌‌یابی و حقیقت‌جویی خیلی مفید نبود، در واقع مورّخان ما با مفاهیم تاریخنویسی جدید بیگانه‌اند. با تاریخ‌پردازی و خیالبافی و افسانه‌سازی هم کاری ندارم؛ این هنرها از عهدۀ من ساخته نیست. سر و کار من تنها با امور عینی و متحقق تاریخ است. هرآینه مجموع مدارک اصیل منتشرنشده را جداگانه انتشار داده بودم تکنیک دیگری در انتشار این کتاب بکار می‌بردم. چون این مجال را نیافتم برخی از عمده‌ترین اسناد را همراه هر گفتار آورده‌ام.
روش من تحلیلی و انتقادی است. در واقعه‌یابی نهایت تقید را دارم که هر قضیه تاریخی را تا اندازه‌ای که مقدور بوده است همه‌جانبه عرضه بدارم. حقیقتی را پوشیده نداشتم. از آنکه کتمان حقیقت تاریخ، عین تحریف تاریخ است و مورخی که حقیقتی را دانسته باشد و نگوید راستگفتار نیست، مسؤولیت او چندان کمتر از آن نیست که دروغزنی پیشه کرده باشد. در سرتاسر کتاب سخنی نگفتم که مستند نباشد و سندی ندادم که معتبر نباشد. ولی در تحلیل تاریخ مختارم و استقلال رأی دارم، آن جهتی از تفکر تاریخی مرا می‌نماید. معیار داوریهای تاریخی ارزشهایی است که اعتقاد دارم و با آنها خو گرفته‌ام.؛ ارزشهایی که مبنای عقلی دارند نه عاطفی. اما هیچ اصرار ندارم که مورد پذیرش همگان باشد.»
به من حق نمی‌دهید که این معلم را دوست داشته باشم. او حق بزرگی به گردن من دارد به‌عنوان یک روزنامه‌نگار کوچک که وقایع‌نگاری او اگر دچار آسیبهایی که او برمی‌شمرد بشود، شما حق دارید او را مزدور، نان به نرخ روز خور، دروغگو و فریبکار بشناسید. آخر کار ما بخشی از تاریخ است که باید وقایع را آنچنانکه هست به‌دست مردم بدهیم نه آنچنانکه می‌خواهند و دوست دارند.
و وای، چه بگویم از مدعیان تاریخ‌نویسی که با مصاحبه‌های سر پایی و ورق زدن بایگانیهای وزارت خارجه‌های ممالک دیگر، بی آن که متر انصاف از یکسو و پیمانۀ عقل از سوی دیگر در اختیار داشته باشند، تاریخ دیروز و امروز را می‌نویسند و بیوگرافیهایی را که به رمانهای میشل زواگو شباهت دارد به‌جای تاریخ به من و شما و فردا قالب می‌کنند.
او بود که به من وقایع‌نگار آموخت که تا همه اطلاعات را از منبع درست نداشته باشم، خبر ننویسم. من به او مدیونم.
آدمیت معلم اولین من در کلاس چهارم ابتدایی در برخورد با تاریخ بود. باید دینم را به او ادا کنم حتی اگر شما دوست نداشته باشید.
        (4)
تصویر آخرین
من از او تصویرسازیهای گزارش‌نویسی را هم آموخته‌ام. در «امیرکبیر و ایران»، فریدون آدمیت مرگ امیر را از صدور فرمان شاه آغاز می‌کند. فرمانی که در آن نوشته شده است:
«چاکر آستان ملائک‌پاسبان، فدوی خاص دولت ابدمدت حاج علی خان پیشخدمت خاصه، فراشباشی دربار سپهر اقتدار مأمور است که به فین کاشان رفته میرزا تقی خان فراهانی را راحت نماید. و در انجام این مأموریت بین‌الاقران مفتخر و به‌مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد.»
آدمیت آنگاه صورتهای متفاوت از صحنۀ مرگ امیر را نقاشی می‌کند و آنگاه از قول دکتر خلیل ثقفی (اعلم‌الدوله) به‌نقل از عزت‌الدوله خواهر ناصرالدینشاه و زن امیر، تصویر هولناک آن مرگ افسانه‌وش را ارائه می‌دهد:
«چون حاج علی خان با همراهانش به باغ فین رسیدند، علی اکبر بیک، چاپار دولتی را دیدند که منتظر بیرون آمدن امیر از حمام بود که جواب نامه مهد علیا را به عزت‌الدوله بگیرد. فراشباشی دست علی اکبر بیک را گرفت. با خود به حمام برد که زن امیر را از آمدن او مطلع سازد. فراشباشی با مأموران خود وارد حمام گشتند، دیدند خواجه حرمسرا مشغول جمع‌آوری لباسهای امیر است. اعتمادالسلطنه یکی از کسان را بر سر او گماشت که از آنجا بیرون نرود. سپس پشت در دیگر حمام را سنگچین کرد که کسی از آن راه داخل نگردد. وارد صحن حمام شدند.
فراشباشی فرمان شاه را ارائه داد. امیر خواسته بود عزت‌الدوله را ملاقات کند یا پیغامی برای او بفرستد، و وصیت بکند؛ اعتمادالسلطنه اجازه نداده بود. پس امیر به دلاک دستور داد رگهای هر دو بازویش را بزند؛ و دو کف دستش را روی زمین نهاد در حالی که خون از بازوانش فوران داشت. در این وقت میرغضب به امر فراشباشی با چکمه لگدی به میان دو کتف امیر نواخت. چون امیر درغلتید، دستمالی را لوله کرد به حلق امیر فرو برد و گلویش را فشرد تا جان داد. بلندشد گفت: «دیگر کاری نداریم». از حمام بیرون آمدند و با اسبهای تندرو به تهران بازگشتند.
حالا به من حق می‌دهید که فریدون آدمیت را معلم گزارشگری ساده و سالم خود بدانم؟

     (5)
سینه به سینه
اسماعیل رائین داشت کتاب معروفش فراموشخانه و فراماسونری در ایران را می‌نوشت. من پاریس بودم و او از من خواست که به کتابخانه ملی فرانسه مراجعه کنم و اسنادی را دربارۀ لژ گراند اوریان و ارتباط آن با لژهای ایران پیدا کنم و برایش بفرستم. رفتم و موفق نشدم. چرا؟ هنوز هم نمی‌دانم. به من گفتند که این اسناد در آنجا نیست. به رائین نوشتم؛ نوشت مقداری سند پیش پسر عمویت رحمت الهی است که هرچه التماس می‌کنم به من نمی‌دهد. فقط آنها را دیده و خوانده‌ام. فریدون آدمیت هم معتقد است که اسناد فراموشخانۀ اول در کتابخانه ملی موجود است.
این موضوع گذشت تا من به تهران آمدم. اسماعیل کتاب را در سه جلد به کمک ایرج داورپناه در چاپخانۀ تهران‌مصور چاپ زد. رفقای تهران‌مصور می‌گفتند که هزینۀ چاپ کتاب را امیر اسدالله علم که دارید جلد ششم خاطراتش را می‌خوانید، داده است و با توجه به دوستی عمیق علم با رائین، این شایعه می‌توانست درست باشد. خاصه آن که انتشار کتاب در تهران باعث جنجال بزرگی شد و رائین و داورپناه را به زندان بردند و البته هر دو مدت کوتاهی در زندان ماندند و باز گفته شد که شخص علم دخالت کرد و آنها را نجات داد و هدف اصلی علم که ضربه زدن به هویدا و دوستانش بود، برآورده شد.
رائین یک روز به من گفت که من از جدّ تو در کتاب یاد کرده‌ام و حکایتی را از عمه کوچکت به‌نقل از مادرش آورده‌ام. اما دکتر فریدون آدمیت اطلاعات بیشتری دارد. اگر بخواهی می‌توانی به او مراجعه کنی. به‌گفتۀ رائین و تشویق مرحوم محیط طباطبایی تصمیم گرفتم که به دیدار آدمیت بروم. به من گفته شد که او از خدمت وزارت خارجه کناره‌گیری کرده یا کنارش گذاشته‌‌اند به‌جهت مخالفتی که با قضیه استقلال بحرین داشته و پافشاریهایی که در این باب کرده بوده است. من دکتر آدمیت را به سلام و علیک می‌شناختم. تلفن کردم، خواهش کردم که او را ببینم. خیلی سخت بود و جدی و ناموافق اما چون اسم خانوادگی را بردم و آشنایی قدیم دادم، قبول کرد که یکدیگر را در چایخانه هتل اینترکنتینانتال ببینیم.
ساعت ده صبح مردی همسن و سال برادر بزرگم با سر و روی آراسته دیپلمات‌وار وارد لابی هتل شد و من دانستم که اوست. نشستیم. سفارش چای داد و خیلی به‌زحمت شروع به صحبت کرد. وقتی می‌نویسم به‌زحمت، یعنی با نارضایی و شاید کمی احتیاط؛ چون پیدا بود که از شغل من چندان خوشش نمی‌آید، خاصه وقتی فهمید که حالا آن را درس هم می‌دهم. اما کم کم نرم شد. از سوابق خانوادگی با من سخن گفت و این که از میرزا جعفر حکیم الهی در کتاب سپهسالار یاد کرده است. بعد کپیه‌ای از یک روزنامۀ قدیمی به دست من داد و گفت که خوشحال باشید که پدربزرگ پدر شما از مصلحین بوده و از حکمای عقلی و فرنگی‌فکرکن و این مقاله را در روزنامۀ مریخ که یک روزنامۀ علمی عصر ناصرالدینشاه بوده و توسط میرزا حسین خان سپهسالار منتشر می‌شده است، نوشته.
وقتی آدمیت کپیه آن روزنامه را به من داد این بنده تازه فهمیدم که بیماری موروثی مقاله‌نویسی از او به بنده رسیده است. آن کاغذ میان بسیاری از یادداشتهایم که در تهران ماند از دست رفت. اما آن روز آدمیت به من گفت که تکه‌ای از این مقاله را در کتاب اندیشه ترقی آورده است و امشب که داشتم مقاله آدمیت را تمام می‌کردم به کتاب «اندیشه ترقی و حکومت قانون» دکتر فریدون آدمیت مراجعه کردم، نام محمدجعفر حکیم الهی را در صفحات 68، 71، 159 و 398 این کتاب دیدم. آدمیت در صفحه 398 کتاب، بخشی از آن مقاله را به این صورت آورده است:
«میرزا جعفر حکیم الهی از حکمای عقلی (و از فراموشخانه‌ئیان سابق) نامه‌ای در تهنیت روزنامۀ مریخ نوشت. سپهسالار را در ایجاد این روزنامه به‌عنوان یکی از «تدبیرات صائبه» او ستایش گفت: امید است این خلف‌الصدق که نتیجۀ بکر عقل است، مقدمه فکر دانش و بینش شود و برهان قاطع اشکال اربعۀ سیاست مدن، تدبیر منزل و تهذیب اخلاق و تعیین اوضاع و حدود جمیع طبقات و حالات کافۀ مردم گردد و این فرزند… به سن بلوغ برسد و نتیجۀ کمالات و صفات حسنۀ عامۀ خلق شود… و بسط عدالت و بساط عمارت از آن به‌وجود آید» (اندیشۀ ترقی ص 389 ـ چاپ دوم ـ 2536 شاهنشاهی).
با این یادداشت، یاد دکتر فریدون آدمیت و خاطرۀ مردی را که به من نگاه کردن به تاریخ از نوعی دیگر را آموخت عزیز و گرامی می‌دارم.

مطلب مربوط:

دكترخانلری؛قافله سالار«سخن»

زندگینامه و خدمات علمی-فرهنگی دکترمنوچهرمرتضوی

اکتبر 29th, 2014

زندگینامه و خدمات علمی-فرهنگی زنده یاددکترمنوچهر مرتضوی حافظ شناس برجسته، رئیس واستاد دانشکده ادبیات دانشگاه تبریزویکی ازفرهیخته ترین فرزندان آذربایجان،منتشر شد.

                                  مرتضوی

دکترتوفیق.سبحانی درپیشگفتاراین کتاب می نویسد:روز چهارشنبه 9 تیر ماه 1389 مردی خاموش شد که خلاصه خود بود. این خاموشی در گوش من هزاران هزار هیاهو پدید آورد، هیاهویی که همه نوع فراموشی را پس می‌زد و هر خلائی را انکار می‌کرد. او با قامت کشیده و استخوانی، چشمانی نافذ و ریزبین که به من آموخت که در برابر هیچ کلی گویی تسلیم نشوم و به این نگره و نگاه برسم که آدمیان قریب به اتفاق در گرداب توهمات خود ساخته خود دست و پا می‌زنند. شاید دلبستگی او به مولانا از همین نقطه نشأت می‌گرفت. (صفحه 7)

فهرست مطالب به این قرار است:

پیش‌گفتار/ توفیق.سبحانی

شیوه خاص حافظ/ منوچهر مرتضوی

من المبلّغ عنّی الی سعاد سلامی؟/ احمد مهدوی دامغانی

گلگشتی در مکتب حافظ/ رشید عیوضی

تصوف در دوره ایلخانان/ منوچهر مرتضوی

یادی از استاد منوچهر مرتضوی/ حسن انوری

دامنه تأثیر و نفوذ فردوسی/ منوچهر مرتضوی

عرفان و ادب نمرده است/ جلیل تجلیل

عظمت فردوسی و شاهنامه/ منوچهر مرتضوی

توضیحی کوتاه درباره‌ی یک بیت از حافظ/ مهدی باقری

آذری یا زبان دیرین آذربایجان/ منوچهر مرتضوی

از مُلک ادب حکم گزاران همه رفتند/ منصور ثروت

فهرست آثار زنده‌یاد دکتر منوچهر مرتضوی/ عبدالباقر امانی

عکس‌ها و اسناد

فهرست زندگی‌نامه‌ها و تاریخ بزرگداشت‌ها

زندگینامه و خدمات علمی فرهنگی حافظ پژوه برجسته و استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز مرحوم منوچهر مرتضوی در سال 93 از سوی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی و بنیاد دایره المعارف بزرگ اسلامی234 صفحه منتشر شده است.

 

دژ ِ«بابک خرّمدین»درخطر نابودی!

اکتبر 29th, 2014

منطقه کوهستانی آذربایجان شرقی دارای بیش از یکصد قلعه تاریخی است که بیشتر از 50 مورد آنها در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده، موضوعی که اهمیت محافظت از این آثار ملی و حفظ و نگهداری آنها را بیش از پیش نشان می‌دهد.

                    دژ بابک

قلعه‌های متعددی در شهرهای مختلف آذربایجان شرقی به‌صورت پراکنده وجود دارد که علت اصلی احداث آنها در زمان‌های گذشته رویکردهای سیاسی حاکمان بود و زمانی که قبایل مورد حمله حکام قرار می‌گرفتند، مردم به ارتفاعات پناه می‌بردند و در مکان‌های طبیعی مانند صخره‌ها و تپه‌های نفوذ‌ ناپذیری با حداقل امکانات برای حفاظت از جان و مال افراد قبیله اقدام به احداث قلعه ها می کردند تا حاکمان محلی به آنها دسترسی نداشته باشند.

در دهه‌های گذشته با توجه به تغییر سبک زندگی و از دست رفتن کاربرد اصلی این قلعه‌ها، متاسفانه بی‌ توجهی به حفظ و نگهداری این مکان‌ها از سوی مردم و مسوولان باعث نابودی این نمادهای استقامت قبایل آذربایجان شرقی در روزگاران گذشته شده و بر اساس اظهارات گردشگران اگر این بی توجهی‌ها ادامه داشته باشد، در چند سال آینده اثری از این دژهای استوار و نمادهای تاریخی آذربایجان شرقی وجود نخواهد داشت.

مسیرهای دسترسی به قلعه های آذربایجان شرقی نامناسب است

یکی از گردشگران و طبیعت گردان آذربایجان شرقی در گفتگو با خبرنگار مهر، مسیرهای دسترسی به قلعه های استان را نامناسب دانست.

کامران بلوریان همچنین در ادامه بی توجهی به برخی از قلعه های دور افتاده استان را یکی از عوامل نابودی آنها دانست و افزود: در حال حاضر بسیاری از قلعه‌های دور افتاده از خطر نابودی در مصون نیستند و ضرورت دارد که برای مرمت آنها اقدامات لازم از سوی متولیان امر انجام شود.

وی عدم نظارت کافی، مدیریت، راهنما و امکانات رفاهی را از مهمترین مشکلات موجود در قلعه های استان بر شمرد و تصریح کرد: متاسفانه به علت نبود مدیریت و نظارت درست، برخی از گردشگران محوطه قلعه های ارزشمند تاریخی را به زباله گاه تبدیل کرده اند و متاسفانه گردشگران واقعی و طبیعت و تاریخ دوستان از چنین وضعیتی در این مکان ها رنج می برند.

یکی دیگر از گردشگران و کوهنوردان آذربایجان شرقی با بیان اینکه امکانات لازم برای گردشگران و کوهنوردان در قلعه‌های استان وجود ندارد، اظهار داشت: برخی از کوهنوردان حرفه ای با تجهیزات شخصی خود به خوبی می توانند تمام قسمت های قلعه را مشاهده کنند، اما ورود برخی از افراد بی‌تجربه برای رفتن به قسمت های بالای قله به علت نبود امکانات خطرناک بوده و احتمال پرت شدن آنها وجود دارد.

عباس بابایی ادامه داد: در حال حاضر پلکان‌های بسیاری از این قلعه برای رفتن به قسمت‌های بالایی آنها از بین رفته اند و هیچ گونه تابلوهای راهنمای نیز در این مکان ها وجود ندارد و حتی به علت امکانات نامناسب تا کنون برخی از افراد از بالای قلعه‌ها سقوط کرده اند.

وی ضعف در نگهداری قلعه‌ها را باعث نابودی آنها دانست و گفت: متاسفانه در زمان‌های گذشته، تخریب‌های عمدی توسط برخی از افراد ناآگاه و بی اطلاع در قلعه ها صورت گرفته است و آنها به راحتی توانسته اند از سنگ‌های قلعه ها برای استفاده در ساخت و سازهای شخصی استفاده کنند.

بیش از 100 قلعه در آذربایجان شرقی وجود دارد

مشاور عالی مدیر کل میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری آذربایجان شرقی در گفتگو با خبرنگار مهر با بیان اینکه بیش از یکصد قلعه در آذربایجان شرقی وجود دارد، اظهار داشت: 70 درصد این استان را مناطق کوهستانی تشکیل داده است که همین امر دلیل تکثر تعداد قلعه‌های در آذربایجان شرقی است.

بهروز عمرانی با اشاره به قدمت قلعه های آذربایجان شرقی افزود: قدمت برخی از قلعه های این استان به تاریخ قبل از میلاد بازمی‌گردد که به وجود آمدن قلعه‌ها نشان دهنده یک جریان حاکمیتی است چرا که مردم برای حفاظت از جان و مال خود به مناطق کوهستانی پناه می‌بردند و قلعه‌ها و استحکامات احداث می‌کردند تا از گزند و حملات احتمالی در امان بمانند.

وی بحث نگهداری و حفاظت را مهمتر از مرمت قلعه‌های تاریخی دانست و ادامه داد: با توجه به اهمیت قلعه های آذربایجان شرقی اداره کل میراث فرهنگی استان بعد از انجام اقدامات حفاظت و نگهداری، اقدام به مرمت برخی از قلعه هایی که در حال از بین رفتن بود، کرده است.

این کارشناس میراث فرهنگی و گردشگری با اشاره به قلعه های مهم و توریست پذیر آذربایجان شرقی گفت: قلعه ضحاک هشترود، قلعه بابک و پیغام کلیبر از مهم ترین قلعه های استان هستند که همه ساله در ایام مختلف سال خیل عظیمی از گردشگران را بسوی خود جلب می کنند.

بیش از 50 اثر قلعه آذربایجان شرقی در فهرست آثار ملی ثبت شده است

عمرانی اظهار داشت: با توجه به کثرت قلعه‌های تاریخی در آذربایجان شرقی تاکنون 50 اثر قلعه این استان در فهرست آثار ملی ثبت شده است و این در حالی است که 80 گروه یگانی اداره کل میراث فرهنگی، صنایع دستی و میراث فرهنگی آذربایجان شرقی برای حفاظت قلعه‌ها تلاش می کنند.

این باستان شناس با تاکید بر توجه و رسیدگی به قلعه‌های آذربایجان شرقی به عنوان بهترین راه برای توسعه توریسم و جذب گردشگران داخلی و خارجی ابراز داشت: امیدواریم با تامین اعتبارات و ایجاد امکانات لازم در قلعه های استان شاهد افزایش گردشگران و بازدید کنندگان از این اماکن تاریخی باشیم.

عمرانی حضور مردم و تشکل های مردمی را یکی از موثرترین عوامل برای حفاظت از قلعه‌های آذربایجان شرقی برشمرد و افزود: در 10 سال گذشته 290 تشکل مردمی گردشگری در این استان وجود داشت که متاسفانه در حال حاضر اکثر آنها غیرفعال هستند که با توجه به اهمیت نقش مردم در حفاظت از قلعه ها و اماکن تاریخی و گردشگرپذیر، تشکل های مردمی گردشگری در استان فعال خواهند شد.

سرمایه گذاری در حوزه آثار تاریخی زود بازده نیست

یکی از باستان شناسان آذربایجان شرقی نیز در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به علت های به وجود آمدن قلعه ها در طول تاریخ اظهار داشت: قلعه ها به دو قسمت “نظامی” و “قلعه شهر” تقسیم می شوند که وسعت برخی از قلعه های آذربایجان شرقی از جمله قلعه ضحاک به بزرگی یک شهر بوده و هدف از احداث آنها در زمان گذشته دفاع از جان و دارایی مردم بود و برخی قلعه ها به منظور امنیت شاهراه ها احداث می شدند.

محمد رحمت‌پور با اشاره به قدمت قلعه های آذربایجان شرقی گفت: قدمت برخی از قلعه های استان همانند قلعه ضحاک هشترود، بختک لیلان، نارین، سردرود مربوط به تاریخ قبل از میلاد است در حالیکه برخی دیگر مانند قلعه بابک، دختر میانه و قیز قالاسی مراغه ساخت اسلامی دارند و قدمت آنها بعد از اسلام است.

این باستان شناس با بیان اینکه معماری قلعه های آذربایجان شرقی بستگی به مصالح موجود در طبیعت پیرامون محل ساخت آنها دارد، اظهار کرد: بسیاری از قلعه های استان و معماری آنها با استفاده از مصالحی که در طبیعت به آسانی در دسترس بوده، ساخته شده اند.

رحمت پور خاطر نشان کرد: برای حفاظت از قلعه های تاریخی آذربایجان شرقی کارگاه های مرمت در مناطق مربوطه ایجاد شده است و هر سال در این کارگاه ها برای مرمت قلعه های تاریخی اقدامات اساسی صورت می گیرد.

استخدام مراقب و نگهبان در قلعه‌ها نیازمند اعتبار میلیاردی است

وی با اشاره به نبود امکانات در قلعه های آذربایجان شرقی اظهار داشت: برای ایجاد امکانات رفاهی و اقداماتی همچون تجهیز و ایجاد سیستم نورپردازی قلعه ها بدون برق امکان پذیر نیست و اگر به دنبال توسعه این مراکز گردشگری و دعوت گردشگران به بازدید از آنها هستیم، چنین مواردی نیز باید مورد توجه قرار گیرند.

این باستان شناس با اشاره به هزینه میلیاردی استخدام مراقب و نگهبان برای قلعه های تاریخی آذربایجان شرقی تاکید کرد: شهروندان و اهالی منطقه قلعه های استان با توجه به اشرافیت کامل به منطقه می توانند در نگهداری و محافظت از قلعه های تاریخی نقش موثری داشته باشند و در واقع بهترین محافظ و نگهبان این مکان ها هستند تا برخی افراد سودجو به این آثار ارزشمند ضربه ای وارد نکنند.

وی با اشاره به اینکه سرمایه گذاری برای آثار تاریخی زود بازده نیست، خاطرنشان کرد: جذب سرمایه گذار و واگذاری امور به بخش خصوصی به علت زود بازده نبودن اقدامات این حوزه مشکل است ولی با این وجود سرمایه گذار برای به عهده گرفتن امور در قلعه ضحاک عجب شیر اعلام آمادگی کرده است.

با حاکم شدن امنیت و آرامش در منطقه آذربایجان شرقی از حدود 300 سال گذشته تاکنون مردم دیگر در قلعه ها سکونت ندارند و به همین علت در طول این سال ها بیشترین تخریب قلعه ها صورت گرفته و بخش اعظمی از این آسیب ها به علت نبود مدیریت و عدم نظارت از سوی مردم وارد شده که ضروری است برای کنترل برخی از افراد سودجو و مخربان آثار طبیعی اقدامات اساسی از سوی متولیان امر صورت گیرد و همچنین با ایجاد امکانات رفاهی و تفریحی و سرمایه گذاری در این بخش توسط بخش خصوصی حضور بیش از پیش گردشگران را شاهد باشیم و با ارز آوری توریست های خارجی شاهد افزایش اشتغال مناطق روستایی باشیم.

منبع: خبرگزاری مهر

مطالب مرتبط:

حماسهء بابک

بالهء بابک خُرمدین،نیماکیان

زندگینامه و خدمات علمی استادمحمدجان شکوری

سپتامبر 29th, 2014

                                  شکوری     

کتاب زندگینامه و خدمات علمی فرهنگی استاد فرهیخته ،زنده یاد، پروفسور محمد جان شکوری بخارایی عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی از کشور تاجیکستان همزمان با برگزاری مراسم بزرگداشت وی منتشر شد.

به مناسبت دومین سالگرد بزرگداشت مرحوم پروفسور محمدجان شکوری‌ بخارایی، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی از کشور تاجیکستان، مراسم بزرگداشتی در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی برگزار شد. در این بزرگداشت کتاب زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی ایشان از سوی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی منتشر شد که فهرست مطالب آن به این قرار است:

پیش‌گفتار/ محمدرضا نصیری

زندگی‌نامه خودنوشت/ محمدجان شکوری بخارایی

محمد جان شکوری؛ تاریخ ناطق ملت تاجیکستان/ سحر وحدتی حسینیان، علی اشرف مجتهد شبستری

محمد جان شکوری و خاندان بزرگ او/ قهرمان سلیمانی

محفل ادبی صدر ضیا و انقلاب فکری در بخارا/ محمدجان شکوری بخارایی

ماه این آسمان/ حسنعلی محمدی

استاد زبان و اصطلاحات ملی/ میرزا حسن سلطان، سید احمد قربان

سرنوشت زبان بازگوی سرنوشت ملت است/ محمد جان شکوری بخارایی

روشنگر تاریخ و فرهنگ ملی/ میربابا میررحیم

نقش استاد شکوری در رشد نقد معاصر/ عبدالنبی ستارزاده

شعر، خودشناسی و خودشکنی/ محمد جان شکوری بخارایی

مسئله‌های تشکل رمان تاجیکی از نگاه استاد محمد جان شکوری/ شمس‌الدین صالح

فهرست آثار

اسناد و عکس‌ها

قائم مقام انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، محمدرضا نصیری در پیش‌گفتار کتاب نوشته است:‌ استاد محمدجان شکوری بخارایی (م. شکوراف) «چهره ماندگار» روزگار ما، فرزند صدر ضیاء نویسنده انقلابی تاجیکستان از چهره های شناخته شده ادبیات کشور- دوست و برادر- تاجیکستان زاده بخاراست که خود تولدش را به سال 1925 م. ثبت کرده است. و نوشته های استاد در عین اینکه جذاب و خواندنی است بسیار دردآور و عبرت آموز است.

استاد شکوری در سال ۱۹۲۵در بخارا زاده شد. همانند شاعران و نویسندگان و دانشوران جوان تاجیک، برای سربلندی دگرباره تاجیکان جنبشی را ادامه داد که کسانی چون صدرالدین عینی آغاز کرده بودند؛ جنبشی که هدف از آن همانا نگهبانی از هویت تاجیکان و ایرانی‌تباران و فارسی‌زبانان آسیای میانه بود.

او 60 سال از عمر خود را به عنوان محقق و پژوهشگر پژوهشگاه زبان و ادبیات «آکادمی ابوعبدالله رودکی» در بخش تحقیق آثار قدیمی سپری کرد و کتاب‌هایش از جمله «هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد»، «سرنوشت فارسی تاجیکی فرارود در سده بیست»، «خراسان است این‌جا»، «صدر بخارا»، «روشنگر بزرگ»، «فتنه انقلاب در بخارا» که در سال‌های مختلف در انتشارات دوشنبه به نشر رسیده‌، در جامعه علمی آسیای مرکزی به عنوان آثار ماندگار شناخته شده‌اند.

همچنین تألیف بیش از 40 کتاب و ۵۰۰ مقاله پژوهشی از دیگر دستاوردهای علمی و قلمی این دانشمند فقید است.

استاد شکوری علاوه بر کار سازمان‌یافته و نظام‌مند در زمینه زبان و ادب، در زمینه تاریخ ادبیات و نقد ادبی و فرهنگ‌نویسی نیز کارهای برجسته‌ای تألیف کرده است. همکاری و عملکرد او در تدوین لغت‌نامه و فرهنگ‌نویسی موجب تألیف یکی از بهترین نمونه‌های فرهنگ زبان (لغت‌نامه) شد.

شکوری از جمله نویسندگان طرح قانون درباره مقام زبان رسمی تاجیکی است که سال 1989 از سوی مجلس وقت تاجیکستان به تصویب رسید. این دانشمند تاجیک همچنین برنده عالی‌ترین جایزه دولت تاجیکستان به نام «رودکی» در بخش آثار ادبی و هنری شده است.

او نخستین اندیشمند و محقق تاجیک بود که عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی در ایران شد و در سال ۲۰۰۵ عنوان افتخاری و جایزه چهره ماندگار ایران را دریافت کرد.

«زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم پروفسور محمدجان شکوری بخارایی» در 218 صفحه و در سال 93 از سوی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی منتشر شده است.

 

 

 

 

 

 

دوشعر از یغما گلرویی

سپتامبر 29th, 2014

 

                                               یغماگلروئی

              1

به شانه هایم زدی
 تا تنهاییم را تکانده باشی
 به چه دل خوش کردی؟
 تکاندن ِ برف از شانه های آدم برفی

                    2      

    از «شریعتی» به« شیخ فضل الله» رسیدیم
تا «جلال آل احمد» رفتیم و
از «انقلاب» گذشتیم…
تمام راه را اشتباه آمده بودیم،
آزادی،
آن‌سوی چراغ قرمزها بود… 

بزرگداشت استادعبدالحسین زرین‌کوب

سپتامبر 29th, 2014
                                               زرین کوب

 
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) مراسم بزرگداشت عبدالحسین زرین‌کوب، عصر امروز، دوشنبه، 24 شهریور در ساختمان شماره 2  انجمن آثار و مفاخر فرهنگی برگزار شد. 
استادمهدی محقق، رئیس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی نیز در ابتدای مراسم نکوداشت عبدالحسین زرین‌کوب، اظهار کرد:
متاسفانه در کشور ما این نهادینه شده که عالمان و دانشمندان در گوشه‌ای باشند و جاهل به میدان بیایند. در تاریخ ،دانشمندی نیست که از گوشه‌نشینی عالمان، در کتابش گله نکرده باشد. چنان‌که ملاصدرا هم در «اسفار اربعه» می‎‌‌گوید:«هر کس بیشتر در دریای حماقت فرورفته باشد، در زمانه ما بیشتر مورد احترام است.»نامه فرانتسروزنتال

استادمهدی محقق با طرح این پرسش که «چرا همیشه جهل مقدم بر علم است؟» ادامه داد: در روزگاری که مورخ کم داشتیم و حالا هم به معنای واقعی مورخ با کیفیت اسلامی مانند طبری و حمزه اصفهانی نداریم، چهره‌هایی مانند عبدالحسین زرین‌کوب و عباس زریاب خویی ظهور کرده‌اند. زمانی که در کانادا تدریس می‌کردم، پروفسوری به نام «فرانتس روزنتال» را از نزدیک دیدم، که بسیار نامدار است. او مقدمه ابن خلدون را به انگلیسی برگردانده است و من قبل از دیدار با وی کتاب «علم التاریخ عندالمسلمین» را که وی به زبان عربی نوشته است، خوانده بودم. او در نامه‌ای به من نوشت با مورخ بزرگی به نام عباس زریاب خویی  آشنا شده است. آن زمان با خودم فکر کردم چرا ما نباید قدر این افراد را زمانی که زنده‌‎اند، بدانیم. محقق سپس خاطره‌ای را از مراسم بزرگداشتی که برای زرین‌کوب در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی برگزار شد، به این مضمون نقل کرد: زرین‌کوب در آن مراسم جمله معروفِ«الدهر یومان، یوم لک و یوم علیک» (روزگار دو روز است، روزی به نفع تو و روزی به ضرر تو) را به زبان راند. او همچنین گفت: روزی می‌گویند زرین‌کوب، آدم بی‌فایده و بی معنا و بی اثری بوده و یک روز هم مانند امروز، می‌گویند زرین‌کوب چه مرد بزرگی بوده است! 

وی در ادامه به اهداف ایجاد ساختمان 2 انجمن آثار و مفاخر فرهنگی پرداخت و توضیح داد: این عمارت برای کسانی که نیازمند انتشارات ما هستند، فرصت خوبی است که تا «پل امیربهادر» نروند و به کتابفروشی ما که اینجاست، رجوع کنند. ضمن این‌که ما در این ساختمان با هر مناسبت برنامه‌ای برگزار می‌کنیم که دکتر توفیق سبحانی عهده‌دار برگزاری‌اش است. 
 
ماجرای آشغال‌های دور ریختنی صاحبخانه میرزا مهدی آشتیانی!
محقق با بیان مراسم بزرگداشتی که برای چهره‌های بزرگ حوزه و دانشگاه در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی برگزار شد، اظهار کرد: یکی از این مراسم برای میرزا مهدی آشتیانی برگزار شد. یادم هست روزی به دیدار ایشان در خانه‌اش رفتم و زن صاحبخانه با فریاد و عصبانیت به دلیل دیرکرد پرداخت اجاره خانه‌اش می‌گفت :

-اگر اجاره بها را پرداخت نکند، آشغال‌هایش را در زباله‌دانی می‌ریزد! ….و آن آشغال‌ها چیزی نبود جز ترجمه اسفار اربعه!
رئیس انجمن آثار و مفاخر فرهنگی درباره آشنایی‌اش با زرین‌کوب، توضیح داد: از 1337 با استاد زرین‌کوب آشنا شدم. آن زمان انجمنی به نام انجمن فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو فعالیت می‌کرد و هر ماه جلسه‌ای با حضور استادان در آن برگزار می‌شد. زرین‌کوب از نظر علمی در این انجمن می‌درخشید و هر وقت مبحثی تاریخی  مطرح می‌شد، او مرد میدان بود و هرچند استادانی مانند شهیدی، انوار و صدر هم در آن انجمن حضور داشتند، اما زرین‌کوب چهرهء شاخص این انجمن به حساب می‌آمد. 

محقق افزود: زرین‌کوب از سال 1337 به بعد مدیر زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد و به این گروه غنای خاصی بخشید و درخشان‌ترین دوران گروه زبان و ادبیات فارسی، زمان حضور زرین‌کوب بود. آن زمان دانشگاه ادبیات کعبه آمال دانشمندان بزرگ شده بود و حتی هانری کربن 6 ماه از سال در آنجا تدریس می‌کرد.
دکترمهدی ماحوزی، مدیر گروه ادبیات فارسی دانشگاه تهران در این برنامه گفت: حوادث روزگار آزادگان را آزاده‌تر و فرومایگان را فرومایه‌تر نشان می‌دهد، این یک پیام برای جامعه ایران است. 

وی افزود: وقتی از زرین‌کوب سخن می‌گوییم، باید یک جامعیت را مدنظر داشته باشیم. بنده هم در کلاس درس ایشان از تواضع و فروتنی و از صبر و شکیبایی و سعه صدری که داشت بهره‌ می‌بردم.  او به همه اجازه اظهار نظر می‌داد. در یکی از جلسات بحث حدوث و قدیم مطرح شد و این‌که عالم حادث است یا قدیم که چند نفر برحسب آنچه معمول و متداول بود، گفتند جهان حادث است، اما زرین‌کوب ثابت کرد جهان در معنا قدیم است و در صورت حادث. بیان این موضوع شجاعتی می‌خواست که فقط در زرین‌کوب پیدا می‌شد.

ماحوزی اضافه کرد: در آن روز برنامه «هویت» پخش می‌شد و مقامات دولتی و وزیر نیامدند اما زرین‌کوب خیلی خویشتن‌دار بود و به ما گفت، شما برنامه را اجرا کنید و آنها که نیامدند به برنامه «هویت» برسند.  

 
داستان‌ها و نمایشنامه‌های زرین‌کوب
دکترروزبه زرین‌کوب، برادرزاده عبدالحسین زرین‌کوب هم در این برنامه گفت: استاد زرین‌کوب با همه مردم ایران نسبت داشت و امیدوارم مرا به چشم یکی از منسوبان ایشان نبینید. متاسفانه ما دچار روزمرگی شده‌ایم و از موضوع تحقیق خود فاصله گرفته‌ایم. 

زرین‌کوب «یاد مدام ایران» را از ویژگی‌های عبدالحسین زرین‌کوب دانست و افزود: ایران پیوسته‌ترین اندیشه زرین‌کوب بود و لحظه‌ای از تفکر در باره گذشته، اکنون و آینده میهنش فارغ نبود. اگر ایران را در خطر می‌دید، در خط مقدم دفاع می‌ایستاد. زمانی که  نام جعلی خلیج عربی مطرح شد، استاد با بحث‌های تاریخی و منطقی ثابت کرد این نام جعلی است.

 وی با اشاره به نمایش‌واره‌های زرین‌کوب ادامه داد: او نمایشنامه‌هایی می‌نوشت که خودش به آن‌ها نمایش‌واره می‌‎گفت. یکی از این نمایش‌واره‌ها «گفت‌وشنود درباره ابدیت ایران» نام داشت که سال 1350 نوشت. در این نمایش‌واره روح  فردوسی و رستم پس از قرن‌ها در آرامگاه حکیم طوس به یکدیگر می‌رسند و درباره تاریخ و فرهنگ ایران سخن می‌گویند. 

دکترروزبه زرین‌کوب درباره داستان‌های کوتاه زرین‌کوب گفت: استاد داستان‌های کوتاهی نیز می‌نوشت. یکی از آنها «درخت‌های دهکده» است که در مجله «کلک» چاپ شد. این داستان روایت پیرمردی است که خاطرات گذشته خود را برای نوه‌هایش بازگو می‌کند.وی در ادامه به روخوانی داستان کوتاه «درخت‌های دهکده» پرداخت. 
 
 مرگ همه جا هست!
تقی پورنامداریان، از شاگردان عبدالحسین زرین‌کوب هم در این برنامه گفت: زمانی که دانشجو بودم، علاقه زیادی به دیدن زرین‌کوب داشتم اما گمان می‌کردم او با من برخورد گرمی نخواهد داشت. یک بار در  تعطیلات نوروز دکتر شفیعی گفت می‌خواهد پیش زرین‌کوب برود و من هم با ایشان رفتم. برخلاف تصورم استاد زرین‌کوب به حدی با خوشرویی مرا تحویل گرفت که از آن به بعد شجاعت بیشتری برای دیدن ایشان پیدا کردم. 
 
پورنامداریان اضافه کرد: زرین‌کوب هم به قله‌ای رسیده است که  دست‌نیافتنی است و جای تأسف است که زرین‌کوب نماند تا بیشتر بنویسد. آثار او نه تنها برای محققان بلکه برای همه مردم ایران قابل درک بود. برای نمونه  «پله پله تا ملاقات خدا»‌ اثری است برای تمام مردم ایران‌زمین. زرین‌کوب کاخی را بنا نهاد که وقتی آخرین آجر را روی آن گذاشت، از دنیا رفت ولی این کاخ تا همیشه خواهد ماند و زرین‌کوب از نوابع ادبیات ایران خواهد ماند.

وی با اشاره به درگذشت زرین‌کوب گفت: شب پیش از مرگ زرین‌کوب به دیدارش رفتم. مرحوم قمر آریان  به وی گفت فلانی آمده است.  استاد  به سختی پلک‌های خود را باز کرد و نمی‌دانم مرا را شناخت یا نشناخت اما  دو بار تکرار کرد:« مرگ همه جا هست» و فردای آن روز خبر درگذشت زرین‌کوب را شنیدم.

یادآورمی شویم که  درپانزدهمین سال درگذشت استادزرین کوب .کتاب«ازگذشتهء ادبی ایران» ِ وی به  زبان های انگلیسی وعربی توسط انتشارات بین المللی الهدی درتهران  منتشر می شود.

يك بستر و چهار رويا،فريدون مجلسی

آگوست 20th, 2014

كودتا به روايت يرواند آبراهاميان

                         فریدون مجلسی

                           فریدون مجلسی

اخيراً روايتي تازه از كتاب كودتا نوشته يرواند آبراهاميان به ترجمه مترجم و ديپلمات و استاد نامدار دكتر عبدالرضا هوشنگ مهدوي از نشر البرز به دستم رسيد. كتاب تحليل و روايت تازه يي است از يرواند آبراهاميان درباره كودتاي 28 مرداد 1332 در سال هاي 93-1392 كه با فاصله يي اندك پس از انتشار آن به زبان انگليسي توسط چهار مترجم باسابقه به فارسي ترجمه و از سوي چهار ناشر به بازار نشر ايران عرضه شده است. همزماني انتشار اين كتاب با سر و صداي بسيار كه درباره انتشار اسناد جديدي در اثبات دخالت امريكا در كودتاي 28 مرداد اين تصور را پديد آورد كه روايت جديد آقاي آبراهاميان با بهره مندي از اطلاعات تازه معماهاي تازه يي را حل و ابهاماتي را روشن كرده است. در واقع نيازي هم به آنگونه توقعات از انتشار «اسناد جديد» نمي رود. جاي ترديد نيست كه وقتي ستيز ايران و انگليس توانست ستيز ايران و امريكا را هم در پي داشته باشد، طبيعتا اين دو قدرتِ همواره متحد جهاني از به زير كشيدن آن دولت و نخست وزير سرسخت و «سازش ناپذيرش» خشنود مي شدند و از آن حمايت مي كردند، تا شايد با جانشين «سازش پذيرش» به سازشي دست يابند. و باز جاي ترديدي در اين باره نيست زيرا پرزيدنت آيزنهار در گزارش سالانه خود به كنگره در پايان سال 1953 سقوط دولت مصدق را پيروزي بزرگي براي دولت خود ناميد. نمي دانم از اسناد تازه چه انتظار ديگري مي رود؟ در حالي كه درباره حمايت امريكا از رخداد 28 مرداد 1332 و جانشيني دولت زاهدي به جاي مصدق جاي ابهامي وجود ندارد! آقاي يرواند آبراهاميان نيز چنين قصدي براي رفع ابهام نداشته است. در حقيقت آبراهاميان كه خود بهره مند از مزاياي زندگي و استادي در امريكاست با سلطه يي كه به عنوان يك مورخ دانشمند درباره آن دوران دارد با بازنگاري تاريخ صنعت نفت ايران از اعطاي امتياز دارسي در سال 1280 شمسي تا فوران نخستين چاه نفت در 1287 شمسي و تاسيس شركت نفت انگليس و ايران و تحولات آن تا ابطال آن قرارداد و امضاي قرارداد جديد و آغاز مبارزات پس از جنگ جهاني دوم به رهبري دكتر مصدق براي ملي كردن نفت ايران، تشكيل جبهه ملي و همكاري با آيت الله كاشاني نخست وزيري مصدق، دادگاه لاهه، پيشينه نقش امريكا، سفر مصدق و سخنانش در شوراي امنيت و مذاكراتش در واشينگتن، قيام 30 تير 1331 و بازگشت مقتدرانه مصدق به قدرت، تا رخداد 9 اسفند 1331 و تدارك مقدمات كودتا، نقش انگليس و امريكا را در برنامه ريزي و به انجام رساندن كودتا شرح داده و اطلاعات لازم را گردآوري و ارائه كرده است و سپس به ميراث كودتا و ديكتاتوري منجر به سقوط شاه پرداخته و كتابنامه مفصلي هم ضميمه كرده است. كتاب آقاي آبراهاميان و اطلاعات ارائه شده در آن جالب و براي نسل من كه شاهد آن رخدادها بوده ايم يادآور همه رخدادهايي است كه از آنها نام مي برد. اما كتاب مسير و ديدگاه خاصي دارد و معتقد است در اين كتاب: «مي كوشد كودتا را قاطعانه در چارچوب منازعه ميان امپرياليسم و ناسيوناليسم، ميان جهان اول و جهان سوم، ميان شمال و جنوب، ميان كشورهاي صنعتي پيشرفته و كشورهاي عقب ماند وابسته به صدور مواد خام قرار دهد… از اين رو استدلال مي شود كه هرچند ايالات متحد امريكا و بريتانياي كبير براي توجيه كودتا از زبان جنگ سرد استفاده مي كردند، كه گفتمان مسلط آن دوران بود، اما نگراني عمده آنان از كمونيسم نبود بلكه از بازتاب هاي خطرناك ملي كردن نفت بود كه مي توانست در سراسر جهان داشته باشد…» و در جايي ديگر معتقد است كه سرنگوني مصدق به دليل سرسختي و آشتي ناپذيري او نبود «كتاب حاضر مي گويد سازش دست نايافتني بود…» در واقع آقاي آبراهاميان حضور شوروي و رفتارهاي آن كشور و حزب توده را به كلي از معادلات كتاب خود خارج مي كند. مي توان گفت نويسنده ضمن ارائه حقايق بسيار به عنوان يك متفكر چپ ديدگاه جانبدارانه يي دارد و در كتاب اثري از نقش و تاثير شوروي و سياست هايش ديده نمي شود! يا نقش آن همواره قابل توجيه است.

منبع:روزنامهء اعتماد

نقش و نقشۀ دکتر مصدّق در روز ۲۸ مرداد،علی میرفطروس

آگوست 18th, 2014

*مهم ترین«میراث ۲۸ مرداد» این بود که با تبلیغات حزب توده جامعۀ سیاسی و روشنفکری ایران دچارِ نوعی«امتناع تفکر»شد.فاجعۀ انقلاب اسلامی محصول این«امتناع تفکّر»بود. 

* برخی صاحب نظران و شاهدان عینی،از جمله بابک امیرخسروی (عضو برجستۀ حزب توده) وقوع «كودتا در روز ۲۸ مرداد » را  غیر ممکن و نادرست دانسته اند.

*احمد زیرک زاده(یارِ وفادارِ دکتر مصدّق):« در روز ۲۸ مرداد  مصدّق نقشۀ خود را داشت و حاضر نبود در آن تغییری دهد».

* تحوّلات سال های اخیر و خصوصاً شعارهای جنبش«زن، زندگی، آزادی»نشان می دهند که نسل کنونی ضمن عبور از ۲۸ مرداد ۳۲ دستآوردهای دوران رضا شاه، محمد رضا شاه و شخصیّت هائی مانند محمد علی فروغی را مورد ارزیابی های تازه قرار می دهد.

 اشاره:

  انفعال حیرت انگیز دکتر مصدّق و سقوط آسانِ دولتِ وی در ۲۸ مرداد۳۲ موضوعی است که توجۀ به آن  می تواند دریچۀ تازه ای بر روی این رویداد مهم و سرنوشت ساز بگشاید.تحقیقات موجود – عموماً – با عُمده کردن«دستِ خارجی»،از علل و عوامل داخلی و خصوصاً از عزم و ارادۀ شخص دکتر مصدّق در روز ۲۸مرداد  غافل اند.

  مقالۀ حاضر کوششی است در نشان دادنِ این عزم و اراده. متن زیر از چاپ پنجم کتاب«آسیب شناسی یک شکست»استخراج شده و اینک با اضافاتی منتشر می شود.  ع.م

                                                                        ***    

                      28مرداد32

                       هواداران حزب توده در25مرداد32

حوادث منجر به ۲۸ مرداد ۳۲ در هنگامۀ جنگ سرد روی داد و سوداهای استالین برای سلطه بر ایران از طریق شبکه های گستردۀ حزب توده – و خصوصاً سازمان نظامی آن – در تکوین این رویداد تعیین کننده بود. از این رو، طرح کودتا -اساساً- ناظر به درهم کوبیدنِ سازمان نظامی حزب توده بود و بهمین جهت ، «TP-AJAX»نامیده می شد.در آن زمان حزب توده -به عنوان بزرگ‌ترین حزب كمونیست خاور میانه – توان نظامی و تشكیلاتی قدرتمندی برای تغییر ساختار قدرت سیاسی ایران داشت. به نظر نگارنده،بدون توجـّه به قدرت حیرت‌انگیز سازمان نظامی حزب توده و نقش ‌آفرینی های این حزب در آشفتگی‌ های سیاسی-اجتماعی زمان مصدّق ، درك مسائل سیاسی آن عصر بسیار دشوار خواهد بود. 

برخی پژوهشگران – مانند یرواند آبراهامیان و مازیار بهروز- ضمن «ناچیز»جلوه دادنِ توان نظامی حزب توده كوشیده اند تا انجام « كودتا » در روز ۲۸  مرداد ۳۲ را اثبات کنند در حالیکه عموم رهبران و فرماندهان کودتا از ۲۵ تا ۲۸ مرداد در زندان بودند!.با توجه به رَوَند حوادث در این روز برخی صاحب نظران و شاهدان عینی،از جمله بابک امیرخسروی (عضو برجستۀ حزب توده) وقوع «كودتا در روز ۲۸ مرداد ۳۲ » را غیر ممکن و نادرست دانسته اند.  

  به نظرنگارنده در ماجرای منجر به سقوط دولت مصدّق سه طرح  در جریان بود:

۱– طرح کودتای««ت.پ.آژاکس»،

۲– انحلال مجلس توسط دکتر مصدّق و در نتیجه،صدور فرمان قانونی عزل وی توسط شاه،

 ۳– نقش و نقشۀ دکترمصدّق در روز ۲۸ مرداد.

  برتریِ طرح سوم در روز ۲۸ مرداد، هم موجب ناباوری و شگفتی عوامل سازمان سیا در تهران شد، هم باعث حیرت و حیرانی هواداران دكتر مصدّق و هم موجب تعجـّب سلطنت‌طلبان و هواداران حزب توده گردیده بود.         

                             باخترامروز2

            مقالۀ تند و تحریک آمیز دکترحسین فاطمی در ۲۵ مرداد۳۲

دکتر مصدّق«جرأت،ازخودگذشتگی و توان تصمیم گیری به موقع» را از ویژگی های اصلی یک رهبرسیاسی می دانست[۱] و با این اعتقاد در روز ۲۸ مرداد،او در برابر یك موقعیـّت تراژیك قرار گرفته بود: انتخاب آگاهانه در برابرِ دو سرنوشت كه می‌بایست انجام می‌گرفت و مصدّق بهای آن را می‌پرداخت.

شکست مذاکرات مربوط به نفت و بحران های سیاسی-اجتماعی و مالی و خصوصاً تحرّکات و تظاهرات نیروهای توانمند حزب توده باعث شده بود تا مصدّق با آینده نگری در اندیشۀ نقش و نقشۀ دیگری در برخورد باحوادث جاری باشد، اندیشه ای كه در سخن مصدّق به صدیقی (وزیر كشور) مبنی بر«با مطالعاتی كه كرده ام»[۲] و در این سخن احمد زیرک زاده(یارِ وفادار دکتر مصدّق) معنا می‌یافت:

مصدّق نقشۀ خود را داشت و حاضر نبود در آن تغییری دهد[۳]

  بنظر می رسد که پس از شکست ابلاغ فرمان عزل مصدّق و خروج شاه از ایران در ۲۵ مرداد ۳۲ ،مصدّق  دچار ترس و تردید شده بود،تردیدی که چندی پیش ماتیسون(کاردارِ سفارت آمریکا در تهران)«دربارۀ گزینش مسیرِ آینده توسط مصدّق»،به آن اشاره کرده بود[۴].این ترس و تردید، ازجمله،شاید به خاطر اختلافاتی بوده که در بزرگ ترین و متشکل ترین حزب هوادار مصدّق، یعنی «حزب نیروی سوم»(خلیل ملکی)در بارۀ «همکاری دولت مصدّق با حزب توده»پدید آمده بود.[۵] از این رو،در سراسر روزهای 25 تا ۲۸مرداد مصدّق ضمن پذیرفتنِ عزل خود،در جستجوی شاه بود و به پسرش (دكتر غلامحسین مصدّق) گفته بود:

می‌خواهم ببینم حالا كه مرا عزل كرده، كجا گذاشته رفته؟ چكار كنم؟ مملكت را دست چه كسی بسپارم بروم؟»[۶]

در عصر روز ۲۷ مرداد نیز مصدّق معتقد شده بود:

از پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاه درخواست شود تا هرچه زودتر به ایران مراجعت فرمایند».[۷]

  به نظر شاهدان عینی،با همۀ اختلافات و انشعابات جبهۀ ملّی، مصدّق اگر می خواست با یک فراخوان رادیوئی و یا با کمک«سپاهِ عظیم و رزم‌دیدۀ توده‌ای ‌ها»[۸] می توانست بر اوضاع مسلّط شود و مخالفان را سرکوب کند.[۹]

 بابک امیر خسروی ضمن اشاره به اخلال‌گری‌ها و اغتشاش‌های حزب توده در ایجاد ترس و نگرانی در میان مردم و تأثیر این حوادث بر عزم و ارادۀ مصدّق تأكید می‌كند:

-«نتیجه آن شد كه تمام توجـّۀ دكتر مصدّق،ستاد ارتش و نیروهای انتظامی به سوی حزب توده معطوف گردید…مهار كردن حزب توده در رأس برنامه‌ها قرار گرفت.تصمیمات كمیسیون امنیـّت در صبح روز ۲۷ مرداد در منزل دكتر مصدّق،اعلامیـّه‌های حكومت نظامی و شهربانی كلّ كشور در همان روز در بارۀ ممنوع ساختن میتینگ‌ها و تجمّعات غیرمجاز، دستور دكتر مصدّق مبنی بر دخالت سربازان و نیروهای انتظامی در عصر و شب روز ۲۷ مرداد برای پراكنده ساختن تظاهرات جمهوریخواهانۀ توده‌ای‌ها و تصمیم‌گیری‌های وی در صبح روز ۲۸ مرداد، نمونه‌های آنست.»[۱۰]

  واگذاری همزمانِ سه نیروی نظامی و انتظامی کشور به سرتیپ محمد دفتری (که وفاداری او به شاه و سرلشکر زاهدی برای مصدّق  آشکاربود) و تعلّل یا امتناع مصدّق جهت فراخواندن مردم برای مقابله با «کودتاچیان» و خصوصاً درخواست مصدّق ازمردم برای ماندن درخانه ها و پرهیز از انجام هرگونه تظاهرات ضدسلطنتی یا رد پیشنهاد رهبران حزب توده برای مقابلۀ مسلّحانه با كودتا، نشانۀ نقش و نقشۀ دیگر مصدّق بود.

  در روز ۲۸ مرداد ،مصدّق حتّی با نزدیك‌ترین یارانش مشورت نكرد و به قول محمد علی موحّد:«آنچه را كه می‌اندیشید به كسی نگفت و تمامِ بارِ مسئولیـّت‌ را خود بر دوش گرفت».[۱۱]

مهندس زیرك‌زاده كه از بامداد روز ۲۸ مرداد در کنار مصدّق بود،می‌گوید:

در آن روز،واضح بود كه دكتر مصدّق مردم را در صحنه نمی‌خواهد. از همان ساعات اوّل كه خبر آشوب به نخست‌وزیری رسید تمام آن‌هائی كه در آن روز در خانۀ نخست‌وزیر (بودند) بارها و بارها،تك‌تك و یا دسته‌جمعی از او خواهش كردند اجازه دهد مردم را به كمك بطلبیم،موافقت نكرد و حتّی حاضر نشد اجازه دهد با رادیو مردم را باخبر سازیم. من هنوز قیافۀ خشمناك دكترفاطمی را درخاطر دارم كه پس از آن كه اصرارش برای باخبر كردن مردم به جائی نرسیده بود،از اطاق دكتر مصدّق خارج شده،فریاد زد:«این پیرمرد آخر همۀ ما را به كشتن می‌دهد…»مصدّق با تقاضای او [دكتر فاطمی] برای خبر كردن مردم، مخالفت كرده بود[۱۲] 

دكتر سنجابی ضمن تأكید بر وفاداری عموم ارتشیان به مصدّق،با شگفتی یادآور می‌شود:

-«فقط برای من عجیب است كه چطور شده بود كه از طرف دولت دكتر مصدّق  به طرفداران دكتر مصدّق دستور داده شد كه روز ۲۸ مرداد به خیابان نیایند و تظاهرات نكنند. نتیجه این شد كه روز ۲۸ مرداد،هیچ یك از طرفداران مصدّق توی خیابان نبودند، برای اینكه به همه دستور داده بودند كه در خانه‌های‌تان بمانید[۱۳]

محمّدعلی عموئی (عضو سازمان نظامی حزب توده) نیز تأكید می‌كند:

تعجـّب و حیرت همگان نه از بابت كودتا و كودتاگران، بلكه از بی‌عملی و انفعال دولت ملّی مصدّق بود با آنهمه هوادار و امكانات حكومتی، و حزب تودۀ ایران با آن تشكیلات نسبتاً منسجم و سازمان نظامی.»[۱۴]

 مصدّق با وجود برخی عصبیـّت‌ها و عصبانیـّت‌ها در مقابله با شاه ـ اساساً ـ مرد اصلاح بود و نه مرد انقلاب. ما چنین عقب‌نشینی و تاكتیكی را ـ بارها ـ در زندگی سیاسی مصدّق شاهد بودیم،از جمله در تیرماه ۱۳۳۱ كه طی آن،مصدّق ضمن استعفای محرمانه و غیرمنتظرۀ خود و با «خالی گذاشتن میدان»،نه استعفای خود را از رادیو اعلام كرد و نه دلایل آن را با نزدیك‌ترین یارانش در میان گذاشت[۱۵]به قول كاتوزیان:

این هم نمونه‌ای دیگر از وجود دو نیروی دیالكتیكی در سرشت مصدّق بود: جنگیدنِ بدون هراس و با توان بی حدّ و مرز در زمانی كه هنوز امیدی می‌بیند، و بعد، تغییر جهتی به همین قدرت و عقب‌نشینی كامل در زمانی كه همه چیز را از دست رفته می‌داند… »[۱۶]

  با توجـّه به تاكتیك‌ها و عقب‌نشینی‌های مصدّق و ابراز خستگی‌های این «فدائی باز نشسته»[۱۷] كه یكسال پیش معتقد بود: «مردم از دولتی كه زیاد سر كار بماند حمایت نمی‌كنند و خسته می‌شوند»[۱۸] و نیز در ۲۶ فروردین ۳۲ درنامه ای به علی شایگان تأکید کرده بودکه«روحاً بسیارکسل و افسرده ام و نمی دانم کارِ این مملکت به کجاخواهد رسید»[۱۹]رَوَند شكل‌گیری«طرح سوم» را می‌توان چنین ترسیم كرد:     

۱ ـ حضور قدرتمند و روزافزون حزب توده و اقدامات ضدسلطنتی هواداران آن-خصوصاً در روزهای 25-27مرداد- مردم را عمیقاً نگران ساخته بود چندانكه به قول خلیل ملكی:

-«روشنفكران و دانشگاهیان نگران و حیران بودند و از خود می‌پرسیدند به كجا می‌رویم؟ در حالی كه پشتیبانان نهضت مردّد و نگران می‌گردیدند… بازاری‌ها صریحاً از این اوضاع ناراضی بودند. عدّه‌ای از بازرگانان اصفهان و سایر شهرها به تهران آمده و از رجال نهضت می‌پرسیدند: آیا واقعاً مملكت كمونیستی خواهد شد؟»[۲۰]

۲ ـ یك ماه پیش از ۲۸ مرداد،سرلشكر زاهدی (كاندید مخالفان مصدّق برای نخست‌وزیری) به دستور مصدّق از تحصّن مجلس شورای ملّی رهائی یافت و با اینكه او تحت تعقیب دولت مصدّق بود،در بیرون از مجلس توانست پنهان و آشكار به تماس‌ها و فعالیـّت‌های خود ادامه دهد.

۳- در حالیکه برخی یاران افراطی مصدّق(مانند حسین فاطمی) و رهبران حزب توده،خواهان تشکیل مجلس موسّسان برای تغییررژیم سلطنتی به رژیم جمهوری بودند[۲۱]،دکترمصدّق با اعتدال و آینده نگری به دنبال تشکیل شورای سلطنت بود تا به قول دکترعلی شایگان«فرصتی برای خیالات خامِ دیگران نمانَد.»[۲۲]این اقدام نیز ناشی از پای بندی مصدّق به حکومت مشروطه بود چندانکه،بعدها،در این باره،در پاسخ به محمدرضا شاه نوشت:

-«من نه فقط با جمهوری دموکراتیک بلکه با هر رقمِ دیگر آن هم موافق نبودم چونکه تغییر رژیم موجب ترقّی ملّت نمی شود…چه بسا ممالکی که رژیم شان جمهوری است ولی آزادی ندارند،و چه بسیار ممالکی که سلطنت مشروطه دارند و از آزادی و استقلال کامل برخوردارند».[۲۳]

۴ ـ در ۲۶ مرداد،هندرسون از طریق بیروت به تهران بازگشت و در فرودگاه،دكتر غلامحسین مصدّق (به نمایندگی از پدرش) از سفیر آمریكا استقبال كرد.

۵ ـ در بامداد ۲۷ مرداد، به دستور مصدّق، اعلامیـّۀ فرمانداری نظامی تهران، هرگونه تظاهرات ضدسلطنتی را ممنوع ساخت.[۲۴] این اعلامیـّه به طور آشكاری متوجـّۀ تظاهرات ضد شاهی حزب توده بود كه پس از ۲۵ مرداد و خروج شاه از ایران،گسترش بی‌سابقه ‌ای یافته بود.

۶ـ اوج دستگیری و سركوب تظاهركنندگان توده‌ای در شامگاه ۲۷ مرداد و همزمان با دیدار هندرسون با مصدّق بود،گوئی كه مصدّق می‌خواست به سفیر آمریکا چنین وانمود كند كه كنترل اوضاع را در دست دارد و خطری از جانب حزب توده نیست.به گزارش سفارت آمریکا درتهران، در این دیدار،هندرسون از حضور توده‌ای‌ها و اذیّت و آزارِ اتباع آمریکائی،ابراز نگرانی و ناخرسندی کرد.[۲۵]

بنابر روایات دیگر،در این ملاقات،هندرسون به مصدّق گفته بود:

-«دولت آمریكا دیگر نمی‌تواند حكومت او(مصدّق) را به رسمیت بشناسد و به عنوان نخست‌وزیر قانونی با وی معامله كند…دولت آمریكا،دولت زاهدی را تنها دولت رسمی و قانونی ایران می‌داند…»[۲۶]

۷ ـ پس از دیدار هندرسون،مصدّق دستگیری و سركوب توده‌ای‌ها را تشدید كرد[۲۷] به طوری كه حدود ۶۰۰ نفر از افراد، مسئولین و كادرهای حزب توده دستگیر شدند و این امر،ضربۀ بسیار مهلكی بر ارتباطات حزب توده وارد ساخت.[۲۸]

۸ ـ در روز ۲۷ مرداد، مصدّق، نامۀ حمایت‌آمیز آیت‌الله كاشانی برای مقابله با كودتا را رد كرد و در پاسخی كوتاه،به  كاشانی نوشت:

-«مرقومۀ حضرت آقا توسط آقا حسن آقای سالمی زیارت شد، اینجانب مستظهر به پشتیبانی ملّت هستم، والسلام».[۲۹]

۹ ـ امّا به نحو عجیب و حیرت ‌انگیزی، مصدّق در روز ۲۸ مرداد، از ملّت و هواداران خود خواست تا در خانه‌های‌شان بمانند و از انجام هرگونه تحـّرك و تظاهراتی خودداری كنند.

۱۰ ـ حضور و آمادگی توانمند حزب توده در روز 28 مرداد چنان بود که علاوه بر آماده باشِ سازمان نظامی حزب توده، به روایت کیانوری« حزب توده[در تهران] تنها از بخش كارگری می‌توانست ۲۵ هزار كارگر را به خیابان‌ها بفرستد.»[۳۰]

  با اینهمه،مصدّق، ادامۀ نبرد را دیگر به سود خود و به صلاح ملّت ایران نمی‌دانست و بهمین جهت در بامداد ۲۸ مرداد، پیشنهاد دكتر فاطمی مبنی بر:«به ستاد ارتش دستور داده شود تا اسلحه در اختیار توده‌ای‌ها بگذارند» را رد كرد[۳۱].مصدّق همچنین، درخواست رهبران حزب توده برای «توزیع ده هزار قبضه تفنگ و سلاح‌های سبك به منظور دفاع از دولت مصدّق» را رد نمود[۳۲].سپهرذبیح(سردبیرسابق روزنامۀ  باخترامروز و استاد تاریخ معاصر در دانشگاه های آمریکا) می نویسد:

-«هیأتی که از جانب حزب توده با مصدق تماس گرفت نتوانست موافقت او را برای پخش اسلحه میان توده‎ای‎ها و جبهۀ ملّی‎‏های تندرو جلب کند.گزارش شده است که مصدّق به نمایندگان حزب توده و تنی چند از یاران وفادار خود گفته بود که ترجیح می‌دهد طرفداران شاه او را زجر کش کنند،اما خطر یک جنگ داخلی را نپذیرد[۳۳]

به روایت ستوان عموئی،در روز  ۲۸ مرداد سازمان افسران حزب توده:

«بیش از هر زمان و پیش از هر كس، چشم انتظار دریافت مأموریـّتی درخور بود. هیأت دبیران [سازمان افسری] در انتظار اشارۀ رهبری حزب، در كلیۀ شاخه‌های سازمان آماده‌باش اعلام می‌كند. اعضای سازمان به عنوان آخرین دیدار، با همسران و سایر اعضای خانوادۀ خود، وداع می‌كنند و مسلّح به مركز تجمِع شاخۀ سازمان افسران رو می‌آورند[۳۴]

سرگرد فریدون آذرنور (عضو بلندپایۀ سازمان نظامی حزب توده) نیز تأكید می‌كند:

-«تمام ۲۴۳ عضو سازمان افسران در تهران، در روز ۲۸ مرداد در انتظار دستور از بالا بودند كه وارد عمل شوند. در بین آن‌ها، ۲۹ افسر هوائی، ۷ افسر توپخانه، ۹ افسر سوار، ۱۷ افسر پیاده، ۲۵ افسر مهندس، ۲۳ افسر ژاندارمری بودند كه هركدام متناسب با وضع شغلی، امكانات خود را داشتند…»[۳۵]

۱۱ ـ مصدّق، ضمن رد پیشنهاد كمك رهبران حزب توده برای مقابلۀ مسلّحانه با كودتا،با وقت‌كُشیِ آشكار و «مهلت خواستن» یا سرِ كار گذاشتنِ رهبری حزب توده[۳۶] كوشید تا در روز ۲۸ مرداد، نیروهای رزمندۀ حزب توده را عقیم یا بلاتكلیف بگذارد.[۳۷] مهندس زیرك‌زاده، ضمن ابراز خوشحالی از ردّ پیشنهاد كمك حزب توده توسط مصدّق و نجات ایران از خطر كودتای این حزب کمونیستی تأكید می‌كند:

از اواخر سال ۱۳۲۴ تا مرداد ۱۳۳۲ حزب توده هر وقت می‌خواست می‌توانست با یك كودتا تهران را تصـّرف كند… بخوبی می‌بینیم كه مصدّق با رد كمك حزب توده چه خدمت بزرگی به ملّت ایران كرده است[۳۸]

۱۲ ـ مصدّق ـ با وجود اصرار و پافشاری یاران نزدیكش- از تقاضای كمكِ مردمی توسط رادیو خودداری كرد.

۱۳ ـ به روایت سرهنگ حسینقلی سررشته(از افسران هوادار مصدّق):

-«در صبح روز ۲۵ مرداد، مأمور شدم ابوالقاسم امینی، وزیر دربار را دستگیر كنم…تمام قصرها را بازدید كردم ولی اثری از وزیر دربار بدست نیامد.در مجاورت كاخ سعدآباد ساختمانی را مشاهده كردم كه آنتن‌های بلندی داشت.برای بازرسی،داخل آن ساختمان شدم،دیدم سرهنگ حسینقلی اشرفی،فرماندار نظامی تهران، ارنست پرون[۳۹] را كه مقیم آن ساختمان بود ،دستگیر كرده و اثاثیه و نوشته‌های بسیاری را از داخل قفسه‌ها در چمدان‌هائی جا می‌دهد تا به همراه متّهم (ارنست پرون) به فرمانداری نظامی بیاورد.متوجـّه شدم آنتن‌ها نیز متعلّق به دستگاه بی‌سیمی است كه ارنست پرون با آن،با نقاط دور و نزدیك می‌توانست تماس داشته باشد…»[۴۰]

امّا به دستور دكتر مصدّق، ارنست پرون بزودی آزاد می‌شود و در عوض، سرهنگ اشرفی (فرماندار نظامی تهران و دستگیر كنندۀ پرون) بازداشت می‌گردد.سرهنگ سررشته تأكید می‌كند كه: سرهنگ اشرفی با كودتاچیان همكاری نداشت و توقیف او، كمك بزرگی به كودتا بود![۴۱]  

بدین ترتیب،تا ظهر ۲۸ مرداد،شهر تهران فاقد فرماندار نظامی بود.در چنان شرایطی،با توجـّه به تشدید و تراكم تظاهرات پراكندۀ مردم تهران،در اوایل بعد از ظهر ۲۸ مرداد سرتیپ محمّد دفتری،خواهرزادۀ دكتر مصدّق ـ كه «از نزدیكان شاه شمرده می‌شد»[۴۲]  و معروف به همكاری با «كودتاچیان» بود[۴۳]،با وجود مخالفت شدید سرتیپ ریاحی،رئیس ستاد ارتش مصدّق و دیگران، به دستور و اصرار مصدّق، ضمن حفظ ریاست نیروهای مسلّح گمرك،به ریاست فرمانداری نظامی تهران و نیز به ریاست شهربانی كلّ كشور منصوب شد.سرتیب دفتری در بعد از ظهر ۲۸مرداد،با«ماچ و بوسه»و شعارِ«ما همه برادر و شاه پرستیم»،نیروهای بلاتکلیف سرتیپ عطاالله کیانی(معاون ستاد ارتش مصدّق)را درخیابان های تهران،جذب و خُنثی کرد.[۴۴]

۱۴ـ با توجـّه به پیوند فامیلی بین مصدّق و سرتیپ دفتری و وابستگی آشكار سرتیپ دفتری به شاه و دربار،مصدّق با انتصاب وی به ریاست شهربانی كلّ كشور و نیز فرمانداری نظامی تهران،شاید می‌خواست تا با ایجاد نوعی«حفاظ فامیلی و امنیـّتی»، خود و یارانش را از آسیب‌های احتمالی نیروهای مخالف ، مصون و محفوظ بدارد[۴۵] و در عین حال از كشت و كشتار و وقوع یك جنگ داخلی جلوگیری كند.[۴۶]

۱۵-گویا با چنین اعتقادی بود که مصدق،حتّی به نیروهای تحت فرماندهی سرهنگ ممتاز(در خیابان کاخ)نیز گفته بود که دست از مقاومت بردارند و بروند[۴۷]  

۱۶ ـ‌ در چنان شرایطی،از بامداد ۲۸ مرداد 32 تظاهرات در تهران تغییر شكل یافت[۴۸]: در حالیكه در صبح ۲۸ مرداد، مصدّق، دعوت خسروخان قشقائی برای عزیمت به جنوب را رد كرد[۴۹] و هواداران مصدّق به دستور او از آمدن به خیابان‌ها خودداری كردند و حتّی دانشگاه‌ها و مدارس و بازارها هم به دستورمصدّق تعطیل شده بودند[۵۰]، رئیس شهربانی كلّ كشور و فرماندار نظامی جدید تهران (سرتیپ محمّد دفتری) با داشتن فرمانِ دكتر مصدّق برای استقرار نظم و سركوب تظاهركنندگانِ ضد شاهی آماده بود.به گفتۀ مصدّق:

-«سرتیپ دفتری در اروپا بود،من او را خواستم و به ریاست گارد مسلّح گمرك منصوب كردم…در آن روز (۲۸ مرداد) تلفن كردم به وزیر كشور كه «شما حكم ریاست شهربانی را به سرتیپ دفتری بدهید»، برای اینكه او (سرتیپ دفتری) بتواند كار مؤثّری كند، تلفن كردم به ستاد ارتش، به آقای سرتیپ ریاحی كه حكم فرمانداری نظامی را هم به او بدهند.»[۵۱] مفهوم این سخن که سرتیپ دفتری «بتواند كار مؤثّری كند»- با آنچه که در ۲۸ مرداد از سرتیپ دفتری دیدیم- کاملاً روشن و آشکاراست.[۵۲]

منوچهر فرمانفرمائیان،دولتمرد و كارشناس ارشد نفت و از بستگان نزدیك دكتر مصدّق كه در بامداد ۲۸ مرداد با پسر مصدّق (غلامحسین مصدّق) قرار ملاقات داشت،یادآور می‌شود كه در روز ۲۸ مرداد:

-«دیدم چند كامیون سرباز می‌آید و فریاد «زنده باد!» شنیده می‌شود، ولی درست معلوم نبود چه كسی را می‌گفتند. حدس زدم مصدّق تصمیم گرفته كلَك شاه را بكنَد و این كامیون‌ها هم برای تشویق مردم به خیابان آمده‌اند، ولی نزدیك‌تر شدم و شنیدم می‌گویند «زنده باد شاه!» خیلی عجیب بود! چطور جرأت می‌كردند چنین بگویند و چطور هزاران مردمی كه در اطراف بودند اعتنائی به آنها نمی‌كردند؟ ما ناظر تحـّول عمیقی بودیم…»[۵۳]

درچنان شرایطی،هندرسون،ویلبر و کابِل(قائم مقام سازمان سیا)باحیرت و ناباوری،گزارش دادند:

-«یک جنبش نیرومند و غیرمنتظرۀ مردمی و نظامی،منجر به تسخیرِ واقعیِ شهر تهران توسط نیروهای هوادار شاه شده… نه تنها اعضاء دولت مصدّق، بلكه شاهی‌ها و توده ای ها هم از این موفقیـّتِ آسان و سریع كه تا حدود زیادی خودجوش صورت گرفته،در شگفت اند.»[۵۴]  

                 مردم در28مرداد

                 مردم تهران تانک های نظامی را تصرف کرده اند

سرهنگ نجاتی(عضو نیروی هوائی هوادار مصدّق)یادآور می‌شود:

پیروزی سریع كودتاچیان در روز ۲۸ مرداد نه تنها برای ملّت ایران، بلكه برای كرمیت روزولت و سردمداران كودتا، باور كردنی نبود[۵۵]

سرهنگ نجاتی که برای دفاع از اقامتگاه مصدّق شتافته بود،با تعجّب فراوان می گوید:

عجیب اینكه هزاران تن از مردم تهران در كنار خیابان‌ها یا بر پشت‌بام‌های مجاور خانۀ مصدّق، نظاره‌گرِ اوضاع و در انتظار پایان ماجرا بودند!»[۵۶]

سپهرذبیح نیز نظری مشابۀ نظرسرهنگ نجاتی ابرازمی کند.او ضمن تأکید برعلل روانی و عکس العمل شدید و غیرمشروط مردم برای خُنثی کردن حزب توده در دوران های مختلف و با توجه  به رفتن شاه از ایران در ۲۵مرداد۳۲ و وحدت نظر حزب توده و برخی از یاران مصدّق در مبارزۀ مشترک با شاه، می‌نویسد:

-«…[وحدت نظر حزب توده وبرخی ازیاران مصدّق درمبارزۀ مشترک با شاه]در میان علاقمندان سیاست،ترس واقعی را برانگیخت،به طوری که ترجیح می‌دادند شاهد سقوط دکتر مصدق باشند،اما خطر پیروزی حزب توده را پذیرا نشوند. [درگذشته نیز]هروقت خطرحزب توده احساس می شد،مردم،عکس العمل شدید و غیرمشروطی برای خُنثی کردن حزب توده نشان می دادند».[در۲۸مرداد نیز]«قشربزرگی ازمردمِ علاقمندبه سیاست،درگوشه ای ایستادند تا شاهد سقوط حکومتی باشند که مدّت ها مظهرجدیدی ازناسیونالیسم در ایران بود. در این مورد نیز،به نظر می رسید که دلیل عُمدۀ بی حرکتی مردم ناشی از خطر شدیدی بود که از جانب حزب توده احساس می کردند.»[۵۷]

۲۸ مرداد ۳۲:

 مردم تهران یکی دیگر ازتانک های نظامی را تصرف کرده اند     

مهدی غنی،ازفعّالان ملّی-مذهبی می‌گوید:

-« ما بچه‌های انجمن (اسلامی دانشجویان) این نگرانی را داشتیم كه توده‌ای‌ها دارند می‌برند، یعنی كشور كمونیستی می‌شود… ما نگران حاكمیـّت كمونیست‌ها بودیمتصـّور ما این بود كه ایران دارد به سمتِ یك جریان كمونیستی می‌رود. این نگرانی موجب شده بود كه در آن 3-4 روز، بی‌طرف بودیم[۵۸]

ابراهیم یزدی،رهبر «نهضت آزادی ایران»نیز تأكید می‌كند:

-«اگر در آن زمان از هر ملّی‌گرائی می‌پرسیدند كه بین دربار و كمونیسم (حزب توده) كدام گزینه را انتخاب می‌كنید؟ همگی بدون شك، دربار را انتخاب می‌كردند.»[۵۹]

  خلیل ملكی،رهبر فکری بزرگ ترین سازمان سیاسی هوادار مصدّق(نیروی سوم) در اعلامیـّۀ حزبی خود،در بارۀ ۲۸ مرداد چنان سخن گفت كه موجب حیرت و انتقاد شدید یارانش گردید،چرا كه در آن اعلامیـّه،ملكی نه از كلمۀ  كودتا استفاده كرده بود و نه از ضرورت بازگشت دولت دكتر مصدّق و ادامۀ مبارزه برای تحقّق هدف‌های نهضت ملّی سخنی گفته بود[۶۰] گوئی که خلیل ملكی آنچه را كه در روز ۲۸ مرداد اتّفاق افتاده و به چشم خود دیده بود  كودتا نمی‌دانست!

بابك امیرخسروی در گفتگوبا نگارنده تأكید می کند:

-«بدور از تعصّبات سیاسی و در ارزیابی‌های تازه، با توجـّه به انشعابات و اختلافات جبهۀ ملّی،حضور قاطع حزب توده و ناامیدی و بی‌تفاوتی مردم نسبت به دولت مصدّق،اینك من، بیش از گذشته، واژۀ «كودتا»را برای تبیین رویداد ۲۸ مرداد ۳۲، نادرست می‌دانم[۶۱]

مهندس زیرك‌زاده ـ به درستی ـ می‌نویسد:

-«احتمال یك جنگ داخلی زیاد بود به طوری كه اگر در ۲۸ مرداد چندین كشته داشتیم، مقاومت دكتر مصدّق، صدها بلكه هزارها كشته بجای می‌گذاشت.»[۶۲]

باتوجه به این واقعیّت ها بود كه مصدّق ـ بعدها ـ به وكیل مورد اعتمادش (سرهنگ بزرگمهر) گفته بود:

                    ـ «بهترین حالت، همین بود كه پیش آمد»[۶۳]

***

مهم ترین«میراث ۲۸ مرداد۳۲» این بود که با تبلیغات حزب توده جامعۀ سیاسی و روشنفکری ایران دچارِ نوعی«امتناع تفکر»شد و «عقل نقّال» جایگزینِ«عقل نقّاد»گردید به طوری که عموم روشنفکران ما به جای اندیشیدن،«نقل قول» می کردند.فاجعۀ انقلاب اسلامی محصول این«امتناع تفکّر»بود.

***

در فاصلۀ نخستین چاپ این كتاب (۲۰۰۸) تاکنون، نظرات اصلی كتاب-خصوصاً در بارۀ حوادث روز ۲۸ مرداد ۳۲- مورد موافقت بسیاری از پژوهشگران قرار گرفته است.این امر برای نگارنده نشانۀ نوعی پیروزی نظری است و در عین حال، نشان دهندۀ این است كه بررسی دوران مصدّق و خصوصاً رویداد ۲۸ مرداد ،اینك وارد مرحلۀ تازه‌ای شده و از اسارت ملاحظات سیاسی – ایدئولوژیک  آزاد گردیده است.تحوّلات حیرت انگیزِ سال های اخیر و خصوصاً شعارهای جنبش «زن، زندگی، آزادی»-نشانۀ آگاهی و بیداری نسلی است که ضمن عبور از ۲۸ مرداد ۳۲ دستآوردهای دوران رضا شاه، محمد رضا شاه و شخصیّت هائی مانند محمد علی فروغی را مورد ارزیابی های تازه قرار می دهد.

در همین باره:

The 1953 «Coup d’etat» in Iran and Mosaddeq’s Alternative Plan

[email protected]

 

[۱] – تقریرات مصدّق در زندان،یادداشت شده توسط جلیل بزرگمهر،ص۱۳۰

[۲] – نجاتی،ص۵۴۱

[۳] – زیرک زاده،ص۳۱۱

[۴] – نگاه کنید به:

Mattison to the Department of State, July 25, 1953, telegram 788,00/7-2553

[۵] – نگاه کنید به:

Mattison to the Department of State, August 12, 1953, telegram 788,00/8-1253

[۶] – دكتر غلامحسین مصدّق، تاریخ شفاهی هاروارد، ص ۱۲ (نوار شمارۀ ۱۲)

[۷]– مصدّق، صص۲۷۲-۲۷۳؛ سنجابی، ص۱۴۸

[۸] – امیرخسروی، ص ۷۴۳

[۹] – انورخامه ای،نشریۀ شهروند امروز، شمارۀ ۱۲ بمناسبت ۲۸ مرداد، شهریور ۱۳۸۶؛ مقایسه کنید با نظر زیرک زاده،ص۳۱۲

[۱۰] – امیرخسروی، صص۶۱۷-۶۱۸، مقایسه كنید با روایت سرهنگ سررشته، ص۱۰۹

[۱۱] – موحّد، ج۲، ص۸۵۷

[۱۲] – زیرك‌زاده، ص۳۱۱، همچنین نگاه كنید به صص۱۴۰و ۳۰۴

[۱۳] – سنجابی، ص ۱۴۵، تاریخ شفاهی هاروارد، ص۱۰ (نوار شمارۀ۱۲) مقایسه كنید باروایت زیرک زاده در بارۀ«گیجی وحیرت بیشترمردم ایران ازوقایع روز 28  مرداد»،زیرك‌زاده، صص۳۰۳-۳۰۴

[۱۴] – عموئی، ص۷۳

[۱۵] – برای نمونه‌هائی از تردیدها و عقب‌نشینی‌های دكتر مصدّق نگاه كنید به: مصدّق، خاطرات، ص۲۴۸؛ مصدّق، نامه‌ها، ج۱، صص۱۰۵ و ۱۶۴؛ مكّی، خاطرات سیاسی،ص۱۸۴؛مكّی، وقایع سی‌ام تیر ۱۳۳۱، صص ۱۶-۱۷؛ نامه‌های دوستان [به دكتر محمود افشار]،ص۲۱۷؛موحـّد، ج۲،ص۱۰۵۶؛اردشیر آوانسیان، خاطرات، صص۴۶۷-۴۶۸

[۱۶] – Homa Katouzian, Musaddiq and the struggle for power in Iran ,pp. 6,14

متن فارسی،ترجمۀ فرزانۀ طاهری،ص۲۰

[۱۷] – مصدّق، نامه‌ها، ج۱، ص۱۰۵

[۱۸] – موحـّد، ج۱، ص۴۳۲ به نقل از یادداشت ۱۸ خرداد ۱۳۳۱ مهندس كاظم حسیبی

[۱۹] – مصدّق، نامه‌ها، ج۲، صص۱۶۱-۱۶۲

[۲۰] – ملكی،نهضت ملّی و عدالت اجتماعی، ص۲۰۵

[۲۱] – «هرکس بخواهدبساط سلطنت را با تشکیل شورای نیابت سلطنت و یا جانشین شاه فراری به وسیلۀ مزدور دیگر،محفوظ نگه دارد،به جنبش استقلال ملّی خیانت می کند و آب در آسیاب استعمارگران می ریزد»:روزنامۀ شجاعت (بجای بسوی آینده)،۲۷مرداد۱۳۳۲

[۲۲] – مصدّق در محکمۀ نظامی،ج۲،ص۶۹۰

[۲۳] – مصدّق ،خاطرات،ص۲۷۳

[۲۴] – روزنامۀ اطّلاعات، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۳۲؛ مصدّق در محكمۀ نظامی، ج۲، ص۴۹۵

[۲۵] – Henderson to the Department of State, August  18, 1953, telegram  788,08-1853

[۲۶] – New York Times, August 19, 1953

خواندنیها، شمارۀ ۹۶، سال ۱۳، ۳۱ مرداد ۱۳۳۲؛ اتابكی، ص۱۸۴.برای روایات دیگر نگاه کنید به: موحّد، ج۲، صص۸۲۷-۸۲۸

[۲۷] – New York Times, August 19, 1953 ; Roosevelt, pp. 182-185

روزنامۀ كیهان، ۲۹ مرداد ۱۳۳۲؛ اتابكی،ص۱۱۶؛مقایسه كنید با نظر غلامحسین  صدیقی در گفتگو با روزنامۀ دنیا، ۲۰ شهریور ۱۳۵۸

[۲۸] – كیانوری، ص۲۶۸؛ كیانوری، «حزب توده و مصدّق»، نامۀ مردم، شمارۀ ۱ و۲، ۱۳۵۹، صص۵-۶

[۲۹] – برای متن نامۀ آیت‌الله کاشانی و بحث‌های مربوط به آن، نگاه کنید به مقالۀ دکتر محمّد حسن سالمی در: فصلنامۀ تاریخ و فرهنگ معاصر، شماره‌های ۶-۷، ۱۳۷۶، صص۱۵۴-۱۶۸؛ کاتوزیان، صص۲۱۳ و۲۱۸؛ روحانیت و اسرار فاش نشده از نهضت ملی شدن صنعت نفت، ص۳۶

[۳۰] – خاطرات کیانوری، ص۲۷۸

[۳۱] – مكّی، صص۴۱۱-۴۱۲

[۳۲] – Foreign Relations of the United States, volume X, 1951-1954, Editor in Chief John P. Glennon, Washington, 1989,doc  n° 362, p.784

مقایسه کنید با جوانشیر، ص۳۱۲؛ شایگان، سیـّد علی، خاطرات، صص۹-۱۰؛ کیانوری، ص۲۷۶، ورقا، ص۱۸۶-۱۸۷

[۳۳] – The Mossadegh era: roots of the Iranian revolution. Lake View Press (Original from: University of Michigan),p121

ترجمۀ فارسی، محمد رفیعی مهرآبادی، ص۱۷۹، مقایسه کنید با: جوانشیر، ص۳۰۷

[۳۴] – عموئی، صص۷۱-۷۲

[۳۵] – گفتگوی نگارنده با سرگرد آذزنورپاریس، ۲۰مرداد۱۳۷۴؛ امیرخسروی، ص ۷۱۲

[۳۶] – نگاه کنید به: کیانوری، صص۲۷۶-۲۷۷؛ جوانشیر، صص۳۱۱-۳۱۳؛ مریم فیروز (همسر کیانوری)، خاطرات، ص۱۰۶

[۳۷] – برای نمونه‌هائی از سرگردانی و بلاتکلیفی نیروهای رزمندۀ حزب توده در روز ۲۸ مرداد، نگاه کنید به: جوانشیر، صص۳۰۸-۳۰۹؛ گذشته چراغ راه آینده، صص ۶۲۹ و ۶۷۶؛ عموئی، صص۷۱-۷۳؛ امیرخسروی، ص۶۵۴ و۶۸۳ و۶۸۵؛ ورقا، صص ۴۶-۵۰

[۳۸] – زیرك‌زاده، صص۳۲۲-۳۲۵

[۳۹] – Ernest Perron: منابع مصدّقی پرون را«جاسوس انگلستان در دربار»، «دوست نزدیك شاه»، «از عوامل دست اول كودتا» و…نامیده اند.نگاه کنید به:نجاتی، صص۳۴۴، ۳۶۲-۳۶۳، ۳۷۳، ۴۶۹، ۶۰۴

[۴۰] – سررشته، صص۱۱۰-۱۱۱، مقایسه کنید با: نجاتی، صص۴۱۳ و۶۰۳

[۴۱] – سررشته، صص۱۲۰-۱۲۱

[۴۲] – زیرک‌زاده، ص۱۴۱؛ سررشته، ص۱۲۰

[۴۳] – نجاتی، صص۶۰۴-۶۰۵

[۴۴] – نجاتی، صص۴۴۵-۴۴۶؛ امیرخسروی، ص۷۱۸

[۴۵] – موحـّد، ج۲، صص۸۶۷-۸۶۸

[۴۶] – زیرک‌زاده، ص۳۱۳

[۴۷] – روزنامۀ اطلاعات (ویژۀ ۲۸مرداد)، ۲۹مرداد۱۳۵۸

[۴۸] – عاقلی، ج۱، ص۳۵۱

[۴۹] – مصدّق، نامه‌ها، ص۴۰۴

[۵۰] – نگاه کنید به: اتابکی صص۱۸۷-۱۸۹؛ سنجابی، تاریخ شفاهی هاروارد، ص ۱۰۶۹ (نوار شمارۀ ۱۲)؛ موحّد، ج۲، صص۸۲۷-۸۲۸؛ امیرخسروی، ص۶۱۸؛ ملکی، ص۱۰۵؛ کاتوزیان، ص۲۳۴؛ آبراهامیان، ص۲۵۲

[۵۱] – مصدّق در محكمۀ نظامی، ج۲، ص۴۸۱

[۵۲] – سرتیپ دفتری ۱۴روز بعد از این «کار موثر»، دوباره به پُست اولیّۀ خود، ریاست گاردمسلّح گمرک، بازگشت. روزنامۀ اطلاعات، ۱۰شهریور۱۳۳۲

[۵۳] – فرمانفرمائیان، ص۷۲۲. تورج جوادی، عضوسازمان جوانان حزب زحمتکشان (مظفّربقائی) که درروز۲۸مرداد بسیارفعّال بود، مضمون روایت فرمانفرمائیان از روز ۲۸مرداد را تکرارکرده است: گفتگوی نگارنده با تورج جوادی، اوت۲۰۰۶

[۵۴] – Foreign Relations of the United States, volume X,,docs 348, 349   ؛Wilber, Overthrow of Premier Mossadeq of Iran (November 1952-August  1953). Central Intelligence Agency, March 1954,pp66-67

[۵۵] – نجاتی، ص۴۳۹

[۵۶] – مصدّق، دولت ملّی و کودتا (مجموعۀ گفتگوها و مقالات)، بکوشش مهندس عـّزت‌الله سحابی، ص۲۲۷

[۵۷] –  Zabih,p.179

ترجمۀ فارسی، صص۱۹۸-۱۹۷

[۵۸] – نشریۀ شهروند امروز، شمارۀ ۱۲، بمناسبت ۲۸ مرداد، شهریور ۱۳۸۶

[۵۹] – سخنرانی ابراهیم یزدی در تالار شیخ انصاری دانشكدۀ حقوق دانشگاه تهران، به تاریخ ۲۱ اسفندماه ۱۳۸۴

[۶۰] – نگاه کنید به: حجازی، صص۱۱۵-۱۱۸. برای متن اعلامیۀ حزب «نیروی سوم» به قلم خلیل ملکی نگاه کنید به: صص۱۲۹-۱۳۵ همان کتاب

[۶۱] – گفتگوی نگارنده با امیر خسروی ،پاریس، ۱۵ مه ۲۰۱۱

[۶۲] -زیرک زاده، ص۳۱۳؛ مقایسه کنید با نظر دکترصدیقی: نجاتی، ص۵۳۷؛ عموئی، ص۷۴. در این روز از میان هواداران و مخالفان دکتر مصدّق، جمعاً، ۴۶ تن مقتول و ۳۳۳ تن مجروح شدند. روزنامۀ اطلاعات، ۳۱مرداد۱۳۳۲

[۶۳] – برهان، عبدالله، مصاحبه با سرهنگ جلیل بزرگمهر: كارنامۀ حزب توده و راز شكست مصدّق، ، ج۲، ص۱۹۰

ایران را چرا باید دوست داشت؟محمّدعلی فروغی

آگوست 9th, 2014

‌                  

 

 

 

 

 

 

 

 

‌اگر مهر من نسبت به وطن تنها از آن سبب باشد که خود از آن مرز و بوم هستم و بخواهم این عنوان را وسیله ی مغایرت خویش و بیگانه قرار داده و از اختلاف و نفاق بین مردم برای خود استفاده کنم، این وطن پرستی نیست، خود پرستی است و مانند تعصب دینی آن جماعت از ارباب ادیان که اختلاف دین و مذهب و نفاق بین مردم را وسیله ی منافع و اعتبارات شخصی و فرقه ای قرار می دادند، مذموم است و باید مردود باشد.

این ایام بسیاری از اصول و نوامیس که در نظر مردم همواره مسلم و مقدّس بود از مُسلّم بودن و قدس افتاده است یا لااقل مثل سابق محل اتفاق نیست.برای بعضی در آن باب تردید و تشکیک حاصل شده و جماعتی مخالف منکر آن گردیده اند. از جمله ی آن اصول، حب وطن و علاقه ی ملیت است که منکر آن شده و درصدداند به احساسات بین الملل تبدیل نمایند. در نظر من، علاقه ملیّت با احساسات بین المللی و وطن پرستی و با حب نوع بشر منافات ندارد و به آسانی جمع می شود. و لیکن یک وطن پرستی بی غرضانه هم هست که هر فردی چون پرورده ی آب و خاکی است به واسطه ی نعمت ها و بهره مندی هایی که از وطن و ابنای وطن دریافت کرده نسبت به آن ها در خود حق شناسی احساس می کند، چنان که فرزند نسبت به پدر و مادر مهر ورزد. این حب وطن پسندیده است بلکه هر فردی به آن مکلف باشد، مگر این‌که می‌توان متذکر شد که این وطن‌پرستی با همه‌ی نوع بشر منافات ندارد و انسان هم چنان که در درجه‌ی اول رهین منت پدر و مادر و در درجه‌ی دوم مدیون ابنای وطن است، در درجه‌ء سوم ذمه‌اش مشغول همه‌ی نوع بشر می‌باشد و همه را باید دوست بدارد و خیر وسعادت همه را بخواهد که خیر و سعادت خود او و قوم او هم در آن است. به عبارت آخری، این قسم وطن‌پرستی جزو تعاون و همبستگی کل نوع بشر است.

 از این گذشته، یک منشاء و مأخذ دیگر نیز برای وطن‌پرستی هست که در نظر من از منشاء سابق‌الذکر هم محکم‌تر و معقول‌تر می‌باشد و آن وطن‌پرستی کسی است که وطن و ابناء وطن خود را لایق مهر و قابل محبت می‌داند، از جهت قدر و منزلتی که در واقع دارند. مانند دوستی کسی نسبت به شخص دیگر نه از جهت خویش و قرابت یا مهربانی و ملاطفتی که بین آن‌ها بوده، بلکه به سبب منزلتی که به واسطه‌ی قدر و قیمت واقعی در نظر یکدیگر حاصل نموده‌اند.

 به عقیده‌ء من به ویژه این نوع محبت است که به قول معروف بنای آن خالی از خلل است. امروز دانشمندان و صاحب‌نظران دنیا متفق‌اند بر این که همه‌ی موجودات و نوع بشر در طریق ترقی قدم می‌زنند و متوجه کمال و طالب وصول به آن می‌باشند و اگر یک وظیفه‌ء معنوی برای مردم، چه فردی و چه جمعی، قائل باشیم چنان که نمی‌توانیم قائل نباشیم، آن وظیفه این است که در وصول نوع بشر به مدارج عالیه‌ی کمال شرکت و مدد نمایند.

 هر قوم و جماعتی مانند هر فردی که این وظیفه را ادا کند عزیز و قابل احترام و محبت است و هرچه بهتر و بیش‌تر از عهده‌ی آن برآید گرامی‌تر است و علاقه به وجود و بقای او بیش‌تر باید داشت. و هر چه یک قوم در ادای این وظیفه کوتاهی کند البته عزتش کم‌تر و علاقه به وجود و بقای او ضعیف‌تر خواهد بود، مگر این که این کوتاهی تقصیر او نبوده و عوائق و موانع او را از کار باز داشته باشد و در آن صورت وظیفه ی هر کسی است که آن عوائق را حتی الامکان مرتفع سازد و عنصر بی‌ثمر را در مجمع انسانیت مثمر نماید.

 غرض این که هر کسی عضو هیئت و جماعتی باشد که وظیفه‌ی انسانیت خود را چنان که بیان کردم ادا نموده است، حق دارد هیئت و جماعت خود را دوست بدارد و در عین این که البته نباید منکر وجود سایر اقوام و ملل باشد علاقه‌ی او نسبت به قوم و ملت خویش علاقه‌ی معقول و تحسین‌شده است. حال تصور می‌کنم هر کسی با احوال ایرانیان درست معرفت یابد تصدیق خواهد کرد که این قوم در وظیفه‌ء خود در عالم انسانیت کوتاهی نکرده بلکه نسبت به بسیاری از اقوام دیگر در راه وظیفه‌‌شناسی پیش قدم است و مداومتش در این راه نیز از اکثر ملل بیش‌تر بوده است.

 هرچند برای ملت ایرانی به اقتضای طبیعت روزگار متاسفانه دوره‌های تنزّل و انحطاط نیز پیش آمده که درآن دوره‌ها از ابزار استعداد و مایه‌ء خداداد ممنوع و محروم گردیده است ولیکن ظلمت آن ایام همه وقت عارضی و قهری و موقتی بوده و با این همه هیچ‌گاه تندباد حوادث که بر ایران و مردم آن هجوم آورده چراغ معرفت را در آن مملکت و آتش ذوق و شور را در دل ایرانیان به کلی خاموش ننموده و به قول خواجه حافظ شیرازی:

  از  آن   به  دیر    مغانم   عزیز    می ‌دارند   

 که آتشی که نمیرد همیشه  در دل ماست

قوم ایرانی هرگاه شوکت و سیادت داشته قدرت خود را برای استقرار امنیت و آسایش و رفاه مردم به کار برده، اقوام زیردست خویش را به ملاطفت و رأفت اداره کرده، مزاحم آداب و رسوم و زبان و خصوصیات قومیت آن‌ها نشده، هرگز به تخریب آبادی‌ها و قتل عام نفوس نپرداخته و با آن‌که از طرف دشمنان مکرر به بلیات نهب و حرق و قتل و چپاول گرفتار گردیده، هنگام قدرت درصدد تلافی برنیامده است.

کیش باستانی ما ویرانی و درندگی را مانند بیماری و تاریکی از آثار شیطان و اهریمن خوانده ایجاد وسایل آبادی و روشنایی و تندرستی را مایه‌ء تقرّب یزدان دانسته است. در همه‌ی دوره‌ی سه هزار ساله‌ء تاریخ ما از صاحبان شوکت،آن‌ها که ایرانی حقیقی بوده‌اند، نام خود را به عملیاتی مانند فجایع آشوریان و بابلیان و چنگیزیان و تیموریان و امثال آن‌ها ننگین ننموده‌اند. آزار و اذیت و قتل و غارت و ویرانی و تعصب جاهلانه در مملکت ایران کمتر وقتی از خود ایرانیان ناشی شده و اغلب کار خارجیان یا از تاثیر نفوذ ایشان بوده است.

ایرانیان مثل یونانیان و رومیان، زیردستان خود را بنده نساخته و زحمات زندگانی خویش را به دوش آن‌ها بار نکرده و بزرگان و سلاطین ایرانی هیچ وقت مانند رومیان برای تفنن و تفرج خاطر، اسیران را با یکدیگر یا با شیر و ببر و پلنگ به جنگ نینداخته‌اند. دولت‌های ایرانی هرگز مانند اسپانیولی‌ها طرد و تبعید چند صد هزار مردم بی‌آزار را به جرم اختلاف دین و مذهب روا نداشته‌اند بلکه خارجیان را به مملکت خود دعوت نموده‌اند. رفتار سلاطین صفویه با ارامنه نمونه‌‌ای از این شیوه و طریقه است و دست یافتن کوروش شاهنشاه ایران بر بابل بشارت آزادی قوم یهود از اسارت هفتاد ساله بوده است.

هر یک از ادوار شوکت و سلطنت ایرانی را که بنگریم، می‌بینیم در آن دوره آثار و خصایص انسانیت از علم و حکمت و شعر و ادب و زراعت و تجارت و صناعت و همه‌ی لوازم مدنیّت رونق و رواج داشته است. ایرانی‌ها خود به آن امور اشتغال می‌ورزیدند و بیگانگان را هم در این راه تشویق و ترغیب و تقویت و حمایت می‌نمودند. داراها و اردشیرهای ما دانشمندان و حکمای یونان و غیره را به دربار خود دعوت می‌کردند و فلاسفه و علمایی که از وطن خود طرد و تبعید می‌گردیدند در نزد اکاسره به مهربانی پذیرفته شده و دارالعلم‌های ما به مطالعات و عملیات علمی اشتغال می‌ورزیدند.

متاسفانه دست جفاکاران آثار و نتایج زحمات اجداد ما را محو و خراب نموده و چون می‌خواهیم پی به چگونگی آن‌ها ببریم به وسایل غیرمستقیم باید متوسل شویم. اما آیا کلمات حکیمانه که از بزرگان و پادشاهان ما منقول است دلیل بر بزرگواری و بلند نظری آنان نیست؟ آیا اهتمامی که برای دست یافتن بر خزائن حکمت و معرفت مانند «کلیله و دمنه» و امثال آن داشتند نشانه‌ی دانش‌پروری ایشان نتواند بود؟ آیا آثار صنعتی که در خرابه‌های قصور آن‌ها دیده می‌شود دلالت تامه بر هنرپروری و ذوق فطری ایشان ندارد؟ بزرگ‌منشی و استعداد و دانشمندی ایرانیان چنان بوده که همه‌ء اقوام و مللی که با آن‌ها سر و کار داشته‌اند حتی دانشمندان ایشان از آن‌ها به خوبی یاد می‌کرده‌اند و همه وقت نام ایرانی در اذهان و خاطر مردم، شهامت و ملاطفت و ذوق و شور و ظرافت و حکمت و عرفان را به یاد می‌آورده است. هرگاه به گفته‌های بزرگان دنیا از هر قوم و مملکت و هر دوره و زمان رجوع شود و از دوست و دشمن از یونانی و رومی و عرب و یهود و هنود گرفته تا اقوام عدیده‌ی اروپایی و از هرودوت و گزنفون و افلاطون تا ولتر و منتسکیو و ارنست رنان و مستشرقان گذشته و معاصر اگر در کلماتشان تتبع شود دفاتر چند می‌توان ترتیب داد از آن‌چه در حق ایرانیان گفته و به صراحت یا کنایه و مستقیم یا غیر مستقیم آنان را ستایش نموده‌اند.

از طرف دیگر، هرگاه سیادت از ایران سلب شده و غلبه‌ی اقوام خارجی ذوق سلیم و طبع رقیق ایرانی را محجوب کرده، عالم انسانیت در این قسمت دنیا که ما هستیم تنزل و انحطاط یافته است، ولیکن در آن مواقع نیز مایه و استعداد ایرانی تاثیر خود را بخشیده و اقوام وحشی و بی‌تربیت را که به زور کثرت جمعیت و یا بر حسب پیش آمدهای خاص بر مملکت ایران چیره شده‌اند، در اندک زمانی برحسب استعداد آنان بیش یا کم داخل در عالم تمدن و تربیت کرده است. رونق همه‌‌ی لوازم تمدن و تربیت در زمان خلفای عباسی که یکی از دوره‌های درخشان تاریخ عالم انسانیت به شمار می‌رود، بهترین شاهد این مدعاست. چه همه تصدیق دارند که جلوه‌ی خوشی که مسلمین در آن دوره در علم و حکمت و سیاست و صنعت و غیره‌ها کرده‌اند جزو اعظم آن به همت ایرانیان و از اثر وجود ایشان بوده است.

قریحه و استعداد ایرانیان در ابراز افکار عالی و بدیع و ایجاد آثار صنعتی ظریف و لطیف چنان سرشار و زاینده بوده که انسداد مجاری عادی از آن جلوگیری ننموده و خود مجاری برای ظهور و بروز احداث کرده است. اگر مایه‌ی طبیعی فکر خود را به صورت حکمت و فلسفه نمی‌توانسته است جلوه دهد، به عنوان دین و مذهب در آورد و اگر ممنوع بوده است که ذوق صنعتی خود را با نقاشی و مجسمه‌سازی ظاهر کند، به خوش‌نویسی و تذهیب و منبت‌کاری وسایر تزئینات و تنزهات جلوه داده است.

نفوذ علمی و ادبی و صنعتی ایران در ممالک مجاوره از آفتاب روشن‌تر و با این که در این صد سال اخیر در بر انداختن آن اهتمام به عمل آوره‌اند هنوز آثارش پدیدار است، چنان‌که می‌توان گفت از دیر زمان درآسیای غربی و مرکزی، ایرانی یگانه عامل تربیت و تمدن و ایران مرکز و کانون تابش انوار معرفت بوده است.

از این گذشته از ایرانیان هرگاه فردی یا جماعتی اوضاع وطن را مساعد احوال خود ندیده و به جبر یا به اختیار به ممالک دیگر مهاجرت کرده‌اند، همواره نام ایرانی را به آبرومندی حفظ نموده حامل علم و صنعت و عامل آبادی و ثروت بوده‌اند. چنان‌که می‌توان گفت در همه‌ی ممالک مجاور ایران، آثار تمدن و آبادی از نتایج وجود ایرانیان است. مردم ممالک وسیعه‌ی هندوستان اگر انصاف دهند می‌توانند بهترین شاهد این مدعا باشند که تاثیرات ایرانیان اسلامی در آن مملکت آشکار است و قابل انکار نیست. مقام ایرانی‌های باستانی نیز در هندوستان حاجت به شرح و بیان ندارد که جماعت پارسیان که بازماندگان آن قوم شریف‌اند، امروز در آن سرزمین چه مقام ارجمند در همه‌ی رشته‌های خصایص انسانیت دارند و چگونه نام ایرانی را در میان اقوام و فرق و بی‌شمار آن دیار محترم نگاه داشته و مایه‌ی سرافرازی ما می‌باشند.

 از ذکر این جملات مقصود در رجزخوانی نیست، بلکه غرض این است که به عقیده‌ء من ایرانی از آن اقوام است که استعداد ادای وظایف انسانیت را دارد چنان‌که امروز هم با آن که تازه از یکی از دوره‌های تاریکی تاریخ ایران بیرون آمده‌ایم، آثار استعداد ایرانی ظاهر شد و می‌توان امیدوار بود که باز با کاروان ترقی نوع بشر هم قدم شود و در این موقع که به نظر می‌رسد که تمدن‌های مختلف شرق و غرب به یکدیگر برخورده و با هم اختلاط و امتزاج یافته و یک یا چند تمدن تازه باید ایجاد گردد، ذوق و هوش و فکر ایرانی هم مثل ایام گذشته یک عنصر مفید و باقیمت واقع شود. پس ما ایرانی‌ها حق داریم که وطن‌پرست و ملت دوست باشیم چنان‌که خارجیان نیز هر کسی درست به احوال این قوم برخورده تصدیق کرده است که وجودش در عالم انسانیت مفید بوده و هست و نسبت به ملت و مملکت ما اظهار مهر و ملاطفت نموده و ما قدرآن مهربانی‌ها را می‌شناسیم و منظور می‌داریم.

آخرین عقیده‌ای که می‌خواهم اظهار کنم این است که چون وطن‌پرستی و ملت دوستی البته لوازمی دارد که هر کسی باید به قدر قوه به آن قیام نماید، درنظر من نخستین لوازم آن این است که شخص در ادای آن وظایف انسانیت که موجب عزت و حرمت ملتش می‌شود کوتاهی ننماید و اگر استعدادش در انجام این وظیفه سرشار نباشد لااقل در تجلیل و تکریم کسانی که استعداد را داشته و به کار انداخته‌اند بکوشد.

 منبع: مقالات فروغی،ج1،انتشارات توس،چاپ سوم،1387،صص243-251،

پژوهشی در اسامی الحان ساسانیان

آگوست 1st, 2014

پژوهشی در اسامی الحان ساسانیان

 

«خسروانی‌ها» پژوهشی در اسامی الحان دوره‌ی ساسانیان می‌باشد.

عنوان «اسامی الحان دوره ی ساسانیان» به معنی نسبت مطلق این نغمات و نامها به دوره ی یاد شده نیست، بلکه بنابر مدارک و شواهد بازمانده، برخی از آنها به همراه آیین ها و اسطوره های خود، تا بُن تاریخ باستانی ایران ریشه های عمیق دارند.

اغراق آمیز نخواهد بود اگر حضور نام جمشید، فریدون و سیاوش و… (به عنوان نخستین انسانها و نخستین شهریارانِ فرهنگ اساطیری ایران) در فرهنگ موسیقی عصر ساسانیان، گواه روشنی بر این ادعا برشمرده شوند.

گزارش ها و اسناد بازمانده از علاقه ی خسروپرویز به موسیقی و همزمانی دوره‌ی حکومت این پادشاه با ظهور نوابغ نام آوری چون باربُد و نکیسا، شاید در ابتدای امر، ارتباط «الحان دوره ی ساسانیان» به این محدوده ی تاریخی را توجیه نماید. اما با اندکی تورق در صفحات تاریخ این سرزمین، درمی یابیم که حقیقت امر اینگونه نیست.

چرا که اولاً تنها در همین دوره از تاریخ ایران (عصر ساسانیان) لااقل سه برهه ی جداگانه وجود داشته است که در هر یک بواسطه ی علاقه و عنایت پادشاه به موسیقی، شرایط مناسب رشد و اعتلای این هنر در آن دوره فراهم آمده است.

دوم اینکه بی تردید تجربه ها و قابلیت های مهمی وجود داشته است تا استعداد چنین حرکت و رشد شگفت انگیزی از آن بروز پیدا کند و تاکنون سند و گزارشی خلاف این ادعا دیده نشده است. یکی از سه برهه ی یاد شده در آغاز این دوره و مربوط به توجه ویژه ی اردشیر بابکان، بنیانگذار این سلسله به خنیاگران بوده است که به ارتقاء جایگاه آنان تا بالاترین درجه، در دربار و جامعه منجر می شود.  برهه ی دوم مربوط به عصر بهرام گور است؛ بر اساس اسناد بازمانده؛ حسن توجه وی به موسیقی و گزارش های مربوط به فراخوان اهل موسیقی از هند به ایران، از مهم ترین شاخص های فرهنگی دوره ی حکومت این پادشاه ساسانی است.

از چگونگی گردآوری احتمالی اسامی الحان در عصر ساسانیان اطلاع روشنی در دست نیست. اما بی شک در آثاری که تا زمان «خرداذبه»، «کندی» و «فردوسی» (به احتمال) وجود داشته اند و دستمایه ی خلق آثار نوشتاری آنان بوده اند، نام این الحان بصورت کلی یا جزئی در منبع یا منابعی ثبت شده بوده است.

مشخص نیست چه نامکی (در ردیف تاج نامک ها و خدای  نامک ها و…) به چنین اطلاعاتی اختصاص داشته، اما ایده ی غالب این است که بر اساس اهمیت هنر و دانش موسیقی، در زندگی، دین و آیین مردم و درباریان، و به ویژه حساسیت گروهی از واژگانی که بعضاً به ما هم رسیده اند و هنوز هم بزرگ و مهم جلوه می کنند (مانند: تخت طاقدیس، پیکار گُرد، یزدان آفرید و سوگ سیاوش و…)؛ دور از ذهن نخواهد بود که بگوییم شاید روزگاری نسبت به جمع آوری آنها اقدامی صورت گرفته شده باشد… با این حال متأسفانه از وجود چنین آثار و منابعی، اطلاع روشنی در اختیار ما نیست.

خسروانی‌ها: پژوهشی در اسامی الحان دوره‌ی ساسانیان نگاشته اکبر یاوریان در 568 صفحه است که از سوی انتشارات آرما در اصفهان در سال 93 منتشر شده است.

خاطره‌ای خواندنی از «بهار»

جولای 2nd, 2014
                      ملک الشعرای بهار 
 
استادپرویز ناتل خانلری دربارهء ملک‌الشعرا بهارمی‌گوید: «به نظر من بهار آخرین «ادیب بزرگ» ایران بود. «ادیب» تعریف جامع‌الاطرافی است که در نزد قدما متداول بوده برای معرفی کسانی که در کلیه «علوم ادبی» به مرحله کمال می‌رسیده‌اند در مقابل فقیه و حکیم که به علمای علوم نقلی و عقلی گفته می‌شده. این‌که می‌گویم بهار آخرین ادیب بزرگ ایران بود از آن جهت است که او تمام دانش‌های ادبی قدیم را در خدمت ذوق و استعداد شاعری خود گرفته بود و به اصطلاح به علم خود عمل می‌کرد و نشان می‌داد که خوانده‌هایش را در میدان آزمایش به کار گرفته و با نهایت استادی موفق شده است. در میان استادان خود، ما ادبایی مانند آقایان همایی و فروزانفر داشتیم، اما من به جرأت در مورد مرحوم بهار کلمه «ادیب بزرگ» را به کار می‌برم.»

خانلری در گفت‌وگویی باروزنامه نگاربرجسته،دکتر صدرالدین الهی که در کتاب «نقد بی‌غش» منتشر شده، همچنین خاطره‌ای قابل تأمل از دوران وزارت محمدتقی بهار بیان می‌کند:

– «در نخستین کنگره‌ نویسندگان ایران که در خانه «وُکس» به همت انجمن فرهنگی ایران و شوروی تشکیل شد، کنگره در دوره دوم نخست‌وزیری قوام‌السلطنه بعد از شهریور 20 و در جریان داد و ستدهای قضیه آذربایجان بود و قدرت کامل حزب توده و صف‌بندی به قول شما امروزی‌ها کهنه و نو در مقابل هم. بهار وزیر فرهنگ بود و در روز افتتاح کنگره صحبت بسیار کوتاه اما جالبی کرد. در کنگره دو سخنرانی سر و صدای زیادی راه انداخت. یکی من که درباره نثر معاصر فارسی صحبت کردم، و دیگری احسان طبری که در حقیقت به عنوان نقد بر صحبت من، مسأله نقد ادبی را مطرح ساخت. خانم دکتر فاطمه سیاح هم، که یک زن نمونه در شناخت مسائل ادبی و یک سخنور برجسته بود، حرف‌هایی داشت و گفت. در فاصله صحبت‌ها، در وقت صرف چای، طبری که در حقیقت بیان‌کننده اعتقادات ادبی حزب توده و طراح راه ادبیات به حساب می‌آمد، ناگهان به چنگ خانم سیاح افتاد. مرحوم بهار ایستاده بود و گروه معدودی دورش بودند. خانم سیاح به طبری که می‌خواست یک تأییدیه از بهار در مورد حرف‌هایش بگیرد، پرید، خیلی هم سخت و اشاره کرد که تمام موضوع صحبت طبری و مفاهیم آن چکیده تزهای اخیر شوروی است در مورد ادبیات و این‌که چطور باید ادبیات را هدایت کرد. من دقایق این صحبت را به یاد ندارم، فقط به خاطرم هست که طبری کم‌کم کوتاه آمد و خاموش شد و خانم سیاح هم که با وجود گرفتاری خاص و عصبیت شدید بلند بلند حرف می‌زد و تقریبا می‌خواست بگوید که این سروصداها هدایت‌شده است، او را ول نمی‌کرد. طبری بسیار مؤدب و سنجیده بود، اما در مقابل استدلال‌های خانم سیاح و نام مأخذی که او پشت سر هم به روسی ذکر می‌کرد، کاملا عاجز مانده بود. وضعیت بسیار سختی پیش آمده بود. بهار، هم رییس کنگره بود و هم وزیر فرهنگ و هم دوست قوام‌السلطنه و هم مهمان انجمن فرهنگی ایران و شوروی.

بالأخره خوب یادم است که وقتی خانم سیاح به او گفت: جناب آقای ملک‌الشعرا، آخر شما هم یک چیزی بگویید همین‌طور که نمی‌شود این آقایان ادبیات فارسی را خراب کنند. بهار به عصایش تکیه داد و گفت:‌ خانم، اگر قرار بود ادبیات فارسی با کنگره‌ای که من رییس آن هستم و آقایان مدعوینش خراب یا آباد شود، ما حالا یا مستعمره روس بودیم یا تحت‌الحمایه انگلیس. دلواپس نباشید این آقای جوان هم وقتی به سن ما رسیدند آرام‌تر و پخته‌تر درباره لزوم تجدد ادبی سخنرانی خواهند کرد.»

استادمحمدتقی ملک‌الشعرای بهار روز 16 آبان‌ماه 1265 در محله‌ سرشور مشهد به دنیا آمد و در نخستین روز اردیبهشت‌ماه سال 1330 درگذشت. او در زمینه‌های گوناگون ادبی از جمله شعر، نویسندگی، ترجمه و تحقیق به فعالیت پرداخت. از مهم‌ترین کارهای بهار می‌توان به تصحیح و تحشیه‌ دو متن مهم «تاریخ سیستان» و «مجمل التواریخ و القصص»، تألیف «سبک‌شناسی نثر فارسی» (در سه جلد)، مجموعه‌ای از اشعار (در دو جلد)، «دستور زبان فارسی»، «تاریخ احزاب سیاسی ایران»، «دروس دانشکده ادبیات»، «رساله در شرح حال مانی»، «احوال فردوسی»، «احوال محمد حریر طبری»، «یادگار زریران» و «نیرنگ سیاه یا کنیزان سفید» (رمان)، تصحیح و ترجمه «تاریخ طبری» و «جوامع الحکایات» عوفی اشاره کرد.