پیوندهای ادبیات کُردی با ادب فارسی

می 4th, 2018

بابک مینا
گفتگو با آمر طاهر احمد

اشاره:

زبان و ادبیات کردی را می‌توان بخشی از ایران فرهنگی در معنای وسیع آن در نظر گرفت. اگرچه ادبیات کردی معاصر از ادبیات ترکی و عربی نیز تأثیر گرفته است، ادبیات کلاسیک کردی کاملا تحث تأثیر ادبیات فارسی بوده است. ادبیات کردی معاصر به دلیل شرایط کردها در منطقه رفته‌رفته. با سیاست گره خورد؛ از این رو می‌توانیم فراز و نشیب‌های سیاسی و هویتی را در ادبیات معاصر کردی ردیابی کنیم. برای بررسی ادبیات کردی کلاسیک و معاصر و رابطه آن با سیاست و هویت با آمر طاهر احمد گفتگو کردیم. وی مدرس و محقق در زمینه ادبیات فارسی و کردی در دانشگاه هاروارد است. او همچنین با بهره‌گیری از شیوه‌های ادبیات تطبیقی، تحقیقی درباره تأثیر ادبیات فرانسه بر ادبیات معاصر فارسی انجام داده است.

 

ممکن است برای شروع برای خوانندگانی که هیچ آشنایی با ادبیات کردی ندارند، ابتدا تصویر کلی از آن ارائه کنید؟ تاریخ ادبیات کردی به چه دوره‌هایی تقسیم می‌شود و چه مضامین و فرم‌های ادبی آن را شکل داده است؟
تاریخ ادبیات کردی به دورەهای کلاسیک، نئوکلاسیک و معاصر تقسیم‌بندی می‌شود. قبل از پرداختن به این موضوع باید عرض کنم که کردها زبان واحدی ندارند که زبان همه مردمانی بودە باشد که خود را از دیرزمان کرد خواندەاند. شاید چنین زبانی روزگاری وجود داشته است. اما از چند قرن اخیر تا به حال با گویش‌های (و یا زبان‌های) مختلفی مواجهیم که کاربران آن خود را از دیرزمان کرد دانستەاند. به تبع آن، ادبیات کردی نیز ادبیات گویش‌هاست و در مراحل مختلف در سه گویش کردی کرمانجی، کردی گورانی، و کردی سورانی تبلور کردە است. اگر ما نسخەهای خطی موجود را مبنای تاریخ‌نگاری ادبیات کردی قرار دهیم، باید گفت که ادبیات کردی از قرن شانزدهم میلادی با کردی کرمانجی پا به عرصه وجود نهاد. این اتفاق- بنا به برخی یافتەهای تازە- در همان دوره در کردی گورانی و در قرن نوزدهم در کردی سورانی رخ داد. البته برخی از منتقدین بر این باورند که قدمت ادبیات کردی گورانی بیشتر است. این ادعا بیشتر در مورد سرودەهای دینی یارسان مطرح می‌شود که بخش قابل توجهی از ادبیات کردی گورانی را در بر می‌گیرد و متشکل از دفترهایی است که نگارش هر یک از آنها به یکی از شخصیت‌های دینی یارسان نسبت داده شده است. مثلاً کهن‌ترین دفتر را دفتر دورهٔ بهلول مادی می‌نامند و چون معروف است که بهلول در قرن هشتم میلادی می‌زیسته است، قدمت این سرودەها را نیز به همان دورە باز می‌گردانند. این سرودەها پیشتر به صورت شفاهی و سینه‌به‌سینه از نسلی به نسلی دیگر منتقل شده است. به نظر می‌رسد تغییر نوع آن از ادبیات شفاهی به ادبیات نوشتاری پدیدەای متأخر و مربوط به حدود قرن هجدهم میلادی باشد. آنچه اکنون مورد نظر من است ادبیات نوشتاری است و همان طور که عرض کردم اگر نسخەهای خطی موجود را معیار و ملاک تاریخ‌نگاری ادبیات کردی قرار دهیم ما در هیچ گویشی نسخەای که قدمت آن از قرن شانزدهم میلادی فراتر رود در دست نداریم. شعر در همه این گویش‌ها نخستین و مهم‌ترین نوع ادبی است و بیشتر مضامین عاشقانه، فلسفی، عرفانی، حماسی و دینی را در بر می‌گیرد. گفتنی است بخش حماسی یا همان شاهنامهٔ کردی مختص ادبیات گورانی است. البته مضامینی چون وصف، ستایش و مدح، نکوهش و مذمت، ماتم، هزل، پند و نصیحت، روایت، تعلیم و تربیت، اخلاق و حتی شعر اروتیسم را نیز می‌توان به درجات و اشکال مختلف در شعر کردی یافت.

تعداد شعرا در همهٔ گویش‌های شعر دیوانی کردی فراوان است. منظورم از شعر دیوانی شعری است که بتوان نگارش آن را به طور حتم به یک فرد مشخص نسبت داد. اگر بخواهیم تنها به ذکر چند نام بسنده کنیم می‌توان از علی حریری، فقیه طیران، ملای جزیری و احمد خانی به عنوان پیش‌کسوتان شعر کردی کرمانجی نام برد. در ادبیات دیوانی گورانی نیز می‌توان از ملا پریشان، بیسارانی، خانای قبادی و عبدالرحیم تاوەگوزی که معروف به مولوی کرد است یاد کرد. نالی، سالم و کردی پایەگذاران ادبیات کردی سورانی تلقی می‌شوند.

از حیث شکل غزل، قصیده، قطعه، مثنوی، رباعی، دو بیتی، مستزاد، مسمط، ترکیب‌بند و ترجیع‌بند را می‌توان در شعر کردی یافت. شعر کردی کرمانجی و سورانی هر دو بیشتر بر پایە وزن کمّی عروض استوار است. اما در این دو گویش گهگاه شعر رسمی بر مبنای وزن هجایی کردی هم سروده شده است. یکی از خصوصیات شعر کلاسیک گورانی این است که منحصراً بر مبنای وزن هجایی پایەگذاری شده است. یعنی هر مصراع آن از ده هجا با یک مکث بعد از هجای پنجم تشکیل می‌شود. تنها در دوره معاصر شاید یکی دو شاعر بتوان یافت که شعر عروضی به گورانی سرودەاند. قالب اشعار گورانی نیز چندان با معیارهای قالب‌های رایج در عربی و فارسی قابل سنجش نیست. مثلا در بیشتر این اشعار مصراع نخست شعر فقط از پنج هجا (به جای ده هجا) تشکیل می‌شود که چنین پدیدەای در شعر رسمی فارسی و حتی دیگر گویش‌های کردی مشاهده نمی‌شود.
نثر کردی دیرتر پا به عرصهٔ وجود نهاد. از قرن هفدهم میلادی کتابچەهای آموزش ارکان دین برای کودکان به کردی کرمانجی به نثر مسجع نگاشتە شدند. نخستین متون نثر روایی به کردی کرمانجی حکایات ملا محمود بازیدی هستند که مجموعەای است از چهل داستان رایج در میان کردها.

دورۀ اواخر قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم میلادی را دورهٔ نئوکلاسیک ادبیات کردی می‌نامند. در این دوره شعر کردی در نتیجهٔ تحولات جامعه مضامین سیاسی و اجتماعی به خود گرفت که بیشتر در همان قالب‌های کهن ارائه می‌شد. از دهەهای نخست قرن بیستم رفته‌رفته کردها به تجدد شعر روی آوردند. شعر کردی برخی از خصوصیات گذشته خود را از دست داد. مثلاً اوزان هجایی کردی کم‌کم جایگزین اوزان کمّی شد. قالب‌های تازەای چون سانِت یا چهار پاره از ادبیات غربی اقتباس شد. شعرا قالب‌های قاعدەمند ابتکاری نیز خلق کردند که در آن ترتیب قوافی با هیچ‌یک از تعاریف سنتی قافیەبندی یکسان نبود. شعر آزاد که در آن طول مصراع‌ها متغیر و قافیه آن نامنتظم بود جایگزین شعر عمودی و قاعدەمند دورەهای پیشین شد. در این دوره نثر روایی نیز به مفهوم جدید در قالب داستان و رمان در هر دو گویش کرمانجی و سورانی پا به عرصه وجود نهاد. نمایشنامه کردی نیز رفته‌رفته به عرصه آمد. بدین ترتیب شعر رفته‌رفته جایگاه خود به مثابه مهم‌ترین نوع ادبی را از دست داد.

رابطه ادبیات فارسی، عربی، و ترکی با ادبیات کردی چگونه است؟

ادبیات کردی از ابتدای پیدایش آن تا دورهٔ تجدد با ادبیات فارسی در رابطۀ تنگاتنگ است. در واقع بیشتر قالب‌های رسمی شعر کردی در هر دو گویش کرمانجی و سورانی برگرفته از شعر فارسی است. کردها از طریق شعر فارسی با اوزان کمّی آشنا شدند و از همان ابتدا شعر عروض کمّی را به شیوۀ فارسی در شعر کردی پیاده کردند. مثلاً اوزانی به کار بردند که در شعر فارسی بسیار معمول بود، اما عملاً در شعر عربی به کار برده نشدە و یا بسیار کمیاب بود. یکی از این اوزانوزن رباعی است. و نیز همچون شعر فارسی، اوزان مثمن بیشترین درصد استفاده در شعر کردی را به خود اختصاص می‌دهند، حال آنکه در شعر عربی بیشتر از اوزان مربع و مسدس استفاده شده است. البته می‌توان اوزانی چون طویل یا متدارک را نیز در شعر کردی یافت که در شعر کلاسیک فارسی کاربرد چندانی ندارند. اما در مجموع تعداد اشعار کردی که به این اوزان عربی سرودە شده است بسیار کم است. این امر در مورد استفاده از فنون بلاغی شعر کردی نیز صدق می‌کند.

نشانهٔ دیگر این ارتباط تنگاتنگ معدود ترجمەهایی است که در دوره کلاسیک از ادبیات بیگانه به زبان کردی انجام شده است. اکثریت قریب به اتفاق آن ترجمه‌ها از فارسی بوده است. مثلاً در قرن هجدهم میلادی خانای قبادی «لیلی و مجنون» و «خسرو و شیرین» نظامی و «یوسف و زلیخا» از جامی را به کردی گورانی ترجمه کرده است. در همان دوره حارث بدلیسی «لیلی و مجنون» نظامی و سلیم هیزانی «یوسف و زلیخا»ی جامی را به کردی کرمانجی برگرداندەاند.

همچنین تعداد اشعار فارسی که کردها در کنار اشعار کردی خود نگاشتەاند بسی بیشتر از اشعار عربی و ترکی است. شاید بتوان ارتباط ادبیات کلاسیک کردی با فرهنگ ترکی را بیشتر در حد استفاده از واژە‌ها و لغات ترکی دانست.

در میان خود اشعار نیز گهگاه می‌توان نشانەهایی از آشنایی شعرای کرد با آثار شعر فارسی پیدا کرد. مثلا نخستین شعر دیوان ملای جزیری ملمّعی است بر غزلی از حافظ شیرازی که با مصراع الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها آغاز می‌شود. وجود این ارتباط تنگاتنگ را شاید بتوان به دو عامل اساسی ارجاع داد. یکی نزدیکی زبان کردی به زبان فارسی که هر دو جزو خانوادهٔ زبان‌های ایرانی اند و این خصوصیت به طبیعت حال فراگیری زبان فارسی و آشنایی با آثار فارسی را برای کردها در مقایسه با عربی و ترکی آسان‌تر می‌نمود. دیگری جایگاه ممتاز زبان و ادبیات فارسی در جوامع کرد زبان در حیطۀ آموزش و مناسبات سیاسی بود.

در دورهٔ تجدد به علت تمایلات ملی‌گرایانه شعر کردی از شعر فارسی فاصله گرفت و بیشتر به شعر ترکی گرایش پیدا کرد. در واقع کردها انگیزهٔ اساسی تجدد شعر را از ترک‌ها گرفتند. در این زمینه شعر کردی سورانی در عراق نقشی اساسی ایفا کرد و بر شعر سورانی ایران نیز اثر گذاشت. البته در ایران شعر کردی سورانی به سبک نیمایی نیز نوشته شد. اما از حیث تکنیک و سبک نگارش روند غالب همانی شد که عبدالله گوران در عراق پایەگذاری کرد.

از دهه هفتاد میلادی شعر کردی در عراق تحت تأثیر نهضت نوگرایی (حداثة) عربی و سپس اروپایی قرار گرفت. به عنوان مثال فرهاد پیربال که در دههٔ هشتاد قرن گذشته به اروپا مهاجرت کردە بود در فرانسه با شعر گیوم اپولینر آشنا شد و همانجا تحت تأثیر این شاعر فرانسوی نخستین کالیگرام‌های شعر کردی را نوشت.

البته ارتباط بین ادبیات‌ملل مختلف و شعرای زبان‌های متفاوت پیچیدەتر از آن است که بتوان در یک تصویرسازی کلی از ادبیات یک زبان بدان پرداخت. مثلا عبدالله گوران انگلیسی، عربی، ترکی، و فارسی می‌دانست و از بیشتر این زبان‌ها اشعاری ترجمه کرده است و طبیعتاً از همه آنها به نوعی سود برده است.

چرا ادبیات کردی در ایران چندان شناخته شده نیست؟

ناشناخته بودن ادبیات کردی مختص ایران نیست و کمابیش در همه کشورهای منطقه که کردها در آن زندگی می‌کنند همین طور است. شاید بتوان دلایل متعددی را برای این وضعیت ارائه داد. نخست اینکه خود کردها در کشورهای محل زندگی‌شان به ندرت فرصت و اجازه شناختن ادبیات خود را داشته‌اند. زمانی هم که اندک فرصتی برای آشنایی با ادبیات خویش پیدا کردەاند آن‌قدر غرق در خودشناسی بودەاند، که اهمیت چندانی به خود شناساندن ندادەاند. مثلاً از سال ۱۹۹۱ کردستان عراق به نوعی خودمختاری نسبی دست یافت و این زمینه را برای شکوفایی ادبیات کردی فراهم نمود. تعداد فراوانی از دواوین شعرای کلاسیک برای نخستین بار چاپ شد. همچنین نگارش و نشر شعر نو، داستان، رمان و نمایشنامه نیز روزبه‌روز افزایش یافت. اما از سال ۱۹۹۱ تا به امروز کمتر کسی را می‌توان یافت که مثلاً یکی از دواوین کلاسیک کردی، مجموعەای از اشعار نو کردی و یا رمانی کردی را به فارسی، عربی و یا ترکی برگردانده باشد.

عامل دیگر را می‌توان عدم پشتوانە سیاسی و نبود سیاست فرهنگی در کشورهای منطقه برای شناساندن ادبیات اقوام دانست. می‌پرسید چرا ادبیات کردی در ایران شناخته شده نیست. می‌پرسم آیا ادبیات ترکی آذری در ایران شناخته شده است؟ فکر نمی‌کنم جواب این سؤال مثبت باشد. اجازە بدهید مثالی از ترکیه بزنم. در طول قرن بیستم ادبیات کردی در ترکیه با ممنوعیت مواجه بود و بسیاری از آثار ادبی کردی که هنوز چاپ نشده بودند، به صورت نسخه‌های در گوشەای از کتابخانەهای شخصی افتاده بودند و در طی دهەها در معرض نابودی قرار داشتند. اما با آغاز فرآیند گشایش سیاسی که دولت ترکیه در دهه ۲۰۰۰ در قبال کردها در پیش گرفت، وضع تغییر کرد و به کردها اجازه داده شد کتاب به زبان کردی چاپ کنند. خود دولت نیز گهگاهی از چاپ برخی دواوین کلاسیک کردی پشتیبانی کرد و وزارت فرهنگ ترکیه دیوان ملای جزیری و مثنوی عاشقانه مم و زین احمد خانی با ترجمه ترکی آن را چاپ کرد. کار به جایی رسید که نخست وزیر وقت ترکیه برای جلب توجه کردها و کسب آرای آنها در سخنرانی‌های تبلیغاتی خود به نقل ابیاتی چند از اشعار عرفانی جزیری یا خانی متوسل می‌شد. چنین بود که مردم ترکیه دریافتند که کردها نیز ملتی با فرهنگ و دارای ادبیاتی غنی هستند. در این سال‌های گشایش سیاسی دواوین زیادی از شعرای کلاسیک ما که شناخته نشدە بودند برای نخستین بار چاپ شدند. بخش اندکی از ادبیات و تاریخ کردها نیز رفته‌رفته به زبان ترکی ترجمه شده و چاپ شد. به جرأت می‌توان این دوره را، علی‌رغم کمبودهای بسیار، دوران طلایی زبان و ادبیات کردی در ترکیه دانست چون برای نخستین بار فرهنگ کردها به رسمیت شناخته شد و از پشتوانه رسمی دولت و دستگاه سیاسی برخوردار شد. حال آنکه همان مَم و زین احمد خانی را ادیب کرد ترکیه محمدامین بوزارسلان با اندکی سانسور در اواخر دههٔ شصت به ترکی برگرداند و همراه متن کردی آن به حروف لاتینی در ترکیه چاپ کرد. اما دیری نپایید که کتاب در سراسر ترکیه ممنوع شد و دولت همهٔ نسخەهای موجود در کتاب‌فروشی‌ها را نابود کرد. بعد از کودتای ۱۹۷۱ برخی از کردها نیز نسخەهای خود را از ترس پیگرد ماموران دولتی نابود کردند.

اگر ممکن است کمی درباره شعر نوگرا کردی توضیح دهید. مواجهه با سیاست در جریان شعر نوگرا کردی چگونه بوده است؟ مثلا در شعر جدید فارسی تأثیر سیاست بر شعر نقش بزرگی در تحول شعر مدرن فارسی دارد. در شعر جدید کردی نیز چنین است؟

نوگرایی در شعر کردی رابطۀ تنگاتنگی با تحولات جامعه مخصوصاً در عرصهٔ سیاست داشت. می‌توان گفت نوگرایی در شعر کردی فرایندی سیاسی بود کە تقریباً هم‌زمان در دو گویش کردی کرمانجی و سورانی اتفاق افتاد. این فرایند مشخصاً با رخدادهای قبل و بعد از جنگ جهانی اول و تجزیهٔ امپراتوری عثمانی به کشورهای کوچک‌تر و تبعات سیاسی آن مرتبط بود.
جمعیت اتحاد و ترقی که اصلاحات سیاسی در امپراتوری را برنامە کار خود قرار داده بود به غیر از ترک‌ها اعضایی از دیگر اقوام عثمانی چون کردها و ارمنی‌ها را در بر می‌گرفت. این جمعیت در ابتدا از برادری و برابری میان همه اقوام امپراتوریدم می‌زد؛ اما دیری نپایید که با ترک‌های جوان که ملی‌گرا بودند متحد شد و با به قدرت رسیدن ترک‌های جوان بعد از انقلاب مشروطه، شعار یکسانی و برابری اقوام عثمانی به فراموشی سپرده شد.

در نتیجهٔ رخدادهای جنگ جهانی اول حس ناسیونالیستی ترکی در میان سیاست‌مداران و نخبگان امپراتوری عثمانی به اوج خود رسید که از نتایج آن کشتار ارمنیان و سپس کردها بود. جنگ جهانی اول در نهایت به شکست امپراتوری عثمانی و متحدینش انجامید و به تبع آن امپراتوری از طرف قدرت‌های پیروز به کشورهای کوچک تقسیم شد. ابتدا بر اساس معاهدهٔ سِور قرار شد کشوری به نام کردستان که حدود سیاسی آن منطقه کوچکی از کردستان ترکیهٔ امروز را شامل می‌شد تشکیل شود. اما دیری نپایید که معاهدهٔ لوزان جایگزین آن شد که نتیجهٔ آن تقسیم مناطق کردنشین عثمانی به سه بخش ترکیه، سوریه و عراق بود. البته این تقسیم‌بندی به شرطی انجام شد که در ترکیه و عراق به کردها نوعی خودمختاری داده شود. اما به این شرط هرگز عمل نشد. در نتیجهٔ این تحولات سیاسی بود که حس ملی‌گرایی کردها نیز روزبە‌روز قوی‌تر شد و در ادبیات نیز جلوه کرد. مثلاً حاجی قادر کویی که به استانبول رفته و با جامعهٔ متحوّل آن در ارتباط بود می‌دید که چگونه حس ملی‌گرایی و هویت‌پرستی ترک‌ها رفته‌رفته عرصه را بر دیگر اقوام تنگ می‌کند. پس او نیز در اشعار خود به کردی سورانی، کردها را به اتحاد و همبستگی با یکدیگر و توجه به هویت قومی و احقاق حقوق سیاسی خود تشویق کرد.

عبدالله گوران یکی از مهم‌ترین پیش‌کسوتان تجدد شعر کردی سورانی در عراق بود. او چون ترکی می‌دانست با اقدامات شعرای قلم‌های جوان آشنا شد که جزو شعرای ترک ملی‌گرای عثمانی بودند و در دههٔ دوم قرن بیستم میلادی با نشر مجلەای به همان نام تلاش نمودند همۀ عناصر خارجی (غیر ترک) را از شعر ترکی حذف کنند و مؤلفەهای دیگری را که به زعم آنها برآمده از فرهنگ خودی بود، جایگزین آن کنند. پس استفاده از اوزان کمّی را به بهانهٔ عربی و ناسازگاربودن آن با زبان ترکی کنار گذاشتند و به جای آن از اوزان هجایی ترکی استفاده کردند. از به کار بردن واژەهای عربی و فارسی خودداری کردند و به جای آن واژەهای ترکی به کار بردند. در مضامین شعری خود با افتخار به ترک بودن خود بالیدند و به تمجید هر آنچه برآمده از فرهنگ ترکی بود پرداختند. به تبعیت از این اقدام گوران نیز به استفاده از اوزان هجایی روی آورد و رفته‌رفته اوزان کمّی را کنار گذاشت و تا آنجا که امکان داشت از استفاده از واژگان بیگانه در شعر خود خودداری کرد و در اشعار خود از حقوق سیاسی کردها دفاع کرد. در شعر کرمانجی هم قدریجان به اقدامات مشابهی دست زد. البته گوران در مقطعی دیگر به شعر آزاد نیز روی آورد و تساوی طول مصراع‌ها و استفاده از قافیه منتظم را نیز کنار گذاشت. به همین دلیل او پایەگذار شعر نوی کردی خوانده می‌شود. چند سالی بعد از این اقدام گوران، در ایران نیز سواره ایلخانی‌زاده شعر سورانی آزاد نوشت. او بیش از پنج شش شعر به وزن کمّی آزاد (نیمایی) ندارد و سایر اشعار او به تبعیت از عبدالله گوران به وزن کردی هجایی است.

از آن زمان تاکنون توجه به هویت کردی و آزادی‌خواهی و مبارزه برای احقاق حقوق ملی کردها و مقاومت در برابر ظلم و ستم از شاخص‌های مهم شعر معاصر کردی شدە است. یکی دیگر از خصوصیت‌های شعر سیاسی کردی گرایش برخی از شعرا در دهه ۱۹۶۰ به رئالیزم سوسیالیستی است. جگرخون در حوزۀ شعر کرمانجی و عبدالله گوران در حوزۀ شعر سورانی بهترین نمونەهای این فرایند هستند. آنان مبارزۀ کردها برای احقاق حقوق خود را بخشی از مبارزۀ ملت‌های جهان علیه استعمار جهانی قلمداد می‌کردند. پس طبیعی بود که در اشعارشان به موازات دفاع از حقوق سیاسی کردها، مثلاً از مبارزە مردم ویتنام و یا کره ضد آمریکا پشتیبانی کنند. البته این روند در اواخر دهه هشتاد میلادی با فروپاشی بلوک شرق افول کرد.

در دهه هشتاد میلادی دو فاجعه برزگ در کردستان عراق رخ داد. یکی بمباران شهر حبلچه بود که به مرگ فوری بیش از ۵۰۰۰ تن از اهالی شهر، از زن و مرد و کودک و جوان و پیر، و زخمی و آوراه شدن هزاران تن دیگر منجر شد. رخداد دیگر درست بعد از پایان جنگ با ایران پیش آمد. رژیم صدام طرح نابودی کلی مناطق روستایی کردستان عراق را کشید و در عملیاتی هشت مرحله‌ای به اسم انفال به اجرا گذارد. اسم عملیات برگرفته از سوره انفال قرآن بود. رژیم عراق با انتخاب این نام قصد داشت کردها را ضد خدا و پیغمبر جلوه دهد و به عملیات نسل‌کشی آنان حقانیت و مشروعیت بخشد. در نتیجه این عملیات که به عملیات نسل‌کشی کردها معروف است بیش از ۴۰۰۰ روستای کردنشین با خاک یکسان شد و بیش از ۱۵۰ هزار روستایی کرد که بیشترشان از جنس مذکر بودند به مناطق صحرایی عراق منتقل و به دست ارتش عراق زنده به گور شدند. در نتیجه این عملیات هزاران تن از روستاییان فراری آواره ترکیه و ایران شدند. این دو فاجعه بزرگ و تبعات آن تاکنون ادامه دارد و بخش قابل توجهی از ادبیات کردستان عراق را از دهه هشتاد تا به امروز به خود اختصاص داده است.

شعر کردی با مضامین وطن دوستی، آزادی و عدالتخواهی، ستم ستیزی و مقاومت در برابر ظلم همچنان نوشته می‌شود. تازەترین نمونەهای این اشعار همان‌هایی است که شعرا به سبک ملی (به زبانی ساده) در کردستان عراق در روزهای سخت نبرد با داعش می‌سرودند و در کوچه و بازار و رسانه‌ها می‌خواندند و در آن مقاومت مردمی و مبارزۀ پیشمرگەهای کردستان علیه داعش را می‌ستودند. این روزها که جنگ با داعش رو به پایان است، مضمون تازەتری که استقلال کردستان است رفته‌رفته جایگزین موضوع جنگ با داعش شده است.

ادبیات داستانی کرد در دوران مدرن چه جایگاهی دارد؟ رابطه ادبیات داستانی معاصر کرد را با سیاست چگونه می‌بینید؟

ادبیات داستانی در هر دو نوع داستان کوتاه و رمان جایگاه مهمی در ادبیات کردی معاصر دارد و سیاست، ناسیونالسیم و هویت از شاخص‌های اساسی این انواع روایی کردی است. طی قرون متمادی مردمان هر بخشی از کردستان مقاومت، مبارزه مسالمت‌آمیز و مسلحانه، جنگ، سرکوب، زندان، کشتار و نسل کشی، نفی، آوارگی، دوری از وطن، استعمار و حتی حکومت محلی کردها را شاهد بوده، این موضوع‌ها در دورۀ معاصر به گونەهای مختلف محتوای رمان‌ها و داستان‌های فراوان بوده داده است. مثلاً نخستین داستان به کردی سورانی با عنوان در رویایم به قلم جمال صائب نقدی از هرج و مرج و فساد اداری در حکومت دوران سلطنت شیخ محمود حفید در سلیمانیه است. احمد مختار جاف نیز در داستان مسئلهٔ وجدان که در اواخر دههٔ ۱۹۲۰ نوشت، حکومت دست‌نشاندهٔ انگلستان را که بعد از فروپاشی حکومت شیخ محمود در سلیمانیه به قدرت رسید و با همکاری با خوانین بر فقرا و کشاورزان ظلم و ستم می‌کرد به باد انتقاد گرفت. رمان ژانی گەل (رنج ملت) که ابراهیم احمد آن را در دهه ۱۹۵۰ نوشت داستان مرد کردی را روایت می‌کند که زن جوانش در آستانهٔ وضع حمل است و او به منزل قابله می‌شتابد تا وی را به یاری طلبد؛ اما در مسیر خود به تظاهراتی مردمی بر می‌خورد که از طرف مأموران دولتی محاصره و قلع‌وقمع می‌شود و او که به گونه‌ای کاملا اتفاقی آنجا بود دستگیر و به زندان افکنده می‌شود و پس از شکنجه‌ها، به تحمل ده سال زندان محکوم می‌شود. او پس از گذراندن دورهٔ زندان و آزاد شدن به دنبال زن و بچە گمشدەاش می‌گردد. اما جستجویش نتیجە‌بخش نیست و در نهایت چنین می‌پندارد که زن و فرزندش درنتیجه یکی از بمباران‌های شهر کشته شدەاند. پس به جنبش آزادی‌خواه کرد می‌پیوندد. ولی بعدها واقعیت را در می‌یابد که زنش بر سر زایمان از دنیا رفته است.

آیا می‌توانیم از هویت کردی در ادبیات کرد صحبت کنیم؟ مثلا فکر می‌کنید در «شاهنامه کردی» می‌توانیم سراغی از هویت کردی بگیریم که مستقل از شاهنامه فارسی باشد، یا هویت کردی برساخته نویسندگان و شاعران معاصر کرد است؟ و اصولا هویت کردی را در ادبیات معاصر کرد چگونه تحلیل می‌کنید؟

اجازە بدهید قبل از پاسخ به سؤال شما اندکی درباره نمونەای که شما ارائه دادید بگویم. این نمونه از چند حیث جالب توجه است. چند سالی است که شاهنامۀ کردی در ایران و حتی در میان پژوهشگران ایرانی خارج از کشور زبانزد شده است و به جرأت می‌توانم بگویم این تنها نمونه ادبیات کردی است که ایرانیان کمابیش از وجود آن مطلع هستند. چرا؟ این به نظر من دو دلیل دارد. یکی اینکه نسخەهای متعددی از این شاهنامه با همان عنوان (شاهنامه کردی) در ایران چاپ شد و این سؤال را در ذهن خوانندهٔ ایرانی که شاهنامە را همواره شاهنامۀ فارسی و متعلق به فردوسی می‌دانست برانگیخت که ارتباط این شاهنامۀ کردی با شاهنامۀ فردوسی چیست. اما حتم دارم شاهنامەخوانی شهرام ناظری نیز در شناساندن شاهنامۀ کردی سهیم بودە است. چون او در ایران خوانندهٔ سرشناسی است و بسیاری از هواداران ایرانی او از طریق آلبوم آواز اساطیر وی از وجود شاهنامۀ کردی مطلع شدند.

مسئلهٔ هویت‌سازی از طریق ادبیات چه در دورهٔ کلاسیک و چە در دورهٔ معاصر در همهٔ زبان‌ها فرایندی آگاهانه بودە است. یعنی شاعر یا نویسنده از متفاوت بودن زبان خود از زبان مرسوم و غالب آگاه بوده و نیاز به ایجاد ادبیات مختص به زبان خود را احساس کرده و به صورت عمدی و آگاهانه تصمیم بر انجام این کار گرفته است تا از طریق آن، هویت متمایز خود را بروز دهد و بشناساند. پس زبان یکی از پایەهای محوری هویت‌سازی در ادبیات است. خب، ما می‌دانیم که شاهنامهٔ کردی خصوصیت‌های خود را داراست، مثلاً به کردی گورانی است و به وزن هجایی سرودە شده است. برخلاف شاهنامۀ فردوسی بخش تاریخی ندارد و به سلطنت پادشاهان نمی‌پردازد و بیشتر روایات قهرمانی پهلوانان ایران‌زمین را در بر می‌گیرد. همچنین نشانەهایی از باورهای دینی کردهای یارسان را نیز در خود دارد. اما علی‌رغم همه این خصوصیت‌ها به نظر من نمونەای که شما ارائە دادید برای نشان دادن هویت‌سازی در ادبیات کردی نمونهٔ مناسبی نیست و این به علت طبیعت شاهنامۀ کردی است. چرا؟ می‌دانیم کە این شاهنامە قبل از اینکه به صورت نوشتاری درآید به صورت شفاهی از نسلی به نسلی دیگر منتقل شده است. لذا شاهنامۀ کردی واحدی مانند شاهنامهٔ فردوسی وجود ندارد. یکی از دوستان، به اسم دکتر بهروز چمن‌آرا تاکنون بیش از شصت نسخۀ متفاوت آن جمع‌آوری کرده است که هیچ‌کدام نگارندۀ مشخصی ندارد. نتیجه می‌گیریم که شاهنامهٔ کردی برگرفتە از شاهنامۀ فردوسی نیست. چون اگر چنین می‌بود می‌بایست حداقل برخی از آنها اندکی از بخش تاریخی شاهنامهٔ فردوسی را نیز در بر می‌داشتند، که ندارند. و نیز تا به امروز برخی از کردهایی که شاهنامۀ کردی را از حفظ هستند سواد خواندن و نوشتن ندارند. این شاهنامەها از دورەهای بسیار کهن از طرف کردهای سلسلە جبال زاگرس در اذهان حفظ شدە و از حدود چهارصد سال پیش رفتەرفتە کاتبانی آن را با کمال امانت مکتوب کرده‌اند. در چنین شرایطی اصلاً مسئلە هویت‌سازی نمی‌توانسته با تعریفی که از آن می‌شناسیم مطرح بوده باشد.

به کسانی که به آشنایی بیشتر با شاهنامهٔ کردی و خصوصیت‌های آن علاقه‌ دارند توصیه می‌کنم کتاب دکتر چمن‌آرا که با عنوان «شاهنامهٔ کردی و مفاهیم ادبی و دینی آن» به زبان انگلیسی منتشر شده است، بخوانند.

اما در پاسخ سؤال شما باید بگویم صد البته که می‌توان از هویت کردی در ادبیات کُرد صحبت کرد و این هویت نه ساختهٔ ادبای نوگرا بلکه برآمده از ادبیات کلاسیک کردی است و نمونەهای آن فراوان است. همان طور که عرض کردم ملای جزیری اشعار خود را که بیشتر در قالب غزل و قصیدەاند در قرن شانزدهم میلادی به کردی کرمانجی سروده است. او فارسی می‌دانست و غزل زیبایی به فارسی دارد. اما سایر اشعار خود را به کردی نوشتە است و در دو مقطع از اشعار او مشخص می‌شود که او با این کار در پی هویت‌سازی بوده است. او که اهل شهر جزیرهٔ امارت بوتان در امپراتوری عثمانی بود در یکی از اشعار خود می‌گوید: «گل باغ ارم بوتانم/ شب‌چراغ شب کردستانم». یعنی در دورەای که مردم روستا، شهر و یا حداکثر منطقهٔ زندگی خود را وطن خود می‌خواندەاند، او خود را اهل امارت بوتان ولی روشنگر کیانی فراتر از آن امارت، که کردستان باشد، می‌خواند. در شعر دیگری می‌گوید «گر لولوء منثور به نظم می‌طلبی/ بیا شعر ملا را بخوان، تو را چە حاجت به شیراز است؟» بدین ترتیب شعر کردی خود را عمداً در مقابل و هم‌تراز شعر غزل‌سرایان فارسی‌زبان شیراز یعنی حافظ و سعدی قرار می‌دهد.

خانای قبادی در مقدمهٔ خسرو و شیرین خود که برگردان گورانی خسرو و شیرین نظامی است در بارۀ سبب انجام این برگردان می نویسد: «در نزد عاقلان صاحب عقل و دین/ دانا بزرگان کردستان زمین/ درست است که می‌گویند فارسی شکر است/ اما کردی از فارسی بسی شیرین‌تر است.» در اینجا نیز تعلق به سرزمینی به نام کردستان و اینکه این سرزمین باید ادبیات به زبان خود را دارا باشد مشخص است.

اما به نظر من بهترین نمونۀ هویت‌سازی در ادبیات کلاسیک کردی همان است که احمد خانی در مقدمۀ مثنوی عاشقانۀ مم و زین ارائە می‌دهد. او در بخشی که به شرح اسباب نگارش این داستان اختصاص داده می‌نویسد که انواع ملل کتاب دارند و تنها ملتی که دارای کتاب نیست کردها هستند. او می‌داند که نخستین کسی نیست که شعر به زبان کردی می‌سراید، اما آثار آنان را «کتاب» نمی‌خواند. کتاب در نظر او مثنوی عاشقانه است که با خصوصیات شکلی و محتوایی خود کامل‌ترین نوع شعری است و می‌تواند نشان‌دهنده هویت یک ملت باشد. در نظر او این فقدان این نوع کتاب به زبان کردی سبب می‌شود که دیگران کردها را نادان و بی اصل و بنیاد (بی‌هویت) خطاب کنند و چنان پندارند که کردها در زندگی هرگز عشق (در نوع الهی آن که والاترین مرتبه کمال انسانی‌اش می‌خواند) را هدفی برای خود قرار ندادەاند. لذا داستان عاشقانۀ مم و زین را که پیشتر به صورت شفاهی در میان کردها رایج بود با استفاده از خصوصیت‌های فنی مثنوی‌های عاشقانه فارسی بر همان وزن لیلی و مجنون نظامی به صورت نوشتاری در می‌آورد.هدف او این بود که داستانش را هم‌تراز داستان‌های عاشقانه جامی و نظامی بنویسد تا کردها بتوانند برای همیشە آن را به عنوان نشانی از هویت، دانایی، کمال و فرهنگ خود به رخ دیگر ملت‌ها بکشند. خصوصیت منحصربه‌فرد این مثنوی آن است که داستان آن برآمده از فرهنگ کردی است و به زبان کردی نوشته شده و شاعر عمداً و به هدف هویت‌سازی در ادبیات به نوشتن آن اقدام کرده است.

منبع:مجله قلمرو

غزلی ازمحمدعلی بهمنی

آوریل 19th, 2018

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد

همیشه منظر دریا و کوه-روح افزاست

و منظر تو-تلاقی کوه با دریاست

نفس ز عمق تو و قله تو می گیرم

به هرکجا که تو باشی-هوای من آنجاست

دقایقی است تو را با من و مرا با تو

نگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست

من و تو آینه ی روبروی هم شده ایم

چقدر این همه با هم یکی شدن زیباست

خوشا به سینه تو سرنهادن و خواندن

که همدلی چو من-آنجا گرفته و تنهاست

بدون واسطه همواره دیدمت، آری:

درون آینه ی روح، جسم ناپیداست

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد

نصیب ما هم از این پس لهیب تهمت هاست

بیا ولی که بخوانیم بی هراس-از هم

که همسرایی مرغان عشق بی پرواست

مردی در دامِ افتخار،فریدون مجلسی

آوریل 19th, 2018

نکاتی چند دربارهء ملّی شدن نفت

اشاره:

فریدون مجلسی از دیپلمات های خوشنام پیش ازانقلاب و ازدست اندرکاران ترجمه و  تحقیقات تاریخی است که دوران ملّی شدن صنعت نفت را تجربه کرده واینک ،روایت تازه ای از رویدادهاو شخصیّت های سیاسی آن دوران  به دست می دهد.اعتدال و شجاعت اخلاقی وی در نگاه به تاریخ این دوران  درمیان صاحب نظران  مشهورومعروف است.

فریدون مجلسی،علاوه برچندترجمه و تألیف، مقالات و گفت و گوهای متعدّدی نیز درکارنامهء خوددارد.

***

نتیجه تصویری برای فریدون مجلسی

برخی از ادامه بحث‌ها درباره وقایع دوران مرحوم مصدق ابراز خستگی می‌کنند، اما خودشان به بحث ادامه می‌دهند. از دیدگاه نسلی که آن دوران را ندیده و به یاد ندارد، با داوری از روی شنیده‌ها و عقاید موروثی گویی از دورانی اسطوره ای از عهد کیانیان سخن می‌گویند که رستمی به نام دکتر مصدق و چند رفیق باوفا و بی‌وفا در هفت خانی درگیر بودند و سرنوشت کشور و ملت به آن نبردها بستگی داشت که با کمک رسیدن از داخل و خارج به دیو سفید و سیاه درگیر مسائل دیگر شد و سرانجام به کشته شدن سهراب وار امیدها انجامید. واقعیت تاریخی حاکی از مسائل عینی‌تر از وارد آمدن زخمی در روند عادی تاریخ بوده، که ملاحظات و منافعی مانع التیام آن زحم کهنه بوده است.

با نگاهی به رویداد ملی شدن صنعت نفت باید گفت  رهبری مصدق در آن نهضت ملی که به دلائل مادی و روانی مورد تایید و حمایت عمومی بود، مورد مخالفت و سنگ‌ اندازی حزب توده واقع شد. آن ستیز موجب خارج شدن نهضت از ریل و روند متعارف شد و سازگاری نشان دادن بعدی آن حزب افزودن نفت بر آتشی بود که بر التهاب آن افزود. فراموش نکنیم که سرلشکر زاهدی رئیس شهربانی ضد انگلیسی دوره رزم آرا بود که با نظارت بر صحت انتخابات ورود نمایندگان جبهه ملی را به مجلس تضمین کرد و از سوی نخست وزیر سپهبد رزم آرا در 55 سالگی بازنشسته شد. به دلیل همین سابقه بود که در دولت علاء که مأمور ملی کردن نفت بود وزیر کشور شد و دکتر مصدق در دولت خود نیز او را در این سمت نگاه داشت. برخی از وزرا و رجال و نظامیان و روحانیون و بازاریان با نگرانی از توسعه فعالیت‌ها و جذب نیروهای فکور توسط حزب توده خواهان رعایت غیرقانونی بودن حزب توده و جلوگیری از فعالیت آن بودند. مرحوم مصدق جلوگیری از فعالیت آن حزب را که تجویزی قانوی بود مغایر آزادی بیان و عقیده می‌دانست و شاید بر آن بود که با نمایش آنان از غربی‌ها امتیاز بیشتری بگیرد. باری در یکی از تظاهرات تخریبی حزب توده از میان آنان به پلیس تیراندازی و افسری کشته شد. سرلشکر بقایی که فقط چند روزی بود از سوی زاهدی به ریاست شهربانی گماشته شده بود دستور دفاع و تیراندازی متقابل صادر کرد و چند نفری کشته شدند. دکتر مصدق بی درنگ فرمان عزل و بازداشت رئیس شهربانی و معاون او و چند افسر دیگر را صادر کرد. این دستور بر سرلشکر زاهدی که شهربانی و ژاندارمری تحت امر او بودند و برکناری رئیس شهربانی دخالت در سلسله مراتب فرماندهی او محسوب می‌شد،گران آمد و با قبول مسئولیت از مصدق خواستار آزادی افسران تحت امر خود شد. زیرا سرباز را مجری دستورات مافوق می‌دانست. دکتر مصدق موافقت نکرد. سرلشکر زاهدی استعفا کرد و فرایند براندازی دولت مصدق از همان سال نخست از سوی زاهدی و افسرانی که بعداً برکنار شدند آغاز شد. داوری‌های عمومی بدون آگاهی یا تمایل به آگاهی از سابقه امر است. امکانات وسیع مالی و فرهنگی و تبلیغاتی حزب توده را نیز نباید فراموش کرد که اکنون با مظلوم نمایی و نمایش چهره ای پلیسی و ضد خلقی از او بر شدت این دلگیری و جدایی می‌افزود. داوری در باره اینکه در آغاز و ادامه این کشمکش کدام طرف حق داشته است دشوار است، زیرا بیطرفی و عدم جانبداری لازم از هر دو سو کمتر دیده می‌شود. آنگاه مصدق در دولت ماند و تدریجاً یاران دیگری نیز به بهانه‌های مختلف از او جدا شدند. از دید مریدان مصدق همه آنها خائن و مزدور انگلیس و بعداً آمریکا بودند و با به میان کشیده شدن پای آمریکا خصومت حزب توده با مصدق به دوستی و حمایت تبدیل شد؛ دوستی و حمایتی که موجب نگرانی گروه‌هایی در داخل و خارج شد و به فروپاشی دولت مصدق انجامید.

 از آنجا که مشروعیت و محبوبیت مصدق اصولاً در سایه برنامه و اقدامِ ملی کردن نفت نهفته است، شاید لازم باشد به چند نکته پیرامون آن اشاره شود. مصدق بر سر «حقوق ملی» تعصب داشت و چانه زنی می‌کرد، اما حقوق ملی قدری مبهم و «ادعایی» است در برابر «ادعای حقوق» طرف مقابل. درحالی که «منافع ملی»، اقتضای سیاست و اقتصاد و امرِ واضح‌تری است. براى روشن شدن تفاوت «حقوق ملى» با «منافع ملى» می‌توان موضوعی جدیدتر یعنی پرونده هسته‌ای را به عنوان مثال آورد. وقتى احمدى نژاد رئیس جمهور دولت نهم و دهم می‌گفت «انرژى هسته‌اى حق مسلم ماست»، در حالی که ضمناً منکر هرگونه اقدامی برخلاف تعهدات بین المللی هم بود، از دیدگاه خودش از حقوق ملى دفاع می‌كرد؛ اما به دلائل سياسى و نظامى و فنى و استراتژيك توان اجرایى و پاسدارى از آن را نداشت، اين دفاع از «حق مسلم ملى» منجر به قطعنامه‌هاى فزاينده و زيانبخشِ تحريم‌هاى بين‌المللى شد و ما را به كناره پرتگاه فقر و استيصال كشاند. وقتى كليدى نشان داده شد، مردم به آن رأى دادند و به مذاكرات و برجام انجاميد و  كشور به محدوديت‌هاى كمى و كيفى و پايشى انرژى هسته‌اى تن داد، دست آوردهاى برجام و اجتناب از جنگ و ويرانى و آوارگى و زیان، «منافع ملى» را تأمين و پاسدارى كرد. اولى، «همان حق مسلم ما» یعنی حقوق ملی است و با اينكه از دیدگاه مدعی درست است، اگر قابل دستیابی نباشد امری قابل دفاع نيست و دومى كه با توانمندى سياسى و عملى و مهارت دیپلماتیک می‌تواند «منافع ملی» را تأمين كند، قابل دفاع است. خواه دلواپسانی در نقش حزب توده سابق آن را برخلاف منافع شخصى و مسلكى خود بدانند و «سازشكارى» بنامند يا ننامند. البته، موضوع غنی سازی و انرژی هسته‌ای در زمان احمدی نژاد و موضوع فروش نفت پس از ملی شدن در زمان مرحوم مصدق دو مقوله جداگانه هستند که در این مثال پیوند ماهوی و موضوعی آنها مورد بحث نیست. اما مرحوم مصدق فروش نفت ملی شده و بی مشتری مانده ایران را در مقابل انگلیس «حق مسلم» ایران می‌دانست و احمدی نژاد هم انرژی هسته‌ای را در برابر غرب به طور کلی و بدون توجه به سابقه‌اش «حق مسلم» ایران می‌دانست. قضاوت درباره اینکه آیا آنان در این دو مسئله متفاوت، در حق پنداری خود محق بوده اند یا نبوده اند، با مرجع ثالث است.

عقلانيت درواقع پيروى از «سازگارى» منطقى با شرايط و امكانات براى بقا و بهره مندی هرچه بیشتر از منافع ملی و پيشرفت است، در مقابل ناسازگارى و نابودى و می‌توان این امر را میزانی برای سنجش پرونده‌ رجال معاصر قرار داد.

متأسفانه مصدق در اثر «استظهار» بیش از حد به حمایت «مردم» اسير افتخارى شد كه برای مردم و به اتفاق آنان آفريده بود و در تلاش برای نیل به «حد اكثر و دور از دسترس‌ترین حقوق ملى»، تعلل كرد و قربانى فداكردن امر سياسى یعنی منافع ملى به پاى امر آرمانى یعنی حقوق ملی شد.

موضوعاتى مانند دموكراسى و دموكراسى خواهى در جامعه اى با ٨٠ درصد بيسواد و روستايى و عشايرى و اسير خرافات و تحت امر خوانين و اربابان و صاحبان نفوذ مادی و معنوی، شعار و بهانه است. در عین حال هستند کسانی که مصدق را به دلیل دموکرات منش بودنش مورد ستایش قرار می‌دهند و در جایگاه گاندی می‌نشانند. اما باید بین شأن و جایگاه مصدق و گاندی تفاوت قائل شد.

قیام ملی و عملاً ضد غربیِ سی تیر که به فتوای ایت الله کاشانی و با مشارکت احزاب جبهه ملی و همچنین برای نخستین بار با حمایت کامل ضد استعماری و ضد امپریالیستیِ حزب توده به نتیجه رسید و مصدق را با افزودن فرماندهی کل قوا و وزارت دفاع ملی به جایگاه قدرت بازگردند، در واقع امری قدسی آفرید که سه متولی داشت: نخست روحانیت سیاسی وقت که با صدور فتوا بزرگترین جمعیت را اغلب از هیأت‌های بازار و جنوب شهر به عرصه آورد؛ دوم حزب توده که با صفوف منظم کارگران و کارمندان و دانشجویان مرد و زن خودنمایی کردند؛ سوم ملیون و مریدان و دوستداران مصدق اغلب از طبقه متوسط و مردمان با سواد و فرهنگیان و قضات و دانشجویان غیر توده ای، اما نه چندان ستیزه جو و مبارزه طلب. وقتی قیام با شعار واحد «یا مرگ یا مصدق» پیروز شد، از همان لحظه سه صاحب پیدا کرد که سهم کامل خود را از پیروزی می‌طلبیدند؛ و گروه چهارم غایب یعنی افسران و بازاریان و دیگر اشخاص نگران از حزب توده و توسعه طلبی شوروی، که فتنه حزب توده و فرقه دموکرات را در هفت سال پیش در آذربایجان به یاد داشتند و از حمایت غرب و دربار هم برخوردار بودند.

در روزی که قیام 30 تیر پیروز شد، نتیجه رأی دادگاه لاهه نیز اعلام شد. دادگاه لاهه در تأیید نظر مرحوم مصدق رأی به عدم صلاحیت خود داده بود، که غیر از پذیرش حقانیت ایران در دعوای اصلی است.  اما ایشان ضمن تأیید حق قانونی ملی کردن نفت که مورد تأیید ملت هم بود، نتوانست دعاوی دیگر خصوصاً مسئله میزان و نحوه پرداخت غرامات را پایان دهد. لذا انگلیس‌ها مدعی بودند که شرکت نفت انگلیسی است و نفت تولیدی آن متعلق به شرکت مزبور و عرضه کردن تولیدات آن توسط ایران فروش مالِ غیر است. قدرت هم داشتند و کشتی‌های حامل نفت شرکت ملی نفت ایران را توقیف می‌کردند و صنعت نفت ایران را تعطیل و ایران را از درآمد مطلقاً محروم کردند.  مرحوم مصدق هم تز اقتصاد بدون نفت و شعارهای تا «پای مرگ و استقلال و همت و ایستادگی و غیرت» را عنوان کرد که ما را هم با احساساتی ش.رانگیز به وجد می‌آورد، اما او «توانایی گرفتن این حق را نداشت» و عملاً هم نتوانست بگیرد. دو سال و نیم دوران او و تا بیش از یک سال بعد از آن ایران از درآمد نفت به عنوان تنها منبع مهم تآمین مالی کشور، محروم ماند.

گرچه موضوع عنوان شده، یعنی پرسش و مقایسه حق پنداری مرحوم مصدق در اداره و فروش نفت ایران خصوصاً بُعد مشروعیت آن و حق پنداری احمدی نژاد در موضوع انرژی هسته ای دومسئله مختلف است، اما داری مخرج مشترکِ توجه به «حقوق ملی» (از دیدگاه خودشان و طرفدارانشان)، و عدم توجه به مقوله عینی و عملی  «منافع ملی» است! داوری در باره «حق» امری دوجانبه است. انگلیسی‌ها هم متقابلاً ادعاهایی داشتند، ازقبیل مندرجات قرارداد دوجانبه، حق کشف و هزینه سرمایه گذاری چند ساله و استخراج و ایجاد پالایشگاه و ایجاد بازار فروش (و البته اهمیت استراتژیک و سیاسی در اختیارداشتن نفت) که طبق اصول و قواعد «ملی سازی» به آن غرامت تعلق می‌گرفت. مصدق هم به حق قانونی ملی کردن، تغییر اوضاع و احوال، و منصفانه نبودن سهم ایران در مقایسه با بازار بین‌المللی استناد می‌کرد. حال فرض کنید غرامت ادعایی بیشتر از «حق» انگلیس و به زیان «حق» ایران بوده باشد، در آن صورت، ترازنامه سود و زیان‌ تعطیل کل تولید و درآمد کشور هم مطرح می‌شود و ممکن است در چانه زنی، منافع ملی با محاسباتی چرتکه ای ایجاب کند مبلغی بیشتر هم، فراتر از «حق» طرف هم پرداخت و بهره برداری زودتر آغاز شود. منظور این است که در ورای احساسات و پندارها، معیار در امر سیاست و منافع ملی محاسبه‌ای چرتکه‌ای است. اینکه بگوییم با لوله نفت ما را به صورت قاچاق به بصره می‌بردند یا نمی‌بردند، نه ربطی به ملی کردن دارد و نه به بحث ما.  این گونه مطالب می‌توانست دشنام یا بهانه‌ای تبلیغی برای ملی کردن باشد و اگر راست می‌بود دولت حسابگر مرحوم مصدق باید پرونده و ادعایی برای آن می‌گشود و به دادگاه ایران یا انگلیس یا حتی دادگاه لاهه ارجاع می‌کرد؛ زیرا دزدی و ارسال مال دزدی به کشور ثالث امری تجاری و تابع قرارداد حقوقی تلقی نمی‌شود.

اما در باب دموکراسی باید گفت، نخبگان ما نیز در انتقال فکر دموکراسی در آرزو اندیشی‌هایشان خود را با اروپا مقایسه می‌کردند. غافل از اینکه دموکراسی به معنی رأی اکثریت در جامعه خام و بیسواد در همان رأی تک نوبتی اول لگام را توسط اَلعَوام، به دست خوانین و اربابانشان می‌سپارد. اتفاقاً مرحوم مصدق با استفاده از اختیارات قانونگذاری خود انجام اصلاحاتی در قانون انتخابات را هم مطرح کرده و شرط سواد را ذکر کرده بود. ظاهراً باسوادان آن روزگار اغلب رو به حزب توده داشتند و احتمالاً به همین دلیل بیش از آن صدایش را در نیاوردند. اتفاقاً به همین دلایلِ ارتباط سواد و فرهنگ با دموکراسی، اغلب کشورها تا پایان قرن بیستم نتوانستند به دموکراسی دست یابند، و تازه با سوادهایشان هم در این راه در آن مانده بودند! دموکراسی هند فدرال میلیارد نفری که حکومت مرکزی ضامن صحت انتخابات ایالت‌هاست، امری استثنایی است که باید از گاندی پرسید و گاندی یک لُنگ و یک عصا و یک عینک داشت. مرحوم مصدق برای خودش مصدق بود، اما گاندی نبود! مرحوم مصدق خودش انتخاباتی را برگزار کرد، که نتیجه به زیانش تمام شد و نمایندگان را جیره خوار انگلیس و خائن نامید. طبیعی است که اگر باز هم انتخابات می‌کرد نمایندگانِ منتخب همان اربابان و خوانین و نفوذهای محلی به مجلس راه می‌یافتند. اما امروز ما برای اتهام زدن و دشنام دادن باید سند و مدرک داشته باشیم. دوستان مصدق که از او جدا شدند، چرا جدا شدند، اگر مزدور انگلیس بودند طبق کدام مدرک بوده و چه مبلغی دریافت کردند؟

فراموش نکنید مرحوم مصدق در لاهه با مرحوم حسین نواب وزیر مختار وطن پرست و حرفه ای و با سواد آشنا و شیفته او شد. وقتی به تهران بازگشت پس از استعفا و قیام 30 تیر، در دولت بعدی نواب را وزیر خارجه کرد. یک ماه بعد که لایحه تمدید اختیارات قانونگذاری در هیأت دولت مطرح شد، نواب آن را غیر قانونی اعلام کرد، و وقتی به او گفتند که شما کاری نداشته باشید مجلس خودش تصویب می‌کند، ایشان گفت تصویب مجلس هم غیر قانونی است. وقتی گفتند شما رأی منفی بدهید با اکثریت تصویب می‌شود، [او که ظاهراً ضمناً با قطع رابطه با انگلیس نیز مخالف بود] گفت چون تصمیم غیر قانونی است مشمول مسئولیت مشترک وزرا می‌شود و استعفا کرد. بعدها هم به مقامی نرسید که فرض کنید معامله ای کرده باشد. اما، آیا حق نداشت چنین عقیده ای داشته باشد؟

در مورد آخرین پیشنهاد قرارداد نفت هم که در جلسه ای به تأیید وزرا هم رسیده بود مرحوم مصدق امضای نهایی آن را موکول به مشورت (با مهندس حسیبی و دکتر شایگان) و سپس مخالفت آقایان را اعلام کرد. آقایان ضد امپریالیسم هردو به آمریکا پناه بردند و تا پایان عمر ماندند.

اکنون بیش از شصت سال از آن واقعه گذشته است. نه ایران مستعمره بود و نه کشوری در حد فرانسه و انگلیس که بتواند استقلالی بیشتر از آنها داشته باشد. دنیا درگیر جنگ سرد بود و باید تعادلی را برا ی بقا حفظ می‌کرد. اگر منظور از استقلال رسیدن به جایگاه کره شمالی است، که در عرصه بین المللی منزوی است و توان هیچ رابطه بین‌المللی مهمی ندارد، یعنی مستقل نیست. بعد از 28 مرداد شرکت ملی نفت ایران طی چند ماه امور اکتشاف و بهره برداری و پالایش را در بخش نفتی جنوب ایران به کنسرسیومی به عنوان پیمانکار با شرط استفاده از پرسنل فنی ایرانی (برخلاف گذشته) امضا کرد. قراردادی  بر مبنای 50-50 یعنی نرم بین المللی آن روز که تجاوز از آن امکان پذیر نبود و پس از چند سال هم نخستین شرکتی بود که قرارداد 75-25 امضا کرد و سپس سرشته کل کار را هم در دست آنان گرفتند! کشورهای دیگر هم بودند که از نفت بیش از ما بهره برده و توسعه یافته اند. چرا ما هنوز باید درگیر بحثی تاریخی و مختومه باشیم؟ زیرا انتقام چپ استالینی ایران ایجاب می‌کرد که دشمنی ایران و غرب نهادینه شود تا شاید روزی در ایجاد کره شمالی دیگری به کار آید. ملیون از حزب توده ایراد می‌گیرند که چرا مقاومت نکرد؟ حزب توده می‌گوید اولاً چون مصدق گفت در خانه بمانید ما هم ماندیم. در حالی که می‌دانیم آن حزب دستور خود را از سفارت شوروی می‌گرفت و نه از مصدق. گروهی که با فتاوی سال گذشته به میدان آمده بوده بودند این بار به آن سوی قضیه همکاری کردند و برخی از نیروهای «مردمی» سال پیش اکنون به  «اراذل و اوباش» تغییر نام دادند. توده‌ای‌ها و ملیون می‌گویند ترسیدن و ترساندن از حزب توده بهانه دخالت امپریالیسم بود، در حالی که آخرین اسناد محرمانه که اخیراً از سوی وزارت خارجه آمریکا صادر شده است، برخلاف تحلیل‌های آقای آبراهامیان، حکایت از این دارد که آمریکایی‌ها صرفاً نگران دخالت و حتی کودتای حزب توده بودند و تماس‌ها و ارتباطات آنها با افسران کودتاچی [که پس از حذف مجلس شورای ملی نام کودتا را از برنامه خود حذف کردند]، و برخی از روحانیت سیاسی آن زمان حکایت از نگرانی مشابه آنان دارد. حتی نگران بودند که حزب توده با کودتا مصدق را به سرنوشت ادوارد بنش رئیس جمهور دموکرات چکسلواکی دچار کند و ضمن ابراز خشنودی از پیروزی زاهدی و حمایت بعدی از دولت او نشانه‌ای از همکاری عملیاتی آنان در براندازی مصدق دیده نمی شود.

با همه این اوصاف، جای تردید نیست که با توجه به  فعالیت‌های مصدق در دهه 1320 در تاریخ ایران از او به عنوان مردی وطن‌پرست و مبارز با احترام یاد خواهد شد، که توانست پس از 150 سال تحقیر ایرانیان با آن حرکت بزرگ عزت و اعتماد به نفس ایرانیان را که پس از ترکمانچای تحقیر و پایمال شده بود بازگرداند، که بسیار مهم‌تر از چانه زنی‌ها و اقدامات نامرتبط بعدی بود و این افتخار حتی شکست او را می‌پوشاند، به شرط آنکه برخی تحلیل‌های جانبدارانه و مسلکی با مبالغه و استفاده ابزاری از او بهانه‌ای برای تداوم دشمنی و جنگ با تمدن و فرهنگ غرب و جنگ و ستیز دائم نسازند. در جهان صدها اتفاق ناگوار مانند جنگ جهانی و انفجار اتمی و کشتار ویتنام رخ داده و به تاریخ پیوسته است، که مسئله داخلی 28 مرداد که همه طرف‌های آن نیز از میان رفته اند قابل بزرگ‌نمایی نیست.

 

منبع:قلم یاران (ماهنامه سراسری فرهنگی و اجتماعی) اسفند 1396

حلّاج در ۴۰ سالگی،علی میرفطروس

آوریل 18th, 2018

بخشی از دیباچۀ تازۀ کتاب

 

                        روی جلد چاپ نخست حلّاج :اردیبهشت۱۳۵۷                             

در سال ۱۶ هجری/۶۳۷ میلادی وقتی شمشیرهای خونچکانِ تازیان آخرین قُلاع ساسانیان را درهم نوَردید؛دوران تازه‌ای در حیات فرهنگی ایرانیان آغاز شد که بی توجهی به ویژگی‌های آن،درک درست تاریخ اجتماعی ایرانِ بعدازاسلام  را دشوار خواهد ساخت.در بیشترِ پژوهش های موجود،درّۀ عمیقی ایرانِ پیش و ایرانِ پس از اسلام را از یکدیگر جدا می کند گوئی که در پیش از اسلام نه از فرهنگ و تمدّن و اخلاق خبری بود و نه از هنر و علم و ادبیّات،اثری!

از این گذشته،فرهنگ و آئین های یک ملّت باستانی پدیده های تاریخی و دراز مدّت هستند که پس از اشغال سرزمین شان توسط مهاجمان بیگانه،پنهان و آشکار -در لوا و لفّافه های مختلف- می توانند به حیات خویش ادامه دهند،به  همین جهت ما برای تبیین تحوّلات فکری و فرهنگی این دوران،به جای «ایرانِ اسلامی»،اصطلاح«ایرانِ بعد از اسلام»را دقیق تر می دانیم.

***

بررسی اسناد مربوط به هجوم تازیان به ایران و چگونگی سقوط امپراتوری ساسانی  نشان می دهد که قحطی،خشکسالی و فقر و فلاکتِ تازیانِ بیابانگرد و در نتیجه،آز و نیازِ آنان برای دستیابی به سرزمین های مرفّه و حاصلخیزِ امپراتوری ساسانی  عامل اصلیِ حملۀ آنان به ایران بود و با توجه به ارتدادِ گستردۀ قبایل عربی از اسلام(«اهل ردّه») و عدم تثبیت اسلام درشبه جزیرۀ عربستان(1)،به نظر می رسد که  برای تازیان مهاجم در حمله به ایران،«جهاد برای اسلام»اهمیّت ثانوی داشت.عُمَر خطاب به سران این قبایل گفته بود:

حجاز جای ماندنِ شما نیست مگر آنکه آذوقه جای دیگر بجوئید که مردمِ حجاز جز به این وسیله  نیرو نگیرند»(2).

جنگ های چندین سالۀ خسرو پرویز با امپراتوری رُمِ شرقی (از سال ۶۰۲ تا ۶۲۷ میلادی) ارتش ساسانی را بسیار خسته کرده بود.خودکامی های خسرو پرویز در حذف دولتمردان و سردارانِ کاردان و سرانجام، محاکمه و قتل وی و جابجائی چند پادشاه در فاصلۀ قتل خسرو پرویز تا حکومت یزدگردِ سومِ نوجوان،چنان آشفتگی و اغتشاشی به وجود آورده بود که نخستین حملاتِ قبایل بیابانگرد در نظر سران و سرداران ساسانی «ناچیز»جلوه کرد (3)و این«بی تفاوتی»،موجب تحریض و تشویق این قبایل در حمله های هماهنگِ آینده به ایران شد.از این گذشته،عزل شخصیّتِ پُرنفوذِ «نُعمان بن مُنذر» از حکمرانی منطقۀ مرزی«حیره»،حملۀ تازیان به ایران را  تسهیل کرد.خاندان «نُعمان بن مُنذر»-ازدیرباز-در مقابل حملات اعراب بادیه نشین به سان سدّی به شمار می رفت.«حیره» از امیرنشین های پُررونق امپراتوری ساسانی بود که ضمن رواج زبان و فرهنگ ایرانی،اقوام مختلفی در آن زندگی می کردند(4).همدستی برخی سرداران ساسانی با سران قبایل تازیان-خصوصاً در جنگ سرنوشت سازِ«قادسیه»- نیز برضعف و زوال سپاه ساسانی افزود.رستم فرّخزاد،سپهسالار بزرگ و میهن پرست ساسانی در جنگ «قادسیّه»-درنامه ای تلخ به برادرش  آیندۀ سیاسی ایران را پیش بینی کرده بود(5) :

شود روزگارِ مِهان کاسته

ازاین پس شکست آید از تازیان

ستاره نگردد  مگر بر زیان

که این خانه از پادشاهی تهی است

نــه هـنـگــام پـیـروزی و فـرّهـی است

بــر ایــرانــیــان زار و گــریــان شــدم   

 ز سـاسـانـیـــــان نـیـــز بـریـان شـدم(6)

حملات اولیّۀ قبایل تازیان به شهرهای مرزی ایران و بی تفاوتی سرداران سپاه ساسانی نسبت به این حملات،مردم شهرهای عرب نشین ایران(مانندحیره،انبار،فرات،سواد و …)را  دچار خشم کرده بود(7).مردمی که با مذاهب و باورهای مختلف،قرن ها زیر چتر امپراتوری ساسانی به مسالمت و مدارا  زیسته بودند،در برابرغازیان و غارتگران مهاجم چنان پایداری و مقاومتی کردند که«خالدبن ولید»-سردار معروف اسلام-دچارحیرت و خشم گردید آنچنانکه در حمله به شهرِ عرب نشینِ «اُلّیس» (درجنوب شرقی شهرِ نجف کنونی)گفت:

-«[از نظرپایداری و مقاومت]قومی را چون پارسیان و در میان پارسیان، قومی را چون«اُلّیس»ندیدم»(8).

در برابر این پایداری ها و مقاومت ها، تازیان به خشونت و ارعاب و خصوصاً «اِرهاب»متوسّل شدند چرا که به اعتقاد آنان:النصرُ بالرُعب.

در درازای این کشاکش ها و کوشش ها و کشمکش های خونین،ایرانیان توانستند تنها در سه چیز از فاتحان  ممتاز و متمایز شوند و درسنگر و سایه بان آن،خود را از گذشته به حال و از حال به آینده  منتقل کنند:

-تاریخ(حافظۀ قومی)،

-فرهنگ و آئین های ملّی،

-زبان فارسی(18)

 

دهقانان؛حاملان و حافظانِ فرهنگ باستانی ایران 

دهقانان در اواخر دورۀ ساسانی طبقه ای از نجبای زميندار بودند که واسط یا حلقۀ پیوندِ روستائیان و دربار به شمارمی رفتند.آنان وظیفۀ جمع آوری مالیات،تأمین قشون و مسئولیّتِ ادارۀ منطقۀ خود را برعهده داشتند و در واقع،دهخدایانِ مناطق خویش بودند که باشمشیر،اسب،کلاه و کمربندِ مخصوص از دیگر طبقات و اقشار  متمایز می شدند.بعد از هجوم تازیان و زوال اشرافیّت ساسانی،این طبقه نقش اساسی در حفظ و تداوم فرهنگ و آئین های ایرانی داشتند(19).

پس ازجنگ ها و مقاومت های اولیّه،بسیاری ازدهقانان(دهخدایان) با حفظ موقعیّت اجتماعی شان به اسلام گرویدند و یا با حفظ دین و آئین خود به پرداختن جَزیه و خراج گردن نهادند(20).این طبقۀ کهن-در واقع- وارثان و حافظان فرهنگ و آئین های دورۀ ساسانی بودند و چه بسا که سازش و تعامل با تازیان مهاجم را برای حفظ و بقای آئین های باستانی شان  لازم می دانستند بطوری که علاوه برجزیه و خراج های رسمی،ایرانیان هر سال -بهنگام جشن های سده، نوروز و مهرگان- مبلغی نیز به عنوان «عیدی»به خلیفه پرداخت می کردند، مبلغ این «عیدی» در زمان معاویه به ۱۰میلیون درهم می رسید(21).

ناآگاهی و ناتوانی فاتحان بیابانگرد در مدیّریت سرزمین پهناور ایران ساسانیان -خودبخود- دهقانان را-به عنوان اهل دیوان،کاتب و نویسنده- در دستگاه خلافت  دارای موقعیتی ممتاز کرد(22). دهقانان -به عنوان حاملان و حافظان تاریخ داستانی و باستانی ایران -درقرن ۴ هجری/۱۰میلادی -و خصوصاً در عصر درخشان سامانیان-در اعتلای هویّت ملّی،زبان،فرهنگ و آئین های ایرانی  نقش فراوانی داشتند و در این راه،حافظۀ تاریخی شیرازه ای بود که مؤلّفه های دیگر را بهم  وصل می کرد.موضوع «تفاخر ملّی» در آثار شاعران و نویسندگان سده های نخست پس از اسلام ناشی از همین آگاهی، إشراف و  اعتماد به نفس ایرانیان نسبت به گذشتۀ تاریخی شان بود.ما در فصل های آینده به نقش برجستۀ نویسندگانی مانند ابن مقفّع در حفظ ، اعتلاء و انتقال این«حافظۀ تاریخی» به آیندگان اشاره می کنیم چنانکه در سال ۳۰۳ هجری /۹۱۶ میلادی ابوالحسن مسعودی تأکید می کند:

-«در شهر استخرِ فارس در نزدِ یکی از بزرگ زادگان ایرانی [دهقانان] کتابی عظیم دیدم که از علوم و اخبار پادشاهان،بناها و سیاست ها و تدبیرهای شان مطالب فراوانی داشت که در کتاب های دیگر-مانند خدای نامه و  آئین نامه و غیره-  ندیده بودم با تصویر بیست و هفت تن از پادشاهان ساسانی و ذکر سرگذشت هر پادشاه و رفتارِ وی با خواصِ یاران و عوامِ رعیّت و حوادث مهمی که در دوران پادشاهی وی پدیدآمده بود…در این کتاب از زرتشت (مجوس) و نیزازمراتب الانوار و فَرقِ بین نور و نار یاد شده بود»(23).

بر این اساس ،در سال ۳۴۶هجری/۹۵۷میلادی وقتی ابو منصور عبدالرزّاق،امیر ایراندوست و آزادۀ توس(24) فرمان دادتا وزیرش،ابومنصور مُعمَری،برای تدوین شاهنامۀ ابومنصوری اقدام کند،وی،دهقانان شهرهای مختلف را فراخواند و به عنوان«بازماندگان شاهان قدیم»از روایات آنان به عنوان«مأخذ معتبر» استفاده کرد(25همچنانکه فردوسی نیز از دهقانان توس بود«ازدیهی كه آن دیه را باژ خوانند…بزرگ دیهی است…فردوسی در آن دیه شوكتی تمام داشت چنانكه بدخلِ آن ضیاع از امثال خود بی نیاز بود».(26).فردوسی در سراسر شاهنامه از دهقانان به عنوان «بازگوکنندگان تاریخ ایران باستان»یاد می کند:

ز گفتار دهقان یكی داستان

بپیوندم از گفتۀ باستان(27)

یا:

نباشی بدین گفته همداستان

كه دهقان همی گوید از باستان(28)

یا:

ز گفتارِ دهقان کنون داستان

تو برخوان و برگوی با راستان(29)

و یا:

– به گفتار دهقان كنون باز گرد

نگر تا چه گوید سراینده مرد (30)

فرزندان و بازماندگان دهقانان بتدریج چنان موقعیّتی یافتند که دستگاه خلافت عبّاسی رنگی عمیقاً ایرانی یافت بطوری که در بارۀ«فضل بن سهل سرخسی» معروف به «مردِ شمشیر و قلم» (ذوالریاستین)  گفته اند:

این مجوس زاده(فضل بن سهل)درسودای احیای سلطنت پادشاهان قدیم و کسرائیان است»(31). 

حکومت های صفاریان، آل زیار و خصوصاً سامانیان و آل بویه با انتساب خود به ساسانیان و پهلوانان باستانی ایران  موجب تداوم فرهنگ و آئین‌های ایرانی شدند چندانکه «مردآویج زیاری» ضمن برگزاری جشن های نوروز،مهرگان و سده ،سودای بازگرداندن پادشاهی عجم و تسخیر بغداد درسرداشت و در نامه ای به کارگزار خود در اهواز نوشت:

ایوان کسری را برایم آماده کن! تا هنگام رسیدن به پایتخت[بغداد]در آنجا فرودآیم.تو باید آنرا به همان شکل پیش ازآمدنِ تازیان بسازی!» (32).

باتوجه به سلطۀ ارهاب و ارعاب،چگونگی تداوم اندیشه ها و آئین‌های ایرانی در بعد ازاسلام  فصل بدیع و برجسته ای است که متأسفانه هنوز بطورشایسته موردتوجۀ پژوهشگران قرارنگرفته است در حالیکه می دانیم ملّت های کهن در فراز و فرودهای تاریخی و در برخورد با حملات و هجوم‌های بیگانگان- ازشکل ها،شیوه‌ها و شگردهای مختلف برای حفظ هویّت تاریخی خود استفاده می کنند.این امر،خصوصاً در بارۀ ایرانیان که نسبت به مهاجمان بیابانگرد از فرهنگی فاخر و تمدّنی ممتاز برخوردار بودند دارای اهمیّت بسیار است.ابن حزم- عقیده شناس اسلامیِ قرن ۵هجری/۱۱میلادی  در این باره تأکید می‌کند:

-«ایرانیان که بر همۀ ملّت‌ها سَروَری داشتند و خود را آزادگان می‌نامیدند،چون دولت شان به دست تازیان برافتاد،برآنان گران آمد و لذا کوشیدند تا با بداندیشی و بدخواهی  آئین قدیم شان را تجدید کنند و از این رو- بارها -به نبرد با اسلام برخاستند که سُنباد، اُستاذسیس، مقنّع، بابک و دیگران از آن جمله بودند. سپس بهتر آن دیدند تا به شیوۀ دیگر در کارِ اسلام؛ حیله‌گری و با مسلمانان مبارزه کنند.» (33).

سخن ابن حزم را عقیده شناسانی مانند عبدالقاهر بغدادی،خواجه نظام‌الملک، ابن جوزی، بیرونی،مقریزی ودیگران نیز تائید کرده‌اند(34).به عبارت دیگر،پس از سرکوب پایداری‌ها و شورش ها(35)،ایرانیان بتدریج در حصار اندیشه و فرهنگ سنگر گرفتند و با پنهان شدن در لوا و لفّافۀ فرقه های الحادی و عرفانی کوشیدند تا به قول ابن حزم«به شیوۀ دیگر در کارِ اسلام حیله‌گری و با مسلمانان مبارزه کنند»،شیوه ای که به قول پژوهشگر معروف مصری، احمدامین: «بسیار خطرناک تر از جنگِ رو در رو بود» (36). بنابراین، در بررسی جنبش‌های فکری و اجتماعی ایران در بعد از اسلام،توجه به شکل شناسی (Morphologie)این جنبش‌ها   لازم و ضروری است(37).

یکی از تغییرات مهم پس از حملۀ تازیان،«عَرَب گردانی» یا «تعریبِ» نام و هویّت ایرانیان بود،به این معنا که عموم ایرانیانِ «موالی» و فرزندان شان مجبورشدند تا خود را به نام و نَسَب یکی از قبایل تازی  منسوب کنند(38).ایرانیانی که در این قبایل  رشد و پرورش یافته بودند توسط پدران و مادران شان با فرهنگ و آئین‌های نیاکان خود آشنائی داشتند و می‌توانستند حامل و مروّج این فرهنگ و آئین ها در بعد از اسلام باشند و چنانکه خواهیم گفت«جنبش شعوبیّه»-در واقع- کوششی برای تداوم فرهنگ ساسانیان در برابر سلطه جوئی و برتری طلبی تازیان بود.

خاطرۀ دوران ساسانی و تداوم آن در بعد از اسلام چنان بود که نه تنها صفّاریان،سامانیان،آل بویه(دیلمیان) و آل زیار بلکه حکومت های تُرک تباری مانندسلطان محمود غزنوی نیز-باجعل«نَسَب نامه» کوشیدند تا خود را از تبارِ ساسانیان به شمار آورند(45).

«ابوعُبیده» (متولّدحدود۱۱۴ هجری/۷۳۳میلادی)- از موالی و شعوبیان ایرانی تبار- در بارۀ منشاء و سرچشمۀ عقایدش نکتۀ قابل تأمّلی دارد.به گفتۀ وی:

پدران شان در دربار خسروان (ساسانیان) خطیب بودند،چون اسیر شدند و فرزندان شان در سرزمین‌های عربی به دنیا آمدند،آن عِرقِ کهن یا جوهرِ سخنوری بیدار شد و لذا کوشیدند تا در میان عرب زبانان همان اعتباری را یابند که در میان پارسی زبانان داشتند.»(46).

روایت «ابوعُبیده» و داشتنِ«عِرق کهن» یا «جوهرِ سخنوری»را می‌توان به بیشترِ نویسندگان،شاعران و متفکران ایرانی تبارِ این دوران  تعمیم داد و در پرتوِ آن،تداوم اندیشه ها و آئین های عصر ساسانی در بعد از اسلام  را استخراج کرد.

درپرتوِ چنین نگاهی است که بررسی زندگی و عقاید حسین بن منصور حلاّج و علل عقیذتی یا عوامل سیاسی قتل فجیعِ وی  اهمیّت تازه ای می یابد.

____________________________________________________________

زیرنویس‌ها:

1-در این باره نگاه کنیدبه:المغلوث،سامی عبدالله،اطلس حروب الردّة ،ریاض،1429ق؛نیشابوری،ابواسحق،قصص الانبیاء،به اهتمام حبیب یغمائی،تهران،1340ش،صص455-456؛طبری،محمدبن جریر،تاریخ طبری،ترجمۀ ابوالقاسم پاینده ،ج4،تهران،1352ش،صص1354-1379،1369-1380و1394و1406-1410؛ابن اعثم کوفی،الفتوح،ترجمۀ محمد بن احمد مستوفی هروی،تهران،1372ش،صص15-18؛میرخواند،روضة الصفا،ج2،تهران،1338ش،صص603-614؛میرفطروس،علی،ملاحظاتی درتاریخ ایران،چاپ چهارم،کانادا،2001،صص62-66

2-طبری،ج4،صص1587-1589و1655؛ج5،صص1759و1936؛ج5،ص1707،مقایسه کنیدبا اعثم کوفی،پیشین،ص94و102-103؛خواندمیر،حبیب السیر،بامقدمۀ جلال همائی،ج1، تهران،1333ش،ص302و401؛مسعودی،ابوالحسن،مُروج الذّهب،ترجمۀ ابوالقاسم پاینده،ج1،تهران،1360ش،ص664؛بلاذری،فتوح البُلدان،ترجمۀ آذرتاش آذرنوش،تهران،1346ش،ص253

3-نگاه کنید به دینوری،ابوحنیفه،اخبارالطّوال،ترجمۀ صادق نشأت،تهران،1346ش،ص120

4-در بارۀ«حیره» و اهمیّت سیاسی-فرهنگی آن نگاه کنید به:دانشنامۀ جهان اسلام،ج14،تهران،1389ش،صص527-534؛دائرة المعارف بزرگ اسلامی،زیرنظر کاظم موسوی بجنوردی،ج21،تهران،1393ش،صص541-555؛محمدی ملایری،تاریخ و فرهنگ ایران،ج1،تهران،1379ش،صص179-188

5

دریغ این سر و تاج و این داد و تخت

دریغ این بزرگی و این فرّ و بخت

چو با تخت منبر برابر شود

همه نام  بوبکر و عُمّرشود

تبه گردد این رنج های دراز

ز اختر همه تازیان راست بهر

ز پیمان بگردند وز  راستی

گرامی شود کژّی و کاستی
رُباید همی این از آن ، آن از این

ز نفرین ندانند باز آفرین

بد اندیش گردد پسر بر پدر

پدر همچنین بر پسر چاره گر
 شود بنده بی هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید به کار
 بگیتی کسی را نمانَد وفا

روان و زبان ها شود پُر جفا
 ز ایران و [از] ترک و [از] تازیان

نژادی پدید آید اندر میان
 نه دهقان، نه ترک و نه تازی بوَد

سخن ها به کردار بازی بود

چنان فاش گردد غم و رنج و شور

که شادی به هنگام بهرام گور

[نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام 

به کوشش زهرگونهسازند  دام]

 زیان کسان از پیِ سود خویش

بجویند و دین اندر آرند پیش
 نباشد بهار از زمستان پدید

نیارند هنگام رامش نبید
 چو بسیار از این داستان بگذرد

کسی سوی آزادگی ننگرد

 بریزند خون از پیِ خواسته

فردوسی،ابوالقاسم،شاهنامه،برپایۀ چاپ مسکو،ج2،چاپ چهارم،تهران،1387ش،صص1862-1865،کلمات یامصراع داخل[   ]ازنسخه ها دیگر شاهنامه است.

6-برای تحلیلی جامعه شناسانه و تاریخی ازنامۀ رستم فرّخزاد نگاه کنیدبه متن سخنرانی باقرپرهام در فصلنامۀ ایران نامه،بتسدا،آمریکا،سال 24،شمارهء 4،زمستان1387ش،صص261-272

7-برای نمونه نگاه کنیدبه:طبری، ج4،صص1628- 1629

8-نگاه کنیدبه:طبری،ج4،صص1480،1482،1497-1498و1503-1504

18 -دربارۀ رواج زبان فارسی پس از حملۀ تازیان  نگاه کنیدبه بحث درخشان استاد محمدی ملایری بانام«زبان فارسی؟یا پهلوی؟»:تاریخ و فرهنگ ایران،ج4،تهران،1380ش،صص51-99.

19 -در بارۀ«دهقانان» و نقش شان در نگهبانی تاریخ و فرهنگ ایران  نگاه کنیدبه مقالۀ درخشان استاد احمد تفضّلی،مجلۀ ایران نامه(به مدیریّت هرمزحکمت)،سال15،شمارۀ 4 ،بتسدا(آمریکا)، پائیز1376ش،صص579-590؛ذبيح الله صفا،حماسه سرايی درايران، تهران، 1333ش، ص62-64؛ گيتی فلاح رستگار،«دهقانان قديم خراسان»:خراسان و شاهنشاهی ايران، مشهد، 1350ش، ص 125 – 160؛ مجتبی مينوی،«دهقانان»، سيمرغ، شماره 1، اسفند 1351ش، ص 8 – 13

20-در این باره نگاه کنیدبه:دنت،دانیل،مالیات سرانه و تأثیرآن درگرایش به اسلام،ترجمۀ محمدعلی موحد،تهران،1358ش

21-یعقوبی،احمدبن ابی یعقوب،تاریخ یعقوبی،ج2،ترجمۀ محمد ابراهیم آیتی،تهران،1343ش، صص145و280 مقایسه کنیدبا روایت طبری در بارۀ هدایای مردم بلخ به اسدبن عبدالله قسری،حاکم خراسان در سال 120 هجری/میلادی:طبری،پیشین،ج2،ص1635-1638

22-قدامة بن جعفر،الکتاب الحراج و صنعة الکتابة،ترجمۀ حسین خدیوجم،،تهران،1353ش،ص4؛گردیزی،پیشین،ص230؛ابن اعثم کوفی،پیشین،ص156

23-التنبیه و الاِشراف،چاپ دخویه،بریل(لیدن)،1893م،صص106-107

24 – فردوسی در ستایش عبدالرزّاق می گوید:

یکی پهلوان بود دهقان نژاد

دلیروبزرگ وخردمندو راد

پژوهندۀ روزگار نخست

گذشته سخن ها  همه بازجُست

ز هر کشوری مؤبدی سالخورد

بیاورد کاین نامه را گرد کرد

همچنین نگاه کنیدبه:نگاه کنیدبه:گردیزی،پیشین،ص353

25 -دیباچۀ شاهنامه ابومنصوری،به کوشش رحیم زادۀ ملک،نامۀ انجمن،شمارۀ 13،تهران،بهار 1383ش، صص 127-130

26 -نظامی عروضی،چهار مقاله، به تصحیح و مقدمۀ محمد قزوینی،انتشارات اشراقی،تهران،بی تا، ص 47.

27 -شاهنامه،ج1،ص245

28 -شاهنامه،ج1،ص595

29-شاهنامه،ج1،ص287

30 -شاهنامه،ج1،ص287؛برای آگاهی از تطوّر و تنوّع معنای «دهقان»در ادب فارسی نگاه کنید به مقالۀ«پیشینۀ دهقان در ادب پارسی»، مجلۀ هنر و مردم،شمارهء ۱۷۹، شهریور ۱۳۵٦،صص64-70؛حاکمی والا،اسماعیل،«معانی دهقان در ادب فارسی»،مجلۀ سخن،شمارۀ 11و12،  1357ش،صص1231-1237

31– نگاه کنید به: جهشیاری، محمد بن عبدوس، الوزراء و الکُتّاب،طبع الثانیه،قاهره،1401ق/1980 م ،صص‌313و۳۱۷-۳۱۸؛ ‌اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل‌الطالبین، ج۱،بیروت،1408ق/1987م،صص۴۵۴

32– ابن مسکویه،ابوعلی،تجارب الاُمم، ج۵،ترجمۀ علینقی مُنزوی، تهران،1376ش،صص412-413و420.در بارۀ دوران آل بویه نگاه کنید به بحث درخشان جوئل کرمر در کتاب احیای فرهنگی در عهد آل بویه(انسانگرائی در عصر رنسانس اسلامی)،ترجمۀ محمد سعید حنائی کاشانی،مرکز نشر دانشگاهی، تهران،1375 

33 – ابن حزم،الفصل فی الملل و الاهواء والنحل، ج ۲، قاهره، ۱۳۱۷ق،صص ۱۱۵-۱۱۶

34 – نگاه کنیدبه:الفرق بین الفِرَق و بیان الفرقۀ ناجیه،عبدالقاهر بغدادی،به حواشی محمد بدر،قاهره،1328ق،ص۱۷۳؛خواجه نظام الملک،سیاست نامه،به تصحیح جعفرشعار،تهران، 1377،صص250 و۲۸۵-۲۸۶؛شاکر مصطفی، دولة بنی العباس، ج۱،کویت،1973، ص ۲۶۹

35– برای گزارشی از این پایداری هاو سرکوب ها نگاه کنیدبه:میرفطروس، پیشین، صص۷۲-۸۸

36 -احمد امین،ضحی الاسلام،ج1،قاهره،1351ق/1933م،ص70

37– در این باره نگاه کنید به:میرفطروس، علی، « نکاتی درشناخت جنبش های مترقی در ایران بعد از اسلام»: عمادالدین نسیمی؛شاعر و متفکر حروفی،چاپ دوم ،آلمان،1999،صص ۴۷-۶۷

38– استاد محمدی ملایری به تطّور این «تعریب» در نام های ایرانی پرداخته است. نگاه کنید به: تاریخ و فرهنگ ایران، ج ۱،چاپ دوم،تهران،1379ش، صص ۱۶-۲۷، ج ۲، صص ۱۸-۲۲

42- نگاه کنیدبه: آئین جوانمردی(مجموعۀ مقالات)،تهران،1363ش،صص101-105و161-165و169-176و 192-195؛شفیعی کدکنی،قلندریّه در تاریخ،تهران،1386ش،صص62-67و183-189

45 برای جایگاه و اهمیّت این موضوع و تطوّر آن در دوران ساسانی نگاه کنیدبه:دریائی،تورج،تاریخ و فرهنگ ساسانی،ترجمۀ مهرداد قدرت دیزچی،تهران،1387ش،صص63-79

46 – جاحظ،عمروبن بحر،البیان و التبیین،ج1،به اهتمام عبدالسلام محمد هارون،بیروت، 1410ق/1990م،ص308؛عطوان،حسین،الزندقه و الشعوبیّه فی العصر العباسی الاول، بیروت، 1363ق/1984م،ص142

 

 

نشریهء کاوه؛ تقی زاده و مسالهء غرب، محمود فاضلی بیرجندی‎

مارس 31st, 2018

 

سال هایی پس از جنبش مشروطه خواهی در ایران، حسن تقی زاده سال 1296 در برلن بنای انتشار نشریه کاوه را گذاشت. نشریه ای که هنوز ممکن است بدان استناد کرد و از آن آموخت.
نخستین شماره کاوه به صحنه ای از ایران باستان زینت یافته است: ساعتی که کاوه آهنگر شورش بر ضد ضحاک، حکومتگر ستمکاره، را آغاز کرد. در آن نقاشی، اجناس مردمان با جامه و سازوبرگ قدیم بر کاوه انجمن شده اند. تاریخ انتشار روزنامه به گاهنامه یزدگردی هم درج است: اشارتی و تعظیمی به روزگار شکوه ایران. از پشت سر کاوه خورشیدی در کار دمیدن است.
مطالب کاوه متوجه فرهنگ باستانی ایران بود. اداره نشریه در زیر نظر مردی فرهنگی چون تقی زاده موجب شد که کلام نشریه نفوذ و نفاذی پیدا کند. در باره نشریه کاوه زیاد نوشته اند. من این جا فقط می خواهم یادی از آن کنم و پس به اجمال، یافته ای را در میان گذارم:
تقی زاده هنوز متهم است که فرهنگ باختر زمین یان را ستوده و آن را راه علاج واپس ماندگی ما شناخته و شناسانده است.

چندی پیش در یادداشتی، تقی زاده را مردی صاحب فهم درست خواندم. اینک در سالگرد آغاز به کار نشریه
 اثرگذار او نیز رای خودم را تکرار می کنم که آن چه از زبان و قلم او صادر شده استوار و از سر فهم بوده است.
در این برهه که آرمان خواه ترین عده ایرانیان بر کرسی نشستند دیدهایم که عینا به راهی رفته و می روند که او  ازآن سخن  گفته بود. نیز می روند… امروز، باختر زمین قبله همه آرمان خواهان دیروز ایران شده است. حال آن که گمان می رفت آرمان خواهان در روز دستیازی به واقعیت جهان، طرحی دیگر دراندازند. آیا دنیا به آخر رسیده است؟ چنین نمی اندیشم.

نتیجه تصویری برای تقی زاده

تقی زاده بی موقع، سخن درست و راست گفته بود. او کاوه روزگار ما بود. خورشید، اگر بخواهد بدمد، از پشت سر او و نادرگانی چون او خواهد دمید. گو، ناسزایش گوییم.

منبع:فیس بوکِ محمود فاضلی بیرجندی‎

شمارهء تازهء مجلهء دیلمان منتشر شد

مارس 31st, 2018

 

شماره جدید مجله دیلمان (فروردین و اردیبهشت 97) منتشرشد. دیلمان در این شماره در پرونده نخست خود به موضوع نئولیبرالیسم ایرانی پرداخته و با رویکردی انتقادی آن را زیر ذره بین گرفته است. گفت و گویی بلند با ناصر فکوهی درباره نئولیبرالیسم و وقوع فاجعه در نظام آموزشی ما، مقاله ای درباره رویکردهای نئولیبرال در دولت روحانی که به کریدور شمال جنوب می پردازد، «گزاره هایی در نئولیبرالیسم ایرانی» که به شکل عینی تر سراغ مسئله می رود ، «نئولیبرالیسم از نگاه احمد سیف» که نگاهی تئوریک به موضوع دارد و «دنیای پارادوکسیکال ما» از ناصر عظیمی که روابط کالایی امروزین را روبروی میراث عرفانی مولانا می نهد. در این پرونده ترجمه هایی از چهره های برجسته ای چون سیمون کلارک و جورج مونبیت نیز آمده است. 

پرونده داستان ایرانی دیلمان با عنوان «اشرف نویسندگان» نگاهی به کارنامه علی اشرف درویشیان، داستان نویس و پژوهشگری که در سال گذشته درگذشت، انداخته است. در این پرونده مطالبی از سعید سلطانی، ناصر گلستان فر، فرهاد رجبی، حسین نوروزی پور و دیگران آمده است. علاوه بر این داستان هایی از مجید دانش آراسته، زهرا گودرزی و حسین نوروزی پور منتشرشده است. داستانی از گازوئو ایشی گورو(برنده نوبل ادبیات 2017) نیز برای نخستین بار به فارسی ترجمه شده که بلند اما بسیار خواندنی است.

در بخش کتاب این شماره به کتاب «اقتصاد ایران در دوره دولت ملی» پرداخته شده و گفت و گویی با نویسندگان کتاب، فرشاد مومنی و بهرام نقش تبریزی انجام شده است. شاپور رواسانی نیز مقاله ای درباره دوره مصدق نوشته که به واکاوی اقتصاد ایران در این دوره می پردازد.

در یادنامه، گفتارهایی درباره نادر گلچین، خواننده نامداری که در سال گذشته از دست رفت آمده است. و علاوه بر آن یادداشت هایی درباره محمود اسلام پرست، داستان نویسی که به زبان بومی خودمی نوشت و هنگامه بازرگانی، فعال حقوق کودک و روزنامه نگار گنجانده شده است.

بخش زنان دربرگیرنده گزارش ها و مقالات گوناگونی است. «رازوریِ زنانه و انسان زدایی تدریجی» از زهرا زارع، «زنانگی، خشونت و ترس» از منصوره موسوی، «آموزش زنان در عصر مشروطه» از هوشنگ عباسی و «ایوانکا ترامپ، فمینیست یا ژن خوب آمریکایی» که به کتاب جدید دخترِ دونالد ترامپ می پردازد. 

در بخش مطالعات بومی نویسندگان دیلمان به سراغ موضوعات گوناگونی رفته اند. «نگاهی به آیین های نوبرانه خوری در گیلان» از محمد بشرا، «عروسک هایی که پیام آوران بهار در ایران بودند» از منصوره قیمی، «آل احمد، مردم شناسی کوشا» از جهاندوست سبزعلی پور، «نیما یوشیج در آستارا» از اکبر اکسیر، «پرهام مترجمی اندیشه گر» از مسعود ربیعی، «قبول سختی و نپذیرفتن پستی/ ستایش آزادگی و مناعت طبع در ادب فارسی» از مسعود تاکی و …

در بخش تاریخ این شماره نوشته های راسکلنیکف درباره حضور نظامی اش در انزلی که در 1934 انتشار یافته است. راسکلنیکف فرمانده ناو ولگا-خزر بوده که برای دستگیری ژنرال دنیکین به انزلی آمد. این نوشته از روسی برگردانده شده است و حاوی نکات نوی تاریخی است. همچنین «یادداشت های شخصی گائوک»(یار آلمانی میرزا کوچک) از مذاکرات مسکو، به همراه تحلیلی بر آنها منتشر شده که جالب توجه است. این بخش مقالات تاریخی دیگری را نیز در خود گنجانده است.

بخش جامعه این شماره با عنوان «جدال با داد و بیداد»، به موضوع دستفروشی و سیاست هایی که در این باره اتخاذ می شود می پردازد. علاوه بر این مقاله های «فقر نامتوازن و ساختاری چیست؟» و «درنگی بر تکوین طبقه متوسط جدید در سپهر تاریخ معاصر ایران» از نوشته های دیگری است که خواندن آن مفید و آموزنده است. در بخش سفرنامه این شماره نیز «سفرنامه ترکمنستان» از بهرام امیراحمدیان منتشر شده که قسمت نخست آن را در این شماره می خوانید. 

دیلمان مجله ای است در حوزه علوم انسانی که با نگاهی انتقادی به مسائل فرهنگی و اجتماعی جهان ما می نگرد. این شماره  بابیش از 500 صفحه مطالب متنوع به قیمت 12 هزار تومان در دسترس است.دیلمان را می توانید از کیوسک های مطبوعاتی و کتابفروشی های معتبر بخواهید.

 در صورت عدم دسترسی، برای دریافت پستی با  09172059962 تماس حاصل نمایید تا مجله به آدرس شخصی شما پست گردد.

کانال مجله فرهنگی و اجتماعی دیلمان:  @deylamanmag  

بیداری ها و بیقراری ها(24)،علی میرفطروس

مارس 29th, 2018
اشاره:

«بیداری ها و بیقراری ها» نوشته هائی است «خطی به دلتنگی» که می خواست نوعی«یادداشت های روزانه» باشد،دریغا که-گاه-از«خواستن»تا«توانستن»،فاصله  بسیاراست.

درسالهای مهاجرت نامه های فراوانی به دوستانم نوشته ام که شامل بسیاری ازدیده ها و دیدگاه های نگارنده است.رونوشتِ موجود برخی ازآن نامه ها میتواند به غنای این یادداشت ها  بیفزاید.

«بیداری ها و بیقراری ها»تأمّلات کوتاه وگذرائی است برپاره ای مسائل فرهنگی ،تاریخی وسیاسی :دغدغه ها و دریغ هائی درشبانه های غربتِ تبعید که بخاطرخصلت خصوصی خود،گاه ،روشن و رام و آرام ؛ وگاه،آمیخته به گلایه و آزردگی و انتقاداست.شایدسخن«تبعیدیِ یمگان»-بعدازهزارسال-هنوزنیزسرشت و سرنوشت مارا  رقم می زنَد.

این یادداشت های پراکنده،حاصل پراکندگی های جان و شوریدگی های ذهن و زبان است درگذارِ زمان؛«حسبِ حالی» که باتصرّفی درشعرحافظ می توان گفت:

              حسبِ ‌حالی بنوشتیم وُ شد ایّامی چند

               محرمی کو؟که فرستم به تو پیغامی چند

****

آب  درخوابگۀ مورچگان !

18مرداد1394=9 اوت 2015

«عزیزمن!
…ازقضاوت هیچ کس درخصوص اشعارم  نگران نباشید.حرفِ کسی باری ازروی دوشی برنمی دارد.من همین قدربایدازعنایتی که جوانان نسبت به کارمن دارند،متشکرباشم…تصوّرکنیدکه من درپُشت سنگرخود جاکرده ام،دراین حال،هروقت تیری به هدف پرتاب می کنم ازکارِخودم بیشترخنده ام می گیرد…به نظرمی آیدکه «آب  درخوابگهء مورچگان ریخته ام».
***
عزیزومهربانم،نسل سوخته!
این بخشی ازنامه ای است که نیما یوشیج درسال 1329 به احمدشاملو  نوشته بودو چنانکه می بینیدمحتوای آن  چنان محکم و استواراست که گوئی نیما آینده را درچنگ خودداردو به پیروزی راه واندیشه اش  مطمئن است.نیما همین اعتمادبه نفس واطمینان به آینده را درنامه ای به احسان طبری(بزرگترین تئوریسین ادبی حزب توده)ابراز کرده بود.
کتاب کوچک«آسیب شناسی یک شکست»درواقع سنگی بودکه  خوابِ 60سالهء بسیاری را  آشفته کرده است و ازاین نظر،بسیاربسیارخوشحالم چراکه رسالت روشنفکر واقعی مبارزه با کاهلی و کهولت ذهنی جامعه است.اینکه شماو دوستان تان چاپ های مختلف این  کتاب را  درتهران و مشهدو شیرازو اصفهان  دیده اید،نشان دهندهء اینست که تیربه هدف خورده است.
عزیزو مهربانم!
هیچ اندیشه ای را نمی توان تا ابد  سانسورو تحریف کرد،ازاین رو،باوجودتبلیغات زهرگینِ ودروغینِِ« سوداگران تاریخ»اینک خوشحالم که نظریهء «خط سوم» دربارهء 28مرداد32 -همانند آبی زلال،دلِ سنگ ها و سنگواره های 60 ساله را شکافته و به ذهن و زبان جامعهء ایران  نفوذکرده است،و این، یعنی پیروزی نظری برخیلِ دَخیل بستگانِ«گورِخالی  28مرداد!».
ازشما چه پنهان!؟گاه،برحال و روزِ این «دخیل بستگان»،رقّت می برَم و افسوس می خورم که بنای 60 ساله ای را که باکمک زرّادخانهء تبلیغاتی حزب توده،ساخته بودند،باکتاب کوچکی فروریخته ام!.یکی ازهمین دخیل بستگان  می گفت:«استدلال وحرف های تو درست!امّا ما60تمام بارؤیای شیرین«کودتای 28مرداد»زندگی کرده ایم و ازاین راه تمام کمبودها و اشتباهات خودمان-درمخالفت باشاه و حمایت ازآیت الله خمینی و وقوعِ انقلاب اسلامی-را درپُشت«کودتای 28مرداد»پنهان کرده ایم».
گفتم:درست می گوئی و بهمین جهت است که حافظ خطاب به کسانی که اینک خرقهء مصدّقی پوشیده و یاخودرا در ُپشت عکس مصدّق پنهان  می کنند،گفته:
خرقه پوشی تو  ازغایتِ دینداری  نیست
جامه ای برسرِصدعیب نهان پوشیدی
بنابراین،خودتان را بابت حرف های سرکوب کنندگان اندیشه،ناراحت ونگران نکنید،آنها بی آبروتر ازآنندکه من بخواهم با آنان مواجهه شوم چراکه به قول صائب معتقدم:

بر هر طرف که روی نهند این سیه دلان

در آبروی ریختهء خود  شنا کنند

شرم وحیا چو لازمه چشم روشن است

این کورباطنان ز چه شرم و حیا کنند

صائب بگیر گوشه عزلت که اهل دل

این درد را به گوشه نشینی دوا کنند

***

روشنفکران علیه ایران!،دکترسیدجوادطباطبائی

مارس 28th, 2018

دربارهِء مواجههء روشنفکری ایرانی با منافع ملّی

روشنفکران علیه ایران

سرچشمه شاید گرفتن به بیل
    چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل

سعدی تجربه‌ی فروپاشی در یورش مغولان را داشت، اما اگرچه تجربه‌ی او می‌تواند ما را اشاراتی باشد، ولی امروز یک‌سره به کار نمی‌آید.

در زمانه‌ی آن شیخ اجلّ، در ادامه‌ی یورش‌های بسیار، دشمن از بیرون می‌آمد، و اگر عِدّت و عُدّتی می‌داشت هزیمت در لشکر ایرانیان می‌افکند، اما هرگز در جنگ نهایی پیروز نمی‌شد، ولی با وزیدن بادهای سموم، ایران، با شیره‌ی جان خویش، دشمنی در درون پرورده‌است که بیگانه‌ای در درون و آشنایی بیگانه است.

یعنی دزدی با چراغ آمده!
سعدی زمانی از ایران رفت که ایران به «کنام پلنگان و شیران» تتار تبدیل شده بود، اما دیری نگذشت که همان پلنگان، بر اثر هم‌نشینی با ایرانیان، خوی پلنگی را رها کردند و شیخ “چو برگشت کشور آسوده دید”.

امروز انقلابی در وضع زمانه صورت گرفته، جرثومه‌های تباهی از ژرفای خاک ایران روییده و در آن ریشه دوانیده‌اند، و اگر دشمنانِ بیرون در سایه‌ی فرهیختگی ایران پناه گرفتند، این دشمنانِ درون از ادب و آداب ایرانی می‌گریزند.

ایران، پیوسته، هم‌چون جزیره‌ای در میان دریای دشمنانی بود که به هر مناسبتی خیزآب‌های بلند آن قُلزم‌ها بر ساحل‌های امن او فرود می‌آمد و هر بار ویرانی‌های بسیاری نیز به بار می‌آورد، یعنی ایران نگین، و بلاهای بسیار چونان انگشتری بود، اما با این همه، جبهه‌ی درون چنان استوار و نیرومند بود که حتی اگر در پیکار نظامی شکست می‌خورد، در جنگ فرهنگی هزیمت بر سپاه بی‌فرهنگی دشمن می‌افکند.

دشمنان درونی، به فرض این‌که وجود می‌داشتند، جز توان ایذایی نمی‌توانستند داشته باشند.

با تباه شدن مزاج زمانه، (این تعبیر را در ابهام ازین حیث می‌آورم که وارد بحث دگرگونی‌ها در مناسبات منطقه و رابطه‌ی نیروها در درون مرزها نشده‌باشم…) در شرایطی که بر پایه‌ی برخی توهم‌ها تصوری از منطق مرزها ایجاد شده‌بود، دشمنان در بیرون مرزهای کشور، از طریق عاملان داخلی خود، میدان پیکار را به درون مرزهای ایران انتقال دادند.

این اتفاق در سه دهه‌ی گذشته، در بی‌خبری نسبت به دگرگونی ژرف اعمال جامعه‌ی ایران و منطقه افتاده و چنان که این بی‌خبری از منطق این دگرگونی‌ها و در بی‌اعتنایی به آن منطق، هم‌چون گذشته ادامه پیدا کند، بیم آن می‌رود که رخنه‌ای در ارکان کشور افتد و جبران آن به آسانی ممکن نباشد.

منظورم از این دشمنان، تنها و به‌طور عمده دشمنان نظام سیاسی نیستند؛ این دشمن در صورت دشمن نیز نیستند و احتمال دارد که خود ساده‌لوحانه گمان کنند دوستان اند، اما با ظاهری که اخلاق، حکمت، معنویت و به‌ویژه عقلانیت از آن می‌بارد، چنان ضربه‌هایی بر ریشه‌های این کشور می‌زنند، که عرب و ترک و مغول نزده بود.

هم‌چنان‌که گروه‌های بزرگی از روشن‌فکران وطنی، در گذشته‌های نه چندان دور، در دور نخست حیات روشنفکری، سرسپردگان انواع نظریه‌ها خودکامگی، دیکتاتوری پرولتاریای چپ و نظریه‌ی بدیع «بی‌اعتنایی به آراء» شریعتی‌ها بودند، در سال‌های اخیر، در یکی از دوره‌های پرشمار جدید عقلانیت، چنان هبوطی در روشنگری «لیبرال» کرده‌اند که حتی جان لاک هم به گرد پای آنان نمی‌رسد و یکی نیست که بپرسد:
به کجا چنین شتابان؟

یکی می‌گوید ایران کجاست؟ فرهنگ ایرانی چیست؟ فلان اثر تاریخ باستانی را رُمیان ساخته‌اند و بهمان اثر دوره‌ی اسلامی را عرب‌ها و «تورکان»!

و آن‌که دیروز زیر عَلَم بستنِ دانشگاه سینه می‌زد، در یکی از خلسه‌های جلوی دوربین ناگهان شعار می‌دهد که: اگر مردمان برخی از ناحیه‌های کشور در همه‌پرسی بخواهند از ایران جدا شوند، می‌توانند و اجباری به ماندن آنان نیست!

آن یکی در شوریدگی عرفانی-اخلاقی چیزی از تاریخ نمی‌داند، و البته عذرش نیز خواسته است -چون که مستم کرده‌ای حَدَّم مزن!- اما این یک به عنوان استاد علم سیاست نمی‌تواند نداند که هیچ کشوری درباره‌ی تمامیت ارضی سرزمین خود همه‌پرسی نمی‌کند و آن را به حراج نمی‌گذارد.

نمی‌گویم اگر درسی خوانده بود، می‌گویم حتّی اگر چیزی از وقایع اتفاقیه‌ی کشور محل تحصیل خود در حد روزنامه‌های تهران می‌دانست، می‌توانست بداند که پنجمین قدرت و اقتصاد دنیا چون مردم آن شبهه‌ای داشتند که از نهادهای اروپای واحد خدشه‌ای بر اعتبار، قدرت و حاکمیت کشورشان وارد می‌شود، عطای اروپا را به لقایش بخشیدند…

فایل pdf نوشتار کامل جواد طباطبایی با عنوان روشنفکران علیه ایران

منبع:سیاست‌نامه، فصل دوم، سال یکم، شماره ۴ و ۵، خرداد و تیر ۱۳۹۵


.

.


.

یادداشت های نوروزی،علی میرفطروس

مارس 28th, 2018

1

28 اسفند1396/19مارس2018

سال پیش درهمین روزها  گفته بودم که سال 1396،« سال سرنوشت»است.رویدادهای غیرمنتظره درایران(خصوصاً قیام سراسری مردم در دی ماه گذشته) و تأثیرات آن در فضای ملّی و بین المللی  نشانهء همین«سال سرنوشت»بوده و هست.

گفته اندکه «عرصهء سیاست از خلاء  وحشت دارد»،بنابراین،درآغازِ سال نو،آرزو می کنم که با آینده نگری و همبستگی ملّی براین«خلاء سیاسی»فائق آئیم.

2

فروغی و فردوسی

29 اسفند1396/20مارس2018

این اواخر داشتم شمارهء 52 «مهرنامه»و شمارهء 139هفته نامهء فرهنگی «صدا»را مرور می کردم،مجلاّتی تمییز و حرفه ای که نشانهء صداهای تازه درسپهرفرهنگی ایران است.

«مهرنامه»ظاهراًتوسط برخی ازیاران و شاگردان سابق دکترعلی شریعتی  منتشرمی شود ولی اینک با «عبورازشریعتی»،نوعی لیبرالیسم فلسفی و سیاسی را نمایندگی می کنند.این شمارهء «مهرنامه»باروی جلدی ازشریعتی،از وی بنام«روشنفکرمسلّح» یادکرده وکوشیده تادرمقالات ونقدهای متنوّعی،«اُمّت گرائی»و عقایدِتجدّدگریز و آزادی ستیزِشریعتی را بررسی کند.موضوعی که من -در30 سال پیش- درکتاب « ملاحظاتی درتاریخ ایران »به آن پرداخته  بودم.

نشریهء هفتگی «صدا»نیزدارای مقالات متنوعی است.اختصاص بخشی ازاین شماره به یادمانِ محمدعلی فروغی-با نام «روشنفکرمستطاب»-نشان دهندهء صداهای تازه ای است که اشاره شد چراکه تاچندی پیش بخاطرتعصّبات سیاسی-ایدئولوژیک،شخصیّت محمدعلی فروغی مورد بُغض و کینهء بسیاری از«روشنفکران»بود.دراین شمارهء صدا نویسندگانی ماننداحمد یزدان پناه،حسن اندیشه،ضیاء موحد،مهدی محقّق و امین شیروانی ازفروغی به نیکی یادکرده اند ولی فریدون جُنیدی(پژوهشگرشاهنامه) درگفت و گو با بهارهء بوذری- باتبختُر و تکبّری کم نظیر -سخنانی برزبان آورده که  مایهء حیرت و تأسف است.جُنیدی دراین گفتگو با تأکید براینکه«فروغی کاروانسالارِ رویکردبه غرب بود»،مدعی است:

-هرکس که تاکنون شاهنامه را تصحیح کرده،نادرست تصحیح کرده.

-اگرشما سبک شناسی[ملک الشعرا] بهارراخوانده باشیدکه هیچ کس به طورکامل آن را نخوانده…

-هیچ کس شاهنامه را درک نکرده است.

[دربارهء فروغی]شما ازیک نگاه متخصّص پرسش می کنید.من نبایدازنگاه یک دانش آموز چهارم ابتدائی[یعنی خانم مصاحبه کننده] نظربدهم.فروغی حق نداشته به شاهنامه دست بزند.

-من هیچ اثری ازعشق به ایران درآثارش[فروغی]نمی بینم.فروغی کدام کاررابرای ایران کرد؟هیچ کار!

-به من نمی توانیدبگویندکه نثرفروغی زیبا و روان بوده است.من 3500صفحه شاهنامه نوشتم که یک واژهء تازی درآن نیست.داستان ایران هم در600صفحه نه واژهء تازی دارد و نه نثرسنگینی دارد.همه مثل آوای بلبل  چه چه می زند.

و…

این مایه از خودپسندی و «معرفت»دربارهء محمدعلی فروغی،حیرت انگیز و تاسّفبار است چراکه کمترین سخن دربارهء فروغی اینست که او با برگزاری جشن هزارهء فردوسی،احداث آرامگاه فردوسی،تاسیس فرهنگستان زبان ایران،نوشتن ده ها مقاله و سخنرانی دربارهء فردوسی و تصحیح درخشان شاهنامه (در85 سال پیشمارا با فردوسی و شاهنامه آشنا کرد.(برای بحثی ارزشمنددراین باره نگاه کنیدبه مقالهء «فروغی و فردوسی»).

بنابراین،اگر فروغی نمی بود-چه بسا- که حضرت استادی الآن به شغلِ دیگری مشغول بود!

3

2فروردین1397/22مارس2018

داریوش شایگان:سالکی درجستجوی«خویش»!

امروز(5 شنبه) خبررسیدکه دکترداریوش شایگان چشم ازجهان فروبست.اوازنادر روشنفکرانی بودکه با  فرهنگ و فلسفهء شرق و غرب آشنائی گسترده داشت.

 

باکتاب های داریوش ازایران آشنابودم و «ادیان و مکتب‌های فلسفی هندِ»او برای فهم و درک عقاید حلّاج در سفرش به هند،ازکتاب های بالینی من بود،بااینحال، نوعی«فاصله»مرا از او و عقایدِوی  دورمی کرد.

شایگان بخاطرتعلیم و تربیت و تحصیل اش در اروپا و خصوصاً درفرانسه-اساساً -«فرانسه نویس» و«فرانسه اندیش» بود.او ازدوران کودکی و نوجوانی ازفرهنگ و تاریخ میهن خویش  دورمانده بود و ازاین رو،کوشش های وی،تلاش صادقانهء سالِکی درجستجوی «خویش»بود.شایگان می خواست معنویّت و عرفان شرق را در برابرِمدرنیتهء غرب  قراردهد ولی آشنائی و ارادت وی به اندیشه های هانری کوربَن و شاگردان ایرانی وی(سیدحسین نصر و سیداحمدفردید)،آفاق تفکرمعنویِ شایگان را به تیره و تار ساخت،آفاقی که توسط آل احمد(درغرب زدگی)و دکترعلی شریعتی(دربازگشت به خویش)سپهرِ فکری روشنفکران ایران را درنوردیدو-سرانجام- به«عَرَب زدگی»و بازگشت به«خیش»(انقلاب اسلامی)انجامید.بااینحال،بایدگفت که شایگان پس ازانقلاب اسلامی با دین-وخصوصاًبا «دینِ سیاسی» یا «سیاستِ دینی»،میانه ای نداشت.او -باآزادگی و اخلاقِ یک روشنفکراروپائی- دربرابرفتوای قتل سلمان رُشدی(1367) موضع گرفت و آنرا نوعی«تروریسم قرون وسطائی»خواند.

تراژدی داریوش شایگان نحوهء برخورد و حضورِ وی دراقلیم سنّت و مدرنیته بود،کتاب های«هویّت چهل تکّه»و«نگاهِ شکسته» (schizophrénie culturelle ) حدیث این تضاد و«روان پارگیِ فرهنگی»است.او درکتاب«انقلاب دینی چیست؟»،ضمن نقدِ نظرات قبلیِ خویش،به انتقاد از اندیشه های شریعتی پرداخت و تضاد و تعارض این اندیشه ها با آزادی و دموکراسی را  نشان داد.خطرِ«ایدئولوژیک شدن سُنّت و دین»مضمون اصلی این کتاب بود.ازاین دیدگاه،وی درسال های اخیرمعتقدبودکه به خاطرسیطرهء ایدئولوژیک،رهبران سیاسی و روشنفکران ایران درقبل ازانقلاب ازفهم و درکِ جوهرتحوّلات اجتماعی،صنعتی و فرهنگی رژیم شاه  عاجزبودند.

داریوش شایگان-به راستی-گنجینه ای بودکه«درزیرآسمان های جهان» زیسته بود ولی-دریغا-که با وجودهمهء دانش و بینشِ خود،موفّق نشدتا بنیانگذارِمکتب فلسفی نوینی درایران باشد.او -بطورحیرت انگیزی-عاشقِ ایران بود و درهمهء «سال های ابری»،نخواست ازایران بگریزد و درغرب اقامت کند،بااینحال،لحظه ای درشناساندن فرهنگ ایران به جهانیان کوتاهی نکرد،کتاب«پنج اقلیم حضور»به زبان فرانسه(دربارهء اشعار و اندیشه های فردوسی،خیام،مولوی،سعدی و حافظ) ازآخرین تلاش های فرهنگیِ وی بود.شایگان در کمک به انتشارِ فصلنامه هائی مانند کِلک و بخارا  نیز همّتی بلند داشت. 

درسال 1369/ 1991 چاپ مقالهء مفصّلی ازمن درفصلنامهء  ایران نامه (به سردبیری داریوش شایگان)،باعث شد تابا وی درپاریس دیداری داشته باشم و این،فرصتی بودتا من ازآن«فاصله»که مراازاو جدامی کرد،حرف بزنم.درمقابل انتقادِ تندِ من از کتاب«آسیادربرابرغرب»، شایگان بافروتنیِ صمیمانه ای گفت:

-درجامعه ای که روشنفکرانش جلال آل آحمد و علی شریعتی باشند،فیلسوفش هم  من باید باشم…

بایداعتراف کنم که ازصمیمیّت،فروتنی و فرزانگی او  فراوان آموختم.

 ازیادداشت های منتشرنشدهء  بیداری ها و بیقراری ها

فروغی و فردوسی،دکترمحمدجعفریاحقّی-زهرا سیدیزدی

مارس 28th, 2018

چکیده

محمدعلی فروغی از نخستین شاهنامه پژوهان معاصر است که با آرای دقیق و اقدامات فرهنگی و اجرایی خود خدمات ارزنده‌ای به قلمرو فردوسی پژوهی انجام داده است. اقدام او در مورد ساختن آرامگاه فردوسی و برگزاری هزاره فردوسی اهمیت تاریخی پیدا کرده است. مقالات و سخنرانیهای او راهگشای پژوهندگان معاصر بوده است. وی در مقاله‌هایش به مسائل مهمی، نظیر اهمیت شاهنامه، مقام فردوسی، عدم انتساب یوسف و زلیخا به فردوسی، تعریف وحدت ملی، تلاش برای یافتن سال تولد فردوسی، سال شروع نظم شاهنامه و جز آن پرداخته است.او همچنین کلیدهای مهمی برای تصحیح شاهنامه به دست داده که هنوز هم جزو اصولی‌ترین پایه‌های تصحیح علمی – انتقادی حماسه ملی ایران می‌تواند محسوب شود. خلاصه شاهنامه فردوسی به انتخاب وی، از زمره کلیدی‌ترین و اصلی‌ترین انتخابهای شاهنامه و در گسترش آشنایی با شاهنامه و فردوسی بسیار مؤثر بوده است. در این مقاله آرای فروغی درباره فردوسی، شاهنامه و تصحیح متن شاهنامه و اقدامات عملی وی بخصوص ساختن بنای آرامگاه فردوسی و برپایی کنگره هزاره بررسی می‌شود، تا غبار از چهره یکی از نخستین فردوسی پژوهان که نقش بسزایی در روشن شدن زندگی فردوسی و شناخت شاهنامه داشته است، زدوده شود.

 از آنجا که فروغی یکی از پیشگامان عرصة فردوسی‌شناسی و شاهنامه‌پژوهی است و آرای دقیق و خدمات فرهنگی وی در این زمینه بسیار تأثیرگذار بوده، ضرورت بررسی و ارزیابی پژوهش‌ها و اقدامات وی از دیرباز احساس می‌شد.

دربارة ارتباط فروغی با فردوسی تاکنون تحقیقی انجام نشده است. تنها حبیب یغمایی مقالات و خطابه‌های وی را به درخواست انجمن آثار ملی، در مجموعه‌ای به نام مقالات فروغی دربارة شاهنامه و فردوسی گردآوری کرده است. وی دربارة علاقه فروغی به فردوسی و لطف سخن او تأکید لازم را کرده، امّا به اهمیّت آرای دقیق و راهگشای وی در باب شاهنامه و فردوسی با توجّه به زمان و فضل تقدّم او سخنی نگفته است.

محمد علی فروغی گذشته از جهات سیاسی، یکی از چهره‌های شاخص فرهنگ و پژوهش‌های علمی و ادبی دوران معاصر است. وی در خانواده‌ای تربیت شد که از میراث علم و ادب بهره‌مند بود. جدّش محمد مهدی ارباب اصفهانی از نخستین ایرانیانی بود که با بعضی رشته‌های جدید آشنا شده و درصدد ترویج آنها بر آمده بود. پدرش محمد حسین فروغی مردی ادیب، شاعر و روزنامه نگار بود (رعدی آذرخشی، 688:1350).

فروغی با شخصیت علمی و البته موقعیت سیاسی که داشت، منشأ خدمات فرهنگی بسیاری شد. خدمات علمی و ادبی وی به تدریس در مدرسة علوم سیاسی و تربیت جوانانی که بعدها عهده دار مقامات عالی و مشاغل مهم شدند، منحصر نبود. وی در نگارش مقالات و خطابه‌ها و پژوهش در آثار بزرگان ادب فارسی و طبع و نشر کتابهای سودمند نیز پیش قدم بود. فروغی با عضویت در شورای عالی معارف و شرکت در تهیة برنامة مدارس و سازمانهای فرهنگی یاریگر وزارت معارف بود و در سال 1314 با تأسیس فرهنگستان، یکی از بزرگترین خدمتهای خود را به زبان و ادب فارسی انجام داد (حکمت، 27:1351).

جنبة علمی و فرهنگی تأثیر گذار فروغی سبب شد دانشمندان کشورهای دیگر نیز مرتبة علمی و ادبی وی را بشناسند؛ کما این که یک روز قبل از درگذشت او فرهنگستان علوم شوروی برای احترام به مقام علمی و ادبی وی، او را به عضویت خود انتخاب کرد و خبرگزاری تاس اتحاد شوروی بر آن شد که وی را به جهانیان معرفی کند( نفیسی، 51:1350).

فروغی درکنار کسانی چون تقی‌زاده، قزوینی، دهخدا، پورداود و… با تکیه بر سنن فرهنگ ملی و تلفیق آن با شیوه‌های جدید علمی، در زمینه پژوهش‌های ادبی و علمی راهی گشود که وی را در زمرة پیشقراولان تحقیقات ایرانی قرار داده است(ریاحی،507:1379).

علاقة وی به کارهای ادبی به حدّی بود که مکرر اظهار می‌کرد آرزویی جز این ندارم که با من کاری نداشته باشند و از خدمات دولتی معاف بدارند و بگذارند که در گوشه‌ای بنشینم و به تالیف و ترجمه و تصحیح و تحشیة متون قدیم بپردازم ( مینوی،676:1350).

توجه به فردوسی و پژوهش دربارة اثر گرانقدرش در خاندان فروغی موروثی بوده است. جد وی محمد مهدی ارباب اصفهانی شاهنامه فردوسی را تصحیح و چاپ کرد (همایی، 363:1332). پدر او محمد حسین (ذکاءالملک) نیز مقالة مفصلی دربارة فردوسی نوشته که ابتدا در کتاب تاریخ ادبیات ایران آمده و بعدها حبیب یغمایی آن را در مجموعه مقالات فروغی چاپ کرده است. شناخت فروغی از فردوسی با شناخت دیگران تفاوت داشت. وی از روی عقل و حکمت به شاهنامه و فردوسی عشق می‌ورزید. خود وی از عشق و علاقه‌اش به فردوسی چنین یاد می‌کند: «می‌خواهی بدانی احساسات من به شاهنامه چیست؟ و درباره فردوسی چه عقیده دارم؟ اگر به جواب مختصر قانعی، این است که به شاهنامه عاشقم و فردوسی را ارادتمند صادق، اگر به این مختصر قناعت نداری گواه عاشق صادق در آستین باشد؛ در تأیید اظهارات خویش به اندازه خود شاهنامه می‌توانم سخن را دراز کنم و دلیل و برهان بیاورم» ( فروغی،7:1313). فروغی شاهنامه را ارجمندترین کتاب نظم فارسی می‌دانست (فروغی، 1363: 21).

به دلیل مسافرت‌های بسیار به اروپا و برخورد با بزرگان جهان دریافته بود که شناختن و شناساندن بزرگان ایران سبب افتخار و سرافرازی کشور است. او می‌دانست که آثار بزرگان ادب ایران، گذشته از جنبة ادبی از نظر جهانی هم اهمیت دارد، زیرا این بزرگان را در جوامع بشری افرادی کامل می‌دانست و شناساندن آنان را برای شناختن بهتر ایران لازم می‌شمرد(یغمایی،686:1350).

در ضمن بحث از ملیت، زمانی آتاتورک به او گفته بود:« شما ایرانی‌ها ملیت خود را نمی‌شناسید و معنی آن را نمی‌فهمید و نمی‌دانید ریشه داشتن و حق آب و گل داشتن در قسمتی از زمین چه نعمتی عظیم است. شاهنامه سند مالکیت و ملّیّت و ورقة هویت شماست» (یغمایی،687:1350).

مجتبی مینوی که در عرصة فرهنگ و پژوهش‌های تاریخی و بویژه در شاهنامه‌شناسی کم‌نظیر بود، اولین دیدارش با فروغی را مهم و زمانی دانسته که وی به سال 1336 ق. در کلاس اول دارالفنون درس می‌خوانده است. وی اولین آشنایی خود با جزییات احوال فردوسی و نیز آگاهی از نام مستشرقانی نظیر ژول مهل، باربیه دومینار و نولدکه را مدیون سخنرانی محمد علی فروغی -که در تالار کنفرانس دارالفنون ایراد شده بود- دانسته است (‌مینوی،534:1358).

فروغی به عنوان یکی از نخستین شاهنامه پژوهان معاصر اقدامات ارزنده‌ای در قلمرو فردوسی‌پژوهی انجام داده است که ذیلاً در دو بخش عملی و علمی به آن اشاره می‌شود.

 

1-اقدامات عملی

این بخش از اقدامات فروغی با قدرت سیاسی وی ارتباط داشت. از مهمترین آنها اهتمام وی برای ساختن آرامگاه فردوسی بود. او در ایجاد بنای آرامگاه فردوسی توسط انجمن آثار ملی نقش اساسی داشت، زیرا وی هم از بنیانگذاران این انجمن و هم ریاست آن را مدتی عهده‌دار بود (‌اتحاد،74:1378).

در سال 1304 انجمن آثار ملی درصدد برآمد از فردوسی و مقام او تجلیل کند. نخستین کار انجمن پیدا کردن محلّ دفن فردوسی بود. فروغی پس از پیدا شدن محلّ قبر فردوسی، طی اعلامیه‌ای با یادآوری این نکته که بزرگداشت آثار گذشتگان بر هر ملّت متمدّنی واجب است، با ابراز تأسف از آباد نبودن قبر کسی که کاخ ملیت ایران را برافراشته است، قصد انجمن آثار ملی را از ساختن آرامگاه فردوسی اعلام و مردم ایران را به شرکت در این امر مهم دعوت کرد(‌فروغی، 232:1304) که چون از این طریق بودجة لازم فراهم نشد، با تصویب مجلس در دو وهله هزینة ساختن آرامگاه تأمین گردید (رستگار فسایی، 198:1385).

برپایی جشن هزارة فردوسی که نقطه عطفی در شاهنامه پژوهی و فردوسی‌شناسی به شمار می‌رفت و در حقیقت، به شاهنامه‌پژوهی حیاتی تازه بخشید، از دیگر اقدامات مهم فروغی است. اگر اهتمام او نبود، آن جشن با شکوه به آسانی برگزار نمی‌شد و ساختن بنای آرامگاه فردوسی هم به تحقق نمی‌رسید (حکمت،49:1351).

جشن هزارة فردوسی، یکی از رویدادهای مهم فرهنگی قرن و بدون تردید، مهمترین و علمی‌ترین کنگره‌ای بود که در ایران معاصر برگزار شد، چرا که مشاهیر فرهنگ و ادبی که در آن گرد آمده بودند، هیچ‌گاه و در هیچ جای دیگر جهان معاصر کنار هم ننشسته‌ بودند (یاحقی،158:1373).

فروغی سال 1313 را به عنوان هزارة فردوسی تعیین کرد. جشنهای هزاره در تهران، مشهد و توس برگزار شد. همزمان در کشورهای فرانسه، انگلیس، مصر، عراق و تعدادی از کشورهای دیگر جشنواره‌هایی در دانشگاهها، کلوپ‌ها و سفارتخانه‌ها نیز برپا شد و نشریات گوناگونی به انتشار مطالعات مربوط به فردوسی و شاهنامه اختصاص داده شد. اجتماع پژوهشگران برجسته و رجال ملّت‌های گوناگون در تهران و مشهد، رویداد سودمندی در مطالعات عمومی ایرانیان و بویژه تحقیقات مربوط به فردوسی و شاهنامه بود. یکی از نتایج مهم هزارة فردوسی انتشار شمار زیادی از آثار پژوهشگران در میدان فردوسی‌شناسی و شاهنامه‌پژوهی بود (شهبازی، 1985: 527-528).

شهرهای بزرگ ایران در مراسم آیین هزارة فردوسی مشارکت داشتند، نمایش‌نامه‌هایی از داستانهای شاهنامه بر روی صحنه آمد، شعرهایی در ستایش فردوسی و شاهنامه خوانده شد و خیابانها و مراکز آموزشی زیادی به نام «فردوسی» نامگذاری گردید (ریاحی،374:1380).

فروغی قصد داشت کتابخانة اختصاصی فردوسی شامل چاپها، نسخ خطی و ترجمه‌های شاهنامه و کتابها و رساله‌های مربوط به فردوسی و شاهنامه را نیز تأسیس کند، که البتّه این آرزوی مهمّ وی هیچ گاه جامة عمل به خود نپوشید و امروز هم مثل زمان فروغی، دغدغة کسانی است که به مطالعات فردوسی‌شناسی و پژوهش‌های مربوط به فرهنگ ملّی دل ‌بسته‌اند.

 

2-اقدامات علمی

اقدامات علمی فروغی در سخنرانیها و مقالات وی در مورد فردوسی و انتخاب او از شاهنامه متبلور شده است.

مقالات و سخنرانی‌های فروغی به دلیل در برداشتن نظریات مهم وی که هر کدام تأثیر زیادی در شناخت بهتر شاهنامه و روشن شدن زندگی فردوسی داشته، چندین بار تجدید چاپ شده است.

به زعم بعضی، مهمترین و معتبرترین مقاله‌ای که فروغی دربارة فردوسی و شاهنامه نوشته مقالة «مقام فردوسی و اهمیت شاهنامه» است که ابتدا در مقدمة خلاصة شاهنامه سال 1313 به چاپ رسیده و به دلیل اهمیت مطالب آن چند جای دیگر نیز تجدید چاپ شده است. 1

این مقاله به مثابة بیانیة فروغی در میدان شاهنامه‌شناسی است. فروغی در این مقاله مطالب کلیدی و مهمی را دربارة شاهنامه و فردوسی مطرح و دلایل والایی مقام فردوسی و اهمیت شاهنامه را دقیقاً بررسی کرده است.

مینوی این مقاله را از زمرة لطیف‌ترین نوشته‌های فروغی و مؤثرترین مقاله مربوط به فردوسی دانسته (مینوی، 1350: 676) و به همین دلیل آن را در مجلة سیمرغ در عداد مقالات هزارة فردوسی تجدید چاپ کرده است.

ایرج افشار برای شناساندن مقام والای فردوسی، عباراتی رساتر و استوارتر از برخی از جملات فروغی در این مقاله ندیده است (افشار، 10:1382). اهمیّت مقالة فروغی همچنان تا روزگاران بعد مورد تحسین و توجّه طیفهای گوناگون بوده است (از جمله ‌ دهباشی:1372 مقدمه با مشیری 1370:9: 128).

باید اذعان کرد بسیار کسانی که پس از فروغی دربارة شاهنامه و فردوسی مطلب نوشته‌اند مستقیم و غیرمستقیم تحت تأثیر این نوشته بوده‌اند و هر کدام از مضامین این مقاله دستمایة مقاله‌ها و کتابهای بسیاری در راستای شاهنامه‌‌پژوهی و فردوسی‌شناسی بوده است.

فروغی در مقالة مزبور مسائل مهمی دربارة فردوسی و شاهنامه طرح کرده که اهمّ آنها به قرار زیر است:

1- فردوسی با سرودن شاهنامه زبان فارسی و تاریخ ملی ایران را احیا و حفظ کرده است.

2-کلام فردوسی مثل آهن محکم و مثل آب روان است.

3-غلط‌های تاریخی که در شاهنامه وجود دارد، مربوط به منابع و مآخذ فردوسی بوده است.

4-پاکی زبان و عفت قلم فردوسی به اندازه‌ای است که حتی در داستانهای عاشقانه از حدود مشروع تجاوز نمی‌کند.

5-فردوسی انسانی است بسیار اخلاقی، وی در هر فرصتی- چه از جانب خود و چه از جانب دیگران- به پادشاهان دربارة خداترسی و عدالت‌گستری پند و اندرز می‌دهد.

6-هیچ کس به اندازة فردوسی به عقل و دانش معتقد نبوده و آدمی را به کسب علم و هنر تشویق ننموده است.

7-اصل و مایة سخن خیام از فردوسی است.

8-فردوسی همچنان که شاعر رزمی است، در حکایت بزم و معاشقه نیز استاد است.

9-فردوسی شخصاً نمونه کامل یک ایرانی است؛ یعنی اگر احوال و اخلاق و عقاید او بررسی شود، گویی احوال مردم ایران بررسی شده است. با آن که ایران‌دوستی فردوسی در حد کمال است، اما مبتنی بر دشمنی با بیگانگان نیست؛ فردوسی نوع بشر را دوست دارد. اگر به نظر بیاوریم که این حرفها زمانی گفته شده که هنوز حتی یک چاپ خوب و منقح از این کتاب در دست نبوده -چه برسد به تحقیقاتی که بعداً انجام شده- اهمیّت و تازگی آن بیشتر آشکار می‌شود.

«مقام ارجمند فردوسی» مقالة مهم دیگر فروغی است، که ابتدا در بهمن ماه 1312 به صورت خطابه در دارالمعلمین عالی ایراد شد. این مقاله نیز چند بار تجدید چاپ شده است. 2

در این مقالة موضوعات و محورهای زیر مطرح شده است:

1- از شاهنامه استنباط می‌شود فردوسی بیست سال پیش از جلوس سلطان محمود به نظم شاهنامه مشغول بوده است و نظم آن به خواست سامانیان صورت گرفته است.

2- وحدت ملّی عبارت است از یادگارهای مشترکی که از گذشتة یک ملت باقی مانده است. با استیلای عرب، حکومت و زبان ایرانیان تغییر یافته بود. فردوسی با نظم شاهنامه هم زبان فارسی را احیا کرد و هم گذشتة ایران را زنده نگه داشت.

3- سال ولادت فردوسی را معلوم کرد.

4- نبودن فردوسی در خان لنجان اصفهان و نادرستی تدوین نخست شاهنامه در سال 389ه.ق.

چنانکه ملاحظه می‌شود، این مباحث هم در آن روزگار در حد خود بدیع و بی‌سابقه بوده و بعداً در آثار دیگران بارها تکرار شده است.

 

سال تولد فردوسی و آغاز نظم شاهنامه

یکی از مسائلی که فروغی با جدیّت بدان پرداخته، مسألة سال تولد فردوسی است. وی با استناد به دو مصراع «ز هجرت شده پنج هشتاد بار» و «کنون عمر نزدیک هشتاد شد» ولادت فردوسی را حدود 320 هجری می‌داند، اما در دو سه سطر بعد با ذکر تقارن 58 سالگی فردوسی با جلوس سلطان محمود سال 329 یا 331 را به عنوان سال ولادت او بر می‌گزیند (فروغی،757:1312).

نظر فروغی برای اعلام سال 320 به عنوان سال تولد فردوسی -که نولدکه هم تأیید کرده- بعدها مورد نقّادی قرار گرفته و تقریباً رد شده است(ریاحی، 34:1382).

ریاحی در پی نویس صفحه 34 کتاب سرچشمههای فردوسی شناسی، اشاره می‌کند با آن که فروغی در مقاله « مقام ارجمند فردوسی» تولد وی را سال 320 دانسته، اما با ذکر نکتة مهم تقارن 58 سالگی فردوسی با آغاز سلطنت محمود غزنوی سال 329 یا 331 را نیز آورده، ولی نتوانسته است به طور دقیق یکی از این دو تاریخ را ترجیح دهد.

در مقالة دیگری به نام «حکیم ابوالقاسم فردوسی» فروغی باز هم نتوانسته است از تاریخهای (320 یا 329و 331) یکی را به طور قطع و یقین برای تولد فردوسی بر‌گزیند. دلیل این به نظر وی دخل و تصرف در شاهنامه و پس و پیش شدن همه ابیاتی بوده که در آنها فردوسی به عمر خود اشاره می‌کند (فروغی،76:1351).

فروغی منظور از 65 را در مصراع «چو بگذشت سال از برم شصت و پنج» با توجه به ضبط متفاوت بعضی از نسخ؛ یعنی «چو بگذشت سال از برِ شصت و پنج» سال 365 هجری می‌داند و نه 65 سالگی شاعر.

در همین مقاله با استناد به مصراع مذکور و مرگ دقیقی در همان حدود سال 365 نتیجه می‌گیرد که فردوسی نظم شاهنامه را بعد از 365 شروع کرده است(فروغی، 78:1351)؛ نظری که بعدها از جانب برخی شاهنامه‌شناسان مردود اعلام شده است(ریاحی؛1382؛39-37).

 

نبودن فردوسی در خان‌لنجان اصفهان و نادرستی تدوین نخست شاهنامه در سال 389 ق.

نولدکه با استناد به نسخه‌ای از شاهنامه که در کتابخانة موزة بریتانیا موجود است، اظهار داشته که فردوسی در آخر عمر به خان‌لنجان اصفهان رفته و نسخة مذکور را در سال 389 به نام حاکم آن جا تمام کرده است.

این نظریه بعدها مورد تأیید شفر- که قادر نبوده شعر محکم فردوسی را از اشعار سست کاتب نسخه تشخیص دهد- واقع شد و وی نیز این ابیات را سرودة فردوسی دانسته است (فروغی، 755:1312).

تقی‌زاده هم به پیروی از نولدکه، نخستین تدوین شاهنامه را در سال 389 و نتیجة سفر فردوسی به خان لنجان دانسته است (تقی زاده،1349: 197-198).

فروغی به محض مشاهدة ابیات مربوط به سفر فردوسی به خان لنجان در سفرنامة ناصر خسرو چاپ شفر، به دلیل تفاوت فاحش سبک آن ابیات با کلام فردوسی در‌می‌یابد که این ابیات سرودة کاتب شاهنامه است، نه فردوسی.

فروغی نسخة مذکور را در کتابخانة موزة بریتانیا نیز دیده، و اطمینان یافته است که کاتب شاهنامه بوده که به خان لنجان سفر کرده است و تاریخ کتابت نسخه هم 689 بوده است (فروغی،756:1312).

این اشتباه؛ یعنی فرض سفر فردوسی به خان لنجان و تنظیم نسخه‌ای از شاهنامه در سال 389، به بعضی از مقاله‌های دیگر، از جمله مقالات‌ مندرج در کتاب هزارة فردوسی نیز راه یافته و مینوی را بر آن داشته است تا نادرستی این مطلب و ردّ انتساب یوسف و زلیخا به فردوسی را در مقاله‌ای با عنوان «کتاب هزارة فردوسی و بطلان انتساب یوسف و زلیخا به فردوسی» اثبات و بر درستی دریافت فروغی از نبودن فردوسی در خان لنجان تأکید کند (مینوی،33:1323).

مقالة دیگر فروغی « حکیم ابوالقاسم فردوسی» است که برای نخستین بار در مقالات فروغی چاپ شده است. این مقاله با آن که از لحاظ اهمیّت به پای مقالات قبلی نمی‌رسد، حاوی نکته‌های دیگری در سرگذشت فردوسی است، از جمله:

– تاریخ و داستانهای ایرانی در اواخر حکومت ساسانیان جمع‌آوری شد.

– پس از اسلام خدای‌نامه از پهلوی به عربی ترجمه شد و به‌عنوان مأخذ عمدة مورخان اسلامی‌ در نقل تاریخ ایران معتبر شناخته ‌شد.

– شاهنامه‌های منثور و مهمترین آنها شاهنامة ابومنصور محمدبن عبدالرزاق، به واسطة خدای‌نامه پدید آمدند.

– نظم شاهنامه به وسیلة دقیقی، با مرگ او ناتمام ماند و فردوسی آن را به اتمام رسانید.

– فروغی با فرض این که نظم شاهنامه در سال 367 آغاز شده، این قول را که فردوسی 35 سال وقت صرف نظم شاهنامه کرده است تقریباً درست می‌داند.

– فروغی گرچه صریحاً از دو تدوین شاهنامه سخن نمی‌گوید، اما از این عبارت: «یا باید فرض کرد شاهنامه را در مدت متناسبی گفته پس از آن تا مدتی آن را دست‌کاری می‌کرده و تصرفات می‌نموده است… در این صورت مدتی قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، نظم شاهنامه به انجام رسیده است»، می‌توان دریافت وی از تاریخهای متفاوتی که در خاتمة نسخ مختلف شاهنامه آمده، تا حدی متوجه تدوینهای دوگانهشاهنامه شده بود.

– فردوسی با انگیزة درونی به نظمِ شاهنامه مبادرت ورزیده است و انتظار پاداش به معنی نفی عشق و ارادت فردوسی به ایران و تاریخ ایران نیست و کسانی که در این باره بر فردوسی خرده می‌گیرند، در اشتباهند.

 

هجونامه

فروغی دربارة هجونامه نظری غیر از نظامی عروضی دارد. نظامی مدعی است که تنها شش بیت از ابیات هجونامه باقی مانده است، اما فروغی می‌گوید امکان دارد نسخه‌ای از هجونامه مانده که نظامی از آن خبر نداشته است. اما این هجونامه مفصلی هم که در بعضی نسخ شاهنامه دیده می‌شود، عین آن هجونامه‌ای نیست که فردوسی گفته و پادشاه طبرستان آن را شسته است. ابیات زیادی از هجو‌نامه در متن شاهنامه جزو داستانها آمده است. کسانی که می‌خواسته‌اند هجو‌نامه کامل باشد، ابیاتی که با هجو محمود در متن شاهنامه تناسبی داشته، گرد آورده و جزو هجونامه قرار داده و از گفتة خود و دیگران نیز به آن افزوده‌اند (فروغی،843:1313).

با آن که بیشتر از هفت دهه از ابراز این نظریه می‌گذرد، پژوهشگران متأخر شاهنامه نتوانسته‌اند چیز چندانی بر آن بیفزایند؛ چنان که بر پایة همین دریافت است که اظهار شده است که اگر یک نسخة هجونامه شسته شده، حتماً نسخ دیگری از آن در دست فردوسی دوستان باید مانده باشد یا در هجو‌نامه برخی بیت‌های نغز و استوار هست که می‌توان آنها را از فردوسی دانست (ریاحی، 1380: 143-144).

 

نادرستی انتساب «یوسف و زلیخا» به فردوسی

فروغی از نخستین فردوسی پژوهان ایرانی است که صریحاً انتساب مثنوی «یوسف و زلیخا» به فردوسی را نادرست اعلام کرده و نوشته است: «اخیراً نسخه‌ای از یوسف و زلیخا به دست آمده که دلالت دارد بر این که آن کتاب از فردوسی نیست، بلکه زیاده از صد سال پس از فردوسی گفته شده است. سستی اشعار «یوسف و زلیخا» همیشه شعرشناسان را در انتساب این کتاب به فردوسی متزلزل و مردد داشته است» ( فروغی، 78:1351).

فروغی دربارة نسخه‌ای که اشاره می‌کند اخیراً پیدا شده، اطلاعاتی به دست نمی‌دهد، اما می‌توان احتمال داد این نسخه همان نسخه‌ای است که عبدالعظیم قریب با استناد به آن به طور قطع و یقین اعلام کرد که مثنوی «یوسف و زلیخا» منسوب به فردوسی مربوط به شاعری است که آن را به طغان شاه بن آلب ارسلان، برادر ملکشاه سلجوقی تقدیم کرده است و چون مدت سلطنت ملکشاه از 465 تا 485 بوده است، مثنوی مزبور نیز باید در طی این مدت به نظم درآمده باشد (قریب، 1318: 10-11).

نتیجه تصویری برای فروغی وشاهنامه

غیر از فروغی تقریباً همزمان با وی فردوسی‌شناسان دیگری مانند محمود خان شیرانی در سال 1922 م در مقاله‌ای با نام « یوسف و زلیخای فردوسی»، عبدالعظیم قریب در سال 1318 با انتشار مقالة «یوسف و زلیخای منسوب به فردوسی»، مجتبی مینوی در سال 1323 در مقالة «‌کتاب هزاره فردوسی و بطلان انتساب یوسف و زلیخا به فردوسی» و عبدالرسول خیام پور در سال 1328 در سخنرانی خود با عنوان «یوسف و زلیخای فردوسی»، انتساب این منظومه به فردوسی را قویّاً رد کرده‌اند. 3تحقیقات شیرانی در هند و به زبان اردو بود و بعید به نظر می‌رسد که فروغی و قریب از کار وی مطّلع بوده باشند (‌ شیرانی1355: 186 پاورقی1).

 

تصحیح شاهنامه

تصحیح شاهنامه با روش علمی لازمترین و اساسی‌ترین پایة تحقیقات حوزة شاهنامه‌پژوهی است. فروغی در همین راستا در پایان خلاصه شاهنامه بحث دقیقی دربارة تصحیح شاهنامه دارد که بسیار حایز اهمیت است. توجه به زمان طرح این مبحث (1313)، اهمیت آرای وی را بیش از پیش خاطرنشان می‌کند.

از دید فروغی برای تصحیح شاهنامه به این نکات باید توجه شود:

1- زبان فارسی امروز اگر چه همان زبان فردوسی است، اما در بسیاری از تعبیرات و اصطلاحات آن تفاوتهایی روی داده است. یکی از علل تصرفاتی که در ابیات شاهنامه صورت گرفته، این است که بعضی افراد، تعبیرات فردوسی را که با آن مانوس نبوده‌اند، به تصور این که غلط است یا برای این که عبارت به ذهن نزدیک شود، تغییر داده‌اند ( فروغی، 840:1313).

امروزه هم در تصحیح شاهنامه و دیگر متون -چنان که فروغی توصیه کرده- بر اصل «‌ضبط دشوارتر، برتر است / Lectio difficilior » تأکید می‌شود ( آیدنلو،79:1383). در همین راستا، توصیه کرده‌اند که: مصحح چهار وظیفه دارد: یکی تصحیح واژه‌ها از گشتگی‌ها، دیگر تصحیح مصرعها و بیتها، سوم افزودن افتادگیهای نسخة اساس و چهارم افگندن افزوده‌ها از متن، که در مورد شاهنامه وظیفة اولی و چهارمی از بقیه دشوارتر و مهمتر دانسته شده است (خالقی مطلق،127:1372).

توصیة فروغی دربارة توجه به بعضی تغییراتی که برخی افراد به تصوّر خود برای مانوس کردن تعبیرات در شاهنامه انجام داده‌اند، یکی از دو وظیفة دشوار و مهمی است که بزرگترین مصححان علمی- انتقادی تصحیح شاهنامه با تعبیر «‌تصحیح واژه‌ها از گشتگی‌ها» بر آن تأکید کرده‌اند.

2- نسخه برداران به هیچ وجه در استنساخ اعداد و ارقام از اصل شاهنامه پیروی نکرده‌اند که اگر می‌کردند، احوال فردوسی و تاریخ آغاز و انجام نظم شاهنامه از این که هست، روشنتر می‌بود.

مثلاً در داستان رستم و اسفندیار مصرع: «من از تو صد و شصت تیر خدنگ» که در اکثر نسخ وجود دارد، صحیح نیست. درست آن- که ضبط بعضی از نسخ هم هست- باید این باشد:«من از شست تو هشت تیر خدنگ»، زیرا پس از این که سیمرغ رستم را معالجه می‌کند گفته می‌شود: «‌به منقار از او هشت پیکان کشید» (فروغی، 841:1313).

اصل مهمی که فروغی با این مثال به آن پرداخته این است که گاهی می‌شود شاهنامه را با یاری گرفتن از خود شاهنامه- البته با استناد به نسخ دیگر- تصحیح کرد. مصطفی جیحونی این شیوه را- احتمالاً با توجه به سخن معروف«القرآن یفسّر بعضه بعضاً» (یاحقّی، 1361:165)- «تفسیر بعض به بعض» نامیده است؛ یعنی تصحیح بخشی از شاهنامه با بخش دیگر (جیحونی، 124:1379).

3- در بعضی موارد کاتبان که تصور می کردند داستانی ناقص است، با الحاق اشعاری از سرودة خود نقص شاهنامه را به خیال خود برطرف می‌نمودند ( فروغی، 842:1313).

فروغی شاید نخستین کسی باشد که به وجود اشعار دخیل در شاهنامه اشاره کرده است. بعدها کسانی چون ملک‌الشعرای بهار و حسین مسرور و به شیوة علمی‌تر، مینوی و خالقی مطلق به این موضوع پرداخته‌اند (آیدنلو، 79:1383).

4- مقبولیت بسیار شاهنامه سبب شده است هر شعر قابل توجهی در بحر متقارب را داخل شاهنامه جای دهند ( فروغی 842:1313). برای روشن شدن این موضوع می‌توان به مقاله «‌نفوذ بوستان در برخی از دست نویس‌های شاهنامه» اشاره کرد(خالقی مطلق،174:1372). و همچنین می‌توان از دستنویس کتابخانة بریتانیا در لندن مورخ 1246- 1249 ق. یاد کرد که کاتب آن بسیاری از داستانهای حماسی دیگر، از جمله گرشاسب‌نامه، سام‌نامه، کک کهزاد، ببر بیان، پتیاره، شبرنگ، فرامرزنامه، برزونامه و… را که سرایندة برخی از آنها معلوم است، در شاهنامه جای داده است (خالقی‌مطلق، 1372: 167).

در روزگار ما و شاید با الهام از همین سخن فروغی، خالقی مطلق هم «افکندن افزوده‌ها از متن» را یکی از دو وظیفة خطیر مصحح دانسته است که هنگام تصحیح شاهنامه باید این ابیات را شناسایی و از متن کتاب حذف کرد.

5- فردوسی بعضی حروف را در شعر ساقط می‌کرده و بعضی حروف را که ما امروزه ساقط می‌کنیم، نگه می‌داشته است. این نیز سببی برای دخل و تصرف در شعر فردوسی بوده است.

خالقی مطلق اسقاط بعضی از حروف را در شاهنامه جزو تسامحات وزنی شاهنامه آورده‌ که طی آن هجای کشیده به یک یا دو صامت می‌انجامد، مانند مصراعهای: بیاراستند سیستان چون بهشت‌/ پیامبر زنی بود سیندخت نام‌/ رده برکشیدند یکسر همه / که در برخی از دستنویس‌های شاهنامه بیشتر این موارد را برای اصلاح وزن تغییر داده‌اند (خالقی مطلق، 1369: 58-57).

فروغی دربارة وزن و قافیه شاهنامه بر آن است که: «فردوسی مانند شعرای متأخر به وزن و قافیه مقید نبوده است. کلمات مفرد را با ترکیبات آنها قافیه می‌کرده و در رعایت حرکات و حروف قافیه قید نداشته است» ( فروغی، 840:1313) که به نظر می‌رسد این داوری درست نباشد، زیرا مسلم است که فردوسی در شاهنامه به وزن مقید بوده است.

دربارة عدم رعایت حرکات و حروف قافیه باید گفت اتفاقاً فردوسی نه تنها حروف قافیه را رعایت کرده، بلکه به رعایت حروف پیش از روی که غنای موسیقی را افزایش می‌دهد نیز پای‌بند بوده است.

شفیعی کدکنی یکی از عوامل ساخت و صورت در موسیقی شعر فردوسی را جلوه موسیقایی قافیه و ردیف می داند و تاکید می‌کند شعر فردوسی به دلیل برخورداری از وحدت در کل و تنوع در اجزاء، از انسجام زیادی برخوردار است. وحدت، حروف قافیه و تنوع اجزاء، رعایت حرکات و حروف پیش از روی است. او با یک بررسی آماری به این نتیجه مهم رسیده که «فردوسی اصل وحدت در عین تنوع را به عنوان یک قانون کلی همه جا رعایت کرده است.» (شفیعی کدکنی، 1381: 374-388).

 

خلاصة شاهنامه

یکی دیگر از کارهای ارزنده فروغی در عرصة شاهنامه پژوهی، تهیة خلاصة شاهنامه است. خلاصه‌ای که فروغی از شاهنامه ترتیب داده، از زمرة کلیدی‌ترین و اصلی‌ترین انتخابهای شاهنامه به شمار می‌رود و در گسترش آشنایی با حماسة ملی ایران بسیار مؤثر بوده است.

فروغی در تهیة خلاصة شاهنامه از معتبرترین نسخه‌های موجود استفاده کرده است. مینوی که در فراهم کردن خلاصة شاهنامه با فروغی همکاری داشته، در این باره می‌‌نویسد:«‌برای مقابلة ابیات، نسخة شاهنامة بایسنقری را از کتابخانه سلطنتی، دوره چاپ پاریس را از انجمن زرتشتیان و یک نسخه خطی قرن هشتم را از مرحوم سعید کردستانی امانت گرفته بودیم و عکس نسخه مورخ 796 قاهره را با چاپ فولرس در دست داشتیم و آن جا که اشکالی در فهم بیتی پیش می‌آمد، یا شکی در اصالت ابیاتی و ضبط الفاظی حاصل می‌شد، به آن منابع رجوع می‌کردیم. افسوس که نسخه قاهره دیر به دست ما رسید وگر نه مقدار زیادی از ابیات غیر اصیل از این خلاصه حذف می‌شد ( مینوی، 682:1350).

غیر از این نسخه‌ها، فروغی به دلیل شایستگی و دانشی که بویژه در حوزة شاهنامه‌پژوهی داشت، پژوهشگرانی که به نسخة قدیمی از شاهنامه دست‌ می‌یافتند، در اختیار وی می‌گذاشتند. برای مثال، علامة قزوینی از نسخه‌ای که تاریخ کتابت آن را حدود 550 تا 650 حدس زده بود یک دوره از عکس‌های پنج برگ آن را از فرانسه برای فروغی فرستاده بود (ریاحی، 1382: 102).

حبیب یغمایی نیز که در تهیّة منتخب شاهنامه با فروغی همکاری داشته، از نسخة کهنی یاد می‌کند که در صندوق نگهداری می‌شده و نسخة پدر نام داشته است. فروغی برای رفع مشکلات متن به منزل مالک آن نسخه می‌رفته (ریاحی، 1382: 103).

این موارد گوشه‌ای از وسواس علمی فروغی را در تصحیح و مقابلة ابیات شاهنامه نشان می‌دهد.

خلاصة شاهنامه فروغی تقریباً نصف شاهنامه را شامل می‌شود. انتخاب به گونه‌ای بوده که داستانی ناقص نباشد و در عین حال ابیات برجسته نیز در خلاصه حفظ شود.

گزینش فروغی از شاهنامه به زعم محققان بهترین گزینش ممکن است. اسلامی ندوشن از خلاصة شاهنامة‌ فروغی با عنوان منتخب معتبر یاد می‌کند. به عقیدة وی، فروغی شایسته‌ترین فرد برای تهیة خلاصة شاهنامه بود و اگر گزیده‌های دیگری از شاهنامه فراهم می‌شود به دلیل کمی اعتقاد به خلاصة فروغی نیست. انتشار متنهای اطمینان‌بخش‌تری از شاهنامه لزوم تهیة خلاصه‌های جدیدی از شاهنامه را موجب می‌شود (اسلامی‌ ندوشن، 1370: 23). در تهیة بهین‌نامة باستان هم از دیدگاه گزینش ابیات به خلاصة شاهنامه فروغی نظر بوده است (یاحقی، 1374: 15).

شاهنامه از زمان خود فردوسی شهرت فراوان یافته و در دوره‌های پس از وی نیز با اقبال زیاد مردم مواجه بوده است. بنابراین، از همان گذشته‌های دور به ضرورت حجم زیاد، تلخیص می‌شده است. قدیمترین خلاصة شاهنامه که از آن اطلاع داریم، از شخصی است به نام علی بن‌احمد که در سال 574 ق فراهم شده به نام  اختیارات شاهنامه که به ابوالفتح ملکشاه بن محمد از سلجوقیان ارزروم تقدیم شده است (ریاحی،199:1382). در بیت آغازین اختیارات شاهنامه سال فراهم آمدن این اثر 474 ذکر شده، اما این کتاب حتی اعتبار سال 574 را نیز ندارد و این تنها به دلیل از دست رفتن دست‌نویس اصلی یا نا امینی کاتبان نیست، بلکه خود علی ابن احمد نیز در نقل اشعار چندان امانتدار نبوده است (ر ک: خالقی‌مطلق، 1381: 293-292).

مسعود سعد5 (438-515) نیز برگزیده‌ای از شاهنامه فراهم کرده بود که متأسفانه از بین رفته است. اطلاع ما از گزیدة مسعود سعد تنها از طریق لباب الالباب عوفی است که ضمن شرح حال فردوسی پس از بیان شیوة شاعری و برتری وی بر شاعران دیگر، به این مسأله اشاره می‌کند که هر کس اختیارات شاهنامه را که مسعود سعد جمع‌آوری کرده، مطالعه کند، به توانایی‌ فردوسی در شاعری پی می‌برد (عوفی، 1321: 33). اختیارات شاهنامه، منسوب به علیّ بن احمد را که مرکز خراسان‌شناسی چاپ کرده (علیّ بن احمد،1380) برخی همان اختیارات مسعود سعد دانسته‌اند.

منتخبات شاهنامه6 نام گزیده‌ای است که فروزانفر از شاهنامه ترتیب داده و در سال 1306 چاپ شده بود ( مجیدی، 188:1375).

از خلاصه‌های مشهور شاهنامه می‌توان به « نامه نامور» از محمدعلی اسلامی ندوشن؛«بهین نامة باستان» از محمدجعفر یاحقی و «گزیدة شاهنامه» از مصطفی جیحونی اشاره کرد.

فروغی به دلیل همان اعتقادی که خواندن شاهنامه را برای همه ایرانیان واجب می‌شمرد، با همکاری حبیب یغمایی برای دانش آموزان دبیرستانی نیز منتخبی از شاهنامه ترتیب داد؛ به این صورت که از نو شروع به کار کرد و نسخه‌هایی معتبر ازکتابخانة ملی به امانت گرفت و ترجمة عربی بنداری و ترجمة فرانسوی مهل را که در کتابخانة خود داشت، با نسخه‌های چاپی دیگر پیش رو گذاشت و با همکاری یغمایی در مدتی بیش از دو سال همه روز به انتخاب و تصحیح ابیات مشغول بود (یغمایی، 1351؛191-192).

در منتخب شاهنامه ابیات برگزیده، انتخاب شده است و رابطة بین ابیات برگزیده برای تکمیل داستانها به نثر نوشته شده است (یغمایی، 659:1350).

از آثار فروغی در قلمرو شاهنامه پژوهی -که متأسفانه چاپ نشده است- یکی فرهنگ نامهای شاهنامه است و دیگری فرهنگ اختصاصیشامل لغات فارسی و الفاظ عربی نامأنوس شاهنامه و واژگانی که فردوسی به غیر معنی رایج امروز به کار برده است(فروغی، 844:1313).

 

فرجام سخن

فروغی با‌ آن که مردی سیاسی و اهل اقدام و عمل بود، در عرصة فکر و نظر، بویژه در قلمرو مطالعات مربوط به فردوسی صاحب رأی بود و مسائل و نکات مهمّی از قبیل شیوة تصحیح شاهنامه، ردّ انتساب منظومة یوسف و زلیخا به فردوسی، تردید در هجونامه و تأکید بر اهمیّت و جایگاه ممتاز شاهنامه در زبان فارسی را برای نخستین بار مطرح کرد؛ به طوری که راه را برای مطالعات گسترده در زمینه‌های مختلف فردوسی‌شناسی هموار ساخت. این آرا و اندیشه‌ها ابتدا در مقالات و سخنرانیهای فروغی مطرح شد و با اهمیّتی که از نظر کیفی پیدا کرد، بتدریج در زمرة مطالعات بنیادین مربوط به شاهنامه و فروسی در‌آمد.

 

پی‌نوشت

1-از آن جمله:

– در سال 1322 در کتاب هزاره فردوسی، صص 1-15؛

– در سال 1351 در مجموعه مقالات فروغی، صص 37-56؛

– در سال 1354 در مجله سیمرغ، ضمیمه، صص 1-16.

2- از آن جمله:

– در سال 1312 در مجله ارمغان، صص 745-757؛

– در سال 1351 در مجموعه انتشارات قدیم انجمن به نام راجع به فردوسی، صص 181-207؛

– در سال 1351 در مقالات فروغی، صص 13-29.

3- گویا اولین بار والة داغستانی در کتاب ریاض الشعرا (تألیف 1161ق) در انتساب این منظومه به فردوسی تردید کرده است (رک: فتوحی، 1382:37).

فروزانفر نیز انتساب یوسف و زلیخا به فردوسی را مورد شک و تردید قرار داده بود. این مطلب در کتاب مباحثی از تاریخ ادبیات ایران آمده که در سال 1354 به چاپ رسیده‌، اما زمان سخنرانی فروزانفر بین سالهای 1305 تا 1313 بوده است (فروزانفر، 1354: 178).

4- محمد امین ریاحی بر آن است که اعداد و ارقامی که در نسخه‌های مختلف شاهنامه آمده، همگی بدون تردید از فردوسی است: «باید پذیرفت که هیچ کاتبی نفعی در سرودن بیتی متضمن تاریخهای ختم کتاب یا اشاره به سن و سال شاعر نمی‌توانست داشته باشد (ریاحی، 1382: 34-35).

درست است که کاتبان نفعی در سرودن و تغییر اعداد و ارقام تاریخهای مربوط به شاهنامه و فردوسی نداشتند، اما دست کم آنها هنگام استنساخ بدون هیچ گونه قصدی می‌توانستند در خواندن اعداد و ارقام دچار اشتباه شوند.

5- محمود امید سالار در مقاله‌ای با ذکر دلایلی موضوع جمع‌آوری منتخب شاهنامه به وسیله مسعود سعد را رد می‌کند (امید سالار، 1381: 214-215).

6- آیدنلو حدس زده است منتخبات شاهنامه فروزانفر باید همان 1032 بیت باشد که در پایان فصل 52 الی 112 آمده است (آیدنلو، 1383: 293).

مراجع
1- آیدنلو، سجاد.(‌1383). « فزون ز جاه ملوک است جاه فردوسی»، سخن آشنا یادنامة فروزانفر، شیراز: داستان سرا.

2- ــــــــــــــــــ .(1383). «‌کارنامه شاهنامه‌پژوهی ملک الشعرای بهار»، کتاب ماه (ادبیات و فلسفه)، سال هفتم،شماره 6.

3- اتحاد، هوشنگ.(1378). پژوهشگران معاصر ایران، تهران: فرهنگ معاصر، چاپ اول.

4- اسلامی ندوشن، محمدعلی.(‌1370). نامة نامور، تهران: سخن، چاپ اول.

5- افشار، ایرج.(1383). کتاب شناسی فردوسی، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، چاپ سوم.

6- امید سالار، محمود.(1381). جستارهای شاهنامه شناسی، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار.

7- تقی زاده، سید حسن.(1349).  فردوسی و شاهنامه او، تهران: انجمن آثار ملی، چاپ سوم.

8- جیحونی، مصطفی.(1379). شاهنامة فردوسی، (تصحیح انتقادی، مقدمة تحلیلی، نکته‌های نویافته)، اصفهان،شاهنامه پژوهی.

9- حکمت، علی‌اصغر.(‌1351). « محمد علی فروغی و فرهنگستان ایران»، مجلة خاطرات وحید، شماره 12 و 13.

10- خالقی مطلق، جلال.(1369).«‌پیرامون وزن شاهنامه»، مجلة ایرا‌ن‌شناسی، سال دوم.

11- __________.(‌1372). گل رنج‌های کهن، تهران: مرکز، چاپ اول.

12- __________.(‌1381). سخن‌های دیرینه،، به کوشش علی دهباشی، تهران: چاپ اول.

13- رستگار فسایی، منصور.(‌1385). علی اصغر حکمت شیرازی، تهران: طرح نو.

14- رعدی آذرخشی، غلامعلی.(1350). « محمد علی فروغی»، مجلة راهنمای کتاب، ج14.

15- ریاحی، محمد امین.(1382). سرچشمههای فردوسی شناسی، تهران: پژوهشگاه، چاپ دوم.

16- ــــــــــــــــــ.(1380). فردوسی، تهران: طرح نو، چاپ سوم.

17- ــــــــــــــــــ .(‌1379). چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران، تهران: سخن، چاپ اول.

18- شفیعی کدکنی، محمدرضا.(1381). موسیقی شعر، تهران: آگاه، چاپ هفتم.

19- شیرانی، پرفسور محمود خان.(‌1355). چهار مقاله بر فردوسی و شاهنامه، با مقدّمه و تحشیه و ترجمة: پوهاند عبدالحیّ حبیبی، کابل: نشرات بیهقی کتاب خیرولو موسسه.

20- عوفی، سدیدالدین محمد.(‌1321). لباب‌الالباب، لیدن، به اهتمام ادوارد براون و علامه قزوینی، جلد دوم.

21- فتوحی، محمود.(‌1382). «بررسی نقد تاریخ ادبیات نگاری در ایران»، کتاب ماه (ادبیات و فلسفه)، شماره 68.

22- فروزانفر، بدیع‌الزمان.(‌1354). مباحثی از تاریخ ادبیات ایران، به اهتمام عنایت ا… مجیدی، تهران: دهخدا.

23- فروغی، محمد علی.(‌1351). مقالات فروغی، تهران: انجمن آثار ملی.

24- ــــــــــــــــــ.(1322). « مقام فردوسی و اهمیت شاهنامه»، هزارة فردوسی، تهران: وزارت فرهنگ.

25- ـــــــــــــــــ..( 1304). « دخمه فردوسی، استمداد انجمن آثار ملی برای بنای مقبره فردوسی»، مجلة ارمغان، سال ششم.

26- ــــــــــــــــــ .(‌1363). خلاصة شاهنامه فردوسی، تهران: چاپ سوم.

27- ــــــــــــــــــ .(‌1312). « مقام ارجمند فردوسی»، مجلة ارمغان، شمارة یازدهم،سال چهاردهم.

28- ــــــــــــــــــ .(‌1363). کلیات سعدی، با مقدمة خرمشاهی، تهران: امیرکبیر.

29- ــــــــــــــــــ و حبیب یغمایی.(‌1354). منتخب شاهنامه، تهران: شرکت آبو، چاپخانه سکه، چاپ دوم.

30- قریب، عبدالعظیم.(‌1318). «یوسف و زلیخای منسوب به فردوسی»، مجلة آموزش و پرورش، سال 9، شماره 10.

31- مجیدی، عنایت الله.(‌1375). «‌کتاب شناسی فروزانفر»، مجلة کلک، فروردین الی خرداد.

32- مشیری، فریدون.(‌1370). «‌سرو سایه فکن [از محمد علی اسلامی ندوشن]، مجلة کلک، شماره 22.

33- مینوی، مجتبی.(‌1358).  نقد حال، تهران: خوارزمی.

34- ــــــــــــــــــ .(1350). «‌محمد علی فروغی»، مجلة راهنمای کتاب، ج14.

35- ــــــــــــــــــ .(‌1323).«‌کتاب هزارة فردوسی و بطلان انتساب« یوسف و زلیخا» به فردوسی»، مجلة روزگار نو،ج 5، شماره 3.

36- نفیسی، سعید.(‌1351). «‌فروغی یک مرد بزرگ»، مجلة خاطرات وحید، شماره 12 و 13.

37- همایی، جلال الدین.(‌1332). «‌خاندان فروغی»، مجلة یغما، شماره نهم، سال ششم.

38- یاحقی، محمد جعفر.( 1374). بهین نامة باستان، مشهد: آستان قدس رضوی، چاپ چهارم.

39- ــــــــــــــــــ .(‌1373).کتاب پاژ، شمارة 13 و 14.

40- ــــــــــــــــــ .(‌1361). «مقدمه‌ای بر متون تفسیری فارسی»، مجلة دانشکدة ادبیات علوم انسانی مشهد، سال پانزدهم، شمارة اول و دوم.

41- یغمایی، حبیب.(‌1350). «‌محمد علی فروغی»، مجله راهنمای کتاب، ج14.

42- ــــــــــــــــــ .(‌1322). «‌هشت سال با فروغی»، مجلة آموزش و پرورش، شماره‌1 و 2و‌3.

43- Shahbazi, A, Shapur. (1985). “Ferdowsi” Encyclopedia Iranica, ed. Ehsan Yarshater, Vol. IX.

منبع:پژوهش های ادب عرفانی، شمارهء 2،تابستان 1386

از«اردیبهشتِ پُرجوش»تا«مردادِ پُرخروش»!،علی میرفطروس

مارس 27th, 2018

سراسر ماه های اردیبهشت تامرداد32،تجلّی آشکارِ عصَبیّت و فقدان آرامش و اعتدال درعرصۀ سیاسی ایران بود بطوری که مجلس شورای این زمان راباید نمایشگاه شدیدترین دشنام های لفظی و برخوردهای فیزیکی نمایندگان مجلس دانست[1].

  در25فروردین 1332،شاه عدم تمایل خود به برکناری دکترمصدّق را به حسین علا(وزیر دربار) ابرازکرده بود[2] با اینحال،مهندس احمدرضوی،نایب رئیس مجلس و هوادارمصدّق،در ملاقاتی باشاه (26فروردین) مراتب نارضایتی مصدّق را به شاه ابرازکرد و تأکیدنمود که فردا(27فروردین)،باتعطیلی ادارات دولتی، مدارس، دانشگاه ها و کارخانه ها،تظاهرات  عظیمی با حضوردکتر مصدّق علیه کارشکنی های شاه و دربار  برگزارخواهد شد.در این ملاقات،رضوی تهدیدکرد:

-«اعلیحضرت همایونی به هیچوجه خودشان را درمقابل نهضت ملّی ملّت ایران قرار ندهند…و طوری نباشدکه مخالفین نهضت،مقام سلطنت را نقطۀ تمرکزی برای خودشان قراردهند…» [3]

  عبدالرحمن فرامرزی،روزنامه نگارمعروف ،سردبیرروزنامۀ کیهان ونمایندۀ مجلس دراعتراض به اینگونه تحریکات گفت:

-«اینکه وضع نمی شود که هر وقت دولت دلش خواست و مجلس نسبت به آن خواستۀ دولت  نظری داشت و اظهارعقیده ای کرد،یک عدّه را تحت حمایت یک مشت چاقوکش به مجلس بیاورند و با جار و جنجال و فحش و هتّاکی و کتککاری،نمایندگان را مرعوب کنند و وادار نمایندکه طبق نظردولت،رأی بدهند…اینکه مجلس نیست.اینکه مشروطه نیست.اینکه رأی آزاد نیست.این،«بده!یا می کُشمت» است»[4].

طبق گفتۀ مهندس رضوی،در27فروردین 32 تظاهرات گسترده ای در تهران و بیشتر شهرهای مهم ایران به حمایت ازمصدّق برگزار شد که منجر به زخمی شدن بسیاری و تخریب خانه و مغازه های مردم گردید[5].این تظاهرات خشونت بار و تهدید رؤسای عشایرقشقائیِ هوادارمصدّق در شیراز جهت حمله به تهران،باردیگرشاه را ناامیدو نژند ساخت[6].بدنبال این تظاهرات،فاطمی نیز از سوی مصدّق در دو ملاقات باشاه،با لحنی تلخ و«تهدیدآمیز»،مراتب ناخشنودی مصدّق از حضور حسین علا در دربار را به اطلاع شاه رساند[7] بطوری که علا در 3اردیبهشت 32 مجبور به استعفاء شد[8].یکی ازنتایج روحی این فشارها،قوّت گرفتن دوبارۀ اندیشۀ خروج ازایران در شاه بود که درنهم اسفند1331 ناکام مانده بود،اعلامیّۀ ابوالقاسم امینی، مسئول جدید و کفیل وزارت دربارشاهنشاهی، مبنی بر سفرِ ملکه ثریا به اروپا در اردیبهشت32 شاید نخستین گام برای خروج شاه از ایران بشمار می رفت[9].این  وقایع-باردیگر-باعث نگرانی رهبران سیاسی  و از جمله برخی یاران نزدیک مصدّق گردیدبطوری که در همین ایّام،حسین مکّی که زمانی بعنوان«سرباز فداکاروطن» نخستین شخص در دل وُ دیدۀ مصدّق بشمار می رفت[10]،از مصدّق جدا گردید و بدین ترتیب،آخرین پُل ارتباط بین مصدّق و نیروهای«ملّی-مذهبی» فروریخت[11].

در 30اردیبهشت1332، مصدّق در ملاقاتی دو ساعته با هندرسون بالحنی ملایم و معتدل نسبت به دولت انگلیس، ضمن اشاره به لزوم پایان یافتن«تمایلات جاه طلبانۀ انگلیسی ها»،برضرورتِ حلِ اختلافات موجود تأکیدکرد و گفت:نگران است که برای جلوگیری از سقوط ایران به دست کمونیست ها کمک های عُمده و قابل ملاحظۀ مالی آمریکا به ایران،بسیار دیر صورت گیرد[12].

سرهای بُریده!

در 3مرداد ماه32 روزنامۀ معروف شورش،نشریّۀهوادار مصدّق، درکاریکاتورتوهین آمیزی سرهای بُریدۀ آیت الله کاشانی،بقائی، حائری زاده و دیگران را به نمایش گذاشت ودرمقاله ای،«انحلال مجلس و ضرورت اصلاحات» را تیترصفحۀ اوّل خود ساخت و اعلام کردکه بزودی،مصدّق دربارۀ رفراندوم برای انحلال مجلس سخنرانی مهمّی ایراد خواهدکرد[13].نشریات حزب توده نیز با اعلام حمایت از این سخنرانی،تبلیغات گسترده ای راعلیه مخالفان مصدّق آغازکردند. مصدّق ِ مشروطه خواه نیز برای «نمایش قدرت» به دوستان دیروز و مخالفان امروزش(کاشانی،بقائی،مکّی،حائری زاده و دیگران)و همچنین نشان دادن اقتدارش به شاه و دولت های آمریکا و انگلیس،حمایت حزب توده را مفید می دانست[14]،ولی در نزد مخالفان مصدّق-خصوصاً مظفربقائی و خلیل ملکی-این «نمایش قدرت»،نوعی اتحاد استراتژیک مصدّق و حزب توده برای حذف شاه و رژیم سلطنتی،بشمار می رفت[15].


  هياهوي قتل سرتیپ افشارطوس و استيضاح دولت مصدّق به اتّهام«شکنجۀ متهمان به قتل افشارطوس» توسط علي زُهري و نگرانی مصدّق از رأي عدم اعتماد مجلس،باعث شد تا دکترمصدّق در 5 مرداد 1332 طي يک پيام راديويي، مردم را به رفراندوم براي انحلال مجلس فراخوانَد.

در بامداد همین روز(5مردادماه1332)کاشانی درنامۀ دوستانه و ستایش آمیزی به مصدّق،او را «مظهرمبارزۀ ایران بااستعمار»و«سمبل و رمز قیام شرق برای دفاع از حقوق خود»نامید و تأکیدکردکه«من و ملّت ایران تا آخرین قدم  پشتیبان شما خواهیم بود»[16]،

دکترمصدّق-امّا-تحت تأثیرشرایط تبلیغاتی و جنگ روانیِ روزنامه ها،درسخنرانی رادیوئیِ بعد از ظهر 5مرداد، شدیداً به مخالفان خود حمله کرد و در واقع،به کاشانی،بقائی،حائری زاده،مکّی و دیگران اعلان جنگ داد[17].

چندساعت بعداز سخنرانی تندِ مصدّق،لایحۀ برگزاری رفراندوم برای انحلال مجلس هفدهم،به تصویب هیأت دولت رسید که در آن،دو صندوق جداگانه برای اخذ آرای مخالفان و موافقان  تعیین شده بود[18].  

    باتوجه به پیام دوستانه و ستایش آمیز کاشانی به مصدّق(در بامداد 5 مرداد)،وی منتظرِ چنان سخنان تند و بی پروائی ازطرف مصدّق نبود و لذا،پاسخ تندِ کاشانی به سخنرانی مصدّق[19]،بسانِ «زدی ضربه ای،ضربه ای نوش کن!»تلقّی شد.

  بدین ترتیب، از آغاز«اردیبهشت دوزخی»،جامعۀ سیاسی ایران درآستانۀ جنگ تمام عیار قرارگرفت.

   حملۀ هواداران مصدّق به سخنرانی خانۀ آیت الله کاشانی و کشته شدن فردی بنام محمّدحدّادزاده و زخمی شدن بسیاری از حاضران در این سخنرانی،فضای عصَبی حاکم بر جامعه را خونین تر ساخت.خبرنگارروزنامۀ فرانسوی لوموند از تهران گزارش داد:

«ديشب (يكشنبه) حوادثي در منزل آيت‌الله كاشاني رُخ داد. وي به تمام «مسلمانان حقيقي» توصيه كرده تا اين رفراندوم را تحريم كنند. طرفداران مصدّق بُطري‌هاي بنزينِ آتش‌زا بطرف منزل آيت الله كاشاني پرتاب مي‌كردند و نزاعي در اطراف منزل ايشان در گرفت كه يك نفر كشته و نزديك به صد نفر مجروح شدند و امروز صبح گروه‌هاي مسلّح، منزل آيت‌الله كاشاني را محاصره كرده و ورود به منزل ايشان ـ حتّي براي نزديكان و بستگان وي ـ را ممنوع كرده بودند، آيت‌الله كاشاني رفراندوم براي انحلال مجلس را باردیگر تحريم كرد و اعلام نمود كه هر رأئي كه مصدّق در اين رفراندوم زير حمايت سرنيزه‌ها و تانك‌ها بگيرد، موجب بطلان هر قرارداد بين المللي است كه در آينده منعقد نمايد.»[20]

ناصر انقطاع،يكي از اعضاء قديمي حزب پان‌ايرانيست (هوادار مصدّق) در بارۀ حوادث خانۀ كاشاني مي‌نويسد:

«داريوش فروهر و پان‌ايرانيست‌هاي حزب ملّت ايران به مجلس (خانۀ كاشاني) حمله مي‌كنند و با پرتاب سنگ از بيرون و قطع برق ـ هنگام سخنراني صفائي، نمايندۀ قزوين  ـ مجلس[سخنرانی] را برهم مي‌زنند. بي‌درنگ برخي از حاضران به كوچه مي‌ريزند و با پان‌ايرانيست‌هاي همراه فروهر درگير مي‌شوند و در اين زد و خورد، يكي از هواداران كاشاني ـ بنام حدّادزاده ـ كشته مي‌شود»[21].

اينك كساني كه در قتل هژير و رزم‌آرا، شادماني و پايكوبي كرده بودند، در زنجيرۀ عصبـّيت‌هاي تازه، در برابر يكديگر صف‌آرائي مي‌كردند.احترازِ مصدّق از ملاقات با شاه[22] و اقدامات وی و برخی ازیاران افراطی او،به ترس و تردیدهای شاهِ جوان نسبت به انگیزه های مصدّق افزود و این امر،بتدریج،شاه رابه دامان دشمنان سرسخت مصدّق می انداخت که از«بی عملی»و«بی ارادگی شاه»،آزرده و عصبانی بودند.

بدین ترتیب،در شرایط عَصَبی وآشفتۀ«اردیبهشت پُرجوش»،مسئلۀ نفت-کاملاً- فراموش شده بود و درِ«مردادِ پُرخروش »دگرگونی های شگفتی درشُرُف شکل گیری بود.              

پانویس ها:

[1]– برای نمونه نگاه کنید به:مشروح مذاکرات مجلس،خردادماه 1332؛باختر امروز،17خرداد1332؛مقایسه کنیدباسخن عبدالله معظّمی(رئیس مجلس): مشروح مذاکرات مجلس،7خرداد1332

[2]– Henderson to the Department of State, April 15, 1953, telegram 788,00/4-1553

[3]ـ روزنامۀ اطلاعات،27 فروردین1332

[4]ـ روزنامۀ اطلاعات،25 فروردین1332

[5]ـ نگاه کنیدبه:روزنامۀ اطلاعات ،29فروردین1332

[6]ـ تنهاپس ازسقوط مصدّق بود که شاه جوان توانست «برتردیدها،نژندی ها و ناامیدی های خویش فائق آید»بطوری که سه روز بعد از 28 مرداد32،وقتی هندرسون از«شجاعت بزرگ اخلاقی شاه دراین مقطع حسّاس تاریخی کشورش»یادمی کرد،شاه،می گریست. نگاه کنید به گزارش هندرسون،

Henderson to the Department of State, August 23, 1953, telegram 788.11/8-2353

[7]ـ موحّد،ج2،صص747-748

[8]ـ روزنامۀ اطلاعات،5اردیبهشت1332

[9]ـ روزنامۀ اطلاعات،5اردیبهشت1332

[10] ـ براي آگاهي از ارج و اعتبار حسين مكّي در دل وُ ديدۀ مصدّق، نگاه كنيد به: سنجابي، اميدها و نااميدي‌ها، ص185. همچنين نگاه كنيد به نمونۀ نامه‌هاي دكتر مصدّق به حسين مكّي: متيني، صص 185-186. براي نمونه‌هائي از سرمقالات ستايش‌آميز روزنامۀ باختر امروز (حسين فاطمي) در بارۀ حسين مكّي نگاه كنيد به: سال‌هاي نهضت ملّي (كتاب سياه)، ج6، صص157-164.

[11]ـ مکّی،ج6،ص434

[12]– Henderson to the Department of State, May 20, 1953, telegram 110.11 DV/5-2053

[13]ـ نگاه کنیدبه:شورش،3مرداد32.

 1-نگاه کنیدبه گزارش های 3و 21مرداد32 ماتیسون،کاردار سفارت آمریکا در تهران:

Mattison to the Department of State, July 25, 1953, telegram

788,00/7-2553

Mattison to the Department of State, August 16, 1953, telegram

788,00/8-1253

[15]ـ نگاه کنیدبه:روزنامۀ شاهد،شماره های اردیبهشت و خرداد و خصوصاً 6مرداد32،همچنین     نگاه کنید به سخنرانی مهدی میراشرافی در:مشروح مذاکرات مجلس،7خرداد1332

[16]ـ روزنامۀ اطلاعات،5مرداد1332

[17]ـ برای متن سخنرانی دکترمصدّق،نگاه کنیدبه:باخترامروز،5مرداد32؛برای بخش های مهم این سخنرانی نگاه کنیدبه:فاتح،صص660-661

[18]ـ روزنامۀ کیهان،6مرداد32.به گزارش روتنی(کارشناس امورایران درسفارت انگلیس در تهران):مصدّق درملاقات با هندرسون گفته بود که می خواهد،موافقان و مخالفان در دو مسجدجداگانه و مختلف،آرای خودرا به صندوق بیاندازند»:

FO  371 EP  104562,February 24, 1953

[19]ـ نگاه کنیدبه:روزنامۀ کیهان،7مرداد32

[20] – Le Monde, 4 aout, 1953, p. 12

مقايسه كنيد باگزارش روزنامة اطّلاعات، 13 مردادماه 1332

[21] ـ انقطاع، ناصر، پان‌ايرانيست‌ها، ص98؛ براي گزارش دقيقي از اين حادثه نگاه كنيد به: سالمي، محمّد حسن، تاريخ نهضت ملّي شدن صنعت نفت از نگاهي ديگر، صص426-434؛ روزنامة اطّلاعات، 11 مرداد 1332؛ كوهستاني‌نژاد، مسعود، مرداد خاموش، صص 85-164

[22]ـمصدّق،ص 267؛ مصدّق، غلامحسين،ص66

گفت و گو با مهدی اخوان لنگرودی،غلامحسین سالمی

مارس 26th, 2018

ما برای خودمان قلم نمی زنيم

 

بخشی از يک گفت وگوی بلندغلامحسين سالمی(شاعرومترجم) با مهدي اخوان لنگرودی دربارهء مهاجرت ،جهان وطنی و ادبيات فارسی

بسياري از چهره هاي ادبي ايران که به دلايلي ترک وطن کرده اند هنوز از وطن و ايران مي گويند و مي نويسند و مي سرايند. در اين ميان، شاعران و نويسندگان اندکي هستند که به جاي ناله هاي جانسوز يا گرايش به اين و آن دسته و گروه سياسي، ريشه هاي خود را از آن سر دنيا به خاک زده باشند تا جايي در اين سوي مرزها، به ملاقات ريشه هاي کهنِ سرزميني خود درآيند. مهدي اخوان لنگرودي يکي از اين چشم و چراغ هاي زبان فارسي است که پس از سال ها دوري از وطن و زندگي در اتريش، همچنان آثارش چه در حوزه ادبيات و چه در حوزه نقد ادبي و تاريخ شفاهي، به قول قديمي ها، بوي وطن مي دهد. دليل اين ويژگي مهم در شعر و داستان هاي لنگرودي را در همين مصاحبه سر راست و ساده، غلامحسين سالمي مترجم، جست و جو کرده است بي آنکه بخواهد مته به خشخاش گذاشته و در يک گفت و گوي صريح و بي پرده، از شاعرِ مهاجر، شيوه چنين نگريستن و چنين انديشيدن را بيرون کشيده است. حاصل اين مکاتبات، احتمالاً به صورت کتابي منتشر خواهد شد، چه آنچه پيش روست، تنها بخش کوتاهي است از اين رفت و برگشت سوالات و جواب ها. اخوان لنگرودي اما صميمانه تن و جان به اين گفت و گو داده تا شايد ناخواسته به نسلي کمک کند که از سويي، سوداي رفتن دارند و از سوي ديگر، دلنگرانند که با ترک وطن، شعر و داستان شان از واقعيت هاي اين سرزمين خالي شود. نگاهي به مجموعه هاي اخيراً منتشر شده اخوان لنگرودي در مقام شاعر، يادآور اين واقعيت است که او هنوز دغدغه «وطن» دارد و در جست و جوي «شعاع آفتاب از در سنگي» است و آنچه از رمان ها و مجموعه داستان هايش برمي آيد نيز ما را با خود مي برد به جنگل هاي وسيع لنگرود و زندگي روستايي مردم شمال کشور که برهه هايي مهم از تاريخ را با رنج خود، نوشته اند. به همين خاطر است که تمام آثارش را در داخل کشور و با همين چارچوب و قواعد و شرايط موجود به چاپ رسانده، گويي تغيير مختصات جغرافيايي او، از پس چند دهه، نتوانسته تغيير دهنده پنجره نگاه او به جهان باشد و آن پنجره اي که او امروز به دنيا خيره شده است، همين است که ما به مدد غلامحسين سالمي و پرسش هايش پيش روي شما باز کرده ايم:
    
شما چه جور شاعر و نويسنده اي هستيد که وطن تان را ترک کرديد در حالي که بيشتر شعرهايتان يا نوشته هايتان حکايت از وطن و سرزمين زاد و رودتان دارد؟
    چرا اين جور فکر مي کنيد؟ چه کسي گفته که من وطنم را ترک کرده ام، گويا اين سوال در کتاب «ببار اينجا بر دلم» مصاحبه طولاني با بهزاد موسايي نويسنده پرتوان گيلاني توضيح داده شده و حال در اينجا هم با نخستين سوال مرا به پرتگاه مي کشانيد که مجبورم ذهنم را آشکارا رودرروي خودم قرار بدهم و خودم هم از خودم سوال کنم که آيا چنين است يا اينکه اين ماجراي شبانه با کدام آبرفت در حرکت است براي به دست آوردن «اصل»ي که درنظر است. راستش هميشه دنيا به نظرم شکل و شمايل يک شهر را به خود مي گرفت و من دنيا را آنقدر بزرگ نمي بينم که انسان مثلاً ماهيت و اصل خودش را فراموش کند.من هميشه اين احساس را داشتم اگر کمي روي نوک پاهايم بايستم مي توانم «دنيا» يا اين شهر کوچک را به آساني به ديگران نشان بدهم. حالا اين نشان دادن تا چه اندازه باشد و نظرت مقبول ديگران افتد، مهم است. نشان دادن بايد حتماً در راستاي دانش و آگاهي باشد وگرنه با يک جعبه شهر فرنگ هم مي شود همه آدم ها را با خود به سفرهاي طولاني کشاند.خارج از همه اين حرف ها، آن برداشتي که شما از شعرها و نوشته هايم داريد که من فقط از سرزمين خودم مي گويم، چطور جايي زندگي مي کنم و با همه غربتش مثلاً لنگرود را فراموش نمي کنم. نه عزيزم اين طور هم نيست، لنگرود و ايران سرزمين من است ما به يکديگر تعلق داريم.من به زميني که در آن ريشه دوانيدم و از پستان هاي خاکش شير نوشيدم و بزرگ شدم، زميني که مدت هاي بسياري مرا در آغوش داشت، تعلق دارم. اين را فراموش نکنيم زندگي اينچنيني در اينجاها يک نوع عادت پذيري است. اين عادت پذيري در زندگي همه ماست و به هيچ عنوان نمي توانيم از آن گريزي داشته باشيم. تن زدن به آن از سر ناچاري است، من معتقدم يک نوع خودآگاهي است براي درهم شدن، آميزش و يادگيري و شناخت آن چيزي که گوشت و پوست و استخوان و حس پُرتوان عاطفه به آن احتياج دارد. من دوست ندارم فقط در يک جا بمانم و پشت سر هم فرياد برآرم «من اينجايم»، من متعلق به همه جا هستم. مي خواهم فريادهاي من در تمام جهان تقسيم شود و به همه آنهايي که دوست شان دارم هم ابراز کنم. مي خواهم هم دردهايم باشم و هم شادي هايم و در کنار آنها اعلام حضور کنم. بافته اي هستم که از لحظه هاي دروغ و تقلب سرچشمه نمي گيرم. ريشه آنجاست. کوچه پس کوچه هاي خاطره، آدم هايي که با آنها بزرگ شدم… خانه و آشيانه اي که در و پنجره اش هر روز غرق آفتاب مي شد که تو با پوست و استخوانت هر روز گرما و نور آن را لمس مي کردي و ستارگاني که شب ها جا و مکان دانه دانه شان را مي شناختي. وقتي عاشق مي شدي گلوگاه ماهش را مي بوسيدي و وقتي از چيزي گريه ات مي گرفت ستارگاني را که با آنها آشنا بودي صدا مي کردي و به جاي اشک از چشم هايت ستاره مي باريد. با حس هاي اينچنيني است که من خود را در جهان پخش مي کنم، چرا که من هميشه چنين احساسي دارم. من متعلق به جهانم و جهان متعلق به من. سعي و کوشش من در آن است قبل از اينکه يک شاعر باشم يا يک نويسنده يا در قالب هنر «هرکسي»، انسان خوبي باشم. انساني درست باشم تا براي نام و نام آوري خودم را به هر چيز و هر کسي نفروشم. در هرکجاي جهان وقتي خوب باشي بيگانگي بار و بنديلش را مي بندد و هيچ وقت در کنارت زندگي نمي کند. متعلق به همه آدم ها مي شوي. ياد شب هاي شاعرانه آن روزگاران مي افتم با گلسرخي وقتي در کوچه پس کوچه هاي تهران به زمزمه شعرهامان مي نشستيم. او بيشتر اين شعر را تکرار مي کرد… «ثقل زمين کجاست، من در کجاي جهان ايستاده ام» صدايش هنوز در گوش هايم مي پيچد «مهدي فردا شب که به کافه فيروز مي آيي – شعر تازه اي نوشتم، از شعرهاي جنگلي که براي ميرزا کوچک خان گفتم» و من چه اندازه اين شعرهايش را دوست مي داشتم وقتي مي شنيدم اسم ميرزا را بر تمام درختان راش مي نويسد.
    
 اصلاً چرا رفتيد؟
براي دلخوشکنک کردن هايي که گاهي گريبان آدمي را مي گيرد. با فارغ التحصيل شدن در رشته جامعه شناسي (البته با جابه جايي چند رشته تحصيلي دانشگاهي، مثل زبان آلماني يا زبان ادبيات فارسي) که يکدفعه تب جامعه شناسي اگوست کنت يا مثلاً ادامه دهنده بحث ها و تحقيقات ابن خلدون و کينز و بقيه اشراف و دانشمندان اين رشته و تشويق هاي فاميل و دوستان، سعي بر آن شد که خلاصه چمدان را ببنديم و به اين سوي جهان گسيل شويم. آمدن همان و ماندن همان… بدبختي من يکي دو تا نيست؛ وقتي در يک جا پا سفت مي کنم ديگر کندن از آنجا برايم سخت است. به طوري که احساس مي کنم در جايي که هستم کوچه ها و خيابان ها و خانه هايش مال من است. سعي ام بر آن قرار مي گيرد که انگار بايد غريبه آشناي همه بشوم. همان حسي که گفتم. پخش شده در جهان… در چنين حالتي است که به کتاب پناه مي برم. به زندگي آنهايي که با آنها آشنا شدم. به فرهنگ و رسوم شان هيچ ترسي به خودم راه نمي دهم. به درون شان مي روم، ننه من غريبم بازي را کنار مي گذارم. به يادگيري مي پردازم. موزه هاشان را تنها نمي گذارم و موسيقي، نقاشي، ادبيات، اپرا و ديدن همه آن چيزهايي که آنها در جمع آوري و جاودانه ساختن هنرشان انجام داده اند، دريغ نمي کنم.
 هرگز اين حرف ها را بر من روا نداريد که من از آنجا کنده شده ام و چرا رفتم. شما کنده شدن را با چنين احساسي تصوير مي کنيد که ديگر هيچ چيزي در قطب هاي زندگي وجود ندارد و من لنگ در هوا، معلق زدن در فضايي پر از خالي را براي زندگي کردن به تجربه نشسته ام در حالي که من در تمام لحظات ميان دوقطبي که وسط شان نشسته ام لحظه لحظه هاي زندگي را حس مي کنم. چه آن لحظاتي را که گذرانده ام و چه آن لحظاتي که مي گذرانم. هيچ روزي آبي هاي آسمان «لنگرود» را از ياد نمي برم حتي سال هاي بسيار دور که چهار يا پنج سالم بيشتر نبود.
 از همان محله هاي «آسيد عبدالله و در مسجد» که بعدها شاعران بزرگ و نام آوري از اين دو محله برخاستند و آنهايي که در اطراف خود هر چقدر دور مي زنند فقط خودشان را مي بينند و به ديگران بهايي نمي دهند، چرا که با جمع بندي خودشان با همپالگي هاشان نمي توانند «عددي» را به وجود بياورند به بدترين مرض ممکنه يعني «فراموشي» مبتلا مي شوند و حرف هاشان از دنياي خاموشي مي گذرد. به قول «اخوان ثالث»، «خاموشي سرآغاز فراموشي است» با حرف هاشان در انسان «آلرژي» به وجود نمي آورند. آنچنان به فراموشي و اين مرض بد انساني مبتلا مي شوند و به خود مي انديشند که در لغزيدن و افتادن هاشان دست هايي را طلب مي کنند که آبروي انساني را زخمي مي کنند. من به ياد شعري از حافظ مي افتم… «اي که از کوچه معشوقه ما مي گذري – باخبر باش که سر مي شکند ديوارش». نخستين بيت شعرم هنوز يادم هست «پسر برفم… پسر دردم… با سياهي ها… با ابرهاي اين آسمان من خواهم جنگيد…» شعر پسر برف را که چندين صفحه بود براي شاعر معروف و بزرگ شهرم محمود پاينده که پسر دايي من بود به تهران فرستادم… بعد از يک هفته اي جوابي از ايشان به دستم رسيد که از مجله اميد ايران برايم فرستاده بود… «نخستين شاعر جسور لنگرودي هستي از محله آسيدعبدالله که مي گويم شعر گفتنت را ادامه بده…» ديگر از منطقه شعر جدا نمي شدم. شعرهاي کتاب هاي دبستاني جالب ترين شعرهايي بود که از آنجا جدا نمي شدم. يک بار يا دو بار شعر را مي خواندم و بيشتر بيت ها توي ذهنم باقي مي ماند. تا اينکه به کلاس هفتم رسيدم. دو کتابفروشي در لنگرود بود که فقط چند تايي کتاب شعر و داستان داشتند. شايد بارها و بارها آن کتاب ها را خواندم با اينکه بعضي هاشان به سواد من قد نمي داد. اما دست بردارشان نبودم. مثلاً افسانه نيما و شعرهاي اخوان ثالث و شاملو را در آن روزگاران به دست گرفتم. با شعرهاي کلاسيک زياد کنار نمي آمدم ناخنکي مي زدم و مي گذشتم. چند تايي بوديم که به يکديگر کتاب قرض مي داديم. در آن روزگاران شايد خواندن صدها کتاب پليسي را هم از سر گذراندم. به هر حال تا نيمه هاي شب فقط کلمات کتاب بود که چشم هايم را مي بست. ماه ها و سال ها طي مي شد که دبيرستان را تمام کردم و راهي تهران شدم. راستي شما در سرزمين و آب و خاک خودتان به غربت رسيده ايد؟… رسيده ايد… اگر بگوييد نه، دروغ گفته ايد و بدترين عذاب هم در وطن خويش دربه در شدن است که من تلخي و تنهايي چنين عذابي را تجربه کرده ام.
يکدفعه تهران درندشت مرا چنان در خود گرفت که چاره اي جز ادامه دادن نداشتم. در تهران دهه 40 تا 50 را با شاعران و نويسندگان گوناگون گذراندم که در کتاب کافه نادري تا کافه فيروز مفصل توضيح داده ام و نخستين دفتر شعرم «سپيدا» را با مقدمه محمود پاينده به چاپ رساندم و بهتر است بگويم در حاشيه، دانشگاه را ول نکردم به طوري که فارغ التحصيل رشته جامعه شناسي شدم که در اين فاصله هر وقت به لنگرود مي رفتم دو نفر را فراموش نمي کردم، يادگيري در مکتب شان برايم ارزش خاصي داشت يکي «شهدي لنگرودي» که غزل هاي والايي را تحويل جامعه کلاسيک مي داد به طوري که کتاب «شباهنگش» از دستم نمي افتاد و خودش رفيق صميمي نيما بود که نيما در آن زمان در لاهيجان معلم بود و يک پا در لنگرود و يک پا در لاهيجان داشت و ديگري «حسين درتاج» شاعر معاصر که نخستين بار در ايران کتباً شعر شعراي معاصر را درآورده بود که تازگي اش مثل درخت سرو تناوري مي مانست که هميشه پيش رويت قرار مي گرفت…. دهه 40 تا 50 تمام شد… چمدان کنار در چشمک مي زد و سفر که تمام درونش را پر کرده بود! اما «کندني» در ميان نبود دور شدن بود و به تجربه نشستن عمر… و از اين سوي جهان که براي تان مفصل جواب خواهم نوشت، يعني همان قطبي که حالا در آن زندگي مي کنم.
    
 احتمالاً جواني تان محدود به همين لحظه هاي خوب نمي شود، از لحظه هاي بد هم بگوييد، مثلاً از روزهاي تيره و تارِ ساواک. راستي از ساواک مي ترسيديد؟
    نمي دانم چرا يکدفعه پريده اي وسط ميدان و ماجراي ساواک را علم کرده ايد. اگر کمي آرام تر پيش برويم فکر مي کنم به هدف نزديک تر خواهيم شد و راحت تر به سوال و جواب هاي مان دست خواهيم يافت… پس از شما خواهش مي کنم اگر مي خواهيم ادامه دهنده سوال جواب هايمان باشيم. به نظم احترام بگذاريم که نظم بن پايه آزادي است. تنها با آزادي و نفس کشيدن در آزادي است که ما مي توانيم نظم فکري مان را بسامان تر کنيم تا شعور در دورتر در دسترس مان نباشد. راستش اينکه در آن دوره نه از ساواک مي ترسيدم و نه از زندان هايش… خب با ديدن و شنيدن گرفتاري هاي بزرگان هنر و ادب، ما جوان تر ها جرات بيشتري پيدا مي کرديم نه به خاطر قهرمان شدن… جو چنين بود که دور از مسائل اجتماعي نباشيم و براي تن زدن به چنين جوي خودمان را به هر خطري نزديک مي کرديم. با اينکه هر روز و هر شب خبر دستگيري بهترين جوان هاي روشنفکر ودانشجو را مي شنيديم، از خواندن و نوشتن کتاب هايي که آنها را ضاله مي دانستند دست بردار نبوديم. چرا که يک شعار هميشه در ذهن ما خودش را نشان مي داد. يعني آينه رودررو… که نگاه کردن در آن توان فکري ما را چندين برابر مي کرد و آن هم «زندگي خوب و برابر براي همه» اما خوشبختانه من هرگز گرفتار ساواک نشدم چرا که شعار در شعر را قبول نداشتم و اعتقادم در آن بود که شعار، شعر را ماندگار نمي کند. جوهره شعر و هنر در جاي ديگري خفته است که اين اعتقاد و پافشاري درگيري شبانه روزي من و خسرو گلسرخي بود. با اينکه پنج سال تمام من و او يک روزش را بي يکديگر نمي گذرانديم اما در تمام لحظه هاي راه و دريا که گام هايمان هرگز از گوشه و کنار زاويه هاي روشنفکري دور نمي شد، دعوا و بحث من و خسرو هميشه ادامه داشت به طوري که اگر گاه قلم و شعر من از مرز عاشقانه دور مي شد و حرف ها و مسائل اجتماعي را در خود مي گرفت، خسرو شروع مي کرد برايم نوشتن «مهدي اخوان لنگرودي شاعر باران و طبيعت – از شعرهاي عاشقانه خداحافظي کرد و به انسان پيوسته و شعرهاي مردمي اش… و الخ…»
 که باز هم هيچ وقت کنار نمي آمديم…. ما فقط از يک چيزي مي ترسيديم به قول شاملو… مرگ آسان که آقايان ساواک با هزار نوع برچسب مي خواستند آن را هرچه پرطمطراق تر در بازارهاي تبليغات شان بفروشند و ما بيشتر مواظب بوديم که در مرگ هاي آسان «به پوچ و هيچي» گرفتار نياييم… که فکر مي کنم دوستان مبارز آن سال ها، امروز هم بر اين عقيده اند که «زندگي» را بايد کنار در خانه گذاشت نه مرگ هاي آسان را. به اين دليل در آن سال هاي ساواک، من و امثال من نه از ساواک مي ترسيديم و نه از زندان هايشان چرا که مي دانستيم پافشاري آنها و به وجود آوردن چنين جوهايي فقط براي ماندگاري خودشان بود و تقديم تکه هاي لجن گرفته مرداب ها به همه و زندگي کرکس وار در مردا ب ها، که بگذريم… سوال ديگرتان را بفرماييد!…
    
به عنوان يک جامعه شناس،چه تعريفي از قدرت داريد. تجزيه و تحليل شما مي تواند تيتر درشتي باشد براي خواندن و دانستن.
 مثل اينکه شما سرتان درد مي کند براي بحث و جدل هاي اجتماعي… به هرحال کاري نمي توان کرد وقتي سوال پيش مي آيد بايد جواب داد. چون ما فقط شاعر نمي توانيم باشيم، هر چيزي که از ما خلق مي شود فقط به ما تعلق ندارد، متعلق به همه است. ما با مردم سر و کار داريم و مردم هم مهم ترين موضوع ذهني ما هستند… ما که براي خودمان «قلم» نمي زنيم… وظيفه و مسئوليت ايجاب مي کند شکل آن دانستن هايي که در تمام دوران زندگي هنري مان ياد گرفته ايم به بهترين شکل ممکنه و انساني اش تحويل جامعه بدهيم. اما اگر دانستني ها غلط و نارسا باشد آنوقت من پيش شما خجالت زده مي شوم. شما مي دانيد در هر دوره اي قدرت ها به شکل هاي مختلف در چهره هاي مختلف «خودي» نشان مي دهند که تبديل به نماد مي شود. ما مي توانيم نمادها را به دو دسته تقسيم کنيم. نماد بد و نماد خوب. نماد خوب را همه دوست دارند چرا که خوبي از خانواده مهرباني سرچشمه مي گيرد و توانايي در جوهر معرفت و انسانيت تقسيم مي شود، يعني تبديل آتش ، در بافته هاي ابريشم و مخمل و زيبايي، اما اين تغيير و تبديل خيلي به ندرت اتفاق مي افتد. انگار نماد بد در اين «تز» و «آنتي تز» با دست بردن به قلمرو نماد خوب شانس بيشتري پيدا مي کند و قدرت را دست مي گيرد. از آنجايي که ذات بد و بدي – چهره منحوس و تلخش را به تاريکي نشان مي دهد ماجرا چيز ديگري مي شود يعني استفاده حضوري از تک تک آدم ها که تخت و بارگاه ديکتاتوري آماده مي شود و شبه جزيره «پانگرهاس» با پس دادن زهره آب هاي ناخواسته، جگر خيلي ها را خونين مي کند که ما چنين قدرت هايي را دوست نداريم. چرا که قدرت طلبي يکي از خواسته هاي هميشگي انسان است که از بدو تولد با او به دنيا آمده. اما چقدر خوب است که اين قدرت طلبي نسيم انساني داشته باشد و سفره اش آزادي باشد. براي همه آنهايي که در آن يک تکه خاک با او زندگي مي کنند و به قول شاملو «آنوقت است که آزادي آوايش را مي خواند و هيچ کجا ديواري فروريخته باقي نمي ماند.» من چکاره اين جهانم. قدرتمندهاي شرق و غرب بهتر مي توانند اين سوال تان را جواب بدهند مثل آقاي اوباما، پوتين… نه شاعر و نويسنده اي مثل من که از صبح بيدار مي شود مثل پرنده اي از شاخه درختان مي پرد تا بتواند تکه اي «مهرباني» به دست آورد و نوکي به آن بزند که همه قدرت هاي جهان برايش هيچ چشمگير نيستند. کجاي جهان با حرف هاي من و امثال من تصحيح مي شود تا وقتي که کرکس ها در صفي طولاني ايستاده اند براي به دست آوردن تکه اي «فساد و فجور» که از کشتار و خون سرچشمه مي گيرد و به خون و آتش ختم مي شود. جواب به تاريخ سخت است.
     نمي دانم چرا قبل از اينکه از شما سوال کنم که چه وقت و کجا به دنيا آمده ايد مي خواهم بدانم که شروع تفکر ادبيات شما از کجا و چگونه ريشه گرفت که دانستيد شاعر و نويسنده هستيد. در زندگي تان چند قصه و رمان خوانده اي. آيا کتاب هايي را که براي مغزتان رديف مي کرديد فقط در راستاي قصه و رمان يا در دانش و غور در جاده هاي ديگري هم گام مي گذاشتيد. مثلاً ناخنک زدن در رشته هاي ديگر.
 در سحرگاه يک صبح لنگرود که ابرها مي رفتند و آفتاب حمام گرفته از انتهاي آسمان پيدا مي شد يعني در يک صبح پاييزي به دنيا آمدم. در محله «در مسجد لنگرود» هنوز هم خانه ما در آنجاست. 10 سال پيش که به ايران آمده بودم سري به خانه زدم. همان اتاقي که در آن زندگي مي کردم و همان طاقچه اي که از يازده سالگي آن طاقچه را تبديل به کتابخانه کرده بودم بالاي سرم يه چراغ نفتي تا نيمه هاي شب روشن بود و من هر کتابي را که به دستم مي رسيد تا نزديکي هاي صبح مي خواندم. کتاب هاي پليسي «مايک هامر»…. امير ارسلان، حمزه نامه، قصه هاي کودکان در روزنامه ها که فکر مي کنم تعدادشان به صدها رسيده بود و مادرم در گوشه اي از اتاق مي خوابيد و چه طاقتي داشت با سر و صدا و روشنايي چراغ چيزي به من نمي گفت و «پدر ارباب» که در مجاورت اتاق ما براي خودش اتاقي داشت وچندين کتاب، خصال شيخ صدوق، حليّه المتّقين، مولانا… با اينکه سواد آنچناني نداشت در روزگار مريضي اش در هلند پيش خودش و برادر «علي» که او را پرستاري مي کرد خواندن و نوشتن آموخته بود. شب ها با کتاب هاي ديني خودش مشغول مي شد. مولانا مي خواند و گاهي هم مي نوشت… البته تمام نوشته اش و لغت هايش با حروف جداگانه نوشته مي شد ما بايد آنها را سرهم مي کرديم تا نوشته اش را بخوانيم. من هنوز چند دستخطي از او دارم که شعر مولانا را نوشته بود و اما در سوم مهرماه 1324 در خانه اي که بعد از 35 سال آن را ديدم… اتاق من تغيير نکرده بود پدر همان طور در چارچوبش ايستاده بود و سالن خانه به همان درازا و پهنا در و پنجره ها و… اما هيچ کس ديگر در آن خانه زندگي نمي کرد. هيچ اسباب اثاثيه اي در تمام خانه پيدا نمي شد…جغدها اگر مي دانستند چنين بيغوله اي در آنجا وجود دارد حتماً مي آمدند و در آنجا ماوا مي گرفتند… اما آنچه مرا در آن اتاق ها و حياط خانه سرپا نگه داشته خاطرات گذشته بود که مثل پرده سينما از جلوي چشم هايم مي گذشت… در مسير شعر و ادبيات افتادنم با تشويق هاي محمود پاينده لنگرودي انجام گرفت که از همان يازده سالگي نخستين شعرم را براي او فرستادم و در مجله اميد ايران چاپ شد و از همان موقع پيه شعر به تنم خورد و ديگر نتوانستم از آن خلاص شوم اما نويسندگي و رمان نويسي کارم نبود. در اتريش سال هاي سال رمان «ارباب پسر» با من زندگي مي کرد، نمي توانستم آن را بر کاغذ بياورم دلم نمي خواست تفنني در اين کار باشد. هفده سالي بود ديگر نه شعر مي گفتم نه مي نوشتم. برخورد با شاملو در وين و زندگي کردن ده روزه او و آيدا در خانه من باعث شد که شعله هاي مسئوليت را در من روشن کند. دوباره شروع کردم به نوشتن که در خارج از کشور نخستين کتابم منتشر شد و همين طور ادامه يافت؛ نوشتن يک هفته با شاملو و ستاره باران جواب يک سلام، نامه هاي احمد شاملو به مهدي اخوان لنگرودي… ديگر مثل بولدوزر مي کندم و پيش مي رفتم. دست بردار نوشتن نبودم به طوري که وقتي اولين جمله ارباب پسر را نوشتم… شب و روز، صبحانه، ناهار… شام، برخورد با آشنايان و دوستان… در محل کار… مرتب قلم و کاغذ بودکه مرا به جلو هل مي داد به طوري که دست نوشته هزار صفحه اي ارباب پسر را پنج بار با دست نوشتم و پاره کردم و آخرين نسخه آن را نگه داشتم که آقاي علي جعفريه «ثالث» ميهمانم بود وقتي ده پانزده صفحه اول ارباب پسررا برايش خواندم در همان نيمه شبي با من قرارداد بست و کتاب را از من گرفت و با خود به تهران برد با شرط بر اينکه زندگينامه نصرت رحماني را هم براي نشر او بنويسم، قبول کردم و اسماعيل جنتي دوست خوب من هم حضور داشت و آنوقت ها با ثالث همکاري مي کرد و ويراستاري کتاب هايم را به عهده گرفت و اين چنين شد که قلق کار دستم آمد و از نوشتن خسته نمي شدم. «در خمِ آهن» را نوشتم. مجموعه هفت صد صفحه مي رسيد چاپ کردم… «الا تي تي» را چاپ کردم که مجموعه قصه هاي بومي بود که بيشترش ازلنگرود سرچشمه مي گرفت – توسکا – رمان بلند ديگري را به ثالث دادم براي چاپ و در اين فاصله ها رمان «پنجشنبه سبز» را نوشتم که مورد دارد و رمان «ويونا» مجموعه شعر وطن و قصه هاي «اينبلا» که باز قصه هايش بومي و لنگرودي ست و هنوز چاپ نشده و توسط انتشارات نگاه منتشر مي شود. نامه هاي تي تي جان… تا فراموش نشده من دايرةالمعارف شعر معاصر را کار کردم از نيما تا سال 1385 که به پنج هزار صفحه مي رسد و هزاران شاعر معاصر… که سرمايه گذاريش براي ناشرين سخت است و نمي دانم چرا تنبلي کردم و دنباله کاررا نگرفتم و حالا سخت در تدوين نامه هايي هستم از بزرگان شعر و ادب ايران که به دويست و پنجاه عددي مي رسد با دست خط شان و خصوصيات شخصي شان… نامه هاي باارزش و جالبي هستند از محمد علي جمالزاده و علوي و کسرايي، گلستان، شاملو… تا بقيه که انتشارات ثالث به چاپ مي رساند.دوست دارم کتاب هايم در ايران چاپ شود… من تمام همّ و غمم، روشنفکران ايران و خواننده هاي ايران است. دوست دارم نوشته ها و شعرهايم به دست شان برسد… 
 
منبع:روزنامهء ايران، شماره 6735 ، 16/12/96

چاپ پنجم کتاب«آسیب شناسی یک شکست»منتشرشد

مارس 13th, 2018

 

برای کمک به زلزله زدگان کرمانشاه

 

پس از فاجعۀ زلزلۀ کرمانشاه و ضرورت کمک رسانی به هموطنان شریفِ ما،فروشِ همّت عالیِ چاپ پنجم کتاب«آسیب شناسی یک شکست» اقدام کوچکی در این راه بود که خوشبختانه با همّت و حمایت گرمِ هموطنان روبرو شده است.در این«زمستان بی برگی» چنین استقبال و عنایتی نمونۀ دیگری از همدلی ها و همبستگی های ملّی ما را  آشکار می سازد.

تاکنون 598نفر(درداخل و خارج از کشور) با کمک های مالی و مستقیمِ خود به زلزله زدگان، همّتِ عالی خویش را درخرید و سفارشِ این کتاب  ابراز داشته اند.

 

 نگارنده ضمن سپاس صمیمانه از همّتِ ایرانیارانِ عالیمقدار،به آگاهی می رساند که درآستانۀ نوروز باستانی،متن«پ.د.افِ»کتاب (باویرایش تازه و افزوده های بسیار)برای درخواست کنندگان ارسال می شود.

دوستانی که خواهان دریافت متنِ«پ.د.افِ»کتاب هستند می توانندبهاء همّتِ عالیِ آن رابه حساب«بنیادنیکوکاریِ نوروز»(کمک به زلزله زدگانِ کرمانشاه) واریز نمایند.

برای دریافتِ رایگانِ چاپ پنجم این کتاب  به لینک زیر مراجعه فرمائید:

https://mirfetros.com/fa/pdf/AsibShenasi_Ali.MirFetros

_5e_Edition_20180813.pdf

واژهء«گرامی»درشاهنامهء فردوسی،مازیارقویدل

مارس 3rd, 2018

 

 گرامی،واژه ای است که بارها وُ بارها شنيده ايم و دربارهء کسانی که درخورِ ستایش و ارج گزاری هستند،به کار می رود.

گرامی،نامِ ارجمندِ پهلواني ست که جان در راه نگهبانیِ میهن و درفش پُرافتخارش نهاد وُ در تاريخ وُ فرهنگ ايرانزمین،از چنان ارج و ارزشی برخوردار گشت که هر گاه بخواهند کسی را ستايش کنند و او را ارجمند بدارند،پس ازنام مخاطب، واژه “گرامی” را به عنوان صفتی ستوده و ارجمند به کار می برند.

گرامی(در پهلوی گرامیک) نامِ فرزندِ پهلوانِ جاماسب، وزير دانشمند گشتاسب شاه بود که با افتخار بسیار،در راه پاسداری از درفش ايرانزمين که نمود و نماد فَرِ ايرانزمين وُ نیروبخش ايرانيان بود، جان شيرين از دست داد.

به يک دست شمشير و ديگر درفش

بگيرد بدانجا درفش بنفش

ازينشان همی افکند دشمنان

همی بر کند جانِ آهرمنان

ز ناگاه دشمن به شمشير تيز

يکی دست او افکند از ستيز

گرامی به دندان بگيرد درفش

بدارد به دندان درفش بنقش

به يک دست دشمن کند ناپدید

شگفتی تر از کارِ او کس نديد

يکی ترک تيری زند بر سرش

به خاک اندر آرَد سر و افسرش

   تصویر مرتبط

ميدانِ جنگ پر از هياهوست. غوغای چکاچک شمشيرها وُ برخورد گرزها بر سپرها، گوش ها را کَر می کند.فرياد وُ های وُ هوی وُ گُرز وُ شمشير و ُ تير وُ کمان وُ کمند وُ پروازِ تيرها  آسمان را تيره وتار نموده است:

چو صف های گردان بياراستند

يلان هم نبردان همی خواستند

بکردند يک تيرباران نُخُست

به سانِ تَگَرگِ بهاران دُرُست

بپوشيـده شُـد چشمه ی آفتاب

ز پيكان هاشان درخشان چو آب

تو گفتى جهان ابر دارد همى

وُ زان اَبـر اَلمـاس بــارد همـى

آغاز کننده جنگ، ارجاسب، شاه توران وُ از عموزاده های گشتاسب شاه است. ارجاسب و گشتاسب، از نوادگان فريدون شاه، از ميان بردارنده ی ضحاک ماردوش هستند.

داستان از آنجا آغاز می شود که اَرجاسب آگاه می گردد، گُشتاسب شاه آيينِ زَرتشت را پذيرفته است، نامه ای به گُشتاسب نوشته، از او درخواست می کند آيين زرتشت را رها کرده، به آيين پيشنيان شان باز گردد وُ هرچه را که در آرزو دارد، از اَرجاسب درخواست وُ دريافت کند.

 گشتاسب شاه، نمی پذيرد وُ دست از آيينِ بهی يا آيين زرتشت بر نمی دارد. دست برنداشتن گشتاسپ از آيين زرتشت، انگيزه ی يورش آوردنِ ارجاسب با سپاهی گران از سربازان وُ پهلوانان ترک وُ چين، به ايرانزمين می گردد.

سربازان وُ پهلوانانِ میهن پَرستِ ايرانزمين به رويارويی آنها می روند وُ با دلاوری به پدافند از مردم وُ ميهن پردازند. ميدان جنگ، کبود، زمين پر زِ آتش و هوا پُر ز دود می شود:

جهان بينی آن گاه گشته کبود

زمين پُر زِ آتش، هوا پُر زِ دود

وزان زَخم وُ آن گرزهای گران

چنان پتک پولادِ آهنگران

درفش کاويان که نماد استواری وُ پايداری ايرانيان است، در گرماگرمِ کارزار، چون خورشيدی فروزان در دل سپاه ايران برافراشته وُ درخشان است، چشم ها را خيره می سازد وُ انگيزه دلگرمی ايرانيان می باشد.

تورانيان که می دانند، درفشِ کاويان ،چه نقش بزرگی در دلگرم کردنِ سربازان ايرانزمين دارد، با کوشش فراوان پيل وُ درفش دارِ به اهتزاز درآورنده ی درفش کاويانی را از پای در می آورند تا درفش سرافراز ايرانزمين بر زمين اُفتد وُ برافراشتگی اش دلگرم کنده ی دلاوران ايرانزمين نباشد.

بدان شورش اندر ميـان سپـاه

ازان زَخـم گُردان وُ گَردِ سيـاه

بيفتــاد از دسـت ايرانيــــان

درفـشِ فروزَنــده ی كاويــان

گرامی، پهلوان نامدارِ ايراني، که در گرماگرم نبردی جانکاه است، هنگامی که درفشِ کاويان را بر زمين افتاده می بيند، بی درنگ از اسب پياده شده، درفش از زمين بر داشته، گرد وُ خاک از آن زدوده، بر سرِ يک دست بلند کرده، دوباره به اهتزاز در می آورد.

گرامى بديد آن درفشِ چو نيل

كه افگنده بودند از پشت پيل

فرود آمد وُ برگرفت آن زِ خاك

بيفشاند از خاك وُ بِستُـرد پاك

سپاهيان ارجاسب که درفش را دوباره برافراشته می بينند، به سوی گرامی، پهلوانِ به اهتزاز درآورنده  درفش کاويانی، يورش می برند.

چو او را بديدند گُردانِ چيـن

كـه آن نيـزه نامــدارِ گزيـن

از آن خاك برداشت وُ بسترد وُ بُرد

به گردش گرِفتَند مَردانِ گُـرد

گرامی با تيز هوشی و دلاوری هرچه تمامتر، درفشِ  پُر از زر و گوهر، زيبا، بزرگ وُ سنگين کاويانی را بر يک دست می گيرد وُ با دستِ ديگر، به نبرد با پهلونان توران می پردازد.

پهلوانانِ تپُر شُمارِ ُرک وُ  چين پس از کوششِ بسيار وُ نبردی سهمگين دستِ درفش دارِ پهلوان گرامی را با شمشير می اندازند.

ز هر سو به گردش همى تاختند

به شمشير دستش بينداختند

پهلوان گرامیِ دلير،با آنکه يک دستش را با شمشير انداخته اند وُ خون از بازويش فوران می زند، برای آنکه درفـش کاويـان بر زمين بیافتاده باشد، يا به دستِ دُشمَن نيفتد و ترس در دلِ سربازانِ ايرانی لانه نکند، درفش کاويان را به دندان می گيرد و با گُرزِ گرانی  در  دستِ، نبردِ با دشمنان را دنبال می کند:

درفش فريدون به دندان گرفت    

همى زد به يك دست گُرز، اى شگفت!

امّا تيری که از کمان يکی از دشمنان ایران زمین رها شد، پيکرگرامی را به خاک و خون می کشد:

 

يکی ترک تير تيری زند بر برش

به خاک اندر آرد سر وُ اَفسرش

گرامی اگرچه در آن نبرد، جان در رهء جانانهء میهن نهاد امّا نامش زبان زدِ همگان شد.کار گرامی برای مردمان ايرانزمين به اندازه ای ارجمند بوده  که به باور نويسنده (مازيار قويدل)، پس از آن، نام “گرامی”، در ميان ايرانيان، برای ارجگزاری به کار برده شد، آن چنان که در شاهنامه نيز می بينیم، اين واژه کاربرد بسيار يافته است و واژه گرامی، برای هر چيز یا هر کار و انسان با ارزشی به کار رفته و می رود، مانند:

چو فَرزَند را باشد آيين وُ فرّ   

   گِرامى به دل بَر، چه ماده چه نَر

يا:

اگر توشه‏مان نيك نامى بُوَد   

         روان ها بَر آن سَر گِرامى بُوَد

يا:

كُجا آن سَرِ تاج شاهنشهان     

       كُجا آن دِلاور گِرامى مِهـان‏

يا:

هَمه سَر بِدادند يك سَر به باد        

    گِرامى تَر آن كو زِ مادَر نَزاد

نام وُ ياد پهلوان گرامی، ماندگار وُ گرامی باد!

 

مازيار قويدل

اسپندارمزگان ۲۷۵۶ شاهنشاهی

۱٨فوريه ٢۰۱٨ترسایی/ ميلادی

 

شعری از علیرضا میبُدی

مارس 2nd, 2018

آب و اُردک

چرخ هست و

چاه هست و

دلو هست و

آب نیست!

آسمان ازابرِ باران زا    تُهی

 

کاشکی زاینده می شد اَبرکی

کاشکی می آمدی بارانکی

تاببینم روی«هامون»-

                          بازهم

می رود باجوجه هایش  اُردکی

مأموران معذور!،علی میرفطروس

مارس 1st, 2018

 از دفتر«بیداری ها و بیقراری ها»

۲۰ بهمن ۱۳۹۲ = ۹ فوریۀ ۲۰۱۴

برای مطالعۀ آرشیوِ روزنامۀ اطلاعات،دیروز (۵شنبه) به کتابخانۀ انجمنِ زرتشتیان(در پاریس) رفتم.دکتر آبتین ساسانفر(بنیانگذارِ انجمن) با نگرانی می گفت:

-آقا! ظاهراً برخی کتاب ها و مقالات شما بدجوری«سربازان گمنامِ امام زمان»را آزرده کرده است…

پرسیدم:چطور مگه؟!

 گفت:برای اینکه هر از گاهی این«سربازان» کوشش می کنند تا برای شما «زندگینامۀ تازه»ای جعل کنند!…

با خنده گفتم:نگران نباشید دکتر!،ما مسلّح به اللهُ اکبریم!!!  

دکتر ساسانفر که بی تفاوتی مرا دید گفت:

-از شوخی گذشته، فردی بنام«فرامرز دادرس» که مدّعی است«کارشناس اطلاعاتی و افسرِ پشین گاردِ شاهنشاهی و عضوِ شاخۀ نظامی نهضت مقاومتِ دکتر شاهپور بختیار بوده»و با این گذشتۀ خطرناک،آزادانه به ایران رفت و آمد می کند! زیرِ نام«دکتر غلامعلی بیگدلی»،دکتر در حقوق از دانشگاه تولوزِ فرانسه!!!علیه شما در سایت های مختلف(از جمله در ویکی پدیا) قلمفرسائی کرده است.من که بیش از ۴۰ سال در اینجا زندگی می کنم و تحصیلات عالیه و دکترای حقوق را  هم در دانشگاه های فرانسه تمام کرده ام،می دانم که غلامعلی بیگدلی سال ها پیش به ایران رفته و در همانجا فوت کرده است،به همین حهت، وقتی آقای هومر آبراهامیان با ارائۀ مدارکِ مستند و غیرِقابلِ انکار، این«افسر اطلاعاتی» و آن «دکتر در حقوق از دانشگاه تولوز فرانسه»!!! را به یک گفتگوی زنده و رو در رویِ تلویزیونی دعوت کرد،هم از آن مرحومِ مغفور(دکتر بیگدلی) و هم از این«مأمورِ معذور»(فرامرزِ  دادرس) صدائی در نیامد!.این دعوت به مناظره  نشان داد که افاضاتِ«دکتر غلامعلی بیگدلیِ مرحوم» – همه – ساخته وُ پرداختۀ «کارشناس اطلاعاتی»(فرامرزِ  دادرس) است!

دکتر ساسانفر سپس پروندۀ پُربرگی از اسناد و مدارک آورد و گفت:

-بفرمائید! این هم پاسپورتِ آقای فرامرز دادرس(عضوِ شاخۀ نظامی نهضت مقاومتِ دکتر شاهپور بختیار) در سفر به ایران و ممهُور به مُهرِ وزارت امورخارجۀ جمهوری اسلامی! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرد هزار چهره!

:دکتر ساسانفر،ضمن اشارۀ دو باره به نام«فرامرز دادرس»گفت

-این«فردِ هزارچهره» شما را به«جنگ طلبی و رابطه با سرویس های جاسوسی اسرائیل»متّهم کرده است!!!…دادرس بخاطر تخصّص اش در امورِ کامپیوتر و خرابکاری، می خواست که در انجمنِ زرتشتی ها نفوذ کند  ولی با هوشیاری آقای هومر آبراهامیان و دیگرِ دوستان،نقشه اش  نقشِ برآب شد و مدّتی با آرمی که از سایت انجمن زرتشتی ها سرقت کرده بود،در سوداگری با«فرهنگ ایران» بود که خوشبختانه از طرف مقامات قضائی تعطیل شد.

 

 

 

 

 

 

 

فرامرز دادرس،کارشناس اطلاعاتی

گفتم:می دانم دکتر! در این سال ها  مأمورانِ جمهوری اسلامی کوشیده اند تا به قولِ خودشان:«از طریق صدها سایت و رسانه  مرا  پودر کنند» و بر این اساس، چند بار هم سایت یا تارنمای مرا موردِ حملات سایبری قرار داده و موجبِ از بین رفتنِ بسیاری از فایل ها و نوشته هایم شده اند .مهم اینکه این فرد در راستای اقدامات«عوامل رژیم جمهوری اسلامی در ویکی پدیای فارسی» چنان تبلیغاتی علیه من انجام داده که واقعاً حیرت انگیز است… از این گذشته،متأسفانه کتاب ها و مقالاتم در بارۀ اسلام ،دکتر محمد مصدّق ، رضا شاه و بحث های من در بارۀ ضرورت ارزیابی تازه در بارۀ دوران رضا شاه و محمد رضا شاه موجب خشم و خصومت های تازه ای  شده است…در غوغای جنگ طلبی های  جمهوری اسلامی و با اعتقاد به اینکه هر ۱ روز تداوم جمهوری اسلامی ۱ سال ایرانِ ما را به عقب خواهد برد  به مقامات اسرائیلی و نیز به سناتور جمهوریخواه آمریکا  توصیه کرده بودم تا از حمله به مردم و زیرساخت های اقتصادی و صنعتی ایران خودداری کنند  و حمله به بیت رهبری و پایگاه های سپاه و بسیج را در دستور کارِ خود قرار دهند … در جامعه ای که از «قدّیس بودن» تا «ابلیس بودن» و از فضیلت تا رذیلت،از مخالفت تا دشمنی و از انتقاد تا انتقام راهی نیست طرح این مسائل می توانست بسیار خطرناک و «مسئله ساز» باشد چندانکه به قول شاملو:

– هر گاوگَندچاله دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد

متأسفانه سرشت و سرنوشت برخی نظراتم چنان است که درستی آنها پس از ۲۰-۳۰ سال عیان و آشکار می شوند، مانند«آخرین شعر»م *

—————————————

*این یادداشت را نوشته ام تا آیندگان بدانند که در هجوم «ارتش سایبری رژیم اسلامی» و مشّاطه گران آن،«بر ما چه رفته است!».

 

درحاشیهء رفراندوم(بیداری ها و بیقراری ها:۲۶)،علی میرفطروس

فوریه 28th, 2018

   بیداری ها وبیقراری ها:۲۶

اشاره:

 «بیداری ها و بیقراری ها»نوشته هائی است«خطی به دلتنگی» که می خواست نوعی«یادداشت های روزانه» باشد،دریغا که-گاه-از«خواستن»تا«توانستن»،فاصله  بسیاراست.

درسالهای مهاجرت نامه های فراوانی به دوستانم نوشته ام که شامل بسیاری ازدیده هاو دیدگاه های نگارنده است.دریغا که بسیاری ازآنها در دسترسم نیست هرچندرونوشتِ موجود برخی ازآن نامه ها میتواندبه غنای این یادداشت ها  بیفزاید.

«بیداری هاوبیقراری ها»تأمّلات کوتاه وگذرائی است برپاره ای مسائل فرهنگی،تاریخی و سیاسی:دغدغه هاودریغ هائی درشبانه های غربتِ تبعیدکه بخاطرخصلت خصوصی خود،گاه،روشن و رام و آرام؛ وگاه،آمیخته به گلایه و آزردگی و انتقاداست،شایدسخنِ«تبعیدیِ یمگان»-بعدازهزارسال-هنوزنیز سرشت وسرنوشت مارا  رقم می زنَد.

 این یادداشت های پراکنده،حاصل پراکندگی های جان و شوریدگی های ذهن و زبان است،«حسبِ حالی» درگذارِزمان که باتصرّفی درشعرحافظ می توان گفت:

حسبِ ‌حالی بنوشتیم وُ شد ایّامی چند

محرمی کو؟که فرستم به تو پیغامی چند

                                                                                       ***     

چهارشنبه، 9 اسفند ماه 1396 برابر با 28-02-2018

…جان

شمامثل اینکه مطمئن به پیروزی خودتان نیستید!

[دراشاره به مخالفت دو تن ازامضاء کنندگان فراخوان رفراندوم]قدیانی یا کدیور کِی هستندکه اینهمه برای شما مهم اند؟،مثل اینکه بگوئیم:فرّخ نگهدار یا مرحوم کیانوری  باطرح رفراندوم و حضورشاهزاده مخالف اند!.این ها -بخاطرتئوری بافی های ایران سوز و «انقلاب شکوهمند اسلامی»شان-ابتداء یک عذرخواهی بزرگ به ملّت ایران بدهکارند!

عزیزجان!

این یک تاکتیک درست و کارسازاست که در محافل بین المللی هم  موجّه و مشروع است و بامسالمت،آیندهءایران را نصیب آزادی و دموکراسی خواهدکرد.

روحانی می گوید:صندوق!صندوق را بیاورید!

ما باهوشیاری و با «سوء استفاده»ازاین شعار بایدبگوئیم:

بله!صندوق !صندوق را بیاورید!،امّا زیرنظرسازمان های ملّی و بین المللی،باشعارِجمهوری اسلامی آری؟ یانه؟

ممکن است بگوئید:رژیم   آراء رامهندسی می کند( مانندسایت …)امّاتجربه های جهانی  پیشِ روی مااست.ازاین گذشته،شما به نیروی90 درصدیِ  مردم -خصوصاً به  زنان و جوانان ما  درشهرها و روستاها- اطمینان داشته باشید که با میلیون ها چشم  و دوربین و موبایل و…مراقب صندوق ها خواهندبود.

وقتی باور های شما و دکتر… را می بینم،ناامیدمی شوم و باز شعرنیمارا زمزمه می کنم:

در  فروبندکه بامن دیگر

هوسی نیست به دیدارکسی

فکرِ«این خانه چه وقت آبادان؟»-

بودبازیچهء دست هوسی

………………….

***

درهمین باره:

ضعف ها و ضرورت های«فراخوان رفراندوم»،علی میرفطروس

سالِ سرنوشت!

رفراندوم: اینست شعارِمردم!

برگزاری رفراندوم: ظرافت ها و ظرفيـّت های يک طرح،علی میرفطروس

۸ دی ماه ۱۳۸۳= ۲۸ دسامبر ۲۰۰۴

جنبش رفراندوم، «ارکستر بزرگ ملّی» است!

نشریهء نیمروز، شماره ۸۲۴، ۷ اسفند ۱۳۸۳

ملینامرکوری وشیرین عبادی

حسن روحانی وتقاضای انجام رفراندوم

رفراندوم روحانی و رفراندوم ایرانی!

جُغدِ جنگ:سرودی در ستایش صلح،علی میرفطروس

فردا،خیلی دیراست!،علی میرفطروس

درحاشیهء«فرداخیلی دیراست!»،علی میرفطروس

ضعف ها و ضرورت های«فراخوان رفراندوم»،علی میرفطروس

فوریه 26th, 2018

*مناظرات و منازعات جاری دربارهء رفراندوم،نمونهء  تازه ای ازعصَبیّت ها و فرصت سوزی های ما و   فرونهادنِ ادب وُ استدلال وُ انصاف توسطِ مباشران و مُبشّران«آزادی» درمقابله با«حریفان»است!

*باتوجه به خصلت تمامیّت خواه یا توتالیترِرهبریِ رژیم  و باتوجه به حضورِ هم پیمانانش درمنطقه(روسیه،سوریه،حزب الله لبنان،نیروهای شبه نظامی درعراق)،چه بسا که فروپاشی رژیم با فروپاشی ایران  پیوندخورَد،آنگاه آیادوستدارانِ«رفراندومِ آزادبعدازفروپاشی نظام»می خواهنددرگورستانِ ایران «رفراندوم آزاد»برگزارکنند؟!

* باتوجه به شعارهای مردم در خیابان های ایران،صدای«فراخوان رفراندوم»تنها درهمصدائی و همکاری با رضاپهلوی می تواندبه بانگی بلند بدَل گردد و خواستِ مشروع ملّت ایران را درمجامع  بین المللی  طرح و تثبیت نماید.

***

ما ميراث‌خوارِ يك تاريخ عَصَبی و عَصبانی هستيم و چه بسا حال و آينده را فدای اين عَصَبـّيتِ ويرانساز كرده‌ايم».

این،سخنی است که بارها درکتاب ها ومقالات نگارنده تکرارشده است.به عبارت دیگر،ما فاقدِ توان ساختن هستیم و ازاین رو،استعدادهای ما -بیشتر- صرفِ تخریبِ این و آن و مهم ترازهمه، صرف ویران کردنِ آیندهء ایران می شود.«انقلاب شکوهمند  اسلامی»-ازجمله-حاصل این عصَبیّت ها و فرصت سوزی هابود.

تاريخ معاصرایران  سرشاراز اين عصبـّيت‌هاست،هم ازاین روبودکه ملک الشعرای بهار در شِکوه ازتفرقه ها و نفاق های بعدازجنبش مشروطیّت،می گفت:

ما نگفتیم دراوّل که نجوئیم نفاق؟

یا برآن عهدنبودیم که سازیم وفاق؟

به کجارفت پس آن عهدوُچه شدآن میثاق

چه شداکنون که شمارا همه برگشت مذاق؟

كس نگويد ز شما خانهء من در خطر است

ای وطن خواهان! زنهار! وطن در خطر است

یکی ازنتایج این عصبیّت های ايلي ـ ایدئولوژیک اینست که درعرصهء سیاست ،ما توان همبستگی نداریم و هم ازاین روست که همبستگی های ما-بیشتر-درگورستان ها خودرانشان می دهد!.و اینچنین است که توانِ کارِمشترک  و استفاده ازفرصت های سازنده را نیز نداریم بلکه -عموماً-در فرصت‌سوزی های زيانبار جامعه را دچارِ خُسران ها و خسارت های فاجعه بار  می کنیم.به نظرنگارنده،مناظرات و منازعات جاری دربارهء رفراندوم،نمونهء  تازه ای ازاین عصَبیّت ها و فرصت سوزی ها و فرونهادنِ ادب وُ استدلال وُ انصاف توسطِ مباشران و مُبشّران«آزادی» درمقابله با«حریفان»است:

-حوالهء سرِ دشمن به سنگ پاره کنم!

 

نمی دانم!شاید«نیمایوشیج»دراین عُسرت و افسردگی بودکه زمزمه می کرد:

در  فروبندکه بامن دیگر

هوسی نیست به دیدارکسی

فکرِ«این خانه چه وقت آبادان؟»-

بودبازیچهء دست هوسی

حدود دوسال پیش،دریادداشتی به نام«رفراندوم روحانی و رفراندوم ایرانی» نوشته بودم:

«بااین ماشین قراضهء«اُپوزیسیون»من  فکرمی کنم که ملّت ما به آزادی و رهائی ملّی نخواهدرسید…بسیارروشن است که حکومت اسلامی حاضربه انجام یک همه پُرسی آزادودموکراتیک نخواهدبود امّااگرسلطهء40 سالهء نظامیان در«برمه»(میانمار)، انتخابات آزاد درآن کشور و پیروزی قاطع ِحزب« آنگ سان سوچی» رابیادآوریم،آنگاه می توان امیدواربود که انجامِ همه پرسی برای عبور مسالمت آمیز ازجمهوری اسلامی نیزممکن و میسّر باشد…هدف من،راهی است که بتوان باکمترین هزینه، این شیّادان و شعبده بازانِ شریر  را زودتر از حاکمیّت غاصبانه به زیرکشَد…طرح همه پُرسی(زیرنظرسازمان های بین المللی)،نقاب ازچهرهء روشنفکرانِ ملّی و «ملّی-مذهبی»برخواهدداشت که سال هاست مُدعی«مرجعیّت آرای مردم»اند ولی،با کَندنِ سنگرهای مصنوعی»(مانند«کودتای28مرداد» و…)-عملاً -برای بقا و استمرارِ جمهوری اسلامی  می کوشند…».

همین اعتقاددر مقالهء دیگری نیزتکرارشده بود.بنابراین،پیشنهادِ رفراندومِ حسن روحانی پدیدهء تازه ای نیست و سابقهء آن به دوسال پیش برمی گردد،لذا ،سخن دوستانی که بامتهم کردن عزیزان شجاع و شریفی -مانندنسرین ستوده،جعفرپناهی و…-انتشارِ فراخوانِ رفراندوم را به«دست های پنهان»نسبت می دهند،فاقدِ وجاهت و انصاف است. 

 

 

ضعف ها:

بااین مقدّمه،وقتی فراخوان رفراندومِ خانم شیرین عبادی و نسرین ستوده منتشرشد،در مقاله ای یادآورشدم:

-«…صرف نظرازبرخی«ملاحظات»،نگارنده،انتشاراین فراخوان را گامی مبارک در راستای رهائی ملّی و کوششی فرخنده برای استقرارِ صلح،ثبات و امنیّت درمنطقه و جهان می داند.».

 باتوجه به اینکه فراخوان رفراندوم توسط عدّه ای ازفعّالانِ مدنیِ داخل ایران امضاء شده ،برخی ابهامات یا نارسائی های آن  قابل درک و فهم است. اینگونه فراخوان ها بخاطرخصلت عام و عمومی شان-معمولاً- شامل کلیّاتی است که در بیانیّه های بعدی، شفّاف و تکمیل می شوند،چنانکه دراین باره خانم نسرین ستوده -به درستی- گفته اند:

-«این بیانیه یک طرح خام است که باید روی آن کار شود و این تنها از پسِ ۱۵ نفر بر نمی‌آید».

ازاین گذشته،فراخوانی که می خواهد چترفراگیری برای همهء سکولارها و دموکرات های داخل وخارج باشد- طبیعتاً- نمی توانددربندِ«مُچ بندِسبز» یا اعتقادات سیاسی -دینی این و آن باشد، بلکه شرط اساسی، پذیرفتن و التزامِ عملی به آرمان هائی است که اهداف اصلی فراخوان را تشکیل می دهند.باچنین درکی،اختلاف عقیدتی مابابرخی امضاء کنندگان فراخوان قابلِ غمض است و نیازی به پیداکردنِ«دست های پنهان»یا«نیّت خوانی»علیه این و آن نیست،ضمن اینکه  می دانیم دراین 40سال،خیلی از سنگ ها و سنگواره ها نیز تغییرکرده اند(این را کسی می گویدکه 30سال پیش درکتاب«ملاحظاتی درتاریخ ایران »فاتحهء حکومت دینی ،دینِ حکومتی و «مردم سالاری دینی» را خوانده است!).

بیانیّهء فراخوان با شجاعت و صراحتِ کم نظیر،«اصلاح ناپذیری نظام»و«ختم اصلاحات» را اعلام کرده و براین اساس، باخواستِ عبورازجمهوری اسلامی،برلزوم گذارمسالمت آمیز به نظامی سکولار،دموکراتیک و پارلمانی تاکیدنموده است؛نظامی که شکل آن(پادشاهی؟ یاجمهوری؟)فقط باانکار،انحلال و اضمحلالِ تمامیّت رژیم اسلامی  میسّرخواهدبود.

 ازجمله ضعف های این فراخوان،نداشتن سخنگوی رسمی و موجّه ای است که دررادیو-تلویزیون ها بتواند محتوای دقیقِ فراخوان را  تبیین و تشریح نماید.این ضعف،باعث شده تا برخی امضاءکنندگان«ازظنِ خود»به اظهاراتی بپردازندکه باروح و محتوای فراخوان مغایرت دارند؛اظهارات ناپُخته و نسنجیدهء آقای محسن مخملباف(دربرنامهء «صفحهء2»تلویزیون بی بی سی)نمونهء درخشان این مغایرت و مخالفت است.

 مخملباف هنرمندی است که ازمرداب سینمای دینی-ایدئولوژیکِ جمهوری اسلامی، خودرا به عرصهء هنرنابِ سینما رسانید و دراین راه،مرارت ها و مراحل سختی را پُشت سرگذاشته است،امّا،سخنان اخیرِوی نشان دادکه او فاقدهنرسیاست ورزی است.مخملباف-باارادت و اشتیاقی اشک آلود- ازمراد و محبوب سیاسی خود،سیدمحمدخاتمی ،یادمی کند و به توجیه شکست ها و ناکامی هایش در«دورهء اصلاحات»می پردازد و فراموش می کندکه بقول كارل پوپر:

-«وظيفهء يك سياستمدارِ صديق،خوشبخت كردن جامعه يا تقليل بدبختي‌هايش است و در آنجا كه سياستمدار از تحقّق اين وظايف باز مي‌مانَد،با صداقت و شهامت اخلاقي بايد از كار،كناره گيرد تا از سوق دادنِ جامعه به آشوب و انقلاب جلوگيري گردد».

 مخملباف ازمعلم و دوست دیرینه اش،«چریک پیر»(بهزادنبوی) انتقادکرده که«چرادرحوادث دی ماه، اعتراضات هزاران ایرانیِ آزاده وعدالتخواه را نادیده گرفته و مانندبرخی اصلاح طلبان حکومتی،آنان را موردتخفیف و تحقیرقرارداده است»،ولی خود-بلافاصله-در سخنی ناپُخته وعصَبی،اظهارکرده:

-«اگر قرار است که بعدازرفراندوم،«پسرشاه»(یعنی شاهزاده رضاپهلوی)به قدرت رسد،من هم -باز-محسن چریک خواهم شد».

این اظهارات،اگرچه باورِسیاسی مخملباف را به نمایش گذاشت امّا درراستای موضوع میزگردِ بی بی سی نبود و باروحِ آشتی جویانه و مسالمت آمیزِ فراخوانِ رفراندوم نیز همخوانی نداشت ولذا،لازم بودتا مُجری برنامه و یا شخصیّت موجّهی مانندمهندس حسن شریعتمداری آن را تصحیح یاتقبیح می کردند.

اظهارات مخملباف مارا به جایگاه رضاپهلوی در دیده ودیدگاه امضاء کنندگان فراخوان(خصوصاًامضاء کنندگان مقیم خارج ازکشور)می کشانَد.پرسش اینست که برای تدوین وانتشاراین فراخوان آیابا شاهزاده نیز مذاکره شده یا خواهدشد؟.این پُرسش ازآن رو اهمیّت داردکه دراعتراضات گستردهء دی ماه ،رضاپهلوی برجسته ترین چهرهء سیاسی درمیان شعارهای معترضان بودآنچنانکه درهمهء این اعتراضات،نه ازرهبران جنبش سبز نام وُ نشانی بود و نه از دکترمحمدمصدّق و مجاهدین خلق!.(بنابراین،صرف نظرازفروتنی و تواضع رضاپهلوی،گاه فکرمی کنم که اگریکی ازاین شعارها به نام وُ نفع یکی از«مدعیان خودخواندهء رهبری درخارج ازکشور»داده می شد،چه هیاهوها که برپا نمی کرد،یعنی:«این منم طاووسِ عِلّیین شده!»).

مخملباف-متأسفانه- از زاویهء تنگِ دوربین خویش،سپهرسیاسی ایران را رَصَد کرده و لذا،برخی شعارهای مردم در تظاهرات دی ماه را ندیده وُ نشنیده است.جوانانی که باشعارِ«رضاشاه،روحت شاد!»،«ایران که شاه نداره،حساب کتاب نداره» و یا «ولیعهد کجایی،به دادِ ما بیایی»به میدان آمده بودند-اینک نسبت به مبارزات چریکی وی  ابرازِ تنفّروانزجار می کنند وبه مخملباف  یادآورمی شوند:

فسانه گشت وُ کهن شد حدیث اسکندر

سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگ

 فسانهء کهن وُ کارنامهء به دروغ   

به کار ناید، رُو! در دروغ،رنج مبَر!

بنابراین، کارگردان ما ایکاش به هزاران تظاهرکنندهء آزادیخواه احترام می گذاشت و «درآستانهء فصلی سرد»(پیری)،پندارهای چریکی خود را باعقلانیّت سیاسی نسل بیدارِکنونی اشتباه نمی گرفت.

 

ضرورت ها:

باتوجه به خصلت تمامیّت خواه یا توتالیترِرهبریِ رژیم  و باتوجه به حضورِ هم پیمانانش درمنطقه(روسیه،سوریه،حزب الله لبنان،نیروهای شبه نظامی درعراق)،چه بسا که فروپاشی رژیم با فروپاشی ایران  پیوندخورَد،آنگاه آیادوستدارانِ«رفراندومِ آزادبعدازفروپاشی نظام»می خواهندکه درگورستانِ ایران«رفراندوم آزاد»برگزارکنند؟!

دراین شرایط عمیقاً حسّاس (که همسایهء شمالی ایران با استفادهء«رسمی»ازپایگاه های نظامی ایران،سرنوشت هولناکی را برای میهن ما تدارک می بیند)رهبران سیاسی و روشنفکران ما- باوجوداختلافات سیاسی و مسلکی- بایدبرای همدلی وهمبستگی ملّی همّت کنند،قصور دراین باره به تقصیری خُسرانبار خواهدانجامید.گذشتهء خونبارِمردم شیلی و اسپانیاوآینده نگری و تفاهم ملّی آنان درساختن کشورشان ،به ما می آموزد که باعقلانیت،آینده نگری و مدارا،مانیز می توانیم براین مذلّت 40 ساله  فائق آئیم.

شجاعت شیرین عبادی ،نسرین ستوده ،جعفرپناهی و دیگران  بسیارستوده است،امّا-باتوجه به شعارهای مردم در خیابان های ایران،صدای این فراخوان،تنها درهمصدائی و همکاری با رضاپهلوی می تواندبه بانگ بلندی بدَل گردد و خواستِ مشروع ملّت ایران را درمجامع  بین المللی  طرح و تثبیت و تحمیل نماید.به عبارت دیگر:اعتراضات گستردهء دی ماه هرچند،رفراندوم آشکاری بودکه تمامیّت جمهوری اسلامی را نفی و انکارکرد،امّااشتباه است اگراین اعتراضات خیابانی را باعث سلب مشروعیّت سیاسی رژیم درعرصهء بین المللی بدانیم،ازاین رو،فراخوانِ مشترک و همکاری شخصیّت های ملّی و حقوق بشری  گام مهمی برای تسریعِ این سلبِ مشروعیّت بین المللی خواهدشد،امری که  انجام رفراندوم آزاد -زیرنظرسازمان های ملّی و بین المللی را میسّر و ممکن خواهد ساخت.

چنین باد!

درهمین باره:

سالِ سرنوشت!

رفراندوم: اینست شعارِمردم!

برگزاری رفراندوم: ظرافت ها و ظرفيـّت های يک طرح،علی میرفطروس

۸ دی ماه ۱۳۸۳= ۲۸ دسامبر ۲۰۰۴

جنبش رفراندوم، «ارکستر بزرگ ملّی» است!

نشریهء نیمروز، شماره ۸۲۴، ۷ اسفند ۱۳۸۳

ملینامرکوری وشیرین عبادی

حسن روحانی وتقاضای انجام رفراندوم

رفراندوم روحانی و رفراندوم ایرانی!

جُغدِ جنگ:سرودی در ستایش صلح،علی میرفطروس

فردا،خیلی دیراست!،علی میرفطروس

درحاشیهء«فرداخیلی دیراست!»،علی میرفطروس

بخارای نوروزی منتشر شد

فوریه 25th, 2018

 

بخارای نوروزی (شماره۱۲۳) با سرودهء منتشر نشده ای از استاد شفیعی کدکنی و بخش ویژهء استاد حسین گل گلاب که تصویرشان بر روی جلد بخاراست.

با هم مروری داریم به فهرست مطالب شماره نوروزی مجله بخارا:

جانِ جهان                                                               

پیام منظوم استاد شفیعی کدکنی برای مجلس جشن نودسالگی سایه 

فلسفه

درباره میراث مزدیسنای در فلسفه ایرانی/ امیل بنونیست/ ژاله آموزگار 

زبان فارسی

زبان فارسی و گویشهای محلی/  

مجتبی مینوی، محمدرضا شفیعی کدکنی، پرویز ناتل خانلری

وحدت ملی ایران

سیستان، پاره تن ایران/ سیدمصطفی محقق داماد 

زبان‌شناسی

جامعه‌شناسی زبان  – بخش پایانی/ محمدرضا باطنی 

شاهنامه‌پژوهی

شاهنامه طوبقاپوسرای، مورخ ۷۳۱ ق/ جلال خالقی مطلق 

ادبیات فارسی

تغییر جایگاه شاعران در تاریخ ادبیات – بخش پنجم/ مسعود جعفری جزی 

نشر و تمدن (۹)/ عبدالحسین آذرنگ 

قلم‌رنجه (۴۲)/ بهاءالدین خرمشاهی/ محمدجواد سمیعی 

یادداشت‌های ادبی و تاریخی (۴)/ ابوالفضل خطیبی 

آویزه‌ها (۴۳)/ میلاد عظیمی 

در حاشیه ایرانشناسی (۷)/ محمد افشین‌وفایی 

در حواشی کتاب در ایران (۱۳) ـ حقوق مالکیت فکری در ایران/ محمود آموزگار

سایه‌سار (۳)/ سایه اقتصادی‌نیا 

یادنامه حسین گل‌گلاب

یادی از استاد گل‌گلاب/ علی دهباشی 

سروده‌های پدرم/ هما گل‌گلاب 

استادم گل‌گلاب/ کامران فانی 

استاد گل‌گلاب و سرود ای ایران/ علی غضنفری 

گل‌گلاب وطنش را دوست داشت/ هومن ظریف 

به ترنم و ترانه (۶)/ مهدی فیروزیان 

تاریخ معاصر

نامه‌های سرگرد جعفر وکیلی/ پیروز وکیلی  

حافظ‌ پژوهی

نامه‌نگاری‌های حافظ و سلطان احمد جلایر (۲)/ علی فردوسی 

شب مارسل پروست

گزارش شب مارسل پروست/ آیدین پورخامنه 

چراغی در جهان/ محمود دولت‌آبادی 

خواب و خاطره، پایه‌های اصلی رمان پروست/ کامران فانی 

همت می‌خواهد و تجربه و سن/ حامد فولادوند 

قطب‌نمایی برای گم نکردن راه/ محمدمنصور هاشمی 

بزرگ‌ترین نویسنده تمام زمانها/ داریوش شایگان 

پرسش ادبی

کتان و مهتاب/ بهرام گرامی 

سفرنامه

از قسطنطنیه تا زادگاه خیام/ ا. وی. ویلیامز جکسون/ فاطمه انگورانی 

از چشمه خورشید (۴۶)/ هاشم رجب‌زاده 

تازه‌ها و پاره‌های زبان اردو (۹)/ علی بیات 

پژوهش در موسیقی ایران

راز و نیاز با خداوند: مناجات، نیایشی آوازی در خراسان ایران/ آمنه یوسف‌زاده 

کاریز (۲)/ مجید سلیمانی 

ورارود و یاران مهربان (۱۲)/ مسعود حسینی‌پور 

یادداشت‌ها (۸)/ محمد ترکمان 

یاد یار مهربان (۱۰)/ مسعود میرشاهی 

ایران باستان

سه مقاله از کتاب «داریوش شاه بزرگ»  

یادداشت‌های یک کتابدار (۱۸)/ یزدان منصوریان 

بررسی داستان امروز ۳ – فرشته احمدی 

معرفی کتاب

ترانه‌‌های قیصر امین‌پور در ترازوی نقد/ فائزه ترکاشوند 

روزگار فرخ/ زهرا پلمه 

شاه‌نامه‌ها/ مریم اسدزاده

غزلی ازحسین منزوی

فوریه 23rd, 2018

همواره عشق بی خبر از راه می‌رسد
چونان مسافری که به ناگاه می‌رسد

وا می‌نهم به اشک وُ به مژگان تدارکش

چون وقت آب وُ جاروی اين راه می‌رسد

اينت زهی شکوه که نزدت سلام من

با موکب نسيمِ سحرگاه می‌رسد

با ديگران نمی‌نهدت دل به دامنت

چونان‌که دست خواهش کوتاه می‌رسد

هنگام وصلِ ماست به باغ بزرگ شهر

وقتی که سيبِ نقره ای ماه می‌رسد

شاعر! دلت به راه بياويز و از غزل-

طاقی بزن خجسته که دلخواه می‌رسد

برگزاری رفراندوم؛یک ضرورت ملّی و بین المللی،علی میرفطروس

فوریه 13th, 2018

*دوستانی که  درخارج ازکشور با انجام رفراندوم -زیرنظرسازمان های ملّی و بین المللی- مخالف هستند،متاسفانه بین دو  رفراندوم(رفراندوم برای رفتنِ جمهوری اسلامی و انتخابات برای آمدنِ رژیمی سکولار و پارلمانی)اشتباه می کنند.

****

نگارنده-بارها-به ضرورت انجام رفراندوم -نه توسط جمهوری اسلامی بلکه زیرنظرسازمان های ملّی و بین المللی-برای عبورِ مسالمت آمیزاز جمهوری اسلامی اشاره نموده و دراین باره-خصوصاً-به مسئولیّت سنگین خانم شیرین عبادی(به عنوان یک حقوقدان و برندهء جایزهء صلح نوبل)تأکیدکرده است.این مسئولیّت -چنانکه خواسته بودیم– متضمنِ طرح و تثبیت انجام رفراندوم آزاد درنزدِ نهادهای حقوق بشری سازمان ملل و دولت های غربی بود.

اینک خوشحالم که این خواست ملّی،مشروع و مدنی ازطرف برخی چهره های سیاسی و حقوق بشری(ازجمله خانم شیرین عبادی و خانم نسرین ستوده)ابرازشده است.

بی تردیدسرانِ رژیم ازبرگزاری یک رفراندوم آزاد  امتناع خواهندکرد ازاین رو،به نظرمی رسد که فراخوانِ حاضر بیشتربرای جلب افکاربین المللی وخصوصاً جلب حمایت و پُشتیبانی دولت های غربی  ارائه شده تا باتوجه به اعتراضات عظیم مردم درشهرهای ایران،ازطریق فشارهای سیاسی و اقتصادیِ بین المللی،رژیم حاکم را  نسبت به این خواستِ مدنی و مشروعِ  ملّت ایران   وادار به تمکین و تسلیم نمایند.

به نظرنگارنده،برگزاری رفراندوم زیرنظرسازمان های ملّی و بین المللی در ذات و جوهرِخود،طرحی برانداز و سرنگون ساز است،هم ازاین روست که حتّی «شَبحِ»آن(پیشنهادحسن روحانی)خوابِ جناح های حاکم را آشفته کرده است،چراکه براساس همهء پُرسش ها و بررسی های مَیدانی،بیش از90%مردم ایران باادامهء رژیم حاکم  مخالف اند.بنابراین،برخلاف نظربرخی دوستان، انجام انتخابات آزاد یا رفراندوم  بعدازسرنگونی رژیم،تعلیق و تعویق خواست حیاتیِ ملّت ایران به آینده خواهدبود.نظرِ این دوستان،درعین حال،نوعی«سالبه به انتفاء موضوع» می باشد چراکه بعدازسرنگونی رژیم اسلامی،دیگر نیازی به اجازهء هیچ رهبر یا ولی فقیهی برای انجام رفراندوم نیست .به عبارت دیگر،برگزاری رفراندوم یا انتخابات آزاد بعدازسرنگونی نظام،نوعی«تحصیل حاصل»خواهدبود و به قول معروف:چونکه 100 آمد،90 هم پیشِ مااست!

دوستانی که  درخارج ازکشور با انجام رفراندوم –زیرنظرسازمان های ملّی و بین المللی– مخالف هستند،متاسفانه بین دو رفراندوم(رفراندوم برای رفتنِ جمهوری اسلامی و انتخابات برای آمدنِ رژیمی سکولار و پارلمانی)اشتباه می کنند.ازاین گذشته،سئوآل این است که برای عبورِ مسالمت آمیز و کم هزینه از جمهوری اسلامی چه پیشنهادِ فوری،عملی و ممکنِ دیگری  وجوددارد؟

درهرحال،صرف نظر ازبرخی«ملاحظات»،نگارنده،انتشاراین فراخوان را گامی  مبارک در راستای رهائی ملّی و کوششی فرخنده برای استقرارِ صلح،ثبات و امنیّت درمنطقه و جهان می داند.   

درهمین باره:

سالِ سرنوشت!

رفراندوم:اینست شعارِمردم!

برگزاری رفراندوم:ظرافت ها و ظرفيـّت های يک طرح،علی میرفطروس

8 دی ماه 1383= 28 دسامبر 2004

جنبش رفراندوم، «ارکستر بزرگ ملّی» است!

نشريهء نيمروز، شماره ۸۲۴، 7اسفند ۱۳۸۳

ملینامرکوری وشیرین عبادی
 
حسن روحانی وتقاضای انجام رفراندوم
 
 رفراندوم روحانی و رفراندوم ایرانی!

جُغدِ جنگ:سرودی در ستایش صلح،علی میرفطروس

فردا،خیلی دیراست!،علی میرفطروس

درحاشیهء«فرداخیلی دیراست!»،علی میرفطروس

 

بی بی سی:کودتای آمریکابرای سرنگون کردنِ شاه

فوریه 10th, 2018

اشاره:

درمقالات و گفتگوهای مختلف،ما انقلاب اسلامی ایران و قدرت گیری آیت الله خمینی را«کودتای انقلابی علیه شاه» دانسته ایم.اینک  اسنادتازه منتشرشدهء  بی بی سی( 9 فوریه 2018 / 20 بهمن 1396 )طرح سرنگونی رژیم شاه ازطریق یک کودتا  در زمان جان.اف. کندی(در اوایل 1960)را موردتوجه قرارداده است.

کودتای نظامی علیه شاه درجریان ملّی شدن صنعت نفت  نیز مطرح شده بودکه طبق آن قراربود دریک کودتای مشترک علیه شاه و مصدّق، برادرناتنی شاه را به حکومت برسانند.

اینگونه اسناد،دشواری ها و پیچیدگی های سیاست ورزیِ شاه دررابطه باآمریکا رانشان می دهند و یادآور می شوندکه درکِ ایدئولوژیک ازماهیّت سیاسی شاه به عنوان«دست نشانده»و«سگِ زنجیری امپریالیسم»تا چه حد   نادرست و اشتباه بوده است.این پیچیدگی ها-همچنین- نشان می دهندکه رابطهء آمریکاباشاه-خصوصاًدر دورهء دموکرات ها-همراه با دروغ  و فریبکاری  بوده  است،مثلاً:درهمان زمان که جیمی کارتر،ایران را«جزیرهء آرامش»می نامید و از پیشرفت ها وسیاست های داخلی وخارجی شاه ستایش ها می کرد،مقامات دولت آمریکا،درسودای سرنگونی شاه بودند؛ماجرای«دام  یا فریب بزرگ»نمونهء درخشانی ازاین سیاست بود.

درنظربرخی دوستان،اسنادِ اخیرِ بی بی سی شایدنوعی«پیروزی نظریِ نگارنده» بشمارآید،امّاتأمّل در زوایای پنهان سرنگونی رژیم شاه،بازاندیشی های تازه  را دربارهء «انقلاب شکوهمنداسلامی» ضروری می سازد ؛تأمّلی که پژوهشگران تاریخ، روشنفکران و رهبران سیاسی ایران را  به فروتنی و تواضع فرا می خوانَدتااز تحلیل های رایج  فراتر رفته و پسِ پُشتِ رویدادهای سرنوشت ساز را  نیز مورد عنایت قراردهند.

     ع.م

 

محمدرضاه شاه پهلوی پس از یک سال تلاش در آوریل سال ۱۹۶۲ میلادی برای دیدار با کندی به آمریکا سفر کرد

 

بی‌بی‌سی فارسی در آرشیو ملی آمریکا به اسنادی دست پیدا کرده که نشان می‌دهد دولت جان ‌اف.‌ کندی – که با محمدرضا شاه پهلوی رابطه سرد و پرتنشی داشت – با گروهی در ارتش ایران در تماس مخفیانه بوده است که می‌خواستند کودتا کنند.

اوضاع ایران در سال‎های ۱۹۶۱- ۱۹۶۳ میلادی ناآرام و شاه هم بنا بر اسناد، دچار افسردگی روحی شدیدی بوده به طوری که واشنگتن را به دوستی با شوروی، برکناری نخست‌وزیر و کناره‌گیری از قدرت تهدید می‌کرده است؛ آمریکایی‌ها هم در ظاهر آرامش می‌کردند و در خفا برای همه سناریوها برنامه داشتند، از جمله این که اگر روزی از یکی از خطوط قرمز آنها عبور کرد سرنگونش کنند.

بنا بر یک گزارش سری که در سال ۲۰۱۴ میلادی از حالت طبقه‌بندی خارج شده است، سازمان‌های اطلاعاتی آمریکا روی نماینده (یا رهبر) آن گروه کودتاچی اسم رمز “ایران ۹۱۸” گذاشته بودند تا هویتش را مخفی نگه دارند؛ “ایران ۹۱۸” با یکی از وابستگان نظامی سفارت به نام سرهنگ کارل پوستون به طور مستمر دیدار و درباره تدارکات کودتای احتمالی گفتگو می‌کرد.

وابستگان نظامی آمریکا اگر ماموران سازمان اطلاعات مرکزی (سی‌آی‌اِی) نباشند برای اداره اطلاعات وزارت دفاع (دی‌آی‌اِی) کار می کنند. گزارش تماس‌های “ایران ۹۱۸” با سرهنگ پوستون به خاطر حساسیت محتوای آن ابتدا “تمیز می‌شد” (جزئیات منابع و شگردهای اطلاعاتی‌اش حذف می‌شد) و فقط به روئیت معدودی از مقامات ارشد مانند رئیس سی‌آی‌اِی می‌رسید.

هرچند تعیین هویت “ایران ۹۱۸” هنوز امکان‌پذیر نیست، اسناد و مدارک موجود حکایت از آن دارد که او به احتمال زیاد یکی از افسران نزدیک به سپهبد محمدولی قرنی بوده است- یکی از بلندپروازترین نظامیان تاریخ معاصر ایران که از شرکت در کودتای ۲۸ مرداد علیه محمد مصدق تا نخستین فرماندهی ارتش جمهوری اسلامی را در کارنامه خود دارد.

بنا بر صورتجلسه “تمیز شده” دیدار چهارشنبه ۲۷ دسامبر ۱۹۶۱ میلادی (۶ دی ۱۳۴۰) “ایران ۹۱۸” به مامور سفارت گفت که برنامه کودتا همگام با تحولات سیاسی کشور پیش می‌رود؛ او گفت تعداد طرفداران گروه در داخل و خارج ارتش رو به افزایش است و آنها در حال محاسبه میزان تلفات احتمالی خود در روز کودتا هستند؛ و زمانی وارد عمل خواهند شد که مطمئن باشند کمتر از ۱۰ درصد نیروهایشان را از دست خواهند داد. او فهرست اسامی ۴۲۴ نفر را هم به وابسته نظامی آمریکا داد که قرار بود بعد از کودتا پست‎های دولتی رده پایین‌تر به آنها داده شود.

اسناد و مدارک موجود حکایت از آن دارد که «ایران ۹۱۸» یکی از افسران نزدیک به سپهبد محمدولی قرنی بوده است

نقشه براندازی شاه

هم زمان در واشنگتن گروهی از نزدیکان کندی برای سرنگونی شاه نقشه داشتند. رهبر آن اقلیت بانفوذ یکی از لیبرال‌ترین قضات دیوان عالی آمریکا به نام ویلیام داگلاس بود. داگلاس – از چهره‌های مهم حزب دموکرات و دوست خانواده کندی و دوستدار محمد مصدق – به عنوان رابط جبهه ملی با کاخ سفید و مشاور غیررسمی برادران کندی در امور ایران عمل می‌کرد. بنا بر سندی که در سال ۲۰۱۵ میلادی از حالت طبقه‌بندی خارج شده، داگلاس قویا معتقد بوده که “مشکل ایران” یک راه حل دارد و آن سرنگون کردن شاه است.

بنا بر اسناد، ویلیام داگلاس و متحدانش – رابرت کندی (برادر رئیس جمهور و وزیر دادگستری وقت) و جان وایلی (سفیر سابق آمریکا در ایران) برای انتقال قدرت در ایران یک طرح مشخص به کاخ سفید ارائه کرده بودند تا شاه را کنار بزنند و زمام امور را به شورای سلطنت بسپارند – شورایی متشکل از سیاستمداران مورد اعتماد واشنگتن از جمله ناصر‌خان قشقایی و علی امینی.

اما طرح آنها در سازمان اطلاعات مرکزی، وزارت امور خارجه و شورای امنیت ملی آمریکا خیلی طرفدار نداشت. اکثریت به اصطلاح امروزی “محافظه کار” در دولت وقت آمریکا می‌گفتند که پایین کشیدن شاه از تخت سلطنت کاری ندارد، ولی پر کردن آن تخت با یک گزینه قابل اعتماد سخت است چرا که از جبهه ملی فقط اسمی باقی مانده و خان‌های قشقایی در تبعید حتی در ایل خود نفوذی ندارند چه برسد به آن که بخواهند پادشاهی بکنند.

با این حال، حمایت از سرناچاری مقامات وقت آمریکا از شاه – مردی که پشت سر “ساقه نازک” صدایش می‌کردند – به معنای آن نبود که یک گزینه نظامی احتیاطی برای روز مبادا علیه او تدارک نبینند.

 

از آزمایش امینی تا گزینه بختیار

بنا بر یکی از اسناد آرشیو ملی آمریکا، تحت عنوان “تدابیر احتمالات سیاسی- ایران”، دولت کندی قصد داشت که اگر شاه به تهدیدش عمل کرد و به یک چرخش استراتژیک به طرف شوروی دست زد، علیه او کودتا کند؛ به این ترتیب که اول “در برابر شاه، دوستی و تفاهم نشان بدهد و هم‌زمان با رهبران میانه‌رو جبهه ملی و شخصیت های نظامی ضد کمونیست قابل اعتماد تماس برقرار بکند و اگر وقتی کودتا از حمایت گسترده برخوردار شد، آنها را به کودتا علیه شاه تشویق کند.»

خط قرمز دیگر واشنگتن علی امینی، نخست وزیر وقت ایران بود- مردی که او را “بهترین و احتمالا آخرین شانس خوب برای جلوگیری از افتادن ایران در ورطه هرج و مرج” می‌دانست.

در واقع کارگروه ويژه “بحران ایران” کاخ سفید پیش از آنکه تصمیم بگیرد از “آزمایش امینی” محکم حمایت بکند گزینه سرنگون کردن شاه را هم بررسی کرده و به این نتیجه رسیده بود که اگر شاه فورا برود، جایش را انقلابیون ملی‌گرا یا نظامیان فاسد خواهند گرفت. کندی، اما، در ایران نه دولت انقلابی یا نظامی، بلکه اصلاحات می‌خواست تا از بروز یک انقلاب کمونیستی در جامعه ارباب‌رعیتی ایران جلوگیری بکند؛ بعد از بحث و بررسی‌های فراوان کندی و دستیارانش به این نتیجه رسیدند که کم خطرترین راه رسیدن به هدف در ایران این است که فعلا شاه را نگه دارند ولی آرام آرام او به حاشیه برانند و برای اصلاحات روی علی امینی سرمایه گذاری بکنند.

به نظر می‌رسد کاخ سفید (حداقل در ماه‌های اول نخست‌وزیری‎ امینی – یعنی پیش از آن که پشت سر او را “آزمایش نافرجام امینی” بخواند) به طور جدی به دفاع از وی مصمم بوده زیرا در سناریویی که شاه یک علی امینی “محبوب” و “موفق” را از روی حسادت برکنار می‌کرد نقشه این بود که “آمریکا فورا با نخست‌وزیر و طرفدارانش در ارتش مشورت و آنها را به حمایت از کودتا تشویق بکند تا نخست وزیر را مجددا در مقامش ابقا و قدرت شاه را کاهش بدهد.”

علی امینی – سفیر پیشین ایران در واشنگتن و از چهره‌‌های مغضوب شاه – حدود چهار ماه بعد از به قدرت رسیدن کندی و در پی اعتراضات و اعتصابات داخلی – به اکراه توسط شاه به نخست‌وزیری منصوب شده بود. از شاه و اکثر نظامیان ارشد گرفته تا طرفداران محمد مصدق و عوامل کودتای ۲۸ مرداد (برادران رشیدیان و محمد بهبهانی)‌ با او مخالف بودند و علیه دولتش توطئه می‌کردند.

 

بنا بر اسناد، شاه در پشت صحنه با علی امینی (نخست وزیر) و دولت کندی به شدت اختلاف داشته است

 

امینی در ماه مه ۱۹۶۱ تازه کابینه‌اش را تشکیل داده بود که سپهبد تیمور بختیار، اولین رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) می‍‌خواست سرنگونش کند؛ کندی پشت صحنه طرح کودتا را خنثی کرد. چند ماه بعد (در اواخر اکتبر) خود شاه قصد داشت امینی را برکنار کند که بنا بر سندی که در سال ۲۰۱۴ میلادی از حالت طبقه بندی خارج شده، در پی مخالفت محکم آمریکا و بریتانیا عقب‌نشینی کرد.

به نظر می‌رسد برای دفاع از علی امینی در برابر شاه یا سایر دشمنان و احتمالا برای داشتن یک بازوی نظامی قابل اعتماد برای سناریوهای دیگر بود که آمریکایی‌ها از طریق یک وابسته نظامی خود با گروه “ایران ۹۱۸” در تماس بودند؛ آن تماس‌ها به خصوص بعد از سقوط نظام پادشاهی عراق در کودتای سال ۱۹۵۸ مهم‌تر هم شده بود زیرا بنا بر سندی که در سال ۲۰۱۷ میلادی از حالت طبقه بندی بیرون آمده، وابستگان نظامی ایالات متحده در ایران بعد از کودتای عراق به دقت دسته‌بندی‌های داخلی ارتش ایران را زیر نظر داشتند و از “تماس‌های رسمی” خود با امرای ارتش هم برای ایجاد رابطه ای دوستانه با آنها استفاده می کردند تا اگر شاه را سرنگون کردند، حداقل با آمریکا خصومتی نداشته باشند.

آن روزها ایران خط مقدم جنگ سرد دو ابرقدرت بود و آمریکا برای دفاع از ایران همه گزینه‌ها را روی میز داشت از جمله بمباران اتمی گذرگاه‎های مرزی ‌آذربایجان و اعزام دو لشکر به ایران. گزینه دیگر گزینه تیمور بختیار بود- به این ترتیب که اگر اوضاع کشور به هر دلیلی – مثل ترور شاه یا فرارش از کشور – بهم می‌ریخت و هرج و مرج می‌شد، آمریکا می‎خواست به عنوان “گزینه آخر”، سپهبد بختیار را در مقام دیکتاتور ایران به قدرت برساند.

تیمور بختیار بعدها علنا به دشمن شماره یک شاه تبدیل و در عراق توسط عوامل ساواک ترور شد. اسناد جدید حکایت از آن دارد که اولین رئیس ساواک از سال‌های آخر ریاست‌جمهوری دوایت آیزنهاور (اواسط سال ۱۹۵۸ میلادی) در فکر کودتا بوده. بختیار در فوریه سال ۱۹۶۱ هم در جریان سفرش به واشنگتن به دولت کندی پیشنهاد سرنگون کردن شاه را داد – غافل از آن که آمریکایی‌ها خود او را مردی “شیطانی”، “جاه‌طلب” و “به شدت فاسد و خودخواه” و زیادی مستقل می‌دانستند که اگر قدرت را در دست می‌گرفت احتمال داشت ایران را از اردوی غرب خارج و یک کشور بی طرف اعلام بکند.

معلوم نیست آمریکایی‌ها درباره سپهبد بختیار دقیقا به شاه چه گفتند؛ شاه حدود دو هفته بعد از بازگشت تیمور بختیار به تهران، نه فقط او که روسای اطلاعات و ستاد ارتش – که واشنگتن همه آنها را مانند بختیار فساد یا ناکارآمد می‌دانست – برکنار کرد.

سپهبد قرنی بعد از آزادی از زندان خیلی زود تماس‎های مخفیانه با سفارت آمریکا را از سر گرفت. مقامات سفارت به همه رابطان او اعتماد نداشتند

شبکه قرنی در ارتش

شواهد و مدارک موجود حکایت از آن دارد که کودتاچی مورد علاقه دولتمردان وقت آمریکا رقیب سابق تیمور بختیار یعنی سپهبد محمدولی قرنی بوده است.

بسیاری نام قرنی را از ماجرای “کودتای قرنی” شنیده اند- این که چهار سال بعد از کودتای ۲۸ مرداد در مقام فرمانده اطلاعات نیروی زمینی ارتش (رکن دو) می‌خواست با جلب حمایت دولت آیزنهاور در ایران دولت تعیین کند (در یک کودتا علی امینی را به قدرت برساند) که نقشه‌اش کشف و به خلع درجه و سه سال زندان محکوم شد.

بنا بر یک سند جدید، افسران طرفدار قرنی حدود دو هفته بعد از آن که کندی برنامه کودتای بختیار علیه امینی را خنثی کرد- در شرایطی که قرنی هنوز در زندان بسر می برد – برای دفاع از امینی نزد آمریکایی‌ها اعلان آمادگی کرده‌اند؛ این خبر که “دوستان قدیمی امینی در بین افسران ناراضی” در ارتش آماده حمایت از او بودند واشنگتن را خوشحال کرد زیرا بنا بر سند، دولت کندی در یک سناریوی کودتا روی ائتلافی از علی امینی، جناح الله‌‌یار صالح در جبهه ملی و گروه قرنی حساب می کرد.

آمریکایی‌ها قرنی را افسری فرصت‎طلب و طرفدار غرب می‌دانستند که هرچند از بختیار “ضعیف‎تر” بود، برای کودتا گزینه مناسب‌تری به نظر می‌رسید زیرا برخلاف بختیار شهرت به فساد نداشت و در بین طرفداران محمد مصدق هم “نسبتا قابل قبول‌تر” بود و از آن مهم‌تر در نهادهای نظامی- امنیتی ایران دوستان زیادی داشت.

در اسناد آمریکا، از سپهبد حسن علوی‌کیا (قائم‌مقام ساواک)، سرلشکر منصور اردوآبادی (فرمانده ژاندارمری خراسان)، سپهبد عبدالعلی منصورپور، سپهبد یزدانپناه، حسن امامی (امام جمعه تهران) و سید ضیاءالدین طباطبایی به عنوان هواداران قرنی یاد شده است.

واشنگتن از این نظر گروه قرنی را جدی می‌گرفت که بنا بر ارزیابی یک وابسته نظامی آمریکا، بهترین شانس یک کودتای موفقیت آمیز را داشت زیرا “نسبتا منسجم است. به طور غیرقابل جبرانی به یک شخص متصل نیست و در برگیرنده طیف قابل ملاحظه‌ای از دیدگاه های سیاسی است….و برای تصرف پادگان تهران در موقعیت خوبی قرار دارد.”

سرهنگ دوم نیکلاس رودزیاک ( که فارسی صحبت می کرد و ماموریتش در تهران تازه تمام شده بود) در عین حال یادآور شد که گروه قرنی بدون حمایت یا تشویق آمریکا یا بریتانیا یا هر دوی آنها دست به کودتا نخواهد زد.

بنا بر یکی از اسناد آرشیو ملی آمریکا، علی امینی روز چهارشنبه ۲۷ دسامبر ۱۹۶۱ (۶ دی ۱۳۴۰) با استوارت راکول، معاون سفیر آمریکا، دیدار و نارضایتی شاه از تاخیر کمک‌های نظامی امریکا را ابلاغ کرده. بنا بر سند، دو طرف در مورد موضوعات دیگری هم گفتگو کردند که معلوم نیست چه بوده – زیرا گزارش آن را معاون سفیر در پیامی جداگانه به واشنگتن ارسال کرده. از قضای روزگار – یا شاید هم در اقدامی حساب شده – همان روز وابسته نظامی سفارت و “ایران ۹۱۸” درباره برنامه کودتای احتمالی گفتگو می‌کردند.

در یک سند جدید آمده که سرتیپ اسماعیل ریاحی (نفر اول از راست) پیش از انتصاب به وزارت کشاورزی در گفتگوهای محرمانه‌ خود با مقامات نظامی آمریکا این برداشت را ایجاد کرد بود که بطور مشروط آمادگی آن را دارد که در سرنگون کردن شاه شرکت کند

 

ایران ۹۱۸ که بود؟

اظهارات “ایران ۹۱۸” حکایت از آن دارد که گروهش در آستانه یک اقدام نظامی خونین نبوده بلکه می‌خواست از دولت کندی چراغ سبز کودتا را دریافت بکند. احتمال دارد که “ایران ۹۱۸” خود قرنی بوده باشد هرچند این احتمال ضعیف به نظر می‌رسد. قرنی چند ماه قبلش از زندان آزاد شده بود ولی تحت نظر ماموران امنیتی حکومت قرار داشت و بنا بر اسناد جدید، از طریق رابط با سفارت آمریکا پیام رد و بدل می‌کرد.

مقامات سفارت از حساسیت شدید شاه به قرنی خبر داشتند. بنا بر سندی که در سال ۲۰۱۷ میلادی از حالت طبقه بندی بیرون آمده،‌ واشنگتن بعد از ماجرای “کودتای قرنی”، به شاه قول داد که کارکنان سفارتش نه فقط با افسران ارتش درباره امور سیاسی حرفی نزنند که “از هر گونه تماس با چهره‌های مخالف و شخصیت‌های مشکوک خودداری بکنند.”

به خاطر آن قول‎ها بود که آمریکایی ها در تماس‌های مخفیانه خود با سپبهد قرنی به شدت جوانب احتیاط را رعایت می‌کردند و به همه نزدیکان او هم اعتماد نداشتند. یکی از آن رابطان حسین شاملو نام داشت که سفیر آمریکا فکر می‌کرد با سفارت بریتانیا و ساواک هم مراوداتی دارد و قابل اطمینان نیست.

به نظر می‌رسد “ایران ۹۱۸” یک نظامی نسبتا ارشد بوده باشد زیرا در غیر این صورت نمی توانست به طور مستمر با وابسته نظامی آمریکا گفتگو بکند و توسط ساواک یا اطلاعات ارتش رصد نشود؛ به علاوه، حرف‌های او درباره برنامه کودتا به اندازه ای جدی گرفته می‌شد که به بلندپایه‌ترین مقامات در واشنگتن گزارش می‌شد.

“ایران ۹۱۸” به وابسته نظامی آمریکا گفت که شاه هرگز اجازه نخواهد داد علی امینی امرای متهم به فساد و برکنار شده ارتش را محاکمه و زندانی کند. او معتقد بود دادگاه جنجالی مظفر بقایی – رهبر حزب زحمت‌کشان ملت ایران – نمایشی است چرا که بقایی و شاه پنهانی تماس داشتند و به محض تبرئه بقایی، شاه می‌خواست از او برای تضعیف امینی استفاده کند. سند حکایت از آن دارد که “ایران ۹۱۸” تیمور بختیار را هم یکی از چهره‌های فاسد حکومت می‌دانست.

در بین نظامیان ارشد، ظاهرا سرتیپ امینی – (که به نظر می‎رسد محمود امینی عموی علی امینی بوده باشد) – هم با این گروه در ارتباط بوده زیرا در سند آمده: “منبع گفت سرتیپ امینی اخیرا به او نامه نوشته و توصیه کرده که اگر گروهش تصمیم گرفت دست به اقدام بزند خبرش کنند تا فورا به ایران بگردد.”

پاسخ مقامات آمریکایی به “ایران ۹۱۸” و دامنه تماس آنها با وی مانند هویتش هنوز از صندوقچه اسرار دولت آمریکا بیرون نیامده ولی روشن شدن بخش کوچکی از مراودات مخفیانه آمریکا با گروه سپهبد قرنی و رایزنی‌ دو طرف درباره کودتای احتمالی نشان می‌دهد که حداقل در دو سال اول ریاست جمهوری کندی – یعنی پیش از آن که آمریکا از “آزمایش نافرجام” علی امینی قطع امید بکند و شاه شخصا با پرچم “انقلاب سفید” وارد میدان بشود و مخالفان اصلاحات ارضی و حقوق زنان را در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ سرکوب بکند – گزینه کنار زدنش از قدرت خیلی بیشتر از آن چه تا به حال تصور می‎شد در واشنگتن یا بین امرای ارتش ایران مطرح بوده است.

بنا بر یکی از اسناد آرشیو ملی آمریکا، سرتیپ اسماعیل ریاحی – رئیس رکن یک ارتش که شاه بعدها به وزارت کشاورزی منصوبش کرد تا برنامه اصلاحات ارضی را پیش ببرد – پیش از انتصاب به وزارت در گفتگوهای محرمانه‌ خود با مقامات نظامی آمریکا این برداشت را ایجاد کرد بود که “اگر اعلیحضرت اصلاحاتی که وی فکر می‌کند در نیروهای مسلح و سراسر کشور ضرورت دارد را انجام ندهد- آمادگی آن را دارد که در (کودتا برای) سرنگون کردن شاه شرکت کند”.

به نقل از: بی بی سی

روشنفکران و رهبران سیاسیِ دیروز؛معمارانِ تباهیِ امروز

ژانویه 28th, 2018

گُزیده ای از روزشمارِ انقلاب اسلامی 

23 آبان 1356=14نوامبر1977 

آخرین سفرِ شاه به آمریکا در خاک و خون ! 

  در این روز ،سفرشاه به آمریکا به خاک و خون کشیده شد.به روایتِ دکتر امیر اصلان افشار(سفیرِ سابق ایران درآمریکا و شاهد وُ ناظرِ ماجرا ).مهاحمانِ سازمان مائوئیستیِ « احیا» به رهبری فردی به نام محمد امینی به صفوف هواداران شاه حمله کرده و  عدۀ بسیاری را با چوب و چماق و چاقو  مجروح و مضروب کردند .

این رویدادِ خونین و بی سابقه، نقطۀ عطفی در تحوّلات منجر به انقلاب اسلامی بود و سیاست های دولت کارتر علیه شاه  را نشان  می داد به طوری که سنای آمریکا در نوامبر سال 1977ضمن اعتراض به نحوۀ انجامِ  این تظاهراتِ خشونت بار، دولت کارتر را متهم کرد که عَمداً و آگاهانه از تظاهراتِ خشونت بارِ مخالفان  جلوگیری نکرد تا  شاه را در افکارِ عمومی   ضعیف و متزلزل  جلوه دهد.

 

سه‌‌شنبه بیست و ششم دی‌ماه ۱۳۵۷ برابر شانزدهم ژانویه ۱۹۷۹میلادی

شاه رفت 5

ساعت ۱۲ و ۸ دقیقه امروز شاه و شهبانو در میان بدرقهء آقایان شاپور بختیار نخست وزیر، جواد سعید رییس مجلس، علیقلی اردلان وزیر دربار، معینیان رییس دفتر مخصوص، بدره‌ای فرمانده نیروی زمینی، نشاط فرمانده گارد جاویدان، قره باغی رییس ستاد بزرگ ارتشتاران و گروهی از شخصیت‌های مملکتی و نظامی فرودگاه تهران را به مقصد اسوان مصر ترک کردند.

 

جبهۀ ملی:

تُف بر چهرۀ خودفروخته بختیار

خبرنامه جبهه ملی ایران در شماره های ۵۹ هفدهم دی ماه و ۶۰ هجدهم دی ماه که امروز در سطح شهر پخش می‌گردید، مقالات اساسی خود را به حملات سنگین به یار سابق خود[دکترشاپوربختیار] اختصاص داد و با شعارهایی چون «ننگ بر سازشکار خودفروخته»، «ملت ایران خواهان تغییرات بنیادی است، نه جابجایی مهره ها»، درمقالاتی ‌زیر عنوان «دکتر بختیار، از آن طرف راه نیست» و «خیانت منطق نمی پذیرد»، عمل بختیار را به صحنه جنگ جمل و رو در رو قرار گرفتن طلحه و زبیر با امیر المومنین علی تشبیه کرده و نوشت:

«آقای دکتر بختیار، موضع سیاسی شما جایی است شبیه و نظیر شریف امامی و ازهاری و هویدا و دیگران و اجرای تشریفات صدارت شما همان است که در باره سایر نخست وزیران تحقق یافته است… توفیق دکتر بختیار، امری محال و ممتنع است.»

در مقاله جبهه ملی نوشته شد:

«هر کس از راه پاک و روشن نهضت منحرف شود، به ملت خیانت کرده است و خیانت استدلال نمی‌پذیرد. سازشکاران همیشه برای سازش خود بهانه‌هایی دارند، بهانه‌هایی که عاشقان استقلال و آزادی بر آن‌ها تف می‌اندازند (و نیز) بر چهره سازشکاران بهانه‌تراش…. دیوارهای خیابان‌های وطن، پوشیده از قضاوت است. قضاوت خونخواهان و مرثیه‌سازان، قضاوت بازماندگان شهیدان و رای‌دهندگان راستین…

بختیارها باید به خیابان‌های شهر بیایند تا طعم تلخ نفرت را بچشند… این انقلاب بزرگ ملت ایران چیزی نیست که به بازی گرفته شود… این انقلاب فقط و فقط سرنگونی نظام سلطنت استبدادی را می‌خواهد و این دقیقاً همان چیزی است که رهبر پایدار و ثابت قدم ملت آیت‌الله العظمی خمینی بارها گفته است، آشکارا گفته است، سازشکار نمی‌خواهد، مقام طلب بزدل ریاکار نمی‌خواهد. این انقلاب تنها انهدام کامل نظام استبدادی زیر سلطه را می‌طلبد و بس».

 

بشارت‌نامۀ جبهۀ ملی

به مناسبت ورود آیت الله خمینی به کشور

روابط عمومی جبهه ملی به مناسبت ورود آیت‌الله خمینی بشارت‌نامه‌ای انتشار داد و در آن ضمن ستایش از عزم راسخ و اراده ایشان خطاب به ملت ایران نوشت: «حق است که اینک صدای هلهله ملتی را به گوش جهانی برسانیم و این بزرگ را چنان که شایسته و بایسته است گرامی بداریم.خمینی که بخاطر ذات رهایی انسان می‌جنگد و بخاطر بازآفرینی معرفت و معنویت بشر به میدان آمده، سپاس نمی‌خواهد، تقدیر و تشویق نمی‌طلبد، ما تنها بخاطر رضای دل خویش عزیزش می‌داریم و بخاطر رضایت تاریخ.حفاظت و حراست جان خمینی به همت سربازان وطن به معنی تجدید میثاق مقدس میان سپاه میهن است و همه خانواده ایشان، میثاق اجزای ملتی که به ضرب شلاق استعمار و استبداد اسیر پراکندگی شده بودند.»   

 دولت بازرگانروابط عمومی جبهه ملی در پایان این بشارت نامه چنین خواسته است:«با نظمی که اعجاب و تحسین همگان را برانگیزد و نشانی از فرهنگ متعالی ما باشد از ایشان استقبال می‌کنیم.»

 

سوی پاریس شو ای پیکِ سبکبالِ سَحَر!

نعمت آزرم

 

نعمت میرزازاده ( م. آزرم) شاعر مبارز خطۀ خراسان است. شعر وی با عنوان «نامۀ مردم ایران به امام خمینی» در تاریخ ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ در روزنامۀ اطلاعات منتشر شد. نعمت میرزازاده که مجموعه شعر وی با نام «سحوری» در سال‌های قبل از انقلاب منتشر شد و باعث تحت فشار قرار گرفتن وی توسط نیروهای امنیتی حکومت پهلوی شد، در مقدمۀ این شعر  ازجمله چنین گفته است:

از آنجا که انتشار نامۀ مجعول توهین به حضرت امام خمینی به وسیلۀ نظام جنایتکار، ستمی بود که بر نویسندگان و کارگران شرافتمند روزنامۀ اطلاعات تحمیل شد، اکنون وظیفۀ خود می‌دانم که به جبران وهنی که بی‌آزرمان بر شما روا داشته اند،افتخار انتشار اختصاصیِ «نامه مردم ایران به امام خمینی» نیز،هم از آنِ شما باشد…

سوی پاریس شو ای پیک سبکبال سحر
نامۀ مردم ایران سوی آن رهبر بر
تا به بال و پر خونین نشوی نزد امام
هان پر و بال بشویی به گلاب قمصر
چون رسیدی برسانش ز سوی خلق درود
وز سوی خلق ببوسش دو لب وُ سینه وُ سر
به نشانی که ز من پیکی و داری پیغام
بو که بنوازدت وُ گرم نشاند در بر
رخصتی خواه و سپس نامۀ من بازگشای
نامه‌ای از سوی ابنای وطن نزد امام
تهنیت نامه‌ای از خلق به سوی رهبر
نامه‌ای جوهر هر واژۀ آن خون شهید
نامه‌ای واژۀ هر جمله آن شور و شرر
ای امامی که ترا نیست زعیمی همدوش
ای خمینی که ترا نیست به گیتی همبَر

….

دوشنبه دوم بهمن ۱۳۵۷ برابر بیست و دوم ژانویه ۱۹۷۹ میلادی

براهنی:

علمای اسلام، مردمان گیتی را مبهوت کرده‌اند

رضا براهنی از نویسندگان چپ‌گرا، در مقاله‌ای در اطلاعات می‌نویسد: «علمای عالی‌قدر اسلام که به رغم برچسب‌های بی‌شرمانه و دروغ‌ها و افترا و تهمت و بهتان سرمایه‌داری و متحد پلیدش صهیونیسم، صدای آزادی‌خواهی در سراسر ایران در داده‌اند، مردمان سراسر گیتی را یک‌سره متحیر و مبهوت کرده‌اند.»

وی در این مقاله همچنین بختیار را بدون آن‌که نامی از وی ببرد، خائن خوانده و دست‌های وی را به جنایت و کثافت آلوده دانسته است.

او همچنین ارتجاعی و قرون وسطایی نشان دادن انقلاب توسط امپریالیسم و صهیونیسم را آخرین لگد آن‌ها به انقلاب ایران دانسته و ساختن بختیار با امپریالیسم و سلطنت را نیز درجهت حل بحرانی که امپریالسم در آن گیر کرده می‌داند و از مردم می‌خواهد که این نقشه‌ها را نقش بر آب کنند.

رضا براهنی که در آمریکا زندگی و فعالیت می‌کند در این مقاله بیش از بیست بار از واژه امپریالیسم استفاده کرده است. در این مقاله آمده است:

«مبارزه انقلابی کارگران و کارکنان نفت ایران تمام نقشه‌های پلید امپریالیسم جهانی را رسوا و نقش بر آب کرده است. ستون‌های رزمنده زنان و مردان انقلابی ایران از کارگر، روستایی، کارمند اداره، دانشجوی دانشگاه تا دانش‌آموزان مدارس، امپریالیسم را دستپاچه و کلافه کرده است. نویسندگان مبارز مطبوعات ایران، همکارانی که قلمشان این روزها اشک شوق در چشم‌ها می‌گرداند، غول سانسور را درست در وسط اتاق‌های هیأت تحریریه روزنامه نقش زمین کرده‌اند.»

در ادامه‌ء این مقاله آمده است: «نویسندگان و شاعران و مترجمان ایران، این شیران شرزه ادب معاصر، پوزه مأموران و بررسان کتاب را درست در همان وزارت فرهنگ و هنر به خاک مالیده‌اند. کارکنان تلویزیون گفته‌اند بعد از این دیگر این مباد آن مباد، ما چیزی خلاف آمال ملت ایران پخش نخواهیم کرد. استادان دانشگاه با تحصن‌های با شکوه خود تانک و توپ و مسلسل دیکتاتوری را به مبارزه طلبیدند و یکپارچگی بی‌نظیر خود را با دانشجویان یعنی جوانانی که شهید پشت سر شهید به انقلاب ایران تقدیم کرده‌اند، تجدید نمودند. قضات، پزشکان و پرستاران همه به صفوف این مبارزه درخشان پیوسته‌اند.»

در بخش دیگری از این مقاله آمده است: «علمای عالی‌قدر اسلام که به رغم برچسب‌های بی‌شرمانه و دروغ‌ها و افترا و تهمت و بهتان سرمایه‌داری و متحد پلیدش صهیونیسم، صدای آزادی‌خواهی در سراسر ایران در داده‌اند، مردمان سراسر گیتی را یک‌سره متحیر و مبهوت کرده‌اند. زنان ایران، همان زنانی که دیکتاتور ایران می‌گفت حتا یک آشپز به تاریخ جهان تقدیم نکرده‌اند، با مشت‌های گره کرده و سینه‌های سپر شده تمام زرادخانه‌های دیکتاتور را در شهر‌های ایران خانه‌نشین کرده‌اند. درود بر این زنان باد. درود به این مردان باد. افتخار بر همه مردم ایران باد.»

براهنی در ادامه نوشته است: «انقلاب ایران همه را به حیرت افکنده است. امپریالیسم به خود می‌پیچد. نقشه می‌کشد و نقشه‌اش لحظه به لحظه به وسیله انقلاب ایران نقش بر آب می‌شود. امپریالیسم آدم بر سر کار می‌آورد. آدم به محض روی کار آمدن، آدمیت خود را از دست می‌دهد. از بس کثیف و خبیث است هر شخصی که از کنارش می‌گذرد، به کثافت و جنایت آلوده می‌شود و حالا امپریالیسم نقشه کودتا را می‌چیند. اگر شاه برود کودتا خواهد شد، اگر شاه نرود کودتا خواهد شد.»

براهنی در بخش دیگری می‌نویسد: «امپریالیسم و صهیونیسم با تلاش‌های مذبوحانه خود می‌کوشند مبارزان ملت ایران را مردمی ارتجاعی و قرون وسطایی جلوه دهند و با مخدوش کردن چهره انقلاب ایران زمینه را برای کودتا و اجرای مقاصد شوم خود آماده سازند. مردم ایران! این نقشه را نقش بر آب کنید. با صفوف منظم، با جلب کامل سربازان به سوی جنبش عظیم انقلاب، با رسوا کردن امپریالیسم و صهیونیسم، با رسوا کردن مزدورانی که ممکن است در لحظه تشییع جنازه سلطنت لگد بیاندازند. آن لگد آخر را که هر حیوان سر بریده‌ای می‌اندازد.»

در ادامهء مقاله آمده است: «مردم ایران اجازه ندهید که این لگد به سوی انقلاب ایران انداخته شود. در قتل عام‌های مردم ما امپریالسم و سلطنت و صهیونیسم با هم دست داشتند و حال که تمام راه‌ها را به روی هر سه می‌بندیم، راه را روی این لگد هم ببندیم. هر کس که با امپریالیسم و سلطنت بسازد، حتا اگر بی‌دست و پاترین آدم‌ها هم باشد باز خائن است.»

براهنی در پایان مقاله نوشته است: «بگذارید امپریالیسم و سلطنت در بحران خود مدفون شوند و عوامل خود را هم در بحران خود غرق کنند. انقلاب ما بحران نیست. ما بحران را پشت سر گذارده‌ایم. انقلاب ما سیر پرتحرک خود را ادامه می‌دهد. بحران از آن دشمنان ماست. نباید گذاشت کسی به حل بحران امپریالسم کمکی کند. باید تمام کوشش‌ها را کرد تا امپریالیسم جان به سرتر هم بشود و برای همیشه گورش را گم کند و در زباله‌دان تاریخ بیافتد. مردم مبارز و قهرمان ایران! چهره شما شادتر و گلگون تر باد! افتخار بر شما باد! پیروزی از آن صفوف متحد و منظم ماست!».

جمعه هفتم بهمن ۱۳۵۷ برابر بیست و هفتم ژانویه ۱۹۷۹ میلادی

علی اصغرحاج سید جوادی:

وقتی امام خمینی بیاید دیگر کسی دروغ نمی‌گوید

علی‌اصغر حاج سید جوادی، نویسنده و روشنفکر سرشناس و حقوقدان ایرانی که یکی از اولین کسانی بود که با نوشتن نامه‌هایی سرگشاده به شاه ایران، مخالفت با شاه را علنی کرد، به مناسبت بازگشت آیت‌الله خمینی به کشور، متنی شعرگونه را در نشریهء خود«جنبش» به تاریخ هفتم بهمن‌ماه نوشت.

در بخشی از نوشته علی‌اصغر حاج سیدجوادی با عنوان «امام می‌آید» آمده است:

-«امام می‌آید، با صدای نوح، با طیلسان و تیشه ابراهیم، با عصای موسی، با هیأت صمیمی عیسی و با کتاب محمد و دشت‌های سرخ شقایق را می‌پیماید و خطبه رهایی انسان را فریاد می‌کند. وقتی امام بیاید دیگر کسی دروغ نمی‌گوید. دیگر کسی به در خانه خود قفل نمی‌زند، دیگر کسی به باجگزاران باجی نمی‌دهد، مردم برادر هم می‌شوند و نان شادی‌شان را با یکدیگر به عدل و صداقت تقسیم می‌کنند. دیگر صفی وجود نخواهد داشت، صف‌های نان و گوشت، صف‌های نفت و بنزین، صف‌های مالیات، صف‌های نام‌نویسی برای استعمار، و صبح بیداری و بهار آزادی لبخند می‌زند. باید امام بیاید تا حق به جای خودش بنشیند و باطل و خیانت و نفرت در روزگار نماند.».

آیت الله خمینی آمد و علی‌اصغر حاج سیدجوادی پس از آمدن ایشان چند کتاب در مورد انقلاب به چاپ رساند. وی در جریان بحران دهه شصت مجبور به خروج از ایران شد و در حال حاضر بیش از ۲۵ سال است که در پاریس زندگی می‌کند.

 

دکتر کریم سنجابی،رهبر جبهۀ ملی ایران:

حکومت ایران باید اسلامی باشد

 

دکتر سنجابی در مصاحبه‌ای که امروز در جراید تهران چاپ شد، جریان دیدار خود با آیت‌الله خمینی را توضیح داد. دکتر کریم سنجابی دبیر کل جبهه ملی ایران گفت:

«من ابتدا به عنوان یک مسلمان و یک ایرانی حضور حضرت آیت‌الله خمینی که امروز تمام حرکات ایران زیر نظر ایشان قرار دارد، رسیدم و گفتم همان‌طور که هر فرد مسلمان روزی چند بار خدا را به شهادت می‌گیرد.من خدا را به شهادت می‌گیرم که با هیچ سیاست خارجی به‌طور مستقیم یا غیر‌مستقیم ارتباط ندارم و در هیچ جمعیت سری یا غیر‌سری ارتباط ندارم و با مقامات دولتی و با دربار ایران گفت و گو و مذاکره نکردم. برای این به این‌جا آمده‌ام تا آن‌چه را تشخیص می‌دهم بیان کنم و موضع جبهه ملی را برای شما تشریح کنم.»

من این طرح سه ماده را به خط خودم نوشتم و خدمت‌شان فرستادم. ایشان به خط خودشان، واژه استقلال را به آن اضافه کردند. آن‌وقت امضا کردم و فردای آن روز فرستادم خدمتشان و گفتم این نوشته به عنوان سند خدمت شما بماند تا دستور‌العمل ما باشد.

گفتند این سه ماده را اعلام کنید. من به حیاط بیرونی آمدم و در یک جمع صد نفری که آنجا حضور داشتند برای اولین بار این متن قرائت شد و با صدای تکبیر حضار بدرقه شد. ما در این اعلامیه گفتیم:

یک) سلطنت کنونی ایران با نقض مداوم قانون اساسی و اعمال ظلم و ستم و ترویج فساد و تسلیم در برابر سیاست های بیگانه فاقد پایگاه قانونی و شرعی است.

دو) جنبش ملی اسلامی ایران نمی‌تواند با وجود بقاء نظام سلطنتی غیر‌قانونی با هیچ ترکیب حکومتی موافقت نماید.

سه) نظام حکومت ملی ایران باید بر اساس موازین اسلام و دموکراسی و استقلال به وسیله مراجعه به آرای عمومی تعیین گردد.

سنجابی در بخش دیگری از سخنان خود در‌باره دولت بختیار گفت: «در مقابل این حرکت انقلابی پادشاه مستبد و حامیان بین‌المللی او اکنون دست به توطئه تازه‌ای زده و تصور نموده‌اند با استفاده از محکوم‌ترین وسایل تبلیغاتی و از طریق عناصر سازشکار با تغییر کابینه و ظاهرسازی‌های دیگر می توانند جنبش مردم میهن ما را منحرف سازند».

وی افزود: «ادامه نظام سلطنت استبدادی و غیر‌قانونی به هیچ‌وجه مورد قبول مردم ایران نیست و مادام که این وضعیت ادامه پیدا کند، هیچ راه‌حلی برای خروج از بحران کنونی کشور متصور نمی‌باشد».

از سنجابی سوال شد اگر بعد از خروج شاه، دولت حاضر دست به همه‌پرسی یا انتخابات آزاد بزند، مورد موافقت شما خواهد بود یا نه؟ سنجابی گفت: «به هیچ وجه این دولت را برای انجام چنین انتخاباتی صالح نمی‌بینم».

‌وی در جای دیگری از سخنان خود گفت: «فرم ظاهری حکومت، مورد نظر نیست، آن‌چه مهم است، محتوای یک حکومت ملی است. چه بسا جمهوری‌ها هست که از سلطنت استبدادی مستبدتر است و چه بسا سلطنت‌هایی که بهتر از جمهوری است. بنا‌بر‌این آن‌چه را که طالبش هستیم، حاکمیت ملی و یک حکومت مردمی واقعی است».

در همین روز بخش‌هایی ازمصاحبه دکتر سنجابی با تلویزیون فرانسه نیز در جراید کشور درج شد. رهبر جبهه ملی در این مصاحبه گفته است:

پیوند بین جبهه ملی و روحانیون مخالف رژیم راه حل مناسبی برای ملت ایران است و هیچگونه خطری در بر ندارد.» وی افزود: «نود و هشت درسد ملت ایران مسلمانند و الزاماً حکومت آن نیز باید اسلامی باشد و خیال می کنم در این مورد بین آنچه که من می گویم و آنچه که امام خمینی اظهار می دارند اختلاف زیادی وجود نداشته باشد.».

چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۵۷ هجری خورشیدی برابر دوم اوت ۱۹۷۸ میلادی

ناصر زرافشان(حقوقدان):

حقوق بشر و دموکراسیِ غربی،فریب است!

ناصرزرافشان

ناصر زرافشان، حقوق‌دان، در مقاله‌ای در روزنامه اطلاعات یازدهم مردادماه ۱۳۵۷ زیر عنوان «غرب و مسأله حقوق بشر» به شدت به دموکراسی غربی و حقوق بشر حمله کرد و با صوری خواندن حقوق بشر، صحبت از «حقوق انسان به طور کلی» بدون توجه به موقعیت طبقاتی را عوام‌فریبی خواند.

وی در این مقاله نوشت: «از آخرین جنجالی که غرب بر سر مسأله حقوق بشر به راه انداخت، اکنون مدتی می‌گذرد. اما آیا ماهیت این شعار چیست؟ آیا در بنیاد نظام حاکم بر جهان غرب تغییری پدید آمده و آیا این نظام اساساً و از ابتدا حامی و مدافع حقوق بشر بوده است؟

در کشورهای سه قاره آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین که هر مسأله و مشکل فعلی اجتماعی به نحوی به غرب و رابطه استعماری یکی دو قرن اخیر با این کشورها ارتباط پیدا می‌کند، برای مردم، با توجه به مجموعه شناختی که از جهان غرب دارند، باور کردن این شعار و صداقت طراحان آن مشکل است و به راستی هم در این کار تزویری است. زیرا این بار هم مثل همیشه مسأله‌ای به طور مجرد و جدا از علل واقعی آن مطرح شده است.

صحبت از «انسان به طور کلی» است و حقوق و آزادی‌های صوری او، بی‌آن‌که این انسان در یک موقعیت مشخص تاریخی و اجتماعی، مورد مطالعه قرار گیرد و ماهیت او با توجه به شرایط اجتماعی و طبقاتی زندگی‌اش تحلیل شود و صحبت از حقوق صوری است، بی‌آن‌که تضمین‌های واقعی برای این حقوق یعنی ایجاد شرایط اقتصادی و اجتماعی لازم برای عملی شدن و معنی پیدا کردن این حقوق مطرح باشد.

وقتی مسائل اصلی را نادیده می‌گیرند و پیرامون عوامل ثانوی که خود معلول عوامل اصلی هستند جنجال به راه می‌اندازند، قصد فریب عوام در کار است.»

وی با حمله به نظام‌های سیاسی غرب و غیر دموکراتیک خواندن آن‌ها نوشت: «در آلمان فدرال به ضرب قانون معروف به «قانون رادیکال‌ها» کسانی را که دارای طرز فکر دموکراتیک هستند، از مشاغل خود برکنار و از اشتغال آن‌ها به مشاغل آموزشی جلوگیری به عمل می‌آورند.

چندی پیش نیز احزاب دموکراتیک بلژیک، فرانسه، ایتالیا، دانمارک، ایرلند و آلمان غربی، ضمن بیانیه مشترکی، روش‌های پلیسی را که در دستگاه‌های استخدامی بازار مشترک اعمال می‌شود افشا و محکوم کردند.

بیانیه مزبور حاکی از آن است که کسانی که می‌خواهند به استخدام دستگاه‌های مختلف شورای اقتصادی اروپا در آیند، باید پرسش‌نامه‌هایی را پر کنند که تمامی عقاید و وابستگی سیاسی آن‌ها را مورد تفتیش قرار می‌دهد و در این وضعیت خطابه‌های پرطمطراق مُبلّغین«حقوق بشر» وقتی از آزادی‌های دموکراتیک و حق بیان عقاید و نظرات فرد صحبت می‌کنند، طنین ریاکارانه‌ای پیدا می‌کند.

به علاوه هنگامی که مسأله حقوق انسان مطرح می‌شود، باید به مصائب و محرومیت‌های میلیون‌ها نفر بیکار در کشورهای غربی، فقر، گرسنگی و محرومیت از آموزش و پرورش نیز باید اشاره کرد.

در آغاز سال ۱۹۷۷، تعداد بیکاران در کشورهای غربی به ۱۸ میلیون نفر می‌رسید. تورم به ابعاد بی‌سابقه‌ای رسیده است. ۶۷ میلیون نفر در کشورهای عضو بازار مشترک اروپا (جمعاً ۹ کشور) در زیر خط فقر زندگی می‌کنند. ۵۱ درصد مردم ایتالیا، ۱۷ درصد مردم بلژیک، ۱۲ درصد مردم آلمان و ۱۲.۵ درصد مردم آمریکا در مقوله «فقرا» هستند.

آیا دولت‌های منتخب انحصارات از حقوق مردم به این کیفیت دفاع و حراست می‌کند؟ بدین ترتیب نمی‌توان در شعار «حقوق بشر غرب» صداقتی سراغ کرد

 

دو‌شنبه دهم بهمن ۱۳۵۷ برابر سی‌ام ژانویه ۱۹۷۹ میلادی

براهنی:

با بازگشت آیت الله خمینی فقر و خفقان از میان می‌رود

Dr_Riza_Beraheni

رضا براهنی در مقاله‌ای در صفحه پنجم روزنامه اطلاعات امروز، آیت الله خمینی را بزرگمرد تاریخ اسلام و ایران خواند و بختیار را بخاطر ممانعت از ورود وی محکوم کرد. وی بستن فرودگاه را تاکتیک مزدوران آمریکایی خواند که از جنگ ویتنام به ارث برده و اینک در ایران پیاده می‌کنند.

وی آیت‌الله خمینی را مشروع‌ترین رهبر یک مملکت و بختیار را غیر مشروع‌ترین نخست وزیر تاریخ خواند که پلیدترین و کثیف‌ترین چهره تاریخ جهان یعنی امپریالیسم آمریکا در پشت سر او قرار دارد.

وی نوشت که مردم ایران از دورترین قصبات به تهران آمده‌اند تا بزرگ‌ترین استقبال تاریخ جهان را از آن مظهر آزادی ایرانیان کرده و درودها و سپاس‌های پاک خود را نثار قدوم آن بزرگمرد تاریخ اسلام و ایران کنند.

براهنی افزود که دوران احتضار سرمایه‌داری جهانی به علت انقلاب ایران فرا رسیده است و با بازگشت آیت‌الله خمینی به ایران، ایرانیان از یوغ بندگی و بردگی آزاد شده و فقر، افلاس، خفقان، ورشکستگی، نومیدی، آزمندی و حرص سرمایه‌دارانه از میان خواهد رفت.

رضا براهنی در مقاله خود نوشت: «حضرت آیت‌الله العظمی روح الله خمینی، مبارز بزرگ انقلاب ایران و رهبر عالیقدر شیعیان جهان، پس از سال‌ها تبعید، اینک اراده کرده‌اند که به آغوش مردم خویش بازگردند. این تبعید بر خلاف اصول دموکراسی و بر خلاف قوانین ایران و کلیه اصول و قوانین بین‌المللی و منشور سازمان ملل، به وسیله خودکامه‌ترین فرد روی زمین یعنی شاه ایران بدیشان تحمیل شده بود.

بازگشت حضرت آیت الله خمینی به کشور، بازگشتی که کلیه مردم ایران برای استقبال از آن خود را آماده کرده‌اند، نه تنها مطابق قوانین ایران، قوانین بین‌المللی و منشورهای سازمان ملل و حقوق بشر است، بلکه حقی راستین است که حضرت آیت‌الله خمینی با مبارزه بی‌امان، پیگیر و استوار خود بدان دست یافته‌اند.

علاوه بر این مبارزه حضرت آیت‌الله با شاه، استعمار، دیکتاتوری و استثمارگر خارجی در ایران آنچنان عموم مردم ایران را از کارگر، روستایی، بازاری، خیابانی، دانشجو، محصل، زن و مرد و پیر و جوان، پزشک، مهندس، روشنفکر، استاد دانشگاه، نویسندگان مطبوعات و شاعران و هنرمندان، از خود بیخود و هیجان‌زده کرده است که بدون تردید می‌توان گفت که اینک بزرگترین استقبال تاریخ جهان در شرف قوام یافتن و وقوع پیدا کردن است.

مردم ایران با آرامش تمام از کلیه شهرها و دورترین قصبات و روستاهای کشور به پایتخت روی آورده اند تا بلکه از نزدیک چهره مبارز بزرگ ایران را ببینند و درودها، تهنیت‌ها و سپاس‌های پاک و بی‌شائبه خود را نثار قدوم این بزرگمرد تاریخ اسلام و ایران بکنند.

از آنجا که حضرت آیت‌الله خمینی مظهر آزادی ایرانیان از یوغ بندگی و بردگی استعمار و سلطنت ملعبه قرار گرفته در دست استعمار هستند، مردم ایران بازگشت ایشان را به فال نیک گرفته‌اند و احساس می‌کنند که بزودی با کوشش‌های بیشتری که در خود ایران برای ایجاد یک دموکراسی گسترده، عمیق و واقعی به عمل خواهد آمد، ایران سرانجام پا به مرحله‌ای خواهد گذاشت که در پایان آن فقر، افلاس، خفقان، ورشکستگی، نومیدی، آزمندی و حرص سرمایه‌دارانه از میان بر خواهد برخاست و ایرانی از هرج و مرج اقتصادی، بی‌نقشه و حکومتی بی‌برنامه نجات خواهد یافت و با داشتن برنامه‌ای دقیق به بازسازی جامع کشور همت خواهد گذاشت.

لکن دولت غیر قانونی بختیار، دولتی که امپریالیسم آمریکا برای پر کردن خلاء شاه در ایران کاشته است، دولتی که به وسیله مجلس غیر قانونی، به شاهی غیر قانونی و توشیحات غیر قانونی همایونی، تکیه‌ای متزلزل بر کرسی نخست‌وزیری زده است، باری همین دولت بی‌قانون، فرودگاه‌های کشور را بسته اعلام کرده، توپ و تانک و مسلسل به فرودگاه مهرآباد آورده و باندهای فرودگاه را با تانک و بشکه مفروش کرده است.

تاکتیک بستن فرودگاه‌ها، تاکتیکی که مستشاران و مزدوران آمریکایی از جنگ ویتنام به ارث برده به ایران آورده‌اند، تهدیدی است مستقیم به جان رهبر بزرگ مسلمان ایران و انقلاب ایران بوسیله دولت غیر قانونی بختیار.

این تهدید حتی در نامه پرطمطراق بختیار به حضرت آیت الله خمینی نیز به چشم می‌خورد وقتی که غیر مشروع ترین و غیر قانونی‌ترین نخست‌وزیر تاریخ، یعنی بختیار به مشروع‌ترین رهبر یک مملکت هشدار می‌دهد که وارد ایران نشود، چرا که ممکن است خون ریخته شود و تلویحا حضرت آیت الله خمینی و تمام مردم ایران را از یک کودتای نظامی می‌ترساند در واقع به عملی دست می‌زند که جز یک محمد رضا شاه، جز یک پینوشه و جز یک سوهارتو بدان دست نزده‌اند و نمی‌توانند هم بزنند. آقای بختیار انقلاب ایران را از کودتایی می‌ترساند که او و افسران شاه علیه آیت الله خمینی خواهند کرد.

ما می‌گوییم قدرتی که پشت سر آقای بختیار و نخست‌وزیری غیر قانونی او ایستاده، پلیدترین، و کثیف‌ترین چهره تاریخ جهان، یعنی امپریالیسم آمریکاست و این نیرو خباثت و سبعیت و درنده خویی لازم را در اختیار خود دارد، تا بتواند در ایران یک کودتای خونین راه بیاندازد.

ولی ما این را هم می‌گوییم که این کودتا برای آنکه موفق شود، باید کودتاچیان را از روی نعش گلگون سی و چهار میلیون شهید زن و مرد عبور دهد. اگر کودتاچی می‌خواهد هر جرعه ای آب گوارا از گلویش پایین برود باید تمام ملت را بکشد. چرا که تمام ملت در برابر کودتا قد علم خواهند کرد.

ما می‌گوییم دوران احتضار سرمایه‌داری جهانی دقیقا به علت انقلاب ایران فرا رسیده وگرنه بجای آنکه دولت آمریکا آن چهل و شش هزار مستشار نظامی و جاسوس آمریکایی و خانواده‌های آنان را به ده هزار نفر تقلیل دهد، نیم میلیون سرباز در بنادر جنوب ایران و حتا در وسط تهران پیاده می‌کرد و پل یک کودتای آمریکایی را بر روی بستری از خون مردم ایران می‌بست. ولی شرایط تاریخی، یعنی از یک سو اهمیت همه جاگیر بودن انقلاب ایران و از سویی دیگر دلمردگی و ورشکستگی تاریخی و سیاسی امپریالیسم، دست رد به سینه اندیشه کودتای آنی و ناگهانی در ایران می‌زند.

مردم ایران از سراسر کشور به تهران آمده‌اند تا سپاس خود را به حضرت آیت الله خمینی تقدیم بدارند. آقای بختیار می‌خواهد از ورود حضرت آیت الله خمینی و از سپاسگزاری مردم ممانعت به عمل آورد. این عمل بختیار را محکوم می‌کنیم و از عموم مردم ایران دعوت می‌کنیم که به دست با کفایت خود فرودگاه‌های کشور را بروی حضرت آیت الله باز کنند.

 دربارهء نامهء دکتربراهنی به آیت الله خمینی،بنگریدبه سایت رسمیِ آیت الله خمینی:

http://www.imam-khomeini.ir/fa/n21026/

 

سیاوش کسرائی:

دارمت پیام، ای امام!

کسرائی

به نوشته هفته نامه ایرانشهر سیاوش کسرائی شاعر چپ در یک سخنرانی در مدرسه عالی پارس گفت: «٢٥ سال استبداد هرکدام از ما را بصورت یک خرده مستبد درآورده است و تفرقه ما امپریالیسم را امیدوار می‌کند».
این شاعر که آثار زیبا و برجسته او همواره به عنوان اشعار شاخص مورد توجه جنبش چپ شناخته می‌شد در شعری برای آیت‌الله خمینی از وی خواست تا پس از قیام حق مردم را بگیرد و تا وقتی تیغ دشنه‌اش می‌بُرد، بزند.

دارمت پیام
ای امام
که زبان خاکیانم و رسول رنج
بر توام درود بر توام سلام
آمدی
خوش آمدی پیش پای توست ای خجسته ای که خلق
می‌کند قیام
حق ما بگیر
داد ما برس
تیغ برکشیده را نکن به خیره در نیام
حالیا که می‌رود سمند دولتت، بران،
حالیا که تیغ دشنه تو می‌برد
بزن

 

پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۵۷ برابر اول فوریه ۱۹۷۹ میلادی

خبرنامه جبهه ملی:

خورشید از غرب به شرق آمد

در شماره امروز «خبر‌نامه جبهه ملی»، به مناسبت ورود آیت‌الله خمینی به کشور، تمام صفحه اول اختصاص به تصویر نقاشی شده از آیت‌الله خمینی داشت، با این عبارت: «‌اینک مردی می‌آید مرد‌آسا که قطره قطره خون درد‌کشیدگان وطن در تن او جاری است.‌»

و در سرلوحه خبر‌نامه نیز در یک کادر به همین مناسبت این عبارت است: «‌تنها همین یک‌بار است که خورشید از غرب به شرق می‌آید.» در مطلبی بعد با عنوان «‌بشارت‌» نیز چنین نوشته شده است:

اینک مردی می‌آید مرد آسا، که قطره قطره خون درد‌کشیدگان وطن در تن او جاری است و چکه چکه خون شهیدان از قلب او فرو چکیده است. مردی که خاطره رنج یک ملت است و مژده رهایی همه ملت‌ها از رنج… نه یک قدیس، نه یک معجزه، نه یک دست از آستین غیب در آمده، بلکه انسان راستین عصر حاضر و ابر‌مرد زنده تاریخ می‌آید. مردی که همه عزم راسخ است و همه اراده پولادین… مردی چنین، دو بار نمی‌آید. در تمام طول حیات انسان، تنها همین یک‌بار است که خورشید از غرب به شرق می‌آید، خورشیدی که امانت شرق بود نزد غرب… ».

 

جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۵۷ برابر دوم فوریه ۱۹۷۹ میلادی

سنجابی:

جبهه ملی به امام خمینی وفادار است

روزنامه اطلاعات از قول آسوشیتد‌پرس نوشت: کریم سنجابی، رهبر جبهه ملی ایران گفت: «شاپور بختیار که اعتقاد دارد معتقد به دموکراسی است، باید از نخست وزیری استعفا بدهد.»

او گفت که پیشواز پرشور میلیون‌ها ایرانی از آیت‌الله خمینی نشانه «رأی اعتماد» مردم به طرح‌های ایشان در‌‌باره ایجاد یک جمهوری اسلامی است. سنجابی پس از دیدار از آیت‌الله خمینی در اقامتگاهشان گفت که مخالفان رهبری آیت‌الله خمینی اقلیت بسیار کمی هستند.

سنجابی در این باره که پس از استعفای بختیار از پست نخست وزیری چه روی خواهد داد گفت که پس از استعفای او یک دولت ملی منطبق با خواست ملت و نظریات آیت‌الله خمینی تشکیل خواهد شد تا برنامه‌هایی را که مورد خواست رهبران مذهبی و ملت ایران است اجرا کند.

سنجابی از بیان نقش خود به عنوان رهبر جبهه ملی در یک چنین دولتی خودداری کرد، اما گفت: صریحاً اعلام می‌کنم که جبهه ملی به جنبش ملی ایران و به رهبری حضرت آیت‌الله خمینی وفادار است و این سیاست را همچنان ادامه خواهد داد.

قبلاً گفته می‌شد که آیت‌الله خمینی استعفای سنجابی را از رهبری جبهه ملی دست‌کم برای مدتی موقت به عنوان شرط انتخاب او در شورای انقلاب اسلامی خواستار شده است.

دکتر سنجابی در خاطرات خود می‌گوید که آیت‌الله مطهری و آیت‌الله بهشتی از طرف آیت‌الله خمینی از او برای شرکت در شورای انقلاب دعوت کردند ولی وی نپذیرفت.

 

«آخرین نطق» هادی خرسندی

خرسندی

 

به دنبال نطق شاپور بختیار، نخست وزیر، هادی خرسندی، طنزنویس و روزنامه‌نگار شناخته شده ایرانی، طی طنزنوشته‌ای با عنوان «آخرین نطق» به شوخی با نطق‌های شاپور بختیار پرداخت.متن کامل نوشته هادی خرسندی چنین است:

-ببینید آقا، هر کاری اصولی دارد. بنده خودم سال‌ها مبارزه کرده‌ام. زندان رفته‌ام. همین پیش پای شما از زندان درآمدم. الآن هم ارتش کاملاً در اختیار من است. دستورات را من می‌دهم. دستور تیراندازی هم نداده بودم، ولی اگر جلو ژاندارمری شلوغ نکرده بودند، جلو دانشگاه کشته نمی‌شدند.

بعد رفتند جلو دانشگاه شلوغ کردند، جلو ژاندارمری کشته شدند. ملاحظه بفرمایید ملتی که به دیکتاتوری عادت کرده و من به او آزادی داده‌ام، دوباره می‌خواهد برود زیر دیکتاتوری. خیال هم می‌کند ساواک به کلی منحل شده. خیر آقا، بنده تازه لایحه‌اش را داده‌ام به مجلس.

آن وقت می‌گویند زندانی‌های سیاسی را آزاد کن. بسیار خُب، زندانی اگر «سیاسی» باشد، آزادش می‌کنیم ولی اگر قاتل باشد یا تروریست باشد یا کتاب مارکس خوانده باشد یا شعر گفته باشد، این دیگر زندانی «سیاسی» نیست. یک نفر اسلحه همراه دارد. یک نفر نارنجک دستش بوده، این‌ها قاتل هستند.

آن یکی را گرفته‌اند. کتاب مارکس همراهش بوده به این کلفتی. توی سر هر کس می‌زده، جابجا پس می‌افتاده. چطوری آزادشان کنم. من خودم بیشتر از همه‌شان زندان کشیده‌ام، می‌گویند چرا جوانان نازنین را توی خیابان به گلوله می‌بندید؟

آقا پسره ذلیل مرده نارنجک پرت کرده طرف مأمورین. خُب معلوم است مأمورین هم که «داج بال» بازی نمی‌کنند، بزنی، می‌زنند وگرنه دو میلیون نفر دیروز مثل آدم رژه رفتند چرا نکشتم؟ ما که نمی‌خواهیم مردم را دو میلیون دو میلیون بکشیم.

اما همین‌ها جرأت دارند پنج تا پنج تا، ده تا ده تا بیایند توی خیابان. من آقا خودم ۲۵ سال مبارزه کرده‌ام. این عکس دکتر مصدق را ببینید به این بزرگی. مسلماً تا حالا عکس به این بزرگی از دکتر مصدق ندیده‌اید. ۳۵۰ تومان فقط پول چاپش شده، آن هم در این شرایطی که اقتصاد مملکت ورشکسته است و دیناری پول نداریم.

آن وقت آقا می‌گوید استعفا بده بیا پاریس. آقا را باش! ما ۲۵ سال مبارزه کردیم تا نخست وزیر شدیم حالا بیاییم به خاطر یک مسافرت استعفا بدهیم! البته من می‌دانم تقصیر اطرافیان است. آن‌ها نمی‌گذارند. دکتر مصدق هم گرفتار اطرافیانش بود. من خودم خبردارم آقا، من خودم آن موقع جزو اطرافیان دکتر مصدق بودم پریروزها هم رفتم سر قبرش، اگر بدانید چقدر گریه کردم آقا.

من خودم پنج سال زندان بودم. چک بی‌محل که نکشیده بودم. آقا، زندانی سیاسی بودم. بعله آقا ده سال زندان سیاسی بودم. بالاخره هم ملاحظه فرمودید. آن‌قدر نرفتم پاریس تا آقا خودش مجبور شد بیاید. من ۲۵ سال مبارزه کرده‌ام.

شش ماه قبل از آن هم مبارزه کرده بودم، روی هم می‌شود بیست و پنج سال و شش ماه، ولی حالا مملکت یک ارتش دارد، یک دولت دارد و یک نخست وزیر، نه بیشتر، نه کمتر، هر کس هم کار نکند، تیر نیندازد، سر برج حقوق ندارد.

ما ضرر نمی‌کنیم، خودشان ضرر می‌کنند. امروز می‌گویند مرگ بر بختیار، بگذارید بگویند. از کجا معلوم مرا می‌گویند؟ شاید تیمور بختیار را می‌گویند. من از این چیزها نمی‌ترسم. مرگ بر هیتلر هم می‌گفتند. مگر آن خدا بیامرز ترسید. من خودم زندانی سیاسی بودم.

البته با زندانیان سیاسی، چندان هم بدرفتاری نمی‌شود. ۱۵ سال زندان بودم، ۲۵ سال مبارزه کردم، ولی برای حضرت آیت‌الله خمینی نهایت احترام را قائلم. ربطی هم بهم ندارد ولی استعفا نمی‌دهم. 

من به این مردم آزادی داده‌ام. من آزادی را به این مملکت برگردانده‌ام. الآن هم اگر فرصت بدهند، اگر بگذارند این برنامه درازمدتی که به مجلس داده‌ام، عملی شود، قول می‌دهم تا چند سال دیگر مملکت را تا دروازه‌های تمدن بزرگ برسانم. اصولی را که من به عنوان نخست وزیر قانونی ملت ایران…».

هادی خرسندی،دوازدهم بهمن ۱۳۵۷

 

شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۵۷ برابر هفدهم فوریه ۱۹۷۹ میلادی

هادی خرسندی: بختیار از مرز بازرگان گریخت!

با گذشت شش روز از پنهان شدن بختیار و با وجود اینکه برخی روزنامه‌ها چند بار شایعه دستگیری او را منتشر کردند، اما هنوز هیچ خبری از سرنوشت شاپور بختیار به دست نیامده است. بیشترین شایعات دلالت بر این داشت که مهدی بازرگان، اولین نخست وزیر پس از انقلاب در فرار بختیار، آخرین نخست وزیر قبل از انقلاب نقش داشت. هادی خرسندی در شعری که در هفته نامه ایرانشهر و روزنامه اطلاعات منتشر شد، در تاریخ ٢٨ بهمن ۱۳۵۷ چنین سرود:

گفت دانی؟ بختیار از دست مسوولان گریخت
رادیو ایران خبر می‌داد از زندان گریخت
گفتمش: اما خمینی مرزها را بسته بود
گفت: شاید بختیار از مرز بازرگان گریخت*

______________________

*دراین متن از «روزشمارِ یک انقلاب» مندرج در سایت«رادیو زمانه» نیز  استفاده شده است.

 

درهمین باره:

آخرين شعر،علی میرفطروس

شنیدن این شعر باصدای شاعر

نمایشی نوین از«آخرین شعر»

 

 

تندیس ماندگار،علیرضامیُبدی

ژانویه 19th, 2018

 

 

 

ساروج و

سنگ و

سیمان

سنگ و

سمنت و

آهن

الوار روی الوار

دیوارروی دیوار

تاآسمان کشیدند

پنهان کنندشاید

تندیس ماندگارِ

            طغیان وسرکشی را

امّاببین!

دماوند-

     باماه بسته پیوند

زیباترازهمیشه

تورعروس برسر

شال سپیدبردوش

قدّش فراترازهر-

دیوار و برج و           

                باروست.

رفراندوم:اینست شعارِمردم!

ژانویه 18th, 2018

 

 

* این خواست مدنی ،مشروع و ممکن نه درچارچوب  یا نظارت جمهوری اسلامی بلکه تنها، زیرنظرمحافل ملّی و بین المللی تحقّق خواهدیافت.

خبرگزاری فارس،به نقل از منابع امنیّتی نوشته است:چهار زن به علّت«اقدامات ساختارشکنانه»توسط دستگاه امنیّتی شناسایی و با حکم قضایی بازداشت شده‌اند.اگرچه نام نهاد امنیتی بازداشت کننده در خبر ذکر نشده است اما با توجه به رابطه نزدیک این خبرگزاری با سازمان اطلاعات سپاه پاسداران به نظر می‌رسد سپاه مسئول این زنان معترض باشد.

در ویدیویی که روز نوزدهم دی ماه در اینترنت و شبکه‌های اجتماعی به صورت گسترده منتشر شد، سه زن که بخش‌هایی از صورت خود را پوشانده بودند، یا کاغذنوشته «رفراندوم» در کنار خیابان ایستاده‌اند و یک زن نیز مشغول توضیح و تصویربرداری است و می‌گوید ما جلو ظلم می‌ایستیم.

«رفراندوم رفراندوم، این است شعار مردم» از جمله شعارهایی بود که در اعتراضات سراسری هفتم تا شانزدهم دی ماه در ایران بارها در کنار شعارهایی مانند مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنه‌ای و دیگر شعارهای آزادیخواهانه و برابری‌طلبانه شنیده شد و شعار دهندگان خواهان این بودند که جمهوری اسلامی ادامه نظام فعلی را به رفراندوم و رای عمومی بسپارد.

دستگیری این چهار زن به دلیل ابراز خواست برگزاری رفراندوم در حالی انجام می‌شود که برگزاری رفراندوم در اصل های110و123 ۵۹ قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است.

روشن است که این خواست مدنی ،مشروع و ممکن نه درچارچوب  یا نظارت جمهوری اسلامی بلکه تنها زیرنظرمحافل ملّی و بین المللی  تحقّق خواهدیافت،ازاین رو،برعهدهء مدافعان حقوق بشر و رهبران سیاسی درخارج ازکشور است تا باتوجه به شرایط سرکوب درایران و اهمیّت تاکتیکی،کم خطر و کم هزینهء این شعار درنزدمردم،خواست رفراندوم را در نزدِدولت های غربی طرح و تثبیت نمایند.

طبیعی است که پس ازاحراز عدم مشروعیّت یاخلع ید ازرژیم اسلامی،دریک انتخابات آزاد بایدبه تعیین نوع نظام سیاسی آینده(جمهوری یاپادشاهی)پرداخت.بنابراین،رفراندوم و انتخابات آزاد در نقطه ای باهم همخوانی یا همپوشانی دارند.

 

لینک های مرتبط:

در حمايت از برگزاری رفراندوم:ظرافت ها و ظرفيـّت های يک طرح،علی میرفطروس

8 دی ماه 1383= 28 دسامبر 2004

جنبش رفراندوم، «ارکستر بزرگ ملّی» است!

نشريهء نيمروز، شماره ۸۲۴، 7اسفند ۱۳۸۳

ملینامرکوری وشیرین عبادی
 
حسن روحانی وتقاضای انجام رفراندوم
 
 رفراندوم روحانی و رفراندوم ایرانی!

جُغدِ جنگ:سرودی در ستایش صلح،علی میرفطروس

فردا،خیلی دیراست!،علی میرفطروس

سالِ سرنوشت!

سرگذشت کتاب ۲۳ سالِ علی دشتی،علینقی منزوی و من،هوشنگ معین زاده

ژانویه 11th, 2018

کتاب ۲۳ سال از کتاب­های کم نظیر و آگاهی بخش است که پیش ‌‌از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، به صورت پنهانی در میان اهل نظر دست به دست می­گشت. پس از انقلاب نیز این کتاب سر منشاء و الهام بخش بسیاری از نوشته ­های روشنگرانه ­ای شد که در بارۀ اسلام و پیام ­آورش نوشته شد.به عبارت دیگر:به همان شیوه­ای که پدران ما پس از تازش اعراب و سقوط سلسله­ء ساسانی به رویاروئی اسلام برخاسته بودند،این بار نیز پس از سقوط سلسله پهلوی و تسلط آخوندها بر ایران، فرزانگان ایرانی به رویاروئي حکومت آخوندها برخاستند.

اسناد و مدارک متعدد تاریخی گواهی می­دهند که ایرانیان، نخستین مردمانی بودند که دین اسلام را به تجزیه و تحلیل کشیدند و محتوای آن را از نظر دینی و جنبه فلسفی مورد مطالعه و بررسی و نقد قرار دادند. باز ایرانیان بودند که با افزودن روایاتی در قالب حدیث و سنت و تدوین فقه و دیگر ملزومات یک دین، اسلام سادۀ عربی را به صورت یک دین جهانشمول در آوردند. چرا که واقعیت­ های تاریخی به روشنی نشان می­دهند که اعراب مسلمان شده، آن توان فکری و فرهنگی را نداشتند که چیزی به دین ساده و ابتدایی پیغمبر خود بیفزایند. نگاهی به اسلام اولیه و تنها سند باقی مانده از پیغمبر آن، «قرآن»، به سادگی نشان می­دهد که آنچه امروزه به نام دین اسلام و مذاهب و مکاتب مربوطه به آن وجود دارد، همان‌هایی هستند که ملل تحت استیلای اعراب و در رأس آن‌ها، ایرانیان تهیه و تدوین کرده و به اسلام افزوده­اند، تا بتوانند در سایۀ اختناق حاصل از سلطۀ خشونت بار اعراب، به سلامت زندگی کنند.

بی‌گمان پیروان مکتب معتزله نخستین کسانی بودند که کوشیدند با نگاه خردمندانه، احکام و قوانین اسلام را تعبیر و تفسیر عقلانی کنند که متاسفانه کارشان بی­نتیجه ماند. با این همه، فرزانگان ایرانی دست از تلاش و کوشش برنداشتند. در این کارزار، روزبه پوردادویه (ابن مُقّفَع) که او را می­توان به عنوان پیشگام و نخستین فرزانۀ روشنگر ایرانی بعد از ظهور اسلام نامید، با ترجمۀ آثار نیاکان خود، این زمینه را آماده ساخت تا هم­میهنانش بتوانند با افکار و اندیشه­های پدران خود آشنا شوند و آن‌ها را با تعالیم اسلام، مقایسه کنند. در پی او شاخص­ترین شخصیت ایرانی که در این زمینه می­توان از او نام برد، محمد بن زکریای رازی، فیلسوف، شیمیست و پزشک نامدار ایرانی است که همزمان با ارائۀ فلسفۀ «قدمای خمسه»، در مقابل توحید اسلامی، شدیدترین انتقادات را به اصل نبوت و حرفۀ پیغمبری وارد کرد.

نام بردن از فرزانگانی که در طول ۱۴۰۰ سال گذشته با افکار و اندیشه­های خود به مصاف اسلام رفته ­اند، در این مختصر نمی­گنجد، و ما در این­جا به همین اندازه اکتفا می­کنیم که بگوئیم: ‌نقد تحلیلی احکام و قوانین به اصطلاح الهی یا آسمانی، قرن­ها قبل از این که غرب مسیحی به این اندیشه بیفتد، در ایران اسلامی شروع شده بود. علت این که بینشوران ایرانی مانند اندیشمندان غربی در کار خود موفق نشدند، یکی این بود که ایرانیان در میان همۀ کشورهای مسلمان شده، تنها مردمانی بودند که این بار سنگین را به دوش می­کشیدند. دیگر این که هنوز صنعت چاپ در کشورهای شرقی، مانند عصر روشنایی در غرب، شروع نشده بود. سه دیگر این که، ایران در چهار راهی قرار داشت که از چپ و راست و از شمال و جنوب مورد هجوم اقوامی بود که در گیری با آن‌ها، فرصت کافی برای مردم آن باقی نمی­گذاشت که بتوانند با فراغ بال به این کار بپردازند

پس از عصر روشنایی در غرب و تابش انوار آن به شرق، بار دیگر بینشوران ایرانی، دست به کار شدند. نمونه­های شاخص آن میرزا فتحعلی آخوند زاده، میرزا آقا خان کرمانی، میرزا عبدالرحیم طالبوف و بسیاری دیگر هستند. وقتی هم در اثر کوشش فرزانگان ایران، نهضت مشروطه پا گرفت و ایرانیان نیز توانستند با تشکیل پارلمان و ایجاد حکومت مشروطه تا حدودی به استبداد حکومتی پایان دهند. تکلیف باورهای دینی نیز با ظهور رضا شاه بزرگ به صورت یک امر کاملاً شخصی در آمد.بگذریم از این که با تبعید او کار بزرگ وی ناتمام ماند.

ABCDEF - Copie.jpg

پس از این مقدمۀ کوتاه، سخن را به کتاب ۲۳ سال و شرح حال شخصیت­هائی که این کتاب را به ملت ایران ارمغان کرده­اند، می­پردازیم. اشارۀ کوتاهی هم به نقش این کتاب در کارزار مبارزات ایرانیان خواهیم کرد.

الف: علی دشتی

علی دشتی در سال ۱۲۷۶ شمسی، در شهر کربلا در یک خانواده روحانی ایرانی متولد شد. تحصیلات ابتدایی او مطابق معمول آن زمان، در مکتب خانه­های قدیمی کربلا گذشت و پس از آن به حوزه­های علمیه کربلا و نجف رفت و آخوند شد.

در سن ۲۴ سالگی در اواخر جنگ جهانی اول، به ایران آمد. زمان کوتاهی در دشتستان اقامت گزید و سپس به شیراز و از آن­جا به اصفهان رفت و در نهایت راهی تهران شد.

در بررسی زندگینامۀ علی دشتی به آسانی می­شود به دو حوزۀ کاملاً متفاوت و جدا از هم اشاره کرد:

۱- حوزۀ سیاست که علی دشتی نیز مانند بسیاری از هم عصرانش در زد و بندهای سیاسی زمان خود شرکت کرد و همانند هر سیاستمداری، بازیگری­های خاص خود را داشت. به همین علت نیز در طول ایامی که به سیاست مشغول بود، هم طعم زندان را و هم مزۀ تبعید را چشید. بی­شک از مزایای سیاست بازی نیز به حد کمال بهرمند شد! نماینده مجلس شورای ملی و سنا، سفیر کبیر ایران در مصر و لبنان شد و کوتاه مدتی نیز لباس وزارت بر تن کرد که در این نوشتار کاری به بررسی حوزۀ سیاسی او نداریم.

۲- در حوزۀ فرهنگ و ادبیات، علی دشتی علاوه بر مقاله نویسی و انتشار روزنامه «شفق سرخ»، یکی از کارهای عمده­اش ترجمه کتاب از زبان عربی و فرانسه به زبان فارسی بود که آن را در زندان شروع کرد. و سپس مانند بسیاری از صاحبان قلم، به قصه نویسی پرداخت و آثار ماندگاری مانند: فتنه، جادو،سایه، هندو و غیره به ادبیات فارسی ارمغان کرد و به عنوانِ یکی از نویسندگان پر کار عصر خود شناخته شد.

علی دشتی، پس از موفقیت در عرصۀ قصه نویسی، چشم از آن پوشید و به عرصۀ تحقیق در ادبیات کلاسیک قدم گذاشت. با انتشار کتاب‌های فاخری مانند: «نقشی از حافظ»، «سیری در دیوان شمس»، «دمی با خیام»، «نگاهی به صائب»، «در قلمرو سعدی»، «شاعر دیر آشنا (نقدی بر خاقانی)»، «کاخ ابداع اندیشه گوناگون حافظ»، «در دیار صوفیان»، «تصویری از ناصر خسرو» که هر یک در نوع خود در ادبیات ایران تازگی داشت و شاهکاری به حساب می­آمد.

علی دشتی کتاب‌های بسیاری نیز در جهت روشنگری و بیداری ایرانیان به رشته تحریر در آورد، مانند «پردۀ پندار»، «تخت پولاد»، «جبر است یا اختیار»، «عقلا بر علیه عقل»، «در دیار صوفیان» و غیره که در هر یک از این کتاب‌ها به مراتب از کتاب ۲۳ سال تند و تیزتر به دکانداران دین و مذهب حمله کرد.

یادمان باشد که در دوران پر جنب و جوش و حرکت شتاب آمیز دگرگونی­های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دوران رضا شاه بزرگ و سپس در زمان پسرش محمد رضا شاه، بسیاری از بزرگان و صاحبنظران دلسوز ایرانی، ضمن این که این دو پادشاه را یاری می­دادند، در عین حال نیز می­کوشیدند با تألیف و ترجمه و تعبیر و تفسیر نوشته­های بزرگان ایران و جهان در بیداری مردم ایران و آگاه ساختن آنان نقشی برعهده داشته باشند.

در این عرصه ما می­توانیم به نام ده­ها، بلکه صدها تن از این بزرگان اشاره کنیم و آثار گرانبهای شان را به یاد آوریم که چگونه هر یک از این شخصیت­ها، چه خدمات ارزنده­ای به فرهنگ ایران کرده­اند و چه اثراتی در بیداری ایرانیان داشته­اند که یکی از برجسته­ترین این شخصیت­ها علی دشتی است.

نگاهی به کتاب­هایی که علی دشتی جهت آگاهی و بیداری ایرانیان نوشته و منتشر کرده است، نشان می­دهد که این مرد بزرگ چه قدم مهمی برداشته و چه خدمت گرانبهایی به مردم ایران کرده است. او با احساس خطری که همیشه از جانب دینمداران دکاندار می­کرد، کوشید تا حاصل تحقیقات و تجربیات و تفکرات خود را در اختیار هم­میهنان خود قرار دهد تا مبادا از نو به دام فریب و نیرنگ این قشر از جامعه بیفتند.

در طول هزار و چهار صد و اندی سال از تاریخ اسلام، تنها در ایران و به زبان فارسی هزاران کتاب و مقاله و نقد و بررسی در بارۀ اسلام نوشته و منتشر شده است که سر بسیاری از نویسندگان آن‌ها هم به باد رفته و بسیاری از آن نوشته­ها هم معدوم شده است. با این همه می­توان گفت که هیچ یک از آن نوشته­ها به اندازۀ کتاب ۲۳ سال در امر روشنگری اثر گذار نبوده و مورد استقبال مردم قرار نگرفته است. گواه بارز آن نیز این است که پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، کتاب ۲۳ سال که تا آن تاریخ به صورت پنهانی و آن­هم در نزد خواص حضور داشت، یک باره در سطح وسیع و گسترده­ای در سرتاسر ایران، در دسترس همگان قرار گرفت.

واقعیت این است که با وقوع انقلابی که آن را رنگ و لعاب دینی و مذهبی زدند و بخش بزرگی از گردانندگان آن هم آخوندها بودند، «حرکت روشنگری عصر جدید ایران» هم آغاز شد. حرکتی که زیر بنای فلسفی آن، کتاب ۲۳ سال علی دشتی بود.

علی دشتی بی­آنکه خبر از وقوع انقلاب، آن هم از نوع اسلامی­اش، داشته باشد، با کتاب ۲۳ سال خود جامعۀ ایرانی را به رویاروئی مکتب و مسلک آخوندها فرا خوانده بود. مکتب و مسلکی که خود او به خوبی از کهنگی و بی­پایه و بی­اساس بودن آن، کاملاً آگاه بود. او با کتاب ۲۳ سال خود، چشم و گوش مردم، به ویژه قشر نو ظهور طبقۀ متوسط جامعۀ ایران را باز کرد، قشری که شوربختانه فریب وعده­های کاذب گردانندگان فریبکار و خدعه گر انقلاب را خورد و هیزم بیار معرکۀ کهنۀ آخوندها شد.

علی دشتی را در زندان حکومت اسلامی آن­قدر شکنجه و آزار دادند که پیر مرد کارش به بیمارستان کشید و در آن­جا بود که خسته و درمانده از دوست دیرین خویش، زنده یاد سعیدی سیرجانی تقاضای قرص سیانور کرد تا به زندگی­اش پایان دهد. زیرا دیگر توان تحمل خفت و خواری و شکنجه­های روحی و جسمی را نداشت.

گفتنی است، دژخیمان اسلامی وقتی دیدند که چراغ عمر پیر مرد در اثر درد و رنجی که به جسم نحیف و به جان ضعیفش داده­اند، رو به خاموشی است، رهایش کردند تا در خانه­اش بمیرد و ننگ کشتن یک ادیب فرزانۀ دیگر به گردن حکومت اسلامی نیفتد! به خصوص این که این ادیب فرزانه، روز و روزگاری خود به جامعۀ آخوندی تعلق داشت و در مکتب آخوندها تلمذ کرده و به اجتهاد رسیده بود. کسی که بهتر از همۀ آخوندها از چم و خم تاریکخانۀ دین و مذهب اطلاع داشت و خصلت آخوندها را هم خوب می­شناخت. به همین علت هم مانند بسیاری از فرهیختگان ایرانی، دیر زمانی بود که از جرگۀ این جماعت جدا شده و به اختیار خود، خویشتن را خلع لباس آخوندی کرده بود.از عجایب روزگار این که، بیشتر زمامداران حکومت اسلامی، از خمینی گرفته تا آخوندهای ریز و درشت آن، نه می­دانستند و نه باور می­کردند که بزرگ­ترین ضربه به بنیاد حکومتشان، از سوی کتاب ۲۳ سال علی دشتی خواهد خورد.و، این طنز تلخ تاریخ است که

همزمان با ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ که خمینی بر اریکه قدرت نشست، در هر گوشه و کنار شهرها و شهرستان­ها، حتی در خارج از ایران، علی دشتی با کتاب ۲۳ سال خود، حضور پیدا کرد و با افشاگری­های تاریخی خود، بنای مکتب و مسلکی که خمینی و آخوندها آن را نمایندگی می­کردند، به باد نقد گرفت.

تا پیش از ظهور و به قدرت رسیدن خمینی و عرضۀ ولایت فقیه او، مردم ایران، کاری به چگونگی پیدایش دین اسلام و مذهب شیعه نداشتند و با ناهنجاری­های گذشتۀ این دو پدیده نیز کنار آمده، به گونه­ای با آن‌ها مدارا می­کردند. گذشتۀ اسلام و نحوۀ مسلمان و سپس شیعه مذهب شدن پدرانشان را هم به فراموشی سپرده بودند و کاری هم به دین و ایمان دیگران نداشتند.

پس از ظهور رضا شاه و تلاش­های سرسختانه او برای کوتاه کردن دست آخوندها از سر مردم و حکومت، اینان به صورت جدی به حاشیه رانده شده بودند تا جائی که کوشش سرسختانۀ آن­ها، پس از رضا شاه نیز نتوانست مردم ایران را مانند گذشته، از نو به زیر چتر سلطۀ آخوندی بکشاند.

اگر دخالت بیگانگان نبود که از گذشته­های دور با قشر آخوند، بده و بستان­های آنچنانی داشتند که اسناد و مدارک آن به فراوانی منتشر شده است؛ و اگر حمایت جهان غرب از دین برای مقابله با ایدۀ کمونیسم نبود، مسلماً مسألۀ آخوند و معرکۀ آخوندی در کشور ما برای همیشه از رونق و اعتبار می­افتاد.

علی دشتی با کتاب ۲۳ سال، پل ارتباط روشنگران پیش از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، با روشنگرانی است که پس از انقلاب اسلامی پا به این میدان گذاشتند. روشنگرانی که برعکس دورا­ن­های پیش از ۱۳۵۷، دیگر ترسی از جان باختن و هراسی از ضرب و شتم آخوندها و دارو دستۀ آن‌ها ندارند. بی پروا می­کاوند و می­جویند و می­اندیشند و بی­باکانه می­گویند و می­نویسند و در بیداری و آگاهی هم­میهنان خود می­کوشند.

**

ب: دکتر علینقی منزوی

دکتر علینقی منزوی، نویسنده، ادیب، محقق، اسلام شناس و کتابشناس نامدار ایرانی است که در انتشار کتاب ۲۳ سال نقش مهم و اساسی را بر عهده داشت.

او بزرگ­ترین پسر شیخ آقا بزرگ تهرانی، دانشمند و عالم شیعی و مولف کتاب مشهور« الذریعه» بود که از دانشگاه تهران، دکترای الهیات در رشتۀ معقول و منقول و از دانشگاه سن ژوزف بیروت دکترای فلسفه داشت.

علینقی منزوی در تألیف لغتنامۀ دهخدا با علی اکبر دهخدا و محمد معین همکاری می­کرد و مدت­ها هم از همکاران مرکز دائرۀ­المعارف بزرگ اسلامی بود. پس از درگذشت دکتر محمد معین هم کرسی استادی او در رشتۀ فوق لیسانس دانشکدۀ ادبیات بر عهده وی گذاشته شد.

علینقی منزوی در سال ۱۳۴۵ به علت اتهامات سیاسی به عراق گریخت و به مدت ۹ سال در عراق و لبنان به سر برد. در سال ۱۳۵۴ در زمان سفارت منصور قدر در لبنان، به درخواست دخترش، دکتر پروین منزوی و به روایتی با پا درمیانی ناتل خانلری و علی دشتی که از دوستان او بودند، پروندۀ سیاسی­اش مختومه شد و به ایران بازگشت.

آثار بسیار گرانبهائی که در رشته­های مختلف ادبی و فرهنگی از دکتر علینقی منزوی به جا مانده، بیانگر آن است که او اندیشمند سخت کوشی در خدمت فرهنگ ایران بود. با این که او در یک خانوادۀ روحانی متولد شده، رشد و نمو کرده بود و مانند بسیاری از بزرگان پیشین کشورمان محصل مکتب خانه­ها و حوزه­های مذهبی بود، با بسیاری از اهل ادب و فرهنگ ایران آشنائی، دوستی و همکاری داشت. متوسل شدن علی دشتی از تهران به علینقی منزوی در بیروت، برای چاپ کتاب ۲۳ سال، نشانگر پیوند فکری این دو انسان فرزانه بود.

علی دشتی برای چاپ کتاب خود، با همۀ امکاناتی که در ایران در اختیارش بود، دست به دامان علینقی منزوی شد و این بار گران را بر دوش او نهاد. کسی که بی کمترین تردیدی، این مسئولیت را پذیرفت، بی­آن که کوچک­ترین هراسی به دل راه دهد، یا تصور آن را بکند که به خاطر کمک به انتشار این کتاب، ممکن است وی را به زندان بیفکنند و شکنجه­اش دهند….

لازم به یاد آوری است که لبنان و شهر زیبای بیروت آن، همیشه یکی از مراکز مهم فرهنگی خاورمیانه و جهان اسلام بوده است. بسیاری از کتب دینی و فلسفی اسلامی بدون کمترین سانسوری در بیروت چاپ و منتشر می­شد، و در این مورد خاص شهرت بسزائی داشت. از این­رو بودن دکتر علینقی منزوی در بیروت را یکی از دلایل عمده­ی متوسل شدن علی دشتی به او باید در نظر داشت.

قصۀ کتاب ۲۳ سال

کتاب ۲۳ سال تا زمانی که به صورت کتاب منتشر شود، مسیر جالبی را طی کرده بود. می­گویند، مطالب این کتاب در جلساتی که در خانۀ علی دشتی با حضور بعضی از خواص بر پا می­شد، مورد بحث و گفتگو قرار می­گرفت.

– زنده یاد دکتر محمد عاصمی، سردبیر فصلنامه وزین کاوه، پس از مرگ علی دشتی، در مقدمۀ انتشار این کتاب که در خارج از ایران انجام گرفت و اسم علی دشتی به عنوان نویسنده این اثر ذکر شده بود، شرح قصۀ کتاب ۲۳ سال و انتشارش در فصلنامۀ کاوه را چنین توضیح داده بود:

«دشتی در سال ۱۳۵۲ در سفری که به مونیخ کرد،از من(محمد عاصمی) خواست که با او ملاقات کنم.در این دیدار کتابی را به من داد که سه روزه مطالعه کنم و نظرم را نسبت به آن به ایشان بگویم.»

عاصمی می­نویسد: ” کتابِ ۲۳ سال را بیست و چهار ساعته خواندم و از پیشداوری‌های خود نسبت به دشتی شرمنده شدم”. بیست و سه سال بدون نام و نشان نویسنده در کاوه به چاپ می­رسد. عاصمی هم بر سر قول خود می­ایستد و این راز را تا پس از مرگ دشتی پنهان نگاه می دارد.

– جواد وهاب زاده یکی از دوستان علی دشتی نیز در سایت «انقلاب اسلامی» در بارۀ کتاب ۲۳ سال، در ۲۷ آگوست ۲۰۱۲ چنین نوشته است:

«در اواخر تابستان ۱۳۵۱ سپتامبر ۱۹۷۲ طبق مرسوم همه ساله ایشان را به مونیخ آوردم. این بار زنده یاد علی دشتی در هتل کونیکش هوف، کتابی استنسیل شده به من مرحمت فرمودند که در صفحه نخست آن، عنوان کتاب ۲۳ سال بود. اما نامی از نویسنده کتاب برده نشده بود. ایشان تأکید کردند که آن را بعداً بخوانم و نظر خود را در مورد مطالب کتاب ابراز دارم ……

فصل آخر کتاب مرا بیش از فصول دیگر به خود مشغول داشت. سبک نگارش کتاب برایم جای شبهه­ای نمی­گذاشت که نگارنده کتاب کسی جز زنده یاد دشتی نیست.»

روز بعد به اتفاق دوست قدیمی خود آقای دکتر محمد عاصمی که مایل به ملاقات با ایشان بود، به دیدار زنده یاد دشتی رفتیم. پس از ساعتی عاصمی خدا حافظی کرد و رفت و من و دشتی تنها ماندیم. پس از ساعتی در حین خداحافظی، ایشان به من توصیه کردند که کتاب را برای مطالعه در اختیار دوستم دکتر عاصمی بگذارم.

من و دکتر عاصمی هر دو مسحور مطالب کتاب ۲۳ سال شده بودیم و به تشویق و خواهش او من در دیدار بعدی از زنده یاد دشتی پرسیدم که آیا اجازه می­دهد بخش‌هایی از کتاب را در مجله کاوه چاپ کنیم؟. ایشان پاسخ دادند که بعداً از تهران شما را مطلع می­کنم. از تهران به من پیغام فرستادند که چاپ بخش­هایی از کتاب در مجله کاوه مانعی ندارد، اما بدون ذکر نام ایشان.

با مشورت دکتر عاصمی فصل آخر کتاب ۲۳ سال را که تحت عنوان پس از ۲۳ سال، ماجرای خلافت ابوبکر بود، انتخاب کردیم و در فروردین ۱۳۵۲ مارس ۱۹۷۳ همراه با مقدمه­ای از نگارنده به چاپ رسید که نقل آن خالی از فایده نیست:

– «عاصمی عزیز، یکی از دوستان ارجمند و بزرگوار من که نویسنده­ای سرشناس و مردی است مردستان، از راه لطف و مهربانی کتاب پیوست را که تحت عنوان بیست و سه سال نوشته به من سپرده است.

وقتی کتاب را خواندم به این فکر افتادم که با نظر تو در باره چاپ و نشر آن تصمیمی اتخاذ کنیم. ولی چون با وضع مالی مجله آشنا هستم و از مشکلات کار تو در این زمینه آگاهم، می­دانم که در حال حاضر چاپ جداگانۀ این اثر نفیس برای کاوه امکان ندارد. به همین جهت پیشنهاد می­کنم قسمت‌هایی از این کتاب را در مجله به چاپ
برسانی، تا وقتی که از نظر مالی دستت باز شد به چاپ جداگانه آن مبادرت ورزی. این نویسنده صاحب عقیده از رجال ادبی اجتماعی معروف ایران است. سال­های درازی که من و تو هنوز خود را نمی­شناختیم روزنامه نویسی بنام بوده است و شماره تألیفاتش از اعداد دو رقمی در گذشته است و سیر و سلوکش در دیوان­های متقدمین بر جسته سرزمین ما از تفحص­های مؤثر و جاندار دوران اخیر بوده است. ایشان دلشان نمی­خواهد این مطالب فعلاً با نام خودشان نشر شود. می­گویند سبک هر نویسنده­ای با خود آن نویسنده است و طبیعی است که با این فتوا خوانندگان هوشیار مجله به فراست در خواهند یافت که این نثر محکم و مستدل و سنگین و دلپذیر از خامه کدام هنرمند خلاقی تراویده است. با سلام و اخلاص و سپاس، جواد وهاب زاده.»

مجله کاوه را همراه نامه­ای برای زنده یاد دشتی به تهران فرستادم. ایشان بلافاصله در نامه­ای طولانی، پس از تفقد و تشویق متذکر شدند که با خواندن این مقدمه همه کس متوجه می­شود که نویسنده کتاب من هستم و حتی به شوخی نوشته بودند که این مقدمه فقط نام و نشانی منزل من را کم داشت و تأکید کردند که حتماً در شمارۀ بعدی کاوه به نحوی به اصلاح آن بپردازم. در شماره بعدی مجله کاوه خرداد ماه ۱۳۵۲ برابر با ژوئن سال ۱۹۷۳ در بخش دوم تحت عنوان ۲۳ سال، سودای غنیمت با نامه­ای کوتاه از من به شرح زیر به چاپ رسید:

-«عاصمی عزیز، مقدمه شماره گذشته اشتباهی داشت که با این تذکر امید رفع آن را دارم. قضیه این است که دوست صاحبنظر بنده که این مطالب را به اختیار من گذاشته­اند، نویسنده آن نیستند و متأسفانه نویسنده اصلی را ایشان هم نمی­شناسند. به هر حال آنچه مسلّم است و عکس­العمل خوانندگان مجله هم مؤید آن است، مطالبی است عمیق پر مغز و روشنگر، و علی علیهّ­السلام فرموده است: بنگر که چه می­گوید، منگر که، که می­گوید. بنابر این باید ازاین نوشته­ها بهره گرفت و بر غنای اندیشه کمک کرد. نویسنده هر که باشد خدایش توانایی بیشتر در اندیشیدن بدهد که ما را نیز از این رهگذر نصیبی رسانده است. باسلام و اخلاص و سپاس – جواد وهاب زاده.»

جواد وهاب زاده می­گوید: شادروان علی دشتی میل داشت کتاب ۲۳ سال را در ایران چاپ و منتشر کند و بعدها برای من تعریف کرد که: ” کتاب ۲۳ سال را به یکی از مهم­ترین رجل سیاسی آن ایّام که من اکنون میل ندارم نام او را افشا کنم دادم، خواند و بسیار هم پسندید. اما به من گفت: صلاح نیست در ایران چاپ شود”.

کتاب پس از مدت کوتاهی در لبنان منتشر شد. در سفر بعدی که به اروپا آمد، چند جلد کتاب همراه خود برای من هدیه آورد که هنوز من یک نسخه آن را در کتابخانه خصوصی خودم دارم.

پس از انقلاب افراد گوناگونی را به اتهام نوشتن کتاب ۲۳ سال دستگیر و زندانی کردند. از جمله دکتر علینقی منزوی را که مدت­ها در بند بود. در همین ایام شادروان علی دشتی هم دستگیر شد. یکی از دلایل دستگیری ایشان نوشتن همین کتاب ۲۳ سال بود …

پ:‌ من و کتاب ۲۳ سال

اوایل سال ۱۳۵۴ بود که دکتر علینقی منزوی، یکی از فعالین سیاسی حزب توده که از کشورمان متواری بود، از جانب منصور قدر سفیر ایران در لبنان، به عنوان کارمند محلی استخدام و در بخش فرهنگی سفارت مشغول به کار شد.

دلیل حضور او و آشنائی­اش با سفیر ایران را دقیقاً نمی­دانم. اما گفته می­شد که دختر دکتر علینقی منزوی، خانم دکتر پروین منزوی، با مراجعه به سفارت و گفتگو با سفیر ایران، از ایشان درخواست کرده بود، ترتیبی فراهم کند که پدرش بتواند به ایران برگردد. آقای قدر هم با نظر موافق، همزمان با ارسال درخواست خانم دکتر پروین منزوی و پدرش به ایران، خود منزوی را هم به خاطر تسلط کاملش به زبان عرب، به عنوان کارمند محلی برای قسمت فرهنگی سفارت استخدام می­کند تا ترتیبات لازم برای بازگشت او به ایران فراهم گردد.

حضور دکتر منزوی در سفارت ایران، سبب شد که من هم که در آن زمان به عنوان رئیس نمایندگی سازمان اطلاعات و امنیت کشور در بیروت مشغول انجام وظیفه بودم، با او آشنا و با هم دوست شویم. ضمن این که، او در بعضی موارد هم در ترجمۀ متن­های عربی که مورد نیاز ما بود، دوستانه به ما کمک می­کرد.

آغاز ماجرا

غروب یکی از روزهائی که پس از تعطیل سفارت، در دفترم مشغول کار بودم، آقای دکتر علینقی منزوی به دیدارم آمد و با نگرانی گفت: مشکلی برایم پیش آمده که برای کمک و یاری خواستن از شما در این ساعت مزاحمتان شدم و در ادامه افزود: آقای علی دشتی که از دوستان بسیار قدیمی من هستند، کتابی برایم فرستاد که آن را در بیروت چاپ کنم و به ایران بفرستم. کتاب ارسالی ایشان را به چاپخانه­ای که متعلق به یک «ایرانی – عراقی» است، وشما هم او را می­شناسید، سپردم و تمام هزینه چاپ آن را هم پیشاپیش پرداخت کردم. ایشان چندی پیش به من خبر داد که کار چاپ کتاب به پایان رسیده و آمادۀ تحویل است. متاسفانه به علت یک سفر فوری که برایم پیش آمد، نتوانستم به موقع برای دریافت کتاب‌ها به چاپخانه مراجعه کنم. پس از تاخیر چند روزه، وقتی برای تحویل گرفتن کتاب‌ها رفتم، صاحب چاپخانه همزمان با تحویل چند نسخه به عنوان نمونۀ چاپ شده گفت: «کتاب چاپ شده است، ولی در فاصلۀ مدتی که شما برای دریافت کتاب‌ها تاخیر داشتید، بعضی از آخوندهای مخالف حکومت ایران که از عراق به بیروت آمده و به دفتر من هم رفت و آمد دارند، با دیدن نمونه­های چاپ شدۀ این کتاب و آگاهی از چاپ آن‌ها توسط من، به اعتراض پرداخته و از من خواسته­اند که از تحویل کتاب‌ها به شما خودداری کنم تا آن‌ها با مراجعه به مجلس اعلای شیعیان لبنان و آقای موسی صدر، تکلیف این کتاب را روشن کنند.

در همین فاصله نیز تنی چند از همین آخوندها، به مجلس اعلای شیعیان لبنان مراجعه و با عنوان کردن این که کتاب ۲۳ سال، توسط یک فرد کمونیست بی­دین و ایمان علیه پیغمبر اسلام نوشته شده، از مجلس شیعیان خواسته­اند که مانع تحویل کتاب‌ها به شما و ارسالشان به ایران گردند. خواستۀ آن‌ها از مجلس اعلای شیعیان این بود که کتاب‌ها با نظارت روحانیون شیعه توقیف و بررسی و معدوم شود.

صاحب چاپخانه در ادامه افزود: دو روز پیش هم همین آخوندها خبر ارسال درخواست مجلس اعلای شیعیان به وزارت کشور لبنان را به من دادند که خواستار توقیف کتاب‌ها شده­اند. به همین بهانه نیز آن­ها از من خواسته­اند که تا طی مراحل قانونی، از تحویل کتاب‌ها به شما خودداری کنم. و من اکنون در انتظار رسیدن حکم توقیف کتاب‌ها هستم و متأسفم که نمی­توانم آن‌ها را در این شرایط به شما تحویل دهم.

دکتر منزوی گفت: من در موقع بستنِ قراردادِ چاپ کتاب، نامی از آقای علی دشتی نبرده و نویسندۀ کتاب را یکی از استادان دانشگاه ایران معرفی کرده بودم، که نمی­خواهد نامش مطرح گردد. از این­رو، صاحب چاپخانه و آخوندها، مرا به عنوان کسی که این کتاب را نوشته است، می­دانند و به همین علت هم در مراجعه به مجلس اعلای شیعیان، نویسندۀ کتاب را یک کمونیست بی­دین و بی­خدا عنوان کرده­اند.

از دکتر منزوی پرسیدم: مگر آقای موسی صدر می­تواند جلوی چاپ و انتشار یک کتاب را در یک کشور آزاد جهان مثل لبنان بگیرد؟

گفت: نه! ولی ایشان از طرف مجلس اعلای شیعیان می­توانند از حکومت لبنان بخواهند که به علت بی­حرمتی به پیغمبر اسلام، جلوی چاپ و انتشار آن را بگیرند و چنانچه چاپ شده، آن‌ها را توقیف و نابود کنند.

گفتم: با توجه به این که پای دولت لبنان به میان کشیده شده، بهتر است شما با سفیرمان جناب قدر صحبت کنید که ایشان این موضوع را به صورت رسمی پیگیری کنند.

دکتر منزوی گفت: نظر شما درست است، اما مصلحت این است که پیش از به میان کشیده شدن پای دولت لبنان به این قضیه، مسأله را با خود آقای موسی صدر حل و فصل کنیم، و افزود: همان­طور که می­دانید رابطۀ آقای موسی صدر با سفیرمان جناب قدر، چندان حسنه نیست و آقای صدر به حرف ایشان ترتیب اثر نخواهند داد. در عوض با توجه به احترامی که آقای صدر برای شما قائل هستند، اگر این تقاضا را شما از ایشان بکنید، بی­شک از کمک کردن مضایقه نخواهند کرد.

گفتم: ممکن است نسخه­ای از این کتاب را در اختیار من بگذاری تا نگاهی به آن بیندازم. با خوشحالی گفت: حتماً! و از کیف خود نسخۀ چاپی کتاب ۲۳ سال را بیرون آورد و به من داد و گفت: در این کتاب، هیچ گونه اهانت و بی­احترامی به ساحت پیغمبر اسلام نشده است. کتاب به صورت تاریخی، سیر تحولات اسلام را با شرح حال پیغمبر اسلام از زمان طفولیت تا دوران بعثت و رحلت ایشان را شرح می­دهد.

کتاب را از دکتر منزوی گرفتم و در اولین نگاه، مطلبی که توجهم را جلب کرد، این بود که کتاب فاقد شناسنامه است. نام نویسنده، ناشر، آدرس چاپخانه و غیره در کتاب قید نشده بود.

پرسیدم: از کجا می­شود فهمید که این کتاب نوشتۀ آقای علی دشتی است؟ نام او که به عنوان نویسنده در کتاب ذکر نشده!؟

دکتر منزوی گفت: ما نمی­خواستیم نام نویسندۀ کتاب را ذکر کنیم. اگر آخوندها بفهمند که آقای علی دشتی چنین کتابی نوشته است، غوغا به پا می­کنند و جان ایشان هم مانند احمد کسروی و دیگران به خطر می­افتد. در همین هنگام دفتر تلفن خود را از کیفش بیرون آورد و شمارۀ تلفن آقای علی دشتی را در تهران به من داد و گفت: لطف کنید و به ایشان تلفن بزنید و جویای صحت و سقم عرایض من بشوید.

شمارۀ تلفن آقای علی دشتی را یادداشت کردم و به دکتر منزوی گفتم: اجازه بدهید من کتاب را بخوانم و با تهران نیز تماس بگیرم، نظرم را به شما اطلاع خواهم داد،

کتاب ۲۳ سال را همان روز شروع به خواندن کردم و تمام شب نیز خواندن را ادامه دادم تا به پایان رساندم. همان­طور که دکتر منزوی گفته بود، من هم هیچ نوع توهین و بی­احترامی به پیغمبر اسلام در کتاب ندیدم. در عوض خیلی روشن، نه تنها به دوران بعث پیغمبر اسلام آشنا شدم، بلکه از شرح حال او از تولد تا بعثت نیز آگاه گشتم، چیزی که تا آن روز کوچک­ترین اطلاعی از آن نداشتم.

فردای آن روز، مراتب را به تهران منعکس کردم و شمارۀ تلفن آقای علی دشتی را هم برایشان فرستادم که صحت و سقم اظهارات دکتر منزوی مبنی بر نام نویسندۀ کتاب را روشن کنند. در ضمن در مورد کمک به رفع مشکل دکتر منزوی، نیز نظرشان را استعلام کردم.

پاسخ تهران، همان روز رسید که گفته بودند: نویسندۀ کتاب آقای دشتی است. اما،‌ در مورد کمک به دریافت و ارسال آن‌ها به ایران، شما رسماً و مستقیماً دخالتی نکنید!

آقای منزوی را به دفتر خود دعوت کردم. نخست نظرم را در بارۀ کتاب ابراز داشتم و سخنان ایشان را که گفته بودند، کتاب حاوی هیچ نوع بی­حرمتی و اسائۀ ادب نسبت به پیغمبر اسلام نیست، تأئید کردم. بعد هم موضوع دستور مرکز را برای عدم دخالت در این امر به ایشان گوشزد نمودم.

دکتر منزوی پس از شنیدن سخنان من گفت: شما کتاب را خواندید و دیدید که هیچ مطلب توهین آمیزی به پیغمبر اسلام در کتاب نیست. بنابراین، نه به خاطر آقای دشتی و نه به خاطر کمک به من، بلکه برای روشن شدن حقایق تاریخی و موضوعاتی که به دین و مذهبمان، به کشور و ملتمان مربوط می­شود، کمک کنید، این کتاب سلامت بماند و به ایران فرستاده شود! مردم ایران باید این کتاب را بخوانند و دست کم از حقایق درست دین و مذهبشان آگاه گردند!

منزوی با هیجان غیر قابل وصفی می­گفت: باور کنید! چنین کتابی تا به امروز نه در ایران و نه در هیچ کشور اسلامی نوشته نشده. حیف است، اکنون که یکی از بزرگان میهنمان خطر کرده و چنین کتاب ارزشمندی نوشته است، به خواستۀ تنی چند از آخوندهای بیکاره و بی­سواد، از میان برود و مملکت ما از داشتن یک کتاب بسیار گرانبهای تاریخی محروم بماند. و اضافه کرد:

 مطمئن باشید، نه تنها از این کار خود پشیمان نخواهید شد، بلکه روز و روزگاری از این خدمتی که برای آگاهی و بیداری هم میهنان خود کرده­اید، به خود خواهید بالید و به کاری که انجام داده­اید، افتخار خواهید کرد.

او برای قانع کردن من، مدت­ها صحبت کرد. زیرا به خوبی می­دانست که در آن شرایط تنها راه حل مشکل او، قانع کردن من بود که با آقای موسی صدر گفت­وگو کنم، و برای مشکل اوراه حلی پیدا کنم. وگرنه همۀ زحماتی که او برای انتشار کتاب دوست سرشناس خود کشیده بود، به هدر می­رفت.

در آن روز، علینقی منزوی در مقابل من نشسته بود و به خاطر سنگی که تنی چند از آخوندهای معاود عراقی به سوی ثمرۀ زحمات فرهنگی دوستش، علی دشتی انداخته بودند، می­کوشید که مرا با خود همراه کند، تا مگر نوزاد روشنگر تاریخی ایران را که در بدو تولد نیاز به تیمار داشت، از مرگ و نابودی نجات دهد.

آن­روز، یکی از روزهای استثنائی زندگی من بود. رو در رویِ،‌ مرد فرزانه­ای نشسته بودم که با همۀ وجودش می­کوشید تا اثری را که با همۀ‌ دانش و اندوخته­های فرهنگی­اش، ارزش واقعی آن را می­دانست، از گزند حرامیان نجات دهد. کسی که به درستی می­دانست، که در آینده این اثر یگانه چه جنبش بزرگی می­تواند در جامعۀ عقب ماندۀ فکری و فرهنگی مردم ایران بر پا کند.

در آن روز، من منطق و استدلال منزوی در بارۀ ضرورت نجات کتاب ۲۳ سال را با همۀ احساسم پذیرفتم، بی­آن که بدانم این پذیرش در اثر تأثیر محتوای کتاب ۲۳ سال بر من بود، یا شنیدن سخنان صمیمانه و پاکدلانۀ او. مهم­تر از همه این که من می­باید برخلاف دستور صریح سازمانی که در آن خدمت می­کردم، دست به کار شوم و پادرمیانی کنم تا بتوانم کتاب ۲۳ سال علی دشتی و علینقی منزوی را از توقیف و معدوم شدن نجات دهم.

امروزه با گذشت سالیان دراز، وقتی به آن لحظات پر از نگرانی و دلواپسی­ها می‌اندیشم، به این نتیجه می­رسم که در آن روز، من هم تحت تأثیر سخنان صمیمانه­ی منزوی و هم متأثر از محتوای کتاب ۲۳ سال بودم، کتابی که در ناخودآگاه من اثر گذاشته بود.

دریغ است که این مبحث را بدون ذکر این نکته به پایان ببرم! و آن این که کتاب ۲۳ سال اگر چه بیانگر افکار و اندیشه­های روشنگرانۀ زنده یاد علی دشتی و به نظر بسیاری از صاحبنظران، مهم­ترین اثر فرهنگی او به شمار می­رود. اما، از دیده من،‌ بی­انصافی و به دور از فضیلت فرهنگی است که تلاش و فداکاری دکترعلینقی منزوی در چاپ و ارسال آن به ایران، در آن روزهای آسیب پذیر، نادیده گرفته شود.

من نمی­دانم که نقش دکتر منزوی در تدوین و تنظیم و آرایش و ویرایش کتاب ۲۳ سال چقدر بوده؟ اگر چه به نظرم این قسمت، اهمیت چندانی هم ندارد، ولی این را می­دانیم که علینقی منزوی نیز مانند علی دشتی در عراق متولد شده، تحصیلات خود را در حال و هوای محیط مذهبی آن­جا گذرانده بود. هر دو نیز به زبان علمی و ادبی عرب و به تاریخ اسلام، احادیث و روایات و غیره آشنائی و احاطه کامل داشتند. تاره یادمان هم باشد که علینقی منزوی، بر خلاف علی دشتی، علاوه بر دانش دینی و مذهبی رایج، در حوزه­ها و تلمذ در نزد بزرگان عالم شیعه، قدمی فراتر گذاشته و در «الهیات و فلسفه» نیز دکترای این دو رشته را به پایان رسانده بود و از نظر علمی و آکادمیک نیز شخصیتی صاحب نام به شمار می­آمد.

او، در زمینه­های گوناگون فرهنگ ایران و اسلام تحقیق کرده، تألیفات بسیار ارزنده ای از خود به جا گذاشته که هر یک از آن آثار در ردیف بهترین آثار تحقیقی است. با این همه و بی­آن که نقش دکتر منزوی را در تهیه و تدوین کتاب ۲۳ سال در نظر بگیریم، زحمات او را برای چاپ و ارسالش به ایران، در شرایط سخت پیش آمده به نحوی بود که باید گفت:

کتاب ۲۳ سال بدون حضور و کمک دکتر علینقی منزوی به سامان نمی­رسید و ما صاحب چنین گنجینۀ گرانبهائی نمی­شدیم،به خصوص این که بنا به گفتۀ آقای جواد وهاب زاده، دوست علی دشتی که بخشی از سخنانش در این نوشته آمده، در فصلنامۀ کاوۀ مونیخ دکتر محمد عاصمی، فقط بخش پایانی کتاب ۲۳ سال چاپ شده بود، نه همۀ کتاب.

***

باری، در آن روز تحت تأثیر سخنان صمیمانه و منطق میهن دوستانۀ دکتر منزوی، به او قول دادم که فردا به مجلس اعلای شیعیان و به دیدار آقای موسی صدر بروم تا شاید با کمک ایشان، این کتاب را از مخمصه ­ای که گرفتارش کرده اند، بیرون بیاوریم.

فردای آن روز به مجلس اعلای شیعیان لبنان و به دیدار آقای موسی صدر رفتم و ماجرای آقای علینقی منزوی و کتاب ۲۳ سال را، برایشان شرح دادم. کتابی را هم که با خود برده بودم، در اختیارشان قرار دادم تا ببینند که هیچ بی­ احترامی به پیغمبر اسلام نشده است و برای حل و فصل موضوع آن، از ایشان چاره اندیشی کردم.

آقای صدر گفتند:از ماجرای این کتاب خبر دارم. عده­ای از آخوندهای ایرانی به مجلس مراجعه کرده و خواسته­اند که جلوی تحویل کتاب آقای علینقی منزوی را که در بارۀ پیغمبر اسلام نوشته و به چاپ رسانده است، بگیریم و نگذاریم که این کتاب به ایران فرستاده شود، و افزودند: شما که این آخوندهای بیکاره را که از عراق به لبنان آمده­اند، می­شناسید! اگر ما در این مورد اقدامی نمی­کردیم، همین فردا داد و فریاد به راه می­انداختند و مدعی می­شدند که ما هم در چاپ این کتاب دست داشتیم و در ممانعت از خروج آن از لبنان کوتاهی کرده ­ایم.

با تأئید نظر آقای صدر، پرسیدم: با همۀ این­ها، به نظر شما، چکار می­توان کرد تا بشود این کتاب را که هیچ ضدیتی با اسلام و پیغمبر اسلام ندارد، سالم به ایران فرستاد؟.

آقای صدر پس از دقایقی تأمل گفتند: مجلس اعلای شیعیان، نامه­ای مبنی بر توقیف این کتاب به خاطر بی­حرمتی احتمالی به ساحت پیغمبر اسلام نوشته و به وزارت کشور لبنان فرستاده است. ما از وزارت کشور لبنان خواسته­ایم که این کتاب‌ها را تا طی مراحل قانونی و تعیین تکلیف آن­ها، در اختیار خود بگیرند. در این مرحله تنها کاری که می­توان انجام داد، این است که در فاصلۀ رسیدن نامۀ مجلس اعلای شیعیان به وزارت کشور لبنان و طی مراحل اداری آن که به یقین ده پانزده روزی طول خواهد کشید، شما پا در میانی کنید و شخصاً از صاحب چاپخانه بخواهید که کتاب‌ها را مطابق قراردادی که با آقای منزوی داشته، تحویل ایشان بدهد. منزوی هم در اسرع وقت آن‌ها را از لبنان خارج کند. در آن صورت با رسیدن حکم توقیف کتاب‌ها به چاپخانه، این کتاب در چاپخانه و در کشور لبنان وجود نخواهد داشت که توقیف شود.

آقای صدر با اظهار تأسف، مجدداً تأکید کردند که: به نظر من، حتماً خود شما با صاحب چاپخانه صحبت کنید که مبادا در تحویل کتاب‌ها اشکال تراشی کند! چون، به باور من، خود او خبر چاپ کتاب را به آخوندهای ایرانی داده، وگرنه آن‌ها از کجا خبر داشتند که چنین کتابی در آن­جا به چاپ رسیده است!؟

از آقای صدر به خاطر راهنمائی­اش تشکر کردم و به سفارت بازگشتم. در دیداری که همان روز با آقای منزوی داشتم، ماجرای گفتگویم با آقای صدر را شرح دادم. و گفتم:‌ متاسفانه آقای صدر به دلیلِ موقعیتی که دارد، نمی­تواند در این امر، مستقیماً دخالت و کمک کند. اما با اطلاعاتی که در مورد مراحل اجرائی درخواست مجلس اعلای شیعیان به وزارت کشور لبنان دادند، می­توان اقداماتی انجام داد که از معدوم شدن کتاب‌ها جلوگیری کرد.

کاری که باید انجام شود، این است که همین حالا با مراجعه به شرکت‌های حمل و نقل لبنانی، ببینید کدام یک از آن‌ها زودتر می­تواند بار شما را از لبنان به ایران حمل کند؟ با مشخص شدن آن، سریعاً قرار داد حمل کتاب‌ها از چاپخانه به ایران را ببندید. فردا صبح هم من با صاحب چاپخانه صحبت خواهم کرد تا ایشان را قانع کنم که کتاب‌ها را بدون در نظر گرفتن حرف و حدیث‌های آخوندها که هیچ رسمیت قانونی ندارد، به شما تحویل دهد. بعد هم قرار گذاشتیم که فردا آقای منزوی پیش از رفتن به چاپخانه با من تماس بگیرد که من نتیجۀ صحبتم با صاحب چاپخانه را به او خبر دهم.

فردا صبح به صاحب چاپخانه تلفن زدم و موضوع کتاب آقای منزوی را مطرح و مدتی در مورد چاپ آن و موضوعاتی که پیش آمده، با او گفتگو کردم. صاحب چاپخانه پس از مدتی طفره رفتن، در نهایت به این شرط پذیرفت کتاب‌ها را به آقای منزوی تحویل دهد، که اگر از طرف دولت لبنان و مجلس اعلای شیعیان مشکلی برای او ایجاد شد، من شخصاً دخالت کنم و مشکل او را برطرف سازم.

به آقای دکتر منزوی موافقت صاحب چاپخانه را خبر دادم و از ایشان خواستم سریعاً به چاپخانه برود و تا طرف پشیمان نشده کتاب‌ها را تحویل بگیرد. خوشبختانه دکتر منزوی هم با شرکتی که آن روز کامیونی عازم ایران داشت، صحبت کرده و پذیرفته بودند که بار ایشان را که چندان بزرگ و سنگین هم نبود، به ایران ببرند.

آقای دکتر منزوی به چاپخانه می­رود و با جدال­های لفظی فراوانی که با صاحب چاپخانه پیدا می­کند، که شرح آن طولانی است، کتاب‌ها را تحویل می­گیرد و همان روز به ایران می­فرستد و روز بعد با خیال راحت به دیدار من آمد.

دکتر علینقی منزوی در آن دیدار ضمن تشکر فراوان از من، چند نسخه از کتاب ۲۳ سال را هدیه­ام کرد و گفت: در دفتر چاپخانه، بگو و مگوی شدیدی با صاحب چاپخانه داشتم. او از این که من پای سفارت و شخص شما را به میان کشیده بودم، عصبانی بود. دلیل عدم تحویل کتاب‌ها را هم مشکلاتی عنوان می­کرد که فردا آخوندهای ایرانی برایش ایجاد خواهند کرد.

دکتر منزوی می­گفت: این کتاب به همت و یاری شما از توقیف و معدوم شدن نجات پیدا کرد. اگر شما وارد این قضیه نمی­شدید و اگر آخوندها بعد از آقای موسی صدر، متوسل به سفارت می­شدند، آقای سفیر با اختلافاتی که با آقای صدر داشتند، معلوم نیست، سرنوشت این کتاب به کجا کشیده می­شد!

من آن روز و روزهای بعد، هرگز به اهمیت کاری که برای دکتر منزوی کرده بودم، پی نبردم. تا روزی هم که انقلاب ۱۳۵۷ به وقوع پیوست و حکومت اسلامی آخوندها برسر کار آمد، نمی‌دانستم که در آن روزی که به دیدار آقای موسی صدر رفته بودم که با کمک او کتاب ۲۳ سال را از نابود شدن نجات دهم، بعد هم تعهدهائي که برای قانع کردن صاحب چاپخانه برای تحویل کتاب‌ها به دکتر منزوی داده بودم، چه کار بزرگی کرده بودم؛ و اگر من در آن روزها در کار کتاب ۲۳ سال دخالت نکرده بودم، ‌معلوم نبود که بر سر این کتاب چه می­آمد! و چه سرنوشتی پیدا می­کرد!

پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و خروجم از کشور بود که متوجه شدم چه خدمت بزرگی به مملکتم کرده­ام و چه قدم ارزشمندی برای بیداری و آگاهی مردم میهنم برداشته­ام. چرا که این کتاب، زیر بنای فکری جنبش فرهنگی عظیمی شد به نام «حرکت روشنگری عصر جدید ایران». حرکتی که بزرگان بسیاری مانند، دکتر شجاع­الدین شفا، دکتر کورش آریامنش، دکتر مسعود انصاری و صدها فرزانۀ دیگر، دنبالۀ کتاب ۲۳ سال علی دشتی را گرفتند و با افروختن چراغ­های روشنگر بیشتر، نهضت عظیم بیداری ایرانیان را به راه انداختند. نهضتی که در طول تاریخ هزار و چهار صد سالۀ اسلام نظیرش را در هیچ زمان و در هیچ یک از کشورهای اسلامی نمی­توان پیدا کرد.

حکایتی است، بس عجیب! کتابی که نه نویسندۀ آن، نه کسی که آن را به چاپ رساند و نه آن کسی که با حضورش در این عرصه مانع معدوم شدن کتاب شد، نمی دانستند که چه کار بزرگ و چه خدمت مهمی به فرهنگ کشور خود انجام داده­اند. آن‌هائی هم که در بیروت به دنبال توقیف و از بین بردنِ این کتاب بودند، کسانی که پس از انقلاب ۱۳۵۷به دنبال یافتن نویسندۀ کتاب می­گشتند، بازجویانی که در زندان، علی دشتی و علینقی منزوی را شکنجه می­دادند، و حتی آنانی که پس از پیروزی انقلاب به سرعت کتاب ۲۳ سال را در تیراژ بسیار وسیعی چاپ و در سرتاسر ایران پخش کردند، هیچ یک از میزان تأثیری که این کتاب بر افکار و اندیشه­ های ایرانیان خواهد گذاشت، آگاه نبود. و نمی­دانست که این سلاح برنده ۲۳ سال، چگونه بیخ و بن مکتب و مسلکی را که امثال خمینی و آخوندهای دار و دسته او منادی آن بودند،به تیشه خواهد زد و به باد خواهد سپرد.

شاید! تنها کسی که به درستی این پیش­بینی را می­کرد، کسی بود که در آن روز به یادماندنی، در دفتر من در سفارت بیروت، روبه روی­ام، نشسته بود و با همۀ وجودش می­کوشید، مرا برای پیشگیری از معدوم شدن این کتاب با خود همراه سازد. کسی که با همۀ پیر سالی، مانند کودکی برای نجات این کتاب به خواهش و تمنا نشسته بود، و آن شخص کسی نبود، مگر زنده یاد دکتر علینقی منزوی، فرزانۀ یگانۀ سرزمین ما که یادش گرامی باد!

نظیر کتاب ۲۳ سال را در هیچ یک از انقلاب­ها و دگرگونی­­های فرهنگی و اجتماعی و حتی سیاسی دنیا پیدا نمی­کنیم. کتابی که پس از ۱۴۰۰ و اندی سال، یک ملت بزرگ را از یک غفلت تاریخی دیرگاهش با خبر می­کند و نکته به نکته دروغ‌های تاریخی را که از زمان‌های بسیار دور به عنوان واقعیت به گوش پدرانش تا به امروز به گوش خود او می­خوانند، بر ملا می­سازد.

کتاب ۲۳ سال، حاوی حقایقی است که قر­ن­های متمادی، گروهی با همۀ توانشان کوشیده بودند که از بر ملا شدن آن‌ها به مردم ایران جلوگیری کنند.و از شگفتی­ های دیگر روزگار این است که، کسانی هم که باعث برملا شدن این حقایق شده­اند، دانش آموختگان مکتب­خانه­ ها، مدرسه­ ها و حوزه ­های دینی بودند. کسانی که در خانواده­ های روحانی زاده شده و تعلیم و تربیت دیده و خود روزگاری روحانی بودند.

علی دشتی و علینقی منزوی که به اختصار شرح حال آنان داده شد، هر دو آخوند و آخوند زاده و تحصیلاتشان هم در حوزه­های آخوندی طی شده بود. در این مورد خاص گفتنی است که هیچکس به قدر خود آخوندها خبر از بی­پایه و بی­اساس بودن مبانی دین و مذهبشان ندارند. زیرا، جماعتی که می­خواهند وارد جامعۀ روحانیت یک دین و یک مذهب بشوند، ناچارند که در بارۀ آن‌ها به مطالعه بپردازند، و آن­جاست که پی به محتوای نهادهائی می­برند که به آن تعلق اعتقادی دارند. بی­شک، کسانی که با تأمل و تعقل در آئین خود جستجو می­کنند، به درستی می­فهمند که نهاد مورد اعتقادشان با چه دروغ‌ها و نیرنگ‌هائی همراه است. اما اکثر آن‌ها به خاطر سودجوئی و منفعت شخصی سکوت اختیار می‌کنند و از برملا کردن واقعیت‌ها پرهیز می‌نمایند، مگر افراد معدودی که دست از سود شخصی بر می­دارند و دست به افشاگری می‌زنند.

*

سرگذشت کتاب ۲۳ سال در این­جا به پایان رسید،اما قصۀ آن همچنان ادامه دارد.زیرا اثرات شگفت انگیز این کتاب در میان ایرانیان اهل نظر و صاحبان اندیشه و آن‌هائی که با نگرانی به دنبال پی­بردن به ریشه­های تاریخی سکوت و بی­تفاوتی ایرانیان در حوادثی که مربوط به سرنوشت خود و کشورشان هستند،‌ آن­قدر زیاد است که مطرح کردنشان در این نوشته مقدور نیست. با این حال، در این­جا تنها به چند نکته اشاره و بسنده می­کنیم و می­گذریم:

۱- بخش بزرگی از فرزانگان ایرانی، پس از انتشار کتاب ۲۳ سال، به خصوص بعد از انقلاب اسلامی، با خواندن این کتاب، به دنبال مطالعۀ آثار فرزانگان دیگر ایرانی در بارۀ دین اسلام و مذهب شیعه کشیده شدند و دست به نگارش و انتشار آثاری زدند که بعضی از آن‌ها در نوع خود بی­نظیرند.

۲- موضوع حائز اهمیت دیگر، این است که آثاری که در طی چهار دهه پس از انتشار کتاب ۲۳ سال و در پی آن، وقوع انقلاب اسلامی، توسط ایرانی­ها نوشته و منتشر شده، به مراتب بیشتر از حجم کل آثاری است که در طول ۱۴۰۰ سال گذشته در نقد و تجزیه و تحلیل اسلام نوشته شده است.

۳ – موضوع بعدی خود من هستم و نقشی که در انتشار این کتاب برعهده داشتم. گوئیا! سرنوشتم این­گونه رقم خورده است که من هم در این حادثۀ استثنائی حضور پیدا کنم. حادثه­ای که در بیروت رخ می­دهد، درست در زمانی که من هم در بیروت بودم و لاجرم، پایم به ماجرای کتاب ۲۳ سال کشیده ‌شود. در زمانی که باور نمی­کردم که روز و روزگاری، این کتاب که یکی از نخستین خوانندگان آن بودم، زیر بنای افکار و اندیشه‌هایی گردد و مرا هم به مسیری بکشاند که دست به قلم ببرم و تحت تأثیر این کتاب و کتاب‌های دیگر، به کاروان روشنگری عصر جدید ایران بپیوندم و کتاب‌هائی بنویسم که به گفتۀ بسیاری از صاحبنظران، در ادبیات ایران، تازگی دارد.

بر می‌گردم به گفتۀ زنده یاد دکترعلینقی منزوی که غروب روزی در سفارت ایران در بیروت، رو به روی من نشسته بود و برای نجات کتاب ۲۳ سال خطاب به من می گفت:

« مطمئن باشید، نه تنها از این کار خود پشیمان نخواهید شد، بلکه روز و روزگاری از این خدمتی که برای آگاهی و بیداری هم­میهنان خود کرده ­اید، به خود خواهید بالید و به کاری که انجام داده ­اید، افتخار خواهید کرد».

من امروز، از این که چند دهۀ ‌پیش در نجات یافتن کتاب ۲۳ سال از توقیف و معدوم شدن آن، نقش کلیدی ایفاء کرده ­ام، به خود می­بالم و به کاری که انجام داده­ ام، افتخار می­کنم. چرا که به درستی می­دانم:

– اگر من این کتاب را سالم از چاپخانه بیرون نکشیده بودم،‌ همۀ زحمات زنده یادان علی دشتی و علینقی منزوی به هدر می­رفت و فرهنگ و ادبیات ایران نیز از داشتن چنین کتاب فاخری محروم می­ماند و ....

پاریس اردیبهشت ۱۳۹۶ – هوشنگ معین زاده

به نقل از ره آورد شماره ۱۲۱

دریافت سرگذشت کتاب 23 سال.pdf

سالِ سرنوشت!:بازخوانیِ یک متن

ژانویه 2nd, 2018

سالِ سرنوشت!

اشاره:

این متن،درآستانهء سال1396 منتشر و از برنامهء یارانِ تلویزیون پارس پخش شده است.درآغازِتظاهراتِ سرنوشت سازِ مردم ایران،بازخوانی این متن،شایدخالی ازلطف و فایده نباشد! 

 

1فروردین ماه1396=21مارس2017

سال 95  به پایان رسید و سال تازه با امیدها و آرزوهای تازه به فردای روشنِ ایران  آغاز شده است.باتوجه به مجموعهء شرایط ملّی و بین المللی،من سال96 را«سالِ سرنوشت»می دانم و چنانکه -بارها –گفته ام:

-روشنفکران و رهبرانِ سیاسی ایران و مُنادیان حقوق بشر درعرصهء بین المللی(خصوصاً خانم شیرین عبادی،برندهء جایزهء صلح نوبل) درچنین شرایط حسّاسی باید خواستِ مشروع و مدنی مردم را جهت انجام رفراندوم آزاد و دموکراتیک(نه توسط جمهوری اسلامی بلکه زیرنظرِ سازمان های ملّی و بین المللی)برای عبورِ مسالمت آمیز به حکومتی ملّی و دموکراتیک در نزدِ دولت های جهانی طرح و نثبیت نمایند.

 

درآغازهرسال به یادِشعرِ«کاستیلو»-شاعر تیرباران شدهء گواتمالایی-می افتم که درنکوهش رهبران سیاسی و روشنفکرانِ ابتَرِ کشور گفت:

-«روزی خواهد آمد که ساده ترین  مردمِ میهن من                                     
      روشنفکران ابتَرِ کشور را
                               استنطاق خواهند کرد
       و خواهند پرسید:
        روزی که ملّت به مانند یک بخاریِ کوچک و تنها
                                          فرو می مُرد
        به چه کاری مشغول بودید؟».

***

مطالب مرتبط:

در حمايت از برگزاری رفراندوم:ظرافت ها و ظرفيـّت های يک طرح،علی میرفطروس

8 دی ماه 1383= 28 دسامبر 2004

جنبش رفراندوم، «ارکستر بزرگ ملّی» است!

نشريهء نيمروز، شماره ۸۲۴، 7اسفند ۱۳۸۳

ملینامرکوری وشیرین عبادی
 
حسن روحانی وتقاضای انجام رفراندوم
 
 رفراندوم روحانی و رفراندوم ایرانی!

جُغدِ جنگ:سرودی در ستایش صلح،علی میرفطروس

فردا،خیلی دیراست!،علی میرفطروس

انتشار مجموعه ۵ جلدی مقالات خلیل ملکی

دسامبر 30th, 2017

 

مجموعه پنج‌جلدی مقالات خلیل ملکی برای اولین‌بار در ایران منتشر شد و به‌زودی راهی کتاب‌فروشی‌ها می‌شود.این مجموعه حاصل پنج سال تلاش رضا آذری‌شهرضایی است که با جست‌وجو در آرشیوهای متعدد و نایاب، جمع‌آوری و تدوین شده است.مجموعه حاضر نه‌تنها سیری است در منظومه فکری خلیل ملکی به‌عنوان یکی از چهره‌های اثرگذار در تاریخ و سیاست ایران، بلکه از خلال مقاله‌های او بخش اعظمی از تاریخ و سرنوشت ملت ایران بازسازی می‌شود.

رضا آذری‌شهرضایی درباره خلیل ملکی و این مجموعه در مقدمه جلد اول نوشته است:«خلیل ملکی همان‌گونه که این مجموعه مقالات و نوشته‌ها نیز گواه آن است از معدود فعالان و شخصیت‌های سیاسی ایران معاصر بود که خصوصیاتی چون عمل‌گرایی در اخلاق‌گرایی و واقع‌بینی را توأمان دارا بود.او درحالی‌که در همه حال نقدها و اعتراضات صریحی را علیه حکومت پهلوی مطرح می‌کرد،ولی هیچ‌گاه باب مذاکره را مسدود نمی‌دانست».

جلد اول این مجموعه درباره «حزب توده»حاوی مقالاتی است که ملکی بین سال‌های ١٣٠٩ تا ١٣٣٥ نوشته است. نخستین سال‌های روزنامه‌نگاری او با نقد دستگاه حکومت رضاشاه آغاز می‌شود.رویکردی که پیامدهای بسیاری برای او دارد؛قطع بورس تحصیلی، اخراج از آلمان و دستگیری‌اش همراه با گروه موسوم به «٥٣ نفر». به‌زودی زندگی سیاسی و حرفه‌ای او با حزب توده و مطبوعات وابسته گره خورد و در این مجلد می‌توان منظومه فکری او و شکل مواجهه‌اش با دستگاه حکومت را از نظر گذراند.

جلد دوم با عنوان «انشعاب» به مقالات مربوط به بازه زمانی آبان ١٣٢٥ تا شهریور ١٣٣٠ می‌پردازد.در این مقالات زمینه‌های فکری جدایی ملکی از حزب توده بیان می‌شود. با انشعاب از حزب توده دگرگونی اساسی در نحوه تحلیل‌های سیاسی و فکری او رخ می‌دهد.ملکی از تحلیلگر حزب توده به نظریه‌پرداز نهضت ملی‌شدن صنعت نفت بدل می‌شود و در چارچوب نهضت ملی به نقادی تئوریک سیاسی حزب توده پرداخته و با انتقادهای اساسی پایه‌ها و بنیادهای فکری و سیاسی حزب توده را به چالش می‌کشد. سلسله‌ مقالات«برخورد آرا و عقاید» ازجمله آن تحلیل‌های انتقادی است.

جلد سوم درباره «حزب زحمتکشان»حاوی مجموعه مقالات بین شهریور ١٣٣٠ تا آبان ١٣٣١ است؛ مقالات نظری این دوره حول محور ضرورت وجود یک حزب پیشرو در چارچوب اهداف نهضت ملی‌شدن نفت نوشته شده‌اند.ملکی تا سه سال بعد از جدایی دردناکش از حزب توده فعالیت سیاسی نداشت.اما با بالاگرفتن منازعات بر سر ملی‌کردن صنعت نفت در اواخر دهه ۲۰،تصمیم گرفت دوباره وارد عرصه شود. او این کار را قبل از هر چیز به تشویق جلال آل‌احمد انجام داد. سابقه رفاقت و صمیمیت جلال آل‌احمد با خلیل ملکی البته مربوط به ماجرای انشعاب در سال ۱۳۲۶ است، ولی این روابط به تدریج گسترده‌تر و عمیق‌تر شد تا رسید به زمانی که جلال آل‌احمد علاوه بر کار تدریس، با روزنامه شاهد که توسط مظفر بقایی‌کرمانی و حسین مکی اداره می‌شد، همکاری داشت، یعنی حدود سال‌های ۱۳۲۸ و ۱۳۲۹. در آن زمان، جلال آل‌احمد مقالاتی را برای چاپ در روزنامه شاهد از خلیل ملکی می‌گرفت و همین موضوع باعث آشنایی و نزدیکی خلیل ملکی با مظفر بقایی و بازگشتش به عرصه سیاست شد. آنها سپس با هم حزب زحمتکشان ملت ایران را تأسیس کردند و یکه‌تازی حزب توده را به چالش کشیدند.جلال آل‌احمد در بقیه عمر ملکی نیز دوست و مدافعی خستگی‌ناپذیر و قابل اعتماد برای او بود.

مقالات جلد چهارم با عنوان«نیروی سوم» از آبان ١٣٣١ آغاز و در آذر ١٣٣٥ به پایان می‌رسند.ملکی مقالات خود را در این دوره بعد از جدایی از دکتر بقایی در چارچوب حزب زحمتکشان نیروی سوم ارائه داد.در این دوره زمانی او علاوه بر مبارزه نظری و سیاسی با حزب توده به نقد برخی رهبران جداشده‌ از نهضت ملی می‌پردازد که مخالف دکتر مصدق بودند.

مقالات جلد پنجم با عنوان «جامعه سوسیالیست‌ها» مربوط به دوران بعد از کودتای ٢٨ مرداد است.بین آذر ١٣٣٥ تا تیر ١٣٤٦ تحولاتی مانند حوادث مربوط به احیای جبهه ملی دوم و سوم و تشکیل جامعه سوسیالیست‌ها به وقوع می‌پیوندد. ملکی سعی می‌کند با توجه به شکست نهضت ملی و سرخوردگی در بین نیروهای سیاسی و اشتیاق جامعه به اصلاحات عمیق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به ارائه نظرات و مقالات خود بپردازد.

به نقل از: روزنامهء شرق

 خرابی چون که ازحد بگذرد آباد می گردد،فرّخی یزدی

دسامبر 28th, 2017

 

تپیدن های دلها، ناله شد، آهسته آهسته

رساتر گر شود این ناله ها، فریاد می گردد

ز اشک و آه مردم، بوی خون آید که آهن را

دهی گر آب و آتش، دشنۀ فولاد می گردد

ز بیدادِ فزون،آهنگری گمنام و زحمتکش

علمدارِ عَلم،چون کاوۀ حداد می گردد

علَم شد در جهان فرهاد،در جانبازی شیرین

نه هر کس کوهکن شد در جهان، فرهاد می گردد

به ویرانی این اوضاع، هستم مطمئن، زان رو

که بنیان جفا و جور، بی بنیاد می گردد

دلم از این خرابی ها بُوَد خوش زآنکه می دانم

 خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد

 

احمد تفضّلی؛شهیدِخِرَدمند و دانش‌پژوه:ژالهء آموزگار

دسامبر 27th, 2017


وقتی در ساعت ۱۲:۳۰ روز دوشنبه ۲۴ دی‌ماه ۱۳۷۵ احمد تفضلی دفتر کارمان را در دانشکده‌ی ادبیات ترک می‌کرد،هنوز نامه‌ای و کاری نیمه‌تمام روی میز بود.با اطمینان به این که فردا صبح زود این در را خواهد گشود، بر سر این میز خواهد نشست و کارها را به انجام خواهد رساند، خندان و پر از ذوق زیستن خداحافظی کرد. با بازگشت کوتاهی، آخرین نامه‌اش را به دخترش که به تازگی او را پدربزرگ کرده بود،نوشته بود،روی میز گذاشت و از من خواست که بدهم آن را پست کنند.شاد و سرشار از غرور.نمونه‌ی چاپی آخرین کتاب در دست انتشارش (تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام) را در کیف چرمی با خود می‌برد که چند مورد بازمانده را بازبینی کند تا در قراری که فردای آن روز، یعنی ساعت ۱۰ روز سه‌شنبه ۲۵ دی، با ناشرش داشت،کار را تمام شده تحویل دهد.

در آن ساعت شلوغ دانشکده که رفت و آمد همکاران و دانشجویان راهروی جلوی دفترمان را پرسروصدا کرده بود.در میان سلام‌ها و خداحافظی‌ها،کی می‌توانست فکر کند که او دیگر باز نخواهد گشت،او دیگر در این راهرو قدم نخواهد گذاشت، این پله‌ها را که آن روز چندین بار تا کتابخانه پائین رفته و بالا آمده بود،طی نخواهد کرد.کی می‌توانست فکر کند که در شامگاه آن روز بر اوراق زندگی پرافتخار این دوست،دردآورانه کلمه‌ی پایان نقش خواهد بست.او راهی منزل شد ولی هرگز به منزل نرسید.گرچه در طی عمر پربار و نسبتاً کوتاهش منزلگه‌های بسیاری را درنوردید.بسیاری از راه‌های این منازل را ما با هم طی کرده بودیم.

محبت و احترام متقابل،همکاری مداوم،هم‌زبانی و همدلی پشتوانه بیش از ۳۰ سال دوستی بی‌وقفه و ناگسستنی من و احمد تفضلی بود که از کلاس درس زبان پهلوی استاد فقید«دومناش»در پاریس شروع شد و بالا گرفت و تا لحظه مرگ او غباری بر بلندای آن ننشست.ما پنج کتاب را با هم به نگارش درآوردیم و به چاپ رساندیم.در تجدیدنظر سطر به سطر چاپ‌های بعدی«شناخت اساطیر ایران»،«اسطوره‌ی زندگی زردشت» و «زبان پهلوی» ساعت‌ها و ساعت‌ها به طور جدی و مداوم با هم کار کردیم.

آخرین کار مشترک آماده به چاپ مان ترجمه و آوانویسی و واژه‌نامه دینکرد پنج به زبان فارسی است که کم‌کم روی آن کار کرده بودیم و به مراحل پایانی رسانده بودیم. فیش‌های واژه‌نامه را مرتب می‌کردیم و قرار بود آماده شده‌ی آن را در تابستان ۷۶ به پاریس ببرم. چون قرار بر این بود که این کتاب جزء انتشارات دانشگاه پاریس به چاپ برسد.به یاد دو هفته پیش از این ماجرا می‌افتم که آخرین مقاله‌ی فیلیپ ژینیو را که برایش فرستاده بود نشانم داد.بر بالای آن ژینیو نوشته بود: «دینکرد پنج چه شد؟»در دفتر کارمان سعی می‌کنم چشمم را از مسیر فیش‌های دینکرد پنج بدزدم. دانش او به کنار، آیا از لحاظ عاطفی یارای آن را خواهم داشت که بدون او این کار را به انجام برسانم و کارهای دیگر را که بارها درباره‌شان با هم حرف زده بودیم و برنامه‌ریزی کرده بودیم.

به پاس دوستی و به پاس علاقه او به علم، کار شاقی را به عهده گرفتم و در شرایط روحی بسیار نابسامان سعی کردم زندگی‌نامه‌ی علمی و فهرست آخرین کارهایش را که شک دارم به این صورت کامل در دسترس دیگران باشد فراهم کنم و در این ضمن حیفم آمد که از خود او، هرچند کوتاه چیزی نگویم. شاید بتوانم تصویر روشن‌تری از روحیات او را،آن‌گونه که من شناخته‌ام برای دیگر دوستانش مجسّم کنم:

او این سرزمین دوست‌داشتنی را دوست داشت و با تحقیقات و سخنرانی‌های عالمانه‌ی خود در جای‌جای جهان،برای ایران افتخار و نام آورد.به یاد کلام رئیس انجمن ایران و فرانسه می‌افتم که تسلیت صمیمانه‌اش را با این عبارت تکمیل کرد: «احمد باعث شد من ایران را بیشتر دوست بدارم» و یاد سخن خانم دبیری از دانشجویان سابق مان می‌افتم که در حالی که بغض گلویش را می‌فشرد گفت:«ایران یکی از حامیان خود را از دست داد» احمد تفضلی دَین خود را به سرزمین خود بسیار خوب پرداخت؛باشد که این زمین،مهربانانه او را در آغوش خود پذیرایی کند.

او همیشه به استادی دانشگاه تهران افتخار می‌کرد. تعمّدی داشت که در پایان اغلب مقالات خارجی خود، عبارت دانشگاه تهران را بیفزاید.او سعی کرد و موفق شد مقام والای استادی را در سطح جهانی نگاه دارد،تفکر عالمانه و روش عالمانه داشت.برنامه‌ریز بود و سازنده، سخت‌کوش و پرکار و خوشبختانه بسیار موفق. کارنامه‌ی علمی او آئینه این موفقیت است. او جاه‌طلبی علمی داشت و در مسائل علمی کمال‌طلب بود.در این زمینه به هیچ‌وجه به کم و ناقص قانع نبود.در کارهای علمی‌اش کمال‌ِ کمال را می‌جست و به این کمال و به عرضه‌ی آن در سطح بین‌المللی علاقه‌مند بود و بسیار خوشحال می‌شد وقتی مشاهده می‌کرد که به عنوان دانشمند در سطح جهان مطرح است. ولی با همه‌ی دانشش، در کلاس‌های درس، با دانشجویان مؤدب بود و مهربان، خنده و شوخی را چاشنی مطالب مشکل درس می‌کرد، برای کارهای دانشجویانش وقت می‌گذاشت.درست چند روز پیش از این حادثه بود که پابه‌پای دانشجویی که با او پایان‌نامه‌اش را می‌گذارند به مخزن کتابخانه رفت و با تک‌تک کتاب‌ها آشنا کرد،بالا که آمد دست‌هایش از خاک کتاب‌ها سیاه بود.صورت ماتم‌زده این دانشجو در روز تشییع مرا بسیار متأثر کرد.دانشجویان دوستش داشتند و چشمان گریان و حالت غم‌آلود و بهت‌زده دانشجویان فعلی و بیشتر دانشجویان سال‌های پیش ما،در مراسم دردآور خاکسپاری او بهترین مدعای این گفتار من است.

بر احترام دانشمندان سالخورده نسبت به خود می‌بالید.از این که استاد فروزانفر او را در ۲۰ سالگی بر صفحه‌ی کتابی دوست عزیز خطاب کرده بود و در مقدمه‌ی کتاب عطار از این دانشجوی دکتری آن دوران با آن لحن مهربانانه یاد کرده بود،با افتخار سخن می‌گفت.از لطف‌های شادروانان مینوی و دکتر خانلری نسبت به خود خاطره‌ها تعریف می‌کرد.از این که مرحوم دکتر صدیقی به او لطف خاصی داشت، از این که استاد مهدوی او را متولی برخی از کارهایش کرده بود و از لطف‌های دیگر بزرگان علم این آب و خاک با غرور یاد می‌کرد. برای دو استاد تازه درگذشته، احترام و ارادتی بی‌پایان داشت.استاد زریاب را هم چون مراد و استاد دانش‌پژوه را همچون پدری دوست داشت.

از چرخش روزگار درشگفتم که آرامگاه ابدی دوست در کنار آرامگاه این دو بزرگوار است.

«پاسخگو»بود.با هوش و سرشار،پرکاری،تفکر علمی،بهره‌مندی از محضر استادان برجسته‌ی داخل و خارج،درک مکتب‌های گوناگون علمی،ارتباط گسترده‌ای که با مجامع علمی بین‌المللی داشت و در جریان انتشار آخرین کتاب‌ها و مقاله‌ها بود، باعث می‌شدکه پاسخگوی پرسش‌های همه باشد. چه همکار،چه دانشجو، چه دوست، چه آشنا و حتی ناشناسان دور و نزدیک. به راحتی کتاب و مقاله‌های نادری را که در کتابخانه کم‌نظیرش داشت در اختیار دیگران قرار می‌داد. یاد گفته‌ی دانشجویی از دوره‌ی دکتری مان می‌افتم که می‌گفت: «وقتی پیکر او را در خاک می‌گذاشتند گفتم:«پاسخ پرسش‌های ما زیر خاک رفت».سایه‌دار بود و جوان‌پرور.کمکش به همه می‌رسید و اگر می‌توانست کاری برای کسی انجام دهد دریغ نمی‌کرد. دوستان جوانی که به پشتیبانی او درهای بسته به رویشان باز شده،گره‌هایشان گشوده شده و کار و موقعیتی به دست آورده‌اند به خوبی می‌توانند گواه صادق این گفته‌ی من باشند.

در جلسات،کم سخن می‌گفت ولی همیشه آخرین و منطقی‌ترین نظر را می‌داد. می‌توانست سکوت کند.علی‌رغم زودرنجی‌هایش بسیاری اوقات تحمل زیادی داشت.در مقالات خود به اختصار قایل بود.بیش از آنچه می‌بایست بگوید، نمی‌گفت.گاهی به اصرار من اضافاتی بر نوشته‌هایش افزوده است.اگر سخنی تازه برای گفتن و مطلبی نو برای نوشتن داشت می‌گفت و می‌نوشت.به مقاله‌نویسی بیش از نوشتن کتاب علاقه نشان می‌داد و ارزش قایل بود.

از همه استادان ایرانی و خارجی خود با احترام بسیار یاد می‌کرد. از کلاس‌های درس هنینگ و مری بویس بسیار آموخته بود ولی از کلاس‌های درس و دوران همکاری با دوستانش با لحن عاطفه‌آمیزتری یاد می‌کرد.نشانه این محبت عمیق را در مقاله‌ای که به یاد این استاد نوشته است می‌توان دید.بسیار خوشحال بود که در پائیز ۱۳۷۴،استاد باگالیویف استاد دانشگاه خاورشناسی دانشگاه سن‌پترزبورگ به دعوت فرهنگستان زبان و ادب فارسی برای تدریس زبان خوارزمی به ایران دعوت شد.این اقامت او در ایران و سپس اخذ درجه‌ی دکترای افتخاری از دانشگاه سن‌پترزبورگ، رشتهء عاطفی عمیقی، علی‌رغم تفاوت سن میان این دو دانشمند به وجود آورد.

به روابط خوب و گسترده‌اش با دانشمندان و ایران‌شناسان خارج بسیار اهمیت می‌داد.با اکثر آنان ارتباط علمی و تبادل مقاله و کتاب داشت.

همکاری بسیار ارزنده، انسانی مهربان،مؤدب و بااخلاق و با مناعت بود.به خصوص در مورد مسائل مالی مناعت خاصی داشت و سعی در نشان دادن آن می‌کرد.از اظهار و تظاهر به نداشتن و حرص‌زدن برای مال بیزار بود و در دیگران نیز این صفت را به هیچ‌وجه نمی‌پسندید.دانش خود را به بهای مادی نمی‌فروخت.

انسانی خردگردا بود ولی دورباد که او را خشک و بی‌احساس فرض کنیم.به موقع احساساتی لطیف همچون باران داشت، از شعر خوب لذت می‌برد و در جوار کارهای علمی «رمان» می‌خواند، موسیقی داروی آرام‌بخش گرفتاری‌های روحی او بود. غالباً به موسیقی اصیل ایرانی گوش می‌داد. با نوارهای بنان عشق می‌کرد،بنابه گفته‌ی خودش آهنگ‌های بنان و به خصوص «دیلمان» او حالت خاصی در او به وجود می‌آورد.

زندگی پربار علمی،به‌هیچ‌وجه او را از خانواده‌اش دور نکرده بود.پای‌بند موازین اخلاقی و اصول و قراردادهای اجتماعی بود. به همسر و دو دخترش علاقه بسیار داشت حرمت خانواده را نگاه می‌داشت.با احترام و علاقه از بستگانش یاد می‌کرد، شخصیت دامادش را می‌ستود.شاید کاملاً تصادفی بود که ۱۰ روز پیش از این ماجرای تلخ، وقتی با خوشحالی خبر تولد نوه‌اش را به من داد،ناگهان این جمله را به زبان آورد:«این‌ها می‌آیند که ما برویم!»

شاید باز کاملاً تصادفی بود:دو هفته پیش از حادثه،وقتی دانشجویان سال آخر فوق لیسانس زبان‌های باستانی دانشگاه تهران عکس‌های یادگاری را که از همه‌ی استادان گرفته بودند نشان می‌دادند،در مدتی به عکس تنهای خود خیره شد. بسیار از این عکس خوشش آمده بود. وقتی به شوخی او را به «نارسیسم» متهم کردم، گفت: «برای این خوشم می‌آید که عکس مناسبی برای مراسم یادبود پس از مرگ است.» بزرگ‌شده‌ی این عکس به لطف و کوشش «نشر چشمه» زینت‌بخش اولین صفحه‌ی چاپ چهارم کتاب «شناخت اساطیر ایران» شد که درست روز درگذشت غمگینانه‌ی او، یعنی دوشنبه ۲۴ دی ۷۵ آماده‌ی پخش بود.

ولی علی‌رغم این دو گفته که ناخودآگاه بر زبانش جاری شد به هیچ روی خیال مرگ نداشت،پر از زندگی بود.پر از برنامه. بارها و بارها از برنامه‌های دور و دراز علمی‌اش سخن گفته بود.او هنوز بسیار سخن برای گفتن داشت و دریغ و دریغ و دریغ که بسیار زود رفت…ناباورانه، دردآلود،حسرت‌بار و غم‌انگیز و این اولین مقاله‌ی من است که او پیش از چاپ آن را نخواند…

منبع:باشگاه شاهنامه پژوهان ایران

عزت‌الله سحابی: برنامه‌های شاه به نفع ایران بود و ما متوجه نمی‌شدیم

دسامبر 19th, 2017
عزت‌الله سحابی، فعال سیاسی مخالف رژیم شاه و از نیروهای ملی-مذهبی که مدتی ریاست سازمان برنامه و بودجه را در دولت مهدی بازرگان در دست داشت، در کتاب خاطرات* خود نوشته که بسیاری از برنامه‌های محمدرضا شاه، از نظر اصولی به نفع ایران بوده اما اغلب مخالفان، از جمله خودش، این را متوجه نمی‌شدند.
سحابی می‌نویسد: «بسیاری از کارشناسان صدیق اذعان می‌کنند که تعدادی از برنامه‌های شاه از نظر اصولی به نفع ایران بود. مثلاً وقتی که قرارداد ۱۹۷۵ میان شاه و صدام حسین بسته شد، دو دولت امضاء کردند، در دو مجلس نیز تصویب شد و به سازمان ملل رفت و بسیار در آن محکم‌کاری شد. این قرارداد خیلی به نفع ایران بود و خطی را به عنوان خط مرز تعیین کردند که قسمت پرعمق اروندرود بود. شرق این خط به ایران تعلق گرفت ولی ما این را متوجه نمی‌شدیم».
سحابی درباره خریدها و ساخت‌وسازهای نظامی رژیم سابق ایران نیز با ذکر مثال پایگاه‌های هوایی وحدتی و شاهرخی، نوشته است: «از دهه ۴۰ رژیم شاه در غرب کشور شروع به ایجاد استحکاماتی نمود. پایگاه وحدتی و پایگاه شاهرخی که در حقیقت شهری زیرزمینی است و فرودگاه آن نیز زیر زمین است. من خود در زمان جنگ پایگاه وحدتی دزفول را دیدم. هواپیماهای جت اف-۱۴ از زیر زمین با سرعت تمام بیرون می‌آمد و به هوا می‌رفت یا از بالا می‌آمد،‌ چتری پشت آن باز می‌شد و یک‌راست به زیر زمین می‌رفت؛ تشکیلات عظیمی بود».
    
مهندس سحابی افزوده است:‌ «در آن روزها یعنی حاکمیت مطلقه شاه، بیشتر دوستان و حتی خود من می‌گفتیم شاه خیانت می‌کند و می‌خواهد جنگ اصلی ما را که باید اسرائیل باشد، به جنگ با اعراب بدل کند! باری انقلاب شد و عراق به ایران حمله کرد، آن روز دانستیم که در اساسنامه حزب بعث «وحدت سرزمین‌های عربی زبان» یک اصل شمرده شده است. سرزمین‌های عربی زبان منظور همین استان‌های عربی زبان بود که در ایران است. یعنی ایلام، گیلان‌غرب و خوزستان. پس عراق به طور ذاتی به ایران نظر داشت و می‌خواست قسمتی از ایران را ضمیمه خاک خود نماید. شاه این را فهمیده بود و در غرب استحکامات می‌ساخت اما ما به او ناسزا می‌گفتیم».
عزت الله سحابی مسأله منابع طبیعی را مثال آورده و نوشته است: «منصور روحانی وزیر کشاورزی وقت، یک زمان اعلام کرد که باید هشت میلیون رأس دام، از مراتع کشور خارج شود والا مرتع از بین می‌رود. خود شاه نیز در سخنرانی خود گفت حیوان شریری به نام بز وجود دارد که ریشه‌های گیاهان را می‌کند. این حیوان باید از بین برود. من در زندان این مطالب را در روزنامه خوانده بودم و پیش خود تحلیل می‌کردم که شاه با این کار می‌خواهد روستاییان را وابسته نماید».
او افزوده: «روستاییان از بز، پشم و شیر به دست می‌آورند و از همه چیز و حتی شاخ و گوشت آن استفاده می‌کنند. این حیوان اساس زندگی روستاییان است و آنان با همین حیوانات و زندگی ساده‌شان از دولت مستقل‌اند. و ما فکر می‌کردیم شاه می‌خواهد به این دسیسه روستاییان را به دولت وابسته کند».
سحابی در ادامه می‌نویسد: «در حالی که پس از انقلاب هنگامی‌ که به عنوان نماینده مردم به مجلس راه یافتیم، در کمیسیون برنامه و بودجه مسوولین وزارت کشاورزی پس از انقلاب به کمیسیون می‌آمدند، برخی از آنان مسوولان سازمان جنگل‌ها بودند و می‌گفتند باید سی میلیون رأس دام از مراتع خارج شود، تا کنون مراتع از بین رفته است و برای احیای باقی‌مانده آن این کار باید انجام بشود، و ما دانستیم که واقعاً در کنار گود بودن و شعارهای بزرگ دادن با مسوولیت اجرایی داشتن تفاوت دارد».
—————-
* جلد دوم خاطرات مهندس سحابی (سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۹) به نام «نیم قرن خاطره و تجربه» که در ایران اجازه چاپ نیافته، از سوی نشر خاوران پاریس منتشر شده و در کتاب‌فروشی‌های خارج از کشور در دسترس است. متن بالا از صفحات ۲۶ و ۲۷ کتاب مذکور نقل قول شده‌ است.

این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست،استادخسرو فرشیدوَرد

دسامبر 16th, 2017

 

اشاره:

بسیارانی این شعرزیبارا شنیده اند بی آنکه بانام شاعر آن آشناباشند

استادخسرو فرشیدوَرد- استاد زبان و ادبیات دانشکدهء ادبیات دانشگاه تهران-یکی از مفاخرادبی ایران بود.تخصّصِ وی بیشتردر دستورزبان فارسی بود و دراین باره کتاب های مختلفی از او منتشرشده است،ازجمله:

1-«ج‍م‍ل‍ه‌ و ت‍ح‍ول‌ آن‌ در زب‍ان‌ ف‍ارس‍ی»(1375)، انتشارات امیر کبیر
2-«ام‍لاء،ن‍ش‍ان‍ه‌گ‍ذاری‌،وی‍رای‍ش‌:ب‍رای‌ن‍اش‍ران‌،وی‍راس‍ت‍اران‌،دب‍ی‍ران‌،م‍ُدرّس‍ان‌ ادب‍ی‍ات»(1375)،انتشارات صفی‌علیشاه
3-«دس‍ت‍ور م‍خ‍ت‍ص‍ر تاریخی زبان فارسی»(1387)، انتشارات زوار‏‫
4-«دس‍ت‍ور م‍ف‍ص‍ل‌ ام‍روز ب‍ر پ‍ای‍ه‌ زب‍ان‍ش‍ن‍اس‍ی‌ ج‍دی‍د:ش‍ام‍ل‌ پ‍ژوه‍ش‍‌ه‍ای‌ ت‍ازه‌ای‌ درب‍اره‌ آواش‍ن‍اس‍ی‌ و ص‍رف‌ و ن‍ح‍و ف‍ارس‍ی‌ م‍ع‍اص‍ر و م‍ق‍ای‍س‍ه‌ آن‌ ب‍ا ق‍واع‍د دس‍ت‍وری‌»(1382)،نشر سخن
5-«دستوری برای واژه‌سازی:ترکیب و اشتقاق در زبان فارسی،ترکیب و تحول آن در زبان فارسی»(1387)،نشر زوار
6-«گ‍ف‍ت‍اره‍ای‍ی‌ درب‍اره‌ء دس‍ت‍ور زب‍ان‌ ف‍ارس‍ی»‌،ت‍رج‍م‍ه‌ و ن‍گ‍ارش‌(1375)،انتشارات امیرکبیر
7-«ل‍غ‍ت‌س‍ازی‌ و وض‍ع‌ و ت‍رج‍م‍ه‌ اص‍طلاح‍ات‌ ع‍ل‍م‍ی‌ و ف‍ن‍ی‌ و ی‍ادداش‍ت‍ه‍ای‌ درب‍اره‌ ف‍ره‍ن‍گ‍س‍ت‍ان‌ و ب‍رن‍ام‍ه‌ری‍زی‌ ب‍رای‌ زب‍ان‌ و ادب‍ی‍ات‌ و ت‍اری‍خ‌ زب‍ان‌ ف‍ارس‍ی»‌،ت‍رج‍م‍ه‌ و ن‍گ‍ارش‌(1386)،انتشارات سوره مهر
8-«م‍ق‍ای‍س‍ه‌ ق‍ی‍ود و ع‍ب‍ارات‌ ق‍ی‍دی‌ ف‍ارس‍ی‌ ب‍ا واژه‌ه‍ا و ع‍ب‍ارات‌ ه‍م‍ان‍ن‍د آن‌ در ع‍رب‍ی»(1386)،نشر اصفهان
9-«تاریخ مختصر زبان فارسی از آغاز تا کنون»(1387)،نشر زوار
10-«دستور مختصر امروز بر پایه زبان‌شناسی جدید: شامل پژوهش‌های تازه‌ای درباره آواشناسی و صرف و نحو فارسی معاصر و مقایسه آن با قواعد دستوری انگلیسی و فرانسه و عربی، با اشاراتی به فارسی قدیم و زبان محاوره‏‫»(1388)،نشر سخن

 برخی از کتاب‌های دیگرِ استاد فرشیدورد عبارتند از: 
1-« درب‍اره‌ء ادب‍ی‍ات‌ و ن‍ق‍د ادب‍ی»( 1363) انتشارات ام‍ی‍رک‍ب‍ی‍ر
2-«در گ‍ل‍س‍ت‍ان‌ خ‍ی‍ال‌ ح‍اف‍ظ:ت‍ح‍ل‍ی‍ل‌ ت‍ش‍ب‍ی‍ه‍ات‌ و اس‍ت‍ع‍ارات‌ اش‍ع‍ار خ‍واج‍ه‌»(1357)،نشر تهران

3-«ص‍لای‌ ع‍ش‍ق»‌،دف‍ت‍ر ش‍ع‍ر(1380)،انتشارات امید مجد

4-«ن‍ق‍ش‌ آف‍ری‍ن‍ی‌ه‍ای‌ ح‍اف‍ظ: ت‍ح‍ل‍ی‍ل‌ زی‍ب‍اش‍ن‍اس‍ی‌ و زب‍ان‌ش‍ن‍اخ‍ت‍ی‌ اش‍ع‍ار ح‍اف‍ظ»(1375)، نشر صفی‌علیشاه

در سال 1377«یادگارنامه استاد دکتر خسرو فرشیدورد»به همّت كمال حاج سید جوادی توسط انجمن آثار و مفاخر فرهنگی منتشرشده است.این کتاب شامل مباحثی چون دکتر فرشیدورد و فرهنگ و ادب ایران، ترجمه احوال استاد، کتاب‌شناسی کتاب‌ها و مقالات دکتر خسرو فرشیدورد، و نگاهی به آثار و نظریات ادبی و زبان‌شناسی او.

استادفرشیدوَرد در ۱۳۰۸ در ملایر متولدشد.او به زبان‌های عربی و فرانسوی تسلط داشت و با زبان‌های انگلیسی،پهلوی،اوستایی و فارسی باستان نیز آشنابود.درطول حکومت اسلامی،فرشیدورد با شوری سرشارازمیهن پرستی،مورد عتاب و بی مهری بود.او سرانجام در 9 دی ماه 1388 در«خانهء سالمندان»(تهران)درسکوت و تنهائی و بی خبری چشم ازجهان فروبست.

شعر«این خانه…»ظاهراً به هنگام اقامت استاد فرشیدوَرد دریکی ازشهرهای اروپا سروده شده و درآن،اندوهِ غربت و تنهائی و عشق به ایران  موج می زند.این شعر یادآورِیکی ازقصایددرخشان ملک الشعرای بهار به نام«لزنیّه»است که به هنگام اقامت دربیمارستانِ«لزن Leysin  درسوئس به یادوطن سروده بود .

درسالگرد درگذشت استادخسرو فرشیدوَرد و درحال و هوای جشن های سال نو میلادی،خواندن این شعرزیبا  می تواندبسیارشورانگیزباشد.

این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــرِ چشم‌آبیِ گیسوی‌طلایی
طناز و سیه‌چشــم، چو معشوقۀ من نیست
آن کشور نو، آن وطــــنِ دانش و صنعت
هرگز به دل‌انگیـــــزیِ ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کَلگری و نیس و پکن نیست
در دامنِ بحر خزر و ساحــــل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گل‌های دلاویــــز شمیران
عطری است که در نافۀ آهوی خُتن نیست
آواره‌ام و خسته و سرگشته و حیران
هر جا که رَوَم، هیچ کجا خانۀ من نیست
آوارگی و خانه‌به‌دوشی چه بلاییست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هر کس که زَنَد طعنه به ایرانی و ایران
بی‌شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بُوَد دامنۀ آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست
این کوه بلند است، ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست، ولی رود تجن نیست
این شهر عظیم است، ولی شهرِ غریب است
این خانه قشنگ است، ولی خانۀ من نیست

سپاس،ستایش و گزارش دربارۀ چاپ پنجم کتاب«آسیب شناسی یک شکست»برای کمک به زلزله زدگان کرمانشاه

دسامبر 6th, 2017


سال ها پیش،یادآورشده بودم که «دریک اتحادخاموش،فرهنگ ملّی ما  پیروز می شود ».

 همّت و حمایت حیرت انگیزِ هموطنان ما  در یاری رسانی به آسیب دیدگانِ زلزلۀ کرمانشاه،نمونۀ تازه ای است از همسازی ها و همآوازی های ملّی  در توفان های طبیعی و تاریخی.در همین راستا،به دنبال خبرِ انتشار چاپ پنجم کتاب «آسیب شناسی یک شکست» و اختصاصِ تمام درآمد و فروشِ کتاب به زلزله زدگان کرمانشاه و بازتاب آن در برخی از رادیو – تلویزیون ها،دوستان و ایرانیارانِ فراوانی اقدام به خرید و سفارش این کتاب نموده اند.تاکنون تعداد ۵۹۸ جلد توسط دوستان داخل و خارج از کشور سفارش داده شده و «بهای همّت عالی کتاب»توسطِ خودِ خریداران-برای آسیب دیدگان زلزله ارسال شده  و خواهد شد.از دوستانی که در خارج از کشور خواهانِ واریزکردنِ«قیمت همّتِ عالی کتاب»هستند،خواهشمندم که در صورت تمایل،حواله های خود را به نشانی «بنیادنیکوکاری نوروز»ارسال دارند.

ضمن ستایش از این دوستانِ ایرانیار،از برنامه سازان رادیو-تلویزیون هائی که در انعکاس این اقدام  همّت کرده اند،صمیمانه سپاسگزارم،خصوصاً ازدوستان عزیزم دکتررضا تقی زاده،علیرضا میبدی،سارا ایرانی ،جمشید چالنگی،مهندس مازیار قویدل و مسئولان سایتِ ارزشمندِ لیبرال.

علی میرفطروس

15 آذرماه1396=6دسامبر2017

  [email protected]

غزلی ازمحمدعلی بهمنی

دسامبر 5th, 2017

 

 

 

 

 

سرودمت نه به زیبایی خودت-شاید

که شاعر تو یکی چون خود تو می باید

لبم عطش زده ی بوسه نیست،حرف بزن!

شنیدنت عطشِ روح را  می افزاید

یکی قرینه تنهائی ام ،نفس به نفس

تو را پسندِ غزل های من می آراید

من من!آی…من من!دقائق گنگی است

رسیده ایم به می آید و نمی آید

همیشه عشق،مرا تا غروب ها برده است

که آفتاب از این بیشتر   نمی پاید

باجمشیدچالنگی و شاعران جنوب

دسامبر 3rd, 2017

 ازدفتر«بیداری ها و بیقراری ها»

11آذر1396/ 2دسامبر2017

فکرمی کنم که شاعران جنوبی دارای جان و جنَمی هستندکه بسیاردلپذیر است،نوعی دوستی های بی پیرایه و وفاداری های پایدار.باچنین اعتقادی،وقتی جمشیدچالنگی خواست تا قراری بگذاریم  و دیداری داشته باشیم،مشتاقانه پذیرفتم بااین تأکیدکه:«من دراینجا ازهمه بُریده ام وتقریباًبا کسی رابطه ندارم ولذا بهتراست همدیگررا تنها ببینیم»،یعنی همان حدیثِ نیما:

در  فروبندکه بامن دیگر

رغبتی نیست به دیدارکسی

فکرِاین خانه چه وقت آبادان

بود بازیچهء دستِ هوسی

بدین ترتیب،قرارشدتا نیم ساعتی کافه ای بخوریم وگپی بزنیم،بدون میکروفون و دوربین و صدا و سیما!.

ازهمان ابتداء- مانند دو سرِ سیم برق-همدیگررا گرفتیم.جمشیدچالنگی راازسال های 1350 می شناسم بامقالاتی که درمجلات فردوسی (عبّاس پهلوان)،«خوشه»(احمدشاملو)منتشرمی کرد،برادربزرگش-هوشنگ چالنگی- درآن زمان  شاعری آوانگاردبودکه با احمدرضا احمدی، بیژن الهی ودیگران ازشاعران معروف«موج نو»به شمارمی رفت،فروتن وفرهیخته.

درآن زمان،شهرهای جنوب ایران(خصوصاً مسجدسلیمان وبوشهر)ازقطب های اصلی شعروادبیات ایران بودودرقلب این قطب، منوچهرآتشی  بودکه بسان معلمی دلسوز وصمیمی، شاعران ونویسندگان جوان جنوب را زیرِپروبال خودگرفته بود.باهمّت وحمایت منوچهرآتشی بودکه شاعرانی مانندعلی باباچاهی،سیدعلی صالحی،بتول عزیزپور،غلامحسین سالمی،هرمزعلیپور،منوچهربهروزیان،ابوالقاسم ایرانی و…توانستندصفحات نشریات ادبی پایتخت را فتح کنند،بنابراین سخن محمدعلی بهمنی دربارهء جایگاه منوچهرآتشی بسیار درست است:
        تو آتشی و تمام من از تو شعله‌ور است

نه من،که روشنیِ نسلم از شماست هنوز

مارسل پروست در رُمان درخشان«درجستجوی زمان گُمشده»می گوید:«بهشت واقعی همان گذشتهء زیبائی است که ازدست داده ایم».صحبت باجمشیدچالنگی بیشترحدیثِ «گذشتهء زیبا»ئی بودکه دیگرنیست.دورانی که درخشان ترین دورهء فرهنگی وهنری ایران بود:ازکافه فیروزوکافه نادری   یادکردیم که مرکزتجمّع روشنفکران و شاعران و نویسندگان بود.از«ماناواز»و«موسیوپاپان» که درلباس های تمیز و مرتّب،چای و شیرینی های تازه و ارزان،«سِرو»می کردند،وازشاعران و نویسندگانی که با مهربانی،بالِ پروازیکدیگربودند و برخلاف امروز،به قول اسماعیل خوئی:«گربه های تفکّر،چندین فراوان نبودند».

چالنگی بااشاره به اهدای فروشِ چاپ پنجم کتاب«آسیب شناسی یک شکست»به زلزله زدگان کرمانشاه ،پرسید:«این علاقهء شما نسبت به کُردها و کرمانشاهی ها ازکجااست؟..».

گفتم:وقتی کتاب حلّاج منتشرشد،چاپ های متعدّدِ آن درماه های اولیّه ،هم برای من وهم برای ناشرکتاب  بسیارعجیب بود.درآن زمان درکرمانشاه کتابفروشی معروفی بودبنام«نیما» که بیشترین سفارش کتاب حلّاج ازهمان کتابفروشی می آمد.درگرمای تابستان 58،ناشرکتاب به من گفت:«چندروزی است که عده ای ازکُردها به انتشاراتی می آیند و می خواهندشمارا ببینند»…

با توجّه به وجودِ«داس ها و هراس ها» من درآن روزها چندان آفتابی نمی شدم ولی بااطمینان و اصرار دوست ناشرم ،درغروبی دلگیر به طرف انتشاراتی رفتم و ازدور دیدم که گروهی کُرد با قامت های حماسی و لباس های محلّی-بیرونِ انتشاراتی  منتظرند.باخاطری آسوده و آرام به طرف شان رفتم و خودم را معرفی کردم …و ناگهان در میان دست ها و قامت های حماسی شان  گُم شدم!…

گفتند:ماازکُردهای«کِرند»(کرمانشاه)هستیم و آمده ایم تاازشما بخاطرنوشتنِ کتاب حلّاج سپاسگزاری کنیم.ما«حَلَجی»(حلّاجی) هستیم که در کرمانشاه و دیگرنواحی کُردنشین زندگی می کنیم.درآئین های عقیدتی مان حلّاج بسیارمقدّس است و ما به اواعتقاد و ارادت خاصی داریم و…».

روزی که ازکوه و دشت های کردستان ایران به خارج ازکشور می آمدم،«کاک رشید»-یکی ازهمان«حَلَجی»ها-درحالیکه تفنگِ«برنو»اش را برشانه حمل می کرد-باچشمانی ازعسل و آفتاب -به من گفت:

– شمادارید می روید،امّا مارا ازیادنبرید!

**

وقتی از«کافهء شیشه ای»خیابان شانزه لیزه بیرون آمدیم، بیش از2ساعت ازدیداروگفتگوی ما گذشته بود!.با نوعی سرمستی دربارانِ ریزِ اواخرپائیز زمزمه کردم:

این هم ازعمر شبی بودکه حالی کردیم…

 

 

دکترمحمّدمصدّق و محمّدعلی فروغی:دو روِش و منِشِ سیاست ورزی درایران معاصر،علی میرفطروس

دسامبر 2nd, 2017

 به مناسبت سالگردِخاموشی محمدعلی فروغی

اشاره:

پنجم آذرماه 1321 محمدعلی فروغی،یکی ازفرهیخته ترین و فرزانه ترین دولتمردان و روشنفکران ایران  چشم ازجهان فروبست.پس ازسال ها سکوتِ توطئه آمیز علیه عملکرد ها و عقاید فروغی،اینک  موج جدیدی  پدیدآمده که به دورازتعصّبات سیاسی-ایدئولوژیک  به داوریِ عملکردها و افکارِ وی نشسته است.

به نظرنگارنده،جایگاه محمدعلی فروغی درتاریخ و فرهنگ ایران معاصر  چنان بالا و والا است که درآینده،دانشگاه ها و دانشکده ها  به نام فروغی  نامگذاری خواهندشد.او دریکی ازشبانه ترین دوره های تاریخ معاصرایران(درشهریور1320 واِشغال ایران توسط ارتش های متّفقین)،به سان چراع راهنمای پُرفروغی،کشتیِ توفان زدهء ایران را به ساحل امن و عافیت هدایت کرد.

درسالگردِدرگذشت فروغی بازخوانی مقالهء زیر -شاید-ادای دینی به این پیرِفرزانهء سیاست و فرهنگ و ادب ایران باشد.این مقاله درچاپ پنجم کتاب«آسیب شناسی یک شکست»(باالحاقات واضافات بسیار،درحدودِ750 صفحه)بزودی منتشر می شود.             

ع.م

     ***

هر نسل یا دوره‌ای با فرزانگان و فرهیختگانش اعتبار می یابدو بر این اساس محمدعلی فروغی(ذکاءالمُلک) را می توان بزرگ ترین و اندیشمندترین شخصیّت سیاسی- فرهنگی ایران بعدازجنبش مشروطیّت بشمارآورد[1]،متأسفانه بخاطرملاحظات سیاسی-ایدئولوژیک،شخصیّت و عقایدِوی هنوزنیزدرهاله ای از خاموشی و فراموشی پنهان است.مهم ترینِ این«ملاحظات سیاسی-ایدئولوژیک»عبارتنداز:عضویّت فروغی در«فراماسونری» وسپس،نقش برجستهء وی در اصلاحات اجتماعی دوران رضاشاه و نیزحضوراوبعنوان نخستین نخست وزیر در پادشاهی محمدرضاشاه پهلوی.[2]

                               lمحمدعلی فروغی

                                       محمّدعلی فروغی

   متأسفانه درفرهنگ سیاسی مابکارگیری برخی مفاهیم سیاسی درفضای زمانی ومکانی نامناسب،موجب آشفتگی های فراوان درارزیابی های تاریخی شده است،ازآن جمله است مفهوم «فراماسون»و«فراماسونری»که درآغاز، یک گرایش اجتماعی برای معماری یامهندسیِ اجتماعی بوده و بهمین جهت ازآغازِجنبش مشروطیّت تازمان رضاشاه،این مفهوم کاربُِردی مثبت ومترقیّانه داشته و بسیاری ازروشنفکران ترقیخواه و رهبران سیاسی آن دوران،وابسته به فراماسونری بوده اند،ازمیرزامَلکم خان،میرزاعباسقلی خان آدمیّت، سید جمال الدین اسدآبادی،مستشارالدوله،شیخ هادی نجم آبادی، سید محمد طباطبایی…تا میرزاحسین خان سپهسالار،میرزا حسن خان مشیرالدوله(پبرنیا)،سیدحسن تقی زاده،محمد علی سیّاح،سید نصرالله تقوی،کمال الملک نقاش،ارباب کیخسرو شاهرخ ، میرزا حسن خان مستوفی الممالک،علی اکبردهخدا،محمدعلی فروغی،دکترمحمدمصدّق و ادیب‌الممالک  فراهانی[3].

   فراماسون‌ها درانقلاب کبیرفرانسه و انقلاب آمریکا نقش بزرگی داشتند و برخی ازجریان های انقلابی(مانندژاکوبن ها)ونیزسیاستمداران ونویسندگان برجسته (مانندجورج واشنگتن،جفرسون،ولتر،منتسکیو وگوته)عضو آن بودند.این جریان در تحوّلات سیاسی-اجتماعی ایران (درانقلاب مشروطه) و کشورهای آمریکای لاتین-به رهبری سیمون  بولیوار- نیزنقش فراوان داشت. کوشش فراماسون ها برای نوسازی و تجدّدِاجتماعی و مخالفت آنان با حاکمیّت مذهب وروحانیّت وتمایل شان به کوتاه کردن دست روحانیون ازعرصهء سیاست – فرهنگ جامعه باعث شدتافراماسونری دربسیاری ازکشورها-ازجمله درایران-موردنفرت وکینهء اصحاب دین و روحانیّت قرارگیرد[4].

   فریدون آدمیّت در بارهء  یکی ازشعبات فراماسونری بنام «مجمع آدمیّت» درزمان مشروطیّت می ‏نویسد:

«مجمع آدمیّت» سه هدف اصلی داشت،

1-به کار بردن مهندسی اجتماعی برای دستیابی به توسعهء‏ ملی،

2-کسب آزادی فردی به منظور شکوفایی عقل و اندیشهء بشری،

3-دست‏یابی به برابری در حقوق برای‏ همگان بدون در نظر گرفتن اصل و نسب و مذهب‏ به منظور حفظ شأن و منزلت همهء شهروندان. [5]

  محمدعلی فروغی نمایندهء ممتازِاین معماری فرهنگی و مهندسی اجتماعی درتاریخ اندیشه و سیاست ایران معاصر بود.

فروغی ازآغازجوانی،حل مشکلات جامعهء ایران را بطورتاریخی  یادرازمدّت  می دید و بهمین جهت به نوعی«مهندسی اجتماعی تدریجی» معتقدبود[6].بااعتقادبه فرهنگسازی و«مهندسی اجتماعی تدریجی»بودکه فروغی آموزش و پرورش را پایهء اساسی تحوّلات جامعه می دانست،به عبارت دیگر،فروغی ابتداء  شخصیّتی فرهنگساز بود،اوسال هاقبل ازانقلاب مشروطیّت درکنارپدرِ دانشورش(محمّدحسین فروغی)با انتشارروزنامهء«تربیـت»کوشیدسپهر فکری وفرهنگی جامعهء ایران را دگرگون کند.درواقع،روزنامهء «تربیت»آئینهء تمام نمائی است که دغدغه های فکری فروغی جوان راقبل ازانقلاب مشروطیّت نشان می دهد.میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل دراین باره می گفت:

تربیت، اوّل روزنامهء آزادی است که در داخلهء ایران خصوصاً در پایتخت به چاپ رسیده است. خدماتی که این روزنامه به وطن ما کرده است، یکی این است که مردم ایران از هرچه روزنامه بود آزرده‌خاطر بودند. تربیت به واسطه شیرینی بیان و مزایای چند که دارا بود، مردم را روزنامه‌خوان کرد. دیگر اینکه اهل هوش می‌دانند که تمام مطالب گفتنی را ذکاءالملک در تربیت گفته و هنر بزرگ او همین است که چیزهایی را که در زمان استبداد کسی یارای گفتن نداشت به قدرت قلم و پرده و حجاب انشاء و ادب چنان می‌گفت که اسباب ایراد نمی‌شد و مع‌ذلک زحمت و مرارت و صدماتی که در زیاده از ده سال روزنامه‌نویسی کشید و آزار و اذیّت‌هایی که از دوست و دشمن دید… به تصوّر ِ کسانی که خارج از کار بودند  درنمی‌آید.» [7]

  فروغیِ جوان چند سال پیش از پیروزی جنبش مشروطیّت ضمن تدریس درمدرسهء علوم سیاسی ،به ترجمهء کتاب های مهمّی مانند «اصول علم ثروت ملل» (یعنی اکونومی پلتیک)،«تاریخ ملل مشرق زمین» و «حقوق اساسی یا آداب مشروطیت دول»پرداخت.رسالهء اخیر،نخستین کتاب اساسی ومهم دربارهء مشروطیّت ومبانی آن بود. [8] 

دربخش«برخی خصلت ها و خُلقیّات دکترمصدّق»گفتیم که او نه نظریـّه‌پرداز سیاسی بود ونه دستی درتاریخ وفرهنگ وادب ایران داشت و از این رو،مجموعهء نوشته‌های وی بسیار اندک اند[9].درحالیکه فروغی با آشنائی به زبان های انگلیسی،فرانسه،روسی وعربی،درک عمیق وگسترده ای ازتاریخ وفرهنگ وفلسفهء ایران و غرب داشت[10]  وازاین نظرشایدبتوان فروغی را با جواهرلعل نهرو مقایسه کرد.[11]

 فروغی در روش و منش سیاسی دارای واقع بینی و اعتدال سیاسی بود و برخلاف مصدّق ازشورواحساسات درعرصهء سیاست پرهیزمی کرد.این عقلانیّت واعتدال درسیاست ،وجه دیگری نیزداشت وآن،پرهیزفروغی از«توده گرائی»(پوپولیسم)بود. باتوجه به تکفیرهای علمای مذهبی وتهدیدهای مخالفان تجدّدوتوسعهء ملّی درآن روزگار؛فروغی از«توده های بی شکل»و«عوام الناس»واهمه داشت وازاین رومعتقدبودکه توده های ناآگاه به علت بی‌سوادی،خرافات و نداشتن آموزش وپرورش صحیح،توان تمییز ِ درست از نادرست را ندارند،لذا اومعتقدبود:

-«در مملکت ما حرف‌های مُهمل، زود مؤثر می‌شود و نتیجه می‌دهد،اما حرف‌های حسابی به خرج هیچ‌کس نمی‌رود»[12]

ویا:

«به عقیده‌ء من،خودِ مردم هم نمی‌دانند چه می‌خواهند؛ زیرا آنچه می‌خواهند واقعاً خیر مملکت نیست.» [13]

  درحالیکه مصدّق باتأکیداغراق آمیزبرشورواحساسات توده ها،حضور هیجانی «قاطبهء ملّت»را ملاك «درستی قوهء تشخیص و تمیز مردم » می دانست ولذامعتقدبودکه«می بایست ازافکارعمومی تبعیّت کند»[14] ازاین رو،درزمان حکومت او«خیابان»به جای«پارلمان»حرف اوّل را می زد.به این جهت،خلیل ملکی،مصدّق را«نه عوام فریب بلکه فریفتهء عوام»می نامید.[15].

 فروغی  ضمن انتقادازتحقیرهاوسیاست های استعماری دولت انگلیس،اعتقادعمیق خود را به توانائی،استعدادو بضاعت تاریخی ایرانیان برای ادارهء امورخویش اعلام می کند و باطنزی گزنده،ازانگلیسی ها می پرسد:

-«ایرانی‌ها که ظرف سه هزار سال تاریخ ملّی خود، مملکت خود را در کمال خوبی اداره کرده و غالباً جزو دول مُعظّمه بلکه اعظم دول بوده، و هر وقت بر حسب پیشامد روزگار لطمه به آنها وارد آمده در اندک مدتی جبران آن را نموده‌اند، [حال] نمی‌توانند مملکت خود را اداره کنند؟»[16]

 باچنین باوری،فروغی باانتقاداز«بهانه گیری»های ملل شرق وخصوصاًایرانیان برای رهائی از عقب ماندگی واسارت تاریخی وفائق آمدن برسرنوشت سیاسی خود[17] ،داشتنِ«دولت-ملّت مدرن»را از اصلی ترین عوامل برای استقلال و ترقّی ایران می دانست.اومعتقدبود:

   -«باید کاری کرد که ملّت ایران،ملّت شود و لیاقت پیدا کند،وإلاّ زیر دست شدن‌اش حتمی است. زیردست ِترک نشود، زیردست ِعرب- که عن‌قریب تربیت شدهء انگلیس خواهد بود- می‌شود و اوضاعی که امروز در ملّت ایران می‌بینیم، جای بسی نگرانی است.» [18] .

 فروغی درنامه یا«رنجنامه»ای دراعتراض به قرارداد 1919 معروف به «قراردادانگلیس-وثوق الدوله» نیزبه همین موضوع تأکیدمی کند:

– «…ایران نه دولت دارد و نه ملّت. جماعتی که قدرت دارند و کاری از دست‌شان ساخته است، مصلحت خودشان را در این ترتیبِ حالیه می‌پندارند، باقی هم که خوابند… اگر ایران ملّتی داشت و افکاری بود، اوضاع خارجی از امروز بهتر متصوّر نمی‌شد… ملّت ایران باید صدا داشته باشد. ایران باید ملّت داشته باشد… ایران باید وجود داشته باشد تا بر وجودش اثر مترتّب شود. وجود داشتن، افکار عامّه است. وجودِ افکار عامّه، بسته به این است که جماعتی- ولو قلیل باشند- از روی بی‌غرضی در خیرِ مملکت کار بکنند و متّفق باشند.اما افسوس. بس که گفتم زبان من فرسود…» [19]

 دربارهء دولت انگلیس وشیوهء مبارزه باآن،محمدعلی فروغی همانندجواهرلعل نهرو معتقدبود:

 -«می‌گویند اگر خلافِ میل انگلیس رفتار کنیم فرضاً اِعمال قوّه‌ی قهریّه نکند، اِعمال نفوذ و دسیسه می‌کند. ملّت را منقلب ساخته، اسباب تجزیهء آن را فراهم می‌کند… کسی نمی‌گوید خلاف میل انگلیس رفتار بکنید، فقط مطلب در حدّ تسلیم نسبت به انگلیس[است]که لازم نیست ما خودمان برویم به او التماس بکنیم که بیا قلّاده به گردنِ ما بگذار… اگر با انگلیس مساعدت کنیم، با ما مساعدت می‌کند. خیلی خوب هم مساعدت می‌کند. مقصود از مساعدتِ ما با او چیست؟ آیا تسلیم محض است؟ والله خودِ انگلیس هم به این اندازه که حالا [بر اثر بی‌لیاقتی دولتمردان ایران] پیشرفت دارد، امیدوار و مترتّب نبود…» [20]

 درحالیکه،مصدّق،ضمن مبارزهء شورانگیزوشتابزده بادولت انگلیس،نسبت به جواهر لعل نهروـ كه با اعتدال وعقلانیّت سیاسی باعث استقلال هند از انگلستان شده بود ـ بدبین بود و اعتقاد داشت:

     -«نهرو، دوست انگلستان است و نمی‌توان به او اعتماد كرد»[21].

اعتقادبه فرهنگسازی و «مهندسی اجتماعی تدریجی»و توجه به سوادآموزی عمومی،ایجاددولت-ملّت مدرن،توسعهء ملّی،تجدّداجتماعی و تأسیس نهادهای مدنی مدرن(مانندتأسیس دانشگاه،دادگستری،احداث راه آهن سرتاسری،جدائی دین ازدولت وحضورزنان درعرصه های اجتماعی)درنظرفروغی زمینه ها و پایه های اصلی آزادی واستقلال و ترقی بشمارمی رفت و با این دیدگاه،بسان بسیاری ازروشنفکران برجستهء آن دوران،فروغی نیزازظهوررضاشاه و اصلاحات اجتماعی وی  پشتیبانی کرد.درهمین زمان فروغی باترجمه و تألیف کتاب سه جلدی«سیرحِکمت دراروپا» جامعهءایران را بافلسفهء غرب آشنا ساخت و باپیوستن به«حزب تجدّد»[22]کوشیدتاباملّی گرائی،توجه به تاریخ و فرهنگ ایران باستان و کوشش درنوسازی جامعه،آرمان های روشنفکران عصرمشروطیّت(مانندمیرزاآقاخان کرمانی) را تحقّق بخشد. [23]

                      مصدّق 20 

   دکترمحمّدمصدّق                                                                                 

 مصدّق مدتی به«مجمع آدمیّت»-جناح مَلکَم خان- وابسته بودوازاین رو  چنان به او اعتقادداشت که ضمن مقایسهء مَلکم خان بامیرزاتقی  خان امیرکبیر ومیرزاحسین خان سپهسالار  می گفت:

 -« اگر ناصرالدین‌شاه یک نفر آدم عاقلی بود می‌بایستی تمام اختیارات خودش را به مَلکم واگذار کند».[24]

                               ملکم خان

                                              میرزا ملکم خان

مصدّق باعُمده کردن مبارزهء سیاسی،استقرارآزادی و دموکراسی رادر صدرِمبارزات سیاسی خود قرارداده بودو خطاب به جبههء ملّی  می گفت:

نجات کشورمامنحصراًدرایمان به دموکراسی حقیقی وایجادحکومت واقعی مردم برمردم است…ایجاددموکراسی هم یک راه بیش ندارد وآن،انتخابات آزاداست»[25]

   بااین تقلیل گرائی،مصدّق،ضمن مخالفت با تغییرسلطنت قاجارها و انگلیسی نامیدن حکومت رضاشاه،بااصلاحات اجتماعی وی مخالف بود و دراشاره ای تلویحی به شخصیّت هائی مانند محمدعلی فروغی  می گفت:

اگربرفرض، [ما هم] باهواداران این رژیم[رضاشاه] موافقت کنیم وبگوئیم که دیکتاتوربه مملکت خدمت کرد،درمقابل ِآزادی که ازماسلب کرد چه برای ماکرد؟»[26] 

مصدّق دراین باره محدودیّت های تاریخی وضعف ساختارهای اجتماعی آن دوران را نادیده می گرفت وفراموش می کردکه در غیاب  طبقات نوین اجتماعی وفقدان نهادهای مدرن مدنی ،سخن گفتن ازآزادی ودموکراسی،فریادکردن دربیابان برهوت بود،شایدبه خاطرمین ضعف ها ومحدودیّت هابودکه مصدّق باوجود تأکیدبرآزادی و دموکراسی و ضرورت احزاب سیاسی درکشور[27]خود-هیچگاه –بدنبال ایجادحزب برنیامدو حتّی پس ازرسیدن به حکومت، جبههء ملّی را رهاکرد و كوششی برای ارتقای آن به يك حزب منسجم سیاسی نکرد[28].همچنین،مصدّق ازیادمی بُردکه قبل از رضاشاه،آزادی و استقلالی درایران وجودنداشت تا رضاشاه آنرا«تعطیل»کندو یا ازبین ببرَد.همچنین،درآن زمان حتّی یک رژیم آزاد و دموکراتیک درسراسرکشورهای آسیائی وجودنداشت تاسرمشق رضاشاه باشد،بهمین جهت،رضاشاه،بجای آزادی،به استقلال،توسعهء اجتماعی و تجدّد ملّی درایران توجه کرد.درچنان شرایطی بودکه عموم رهبران سیاسی و روشنفکران ترقیخواه ایران (مانند عارف قزوینی، ملک الشعراء بهار، محمدعلی فروغی،ابراهیم پورداود،احمد کسروی،علی اکبر داور،فخرالدین شادمان،نفیسی  و دیگران)ظهور«مردی مقتدر»،«مشتی آهنین»و«یک دیکتاتورمُصلح»را آرزو می کردندبه طوری که بقول ملک الشعرای بهار:«همه این را می خواستند»[29].

                                        ملک الشعرای بهار

                                                      ملک الشعرای بهار

تجربه های ناکام حکومت 27ماههء دکترمصدّق نشان دادکه باشوروشعارهای دلنشین نمی توان برمشکلات و مسائل  جامعهء ایران فائق آمد و لذاپس ازچندی،مصدّق نیز-خود- به اقتدارگرائی گرائیدو باکسب «اختیارات فوق العاده»،تصویب«قانون امنیّـت اجتماعی»،استقرارحکومت نظامی و سرانجام،انحلال مجلس شورای ملّی کوشیدتاآرمان ها و اصلاحات اجتماعی خود را به پیش برَد زیرا به این نتیجه رسیده بود:

-«هیچ گونه اصلاحی ممكن نیست، مگر این كه متصدّی [مصدّق] مطلقاً در كار خود، آزاد باشد.»[30]

                                                               ***

  یکی ازتفاوت های اساسی فلسفهء سیاسی فروغی و مصدّق درطرز تلقّی آن دو ازاسلام و جایگاه آن درعرصهء سیاست و اجتماع ایران بود.فروغی ضمن احترام به عقایدمذهبی مردم،به جدائی دین ازسیاست و دولت اعتقاد داشت وازاین نظرمتأثرازمتفکران عصر روشنگری فرانسه،خصوصاً منتسکیوبود.مصدّق -امّا-هرچند كه شخصیـّتی عرفی (سكولار) بودولی باورهای عقیدتی وفلسفهء سیاسی اوبا باورها و فلسفهء سیاسی عصرروشنگری اروپا،تفاوت آشکارداشت[31].اوبانوعی مصلحت اندیشی سیاسی،آزادی و اصلاحات اجتماعی را بامبانی اسلام سازگار می دانست و بهمین جهت،روحانیّون برجسته(مانندآیت الله کاشانی) ودیگرنیروهای اسلامی  ازنخستین یاران و همگامان اوبودند[32].

                               8-مصدق وکاشانی

                                             دکترمصدّق وآیت الله کاشانی

مصدّق در سخنرانی‌ها و پیام‌‌هایش ـ غالباً ـ ایران و اسلام را با هم و در كنار هم بكار می‌بُردومعتقدبود:

-« باید مملكت را همیشه اصلِ اسلامیـّت حفظ كند، خصوصاً حالا كه تجدّدمآبی، اصل است، ما نباید با این اصولی كه در جامعه است، به عنوان تجدّدهای دروغی، مملكت را خراب كنیم… امروز در مملكت ما اصلِ اسلامیت، اقوا است، اصل اسلامیـّت و اصل وطن‌پرستی با هم متباین نیست.» [33]

 باتوجه به عضویت اوّلیهء مصدّق در«مجمع آدمیّت»،این التقاط  فکری شاید متأثرازاندیشه های مَلکم خان بودکه درآستانهء جنبش مشروطیّت برای جلب وجذب نیروهای مذهبی،بر تطابق آزادی و آرای مدرن با اسلام تأکیدمی کرد[34].

  مصدّق به عنوان رهبریک  جنبش ملّی، به تاریخ باستانی ایران و سوابق درخشان و مفاخر تاریخی ملّت ایران عنایت کمی داشت[35]،درحالیکه فروغی درسراسرزندگی سیاسی – فرهنگی خودضمن اشاره به جایگاه بلندتمدّن و فرهنگ ایران،به خصلت صلحجو و مداراگرِ ایرانیان تأکیدمی کرد[36] ،دراین باره نیزعقایدفروغی باباورهای جواهرلعل نهرو  بسیارنزدیک بود[37].محمدعلی فروغی باتأکیدبرزبان ،تاریخ وفرهنگ وملیّت ایرانی ،می کوشیدتا«هویّت ایرانی»راجایگُرین «هویّت اسلامی»سازد،کوشش های او دربرگزاری جشن هزارهء فردوسی،تاسیس فرهنگستان ایران برای جایگُزین کردن لغات بیگانه با واژگان فارسی،تشکیل انجمن آثار ملّی جهت حفظ آثار ملّی و باستانی ایران،ساختمان آرامگاه فردوسی و … تألیف کتاب های  تاریخ ساسانیان، تاریخ ایران قدیم،تاریخ مختصر ایران  نمونه هائی ازایران گرائی عمیق فروغی بود.

 رضاشاه درمخالفت با«فرنگی مآبی»و گرایش افراطی به غرب و«غرب زدگی»می گفت:

  -«نمی‌خواهم ایرانیان را به نسخه‌ء بدِیک اروپایی تبدیل کنم.این کار ضرورتی ندارد،چون سُنّت‌های قدرتمندی پشت سرِ آن‌ها قرار دارند.می‌خواهم از هموطنانم بهترین ایرانیان ممکن را بسازم.هر کشوری قالب‌های خاص خود را دارد که این قالب باید تحوّل یابد و اصلاح شود؛ به طوری که شهروندانی تربیت شوند که نسخه‌ء دیگران نباشند.افرادی با اعتماد به نفس  بار آیند و از ملیّت خود احساس غرور کنند.»[38]

بااینحال،مصدّق ضمن مخالفت با«تجدّدگرائی دروغین»،دربارهء اصلاحات اجتماعی و تجدّدملّیِ دوران رضاشاه می گفت:

-«دیكتاتور[رضاشاه] با پول ما و به ضرر ما راه‌آهن كشید و قضاوت و دادگستری را متزلزل كرد… چون به كمیـّت اهمیـّت می‌داد بر عدّهء مدارس افزود و [چون] به كیفیـّت عقیده نداشت، سطح معلومات تنـّزل كرد. كاروان معرفت به اروپا فرستاد… اگر بتدریج كه دختران از مدارس خارج می‌شدند حجاب رفع می‌شد چه می‌شد؟ رفع حجاب از زنان پیر و بی‌تدبیر چه نفعی برای ما داشت؟ اگر خیابان‌ها اسفالت نمی‌بود چه می‌شد؟ و اگر عمارت‌ها و مهمانخانه‌ها ساخته نشده بود بكجا ضرر می‌رسید؟…»[39]

این عقاید،بعدها برغرب زدگی آل احمد و روشنفكران دینی-مانندعلی شریعتی- تأثیر داشته است.[40].بنابراین،می توان گفت که انقلاب اسلامی سال 57 و شعارهای مشترک نیروهای انقلابی(چه دینی و چه لنینی)محصول نظرات مشترکِ نیروهای ملّی و مذهبی بود.  

                                                     ***

 دکتر مصدّق و محمدعلی فروغی نمایندهء  دو روش و منشِ سیاسی متفاوت برای مدیریّت جامعهءایران بودند.این اختلاف منش و روش،متأسفانه،گاه،بازتاب ناسالمی درعرصهء سیاست  آن زمان داشت بطوریکه مصدّق-درمجلس ششم-بازبانی شدیداً آغشته به آیات واحادیث اسلامی،فروغی رابه«تجاهر در خیانت»وتجدید«عهدنامهء ترکمانچای و برقراری کاپیتولاسیون» و«تصدیق قریب بیست کرور تومان دعاوی دولت انگلیس نسبت به ایران»متهم کرد[41]،اتهام نادرست و بی پایه ای که هم شخصیّت شریف و خوشنام،حسن مستوفی الممالک(نخست وزیروقت) آنرا مردود دانست[42]وهم محمدعلی فروغی درنامهء دردآلودی،مفصلاً به آن پاسخ داده است[43]

 گفتنی است،آن زمان که فروغی به سرپرستی سیاستمدارخوشنام دیگری -بنام مُشاورالممالک- برای اعتراض به قرارداد1919 واستیفای حقوق پایمال شدهء ملّت ایران توسط دولت انگلیس (ازجمله برای ابطال همهء معاهداتی که استقلال وتمامیّت ارضی ایران راپایمال می کردند،دریافت خسارت های ناشی ازجنگ بین دولت های متخاصم وابطال همهءمعاهدات مربوط به کاپیتولاسیون) ،به«کنفرانس صلح پاریس» رفته بود،مصدّق بابی تفاوتی سئوآل انگیزی، درسوئیس به کار ِتجارت مشغول بود:

   -«درآنجا(سوئیس)بودکه قرارداد9اوت1919معروف به قراردادوثوق الدوله بین ایران وانگلیس منعقدگردیدکه بازتصمیم گرفتم درسوئیس اقامت کنم وبکارتجارت پردازم.مقدارقلیلی هم کالاکه درایران کمیاب شده بود،خریده،به ایران فرستادم»[44].

 باتوجه به اینکه قرارداد1919 باعث بروزاعتراضات عظیم ملّی وموجب مخالفت شدیدعموم سیاستمداران و روشنفکران ایران درخارج ازکشورشده بود[45]و مصدّق نیزعلت سفربه سوئیس را«به منظورمبارزه باقرارداد1919درسطح جهانی»عنوان کرده[46] ،دلیل این بی تفاوتی و بی تحرّکی دکتر مصدّق برای سفرازسوئیس به پاریس و عدم ملاقات بافروغی و مشاورالممالک دانسته نیست،امّا می دانیم که یکی ازسه عامل اصلی قرارداد1919 پسردائی متنفّذو معروف دکترمصدّق،فیروز فرمانفرما(فرزندارشدعبدالحسین فرمانفرما)بود[47]

ازاین گذشته،نخستین اقدامات اساسی برای لغوتدریجی کاپیتولاسیون،از وزارت عدلیّهء فروغی(درسال های 1290=1910و 1292 =1913)باتدوین قوانین غیرشرعیِ«اصول محاکمات»انجام شد[48].یک سال بعد(درسال1293=1914)مصدّق نیز ضمن انتشارجزوهء«کاپیطولاسیون و ایران»باکاپیتولاسیون مخالفت کرد.او با ابرازنگرانی ازاینکه«اسلام درخطراست و می بینیم[که]روزبه روزضعیف ترمی شود.اگرماقواعداسلام رامحترم می داشتیم و به حقیقت اسلام عمل می کردیم،حال وروز ِدُوَل اسلامی به این طورنمی شد»[49]کوشیدتابه ضرورت اصلاحاتی درحقوق اسلامی وتطابق آن با «عقل وشرع» تأکیدکند.

 فروغی دربارهء مخاطرات ومشکلاتِ تدوین قوانین عُرفی(غیرشرعی)برای ایجادیک دادگستری مدرن درآن زمان گفت:

«…تصوّر نکنید این کارها به آسانی انجام گرفت… لطائف الحیل به کار بردیم، با مشکلات و دسیسه‌ها تصادف کردیم… من‌جمله این که مقدّسین، یعنی مزدورهای (آنان)، چماق شریعت را نسبت به قوانین بلند کردند و در ابطال و مخالفت آنها با شرع شریف حرف‌ها زدند و رساله‌ها نوشتند که از جمله به خاطر دارم که یکی از آن رساله‌ها، اول اعتراض و دلیلش بر کفری بودن آن قوانین این بود که در موقع چاپ کردن آنها فراموش شده بود که ابتدا با بسم الله الرحمن الرحیم[اشاره] بشود… خلاصه با مرارت و خون دل فوق العاده و با رعایت بسیار ، اول قانونی که از کمیسیون گذشت قانون تشکیلات عدلیه بود که بر طبق آن عدلیهء ایران دارای محاکم صلح و محاکم استیناف و دیوان تمیز و متفرعات آنها گردیدید و دوم قانونی که گذشت،قانون اصول محاکمات حقوقی بود که تهیه آن را مرحوم مشیرالدوله دیده و زحمت گذراندنش را از کمسیون کشیده بود، اما هنوز رسمیت نیافته بود تا اول سال ۱۳۳۰ قمری یعنی ۲۵ سال پیش نوبت اولی که من وزیر عدلیه شدم آن قانون را به رسمیّت رسانیدم و حکم به اجرای آن دادم.»[50]            

                                                      ***   

 مصدّق و محمدعلی فروغی بعنوان دوشخصیّت سیاسی متفاوت،دارای مشترکات فکری و سیاسی مهمّی نیزبودند:هم فروغی و هم مصدّق خواهان استقلال و حفظ تمامیّت ارضی ایران بودندوازمحدودیت ها وضعف نهادهای مدنی  گلایه داشتند،امّاشایدمهم ترین اقدام سیاسی فروغی و مصدّق،درایت و آینده نگری آنان در دو دورهء بسیارحسّاس و بحرانی ِ تاریخ معاصر ایران بود:

  فروغی با تبعیدرضاشاه ازایران و آشفتگی های سیاسی-اجتماعی گسترده وامکان فروپاشی و تجزیهء ایران ،با اخلاق و فضیلتی استثنائی،پیشنهادِ«سر ریدر بولار» [51] سفیرکبیرِانگلستان، مبنی براعلام جمهوری درایران را ردکرد. [52]

 مصدّق نیزدر28 روزمرداد32باآینده نگری و ایراندوستی،ضمن انفعال و عقب نشینی حیرت انگیز،باعث جلوگیری ازجنگ داخلی و درنتیجه،موجب نجات ایران ازسلطهء حزب توده و اتحادجماهیرشوروی برایران گردید.

                                                      ***

 گفتنی است که قوام السلطنه و دکترمحمّد مصدّق،شخصیّت هائی بوده اند درحوزهء ملّی و منطقه ای،ولی شخصیّت محمدعلی فروغی تاسطح بین المللی ارتقاء می یابد.انتخاب فروغی به ریاست شورای جامعهء ملل(سازمان ملل امروزی)درسال 1308 شمسی،نشانهء بارزِشخصیّتِ ممتاز وی درسطح جهانی بود.فروغی بااین شعرسعدی،پیام فرهنگ ایران را در مجمع عمومی جامعهء ملل خواند:

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورَد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار[53]

 


[1]ـ نگاه کنیدبه گفتگوی نگارنده بامسعودلقمان،ایران درگذر ِروزگاران،نشرشورآفرین،چاپ دوم،تهران،1393،صص213-217.

[2]ـ درمورداخیر،سرنوشت سیدحسن تقی زاده وفخرالدین شادمان نیز-بخاطرحمایت وهمکاری آنان باحکومت رضاشاه-به سرنوشت فروغی شباهت دارد.

[3]ـ ادیب‌الممالک  فراهانی درمنظومهء بلندی به نام«آئین فراماسون»،ازآرمان های آن  ستایش کرده وحتّی  انبیاءِ الهی را«نخستین ماسون های عالم» دانسته است.نگاه کنیدبه:دیوان ادیب الممالک فراهانی،به کوشش وحیددستگردی،تهران،1312،صص575-576

[4] ـ نگاه کنیدبه مشروح  مذاکرات مجلس شورای ملی ، 30 مهر 1306 جلسهء 159

[5]-اینکه-بعدها-این جریان ترقیخواه به ابزاری برای تأمین منافع دولت های انگلیس یافرانسه بدَل گردید بحث دیگری است.

[6]ـ آدمیّت،فریدون،فکر آزادی و مقدمهء نهضت مشروطهء ایران،صص 206-217.

[7]ـ اصطلاح«مهندسی اجتماعی تدریجی»ازکارل پوپراست.نگاه کنیدبه:جامعهء باز ودشمنان آن،ترجمهءعزّت الله فولادوند،صص354-375

[8]ـ صوراسرافیل، شمارهء 15،به نقل از طلوعی،محمود،:بازیگران عصر پهلوی، از فروغی تا فردوست، نشر علم،ج1، تهران،1374،ص28

[9]ـ در بارهء این رساله نگاه کنیدبه پیشگفتارارزشمندچنگیزپهلوان دررسالهء«حقوق اساسی یعنی آداب مشروطیّت دُوَل»، محمدعلی فروغی»:درزمینهء ایران شناسی،تهران،زمستان 1368،صص329-421

[10]ـ مصدّق دارای 7جلدکتاب و7مقالهء حقوقی است .مجموعهء خاطرات،نامه هاوسخنرانی های وی نیز در 7کتاب انتشاریافته است.

[11]ـ ایرج افشاربااستنادبه یادداشت های روزانهء فروغی جوان،ضمن اشاره به «زبان دانی»فروغی، تأکیدمی کند:«خریدن کتاب های اروپائی(فرانسوی وانگلیسی)جزء واجبات زندگیش بود». یادداشت های روزانهء محمدعلی فروغی،به کوشش ایرج افشار،نشرکتابخانه،موزه ومرکزاسنادمجلس شورای اسلامی،تهران،1388،صص9-12

[12]ـ تعدادتألیفات،ترجمه ها ،تصنیفات ،تصحیحات،مقالات وسخنرانی های محمدعلی فروغی  بیش از40 جلد است.گزیدهء نوشته‌هاوسخنرانی های نهرو در 20 جلد منتشرشده . کتاب«نگاهی به تاریخ جهان»نهرو در3 جلدودر1944 صفحه با ترجمهء شیوای محمود تفضّلی به فارسی انتشاریافته است.

[13]ـ یادداشت های روزانهء فروغی،ص176 مقایسه کنیدبانظراودربارهء «شارلاتانی وهوچی ‌گری و انترنگ ‌بازی»ی مردم زمانش:مقالات فروغی،ج2،انتشارات يغما،تهران، 1355،صص64-65

[14]ـ یادداشت های روزانهء فروغی،ص245

[15] -مصدّق،خاطرات وتألّمات ،ص252.

[16]ـ مقالات فروغي،ج2، «جواب فروغی به مطبوعات انگلیس»‌، ص 25.

[17]ـ یادداشت های روزانهء فروغی،صص172-173

[18]ـ مقالات فروغي،ج2،ص 65

[19]ـ  فروغی،پیشین،2 ،ص 21

[20]ـ  فروغی،پیشین،ج2،ص20

[21]ـ زیرك زاده،پیشین، ص343

[22]ـ حزب تجدّد ازگروهی اصلاح طلبان تحصیلکردهء غرب تشکیل شده بود.این حزب خواستار نوسازی ،تجدّدوتوسعهء ملّی،جدائی دین ازسیاست،ایجادارتش منضبط،پایان دادن به امتیازات دولت های خارجی،صنعتی کردن کشور،ایجادنظام  مدرن مالیاتی،گسترش آموزش وپرورش نوین برای همگان ازجمله زنان،ایجادامکانات برای رشدوشکوفائی استعدادها وترویج زبان فارسی به جای زبان های محلّی درسراسرکشوربود:نگاه کنیدبه:بهار،محمدتقی،تاریخ مختصراحزاب سیاسی،ج2،انتشارات امیرکبیر،تهران،1371،صص131-132؛آبراهامیان،پیشین،صص110-111

[23]ـ برای آگاهی ازعقایدمیرزاآقاخان کرمانی دراین باره،نگاه کنیدبه: آدمیت، فریدون،اندیشه­های میرزا آقاخان کرمانی ، انتشارات پیام، تهران،1357،خصوصاًصص206و255-257

[24]ـ باخترامروز،8دی ماه 1328

[25]ـ نطق مصدّق در مجلس چهاردهم، سه‌شنبه 16 اسفند 1322

[26]ـ خاطرات وتألّمات،ص62

[27]ـ نگاه كنيد به:ملكی،احمد،تاريخچهء جبههء ملّي، تهران، 1332،صص21-23؛ ملكی،خلیل، نامه‌ها، ص414

[28]ـ بهار،پیشین،ج1،ص واو،ی وص100؛مقایسه کنیدباسخن احمدکسروی دراین باره:زندگانی من،نشرجار،تهران ،1355،ص186.شاهرخ مسکوب ضمن اینکه رضاشاه را«سرنوشت تاریخی  جامعهءایران»می داند،وی را«خَلَفِ صِدقِ انقلاب مشروطيت»می خواند.ماشالله آجودانی نیزرضاشاه را«قهرمان انقلاب مشروطیّت» می نامد.نگاه کنیدبه:مسکوب،دربارهء سیاست وفرهنگ،گفتگوباعلی بنوعزیزی، نشرخاوران،پاریس، ،1373،ص15؛آجودانی،ایران درگذرروزگاران[مسعودلقمان]ص124

[29]ـ نامهء مصدّق به آیت الله کاشانی بتاریخ 6مرداد1331 ،مكّی، ج5، ص327؛ مكّی، وقایع سی‌ام تیر، ص342

[30]ـ آبراهامیان مصدّق را«فرزندعصرروشنگری» دانسته است.نگاه کنیدبه:

http://tarikhirani.ir/fa/files/33/bodyView/666

[31]ـ نگاه کنیدبه بخش «مصدّق و مذهب»درهمین کتاب.همچنین به: سحابی،عزت الله [زیرنظر]،دولت ملّی ،مصدّق وکودتا، مقالهء«دین وعالمان دینی دراندیشه وکرداردکترمصدّق»،نشرطرح نو،تهران،1381،صص401-417

[32] ـ نطق مصدّق در مجلس شورای ملّی،19شهریور1305و18خرداد1306

[33]ـ نگاه کنیدبه:آجودانی،ماشاالله،مشروطهء ایرانی،نشرفصل کتاب،لندن،1997/1376،صص312-316

[34]ـ برای نمونه نگاه كنید به:باخترامروز،16دی ماه 1331

[35]ـبرای نمونه نگاه کنیدبه مقالهء «ایران را چرا باید دوست داشت؟»:

               http://mirfetros.com/fa/?p=8956

[36]ـ نگاه کنیدبه :نهرو،تاریخ جهان،ج2،ترجمهء محمودتفضّلی،انتشارات امیرکبیر،تهران،1355،صص942-946

[37]ـ سخنرانی رضاشاه خطاب به دانشجویان عازم اروپا در سال 1309=1930:جان فوران،مقاومت شکننده،ترجمهء احمدتدین،موسسه خدمات فرهنگی رسا، تهران،1378،ص 338

[38]ـ نگاه كنید به نطق مصدّق در مجلس چهاردهم، سه‌شنبه 16 اسفند 1322

[39] ـ نگاه كنید به: آل‌احمد، كارنامهء سه ساله، صص 166-167؛ غرب‌زدگی، صص28 و 35-37 و 102-103؛ در خدمت و خیانت روشنفكران، ج2، صص 55-56، 63، 66، 68، 73-74 و 232؛ شریعتی، بازگشت به خویش، ص85، شیعه، صص 35 و 129؛ بازشناسی هویـّت ایرانی ـ اسلامی، صص245-246

[40]ـ نگاه کنیدبه نطق مصدّق در مجلس شورای ملّی، 29شهریور1305، جلسهء 11

[41]ـ نگاه کنیدبه پاسخ مستوفی الممالک،مذاکرات مجلس شورای ملّی، 29شهریور1305، جلسهء 11

[42]ـ این نامه با شمارهء 734 در مخزن خطی کتابخانهء ملی موجود است وبرای اولین باردرمقالهء خانم حوریهء سعیدی منتشرشده است:« محمدعلی فروغی (ذکاءالملک) در رویارویی با محمّدمصدق(مصدق السلطنه)»،نشریهء گنجینهء اسناد،شمارهء61 ،بهار 1385،صص 48 – 56.

[43]ـ مصدّق،خاطرات وتألمات،ص118.

[44]ـ دربارهء قرارداد1919وتأثیرات آن نگاه کنیدبه کتاب درخشان دکترقاسم غنی:ایران؛برآمدن رضاخان…،ترجمهء حسن کامشاد،انتشارات نیلوفر،چاپ چهارم،تهران،1385،صص39-80

[45]ـ مصدّق، درگفتگوجلیل بزرگمهر،تقریرات محمدمصدّق در زندان ،ص156

[46]ـ گفتنی است که مصدّق در 12سالگی پدرش را ازدست دادوعبدالحسین فرمانفرماقیمومیّت وسرپرستی او را برعهده گرفت.مصدّق مدتی مسئول اموردفتری واداری فرمانفرمابود.

[47]ـاین اقدامات فروغی سرانجام در 20 اردیبهشت 1306منجربه لغوكاپیتولاسیون اروپاییان درایران گردید.

[48]ـ  نگاه کنیدبه:مصدّق ومسائل حقوق و سیاست ،گردآوری ایرج افشار،نشر سخن، تهران،1382صص39 تا 77 خصوصاًصفحات49-55

[49]ـ نگاه کنیدبه سخنرانی محمدعلی فروغی در دانشکدهء حقوق دانشگاه تهران درسال1315: سیاست‌نامه ذکاءالملک،به اهتمام ایرج افشار و هرمز همایون‌پور، نشر کتاب روشن،تهران،1389،ص276

[50] – Bullard,sir Reader

[51]- مقایسه کنیدباموضع محمدساعدمراغه ای دربرابرپیشنهادمولوتوف،وزیرامورخارجهء شوروی، ونیزبرخوردساعدمراغه ای با ریدر بولار: خاطرات دکتر امیراصلان افشار،به کوشش علی میرفطروس،چاپ دوم،نشرفرهنگ،کانادا،2012 ، صص142و148-150

[52]- دربارهء جایگاه علمی ،فرهنگی وسیاسی محمدعلی فروغی نگاه کنیدبه: جهان بیگلو،رامین،« عقلانیّت و مدرنیته در نوشته های محمدعلی فروغی»:ایران نامه،سال بیستم،شمارهء1،آمریکا،زمستان 1380؛جهان بیگلو،رامین،«فروغی وبنیادلیبرالیسم ایرانی»،در:

                                                                                     http://mirfetros.com/fa/? p=1350

حقّدار،علی محمّد،محمدعلی فروغی وساخته های نوین مدنی،تهران،1384؛میلانی،عبّاس،در گفتگوبامسعود لقمان:پیشین،صص151-160.برای آگاهی ازمجموعه مقالات متنوعی دربارهء فروغی نگاه کنیدبه سایت انسان شناسی و فرهنگ،«پروندهء فروغی»:

http://anthropology.ir/node/18023

انتشارچاپ پنجمِ کتاب«آسیب شناسی یک شکست»،برای کمک به زلزله زدگانِ کرمانشاه

نوامبر 21st, 2017

به دنبال درخواست بسیاری ازدوستان و دوستداران تاریخ و فرهنگِ ایران در داخل کشور،بزودی چاپ پنجمِ کتاب«آسیب شناسی یک شکست»به صورت«P.D.F»دراختیارآنان قرارمی گیرد.ضرورت این کار بدان خاطراست که گذشته ازنشرِمتعدّدِچاپ های نخست و ناقصِ این کتاب درایران،دربرخی کتابفروشی های خارج ازکشور(خصوصاًدرلوس آنجلس)نیزچاپ نخستِ این کتاب –به طورغیرمُجاز-به فروش می رسد.

چاپ پنجمِ کتابِ«دکترمحمدمصدّق؛آسیب شناسی یک شکست»- باالحاقات واضافات فراوان-در حدود 800صفحه منتشرمی شود،از دوستان و درخواست کنندگان این کتاب خواهشمندیم که بهاء آن را به حساب- یابه هرطریقی که خودتشخیص می دهند-برای کمک به زلزله زدگانِ استان کرمانشاه  ارسال دارند.

نشانی برای درخواست کتاب

  [email protected]

[email protected]

  

 

 

 

غزال های غزلِ محمدعلی بهمنی

نوامبر 21st, 2017

محمدعلی بهمنی -بی تردید-ازچهره های درخشان غزلِ معاصراست.درواقع،به همّت او -و حسین منزوی- غزل معاصربه اوج شکوفائی،خلّاقیت و نوآوری رسیده است.ما،دربخش تازه ها ازحسین منزوی و جایگاه والایِ وی درغزل معاصرایران سخن گفته ایم،امیدواریم که دربارهء شعرهای محمدعلی بهمنی نیز درآینده سخن بگوئیم.

 

 

همیشه منظر دریا وُ کوه ،روح افزاست

و منظر تو ، تلاقّیِ کوه با دریاست

نفَس ز عمق تو وُ قُلّهء تو می گیرم

به هرکجا که تو باشی،هوای من آنجاست

دقایقی است تو را با من وُ مرا با تو

نگاه ثانیه ها مات بر دقایق ماست

من وُ تو آینۀ روبروی هم شده ایم

چقدر این همه با هم یکی شدن زیباست

خوشا به سینهء تو سرنهادن وُ خواندن

که همدلی چو من،آنجا گرفته وُ تنهاست

بدون واسطه همواره دیدمت، آری:

درون آینۀ روح، جسم ناپیداست

همیشه عشق به جرم نکرده می سوزد

نصیب ما هم از این پس لهیبِ تهمت هاست

بیا ولی که بخوانیم بی هراس،از هم

که همسراییِ مرغان عشق بی پرواست

***

خلاصه تر بکن ای مرگ داستانم را
که خسته تر نکنم گوشِ دوستانم را

تمامِ طولِ شب از شوق  گریه می کردم
چگونه شرح دهم حال توأمانم را؟

چقدر دوره کُنم خویش را؟برای خدا؛
به روزِ بعد میانداز امتحانم را

برای سوختنِ من جرقه ای کافی ست
به اشتباه مباد آن که دودمانم را

چنان بسوز که دودم به چشمِ کَس نرود
به گریه باز میانداز آسمانم را

خسیس نیستم؛اما،به اهلِ ذوق ببخش
غزل غزل، همه ی یاد وُ  یادمانم را

به شیوه ای که خلاف آمدی در آن باشد
ـ شبیهِ بوسه گرفتن ـبگیر جانم را

تو مرگ نیستی؛آغازِ تازه ها هستی
بیا که با تو بیاغازم؛آن جهانم را

***

سرودمت نه به زیبایی خودت-شاید

که شاعر تو یکی چون خود تو می باید

لبم عطش زده ی بوسه نیست،حرف بزن!

شنیدنت عطشِ روح را  می افزاید

یکی قرینه تنهائی ام ،نفس به نفس

تو را پسندِ غزل های من می آراید

من من!آی…من من!دقائق گنگی است

رسیده ایم به می آید و نمی آید

همیشه عشق،مرا تا غروب ها برده است

که آفتاب از این بیشتر   نمی پاید

 

 

به بهانه سی اُمین سالگرد درگذشت دکتر مظفّر بقایی کرمانی

نوامبر 20th, 2017

 

روز 26 آبان 1366 خبر درگذشت دکتر مظفر بقایی در روزنامه‌ها منتشر شد. او در فرودین ماه سال 1366 در سن 76 سالگی بازداشت شد و به مدت 8 ماه -از هنگام بازداشت تا مرگ -کوچکترین ارتباطی با خانواده‌اش نداشت. دربارهء دلایل بازداشت او،و این‌که چه کسانی این ماجرا را کارگردانی کردند سخنی گفته نشده است.

یکی از دوستان دکتر بقایی، شادروان رحیم صفّاری در نامه‌ای به ایرج افشار نوشت:

«جناب آقای ایرج افشار مدیر محترم مجله آینده

در شماره اخیر «آینده» خبر مرگ دکتر مظفر بقایی کرمانی را بطور مختصر و آمیخته به تعصبّی که چون میکروب در روح و مغز این کشور رسوخ کرده است انتشار داده بودید … و به کنایه گفته بودید که «بقایی به قدرت قوام‌السلطنه مقام و شهرت یافت و از او جدا شده و به دکتر مصدق پیوست و به او هم وفادار نماند…»

از آن جا که بنده نزدیک 50 سال در جریانات سیاسی کشور بوده‌ام و با هرسه تنی که شما از آنان نام بردید رابطه داشته‌ام و نظر به این که از مال دنیا بي‌نیاز و از نظر معلومات و مطالعات از هیچ یک دست کمی هم نداشته‌ام و محتاج هیچ یک نبوده‌ام و برای بازارگرمی و پیشرفت، وجدان خود را هرگز در گروِ وعده‌های شیطان نگذاشته‌ام، ناگزیر از این تذکر دوستانه مي‌باشم زیرا مجله آینده از مجلات بي‌ارزش زمانه نیست و در تاریخ مطبوعات ایران کمتر مجله‌ای توانسته است به حیثیت ادبی و سیاسی آینده برسد و دریغ است که صاحبان خرد و اندیشه تحت تأثیر قضاوت‌های احمقانه یا ظالمانه ابناء زمان قرار گیرند…

مظفر بقایی چندین خصیصه داشت که در جوامع شرقی عیب شناخته می شوند. پایداری و ثبات در عقیده و تقوا و طهارت بینظیر شجاعت و شهامت سیاسی، فداکاری تا پای مرگ در راه عقیده و ایمان به راستی و آزادی. بزرگترین عیب مظفر[بقایی] راستگویی بود که نخواست در یک جامعهء سراسر فساد، دروغ بگوید… بدبختانه جامعه ایرانی فقط به کسانی احترام گذاشته است که با دروغ او را فریب داده‌اند زیرا این جامعه دروغ و ریا را می پسندد…به قول محمد مسعود آیا دروغ، سرود ملی جهانیان نیست؟ …»

شادروان رحیم صفاری که در سال 1373 به دیار باقی شتافت همچنین در یادداشتی با عنوان «یادی از سقراط زمان» درباره دکتر بقایی نوشت:-«روزی که او شعار راستی و آزادی را انتخاب کرد به آن شعار مؤمن بود که نشانی از خِرَد و شرف انسانی داشت. شعاری بود که قرن‌ها در قاره آسیا به گوش کسی نرسیده بود. شعاری بود که دشمنان فراوانی داشت. شعاری بود که فقط انسان‌های پاکدامن و پاکباز دنبال آن مي‌رفتند نه شیادان و هوسبازان و عوامفریبان و فرصت طلبان»!

امروز با گذشت 30 سال از درگذشت دکتر مظفر بقایی، آگاهی از افکار، اندیشه‌ها، روش و منش اخلاقی و سیاسی این چهرهء آزادیخواه تاریخ معاصرایران باید مورد توجه نسل جوان قرار گیرد.

حمید ایراندوست

 

  درهمین باره:

بازخوانیِ پروندهء دکترمظفّربقائی

گزارش یک مرگ،محبوسی بنام«محمدکتیرائی» یا«دکترمظفربقائی»!

دکترمظفربقائی:قربانیِ«حمّام فینِ»حزب توده!(1)،علی میرفطروس

  دکترمظفربقائی:قربانیِ«حمّام فینِ»حزب توده!(2)،علی میرفطروس

نامه و شعر منتشر نشده ای از سعیدی سیرجانی دربارۀ دکتر مظفّر بقائی

دکترمظفر بقائی:مردی ازخطّۀ تراژدی خیز ِکرمان،دکترمحمدعلی نجفی

دکترمظفّربقائی:بچه محل خوش بَر و بالا!،دکترصدرالدین الهی

 

 

 

آبراهامیان سرگردان میان دو انقلاب؛با ایده‌هایی«ناروشن،غیر دقیق ولی واقع‌نما»،بهمن زبردست

نوامبر 17th, 2017

نقدی برکتاب ایران بین دو انقلاب

اشاره:

در هفته های پیش در نقدی بر کتابِ کودتا ،آخرین اثر دکتر یرواند آبراهامیان،دربارهء تاریخنویسیِ وی سخن گفته  و به  اشتباهِات مهم در کتاب«ایران بین دو انقلاب» نیز اشاره کرده ایم.مقالهء زیر،نقد دقیق و کارشناسانه دربارهء این کتاب است.

***

کتاب ایران بین دو انقلاب،‍‍[1] نوشته دکتر يرواند آبراهاميان که با ترجمه‌هاى مختلف و توسط ناشران جداگانه به چاپ‌هاى پیاپی رسیده، اندک اندک با گذشت زمان، به عنوان یکی از منابع پژوهشی پایه‌اى معتبر مورد استفاده گسترده قرار می گیرد. اما درکمال شگفتی، جدای یقین بدون ابراز تردیدی که آبراهامیان به هر آن چه می گوید دارد، تصویر شماتیک و بسیار ساده شده ای که از واقعیات بغرنج تاریخی در نوشته هایش ارائه می کند، و خودداری از ذکر واقعیات مغایر با نظراتش، از جمله در کتاب مورد بحث ما، همچنین اشتباهاتی دارد که زمانی که چاپ نخست آن را خواندم به شک ‌افتادم نکند به دلیل عجله در انتشار به این شکل طبع شده و در چاپ های بعدی اصلاح شود، هرچند چاپ های بعدی هم همین بود. نادرستی‌ها چنان پرشمار بود که به زحمت نسخه انگلیسی کتاب را به دست آوردم ولی چند موردی که دیدم به جز اشتباهات جزیی مترجمان، بقیه عیناً در نسخه انگلیسی هم وجود داشت.

اما این که چرا در نوشتن مطلبی در این خصوص تعلل کردم، گذشته از این که انتظار داشتم شخص ذیصلاح تری به این کار بپردازد، به دلایل دیگری از جمله این هم برمی گشت که اگر لازم بود اشتباهات کتاب‌ گردآوری و بررسی مى‌شد، نقد آن کتابی دست کم هم اندازه با کتاب اصلی مى‌شد. به همین دلیل اینجا هم قصد و مجال این کار را ندارم، اما از آن جا که به دلایل چندی و مهم تر از همه، تنبلی پخته خوارانی که حوصله تعمق در آن چه می خوانند و رجوع به منابع اصلی را ندارند و صرف اشتهار نام کتابی برایشان کافیست، مرتباً گاه با ذکر ماخذ و گاه متاسفانه بدون ذکر آن، به نوشته‌هاى این کتاب ارجاع داده مى‌شود و بیم آن می رود که در آینده، این نیز بر ابهام رویدادهای به خودی خود مبهم تاریخ معاصر ایران بیافزاید، به ناچار و به اختصار به چندین مورد آشکار اشاره مى‌کنم.

 گرچه مواردی که انتخاب شده تنها چند سطر از سرفصل هایی است که انتظار می رفت دکتر آبراهامیان تسلط بیشتری بر آن ها داشته باشد، و گمان می کنم همین تعداد اشتباه برای نشان دادن میزان اعتبار کتاب کافی باشد، با این همه اگر کسی می پندارد که اشکالات تنها منحصر به همین موارد یا همین کتاب ایشان است، می توان به راحتی سرفصل های دیگری از هر یک از کتاب هایشان را برگزید تا یقین پیدا کرد که مشکل کار ریشه ای است.

اگر هم کسی مدعی شود که چنین اشتباهاتی تاثیری در ارزش کتاب ندارد، بهتر است بگوید پس ارزش کتاب دقیقاً بابت چه چیزی است؟ آبراهامیان در نوشته هایش برخلاف پژوهشگران پرارجی مانند محمدعلی (همایون) کاتوزیان و ماشالله آجودانی، هرگز نظریه بدیع و تازه ای ارائه نکرده و جدای از تحلیل ها و نتیجه گیری هایش که می توان مانندش را در نویسندگان هم سو با او هم دید، ارزش اصلی کتابش در داده هایی است که نقل کرده و اگر درست همین داده ها با بی دقتی نقل شده باشند، و دیگر نتوان به آن به عنوان منبعی قابل اعتماد برای ذکر داده هایش اعتماد کرد، کل اعتبار آن از دست می رود.

می توان حتی به عذر عدم تسلط کافی آبراهامیان به زبان فارسی متوسل شد و گفت اگر نویسنده این مقاله هم می خواست به صرف داشتن اطلاعاتی اجمالی، کتابی در باره تاریخ کشور دیگری بنویسد، نتیجه کارش بهتر از این نمی شد. قطعاً سخن درستی است، اما نکته این جاست که من، اصولاً اجازه چنین کاری را به خود نمی دهم.

برای آن که جای اما و اگری نماند، اشکالاتی که در پی خواهند آمد هیچ کدام ارتباطی با نتیجه گیری ها و تحلیل های دکتر آبراهامیان ندارد و گرچه گاه چنان بدیهی هستند که نیازی به ذکر منبع هم ندارند، با این همه برای اطمینان بیشتر خواننده، کوشش شده منابع آن ها هم ذکر شوند.

نخست وزیری مصدق

  • “عبدالعلی لطفی، قاضی ضد روحانی که در بازسازی نظام قضایی به رضاشاه کمک کرده بود.”(ص248)لطفی از قضات قدیمى‌بود که اتفاقاً روحانی‌زاده و تحصیل کردة نجف، دارای جنبة مذهبی و “ملای کلاهی شده (مکلا) و صاحب اطلاعات وسیع در فقه اسلامی بود” [2]و شرکتش در پایه گذاری دادگستری عرفی هم الزاماً به معنی “ضد روحانی بودن”ش نمى‌شود.
  • “زاهدی، ستوان سابق قزاق که با جنگلی‌ها جنگیده و در زمان رضا شاه به درجه سرهنگی رسیده بود.”(ص250) زاهدی در زمان احمد شاه قاجار و پیش از شاهی رضا شاه، به درجات سرهنگی و سرتیپی رسیده بود.[3]
  • “زاهدی و کمیتة مخفی‌اش، با کمک روزولت، افسرانی را که پست‌های حساس داشتند به خدمت گرفتند: سرهنگ نصیری، فرمانده گارد شاهنشاهی؛ سرتیپ گیلانشاه، فرمانده نیروی هوایی؛ سرلشکر تیمور بختیار، عموی ملکه ثریا و فرمانده لشکر زرهی کرمانشاه؛ سرهنگ اردوبادی، رئیس ژاندارمری؛ سروان معتضد، رئیس پلیس مخفی؛ سرگرد قره‌نی، فرمانده لشکر موتوریزهء رشت؛ و مهمتر از همه، مهره‌هاى حساسی از قبیل فرماندهان تانک پادگان تهران مثل سرهنگ غلامرضا اویسی و سرهنگ محمد خواجه نوری.”(ص251) گیلانشاه در آن زمان افسر بازنشسته بود و بعدتر دوباره به خدمت دعوت و فرمانده نیروی هوایی شد. تیمور بختیار عموی ثریا نبود، (البته این اشتباه از مترجمین است که ضمناً ژنرال یا تیمسار را که شامل چند درجه است، سرلشکر ترجمه کرده‌اند) در آن زمان درجه سرهنگی داشت و “فرمانده تیپ کرمانشاه” بود نه لشکر.[4] ژاندارمری سازمانی نظامى‌بود و فرمانده داشت، رییس، عنوانی مختص پلیس یا ادارات غیرنظامى‌است. فرمانده ژاندارمری در آن زمان هم سرتیپ محمود امینی بود و سرهنگ منصور طالب‌زاده اردوبادی با درجه سرهنگی نمى‌توانست فرمانده ژاندارمری باشد. نه معلوم است که سروان معتضد چه کسی است و نه پلیس مخفی که او رییسش بوده کدام واحد و سازمانی است. قرنی( و نه قره‌نی چنان که مترجم ترجمه کرده و نام یک ساز است) سرهنگ و فرمانده تیپ مستقل رشت بود نه سرگرد و فرمانده لشکر موتوریزه.[5] اصولاً رسیدن یک سرگرد به فرماندهی لشکر در ارتش امکان پذیر نبود. مهم تر از همه اویسی در 28 امرداد گویا نه جزو “فرماندهان تانک پادگان تهران” بود و نه معلوم است که “پادگان تهران” کدام یگان نظامى‌بوده. نام سرهنگ علی خواجه نوری هم در کتاب غلامرضا نجاتی تنها به عنوان یکی از نظامیانی که “با کودتاچیان ارتباط داشته اند و یا فرصت طلبانی بوده اند که در ساعت آخر روز 28 مرداد به دشمن پیوسته اند”[6] آمده و دست کم در چند منبعی که دیدم نامش به عنوان یکی از “فرماندهان تانک” و “افسرانی که پست‌های حساس داشتند” و “زاهدی و کمیتهء مخفی اش، با کمک روزولت[…]به خدمت گرفتند.” نیامده.
  • “سرتیپ افشارطوس، پشتیبان اصلی مصدق در بین نظامیان را کشتند و جنازة مثله شده‌اش را چون هشداری به دیگر افسران هوادار مصدق در بیرون شهر تهران رها کردند.”(ص251) افشار طوس به نحو فجیعی کشته شد و جسدش را هم مخفیانه در اراضی تلو دفن کردند، اما نه مثله شد و نه جنازه‌اش”را چون هشداری به دیگر افسران هوادار مصدق در بیرون شهر تهران رها کردند.”[7]
  • “فرمانده ارتش که هوادار مصدق بود، با کسب اطلاع نهانی از طریق شبکة نظامى‌حزب توده، نصیری و گارد شاهنشاهی او را به محض ورود به اقامتگاه نخست‌وزیر محاصره کرد.[…] جبهة ملی برای تعیین سرنوشت سلطنت کمیته‌اى تشکیل داد، […] در بعضی شهرستان‌ها چون رشت و انزلی، حزب توده ساختمان شهرداری را اشغال کرد. صبح روز بعد مصدق پس از مصاحبه ای سرنوشت ساز با سفیر امریکا – که در صورت اعاده نظم و قانون قول کمک داد – به ارتش دستور داد خیابانها را از هرگونه تظاهراتی پاک سازد. […] زاهدی به فرماندهی سی و پنج تانک شرمن ، اقامتگاه نخست وزیر را محاصره و پس از 9 ساعت نبرد، مصدق را بازداشت کرد. سروصدای حادثه را شعبان بی مخ که تظاهرات پر سروصدایی از محله بدنام شهر به سوی بازار راه انداخت و ژاندارمری که حدود هشتصد روستایی را از اصطبلهای سلطنتی ورامین به مرکز تهران سرازیر کرد، تدارک دیدند. […] وزرای اصلی کابینه، ازجمله ابوالقاسم امینی[…]بازداشت شدند. […] چون اعضای مخفی حزب توده در چهار سال بعد کم کم آفتابی شدند، نیروهای امنیتی چهل مقام حزبی را اعدام کردند.” (ص252) نصیری نه بلافاصله، بلکه پس از معطل شدن فراوان بازداشت شد. نقش فرمانده ارتش کذایی که با کسب اطلاع نهانی از طریق شبکة نظامى‌حزب توده نصیری را بازداشت کرده هم در این میان مشخص نیست. سرهنگ ممتاز پس از تماس تلفنی با سرتیپ ریاحی و اطلاع دادن به ایشان در باره مراجعه نصیری به خانه مصدق، با دستور ریاحی، نصیری را بازداشت می کند. جبهه ملی هم معلوم نیست کدام کمیته را برای “تعیین سرنوشت سلطنت” تشکیل داده. هواداران حزب توده و حزب ایران در رشت مجسمه شاه را پایین کشیدند و در انزلی موفق به این کار نشدند، گزارشی از اشغال ساختمان شهرداری در شهرستان ها از جمله این دو شهر توسط توده‌اى‌ها هم در منابع نیامده.[8] سفیر امریکا، بنا به گزارش رسمی که پس از دیدارش تنظیم و به وزارت خارجه ارسال کرد، صرفاً درخواست نمود که محافظت بیشتری از اتباع امریکا به عمل آید یا در صورت عدم تمایل به حضور آنان، اعلام شود تا از کشور خارج شوند، به هیچ وجه هم قول کمک” در صورت اعاده نظم و قانون” را نداد.[9] شمار “سی و پنج تانک شرمن” محاصره‌کننده خانه مصدق هم احتمالاً بیش از واقع، و شمار 27 تانک که آبراهامیان، خود در جای دیگری آن را ذکر کرده[10] و در گزارش کیهان همان زمان هم آمده،[11]درست تر است. زاهدی هم فرماندهی تانک‌هاى محاصره کننده خانه مصدق را به عهده نداشت و مصدق هم نه تنها آن روز و آن جا بازداشت نشد، بلکه فردا عصر و در خانه مادر مهندس معظمى‌خود را تسلیم کرد.[12]شعبان جعفری در روز 28 امرداد زندانی بود و نمی توانست نقش موثری درراه انداختن “سروصدای حادثه” داشته باشد.[13] سازمان دهی مخالفان مصدق به دست طیب و طاهر حاج رضایی، حسین و نقی اسماعیل پور و محمود مسگر و بیوک صابر انجام شد.[14] وزیر دربار گرچه اسماً وزیر بود ولی مانند دیگر وزرا جزو کابینه یا هیأت دولت نبود، چه رسد به این که وزیر اصلی کابینه باشد. ضمن این که ابوالقاسم امینی هم نه وزیر، بلکه کفیل وزارت دربار بود و بازداشتش هم نه به خاطر وزارت در کابینه مصدق، بلکه برای این بود که در بازداشت چند روز قبلش در زمان مصدق نامه ای به او نوشته و در آن به شاه بی احترامی کرده بود. آخر سر این که قاعدتاً منظور از” اعضای مخفی حزب توده”  و “مقام حزبی” کادرهای حزب توده است و نه اعضای سازمان افسران حزب که مقام حزبی نداشتند. بر این اساس مشخص نیست که شمار چهل اعدامى‌مربوط به چه محدوده زمانی و شامل چند سال است .  

حزب توده ایران

“حزب توده بلافاصله پس از تبعید رضاشاه و آزادی زندانیان سیاسی “نه چندان خطرناک” ظهور کرد. بیست و هفت تن از اعضای جوان تر پنجاه و سه نفر مارکسیست مشهور که در سال 1316 زندانی شده بودند، در 7 مهرماه – سیزده روز پس از تبعید رضاشاه – در تهران گرد هم آمدند و تشکیل سازمانی سیاسی با عنوان بلندپروازانه حزب توده ایران را اعلام داشتند. ” (ص253)

  • رضا شاه در 25 شهریور از پادشاهی استعفا داد و در 5 مهر در بندرعباس سوار بر کشتی بندرا عازم تبعید شد،[15] اگر رضاشاه را از همان زمان استعفا تبعید شده فرض نکنیم، تا همین جا، سیزده روز پس از تبعید رضاشاه درست نیست. از این مهم تر تاریخ اعلام تشکیل حزب توده ایران در 7 مهر است که احتمالاً بر اساس نوشته عبدالصمد کامبخش بوده، [16]اما گرچه در منابع اغلب تنها از ماه این رویداد نام برده شده، با اطمینان می توانیم بگوییم که روز هفتم قطعاً درست نیست. نورالدین کیانوری از روز دهم مهر[17] و ضیاالدین الموتی از 15 مهر یاد می کنند،[18] با این همه قابل استناد ترین تاریخ، روز 18 مهر است که فردای این روز، سلیمان میرزا اسکندری به سرهنگ سلیوکف، افسر اطلاعات ارتش سرخ بازگو کرده.[19]
  • مبنای تقسیم بندی زندانیان سیاسی به دو دسته خطرناک و نه چندان خطرناک در عبارت ” آزادی زندانیان سیاسی “نه چندان خطرناک” ” هم مشخص نیست، چرا که اساساً معیار آزادی، بر مبنای میزان خطر زندانیان نبود. چنان که بزرگ علوی می گوید، در روز 28 شهریور پس از آن که قانون عفو عمومی به تصویب مجلس رسید، “سی و چند نفر از پنجاه و سه نفر” از زندان آزاد شدند.[20] در واقع بنا به توضیحات دقیق تر انور خامه ای پس از صدور فرمان عفو، کمیسیون مربطه چنین تشخیص داد که چون جرایم سیاسی در دوره رضاشاه، به استثنای مواردی مانند پرونده پنجاه و سه نفر، در دادگاه های نظامی رسیدگی می شد، کسانی که دردادگاه های نظامی محاکمه شده بودند، محکومان سیاسی و کسانی که در دادگاه های دادگستری محاکمه شده بودند، محکومان عادی هستند، پس در 28 شهریور کل زندانیان سیاسی محکوم دادگاه های نظامی و نیز کسانی که مانند پنجاه و سه نفر در دادگاه های دادگستری محکوم شده بودند، تنها احکام پنج سال و کمتر داشتند با بخشوده شدن یک چهارم محکومیتشان  آزاد شدند.[21]
  • در خصوص جمله “بیست و هفت تن از اعضای جوان تر پنجاه و سه نفر” هم ضمن این که معلوم نیست جوان تر بودن این اعضای پنجاه و سه نفر به چه استنادی مشخص شده، اصولاً این تعداد چنان که ایرج اسکندری برخی نام هایشان را ذکر کرده، شامل افرادی جز اعضای  پنجاه و سه نفر  مانند عباس اسکندری، سید جعفر پیشه وری، عبدالحسین نوشین، رضا روستا، ابوالقاسم موسوی، عبدالقدیر آزاد، اسماعیل و علی امیرخیزی، هم هست.[22]

” بنیانگذاران حزب توده غالباً جوان، ساکن تهران و فارسی زبان بودند؛ حال آن که رهبران کمونیست بازمانده، میانسال، آذربایجانی و آذری زبان بودند. در حالی که بنیانگذاران حزب توده روشنفکران دانشگاه دیده ای بودند که از طریق جنبشهای دست چپی اروپای غربی به مارکسیسم دست یافته بودند، رهبران کمونیست، فعالان و روشنفکران خودآموخته ای بودند که از طریق لنینیسم حزب بلشویک روسیه به همان مقصد رسیده بودند. در حالی که بنیانگذاران حزب توده، این مارکسیست های تحصیلکرده اروپا، سیاست را فقط از چشم انداز طبقاتی می دیدند، رهبران کمونیست، با تجربه کردن کشتارهای قومی و قیامهای محلی خیابانی و میرزا کوچک خان، جامعه را علاوه بر چشم انداز طبقاتی، از منظر قومی نیز می نگریستند. این تفاوتها در سالهای 1320 -1322 آشکار نبود اما در سالهای بعد علنی شد.” (ص255)

  • این هم باز نمونه دیگری از نتیجه گیری های کلی دکتر آبراهامیان است که نیاز به ذکر منبعی هم برایش نمی بینند. گرچه حزب کمونیست ایران اساساً ریشه در میان کارگران آذری زبان آذربایجانی صنعت نفت باکو داشت، اما شماری از رهبران آن ارمنی، تهرانی یا از استان های دیگر ایران بودند و با وجود تصفیه های استالینی، بیشتر هم از بین رفته، یا در ایران نبودند. در واقع عملاً جز سیدجعفر پیشه وری و سلام الله جاوید،[23] کسی از این افراد که در ایران مانده و آن زمان فعالیت سیاسی داشته باشد باقی نمانده نبود که بتوانیم آن را به عنوان یک گروه جداگانه در برابر رهبران حزب توده ایران قرار داده و به نتیجه گیری خاصی برسیم.
  • آبراهامیان در ادامه با همان شیوه ای که در سراسر نوشته هایش در پیش گرفته، ایده ای اساساً ناروشن، غیر دقیق ولی واقع نما را گرفته و با پرورش آن به نتایج نادرستی می رسد. نگاهی به ترکیب کمیته بنیان گذاران حزب توده ایران، یعنی “کمیته ایالتی تهران که تا تشکیل کنگره وظیفه کمیته مرکزی را نیز بعده داشت”[24] به خوبی نشان دهنده این واقعیت است. در واقع از میان این افراد یعنی ” سلیمان محسن اسکندری 2. ایرج اسکندری 3. دکتر رضا رادمنش 4. دکتر مرتضی یزدی 5. دکتر محمد بهرامی 6. نورالدین الموتی 7. عبدالصمد کامبخش 8. رضا روستا 9. اردشس آوانسیان 10. محمود بقراطی 11. دکتر فریدون کشاورز 12. عبدالحسین نوشین 13. علی امیرخیزی 14. محمدعلی شریفی 15. مهدی کیمرام”[25] اگر حتی سیدجعفر پیشه وری را هم که به گفته ایرج اسکندری جزو این ترکیب بود “ولی بعد از اردشیر رنجید و قهر کرد و رفت”[26] را هم به حساب نیاوریم و مرتضی یزدی و فریدون کشاورز را هم که در دوران تحصیل در اروپا گرایش خاصی به مارکسیسم نداشتند و طبعاً “طریق جنبشهای دست چپی اروپای غربی به مارکسیسم” دست نیافته بودند را به صرف تحصیل در اروپا شامل این تعریف نویسنده بدانیم، باز تنها شش نفر از پانزده نفر عضو کمیته، یعنی چهل درصد رهبران حزبی شامل این تعریف می شوند، و این به خودی خود اساس نظریه پردازی بعدی دکتر آبراهامیان را که قصد دارد با آن شکل گیری فرقه دموکرات آذربایجان را، که گرچه زمینه های قومی داشت ولی اساساً جریانی به دقت برنامه ریزی شده توسط حزب کمونیست اتحاد شوروی و نهادهای دولتی و امنیتی آن کشور بود، تحلیل و تبیین کند زیر سوال می برد. بگذریم که ” جنبشهای دست چپی اروپای غربی” در زمان تحصیل اینان، به جز اندکی در ایتالیا و آلمان، به شدت زیر نفوذ نظری و عملی کمینترن و در اصل اتحاد شوروی بودند و اساساً خود از منابع نظری آن الگو برداری می کردند.

سازمان افسران حزب توده ایران

“اگرچه حزب توده سازمان نظامی اش را تا پس از سال 1328 تشکیل نداد، خود افسران هوادار حزب از سال 1323 گروههای غیر رسمی تشکیل داده بودند. این گروهها به چند دلیل به سازمانهای رسمی مبدل نشدند. نخست این که بیست افسر چپ گرا مستقر در شمال خراسان در مرداد 1324 شورش کرده و بدون اجازه حزب کوشیده بودند در بین قبایل ترکمن شورشی برانگیزند”(ص305)

 ارتباط سازمانی افسران با حزب، و سازماندهی و آموزش سیاسی آن ها از طریق مسئولی که حزب برای افسران تعیین کرده بود دست کم از سال 1321 وجود داشت.[27] ضمناً شمار افسران قیام کننده در خراسان هم نوزده نفر به علاوه یک سرجوخه و پنج سرباز وظیفه بود.[28]

“دوم آن که در پی قیام خراسان، دولت چهل و سه افسر چپگرای دیگر را دستگیر کرد ]…[ سوم این که شورش در آذربایجان و کردستان حدود سی افسر را به فرار و پیوستن به شورشیان وا داشت. بیست نفر از آنان اعدام شدند. و سرانجام این که حزب توده، نگران حفظ موقعیت خود، در اواخر سال 1325 به هوادارانش در نیروهای مسلح دستور داد که گروههای غیر رسمی خود را منحل کنند. فقط پس از ممنوعیت قانونی سال 1328 بود که حزب توده سازمان نظامی اش را پدید آورد.”(ص306)

  • تعداد افسران دستگیر شده به مراتب بیشتر بود و از میان آنان حدود شصت نفر به کرمان فرستاده شده، در باشگاه افسران آن جا زندانی شدند که  چهل نفر از این تعداد عضو سازمان نظامیان حزب توده بودند.[29]
  • شمار افسرانی که به شورشیان پیوستند به مراتب بیش از سی تن است، عامل واداشتن آنان در پیوستن به شورشیان آذربایجان هم دست کم در مورد بازماندگان قیام خراسان که در دهکده شاه اولان آذربایجان شوروی ساکن بودند، نه خود این شورش، بلکه هدایت مستقیم اتحاد شوروی بود. تعداد افسران محکوم به اعدام نیز تنها در آذربایجان 22 افسر و نیز یک استوار هوایی و در کردستان 3 افسر و نیز 10 نفر درجه دار ارتشی و نیروی انتظامی بود.[30]
  • چنان که گفتیم در این زمان سازمان افسران منسجمی با هیات اجراییه وجود داشت، نه گروه های غیر رسمی. غیر قانونی شدن حزب هم در سال 1327 بود و نه 1328، ضمناً سازمان افسران اندکی پیش از غیرقانونی شدن حزب در یک ائتلاف سیاسی به آن پیوسته، با نزدیکی هرچه بیشتر در سال های آینده، نهایتاً در 1329 یا 1330 از نظر سازمانی هم به آن ملحق شد.[31]

______________________

پانویس ها:

[1] . همه شماره صفحه های مورد اشاره در نوشته از این نسخه است: یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمة کاظم فیروزمند، حسن شمس آوری و محسن مدیر شانه چی، تهران، نشر مرکز، چاپ چهارم،1380. البته در چند مورد و نه کل استنادات ترجمه فارسی بانسخه انگلیسی هم مطابقت داده شد که مغایرت چندانی به چشم نخورد. لذا با توجه به عدم مشاهده مغایرت مهم، و این که  هدف این نوشته هم پژوهشهای فارسی است که به ترجمه فارسی کتاب آقای آبراهامیان استناد می کنند،  از تطبیق کامل متن اصلی و ترجمه صرف نظر شد. اگر هم احیاناً اشتباهی در ترجمه پیش آمده، گناهش بر گردن مترجمان و نیز ناقدانی که تا کنون به آن اشاره نکرده اند!

[2] . منصوره پیرنیا، کیهان از هیچ تا کهکشان، مریلند، انتشارات مهر ایران، 1388، ص36.

[3] . مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات: اردشیر زاهدی به روایت اسناد ساواک، تهران، انتشارت مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1378، ص 8.

[4] . غلامرضا نجاتی، مصدق؛ سالهای مبارزه و مقاومت، جلد2، تهران، موسسه خدمات فرهنگی رسا، ص 87.

[5] . یحیی آریابخشایش، رشت بین دو کودتا، فصلنامة مطالعات تاریخی، سال اول، شماره‌ی3، تابستان 1383، ص 60.

[6] . غلامرضا نجاتی، پیشین،جلد2، ص 12.

[7] . ن.ک: حسینقلی سررشته، خاطرات من (یادداشتهای دورهء 1334-1310)، تهران، کتیبه، 1367. و محمد ترکمان، توطئه ربودن و قتل سرلشکر افشارطوس رئیس شهربانی حکومت ملی، تهران، موسسه خدمات فرهنگی رسا، 1363.

[8] . یحیی آریابخشایش، پیشین، صص 80-55.

[9] . احمدعلی رجائی و مهین سروری (رجائی): اسناد سخن می گویند، جلد 2، تهران، انتشارات قلم، 1383، صص 1187-1183.

[10] . یرواند آبراهامیان، ملی شدن نفت، کودتا و دیوار بی اعتمادی، به نقل از محمد جعفر محمدی، راز پیروزی کودتای 28 مرداد، تهران، نشر اختران ، 1385، ص184.

[11] . غلامرضا نجاتی، پیشین، ص 125.

[12] . همان، صص 137-125.

[13] . شعبان جعفر و هما سرشار: خاطرات شعبان جعفری، تهران، نشر ثالث، چاپ دوم، 1381، صص 161-160. به روایت خودش او در روز بیست و هفتم، پس از آن که با اکراه حاضر به دیدن پروین آژدان قزی شده، در جواب درخواست او برای دادن پیامی به بیرون، صرفاً گفته،”والا میخوای بری برو، بچه ها خودشون میدونن چکار کنن!”

[14] . http://nsarchive.gwu.edu/NSAEBB/NSAEBB435/

[15] . فرهاد رستمی، پهلوی ها، جلد 1، تهران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1378، ص60.

[16] . عبدالصمد کامبخش، شمه ای در باره تاریخ جنبش کارگری ایران (سوسیال دمکراسی انقلابی، حزب کمونیست ایران، حزب توده ایران)، چاپ ششم ،تهران، انتشارات حزب توده ایران،1360، ص51.

[17] . نورالدین کیانوری، خاطرات نورالدین کیانوری، تهران، انتشارات اطلاعات، 1371، ص 67.

[18] . ضیاءالدین الموتی، فصولی از تاریخ مبارزات سیاسی و اجتماعی ایران، تهران، شرکت انتشارات چاپخش، 1370، ص348. منبع دیگری که تاریخ پانزدهم مهر را ذکر کرده این است: حزب توده از شکل گیری تا فروپاشی (1368 – 1320)، تهران، موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، 138، ص93.

[19] . Cosroe Chaqueri, “Did the Soviets play a role in founding the Tudeh Party in Iran?” Cahiers du Monde russe, 40/3, Juillet-septembre 1999, p. 504

[20] . بزرگ علوی، پنجاه و سه نفر، تهران، موسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ جدید ، 1357، ص241.

[21] . انور خامه ای، پنجاه نفر و سه نفر، تهران، انتشارات هفته، بی تا، ص 237.

[22] . ایرج اسکندری، خاطرات ایرج اسکندری، تهران، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1372، صص 117-111.

[23] . ت.ا(تقی) ابراهیموف (شاهین)، پیدایش حزب کمونیست ایران، ترجمه ر.رادنیا، تهران، نشر گونش، 1360، ص193 و ص238.

[24]. علی زیبایی، کمونیزم در ایران، تهران، بی نا، 1343، ص232.

[25] . همان.

[26] . ایرج اسکندری، پیشین، ص 130.

[27] . محمد حسین خسروپناه، سازمان افسران حزب توده ایران 1333-1323، تهران، شیرازه، 1377، صص 23-20.

[28] . همان، ص50.

[29] . همان، ص70.

[30] . همان، صص107-106.

[31] . همان، صص121-117. و علی زیبایی، پیشین، صص632-631.

بیانیهء حدود200 نویسنده و اهل قلم ایران و افغانستان در اعتراض به فارسی‌زداییِ بی.بی.سی

نوامبر 17th, 2017

فرهنگ‌مداران فارسی زبان در نامه‌ای اعتراضی به بی.بی.سی که روز گذشته به این سازمان ارسال شد، از مدیران بی.بی.سی خواستند اعتبار خود را با نقض اصل بیطرفی به خطر نیندازد. بی.بی.سی برای کشوری که مهد زبان فارسی است و بخش مهمی از خراسان بزرگ است و سلسله‌ای زرین از شاعران فارسی‌زبان را از سنایی غزنوی تا مولوی بلخی در خود پرورش داده است، نام «فارسی» را نمی‌پسندد و حذف می‌کند.

هفته پیش نام صفحه‌ی فیسبوک بی‌.بی‌.سی افغانستان به «بی‌بی‌سی دری» تغییر کرد که اعتراضات گسترده‌ی مخاطبان این رسانه را به دنبال داشت. مینه بکتاش مدیر این بخش در بی.بی.سی در بیانیه کوتاهی پاسخ داد که این روند ادامه خواهد یافت و قرار است دری جای فارسی را در این بخش بگیرد.

اکنون حدود200تن از چهر‌ه‌های فرهنگی، ادبی، دانشگاهی و رسانه‌ای ایران و افغانستان و تنی چند از تاجیکان، در نامه‌ای سرگشاده به این اقدام بی‌.بی‌.سی اعتراض کرده‌اند.

از جمله کسانی که این نامه را امضاء کرده‌اند، داریوش آشوری، کامران فانی، محمود دولت‌آبادی، بهاءالدین خرمشاهی، علی دهباشی، حسن انوشه، همایون کاتوزیان، تورج دریایی،مژده دقیقی و محسن مخملباف از ایران، دادفر سپنتا، واصف باختری، رهنورد زریاب، نجیب مایل هروی، کاظم کاظمی، حمیرا نکهت، ابوطالب مظفری از افغانستان و شهزاده سمرقندی (نظروا) و صفر عبدالله از تاجیکان ازبکستان هستند.

امضاکنندگان این نامه با اشاره به اینکه تا چند دههء پیش نام رسمی این زبان در افغانستان فارسی بوده و اقدام به تغییر آن در قانون اساسی ۱۳۴۳ خورشیدی در این کشور با هدف جدایی انداختن میان فارسی‌زبانان منطقه‌ انجام شده، می‌گویند ورود بی‌.بی‌.سی به این جنجال زبانی و سرکوب هویتی، نه تنها نقض بی‌طرفی این سازمان است بلکه به تشدید اختلاف‌ها خواهد انجامید.

متن نامه‌ی سرگشاده و فهرست کامل امضاکنندگان:

نامۀ سرگشادۀ اهل قلم و فرهنگ افغانستان، ایران و تاجیکستان در اعتراض به تغییر نام بی‌بی‌سی افغانستان به بی‌بی‌سی دری

بی‌بی‌سی، در اقدامی پرسش‌برانگیز، نام صفحۀ فیس‌بوک «بی‌بی‌سی افغانستان» را به «بی‌بی‌سی دری» تغییر داده است، و متعاقباً بناست این رویه را در رادیو و وبسایت نیز اجرا کند. ما امضاکنندگان، این اقدام را مغایر با واقعیت‌های علمی، فرهنگی و تاریخی می‌دانیم و به آن معترضیم. لازم می‌دانیم نکات مهم زیر را برای مدیران سرویس جهانی این سازمان برجسته سازیم:

اول. طی قرن حاضر، زبان فارسی در افغانستان به موضوعی بسیار حساسیت‌برانگیز و سیاسی بدل شده است. در حالی که، به گواه اسناد تاریخی، تا پنجاه سال پیش نام رسمی این زبان در افغانستان «فارسی» بوده، گروه‌هایی به منظور جداسازی گویشوران فارسی افغانستان از پیکرۀ فارسی‌زبانان جهان، تلاش کرده‌اند نام رسمی این زبان را به «دری» (که در واقع نام دیگر همین زبان است) تغییر دهند.

    دو دستگیِ جاری میان گویشوران زبان فارسی در افغانستان نتیجۀ مستقیم همین سیاست‌هاست. به باور ما و بسیاری از پژوهشگران این حوزه، اختلاف‌نظرهایی از این دست در جوامع دموکراتیک طبیعی ا‌ست و راه حل آن را باید به مرور زمان و با اتکا بر گفت‌وگو میان گروه‌های اجتماعی یافت. روشن است که مداخلات بیرونی از سوی دولت‌ها، نهادها و رسانه‌ها فقط به تشدید این اختلافات خواهد انجامید و پیامدهایی به‌شدت گسترده‌تر از اصل اختلاف به دنبال خواهد داشت.

    اعتراض‌های گستردۀ مخاطبان بی‌بی‌سی نسبت به تغییر نام «بی‌بی‌سی افغانستان» به «بی‌بی‌سی دری» در چند روز گذشته هم ثابت می‌کند که این تغییر نام نه تنها کمکی به حفظ وجهۀ بی‌بی‌سی و اعتماد مخاطبان آن نمی‌کند، بلکه می‌تواند زمینه‌ساز بروز پیامدهایی جدی‌تر باشد.

دوم. بی‌طرفی و اصول خط ‌مشی سازمانی بی‌بی‌سی که در اصول راهنمای سردبیری آن به تفصیل آمده، به‌روشنی حکم می‌کند که این سازمان باید از اقداماتی که ممکن است زمینه‌ساز بروز اختلاف در میان مخاطبان شود، پرهیز کند. بی‌بی‌سی افغانستان با تغییر نام خود به «بخش دری» اصل بی‌طرفی و توصیه‌های اصول راهنمای خود را زیر پا گذاشته است. با این اقدام، بی‌بی‌سی طرف یکی از دو موضع جنجالی زبانی در افغانستان را گرفته و آشکارا رٲی، دیدگاه و اعتراض دست‌کم نیمی از مخاطبان خود در این کشور را نادیده انگاشته است. مدیران بی‌بی‌سی افغانستان از سال‌ها پیش از حساسیت زبانی در افغانستان آگاه بوده‌اند و بی‌بی‌سی خود بارها حواث تلخ ناشی از این حساسیت‌ها در افغانستان را گزارش داده است. بنابراین‌،‌ اقدام این مدیران در ورود به این جنجال، نقض عامدانه و آشکار اصل بی‌طرفی تلقی می‌شود.

سوم. داوری دربارۀ موقعیت زبان فارسی در افغانستان و بحث پیرامون این که آیا این زبان را «دری» باید خواند یا «فارسی»، مبحثی علمی است و پژوهشگران و صاحبنظران این حوزه نیز، با توجه به حساسیت‌های تاریخی و اجتماعیِ پیرامون این موضوع،‌ نیازی ندیده‌اند که به جز بیان دیدگاه‌های خود، در این زمینه حکمی صادر کنند. بی‌بی‌سی در حالی به داوری و صدور حکم قطعی در این زمینه پرداخته که به عنوان یک سازمان خبری مرجعیت علمی لازم برای حل و فصل این موضوع را ندارد.

چهارم. تفاوت‌های زبان فارسی رایج در ایران و افغانستان را می‌توان با تفاوت‌های میان انگلیسیِ کانادایی، استرالیایی،‌ و آمریکایی قیاس کرد و نیز تفاوت‌هایی که میان گویش‌های مختلف زبان عربی یا اسپانیایی وجود دارد. بنابراین،‌ اگر بی‌بی‌سی نیازی نمی‌بیند که برای هریک از گویش‌های مختلف انگلیسی و عربی و اسپانیایی بخشی جداگانه ایجاد کند،‌ بدیهی‌ است که ایجاد «بی‌بی‌سی دری» می‌تواند از چشم گویشوران زبان فارسی در افغانستان، ایران و تاجیکستان اقدامی تعجب‌برانگیز و حتی مشکوک تلقی شود.

     ما امضاکنندگان  به این نکته واقفیم که شرایط سیاسی و خبری افغانستان ایجاب می‌کند که بی‌بی‌سی همانند پانزده سال گذشته به پخش برنامه‌های خبریِ جداگانه و ویژه برای مخاطبان افغانستانی‌ خود در داخل و بیرون از این کشور ادامه دهد. اقدام بی‌بی‌سی در تشکیل بخشی مستقل برای افغانستان از همان ابتدا با استقبال وسیع مخاطبان آن روبه‌رو شد. اما تلاش مدیران بی‌بی‌سی افغانستان برای جداسازی فارسی‌زبانان افغانستان و تقلیل آن‌ها به جمعیتی منزوی و جداافتاده‌ از پیکرۀ بزرگ فارسی‌زبانان جهان، به شائبۀ انگیزه‌های سیاسی و تفرقه‌افکنانه دامن زده است.

    ما امضاکنندگان باور داریم که سرویس جهانی بی‌بی‌سی باید به صورت فوری و قطعی تلاش‌ها برای تغییر نام بخش افغانستان به «بی‌بی‌سی دری» را متوقف سازد و دربارۀ انگیزه‌های واقعی این اقدامات تحقیق به عمل آورد. افزون برآن، سازمان بی‌بی‌سی نیازمند راهکارهایی برای اطمینان یافتن از این امر است که از منابع و امکانات این سازمان برای پیشبرد اهداف جنجال‌برانگیز سیاسی و قومی در افغانستان یا دیگر کشورها استفاده نخواهد شد.

    اعتراض‌های روزهای اخیر و تداوم آن نشان می‌دهد که گویشوران زبان فارسی، فارغ از همۀ اختلاف‌سلیقه‌های سیاسی و فرهنگی، این اقدام بی‌بی‌سی را تعرض به همبستگی و پیوند دیرپای تاریخی، فرهنگی و زبانی خود تلقی می‌کنند و خواستار توجه جدی به اقدامات مغایر اصول خط مشی این سازمان هستند. بدیهی است نادیده گرفتن واقعیت‌های علمی، تاریخی و فرهنگی وجهۀ کل این سازمان و اعتماد مخاطبان به بی‌طرفی آن را به‌شدت خدشه‌دار خواهد کرد.

امضاکنندگان نامه :

علیرضا آبیز، حسین آتش‌پرور، نقیب آروین، عزیزالله آریانفر، فریدون آژند، داریوش آشوری،مسعود احمدی، پرویز اذکایی، فروزنده اربابی، رضا اغنمی،سایه اقتصادی‌نیا، نوذر الیاس، گلی امامی، نصرالله امامی، علی امیری، وسیم امیری، روح‌الامین امینی، علی انصاری، حسن انوشه، اکبر ایرانی، شهباز ایرج،افشین بابازاده، منیژه باختری، واصف باختری، وسیمه بادغیسی، نجیب بارور، تقی بختیاری، حسینا برگن، صدیق برمک، مهدی بشارت، وحید بکتاش، ثریا بهاء، همایون بهمنش، فرید بیژن، منوچهر بیگدلی خمسه،مانی پارسا، ع. پاشایی، همایون پاییز، لطیف پدرام، اکرم پدرام‌نیا، بهرام پروین‌ گنابادی، عباس پژمان، محمدرضا پورجعفری، یارعلی پورمقدم، احمد پوری، امان پویامک،محمد توکلی طرقی،مهدی جامی، کاوه جبران، محمدرضا جعفری، محمد جعفری‌قنواتی، مصطفی جیحونی،امیر حسن چهلتن،سمیع حامد، محمود حدادی، عاصف حسینی، کبری حسینی، محسن حسینی، عزیز حکیمی، مریوان حلبچه‌ای، سعید  حمیدیان، حسین حیدربیگی،جواد خاوری، عبدالحی خراسانی، بهاءالدین خرمشاهی، خالد خسرو، ابوتراب خسروی، ابوالفضل خطیبی،رنگین دادفر سپنتا، عبدالحسین دانش، تورج دریایی، مژده دقیقی، علی دهباشی، فرزانه دوستی، محمود دولت‌آبادی،علیرضا ذکاوتی قراگزلو، حسن ذوالفقاری،مجیب‌الرحمان رحیمی، عتیق رحیمی، فهیم رسا، م. روان‌شید،مهدی زرقانی، رهنورد زریاب، سیامند زندی،رویا سادات، لی‌لا سازگار، عبدالرضا سالاربهزادی، فرزان سجودی، محمدشریف سعیدی، شهزاده سمرقندی (نظروا)، سنجر سهیل،علی شاپوران، ابراهیم شریعتی، فیض شریفی، رضا شکراللهی، فاطمه شمس، قهرمان شیری،ترانه صادقیان، نوید صدیقی،سید ضیاء قاسمی،سعید طلاجوی، محسن طاهر نوکنده،صفر عبدالله، مجتبی عبدالله‌نژاد، علی عبداللهی، نازی عظیما، الیاس علوی، آزاد عندلیبی،مهدی غبرایی، ناصر غیاثی،نادیه فاضل، کامران فانی، محمود فتوحی، منوچهر فرادیس، محمدتقی فرامرزی، رضا فرخفال، شهاب‌الدین فرخیار، قاسم فرزام، عارف فرمان، حسن فروغ، خالده فروغ، ناهید فرید،حمیرا قادری، محمد قاسم‌زاده، آزیتا قهرمان، فرزانه قوجلو،محمد کاظم کاظمی، پرویز کاوه، نجم کاویانی، صحرا کریمی، فیصل کریمی، احمد کریمی حکاک، فاطمه کشاورز، محمد کشاورز، محمود کویر، جمشید کیانفر،آبتین گلکار، پری‌یوش گنجی، مرتضی گودرزی،خسرو مانی، نجیب مایل هروی، رازی محبی، سهیلا محبی جواهری، محمد محمدعلی، سیدرضا محمدی، محمد حسین محمدی، عباس مخبر، ابوالحسن مختاباد،محسن مخملباف، صاحب‌نظر مرادی، داوود مرادیان، ابوطالب مظفری، شهاب مقربین، ذبیح مهدی، محیی‌الدین مهدی، مجیب مهرداد،حافظ موسوی، سیدعسکر موسوی،گراناز موسوی، محبوبه موسوی، فرشته مولوی، شکوه میرزادگی،علی میرفطروس، علی میرزایی، ناصر میمنگی،پرتو نادری،یما ناشر یکمنش، لطیف ناظمی، رضا نجفی، کیوان نریمانی، مینا نصر، حمیرا نکهت دستگیرزاده، محسن نکومنش فرد، یاسین نگاه، عزیزالله نهفته، مهدی نوریان، خالد نویسا، عبدالحسین نیک‌گهر،سخیداد هاتف، سیامک هروی، محمدعلی همایون کاتوزیان، نسیمه همدرد،رضی هیرمندی،وحید وارسته، حمزه واعظی، حضرت وهریز،حورا یاوری، یعقوب یسنا.

نقدی بر«کودتا»ی دکتریرواند آبراهامیان(بخش ۳)،علی میرفطروس

نوامبر 8th, 2017

بخش نخست

بخش دوم

*آبراهامیان- در اظهارنظری حیرت انگیز- معتقد است که در روز ۲۸مرداد «سرلشکر زاهدی به فرماندهی ۳۵ تانک شرمن، اقامتگاه مصدّق را محاصره کرد و پس از ۹ ساعت نبرد، مصدّق را بازداشت کرد»!

*برخلاف نظر آبراهامیان -مبنی براینکه: «حزب توده، مُسلّح نبود» و «برنامه‌ای برای تصرفِ قدرت سیاسی نداشت» -برنامه‌ها و بیانیه‌های رهبران حزب توده نشان می‌دهند که آنان، حزب توده را «تجلّی ارادۀ ملّت ایران» می‌دانستند و «حزب ما» را مترادفِ «ملّت ما» بشمار می‌آوردند. در پائیز سال ۱۳۳۱ حزب توده با انتشار «برنامه»‌ای، رسماً خواستار برانداختنِ نظام سلطنتی، تغییر قانون اساسی و استقرار «دموکراسی توده‌ای» شده بود.

***

چنانکه گفته ایم:مسئلۀ نفت و پایان دادن به اجحافات دیرپای شركت نفت انگلیس از دیرباز آرزوی بسیاری از سیاستمداران ایران بود،مثلاً رضاشاه در سال 1307/1928 از طریق مصطفی فاتح به «سرجان كدمن» (رئیس شركت نفت انگلیس) پیغام داده بود:

اولیای شرکت نفت باید بداند که دولت و ملّت ایران از امتیازنامۀ دارسی  راضی نیست و باید -هرچه زودتر-امتیاز جدیدی که منافع ایران را به نحوِ اکمل تأمین نماید،تنظیم گردد…ایران دیگر نمی‌تواند بیش از این تحمّل كند كه عواید سرشار نفتِ آن به جیب بیگانگان برود و خود، از آن محروم باشد»(1).

 

در ادامهء این كشاكش‌ها، به سال 1311/1932 رضاشاه در جلسۀ هیأت وزیرانش با عصبانیـّت، متن قرارداد 1901 ویلیام ناكس دارسی را پاره كرد و در میان شعله‌های آتش انداخت(2) ، اقدامی كه با رضایت مصدّق نیز همراه بود(3).

موضع رضاشاه علیه انگلیسی‌ها چنان تند و نامتعارف بود كه در گفتگو با سفیر افغانستان تأكید کرد:

-«حاضرم كار با انگلیس به اسلحه بكشد ولو جانم در خطر باشد.»(4).

درمقاله ای ما به دوران حکومت رضاشاه پرداخته ایم و در«حکومت  رضاشاه و دستِ انگلیسی ها»،افسانۀ انگلیسی بودنِ رضاشاه را مورد نقد قرار داده ایم.آبراهامیان در بارۀ رضاشاه-به درستی- می نویسد:

-«رضاشاه قرارداد 1919 انگلیس و ایران را پاره کرد،با اتحادشوروی یک معاهدۀ بیطرفی امضاء کرد،و خروج نظامیان و مشاوران مالی انگلیس را تسهیل کرد،تعداد کنسولگری های خارجی[خصوصاً انگلیسی] را کاهش داد و به همۀ امتیازات فرا سرزمینی قرن نوزدهمی معروف به کاپیتولاسیون پایان داد.شرکت تلگراف و امپریال بانک را که در مالکیّت انگلیسی ها بود،بازخرید و کنترُل آنها را به دست گرفت و ترجیح داد تکنسین هائی از فرانسه،آلمان،ایتالیا،چکسلواکی و سوئیس،یعنی هرجا غیر از انگلیس  استخدام کند…او درسال 1311 پس از مذاکرات طولانی و بی ثمر با شرکت نفت،امتیاز دارسی را لغو کرد»(صص52-53).

با پاره کردن و سوزاندنِ قرارداد دارسی توسط رضاشاه،دولت انگلیس به محاصرۀ دریائی و تهدیدنظامی برای اشغال نواحی نفتی ایران پرداخت به طوری که -سرانجام -رضاشاه «برخلاف میل خود»مجبور به امضای قرارداد 1312/ 1933 شد.رضاشاه در ابرازِ نارضائی از این قراردادِ تحمیلی گفته بود:

-«عجب!این کار که به هیچوجه شدنی نیست.می خواهید که ما سی سال برگذشتگان برای این کار  لعنت کرده ایم،پنجاه سالِ دیگر  موردِ لعنِ مردم و آیندگان بشویم»(5).

بنابراین،می توان گفت که آنهمه تحوّلات صنعتی،اقتصادی و توسعۀ ملّی توسط رضاشاه،بدون«ملّی کردن صنعت نفت» یا بدون گرفتن وام های خارجی  انجام شده بود!

به طوری که گفته ایم،کتاب آبراهامیان،گاه از مستندات تاریخی به «نیّت خوانی»کشیده می شود،از جمله وی دربارۀ نتیجۀ مذاکرات هریمن(فرستادهء ویژۀ ترومن، رئیس جمهور آمریکا به تهران)می نویسد:

-«آنچه هریمن و لِوی[مشاورهریمن] آن را«آموزشِ»مصدّق می نامیدند،در نظر مصدّق«تاریک ساختنِ» موضوع و «اغفال کردن»بود.آنان در حالی از این مذاکرات جداشدند که شکایت می کردند مصدّق فقط می تواند به کلیّت ها فکرکند.مصدّق هم در حالی این مذاکرات را رها کرد که به آنها ظنین بود که سعی می کرده اند او را فریب دهند»(ص157).

دانسته نیست که آبراهامیان این «نیّت خوانی»یا«برداشت» را از کدام سند تاریخی استخراج کرده است؟

به نظرنگارنده، تزِ اساسی دکترآبراهامیان مبنی بر اختلاف برسرِ«کنترُل کامل و همه جانبۀ نفت توسط دولت ایران»نمی تواند«عامل قطعی و کاملِ سقوط دولت مصدّق»باشدزیرا-همانطور که آبراهامیان نیز اشاره کرده(صص171-174) دکترمصدّق در گفتگو با«مک گی»-معاون وزارت امورخارجۀ آمریکا-پذیرفته بود که پالایشگاه آبادان را از حوزۀ ملّی کردن صنعت نفت  معاف کند، موضوعی که  هم باعث شگفتی و هم  موجب شادمانی مقامات آمریکائی شده بود(6).

آمریکا و خطر کمونیسم در ایران!

آبراهامیان در گفتگوباسایت« ایران وایر»می گوید:

-«گفتمان آن زمان،ترس از کمونیسم بود و در نتیجه، هرسیاستی باید با این مفهوم تطبیق داده می شد.آدم هائی مانند«دالِس»و«کرمیت روزولت»اگر می خواستند سرِ مادربزرگ خود را هم زیرِ آب کنند،برای مشروع جلوه دادن آن می گفتند:این کار را بخاطر مبارزه با کمونیسم انجام می دهد…هیچ مدرکی دال برخطرِ کمونیست هابرای ایران، چه از سوی اتحاد شوروی و چه از سوی حزب توده وجود نداشت.در واقع، اسناد جدید نشان می‌دهند که امریکایی‌ها اغلب در عجب بودند که چرا شوروی به ایران علاقه نشان نمی‌دهد…حتی در اوایل سال 1950، می‌بینیم که اعتراف می‌کنندخطری از جانب حزب توده موجود نیست. حزب توده در جایگاه انجام کودتا نبود.برای چنین اقدامی آماده نمی‌شد و حرفی هم از آن نمی‌زد…».

در حالیکه می دانیم از آغاز ملّی شدن صنعت نفت (1329)و تبلیغات و تحرّکات حزب توده،دولت آمریکا مقابله با نفوذکمونیست ها در ایران را جزوِ هدف های استراتژیک خود قرار داده بود.شورای امنیّت ملّی آمریکا در نشست 14 مارس1951   /23 اسفند 1329 در بارۀ ایران تأکید کرده بود:

جلوگیری از سقوط ایران به زیر سلطۀ کمونیسم،کماکان،جزوِ مصالح ملّی آمریکا است،اعم از اینکه این سقوط نتیجۀتجاوز یا از طریق خرابکاریِ داخلی در ایران انجام شود.

-شرایط کنونی ایران و نیز تهدیدات اتحاد جماهیر شوروی ایجاب می کند که آمریکا به منظور تقویت سیاست اساسی خود،به حمایت ایران نیروی تازه ای بخشد تا امنیّت داخلی در ایران افزایش یابد و دولت و مردم ایران برای مقاومت درقبال فشارهای کمونیسم  توانمند شوند.

-دولت  آمریکا برای رسیدن به یک تفاهم منصفانه دربارۀ مسئلۀ نفت،بایدبه دولت انگلیس فشار آورَد.

-دولت آمریکا با همکاری دولت انگلیس باید دست به با طرح ها و تمهیداتی زنَد تا با خرابکاری های احتمالی کمونیست ها در ایران مقابله نماید و در صورتِ به قدرت رسیدنِ کمونیست ها در یک یا چند استانِ ایران،یا تسلط آنها بر دولت مرکزی، از دولت طرفدار غرب درایران حمایت و پشتیبانی بیشتری کند.».

الن دالِس(معاون سازمان سیا) در1951/1330 -ضمن ابرازنگرانی از انکه ممکن است تا 1سال  آینده، غرب،ایران را از دست بدهد- به بدل اسمیت(رئیس سازمان سیا)، نوشت که «زمینۀعملیّات سیا در ایران محدود است و برای مقابله با نفوذشوروی ها ،کارِ چندانی جزجنگ روانی و تبلیغاتی نمی توان کرد».

در 9 اکتبر 1951  /16مهر ماه 1330 نیز در بارۀ «عملیّات در ایران» تأکید شده:

سیا نمی تواند بر بحران سیاسی فوری در ایران تأثیر بگذارد،بحرانی که تنها با استفاده از روش دیپلماتیک حل و فصل می شود. مأموریت اصلی ما مقابله با فعالیت های حزب کمونیست توده بوده.این مأموریت،تنها،معطوف به هشدار به مقامات ایرانی  از خطرات کمونیسم بوده است».

بااینهمه،به نظرمی رسدکه آبراهامیان با کمرنگ جلوه دادن خطر کمونیسم در ایران،در صدد است تا تزِ اصلی کتابش مبنی بر«کودتای آمریکا و انگلیس بخاطر نفت» را برجسته کند،در حالیکه در سراسرِ اسناد منتشر شدۀ وزارت امورخارجۀ آمریکا ،بر خطرِ توسعه طلبی شوروی و اقدامات حزب کمونیست آن کشور -ازطریق حزب توده –و ضرورت مقابله با آن،تأکید شده است.

از این گذشته،بخاطرداریم که از دیرباز، روس ها متمایل به دستیابی به آب های گرم خلیج فارس بودند،تجربۀ«فرقۀ دموکرات آذربایجان»در سال1324 و مرزهای مشترکِ طولانیِ ایران با اتحاد جماهیر شوروی و امکان نفوذ و انجام اقدامات کمونیستی از طریق حزب توده، خطر«استیلای وحشت سرخ بر ایران»را دو چندان می کرد.این نگرانی ها نه از دوران آیزنهاورِ جمهوریخواه بلکه از زمان دموکرات ها موجب نگرانی دولتمردان آمریکاب ود بطوری که درسال 1952 ترومنِ دموکرات در یک تجدید نظر آشکار،«اقدام به جنگ به خاطرایران»را در سرلوحۀ سیاست های خود  قرارداده بود.

 تهدیدها و تلقین‌های شخصِ مصدّق در مذاكره با مقامات آمریكائی و نیز تظاهرات و اقدامات رادیكال حزب توده احتمال تسلّط  این حزب و نگرانی های دولت آمریكا را تقویت می کرد.مصدّق در دیداربا مقامات دولت آمریکا دائماً از«خطر استیلای كمونیسم بر ایران»یاد می کرد بطوری که در دیدار از آمریكا و گفتگو با ترومن و اچسن (وزیر امورخارجهء آمریكا) در 23 اكتبر 1951 ضمن اشاره به اوضاع بسیار بـدِ اقتصادی ایران، تأكید كرد:

نیروهای مسلّح و پلیس ایران مدت 2 ماه است كه هیچگونه حقوقی دریافت نكرده‌اند و خودِ این امر، به تنهائی خطر مهمی‌ بشمار می‌رود. بودجۀ دولت، با كسری حدود چهارصد میلیون تومان روبرو است و فقر و آشوب در سراسر كشور، گسترده است. معلّمین مدارس، حقوق ماهیانه‌ای به مبلغ یكصد تومان ـ كه معادل 25 دلار است ـ دریافت می‌كنند، این مبلغ به دشواری هزینۀ پرداخت اجارۀ یك اطاق را در ماه كفایت می‌كند، در نتیجه:بسیاری از معلّمین، هوادار و متمایل به كمونیسم شده‌اند، و این افكار را در سراسرِ مدارس كشور ترویج می‌دهند

مصدّق در مذاكرات متعـّدد با هندرسون نیز چنین وانمود می‌كرد كه:دولت آمریكا بین دولت او (مصدّق) و استقرار كمونیسم در ایران،باید یكی را انتخاب كند،مثلاً: در تاریخ 13 ژانویهء 1952 (22 دی ماه 1331) مصدّق، ضمن دیدار با هندرسون، درخواست كمك مالی فوری آمریكا برای ترمیم كسر بودجۀ جاری دولت ـ به میزان تقریبی ماهی ده میلیون دلارـ را به سفیر آمریكا تسلیم كرد.مصدّق در این دیدار با لحنی تهدیدآمیز گفت:

ـ «بدون این كمك مالی، به فاصلۀ سی روز،ایران سقوط خواهد كرد و چه بسا حزب توده قدرت را بدست گیرد».مصدّق افزود: «هرگاه او از دریافت كمك آمریكا ـ فوراً ـ اطمینان نیابد، پس از 5 روز، وی ناچار به شوروی متوسـّل خواهد شد

در برابرِ این«اولتیماتوم مصدّق»،هندرسون در گزارش مفصّل خود(15ژانویۀ 1952/ ۲۴ دی ماه ۱۳۳۰) به وزارت امورخارجهء آمریكا نوشت:

«1ـ ما نسبت به مسئله و اوضاع كنونی ایران ـ كه سریعاً در حال فروپاشی است ـ به ویژه دربارۀ سخنان مصدّق كه بدون دریافت كمك مالی خارجی در سی روز آینده، ایران با انقلاب مواجه خواهد شد، توجه و تأمـّل بسیار كرده ایم. ما معتقدیم كه مصدّق اینك دست به بزرگترین قمار خویش زده است كه یا برندۀ همه چیز یا بازندۀ همه چیز می‌گردد.مصدّق می‌گوید این امید را دارد كه اگر بتواند از آمریكا كمك مالی دریافت كند،تبدیل به یك قهرمان ملّی ـ حتّی بزرگ‌تر ـ شود و یك بار دیگر بر انگلیس پیروز گردد…اگر هیچ كمك خارجی دریافت نشود،وی ممكن است در لحظات آخر توسط یك مجلس، مرعوب و یا بر اثر نوعی كودتا ساقط گردد، و یا ممكن است ایران به سوی هرج و مرج و بی‌نظمی‌ برود و امكان دارد كه این بی‌نظمی‌ به پیدایش رژیم‌های مختلفی كه به احتمال قوی تحت كنترل اتحاد شوروی باشند، بیانجامد. مصدّق مشغول پروراندن این فكر در سر است تا در صورت عدم كمك مالی آمریكا یا عدم توافق با انگلیس، روس‌ها را برای كمك به ایران ترغیب نماید…مصدّق تشخیص می‌دهد كه روس‌ها ـ بدون هزینه و صرف هیچ منابعی ـ فرصت و شانس خوبی برای تسلّط بر ایران را دارند».

چند روزِ بعد (در 18ژانویه 1952/ ۲۷ دی ماه ۱۳۳۰) «ایرمن»دستیارِ اجرائیِ رئیس سازمان سیا درنامه ای برای ارائه به رئیس جمهورآمریکا ،نظرهندرسون را تکرار کرد.

خطر استیلای حزب توده:افسانه؟ یا واقعیّت؟

در اکتبر1952/مهرماه1331 سازمان سیا با اشاره به قیام 30تیر و سقوط دولت قوام، یادآور شد که اگرهرج ومرج های اقتصادی در زمان مصدّق ادامه یابد «آنگاه،حزب توده تهدیدی جدّی برای ثبات دولت مصدّق خواهد بود.حزب توده،تنها حزب سازمان یافته ای است که می تواندبا یک کودتا به قدرت برسد».

وزارت امور خارجۀآمریكا پس از ماجرای 9 اسفند 1331،از «افزایش احتمال در دست گرفتن قدرت توسّط كمونیست‌های حزب توده» ابراز نگرانی كرد:

«1 ـ هدف حزب توده حذف شاه است و بدین منظور در حال حاضر با مصدّق همراهی می‌كند تا پس از حدف شاه، تغییر موضع داده و برای حذف مصدّق كوشش نماید و فرصت به دست گرفتن قدرت توسط خود را افزایش دهد.

2 ـ مصدّق برای حذف شاه، ناگزیر به همراهی با حزب توده خواهد بود و بعد خود را در مقابل حزب توده ناتوان خواهد دید.

……………………..

5 ـ در صورتی كه مصدّق قادر به حفظ قدرت خود شود، احتمال حذف شاه از صحنۀ سیاسی ایران زیاد است و این به معنای برهم خوردن ِ فوری روابط ایران و غرب و افزایش احتمال در دست گرفتن قدرت توسّط كمونیست‌ها می‌باشد».

تظاهرات عظیم حزب توده در 30تیر 1332 درتهران-باعث حیرت و حیرانی رهبران جبهۀ ملّی شد.خبرنگارنیورک تایمز-که این گردهمائی را 100هزار نفر تخمین زده بود- هشدارداد:

حزب توده آنقدر طرفدار دارد که دیر یا زود-حتّی بی آنکه نیازی به استفاده از زور باشد-کشور را قبضه کند»(8).

این تظاهرات نشان داد که دغدغه های شخصیّت های ملّی و مقامات آمریکائی بیهوده نبود.به دنبال این نمایش قدرت،سفیرفوق العادۀ اتحاد جماهیر شوروی و متخصّص کودتای چکسلواکی و سرنگونی دکتر«بنِش»،رئیس جمهور چکسلواکی(1948) وارد تهران شده بود.

فصل اصلی کتاب کودتا(صص 199-268) بیشتر بازنویسی گزارش کرمیت روزولت درکتاب ضدکودتا و نیز گزارش دونالد ویلبر(ازعوامل اصلی طرح کودتا)است.در حالیکه عموم پژوهشگران مصدّقی و غیرمصدّقی(مانندسرهنگ غلامرضانجاتی، محمدعلی موحّد،محمدعلی کاتوزیان،فخرالدین عظیمی، بابک امیرخسروی،عباس میلانی و…)کتاب روزولت را «سرشار از خودستائی،ماجراجوئی و لاف وگزاف»دانسته و در استناد به آن احتیاط  کرده اند.دکتر امیر اصلان افشار،عضو«کمیتۀ آیزنهاور»و سفیرایران در آمریکا (1969-1973)که بامقامات دولت آمریکا(از جمله با ریچاردنیکسون) روابط نزدیک داشت،درگفتگو با نگارنده یادآور شده که کرمیت روزولت قبل از انتشار خاطراتش،متن آنرا به اطلاع شاه رسانده بود تا- با توجه به رونق اقتصادی ایران- نان و نوای بیشتری را نصیب خود کند.،امّا شاه به«مستر روزولت»گفته بود:

-«این لاف و گزاف هارا به دیگران بفروش!.ماالآن در اوج استقلال ملّی و شکوفائی اقتصادی  هستیم و دیگربه چشم آبی ها باج نمی دهیم».

اینکه کتاب روزولت –همانند کتاب«سقوط79»-در آستانۀ انقلاب  اسلامی 1979/1357 منتشر شده،قابل تأمّل است.

حزب توده  و تصرّفِ قدرت سیاسی!

دکتر آبراهامیان با تکیه بر گزارش سازمان سیا و سفیرانگلیس در تهران  معتقد است:

«حزب توده مسلّح نبود.اعضای آن را در نیروهای مسلّح به حاشیه رانده بودند.این حزب از انقلاب گفتگو نمی کرد و واقعاً خود را نه برای قیام و نه برای مبارزۀ مسلّحانه آماده نمی کرد.هدف عمده و اصلیِ این حزب،تقویت و نگهداری مصدّق و به وجودآوردن یک جبهۀ واحدبود…حزب توده  طرح هائی برای اقدامات مسلّحانۀ وسیع -ازهیچ نوع-  تهیّه نکرد.این حزب بیشتر یک«لولو»بود تا یک تهدید واقعی».(صص223 ،230 و…).

این اعتقاد-که از پایه های اساسیِ تزِ آبراهامیان است-بی پایه است چرا که گفته ایم:سازمان سیا در سال1949تأسیس شده بود و به عنوان یک سازمان نوپا  درسال های1950-1953 /1330-1332 هنوز امکانی برای ارزیابی قدرت حزب تودۀ ایران نداشت.از این گذشته،با توجه به بسته شدن سفارت انگلیس و تعطیلی تمام کنسولگری های آن کشور در ایران و اخراج کارمندان و عوامل اطلاعاتی انگلیس ازایران (در24مهرماه 1331) دولت انگلیس-عملاً-از دسترسی به اطلاعات دقیق در بارۀ رویدادهای ایران  محروم بود و تشکیلات آهنین و نظم و انضباط درونی حزب توده نیز آگاهی از کم و کیفِ تلاش ها و امکانات آن حزب را برای عوامل انگلیس و آمریکا دشوار می کرد. آبراهامیان نیز در بارۀ تشکیلات آهنین حزب توده-با تکیه برگزارش سازمان سیا(در تیر ماه1332/ژوئیهء 1953)تأئید می کند:

سازمان حزب توده در حفظ اسرار   بسیار کارآمد است…از فعالّت های داخلی حزب-عملاً-اطلاعی در دست نیست.در کشوری که به بی انضباطی شهرت دارد،اطلاعات به دست آمده در خصوص حزب زیرزمینی توده،فراتر از رده های پائین،اندک چیزی را فاش می کند»(9).

با چنان فقدان امکانات و فقراطلاعاتی، تا 6ماه قبل از 28مرداد (3مارس1953/ ۱۲ اسفند ۱۳۳۱) سازمان سیا ،هنوز از«قابلیّت های محدود و ناچیز خود در مقابله با کودتای احتمالی حزب توده» سخن می گفت.هم از این رو بود که ما طرح کودتای«تی.پی.آژاکس»(پاکسازی ایران از حزب توده)را یک«طرح کودکانه» نامیده ایم. ،چراکه به قول طرّاحان کودتا:

-«در آغازمعلوم شد که همه چیز با اِشکال روبرو  شده است».

برخلاف نظر آبراهامیان -مبنی براینکه:«حزب توده،مسلّح نبود »و«برنامه ای برای تصرفِ قدرت سیاسی نداشت»-برنامه ها و بیانیه های رهبران حزب توده نشان می دهند که آنان، حزب توده را «تجلّی ارادهء ملّت ایران» می‌دانستند و «حزب ما» را مترادفِ «ملّت ما» بشمار می‌آوردند به طوری که در نامه ای به دکتر مصدّق، پیروزی در مسئله نفت را به« پیروزی حزب ما،یعنی ملّت ایران»منوط کرده بودند(10).

باچنان اعتقادی، در پائیز سال 1331 حزب توده با انتشار «برنامه»ای، رسماً خواستار برانداختنِ نظام سلطنتی،تغییر قانون اساسی…و استقرار «دموكراسی توده‌ای» شده بود(11).و از همان زمان،این شعار باحروف  درشت در بالای نشریات حزب توده،دیده می شد:

ما شاه نمی خواهیم!برچیده باد این سلطنت!»(12).

این حزب غیرقانونی از طریق اتّحادیه‌ها،انجمن ها، سازمان‌ها،سندیكاهای مختلف و باانتشار حدود 100 روزنامه‌ و نشریـّه با نام های مختلف، دارای توان تجهیز نیروهای عظیمی بود.

دربارۀ نیروی نظامی حزب توده،آبراهامیان معتقد است:

-«طی سالیان متمادی،رکن دو ارتش به کمک «ام.آی.سیکس»به دقت،چپ گرایان را تصفیه و هم از لشکرهای زرهی و هم از پادگان ها تهران،اخراج یا دور کرده بود…کیانوری می پذیرد که حزب توده تقریباً هیچگونه دسترسی به اسلحه و مهمّات نداشت،با اینحال،حزب توده چندنفری را در سمت های بسیار حسّاس داشت»(ص281).

آبراهامیان در فرازی از کتاب  «ایران میان دو اتقلاب» تأکید می کند:

-«نظارت شخصی شاه باعث شده بود که حزب توده نتواند به بخش های حسّاس[ارتش] دست یابد»(ص307).

ما در مقالات مفصّلی از قدرت نظامی و نیروی تشکیلاتی و تدارکاتی حزب توده  سخن گفته ایم .در اینجا تنها اشاره می کنیم که در سال های 1331-1332 فعالیّت های غیرقانونی حزب توده گسترش یافته و آنرا-به مثابۀ بزرگ ترین حزب کمونیست خاورمیانه– به اوج قدرت رسانیده بود بطوریكه در اوایل سال 1332، حزب توده تنها در سازمان ایالتی تهران بالغ بر 20 هزار عضو داشت(13).

نورالدین كیانوری ،دبیر كلّ و مسئول شاخۀ نظامی حزب توده، تأكید می‌كند:

-«عناصر حزب توده در تمام واحدهای عملیـّاتی ارتش و حتّی در گارد شاهنشاهی حضور داشتند و خبرِ تمام توطئه‌ها -در همان لحظۀ تدارك -به ما می رسيد.کُلیّۀ این اطلاعات را سرهنگ سیامک و سرهنگ مبشّری-دبیران سازمان افسری- مستقیماً به شخصِ من  می رسانیدند».

   بابك امیر خسروی كه از سازمان افسران حزب توده بعنوان «سپاه عظیم و رزم‌دیدۀ توده‌ای‌ها» یاد می‌كند(15)،در گزارش دقیق و مفصّل خود،امکانات و نیروهای نظامی و تدارکاتی حزب توده را نشان داده  و نتیجه گرفته:

حزب توده در همۀ اركان و زوایای ارتش ـ حتی گارد جاویدان شاهی ـ رخنه كرده بود... وقتی سازمان[افسران] كشف شد، حتّی توده‌ای‌ها را به حیرت انداخت…»( 16)

آبراهامیان معتقداست که«حزب توده تقریباً هیچگونه دسترسی به اسلحه و مهمّات نداشت»(ص231-233)،درحالیکه افسران حزب توده در مقام و موقعیّتِ فرماندهی و پُست های حسّاس  می توانستند نقش بسیار مهمی در بسیج و اعزام نیرو داشته باشند.ستوان محمّد علی عموئی- تأكید می‌كند:

-«…ظرفیـّت و توان سازمان نظامی بیش از آن بود كه تنها بر آمار و ارقام افسرانِ صف یا قابلیـّت یك واحد رزمی تكیه شود، و این ناشی از موقعیـّت ویژه‌ای بود كه آن سازمان در قلب ارتش داشت و اعضایش در موقعیـّت‌های حسّاس بودند.آنان كه بر واحدهای رزمی، فرماندهی داشتند می‌توانستند در صفِ مقدّمِ قیام قرار گیرند و با آتشِ سلاح‌های خود، راه پیشرفت تودۀ مردم را هموار كنند»(17)

نفوذ و موقعیـّت افسران حزب توده در دستگاه سلطنتی آنچنان بود كه ضمن عضویّت چهار افسر وابسته به خاندان سلطنتی، سرگرد عبدالصمد خیرخواه ـ از افسران سازمان نظامی حزب توده ـ فرماندۀ گُردانِ گارد جاویدان شاهنشاهی و مأمور حفاظت از كاخ‌های سلطنتی بود!(18)و سروان ماشاالله ورقا ـ عضو سازمان افسران حزب توده و رئیس بخش مراقبت ادارۀ اطّلاعات شهربانی ـ مأمور حفظ و نگهبانی جان شاه و افراد خانواده سلطنتی در تشریفات رسمی و دیگر بازدیدها بود(19).

 ستوان یكم عبدالله مهاجرانی ازاعضای سازمان افسران با واحد تحت فرماندهی‌اش، محافظ سرلشكر زاهدی بود و خودِ او را اسكورت می‌كرد و اگر دستوری از طرف حزب برای ترورِ سرلشکر زاهدی به وی  می رسید بلافاصله اجرا می‌كرد. (20).

خطر استیلای حزب توده ،تنها ،دغدغۀ دولت آمریکا نبود بلکه بسیاری از یاران مصدّق و رهبران جبهۀ ملّی  نیز برآن تأکید می کردند بطوریکه  خلیل ملكی و دكتر مظفر بقائی حزب توده را به مثابۀ«بزرگ‌ترین خطری كه ایران و نهضت ملّی را تهدید می‌كند» قلمدادمی کردند(21).

 به اعتقاد مهندس زیرك‌زاده،(از رهبران حزب ایرانِ وابسته به جبهۀ ملّی):

«حتّی بدون كمك اتّحادیه‌های كارگری، حزب توده با این عدّه عضو در ایران آن روز، از قدرت قابل ملاحظه‌ای برخوردار بوده است و مرا عقیده بر این بود كه از اواخر سال 1324 تا مرداد 1332 حزب توده، هر وقت می‌خواست، می‌توانست با یك كودتا، تهران را تصـّرف كند».(22)

سخن زیرک زاده تأئید کنندۀ گزارش وابستۀ نظامی انگلیس در ایران(در سال 1325)است:

-«در واقع،حزب توده می تواند-هر وقت که خواست- زمامِ امور را در دست گیرد»(23).

 

دیدارهندرسون با مصدّق:چرخش بزرگ!

پس از ماجرای شبِ 25 مرداد و دستگیری سرهنگ نصیری به هنگام ابلاغ عزلِ مصدّق و تُندروی های حزب توده و برخی سران جبهۀ ملّی(خصوصاً حسین فاطمی)،هندرسون در روز 26 مرداد  شتابزده از بیروت به تهران بازگشت.او در مسیر فرودگاه تهران تا محل سفارت،شاهد تظاهرات توده ای ها علیه «امپریالیسم آمریکا»بود که شعار می دادند:«یانکی برو  گم شو!».

هندرسون با دریافت گزارش هائی از کنسولگری های آمریکا در شیراز،اصفهان و شهرهای دیگر،خواستار ملاقات فوری با مصدّق شد.وی در27مرداد طی ملاقات یکساعته بامصدّق نسبت به امنیّت جانیِ آمریکائی های مقیم ایران به مصدّق  هشدار داد و تلویحاً-به وی  وانمود کرد که شاه سرلشکر زاهدی را به عنوان دولت قانونی  انتخاب کرده است و بدین ترتیب،مشروعیّت قانونی دولت مصدّق را زیر سئوآل برد.با این ملاقات،مصدّق حمایت سیاسی آمریکانسبت به خود و کمک های مالیِ آن کشور به دولتش را در مخاطره دید.درگزارشِ رسمی هندرسون به وزارت امورخارجۀ آمریکا سخن چندانی از تهدید و هشدار به مصدّق نیست،این امر-شاید-ناشی از عُرف دیپلماتیک بوده که سفیر را از دخالت در امورداخلی کشورها  منع می کرد،ولی در همان زمان،خبرنگار«نیوزویک»از تهران مضمون این ملاقات تند و تهدید آمیز را منتشرکرد(24).سال ها بعد، سردبیران روزنامهء«داد» و«اتحادملّی»نیز مضمون تهدید آمیز آن ملاقات را-به نقل ازعلی پاشا صالح،مترجم هندرسون و مصدّق- انتشار دادند(25).

آبراهامیان می نویسد:

اهمیّت حیاتی این ملاقات را غالباً نادیده گرفته اند.کسانی که مصدّق را فقط می ستایند ترجیح می دهند بر این ملاقات سرپوش بگذارند»(ص247) . آبراهامیان با استناد به یادداشت های خصوصی هندرسون و آخرین گفتگو های او تأکیدمی کند که هندرسون در آخرین ملاقات -شدیداً- مصدّق را تهدیدکرد که اگرتظاهرات و اقدامات  ضدآمریکائی–فوراً- متوقّف نشود،ضمن دستورِ ترکِ آمریکائی ها از ایران،دولت آمریکا از شناسائی دولت مصدّق-به عنوان دولت قانونی-پرهیز و از حمایت مالی و سیاسی دولت وی  خودداری خواهد کرد.به اعتقاد آبراهامیان: با تهدیدهای سفیرآمریکا، «پیرمرد(مصدّق)متزلزل شده بود» و لذا،در حضور هندرسون- به فرماندارنظامی تهران تلفن کرد و دستور رسمیِ ممنوعیّت هرگونه تظاهرات را صادرکرد» (صص248-250)

بدین ترتیب، به روایت نورالدین کیانوری:

نزدیک به 600 نفر از افراد، مسئولین و كادرهای حزب توده دستگیر شدند و این امر، ضربۀ بسیار بزرگی بر ارتباطات حزب توده وارد آورد»(26).

مصدّق-ضمن اشاره ای گذرا به ملاقات هندرسون – می نویسد:

همه می دانند که عصر روز 27مرداد دستورِ اکید دادم هرکس حرف از جمهوری بزند او را تعقیب کنند و نظر این بود که از پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی درخواست شود هر قدر زودتر به ایران مراجعت فرمایند…»(27).

چرخش اساسی مصدّق- چه حاصل تهدیدات هندرسون باشد،چه ناشی از عزم،  آینده نگری و انفعالِ شخصیِ مصدّق-به نظراتِ ما  در بارۀ« نقش و نقشۀ دکتر مصدّق در روز 28 مرداد »،استواری و حقّانیّت بیشتری می بخشد.

 

نظامیان هوادارِ مصدّق و «کودتا»!؟

رویداد 28 مرداد زمانی روی داد که دکترمصدّق-به عنوان وزیردفاع– تمام نیروهای نظامی و انتظامی را در اختیارداشت.از این گذشته، بسیاری از افسران بلندپایۀ ارتش  و وفاداربه شاه،یا-اجباراً- بازنشسته شده بودند و یاتحت نظر و بازداشت بودند.مغزهای متفکر و بازوهای اجرائی عملیّات«کودتا» نیز پس از رویداد شب 25 مرداد دستگیر و زندانی بودند و گارد جاویدانِ شاهنشاهی(متشکّل از 700 افسرِ زبدۀ نظامی)هم به دستور دولت مصدّق منحل شده  و سرلشکرِ بازنشسته،فضل الله زاهدی نیز،تحت تعقیب دولت مصدّق و متواری مخفی بود.

دکترآبراهامیان با آنکه ازقول نصرالله شیفته – سردبیر دکترفاطمی در روزنامۀ باختر امروز- می نویسد:«خودِ مصدّق  به پادگان ها دستور داده بود که تانک ها از پادگان ها خارج شوند تانظم و قانون را در شهر برقرار کنند»(ص257)، امّا برای اینکه تزِ اصلی کتابش(کودتا) را استوار سازد،می نویسد:

-«هنگامی که حدود 32 تانک -همراه با کامیون های نفربَرِ پُر از سرباز-اجازه یافتند از سربازخانه های خود خارج شوند،نه به طرف دار  و دستۀ آشوبگر بلکه،مستقیماً به طرف هدف های استراتژیکی که[قبلاً] در طرح های اصلی کودتا برای آنها  تعیین شده بود،حرکت کردند»(ص257).

این نظرِ آبراهامیان،فاقدِ پایۀ  واقعی است گوئی که نظامیان هوادار مصدّق(و خصوصاً سازمان افسران نهضت ملّی) آدمک های بی چشم و هوشی بودند که  به دنبال چند گماشتۀ «مستر روزولت»،به راه افتادند درحالیکه  طبق روایت فرماندهان و افسران بلند پایۀ هوادار مصدّق:

«در 28 مرداد 32 عموم تيپ‌های ارتش مستقـّر در پادگان‌های تهران به دكتر مصدّق وفادار بودند»(28).

سرهنگ غلامرضا نجاتی،افسرنیروی هوائیِ دولت مصدّق نیز تأکید می کند:

در نیروی هوائی،بیش از 80 در صد ِافسران و درجه داران ازدولت مصدّق پشتیبانی می کردند.برای اثبات این ادعا،کافی است یادآورشویم که افسرانِ جناح وابسته به دربار[شاه]در نیروی هوائی که اغلب شاغلِ پُست های ستادی و فرماندهی بودند،با همۀ کوششی که در روز 28 مرداد بعمل آوردند،نتوانستند حتّی یک نفرخلبان را برای پرواز و سرکوب کردنِ مردم آماده کنند»(29).

به روایت بابک امیرخسروی،کادر برجستۀ حزب توده :

هيچ واحد منظّم ارتشی در ماجرای 28 مرداد شركت نداشت»(30).

 

دستگیری مصدّق  توسط سرلشکرزاهدی!

دکترآبراهامیان درکتاب معروف«ایران بین دو انقلاب»با اظهار نظرِحیرت انگیزِ دیگری معتقداست که در روزِ28 مرداد:

سرلشکرزاهدی به فرماندهی 35 تانک شرمن ،اقامتگاه مصدّق را محاصره کردوپس از9ساعت نبرد،مصدّق را بازداشت کرد»(31).

خوشبختانه، این روایت در کتاب کودتا،تعدیل شده و به «تانک های افسران شاهدوست و دارو دسته های اوباش خیابانی به سرکردگی شعبان بی مُخ در حمله به خانۀ مصدّق»تغییر یافته است(صص257-259)،امّا،همانطورکه در کتاب«آسیب شناسی یک شکست»(چاپ چهارم،صص326و331-333)گفته ایم: شعبان جعفری تا حوالی شامگاهِ 28 مرداد در زندان بود و زمانی از زندان آزاد شدکه مدتی از سقوط دولت مصدّق گذشته بود!.

در بارهء «نقش ازاذل و اوباش»آبراهامیان-به درستی- تأکید می کند:تعدادِ3-4 هزار اوباش در روز 28 مرداد«درکشوری که شمارِشرکت کنندگان در گردهمائی های آن به راحتی به بیش از50هزارنفرمی رسید-جمعیّت به حساب نمی آید.نیروی بلواگران در کودتا  نقش اساسی و مهمی نداشت»( ص255).

 طبق اسنادسازمان سیا:سرلشکر زاهدی تا ساعت4 و نیم بعدازظهرِ روز 28 مرداد،متواری و در خانۀ امن،مخفی بود.پس از آگاهی از تصرف ایستگاه رادیو تهران توسط مخالفان، در ساعت 5 و 25 دقیقۀ بعدازظهر  زاهدی از«خانۀ امن»-مستقیماً- به ایستگاه رادیو تهران رفت تا نخستین نطق خود را-به عنوان نخست وزیر جدید-ایراد کند.

از این گذشته،«دستگیری مصدّق توسط زاهدی»نیز نادرست است زیرا مصدّق و یارانش پس ازمدتی اختفاء در باغ ها و خانه های اطراف، در روز 29 مرداد خود را به فرمانداری نظامی تهران معرفی کردند.دکترغلامحسین صدیقی،وزیر کشور دولت مصدّق،در بارۀ نحوۀ برخورد سرلشکر زاهدی با مصدّق می گوید:

-«در فرمانداری نظامی، سرلشكر زاهدی «پیش آمد و به آقای دكتر مصدّق سلام كرد و دست داد و گفت: «من خیلی متأسفم كه شما را در اینجا می‌بینم، حالا بفرمائید در اطاقی كه حاضر شده است، استراحت بفرمائید…» سپس (زاهدی) رو به ما كرد و گفت: «آقایان هم فعلاً بفرمائید یك چائی میل كنید تا بعداً»…»(32).

به گزارش سرهنگ سررشته (هوادار دکتر مصدّق و شاهد ماجرا):

-«سرلشكر زاهدی، نیمی از پله‌ها را طی كرد و در برخورد با ایشان [مصدّق] پس از روبوسی، زیر بغل آقای مصدّق را گرفته و ایشان را با احترام به اطاق پذیرائی هدایت می‌كند»(33).

***

به طوری که گفته ایم:روایت«تک علّتی»در بارۀ سقوط دولت مصدّق،نه تنها کامل ،جامع و گویا نیست بلکه گمراه کننده است. به نظرنگارنده ،در این باره، باید به علل و عوامل داخلی توجۀ اساسی کرد.به عبارت دیگر،،رویداد 28 مرداد ،رویداد پیچیده و چند بُعدی است که درکِ آن مستلزم  فاصله گرفتن از تعصّبات سیاسی و تعلّقات ایدئولوژیک است.درک این رویداد-همچنین-مستلزم پاسخ به سؤآلات متعددّی است که ما  در« پرسش های بی پاسخ در آن سال های استثنائی »به آنهااشاره کرده  ایم.با اینحال،در نقد دیدگاه دکتر آبراهامیان  دربارۀ «نقش سازمان سیا در روز 28 مرداد»،گزارش «دونالد ویلبر»(ازطرّاحان اصلی کودتا)را می توان پذیرفت:

اینکه تا چه اندازه، فعالیت‌های انجام شده در روز 28 مرداد، نتیجۀ تلاش‌های ویژۀ عوامل سازمان سیا بود؟ موضوعی است كه هرگز دانسته نخواهد شد ».

بااینهمه،دانسته نیست که آبراهامیان  در بارۀ وقایع روز 28 مرداد سه گزارش مختلف از سه منبع مختلف ولی بامضمونی مشترک را چگونه تفسیر می کند؟. ویلبر،هندرسون و کابِل(معاون سازمان سیا)در گزارش های جداگانه ای تأکید کرده اند:

-«یک جنبش نیرومند و غیرمنتظرۀ مردمی و نظامی،منجربه تسخیر واقعی شهر تهران توسط نیروهای هوادارشاه شده… نه تنها اعضاء دولت مصدّق، بلكه شاهی‌ها و توده ای ها هم از اين موفقيّـّتِ آسان و سريع كه تا حدود زيادی خودجوش صورت گرفته،در شگفت  اند» (34).

آخرین سخن دکترمصدّق به وکیل مورد اعتمادش-سرهنگ جلیل بزرگمهر-در بارۀ رویداد 28 مرداد- نیز می تواند مورد توجۀ دکترآبراهامیان و دیگر پژوهشگران باشد.دکترمصدّق به سرهنگ جلیل بزرگمهر گفته بود:

بهترین حالت،همین بودکه پیش آمد!(35).

 

میراث 28 مرداد

عرصۀ تاریخ،عرصۀ پُرسش است نه جایگاهِ پرستش.متأسفانه در تحقیقات برخی پژوهشگران،نوعی احساس«برائت»یا«پوزشخواهی»از گذشتۀ سیاسی-ایدئولوژیک،آنان را به قدیس سازیِ مصدّق و ابلیس نمائیِ مخالفان وی کشانیده است گوئی که شخصیّت مصدّق معبدی است که در پناه آن می توان از اشتباهات یاگناهان گذشته،«آمرزش» خواست!.این قدّیس سازی و پناه گرفتن شامل نیروهائی نیز می شودکه «کودتای 28 مرداد»را توجیهی برای اشتباهات خویش در حمایت از آیت الله خمینی و وقوع انقلاب اسلامی  می بینند،هم از این روست که پس از گذشت 64 سال و با وجود صدها مقاله و کتاب در بارۀ مصدّق و 28 مرداد،هنوز ما نتوانسته ایم به اِجماعی در بارۀ این رویداد تاریخی  نائل شویم!

دکترآبراهامیان در فصل پایانی کتاب با نقلِ سخنان ابوالحسن بنی صدر[؟!!]،به«50خیانت در 50 سال حکومت جبّارانۀ محمد رضا شاه»اشاره می کند(صص284-285)و سرانجام-در گفتگو با«ایران وایر»-نتیجه می گیرد که ازجمله«میراث»یاتأثیرات سیاسی کودتای 28مرداد و سقوط دولت مصدّق درعرصۀ داخلی و خارجی این بود که«راه بنیادگرایی مذهبی را گشود».

باتوجه به اینکه ایران در زمان محمدرضاشاه (در سال های 1350)یکی از سکولارترین کشورهای خاورمیانه بود،نظردکترآبرامیان در این باره نیازمند تحلیل و تبیین بیشتری است.به نظر ما،همانطورکه نفت،سرنوشت رضاشاه و دکترمحمدمصدّق را رقم زد،سرنوشت محمدرضاشاه را نیز  درهم پیچید،هم ازاین روست که ما انقلاب اسلامی را«کودتای نفتی آمریکا و عربستان سعودی علیه شاه» دانسته ایم.

 

 

مهم ترین «میراث 28مرداد32» این بود که جامعۀ سیاسی و روشنفکری ایران دچار نوعی«امتناع تفکر»شد و «عقل نقّال»جایگزینِ«عقل نقّاد»گردید به طوری که در این دوران،عموم رهبران سیاسی و روشنفکران ایران به جای اندیشیدن،«نقل قول»می کردند.به عبارت دیگر:در سال هائی که محمدرضاشاه درگیرِ پیکار واقعی علیه شرکت های نفتی بود،رهبران سیاسی و روشنفکران ایران با نوعی«جبهۀ امتناع»عرصۀ سیاست ایران را خالی گذاشتند و در حسرت و آرزوئی مشکوک و مُخرّب،زمزمه  می کردند:

-نادری پیدا نخواهد شد«امید»

کاشکی اسکندری پیدا شود  

حدودبیست و یک سال پیش درگفتگوبافصلنامهء کاوه گفته ایم که تحوّلات مهم اجتماعی و صنعتی سال های 40-50  می توانست برساختارسیاسیِ رژیم سلطنتی نیز تأثیر بگذارد،امّا عموم رهبران سیاسی و روشنفکران ایران،با چشم بستن برآن تحوّلات،راهِ جریان های عقل گریز و تجدّد ستیز را هموار کردند،موضوعی که در شعر شاعر برجسته،دکتر اسماعیل خوئی-به درستی- بیان شده.فیلسوف و روشنفکر مشهورِ ایرانی-دکترداریوش شایگان نیز-اخیراً- گفته است:

-«ایران در سال‌های دهه‌های چهل و پنجاه داشت جهش می‌کرد.ما از آسیای جنوب شرقیِ آن موقع جلوتر بودیم، ولی بعد، آن‌ها پیش افتادند و موفق‌تر شدند… ما روشنفکران آن دوره پرت بودیم و تحلیل درستی از جایگاه خود در جامعه و جامعۀ خود در جهان نداشتیم.باید اعتراف کنم شرمنده‌ام که نسل ما گند زد!».

 

انقلاب اسلامی و نقش فاجعه بارِ رهبران سیاسی و روشنفکران ایران،باید  همۀ ما را متواضع و فروتن سازد تا به دور از تعصّبات سیاسی-ایدئولوژیک بتوانیم برای درک دقیق ترِ تاریخ معاصرایران همّت کنیم.

 

پانویس ها:

  1. فاتح،مصطفی، پنجاه سال نفت ایران، ص286،انتشارات چهر،تهران،1335،ص286
  2. هدایت (مخبرالسلطنه)، خاطرات و خطرات،انتشارات زوّار،تهران،1344، ص395.
  3. مصدّق، خاطرات و تألّمات،به کوشش ایرج افشار،انتشارات علمی،تهران،1365،ص292.
  4. هدايت (مخبرالسلطنه)،پیشین، ص396.
  5. فاتح،پیشین، ص302
  6. دراین باره نگاه کنیدبه بحث محمدعلی موّحد،پیشین،ج1،صص346-349
  7. Dulles to Henderson, March 2, 1953, telegram 2266-788.00/3-253

8- New York Times,23 July  1953به نقل ازآبراهامیان

به نقل ازآبراهامیان،پیشین،صص و530290

9-آبراهامیان،پیشین،صص289-290

10- نگاه كنیدبه: روزنامهء مردم،27 خردادماه1329؛مقایسه کنیدباروزنامهء علاج(به جای بسوی آینده)،22/9/1329

11- گذشته،چرا‎غ راه آینده،(پژوهش گروهی جامی)،ویراستارنیک بین ،نشرنیلوفر،تهران،1362،ص633

12- نگاه کنیدبه :روزنامهء به سوی آینده،،13/12/1331.

13- امیرخسروی،ص872،مقایسه كنیدبانظر آبرامیان،ایران بین…،صص289-290

14-كیانوری، خاطرات،مؤسسهء تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه،تهران،1371،ص264

15- امیرخسروی،پیشین،ص 743

16- امیر خسروی،پیشین،صص708-709

17-عموئی،دُردِزمانه،انتشارات آنزان،تهران،1377،ص 73،مقایسه كنیدبه روایت سرگردآذرنور:خسروپناه،محمدحسین،سازمان افسران حزب توده(1323-1333)چاپ دوم،،نشرشیرازه،تهران،1378، صص159-169

18- تركمان، محمّد:«اسنادكودتای 25 مرداد1332»، بخش8،روزنامهء اطّلاعات،4 شهریورماه 1374؛امیرخسروی،ص638

19- ورقا، ناگفته‌هائی پیرامون فروریزی حكومت مصدّق و نقش حزب تودهء ایران،ص249

20- برای آگاهی کامل ازروایت ستوان مهاجرانی نگاه کنیدبه:امیر خسروی،پیشین،صص714-716 و718.برای روایت‌ دیگری ازكم وكیف قدرت حزب توده نگاه كنیدبه: ورقا،ماشاالله،در سایهء بیم وامید(رویدادهائی ازسازمان افسران وابسته به حزب تودهء ایران)،انتشارات بازتاب نگار،تهران،1382، صص65و152

21- ـ نگاه كنید به:علم و زندگی،فروردین-اردیبهشت1332و 3، خردادماه 1332؛ روزنامهء شاهد،1مردادماه1331،و 20 فروردین 1332 وخصوصاًشماره های اردیبهشت تا 23-25 مرداد 1332

22- زیرك زاده، پیشین،ص323

23- آبراهامیان،پیشین،ص274

24-Newsweek,August 31,1953    

25- نگاه کنیدبه: روزنامهء اتحادملّی، 12دی ماه1334؛عمیدی نوری،ابوالحسن،یادداشت های یک روزنامه نگار، به کوشش مختار حدیدی، جلال فرهمند،ج1، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران،تهران ،1381،صص16-17

26- كیانوری،خاطرات، ص268؛ كیانوری، «حزب توده و مصدّق»، نامهء مردم، شمارهء 1 و2، 1359، صص5-6.

27- مصدّق،پیشین، صص195و272-273

28- سررشته،حسینقلی،خاطرات من(یادداشت های دورهء1310-1334)،،ناشرمؤلف،تهران،1367، صص 116-118

29- نجاتی،غلامرضا،جنبش ملّی شدن صنعت نفت ایران،چاپ هفتم،شرکت سهامی انتشار،تهران، 1374،ص 386

30- اميرخسروی، ص628

31- ایران بین دو انقلاب،ص252 

32- نگاه كنید به:یادنامهء دكتر غلامحسین صدیقی،به کوشش پرویزورجاوند،انتشارات چاپخش،تهران،1372،صص139-140؛ نجاتی،پیشین، صص555-556

33- سررشته،پیشین، ص103

34-میرفطروس،علی،دکترمحمدمصدّق؛آسیب شناسی یک شکست،چاپ چهارم،نشرفرهنگ،کانادا،2012،صص347-355و362-365

35-برهان،عبدالله،مصاحبه باسرهنگ جلیل بزرگمهر،کارنامهءحزب توده و رازشکست مصدّق،ج2،نشرنیلوفر،تهران،1378،ص 190

 

 

 

معرفیِ کتاب«چگونه مسلمان شدیم؟»،نوشتهء ا.لنگرودی:ب. بی‌نیاز (داریوش)

نوامبر 8th, 2017

کتابی برای طرح پرسشهای نوین

چگونه مسلمان شدیم؟
(پژوهشی مستند در تاریخ پیدایش و گسترش اسلام)
پدیدآورنده: آ. لنگرودی
طراحی جلد: امین اشکان
صفحه‌آرایی: مریم مرادیان
ناشر: انتشارات فروغ
نوبت چاپ: اول ۱۳۹۶ (۲۰۱۷ میلادی)

در سال ۲۰۰۰ کریستوف لوکزنبرگ که یکی از پایه‌گذاران گروه اناره است کتابِ «خوانش سُریانی- آرامی قرآن»[۱] را منتشر کرد. لوکزنبرگ در این کتاب تلاش کرده که نشان بدهد قرآنِ نخستین یا اصلی که اساساً سوره‌های به اصطلاح مکی را در برمی‌گیرند به زبان سُریانی نگارش شده‌اند و مترجمانِ آن به علت نداشتن تسلط بر زبان سُریانی بخشی از واژه‌ها و به پیرو آن آیه‌ها را نتوانستند به درستی به زبان عربی برگردانند. پس از آن، گروه اناره چندین کتاب با موضوعات گوناگون دربارۀ اسلام منتشر کرد[۲]. این گروه به سرپرستی کارل-هاینتس اولیگ[۳]، خود را ادامه‌دهندۀ روش‌شناسی (متدلوژی) ایگناز گلدزیهر می‌داند و بر آن است که روش‌شناسی تاریخی- انتقادی گلدزیهر را با اتکا به دست‌آوردهای کنونی در باستان‌شناسی، سکه‌شناسی و زبان شناسی در اسلام‌پژوهی ژرف‌تر و باریک‌بینانه‌تر به کار ببندد.

کوتاه می‌توان گفت که گروه اناره یا مکتبِ تاریخی- انتقادی زاربروکن تمامی تاریخ شکل‌گیری اسلام را که ما از طریقِ احادیث و تاریخ‌نگاری اسلامی می‌شناسیم مورد بازنگری قرار داده و به این نتیجه رسیده است که اسلام بدون پیامبری به نام محمد شکل‌ گرفته و قرآن در آغاز توضیحاتی بر انجیل (قدیم و جدید) بوده که بعدها در زمان عباسیان هم زندگینامۀ محمد تکمیل گردید و هم به قرآن سوره‌های فراوانی اضافه شد. 
 
                                          ***
چندی پیش یکی از همکاران گرامی‌ام، آقای لنگرودی، بر اساسِ پژوهش‌های اناره ،کتابی منتشر کرد به نام «چگونه مسلمان شدیم؟» که چکیدۀ نظرات اناره را در آن بازتاب داده است. این کتاب ۲۶۲ صفحه دارد و توسط انتشارات فروغ در کلن منتشر شده است. در ضمن، این نخستین کتاب در این زمینه است که یک ایرانی پیرامون این موضوع به نگارش درآورده است. البته نویسنده تأکید می‌کند که «این نوشته، هرگز ادعای کامل بودن نظریات خود در بارۀ تاریخ اسلام را ندارد. در این زمینه ما هنوز در اول راه هستیم. مقصود اول از نگارش این کتاب، ایجاد کنجکاوی در خواننده برای جستجوی ریشه‌های پدیده‌ای است که هویت امروزی ما را رقم می‌زند.» [ص ۱۲]

نخستین نقطۀ قوت این نوشته، زبان آن است. نویسنده حداکثر تلاش خود را کرده تا آن جا که ممکن است خواننده را با واژه‌های کارشناسانه بمباران نکند و به گونه‌ای کتاب را سامان بدهد که برای خوانندۀ غیرحرفه‌ای یعنی کسی که در رشته‌های اسلام‌شناسی، دین‌شناسی یا قرآن‌پژوهی  و … کارشناس نیست خواندنش دشوار نباشد.

کتاب به شش بخش تقسیم شده است: بخش اول دربارۀ ایران در دوران ساسانیان و طرح این پرسش است که مفاهیم «عرب» و «شبه‌جزیره عربستان» در آن زمان به چیز اطلاق می‌شد. امروزه ما به منطقۀ جغرافیایی که عربستان سعودی در آن قرار دارد شبه‌جزیره عربستان می‌گوییم. آیا در ۲۰۰۰ یا ۱۴۰۰ سال پیش هم وقتی از «شبه جزیره عرب» سخن به میان می‌آمد منظور عربستان سعودی امروزین بوده است؟ نویسنده با دقت نشان می‌دهد که چنین نبوده است بلکه منظور از شبه جزیره عرب آن منطقه‌ای بوده که میان دجله و فرات قرار داشته است. ما این تشخیص را همچنین در پژوهش‌های نینا پیگولوسکایا در سال ۱۹۶۴ در کتابِ «اعراب، حدود مرزهای روم شرقی و ایران در سده‌های چهارم تا ششم میلادی» (ترجمه دکتر عنایت‌الله رضا) نیز مشاهده می‌کنیم.

فصل دوم به «مسیحیت در ایران» می‌پردازد. همواره این باور نادرست در میان ایرانیان رایج بود که ایران در زمان ساسانیان یک کشورِ تماماً زرتشتی بوده است. تصور نادرستی که هنوز هم میان تحصیلکردگان ایرانی متداول است. و این در حالی است که در ایران عصر ساسانیان سه دین بزرگ در ایران در حال رقابت با یکدیگر بودند: دین دولتی یعنی زرتشتی، بودایی [به ویژه در شرق ایران] و مسیحیت [عمدتاً نستوری].

نویسندۀ کتاب، نخست به چگونگی شکل‌گیری جماعت‌های مسیحی در ایران، جغرافیای زندگی آن‌ها و این که چه نوع مسیحیتی را نمایندگی می‌کردند می‌پردازد. مسیحیان ایران عمدتاً عرب بودند که یا به علتِ سرکوب‌های امپراتوری روم از راه سوریه و میانرودان وارد ایران شدند و یا طی جنگهایی که ایرانیان در آنها پیروز شدند به ایران کوچ داده شدند. در این بخش نویسنده وارد جزئیات می‌شود و خواننده می‌تواند به اطلاعات تاریخی گرانبهایی دست یابد.

فصل سوم به «آخرین جنگ‌های ساسانیان و بیزانس» می‌پردازد. در حقیقت این بخش یکی از مهم‌ترین بُرش‌های تاریخی ایران است. زیرا بدون این جنگ ۲۵ سالۀ خسرو پرویز علیه بیزانس که برای ایران دو شکست کمرشکن به دنبال داشت – یکی در سال ۶۲۲ و دیگری در سال ۶۲۸ میلادی – شاید هیچ گاه دین نوینی مانند اسلام شکل نمی‌گرفت. مسیحیان ایران یعنی عرب‌ها در این جنگ از روم پشتیبانی می‌کردند که ما این را در سورۀ «الروم» (سورۀ ۳۰) مشاهده می‌کنیم [ترجمه فارسی از همین کتاب]: روم شکست خورد [زیرا در آغاز بیزانس از ایران شکست می‌‌خورد/بی‌نیاز] / (و آنهم) در نزدیک‌ترین منطقه؛ اما آن‌ها (رومیان) پس از شکست، دوباره پیروز خواهند شد./ این پیروزی خداوند است، چه قبل و چه بعد (دیر یا زود)، و مؤمنین در آن روز به شادی خواهند پرداخت. / خداوند پیروزی را به کسی می‌دهد که اراده کند؛ که او عزیز و رحمان است. [ص ۶۲ و ۶۳]

فصل چهارم به «شکل‌گیری و گسترش حاکمیت اعراب» می‌پردازد. حاکمیت اعراب برخلاف تاریخ‌نگاری اسلامی نه با ابوبکر، عمر، عثمان و علی یعنی شخصیت‌هایی که نمادین‌اند بلکه با یک شخصیت واقعی و تاریخی مانند «ماآویا» که مُعربِ آن «معاویه» است آغاز می‌شود. او در سال ۶۶۱ میلادی به عنوان «امیرالمؤمنین» به قدرت می‌رسد و مکان حکومت خود را به دمشق انتقال می‌دهد. نویسنده به خوبی پرده از این راز و دروغ تاریخی برمی‌دارد که معاویه و جانشین‌اش عبدالملک مروان از یک خانواده یا قبیله به نام «بنی امیه» بودند. معاویه (در واقع ماآویا) در حقیقت یک شخصیت مؤمن مسیحی از منطقۀ میانرودان و عبدالملک مروان از مروانیان (از شهر مرو) بوده که حتا پیش از آن که حاکم تمامی ایران شود حاکم محلی در مرو بود و به نام خودش سکه زده بود. نویسنده با زبانی نسبتاً ساده با اتکا به اسناد نشان می‌دهد که معاویه اصلاً ربطی به عبدالملک مروان نداشته است و آن‌ها اساساً ربطی به خاندانی مانند «بنی امیه» [حتا اگر چنین خاندانِ عربی وجود می‌داشته] نداشته‌اند. آن چه برای خواننده شاید شگفت‌انگیز باشد این است که معاویه و جانشینانش یعنی عبدالملک و فرزندش مسیحی بودند. نویسنده با اتکا به سکه‌ها و کتیبه‌های باقی مانده این نکته را روشن می‌کند.

در فصل پنجم نویسنده به «اسلام، یک مذهب جدید» می‌پردازد. به راستی اگر اسلام در آغاز خود یک دین نوین نبود پس چه بود؟ نویسنده با مدارک و شواهد نشان می‌دهد که اسلام در آغاز خود مسیحیت ایرانی را نمایندگی می‌کرد (نستوریان) ولی آرام آرام توانست بند ناف خود را از اصل خود پاره کند و به عنوان یک دین مستقل عرض اندام نماید. این مرحله در زمان عباسیان تقریباً به پایان قطعی خود رسید. در این بُرش تاریخی بود که تقریباً همۀ احزاب دینی که به شیعیان شهرت داشتند قلع و قمع شدند و شرایط برای یک دین نوین فراهم گردید. نویسندۀ کتاب با اسناد یافت شده نشان می‌دهد که چگونه سرانجام زندگینامۀ محمد (سیرت رسول‌الله) آخرین مراحل ویراستاری خود را در زمان عباسیان طی می‌کند و چگونه عباسیان پذیرفتند که علی نیز در ساختارِ خانوادگی رسول‌الله جایگاه ویژۀ خود را بیابد: تبدیل علیِ ایمانی به علیِ تاریخی.

بخش آخر و ششم کتاب دربارۀ «انشعاب و پیدایش شیعه» است. در این بخش نسبتاً کوتاه، نویسنده به شکل‌گیری «شیعه» و «تسنن» و این که کدامیک از نظر تاریخی بر دیگری مقدم است می‌پردازد. و سرانجام طرح این پرسش‌هاست که شیعه امامیان، یا امامان در خفا، شیعه جعفری و غیبت امامان چیستند؟ نویسنده در رابطه با همین مسئله تأکید می‌کند: همانگونه که دیدیم «اکثریت رهبران و نظریه‌پردازانی که به رشد نظریۀ «امامت» و بخصوص «شیعه دوازده امامی» کمک کردند، ریشه ایرانی داشتند. متعاقباً این فرقه در شهرهای بزرگ ایران (همچون نهاوند، همدان، ری، قزوین، نیشابود، توس، ورامین، کاشان، ساری، استرآباد، سبزوار وغیره) نیز طرفداران بسیاری می‌یافت. شهر قم به عنوان محل تبعید روحانیون شیعه – و در رأس آن‌ها خانوادۀ «اشعری» که از کوفه اخراج شده بود- در راه تبدیل شدن به یک مرکز مهم شیعه بود و …»

به هر رو، خواندن این کتاب را به همۀ کسانی که به موضوعِ اسلام‌شناسی علاقه‌مند هستند توصیه می‌کنم. ما در آغاز یک راه بازنگرانه که سرشار از سنگلاخ و آوارهای تاریخی است قرار داریم. این را، که این «راه» ما را به کجا خواهد برد، هیچ کس نمی‌تواند پیش‌بینی کند. علم و تکنولوژی با سرعت سرسام‌آوری در حال پیشرفت هستند و هر روزه ابزارهای اندازه‌گیری ما چه در حوزۀ باستان‌شناسی و چه در حوزۀ زبان‌شناسی دقیق‌تر می‌شوند. با این وجود، لازم است که جملات زیر را از نویسنده کتاب یک بار دیگر در این جا بازنویسی کنم:

«در جریان نگارش این کتاب برای من مسجل شد که هر بخش این کتاب می‌تواند برای خود به یک کتاب مفصل تبدیل گردد. اما قصد من در این نوشته، یک مرور «فهرست‌وار» [بر] وقایعی بود که بتواند ما را به حقیقت کمی نزدیکتر کند. این همان کاری است که «کارل پوپر» فیلسوف اتریشی به صورت زیر فرموله کرد: ما نمی‌توانیم واقعیت را ثابت کنیم. ولی ما می‌توانیم جعلیات را ثابت کنیم و از این طریق به واقعیات نزدیک شویم.» [ص ۲۶۰]

پانویس ها:

——————————-
[1]  Luxenberg, Christoph: Die Syro-Aramäische Lesart des Koran. 4. Auflage 2011. Verlag Hans Schiler
[2]  تاکنون گروه اناره هفت جلد کتاب پیرامون آغاز اسلام منتشر کرده است:
1- Der frühe Islam, 666 Seiten,2- Schlaglichter, 2008, 617 Seiten / 3- Vom Koran zum Islam, 721 Seiten / 4- Die Entstehung einer Weltreligion I, 490 Seiten / 5- Die Entstehung einer Weltreligion II, 820 Seiten / 6- Die Entstehung einer Weltreligion III, 931 Seiten / 7- Die Entstehung einer Weltreligion IV, 901 Seiten
[3]  من برای معرفیِ این گروه چند کتاب و مقاله به فارسی برگرداندم که خوانندگان نسبت به آن‌ها واکنش‌های گوناگون نشان دادند. بارها و بارها مستقیم و غیرمستقیم این پرسش یا گله طرح شد که گردانندۀ اصلی این گروه یعنی کارل- هاینتس اولیگ از مسیحیان کاتولیک است که با پیشداوری دینیِ خود به موضوع اسلام می‌پردازد. این که این دسته از خوانندگان این اطلاعات را بر اساس کدامین مدارک یا شواهد به دست آورده‌اند، بر من آشکار نیست. به هر رو، به این دسته از خوانندگان توصیه می‌کنم که کتاب «دین در تاریخ بشری» (Religion in der Geschichte der Menschheit / 2002) بخوانند تا با نظریۀ اولیگ در زمینۀ شکل‌گیری ادیان آشنا شوند.

 

دربارهء بیتی از شاهنامهء فردوسی،مازیارقویدل

نوامبر 7th, 2017

 

نام فرزند زال و رودابه چیست؟: «رُستم»؟ يا «رَستم»؟

 

 

اشاره:

شاهنامه ء استاد سخن، اگرچه از نوشتار و زبانی  زیبا و گويا برخورداراست،امّا رونوشت هايی که تا کنون به دست ما رسيده اند، دارای  پیچیدگی هائی هستند  که خواندن شاهنامه را گاه دشوارمی کنند،ازجمله: نداشتنِ نشانه گذاری ها (“زير” وُ “زَبَر” وُ “پيش”، يا کَسره، فَتحه وُ ضَمّه).دربیت های زیرچند نمونه ازاین دشواری ها آورده می شوند:

 

مرا بر سد/(صد) و بيست شد سالیان  

  برنج و بسختی ببستم ميان

شاهنامه:اندرز دادن منوچهر شاه به نوذر

که برنج و بسختی، باید: به رنج و به سختی نوشته شوند.

 

بزرگـان ايــران بَـرِ تَخـتِ اوی

        نهادنـد يک يک ابر خاک روی

    شاهنامه: بر تخت نشستن نوذر

 که ا بر، باید: اَ وَ بَربايد دور از هم و با زبر بر روی اَ وُ نيز بَ نوشته شود، تا با اَبرِ باران اشتباه نشود.

به شَهرَم يكى مهربان دوست بود   

      تو گفتى كه با من بيك پوست بود

شاهنامه:گفتار اندر بنياد نهادن شاهنامه

بيک، باید: به يک نوشته شود، تا آن را با بِيک يا بيوک، که ترکی است و به کسی کمتر از شاه گفته می شود، اشتباه نشود.

سيامک برای خود و دست ديو     

      تبه گَشت و شد انجمن بی خديو

شاهنامه:رفتن سيامک به جنگِ ديو

 که برای، باید: به رای نوشته شود. تا با برای (برایِ تو/ برایِ من)، اشتباه نشود.

  دبيره يا خطی که ما پارسی زبانان امروز به کار می بریم، دبيره   ای ست که به باور نگارنده، توانايیِ به نوشتار درآوردن آواها یاشنيدنی ها را ندارد،برای نمونه: هنگامی که به بررسی  زبان ها يا گويش های پُشته (فلات) ايران می پردازيم، چه بسیار واژه ها را در گويش وُ گفتار می شنويم که نوشتن آن آواها دشواراست.

 گفتنی است که در دبيره يا خطی که به نامِ “دين دبيره» شناخته می شود، چنين دشواری هايی در ميان نيست. دين دبيره که در دوران ساسانيان فراهم آمد،به نوشته استاد بهار –در سبک شناسی-هنوز هم از بهترين دستورهای زبان در جهان است.دريغا که ما ازآن بهرهء شایسته نگرفته درگسترش آن نکوشيده ايم. کوششی که مردمان يهود در بازشناسی دبیرهء عبریِ مُردهء خویش،به کار بستند و آن را پس از چند هزارسال،زنده وپویا کرده واینک به کار می برند!

   در سرودهء زیر نبودنِ نشانه ها(“زير” وُ “زَبَر” وُ “پيش”، يا کَسره وُ فَتحه . ضَمّه) ، دشواری ساز شده است وُ بسياری می پرسند که پس از “بگفتا“، کدام خوانش بهتر وُ درست ترمی تواند باشد؟: “بِرَستَم”، “به رَستَم”، بِرُستَم/ يا “به رُستَم”؟

به سخنی ديگر،اين سرود را چگونه بهتر است بخوانيم؟:

بِگُفتا به رُستَم غَم آمَد به سَر  

  نَهادَند رُستَمش نامِ پسر

يا:

بِگُفتا بِرُستم غَم آمَد بِسر 

  نَهادَند رُستَمش نامِ پسر

يا:

بگفتا بِرَستم غم آمد بسر 

نَهادَند رُستَمش نامِ پسر

 

   این سخنِ رودابه پس از بيدار شدن از خواب و دیدار نوزادِ درشت اندامش است که بخاطرنداشتن یاننوشتن نشانه هاازسوی  رونوشت برداران، دچاربدخوانی وفهم نادرستِ شاهنامه شده است.

 در اين پيوند چندی پيش، نوشتاری را به دستم رسید که نویسندهء آن مدعی بودکه نام “رُستَم”، بايد “رَستَم” است، نه رُستَم، زيرا تهمينه پس از زادن او، از دردی جانکاه رهايی يافته و استاد سخن نيز، گفته ی رودابه، پس از ديدار فرزندش را چنين سرودين نموده است:

بگفتا برستم غم آمد بسر

  نهادند رستمش نامِ پسر

 

در بارهء اين بیت  چند نکته را بايد يادآور شد:

  1. از آنجا که حرف اضافه “به“، به اسم نمی چسبد، به فعل می چسبد. پس آنانکه، آن را “بِرَستَم” می خوانند، گناهی ندارند. زيرا رونوشت بردار یاکاتب، حرف اضافهء “به” را به “رستم”، چسبانده و خواننده به گمانِ آنکه حرف اضافه، به “فعل”، می چسبد،هدف از واژه برستم را، رَستَن و رها شدن،دانسته است.
  2. چنين خوانشی -(به نظر نگارنده) نمی تواند بيانگرِ اندیشهء استادِ سخن و رودابه باشد، زيرا “رُستَم”، در اين سرود، نام است و حرف اضافهء “به“، نبايد به نام بِچَسبد. برای نمونه ما به جای “به بهرام” يا “به سهراب”، نمی نويسم “ببهرام”، يا “بسهراب”.

   نمونه خوبی از رونوشت برداری اين سرود در نمونهء پژوهشیِ “ژول مُل”، آورده شده که حرف اضافه “به” را، به رُسَتم نچسبانده است.متاسفانه اين نمونه ها نيز دارای نشانه هایِ زير وُ زَبَر وُ پيش نیستند:

بگفتا به رستم غم آمد بسر

نهادند رستمش نام پسر

  1. رودابه هنگامی که از خواب بيدار می شود، در می يابد که دردش از ميان رفته، که خود جای شادیِ دارد، افزون بر آن، فرزندش را به نزدش می آورند و رودابه شادمان از رهايی از درد، هنگامی که چشمش به نوزاد درشت اندام و تنومند خود می افتد، با خنده می گويد با اين پهلوانِ درشت اندام يا تهمتن يا رُستَم، غم وُ درد وُ اندوه به سر آمده و… بر پايهء همین سخنِ رودابه، نام نوزاد را “رُستَم”، يا درشت اندام وُ تنومند بر می گزينند.
  2. چنانکه آمد، رُستَم، به چم(معنیِ) کشيده بال، بُزُرگ اَندام، بُزَرگ تن، دُرُشت اندام، تهمتن وُ نيرومند است ،برای همین، هنگامی که رودابه بيدار وُ هشيار می شود وُ نوزاد درشت اندامش- که فرّ شاهنشهی در چهره دارد- را می بيند، بسيار شادمان می شود:

بخنديد از آن بچه سرو سهی  

بديد اندرو فَرِ شاهَنشَهی

درشت اندامی فرزندی که همانندش را نديده اند، انگيزه نامگذاری نوزاد می شود و رودابه با خنده و شادی، رو به مادر کرده ،می گويد:

بگفتا به رُستَم غم آمد به سر

 نهادند رُستَمش نامِ پسر

  1. در شاهنامه عربی شده ی بُنداری(چاپ افست 1970، تهران)، به روشنی “برُستم” آمده که تنها دشواری آن، چسباندن حرف اضافه، به نام يا اسمِ رُستَم است:

بُنداری: فلمارأًته بتبسمت ضاحکة وقالت برُستم أی قدخصلت. فسمی الصبی “رُستم”.

استاد خالقی مطلق نیز-در زيرنويس سرودِ نامبرده – اين نوشته از بُنداری راآورده اند.

  در پايان، نمونه های اين بیت در شاهنامه های گوناگون و همچنين، چم ( معنی) نام رُستم در چند فرهنگ واژه،در دسترس خوانندگان گذاشته می شود.

اميرکبير 1341:

بگفتا برستم غم آمد بسر 

 نهادند رستمش نامِ پسر

 

اميرکبير 1350، محمد جعفر محجوب:

بگفتا برستم غم آمد بسر 

نهادند رستمش نام پسر

بايسنقری:

برستم بگفتا غم آمد بسر 

ندادند رستمش نام آن پسر

ژول مُل

بگفتا به رستم غم آمد بسر

نهادند رستمش نام پسر

جنيدی:

“برستم” بگفتا: غم آمد بسر 

 نهادند رستمش نام پسر

(4- ريشه يابی نام رستم چنين نيست! رستم در زبان اوستايی رَئو دَستَم! پيکر بزرگ و نيرومند است که برابر آن در زبانِ پهلوی رسُتهم و در زبان فارسی رستم خوانده می شود که گونه ای ديگر از آن تهمتن باشد! و بيگمان رودابه در آن دور که زبان بگونه اوستايی نزديک تر بوده است نام رستم را بدينگونه نادرست گزارش نمی توانست کردن.)

استادخالقی مطلق چاپ ايران، پوشينه 1:

برَستم بگفتا غم آمد به سر 

نهادند رستمش نام پسر

(15- … بُنداری: فلمارأًته بتبسمت ضاحکة وقالت برُستم أی قدخصلت. فسمی الصبی “رُستم”،.

شاهنامه بُنداوی، چاپ افست تهران 1970

فروغی (خلاصه)، 1362چاپ مروی:

برستم بگفتا غم آمد بسر 

نهادند رستمش نام پسر

فلورانس

اين سرود را ندارد.

مسکو، نشر علم 1384:

به رستم بگفتا غم آمد به سر 

نهادند رستمش نام پسر

بر پايهء چاپ مسکو، نشر هرمس، پوشينه نخست1384:

به رستم بگفتا غم آمد به سر 

نهادند رستمش نام پسر

 

چم و معنی نام رُستَم در چند فرهنگ واژه:

 

فرهنگ معين:

رستم، مرد شجاع، دلير، پهلوان

 

فرهنگ عميد،انتشارات راه رشد، چاپ 1389:

رستهم: (رُ/تَ.ه) مرکب از رس”نمو”، و تهم، “قوی، بزرگ” بزرگ تن، تنومند، بلندبالا. و نام بزرگ ترين پهلوان داستانی ايران، رست.

 

فرهنگ عمید انتشارات اميرکبير، تهران 1363:

۱. بزرگ‌تن؛ تنومند؛ بلندبالا؛ خوش‌اندام. در اصل نام پهلوان شاهنامه بوده است
۲. مرد دلیر و شجاع؛ پهلوان:  پهلوان شد سوی موصل با حشم / با هزاران رستم و طبل و علم (مولوی: ۸۲۹).  

فرهنگ عمید انتشارات اميرکبير:

به ضمِ را و فتح تا و ُ سکونِ ها:

رُستَم، پهلوان داستانی ايران

برهان قاطع

 پوشينه (جلد) 2:

رُستَهم: به ضم اول و سکون ثانی و فتح فوقانی و ها و میم هر دو ساکن، رستم زال را گويند.

رُستی: به ضم اول بر وزن سُستی، راخت و فراغت باشد. خيرگی و دليری و شجاعت و غالب شدن و مستولی گرديدن را نيز گويند. و به معنی محکمی و استواری نيز آمده است.

 

مازيار قويدل

25 اکتبر 2017 و 3 ابان ماه

غزلی ازحسین مُنزوی

نوامبر 7th, 2017

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طولِ خط ،از نقطه ای که پُر شده است 
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیر ها بدَلِ اسم اعظم اند همه 
از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیمِ بود و نبود 
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن 
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مردِ نیم رَهَم 
از این سفر همه پایانِ آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا 
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم آینه ای پیش روی آینه ات 
جهان پر از تو و من شد پُر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دَم زده ای 
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

غزلی از فاضل نظری

نوامبر 6th, 2017
به خداحافظیِ تلخِ تو سوگند، نشد
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
 

شعری از قیصر امین پور

نوامبر 6th, 2017
حرفهای ما هنوز ناتمام …
تا نگاه میکنی ،وقت رفتن است …
بازهم همان حکایت همیشگی،
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود …
آه…
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان چقدر زود؛
                     دیر می شود …

سیدعلی صالحی:متخصّصین سانسور و«روزگارِ کوچک‌پرور»!

نوامبر 6th, 2017

به گزارش خبرنگار ایلنا، سیدعلی صالحی (شاعر و نظریه‌پرداز شعر حکمت)در یادداشتی با عنوان «ناامید نمی‌شویم» از عدم صدور مجوز آخرین مجموعه شعرش «سرود روح بزرگ» پس از هفت ماه انتقاد کرده است.

متن کامل این یادداشت بدین شرح است:

دایره بررسی کتاب و صدور مجوز چاپ (وزارت ارشاد) به چه حقی کتاب مرا در نوعی فراموشی و در توقیفی هفت‌ماهه زمین‌گیر کرده است؟ «سرود روح بزرگ» -تازه‌ترین دفتر شعر- من ماه‌ها است که از سوی موسسه انتشاراتی نگاه به دایره مربوطه سپرده شده بلکه پروانه عبور از آخرین تنگناها میسر شود. پس کو، کجا، کی و چرا!؟

«سرود روح بزرگ» در این روزگار کوچک‌پرور به سایه رانده شده است. به چه حقی با حیات ما بازی می‌کنید؟ مگر متخصصین سانسور چقدر باید این دفتر را زیر و رو کنند آنهم در دوره مدعیان اعطای آزادی بیان(!)

چه چپ،چه راست کندوکاو کنند،چه از پایین به بالا بخوانند، نکته خاص و معینی از این مجموعه شعر دستگیرتان نخواهد شد چون سراسر این دفتر «نکته» است.

بعد از دهه‌های متوالی؛ اعمال وحشت انتظار برای کسب مجوز برای تک تک آثارم نتوانسته خسته و ناامید و منزوی‌ام کند. این قدرت اهل قلم مستقل است. آنها که در دایره بررسی کتاب آثار امسال مرا رصد می‌کنند احتمالا باید با شعر مدرن فارسی آشنا باشند و چه بسا شاعر … ! این متخصین باید بدانند صدای روح بزرگ، خاموش نمی‌شود.

من مثل همه این دهه‌ها باز هم صبوری می‌کنم، اما صبر هم حدّی دارد اگر طاقت از کف برود، این مجموعه را در شبکه‌های مجازی منتشر و منعکس خواهم کرد. مدّعیان وفورِ پُرفوَران آزادی بیان بدانند نه امید واهی و نه تدبیر محتاط‌شان هیچ دردی را درمان نکرده است.

خلیل ملکی:چهرهء انسانیِ سوسیالیسم ایرانی،گفتگوبادکترهمایون کاتوزیان

نوامبر 4th, 2017

خلیل ملکی یکی ازچهره های برجسته و تأثیرگذار درفرهنگ سیاسی ایران معاصراست.هرچندکه به خاطرتبلیغات دیرپای حزب توده،شخصّیت و جایگاهِ فکری ملکی هنوز ناشناخه است،امّابافروریختن دیوارهای ایدئولوژیک و به همّت دکترهمایون کاتوزیان،اینک ما بهتر و روشن تر می توانیم چهرهء شریف و شجاعِ وی را بشناسیم.ما درکتاب«دکترمحمدمصدّق؛آسیب شناسی یک شکست»(چاپ چهارم،صص459-483) و نیز درمقالات «خلیل ملکی وتراژدیِ روشنفکرانِ تنها!» و «نقدی برکتابِ کودتا،نوشتهء دکتریرواندآبراهامیان»ازاو یادکرده و ملکی را ازقربانیانِ«حمّامِ فینِ حزب توده» به شمارآورده ایم.

در آستانهء صدمین سالگرد انقلاب اکتبر روسیه، همایون کاتوزیان مورّخ و استاد اقتصاد سیاسی، کتابی را به زبان انگلیسی با عنوان «خلیل ملکی:سیمای انسانی سوسیالیسم ایرانی» به دست ناشر سپرده است.متن زیر،برگزیده ای است ازگفتگوی «رادیوفردا»بادکترکاتوزیان دربارهء همین کتاب.

آقای همایون کاتوزیان، در کنفرانس منچستر که متمرکز بود بر بحثهای درونی سوسیالیسم ایرانی، گفتار شما تحت عنوان «از گناهان خلیل ملکی» با اختلاف نظر در حزب توده بر سر تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان آغاز شد. از اینجا آغاز کنیم که نظر خلیل ملکی درباره تقاضای امتیاز نفت شمال (در دهه ۱۳۲۰) توسط شوروی چه بود؟

همایون کاتوزیان: حزب توده از تقاضای امتیاز طرفداری کرد و نمایندگانش در مجلس رای دادند به خلاف قطعنامه ای که مصدق آورده بود به این معنا که اگر قرار باشد هیچگونه امتیازی به هیچ کشور خارجی داده شود باید از طریق مجلس بگذرد یعنی مجلس تصویب کند و دولت راسا نمی‌تواند این اقدام را بکند. این عملا تقاضای امتیاز نفت شمال توسط شوروی را در محاق گذاشت. در آن شرایط اگر هم دولت موافقت می‌کرد مجلس رای نمی‌داد.

سران حزب توده و نمایندگان حزب توده در مجلس با این قطعنامه مخالفت کردند و هواداری کردند از دادن امتیاز نفت شمال به شوروی. ملکی و جریان اصلاح‌طلب‌ها از این موضوع چندان راضی نبودند. به همین جهت مثلا موردی پیش آمده بود که حزب توده به هواداری از دادن این امتیاز تظاهرات خیابانی راه انداخته بود که بعد ناگهان می‌بینند که سربازهای شوروی که در ایران بودند چون ایران تحت اشغال متحدین بود، آمدند و حفاظت می‌کنند از تظاهرکنندگان حزب توده به نفع امتیاز نفت شمال. این مساله خیلی آنها را ناراحت و عصبانی کرده بود.

شما اگر خاطرات آل احمد را بخوانید تعریف می‌کند که چگونه با کمال افتخار در این تظاهرات شرکت کرده بود به محض اینکه چشمهایش به سربازهای شوروی افتاد پا به فرار گذاشت و بازوبندی را که با افتخار پوشیده بود به قول خودش سوت کرد. ملکی هم با این کارها مخالف بود و دکتر رحیم عابدی که در آن زمان در حزب توده بود و بعدا مثل آل احمد با انشعابیون خارج شد از حزب توده برای من نقل کرد که ملکی داد زد سر ایرج اسکندری که برو به این چکمه سرخ‌ها بگو که اینجوری آبروی ما را نریزند. اما در ملاء عام ملکی و اینها مخالفت کتبی نکردند با امتیاز نفت شمال.

حتی از طرف خود دکتر مصدق پیشنهاد شده بود که یک شرکت نفت شمال تشکیل بدهد و تمام ایرانی باشد و نفت را شوروی بفروشد. البته معنای این در عمل این بود که شوروی پول قرض بدهد به ایران که ایران این شرکت را راه بیاندازد چون ایران خودش این سرمایه را نداشت. ملکی در یادداشتی نوشته بود که این دو با هم فرقی ندارد. امتیاز دادن با گرفتن قرض و نفت فروختن چندان تفاوتی ندارد. به هر حال مساله یک خورده روشن بود. به دلیل اینکه نمی‌خواستند در ملاء عام با حزب شان مخالفت کنند. در نظر داشته باشید که این اتفاق در سال ۱۳۲۲ افتاد. یعنی همان سالهای اول تشکیل حزب توده و ملکی هم نسبتا تازه به حزب توده پیوسته بود. (ملکی در آغار تاسیس حزب توده عضو این حزب نبود).

این مساله در کتاب شما یعنی خاطرات سیاسی خلیل ملکی که در مقدمه‌ بیش از ۲۵۰ صفحه‌ای که نوشتید توضیح داده شده. بعد از کتاب شما خسرو شاکری (تازیخ پژوه) آمد ایراد گرفت و گفت که خلیل ملکی آن موضع مستقل ملی را که بهش نسبت داده می‌شود نگرفت و حتی از نزدیکی با اتحاد جماهیر شوروی دفاع کرده.

شاکری به یک مقاله اشاره می‌کند که من البته هرگز ندیده بودم و به این مقاله اول انور خامه‌ای در خاطراتش اشاره کرده بود ولی شرح نداده بود. شاکری رفته بود گمان می‌کنم از روی دست انور خامه‌ای این را پیدا کرده بود و این ایرادات را گرفته بود. چنانکه من گفتم ملکی اینها حزب توده که بودند با اتحاد شوروی مخالف نبودند. آنها اگر اختلاف داشتند با سران حزب توده در ارتباط با شووری یکی این بود که چرا سران حزب توده سرسپرده سفارت شوروی اند و از آن دستور می‌گیرند. نه اینکه با شوروی مخالف باشند. شوروی آن موقع فوق‌العاده محبوب بود. نه فقط با ایران بلکه در تمام دنیا. بعد از پیروزی شوروی در استالینگراد و نبرد قهرمانانه که آنها کرده بودند تمام دنیا حتی آمریکا و حتی اروپا فوق‌العاده محبوب بود.

بپردازیم یه آن اختلافاتی که در درون حزب توده بود بر سر تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان و جایگاه خلیل ملکی در این اختلاف نظر.

ملکی وقتی که فرقه دموکرات تشکیل شده با داشت تشکیل می‌شد حزب توده فرستادش به تبریز برای ریاست سازمان ایالتی حزب توده در آذربایجان. به خاطر اینکه اینها اخبار بدی می‌شنیدند از آن سامان که عده‌ای از مهاجران که بیشتر مهاجران شووری بودند از آذربایجان، آمدند آنجا و مردم علما و غیره را از کمونیسم تر ساندند. یک مقدار فساد سازمانی و غیره.

به این دلایل بود که کمیته مرکزی حزب توده ملکی را فرستاد تبریز. ملکی در تبریز موقعیت سازمان ایالتی را حفظ کرد به عنوان یک سازمان مستقل حزب توده نه جزیی از فرقه دموکرات. آنجا شروع به اصلاحاتی کرد که با مخالفت آدمهایی مثل پیشه وری و محمد بی‌ریا که رییس شورای متحده کارگران در آن سامان بود و غیره مواجه شد. مهاجرانی را که اخلال می‌کردند از حزب بیرون کرد و بعضی عده دیگر را و شروع کرد سعی کند که یک عده آدم صالح که توده‌ای نبودند به طرف حزب به عنوان سمپاتیزان جلب کند و این هیچکدام مورد تایید فرقه دموکرات و بی‌ریا و به طریق اولی نیروهای شوروی که آنجا را تحت اشغال داشتند نبود.

به همین جهت ملکی برگشت به تهران به امید اینکه قیمومت بیشتری بگیرد برود آذربایجان برای اصلاحات حزب توده که خبر رسید که اصلا به قول خودش مملکت آذربایجان تبریز شده و نیروهای شوروی گفتند که حق ندارد به تبریز برگردد. این مقدمات بود. ولی وقتی که فرقه دموکرات قیام کرد و خودمختاری اعلام کرد و پیشه‌وری نخست وزیر آذربایجان شد ملکی و خیلی‌های دیگر در حزب توده با این کارها مخالف بودند و مساله وقتی به نقطه اوجش رسید که فرقه دموکرات اعلام کرد که سازمان ایالتی حزب توده را در خودش منحل می‌کند.

این مورد پذیرش حتی سران حزب توده نبود و ملکی یک قطعنامه‌ای گذرانده بود در کمیته مرکزی که این کار را محکوم می‌کرد و استقلال حزب توده را تایید می‌کرد. همان شب که این قطعنامه گذشته بود که فردا منتشر شود عبدالصمد کامبخش برده بود سفارت شوروی و دستور گرفته بود برای کمیته مرکزی که این کار را نباید بکنند بلکه باید تایید کنند و پشتیبانی کنند از این اقدام فرقه دموکرات و پیشه وری. این بود که اختلافات را شدیدا دامن زد در آن یک سالی که گذشت بین قیام پیشه وری و شکست فرقه دموکرات.

به اصلاحاتی اشاره کردید که قرار بود خلیل ملکی در آذربایجان بکند موقعی که رفته بود آنجا از طرف حزب توده و بعدا که دیگر پایش را بریدند از آن. یکی دو نمونه از این اصلاحات توی کتابتان هست و هم در گفتارتان در منچستر به آن اشاره کردید. عکس‌ها و زبان. با اینکه خود ملکی ترک زبان و تبریزی بود.

بله اصلاحات چند وجه داشت چنانچه گفتم. وجوه عمده ترش همان چیزهایی بود که راجع به تصفیه سازمان حزب توده در آذربایجان، عناصر نامطلوب و مثلا دیده بود آنجا ده تا عکس استالین را گذاشتند. گفته بود اینها را بیاورید پایین و عکس ارانی و ستارخان و خیابانی را بگذارید و با بی‌ریا صحبت کرده و بی‌ریا بالای سر خودش عکس بزرگ استالین را پشت میزش گذاشته بود و ملکی تقریبا به او التماس کرده بود که آقا این عکس را از آنجا بردار خوب نیست. خودش می‌گوید بالاخره برداشت ولی گذاشت توی تاقچه. از این مسایل گوناگون گرفته تا همینکه شما گفتید که خودش می‌گوید توی خاطراتش که با اینکه من معمولا آنجا که بودم با آدمهای ترک زبان ترکی حرف می‌زدم ولیکن در مجالس رسمی حزب توده فارسی صحبت می‌کردم. و این خوشایند آن جریان نبود.

بعد از شکست اصلاح‌طلبان حزب توده در جریان تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان خلیل ملکی به فکر انشعاب از حزب توده افتاد،‌ یا در آن زمان هنوز امید داشت که حزب توده اصلاح شود؟

وقتی فرقه دموکرات شکست خورد سران حزب توده هم شکست اخلاقی و سیاسی بدی خورده بودند. به همین جهت حالت سرافکندگی داشتند نسبت به ملکی و جریان اصلاح‌طلب به نحوی که ملکی نقل می‌‌کند وقتی جلسه‌ای تشکیل می‌شد برای گفتگو درباره این مسایل با کمیته مرکزی ما عادت نداشتیم که وقتی کسی وارد می‌شود در جمع همه بلند شوند. نوشته که من که وارد شدم همه بلند شدند ایستادند. کمیته مرکزی استعفا کرد و آن هیات اجرایی موقت به وجود آمد. در آن اوایل یک امیدی بود که کار اصلاح‌طلبان در حزب پیش برود از جمله اصراری که داشتند برای اینکه کنگره حزب تشکیل شود، کمیته مرکزی. یعنی سران نمی‌کردند و مخالف بودند برای اینکه می‌دانستند در کنگره می‌بازند. می‌بازند به اصلاح‌طلبان. از جمله یک کنفرانس تهران تشکیل دادند که دو سوم رای تمام کشور را داشت.

این را اپریم اسحق معروف به دکتر اپریم به من گفت. گفت توی آن کنفرانس تمام قطعنامه‌های ما برنده شد و ما پیروز شدیم. به همین جهت پیش‌بینی می‌شد که اگر کنگره سریع تشکیل شود ما موفق شویم. به همین جهت هم کنگره تشکیل نمی‌دادند. این بود که روابط یواش یواش سخت تر و سخت تر شد تا اینکه منجر به انشعاب دی ماه ۱۳۲۶.

بعد از انشعاب، رئوس سیاست خارجی که خلیل ملکی برای ایران مناسب می‌دانست چه بود؟ تغییری کرده بود یا اینکه همان افکار سابقش بود؟

نه. بعد از انشعاب که شروع کرد به تحلیل و انتقاد نه فقط از حزب توده بلکه شوروی واستالینیسم و بنابراین اگرچه پیش از آن هم حزب توده اعلان نکرده بود که طرفدار پیوستن به بلوک شرق است، منظورم پیش از انشعاب است، این موضوع هنوز مطرح نبود و آنطور بلوک بندی نشده بود، به خاطر اینکه هنوز جنگ سرد شروع نشده بود، اصلا این مساله مطرح نبود پیش از انشعاب. بعد از انشعاب ملکی همان اعتقادی را داشت که بعد منجر شد به زیر نظریه نیروی سوم که فقط موضوعش بی‌طرفی نبود بلکه استقلال از دوبلوک بود برای کشورهایی که بعدها اسمشان شد جهان سوم و نهضت‌های ملی و چپ مستقل آن کشورها برای پیشرفت و توسعه. بنابراین نیروی سوم نظریه سیاسی اجتماعی بود و نه فقط یک شعار.

این را بیشتر خواهیم شکافت. اما قبل از آن من دو سئوال دیگر هم دارم. از چه زمانی مرزبندی افکار خلیل ملکی با لنینیسم و انترناسیونال سوم کامل می‌شود؟

بعد از انشعاب. حالا کی من دیگر روزش را نمی‌دانم. ولی بعد از انشعاب چیزی نگذشت که دوران نهضت ملی ۱۳۲۸ اصلا چیزهایی که ملکی می نویسد یک آدم مارکسیست آن زمان نمی‌خواند. مثلا طرفداری از دموکراسی پارلمانی و تاکید می‌کند بر آزادی انتخابات و آزادی حق رای و اینکه همه افراد مردم باید در سرنوشت شان شریک باشند. اینکه درست است که اجتماع بسیار اهمیت دارد برای اصلاحات جمعی ولی نباید فراموش کرد که اجتماع متشکل از افرادی است که مجموعا اجتماع را تشکیل می‌دهند و بنابراین فرد باید اهمیت داشته باشد و این چیزها مارکسیستی نبود و هنوز هم نیست.

شما نزدیک ۴ دهه پیش تاکید کردید که خلیل ملکی پیش از متفکران و رهبران کشورهای اروپای شرقی که نمی‌خواستند وابسته به شوروی باشند مثل مارشال تیتو رییس جمهوری یوگسلاوی، یا میلوان جیلاس نویسنده کتاب طبقه جدید اهل همین کشور که البته مغضوب تیتو و از دایره یوگسلاوی حذف شد عبارت نیروی سوم را که به آن اشاره کردید سکه زد. و افزودید که ملکی مبتکر نگاه جدیدی به مناسبات خارجی،‌ صف‌آرایی داخلی جامعه ایران بود. توضیح موجزی در این باره می‌دهید؟

برمی‌گردد به نظریه نیروی سوم و تاکید بر به قول خودشان قوای ذخیره این ملت‌ها، وابسته به هیچ قدرتی نباشند،‌ بدون اینکه با قدرتها دشمنی بکنند، روابط دوستانه داشته باشند ولی روی پای خودشان بایستند. تیتو و اینها. تئوری نیروی سوم ملکی دو بخش دارد. خودش بخش بندی کرده. یکی می‌گوید نیروی سوم به معنی اعم و یکی به معنای اخص. نیروی سوم به معنای اعم یعنی آنچه که من الان گفتم، مساله اینکه کشورهایی مثل ایران بدون اتکا به قدرتهای خارجی و با اعتماد به نفس کوشش کنند برای اینکه کشورشان پیشرفت کند و اصلاح شود و غیره. نیروی سوم به معنای اخص منظورش دقیقا همان چیزی بود که شما گفتید کسانی مثل تیتو و جیلاس که در یوگسلاوی بودند ولی جاهای دیگر هم نظایرشان بود ولی جرات نمی‌کردند حرف بزنند، اینها بودند که می‌خواستند رژیم سوسیالیستی خودشان را داشته باشند ولی از شوروی و استالینیسم مستقل باشند. ملکی این را حتی تا اندازه‌ای توسعه می‌دهد به اروپای غربی. و احزاب سوسیالیستی اروپای غربی و خاصه جناح چپ آنها را در چارچوب همین نیروی سوم به معنای اخص تحلیل می‌کند.

اینکه سالهاست که گفتید تئوری پردازی خلیل ملکی در مورد مفهوم نیروی سوم بازمی‌گردد به قبل از حرف‌های تیتو حرف‌های جیلاس و نظایر آنها،‌ می‌توانید یک مقدار بیشتر بشکافید؟

نیروی سوم را ملکی پیش از آنها مطرح نکرده بود و آنها هم مطرح نکردند. نیروی سوم اصطلاح ملکی بود. ولی مبارزه با استالینیسم را ملکی پیشتر از آنها شروع کرد لااقل علنی. آنها لابد حتما به طور مخفی اختلافات داشتند و محرمانه صحبت می‌‌کردند با شوروی تا اینکه بالاخره مساله رو شد و سروصدا شد و شوروی آنها را از کمینفورم اخراج کرد. چنانکه مرحوم دکتر محمد حسین تمدن از جوانان بسیار مهم و برجسته حزب توده بود در آن زمانها و یک مدتی مشاور کمیته مرکزی حزب توده بود، برای من نقل کرد که از قضا ملکی پیش از انشعاب نماینده یا رابط حزب توده بود با سفارت یوگسلاوی در تهران و وقتی انشعاب کردند سفیر یوگسلاوی به او گفت دیگر پایت را اینجا نگذار. این مثال بسیار خوبی است که ملکی پیشتر از آنها این مساله را به طور علنی مطرح کرد.

عکس العمل خلیل ملکی به پاکسازی‌ها و تصفیه‌های استالینی در بیستمین کنگره حزب کمونیست اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در دوران خروشچف چه بود؟

عکس العملش این بود که استقبال کرد و گفت سالها که ما این حرفها را می‌زدیم حالا آقای خروشچف آمده و حرفهای ما را تایید می‌کند.

از ویژگی‌های سیاست داخلی مورد نظر خلیل ملکی استقبال از گفتگو بود. حتی گفتگویی هم کرده بود با محمدرضا شاه پهلوی، گفتگویی سه ساعته که در سخنرانی‌تان در منچستر به آن اشاره کردید. که هم مورد حمله حزب توده بود و هم مورد حمله بعضی از عناصر گرایش ملی. این تاکیدش آن موقع برروی گفتگو سرچشمه‌اش در کجا بود؟ با توجه به اینکه چنین افکاری در آن موقع رواج نداشت.

ملکی به طور کلی اهل گفتگو و تبادل افکار و نظریات بود. معتقد بود که همه اهل سیاست باید این کار را بکنند. ولیکن مورد ملاقات با شاه این بود که آقای اسدالله علم وزیر دربار دو سه بار رفته بود منزل ملکی و با او صحبت کرده بود. دست آخر گفته بود شاه می‌خواهد با شما ملاقات کند. ملکی هم علی‌الاصول اشکالی در این نمی‌دید که با شاه حرفهایی که می‌نوشت و همه جا می‌گفت بزند. با این وصف با دکتر غلامحسین صدیقی و کریم سنجابی که از سران برجسته جبهه ملی دوم بودند مشورت کرده بود که آیا به نظر شما این کار درست است یا نه. گفته بودند بله شما بروید. البته این هم با تصویب کمیته مرکزی سازمان بود وگرنه بدون آن راسا که تصمیم نمی‌گرفتند. باری این بود موضوع رفتن ملکی برای گفتگو با شاه که نتیجه‌اش را هم به اختصار در نامه خیلی بلندی که به مصدق یکی دو سال بعد نوشت گزارش داد.

در ۴۷ سالی که از درگذشت خلیل ملکی می‌گذرد نگاه به او در میان فعالان سیاسی و تحصیل کرده‌های ایران از چه نشیب و فرازهایی گذشته؟

نشیب و فراز نمی‌دانم. ولی شما وقتی به کاریر Career ملکی نگاه می‌کنید می‌بینید که به طرز حیرت انگیزی در هر زمان هر بحث و نقد نظری که ارائه کرد درست درآمد. چه نقدش از حزب توده و راه و روش و اشتباهات حزب توده از پیش از فرقه دموکرات تا بعد از آن و بعد سر ملی شدن که حزب توده مخالفت کرد و بعد که حزب توده گفت مصدق جاسوس آمریکا است و بعد بعضی‌ از اشتباهاتی که مصدق کرد مثل رفراندوم مجلس هفدهم که مخالفت ملکی معروف است. از آنجا بگیر و بیا بعدش هم همینطور.

دست آخر هم طوری شد که وقتی همه جبهه ملی دومی‌ها سیاست را کنار گذاشتند و رفتند پی کارشان و وقتی که هنوز مبارزه چریکی و زیرزمینی شروع نشده بود ملکی آنقدر ادامه داد به کوشش خود برای اصلاحات دموکراتیک که گرفتند و محاکمه‌اش کردند و هزار بد و بیراه به او گفتند و تهمت زدند و در محکمه نظامی محاکمه اش کردند و محکومش کردند.

هر کدام از اینها را نگاه کنید می‌بینید مواضعش صحیح بوده. من فکر می‌کنم در منطقه کمتر آدمی مثل او پیدا شده. من نشنیدم.

درگذشت علی اشرف درویشیان و استادخدائی شریف زاده ادیب تاجیکستان

اکتبر 30th, 2017

چندی پیش،علی اشرف درویشیان،نویسندهء نجیبب ونامدار ایران-پس ازیک بیماری طولانی-چشم ازجهان فروبست.

 درویشیان را می توان ازتبارنویسندگانی مانندصمدبهرنگی دانست که زندگی طبقات فرودست جامعه،مضمون بسیاری ازآثاِوی را تشکیل می دهند.اونمونهء برجستهء اخلاق،ادب،فروتنی و فرزانگی درعرصهء ادبیّات ایران بود.

کانون نویسندگان ایران دربارهء درویشیان نوشت:

«او که نزدیک به نیم قرن پژواک صدای بی‌صدایان و تصویرگر سیمای بی‌چهره‌گان بود، در حالی برای همیشه چشم‌های نگرانش را برهم‌ نهاد که رویای زیبا کردن جهان، این جان مایه ی بی بدیل قلم او، همچنان به تحقق نپیوسته است؛ با این همه، شعله‌ی فروزان آرمان ها و آرزوهایش، که خود در پراکندن آن بسیار سهم داشت، تابناک است و بر راه همه ی جویندگان شادی و آزادی نور می‌افشاند. آنچه او کرد و آنچه بر جا نهاد، نشان و میراث نویسنده‌ای است که هیچ‌گاه به تایید ستم و سیاهی برنخاست؛ حاشا که همواره بر آن شورید و زبان اعتراض گشود، هیچ‌گاه و به هیچ بهانه‌ای بر سفره‌ی صاحبان قدرت ننشست؛ زیرا که آن را “خونین” می‌دانست. همین بود که سال‌ها زندان و فشار و آزار نصیبش کردند. سال ها حبس و شکنجه و آزار در زندان های رژیم شاه و سال‌ها تعقیب و احضار و فشار در رژیم کنونی تاوان سرفرازی و حفظ شرافت قلمش بود؛ قلمی که با آفرینش ده‌ها کتاب طی نیم قرن صدها هزار خواننده و محبوبیتی کم‌نظیر داشته است».

علی‌اشرف درویشیان، سوم شهریور سال ۱۳۲۰ در کرمانشاه متولد شد. و در سن ۷۶ سالگی در کرج  دیده ازجهان فروبست.

پیکر علی اشرف درویشیان درهشتم آبان ماه با نوای «مرغ سحر» به خاک سپرده شد.

برخی آثاردرویشیان عبارت است از:

«بیستون»، «آبشوران»، «فصل نان»، «همراه آهنگ‌های بابام»، «گل طلا و کلاش قرمز»، «ابر سیاه هزارچشم»، «روزنامه دیواری مدرسه ما»، «رنگینه»، «کی برمی‌گردی داداش جان»، «آتش در کتابخانه بچه‌ها»، «چون و چرا»، «داستان‌های محبوب من» (با همکاری رضا خندان مهابادی)،«افسانه‌ها و متل‌های کردی»، «سال‌های ابری» (۲ جلد)، «درشتی»، مجموعه ۲۰ جلدی «فرهنگ افسانه‌های مردم ایران» (با همکاری رضا خندان مهابادی)، «واژه‌نامه گویش کرمانشاهی»،  «شب آبستن»، «از این ولایت»، «قصه‌های آن سال‌ها»، «هفت مرد، هفت داستان»،  و «دانه و پیمانه» (با همکاری رضا خندان مهابادی) .

****

استادخدائی شریف زاده،ادیب وسخن شناسِ تاجیکستان،درشهردوشنبه چشم ازجهان فروبست.

شریف زاده ازادیبان برجسته ای بودکه برای رواج زبان پارسی وتثبیت آن- به عنوان  زبان ملّی  مردم تاجیکستان-تلاش های فراوان کرده بود.

شریف زاده از سال ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۷ رئیس دانشکدهء زبان و ادبیات دانشگاه ملی تاجیکستان بودودراین مقام برای گسترش زبان وادبیّات فارسی خدمت فراوان کرد. او از اعضای اتحادیه نویسندگان تاجیکستان مدتی نیزمسئول بخش نقد ادبی این اتحادیه بود.

ازشریف زاده کتاب های متعدّدی درزمینهء فرهنگ وتاریخ حوزهء تمدن ایرانی  منتشرشده است .«شاهنامه و شعر زمان فردوسی»، یکی ازبهترین پژوهش ها دربارهء فردوسی است.

ازدیگرآثاراو می توان ازکتاب های زیرنام برُد:

مقام ابن سینا در شعر و ادب تاجیک (۱۹۸۵)، کلام بدیع (۱۹۹۱)، شاعر و شعر (۱۹۹۸)، آزردگان و امیدواران (۲۰۰۱)، صوت عجم (۲۰۰۲)، بلاغت و سخنوری (۲۰۰۲)، نظریه نثر (۲۰۰۴)، اشعار هم عصران رودکی (۲۰۰۷)، سنتهای ادبی (۲۰۰۷)، سخن از ادبیات ملی (۲۰۰۹ و.. سیزده مقاله (۲۰۱۳).

نقدی بر«کودتا»ی دکتر یرواند آبراهامیان(بخش۲)،علی میرفطروس

اکتبر 26th, 2017

بخش نخست

*ارزیابی منابع،ارزش علمی و آکادمیک یک تحقیق را برجسته می کند.دربارهء قیام 30تیر آبراهامیان-اساساً- روایتِ اخیرِ نورالدین کیانوری و پیروانش را تکرارکرده است.پُرسش این است:حزبی که تا آخرین لحظات،مصدّق را«نمایندۀ استعمار»،«عامل امپریالیسم»و«پیرمردِ مکّار»می دانست ،در قیام 30تیر چگونه  می توانست از مصدّق حمایت کند تا به قول آبراهامیان«نقش تعیین کننده»در جنبش مردم داشته باشد؟

*احسان طبری دربارهء هدف از قتل محمد مسعودتوسط«کمیتهء ترور سازمان افسران حزب توده»:« قتل محمدمسعودبرای ایجاد یك شوکِ عَصَبی علیه دربار بود ،زیرا خسرو[روزبه] اطمینان داشت كه قتل ،صد در صد به حساب دربار  تمام خواهدشد».

***

حزب توده،پُشتیبان دولت دکترمصدّق؟!!

دکترمصدّق برای خاتمه دادن به مسئلهء نفت هرگاه که به مذاکره با دولت های آمریکا و انگلیس مشغول بود،حزب توده -در یک اتحادِ نانوشته با دولت انگلیس -با به راه انداختن انواع و اقسام اعتراضات و تظاهرات خیابانی،عامل آشوب و اختلال و بی ثباتی در جامعه می شد و مصدّق را از پرداختنِ صبورانه و صحیح به مسئلۀ نفت  بازمی داشت.از همین زمان بود که مفهوم«توده نفتی»به فرهنگ سیاسی ایران  وارد شد.بابک امیرخسروی-از کادرها و مسئولان برجستۀ حزب توده در آن زمان – یادآور می شود:

به واحدهای حزبی وسازمان جوانان[حزب توده] آموزش داده بودند که چوب های پلاکارد و پرچم هارا طوری تهیّه  بکنند که بتوان ازآن ها در موقع مقتضی!بجای چماق  استفاده کرد.بسیاری از شرکت کنندگان درجیب های خود  فلفل و پنجه بوکس و چاقو و سایل مختلف ضرب و جرح  آماده داشتند.اعضای حزب[توده] و به ویژه سازمان جوانان برای انتقام کشی و نشان دادن ضرب شست،مغزشوئی شده بودند»(1).

دکتر انور خامه ای نیز در بارهء«علل واقعی حادثه آفرینی های حزب توده»می گوید :

 -«اغتشاش در کارخانه ها و دبیرستان ها و دانشگاه،اغلب بدین سان پدیدمی آمد که توده ای هابه مصدّق و جبههء ملّی  حمله می کردندو آنها را نوکر انگلیس و آمریکا می خواندندند و در نتیجه؛خشم طرفداران مصدّق را برمی انگیختندو حادثه،آفریده می شد!.به موازات این حوادث،حزب توده از هر فرصتی استفاده می کرد برای اینکه میتینگ و راه پیمائی به راه اندازد.اگرزد و خوردی،کَشت و کُشتاری،خونریزی پیش آمد،که هُوالمطلوب.اگر نیامد که قدرت خود و ضعف حکومت مصدّق را  نشان  داده است،مثلاً در اوایل آبان[1330،به هنگام سفر مصدّق به آمریکا]،«سازمان دانشجویان و دانش آموزان حزب توده»علیه مظالم انگلستان در مصر، راه پیمائی به راه انداخت و با وجود اینکه شهربانی آنرا ممنوع اعلام کرده  و گفته بود از آن  جلوگیری خواهد کرد و مسئولیّت هرحادثه ای متوجهء مسئولان سازمان مزبور است،[حزب توده]از انجام آن  چشم پوشی نکرد و اگرخودداری پلیس و طرفداران جبههء ملّی-به علّت غیبت مصدّق و توصیهء او به حفظ آرامش- نبود،مسلّماً حوادث 23 تیر تجدید می شد،کمااینکه با وجود این خودداری و گذشت هواداران جبههء ملّی و دولت،دانشجویان و دانش آموزان توده ای از تحریک و اخلال دست برنداشتند و کار را بجائی کشاندند که شورای دانشگاه ،یعنی رؤسای دانشکده ها و نمایندگان استادان را مدت 10ساعت در یکی از اطاق ها زندانی کردندکه منجر به تعطیلی دانشگاه شد…[بدنبال] تعطیلی دانشگاه،این بار،«سازمان دانشجویان ودانش آموزان»اعلام کردکه در14آذر[1330]بعنوان اعتراض علیه تضییقات دولت وتعطیلی دانشگاه،میتینگ و راهپیمائی برپاخواهدداشت.باآنکه شهربانی از3روزپیش مکرّر اخطار کرد که ازاین تظاهرات  جلوگیری خواهد نمود و مسئولیّت هراتفاقی که بیافتد برعهدهء تظاهرکنندگان است و با آنکه معلوم بودبعضی عناصر و سازمان ها-چه درداخل جبههء ملّی وچه خارج از آن-خود را آمادهء مقابله باحزب توده وضرب شست نشان دادن به آن می نمایند،با وجود تمام اینها،حزب توده ازراه پیمائی   صرف نظرنکردوحوادث 23تیر(1330)تقریباًتکرارشد.توده ای هاازدانشگاه حرکت کردند و تابهارستان اتفاقی نیافتاد.ابتدای خیابان اکباتان،شعارهائی علیه جبههء ملّی وحزب زحمتکشان[دکتربقائی]دادندوباعده ای ازهواداران این حزب وجبههء ملّی درگیرشدندوچوب وچماق  بکارافتاد.هنگامی که پلیس برای جلوگیری ازمنازعه  مداخله کرد،زد و خورد میان پلیس و توده ای ها آغازگردید،امّا-این بار-پلیس چون قبلاً به او دستور داده شده بود که در صورت موردِ حمله قرارگرفتن از خودش دفاع کند،به تیراندازی پرداخت و در نتیجه 5  نفرکشته و بیش از 200 نفر زخمی شدند(2).

همۀ این حادثه سازی ها وتشنّج آفرینی های حزب توده ضربات مُهلکی بودندکه از یک طرف، دولت های غربی-خصوصاً آمریکارا-نسبت به توانائی مصدّق برای  مدیریت و هدایت کشور بدبین می ساخت، وازطرف دیگر،این حادثه سازی ها و تشنّج آفرینی ها برنگرانی آنان از«خطراستیلای حزب کمونیست توده» می افزود(3).

چنانکه گفته ایم،دکترآبراهامیان در کتاب«کودتا»باآمیزه ای ازگرایش های مارکسیستی،تعلّق خاطری به حزب توده دارد و از آن جمله  معتقداست که حزب توده از آغازِ ملّی شدن صنعت نفت(1329) پُشتیبان دکترمصدّق بود و نیزدرقیام 30 تیر1331،حضوری آشکار و نقشی تعیین کننده داشت.(صص77 به بعدو186-190).در حالیکه اسناد و نشریات حزب توده نشان می دهندکه این حزب از آغازملّی شدن صنعت نفت ،مصدّق را «عامل امپریالیسم» ،«آخرین تیرِ ترکشِ استعمار»و«پیر مردِ شعبده باز و مکّار»می نامید(4).

عکس ها و کاریکاتورهای زیر نیز،نمونه هائی ازمواضع نشریات حزب توده علیه دکترمصدّق در زمان ملّی شدن صنعت نفت است:

 

 

 

 

چلنگر، نشریۀ پُرتیراژِ حزب توده،

دکترمحمدمصدّق را بصورت عنتری در دست دولت های آمریکا وانگلیس می دانست!

 

چلنگر:مصدّق، عروسِ دولت انگلیس

حزب توده که درسال1323 (درزمان ساعدمراغه ای)درمناطق نفتی خوزستان و صنعتی اصفهان،قیام گستردهء کارگران وسپس- به منظور واگذاری نفت شمال به شوروی ها-تظاهرات 35هزارنفری را درمقابل مجلس شورای ملّی سازمان داده بود،در دوران حکومت مصدّق نیز ده‌ها اعتصاب و تظاهرات مهـّم كارگری و شهری در ایران را رهبری یا هدایت کرده بود(5).

به روایت عبدالصمدکامبخش،از رهبران برجستهء حزب توده-در آن هنگام-در فاصلهء 1سال،200اعتصاب کارگری رخ داد که برخی از آنها اقتصادی و سیاسی و برخی صرفاً سیاسی بود(6).

 

حزب توده وقیام 30تیر

گفته ایم که ارزیابی منابع ،ارزش علمی و آکادمیک یک تحقیق را برجسته می کند.در بارۀ قیام 30 تیر نیز آبراهامیان-اساساً- روایتِ اخیرنورالدین کیانوری و یکی از پیروانش را تکرار کرده است(7).وی  ضمن اعتقادبه«حضور تعیین کنندهء حزب توده در قیام 30 تیر»می نویسد:

-«فراخواندن مردم به اعتراضات توده ای[در30تیر] مورد تأئیدو پُشتیبانی حزب توده قرار گرفت.این نخستین باری بود که حزب توده به پُشتیبانی کامل از مصدّق برخاسته بود…بلافاصله پس ازاین قیام،کاشانی ازحزب توده بابت کمک به«حصول پیروزی علیه امپریالیسم بریتانیا»تشکر کرد»(ص 187).

پُرسش این است:حزبی که تا آخرین لحظات،مصدّق را«عامل امپریالیسم»،«نمایندۀ استعمار»،«پیرمردِ مکّار»و…می دانست در قیام 30 تیر 1331 چگونه  می توانست از مصدّق حمایت کند تا به قول آبراهامیان«نقش تعیین کننده»در جنبش مردم داشته باشد؟

قوام السلطنه،«معمارِبزرگ نجات آذربایجان» و قهرمان شطرنج سیاسی که در ماجرای نفت شمال،استالین را«مات» کرده بود-بانخوت و غروری حیرت انگیز در 25 تیر 1331با اعلامیّۀ معروف«کشتیبان را سیاستی دگرآمد»چنان هیجان و احساسِ انزجاری درجامعه  پدید آوردکه منجر به قیام 30 تیر و سقوط دولت چندروزۀ وی گردید.سیل خروشان توده های مردم درخیابان های تهران ودیگرشهرهای مهم باعث شدتا«جمعیّت ملّیِ مبارزه بااستعمار»(وابسته به حزب توده) در29تیرماه  اعلامیّه ای درحمایت از«مبارزات ضداستعماری وضدامپریالیستی توده ها» صادرکند،اعلامیه ای که درآن،نه تنها حمایتی ازمصدّق وجود نداشت،بلکه این اعلامیّه، کیفرخواستی بود سرشار از دشنام و انتقاد علیه دولت مصدّق(8).

آبراهامیان برای«تائید»نظرش مبنی بر«نقش تعیین کنندهء حزب توده در قیام 30تیر»به روایت حسن ارسنجانی و مصطفی فاتح اشاره می کند،با این تأکید که:«هم فاتح وهم ارسنجانی- که هیچ یک ازآن دو را نمی توان باهیچ تعبیر و تفسیری متمایل به حزب توده دانست-نقش تعیین کننده را در کلِ این قیام به حساب حزب توده منظور داشته اند»(ص187).

در این باره بایدگفت که حسن ارسنجانی معاون و مشاورِ ارشدِ قوام السلطنه بود و چه بسا تمایل داشت که قیام 30 تیر و سقوط  قوام السلطنه را زیرسرِ حزب توده بداند تا این نکته را به انگلیسی ها بفروشد که«پُشت سقوط قوام السلطنه،کمونیست های حزب توده و عوامل شوروی قرار دارند».از این گذشته،به روایت ارسنجانی در روزهای منتهی به قیام 30 تیر رهبران حزب توده درحال مذاکره با قوام السلطنه بودند تا شاید بتوانند به کابینۀ وی راه یابند و خاطرات خوشِ حضور وزیرانِ توده ای در کابینۀ قوام در سال 1325را تجدید کنند(9).

مصطفی فاتح (نمایندۀ شرکت نفت انگلیس و ایران)نیز از بُن بست مذاکرات انگلیسی ها و مصدّق راضی نبودو با وجود احساسات مثبت و خیرخواهانه اش نسبت به مصدّق(ص106)،نگران قدرت گیریِ حزب توده بود.او زمانی مؤسس حزب سوسیالیست ایران بودکه باحزب توده نیز همکاری داشت(10).

فاتح سپس به شرکت نفت انگلیس و ایران پیوست و در دوران مأموریتش در شرکت نفت شاهدِ اعتصابات و اعتراضات گستردۀ نیروهای کارگری درمناطق نفتی خوزستان به رهبری حزب توده بود،و لذا باعواطف سوسیالیستیِ گذشته درجریان قیام 30 تیر،ضمن پُررنگ کردنِ حضور حزب توده شاید می خواست به مقامات انگلیسی هشدار دهدکه در صورت ادامۀ بن بست مذاکرات نفت-چه بسا-حزب توده قدرت سیاسی را قبضه کند. آبراهامیان در بارۀ مصطفی فاتح -به درستی- می نویسد:

-«در نظر عامّه،فاتح یک«عاملِ»تیپیک هوادار بریتانیا تصوّرمی شد،امّا در عالم خصوصی و در واقع،او شخصی متفاوت با این تصویر شناخته می شود.وضع ظاهری و علنی افراد می تواند بسیارفریب دهنده باشد»(ص106).

برخلاف نظر دکتر آبراهامیان،طبق اسناد حزب توده،نقش این حزب توده در قیام 30 تیر بسیار ناچیز بوده هرچند که بخشی از کارگران و هواداران حزب ،به ابتكارفردی و با احساسات شخصیِ خود، وارد صحنۀ شده بودند.قطعنامۀ پلنوم چهارم حزب توده(مسکو،تیرماه1337)ضمن انتقاد از عملکردِ رهبری حزب،در این باره تأکید می کند:
… در حادثۀ 30 تیر 1331 روش رهبری  قابل انتقاد است زیرا در حادثۀ 30 تیر، ما، دیرتر از بورژوازی ملی، تازه آن هم پس از آنكه بخشی از تودۀ حزبی به ابتكار خود جنبید، وارد صحنه شدیم»(11).

در بارۀ تشکرکاشانی از حزب توده پس ازقیام 30 دکتر آبراهامیان-باز- به جای استنادبه روزنامه های آن زمان و سخنرانی ها و مکتوبات منتشر شدۀ  کاشانی،به گزارش یک خبرنگار آمریکائی استناد کرده که چه بسا زبان فارسی نمی دانست و یا در فهم ظرافت کلام کاشانی دچار اِشکال بود.دکتر محمد حسن سالمی(یکی از افراد بسیارنزدیک به کاشانی که دراین سخنرانی حضور داشت)در گفتگو با نگارنده گفت:

-« در آن روز هیچ سخنی ازحزب توده نرفت بلکه باحضور ده ها روزنامه نگارِ داخلی و خارجی،کاشانی-به عنوان یک پدرمعنوی– در پاسخ به یک خبرنگار وابسته به حزب توده،به طورکلّی ازهمۀ کسانی که در راهِ پیروزی قیام تلاش کرده اند،سپاسگزاری کرد بدون آنکه نامی از حزب توده برده باشد!.باتوجه تحریف سخنان کاشانی توسط حزب توده،دفتر آیت الله کاشانی مندرجات نشریات حزب توده(درتشکرکاشانی از حزب توده) را قویّاً تکذیب کرد».

ازاین گذشته،نه روزنامۀ کیهان ونه روزنامۀ اطلاعات( به تاریخ30تیرماه1331) -هیچیک-به تشکرکاشانی ازحزب توده  اشاره ای نکرده است.

آبراهامیان ضمن عُمده کردنِ نقش حزب توده- به عنوان «عامل تعیین کنندۀ پیروزی قیام 30 تیر»- می نویسد:

-«این رویدادنشان دهندۀ تغییرِعُمده ای درسیاست حزب توده بود.تا آن زمان،چپ های افراطی بر رهبری این حزب مسلّط بودند و عادتاً مصدّق را یک«نوکر»هوادار آمریکا توصیف می کردند از این نقطه[قیام 30 تیر] به بعد،رهبران عمل گرائی-به ویژه نورالدین کیانوری-درکمیتۀ مرکزی اکثریّت یافتند که عادتاً مصدّق را«یک وطن پرستِ ضدامپریالیست»می دیدند»(صص 89، 187 و190).

نگاهی به بیانیه ها و مقالات حزب توده-امّا- نشان می دهدکه پس از قیام 30تیر و در زمان«رهبران عمل گرائی مانند نورالدین کیانوری نورالدین کیانوری» نیز مقالات و بیانیه های حزب توده در بارۀ ملّی شدن صنعت نفت و شخصِ دکتر مصدّق،سرشار از دشنام و ناسزا بود(12).

از این گذشته،در تاریخچۀ رهبران حزب توده،«به ویژه نورالدین کیانوری»فردی افراطی،فرصت طلب و بدون پرنسیب های سیاسی ارزیابی می شود،او به عنوان مسئول سازمان افسران حزب توده- با همدستیِ خسرو روزبه-عامل یا آمرِ قتل محمد مسعود(سردبیر روزنامۀ «مردامروز»و احمددهقان(سر دبیر مجلۀ تهران مصور) و مسئول سر به نیست کردنِ ده ها «عضوِ مسئله دارِ حزب توده»بود از جمله حسام لنکرانی،پرویزنوائی،داریوش غفّاری،آقابرارفاطری،محسن صالحی (13). احسان طبری در بارۀ هدف از قتل محمدمسعود توسط«کمیتۀ ترورسازمان افسران حزب توده» تأکیدمی کند:

-« قتل محمدمسعود برای ایجاد یك شوك عَصَبی علیه دربار بود ،زیرا خسرو[روزبه] اطمینان داشت كه قتل ،صدر صد به حساب دربار  تمام خواهدشد»(14).

این نکته می تواند در شناخت عواملِ ترورهای دیگر در این دوران،موردتوجۀ پژوهشگران قرارگیرد.

دکترآبراهامیان با اشارۀ دوباره به مظفربقائی و خلیل ملکی (ص158)در گفتگو با سایت«ایران وایر» نیز می گوید:

– «نقش سازمان سیا حتّی شرورتر از آن چیزی است که به نظر می رسد:مثلاً تظاهرات بزرگ سال 1951/1330بهنگام  ورود هریمن(فرستادۀ ویژۀ دولت آمریکا به تهران) را خودشان[سازمان سیا]ازطریق بقائی و حزب زحمتکشان  سازمان دادند…».

آبراهامیان توضیح نمی دهدکه سازمان سیا چرا باید علیه فرستادۀ ویژۀ دولت متبوعش چنان تظاهرات خونینی را سازماندهی کرده باشد؟!.از این گذشته،ورود هریمن به تهران(23تیر1330 /15ژوئیه1951)، برای مذاکره با مصدّق به منظور حلِ اختلافات مربوط به نفت بود که درآن زمان،هم بقائی و هم ملکی  هوادار و خواستار آن بودند.

سخن آبراهامیان مبنی براینکه « آن گردهمائیِ حزب توده ارتباط چندانی به هریمن نداشت»،مغایر با روایت شاهدان عینیِ این ماجرا است.عموم پژوهشگران، و نیز برخی از رهبران سابق(مانند دکتر انور خامه ای)وکادرها و مسئولین حزب توده(مانند بابک امیرخسروی ودیگران)تأکیدکرده اندکه این تظاهرات خونین از طرف حزب توده سازمان داده شده بود زیراکه چند روز پیش از آمدن هریمن،حزب توده در اعلامیه ای با ورود «عامل امپریالیست آمریکا به ایران»مخالفت کرده بود.در این تظاهرات حدود ده هزار تن از هواداران حزب توده در تهران- باشعارهای ضدآمریکائی و ضدامپریالیستی- علیه ورودِ هریمن شركت داشتند كه منجر به كشته شدنِ بیش از 24 نفر و مجروح شدن بیش از 200 نفر گردید.در شمار كشته ‌شدگان،چهار تن از نیروهای انتظامی بودند. (15).

 

دکترمظفّربقائی وقیام 30تیر

در بارۀ نقش دکترمظفربقائی در قیام 30 تیر،عموم پژوهشگران وی را یکی از رهبران اصلی قیام دانسته و به نقش تعیین کنندۀ وی در پیروزی قیام تأکیدکرده اند،دکترکاتوزیان(هوادار صدیق دکتر مصدّق)می نویسد:

-«[روزنامۀ] شاهدِبقائی(ارگان روزانۀ حزب زحمتکشان)به نافذترین وسیلۀ مبارزه بَدَل شده بود.در اول سرمقالۀ 29تیرماه که به قلم و با امضای خودِ بقائی چاپ شده بود،این بیتِ افشاگرانه را آورده بود:

گرچه تیر از کمان همی گذرد

از کماندار بیند اهل خِرَد

این،گستاخانه ترین تیری بود که یکی از رهبران نهضت ملّی به سوی شاه پرتاب کرده بود…اعتصاب عمومی وت ظاهرات مردم[برای بازگشت مصدّق به حکومت]تقریباً خودجوش بود،هر چند حزب زحمتکشان[بقائی]نقش مهمی در سازماندهی و رهبری مردم -پس ازریختن آنها به خیابان ها- بر عهده داشت…کاشانی و بقائی(به ویژه به لحاظ نقش رهبریش در حزب زحمتکشان)سهم بسیار بسزای در تعیین نتیجۀ استعفای مصدّق در تیر 31 برعهده داشتند…بقائی مصرّانه از نمایندگان نهضت ملّی در مجلس خواست که از خواسته شان مبنی برانتصاب مجدّد مصدّق یک قدکم عقب ننشینند و حزبش نیز سازماندهی مردم را در تظاهرات پایانی برعهده گرفت…تنهانمایندۀ نهضت ملّی در مجلس که خواستاراصلاحات ارضیِ جامع یا توزیع عادلانۀ درآمد شد،بقائی بود و لاغیر.»(16).

این تصویر منصفانه از دکتر مظفر بقائی باید ما را به تحریف های 65سالۀحزب توده علیه بقائی هوشیار و بیدارسازد،شخصیّتی که در آن زمان سرسخت ترین دشمنِ حزب توده بود و دراین راه-مانندخلیل ملکی-قربانیِ«حمّام فینِ حزب توده»شد.

بخش سوم

پانویس ها:

1- امیرخسروی،پیشین،ص282

2- خامه ای،انور،ازانشعاب تاکودتا،ج3،انتشارات هفته،تهران،1363،صص356-363  

3- دربارهء توطئه ها وتشنّجات  این دوران  نگاه کنیدبه:ترکمان،محمد،تشنّجات ودرگیری های خیابانی وتوطئه هادر دوران حکومت مصدّق،انتشارات رسا،تهران،1359

4- برای نمونه  نگاه کنیدبه:روزنامهء به سوی آینده،شمارهء21مهرماه1329و آخرین نبرد،17آذرماه  1330

5– برای شرح دقیقی از چند اعتصاب مهم كارگری در این دوران، نگاه كنید به: ارسلان پوریا (عضو برحسته و مسئول تظاهرات حزب توده)، کارنامهء مصدّق وحزب توده،نشرمزدک،ایتالیا،1355،صص271، 402-406، 468-474 و صفحات دیگر

6– نگاه کنید:نظری به جنبش کارگری وکمونیستی درایران،ج1،انتشارات حزب توده،بی جا،1972،ص171

7-نگاه کنیدبه: کیانوری،خاطرات،صص242-247؛جوانشیر،ف.م،تجربهء 28مرداد (نظری به تاریخ ملّی شدن نفت ایران)،نشرحزب توده،تهران،1359،صص196-214

8– برای متن این اعلامیّه نگاه کنیدبه:روزنامهء دژ(به جای به سوی آینده)،29تیرماه 1331

9– نگاه کنیدبه:ارسنجانی،حسن،یادداشت های سیاسی،یادداشت شنبه 28تیر1331،،تهران،1331،ص10 مقایسه کنیدباسخن ارسلان پوریا،پیشین،صص270-273

10– کیانوری،پیشین،صص89-91

11– اسناد و دیدگاه ها، حزب تودهء ایران از آغاز تا انقلاب 57، پلنوم پانزدهم،1360،ص 667.مقایسه کنیدبانظرارسلان پوریا،مسئول اصلی تظاهرات حزب بوده درآن زمان،پیشین،ص265

12– نگاه کنیدبه: آخرین نبرد، ۱۷ آذرماه ۱۳۳۰؛ روزنامهء به سوی آینده،31تیرماه 1331 ؛روزنامهء شهباز،21دی ماه1331

13– نگاه كنید به: اعترافات خسروروزبه و سروژ استپانیان در:زیبائی،علی،کمونیزم درایران،تهران،1343،صص437 ،548-450و 553-554.

14-طبری،احسان،كژراهه(خاطراتی ازتاریخ حزب توده)،نشرامیرکبیر،تهران،1367، ص85وصص31-32

15– موحّد،پیشین، ج1، صص220-221؛ خامه ای،پیشین،صص350-352؛نجاتی،غلامرضا،جنبش ملّی شدن صنعت نفت ایران،چاپ هفتم،شرکت سهامی انتشار،تهران،1373،صص180-181؛ کاتوزیان،محمدعلی،مصدّق ومبارزه برای قدرت،ترجمهء فرزانهء طاهری،نشرمرکز،چاپ دوم،تهران،،ص142-145

16– کاتوزیان،پیشین،1378صص 154  203و207

بایگانی دولت ساسانی چه شد؟،محمود فاضلی بیرجندی

اکتبر 25th, 2017

دژنبشت/ کوه نبشت

«و به اصطخرِ پارس کوهی است، کوه نبشت. گویند کی همه صورت ها و کنده گری ها، از سنگ خارا کرده اند و آثار عجیب اندر آن نموده، و کتاب زند و پازند آنجا نهاده بود.»

فارس نامه ،ابن بلخی،تصحیح دکتر رستگار فسایی،ص 147

دکتر رستگار فسایی در پانوشت همین مطلب آورده اند: کوه نفشت تلفظ دیگر کوه نبشت است و مقصود همان دژنبشت باشد که عبارت از قلعهء نوشته ها و اسناد بود در استخر فارس که اسناد مهم دولتی را در آن نگه داری می کردند.

دژی که جایگاه نگه داری اسناد مهم دولتی بوده در زمان نگارش فارس نامه، آغاز سده ششم، از میان رفته بوده و از آن جز نامی نمانده بوده است. اگر دژنبشت به دوران ساسانی هم محل بهره برداری بوده؛ این یعنی که ایرانیان آن روزگاران با نگه داری اسناد و مدارک آشنا بوده اند و افزون بر اهمیت معنوی نگه داری اسناد، بر فن و دانش این امر هم احاطه داشته اند.
اینک، چرا دژی چندان پر اهمیت را که بایگانی دولتی ساسانیان بوده نمی شناسیم. استادان و پژوهندگان تاریخ باستان ایران از این دژ چه می دانند.
یک قلم از موجودی اسناد دژنبشت، چنان که طبری، ابن بلخی، گردیزی، و حتی عوفی ذکر کرده اند، 12 هزار پوست گاو بوده که کتاب زرتشت [اوستا] بر آن حک شده بود.
در دژنبشت چه می گذشته؟ ادارهء آن مرکز مهم دولتی در دست چه کسان یا صاحبان کدام مناصب بوده؟ و دیگر این که چه کسانی، در چه زمان، و به چه علت آن بایگانی مملکتی، آن حافظه ایران را از میان برده اند؟

به نقل ازفیس بوک محمود فاضلی بیرجندی،مترجم و پژوهشگرتاریخ وفرهنگ ایران

هفت شعر از7 شاعرِ لنگرودی

اکتبر 10th, 2017

اشاره:

 درگفتگوبابرنامه سازِبرجستهء رادیو-تلویزیون،علیرضامیبدی بانامِ چراغی درآن خانه روشن است!گفته شد که کتابفروشی کوچک  و قدیمیِ میرفطروس درشهرستان لنگرود،توانسته بود شاعران و نویسندگان و هنرمندان بسیاری را ازنظرفرهنگی،تغذیه کند…این دسته ازشاعران و نویسندگان محصول شکوفائی ادبی و فرهنگی سال های 40-50 بودند.از میان این افراد،شخصیّت های هنری،شاعران، نویسندگان مترجمان و فعّالان حقوق بشرِبرجسته ای درآمدندکه درسطح ملّی و-گاه-درسطح بین المللی مطرح اند،درشهری که حدود7-8هزارنفرجمعیّت داشت،درمقایسه باشهرهای دیگرِگیلان(مانندرشت و لاهیجان)این تعدادازشاعران،نویسندگان،هنرمندان و مترجمان واقعاً حیرت انگیزبود.جداازشاعران پیشکسوت-مانندشهدی لنگرودی و محمودپایندهء لنگرودی،دبیرانِ ادیب و فرهیخته ای بنام داوود جوادی و پشوتن آل بویه نیز دررشد و پرورش بسیاری ازاین شاعران،نویسندگان و هنرمندان نقش داشتند.

یادِشان زمزمهء نیمه شبِ مستان باد

تانگویندکه ازیاد،فراموشانند

درزیر،7شعراز7شاعرلنگرودی را می خوانید.

 

1

 

وطن!

مهدی اخوان لنگرودی

وطن!

دوستت دارم

ازدیرترهاو دورترها

ازدیروزها

ازجوانی هائی که دیگرنیستند

وحتّی

اکنون

همین حالا…

نمی دانم

چراشب نمی گذارد

برایت روشنائی بیاورم

خانه بیاورم

سفره ای را که ازآنِ من وتوست

بگشایم

وپیراهنی از آب های خزر

برتنت کنم؟

وطن!

2

محمدشمس لنگرودی

عصای موسی

دیر آمدی موسی!

دوران اعجازها گذشته است

عصای ات را به چارلی چاپلین بسپار

تا کمی بخندیم.

3

حسین دُرتاج لنگرودی

زمانه

زمانه نام مرا در مسیرِ بادنوشت

به هرگُلی که رسیدم

           به خویش می لرزید

وهرپرنده که دیدم-

ترانه هاش زآشفتگی حکایت داشت

من ازمنازلِ روشن

هرآنچه تجربه کردم-

                جواب:

                     پنجره بود

زمانه نام مرا درمسیربادنوشت…

 

4

رضامقصدی

غزل چای و چمن

تو از کدام طرف آمدی به خانهء من 
که بوی چای و چمن می دهد ترانهء من 
  
همیشه در همه  جا در جهان و جانِ منی 
که با تو سبزترین ست، این جوانهء من 
  
حضورِ زمزمه ی عاشقانه را نازم 
که عطرِ عاطفه ها دارد عاشقانهء من  
  
صدای توست که بر سینه ی ستاره نوشت: 
من از اهالیِ نورم، همین نشانهء من 
  
برای پنجرهء بازِ من، نسیمی نیست 
بیا نسیمکِ دل ํ نازکِ زمانهء من 
  
اگرچه خاطره هایم به خاک و خون پیوست 
بخوان! به خاطرِ ناشادی ی شبانهء من 
  
درونِ آینه ها طرح تابناکِ  تو بود 
خوشا تمامی ی آئینه های خانهء من 
  
بببین! به خاطرِ تو تا کجای دل، سبزست 
بگو به ابر ببارد به روی شانهء من 
  
من آمدم که بگویم: سلام بر باران 
بیا به سمتِ صداهای شاعرانهء من
  
به واژه – واژه ی رنگینِ شعرِ این پائیز 
غزل بخوان و بیاسای در کرانهء من 
  
بهمن ۱٣٨۵ 
 

5

 

کریم رجب زادهء لنگرودی

غزل مسافر

مسافرم، ز نفس های خسته می خوانم 
غزل به جای نمازِ شکسته می خوانم
مسافرم؛ چه بمانم، چه در سفر باشم 
به جای هر چه به غربت نشسته می خوانم 
مسافرم که درِ گوشِ آب های روان 
پیام خستگیِ دست بسته می خوانم 
و تا رسیدن دل های آشنا با هم 
کنار پنجره ها، ناگسسته می خوانم 
پرندگان مهاجر، به احترامِ شما 
به آن یکی شدنِ دسته دسته می خوانم 

6

جهان را روشن کن!

جعفرشفیعی لنگرودی

 

 

 

 

                  به علی میرفطروس

 زمزمهء ماه

     جانت را پُرکرده است،

آتشِ نیفروخته!

     جهان را روشن کن!

    جهان را روشن کن!

7

ابراهیم شکیبائی لنگرودی

عطرگُل

تاشبیخون نزده برف به باغ

تانپژمُرده ازسیلی باغ

تانشدزرد،نیفتادبه خاک

برویم

   روی برگی بنویسیم:

-گُل اگر می میرد

عطرگل می مانَد!

 

 

سال 1345،انجمن ادبیِ دبیرستان عفت لنگرود

ازراست:محمّدشمس لنگرودی،کریم رجب زادهء لنگرودی،حسین دُرتاج لنگرودی،ابراهیم شکیبائی لنگرودی، رُباب بهشتی لنگرودی،استادمحمدشهدی لنگرودی.

 

دکترداریوش شایگان: «نسل ما گند زد!»

اکتبر 6th, 2017

*نسل کنونی جوانان ایران، شعورشان از نسل ما بسیار بیش‌تر است، زیرا در دنیای دیگری زندگی می‌کنند. مخصوصاً زنان ایرانی بسیار جهش کرده‌اند. باید اعتراف کنم،شرمنده‌ام که نسل ما گند زد!

داریوش شایگان،متفکر و روشنفکر ایرانی – که در مقطع انقلاب اسلامی از هواداران تغییر نظام پادشاهی بود، در گفتگویی که اخیرا با نشریه «اندیشه پویا» داشت به سختی از خود و همفکران همدوره اش انتقاد کرد. او در بخش هایی از این گفتگو چنین گفت؛
«ایران در سال‌های دهه‌های چهل و پنجاه داشت جهش می‌کرد. ما از آسیای جنوب شرقی آن موقع جلوتر بودیم، ولی بعد آن‌ها پیش افتادند و موفق‌تر شدند. علت عدم موفقیت ما به نظر من این است که ما شتاب تغییرات را تحمل نکردیم. حالا چرا؟ نمی‌دانم. همچنین ما روشنفکران آن دوره هم پرت بودیم و تحلیل درستی از جایگاه خود در جامعه و جامعۀ خود در جهان نداشتیم.»
«می‌توانم این را به عنوان یک اعتراف بگویم که ما روشنفکران جایگاه خود را ندانستیم و جامعه را خراب کردیم. یکی دیگر از آسیب‌های جامعۀ ما در آن هنگام چپ‌زدگی شدید بود که با اتفاقات بیست‌وهشتم مرداد هم تشدید شد، و قهرمان‌گرایی بیش از پیش در جامعه فراگیر شد.»
«ما باید گام نهادن در مسیر صنعت و پیشرفت را از مونتاژ آغاز می‌کردیم. جالب بود که روشنفکران آن دوره از این مونتاژ به بورژوازی کمپرادور یاد می‌کردند.»
«بسیاری از روشنفکران اروپایی نیز چپ‌زده بودند، منتها در آن‌جا تعادل برقرار بود. رمون آرونی بود در مقابل سارتر ولی این‌جا رمون آرونی نبود، کسی جلوی چپ‌ها نبود. ما با اسطوره‌ها زندگی می‌کنیم و این بسیار بد است و یکی از نتایج چپ‌زدگی است.»
 
«نسل کنونی جوانان ایران، شعورشان از نسل ما بسیار بیش‌تر است، زیرا در دنیای دیگری زندگی می‌کنند. مخصوصاً زنان ایرانی بسیار جهش کرده‌اند. باید اعتراف کنم شرمنده‌ام که نسل ما گند زد!»

«بامِ بلندِ هم‌چراغی»، زیر و بَمِ زندگی شاملو در گفت‌وگو با آیدا

اکتبر 6th, 2017

کتاب«بام بلند هم‌چراغی» گفت‌وگوی آیدا سرکیسیان، همسر احمد شاملو، با سعید پورعظیمی است که به تازگی منتشر شده است.

bam_e_boland.jpg

پورعظیمی به تازگی نیز کتاب یادنامه شاملو را با نام «من بامدادم سرانجام» از سوی همین انتشاراتی منتشر کرده بود که مجموعه‌ای از مقالات است درباره احمد شاملو. کتاب «بام بلند هم‌چراغی» حاصل گفت‌وگویی است مفصل با آیدا که در آن به‌ترتیب به موضوعاتی مانند آشنایی شاملو و آیدا و آغاز زندگی مشترک‌شان، کودکی و نوجوانی شاملو، کارِ مطبوعاتی او، سناریونویسی و فعالیت‌های سینمایی، کتاب‌هایی که می‌خوانده و می‌پسندیده، شعرش، ترک ایران و ادامه مبارزه سیاسی و اجتماعی در خارج از ایران، شب‌های شعرش، کتاب کوچه، ترجمه‌ها، دکلمه‌ها و علاقه‌اش به موسیقی، بیماری و مرگ و بالاخره کاراکتر شخصی او در نظر آیدا پرداخته‌ شده است.

پورعظیمی درباره انتشار این کتاب به ایسنا گفته است: شعر فارسی و ادبیات معاصر ایران وجود شاملو را مدیون آیداست؛ بدون حضور او شاملو در پایان دهه ۳۰ «چنان که دست تطاول به خود گشاده بود» از صحنه ادبیات ایران کنار می‌رفت؛ اما آیدا در کسوتِ یک منجی، شاملو را تا پایان دهه ۷۰ برای شعر فارسی حفظ کرد؛ بنابراین، هیچ‌کس بهتر از او نمی‌تواند درباره زندگی، شخصیت، روحیات و آنچه سرشت شاملو را شکل داده بود اظهارنظر کند. من در مقدمه این کتاب درباره آیدا نوشته‌ام: «شخصیتِ غریبی که دوستدارِ زیستن در سایه است.» آیدا از غریب‌ترین شخصیت‌هایی است که من در طول عمر خودم دیده‌ام: بسیار تیزهوش و نکته‌بین و کم‌حرف است. پس از یکی دو دیدار، با فراست، جزیی‌ترین خصلت‌های اخلاقی و رفتاری مخاطبش را درمی‌یابد و تصور می‌کنید که او سال‌هاست با شما آشناست. همین درک عمیق، او را ۴۰ سال کنار شاملو نگه داشت. دقت و ظرافت او در حفظ میراث شاملو بی‌نظیر است. آیدا حقیقتا مسوولیت‌شناس است. شاملو درباره او گفته است: «آیدا برای خودش مسوولیت می‌تراشد. زندگی در کنارِ شاملو با همه شگفت‌انگیزی‌ها و دل‌پذیری‌هایش دشواری‌های طاقت‌سوزی هم داشته که آیدا پیروزمندانه از پسِ آن برآمده. می‌توان گفت آیدا در برابرِ شاملو همیشه این بیت از مثنوی مولانا را بر زبان داشته: «خوش بسوز این خانه را ‌ای شیرِ مست! / خانه عاشق چنین اولی‌تر است.» این پژوهشگر همزمان با این گفت‌وگو، کتاب دیگری را با نام «من بامدادم سرانجام» (یادنامه احمد شاملو) هم فراهم و تلاش کرده است آنچه در گفت‌وگو با آیدا، مُجمل بیان شده در مقالات یادنامه مفصل بیان شود و این دو کتاب را مکمل هم می‌داند. او پس از پایانِ گفت‌وگو، نسخه نهایی کتاب را برای پنج شش تن از دوستان شاملو از جمله محمد قائد، یدالله رویایی، احمد کریمی‌حکاک، مسعود خیام و عزیزانی دیگر فرستاده است تا کتاب دقیق‌تر و پاکیزه‌تر شود و با یادآوری و تاکید آنان گاه پرسش‌ و پاسخ‌هایی افزوده یا اصلاح شده است. در این کتاب شش نامه منتشر نشده از شاملو به احسان یارشاطر، حسن فیاد، حسین قاضیان، علیرضا اسپهبد و کلارا خانس هم در این بخش ضمیمه شده است به همراه متن سخنرانی شاملو در کنفرانس مشترک دانشگاه پرینستون و انجمن قلم امریکا، گزارش هیات ژوری جایزه واژه آزاد و وصیتنامه شاملو درباره سرپرستی و حق‌التالیف آثارش. همچنین یادداشت‌ها و توضیحات منتشرنشده شاملو بر هفت شعر و یک دفتر شعرش برای نخستین‌بار در این کتاب چاپ شده است. «بام بلند هم‌چراغی» (با آیدا درباره احمد شاملو) در ۵۲۸ صفحه با قیمت ۵۸ هزار تومان از سوی انتشارات هرمس به چاپ رسیده است.

به نقل از:روزنامهء اعتماد

به یادِانسانِ فرهیخته و مترجم برجسته محمدرضابدیعی،سیدخلیل حسینی

سپتامبر 9th, 2017

 

بامحمدرضابدیعی دریکی ازانتشاراتی های مشهد آشناشدم.ازاولین دیدار خاطره ای خوش و دلپذیردارم:خوش پوشی،ادب و صفائی که در وی دیدم همچنان برایم تازه است.بامهربانی و ادبی مثال زدنی بااهل کتاب گفتگومی کردو کتاب های تازه را به آنان معرفی می نمود.آن شورو دقت وحوصله ای که درمعرفی کتاب ازخودنشان می داد،نشانهء روشنی ازشوق وگرایش معنوی فراوان وی به کتاب و فرهنگ بود.

                     ***

بدیعی به سال 1319 درنهاوندمتولدشد.گواهینامهء پایان تحصیلات ابتدائی را درخردادسال1333،تحصیلات متوسطهء ادبی را درتیرماه1339 ولیسانس ادبیّات فارسی را در دانشسرایعای تهران(شهریور1342)دریافت کرد.

زندگی اش یکسره درپیوندباکتاب و آموختن و آموزش گذشت.تعهدخدمت خودرادرزابل گذراند وسپس درخرمشهر،رضائیه،آبادان و تهران به شغل معلمی پرداخت.آخرین محل خدمت او،قبل ازوقوع انقلاب اسلامی،دردبیرستان دخترانهء  مرجانِ تهران بود.ادبیّات فارسی درس می دادکه باجان نجیبِ وی درآمیخته بود.ازهمکاران خوددردبیرستان مرجان(ازجمله ازخانم مهپارهء ممقانی،حمیدمصدّق،ایرج پارسی نژاد،رحیم ذوالنور،محمدحسین صدیق و…)،خاطرات خوشی داشت و باشورو اشتیاق خاصی ازآنها سخن می گفت.ازدوستی اش بادکترشفیعی کدکنی و لطف و توجهی که  همواره به وی ابراز شده بود،باشورو شوق سخن می گفت،گوئی نام این عزیزان آتشی درجانش می افروخت که تمام وجودش را گم می کرد.شوق ناشناخته ای درچهره اش دیده می شد.دستانش را به هم می مالیدچشمانش ازشادی  برق می زد…

***

سال1354 ازآموزش و پرورش مرخصی گرفت و برای ادامهء تحصیل  راهی آکسفورد شدتا به دوست دیرین خود،ایرج پارسی نژاد،بپیوندد.پس از درنگی دوساله  به ایران بازگشت ودوباره به شغل معّلمی پرداخت و همزمان درشرکت علمی فرهنگی،نشرو پژوهش فرزان و…به کارِ ویراستاری پرداخت.

باآغازجنگ تحمیلی و موشک باران تهران،اودرجستجوی آرامش به مشهدکوچ کردودر«گلبهار»ساکن شدتادرسکوت ودورازهیاهوی شهر  روزگاربگذراند.امّا،آسمان جمع مشتاقان را پریشان می خواست.بدیعی بیمارشدو خرچنگ کریه سرطان به جانش چنگ انداخته بود.برایش وقت جرّاحی گرفتم و دربیمارستان قائم بستری شد.جراحی موفقیّت آمیزبود و لذا دوباره به زندگی امیدوارشد.

کارِترجمهء جدیدی را آغازکردو تا یکسال و اندی ازبیماری خبری نبود ولی ناگهان،ضعف وبیماری براوچیره شدو درطول یک ماه  چنان اورا در هم پیچیدکه پزشکان ازمعالجه  قطع  امیدکردند.

کتاب زندگی محمدرضابدیعی درسوم تیرماه 1994 بسته شددرحالیکه اوباترجمه های درخشان و ماندگارش   افق های تازه ای برروی اهل فرهنگ و کتاب  گشوده بود،ازجمله:

-پنجاه متفکرکلیدی درزمینهء تاریخ

-آئین هندو

-آئین بودا

-و….

                      یادش گرامی باد!

 

به نقل ازنشریهء:ترجمه و ادبیّات

 

احضارِ محمود بهشتی لنگرودی،سخنگوی کانون صنفی معلّمان

سپتامبر 8th, 2017

از لحظهء بازداشت اعتصاب غذای خشک خواهم کرد!

محمود بهشتی لنگرودی، سخنگوی سابق  کانون صنفی معلّمان ایران که به دلیل فعالیت‌های صنفی در سه پروندهء جداگانه به ۱۴ سال زندان محکوم شده است، با احضار از سوی دادستانی و اخطار ضبط وثیقه، در آستانه زندانی شدن قرار گرفته است. این عضو ارشد کانون صنفی معلمان که پس از سه بار اعتصاب غذا، در اردیبهشت ۱۳۹۵ به مرخصی درمانی اعزام شده بود، اعلام کرده است با پای خود به زندان نخواهد رفت و در صورت بازداشت شدن نیز از لحظه بازداشت اقدام به اعتصاب غذای خشک خواهد کرد.

محمود بهشتی لنگرودی در نامه‌ای که در کانال تلگرام کانون صنفی معلمان منتشر شد، نوشت که دادستانی تهران روز ششم شهریور در یک تماس تلفنی به او اعلام کرد چنان چه ظرف ده روز خود را به زندان اوین معرفی نکند، ضبط وثیقه‌اش «عملیاتی» خواهد شد.

 

دادستانی تهران از محمود بهشتی خواسته است بدون سر و صدا خود را به زندان معرفی کند ولی این فعال مدنی نوشته است چهارده سال زندان برای فعالیت در یک تشکل قانونی را حکمی ناعادلانه و غیرقانونی می‌داند و به همین دلیل خود را به زندان معرفی نمی‌کند.

بهشتی نوشته است به حکم دادگاه‌های انقلاب که به جای عدل ظلم می‌گسترانند، تن نمی‌دهد: « در موعد مقرر به دادستانی خواهم رفت و قطعا با پای خود به زندان باز نخواهم گشت، چرا که نه حکم را قانونی می دانم و نه حکم دهندگان را دارای شایستگی مقام قضاوت و همان گونه که بارها گفته ام، قطعا به احکام دادگاه‌های غیر قانونی و فرمایشی که به نام انقلاب ، نزدیک به چهل سال است به جای عدل، ظلم می گسترانند، تن نخواهم داد.»

«دادگاه انقلاب» یکی از دادگاه‌های ایدئولوژیک جمهوری اسلامی است که پس از انقلاب ۱۳۵۷ در ایران تاسیس شد و یکی از فعالیت‌های اصلی آن تعقیب کیفری مخالفان و منتقدان سیاسی و فعالان حقوق بشر در ایران است. اغلب زندانیان سیاسی و عقیدتی در جمهوری اسلامی با احکام دادگاه انقلاب محکوم و زندانی و یا اعدام شده‌اند.

محمود بهشتی لنگرودی در نامه‌اش نوشته در صورت بازداشت شدن از همان لحظه نخست دست به اعتصاب غذای خشک خواهد زد و سران سه قوه را مسئول هر اتفاقی دانست که برای او رخ دهد: «هر بار نیز به دادستانی اخطار دادم که در صورت بازگرداندنم به زندان و از اولین روز بازداشت دست به اعتصاب غذای خشک خواهم زد. ۱۴ سال زندان برای فعالیت صنفی ، مدنی و قانونمند؟! با آرامش و اطمینان ، به راه و هدفی که انتخاب کرده ام ادامه خواهم داد و مسوولان سه قوه را مسوول هر حادثه ای می دانم که از این لحظه به بعد ممکن است برایم اتفاق بیفتد.»

آخرین خبر:

طبق آخرین گزارش ها:محمودبهشتی لنگرودی توسط مأموران جمهوری اسلامی بازداشت و به زندان منتقل گردید،

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بهشتی لنگرودی بهنگام انتقال به زندان ،دستش را به علامت پیروزی  نشان می دهد 

منوچهرآتشی،مینا راد

سپتامبر 8th, 2017

منوچهرآتشی یکی ازنجیب ترین،شریف ترین و تأثیرگذارترین شاعران ایران درسال های 1350تا1370 بود.همّت والای او نسلی ازشاعرانی را پرورش داد که اینک برخی ازآنان،ازچهره های برجستهء شعرمعاصراند.هم به همّت آتشی بودکه جُنگ ادبی جنوب منتشر شدکه یکی ازنشریات معتبرادبی آن سال ها بود.نجابت و فروتنیِ آتشی،از وی شخصیّتی وارسته و صمیمی ساخته بود.فضای شعری آتشی ازاشیاء،عناصر و طبیعت بومیِ جنوب  سرشاراست.

دربارهء شعرهای آتشی دوکتاب- نوشتهء زنده یادان محمّدمختاری و فرّخ تمیمی-  منتشرشده که ابعاد و ارزش های شعری وی را بررسی کرده اند.

 

 

 ازآثار منوچهرآتشی می توان ازکتاب های زیر   یادکرد:

مجموعه‌های شعر:

1-آهنگِ دیگر ۱۳۳۸

2-آوازِ خاک ۱۳۴۶

3-دیدار در فلق ۱۳۴۸

4-بر انتهای آغاز ۱۳۵۰

5-گزینهء اشعار ۱۳۶۵

6-وصفِ گل سوری ۱۳۷۰

7-گندم و گیلاس ۱۳۷۱

8-زیباتر از شکل قدیم جهان ۱۳۷۶

9-چه تلخ است این سیب ۱۳۷۸

9-خلیج و خزر ۱۳۸۰

10-باران برگ ذوق: دفتر غزل‌ها ۱۳۸۰

11-اتفاق آخر ۱۳۸۰

12-حادثه در بامداد ۱۳۸۰

13-ریشه‌های شب ۱۳۸۴

14-غزلِ غزل‌های سورنا ۱۳۸۴

 

ترجمه ها :

فانتامارا، اثر «اینیاتسیو سیلونه»

جزیره دلفین‌های آبی‌رنگ

مهاجران

دلاله

منوچهرآتشی در ۲ مهر ماه سال۱۳۱۰،در«دهرودِ»دشتستان بوشهر  دیده به جهان گشود ودر ۲۹ آبان ۱۳۸۴درتهران چشم ازجهان فروبست.وی چند روز قبل از مرگش در مراسم چهره‌های ماندگار به عنوان چهرهء ماندگار ادبیات معاصرایران معرفی شده بود.

شعرزیر،حدیثِ حسرت ها و حرمان هااست.  

یادش سبز باد! 

 

همیشه
از آن چه نیست سخن می گوییم
از آب در بیابان
              و
در خانه
عشق و نان
این گونه
انگار زندگانی را
زیباتر می یابیم
همیشه
از آن چه نیست بلندتر سخن می گوییم
از مهربانی در مهمانی

از شرف در سودا
از داد در بیداد جا
تا بوده
این گونه بوده قصه ی ما
دنیای یاوه را انگار
این گونه گواراتر توانیم داشت
اکنون بنشین
تا باری از آن چه هست سخن بگوییم
از دروغ بگوییم که حرام است اما-
مانند قارچ از فراز دیوارهامان بر می خیزد
آن گونه
که جای گندم و گل سرخ را

                       تنگ کرده است
همین !   

مطلب مرتبط:

   کوتاه،مثل آه…

«افاضاتِ»هادی خرسندی و فراموشی تاریخی!،علی میرفطروس

سپتامبر 1st, 2017

درحاشیۀ«فستیوال۲۸مرداد!»

 ازدفتر« بیداری ها و بیقراری ها »

 

 

یادآوری:

این مقاله -بارعایت ملاحظات و حذفِ عباراتی-در سایت«اخبار روز»منتشرشده و اینک متن کامل آن  انتشار می یابد!

-«ای درختانِ عقیمِ ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
      یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند
      ای گروهی برگ چرکین، تار چرکین پُود
      هیچ بارانی شما را شُست نتواند»

                              مهدی اخوان ثالث

اشارۀ من  به مواضع سیاسی رهبران جبهۀ ملّی و آقای هادی خُرسندی علیه دکتر شاهپور بختیار «خوشایندِ»وی نبود و لذا او کوشیده تا با نوعی«پاسخ»!!،در این باره  فرافکنی کند،پاسخی که فقرِ استدلال و خصوصاً فلاکت اخلاقی  ویژگیِ بارزِ آن است،اینگونه شیوه های عوامفریبانه نشان می دهند که روحِ مرحوم کیانوری و حزب توده هنوز زنده است.ظاهراً  برخی «سوداگرانِ کودتای 28مرداد»در عرصۀ بحث  چنان کم آورده اند که اینک مجبورشده اند تا مشاطه گران و دلقکانِ بازاری را به میدان بفرستند،ولی به قول حافظ:

کجارَوَی به تجارت دراین کسادِ متاع؟

سال ها پیش وقتی آقای خرسندی در«کانون فرهنگی پویا» (درپاریس) با هنرمند برجسته، شریف و شایسته – شاهرخ مُشکین قلم– برخوردی عمیقاً سخیف نمود، من در میان جمع به وی اعتراض کردم که چنان سخنان سخیفی  در شأن و شخصیّت یک هنرمند و شاعرِ واقعی نیست و…حالا به نظر می رسد که آنگونه سخنان و برخوردهای سخیف به سرشت و شخصیّتِ خرسندی تبدیل شده است.

این چندمین باری است که خرسندی در هیأت یک«مصدّقی جدیدالولاده»!! در بارۀ من«دُرافشانی»می کند و لذا لازم است که من باصراحت و-گاه با تلخی و تُندی- برای اولین بار به «افاضات» وی-به اختصار- پاسخ دهم.به قول شاعر:

درمقامِ گفت، برلب مُهرخاموشی زدن

تیغ را زیرِسپر در جنگ پنهان کردن است

مقالۀ حاضر از مطایبه و طنز نیز خالی نیست که ناشی از سرشتِ مخاطب آن است.

خرسندی می نویسد:

 -«بد فکری نیست که یک چیزی اختراع کنیم به اسم تاریخ و یک آدمهای صادق و درستکار بشوند تاریخ نویس،تا نسل های بعدی از آنچه در سرزمینشان گذشته بیخبر نمانند.اختراع بدی نیست،به شرطی که تاریخ نویس ها،مقاطعه کار نباشند».

چنین سخنی از طرف کسی که زندگی سیاسی اش -هماره-در«مقاطعه کاری» و از طریق«لِفت وُ لیسِ کردنِ دستِ دیگران» گذشته –البّته- عجیب است:ازدشنام و افتراء به دکترشاهپور بختیار و سپس،نشستن برسرِ سفرۀ«خانِ بختیار»و ثنا و ستایش وی …تا شرکت در مراسم«مریمِ مهرِ تابان»(مجاهدین خلق) و دستبوسیِ شهبانو فرح پهلوی در مراسم زنده یاد استاد شجاع الدین شفا در پاریس  و بعد، ناسزا و فحّاشی به خاندانِ پهلوی و…بنابراین به قول عطار نیشابوری:

این را به کسی بگوی که تو را نشناسد!

کسی که«در نهایتِ صحتِ عقل و سلامتِ روان»باشد می داند که همۀ سخن من توجه به شرایط هولناک سیاسی-اجتماعی ایران ست که دراین سال ها توسط «مصدّقی های جدیدالولاده» زیرسایۀ۲۸مرداد۳۲  خاموش و فراموش مانده است،مانند ۲۸مردادِ سینمارکس آبادان،28مردادِ فتوای آیت الله خمینی درحمله به کردستانِ ایران،۲۸مردادِ قتل عام زندانیان سیاسی درسال ۶۷، ۲۸مردادِ جنبش سبز و…

من به پیروی از شوپنهاور نوشته بودم که حقیقت از سه مرحله می گذرد:

 اول، مورد تمسخر قرارمی گيرد،

دوم، به شدّت با آن مخالفت می شود،

سوم، به عنوان يك امر بديهی،مورد پذيرش قرار می گيرد.

آقای خرسندی «افاضه»کرده:

-«امیدوارم که ایشان(میرفطروس)توجه داشته باشدکه آنچه در این سال ها در بارۀ ۲۸مرداد نوشته و ادعا کرده است،هرگونه راهِ خروجِ پاسخگویان و مخالفان را ازمرحلۀ اول به مرحلۀ دوم بسته است»….

اینهم نظری است،امّامواضع آقای خرسندی درحمایت از آیت الله خمینی و«تُف»ی که نثارِ دکترشاهپور بختیار کرده بود باید به وی آموخته باشدکه در«افاضات»خویش کمی فروتن و فَکورباشد.

خرسندی  فراموش کرده که مردمِ بدبخت ایران از«مصدّقی های همیشه طلبکار» و بحث ملال آورِ۲۸مرداد۳۲ خسته شده اند.

امّا،خوشمزه تر،«قیام ملّی»ی هادی خرسندی است که به من نسبت داده است:

-«ایشان[میرفطروس] میکوشد که کودتای آمریکایی ۶۴ سال پیش را قیام ملّی وانمود کند…».

چنین تحریف بزرگی را«فرد غیرامینی»نیز مرتکب شد و پاسخش را در همان زمان دریافت کرد،لذا بهتر بود که آقای خرسندی متوسّل به اینگونه«ریسمان های پوسیده» نمی شد چرا که من بطورساده،روشن و روان نوشته ام:

-«فراتر از باورهای رایجِ «کودتا»یا«قیام ملّی»دربارۀ 28مرداد،من کوشیده ام تا ماجرای سقوط آسان و حیرت انگیز دولت مصدق را ازجنبۀ روانشناسی و شخصیتیِ قهرمان اصلی آن –دکتر مصدق – مورد بحث و بررسی قرار دهم با این اعتقاد که برخی از رهبران مهم سیاسی در لحظات حسّاس با تصمیم و عزم و ارادۀ فردی خود مسیر حوادث را تغییر داده اند.سقوط آسان و حیرت انگیز دولت مصدق و عزم و اراده و انفعال حیرت انگیزِ وی در ۲٨ مرداد نمونۀ درخشانی از این مدعاست». 

فکرنمی کنم که هیچ طفلِ ابجدخوانِ کلاسِ سیاست از این عبارت و  نیز در سراسرِ کتاب «آسیب شناسی…»؛ اعتقادم به«قیام ملّی»را استنتاج کند!

باتوجه به این فراموشی ها،باتوجه به شعرِ جالبِ خرسندی دربارۀ«آلزایمر»و با توجه به اینکه از نشانه های«آلزایمر»،فراموشی است،فرافکنی،توجیه و جابجائی حوادث و شخصیّت ها در ذهنِ بیمار است لذا چه بسا که خرسندی همۀ این موارد را فراموش یا توجیه کند(ازجمله:خیال کند که درمیتینگ سازمان مجاهدین در پاریس،این،«مریمِ مهرِ تابان»بودکه دستِ وی را بوسیده بود!!!،و یا:خیال کند که بعد ازآنهمه حرف ها و حرکاتِ رکیک نسبت به هنرمندِ شریف و برجسته،شاهرخ مُشکین قلم،اینک مُشکین قلم«نامه های عاشقانه»برایش فرستاده است و…).

در میتینگ مجاهدین:رؤیتِ «مریمِ مهرِ تابان»!

خرسندی می گوید:در میتینگ مجاهدین خلق،برای گرفتنِ«صله»،نه شلوارِ وصله دارم را به «مریمِ مهرِتابان»نشان داده ام و نه پینه های کفشم را»…ظاهراً  فکاهی نویس ما – به شکلِ باباطاهر عریان– و برای یادگیریِ«گفتنِ اذان به سبکِ مرضیّه»در مراسم مجاهدین خلق حضور داشت و با دیدنِ«مریمِ مهرِتابان»چنان«مُکیّف» ، «خُرسند» و  از«حال رفته» بود که به قول حافظ:

سر وُ دستار ندانست  کدام اندازد!

در این فراموشی ها است که خرسندی مقالات،مصاحبه ها و یادداشت های مرا مبنی بر ضرورت برگزاری انتخابات آزاد(زیر نظرسازمان های ملّی و بین المللی)برای عبورِمسالمت آمیز از جمهوری اسلامی را از یاد می بَرَد و«اصغرآقا»را تاحدِّ نشریۀ دروغپرداز و پرونده سازِ کیهانِ شریعتمداری تنزّل  می دهد.

ختمِ مقال! 

بقول دوستی:«هادی خرسندی در صیدکردنِ سوژه های طنزآمیز به نزدیک ترین عزیزانش نیز ابقاء نکرده و لذا حرف هایش را نباید جدّی گرفت».

گفتم:«درست! ولی خُرسندی  باید بداندکه برخی«سوژه»ها آنقدر داغ است که ممکن است دست هایش را بسوزاند…».

استاد احمد بیطار در شعرِ «هاری نامه» به ذکرِ صفات و  سیّئاتِ خُرسندی  پرداخته است که در مقام ادب و احترام  فقط به ذکر یک بیتِ آن  بسنده می کنم:

در مملکتی که سنگ بسته  

سگ ها همگان رها وُ جَسته

…………………….

…………………………

8-15شهریورماه1396،پاریس

 

افسانه ها و افسُرده های 28مرداد!،علی میرفطروس

آگوست 26th, 2017

*اینک نسل یانسل های تازه ای به وجودآمده اندکه هیچ خاطره ای از28مرداد32ندارند.ملّت ایران در 38سال اخیر، 28مردادهای متعدّدی را تجربه کرده است،ازجمله:28مردادِسینمارکس آبادان،28مردادِفتوای آیت الله خمینی درحمله به کردستانِ ایران،28مردادِقتل عام زندانیان سیاسی درسال 67، 28مردادِجنبش سبز و…بنابراین لازم است تاباآزادشدن از«زندان 28مرداد32»،برای آزادی ایران بکوشیم!

***

مقالهء اخیرم ،گذشته ازعنایت و استقبال چشمگیرِعلاقمندان به تاریخ معاصرایران، موجب خشم و افسردگیِ برخی ازدوستداران متعصّب دکترمصدّق گردید.من ازاینکه این مقالهء کوتاه،خوابِ بلندِ64 سالهء آنان را آشفته کرده،بسیارمتأسفم و ازاین رو،خشم و افسردگیِ آقای مهندس حسین وصال برای من قابل درک است،امّاچه کنیم که افسانه ها در مَحَک تاریخ فرو می ریزند!،بااینهمه،انتظارم این بودکه منتقدمحترم پس از 35 سال زندگی درجهان آزاد(درآمریکا)حداقل این نکته را آموخته باشند که درمقابله باعقایددیگران،کمی فروتن،مُنصف و خصوصاًصدیق و مؤدّب باشند،چراکه عرصهء تاریخ و فرهنگ،عرصهء ادب و آگاهی است نه عرصهء بیل و کلنگ.ازاین گذشته،نمونهء دردناکِ زنده یاددکترشاهپوربختیار نشان دادکه قضاوتِ تاریخ  غیراز تکفیرها و توهین های رهبران جبههء ملّی و مشّاطه گران است.این حقیقتِ تلخ بایدچراغِ راهنمای همگان باشدتا درمواجهه باعقایدِدگراندیشان  ازتوهین و تحریف و افتراء پرهیزکنند.

سخن من درآن مقاله چنان روشن و آشکاربودکه نیازی به تفسیر و تکرار آن نیست ولی باتوجه به تحریفات منتقدمحترم ،لازم است تا به برخی انتقادات وی پاسخی کوتاه ارائه کنم:

مقالهء من عنوانِ«پیروزی یک دیدگاه»را برپیشانیِ خوددارد.واژهء«دیدگاه»را مترادفِ«نظر»آوردم تا تفاوت آنرا با«نظریّه»(تئوری)نشان داده باشم بااین امیدکه راهِ بحث هاو نظرهای دیگر  باز بماند و…

من اززاویهء فائق آمدن بریک جراحت تاریخی و به منظورعبورازدُورِباطلِ 64 ساله  به رویداد 28مردادنگریسته ام؛رویدادی که جامعهء روشنفکری ما را«سَتَرون» ساخته و اندیشیدن را درمیان ما نابودکرده است،هم ازاین روست که به اعتقادنگارنده،«انقلاب شکوهمنداسلامی»و«ماه زدگیِ» اکثر روشنفکران و رهبران سیاسی -ازجمله- ناشی ازهمین«نیاندیشیدن»و«سَتَرونیِ اندیشه»بود.

فراتر ازباورهای رایجِ«کودتا»یا«قیام ملّی»دربارهء 28مرداد،من کوشیده ام تا ماجرای سقوط آسان و حیرت انگیز دولت مصدق را ازجنبهء روانشناسی و شخصیتیِ قهرمان اصلی آن –دکتر مصدق – مورد بحث و بررسی قراردهم بااین اعتقاد که برخی از رهبران مهم سیاسی در لحظات حسّاس با تصمیم و عزم و ارادهء فردی خود مسیر حوادث را تغییر داده اند.سقوط آسان و حیرت انگیز دولت مصدق و عزم و اراده و انفعال حیرت انگیزِ وی در۲٨ مرداد نمونهء درخشانی از این مدعاست. 

آقای منتقد معتقداست که ازطرف نگارنده«آنهمه دشنام و لعنت و بدگویی در کتاب (آسیب شناسی …)با بیرحمی و بی شرمی تمام نثار دکتر مصدق شده است»…من که نویسندهء آن کتاب باشم از«آنهمه دشنام و لعنت و بدگوئی نسبت به مصدّق»بی خبرم .چنین سخنان مضحکی تکرارِسخنانِ فردغیرامینی است که درهمان زمان پاسخی شایسته و روشنگر دریافت کرد و لذا من درپاسخ به آقای مهندس وصال،سخنِ حافظِ شیراز را تکرار می کنم:

  چومستعدنظرنیستی  وصال مجوی

که  جام جم نکندسود، گاهِ بی بصری

مستندات مقالهء من متّکی بااسنادو اقوال کسانی ماننددکترغلامحسین مصدّق،مهندس احمدزیرک زاده،دکترسپهرذبیح،سرهنگ نجاتی ،بابک امیرخسروی،انورخامه ای و…است که عموماًمخالف شاه و ازیاران یا دوستداران دکترمحمدمصدّق بوده اند.کسی که این روایات دست اوّل را ندیده بگیردو  لاف و گزاف های«کرمیت روزولت» درکتاب«ضدکودتا»را«وحی مُنزَل»بداند،بایددر دانش تاریخیِ وی شک کرد.کرمیت روزولت دربازنشستگی و احتمالاًدرشرایط دشوارِ بیماری و مالی آغازبه نوشتنِ خاطراتش کردبه این امیدکه بافروش آن بتواندبه نان و نوائی برسد،ازهمین رو،گفته می شودکه قبل ازانتشارخاطراتش،موضوع آنرا به اطلاع شاه رساند،امّاشاه به«مستر روزولت»گفته بود:

-«این لاف و گزاف هارا به دیگران بفروش!.ماالآن در اوج استقلال ملّی و شکوفائی اقتصادی  هستیم ودیگربه چشم آبی ها باج نمی دهیم»!

کتاب روزولت درسال 1979 منتشرشد و ازآغاز،بسیاری ازملیّون و دوستداران دکترمصدّق(مانندسرهنگ غلامرضانجاتی و بابک امیرخسروی)آنرا «سرشارازافسانه و اغراق و لاف و گزاف»نامیدند.

من بااستنادبه خاطرات دکترغلامحسین مصدّق،اشاره کرده ام که در سراسر روزهای ۲۵ تا ۲٨ مرداد مصدق در جستجوی شاه بود به طوریکه ضمن قبول عزل خویش توسط شاه به پسرش گفته بود:
-«می خواهم ببینم حالا که شاه مرا عزل کرده کجا گذاشته رفته؟ چه کار کنم؟ مملکت را به دست چه کسی بسپارم و بروم؟».(1)

آقای منتقد–امّا-دراین باره«نیّت خوانی»یا«غیبگوئی»کرده و معتقداست که:«درآن روز،مصدق از روی تمسخر این سخن را به پسرش گفته است»!!!

 در عصر روز 27 مرداد مصدّق معتقد شده بود:

از پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاه درخواست شود تا هرچه زودتر به ایران مراجعت فرمایند»(2).

مهندس زیرك‌زاده(که درتمام روز 28 مرداد در خانهء مصدّق بود)دربارهء روحیه و روان مصدّق درروز28مرداد می گوید:

 در آن روز، واضح بود كه دكتر مصدّق مردم را در صحنه نمی‌خواهد…تمام آن‌هائی كه در آن روز در خانهء نخست‌وزیر (بودند) بارها و بارها، تك‌ تك و یا دسته‌ جمعی از او خواهش كردند اجازه دهد مردم را به كمك بطلبیم، موافقت نكرد و حتّی حاضر نشد اجازه دهد تابا رادیو مردم را باخبر سازیممصدّق با تقاضای او [دكتر فاطمی] برای خبر كردن مردم[ازطریق رادیو]مخالفت كرده بود.مصدّق نقشهء خودراداشت و نمی خواست درآن،تغییری بدهد»(3).

بابک امیرخسروی – کادر فعال حزب توده – در روز ۲٨مرداد و از مخالفان سر سخت حکومت شاه«به مثابهء یکی از کادرهای باز ماندهء آن ایام»و«برای پاسخ دادن به وجدان و پوزش از ملت ایران» تاکیدکرده که «برای روز ۲٨مرداد کودتایی به قصد سرنگون ساختن دکتر مصدق برنامه ریزی نشده بود و لذا تصور کودتای دوم بمثابهء طرح جانشین برای جبران شکست کودتای ۲۵ مرداد،نه با داده های معتبر می خواند و نه با امکانات و وضع آشفته و ازهم گسیختهء دشمنان نهضت آزادی ملت ایران جور در می آید…تمام شهادت ها ی معتبر،حتّی اسنادسرّی وزارت امورخارجهء آمریکانشان می دهندکه ارتش درمجموع،کوچک ترین مشارکتی در28مردادنداشت… هيچ واحدمنظم ارتشى درماجراى روز28مرداد32،شركت نداشت» (4).

آقای منتقد مدعی است:«برخلاف ادعای آقای میرفطروس،ارتش و نیروهای نظامی و انتظامی در سراسر دوران حکومت دکتر مصدق مطیع شاه و دربار بودند و در سرِ هر بزنگاه علیه او وارد عمل میشدند».

این ادعا نیزبا روایت شاهدان عینی و دوستان نزدیک مصدّق تناقض آشکار داردبطوری که سرهنگ غلامرضانجاتی(افسرنیروی هوائیِ طرفدارمصدّق)می گوید:

-«در نیروی هوائی، بیش از 80 در صد افسران و درجه‌داران از دولت مصدّق پشتیبانی می‌کردندافسران جناح وابسته به دربار درنیروی هوائی– که اغلب شاغلِ پست های ستادی و فرماندهی بودندباهمهء کوششی که به عمل آوردند، نتوانستند حتّی یک نفر خلبان را برای پرواز و سرکوبِ مردم، آماده کنند. درمرداد1332 در تهران، تیپ رزمی وجود داشت … و صدها تن افسر و درجه‌دار در پادگان‌های تهران حضور داشتند ولی کودتاچیان با همهء کوششی که به عمل آوردند نتوانستند حتّی یکی از واحدها را با خود همراه کنند.»(5)

قدرت نظامی حزب توده:افسانه؟ یا واقعیّت؟

منتقدگرامی می نویسد:«میرفطروس در این مقاله، و هم درکتاب «آسیب شناسی…»از حزب توده و قدرتِ نفوذ شگفت آورش بر ارتش چنان هیولائی میسازد که با نیروی شیطانی خود در طول یک روز می توانسته است مملکت را فتح کند! ».

دربارهء قدرت تشکیلاتی و نظامی حزب توده،من درمقالات مفصّلی باارائهء اسنادمتعدّدی سخن گفته ام  ولی دراینجا –باز-به سخن مهندس احمدزیرک زاده(ازیاران نزدیک دکترمصدّق) استنادمی کنم که معتقداست:

-«از اواخر سال 1324 تا مرداد 1332 حزب توده هر وقت می خواست می توانست با یك كودتا تهران را تصـّرف كند» (6).

طرح کودتای آمریکا و انگلیس نیزمتّکی بر بیم و نگرانی آمریکا ازقدرت گیری حزب توده بود و لذا،این طرح،«ت(توده).پ.(پارتی=حزب)آژاکس»نامیده شده بود.

 

مصدّق:بهترین حالت همین بود که پیش آمد!

منتقدمحترم،سقوط مصدّق را«فاجعه ای [می داند]که کشور و ملت ایران را که در راه آزادی و سر بلندی گام برمیداشت به فلاکت امروزی کشانید»…این سخن نیز  فاقدمبنای درست و واقعی است و بیشتر،نشانهء فقرِاستدلالِ افرادی است که می کوشندتااشتباهِ ایرانسوزِشان را درحمایت از آیت الله خمینی و «انقلاب شکوهمنداسلامی»باپنهان شدن درپُشت نام و عکس دکترمصدّق مخفی کنندزیرا به قول دوستان و دوستداران صدیق مصدّق(ازجمله مهندس احمدزیرک زاده و دکترمحمدعلی موحد):حتّی اگررویداد28مرداد32نیزنمی بود،دولت مصدّق محکوم به شکست و سقوط بود.

براین اساس،سال هابعداز28مرداد32 و با فرونشستنِ غبارکینه ها و کدورت ها،دکترمصدّق به وکیل مورداعتمادش-سرهنگ جلیل بزرگمهر-دربارهء ماجرای 28مرداد گفته بود :

-بهترین حالت همین بودکه پیش آمد!(7).

این سخنِ مصدّق،«نصّ صریح»ی است که هیچ مصدّقیِ ایراندوستی نمی تواندبرروی آن«اجتهاد»کندتابراساس  اجتهادخود،افسانهء 64ساله دربارهء 28مرداد را تکرار نماید.این سخنِ مصدّق باید دوستداران صدیقِ مصدّق را فَکور و فروتن سازدتادرپرتوآن،دربارهء رویدادی که سرشت و سرنوشت تفکرسیاسی مارا رقم زده است،بازاندیشی کنند،نه اینکه هرسال-به سان عزاداران کربلا-در بوق و شیپور«کودتای 28مرداد»بدَمَندو مردم ایران را ازپرداختن به مسائل و مصائب  عینی و امروزی بازدارند.

اینک نسل یانسل های تازه ای به وجودآمده اندکه هیچ خاطره ای از28مرداد32ندارندو بحث هائی ازاین دست،برای شان ملال آور-و حتّی- دل آزار است چراکه آنان در 38سال اخیر، 28مردادهای متعدّدی را تجربه کرده اند،ازجمله:28مردادِ سینمارکس آبادان،28مردادِفتوای آیت الله خمینی درحمله به کردستانِ ایران،28مردادِقتل عام زندانیان سیاسی درسال67، ،28مردادِجنبش سبز و…

بنابراین لازم است که باآزادشدن اززندان 28مرداد32،برای آزادی ایران بکوشیم!

                  چنین باد!

سه‌شنبه  ٣۱ مرداد ۱٣۹۶

 

پانویس ها:

1-مصدّق،غلامحسين،تاريخ شفاهی هاروارد،بکوشش حبيب لاجوردی،ژوئيۀ 1984،ص 12 ،نوار شمارۀ 12.

2-مصدّق،خاطرات وتألّمات، صص272-273

3-زیرک زاده،احمد،پُرسش های بی پاسخ درسال های استثنائی،ص311

4-امیرخسروی، نگاهی ازدرون به نقش حزب تودهء ایران،صص628 و643

5-نجاتی،غلامرضا،جنبش ملّی شدن صنعت نفت ایران،چاپ هفتم،ص386

6-زیرك‌زاده، پیشین،صص322-325

7- برهان،عبدالله(ازاعضای قدیمی جبههء ملّی)،كارنامهء حزب توده و رازِ شكست مصدّق، ج2، ص190.

 

درهمین باره:

https://www.youtube.com/watch?v=abJplDIu0s0

 

رویداد28مرداد32؛و پیروزیِ یک دیدگاه!،علی میرفطروس

آگوست 19th, 2017

 ازدفترِ بیداری ها و بیقراری ها 

درستایشِ بیداری و شجاعتِ اخلاقی

* بعداز 28مرداد32 جامعهء روشنفکری ایران دریک«تعطیلیِ تاریخی»،ازاندیشیدن فروماند،گوئی که تاریخ معاصرایران در 28مرداد،متوقّف شده بود!

* هم رضا شاه، هم محمّد رضاشاه، هم قوام‌السلطنه و هم دکترمصدّق،در بلندپروازی‌های مغرورانــهء خویش، ایران را سربلند و آزاد و آباد می‌خواستند، هر چند كه سرانجام، هر یك ـ چونان عقابی بلند پرواز ـ در فضای تنگ محدودیـّت‌ها،ضعف‌ها و اشتباهات، پُر سوختند و «پَر پَر» زدند.

* امروزه نسل یانسل های تازه ای ظهورکرده اندکه دریغ ها و دغدغه های دیگری از«نسل28مرداد» دارند،لذا باتوجه به آخرین سخنان دکترمصدّق به وکیل مورداعتمادش(سرهنگ جلیل بزرگمهر) و خدمت بزرگِ وی دراین روزسرنوشت ساز،لازم است که -پس از64 سال- پروندهء این رویدادتاریخی را«مختومه» کنیم ومانند رهبران سیاسی وروشنفکران شیلی ،گذشته را به پُلی برای ساختنِ آینده ای شاد و شکوفا  مُبدّل سازیم.

***

من نیز-به پیروی از شوپنهاور -معتقدم که حقيقت ازسه مرحله می گذرد:

 اول، مورد تمسخرقرارمی گيرد،

دوم، به شدّت با آن مخالفت می شود،

سوم، به عنوان يك امر بديهی،مورد پذيرش قرار می گيرد.

عنایت خوانندگان عالیمقدار به مقالهء اخیرم درسایت گویا ،و مقایسهء آماریِ آن بامقالهء دیگری درهمین زمینه و درهمین سایت،مصداق روشنی دراین باره است.این مقایسهء ساده نشان می دهدکه تفکر تازه ای درفضای روشنفکری ایران آغازشده و جامعهء ما از روایتِ سُنّتی دربارهء 28مرداد32  فاصله گرفته است.

نیما (به سال 1329)درنامه ای به احمدشاملو تأکیدکرده بود:

«عزیزمن!

…ازقضاوت هیچ کس درخصوص اشعارم  نگران نباشید.حرفِ کسی باری ازروی دوشی برنمی دارد.من همین قدربایدازعنایتی که جوانان نسبت به کارِمن دارند،متشکرباشم…تصوّرکنیدکه من درپُشت سنگرخود جاکرده ام،دراین حال،هروقت تیری به هدف پرتاب می کنم ازکارِخودم بیشترخنده ام می گیرد…به نظرمی آیدکه «آب  درخوابگهء مورچگان ریخته ام».
محتوای نامهء نیما  چنان محکم و استواراست که گوئی نیما آینده را در دست های خودداردو به پیروزی راه و اندیشه اش  مطمئن است.بااین اعتمادِبه نفس و اطمینان به آینده بودکه نیما-دریک پیش بینیِ شگفت انگیزدربارهء آیندهء سیاسیِ  احسان طبری(بزرگترین تئوریسین ادبیِ حزب توده)به وی نوشته بود:
-آنکه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم  ناستوده ببیند.            نیما

کتاب کوچک«دکترمحمدمصدّق؛آسیب شناسی یک شکست»نیز-درواقع- سنگی بودکه  خوابِ 60سالهء بسیاری را  آشفته می کرد و بهمین جهت،کینه ها و کدورت های برخی را به دنبال داشت که -متأسفانه-تاحدِّ جعل و تحریف عقایدم«ارتفاع»یافته بود،آنچنانکه منتقدِغیرِامینی دربیان نظرم دربارهء دکترمصدّق نوشته بود:

-کتاب آقای میرفطروس«کوشش در ویران ساختن سیمای  یکی ازپاک ترین سیاستمداران تاریخ ایران است»…میرفطروس «باکینه ای که سرچشمه اش جزسوداگری نتوانستی بود،به ویران کردنِ جایگاه بزرگ مردی نشسته است»…«انگیزهء آشکار او درسراسرکتاب،ویران ساختن همهء ارزش هاو دستاوردهای مصدّق و آن جنبش اجتماعی است که مصدّق نماد ِآن بود»…بنظرمیرفطروس:«مصدّق،فرومایه مردی است که بارفتارهائی پرسش برانگیز،سرنگونی دولت خودرافراهم ساخته است»…ویا:«خواننده پس ازخواندن کتاب آقای میرفطروس درمی یابدکه مصدّق و یارانش ازفرومایه ترین سیاستمداران تاریخ ایران بوده اند».

هرچندکه برخی یاران-خصوصاً علیرضامیبدی عزیز-ازاین رذیلت ها سخن ها گفت،امّاازنظرمن آنگونه واکنش های تند،شتابزده و غرض آلود علیه پژوهشگری که به پیروی از«کارل پوپر»معتقدبه«اوراق کردن»(Deconstruction) یا ویران نمودنِ ساختارِ روایت های سُنّتی تاریخ معاصرایران است،«طبیعی» بودچراکه بعداز28مرداد32 جامعهء روشنفکری ایران- دریک«تعطیلی تاریخی»-از اندیشیدن  فروماند،گوئی که تاریخ معاصرایران در28مرداد،متوقّف شده بود،هم ازاین روست که فروغ فرخزاد درشعری گفته بود:

-«دیگرکسی به عشق نیاندیشید

دیگرکسی به عشق نیاندیشید

وهیچکس

دیگربه هیچ چیز نیاندیشید».

دراین«نیاندشیدن»بودکه به قول دکتراسماعیل خوئی:«ما بوده را نبوده گرفتیم/و ازنبوده-البتّه درقلمروِ پندارخویش-بودی کردیم.لعنت به ما!،ما مرگ را سرودی کردیم».

اینک،خوشحالم که باگذشت فقط چندسال ازانتشارکتاب،ارزیابیِ دقیق تر و روشن تری ازعقایدم دربارهء دکترمصدّق و نقش برجستهء وی درروز28مرداد32 ابراز می شود،و اینهمه،نشان می دهدکه به قول نیما:تیر به هدف خورده است!

عمیقاً اعتقاددارم که هیچ اندیشه ای را نمی توان تا ابد سانسور یا تحریف کرد.تجربهء سال های اخیر و خصوصاًنگاهی به پیروزیِ نظریِ «روشنفکرتنها:خلیل ملکی» دربرابرتبلیغات هولناک حزب توده،نشان می دهدکه بقول نیما:«آنکه غربال به دست دارد،ازعقبِ کاروان می آید»،ازاین رو،نبایدمرعوبِ تبلیغاتِ عوامفریبان یا مسحون و فریفتهء غوغای عوام گردیدزیرا رسالت روشنفکر واقعی مبارزه با کاهلی و کهولت ذهنی جامعه است نه همسازی یا همنوائی باآن.بنابراین،خوشحالم که دربررسی رویداد28مرداد32،«خط سوم»همانند آبی زلال،دلِ سنگ ها و سنگواره های 60 ساله را شکافته و به ذهن و زبان جامعهء ایران  نفوذکرده است،و این، یعنی پیروزی یک دیدگاه و شکست یک اندیشهء دیرپای سیاسی!.دراینجا ما«دیدگاه»را مترادفِ«نظر» آورده ایم تا تفاوت آنرا با«نظریّه»(تئوری)نشان داده باشیم.
چنانکه-بارها-نوشته ام:

…تاریخ معاصرایران همواره دستخوش تنگ نظری های سیاسی وتفسیرهای ایدئولوژیک بوده است.به عبارت دیگر،درمیهن ما،تاریخ همواره چماقِ سیاست بازان درسرکوب مخالفان ودگراندیشان بوده  نه چراغی برای روشنگری وتقویت همبستگی ملّیِ ما… 28مرداد 32 را بعنوان يك «گذشته»، بايد به «تاريخ» تبديل كرد و آن را «موضوع» مطالعات و تحقيقات منصفانه قرار دادوخصوصاً لازم است که به خدمت بزرگ وسرنوشت سازِ دکترمصدّق دراین روزتوجهء اساسی کرد.از ياد نبريم كه ملّت‌هائی مانند اسپانيائی ها، شيليائی ها و آفريقای جنوبی ها، تاريخ معاصرشان بسيار بسيار خونبارتر و ناشادتر از تاريخ معاصر ما بود،امّا آنان ـ با بلندنظری، آگاهی و چشم‌پوشی(نه فراموشی) و با نگاه به آيندهـ كوشيدندتا بر گذشتــهء عـَصَبی و ناشاد خويش فائق آيند و تاريخ‌شان را عامل همبستگی، آشتی و تفاهم ملّی سازند.داشتن شجاعت اخلاقی و نگاهِ فروتنانه به گذشته برای دستيابی به تفاهم ملّی ـ يا تاريخ ملّی ـ می تواند سقفی برای ايجاد جامعهء مدنی بشمار آيد،چرا كه جامعهء مدنی، تبلور يك جامعهء ملّی است و جامعهء ملّی نيز تبلورِ داشتنِ تفاهم ملّی پيرامون برخی ارزش‌ها (از جمله بر روی رویدادها و شخصيّـّت‌هاي مهـّم تاريخی) است.آيندگان به تكرارِ دوبارهء اشتباهات ما نخواهند پرداخت به اين شرط كه امروز، ما ـ اكنونيان ـ گذشته و حال را از چنگ تفسيرهای انحصاری يا ايدئولوژيك آزاد كنيم.برای داشتنِ فردائی روشن و مشترك، امروز، بايد تاريخی ملّی و مشترك داشته باشيم.به نظر نگارنده: هم رضا شاه، هم محمّد رضاشاه، هم قوام‌السلطنه و هم دکترمصدّق، در بلندپروازی‌های مغرورانــهء خویش، ایران را سربلند و آزاد و آباد می‌خواستند، هر چند كه سرانجام، هر یك ـ چونان عقابی بلند پرواز ـ در فضای تنگ محدودیـّت‌ها،ضعف‌ها و اشتباهات، پُر سوختند و «پَر پَر» زدند.

امروزه نسل یانسل های تازه ای ظهورکرده اندکه دریغ ها و دغدغه های دیگری از«نسل28مرداد» دارند،لذا باتوجه به آخرین سخنان دکترمصدّق به وکیل مورداعتمادش(سرهنگ جلیل بزرگمهر) و خدمت بزرگِ وی دراین روزسرنوشت ساز،لازم است که -پس از64 سال- پروندهء  این رویدادتاریخی را«مختومه» کنیم و مانند رهبران سیاسی وروشنفکران شیلی ،گذشته را به پُلی برای ساختنِ آینده ای شادو شکوفا  مُبدّل سازیم.

چنین باد!

25مرداد1396/ 16 اوت2017

درهمین باره:

گفتگوی علیرضا میبُدی باعلی میرفطروس

 https://www.youtube.com/watch?v=abJplDIu0s0

دلنوشته های استادسعیدشرقی

آگوست 15th, 2017

گرچه دانم که میسّرنشود روزِوصال

درشب هجر،امیدسَحَری مارا بس

خمینی در نجف

آگوست 12th, 2017

 

خمینی در نجف

 

 

رویداد28مرداد با نگاهی به اسنادتازه،علی میرفطروس

آگوست 1st, 2017

*مجموعهء اسناداخیر،هیچ نکتهء تازه ای دربارهء وقایع روز28 مرداد ندارد.

*پایداری دکترمصدّق دربرابرانگلیسی ها و نوعی همدلیِ محمدرضاشاه باآرمان های وی و خصوصاً اعتقادشاه به برکناری مصدّق ازطریق قانونی(پارلمان) ،دولت انگلیس را چنان کلافه کرده بودکه طبق اسنادمنتشرشدهء اخیر،قراربودکه ازطریق سرتیپ محمود امینی(رئیس ژاندارمری دولت مصدّق وبرادرِ وزیردربار)همزمان،کودتائی  علیه مصدّق و شاه صورت گیرد.

*اینکه ازآغاز ملّی شدن صنعت نفت،دولت انگلیس- و سپس آمریکا -درسودای سرنگونی حکومت مصدّق بودند،چنان روشن است که نیازی به «اسنادتازه» نیست،بلکه پرسش اساسی این است که چرادکترمصدّق باوجود همهء توان سیاسی و دراختیارداشتنِ همهء نیروهای نظامی و انتظامی نخواست در28مرداد32 واردمیدان شود؟

***

اشاره:

انتشار این مقاله درسایت های مختلف موج عظیمی ازواکنش ها را به دنبال داشت.ازاین گذشته،بازنشرِ مقاله درحدودِ50فیس بوک و وبلاگ…و نیز انتشارآن دربرخی سایت ها و بازتاب آن دربرخی رادیو-تلویزیون ها(ازجمله دربرنامهء یارانِ آقای علیرضامیبُدی) حجم عظیم خوانندگانِ این مقالهء تاریخی  را کم سابقه یا بی سابقه نموده است.این عنایت و استقبال  نشان می دهدکه میان ایرانیان تعادلی دربارهء رویداد28مرداد پدیدآمده و جامعهء سیاسی ایران ازروایت هایِ سُنّتیِ گذشته فاصله گرفته است.

امیداست که این«خط سوم»درتبیین رویداد28مرداد و درکِ نقشِ سرنوشت سازِدکترمصدّق،موردِتوجهء پژوهشگران برجسته و نیزمُجریان رادیو-تلویزیون های فارسی زبان(خصوصاً بی بی سی،صدای آمریکا،رادیو فردا و…)قرارگیردتاحقیقت-یعنی همهء حقیقت-رابه بینندگان و شنوندگان خویش  ارائه دهند.

نگارنده با سپاس فراوان از دوستانی که دیدگاه تازهء این مقاله را تأئیدکرده اند،امیدواراست که انتشارآن ضمن روشنگری دربارهء یکی از مهم ترین و مُبهم ترین رویدادهای تاریخ معاصرایران،باعث تفاهمِ  بیشترِتاریخی و  موجب تقویتِ همبستگی برای دستیابی به یک«تاریخ ملّی»گردد.

                            ****

 وقتی رسانه های داخل و خارج،ازانتشار«اسنادتازهء سازمان سیا دربارهء کودتای 28مرداد32»یادکردند،پس ازتورّقی کوتاه دراسناد منتشرشده وباتوجه به«حصرِموضوعیِ روزِ28مرداد»،دریادداشتی کوتاه،یادآورشده بودم که در مجموعهء اخیر«سندتازه ای دربارهء وقایعِ روز28مرداد  وجودندارد.»…و اینک-دریغا- که پس از مطالعهء این مجموعهء حدوداً 1000صفحه ای،باخود زمزمه کردم:

  -حیف ازآن عُمرکه درپای تو  من سرکردم 

مجموعهء اسناداخیر-چنانکه ازنام آن برمی آیدروابطِ آمریکا و ایران(ازسال 1952 تا سال1954)را گزارش می کندو دربارهء وقایع روز28 مرداد هیچ نکتهء تازه ای به دست نمی دهد.به عبارت دیگر،این مجموعهء حدوداً1000صفحه ای دربارهء وقایع روزِ 28مرداد دارای فقط 5صفحه گزارش است که آنهم،بطورناقص،بازسازی شدهء اسنادمنتشرشدهء قبلی است.

نکتهء حیرت انگیزدر«اسنادتازه»،حذف و سانسوربخشی ازگزارش اول ژوئن1953 مأموران سیاازنیکوزیا -درپیوندباعملیّات«ت.پ.آژاکس»است –که بصورت صفحهء سپید  منتشرشده است،گزارشی که توسط «ویلبر»(ازطراحان و عوامل اصلی عملیّات«ت.پ.آژاکس»)نوشته و قبلاٌ منتشرشده و ما  نیز  درکتاب خود به بخش های مهم آن استنادکرده ا یم(1).

درادامهء همین حذف ها،گزارش«کرمیت روزولت»(رهبرعملیّات ت.پ.آژاکس)به تاریخ 4سپتامبر1953(1هفته بعداز28مرداد)نیزسانسور و بصورت صفحهء سپید  منتشرشده است.ازاین گذشته،وجود بیش از500 موردحذف و سانسور،از ارزش این مجموعه اسناد کاسته  است.

 

سه سند تازه!

مجموعهء اخیر -البته-خالی از«اسنادتازه»نیست که هرچندمربوط به وقایع روزِ28مردادنیستند،امّا ازاهمیّت بسیاربرخوردارند:

1-افشای طرح  همزمانِ سرنگونی دولت مصدّق و رژیم محمدرضاشاه توسط دولت انگلیس یکی ازنکات تازه در اسناداخیر است.ما در کتاب«آسیب شناسی یک شکست»دربخش «ملّی شدن صنعت نفت»گفتیم:

«…محمّدرضا شاه نیز ـ كه هنوز شهریور 1320 وتبعید خفّت‌بار پدرش توسط انگلیسی‌ها را بخاطر داشت، می‌توانست نسبت به مبارزات مصدّق، همدل و همراه باشد بطوریكه هندرسون (سفیر آمریكا در ایران) در گفتگوی خصوصی خود با شاه (به تاریخ 30 سپتامبر 1951=8 مهرماه 1330) گزارش می‌دهد:

«… شاه تأكید كرد كه احساسات ملّی علیه انگلیس و به حمایت از مصدّق ـ به عنوان یك مدافع شجاع منافع ایران ـ برانگیخته شده است… در مورد نفت، احساسات ملّی ایرانیان علیه انگلستان است. این احساسات را عوامفریبان شعله‌ورتر ساخته‌اند. من هرقدر كه بخواهم قوی و قاطع باشم، نمی‌توانم برخلاف قانون اساسی و بر ضد جریان نیرومندِ احساسات ملّی حركت كنم…».

بقول صاحب نظری:«شاید[شاه]مصدّق را درضمیرناخودآگاه خود،تبلوررأی و ارادهء مردم می پنداشت…و در دوران نهضت ملّی،مصدّق وجدان بیدار و یکی دیگرازخویشتن های شاه بود».

بنابراین،پایداری دکترمصدّق دربرابرانگلیسی ها و نوعی همدلی محمدرضاشاه باآرمان های وی و خصوصاًمخالفت شاه باکودتا و اعتقاد وی به برکناری مصدّق ازطریق قانونی(پارلمان)،مقامات دولت انگلیس را چنان کلافه کرده بودکه طبق اسنادمنتشرشدهء اخیر،سه ماه پیش از 28مرداد32 سفیرانگلیس درآمریکا(Sir Roger Makins) پیشنهادکردکه ازطریق سرتیپ محمود امینی(رئیس ژاندارمری دولت مصدّق وبرادرِ وزیردربار)کودتائی همزمان علیه مصدّق و شاه صورت گیردتابرادرِناتنی شاه(عبدالرضاپهلوی)را به سلطنت برسانند.

2-نکتهء دیگر،افشای نام فردی است که گویاباعث لورفتن نقشهء «کودتای شبِ25مرداد»(بهنگام ابلاغ فرمان شاه مبنی برعزل مصدّق)شده بود.دراسناداخیر،نام این فرد سرهنگ نادری،رئیس ادارهء آگاهی شهربانی تهران  ذکر شده بدون آنکه اطلاعات دیگری دربارهء وی  ارائه گردد.نام سرهنگ نادری، 9روزبعدازسقوط مصدّق(در 28 اوت 1953=6شهریور1332)درنشستی افشاء شد که باحضورکرمیت روزولت،ویلبر و دیگرمقامات سازمان سیا- به منظورارزیابی پروژهء «ت.پ.آژاکس»برگزارشده بود.

نام امیرهوشنگ(قدرت الله)نادری، رئیس ادارهء آگاهی شهربانی تهران درماجرای قتل سرتیپ محمود افشارتوس (رئیس کُل شهربانی دولت مصدّق)در2اردیبهشت 1332مطرح شده بود. به روایت دکترمظفربقائی،سرهنگ نادری عضوحزب توده بوده وبه همین جرم درکرمان به 6ماه حبس محکوم شده بود(2).

نادری ازمؤسّسین«گروه افسران ناسیونالیست»(هواداردکترمصدّق)بود،که به روایت سرهنگ سررشته(هوادارپُرشوردکترمصدّق):«در  روز2اردیبهشت[روزقتل افشارطوس] بادرجۀ سرهنگ دومی،به طرزی مشکوک  ریاست آگاهی شهربانی را به عهده گرفت…درواقع، سرهنگ نادری با حرکاتی مشکوک و مرموز،خودرادر شهربانی جا می کند»(3).

متاسفانه  درمجموعه اسناد منتشرشده، ازماجرای قتل سرتیپ افشارتوس گزارش یاسندی وجودندارد درحالیکه سفارت آمریکادرایران در برخی  ماه ها-گاه- ده ها گزارش و تلگرام  مخابره کرده،سکوت دربارهء ماجرای قتل سرتیپ افشارتوس یاعدم انتشاراسنادتازه مربوط به  وقایع روز28مرداد دریک مجموعهء پُربرگ،حقایق مربوط به این دوماجرای مهم و سرنوشت ساز را همچنان درپردهء ابهام  قرار می دهد(4).

3-سنددیگر،گزارش«کرمیت روزولت»-رهبرعملیّات سازمان سیا درتهران-است.او درگزارش بلندی دربارهء «بررسی شیوهء انتخابات درایران»،دکترمصدّق را به تقلّب و مهندسیِ انتخاباتِ دورهءهفدهم مجلس شورای ملّی متهم کرده است.موضوعی که باقانونخواهی مصدّق  منافات دارد.دکترمحمدعلی موحدنیز-باوجوداخلاص و ارادتش به مصدّق- انتخابات دورهء هفدهم را«ابرِبلا»،«نامبارک»و«بزرگترین اشتباه مصدّق درشیوهء نامعقول اجرای آن »نامیده که«عجزو شکنندگی دکترمصدّق را نشان داد»(5).

                           ***

چنانکه می دانیم،حقیقت-وخصوصاً حقیقت تاریخی- امری نِسبی و اعتباری است که ارزش و اعتبارآن درطول زمان،چه بسامتغیّرو متحوّل می شود،هم ازاین روست که گفته اند:هرتاریخی،تاریخ معاصراست.وجه مشخصّهء یک پژوهشگرکنجکاو یا روشنفکرواقعی،درآمیختن با باورهای عادی یاعامیانه نیست بلکه شک کردن در داده های تاریخی و درآویختن با باورهای رایج سیاسی-تاریخی است.بافاصله گرفتن ازرویدادها و باتکیه براسناد و خصوصاً خاطرات شاهدان عینی و بازسازی پازل های پراکنده،می توان دربازآفرینی دقیق ترِحقایق همّت کرد.

ماجرای سقوط آسان و حیرت انگیزدولت مصدّق،تاکنون-بیشتر- ازمنظرِ«کودتا»یا«قیام ملّی»بررسی شده و جنبه های روانشناسی و شخصیّتی قهرمان اصلی آن(دکترمصدّق)موردِغفلت قرارگرفته است،درحالیکه  می دانیم  برخی از رهبران مهم سیاسی در لحظات حسّاس باتصمیم و عزم و ارادهء فردی خود،مسیرحوادث را  تغییرداده اند.سقوط آسان و حیرت انگیزدولت مصدّق و عزم و اراده و انفعال وی در28مرداد  نمونهء درخشانی ازاین مُدعااست.

 بابک امیرخسروی(کادرفعّال حزب توده درروز28مرداد و ازمخالفان سرسخت رژیم شاه-«به مثابهء یکی ازکادرهای بازماندهء آن ایّام» و«برای پاسخ به  ندای وجدان وپوزش ازملّت ایران»نشان داده که«برای روز28مرداد،طرح کودتائی به قصدسرنگون ساختن حکومت دکترمصدّق،برنامه ریزی نشده بود[ولذا]تصوّر«کودتای دوم به مثابهء طرح جانشین برای جبران شکست کودتای 25 مرداد،نه با داده های معتبر می خوانَد و نه باامکانات و وضع آشفته و ازهم  گسیختهء دشمنان نهضت ملّی ایران جور درمی آید»،سخنی که توسط سرگردفریدون آذرنور،عضوبرجستهء سازمان افسران حزب توده(درگفتگوبانگارنده) نیز تأئیدو تصدیق شده است(6).

باتوجه به اینکه گفته اند:«حقیقت آنست که دشمن نیزبرآن گواهی دهد»،اذعان می کنم که روایت بابک امیرخسروی(به عنوان یکی ازدشمنان محمدرضاشاه و از دوستداران صدیقِ دکترمصدّق)نقطهء حرکت من در نگاه به رویداد28 مردادبود،نگاهی که ضمن پذیرفتن وجودطرح کودتای انگلیس و آمریکا(ت.پ.آژاکس) منجربه ارائهء نظریهء تازه ای بنام«خط سوم»گردید. پُرسش های مطروحه دراین نظریه،نوعی دعوت از پژوهشگران برجسته برای بازاندیشی دربارهء مفهوم«کودتا»در روز 28مرداد بود،پُرسش هائی که پاسخ به آنها می تواند در فائق آمدن بریک جراحت تاریخی جهت رسیدن به آشتی و تفاهم ملّی  مؤثّر باشد.

خوشبختانه درسال های اخیر تحلیل های تاه ای دربارهء رویداد28مرداد  چاپ و منتشرشده که به برخی ازآنها درمقدمهء چاپ پنجم یا اینترنتیِ کتاب«آسیب شناسی یک شکست» اشاره کرده ایم.درعین حال،خوشحال کننده است که شاهد داوری های تازه و منصفانه ای دربین رهبران جنبش ملّی شدن صنعت نفت هستیم،نمونه ای ازاین انصاف و اعتدال را  می توان درکتاب «پُرسش های بی پاسخ درسال های استثنائی»یافت،کتابی شاملِ خاطرات مهندس احمد زیرک زاده،ازرهبران حزب ایرانِ جبههء ملّی و ازهمراهان نزدیک دکترمصدّق تا آخرین لحظات روز28مرداد.

مهندس زیر زاده، ضمن مروری برتاریخچهء ملّی شدن صنعت نفت،اطلاعات تازه و ارزشمندی دربارهء تغییرِ نقش و نقشهء دکترمصدّق در روز28مرداد،ارائه داده است.اوضمن اشاره به ضعف هاو ظرفیّت های جنبش ملّی شدن صنعت نفت،درنقدو نفی انتساب «خیانت» به یاران اولیّۀ مصدّق(مانندآیت الله کاشانی،حسین مکّی،دکترمظفربقائی،ابوالحسن حائری زاده و دیگران) یادآورمی شود:

-«نسبتِ خائن به وطن بدون ارائۀ سندی محکم به دیگری دادن، ظالمانه وحتّی دورازانسانیّت است…تاآنجاکه من می دانم هیچکدام ازاین آقایان درصددِجمع آوری مال نبوده اندو آنچه ازآنهاباقی مانده،ثروتی نیست که برای آن کسی به وطن خودخیانت کند»(7).

زیرک زاده دربارهء آیت الله کاشانی نیزتأکیدمی کند:

-«آیت الله کاشانی تمام عمرش بانفوذخارجی جنگیده است،حالا که به حرمتِ مقام

روحانیِ خود،عزت ملّی را افزوده است، چه علّتی دارد که ازخارجی دستوربگیرد؟»(8).

اودربارهء ابوالحسن حائری زاده می گوید:

-«حائری زاده آزادیخواه قدیمی،کهنه کارسیاست که همیشه درگیرمبارزات ضدخارجی بوده،قبل ازاینکه رفقایش به میدان بیایند،مردسیاسی مبارزِ شناخته شده بودواگردرتمام این مدّت هیچوقت به مقام مهم ویاثروت قابل ملاحظه ای دست نیافت،لابدفعالیتش به نفع صاحبان قدرت روزکه اغلب نوکرخارجی بودند،نبودواین،خودنشان می دهدکه اونوکرخارجی نبوده است …به چنین مردی نسبت مزدورخارجی و«خائن به وطن»دادن دورازانصاف است»(9).

   

ازراست به چپ:     

عبدالقدیرآزاد،حسین مکی،دکترمصدّق،ابوالحسن حائری زاده ودکترمظفربقائی

 تمایل دولت انگلیس به استمرارِسلطهء خود برمنابع نفتی ایران و نیز،نگرانی های بیمارگونهء مقامات آمریکائی ازقدرت روزافزونِ حزب کمونیست توده و احتمال استیلای شوروی ها برایران،سرانجام موجب نزدیکی دولت های  انگلیس و آمریکا برای اقدام مشترک علیه دولت مصدّق گردید.پروژهء«ت.پ.آژاکس»-که بیانگرِسرکوب حزب تودهء ایران بود-حاصل این تفاهم انگلیس و آمریکابود.

 سقوط دولت دکترمصدّق -درعین حال-محصول یک بحران سیاسی،اقتصادی و اجتماعی چند ساله بودکه به سان امواجی سهمگین-بتدریج-دولت مصدّق را درخودفروبُرد،سخن شخصیّت های دلسوزی -مانندخلیل ملکی- مبنی براینکه«آقای دکترمصدّق!این راهی که شمامی رویدبه جهنّم است!»بیانگرآیندهء سیاسی دولت مصدّق بود.به قول احمدزیرک زاده و دکترمحمدعلی موحد:حتّی اگررویداد28مرداد32نیزنمی بود،دولت مصدّق محکوم به شکست و سقوط بود(10).

سقوط دولت مصدّق-همچنین-محصول توسعه نیافتگی فرهنگ سیاسی جامعهء ایران بود،جامعه ای کوته بین که درآن،منافعِ درازمدّتِ ملّی  قربانیِ عافیت جوئی،وجاهت ملّی و مصالح کوتاه مدّتِ رهبران سیاسی شده بود.مابانگاهی به مقالات،شعارها،اتهام ها و افتراء های مندرج درنشریاتِ ایران درآستانهء 28مرداد32،توسعه نیافتگی و نابالغیِ سیاسی جامعهء آن زمان را نشان داده ایم.

 بااینهمه-چنانکه گفته ایم- رهبران بزرگ در لحظات حسّاس تاریخی،تصمیماتی می گیرندکه درعرف متعارف   عجیب وغریب می نمایندو همین امر،باعث سردرگمی ها و مجادلات گستردهء سیاسی و تاریخی می شودکه موضوع 28مرداد32  نمونهء برجستهء آنست.اینکه ازآغازِملّی شدن صنعت نفت،دولت انگلیس- و سپس آمریکا -درسودای سرنگونی حکومت مصدّق بودند،چنان روشن است که نیازی به «اسنادتازه» نیست،بلکه پرسش اساسی این است که چرادکترمصدّق باوجود همهء توان سیاسی و دراختیارداشتنِ همهء نیروهای نظامی و انتظامی نخواست در28مرداد32 واردمیدان شود؟

به عبارت دیگر،درفاصلهء آن«سه روزبحرانی»(از25تا28مرداد)چه تغییراتی درارادهء سیاسیِ مصدّق پدیدآمده بودکه باانفعال حیرت انگیزش درروز28مرداد،سقوط آسان حکومت وی تسهیل شد،انفعالی که  هم شاهی ها ،هم مصدّقی هاو هم-خصوصاً-مأموران سازمان سیا درتهران را  شگفت زده کرده بود.ما- درکتاب«آسیب شناسی یک شکست»-روَندِاین تغییر و تحولِ سرنوشت ساز را ترسیم کرده ایم و دراینجا -بااضافات وافزوده هائی-یادآور می شویم:

1-درسراسرروزهای 25تا28مرداد،مصدّق در جستجوی شاه بودبه طوری که ضمن قبول عزل خويش توسط شاه،به پسرش،دكتر غلامحسين مصدّق،می گفت:

-«میخواهم ببينم حالا كه[شاه] مرا عزل كرده،كجا گذاشته رفته؟ چكار كنم؟ مملكت را دست چه كسی  بسپارم و بروم؟(11).

2- در عصر روز 27 مرداد مصدّق معتقد شده بود:

از پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاه درخواست شود تا هرچه زودتر به ایران مراجعت فرمایند»(12).

3-باچنین اعتقادی، ازشامگاه 27مرداد،دستگیری تظاهرکنندگان حزب توده آغازشدبطوری که بقول نورالدین کیانوری: حدود 600 نفر از افراد، مسئولین و كادرهای حزب توده دستگیر شدند و این امر، ضربهء بسیار مهلكی بر ارتباطات حزب توده وارد ساخت(13).

 4-باتوجه به خلع سلاح كامل نيرو هاى زُبدۀ گاردشاهنشاهی و دیگر واحدهای ارتش توسط دولت مصدّق و دستگيرى افسران عاليرتبۀ منسوب به كودتا(در25مرداد32)مخالفان نظامى مصدّق،فاقدنیرو و توان لازم برای انجام کودتا در28مرداد بودند.بقول عموم شاهدان و صاحب‌نظران: در28 مرداد32،هر پنج واحدِ ارتش، مستقر در پادگان‌های تهران، به دکتر مصدّق وفادار بودند و نیروهای هوادار کودتا،حتّی برای اجرای یک عملیّات محدود شهری نیز نیروی لازم  نداشتند آنچنانکه بقول سرهنگ غلامرضا نجاتی(سرهنگ هوائی و هوادار پُرشور دکتر مصدّق):

«در نیروی هوائی، بیش از 80 در صد افسران و درجه‌داران از دولت مصدّق پشتیبانی می‌کردند…افسران جناح وابسته به دربار درنیروی هوائی- که اغلب شاغلِ پست های ستادی و فرماندهی بودند-باهمهء کوششی که به عمل آوردند، نتوانستند حتّی یک نفر خلبان را برای پرواز و سرکوبِ مردم، آماده کنند. درمرداد1332  در تهران، 5 تیپ رزمی وجود داشت … و صدها تن افسر و درجه‌دار در پادگان‌های تهران حضور داشتندولی کودتاچیان با همۀ کوششی که به عمل آوردند نتوانستند حتّی یکی از واحدها را با خود همراه کنند»(14).

بابك اميرخسروى-کادربرجستۀ حزب توده و شاهدعینی حوادث28مرداد32 درخیابان های تهران -تأكيد مى كند:

-«تمام شهادت های معتبر،حتّی اسنادسرّی وزارت امورخارجهء آمریکانشان می دهندکه ارتش درمجموع،کوچک ترین مشارکتی در28مردادنداشت… هيچ واحدمنظم ارتشى درماجراى روز28مرداد32،شركت نداشت…»(15).

تانک های سرگردان  درخیابان های خالیِ 28مرداد!

بااینهمه،برخی ازپژوهشگران(ماننددکتریرواندآبراهامیان،دکترمازیاربهروز) حضورچندتانک درخیابان ها و بعد،حمله به خانهء دکترمصدّق را نشانهء«کودتای نظامیان»دانسته اند.

توضیح زیر شایدروشنگراین ابهام یاسوء تفاهم باشد:

الف-باتوجه به سیاست مماشات و آشتی جوئی دولت آمریکابامصدّق بعدازرویداد شب25مرداد(به هنگام ابلاغ فرمان عزل مصدّق) و تلگرام «بدل اسمیت»(معاون وزیر خارجهء آمریکا)به کرمیت روزولت مبنی براینکه«عملیّات را رها کن واز ایران خارج شو!»،

ب-باوجودمخالفت مصدّق باپیشنهاد یاران نزدیکش برای فراخواندنِ مردم به خیابان ها و یا استمدادکمکِ مردمی ازطریق رادیو،

 پ– باتوجه به درخواست مصدّق از مردم تهران برای خودداری از هرگونه تظاهرات ضدسلطنتی و دعوت ازآنان برای ماندن درخانه های شان(16)، 

ت-باتوجه به انتصاب حیرت انگیزِ سرتیپ محمددفتری به ریاست کل نیروهای نظامی و انتظامی ازطرف مصدّق(باوجودمخالفت رئیس ستادارتش مصدّق،سرتیپ ریاحی)وحضورِسرتیپ دفتری درمیان نظامیان حاضردرخیابان هاو فراخواندن آنها به اینکه :«همهء ما همقطارو برادر و شاهپرست  هستیم و شاه فرماندهء کلّ قوااست»،باعث انفعالِ نظامیان هوادارمصدّق و موجب سرگردانی و ندانمکاریِ تانک های مستقردرخیابان شده بودند(17)،

ث-درچنان سرگردانی،ندانم کاری و انفعالی بودکه«سرتیپ کیانی»(معاون ریاست کل ستادارتش مصدّق)ستون ضربت-شامل یک گردان پیاده و یک گروهان تانک-را به نیروهای سرتیپ دفتری و افسران مخالف مصدّق  تحویل داد.سرگردانی ،ندانمکاری وانفعال تانک های ارتشی درخیابان های تهران باعث شدتا بزودی برخی ازتانک ها توسط تظاهرکنندگان هوادار شاه  تصرّف شوندو این درشرایطی بودکه سرلشکرزاهدی هنوزدر«خانهء امن»،مخفی و متواری بود!

ج-بابک امیرخسروی و سرگردفریدون آذرنور(درگفتگوبانگارنده) دراین باره تأکیدمی کنند:بخاطرخالی گذاشتن میدان ازسوی توده ای ها و سایرسازمان های وابسته به جبههء ملّی و خطای بزرگ دکترمصدّق در انتصاب سرتیپ محمددفتری به ریاست کُل شهربانی و فرمانداری نظامی تهران، بیشترِ تانک های مستقردرخیابان های تهران،تانک هائی بودندکه فرماندهی برخی از آنها بر عهدهء افسران عضوسازمان نظامی حزب توده(مانندشادروان قربان نژاد یا ستوان ایروانی)بودولی به خاطر نبودِ رهنمودهای حزبی و انفعال حیرت انگیزدکترمصدّق،این تانک ها درخیابان های تهران،حیران و سرگردان بودندو درنهایت به خدمت مخالفان مصدّق  درآمدند(18).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نیروهای زرهیِ تیمور بختیاروحمایت ازمخالفان مصدّق!؟

به روایت سرهنگ نجاتی(سرهنگ هوائی هوادارمصدّق):«درکودتای 28مردادنیز،کودتاچیان امیدی به همکاری واحدهای نظامی پادگان تهران نداشتند،به همین دلیل بودکه به جلب همکاری سرهنگ تیموربختیار،فرماندهء تیپ زرهی کرمانشاه،وسرتیپ محمود دولّو،فرماندهء لشکراصفهان برآمدند»(19).

طبق اسنادسازمان سیانیز،پس ازماجرای شب25مرداد،درخواست پُشتیبانی ازنیروهای زرهیِ اصفهان و کرمانشاه- به فرماندهی سرتیپ محموددولّو و سرهنگ تیموربختیار- دراولویّت یاران سرلشکرزاهدی قرارگرفت.سرتیپ دولّو به فرستادهء زاهدی «بی طرفی»خودرا اظهارنمود،ولی تیمور بختیار بطورشفاهی،حمایت خودراازسرلشکرزاهدی ویارانش  اعلام کرد،به روایت سرگردعبدالعزیزرستمی گوران(عضوبرجستهء سازمان افسران حزب توده و فرماندهء گردان زرهی تیپ کرمانشاه تحت امرِ تیموربختیار)تیموربختیار دراعزام نیروبه تهران و «فتح پایتخت» دچارتعلّل،تردیدو تزلزل بود،به همین جهت،نیروهای زرهی تیموربختیارپس ازسقوط دولت مصدّق در29مرداد32  واردتهران شدندو خودِتیموربختیارنیزدرکرمانشاه  ماند!.به روایت سرگردرستمی گوران:«..تیموربختیاربه فرستادهء [سرلشکر]زاهدی به طورشفاهی قول همکاری می دهد،ولی ازجای خود تکان نمی خورَد»…به نظرامیرخسروی:«خودِاین،دلیل مهمی است که برای روزچهارشنبه 28مرداد،برنامه ای درتهران[برای کودتا]پیش بینی وطراحی نشده بود.به روایت داریوش فروهر ودیگران:[تیموربختیار]همزمان باسرتیپ ریاحی[رئیس ستادارتش مصدّق] نیز ارتباط دائمی داشت وبامراکزقدرت دولت مصدّق سرگرم مغازله بود! (20).  

5-مهندس زیرك‌زاده(که درتمام روز 28 مرداد در خانهء مصدّق بود)دربارهء روحیه و روان مصدّق می گوید:

 در آن روز، واضح بود كه دكتر مصدّق مردم را در صحنه نمیخواهد…تمام آنهائی كه در آن روز در خانهء نخستوزیر (بودند) بارها و بارها، تك تك و یا دستهجمعی از او خواهش كردند اجازه دهد مردم را به كمك بطلبیم، موافقت نكرد و حتّی حاضر نشد اجازه دهد با رادیو مردم را باخبر سازیممصدّق با تقاضای او [دكتر فاطمی] برای خبر كردن مردم[ازطریق رادیو]مخالفت كرده بود.مصدّق نقشهء خودراداشت و نمی خواست درآن،تغییری بدهد»(21).

6ـ ما-درمقالهء مستندی-به امکانات حیرت انگیز و قدرت نظامی-تشکیلاتی حزب توده درآستانهء 28مرداد اشاره کرده ایم،با توجـّه به این قدرت نظامی-تشکیلاتی به نظرمی رسدکه درروز28مرداد مصدّق ادامهء نبرد را دیگر به سود خود و به صلاح ملّت ایران نمی‌دانست و بهمین جهت در بامداد 28 مرداد، پیشنهاد دكتر فاطمی مبنی بر: «به ستاد ارتش دستور داده شود تا اسلحه در اختیار توده‌ای‌ها بگذارند» را رد كرد(22).

7-مصدّق همچنین، درخواست رهبران حزب توده برای «توزیع ده هزار قبضه تفنگ و سلاح‌های سبك به منظور دفاع از دولت مصدّق» را رد نمود(23).

8-دکترسپهرذبیح،متخصصّ تاریخ معاصرایران،استاد ممتازکالج«سنت مری»و سردبیرسابق روزنامهء باخترامروز(حسین فاطمی)دراین باره می نویسد:

-«هیأتی (که) از جانب حزب توده با مصدّق تماس گرفت نتوانست موافقت او را برای پخش اسلحه میان توده‎ای‎ها و جبههء ملّی‎‏های تندرو جلب کند.گزارش شده است که مصدّق به نمایندگان حزب توده و تنی چند از یاران وفادار خود گفته بود که ترجیح می‌دهد طرفداران شاه او را زجر کُش کنند، اما خطرِیک جنگ داخلی را نپذیرد.»(24).

9– بابک امیرخسروی تأکیدمی کندکه«حزب تودهء ایران درآستانهء 28مرداد-فقط درتهران لااقل 15هزار وبه روایت کیانوری 25 هزارعضومبارز ورزم دیده داشت که اگربه درستی هدایت می شدند،تنهایک پنجم آنها ازپسِ مزدوران برمی آمدند»(25).

10-دکترانورخامه ای نیز که شاهدو ناظر رویدادهای 28مردادبود-ضمن اشاره به قدرت نظامی و آماده باشِ سازمان افسران حزب توده و توان بسیج سازمان جوانان آن حزب- می گوید:

-«اگرمصدّق می خواست،حزب توده می توانست جلوی کودتارابگیرد»(26).

11-مهندس زیرک زاده ضمن تأکیدبراینکه از اواخر سال 1324 تا مرداد 1332 حزب توده هر وقت می خواست می توانست با یك كودتا تهران را تصـّرف كند»یادآورمی شود:

-«درروزهای بين 25تا28مرداد32 حزب توده به دکترمصدق اطلاع می دهدکه کودتائی درپيش است و حزب توده حاضراست برای رفع آن به دولت کمک کند..معهذا [مصدق]کمک حزب توده را ردکرد…بخوبی می بینیم که مصدّق با ردکمک حزب توده  چه خدمت بزرگی به ملّت ایران کرده است»(27).

12-باتوجه به ردِ کمک حزب توده توسط مصدّق و ناکامی این حزب برای ایجادِ «ایرانستانِ وابسته به شوروی»،خبرِخودکشی«آناتولی لاورنتیف»،سفیرفوق العادهء دولت شوروی درشامگاه 28مرداد32 معنای سیاسی خاصی می یابد(28).

«لاورنتیف»درتاریخ9مرداد32 واردتهران شدو پس ازتقدیم استوارنامه اش به شاه،در11مردادبادکترمصدّق ملاقات و مذاکره کرد.ازمضمون این مذاکرات خصوصی اطلاع چندانی در دست نیست ولی عکس منتشرشده ازاین ملاقات،مصدّق را بسیارمغموم و افسرده نشان می دهد.«آناتولی لاورنتیف» سازماندهء کودتای کمونیستی علیه«ادوارد بنِش»(Edvard Beneš)رئیس جمهور محبوب چکسلواکی بود.آیا مصدّق  اندیشناکِ تکرارِسرنوشت «بنِش» و چکسلواکی درایران بود؟

 

 

دکتر محمد مصدّق و آناتولی لاورنتیف، سفیر شوروی در تهران.

۲ اوت ۱۹۵۳ =۱۱ مرداد ۱۳۳۲

 

 

13-آخرین سخنان دکترمصدّق به وکیل مورداعتمادش-سرهنگ جلیل بزرگمهر-شایدحاصل این اندیشه و بیم و هراس بود.مصدّق دربارهء رویداد28مرداد به وکیل مورداعتمادش گفته بود :

-بهترین حالت همین بودکه پیش آمد!(29).

***

درشصت و چهارمین سالگرد رویداد28مرداد مانند روشنفکران شجاع شیلی،با فروتنی و فرزانگی، ضمن پذیرفتن اشتباهات رهبران خویش،بایداین گذشتهء ناشادرا  پُلی برای ساختنِ آینده ای آزاد و دموکراتیک بَدل سازیم.

پانویس ها:

1-نگاه کنیدبه:آسیب شناسی یک شکست،چاپ چهارم ،صص238و 360-383

2-نگاه کنیدبه مصاحبۀ مطبوعاتی دکتربقائی،روزنامۀ شاهد،16اردیبهشت1332

3-سررشته،حسینقلی،خاطرات من،صص21،20، 44 و 98

4-دربارهء قتل سرتیپ افشارتوس و اتهامات بی پایه علیه دکترمظفربقائی نگاه کنیدبه مقالهء نگارنده:

دکترمظفربقائی:قربانیِ«حمّام فینِ»حزب توده!(1)،علی میرفطروس

  دکترمظفربقائی:قربانیِ«حمّام فینِ»حزب توده!(2)،علی میرفطروس

5-نگاه کنیدبه:خواب آشفتهء نفت،ج2،صص894-897

 6-برای گزارش مهم امیرخسروی،نگاه کنیدبه:نگاهی ازدرون به نقش حزب تودهء ایران،صص535-565و 613-649.

7-پُرسش های بی پاسخ درسال های استثنائی،صص289-290

8-همان،ص167

9-همان،ص290

10-نگاه کنیدبه: موحد،پیشین،ج2،صص859-860؛زیرک زاده،پیشین،ص136

11-مصدّق ،غلامحسين،تاريخ شفاهی هاروارد،بکوشش حبيب لاجوردی،ژوئيۀ 1984، ص 12 ،نوار شمارۀ 12.

12-مصدّق،خاطرات وتألّمات، صص272-273

13-كیانوری،خاطرات، ص268؛ كیانوری، «حزب توده و مصدّق»، نامهء مردم، شمارهء 1 و2، 1359، صص5-6.

14-نجاتی،جنبش ملّی شدن صنعت نفت ایران،چاپ هفتم،ص386

15-امیرخسروی،پیشین،صص628 و643

16-نگاه کنیدبه:خاطرات سیاسی خلیل ملکی،به کوشش همایون کاتوزیان،ص105؛سنجابی،کریم، امیدها وناامیدی ها،ص145 

17-نگاه کنیدبه:نجاتی،پیشین،صص446

18-امیرخسروی،پیسین،صص615-616

19-نجاتی،پیشین،ص386

20-امیرخسروی،پیشین،صص543-547 

21-زیرک زاده،پیشین،ص311

22-حسین مكّی، صص411-412

23-نگاه کنیدبه بند7(فاز2)،سندشمارهء 362 وزارت امورخارجهء آمریکادر2سپتامبر1953:

https://history.state.gov/historicaldocuments/frus1952-54v10/d362

مقایسه كنیدباجوانشیر،تجربهء 28مرداد،ص312؛شایگان، سیـّد علی،خاطرات،صص9-10؛ كیانوری،پیشین، ص276،ورقا،ماشاالله(عضوسازمان افسران حزب توده)،فروریزی حکومت مصدّق ونقش حزب تودهء ایرانص186-187

24-The Mossadegh era: roots of the Iranian revolution. Lake View Press (Original from: University of Michigan),p121

ترجمهء فارسی،محمدرفیعی مهرآبادی،ص179،مقایسه کنیدبا:جوانشیر، ص307

25-امیرخسروی،پیشین،ص552

26-روزنامۀ شهروند، به مناسبت 28 مرداد،شهريورماه 1386.

27-زیرك‌زاده، صص322-325

28-نگاه کنيدبه:خاطرات سياسی عبدالحسين مفتاح(معاون وزارت خارجۀ دولت مصدق)،انتشارات پرنگ،پاریس،1363،صص58-69و71

 29-عبدالله برهان(ازاعضای قدیمی جبههء ملّی)،كارنامهء حزب توده و رازِ شكست مصدّق، ج2، ص190.

 

بیانیه‌ء کانون نویسندگان ایران در باره‌ء جلوگیری از مراسم شاملو

جولای 28th, 2017

دوم مرداد سال جاری هفدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو شاعر نامی و عضو کانون نویسندگان ایران در  پشت دیوار بلند ممنوعیت مراسم و بازداشت تنی چند از حاضران گذشت و برگ دیگری بر دفتر قطور سرکوب و پایمال کردن حقوق اولیه‌ی مردمان این سرزمین افزوده شد. اگر چه در این سال‌ها فضای پلیسی – امنیتی جزء جدایی‌ناپذیر چنین مناسبت‌هایی بود، با این همه گرد آمدن بر مزار شاعر یکسر ممنوع نبود و در فرصت‌هایی، همواره آمیخته‌ به کشمکش با ماموران، مراسم کمابیش اجرا می‌شد؛ اما در دو سال اخیر حلقه‌‌ی محاصره و منع را چنان تنگ کرده‌‌اند که همان روزن خرد نیز بسته شده است.

سال گذشته درهای گورستان را قفل زدند و امسال نیمه‌‌ی یکی از آنها را باز گذاشتند و بیش از هر دوره‌ی دیگر گورستان و اطراف آن را از ماموران انباشتند و جلوی ورود اعضای کانون و دوستداران شاملو را گرفتند. برای دوستداران احمد شاملو (الف. بامداد) حضور بر مزار شاعر بزرگ آزادی در سالگرد درگذشت او، بزرگداشت آزادی و شرف انسانی و تجلیل از شاعری است که هرگز گردن بر یوغ هیچ قدرتی نگذاشت.

بی‌تردید چنین ممنوعیت‌هایی شاملو را از یادها نخواهد برد اما با هر نمایشش  نبود آزادی را فریاد خواهد کرد. این رفتار خصمانه  حتی بی نگاهی به حقوق شهروندی و مدنی، راستاراست وهن آدمی و غارت معنوی انسان است. در تن‌زدن از این دست‌اندازی به حقوق فردی و اجتماعی بود که جمعیت در برابر امر و نهی و تهدیدهای ماموران امنیتی و انتظامی خویشتندارانه بر کار و خواست خود صبوری می‌کرد.

اقدام بعدی ماموران امنیتی هجوم برای بازداشت شماری از شرکت‌کنندگان در مراسم بود؛.بکتاش آبتین عضو هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران و بهنام ابراهیم زاده فعال کارگری و امیرحسام کشفی و جوان دیگری در حمله‌‌ی ماموران بازداشت شدند و دور از چشم جمعیت مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفتند.

 

کانون نویسندگان ایران این برخوردهای سرکوب‌گرانه و خفقان‌ساز را محکوم می‌کند و برگزاری مراسم و گردهمایی و تجمع و اعتراض را از حقوق اساسی مردم می‌داند.

کانون نویسندگان ایران
۴ مرداد ۱۳۹۶

…امّا تو را،ای عاشق انسان! کسی نشناخت،حسین منزوی

جولای 28th, 2017

شاعر! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت

                              تو مشکلی وُ هرگزت آسان، کسی نشناخت

کنج خرابت را بسی تسخُر زدند اما

                             گنج تو را، ای خانه ی ویران کسی نشناخت

جسم تو را تشریح کردند از برای هم

                              امّا تو را ای روح سرگردان! کسی نشناخت

آری تو را، ای گریهء پوشیده در خنده!

                               وآرامشِ آبستن طوفان! کسی نشناخت

وز دوستدارانِ بزرگ کُفر و دینت نیز

                                ای خود تو هم یزدان و هم شیطان! کسی نشناخت

گفتند: این دون است و آن والا، تورا، امّا

                                 ای لحظهء دیدار جسم و جان! کسی نشناخت

با حکم مرگت روی سینه،سال های سال

                                 آن جا، تو را در گوشهء یُمگان، کسی نشناخت

فریاد «نای»ت را و بانگ شِکوَه هایت را،

                                  ای طالع و نام تو ناهمخوان! کسی نشناخت

بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور

                                  با آن دریده سینهء عرفان، کسی نشناخت

ای جوهر شعر تو، چون نام تو بُرّنده!

                                  ذات تو را ای جوهر بُرّان! کسی نشناخت

روزی که می خواندی:مخور می،محتسب تیز است!

                                   لحن نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت

وقتی که می کَندند از تن پوستت را نیز

                                   گویا تو را زآن پوستین پوشان، کسی نشناخت

چون راز دل با غار می گفتی تورا، هم نیز،

                                   ای شهریارِ شهر سنگستان، کسی نشناخت

هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

                                   امّا تو را، ای عاشق انسان! کسی نشناخت.

زبان فارسی درپاکستان،استادباستانی پاریزی

جولای 28th, 2017

در پاكستان نام های خيابان‌ها و محلات اغلب فارسی و صورت اصيل كلمات قديم است. 

خيابان های بزرگ دو طرفه را شاهراه می ‌نامند، همان كه ما امروز «اتوبان» می گوييم! 

بنده برای نمونه و محض تفريح دوستان، چند جمله و عبارت فارسی را كه در آنجاها به كار می ‌برند و واقعاً برای ما تازگی دارد در اينجا ذكر می ‌كنم كه ببينيد زبان فارسی در زبان اردو چه موقعیتی دارد.

 نخستين چيزی كه در سرِ بعضی كوچه‌ها می ‌بينيد تابلوهای رانندگی است.

در ايران ادارهء راهنمايی و رانندگی بر سر كوچه‌ای كه نبايد از آن اتومبيل بگذرد می‌نويسد:« عبور ممنوع» و اين هر دو كلمه عربی است، اما در پاكستان گمان می‌كنيد تابلو چه باشد؟ 

«راه بند»‌! 

تاكسی كه مرا به قونسلگری ايران دركراچی می‌برُد كمی از قونسلگری گذشت، خواست به عقب برگردد،يكی از پشت سر به او فرمان می داد،در چنين مواقعی ما می‌گوييم: 

عقب، عقب،عقب، خوب!

 امّا آن پاكستانی می‌گفت: واپس، واپس،بس! 

و اين حرفها در خيابانی زده شد كه به«شاهراه ايران» موسوم است.

اين مغازه‌هايی را كه ما قنّادی می‌گوييم( و معلوم نيست چگونه كلمه‌ء قند صيغه‌ء مبالغه و صفتِ شغلی قنّاد برايش پيدا شده و بعد محل آن را قنّادی گفته اند؟) .آری اين دكانها را در آنجا «شيرين‌كده» نامند.

 آنچه ما هنگام مسافرت «اسباب و اثاثيه» می خوانيم، در آنجا «سامان» گويند.

سلام البته در هر دو كشور سلام است. اما وقتی كسی به ما لطف می‌كند و چيزی می‌دهد يا محبتی ابراز می‌دارد، ما اگر خودمانی باشيم می‌گوييم: ممنونم، متشكرم، اگر فرنگی مآب باشيم می گوييم «مرسی». اما در آنجا كوچك و بزرگ، همه در چنين موردی می گويند:«مهربانی»!

 آنچه ما شلوار گوييم در آنجا «پاجامه» خوانده می شود. 

 قطار سريع السير را در آنجا«تيز خرام» می‌خوانند! 

جالب ترين اصطلاح را در آنجا من برای مادر زن ديدم، آنها اين موجودی را كه ما مرادف با ديو و غول آورده‌ايم 

«خوش دامن» گفته‌اند. واقعاً چقدر دلپذير و زيباست.

 

از پاريز تا پاريس،محمدابراهيم باستاني پاريزی ، چاپ ششم، ١٣٧٠،ص ١٣٣

فرستنده:س. شرقی

عبّاس اقبال:مُروجِ شیوهء تحقیق علمیِ تاریخ در ایران

جولای 27th, 2017

زنده‌نام اقبال در سال 1276 خورشیدي در شهر آشتیان دیده به جهان گشود. او به همراه خانواده خود در کودکی به تهران کوچ کرد. پس از چند سال تحصیل در مکتبخانه به سبب آشنایی خانوادگی به مدرسه «شرکت گلسـتان» رفت. پس از اتمام دوره سه ساله این مدرسه، اقبال جوان بـا مسـاعدت ابوالحسـن فروغـى، بـه دارالفنون راه یافت. پس از پایان تحصیلات در دارالفنون، به پیشنهاد فروغی در همانجا بـه تدریس پرداخت و به تدریج در دیگر مدارس تهران همانند «دارالمعلمین» که توسط فروغی تأسیس شده بـود، و نیـز مـدارس سیاسـی و نظـام کـار، آموزگـاري را پـی گرفـت و بـه تـدریس فارسـی، تـاریخ و جغرافیـا مشـغول شـد.

شیوه اصلی اقبال، آموختن درس زندگی به شاگردانش 

مجتبی مینوي که در همین سال­‌ها اقبال را دیده بود، درباره شیوه تدریس او می‌نویسد: «در سال 1296 خورشیدي براي نخستین بار او را دیدم. گویا نخستین سال معلمی او بود، از همان سال حس می­‌کردم که این معلم بـا دیگـر معلمـان تفاوتی چشمگیر دارد، چرا که سبک او در تدریس همچون دیگر معلم‌­ها نبود. او در پی تربیت شاگرد بود. اگر چه تـدریس تاریخ و جغرافیا به او واگذار شده بود، شیوه اصلی وی آموختن درس زندگی به شاگردانش بود و اصرار داشت که کتاب­‌هاي شخصی­‌اش را براي مطالعه به دانش‌آموزان قرض بدهد.» اقبال در همان سال­‌هاي آموزگاري به واسطه تصدي معاونت کتابخانه معارف مدرسه دارالفنون به کتاب­‌ها و منابع تاریخ ایران دسترسی پیدا کرد. کار نویسندگی را در سال 1297 خورشیدي با مجله «دانشکده» آغاز کرد. دانشکده مجله‌اي بود که توسـط ملـک‌الشـعراي بهار منتشر می‌شد. همکاري با مجله «فروغ تربیت» نیز که به سرپرستی محمدعلی و ابوالحسن فروغی چاپ و نشـر می‌­شد از دیگر کارهاي علمی او بود که نام اقبال را در پـژوهش‌هـاي ادبـی و تـاریخی بر سر زبان‌ها انداخت.

اقبال همچنین سفرنامه­‌ها و دفتر خاطرات اروپاییانى را که در سده نوزدهم میلادى به ایـران سـفر ­کرده‌­اند به فارسى ترجمه کرد و مقالات بی­‌شماري در مسـائل گونـاگون ادبـى و تـاریخى و اجتمـاعى، در مجلـه یادگـار و مجلات دیگر چاپ کرد.

از عباس اقبال آثار ارزشمند و نفیس بسیاری بر جاى مانده است که از آن میان می‌توان به «تاريخ اكتشافات جغرافيائى و تاريخ علم جغرافيا»؛ «تاريخ ايران از بدو خروج چنگيز تا ظهور امير تيمور»؛ «تاريخ‌ مفصل‌ ايران‌ از استيلاي‌ مغول‌ تا اعلان‌ مشروطيت» «جغرافياى ايران در خارجه»؛ «خاندان نوبختى»؛ «خدمات ايرانيان به تمدن عالم»؛ ترجمه‌‌ها: ‌ «سه‌ سال‌ در دربار ايران» ‌تأليف‌ دكتر فوريه‌ «تاريخ مختصر ايران»؛ تأليف پاول هرن؛ «طبقات سلاطين اسلام»؛ «ماموريت ژنرال گاردان در ايران»؛ «ناپلئون و اسلام»؛ «يادداشت‌هاى ژنرال تره زل»؛ تصحيح متون: «ديوان معزى»؛ «حدائق‌السحر»؛ «بيان اديان»؛ «تجارب السف» اشاره کرد.

تصحيح‌ «معالم‌ العلماء» متن‌ عربي‌ تأليف‌ ابن‌ شهر آشوب، تصحيح‌ «تبصره‌ العوام‌ في‌ معرفه‌ مقامات‌‌الانام»‌ منسوب‌ به‌ سيد مرتضي‌ ابن‌ داعي‌حسين‌ رازي،‌ تصحيح‌ «شاهنامه»‌ فردوسي، تصحيح‌ كليات‌ ديوان‌ عبيد زاكاني، «مطالعاتي‌ درباره‌ بحرين‌ و جزاير و سواحل‌ خليج‌ فارس»‌، تصحيح‌ «مجمل‌ التواريخ» تأليف‌ ميرزا محمد خليل‌ مرعشي‌ صفوي‌، تصحيح‌ «شرح‌ قصيده‌عينيه» ‌(ابن‌ سينا) در احوال‌ نفس‌ ، تصحيح‌ ذيل‌ بر سيرالعباد سنائي‌ از حكيم‌ اوحد الدين‌ طبيب‌ رازي از دیگر آثاری است که اقبال آن‌ها را تصحیح کرده است.
 
حفظ استقلال تاریخ‌نگاری ایران و پایبندی به شیوه علمی 

تسـلط بـه علـوم تـاریخی نظیـر خـوانش سند و تصحیح نسخه خطـی و مسـلط بـودن بـه زبـان­‌هـاي اروپـایی موجـب غنـی‌­تـر شـدن تألیفـات اقبال شـدند. اقبال نیز ضمن حفظ استقلال تاریخ‌نگاري ایران، به شـیوه علمـی تـاریخ‌نگـاران غربـی پایبنـد بود. روش تـاریخ‌­نگـاري او متفـاوت بـا پیشـینیان و معاصرانش بود چراکه  موضوعات فرهنگی، اقتصادي و هنري را به تاریخ راه داده بود. به نوشته اقبال «براي نوشتن تاریخ هر قوم بایـد حـوادث را طبقه­‌بندي کرده و در آداب و عادات تمدن و سیاست و امور اجتماعی و وقایع نظامی و مصالح ایام صلح توجه به جزئیـات و خصوصیات داشت. نوع دیگر از تاریخ‌نگاري، تاریخ‌نگاري علمی است.

این نوع تاریخ‌نگاري که با تأثیر مدنیت و تمدن غربی در ایران همراه بود، موضوع تاریخ را از واقعه‌­یابی و ثبت سرگذشت شهریاران و جنگ­‌ها گذرانـد و بـه تحـولات اجتمـاعی و جریان­‌هاي تاریخی منحرف گردانید.» اقبال بر این باور بود که رویدادهای تاریخی، به ویژه دگرگونی­‌های بزرگ، در «سیر اجتماعی زندگانی ملل آنی و تصادفی نیستند، بلکه هر واقعه تاریخی معلول علل و اسبابی است که از سال‌ها قبل از ظهور چنان واقعه ای زمینه را مساعد می­‌کرده است اما این اسباب و علل از دید کسانی که به نظر سطحی در وقایع و حوادث تاریخی می­‌نگرند […] و هر واقعه و امری را به یکی از علت‌­های ظاهری آن از قبیل ظهور یا رگ یک تن از افراد بشر یا به اراده و هوی و هوس تنی دیگر منسوب می‌­دارند پنهان است.»

اقبال نیز همانند تاریخ‌نگاران روشمند وظیفه تاریخ را پرورش روحیه میهن‌دوستی می­‌دانست و معتقد بود «با آموزش تاریخ باید غرور ملی بار دیگر در هموطنان معاصر ما شعله زند و خرمن سستی و تن‌پروری را در وجود ایشان سوخته آنان را به اقتدا به اجداد با عظمت خود وادارد.» اقبال، فلسفه‌های تاریخ و به‌ویژه فلسفه‌های تاریخ هگل و مارکس را سبب گمراهی تاریخ پژوهان می­‌دانست و می­گفت: «هگل و مارکس چون غرض­شان تاریخ‌نویسی نبوده و تاریخ را فقط برای اثبات منظورهای خود به عنوان شاهد ذکر می‌کرده­‌اند از خط تحقیق علمی منحرف شده و نتوانسته‌­اند در استخراج حقایق تاریخی از نظر قبلی خالی بمانند. کسی می‌تواند بهتر به کشف حقایق تاریخی موفق شود که برای اثبات و تایید اغراض مخصوص در تاریخ پی شاهد و مثال نگردد یا به اصطلاح نظر قبلی نداشته باشد.» این پژوهشگر برجه ایرانی اسناد کتبی اصیل را یگانه منبع راستین برای نگارش تاریخ می‌­دانست.

اقبال؛ مولف کامل‌ترین کتاب تاریخ مغول

کتاب ارزشمند و ماندگار «تاریخ مفصل مغول» کامـل­‌تـرین تالیف در زبـان فارسـى درباره این دوره از تاریخ ایران است. اقبال در بحثی با عنوان «حکمیت تاریخ در باب چنگیز» می‌­گوید در این که چنگیزخان از جمله خونخوارترین و بی­رحم­‌ترین جهانگشایان تاریخ بوده شکی نیست، اما او «یک نفر بیابان­گرد بی‌غرضی بوده است که برای غلبه بر اقوام و قبایلی که همه هم­جنس او محسوب می­‌شده و در خونخواری و بی­رحمی نیز از او سلیم­‌تر نبوده­‌اند وسیله دیگری جز قتل عام و حکم شمشیر نداشته و این طریق‌ه­ای بوده است که آن را جمیع همسایگان او در حق هم اجرا می کرده‌­اند. کشتار بی نظیر سلطان محمد خوارزمشاه از مردم سمرقند در سال 609 ق. و تعرّض لشکریان پدر او به مردم عراق در سال 590ق. و قتل و غارت تفلیس در سال 623ق. به دست پسر او سلطان جلال‌الدین […] از همین قبیل بوده و در شناعت با طرز کشتار و رفتار مغول فرقی نداشته است».

منبع:سایت بساتین

ازآن 28مرداد تا این 28مرداد،علی میرفطروس

جولای 26th, 2017

بیداری ها وبیقراری های 25

                                                  

15تیرماه 1396=6ژوئیه2017

گاه،من ازپرداختن به موضوع28مرداد32 احساس شرم می کنم به این دلیل روشن که این ملّت بدبخت -درسال های اخیر- 28مردادهای زیادی را تجربه کرده است، ازجمله فاجعهء سینمارکس آبادان در28مرداد57 و قتل عام زندانیان سیاسی درمردادو شهریور67 و….
در«یادداشت»ی نوشته بودم که «اسنادتازهء سازمان سیا،هیچ سندتازه ای دربارهء روز 28مردادندارد»…فردِغیرامینی درتلویزیون اندیشه باتحریف و تعریضِ سخنم، مدعی شده که:«نه!این مجموعه،دارای صدها سندتازه است و…».
فکرمی کنم درمواجهه باچنین فردِغیرامینی بودکه مولانا گفته است:
-مُردم اندرحسرتِ فهم درست!
جالب است که  یکی ازمجریان باسابقه درهمین تلویزیون درگفتگوباپژوهشگری معروف از«مجموعهء 1000صفحه ایِ اسنادِسازمان سیا دربارهء کودتای 28 مرداد»سخن گفته است !!…به عبارت دیگر،معنای ادعای  مُجری معروف این است که«مجموعهء اخیر،شامل 1000صفحه سند دربارهء کودتای 28مرداداست»،درحالی که ازآن اسناد1000صفحه ای ،فقط 5صفحه مربوط به روز28 مرداداست که آنهم تازه نیست بلکه ناقص و بازنویسی اسنادمنتشرشدهء قبلی است!
اینگونه جعل ها،توهین به شعورِ هربیننده و شنونده ای  است.نمی دانم که تاکی ماباید دریک«دُورباطل»،این جعلیّات را تکرارکنیم درحالیکه ملّت ما-خصوصاً زنان،جوانان وکارگران ما-درآتشِ 28مردادهای دیگر  می سوزند! 
 

 

عکس ها و برعکس های ۲۸مرداد،علی میرفطروس

جولای 25th, 2017

بیداری ها و بیقراری ها:۲۴

27 تیر ماه 1396=18ژوئیۀ 2017

سربازانِ وفادار به شاه در برابر مجلس شورای ملی

 در روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ خورشیدی(نقل از:سایتِ ویکی پدیا).

 

بسیاری ازما «بی چرا زندگانیم» و -اساساً- در بارۀ وقایع روزِ 28 مرداد 32،«ناپُرسا»هستیم و به همین جهت- دریک تجاهل یا تنزّه طلبی سیاسی،بیش از 60 سال است که روایتی ثابت را بازتولید و تکرار می کنیم:

تکرار چند عکس در نشریات،سایت ها و تلویزیون های معروف در رابطه با رویداد 28 مرداد مایۀ مسرّت و خنده است،بی آنکه پرسیده شود: در گرمای 40 درجۀ مردادماه 32،این«سربازان و افسران کودتاچی» چرا لباس ضخیمِ زمستانی پوشیده اند؟

و یا:شعبان جعفری -با گروه «اراذل و اوباش» – چرا در آن تابستانِ داغ،با کُت و شلوارهای زمستانی «درحالِ کودتا»هستند!!؟

 

شعبان جعفری در28مرداد32(نقل از:سایت های «ویکی پدیا»و« اخبارروز»).

کارِ ارائۀ این «اسناد» به جائی رسیده که اخیراً در فیلمی بسیار کوتاه و مستند!!!،عکس هائی از کاشانی،دکتربقائی و دیگر نمایندگان مجلس هفدهم و فیلم حضور سرلشکر زاهدی در باشگاهِ افسران را چنان ناشیانه و متقلّبانه کنارِ هم  مونتاژکرده اند که گوئی این افراد در روز 28 مرداد،مشترکاً از محل اقامتگاهِ ویران شدۀ دکتر مصدّق«بازدید»کرده اند!!درحالیکه پنجره های باز و شکستۀ خانۀ مصدّق،درب های بزرگ مجلس شورای ملّی و پنجره ها و پرده های بستۀ آن، و نیز مشخّصات باشگاه افسران-دفتر نخست وزیری سرلشکر زاهدی-دروغپردازی سازندگان آن را افشاء می کنند!

 

 

 

کوتاه،مثل آه…دوشعراز:معین دهاز

جولای 25th, 2017

1

گریستم
برای ما
که پاییز نیامده
                   ریختیم…
 

  2

بهار
کاش
چیزی بیشتر از رنگِ باغچه ها را
عوض می کرد،
کاش
یک بار هم
ما شکوفه می دادیم،
ما که اینهمه هَرَس شده ایم.
 

منبع:

کوتاه،مثل آه…

(عاشقانه های شعر امروزایران)

  بکوشش مینا راد

بیداری ها و بیقراری ها،علی میرفطروس

جولای 20th, 2017

«بیداری ها و بیقراری ها» نوشته هائی است «خطی به دلتنگی» که می خواست نوعی «یادداشت های روزانه» باشد، دریغا که – گاه – از«خواستن» تا «توانستن»،فاصله  بسیار است.

در سالهای مهاجرت نامه های فراوانی به دوستانم نوشته ام که شامل بسیاری از دیده ها و دیدگاه های نگارنده است. رونوشتِ موجود برخی از آنها می تواند به غنای این یادداشت ها  بیفزاید.

«بیداری ها و بیقراری ها»تأمّلات کوتاه و گذرائی است برپاره ای از مسائل فرهنگی ،تاریخی و سیاسی: دغدغه ها و دریغ هائی در شبانه های غربتِ تبعید که بخاطر خصلت خصوصی خود،گاه،روشن وُ آرام وُ رام؛و گاه،آمیخته به گلایه وُ آزردگی وُ انتقاد است.شاید سخن«تبعیدیِ یُمگان»(ناصرخسرو قبادیانی)– بعد از هزار سال- هنوز نیز سرشت و سرنوشت ما را  رَقَم می زنَد.

این یادداشت های پراکنده،حاصل پراکندگی های جان و شوریدگی های ذهن وُ زبان است در گذارِ زمان؛«حسبِ حالی» که با تصرّفی در شعر حافظ می توان گفت:

          حسبِ ‌حالی بنوشتیم وُ شد ایّامی چند

                                    محرمی کو؟ که فرستم به تو پیغامی چند

 

 

بیداری ها و بیقراری ها(۲۳)،علی میرفطروس

جولای 4th, 2017

بازیِ سیاهِ سازمان سیا و«سیاه بازیِ»سوداگرانِ تاریخ!

26 خرداد ماه 1396=16 ژوئن2017

از همه محروم تر خُفّاش بود
 
 کو عدوی آفتابِ فاش بود
   (مولوی)

این روزها خبرِ انتشار «اسناد تازۀ سازمان سیا دربارۀ کودتای 28مرداد» گوش فلک را کَرکرده.ظاهراً این تیتر در رادیو-تلویزیون های معروف و دیگر رسانه  های وطنی بیشتر برای جلب و جذب مشتری بوده چون خودِ اسناد منتشر شدۀ وزارت امورخارجۀ آمریکا فاقد چنین تیتر و ادعائی است:

Foreign Relations of the United States, 1952-1954, Iran, 1951–1954

به همین جهت-در نگاهی گذرا،من سند تازه ای دربارۀ وقایع روز 28مرداد ندیده ام.(امیدوارم که به «حصرِموضوعیِ روزِ 28مرداد»توجه شود!).اینکه برای روزها و ماه های دیگر-گاه-ده ها گزارش از طرف سفارت آمریکا درتهران مخابره شده ولی دربارۀ رویداد مهم و سرنوشت سازِ روز 28مرداد فقط 7-8 سند وجوددارد،باید هر پژوهشگرِکنجکاوی را  متحیّر و متفکّرکند.

باری! داشتم برنامۀ فردِ غیرامینی را تماشا می کردم که از«اسنادتازۀ سازمان سیا دربارۀ کودتای 28 مرداد»سخن می گفت.وی ضمن«شگفت انگیز»خواندنِ مندرجات این«اسناد تازه»،معتقد بود که با انتشار این اسناد،«آن بخش هائی که در لابلای اسناد موجود،گُم شده بود[را]درمی یابیم»و سپس-با منّت گذاشتن بربینندۀ برنامه اش- می گفت:«باور کنید که من دو سه شب است که کم خوابیدم و این اسناد را  جستجو و بازیابی می کنم…»وسپس برای اینکه نمونه ای از این«کشفیّات تازه و شگفت انگیز»را  نشان دهد،گفت:

-«من  اینک کُپی سندی را در دست دارم(نمایش سند با مُهرِ وزارت امورخارجۀ آمریکا)این سند گزارشی است از رئیس سازمان سیا،الن دالس،این نامه، خیلی جالب است.این نامه ای است که دالس در 10اسفند1331،یعنی 1 روز بعد از ماجرای 9اسفند1331(ماجرای خروج شاه ازایران) خطاب به آیزنهاور[رئیس جمهورآمریکا]نوشته است…».
متن این به اصطلاح «سندتازه»برایم آشنااست و لذا به «مجموعه اسناد وزارت امورخارجۀ آمریکا»نگاه می کنم و می بینم که «این سندتازه و شگفت انگیز»!!!درمجموعۀ 22ژوئن 2004 منتشرشده است و لذا هیچ تازگی ندارد!
دربارۀ ادعاهای گوینده دربارۀ آیت الله کاشانی،درهمین سند از جمله تأکید شده:
[Kashani has consistently followed a policy of extreme nationalism antagonistic to the US.  [Page 690
-«…کاشانی پیوسته از یک سیاست ملّی گرائی افراطیِ خصمانه نسبت به ایالات متحدۀ آمریکا  پیروی نموده است…».
در اسناد وزارت امورخارجۀ آمریکا دربارۀ موضع کاشانی  بعد از سقوط دولت مصدق نیز اشارات تندی علیه دولت انگلیس وجود دارد،ازجمله در پاسخِ تندِ کاشانی به سرلشکر زاهدی علیه دولت انگلیس می خوانیم:
– او[کاشانی] با پرداخت هیچگونه غرامتی به دولت انگلیس و بابازگشت شرکت نفت ایران انگلیس موافق نیست».

In reply to a question put to him by Mullah KashaniGeneral Zahidi stated that he did not propose to pay any compensation and that he was not in favour of the A.I.O.C. returning to Iran.

 https://history.state.gov/historicaldocuments/frus1952-54v10/d362
***
همۀ آن «فضل فروشی های ارزان» را فردِ غیرامین گفته تا از پاسخ به پُرسشِ اصلی و اساسی مربوط به روز 28 مرداد خودداری کند:
-چرا دکتر مصدّق باداشتنِ همۀ توان سیاسی و در اختیار داشتنِ همۀ نیروهای نظامی و انتظامی نخواست در 28 مرداد 32 وارد میدان شود؟
باتوجه به گرفتاری هایم در ویرایش تازهء کتاب حلّاج پس از 40سال،بزودی نظرم را دربارۀ این مجموعۀ 1000صفحه ای خواهم نوشت ولی در«یک کلمه»بگویم که بادیدنِ این برنامۀ تلویزیونی به خودم گفتم:
-سازمان «سیا» سال ها است که با یک بازیِ سیاه،خیلی ها را سرِکار گذاشته است،امّا«سیاه بازیِ»این سوداگران تاریخ،واقعاً مشمئزکننده و تهوّع آور است.ظاهراً حضرت حافظ خطاب به این سوداگران بود که گفته:
به هرزه، طالبِ سیمرغ و کیمیا [باشی].

***

انتخابات ایران وروحانی

27 اردیبهشت1396=17می2017

تنورِ«انتخابات»درایران بسیارداغ است و رقبا -با انبوهی از اتهامات وافتراء ها-یکدیگررا متهم می کنند،هرچندکه دراین میان حسن روحانی کوشیده تااخلاقِ بحث ومناظره های انتخاباتی را رعایت کند.

دوست فرزانه ام ازایران دربارهء شرکت یاعدم شرکت درانتخابات ازمن پرسید.گفتم:من مدّت هاست که بخودم اجازه نمی دهم که دربارهء مسائل مهم داخل ایران،اظهارنظرکنم چون ما(خارج نشینان)«از دور دست بر آتش داریم»،امّا- باتوجه به آرایش نیروهای سیاسی درداخل ایران و خیزبرداشتنِ دوبارهء قاتلین«بهترین فرزندان آفتاب»-فکرمی کنم که بایدبه روحانی رأی داد…

دوستم باتعجّب پرسید:بعدچی؟دوباره همین آش و همین کاسه است!

گفتم:شاید!امّاباتوجه به شرایط بین المللی،بایدمنتظرحوادث مهمی درایران بودو همانطورکه قبلاً نوشتم شایدامسال «سال سرنوشت»باشد.ازاین رو،اصولگرایان سعی دارندتا با یکپارچه کردن تمام نیروها،از وقوع شورش ها و اعتراضات مردمی  جلوگیری کنند،بنابراین،حداقل فایدهء حضور و انتخابِ حسن روحانی اینست که در«روزواقعه»،نیروهای سرکوبگر را دچار پراکندگی و انشقاق خواهدکرد…متاسفانه اپوزیسیون خارج ازکشورفاقد«هنرِاستفاده از ممکنات»است وبهمین جهت نتوانست ازشعارروحانی برای انجام رفراندوم و ارتقای آن درسطح ملّی و بین المللی بهره برداری کند.

دوست فرزانه ام گفت:حق باتواست!من رأی می دهم!

                                                                       ***

دیوارتنهائی

19مهرماه1380=11اکتبر2011

این روزها داشتم جمله ای از «ژان پُل سارتر»  را می خواندم که می گفت:

 

گاهی باید به دُورِ خود 
 دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه 
دیگران را از خودت دور کنی
بلکه ببینی چه کسی 
برای دیدنت 
دیوار را خراب می کند

 

راز و رمزهای شاهنامه،مازیارقویدل

ژوئن 21st, 2017

 

همانندیِ ستَم ضحّاکيان با آيين و روش تازيان

در نامهء رستم فرّخزاد به برادرش!

 

   نامهء رستم فرخزاد به برادرش، يکی از درخورنگرش ترين راز و رمزهای شاهنامه را در خود پنهان دارد. راز و رمزهايی که استاد سخن کوشید تا هم سخنش را به گوش ها برساند و هم جانش را از گزند نامردمان دور نگهدارد.

   برای پی بردن به چرايی رمزآلود بودن بخش هايی از اين کارِ ستُرگ، بايد از آنچه در آن هنگام بر ايران، ايرانی و فرهنگ و زبان اش می رفت آگاهی داشت تا بتوان به ژرفای آن پی برد.

 می دانيم که اين داستان ها پيش از فردوسی نيز بود و کسانی ديگری در خدای نامه ها بدان ها پرداخته بودند و استاد سخن تنها آنها را سرودين کرد.با اين همه  نبايد فراموش کرد که گزينش داستان ها، رويداد ها و به ويژه، چگونگی پرداخت آنها آمیخته به دیدگاه استاد سخن بوده است. فردوسی از آنجا که می دانست بر زبان راندن و يا نوشتن هر سخنی می توانست به بهای  از دست دادنِ جانش باشد(آنچنانکه بر دقيقی رفت) پس بسیاری از گفته ها را در لايه هايی از رمز و راز پوشاند و به خواننده و شنونده هشدار داد که:

تـو اين را دروغ و فسانـه مـدان

                   به يک سان روش در زمانه مدان

از او هر چه اندر خورَد با خِرَد

                   دگــر در ره رمــز وُ  معنی بـــرَد*

* خالقی: (تو اين را دروغ و فسانه مدان/ به يکسان روشنِ زمانه مدان/ ازو هرچه اندر خورد با خرد/ دگر بر ره رمز معنی برد)

        مسکو : (تو این را دروغ و فسانه مدان/ به رنگ فسون و بهانه مدان/ ازو هر چه اندر خورد با خرد/دگر بر ره رمز و معنی برد )

 

   نامه رستم فرخزاد نيز، بر پايه نکته هايی که در خود نهفته داشت و می توانست موجی بزرگ را در برابر فردوسی به پا خيزاند، رمز و رازگونه شد. رازهايی که پيش بينی رستم فرخزاد درباره يورش تازيان و آمدن ضحاکيان را هشدار می دهد و به گونه ای به خواننده می رساند که يادتان باشد رويدادِ ضحاک پليد و ستمکار تا هزار سال به درازا کشيد و چنانچه به خود نياييد اين رويداد نيز چنان خواهد بود. يادمان باشد که در آغاز سرايش شاهنامه استاد سخن، بيش از سه سده و نيم از آمدن تازيان گذشت بود و هنوز تا ده سده ای که ضحاک فرمانروايی داشت، راه درازی در پيش بود(1)

   استاد سخن هنگامی که می خواهد به داستان ضحاک بپردازد، چنان از ندانم کاری هم ميهنان در گزينش ضحاک و ضحاکيان و راندن جمشيد شاه دل شکسته می گردد که آرزوی مرگ می کند:

چنيــن اسـت کيهـــان نـا پـايــــدار

                 تو در وی به جز تخم نيکی مکار

دلـم سيـر شـد زين ســرای سپنـج

                 خـدايا مــرا زود بــرهان ز رنـج

 

اينک و پيش از پرداختن به نامه رستم فرخزاد، شايسته است گوشزد  آغازين استاد سخن(تو اين را دروغ و …)رابه ياد داشت تا توانست آن را در کنار سرودهای چندی که درباره دوران ضحاک گفته است، نهاد و به رمز و راز آن پی برد. استاد دربارهء دوران ضحاکی می سرايد:

چو ضحاک بر تخت شد شهريار (چو ضحاک شد بر جهان شهریار؟*)

                    بر او ساليـان انجمن شد هــزار

سـراسـر زمانـه بــدو بـاز گشـت

                   بـرآمـد بـر اين روزگاری دراز

نهـــان گشـت آييـن فـــرزانگـــان

                   پـراکنــده شـد کــام ديـوانگــان

هنـر خـوار شد جادويی ارجمنــد

                   نهـــان راستـی آشکــــارا گزند

شــده بـر بـدی دسـت ديوان دراز

                   ز نيکی نبودی سخن جز به راز

*. اگر اشتباه نکنم، اين سرود را در شاهنامه ای خواندم  که چاپ اميرکبير و به گمانم ويراستاری زنده یاد محمدعلی فروغی بود.در جستجوی اينترنتی نيز اين سرود، بدون آنکه از سرچشمه اش نامی برده شود، ديده می شود.

استاد سخن درست در هنگامی که می خواهد شاهنامه را به پايان برساند، نخست نامه رستم فرخزاد را گواهِ  بازگشتِ ضحاکيان (از ديدگاه رستم فرخزاد) می آورد، سپس و در نامه به سعدبن وقاص نيز «تفو بر تو ای چرخ گردون تفو»، را می سرايد.

 اينک به بخشی از نامه رستم فرخزاد می پردازيم:

رستم، سرگذشت ساسانيان و ايرانيان در آن دوران ويژه را به يکديگر پيوند داده و يادآور می شود که چه بسا 400 سد سال بگذرد تا مردم به آنچه بر سرشان رفته آگاه شوند!

فراموش نکنيم که اين 400 سال همزمان با به پايان رسيدن شاهنامه است:

به ايــرانيان زار و گـــريان  شـدم

                     ز سـاسـانيـان نيـز بـريـــان شـــدم

دريغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت

                     دريغ آن بزرگـی و آن فر و بخـت

کــز اين پس شکست آيد از تازيان

                     ستـــاره نگــردد مگــــر بـر زيــان

بــديـن ســاليــان چـارسد بگـــذرد

                     کــزين تخمــه گيتــی کسـی نسپــرد

 

نامه رستم را در چهار بخش می توان دسته بندی کرد:

1-گزارش آنچه می گذرد.

2-گفتگوی فرمانگونه با برادر که گويی سخن پيش از مرگ و وصيت نامه ی اوست.

3-پيام و پيشنهاد بردباری به مادر

4-پيش بينی ناخوشايندش در باره ايران و ايرانی و از دست رفتن هرآنچه هنر و نيکی است و جايگزين شدن آن با …

 

در بخش يک و گزارشی، برای برادر می نويسد:

از ايشــان فرستــاده آمــد به مـن

                                سخن رفـت هــر گونه بـــر انجمن

که از قادســی تا لـب جويبـــــار

                                 زميـن را ببخشيـــم بــا شهــريـــار

وزآن پـس کجــا بـرگشـاينـد راه

                                 به شهــری کجـا هسـت بـازار گـاه

بـدان تـا فـــروشيـم و خريم چيـز

                                وزان پـس فزونـی نجوييــــم نيـــز

پذيريـم بــا ســــاو و بـاژ گــران

                                 نجوييـــــم ديهيـــــم کنـــــــد آوران

شهنشاه را نيــز فرمان بــريــم

                                گــر از مــا بخواهد گــروگان بريم

 

در اين گزارش دوگانگی گفتار و کردار تازيان را گوشزد می کند که خود انگيزه نپذيرفتن سخنان آنان   می توانسته باشد:

چنين است گفتـار و کــردار نيست

                     به جــز اختــر کــژه در کار نيست

 

در دنبالهء گزارش از همراهانش نام می برد و هماهنگی همگان در رويارويی با کيشی که آنرا اهريمنی   می خواند، يادآور می شود و در هر روی تنها چاره را جنگ با آنان می داند:

بــدين نيــز جنگـی بـود هر زمان

                     که کشته شــود سـد هـژبــر دمان

بزرگان که با من به جنگ اندرند

                      به گفتـــار ايشـــان همـی ننگـرند

چو گلبوی طبـری و چون ارمنی

                                 به جنگنـد بـا کيـش اهـريمنی

چو ماهوی سوری و اين مهتران

                     که کوپـال دارند و گــرز گــــران

همـی ســرفــــــرازنـد آنـان که اند

                     به ايـــران و مـازندران بر چه اند

اگر مرز و راهست اگر نيک و بد

                     به گــرز و به شمشيـــر بايــد ستد

بکــوشيـم و مــردی به کار آوريم

                     بر ايشان جهان تنـگ و تار آوريم

دريغا که در ميان همين سرداران نام برده، ماهوی، شاه کُش می گردد و ايران ويرانگر!

 

بخش دو دربردارنده ی پيامِ فرمانگونه و سفارش پيش از مرگ يا وصيّت به برادر است:

چـــو نامـه بخوانی تو با مهتــران

                     برانداز و بـر ساز ولشگر بـران

همه گرد کن خواسته هر چه هست

                     پرستنـــده و جــام هـای نشستت

همـــی تــــــاز تـــا آذرآبادگــــــان

                     به جــــای بزرگــان و آزادگــان

هميدون گله هر چه داری ز اسب

                     ببـر سـوی  گنجـور آذرگشسـب

ز زابلستــان گــر ز ايـــران سپــاه

                     هر آنکس که آينـد زنهـار خــواه

سپس بخش سه (پيام به مادر و درخواست از او) را به ميان می کشد:

سخن هرچـه گفتم به مادر بگوی

                                نبينــد همانـا مــــرا نيــــز روی

درودش ده از مـا و بسيــار پنـــد

                                 بدان، تـا نبـاشـد بـه گيتـی نژنـد

ور از مــن بـد آگـاهی آرد کسـی

                                 مباش اندرين کار غمگين بسـی

چنان دان که اندر سـرای سپنج

                                 کسی کــو نهـــد گنج با دسترنج

ز گنج جهــان رنـج پيـــش آورد

                                 از آن رنج او، ديگری بر خورد

چه سودت بسی اينچنين رنج و آز

                     که از بيشتـر کــم نگــــردد نياز

 

در اين بخش است که يادِ «بادِ نوشين ايران زمين»، را پيش از نبردی که به مرگ او می انجامد بر زبان می آورد. و اين همان سخنی است که هنوز هم ما-ايرانيان دورازمیهن – بر زبان می رانیم:

 

که من با سپاهی به سختی درم

                                به رنج و غم و شوربختـــی درم

رهايی نيابـم سـرانجــام از اين

                                خوشـا بـادِ نوشيـن ايــران زمين

 

دنباله سخن به بخش دو و پيام فرمانگونه به برادر باز می گردد که به هوش باشد و برای پايداری ميهن به پاسداری از شهريار بپردازد:

چو گيتی شود تنگ بر شهــريار

                                تـو گنج و تن و جان گرامی مدار

کز آن* تخمه ی نامدار ارجمنـــد

                                نماندست جــــز شهـــريـار بلنــد

نگهدار او را به روز و به شب

                                که تا چـون بود کار من با عرب

ز کوشش مکن ايچ سستی به کار

                                به گيتی جـز او نيست پروردگار**

*. خالقی، مسکو، جنيدی ژول مُل: (کزين تخمه)

**. مسکو- جنيدی: (ز کوشش مکن هيچ سستی به کار / به گيتی جزو نيستمان يادگار)

رستم به ويژه از برادر برای پاسداری از ميهن و به ناچار شهريار جانفشانی درخواست می کند:

تو پدرود باش و بی آزار باش               هميشـه به پيش جهانــدار بـاش

(تو پدرود بـاش و بی آزار باش/ ز بهرِ تـنِ شـه بـه تيمـــار بـاش)

گر او را بد آيد تو سر پيش اوی            به شمشير بسپار و ياوه مگـوی*

*. خالقی، جنيدی: (گر او را بد آيد تو شو پيش اوی/ به شمشير بسپار و يافه مگوی)

*. مسکو، ژول مُل: (گر او را بد آيد تو شو پيش اوی/ به شمشير بسپار پرخاشجوی)

 

در اينجاست که بخش چهار و مهم ترين بخش پيام به ميان کشيده شده و چرايی اين همه درخواست  گوشزد می شود:

چـو با تخـت منبـر برابـر شود

                           همه نام بوبکـر و عمـر شـود

تبـه گــردد اين رنج هـای دراز

                            نشيبـی دراز است پيش فــراز

نه تخت و نه ديهيم بينی نه شهـر

                                گـز اختر همه تازيان راست بهـر

چــو روز انـدر آيـد بـه روز دراز

                                شودشان سر از خواسته بی نياز

بپوشنـد از ايشـان گـروهی سيـاه

                                           ز ديبــا نهنـــد از بـــر ســـرِ کلاه

نه تخت و نه تاج و نه زرينه کفش

                                 نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش

بــرنجـــد يکـی  ديگـری بر خورد

                                به داد و به بخشش کسی ننگــــرد

 

سپس به دزدی و دروغگویی و پيمان شکنی آنان می پردازد. پيمانی که در ميان ايرانيان جايگاه درخور و ويژه ای دارد و پيمان شکنی -اگرچه با دروغزن- نيز ناروا شناخته شده است:

شب آيد يکی چشــم رخشـــان کند

                     نهفتـه کسـی را خــروشـــان کنـد

شتابان همه روز و شب ديگر است

                     کمــر بر ميان و کله بر سر است

ز پيمان بگردنــد و از راستی

                   گـرامی شود گـژی و کاستـی

 

در دنبالهء اين چرايی ها، آنچه که درباره دوران ضحاکی سروده شده بود را به ياد بياوريم تا دريابيم که رستم به برادر گوشزد می کند که ضحاکيان در راه اند:

چو ضحاک بر تخت شد شهريار

                              بر او ساليـان انجمن شد هــزار

سـراسـر زمانـه بــدو بـاز گشـت

                               بـرآمـد بـر اين روزگاری دراز

نهـــان گشـت آييـن فـــرزانگـــان

                               پـراکنــده شـد کــام ديـوانگــان

هنـر خـوار شد جادويی ارجمنــد

                              نهـــان راستـی آشکــــارا گزند

شــده بـر بـدی دسـت ديوان دراز

                    ز نيکی نبودی سخن جز به راز

پيامی که چه بسا اگر استادِ سخن،  بيم جان نداشت، آن را بسيار روشن بر زبان می آوُرد.

گوشزدِ چرايی نامه به برادر،با پيش بينی های رستم فرخزاد- که هم اکنون نيز گواه گونه ای همانند آن هستيم- چنين پی گرفته می شود:

پيــاده شـود مــــردم رزم جــــوی

                     سـوار آن که لاف آرَد و گفتگوی

کشــاورز جنگــی شود بـی هنـــر

                     نـــژاد و بزرگــی نيـــايــد به بـر

ربايد همی ايـن از آن، آن از ايـن

                                 ز نفــرين نداننـــد بـــاز، آفــرين

نهانـی، بتــــر زاشکــــارا شـــود

                                 دل مردمـان سنـگ خـارا شــود

بـد انديش گردد پــدر، بــر پســـر         

                      پسـر همچنيـن بر پدر چاره گــر

شـــود بنــده ی بی هنــر شهريار

                      نــژاد و بــزرگی نيايـــد بـه کـار

بـه گيتـی نمانــد کســی را وفـــــا         

                     روان و زبان ها شود پـــر جفـا

از ايــران و از تـرک و از تازيان

                      نــژادی پديـد آيـــد انـدر ميـــان

نه دهقـان نه ترک و نه تازی بود

                      سخن هــا بــه کــردار بازی بود

همـه گنج هــا زيــر دامـن نهنــــد

                     بميرند و کوشش به دشمن دهند

رستم برای اينکه برای ايرانيان (اگرچه به نام برادر)، روشن سازد که روزگار چگونه خواهد گشت، نمونه ای می آورد:

چنان فاش گردد غم و رنج و شور

                     که رامش به هنگام بهرام گـور

نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام

                     به کوشش ز هر گونـه ســازند دام*

زيـان کسان از پـی سـود خويش

                                 بجوينـد و دين انـدر آرنـد پيَش

* خالقی، مسکو، :نه جشن و نه رامش، نه بخشش نه کام    

        همـه چـاره ی ورزش و ساز دام

    جنيدی: نه جشن و نه رامش،نه بخشش نه نام    

     هبه کوشش، به هر چيز سازند دام

 

  ژول مُل: نه جشن و نه رامش، نه کوشش نه کام    

     همـه چـاره و تنبل و ساز دام

 

رستم به برادر يادآور می شود که گذشت زمان ،آزادگان را به فراموشی می سپارد و  در راه خونريزی در ستمکاری و خونريزی، دست ضحاکيان را گشاده:

چو بسيار از اين داستان بگذرد

                                کسی سـوی آزادگـان ننگــرد

بريـزند خــون از پــی خواستـه

                                شــود روزگـار بـد آراستــــه

مـــرا کـاشـی ايـن خـرد نيستی

                                گـر آگــاهی روز بـد نيستــی

   رستم فرخزاد پس از هشدار دادنِ بسيار درباره ی تازيان و آيين و روش دروغ پرداز و پيمان شکن شان، همچون فردوسی که در داستان ضحاک آرزوی مرگ کرد (دلم سير شد زين سرای سپنج/ خدايا مرا زود برهان ز رنج)، نامه ای را به پايان می رساند که با بدبياری بسيار امروز نيز با آن روبرو هستيم.

آیا سخن دیروزفردوسی،سرنوشت تلخِ امروزما نیست؟

 

24 خرداد ماه و 14 جون 2017 سوئد

پانویس:

(1)-اين رمز و راز در پی پژوهش های چند دهه ای به دست آمد و در چند سخنرانی و برنامه راديويی و يا تلويزيون (برای نمونه سخنرانی در انجمن فرهنگ ايران در يوتوبوری سوئد در سال 2012، و نيز برنامه های تلويزيونی و راديویی)، به آگاهی دوستاران رسانيده شد.

يادآوری:

 سرودها، از شاهنامه چاپ اميرکبير (1341) به کار برده شده، اگر چه شاهنامه های ديگری چون چاپ مسکو، جنيدی، ژول مُل، 1351 اميرکبير(2500ساله)، اميرکبير 2537 و به ويژه استادجلال خالقی مطلق  در دسترس و پژوهش بوده اند.

ازهمدان تا صلیب،راهِ تو چون بود؟،علی میرفطروس

ژوئن 19th, 2017

ازدفترِ بیداری ها و بیقراری ها

 

24مهرماه 1388=16اکتبر2009

دارم «دفاعیاتِ»عین القُضات همدانی را می خوانم.نام اصلی این رساله «شِکوی الغریب عن الاوطان  الی علماء البُلدان»(شِکوهء یک غریبِ ازوطن به علمای شهرها)است.این رساله،آخرین نوشتهء عین القضات همدانی است که -مانندحلّاج-به اتهام دگراندیشی،الحاد و کُفرگوئی،حدود 34 سالگی به قتل رسید(به سال525 هجری/ 1131میلادی).رسالهء«دفاعیات» با ترجمهء روانِ قاسم انصاری درسال1360 ازسوی انتشارات منوچهری درتهران منتشرشده است.

عین القُضات همدانی-مانندحلاج،شیخ شهاب الدین سُهروردی(شیخ اشراق)ابوسعیدابی الخیر،ابوالحسن خَرَقانی،بایزیدبسطامی ودیگران-ازمشعلدارانِ برجستهء«حِکمت خُسروانی»یا«فلسفهء اشراقِ ایران»دربعدازاسلام بودکه عقایدش درلفّافه ای از عرفان و اسلام ابراز می شد؛عقایدی که درنظرِشریعتمدارانِ متعصّب،«کُفرآمیز»به شمارمی رفت.او در عُمرکوتاه ولی پُربارِخود،کتاب ها و رسالات متعدّدی نوشت که مورد اقبال و استقبال فراوان قرارگرفته بود و این امر،کینه و حسادتِ شریعتمداران حاکم را برانگیخت.عین القُضات دراین باره می گوید:

-«بزرگانِ علماء در هرعصری مورد حسد قرارگرفته و به انواع محنت ها  گرفتاربوده اند».(ص74).  

در ورایِ روحِ بلند و تسلیم ناپذیر عین القُضات همدانی،تنهائی و انزوای کسی که درزندان«هم نشین ستارگان است»،بیقراری های وی «به یادِ یار و دیار» ،خاطرهء کوهِ«الوند»و دوران کودکی اش،خواننده را دچار اندوهی عمیق می کند،ازاین نظر،شِکوه های عین القضات یادآورِ شِکوه ها و شکایت های مسعود سعدسلمان و خصوصاً ناصرخسروقبادیانی است:

بـگذر ای بـاد دلـفروز خـراسانی!

بر يکی مانده به يمگان درّه،زندانی

ُبرده اين چرخِ جفا پيشه به بيدادی

از دلش راحت و ز تنش،تن آسـانی

گشته چون برگ خزانی زغمِ غربت

آن ُرخِ روشنِ چـون لالهء  ُنعمـانـی

بی گناهی شده همواره بر او دشمن

ترک و تازیّ و عراقیّ و خراسانی. (1)

شعرِ شفیعی کدکنی دربارهء عین القُضات همدانی،حدیثِ همهء سرفرازانِ دگراندیش و تکفیرشدهء تاریخ است:

ازهمدان تا صلیب،راهِ تو چون بود؟
مَرکبِ معراجِ مرد
               جوشش خون بود
نامهء شِکوا  که زی[به سوی]دیار نوشتی
بر قلم آیا چه می گذشت که هر سطر
                    صاعقهء سبز آسمان جنون بود؟:
-«من نه به خود رفتم آن طریق که عشقم
                         از همدان تا صلیب راهنمون بود».

 

 

 

«اسنادتازهء»!!؟ سازمان سیادربارهء 28 مرداد32،علی میرفطروس

ژوئن 17th, 2017
صوفی نهاد دام و سرِ حُقّه بازکرد
بنیادِ مکر بافلکِ حُقّه بازکرد
بازیِّ چرخ بشکَندَش بیضه درکلاه
آن کس که عرضِ شعبده بااهلِ راز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل برمَجازکرد
                  (حافظ)
خبرِانتشار«اسنادتازهء سازمان سیادربارهء 28مرداد32»موج تازه ای از کنجکاوی را درمیان ایرانیان و خصوصاً پژوهشگران دامن زده است.تنهاپس ازیکی-دو روزپس از انتشاراین اسنادِ 1000صفحه ای،برخی ازدوستانِ پژوهشگر بی آنکه متن کامل اسنادرا خوانده باشند،به ارزیابی آن پرداخته و این اسنادرا«عظیم و حیرت انگیز»دانسته اند،بی آنکه حتّی یک نمونه از این اسناد«عظیم» یا «حیرت انگیز»را ارائه دهند.درحالیکه احتیاط  علمی یا اخلاق آکادمیک حُکم می کندکه باتوجه به حسّاسیّت موضوع،بدون خواندنِ دقیق همهء اسناد از ارزیابی های شتابزده پرهیزکنیم.
عجیب تر ازهمه،ادعاهای فردِ غیرامینی است که پس از سوداگری های ایرانسوزِ سیاسی-ایدئولوژیک،اینک درلباس یک«مصدّقیِ جدیدالولاده» به «سوداگری با تاریخ» نشسته است.او باآنکه -به قول خودش- «هنوز همهء این اسنادرا فرصت نکرده بخواند»،امّاافاضاتی کرده که یادآورِ سخنِ حافظ در آغازهء این مقال است
 دریک نگاه گذرا  به نظرمی رسد که اسناداین مجموعه ازوقایع مهم  روز28مرداد32 نه تنها«تازه»و«کامل»نیست بلکه درمواردبسیارمهمی برخی ازاسنادمنتشرشدهء گذشته نیز دچارحذف و سانسورشده اند!،
ما درهفته های آینده -پس از خواندنِ تمامی اسناداخیر-دربارهء آنها سخن خواهیم گقت،بااین تأکیدکه به نظرما رویداد28مرداد32 را بایددر انفعال حیرت انگیز و دوراندیشیِ ایراندوستانهء دکترمصدّق(دربیم ازسلطهء حزب توده)بررسی کرد. ما ازاین انفعال حیرت انگیز به نام«خط سوم»یادکرده ایم.
پاریس،17ژوئن2017
مطلب مرتبط:
https://vimeo.com/222124503
 

مقدمۀ کتابِ کتابشناسی فردوسی و شاهنامه

می 30th, 2017

کتاب‌شناسی فردوسی و شاهنامه؛ از آغاز نوشته‌های پژوهشی تا سال 1385 با ارائه فهرستی از 5867 اثر پژوهشی که توسط زنده یاد استاد ایرج افشار گرد‌آوری شده است.

در این فهرست، آنچه از کتاب، مقاله، گفتار، فصل، سخنرانی، ترجمه، کتاب‌ خطی، سنگی و سربی، دائرة المعارف و غیره به زبان‌های فارسی، عربی و غیر آن‌ دو از آغاز تا سال 1385 موجود بوده جمع‌آوری شده است.

این کتاب نخستین بار توسط «انجمن آثار ملی» و به کوشش ایرج افشار در سال 1347 با عنوان «کتاب‌شناسی فردوسی» و چاپ دوم آن با افزوده‌هایی در سال 1355 و بار دیگر با عنوان «کتاب‌ شناسی فردوسی: فهرست آثار و تحقیقات درباره‌ فردوسی و شاهنامه»، توسط «انجمن آثار و مفاخر فرهنگی» در سال 1382 منتشر شده بود.

کتاب حاضر چند بخش مهم دارد که عبارتند از:

تحقیقات درباره‌ فردوسی و شناخت شاهنامه

ترجمه‌ها و منقولات شاهنامه به ترتیب الفبایی زبان‌ها و تاریخ انتشار

نسخه‌های خطی شاهنامه

چاپ‌های متن شاهنامه و خلاصه‌ها‌ی آن

12  پیوست در مورد موضوعات مختلف از جمله تصاویر عکس‌های برخی از اعلامیه‌های قدیمی، فردوسی‌شناسان خارجی، نسخ خطی و چاپ‌های قدیمی از شاهنامه و نمایه‌های موضوعی به فارسی و لاتین، اعلام به فارسی و لاتین، کاتبان و بانیان و کتاب‌ها و مقالات و فهرست منابع عمده در پایان کتاب آمده است.

برای مطالعه مقدمه این كتاب اینجا كلیك كنید.

منبع: میراث مکتوب 

«سروِ رشید»:یادنامۀ استاد رشید یاسمی

می 30th, 2017

یادنامۀ استاد غلام‌رضا رشید یاسمی (1275-1330) با عنوانِ «سروِ رشید» در بردارندۀ 37 مقاله از محققان و پژوهشگران حوزۀ زبان و ادبیات فارسی است، که به کوشش ابراهیم رحیمی زنگنه و سهیل یاری، از سوی انتشارات دیباچه به زیور طبع آراسته شده است. بخشی از مقالات این یادنامه به قرار ذیل است:

 

«رشید یاسمی»- یحیی آرین‌پور
«چگونه شاعر و نویسنده شدم»-رشید یاسمی
«شعر رشید یاسمی و رستاخیز ادبی ایران»- محمد امین ریاحی
«کلید معانی»- غلام‌حسین یوسفی
«یکی از مآخذ تمثیلات مثنوی»- محمدرضا شفیعی کدکنی
«پیشنهاداتی در باب برخی از ابیات دیوان مسعود سعد»- محمود امیدسالار
”بررسی و تحلیل عناصر بلاغی و زبانی در ابیات طنزآمیزی از غزل‌های اقبال لاهوری»- اسماعیل امینی
«چند یادداشت دربارهٔ شعر و زندگی خاقانی»- محمدرضا تُرکی
«بر کَرانِ گُزارش‌هایِ دریاوَشِ گُلستانِ شیخ سَعدی»- جویا جهانبخش
«جایگاه رشید یاسمی در دوره‌های آغازین تحقیقات ایرانی»- دکتر مهرداد چترایی
«گرایش مذهبی فردوسی: تعصّب یا تساهل»- ابوالفضل خطیبی
«واکاوی سنّت و تجدّد در آثار رشید یاسمی»- سیما داد
«اسکندرنامه‌نگاری در ادب فارسی»- حسن ذوالفقاری
«خطا گرفتن بر نظم سعدی، افصح‌المُتَکَلِّمین»- جمشید سروشیار
«احوال و آثار و مَآثر میرزا رضا کلهر»- محمدعلی سلطانی
«جست‌وجویی در برخی نسخه‌ها و کاتبان شاهنامه»- علی شاپوران
«صنعت‌پردازی در شعر تیموری– قهرمان شیری
«تطبیق برخی از مَثَل‌های کُردی با امثال و حِکَمِ فارسی و عربی»- فرزاد ضیایی
«ناصر خسرو و خانم هانسبرگر»- مجتبی عبدالله‌نژاد
«مورهٔ کِیْوانو»- میرجلال‌الدِّین کزّازی
«عاطفه در ادبیات»- علی محمدی
«شرح ملامحمّد مهدی نراقی بر ابیاتی از دیوان انوَری»- سعید مهدوی‌فر
«مصرع چهارم رباعی»- سیدعلی میرافضلی

غلام‌رضا رشيد ياسمی(1275-1330)، اديب، محقّق، مترجم، مورّخ و از شاعران چيره‌دستِ معاصر است. وی در کرمانشاه به دنيا آمد. تحصيلات مقدّماتی را در کرمانشاه به پايان برد و برای ادامهٔ تحصيلات به تهران روی آورد. او به «تشويق و ياری نظام وفا» به شعر و شاعری پرداخت و پس از پايان تحصيلات، نخست در وزارت فرهنگ و بعد در وزارت دارايی و… اشتغال ورزيد؛ و سپس «جَرگهٔ دانشوری» را تأسيس کرد که بعد به همّت مَلِک الشُّعَرای بهار، مبدّل به”انجمن دانشکده» شد
ياسمی، در اين انجمن، با استادان برجسته‌ای چون بهار و سعيد نفيسی، عباس اقبال همکاری کرد…مقالات و اشعار ياسمی در مجلّاتی چون نوبهار، آينده، ارمغان و فرهنگستان و… منتشر می‌شد. وی به زبان عربی، فرانسه و انگليسی تسلط داشت. همچنين زبان پهلوی را از هِرتسفِلد فرا گرفت؛ و با سرمايهٔ دانشی که اندوخته بود آثار ارزنده‌ای در حوزه‌های تاريخ و ادبيات فارسی پديد آورد.

سروِ رشید در 820 صفحه تدوین یافته است. 

منبع:میراث مکتوب

دلنوشته های استادسعیدشرقی

می 29th, 2017

هویّت ایرانی در تاریخ نگاریِ ایلخانی و صفوی

می 20th, 2017

تاریخ‌نگاری ایلخانی و تیموری پدیدۀ تازۀ کاربرد «ایران» به منزلۀ قلمرو پادشاهان معاصر بود،نه همچون پدیده‌ای تاریخی در دوران پیش از اسلام. بنابراین، کاربرد مفهوم «ایران»،که در دوران سلاجقه از رونق افتاده بود و ایالات آن به صورت «ممالک اسلام» و «ایالات و ولایات اسلام» متجلّی می‌شد، در دورۀ ایلخانان به عنوان «ایالات و ولایات ایران» تحول پذیرفت. این مفهوم تازه از ایران نه تنها به فراوانی در تاریخ‌نگاری ایلخانی و تیموری دیده می‌شود، بلکه در دوران صفوی نیز ادامه پیدا می‌کند. (۱) چنان‌که غیاث‌الدین خواندمیر (۸۸۰- ۹۴۳ق./ ۱۴۷۵- ۱۵۴۶م.) نخستین مورخ برجسته‌ی صفوی، یکی از آخرین مورخان دوره‌ی ایلخانی و تیموری و نوه‌ی میرمحمد خواند (۸۳۷- ۹۰۴ ق./ ۱۴۳۴- ۱۴۹۹م.)، نویسنده‌ی کتاب پرنفوذ تاریخ روضه الصفا بود. خواندمیر در فراهم آوردن تاریخ عمومی خود یعنی حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر، از شیوه‌ی روضه الصفا و آثار تاریخی مشهوری چون نظام‌التواریخ و تاریخ گزیده پیروی کرده بود.
فراوانی کاربرد مفاهیم ایران و ایران‌زمین و واژه‌های مربوط به آن در سه جلد کتاب حبیب‌السیر (تدوین در سال ۹۳۰) چگونگی تحول فراوانی و تکامل استفاده از این واژه‌ها را در دوران اسلامی آشکار می‌کند. کاربرد این واژه‌ها در جلد نخست نسبتاً بالاست و به ۲۸ مورد رویدادهای دوران پیش از اسلام اشاره می‌کند. فراوانی کاربرد واژه‌ها در جلد دوم، که شرح تاریخ اسلامی تا دوره‌ی مغول است، به شدت کاهش می‌یابد و به دوازده مورد می‌رسد، و در جلد سوم در شرح دوران ایلخانی، تیموری و اوایل صفوی به ۶۹ مورد جهش پیدا می‌کند. (۲)
حال باید ببینیم که این اشاره‌های فراوان به چه مضامینی درباره‌ی ایران آن دوران اشاره می‌کنند و این که چه تحولی در این مضامین در دوره‌ی صفوی پدید آمده است. به طور کلی، مضامین تاریخی را می‌توان به سه بخش عمده تقسیم کرد: یکی اشاره به جغرافیای سیاسی ایران همچون کشور ایران، مملکت ایران، ایران‌زمین، پادشاهی ایران یا مُلک ایران، ممالک ایران و مانند آن. دو دیگر اشاره به مقامات ایران همچون فرمانروایان و پادشاهان و سلاطین و امرا و وزرای ایران. سه دیگر، اشاره به مردم ایران همچون ایرانیان، اهالی ایران، مردمان ایران و ساکنان ایران یا عجم و تازیک.
آثار عمده‌ی تاریخ‌نگاری این دوران نیز همچون عهد ایلخانان اشاره‌های فراوان به «ایران» می‌کنند، از جمله عالم‌آرای شاه اسماعیل که در آغاز سلسله‌ی صفوی نویسنده‌ای گمنام آن را تألیف کرده است، ۳۶ بار از «ایران» و مُلک ایران سخن می‌گوید. (۳) بیش از ۶۰ بار به ایران و یک بار هم به ایرانیان اشاره می‌کند. (۴) کتاب احیاءالملوک، تألیف ملک‌شاه حسین سیستانی، که شامل تاریخ سیستان از ادوار باستانی تا سال ۱۲۰۸ قمری است، نزدیک به ۷۰ بار واژه‌های مربوط به ایران را به کار می‌برد، که ۵۵ بار آن به دوران پیش از اسلام و ۱۵ مورد آن به ایران پس از اسلام مربوط می‌شود. در مواردی نیز احساسات ایران‌پرستانه‌ی نویسنده‌ی کتاب غلیان می‌کند و از جمله در ذکر یکی از وقایع تاریخی سخن می‌گوید:
چون سلاطین جوجی‌نژاد توران از سر عهد و پیمان مصالحه و توطن در قهستان گذشته و به سیستان آمدند، از در و دیوار این مضمون بگوشِ هوش مستمعان می‌رسید که:

دلیران ایران مگر مرده‌اند 

که تورانیان سربرآورده‌اند؟ (۵)

در آثار تاریخی دیگر این دوران نیز اشاره به ایران به فراوانی دیده می‌شود. از جمله تاریخ عالم‌آرای عباسی، تألیف اسکندربیک منشی ترکمان بیش از ۱۰۰ بار ایران و ترکیب‌های گوناگون آن را به کار برده است که جملگی به مفهوم سیاسی ایران آن دوران اشاره دارند: بیش از ۶۵ بار به سرزمین ایران و ترکیب‌های گوناگون آن، ۱۵ بار به مقامات ایران اشاره کرده و موارد دیگر را درباره‌ی رفت و آمد به کشورهای همسایه و مردم ایران به کار برده است. خلد برین، در تاریخ دوران صفوی، تألیف محمدیوسف واله اصفهانی نیز بیش از ۴۶ بار به ایران اشاره می‌کند، که ۲۶ بار آن به مفاهیم جغرافیایی و یازده مورد آن به مقامات ایران و سه مورد به ملکه‌ی ایران است و بقیه به رفت و آمد میان ایران و کشورهای همسایه اشاره دارد که در بخش بعد به آن خواهیم پرداخت.

جامع مفیدی، تألیف محمدمفید مستوفی بافقی، نیز بیش از ۳۰ بار به ایران و حدود ۱۵۰ بار به عجم اشاره می‌کند، که از میان مواردی که به «ایران» می‌پردازد دوازده بار به مفاهیم سرزمینی و ده بار به مقامات عالیه، از جمله به شاهنشاه و ملکه‌ی ایران اشاره دارد و بقیه‌ی موارد مربوط است به رفت و آمد بین ایران و کشورهای همسایه که بعداً به آن خواهیم پرداخت. (۶) محمدمفید در کتاب مختصر مفید، که «در احوال بلاد ولایت ایران» تألیف کرده بیش از ۳۰ بار به ایران و عجم اشاره کرده است. (۷) وی در فهرست «ولایات ایران» می‌گوید «اصحاب تحریر در زمین ایران پانصد و شصت و پنج شهر و ولایت و دولت و بیست و پنج قلعه و سیصد و سه جزیره و چهار بندر به شمار آورده». او در توضیح جزایر می‌گوید: «آن‌چه از حساب ملک ایران گرفته‌اند و مردم‌نشین و آباد است بیست و سه است». مفید در شرح حدود ایران از نزهه القلوب حمدالله مستوفی پیروی می‌کند.
در این آثار اشاره به مردم ایران کم‌تر دیده می‌شود. با این همه در تاریخ عالم‌آرای عباسی اشاره‌هایی دارد به «ایران و ایرانیان»، «اهل قلم» و «احوال ایرانیان» و در مواردی به «عجم» و «تازیک». یکی از مشخصات هویت ایرانی در عهد صفوی آن است که بعد از دوران رکود اشاره به «ایران» در شعر دوران سلوقی و ایلخانی و تیموری، در دوران صفوی این اشاره‌ها در اشعار شاعران فراوان می‌شود؛ چنان‌که در تذکره‌ها و اشعار شعرا که در تذکره میخانه (۸) آمده است، بیش از ۷۷ بار از «ایران» و ترکیب‌های گوناگون آن یاد شده و در کاروان هند، (۹) که در تذکره‌ی شعرای ایرانی در هند است، بیش از ۲۰۰ بار از «ایران» و سفر شعرای ایرانی به هند یاد شده است. میانگین اشاره‌ی کتاب‌های تاریخی دوره‌ی صفوی به واژه‌ی ایران و مفاهیم مربوط به آن به ۶۲ مورد می‌رسد.

 

روابط ایران و کشورهای همسایه در تاریخ نگاری قرون میانه

اما اهمیت تاریخ‌نگاری این دوران فقط به فراوانی کاربرد مفهوم ایران و ترکیب‌های گوناگون آن، که تازگی هم نداشته است، محدود نمی‌شود، بلکه همچنین اشاره‌های فراوانی شده است به رفت و آمد ایرانیان به کشورهای اسلامی همسایه همچون ماوراءالنهر در شر و روم در غرب، و به خصوص به هند. این رفت و آمدها نه فقط «تصور ایران» را در ذهن مسافران متبلور می‌کرد بلکه سبب شده بود تا گروهی از مسافران هند درد غربت را احساس کنند و حدیث «حب الوطن من الایمان» را، که تا آن دوران فقط به شهر زادگاه‌شان اطلاق می‌کردند، برای نخستین بار به «ایران» تعمیم دهند و مفهوم تازه‌ای بر «تلقی قدما از وطن» بیفزایند.حدیث «حب الوطن من الایمان» را ایرانیان از دیرباز به کار می‌بردند

در کتاب تاریخ عالم‌آرای عباسی ۲۲ بار به رفت و آمد بین ایران و سه کشور همسایه اشاره شده است، از جمله این که «در ایران توقف نتوانست، به جانب هند رفت» یا این که «از کشمیر به ایران آمد» یا «روی به جانب ایران آورده» یا «توقف در ایران را محال دانسته به عتبات عالیات رفت»، یا این که «در کسوت قلندران از ملک ایران بیرون رفته» یا این که «چون خان عالم… به ایران آمد»، یا «آمدن میرمحمد امین از هند به ایران و رفتن او به هند ثانیاً». (۱۰)
در خلد برین نیز شش بار به رفت و آمد بین ایران و کشورهای همسایه اشاره شده است، از جمله این که «در ماوراءالنهر تحصیل کمال نموده به ایران آمد» یا «توقف در ایران محال نموده و طریق سفر به جانب ماوراءالنهر آورد»، یا این که «از ایران به روم رفتم و پس از دو سال رحل اقامت به ایران کشیدم» یا «قدم به مملکت ایران گذاشته و قلعه‌ی ایرون را به حیطه‌ی ضبط و تسخیر درآورد». (۱۱)
کتاب دیگری که از بابت رفت و آمد بین ایران و کشورهای همسایه اهمیت دارد، جامع مفیدی است که دوازده مورد را گزارش کرده است، از جمله «قورانیان از آب عبور نموده بطرف ایران آمدند»، یا «از حیدرآباد عنان عزیمت به جانب ایران انعطاف فرموده»، «به بلاد ایران جزم نمودم»، یا «در بدایت حال سفر هند اختیار نمود چندگاه در آن ملک سیر نموده … به وطن مألوف مراجعت کرده». (۱۲)
تعمیم «حب‌الوطن» به ایران

نگاهی به این آثار نشان می‌دهد که فراوانی رفت و آمد بین ایران و هند و اقامت طولانی گروه بزرگی از شعرای ایرانی در آن سامان سبب شد تا دلتنگ کشورشان شوند و حدیث «حب‌الوطن من الایمان» را که تا آن زمان به طور عمده مختص زادگاه‌شان و در مواردی متوجه عالم اسلام یا عالم ملکوت بود، به کشورشان ایران اطلاق کنند.
با آن که حدیث «حب الوطن من الایمان» را ایرانیان از دیرباز به کار می‌بردند، چنان که سعدی آن را «حدیثی صحیح» می‌نامد، (۱۳) اما تا دوره‌ی صفوی در مجموعه‌های احادیث رواج نداشته است. شفیعی کدکنی در باب این حدیث می‌گوید:
در متون روایی اهل سنّت به دشواری دیده می‌شود و از شیعه محمدتقی مجلسی در بحارالانوار، و شیخ عباس قمی در سفینه البحار و مدینه الحکم و الاثار آن را نقل کرده‌اند، هیچ بعید نیست که این روایت از برساخته‌های ایرانیان باشد. جاحظ هم … در الحنین من الاوطان … از آن یاد نکرده … (۱۴)
جاحظ، که عشق به وطن را در معنی زادبوم فرد در اقوام مختلف بررسی کرده است، می‌گوید: «ایرانیان بر این باورند که از علائم رشد انسان این است که نفس به زادگاه خویش مشتاق باشد». (۱۵) اما سبب این که این حدیث به احتمال از برساخته‌های ایرانیان باشد آن است که ایرانیان غالباً هویت خود را بر مبنای خاک معین می‌کردند، نه بر مبنای خون که وجه عمده‌ی تعیین هویت برای قبایل عرب بود. چنان که در بحث شعوبیه نیز مشاهده کردیم، غالب مفسران بزرگ اوایل دوره‌ی اسلامی، همچون محمدبن جریر طبری، آیه‌ی شعوب را شامل دو گروه عمده می‌دانند: یکی «قبایل»، که شامل کسانی است که «رابطه‌ی خونی» با هم دارند و به طور عمده شامل قبایل عرب است و دیگر «شعوب» که «رابطه‌ی خاکی» با هم دارند و به طور عمده شامل عجم است، که غالباً بر ایرانیان (اهل فرس) اطلاق می‌شد.
از جمله مشاهیری که درباره‌ی آنان حدیث حب‌الوطن در معنیِ کشور ایران به کار رفته است میرمحمد امین مشهور به میرجمله است که، «ملازمت قطب شاه … اختیار نموده بود و بنا برظهور کاردانی به مرتبه‌ی وزارت که به عرف آن‌جا میرجُمله می‌نامند رسیده و صاحب ثروت و مکنت شده بود … حب وطن و آرزوی آمدن به ایران و خوشی‌‌های اصفهان و ادراک پای‌بوس شاهنشاه زمان در دل رسوخ تمام داشت»، به ایران می‌آید اما دوباره «جلاء وطن اختیار نموده» روانه‌ی دیار هند می‌شود. (۱۶) همان‌طور که ملاحظه می‌‌شود، در این عبارت کشور ایران در کنار شهر اصفهان مشمول حدیث حب‌الوطن می‌شود.
جامع مفیدی نیز چند نمونه از تعمیم مفهوم «وطن» و حدیث «حب الوطن» را به کشور ایران گزارش می‌کند. از جمله میرزا اسحق‌بیگ که «پای در وادی غربت نهاده به بلاد هند توجه نمود … فرمانفرمای آن‌جا او را طلب داشته … و به منصبی لایق مقرر نمود» اما بعد از چند سال «حب وطن از خاطر خطیرش سرزده و با الحاح و مبالغه‌ی بی‌شمار رخصت معاودت به بلاد ایران یافت» (۱۷). یکی از مواردی که در جامع مفیدی آمده، شرح سفر نویسنده‌ی کتاب (محمدمفید) به هند است که می‌گوید:
خیال سفر هند در ضمیر منیرش پیدا شد، و در دربار سلطان عبدالله قطب شاه به غایت انعام و اکرام نوازش یافته به اصناف اشفاق و اعطاف ظاهر گردانیدند و پس از روزی چند به مقتضای حدیث «حب الوطن من الایمان» عنان انصراف به جانب بلاد ایران انعطاف داد. (۱۸)
اما همان‌طور که اشاره کردیم هیچ یک از این نمونه‌ها به پای داستان‌های پرسوزو و گداز شمار زیادی از شاعران ایرانی نمی‌رسند که از عهد شاه طهماسب از بد حادثه به هند پناه برده بودند. سبب عمده‌ی آغاز مهاجرت شعرا در این دوران آن بود که شاه طهماسب نسبت به شعرا بی‌التفات شده بود و آنان را از خود می‌راند، چنان که در تاریخ عالم‌آرای عباسی آمده است:
در اوایل حال حضرت خاقانی جنت مکانی را توجه تمام بحال این طبقه بود … و در اواخر ایام حیات که در امر معروف و نهی منکر مبالغه می‌فرمودند چون این طبقه‌ی علیه را وسیع المشرب شمرده از صلحای زمره‌ی اتقیا نمی‌دانستند، زیاد توجهی بحال ایشان نمی‌فرمودند و راه گذرانیدن قطعه و قصیده نمی‌دادند. مولانا محتشم کاشانی قصیده‌ای غرا در مدح آن حضرت و قصیده‌ای دیگر در مدح مخدره‌ی زمان شهزاده پریخان خانم به نظم آورده از کاشان فرستاده بود به وسیله‌ی شهزاده‌ی مذکور معروض گشت، شاه جنت مکان فرمودند من راضی نیستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلایند، قصائد در شأن شاه ولایت‌پناه و ائمه‌ی معصومین (علیهم السلام) بگویند. صله‌ی اول از ارواح مقدسه‌ی حضرات و بعد از آن از ما توقع نمایند. (۱۹)
اما گذشته از سیاستِ گریز از وطن که در زمان شاه طهماسب سبب عمده‌ی مهاجرت گروه بزرگی از شعرا به دربار پادشاهان و امرای هند شد، عامل دیگر رفاه مادی در هند و جاذبه‌ی فرمانروایان گورکانی هند بود که دستگاهی گسترده برای شعرای فارسی‌زبان فراهم کرده بودند. این عامل سبب شد تا حدود ۷۵۰ تن از شعرای ایرانی، که تذکره‌های آن‌ها را ادیب اریب احمد گلچین معانی بادقت و امعان نظر در دو مجلد (در ۱۶۵۰ صفحه) گردآورده است، به هند مهاجرت کنند. بسیاری از آنها عطای وطن مألوف را به لقایش بخشیدند و گروهی دیگر به مصداق «حب الوطن من الایمان» با سوزوگداز عاشقانه به بدگویی از هند وستایش ایران، به منزله‌ی وطنشان، پرداختند. نگاهی به احساسات و عواطف این گروه از شاعران را با نقل ابیاتی از قصیده‌ای که میرسنجر کاشانی در عشق به وطن سروده است آغاز می‌کنیم:

شبی خاطرم خست حبّ وطن 

غم غربتم کرد بس ممتحن
نشستم پس زانوی بی‌کسی 

گرستم برین دوری و واپسی
که از خویش و پیوند بگسسته‌ام 

به هند جگرخوار دل بسته‌ام
همه جمع جز من به یک انجمن 

همین من نمی‌گنجم اندر وطن
نبودش وطن وسع گنجاییم 

به غربت ازان کرد هرجاییم
به جز من همه در وطن‌ها خوش‌‌اند 

به جمعیت تیر در ترکش‌اند
بده ساقی ان جام خورشید را 

ز رحمت بیامرز جمشید را
مغنی دمی زین ملالم برآر 

به حالم رسان وز وقالم برآر
تویی بلبل مست این بوستان 

علی‌رغم زاغان هندوستان
به آهنگ ایران نوایی بزن 

نوای وطن آشنایی بزن (۲۰)

عبدالنبی فخرالزمان قزوینی از جمله شاعرانی است که با سوزوگداز آرزوی بازگشت به ایران می‌کنند. وی در جای دیگری چنین می‌سراید:

جهانم به جایی رسانید کار

که گشتم پریشان‌تر از روزگار
گرفتار هندم ز جور فلک 

فتادم درین دام نقش کلک
چه سازم کزین دام بیرون روم 

مگر آن که زین ورطه مجنون روم
جنونم مگر سوی جانان برد 

زهندوستانم به ایران برد
الهی به اعزاز و اکرام تو 

به لطف و به قهر و به انعام تو
که عبدالنبی را به ایران رسان 

به درگاه شاه خراسان رسان

آن‌گاه که رشته‌ی منظم را به این‌جا می‌رساند، خروشی در داعش پدید می‌آید:

که ای آرزومند ایران‌زمین 

ز هجر وطن چند باشی حزین
ترا هست اگر میل گشت وطن 

برو بر در خان لشکرشکن
ز امداد آن خان والامقام 

به ایران روی خوشدل و دوستکام (۲۱)

از شعرایی که به تفصیل شیدایی خود به ایران را تصویر کرده و رفاه هند را همچون سرابی خوانده‌اند، اشراف خراسانی است که در زمان همایون پادشاه به هند رفته و لقب میرمنشی گرفته و در سال ۹۶۸ق. از جلال‌الدین اکبر خطاب «اشرف‌خانی» یافته است. (۲۲) وی احساسات و عواطف خود را به خوبی در ابیات زیر بیان کرده است:

در ایران نیست جز هند آرزو، بی‌روزگاران را 

تمام روز باشد حسرت شب، روزه‌داران را
مرا خود پای رفتن نیست از ایران، مگر اشرف

برَد همچون حنایم جانب هندوستان دستی
اشرف از کشور ایران نکنی دل، که نهال 

چون زجا کنده شد، ار نشو و نما می‌افتند
مفلسی کرد ز زندان وطن آزادم

پایم از پیش به در رفت و به هند افتادم
هر که از ایران به هند آید تصور می‌کند 

این که چون کوکب به شب، در هند زر پاشیده است
گر به صد زحمت من از هندوستان آیم برون 

خود بگو از عهده‌ی ایران چسان آیم برون؟
درین غربت شدم غمگین و غمخواری نمی‌آید 

به سر وقتم ز یاران وطن یاری نمی‌آید
به خاک هند چه سنجی دیار ایران را؟ 

به خاک تیره برابر مکن گلستان را
گشتیم گرمسیری عشق شکرلبان 

ما را دگر ز هند به ایران که می‌برد؟
با ملک هند، نسبت ایران چه می‌کند؟ 

چون اعتبار اصل نباشد سواد را
آن چنان گشته‌ام آزرده ز غربت، که مگر 

چون حنا بسته ز هندم به صفاهان ببرند

تجلی شیرازی یکی دیگر از شعرا و علمای این عصر است که پس از تلمذ در اصفهان، «اراده‌ی هندوستان نموده در آن جا به تعلیم … ولد ابراهیم‌خان مشغول بود، مشارالیه و سایر امرا کمال مهربانی به او داشتند، باز شوق ایران و مؤانست دوستان باعث شده به اصفهان مراجعت کرد». وی در باب حب وطن این دو بیت را سروده است:

به غربت اندر اگر سیم و زر فراوان است 

هنوز هم وطن خویش و بیت احزان به
اگرچه نرگسدان‌ها ز سیم و زر سازند

برای نرگس هم خاک نرگسستان به (۲۳)

خالصی اصفهانی شاعر دیگری است که «در دکن به دیوانی صوبه‌ی عظیم‌آباد پتنه و خطاب امتیازخان امتیاز یافت و ثروت عظیمی به هم رسانید و عازم ایران شد». وی این ابیات را در عشق به ایران سروده است:

همچو آن موی سیاهی کو سفید آخر شود 

آخر از هندوستان خود را به ایران می‌کشم
مانند نگین، آمدن هند ز ایران 

خوبست اگر نقش نگینی بنشنید
قطره‌ی ابر چو خالص به زمین آمد گفت 

خاک بر فرق کسی کز وطن آید بیرون (۲۴)

شاعر دیگری که عشق به ایران را تصویر کرده روح‌الامین شهرستانی است که نخستین شرح حال او را جهانگیر پادشاه به قلم آورده است. وی که منصب میرجمله یا وزارت یافته بود به وطن خود بازگشت، اما دوباره به هند آمد. وی تعصب خاصی به ایران داشت. نصرآبادی می‌گوید: «بنا بر تعصب هرگاه حرفی در باب ایران در مجلسی می‌گذشت، جواب‌های درشت می‌گفت: مشهور است که وقتی پادشاه [جهانگیر] می‌فرمود که هرگاه ایران را بگیرم، اصفهان را اقطاع تو می‌دهم. او در جواب گفته که مگر ما را قزلباش به عنوان اسیری به ایران برد». (۲۵)
یکی دیگر از شعرای ایرانی در هند سامری تبریزی بود که به تجارت اشتغال داشت و از شعرای دربار اکبری بود. وی که «مدت‌ها در آن بلاد مربع‌نشین مسند عزت بود، اخرالامر هوای دلگشای خطه‌ی ایران بهشت‌نشان به خاطرش رسیده به رخصت عبدالله قطب‌شاه در سنه‎ی [۱۸۰۵] وارد بلده‌ی طیبه‌ی اصفهان گردید». (۲۶)
سلیم تهرانی که از راه شیراز عازم هند شد، درباره‌ی ایران این ابیات را سروده است:

کی ز حُسن سَبز در ایران توان شد کامیاب؟

هرکه را طاووس باید، رنج هندوستان کشد
ز هند هر که سفر می‌کند سلیم بگوی 

سلام ما برساند دیار ایران را
از غریبی دولتی باشد اگر سوی وطن 

بار دیگر همچو عمر رفته بتوان بازگشت
بلبل گلزار ایرانم، بدآموز گلم

برنمی‌تابد دماغم سنبل ریحان هند
ز شوق گلشن ایران به هند در قفسم 

اجازتم ده و شبگیر را تماشا کن (۲۷)

قُدسی مشهدی که از شعرای مشهور خراسان بود و به خزانه‌داری آستان قدس رضوی اشتغال داشت، در ۵۰ سالگی با «دودلی» عازم دیار هند می‌شود و احساس خود را چنین بیان می‌کند:

چون نانِ جوی هست درایرانِ قناعت 

عزم سفر هند طمع، مایه‌ی عارست

سپس سفر خود را توجیه می‌کند:

گر نیاساید کسی در سایه‌ی ایران چه عیب؟ 

سایه‌ی گردون نیفتد از بلندی بر زمین
خیز قدسی بیش از این در قید این کشور مباش

مدتی بودی گرفتار وطن، دیگر مباش

آن‌گاه خود را از این گفته سرزنش می‌کند و مهاجرت را به قسمت منسوب می‌دارد:

پیش من خاک وطن خوش‌تر ز خوان غربتست 

لیک با قسمت کسی را نیست یارای جدال

سپس می‌اندیشد که از کجا در هند اوضاعش بهتر شود؟

من که در ایران نمی‌آیم به کار هیچ‌کس

با چه استعداد سوی هند از ایران می‌روم؟

اما دست از امید نمی‌شوید و می‌گوید:

سبزه‌ی نامهربانی جای دیگر تازه نیست

این گیا را خرّمی در خاک ایران است و بس (۲۸)

از شعرای دیگری که در هند به یاد ایران شعر سروده‌اند، کلیم همدانی، ملک‌الشعرای دربار شاه جهان از مشاهیر شعرای قرن یازدهم است. وی دو بار به هند سفر کرد اما پس از چندی «او را یاد وطن دامنگیر شد» تا در سال ۱۰۲۸ ق. به ایران بازگشت. او این ابیات را سروده است:

چمن را غنچه‌ی نشکفته بسیار است، می‌ترسم 

که در گلزار ایران هم نبینم شادمان دل را
اسیر هندم و زین رفتن بی‌جا پشیمانم 

کجا خواهد رساندن پرفشانی مرغ بسمل را
به ایران می‌رود نالان کلیم از شوق همراهان 

به پای دیگران همچون جرس طی کرده منزل را
نقاب غنچه بگشاده، می و معشوق آماده 

عجب گر زنده‌رود اکنون تواند ز اصفهان رفتن
نه تاراج خزانی بود و نه آسیب خار این‌جا 

بجز آوارگی باعث چه بود از آشیان رفتن (۲۹)

صلایی اسفراینی نیز از شعرایی است که عطای هند را به لقایش می‌بخشد و آرزوی بازگشت به ایران می‌کند:

عطای هند و لقایش به یکدگر هشتم 

خدا نصیب کند سیر کشور ایران

آن‌چه در این بیت اهمیت دارد، گذشته از آرزوی دیدار ایران، استفاده از واژه‌ی «کشور ایران» است که گاه‌گاه در آثار این عصر دیده می‌شود.
مولانا صوفی مازندرانی از شعرای بنام نیمه‌ی اول قرن یازدهم که به دربار اکبرشاه راه یافت، از نوادر قطب‌های صوفی بود که اشتیاق ایران در دل داشت:

جانی دارم به سوی یاران مشتاق 

چونان که بود کشته به باران مشتاق
زان‌گونه که دوزخیست مشتاق بهشت 

در هند نشسته‌ام به ایران مشتاق (۳۰)

از دیگر شعرایی که در هند به درد غربت گرفتار آمده‌اند، مخفی خراسانی است که در دربار جهانگیر پادشاه از مقربان بوده و ابیاتی درباره‌ی وطن و درد غربت دارد:

ای دیده سرشکی که بیاد وطن امشب

خواهم که زنم چاک، گریبان به تن امشب
مخفیا چند به دل حسرت دیدار وطن؟ 

عن قریبست که در خاک فنایت وطن است

مخفی خراسانی در ستایش طالب آملی نیز از ایران یاد می‌کند:

تا طلبکار سخن شد نکته‌سنج معرفت

همچو طالب، طالبی از خاک ایران برنخواست (۳۱)
مسیح کاشانی متخلص به مسیح و معروف به حکیم رکنا «از استادان سخن در زمان خود بوده و پیش از مهاجرت به هند نزد شاه عباس اول کمال تقرب داشته است». (۳۲) حکیم رکنا احساساتش را این‌طور بیان می‌کند:

به ملک هند من آن طوطی شکسته پرم 

که نیست قوت پرواز کشور دگرم
چو من به خاک سیه درنشسته باد، کسی 

که شد ز گلشن ایران به هند راهبرم (۳۳)

اوجی نظری در منقبت حکیم رکنا هنگامی که از هند به زیارت حرمین شریفین رفت و به «ایران دیار» بازگشت می‌گوید:

میان هم‌نفسان خواستم مسیحا را 

هزار شکر که دیدم حکیم رکنا را
سفینه‌ی سخن از ورطه برکنار آمد 

گذر به ساحل ایران فتاد دریا را (۳۴)

از جمله شاعرانی که با سوزوگداز از ایران سخن می‌گوید، نوعی خبوشانی است که در غزلی سوزناک می‌گوید:

اشکم به خاک شویی ایران که می‌برد؟ 

از هند تخم گل به خراسان که می‌برد؟
خون در رگم گره شده، این درآبدار 

از قعر دل به ساحل مژگان که می‌برد؟
در عرش‌سای ناصیه‌ی شوق، سجده را 

بر آستان شاه خراسان که می‌برد؟ (۳۵)

بررسی احساس حب وطن و تعمیم آن به ایران را میان شاعران ایرانی در هند با نگاهی به اشعار صائب تبریزی، از بزرگ‌ترین شعرای عهد صفوی، که در تبریز به دنیا آمده و در اصفهان پرورش یافته (۳۶) و به هند سفر کرده و سرانجام به مصداق «حب الوطن» به ایران و اصفهان برگشته است، به پایان می‌بریم. ولی قلی‌بیگ شاملوی هروی در قصص خاقانی می‌گوید: «به حسب گردش آسمانی در اوایل حال به بلاد هندوستان افتاده به خطاب مستعد خانی … آراسته بود و از آن‌جا در سنه‌ی ۱۰۴۲ به موجب کلام حب‌الوطن من الایمان عازم دیار بهشت‌نشان ایران شده». (۳۷)
احساسات و عواطف صائب نسبت به هند و ایران و اصفهان از ظرافت خاصی برخوردار است و به بیانی سیال در نوسان است. با آن که در شعر صائب اشاره‌های فراوان به هند و اصفهان هست و در مقام مقایسه به طور مکرر از هند بدگویی می‌کند و از اصفهان ستایش، اما در چندین مورد به ایران نیز می‌پردازد. صائب شاید یگانه شاعر این دوران باشد که آگاه‌شدن از عشق به اصفهان و ایران را نتیجه‌ی سفر هند می‌داند:

حکمت این بود در این سیر و سفر صائب را 

که به جان تشنه‌ی دیدار صفاهان گردد
بنگر چه رغبت است به ساحل غریق را 

صائب عیار شوق من و اصفهان مپرس
چو حلقه بر در دل، شوق اصفهان بزند 

سرشک بر صف مژگان خونچکان بزند
چه نعمتیست که صائب ز هند برگردد 

سراسری دو به بازار اصفهان بزند
چون موج می‌پرد دلم از بهره زنده‌رود 

آبی نمی‌خورد دلم از بر شکال هند
ای خاک سرمه‌خیز به فریاد من برس 

شد سرمه استخوان من از خاکمال هند
بر سینه سنگ سرمه زند اصفهان و من 

دل بر سواد هند جگرخوار بسته‌ام
ای زمین هند، آیین برومندی ببند 

کز صفاهان دیده‌ای چون زنده‌رو آورده‌ایم
خوش آن روزی که منزل در سواد اصفهان سازم

ز وصف زنده‌رودش خامه را رطب لسان سازم

با این همه، با آن که در بدگویی از هند غالباً اغراق می‌کند و برای نمونه می‌گوید:

زاده‌ی هند جگرخوار چه خواهد بودن؟ 

شب بخت سیه آن به که سترون باشد

صائب از خوبی‌های هند نیز غافل نمی‌ماند و مزایای آن را نسبت به ایران و اصفهان از نظر دور نمی‌دارد. چنان‌که می‌گوید:

پیش ازین هرچند شهرت داشت در ملک عراق

سیر ملک هند، صائب را بلندآوازه کرد
هند را چون نستایم؟ که در این خاک سیاه 

شعله‌ی شهرت من جامه‌ی رعنایی یافت
کدام دل که نشد صید این سیه چشمان؟ 

فغان ز هند و غزالان شیراندامش
پوشیده چشم می‌گذرد از در بهشت 

صائب فتاده است به فکر دیار خویش
با دل پرخون برون ز آن زلف شبگون آمدن 

هست با دست تهی از هند بیرون آمدن
در اصفهان که به درد سخن رسد صائب؟

کنون که نبض‌شناس سخن شفایی نیست
از صفاهان چون برآید، جوهرش ظاهر شود 

هست همچون مغز صائب در صفاهان زیرپوست
صائب پروبالی بگشا موسم هندست 

دل را به تماشای صفاهان نتوان بست

در این میان صائب از ایران نیز غافل نمی‌ماند و انگیزه‌ی سفر هند را آزردگی از وضع ایران می‌داند، اما بلافاصله می‌گوید که به تلافی این ناشکری، گردون او را به فراموشخانه‌ی هند رها می‌کند:

داشتم شکوه ز ایران، به تلافی گردون 

در فرامشکده‌ی هند رها کرد مرا

ظاهراً یکی از گلایه‌های صائب آن است که محیط هند به اندازه‌ی ایران برای درک و حظّ از سبک او آماده نیست و بهتر است که اشعارش را به ایران بفرستد:

چون به هندوستان گوارا نیست صائب طرز تو 

به که بفرستی به ایران نسخه‌ی اشعار را

شکوه‌ی دیگر صائب از هند ظاهراً آن است که چون شاعران ایرانی دربار هند زینت‌المجالس پادشاهان و امیران مغول‌اند و دائماً به منزله‌ی یک ایرانی باید به آنان کرنش کنند، احساس گناه می‌کند:

به زمین سیه هند که رفت از ایران 

که به هر کرنش و تسلیم به سردست نزد؟

به همین دلایل است که صائب ایران را بر هند ترجیح می‌دهد و در مقایسه هند را همچون دنیای غدار و ایران را همچون آخرت تصویر می‌کند:

صائب از سوختگی گر به سرت دودی هست 

مشت خاک سیه هند به ایران ندهی
هند چون دنیای غدّارست و ایران آخرت 

هرکه نفرستد به عقبی مال دنیا غافل است (۳۸)
البته در نتیجه‌گیری از این نمونه‌ها و فراوانی کاربرد «ایران» در ابیات یادشده نباید راه اغراق پیمود، چرا که از میان ۷۵۰ شاعری که جلای وطن کرده و به هند رفته‌اند، تنها در حدود ۲۰ تن از آنان واله و شیدای ایران بوده‎اند و از «عواطف و احساسات وطنی»، دیگران، که از اشعارشان می‌توان بدان دست یافت، نه تنها اثری دیده نمی‌شود، بلکه در مواردی جلای وطن را به مصداق حکمت سعدی که می‌گوید:

سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است صحیح

نتوان مرد به سختی که من این‌جا زادم

بر «حب وطن» رجحان نهاده‌اند. در این جا ذکر این نکته هم بی‌مناسبت نیست که اساساً در فلسفه‌ی اخلاق ایرانی گاهی به مواردی برمی‌خوریم که سخن سعدی را تأیید می‌کنند. از جمله نصیحتی است که قابوس بن وشمگیر زیاری در قابوس‌نامه به دست می‌دهد:
هرگز آرزوی خانه مکن و زاد و بود مطلب؛ هم آن جا که نظام کار خویش بینی مقام کن، زاد و بود آن جای را شناس که ترا نیکویی بود هر چند که گفته‌اند: حکمت «الوطن الام الثانیه». اما تو بدان مشغول مباش، رونق کار خویش بین که نیز گفته‌اند: نیک‌بختان را نیکی خویش آرزو کند و بدبختان را زاد و بود. (۳۹)
اما آن‌چه در گفته‌ی قابوس بن وشمگیر بسیار اهمیت دارد آن است که مفهوم وطن، شاید برای نخستین بار، به عنوان «مادر دوم» به کار می‌رود، که مفهوم مدرن «مادر وطن»، را، بدون آن که به «کشور ایران» اطلاق شود، به ذهن می‌آورد.
از جمله کسانی که به نصایح سعدی و قابوس‌بن وشمگیر عمل کرده‌اند طالب آملی، از شعرای توانای عصر صفوی است، که به هند مهاجرت کرد و با مرارت بسیار به دربار جهانگیر پادشاه راه یافت و از خوان نعمت او لبریز و حلقه به گوش بارگاه او شد و همچون سران دربار و دیوان او گوشواره به گوش کرد. در غزلی در مدح جهانگیر پادشاه می‌گوید:

به شکر آن که شدم بنده‌ی تو، نیست دمی 

که گوش می‌نکند سجده گوشوار مرا

با همین احساس است که طالب آملی در مقایسه‌ی ایران و هند می‌گوید:

هندو نبرد به تحفه کس جانب هند 

بخت سیه خویش به ایران بگذار
طالب از گلشن ایران چو هوایی گردید 

به دو برهم زدن بال به توران افتاد
طالب این نشئه‌ی فیضی که به هندوستان یافت 

شرم بادش که اگر یاد زایران آرد (۴۰)

اما باید توجه داشت که همین اشاره‌ها، خواه در فراغ ایران و عشق به آن و خواه در جهت سرزنش آن باشند، از پیدایش نوعی تلقی تازه از ایران که تا حدی به تصور وطن در عصر جدید شباهت دارد حکایت می‌کنند؛ به این معنی که «عشق به ایران» را بر عشق به زادگاه (شیراز یا اصفهان) افزودند، اما هنوز «فداکاری و شهادت در راه ایران» را دربر نداشته‌اند؛ این‌ها مفاهیمی بودند که برای نخستین بار در عصر جدید پدید آمدند.
بنابراین، در عصر صفوی به سبب رفت و آمد بین ایران و سرزمین‌های همسایه، به خصوص ایالت هند، و مهاجرت گروه کثیری از شعرا و اهل قلم به آن دیار، مفهوم وطن برای نخستین بار از «زاد و بود فرد» به کشور ایران تعمیم پیدا کرد و به منزله‌ی مفهوم چهارم بر مفاهیم سه‌گانه‌ی «تلقی قدما از وطن» افزون شد و راه را برای تحول مفهوم جدید وطن، که در قرن نوزدهم میلادی به ایران راه یافت، و ما آن را مفهوم پنجم از وطن می‌نامیم، فراهم آورد.

پی‌نوشت‌ها

۱٫ برای بررسی تاریخ‌نگاری ایلخانی- تیموری و مقایسه‌ی آن با تاریخ‌نگاری صفوی، بنگرید به:
Soleh A. Quinn, Historical Writing during the Reign of Shah Abbas, Ideology, limitation and legitimacy in Safavid Chronicles (Salt Lake City: University of Utah Press, 2000), pp. 28, 49-50, 52.
۲٫ غیاث‌الدین میرخواند، حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر (تهران: انتشارات خیام، ۱۳۶۲).
۳٫ عالم‌آرای شاه اسماعیل، با مقدمه و تصحیح و تعلیق اصغر منتظر صاحب (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹).
۴٫ عالم‌آرای شاه طهماسب، به کوشش ایرج افشار (تهران: دنیای کتاب، ۱۳۷۰).
۵٫ حسین بن ملک غیاث‌الدین محمدبن شاه محمود سیستانی، احیاء الملوک: شامل تاریخ سیستان از ادوار باستانی تا سال هزار و بیست و هشت هجری قمری، به اهتمام دکتر منوچهر ستوده (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۴)، ص ۳۶۳٫
۶٫ محمد مفید مستوفی بافقی، جامع مفیدی، به کوشش ایرج افشار (تهران: کتابفروشی اسدی، ۱۳۴۰).
۷٫ محمد مفید مستوفی بافقی، مختصر مفید در احوال بلاد ولایت ایران، به کوشش سیف‌الدین نجم‌آبادی (ویسبادن: لودویگ رایشرت، ۱۹۸۹م./ ۱۳۶۸ش.).
۸٫ ملاعبدالنبی فخرالزمان قزوین، تذکره میخانه، با تصحیح و تنقیح و تکمیل تراجم به اهتمام احمد گلچین معانی، (تهران: شرکت نسبی اقبال و شرکا، ۱۳۴۰).
۹٫ احمد گلچین معانی، کاروان هند، ۲ جلد (مشهد: آستان قدس رضوی، مؤسسه‌ی چاپ و انتشارات، ۱۳۶۹).
۱۰٫ اسکندربیگ منشی ترکمان، تاریخ عالم‌آرای عباسی، ص ۱۵۵، ۱۸۷، ۲۲۰، ۲۷۲، ۸۸۳، ۹۹۳٫
۱۱٫ محمدیوسف واله اصفهانی قزوینی، خلدبرین: (تاریخ تیموریان و ترکمانان)، به کوشش میرهاشم محدث (تهران: میراث مکتوب، ۱۳۷۹)، ص ۴۲۵، ۴۳۲، ۶۴۰، ۷۰۹٫
۱۲٫ محمد مفید مستوفی بافقی، جامع مفیدی، ج۳، ص ۱۵۵، ۴۰۹، ۴۵۳، ۴۵۴٫
۱۳٫ مصلح‌الدین سعدی شیرازی، کلیات سعدی، بر اساس تصحیح و طبع شادوران محمدعلی فروغی، به کوشش بهاءالدین خرمشاهی (تهران: انتشارات دوستان، ۱۳۸۳)، ص ۴۹۶٫
۱۴٫ محمدرضا شفیعی کدکنی، «تلقی قدما از وطن»، الفبا، شماره‌ی ۲ دوره‌ی اول (۱۳۵۲)، ص ۱۲٫
۱۵٫ همان، ص ۲۴٫
۱۶٫ اسکندربیگ منشی ترکمان، تاریخ عالم‌آرای عباسی، ص ۸۸۳٫
۱۷٫ محمدمفید مستوفی بافقی، جامع مفیدی، ص ۴۷۵٫
۱۸٫ همان، ص ۸۰۴٫
۱۹٫ اسکندربیگ منشی ترکمان، تاریخ عالم آرای عباسی، (تهران: امیرکبیر، ۱۳۳۴)، ص ۱۷۸٫
۲۰٫ ملاعبدالنبی فخرالزمان قزوینی، تذکره میخانه، ص ۳۳۶-۳۳۷، ۳۴۱٫
۲۱٫ همان، ص ۷۷۸، ۷۸۱٫
۲۲٫ احمد گلچین معانی، کاروان هند، ص ۶۰، ۷۱-۷۲٫
۲۳٫ همان، ص ۲۰۰- ۲۰۱٫
۲۴٫ همان، ص ۳۷۰٫
۲۵٫ همان، ص ۴۷۵٫
۲۶٫ همان، ص ۵۲۸، ۵۳۱٫
۲۷٫ همان، ص ۵۶۶، ۵۷۷، ۵۸۰ و ۵۸۱٫
۲۸٫ همان، ص ۱۱۰۵-۱۱۰۶٫
۲۹٫ همان، ص ۱۱۷۵، ۱۱۸۰٫
۳۰٫ همان، ص ۱۲۴۲٫
۳۱٫ همان، ص ۱۲۶۶- ۱۲۶۷٫
۳۲٫ همان، ص ۱۲۹۳٫
۳۳٫ همان، ص ۱۳۰۱٫
۳۴٫ تذکره میخانه، ص ۵۰۹٫
۳۵٫ همان، ص ۱۴۸۳٫
۳۶٫ بررسی سرگذشت صائب نشان می‌دهد که در واقع مفهوم حب‌الوطن در اصل به محلی دلالت دارد که انسان در آن پرورش یافته، نه این که الزاماً در آن زاده شده باشد. اما از آن جا که در پیش از عصر جدید تقریباً تمام مردم در همان محلی که زاده می‌شدند پرورش نیز می‌یافتند، بنابراین منظور از زادگاه جایی است که فرد در آن به اصطلاح «بزرگ شده باشد».
۳۷٫ به نقل از همان، ص ۷۰۱٫
۳۸٫ همان، ص ۷۱۰- ۷۱۲٫
۳۹٫ قابوس‌نامه، ص ۶۲- ۶۳٫
۴۰٫ احمد گلچین معانی، پیشین، ص ۷۶۰، ۷۸۰٫

به نقل از: کتاب هویّت ایرانی(از دوران باستان تا پایان پهلوی)،احمداشرف و…، ترجمۀ حمید احمدی،نشر نی،چاپ اول،تهران 1395

 

بیداری ها و بیقراری ها(۲۲):علی میرفطروس

می 4th, 2017
اشاره:

«بیداری ها و بیقراری ها» نوشته هائی است «خطی به دلتنگی» که می خواست نوعی«یادداشت های روزانه» باشد،دریغا که-گاه-از«خواستن»تا«توانستن»،فاصله  بسیاراست.

درسالهای مهاجرت نامه های فراوانی به دوستانم نوشته ام که شامل بسیاری ازدیده ها و دیدگاه های نگارنده است.دریغا که بسیاری ازآنها در دسترسم نیست هرچندرونوشتِ موجود برخی ازآنها میتواندبه غنای این یادداشت ها  بیفزاید.

«بیداری ها و بیقراری ها»تأمّلات کوتاه وگذرائی است برپاره ای ازمسائل فرهنگی ،تاریخی وسیاسی :دغدغه ها و دریغ هائی درشبانه های غربتِ تبعید که بخاطرخصلت خصوصی خود،گاه ،روشن و رام و آرام ؛ وگاه،آمیخته به گلایه و آزردگی و انتقاداست.شایدسخن«تبعیدیِ یمگان»-بعدازهزارسال-هنوزنیز سرشت و سرنوشت مارا  رقم می زنَد.

این یادداشت های پراکنده،حاصل پراکندگی های جان و شوریدگی های ذهن و زبان است درگذارِ زمان؛«حسبِ حالی» که باتصرّفی درشعرحافظ می توان گفت:

              حسبِ ‌حالی بنوشتیم وُ شد ایّامی چند

                                                      محرمی کو؟که فرستم به تو پیغامی چند

***

بر صخره هاى ساكتِ«ليلا كوه»

16مرداد1371=7 اوت 1992

عجیب به یادِ«لیلاکوه» هستم؛کوهی در کنارِ شهرلنگرود،دربستری ازباغ های چای و همراه با آبشاری زیبا که میعادگاه عاشقان و آزادگان بود.

لیلاکوه

 

 

 

 

 

 

 

آبشار

 

 

 

 

 

«لیلاکوه»برای مردمِ منطقه از نوعی تقدّس برخوردار است،هم ازاین روست که دربارهء آن،شعرها و قصّه های فراوانی نقل می شودکه برخی ازآنها در چکامهء بلندِ«لِیله کو»(لیلاکوه)اثرِشاعربزرگ و مردمیِ سرزمین ما،«محمودپایندهء لنگرودی»به ثبت رسیده است،هم این«محمودپایندهء لنگرودی»بودکه درآرزوی بازگشتِ عشقی پُرشور گفته بود:

روزی که برگردی وُ دیگربرنگردی

روزی که بازآئی وُ جاویدان بمانی

روزی که گُل های لبانت بشکفدباز

تاگرم وُ گیراتر  سرودم را بخوانی

بهرحال،منظومهء به غایت زیبای«لیله کوه»ازنظرشیوائی،استواری و فخامت کلام،همسنگِ«حیدربابا»ی استادشهریار است و درمیان مردم ما ازمحبوبیّت و معروفیّت خاصی برخوردار است.

[…]این روزها که بقول حافظ:«همچو چشمِ صُراحی،زمانه خونریز است»،به یادِشعرِ کوتاهِ «لیلاکوه»می افتم که سال هاپیش در مجموعهء«آوازهای تبعیدی»منتشرشده است و حالا،دلم می خواهدکه آن را درپایانِ احتمالیِ این دفتر-که «زندگی»نامیده می شود-بنویسم: 

بر صخره هاى ساكتِ «ليلا كوه»

روزى اگر شقايق سرخى روئيد

قلب من است

قلب جوان من

اين عاشقِ هميشهء تبعيدى

اين دربدر

         پريشان

                        خونين

بر صخره هاى ساكتِ«ليلا كوه»…

***

ای بسا آرزو که خاک شده 

20اردیبهشت 1372=10می1993

عمیقاً احساسِ تنهائی و تردید می کنم و ازخودم می پرسم:

-«درشرایط نانجیبِ غُربت و تبعید آیا درست است که تو گاهی تا15ساعتِ شبانه روز درکتابخانه های مختلف اینجا به زیر و روکردن کتاب های نمور و کهنه و کهن مشغول باشی؟ آنهم درشرایطی که به قول شاملو:«غمِ نان اگر بگذارد»…هجوم شعرِ«فروغ» برذهن و زبانم مرا عمیقاً منفعل می کند:

-«من کارِخودراکردم

و بارِخود را بُردم

برای من حقوق تقاعد  کافی است

به من چه که باغچه دارد ازتنهائی می سوزد؟».

هرچه هست،گاهی حس می کنم که فرصت زیادی برای انجام کارها وکتاب هایم ندارم و بقول شاعر:

ای بسا آرزو که خاک شده! 

  غزلی از: قیصر امین پور

می 3rd, 2017

 

قیصر2

خسته ام از آرزوها؛ آرزوهای شعاری

شوقِ پرواز مجازی؛ بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را؛ روز و شب تکرارکردن

خاطرات بایگانی ؛ زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین؛ پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین؛آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته؛ چشم هایی پینه بسته

خسته از درهای بسته؛ خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده؛ میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده؛ گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی؛ پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی؛ نیمکت های خُماری

رونوشتِ روزها را؛ روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی؛ جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را؛ با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی؛ باد خواهد بُرد،باری

روی میزِ خالی من؛ صفحه ی باز حوادث

در ستونِ تسلیت ها؛ نامی از ما یادگاری

 

 

ایران باستان،شاهنامه و هویّت ایرانی(2)،استادمرتضی ثاقب فر

می 3rd, 2017

%d8%ab%d8%a7%d9%82%d8%a8

آیا ناسیونالیسم ایرانی و کوشش برای شناخت هویت ملی در دورهء معاصر صرفاً عکس‌المعلی در برابر نفوذ استعمار بوده یا واکنشی در برابر مسائل داخلی یا هر دو؟

هر دو. با آنکه دقیقاً نمی‌دانم منظور شما از «مسائل داخلی» چیست اما روی هم رفته در دورهء معاصر ایدئولوژی‌های ضد ملی‌گرایی در ایران پدید آمده‌اند. اگر انقلاب اسلامی را کنار بگذاریم که خود بحث جداگانه‌ای را می‌طلبد، اکثر این ایدئولوژی‌ها به هر شکل متأثر از نفوذ استعمار یا نفوذ فرهنگ غرب بوده‌اند. چه غرب‌زدگانی که به جهان وطنی روی آورده و می‌خواستند ایرانی سراپا براساس الگوی غرب بسازند و چه کمونیست‌هایی که ملی‌گرایی را یک پدیدهء بورژوایی دانسته و در آرزوی تحقق حکومت جهانی پرولتاریایی بوده‌اند. هر دوی اینها ناچار ابزار دست سلطه‌جویی بیگانگان شده‌اند. چه دسته نخست که اکثراً مجریان حلقه به گوش سیاست‌های استعماری شدند چه دسته دوم دانسته یا ندانسته به خدمت سیاسی شوروی درآمدند.

در هر حال ناسیونالیسم ایرانی در دورهء معاصر –مانند دوره‌های گذشتهء تاریخ ایران- واکنشی بوده است در برابر هجوم بیگانه و عوامل داخلی آن. همانطور که حماسه‌سرایی و ملی‌گرایی پس از حملهء اسکندر (کتاب یادگار زریران، بخش بزرگی از داستان‌های گیو و گودرز و بیژن و حتی شخصیت رستم و نیز قیام پارت‌ها) و پس از حملهء اعراب واکنشی بوده است در برابر تهاجم نظامی-سیاسی-فرهنگی بیگانه. در دورهء معاصر نیز چه به صورت سیاسی (در زمان امیرکبیر – نهضت جنگل – نهضت تنگستان – نهضت ملی شدن صنعت نفت) و چه به صورت فرهنگی (از دورهء رضاشاه تاکنون) در درجهء نخست معلول هجوم استعمار و از این رو واکنشی بوده است در برابر هم غرب‌زدگان راست و چپ و هم عرب‌زدگان.

 

عناصر تشکیل‌دهندهء هویت ملی ایرانی را چه می‌دانید؟

عناصر تشکیل‌دهندهء هویت ملی ایران، متعدداند، اما سه رکن یا سه عنصر اصلی و بنیاد را می‌توان در شکل‌گیری فرهنگ و هویت ملی ایران تشخیص داد که عبارتند از: 1- فرهنگ ملی باستانی ایران 2- فرهنگ اسلامی 3- فرهنگ غربی و معاصر. هویت کنونی جامعه ایران و هر فرد ایرانی از هر سه این فرهنگها به شدت تأثیر پذیرفته است. کاری که روشنفکران و پژوهندگان کنونی ایرانی باید انجام بدهند آن است که در فضایی آزاد و فارغ از هرگونه کار سیاسی به پژوهش عمیق در هر یک از سه عنصر بپردازند. جنبه‌های مثبت و منفی هر یک را بی‌طرفانه و عالمانه بشناسند و به جامعه ایران معرفی کنند تا جامعه بتواند دست به گزینش درست بزند: جنبه‌های منفی ناسازگار با شرایط امروز و کهنه شده و منسوخ را کنار بگذارد وبه تقویت و تبلیغ جنبه‌های مثبت و ضروری و سازگار با شرایط کنونی زندگی امروزی بپردازد. تکیه افراطی بر هر یک از این سه عنصر بدون جدا کردن جنبه‌های نیک و بد آن – به خصوص از جانب نیروهای حاکم بر جامعه و دولت‌ها به ضد خود عمل خواهد کرد، یعنی آن عصنر را تضعیف می‌کند و از چشم مردم می‌اندازد و به اعتبار آن در جامعه آسیب می‌رساند. همان طور که حمله افراطی و غرض‌ورزانه به هر یک از این عناصر نیز به عکس باعث تقویت آن می‌شود و آن را در نظر مردم عزیز می‌کند. فقط نقد و سنجش بی‌طرفانه هر یک از این عناصر و بررسی جایگاه درست و سزاوار آنها در هویت ملی می‌تواند وضعیت متعادلی پدید آورد و به رشد و تعالی فرهنگی و شکل‌گیری درست هویت ملی بینجامد.

 

دین چه قبل و چه بعد از اسلام چه نقشی در تعیین هویّت ایرانی داشته است؟

اعتقادات و باورهای هر کس و به طور کلی جهان‌بینی او بخش اصلی هویتش را تشکیل می‌دهد. در جامعه نیز چنین است. دین به عنوان دستگاه منسجم اعتقادی به جهان‌بینی و به زبان اروپایی «ایدئولوژی» جامعه که نه تنها رابطه انسان با خدا را تعیین می‌کند بلکه با تعریف چیستی و کیستی خداوند چگونه و چرایی آفرینش هدف زندگانی این جهان فرجام‌شناسی انسان و نظایر آن تعیین‌کننده نظامی سیاسی و نظام اخلاقی فردی و اجتماعی است، و بنابراین مهمترین نقش را در تعیین هویت ایرانی از طریق تعیین نظام حکومتی و سیاسی آن داشته است. از آنجا که من برخلاف مارکسیستها اندیشه را منطقاً مقدم بر ماده می‌دانم، ضمن پذیرش تأثیر فراوان عامل اقتصادی بر شکل و ماهیت نظام سیاسی آن را به عنوان عامل درجه دوم تلقی می‌کنم و عامل درجه اول و تعیین‌کننده را «ایدئولوژی» جامعه می‌دانم که در گذشته به صورت دین تجلی کرده است. بنابراین مانند هگل عقیده دارم که در گذشته این «دین» بوده است که چیستی و کیستی و سرشت هر دولت را تعیین می‌کرده است همان گونه که حتی امروز نیز هر دولتی براساس ایدئولوژی ویژه‌ای شکل می‌گیرد.

در جهان باستان، به جز بعضی دولت-شهرهای پراکنده یونان و به‌ویژه آتن و نیز جمهوری رم که به شکل دموکراسی بسیار ابتدایی و ناقص اداره می‌شدند و هر دو نیز عمر بسیار کوتاهی داشتند، در سراسر جهان هر کجا حکومتی شکل می‌گرفت به صورت نظام پادشاهی بود. اما آیا همهء این پادشاهی‌ها ماهیت و سرشتی یکسان داشتند؟ به هیچ وجه! همان‌طور که مثلاً جمهوری‌های مادام‌العمر امروزیِ کشورهای عقب‌مانده هیچ شباهتی -از لحاظ سرشت و ماهیت- با جمهوری‌های پیشرفته اروپایی ندارند و از هر سلطنت استبدادی نیز مستبدتر هستند در آن روزگار نیز میان پادشاهی در ایران با سایر حکومت‌های پادشاهی جهان شباهتی وجود نداشت. در واقع سرشت این پادشاهی را دین‌های حاکم بر جامعه آنها و تصویری که از خداوند و چگونگی فرمانروایی او بر جهان داشتند تعیین می‌کرد، در واقع، ماهیت سلطنت آرمانی خداوند بر جهان،الگوی سلطنت زمینی انسانها بود. چنان که ما در کتاب اوستا مینوی،«شهریور» یا «خشثره وئیریه» را داریم که یکی از امشاسپندان یا مفاهیم و مینوهای والا و مقدّس اهورامزدا است و معنای آن سلطنت ایزدی خداوند است.

اوستا خداوند را زورگویی خودکامه نمی‌داند،بلکه دوست و یاور انسانها می‌شناسد و اساساً هدف از آفرینش انسان یاوری او به خداوند برای غلبه بر اهریمن بوده است.بنابراین قدرت مطلقه خداوند بالفعل نیست بلکه بالقوه است و با همکاری انسان این قوه به فعل تبدیل می‌شود. پس چون فرمانروایی خداوند همراه با دوستی با انسان و دادگرانه و پدرسالارانه است در ادبیات سیاسی کهن ایران نیز (مانند پندنامه‌های زمان ساسانیان شاهنامه فردوسی و اکثر اشعار فارسی) پیوسته بر دادگری شاه تأکید شده است. آملی کورت یکی از پژوهندگان تاریخ خاورمیانه در کتاب هخامنشیان (به ترجمه خود من) می‌نویسد:«شاه،شهریاری با قدرت مطلقه بود که همه می‌بایست تابع قدرت و قانون او باشند،اما این بدان معنا نیست که او قدرت خود را به نحوی مستبدانه اعمال می‌کرد.او در مقام نگاهبان آفریده‌های اهورامزدا و به یاری او بر زمین فرمان می‌راند و ملزم به رعایت حدود و قوانین اخلاقی-سیاسی خداوندی بود. در جای دیگری می‌افزایند که پادشاهی در ایران بیشتر جنبه «پدرسالاری» داشت. درست به همین دلیل بود که بیشتر شاهان باستانی ایرانی (و در رأس آنها کوروش) حکومتی دادگرانه داشتند و حتی با دشمنان خود با مدارای فراوان رفتار می‌کردند. بنا به اعتقاد ایرانیان چنان که در شاهنامه نیز آمده است، اگر شاهی بیدادگر و ستمگر می‌شد یا غرور و قدرت فراوان به فساد سیاسی او می‌انجامید،فرّه ایزدی از او می‌گسست و به دست نیروهای اهریمنی مغلوب می‌گشت. مثال بارز این گونه شاهان،جمشید است که فره ایزدی از او گسست و ضحّاک بر ایران حاکم شد و نیز کیخسرو است که با همه نیکی و نزدیکی به خداوند از ترس آنکه مبادا به سرنوشت جمشید و امثال او دچار شود و قدرت بی‌کرانه به فساد سیاسی او بینجامد از سلطنت کناره گرفت و در واقع نوعی خودکشی کرد. این سخن بدان معنا نیست که در ایران باستان شاهان مستبد یا ستمگر وجود نداشتند بلکه به معنای آن است که دین و فرهنگ عمومی جامعهّ آنها را نمی‌پذیرفت و طرد می‌کرد و از این رو، وجود آنها «قاعده» نبود بلکه «استثناء» بود. اما پس از اسلام هم تصوّر از سلطنت ایزدی خداوند دگرگون شد و هم با هجوم قبایل ترک و تاتار و مغول به ایران ماهیت سلطنت تغییر یافت.ایرانیان با آن که در مقام دبیری یا وزارت کوشیدند به خلفای بغداد یا سلاطین ترک و مغول آداب و شیوه کشورداری و دادگری بیاموزند،اما اکثر آنها چیز ی نیاموختند و از این رو پس از اسلام سلطنت استبدادی تبدیل به «قاعده» شد و شاهان دادگر ،بسیار «استثناء» بودند. ایرانیان کوشیدند درست‌ترین قرائت و تفسیر از اسلام را برگزینند و به این دلیل بزرگترین مفسران و محدثان اسلامی ایرانیان بودند و نیز به این دلیل اکثر ایرانیان به مذهب شیعه و نیز عرفان روی آوردند که می‌خواستند عشق به خدا را جایگزین ترس از خدا سازد. با این حال فکر انتقاد به نظام پادشاهی حتی به ذهن بزرگترین روشنفکران و دانشمندان سده‌های زرین فرهنگ ایران نیز نمی‌رسید.این نظام در طی قرون چنان کارآمدی و درستی خود را ثابت کرده بود که حتی تقریباً تمام عرفای ما به خود لقب سلطان و شاه می‌دادند و چه بسا مشابه آن دستگاه شاهی را نیز در پیرامون خود بر پای کردند. بنابراین تعجب‌آور نیست که می‌بینیم ایرانیان با آن که به ترجمه تمام آثار فلسفی و علمی مهم بزرگان یونان پرداختند ولی به نوشته‌های سیاسی آنها هیچ‌گونه توجهی نداشتند و تردیدی در برتری نظام پادشاهی بر نظام دموکراسی از نوع یونانی آن وجود نداشت. از این رو در آن روزگار اثری از ترجمه کتابهایی نظیر جمهوری افلاطون یا سیاست ارسطو نمی‌بینید. فقط با تغییرات شدید علمی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی در غرب و پیشرفت نظامهای مردم‌سالار در آن کشورها از یک سو و تباهی شدید جامعه قاجاری از سوی دیگر بود که در نخستین سالهای قرن بیستم میلادی ایرانیان را به فکر محدود کردن قدرت استبدادی شاه انداخت و نهضت مشروطه پدید آمد.

بدین ترتیب مشاهده می‌شود که دین و تصوری که از خداوند و خواسته ایزدی ارائه می‌کرد چه تأثیر ژرفی بر نوع حکومت و از این رو بر هویت ایرانی داشته است.

 

سهم خاورشناسان و اکتشافات اخیر باستان‌شناسی را در روشن کردن زوایای تاریک ایران باستان را چگونه می‌بینید؟

بدون تردید این سهم بسیار عظیم بوده است. مثلاً پیش از رمزگشایی از خط میخی و خواندن دقیق کتیبه‌های موجود در ایران توسط غربیان و سپس ترجمه نوشته‌های ایشان به زبان فارسی و نیز ترجمه کتابهای یونانیان باستان مانند هردوت، گزنفون، پلوتارک، استرابون و دیگران به فارسی ما خبری از دودمان هخامنشیان نداشتیم. و با این که در تورات به کوروش و سایر شاهان هخامنشی مکرر اشاره و از آنها تجلیل شده و کوروش تا حد مسیح بالا برده شده است، متأسفانه خود ما کمتر در این مورد پژوهش کرده بودیم و اغلب نیز (مانند دوره ساسانیان) کوروش را همان کیخسرو می‌پنداشتیم و همانند شاهنامه فردوسی و مآخذ آن با حذف یک دوره طولانی 700 ساله و به واقع چند هزار ساله، یکباره کیانیان را به ساسانیان پیوند می‌زدیم. بنابراین سهم خاورشناسان در شناخت تاریخ ایران بسیار بنیادی بوده و ما وامدار ایشان هستیم بدون آن که «خودآگاهی تاریخ و ملی» خود را مرهون ایشان باشیم زیرا این «خودآگاهی» همواره با شاهنامه در ما وجود داشت.

 

برخی ادعا می‌کنند که تاریخ ایران باستان صرفاً محصول نوشته‌های خاورشناسان است. شما با این گفته موافقید؟

حتی طرح این سؤال برای من شوخی بی‌معنایی است. اگر گفته می‌شد که بخشی از تاریخ ایران باستان توسط پژوهندگان غربی روشن شده است تا حدی درست بود و اگر افزوده می‌شد که این کشف در عین حال با تخریب و تعصب به سود یونان و روم به زیان ایران انجام گرفته است باز هم سخنی بود درست و قابل بررسی چنان که شادروان امیرمهدی بدیع پژوهنده بزرگ ایرانی در کتاب چند جلدی عظیم یونانیان و بربرها و با تسلط و مطالعه دست اول منابع به زبانهای یونانی، لاتین، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، و بی‌گزافه بگویم نقد سطر به سطر تواریخ هرودت و سایر نویسندگان باستان و حتی مورخان امروزی غرب ثابت کرده است که نوشته‌های همه آنها با تخریب و جعل مورخان امروزی غرب ثابت کرده است که نوشته‌های همه آنها با تخریب و جعل و تعصب و پیشداوری همراه بوده است. اما گفتن این که تاریخ ایران باستان «محصول» نوشته‌های خاورشناسان است سخنی بی‌معنا است که فقط از دهان یک دشمن ایران و دشمن حقیقت ممکن است بیرون بیاید و ناچار باعث بی‌آبرویی گوینده‌اش می‌شود. مگر نوشته‌های تورات، تواریخ هردوت، کتابهای گزنفون و پلوتارک و دیگران و سنگ‌نبشته‌های موجود در ایران محصول نوشته‌های خاورشناسان هستند که تاریخ ایران باستان چنین باشد؟ لابد همه این اسناد را ناسیونالیستهای ایرانی یا هواداران دودمان پهلوی جعل کرده‌اند؟ این گونه سخنان اصلاً ارزش پاسخگویی ندارد و فقط ممکن است از زبان دشمنان قسم خورده نادانی بیرون بیاید که عرض خود می‌برند گرچه زحمتی برای ما ندارند.

قبل از انتشار این آثار، ردپای تاریخ ایران باستان در اسطوره‌های ایرانی و آثار تاریخی بعد از اسلام به خصوص شاهنامه را چگونه می‌بینید؟ مثلاً کورورش و داریوش و به طور کلی هخامنشیان را در کجای اسطوره‌ها یا شاهنامه پیدا می‌کنید؟

در شاهنامه، دورهء ساسانیان بسیار درست و روشن بیان شده، دوره اشکانیان چنان که خود فردوسی اعتراف می‌کند برای او روشن نیست و بنابراین ذکری نشده و از دورهء هخامنشیان تصویر بسیار گنگ و مه‌آلودی از کوروش و داریوش وجود دارد که کوروش و داریوش سوم را دارا و ویشتاسب را گشتاسب و غیره پنداشته‌اند. اما از یک سو این همنامی ظاهری واقعیت تاریخی ندارد و از سوی دیگر کیخسرو و سایر شاهان کیانی هم اسطوره نبوده و واقعیت تاریخی داشته‌اند و سپس شکل اسطوره پیدا کرده‌اند. نام شاهان کیانی مانند کیکاووس و کیخسرو و شاهان قدیم‌تر و حتی جمشید (به صورت «یم») در اوستا آمده است چنان که نام جمشید در ریگ‌ودای هندیان نیز هست و بنابراین آنها مسلماً شاهان قبایل آریایی پیش از ورود ایشان به سرزمین کنونی ایران بوده‌اند. در مورد هخامنشیان باید گفت که به علت نابودی تمام اسناد تاریخی بایگانی شده در خزانه‌های سلطنتی به دست اسکندر مقدونی در زمان ساسانیان که خواستند تاریخ ایران را در خدای‌نامک‌ها تدوین کنند، مدرکی در دست نداشتند. بنا به تأکیدات مکرر تورات در جاهای گوناگون آن و نیز هردوت و گزنفون و دیگران، دبیران هخامنشی وقایع روزانه را در دفترهایی ثبت کرده و سپس بایگانی می‌کرده‌اند. بنابراین به قول هگل ما تاریخ یا گزارشی دست اول از تمام رویدادها در اختیار داشته‌ایم که متأسفانه از بین رفته است. چنان که ساسانیان در مورد گردآوری اوستا و تدوین و مرتب کردن آن نیز با همین دشواری روبه‌رو شدند.

به هر صورت شاهنامه که از روی «خدای‌نامک‌های» ساسانی و نیز به خصوص شاهنامه‌های تدوین شده به نثر زمان خود مانند شاهنامه ابومنصوری و نظایر آن با امانت کامل به نظم درآمد ناچار افسانه‌ها را در کنار واقعیت‌های تاریخ پذیرفت.

 

مشکلات موجود بر سر راه ایران‌شناسی از بعد تاریخی چیست؟

مهمترین مشکل ما در دورهء معاصر این است که تاریخ پیش و پس از اسلام ایران را عمدتاً مورخان و ایران‌شناسان غربی نوشته‌اند و ما بیشتر یا نقل‌کننده منفعل یا مترجم ساده کارهای آنها بوده‌ایم نه پژوهشگران ژرفانگر تاریخ کشور خودمان. البته چند تاریخ نظیر تاریخ ایران باستان مرحوم پیرنیا یا تاریخ اجتماعی ایران نوشته مرتضی راوندی یا کارهایی که سعید نفیسی، عبدالحسین زرین‌کوب، عباس اقبال، علی سامی و دیگران کرده‌اند درخور قدردانی است اما متأسفانه این کارها نه در سطح پژوهشهای عمیق خود ایرانیان در سده‌های سوم تا پنجم هجری است و نه در سطح کارهای ایران‌شناسان غربی. ما باید همان‌طور که بیرونی برای نوشتن آثار الباقیه یا تحقق ماللهند به آموختن سانسکریت و عبری می‌پرداخت یا مثلاً خانم لمبتون انگلیسی بر همه منابع فارسی و عربی تسلط داشت به همه زبانهای زنده و مرده‌ای که اطلاعاتی درباره تاریخ ایران در آنها یافت می‌شود مسلط شویم و با دقت و بی‌طرفی به بررسی تاریخ خود بپردازیم. من تنها ایرانی که می‌شناسم تاریخ روابط ایران و یونان را در 8 جلد به بررسی عمیق کشیده و به همه منابع نیز چنان که گفتم تسلط داشته همان مرحوم امیرمهدی بدیع است که قبلاً به نام او اشاره کردم. تصور کنید دو جنگ سالامین و پلاته در زمان خشایارشا را در حدود هزار صفحه به نقد دقیق کشیده است و من اکنون آن را در دست ترجمه دارم. میزان زحمت و دقت این پژوهندهء ایرانی حیرت‌انگیز و باعث افتخار است.ما باید از او درس بگیریم ،تنبلی را کنار بگذاریم و خودمان کار کنیم البته او این خوشبختی را نیز داشت که همسر ثروتمندش امکان تحقیق و کار را برای او فراهم ساخت در حالی که ما به نان شب مان محتاجیم و جز کمک مالی ایرانیان میهن‌دوست به هیچ جایی امید نداریم…

    بخش نخست

مطلب مرتبط :

مرتضی ثاقب فر،ستارهء ثاقبِ آسمانِ ایرانشناسی،علی میرفطروس

نامه های اکبررادی:حدیثِ نفس درآئینهء وجود

می 2nd, 2017

-«مردانی هستند مثل مُدهای زنانه‌ء دوروزه و مردانی برای تمام فصل‌‏ها و من حساب‏ یکّه تازانِ جاده‏‌های امن،پوپولیست‏‌های تُرشیده،هنرمندانی که شیشه‌ء عمرشان توی‏ ژورنالیسمِ چرک است،لوَندهای جوانی که در نشئه‌ء نامجویی،اعتراف که نه،ادعا می‌‏کنند پدر،جدّ،تبار ندارند و صاف از زیر بُته درآمده‌‏اند و برندگان کاپ‌‏های نقره را -که در جشنواره‏‌ها و مراسم-پیشگامان بزرگ خود را گردن می‌‏زنند و صله می‏‌گیرند،از مردان باشکوه نگون‌بخت که مقدّر شده‌است برای سایه و پسِ مزارشان بنویسند و نجیبانه توی تابوت اهداییِ فرهنگ‌‏های قهر دراز بکشند تا در مرگ مظلومانه‌ء آن‏‌ها اهل روزگار هرچه‌بیشتر در نجاساتِ زمانه بغلتند و در انحطاط روح و قریحه‏ و پسندهای خود،غوطه‌‏ور شوند.آری! من حسابِ این قِدّیسان شوربخت را از آن‏ یکّه‌‌تازان جاده‏‌های امن  جدا می‏‌کنم.».  

        اکبر رادی

نامه های اکبررادی

 

 اکبررادی یکی ازبنیانگذاران ادبیات نمایشی مدرن  و یکی ازبزرگ ترین،شریف ترین  و نجیب ترین نویسندگان ایران است که درچهارشنبه بازارِ کنونیِ هنر و ادبیّات،جایگاه بلندش  ناشناخته ماند.

 کتاب «نامه‌های اکبر رادی» شامل ۷۳ نامه به ۴۳ نفر از نویسندگان، نمایش­نامه‌نویسان، مترجمان،شاعران،هنرمندان و برخی از روزنامه‌نگاران و مسئولان نشریات فرهنگی است.مخاطبان این نامه‌ها ازجمله هنرمندان و نویسندگان زیرهستند:

محمدعلی­ جمال­زاده،هوشنگ گلشیری،بهرام بیضایی،رضا براهنی،حسین زنده­‌رودی،جعفر والی، بهزاد قادری احسان یارشاطر، محمود کیانوش،یعقوب آژند، محسن یلفانی، خسرو حکیم ­رابط، عباس معروفی، ابراهیم رهبر، جان گیلفورد،مجید دانش ­آراسته،یدالله آقاعباسی، فرامرز طالبی، فرخنده حاجی ‌زاده، علی دهباشی، جلال خسروشاهی، مهدی اخوان لنگرودی،فریندخت زاهدی، نغمه ثمینی، بیژن اسدی­‌پور، علی­رضا پنجه‌ای،فرج سرکوهی، عبدالحسین آل رسول، نصرالله قادری، محمدتقی صالح‌پور، کمال حاج­‌سیدجوادی،مجید فلاح­‌زاده، محمدتقی پوراحمد جکتاجی،علی­رضا پارسی، رحیم چراغی، هادی میرزانژاد موحد، سیدمحمد فصیحی،خانم آقایی­‌پور،ابراهیم پاشا و نیز نامه­‌ای خطاب به «در پیشگاه عدل» نوشته­ شده­ است.

 تاریخ نخستین نامهء­ رادی در این کتاب ۲۲ بهمن ۱۳۴۳ خطاب به حسین زنده­‌رودی (نقاش) و تاریخ نگارش آخرین نامه­ دی‌ماه ۱۳۸۶ خطاب به بهرام بیضایی است.

بسیاری ازنامه های اکبررادی بازتاب خشم و خروش های وی نسبت به مافیاهای ادبی و جریان های به اصطلاح فرهنگی-روشنفکریِ مسلّط برجامعه است،خشم و خروشی که باشخصیّت نجیب،آرام و فروتنِ اکبررادی مغایراست.او که زندگی فرهنگی-هنری  اش را به دور از هیاهوهای محافل ادبی تهران گذراند،شایداین نامه ها راحدیثِ نفس درآئینهء وجود و فرصتی برای  ثبت بیزاری هایش از رجّاله های ادبی و مطبوعاتی می دیدکه نمونه اش را در آغازِ این مقال دیده ایم:روزنامه نگاران و نویسندگانی است که« شیشه‌ء عمرشان توی‏ ژورنالیسمِِ چرک است».

اکبر رادی درنامه به محمد­علی جمال­زاده­ -ازجمله-می نویسد:

-«درفضایی که توی آن نفس می­‌کشم وظیفه­ من دست کم -به عنوان یک شاهد- بسیار سنگین­‌تر از تعهداتی است که شما چهل سال پیش داشته‌اید یا اصلاً نداشته‌اید. پس،از من نخواهید که زاویه‌ای به قرینهء­ خط نگاه شما در برابر زندگی انتخاب کنم. از من نخواهید که با کلمات و اصطلاحات  و ظرف بیان شما نمایش­نامه­ بنویسم. و از من نخواهید که ره چنان بروم که رهروان رفته­‌اند، در این حدود چهارصدساله بیش­تر از ده نسل است که راهمان،راه رهروان بود که به این جا رسیده­‌ایم. آیا این کفایت نمی­‌کند؟ غرضم بی­‌حرمتی به ارزش ­ها نیست.من به هر آن­ چه در گذشته، شایسته­ احترام بوده­ است و امروز هم ارجمند است، به دیده­ احترام نگریسته‌ام …»

اکبررادی در دوران زندگی پُربارش حدود30 نمایشنامه منتشرکردکه-عموماً-نمایانگرِ زندگی و مسائل شهری هستند.

«نامه‌های اکبر رادی»به همّت همسربزرگوارِ وی،بانو حمیدهء عنقا گردآوری و تنظیم شده و در ۲۵۶ صفحه­،با طرح جلدحسن گُل،توسط نشر نشانه  منتشرشده است.

کتاب«رادی شناسی»(جلد2)نیز اخیراًبه همّت خانم حمیدهء عنقا ازسوی نشرنشانه  انتشاریافته است.

گفتنی است که درسال 1389کتاب«شناختنامهء اکبررادی»،به همّت نویسنده ومنتقدِنام آشنا،فرامرزطالبی،ازسوی انتشارات قطره درتهران  منتشرشده بود.

 

نگاهی به:«طفل صدساله ای به نام شعرنو»(۲)علی میرفطروس

آوریل 30th, 2017

در جدال با شاعران

نادرپور مکتب های شعری قبل از انقلاب را به چهار گروه  تقسیم می کند:

1-مکتب نظم گرایان،که«در صورت و معنا پا ازحدودسُنّت  فراتر نمی گذارند و هیچ بدعتی را  نمی پذیرند»،مانندبهار،شهریار،رعدی آذرخشی،حمیدی شیرازی،منوچهرنیستانی،سیمین بهبهانی.در این تقسیم بندی جائی برای هوشنگ ابتهاج نیست چرا که به باورِ نادرپور«اگرنام کسی مثل هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)را با همۀ شهرتش در غزلسرائی فروگذاشته ام،ازاین روست که به گمان من،غزلِ سایه،به رغم اعتقاد خودش(که برای اصطلاحات قدیم عرفانی مانند«میخانه»و«پیرمغان»معانی جدیدسیاسی می تراشد)دارای هیچگونه بدعتی در قالب و محتوی نیست و با غزل شاعران استادی نظیر پژمان بختیاری و رهی معیّری و ابوالحسن ورزی  فرقی ندارد و بنابراین،عقیده دارم که ارزش شاعرانۀ سایه را دراشعار نیمائی او باید جُست»(صص94-95).

چنین قضاوتی در بارۀ شعرسایه چندان درست نیست،زیرا شعرهای هوشنگ ابتهاج نشان می دهندکه شعرنیمائیِ ابتهاج درسایۀ غزلیات شورانگیز و درخشان وی قراردارد.

در ادامۀ مطلب،خواننده با نوعی«گُسست»در تداوم غزلسرایان روبرومی شود،ولی خوشبختانه نادرپوردر بخش 13کتاب،این«گُسست»را جبران می کند و از غزلسرایانی مانندبهمن صالحی،نوذرپرنگ،یدالله درودیان،پرویزخائفی و حسین منزوی یاد می کندکه بخاطرنوآوری های شان درغزلسرائی«ستایشگرانی درخورِ اعتنا یافته اند»(صص 228-230و247-254).

دریغاکه شرایط ناگوارتبعید و درگذشت ناگهانی نادرپور فرصت و رخصت آنرا نداد تا وی باغزلیات درخشان محمدعلی بهمنی،قیصرامین پور و دیگران…آشناشود.

 

2-شاعران مکتب نیمائی که خود،به سه دسته تقسیم می شوند:

 دسته اول،اسماعیل شاهرودی،منوچهرشیبانی و…در دوره ای،احمدشاملو.

 دسته دوم،کسانی که فقط به پیشنهادهای نیما  دل سپرده و هرکدام شیوۀ بیانی درخورِ سلیقۀ خویش برگزیده اند،مانندمهدی اخوان ثالث(م.امید)،هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)سیاوش کسرائی،محمد زُهری و…

 دسته سوم،کسانی که پس ازقبول پیشنهادهای نیما کوشیده اند که در قلمرو صورت و معنی از حدود سخن نیمائی فراتر روند:سهراب سپهری،فروغ فرخزاد،نصرت رحمانی،یدالله رؤیائی و منوچهر آتشی…کسانی ماننداسماعیل خوئی،شفیعی کدکنی،محمدعلی سپانلو کدکنی[ومنصوراوجی]که به نسل شعری(و سِنّی)بعد از ما تعلق دارند برمبنای سلیقه و اسلوب بیان هرکدام [را]،پیروِ یکی از این گروهای سه گانۀ «نیمائی» می توان شمرد،

دسته چهارم،شاعران مکتب سخن یا«کلاسیک نو»که چندان تفاوتی باشیوه نیمائی ندارد،مانند خانلری،فریدون توللی و… 

 

3-مکتب سخن:اسلوب بیان این مکتب،که به نام«کلاسیک نو»نیز شناخته شده است…چندان تفاوتی باشیوۀ نیمائی ندارد.شاعران این مکتب نیز وزن عروضی را لازمۀ شعر دانسته و پیشنهادهای سه گانۀ نیما را دربارۀ کوتاه و بلند ساختن مصراع ها و به هم آمیختن اوزان و جابه جاکردن ِقافیه ها  پذیرفته اند و فقط،در ازای جرئتی بیشتر برای آفریدن تصایر ذهنی،احتیاطی افزون تر را درکارِ به هم آمیختنِ اوزان ناسازگار به کاربسته اند،مانند،فریدون توللی،پرویزناتل خانلری،فریدون مشیری،محمودکیانوش،حسن هنرمندی،و خودِ من[نادرپور]»(صص96-97).

4- مکتب «آزادگویان» که وزن و قافیه را مطلقاًً از لوازم سخن نمی شمارند و به شعربی وزن و قافیه یا نثرگونه اعتقاددارند و تا آنجا پیش می روند که حتّی فقدان وزن را برای تجلّی«شعرناب»ضروری می دانند.این مکتب«سرانجام به چنگ احمدشاملو افتاد و صورت شعر پذیرفت و گویا به یُمن آسان بودن(یعنی نداشتن هیچگونه قانون و قاعدۀ مسلّم)هواداران بسیاریافت و چندتنی نظیر احمدرضا احمدی و اسماعیل نوری علا را در نسل بعد از ما شهرت نسبی بخشید»(صص93-97).

 

سه تفنگدارِشعرزنان

در بخش«مکتب نیما وشعرزنانه»،نادرپوربه شعرهای فروغ فرخزاد،سیمین بهبهانی و لعبت والا به عنوان«سه تفنگدارشعرزنان»اشاره می کندکه ازآن میان،فروغ وسیمین باادامۀ تلاش های خویش به جایگاهی شایسته در شعرمعاصر دست یافتند،امّا لعبت والا-که روزگاری بخاطرزیبائی زنانه ومنش اشراف منشانه اش درشباهت باشاعرۀ معروف فرانسوی«آنا دو نوآ» ازطرف مطبوعات ایران«کنتس دو نوآی ایران» لقب یافته بود(ص261)،بخاطرهمۀ فراز و فرودهای زندگی اش نتوانست درتلاش های شاعرانه اش  تعالی یابد.درهمین بخش، نادرپور به شعرهای پروین بامداد،پروین دولت آبادی،طاهرۀ صفارزاده،آذرخواجوی،ژالۀ اصفهانی،میمنت ذوالقدر(صادقی)،مهستی بحرینی،مینااسدی نیز اشاره نموده ولی اشعارمهوش مساعد،مهین خدیوی،بتول عزیزپور و خصوصاًصفورا نیّری را ازیادبرده کرده است.

 

چند نکته یا نظر:

 گفتیم که نادرپور-بازبانی صریح وگاه تلخ و تند- ازضعف ها و ظرفیّت های بسیاری ازشاعران معاصرسخن گفته که گاه موجب تأسف و حیرت است،از جمله دربارۀ احمدشاملو،شفیعی کدکنی،حسین منزوی و…مثلاً، دربارۀ احمدشاملو می گوید:

  -«…دراین میان زرنگ تروبااستعدادتر ازهمه، احمدشاملوبودکه شاعرمحبوب بانوی اول[شهبانوفرح پهلوی] وکاندیدای او برای تدریس دردانشکدۀ نوبنیادهمدان بود…گذشته ازدودوزه بازی کردن او درصحنه اجتماعی پیش ازانقلاب،آشوبی است که دراقلیم سخن جدیدفارسی پدیدآورده است…راه تنبلی و تن آسانی را درپیش پای تازه شاعران نهاده وشعررا به آفت سهل انگاری وآسان پسندی دچارکرده است[بنابراین]شاملو را یکی ازعاملان آشفتگی درفضای ادبیِ پیش ازانقلاب بایدشمرد(صص102-103)…

 نادرپور-به درستی-ازچپی هائی که استادناتل خانلری را بخاطرپذیرفتن وزارت فرهنگ شاه،موردملامت و سرزنش قرارمی دادند-انتقادمی کند،امّا دراینجامحبوب بودن شاملودرنزد«بانوی اول مملکت»و کاندیدکردن وی برای تدریس دردانشگاه نوبنیاد همدان را موردشماتت وسرزنش قرارمی دهد.درجائی گفته ام که:«یکی ازافتخارات رژیم شاه این بایدباشدکه استادناتل خانلری وزیرفرهنگ اش بود،نه آدم مرتجعی مانند آل احمد و دیگران».همین داوری درموردِ سخن نادرپور(دراشاره به شاملو)نیز می تواندمصداق داشته باشد.

نادرپوردربارۀ بضاعت شاعری احمدشاملو اضافه می کند:

-«…چنانکه گفتم شاملو درشمارکسانی بودکه به سبب کم اطلاعی ازشعرکلاسیک،مقلّدلحن و بیان نیماشد…کوتاه دستی آن روزیِِ شاملوازشعرقدیم فارسی درپشت بهانه بیان نیمائی پنهان شد…اوتبلیغاتچی بزرگی است که درکارشاعری استعدادی متوسط  دارد»(صص139-141 و316-317).بنابراین،وقتی می بینیم که حتّی اکنون نیزهیچ یک ازاشعار بی وزن شاملویاسایرشاعران آزادگو درحافظۀ هواداران«دوآتشۀ»ایشان  نقش نبسته است،چگونه تصورمی توان کردکه آینده به تصرف این گونه اشعار درآید؟(ص302).

اینگونه داوری ها ازسوی شاعربرجسته ای مانندنادرپور  منصفانه نیست و اینکه«کم اطلاعی شاملو ازشعرکلاسیک»سبب پیرویِِ وی ازنیماشد،چندان معقول وموجّه به نظرنمی رسدزیرا که -مثلاً-قصیدۀ بلندِ«نامه»،آگاهی عمیق شاملو ازشعرکلاسیک ایران را نشان می دهد.به نظرنگارنده،این قصیدۀ فاخر و فخیم،از اُمّهاتِِ شعرکلاسیک معاصراست که در 29 سالگیِ شاملو سروده شده و ذهن سرشار و زبان استوارِ مسعودسعدسلمان و ناصرخسروقبادیانی درسراسر آن  دیده می شود.

بااینهمه،فکرمی کنم که نگاهی به کارنامۀ رشک انگیز شعری،ادبی،فرهنگی و هنری شاملو و عنایت و استقبال نسل جوان ایران به شعرهای او،حضورهرسالۀ آنان درآرامگاه وی و تبدیل شدن خانه-موزۀ شاملو به میزبانی مهمانان نوروزی،ماراازقضاوت بیشتر دربارۀ سخن نادرپور بی نیاز می سازد.

 نادرپور دربارۀ استاد شفیعی کدکنی(م.سرشک)نیز معتقداست:  

-«اگر رندی ها وشطحیات استادفروزانفر واندیشه های باخترگرای وغیرمذهبی دکترخانلری و نیز آئین مزدُشتی اخوان[ثالث] وافکارآخوندی خامنه ای در وجودیک تن به هم آمیزد،معجونی پدیدمی آورَدکه به شخصیت وشعرشفیعی کدکنی شبیه است و ازاین روست که من هرچه سخن و سجایای فریدون مشیری را  زلال وآینه وار می بینم،آثاروصفات م.سرشک را-برخلاف معنی این نام مستعار-پیچیده و پُرگره می یابم…[شفیعی کدکنی]درشعرجدیدفارسی،چه مکتب نیما وچه مکتب سخن،شاعرمیان مایه ای است… »(صص 282 – 286).

چنین نگاهی به شخصیّت و شعرهای شفیعی کدکنی،کم لطفی یا غیرمسئولانه است چراکه تنها  شعرِ«حلاجِ»وی به اکثرآثار شاعران و متشاعران معاصر ارجحیّت و اعتبار دارد.از این گذشته،پژوهش های ادبی و عرفانی شفیعی کدکنی،خود،دریائی  است که تنها،«به دریا رفته می داند،مصیبت های طوفان را».

نام شاملو و شفیعی کدکنی را-باوجودتفاوت های اخلاقی و عقیدتی شان- به این خاطرآورده ام که به نظرم هویّت و اعتباراین دو،تنهادرشعر و شاعری نیست بلکه هریک ازآنان-به سان رنگین کمانی-با رنگ های متنوعِ هنری،ادبی،شعری،فرهنگی و…هویّت یافته است و همین جااضافه کنم که حتّی صدا(شیوۀ شعرخوانی شاملو)نیز-خود-هنرِ مضاعفی است!

نادرپور در سراسر گفتگوی خود،بُغض یاکدورتِ تلخ و تاریکی نسبت به رضابراهنی ابرازمی کند که حاصل جدال های قلمی سال 1346 است که طی آن،براهنی درمقالۀ تندی،نادرپور،مشیری،کسرائی و سایه را«مربع مرگ» نامیده بود.نادرپور براهنی را ازعوامل اصلی آشوب درشعرمعاصر وایجاد«تعهددروغین درشعر»می نامد(صص88،100-103)بااینهمه،حق این است که اضافه کنیم براهنی بافارسیِ فاخر و فخیم،یکی ازبنیانگذاران تئوری و نقدمدرن درشعر معاصرایران است،هر چندکه مبارزات تندِ وی علیه رژیم شاه،موضع گیری های حیرت انگیزِ وگمراه کنندۀ وی درقبال آیت الله خمینی و مواضعِ متزلزل براهنی درقبال تمامیّت ارضی ایران(درهمنوائی بابرخی«پان تُرکیست» ها)،شخصیّت و خدمات ادبی وی را مخدوش کرده است.

نادرپورکتاب«تاریخ تحلیلی شعرنو»تالیف شمس لنگرودی را«انباشته ازاشتباهات ادبی و تاریخی»دانسته و برخی از نظرات وی را«حیرت انگیز»نامیده است و باتحقیر و تمسخُرمی گوید:

اشتباهات این تالیف عدیم النظیر چندان فراوان است که آنچه برشمردم به منزلۀ قطره ای چندازدریاست واین همه خطا نه فقط درکتابی بانام پُرطمطرق «تاریخ تحلیلی شعرنو»،که درهیچ کتاب دیگری هم بخشودنی نمی تواندبود»(ص335 ).

 روشن است که داوریِ نادرپور ریشه در تفاوت دیدگاهِ شعریِ وی با شمس لنگرودی دارد(صص336-341)،ولی باوجودِ نثرِناپخته وگاه نادرستِ شمس لنگرودی و با وجود نگاهِ«طبقاتیِ»شمس درتحلیل شعر و شاعران معاصر(ازمشروطیّت تایایان سلطنت پهلوی)بایدگفت:درشرایط دشوارایران اینکه وی باکوشش و مرارتِ بسیار و بامراجعه به ده هانشریه،مجله و مقالۀ نادر و نایاب،«تاریخ تحلیلی شعرنو»را تألیف و منتشرکرده،قابل قدردانی و ستایش است.

نادرپوردربارۀ نوگراترین شاعرغزلسرای معاصر،حسین منزوی،معتقداست که«نوآوری های لفظی و معنوی منزوی ازدایرۀ تنگ سلیقۀ شخصی او فراتر نمی رود و فی المثل،نه تنها درابداع وزن های تازه به شیوۀ سیمین بهبهانی نمی کوشد،غزلش رانیز برخلاف او(سیمین) آئینۀ حوادث زمان نمی سازد»(ص253).

دانسته نیست که فقدان«آئینۀ حوادث زمان درغزل منزوی» آیا اشاره به نوعی«شعرمتعهد و سیاسی» است؟ که نادرپور،خود-به درستی-درسراسرحیات شعری خویش با آن مخالف بود!.ازاین گذشته،حضورِحوادث زمان درشعر های سیمین بهبهانی،تا چه با جوهر و جانِ غزل   همخوانی وهمآهنگی دارد؟

دربارۀ جایگاه حسین منزوی در غزل معاصر،سال ها پیش نوشته ام:

حسين منزوی بی‌ترديد از پيشگامان برجستۀ غزل معاصر است که در نوآوری،بداعت و غنای غزلسرائی امروز نقشی بسزا داشته است.در واقع با ُمنزوی و با همّت و خلاقيّت‌های شعری او-ازجمله ابداع اوزان عروضی تازۀ درغزل فارسی بود که غزل از فضای بستۀ مضامين تکراری و سوز و گدازهای کليشه‌ای به «هوای تازه»ی عواطف و احساسات عاشقانه و تصويرسازی‌های بديع شعری دست يافت.شعر این آذربایجانی ِآذر به جان،شعرِ جان‌های شيفته و دل‌های شوريده و بيقرار است…در همۀ سال‌هائی که«در اين قفس که نَفَس در وی /هميشه طعم لَجَن دارد»،حسين ُمنزوی با نجابتی استثنائی و بدور از جنجال‌های روزنامه‌ای، مُـنـزوی زيست و مُـنـزوی مـُرد(اردیبهشت ۱۳۸۳).

ازاین گذشته،غزل های متعدد حسین منزوی نشان می دهند که -این«حنجرۀ زخمی تغزل»-قبل ازسیمین بهبهانی«درابداع وزن های تازه»پیشگام بوده است،ازجمله درغزلِ شگفت و رشک انگیزِ زیر:

 

  زنی که صاعقه‌ وار آنک ردای شعله به تن دارد
        فرو نيامده خود پيداست که قصد خرمن من دارد

هميشه عشق به مشتاقان پيام وصل نخواهد داد
که گاه، پيرهن يوسف کنايه‌های کفن دارد

کيم؟ کيم که نسوزم من؟ تو کيستی که نسوزانی
      بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصد شدن دارد

دو باره بيرق مجنون را دلم به شوق می‌افرازد
      دو باره عشق در اين صحرا، هوای خيمه‌زدن دارد

زنی چنين که توئی، بی‌شک شکوه و روح دگر بخشد
      به آن تصوّر ديرينه که دل ز معنی زن دارد

مگر به صافی گيسويت هوای خويش بپالايم
      درين قفس که نَفَس در وی، هميشه طعم لجن دارد 

****

«طفل صد ساله ای بنام شعر نو»کتابی است که می تواند مأخذ ارزشمندی برای آگاهی از روَند تکوین و تحولِ شعر و شاعران معاصر باشد.برای حُسنِ ختام،شایداین سخن نیما پایان بخشِ همۀ جدال ها در ارزیابیِ شعر و شاعران معاصر باشد:

-«آن کس که غربال به دست دارد،از عقبِ کاروان می آید».

 

مطالب مرتبط :

دكترخانلری؛قافله سالار«سخن»،علی ميرفطروس

سیّدضیاء:سیاستمدارِ نفرین شده!،علی میرفطروس

 

«پَر قیچی»های حکومتی!

آوریل 25th, 2017

یادآوری:

اشارهء ما دربارهء حدود500بارحذف و تحریفِ عقاید علی میرفطروس و کوروش زعیم(ازرهبران برجستهء جبههء ملّی)درسایت«ویکی پدیا»(wikipedia)توسط فردی به نام«هوتن دولتی»(Hootandolati)یا«آذربرزین»(Azarbarzin)،موجبِ انزجارِ هواداران جبههء ملی و دیگر آزادیخواهان شدکه به برخی ازآنها اشاره کرده ایم .نامهء زیر نیز ازسوی یکی از هواداران جبههء ملّی و از آشنایانِ نزدیک«هوتن دولتی»است که ضمن محکوم کردن اقداماتِ وی،انزجارِ خود را از عملِ «هوتن دولتی» ابرازکرده است.این نامه-درعین حال-ازشِگردهائی سخن می گویدکه دولتی های حکومتی علیهء مبارزان و میهن پرستانِ سرشناس  استفاده می کنند.

                   **

دولتی 2

هوتن دولتی=آذربرزین

«…به عنوان یکی ازهواداران جبههء ملّی و پژوهشگرِ زبان و ادبیات تات و تالش،هوتن دولتی را به خوبی می شناسم و عمل غیراخلاقی و بدور ازجوانمردیِ وی را محکوم می کنم.اینکه جوانی بدون کمترین سابقهء فرهنگی و ادبی،چهره های ملی،فرهنگی و تاریخی ایران را مخدوش می کند،فقط می توانددرشمارِسازندگان«برنامهء هویّتِ»تلویزیون جمهوری اسلامی باشد و این«هویّت سازی» درشرایطی صورت می گیردکه مهندس کوروش زعیم،مدت ها است که درزندان است و امکان دفاع ازخود را ندارد.

درسیستم های اطلاعاتی مفهومی است به نام««پَرقیچی».این مفهوم به افرادی اطلاق می شودکه پس ازیک بازداشت نمایشی،همانند«پرنده ای دست آموز»یا«پَرقیچی» درحیاط خلوتِ وزارت اطلاعات،علیه شخصیّت های ملّی و فرهنگی،«غُدغُد»یابه اصطلاح«مبارزه»!!می کنند.حذف و تحریفِ عقایدِ آقایان علی میرفطروس،کوروش زعیم و دیگران توسط هوتن دولتی مصداقِ عملِ این«پَرقیچی» هااست،وگرنه هیچ حزب،جبهه یا سازمانِ آزادیخواهی 500بار حذف و تحریف درزندگینامه و عقاید این یا آن شخصیّت فرهنگی و سیاسی را توجیه نمی کند.

خوشبختانه بسیاری ازدوستان و هموندانِ جبههء ملّی،عملِ هوتن دولتی را نکوهش و تقبیح کرده اند بااینحال،اصرارِبیمارگونهء هوتن دولتی به ادامهء اقدامات مُجرمانه اش درسایت«ویکی پدیا»،این گمان را-بیش ازپیش- تقویت می کندکه هوتن دولتی،پس ازیک بازداشت نمایشی،اینک به آلتِ دستِ وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی تبدیل شده و مأمورِ تخریب چهره های شاخص ملّی و فرهنگی(ازجمله آقایان علی میرفطروس و کوروش زعیم)می باشد،به همین جهت است که او برای «تحکیمِ»دروغپردازی های خود، به حرف های یک مأمور یا افسراطلاعاتی و امنیّتی استنادمی کند!!

هوتن دولتی درکارنامهء خودساخته و کذائی-خودرا«فعّال حقوق بشر»قلمداد کرده،امّا از الفبای حقوق بشر-یعنی احترام به عقایدِ دگراندیشان– غافل است،بنابراین،حقوق بشرِ ادعائیِ او،«حقوق به شرّ»است!

برنامهء«هویّت» و شِگردهای جمهوری اسلامی دربدنام کردن،حذف و تحریف عقایدِ واقعی فرهیختگان ایران،هوشیاریِ ملیّونِ آزادیخواه-در رابطه با«پَرقیچی های دولتی و حکومتی» را لازم و صروری می سازد».

                                         پژوهشگرِ زبان و ادبیات تات و تالش

                                                       رضوانشهر 

امضاء محفوظ

  

بیداری ها و بیقراری ها(21)،علی میرفطروس

آوریل 19th, 2017

درحاشیهء یادداشتِ«هوتن دولتی»ومنجلاب حکومتی!

18فروردین 1396=7آوریل2017

یادداشتِ بیداری ها و بیقراری های(20)مبنی برحدود 500بار تغییر،تحریف و حذفِ عقاید و آثارم درسایت «ویکی پدیا» توسط فردی بنام«هوتن دولتی»(Hootandolati)یا«آذربرزین»(Azarbarzin)،بازتاب گسترده ای داشته و برخی ازملیّونِ داخل و خارج ازکشور آنرا«پروژهء ساخته و پرداختهء عوامل وزارت اطلاعات رژیم اسلامی» دانسته اندکه با به خدمت گرفتن برخی از زندانیان نادم،در صدَدِ تخریبِ شخصیّت های ملّی،فرهنگی و تاریخی است.چکیدهء برخی از نامه ها و پیام های این دوستان چنین است:

– خالدازکرمانشاه:«هوتن دولتی،به گفتهء خودش،«مهندسِ عمران» است ولی ظاهراً قلم را با بیل و کلنگ عوضی گرفته است!!بنابراین،وی می نوانددستیارِ سازندگانِ برنامهء تلویزیونی«هویّت» یا دستیارِکارگردان فیلمِ«معمّای شاه»باشد!!».

جاسوس-2

-شهرام از تهران:«هوتن دولتی فردی است که حتّی یک مقالهء پژوهشی دربارهء تاریخ و فرهنگ ایران ننوشته،ولی با قبضه کردنِ سایتِ«ویکی پدیا» و سوء استفاده ازفضای بی در و پیکرِ آن،مدتی است که به تحریف،جعل و دروغپردازی دربارهء شخصیّت های سیاسی،فرهنگی و تاریخی ایران مشغول است:ازرضاشاه کبیر و محمدعلی فروغی بگیریدتا محمدرضاشاه،قوام السطنه،و…».

-آقای داریوش مجلسی(ازفعالان جبههء ملی در اروپا):«هوتن دولتی عقاید،آثار و زندگی سیاسیِ کوروش زعیم -عضوبرجستهء جبههء ملّی-را نیز-بارها-حذف یا تحریف کرده است».

-رضوان(یکی از فعالان«حزب پان ایرانیست»در اهواز):«هوتن دولتی،مُریدِ فردی است که ازعوامل سیه روزی مردم ایران درسال 57 بوده.او ضمن مخالفت با زنده یاد دکترشاهپوربختیار،اخیراً،«مذهب شیعه را از«ارکانِ اساسی هویّت ملّی ایرانیان» دانسته است!!!».

-بهروز از آلمان:«اصرار،جسارت و مَیلِ بیمارگونهء«هوتن دولتی»به تکرارِ500بار حذف،تغییر و جعل،نشان می دهدکه بی مایگی و فرومایگی،جزوِ سرشت این فرد است.او به جای استناد به سایت رسمی علی میرفطروس،به قول  دکترآبتین ساسانفر(بنیانگذارانجمن جهانی زرتشتی هادرپاریس)،حرف های مأمور دیگر را بازنویسی و تکرار می کند».

-شهرزاد ازتهران:روزنامه نگارشجاع-محمدنوری زاد دربارهء شیوهء عمل دولتی ها نوشته بود:

دو تن مأموران امنیّتیِِ رژیم-با تهدیدو ارعاب-به من گفتند:

-«ما بلَدیم چطور پُودرَت کنیم و بلَدیم چگونه  توی صدتا سایتِ خبری و غیرِ خبری آبرو برایت نگذاریم».

حالا،گوئی که روحِ آن دو مأمورِ دولتی در جسمِ«هوتن دولتی»حُلول کرده است!

***

غزلی ازحسین مُنزوی

آوریل 19th, 2017

منزوی

به سینه می زَندَم سر، دلی که کرده هوایت

دلــی کــــه کرده هـوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

کـــه آورَد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

تو را ز جرگــــه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌کنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایت

گره بـــــه کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم کــه تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

«دلم گرفته برایت» زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلــــــم گرفته برایت !

ایران باستان،شاهنامه و هویّت ایرانی(1)،استادمرتضی ثاقب فر

آوریل 19th, 2017
 گفتگوی دکترحمیداحمدی بااستادمرتضی ثاقب فر 
اشاره:
استادمرتضی ثاقب فر  یکی ازفرزانگان و فرهیختگان فرهنگ ایران است که درعمرکوتاه خود حدود۲۰۰کتاب و رساله(ترجمه وتآلیف)به جامعهء ایران  ارمغان کرده است.ما دریادداشتی ازخصلت ها و خصوصیات برجستهء وی سخن گفته ایم
متن حاضر گفتگوی دکترحمیداحمدی با استادمرتضی ثاقب فر است که در دو بخش ازکتاب ارزشمند زیر  نقل و منتشر می شود:
«ایران: هویّت، ملیّت، قومیت»، به کوشش دکتر حمید احمدی، موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، چاپ دوم، بهار 1386، صص 260-243.
***        

حمید احمدی: پس از کار در زمینه تاریخ و مسئله هویت ملی ایرانی و به‌ویژه کتاب مهم «شاهنامه فردوسی و فلسفه تاریخ ایران» ناگهان این مسئله را رها کردید و به ترجمه کارهایی پیرامون تاریخ ایران باستان روی آوردید. علت این کار چیست، آیا در مورد کافی بودن کتابهای تاریخی احساس کمبود می‌کردید؟

ثاقب‌فر: مشکل اساسی برای من در این زمینه دغدغه تأمین معیشت بوده است. هر کار پژوهشی در عرصه تاریخ و فرهنگ ایران اگر بخواهد جدی و علمی باشد و حرف تازه‌ای داشته باشد و از تکرار یافته‌های دیگران و پرگویی بی‌مورد بپرهیزد در کنار بسیاری عوامل مؤثر دیگر که جای گفتنش این جا نیست باید برایش وقت کافی گذاشته شود و تمام اطلاعات و کتابها و اسناد در دسترس مورد مطالعه قرار گیرد و از آنها برگه‌هایی تهیه شود و غیره تا سپس کار نوشتنی آغاز گردد. برای من این کار حداقل یک سال وقت می‌گیرد و بنابراین مستلزم داشتن درآمد و پس‌اندازی برای تأمین معیشت است. من چگونه می‌توانم یک سال درآمد نداشته باشم و کتاب بنویسم، حال آنکه با ترجمه، زندگی من کمابیش تأمین می‌شود. اما اینکه چرا برای ترجمه به کتاب‌های ایران باستان و نظایر آن روی آورده‌ام روشن است چون وقتی دیدم ناچارم برای تأمین زندگیم ترجمه کنم پس چه بهتر که در زمینهء مورد علاقهء خود و در عین حال مورد نیاز جامعه و جوانان از نظر آشنایی با تاریخ و هویت و فرهنگ ایرانی کار کنم و از این راه خدمتی هم کرده باشم.

به نظر شما تاریخ ایران باستان و اسطوره‌های آن تا چه حد در شکل‌گیری هویت ایرانی نقش داشته‌اند؟

حداکثر نقش ممکن را داشته‌اند. پیشینهء هر قوم به منزلهء شناسنامهء فرهنگی اوست. شناخت درست هویت خویشتن لازمهء بقا و تکامل هر قوم و ملت است. کارکرد این نیاز اجتماعی چنان شدید و حیاتی است که ملت‌های جدید و نوپا که در طول تاریخ گذشته موفق به وحدت و تشکیل دولت نشده و بنابراین به راستی، تاریخ و خودآگاهی تاریخی ندارند امروز می‌کوشند تا تاریخی برای خود بتراشند و حتی جعل کنند.

درست است که برای ما ایرانیان امروزی تاریخ دقیق ایران باستان به صورتی علمی تا اوایل قرن بیستم فقط در مورد ساسانیان روشن بود و هخامنشیان و اشکانیان را به درستی نمی‌شناختیم اما با داشتن شاهنامهء فردوسی از عمیق‌ترین و شدیدترین خودآگاهی ملی بهره‌مند بودیم و می‌دانید که قبل از تدوین شاهنامه نیز پس از اسلام شاهنامه‌های نثر و از جمله شاهنامهء ابومنصوری و پیش از اسلام «خدای‌نامک‌ها» این وظیفه را انجام می‌دادند. کنت دوگوبینو که می‌دانید از نظریه‌پردازان بزرگ نژادپرستی بود و اختلاط نژادها (از جمله ایرانیان) را تحقیر می‌کرد و چنان مقام والایی در نزد نژادپرستان داشت که کتاب «رساله‌ای دربارهء نابرابری نژادها» او همیشه کنار دست هیتلر قرار داشت، چنین کسی وقتی به عنوان سفیر فرانسه در زمان ناصرالدین شاه به ایران می‌آید و سپس «سه سال در ایران» را می‌نویسد در آنجا اظهار تعجب می‌کند که چگونه این همه آگاهی تاریخی و علاقه به تاریخ در ایران زیاد است به طوری که هر شب در قهوه‌خانه‌ها در هر روستایی مردم جمع می‌شوند و به «کنفرانس تاریخی» می‌پردازند که منظور او همان نقالی‌های شاهنامهء فردوسی است که ما خودمان متأسفانه برایش اهمیت چندانی قائل نیستیم. گوبینو سپس می‌افزاید که امروز در روستاهای فرانسه بسیاری از مردم حتی ناپلئون را نمی‌شناسند اما ایرانیان از رویدادهای چندهزار سال پیش خود آگاهند.

به هر حال در اواخر قرن نوزدهم و سراسر قرن بیستم، با رمزگشایی خطوط میخی سنگ‌نوشته‌های موجود در ایران توسط خاورشناسان و پژوهندگان غربی از یک سو و ترجمهء آثار مورخان یونان باستان (هرودوت، گزنفون، پولوتارک و دیگران) و سپس مورخان امروز اروپایی به زبان فارسی، این آگاهی تاریخی شکل دقیق‌تر و علمی‌تری به خود گرفت و این فرایند همچنان ادامه دارد.                   

تداوم این عناصر را در ایران بعد از اسلام در هویت ایرانی چگونه می‌بینید؟

این عناصر در ایران بعد از اسلام به برجسته‌ترین و بارزترین نحوی استمرار یافتند و مهمترین نقش را در شکل‌گیری ناسیونالیسم ایرانی و پیدایش جنبش‌های استقلال‌طلبانه به صورت نظامی از یک سو و به صورت فرهنگی از سوی دیگر ایفا کردند. مهمترین میوهء آن پیدایش دوران زرین فرهنگ ایرانی در سده‌های سوم تا پنجم هجری است که چه در زمینهء دینی (جنبش‌های شیعی، اسماعیلی، پیدایش بزرگترین فقیهان علمای علم کلام، محدثان و مفسران اسلامی) و چه در زمینه علمی و ادبی (بزرگترین اخترشناسان، ریاضی‌دانان، فیلسوفان، شیمی‌دانان، پزشکان، مورخان، جغرافی‌دانان و شاعران و عرفای جهان اسلام) به اوج شکوفایی خود رسید که نسبت به زمان خود در جهان بی‌همتا بود، به دوران شکوفایی فرهنگی یونان در قبل از میلاد برتری داشت، و از دورهء نوزایی (رنسانس) بعدی اروپا کمتر نبود.

در کنار جنبش‌های نظامی-سیاسی در سه سدهء نخست هجری که سرانجام به تشکیل دولت‌های مستقل ایرانی می‌انجامد، ایرانی نه تنها یگانگی سیاسی بلکه وحدت اعتقادی، دینی و هویت ملی خود را در خطر می‌بیند، و به همین خاطر به نهضت‌های فرهنگی روی می‌آورد. بارزترین نهضت سیاسی-فرهنگی این دوره پیدایش جنبش «شعوبی» یا به زبان فارسی «میهن‌پرستی» است و چنانکه می‌بینید آشکارا معادل همین واژه «ناسیونالیسم» امروزی است. بهترین اثر تحقیقی که دربارهء جنبش شعوبی در ایران منتشر شده و به تحلیل آن می‌پردازد کتاب ارزشمند استاد جلال همایی به نام «شعوبیه» است که من به همهء ایرانی‌ها توصیه می‌کنم که آن را بخوانند. به نظر شادروان همایی جنبش شعوبیه بزرگترین نهضت ایرانی‌ها بود که سرانجام دولت و سیادت عرب را به کلی منقرض و ریشه‌کن ساخت. تاریخ آغاز این نهضت به اوایل سدهء دوم هجری یعنی زمان حکومت امویان می‌رسد. و دنبالهء آن تا سدهء پنجم تا حتی پس از آن ادامه می‌یابد. این مسلک، جنبشی در عالم اسلام ایجاد کرد و تمام شئون اجتماعی و سیاسی و فکری و ادبی را در بر گرفت و تغییر دارد. اما در واقع یکی از بزرگترین محرکهای این جنبش، نژادپرستی خود اعراب بود که باعث بروز چنان واکنشی در ایران شد. اعراب در نتیجه سیادتی که به برکت اسلام نصیب ایشان شده بود بی‌اندازه مغرور شده و ادعا می‌کردند که ذاتاً از همهء ملل جهان برترند و جز خود برای هیچ قوم دیگری ارزش و اعتبار قائل نبودند. به ویژه در عصر بنی‌امیه موالی (یعنی ایرانیان) را خوار و حقیر می‌شمردند و دانشمندترین مردم اگر از طبقهء موالی بود در نظر اعراب از چارپایان نیز پست‌تر به شمار می‌رفت. به این ترتیب ایرانیان که با برداشت و قرائت دقیق خود اسلام را پذیرفته و بزرگترین فقها، مفسران قرآن، محدثان و فیلسوفان اسلامی را پرورش داده بودند، حکومت اعراب را نه تنها دشمن روح ملی خود بلکه به خصوص به خلاف اسلام می‌دیدند و از این رو کسی دیگر تاب تحمل بلای حکومت عربی را نداشت و جنبش شعوبیه آغاز گشت.

نخستین پیشوای سیاسی شعوبیه ابومسلم خراسانی بود که حکومت بنی‌امیه را برانداخت و عباسیان را به خلافت رسانید، نخستین پیشوای فکری و فرهنگی این جنبش دو شاعر بزرگ تازی‌گوی، بشار ابن برد طخارستان و اسماعیل ابن یسار بودند. متوکل اصفهانی یکی دیگر از بزرگان شعوبی و از ندیمانمتوکل خلیفهء عباسی در سدهء سوم، در شعری معروف با مطلع: «انا ابن الاکارم من نسل عجم» می‌گوید: «من زادهء بزرگان از دودمان عجم و وارث تخت و تاج عجم. من زنده کنندهء آنانم که عزتشان از دست رفته و روزگار کهن آثارشان را محو کرده است. من آشکارا کینه‌خواه آنان هستم. اگر همه کس از حق آنان بگذرد من نخواهم گذشت. درفش کاویانی با من است که بدان بر همهء عالم سروری توانم کرد…».

با این حال نهضت ملی‌گرایی یا شعوبیهء ایرانی نه تنها واکنشی است بر ضد ستم‌های اعراب و تحقیرهای ایشان بلکه همچنین کوششی است برای شناخت و حفظ هویت ملی و میراث فرهنگی خویش که اوج این کوشش در زمینه حفظ زبان فارسی و تاریخ ایران در شاهنامهء فردوسی تجلی می‌کند.              

نقش شاهنامه را در ایجاد هویّت ملی در ایران چگونه ارزیابی می‌کنید؟

…تألیف شاهنامهء فردوسی اوج تلاش فرهنگی نهضت ملی‌گرایی برای حفظ زبان فارسی و تاریخ ایران «یعنی دو عامل اصلی و بنیادی هویت ملی» است. از عوامل مهم دیگر در ایجاد هویت ملی اعتقادات دینی و مجموعه اسطوره و اندیشه‌های فلسفی است که فردوسی در انعکاس همهء اینها نیز کاملاً موفق بوده است. در زمینهء دینی آنچه از دین باستانی با عقاید جدیدی شیعی-عرفانی اکثر مردم ایران در سدهء چهارم و به ویژه شخص فردوسی سازگار بوده، بیان شده و مورد ستایش قرار گرفته است. عملاً سراسر زندگی خود فردوسی و سراسر بخش پهلوانی و اسطورهء شاهنامه مبتنی بر عقیدهء اوستایی نبرد جاودانه میان نیکی و بدی است ولی در عرصهء نظری و جاهایی که خود فردوسی به داوری می‌پردازد نفوذ اندیشه‌های عرفانی آشکارا به چشم می‌خورد. در زمینهء انعکاس اسطوره‌های کهن ایرانی نیز شاهنامه مجموعهء کاملی به شمار می‌رود. همانگونه که در نقل اندیشه‌های فلسفی ایرانیان (به صورت پندها و گفتارهای حکیمانه و به ویژه اندرزنامه‌های کسانی نظیر بزرگ‌مهر حکیم) شاهنامه یگانه منبعی است که این آثار را به میان توده‌های مردم ایران برده است.

%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d8%ab%d8%a7%d9%82%d8%a8-%d9%81%d8%b1

 

آیا به نظر شما فردوسی در تدوین شاهنامه هدفی آگاهانه و سیاسی برای احیای هویت ملی ایرانی داشته است یا چنانکه بعضی‌ها عقیده دارند بعدها ایرانیان چنین استفاده‌ای از شاهنامهء او کردند؟

گمان می‌کنم پاسخ این پرسش در گفته‌های قبلی‌ام نهفته باشد. چگونه ممکن است در قرن پر تب و تاب چهارم هجری، یعنی پس از آن که همه جنبش‌های سیاسی-نظامی بر ضد چیرگی اعراب و سپس دست یافتن ایرانیان به استقلال و آن همه ترجمه خدای‌نامک‌های (یا شاهنامه‌های) دورهء ساسانی از پهلوی به فارسی و تألیف چندین شاهنامه به نثر و نیز بالندگی نهضت فرهنگی شعوبی در ایران که فردوسی نیز عضو آن بود، بتوان پنداشت که فردوسی هدف آگاهانهء سیاسی-فرهنگی نداشته است؟ این نکته را نه تنها هر ایرانی عادی با خواندن شاهنامه در می‌یابد، بلکه خود فردوسی در جای جای شاهنامه به هدف‌های خود اشاره کرده است. مثلاً وقتی خود در توصیف شاهنامه می‌گوید:

بدین نامه شهریاران پیش

بزرگان و جنگی سواران پیش
همه رزم و بزم است و رأی و سخن

گذشته بسی روزگار کهن

همان دانش و دین پرهیز و رای

همان رهنمونی به دیگر سرای

کهن گشته این داستان‌ها، ز من

همی نو شود بر سر انجمن

در واقع شاعر به اهمیّت کتاب خود در آگاه کردن مردم ایران به تاریخ خویش، جنگاوری نیاکان خویش و دانش و دین باستانی خویش اشاره می‌کند. جای دیگر در مورد اهمیت نقش شاهنامه در زنده کردن تاریخ باستانی ایران، آشکارتر می‌گوید:

که می‌دانیم «انجمن» در واژه‌نامهء فردوسی به معنای «جامعه» است.فردوسی از وضع آن زمان ناراضی است و می‌خواهد باغ جامعهء ایران را «بی‌خو» یعنی بی‌علف هرز کند و به یاد ایرانیان بیاورد که برخلاف امروز در گذشته جامعه‌ای «آباد» و «پروار» داشته‌اند.

زمان خواهم از کردگار جهان

که چندی بماند دلم شادمان
که این داستان‌ها و چندین سخن

گذشته برو سال و گشته کهن
بپیوندم و باغ بی‌خو کنم

سخن‌های شاهنشهان نو کنم

بدانگه که اندر جهان داد بود
کزیشان جهان یکسر آباد بود
 

زمان خواهم از کردگار جهان

که چندی بماند دلم شادمان
که این داستان‌ها و چندین سخن

گذشته برو سال و گشته کهن
بپیوندم و باغ بی‌خو کنم

سخن‌های شاهنشهان نو کنم

بدانگه که اندر جهان داد بود
کزیشان جهان یکسر آباد بود

فردوسی نه تنها از نقش بزرگ خود در زنده کردن زبان پارسی آگاه است:

بسی رنج بردم در سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

بلکه می‌داند که تاریخ و فرهنگ ایران را نیز زنده کرده است:

به تاریخ شاهان نیاز آمدم

به پیش اختر دیرساز آمدم
کهن گشته این نامهء باستان

ز گفتار و کردار آن راستان

ز گفتار بیدار مرد کهن
همی نو کنم نامه‌ای زین سخن

کجا یادگار است زین سرکشان

همی نو کنم نامه‌ای زین نشان

به گفتار من زنده گشتند باز
بمردند از روزگار دراز
 

و در عین حال به استواری فرهنگی و هنری کار خود نیز آگاهی دارد:

بناهای آباد گردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام

که تخم سخن را پراکنده‌ام

حتی والامنشانه به ارزش هنری کار خود نیز می‌بالد:

هرآنکس‌که دارد هوش و رای و دین

پس از مرگ بر من کند آفرین
بدین داستان ار ببارم همی

به سنگ اندرون لاله کارم همی

بنابراین چگونه می‌توان پنداشت که هدف و آگاهی سیاسی و فرهنگی نداشته است؟ اما در مورد اینکه بعضی‌ها عقیده دیگری دارند، من چون فرد دموکراتی هستم معتقدم که هر کسی آزاد است هر عقیده‌ای داشته باشد به شرط آنکه آن را با حداقلی از مستندات علمی مجهز کند، در غیر آن صورت مورد ریشخند مردم واقع می‌شود و خود را بی‌اعتبار می‌سازد.

ادامه دارد

آوریل 15th, 2017

اشاره:

«بیداری ها و بیقراری ها» نوشته هائی است «خطی به دلتنگی» که می خواست نوعی«یادداشت های روزانه» باشد،دریغا که-گاه-از«خواستن»تا«توانستن»،فاصله  بسیاراست.

درسالهای مهاجرت نامه های فراوانی به دوستانم نوشته ام که شامل بسیاری ازدیده هاو دیدگاه های نگارنده است.دریغا که بسیاری ازآنها در دسترسم نیست هرچندرونوشتِ موجود برخی ازآنها میتواندبه غنای این یادداشت ها  بیفزاید.

«بیداری ها وبیقراری ها»تأمّلات کوتاه وگذرائی است برپاره ای ازمسائل فرهنگی ،تاریخی وسیاسی :دغدغه هاودریغ هائی درشبانه های غربت و تبعید که بخاطرخصلت خصوصی خود،گاه ،روشن و رام وآرام ؛ وگاه،آمیخته به گلایه وآزردگی وانتقاداست.شایدسخن«تبعیدیِ یُمگان»(ناصرخسرو قبادیانی) بعدازهزارسال-هنوز نیز سرشت وسرنوشت مارا  رقم می زنَد.

این یادداشتهای پراکنده،حاصل پراکندگی های جان و شوریدگی های ذهن و زبان است درگذارِزمان؛«حسبِ حالی» که باتصرّفی درشعرحافظ می توان گفت:

          حسبِ ‌حالی بنوشتیم وُ شد ایّامی چند

          محرمی کو؟که فرستم به تو پیغامی چند

***

هوتن دولتی ومَنجلابِ حکومتی!

26اسفند ماه1395=16مارس2017

مدتی پیش دربارهء کتاب«دست نوشته هانمی سوزند» اززندگی میخائیل بولگاکف-نویسندهء بزرگ روسی در رژیمِ دوزخیِ استالین- یادکرده بودم.این روزها -باردیگر-آنرا مرور می کردم.درصفحهء 391 کتاب،همسربولگاکف دربارهء شرایط وی درمواجهه با منتقدان دولتی و مأموران استالین  می نویسد:

-«بولگاکف درتمام این سال ها-به بهای نابودکردنِ تدریجیِ خویش،مشغول دفاع ازخود بود».

با خواندن این عبارت،به یادِ افرادِ غیرامینی افتادم که درسال های اخیر-باگستاخی و هیاهوی بسیار-ضمن تکرارِ روایات حزب توده دربارهء رویدادها و شخصیّت های تاریخ معاصر ایران،به جای چراغ  از چماق در مواجهه با دگراندیشان  استفاده کرده اند تا از بازاندیشی در این درباره جلوگیری کنند.سخنِ همسرِ بولگاکف-درعین حال-مرا بیادِ فردی بنام«هوتن دولتی»( Hootandolati) یا «آذربرزین»(Azarbarzin) انداخت که گویا از«سربازان گمنام امام زمان»یا زندانیِ نادمی است که در اِزایِ«آزادیِ زودهنگام»،روح اش را فروخته و مدتی است که به سانِ سازندگانِ برنامهء«هویّت»،قلم به جعل و جهالت می زند،اینهمه-البته-درجامعه ای روی می دهد که درآن،«قُبح ازقباحت برخاسته»،«سنگ هارابسته و سگ ها را  رها کرده اند»!.

باری!،طبقِ گزارش سایتِ«ویکی پدیا»تقریباً حدود 500بار زندگینامه،عقاید و آثارم (مندرج در سایتِ رسمی من)،توسطِ  فردی به نامِ«هوتن دولتی» (Hootandolati) یا «آذربرزین» (Azarbarzin) در«ویکی پدیا» ( wikipedia)،دستخوشِ جعل و تحریف و تغییر شده است!.

هوتن دولتی

فعلاً،از اشارهء بیشتر دراین باره پرهیز می کنم و از قول فردوسیِ بزرگ خطاب به این فردِ«دولتی»و شرکاء می گویم:

شمارا به دیده درون  شرم نیست

ز  راهِ خِرَد   مهر و آزرم نیست

درهمین باره:

مأموران معذور!،علی میرفطروس

 

 

 

نگاهی به:«طفل صد ساله ای به نام شعرنو»(۱)علی میرفطروس

آوریل 5th, 2017

درجدال باشاعران

مدتی است که کتاب«طفل صدساله ای به نام شعرنو»به لطف و عنایت دکتر صدرالدین الهی به دستم رسیده و من با آنکه چندبار آن را مرور کرده ام،امّا بخاطر تنوّع و گستردگی موضوعات کتاب،جمعبندی آن در یک مقاله  بسیار مشکل است،با اینهمه،بقول مولوی:

آب دریا را اگرنتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید

«طفل صدساله …»حاصل گفتگو یا مصاحبۀ مکتوبِ دکترالهی با نادر نادرپور است که بخاطر شیوۀ انجام آن از طریق فاکس،دکترالهی-به طنز- آنرا«مفاسکه»نامیده است!.این گفتگو از خرداد 1371 تا آبان ماه 1372 در نشریۀ«روزگارنو»(در پاریس،به سردبیری زنده یاداسماعیل پوروالی)منتشرشده بود و اینک با ویرایش یکی ازدوستان نزدیک نادرپور(دکترمحمدحسین مصطفوی)و به همّت بزرگمهر لقمان،در 433 صفحه ازسوی« نشرتاک»در لوس آنجلس  انتشار یافته است.

%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%b1%d9%be%d9%88%d8%b1%d8%8c%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%a6%db%8cدر بارۀ پیدایش و تحول شعرنو نظرات گوناگونی ابراز شده:از کتاب ارجمندِ یحیی  آرین پور-از صبا تا نیما-تا کتاب«ادوارِ شعر فارسی،از مشروطیّت تا سقوط سلطنت(شفیعی کدکنی) و «تاریخ تحلیلی شعر نو»(شمس لنگرودی).روایت نادرنادرپور در کتاب«طفل صدساله…»از آخرینِ این روایت ها است،با توجه به حضور دیرپای نادرنادرپور در عرصۀ شعر نو،کتاب«طفل صدساله…»را می توان نوعی«دائره المعارف شعر معاصر»نامیدکه یادآور کتاب«اَلمُعجم فی مَعاییرِ اشعارِ العَجَمِ» شمس قیس رازی( درقرن 7هجری/13میلادی) است.

کار نیما یوشیج-درواقع- تبلور تکامل یافته و تئوریک تلاش های کسانی مانند تقی رفعت،شمس کسمائی،عشقی و دیگران بود که سال ها قبل از نیما به ضرورت تجدّد ادبی و شعری در ایران تأکیدمی کردند.در عین حال،با همۀ اختلافات شعری و هنری، وجود نوعی تعامل،مرزهای مصنوعی بینِ«نوپردازان» و «شاعران کلاسیک»را نفی می کرد،از این رو،چه بسا شاعرانی  بین این دو نحلۀ شعری در ارتباط و رفت و آمد بودند.

نادر نادرپور در عرصۀ شاعری و سیاست، روش و منشِ خود را داشت و از موج ها و هیاهوهای سال های 40-50  تقریباً برکنار بود و لذا در انقلاب اسلامی سال57 از«ماه زدگیِ»بسیاری ازشاعران و روشنفکران درحمایت ازآیت الله خمینی  دور و برکنار ماند.«صبح دروغین»و-خصوصاً-شعر«شبی باخویش»(به تاریخِ22بهمن1357)نشانۀ این هوشیاری و آینده نگری سیاسیِ نادرپور بود.

دکتر الهی در این گفتگوی یکساله و نیمه-البته-«باتمام نظرات نادرپور موافق نبود[بلکه این گفتگو] گاه به تندی و تلخی کشیده شد»(ص11)لذا،تداوم مصاحبه حُکم می کرد تا وی با نوعی«سلوک»و«مدارا»،بتواند عقاید نادرپور را اخذ و استخراج کند.نادرپور درکتاب«طفل صدساله ای به نام شعرنو»تقریباً به همۀ شاعران معاصر پرداخته است: از نیما یوشیج،ناتل خانلری،اسماعیل شاهرودی(آینده)،گلچین گیلانی،منوچهر شیبانی،احمد شاملو،مهدی اخوان ثالث،سیاوش کسرائی،هوشنگ ابتهاج، فروغ فرخزاد،سپهری،م.آزاد،اسماعیل خوئی تا یدالله رؤیائی،هوشنگ ایرانی، محمودکیانوش،شفیعی کدکنی،اسماعیل نوری علا،محمد علی سپانلو،رضا براهنی،یدالله مفتون امینی، حمید مصدّق،احمدرضااحمدی،سیروس مشفقی،منوچهرنیستانی،کیومرث منشی زاده،فرخ تمیمی،جعفر کوش آبادی،عمران صلاحی،محمد مختاری،سیدعلی صالحی،هوشنگ چالنگی،بیژن الهی،فیروزۀ میزانی،میرزا آقاعسگری(مانی) و… 

آگاهی و اِشرافِ دکترالهی از شعر معاصر و در نتیجه،پرسش های بجا و بحث انگیزِ وی،باعث تنوّع بحث ها شده است.نادرپور بازبانی صریح- و گاه- تلخ و تند-به ضعف ها و ظرفیّت های بسیاری ازشاعران معروف معاصر پرداخته و تکوین و تطوّر شعر نو را بررسی کرده است.

بخش های اساسی کتاب عبارتند از:

-ازعرب تا غرب

-از قدما تا نیما

-از نیما تا ما

-نگاهی از دو سو

-نظم گرایان

-در مکتب نیما

-مکتب نیما و شعر زنانه

-در مکتب سخن

-شعر منثور(یا آزاد)

نادرنادرپور را می توان«معمارِ کلمات و تصاویرِ زیبا»در شعر معاصر نامید.وی از سلسله جنبانان«مکتب سخن»بود.این مکتب تحت تأثیر اشعار و عقاید شعری استاد پرویز ناتل خانلری پاگرفته بود و بخاطر چاپ و نشر آن عقاید و اشعار در مجلۀ ادبی«سخن»به «مکتب سخن» معروف شده بود.شاعرانی مانند دکتر مجدالدین میرفخرائی (گلچین گیلانی)، فریدون تولّلی، محمدعلی اسلامی(ندوشن)، هوشنگ ابتهاج(ه.الف.سایه)،شفیعی کدکنی، فریدون مشیری  و… در«مکتب سخن»رشد و پرورش یافتند.استاد ناتل خانلری مانند نیما یوشیج با شعر فرانسه آشنا بود ولی آنچه که باعث تفاوت«مکتب سخن» و «مکتب نیما» شد،تلقّی نیما از وزن و قافیه بود.شاعران«مکتب سخن»،ازجمله نادرپور(صص300و301و302)؛وزن و قافیه را از شاخصه های اصلی شعر نو می دانستند و شیوۀ خود را«شیوۀ کلاسیک نو»می نامیدند(صص45-46)در حالیکه شاعران نیمائی  چندان تعهدی به این دو موضوع نداشتند،هرچند کوشیدند تا نوعی«هارمونی» یا«آهنگ درونی کلمات» را به جای اوزان سُنّتی بنشانند.

به روایت نادرپور پیشنهادهای نیما در موارد سه گانۀ زیر خلاصه می شد:

۱-شکستن تساوی طولی مصراع ها و بکاربردن عبارات دراز و کوتاه؛

۲-گماردن قافیه به عنون زنگ تداعی(یا وسیلۀ یادآوری)در جاهائی که مفاهیم یک شعر،علیرغم فاصلۀ مصراع ها،از زیر سطور به یکدیگر ارتباط می یابند؛

۳-درهم آمیختن بحور متجانس برای پدیدآوردنِ شعری که موزون باشد ولی یکنواخت نباشد.(صص30-31).

 نادرپور با آنکه اساس پیشنهادات نیما را می پذیرفت و اصطلاحاتی نظیر«عروض نیمائی»و«اوزان نیمائی»را درست می دانست،ولی معتقد بود:«اگر نیما را در زندگی شخصی و عالم فرضّیه پردازی-حقًّاً-بزرگ بشماریم،ولی در قلمروی شعری به همان اندازه[بزرگ] نمی توانیم شمرد…اصولاً می توان گفت که شعر نیما،عاری از غنای غنائی یا تغزّل دلپذیری است که برخی از آثار بزرگان شعر فارسی را در دل ها و خاطره ها جاودان کرده،و از همه مهم تر[شعرنیما]، فاقد خاصیّتی است که حافظ،نامِ«آن»بر او نهاده و لازمۀ هرگونه حُسنش دانسته  و طبعاً منظور[حافظ] از«هرگونه حُسن»،هر پدیده ای بوده است که،بالقوّه،کششی افسون کننده داشته باشد و شعرخوب نیز،اعم از عاشقانه و غیر عاشقانه،دارای چنین جاذبه ای تواند بود،فقدان این خاصیّت در شعرنیما مانعِ آن شده است که تمام یا پاره هائی از سخنان او در خاطر کسی بماند…»(صص33-34).

آنچه که به عقاید نادرپور-و دیگرشاعران«مکتب سخن»-حقّانیّت می داد،زبان ناهموار یا نارسای نیما بود،امّا آنان فراموش می کردندکه نیما-باآگاهی و شجاعت بسیار-دیوارِ فرتوتِ شعریِ قرون و اعصار را فرو ریخته بود و مکتبش-به سان طفلی نوپا-می توانست دارای«زبانی نارسا»باشدکه آیندگان در بلوغ و بلاغتِ آن خواهند کوشید،ظهور شاعرانی ماننداحمدشاملو،نادرپور،اخوان ثالث،نصرت رحمانی،فروغ،سپهری و…تبلور این امید و آینده نگری در تعالی زبان نیمائی بود.به عبارت دیگر:نظرنادرپور در بارۀ«فقدان غنای عاشقانه و غنائی در شعر نیما» درست می نمایدامّا مقایسۀ سخن حافظ و تسرّی آن به شعر نیما،نوعی«قیاس مع الفارق»است زیرا غزل حافظ،محصول دوران اوج و شکوفائی غزل فارسی بود نه دوران ابتدائی و آغازین آن و لذا شعر نیما(به عنوان آغازگر شعر نو)را باید با آغاز پیدایش شعر و غزل فارسی مقایسه کرد،دورانی که شعرفارسی-به سان  کودکیِ نوپا-زمزمه می کرد:

آهوی کوهی در دشت چگونه دوَدا

او ندارد یار،بی یار چگونه بوَدا 

 

شعرچیست؟

نادرپوردرنقدشعرهای شاعری معروف می گوید:«شعر،نظیرهرهنردیگر،پیچیده بیان کردن ِحس و فکرساده نیست،بلکه برعکس آن،یعنی ساده بیان کردن حس و فکرپیچیده است و ثانیاً،توانائی شاعررادرشیوه های بی بند و بارِبیان نمی توان دید،بلکه درقالب استوار و زیبای زبان می توان یافت، و شعربلند آن است که احساسی قوی و اندیشه ای بزرگ رادرقالب بیانی ساده ودرعین حال،استوار و استادانه،چنان عرضه کندکه شاعرعادی سرودنش را آسان پندارد اماهنگامی که به این کار دست یازد دشوار و حتی محالش بیند،معنی سهل و ممتنع همین است و مفهوم آفرینش هنری نیزجزاین نیست.کسی که درکارشعر(یاهرهنردیگر)آسان گیر و راحت طلب باشد و به نام نوآوری  دروطهء بی نظمی و بی بند و باری فروغلتد،هرگزبه مقام والای هنرمندی راه نخواهدبردزیرا هیچ اثرهنری  بدون نظم و مهارت  آفریده نخواهدشد»(صص340-341).

 درهمین باره،نادرپور درنقل قولی از اسماعیل خوئی-خطاب به شاعرانی که روی گردانی ازشعرکلاسیک ایران را سنگری برای پنهان کردن ضعف های خویش ساخته اند-می گوید:

-«…شما،نه ازدانائی،بلکه ازناتوانی است که ازشعرکهن  روی گردان و گریزانید،می گوئید نه؟بسیارخوب،این گوی و این میدان،تنها یک غزل هفت یاحتی چند بیتی بگوئیدیایک قصیدهء سیزده بیتی که تنها سه تن استادانِ شناخته شدهء ادبیّات و شعر فارسی،به آن ازبیست،نمره ای بالاتراز هفت بدهند»(ص340).

به نظرنگارنده،سخن خوئی و نادرپور مبنی بر ضرورت آشنائی شاعران امروز و تجربهء شعرکلاسیک(سرودن غزل یا قصیده)به عنوان معیاری برای ارزیابی دانش شعری شاعران نوپرداز-درست می نماید،ولی نادرپورهرچندبه برخی«ضابطه» های شعر اشاره کرده(صص33-302) امّا تعریفی ازشعر یاجوهرشعری به دست نداده و لذا درسخنانش تفکیک شعرازغیرشعر(چه منظوم و چه منثور)مشکل می نماید.ضرورتِ داشتنِ تعریفی ازشعر آنست که به نظرم حدود 80 %  آثاری که در سال های قبل و بعداز«انقلاب» تولید و منتشرشده اند،شعرنیستند!.(اعتقادی که باعث رنجش برخی ازدوستان شاعرم شده است!).بی توجهی برخی مسئولان صفحات ادبی نشریات و نامجوئی شاعران و کسب شهرت های ناپایدارِ روزنامه ای (و اینترنتی)،درتشدیداین«تولیدات شعری»مؤثربوده اند،آنچنانکه فکرمی کنم که ما-درعرصهء شعر -دچار«اضافه تولید»هستیم!.ازاین گذشته،من که حدود40 سال باشعر و درهوای شعر زیسته ام،شاعران معروفی  را می شناسم که دارای 10-15 دفترشعرهستند ولی–حتّی چند سطر-ازشعرهای شان را بخاطرندارم درحالیکه شعرهای شاعره ای به نام «صفورا نیّری»-پس ازگذشت40 سال-هنوزدر ذهن و ضمیرم جاری است:

-«ماگذشتیم و ندانستیم

ماگذشتیم وندانستیم

ریشه ریشه سوختیم

-اما-

جرعه جرعه، دوستی کردیم».

این امر،باید شاعران و متشاعرانِ ما را هوشیارکندتا فریب «شهرت های ناپاپدارِ روزنامه ای»رانخورند.

 بهرحال،کامل ترین تعریفی که نگارنده دربارهء شعرخوانده ازاستادشفیعی کدکنی است. به نظراو:«شعر،گره خوردگی عاطفه و تخّیل است که در زبانی آهنگین شکل گرفته است».بنابراین،مؤلّفه های ذاتی شعرعبارتنداز:

عاطفه

 تخیل(ایماژ)

زبان

آهنگ

شکل

 اگراین مؤلفه ها باهم«گره»بخورند،آنگاه باعث تولدشعری متعالی می شوند.شفیعی کدکنی درکتاب پُرارج«ادوارشعرفارسی»(صص86-101) هریک ازاین مؤلّفه ها را-مفصلاً- شرح داده اند.

 نادرپور بخاطرذات و جوهرکلاسیک عقایدش-سرانجام-ازمکتب نیما دل بُرید و به شیوهء «کلاسیک های نو»(شاعران مکتب سخن)پیوست و مدت ها سردبیر مجلهء«سخن»بود.وی دربارهء استادناتل خانلری-به درستی- می گوید:

 -«داوری نهائی من دربارهء او این است که اگرشاعری بی همتا یاحتّی قدرِاول نباشد،بی گمان دومین شخصیت تاریخی وتئوریک شعرجدیدفارسی به شمارمی آید…اگرروزی عیارِ اغراض سیاسی ازگراگردِ نام خانلری فرونشیند،اورا به پاس مجموعهء آثاروبه حکم قابلیّتی که درنوسازی تمام شئون فرهنگی وادبی معاصرنشان داده است،درکنارایرج ودهخدا وهدایت ونیما  خواهیم یافت(صص47-48).

 

« تاریخ! ما را به‌یاد داشته باش! »

 نادرپوردرکتاب«طفل صدساله…» به بسیاری از شاعران معاصر پرداخته ،ولی ازاشاره به علی باباچاهی،کاظم سادات اشکوری وخصوصاً هوشنگ بادیه نشین. غفلت کرده است درحالیکه بادیه نشین یکی ازنجیب ترین،شریف ترین و بااستعدادترین شاعران نوپرداز و از نخستین شاگردان نیمابود:

هوشنگ بادیه نشین.

هوشنگ بادیه نشین

درسال های 48-49 وقتی برای سامان دادن به کارِ فصلنامهء دانشجوئیِ«سهند» ازتبریزبه تهران رفتم،توفیق داشتم تا به همراهِ دوستان عزیزم،پشوتن آل بویه و مهدی اخوان لنگرودی دو بارهوشنگ بادیه نشین را در«کافه فیروز»ببینم،شاعری که در حاشیه نشینی،سکوت و خاموشیِ خویش،غوغاهاداشت و مصداق عینی این شعرِدرخشانِ حسین منزوی بود:

در خود خروش‌ها دارم،چون چاه، اگر چه خاموشم
می‌جوشم از درون هر چند با هيچکس نمی‌جوشم

 بادیه نشین اهل بندرپهلوی بودکه باچشمانی آبی،موهائی بور و چهره ای سفید،بسیاراروپائی می نمود.فقیر بود،امّا گدانبود،نه درکسب نان و نه درکسب شهرت و نام.شاعرِآوانگاردی که نخستین دفترشعرش را درسن 20سالگی منتشرکرده بود و زندگی کولی وارش  یادآورِ زندگی هدایت،نصرت رحمانی،آرتور رامبوو بودلر بود.درهمان دو دیدار، سخنان بادیه نشین دربارهء شاعران بزرگ جهان  نشانهء آگاهی او ازشعر و ادبیّات اروپا و خصوصاًحاکی ازشیفتگی خاص وی به «خیمنس»-شاعربزرگ اسپانیائی- بود.

 بادیه نشین ازنخستین شاگردان نیما و شایدنزدیک ترینِ آنان به نیمابودکه درفرم،موسیقی و نحوِ زبان شعری، نوآوربود و براشعارشاعران متعددی -ازجمله یدالله رؤیائی،شاملو،منوچهرآتشی و خصوصاً سهراب سپهری- تاثیرداشته است.برخی اشعاراو-ماننداشعارنیما-سرشار از پدیده ها و عناصرطبیعی بود(مانندجنگل،دریا،ساحل،درخت،رود،کوهستان)بود.

 بادیه نشین،درزمان حیاتش دو دفتر شعر بانام های« یک قطره خون» (1334)«چهرهٔ طبیعت» (1335) منتشرکرده بود.درسال های اخیر شاعر و پژوهشگرصاحب نام،کاظم سادات اشکوری -درکتاب«آتش تلخ»(به کوشش احمدرضااحمدی)و یدالله رؤیائیدوست نزدیک بادیه نشین- درکتاب«ای تاریخ مارا به یادداشته باش!»،ازشخصیّت،زندگی و شعرهای وی سخن گفته اند.

در یخبندان زمستان 1358  تهران-نزدیک«کافه فیروز»-پیکرِشاعری که آنهمه ازدرخت سخن می گفت -یخ زده-درآغوش درختی یافته شد.

***

نادرپور مدت کوتاهی عضوحزب توده بود ولی با انشعاب شجاعانه و پُرجنجال خلیل ملکی ازآن حزب درسال1326، نادرپور(مانندابراهیم گلستان،فریدون توللی،رسول پرویزی،بهمن محصّص و…) ازهمراهان خلیل ملکی گردید.درغوغای تبلیغات زهرآگین حزب توده علیه انشعاب گران،خلیل ملکی،هماره این شعرزیبای نادرنادرپوررا زمزمه می کرد:

ما نان به نرخ خون جگرخوردیم

زیرا که نرخ روز  ندانستیم

شعر و ادبیّات زوال!

نادرپوردرسراسرگفتگوبادکترالهی از رویداد 28مرداد32 وسقوط دولت دکترمصدّق به عنوان«واقعهء 28مرداد» یادمی کند(ص77-89)گوئی که اونیز-مانندخلیل ملکی و دیگران- ماجرای 28مرداد32 را«کودتا»نمی دانست. نادرپورتأثیر«واقعهء 28مرداد»بر شعرنو را«ظهور دو قطب دوگانهء«تن» و «تخدیر» می داند که سپس به قطب یگانهء«تعهد دروغین» سوق داده شد و اگرآن دونوع نخستین،نمونه های درخشانی به گنجینهء سخن فارسی افزود،ازنوع واپسین[شعرمتعهد] هیچ حاصلی به دست نیاورد» (89-90).

 سخن نادرپور کاملاً درست می نماید چراکه تأثیرات سیاسی- ایدئولوژیک حزب توده دربعداز28مرداد،شعر،ادبیات و هنری پدیدآوردکه متأثّرازهنر و ادبیات روسی یا«ژدانفی»بود.درمتن و بطن این نوع شعر و ادبیّات، مسئلهء«تعهد» وجودداشت که ازجمله رهبران اصلی آن،جلال آل احمدبودکه به قول نادرپور:«اکثرنویسندگان و شاعران راتحت تاثیرقرارداد و کمترکسی راسراغ می توان کردکه ازآن مهلکه به سلامت رَسته باشد»(صص89،100-102).

من که دردوران دانشجوئی،مانندعموم شاعران آن عصر -تحت تأثیر«شعر و ادبیّات متعهد»بوده ام -بعدها-درمقالات و گفتگوهائی،شعرو ادبیّات آن دوره را«شعر و ادبیّات زوال»نامیده ام،شعرو ادبیّاتی که بانوعی نهیلیسم ویرانگر،ضمن چشم بستن برتحوّلات عمیق اجتماعی و فرهنگی-هنری،به دنبال «مدینهء فاضلهء دینی یا لنینی»بود!.درواقع،بعداز28مرداد بقول فروغ:

-«مرداب های الکل

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

دیگرکسی به عشق نیاندیشید

وهیچکس دیگر به هیچ چیزنیاندیشید».

براین اساس:زمانی که جامعهء ایران تجدّداجتماعی و توسعهء ملیِ چشمگیری را تجربه می کرد،آنگونه شعر و ادبیّات  میخ هائی بودندبرتابوت نوزادِ نیمه جان تجدّد درایران.«انقلاب اسلامی»-درواقع-بربسترِآن«نیاندیشیدن»یا«امتناع تفکر»و بینوائی فکریِ غالبِ شاعران و روشنفکران ایران تکوین یافت.

                        بخش دوم                                               

 

مطالب مرتبط :

دكترخانلری؛قافله سالار«سخن»،علی ميرفطروس

سیّدضیاء:سیاستمدارِ نفرین شده!،علی میرفطروس

غزلِ امروزایران،علیرضا بديع

آوریل 5th, 2017

ﺗﻮ ﻣﺎﻫﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺎﻫﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﮐﻪء ﮐﺎﺷﯽ

ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ

ﺁﻩ ﺍﺯ ﻧﻔﺲِ ﭘﺎﮎ ﺗﻮ ﻭ ﺻﺒﺢ ﻧﺸﺎﺑﻮﺭ

ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻭ ﺣُﺠﺮﻩء ﻓﯿﺮﻭﺯﻩ ﺗﺮﺍﺷﯽ

ﭘﻠﮑﯽ ﺑﺰﻥ ﺍﯼ ﻣﺨﺰﻥ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ

ﻓﯿﺮﻭﺯﻩ ﻭ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﺑﻪ ﺁﻓﺎﻕ ﺑﭙﺎﺷﯽ

ﺍﯼ ﺑﺎﺩِ ﺳﺒﮏ ﺳﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﺬﺭ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ

ﻫﺸﺪﺍﺭ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺨﺮﺍﺷﯽ

«ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﺮﺳﺪ ﻣﺎﻩِ ﺑﻠﻨﺪﻡ

ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﯽ،ﭼﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ»

به نقل از:

کوتاه،مثل آه…

(عاشقانه های شعرامروزایران)

به کوشش میناراد

بیداری ها و بیقراری ها(20)،علی میرفطروس

آوریل 3rd, 2017

اشاره:

«بیداری ها و بیقراری ها» نوشته هائی است «خطی به دلتنگی» که می خواست نوعی«یادداشت های روزانه» باشد،دریغا که-گاه-از«خواستن»تا«توانستن»،فاصله  بسیاراست.

درسالهای مهاجرت نامه های فراوانی به دوستانم نوشته ام که شامل بسیاری ازدیده هاو دیدگاه های نگارنده است.دریغا که بسیاری ازآنها در دسترسم نیست هرچندرونوشتِ موجود برخی ازآنها میتواندبه غنای این یادداشت ها  بیفزاید.

«بیداری ها وبیقراری ها»تأمّلات کوتاه وگذرائی است برپاره ای ازمسائل فرهنگی ،تاریخی وسیاسی :دغدغه هاودریغ هائی درشبانه های غربتِ تبعید که بخاطرخصلت خصوصی خود،گاه ،روشن و رام وآرام ؛ وگاه،آمیخته به گلایه وآزردگی وانتقاداست.شایدسخن«تبعیدیِ یمگان»-بعدازهزارسال-هنوزنیز سرشت وسرنوشت مارا  رقم می زنَد.

این یادداشتهای پراکنده،حاصل پراکندگی های جان و شوریدگی های ذهن و زبان است درگذارِزمان؛«حسبِ حالی» که باتصرّفی درشعرحافظ می توان گفت:

          حسبِ ‌حالی بنوشتیم وُ شد ایّامی چند

          محرمی کو؟که فرستم به تو پیغامی چند

***

سالِ سرنوشت!

1فروردین ماه1396=21مارس2017

سال 95  به پایان رسید و سال تازه با امیدها و آرزوهای تازه به فردای روشنِ ایران  آغاز شده است.باتوجه به مجموعهء شرایط ملّی و بین المللی،من سال96 را«سالِ سرنوشت»می دانم و چنانکه -بارها –گفته ام:

-روشنفکران و رهبرانِ سیاسی ایران و مُنادیان حقوق بشر درعرصهء بین المللی(خصوصاً خانم شیرین عبادی،برندهء جایزهء صلح نوبل) درچنین شرایط حسّاسی باید خواستِ مشروع و مدنی مردم را جهت انجام رفراندوم آزاد و دموکراتیک(نه توسط جمهوری اسلامی بلکه زیرنظرِ سازمان های ملّی و بین المللی)برای عبورِ مسالمت آمیز به حکومتی ملّی و دموکراتیک در نزدِ دولت های جهانی طرح و نثبیت نمایند.

درآغازهرسال به یادِشعرِ«کاستیلو»-شاعر تیرباران شدهء گواتمالایی-می افتم که درنکوهش رهبران سیاسی و روشنفکرانِ ابتَرِ کشور گفت:

«روزی خواهد آمد که ساده ترین  مردمِ میهن من                                     
      روشنفکران ابتَرِ کشور را
                               استنطاق خواهند کرد
       و خواهند پرسید:
        روزی که ملّت به مانند یک بخاریِ کوچک و تنها
                                          فرو می مُرد
        به چه کاری مشغول بودید؟».

 

مطالب مرتبط:

در حمايت از برگزاری رفراندوم:ظرافت ها و ظرفيـّت های يک طرح،علی میرفطروس

8 دی ماه 1383= 28 دسامبر 2004

جنبش رفراندوم، «ارکستر بزرگ ملّی» است!

نشريهء نيمروز، شماره ۸۲۴، 7اسفند ۱۳۸۳

ملینامرکوری وشیرین عبادی
 
حسن روحانی وتقاضای انجام رفراندوم
 
 رفراندوم روحانی و رفراندوم ایرانی!

جُغدِ جنگ:سرودی در ستایش صلح،علی میرفطروس

 

 

صداوتصویرِ اندکی شادی باید که گاهِ نوروزاست

مارس 15th, 2017

 

صداوتصویر 

اندکی شادی باید که گاه ِ نوروزاست

کاری از : مزدک کاسپیَن 

معرفی کتاب«سقوط بهشت»،اثر اسکات کوپر

مارس 13th, 2017

 

«شاه در یک دورهء انتقالیِ تاریخ گرفتار شد»

 

سقوط بهشت

تازه‌ترین کتاب تحقیقی و تاریخی در باره محمدرضا شاه پهلوی با عنوان (ترجمه شده) « زوال بهشت»*[سقوط بهشت] حاصل پنج سال پژوهش اندرو اسکات کوپر، تاریخ نگار و استادیار دانشگاه کلمبیا که بیش از شش ماه پیش در نیویورک انتشار یافته، همچنان مورد بحث رسانه ها، دانشجویان تاریخ و بویژه آمریکاییان ایرانی تبار است.

در مقدمهء ناشر براین این کتاب چنین آمده است: در ارایه تصویر استثنایی محمدرضا شاه پهلوی، یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌های قرن بیستم، اندرو اسکات کوپر، تمامی زوایای زندگی او از دوران کودکی تا رسیدن به پادشاهی در سال ۱۹۴۱ میلادی ونیز دوران پرتلاطم پس از جنگ جهانی دوم را که طی آن شاه از چندین تلاش برای ترورش جان بدر برد، و ساختن یک کشور مدرن هوادار غرب و ورود قدرتمند ایران به صحنه جهانی را با موشکافی بررسی کرده است».

آقای کوپر که تبار نیوزلندی دارد و پیش از این کتاب دیگرش با عنوان «پادشاهان نفت» یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها بوده، در گفتگویی اختصاصی با رادیو فردا به پرسش هایی چند، در باره کتاب تازه خود پاسخ داد.

 

– کتاب نخست شما در باره ایران با نام « پادشاهان نفت» به نقش محمدرضا شاه پهلوی در شطرنج سیاسی – اقتصادی نفت در عرصه جهانی پرداخته بود و این بار برای دومین کتابی که به زندگی این شخصیت خبرساز قرن بسیتم اختصاص دارد، عنوان معناداری برگزیده اید. دلیل و انگیزه انتخاب چنین عنوانی چه بوده؟

برای نویسندگان، انتخاب عنوان کتاب، کار نامتعارفی است، این کار معمولا توسط ناشران و یا دبیران آنها انجام می شود ولی این مهم برعهده من واگذار شد و من باید عنوانی جذاب و گویا بر می گزیدم که مفهوم دوگانه داشته باشد. هم از نظر بازرگانی جلب توجه کند و هم گویای متن کتاب باشد؛ با توجه به نوستالژی بسیاری در باره دوران پیش از ۱۹۷۹ (۱۳۵۷ خورشیدی) این عنوان در همانحال برای برخی از ایرانیان پایان یک دوران طلایی را تداعی می کند و من خود درپی عنوانی بودم که بازگوکننده یک عصر تاریخی باشد؛ سرانجام به این نتیجه رسیدم که پایان زندگی شاه ایران، پایان دوره‌ای تاریخی در تاریخ ایران نیز هست.

– شما پژوهشگر تاریخ و مدرس تاریخ در دانشگاه کلمبیا هستید. چگونه از میان موضوع‌های فراوان تاریخی، به زندگی پادشاه ایران علاقمند شدید؟ چه عامل و یا عواملی موجب اشتیاق و کشش شما به پژوهش و نوشتن زندگی محمدرضا شاه پهلوی شد؟

از دیگاه تاریخی، انقلاب ایران یک رویداد جهانی بود. من در آن هنگام ۹ ساله بودم و با هزاران فرسنگ فاصله در نیوزیلند، انقلاب ایران در زندگی من هم اثرگذارده بود. هنگامی که شاه، ایران را ترک گفت و خمینی وارد صحنه شد،

ما می دانیم که برای از میان برداشتن شاه، [معمر] قذافی رهبر وقت لیبی، منابع مالی را تامین می کرد و [یاسر] عرفات [رهبر وقت سازمان آزادیبخش فلسطین] آموزش چریک‌ها [ی ایران] را در لبنان برعهده داشت. ما می دانیم که سلاح‌های بسیار مدرن، تنها می توانست از زرادخانه‌های بلوک شرق تامین شوند. این اطلاعات اکنون از اسناد محرمانه منتشر شده دولت آمریکا بدست آمده که در دولت [جیمی] کارتر جزو اسناد طبقه بندی قرار گرفتنند.

او بیدرنگ ورود گوشت گاو و گوسفند و سایر فرآورده‌های گوشتی را ممنوع کرد به دلیل آنکه تهیه آنها طبق موازین شرعی نبوده است. در همانحال کشور ما به یک شوک نفتی دچار آمد چرا که صدور نفت از ایران به خاطر اعتصاب‌ها متوقف شده بود؛ اینگونه پیآمدهای انقلاب [اسلامی ایران] دوران کودکی و نوجوانی من را هم تحت تاثیر قرار داد و من همواره به خود می گفتم که روزی، شخصی در مورد انقلاب ایران و چگونگی آغاز و آنجام آن خواهد نوشت و دلایل آن برمن روشن خواهد شد، ولی چنین نشد و کتابی در این مورد انتشار نیافت و آنچه بود، کامل نبود.

سالها بعد در مسیر انتخاب حرفه آینده‌ام در منهتان نیویورک به پژوهش رویدادهای خاورمیانه پرداختم؛ دوره‌ای که با ماجرای ۱۱ سپتامبر [۲۰۰۱ میلادی] آغاز شده بود. نتیجه این پژوهش، گذراندن دوره دکترا در رشته تاریخ و نخستین کتابم، «پادشاهان نفت» بود و نوشتن آن در واقع سکویی برای پرش به سوی کاری بزرگتر شد، ولی هنوز آماده این کار بزرگتر نبودم و اطلاعات کافی و منابع لازم را در اختیار نداشتم، تا اینکه سه سال بعد، پیشنهاد نوشتن کتاب « زوال بهشت» را به ناشرم ارایه دادم که پذیرفته شد و این درست زمانی بود که فیلم سینمایی «آرگو» به بازار آمده و مورد استقبال قرار گفته بود ولی من با آن دشواریهای فراوانی داشتم، چرا که عاری از دقت و صحت تاریخی بود.

– از دیدگاه شما به عنوان یک تاریخ نگار که به گفته خودتان، پژوهش‌های فراوانی در زندگی و دوران پادشاهی محمدرضا شاه پهلوی انجام داده اید، چه بخش یا بخش هایی از زندگی او و بازیگران دوران او در ایران، جالبتر و جذابتر بوده است؟

فکر می کنم ارزش فراوان کتاب این است که یک غیرایرانی آن را نگاشته و برای من نکته شگفت انگیز در این کتاب، این بود که انتظار نداشتم چهره پادشاه ایران این چنین باشد؛ یک میهن پرست قدرتمند که در مسایل گوناگون برای آمریکا مشکل ساز بود. ایرانیانی که کتاب را خوانده اند از آنچه در روابط پنهان [ایران و آمریکا] روی داده، مبهوت و متحیر شده اند.

برای ترسیم چهره شاه ایران، با همسرش فرح پهلوی و بسیاری از کسانی که در دوران او در عرصه سیاسی ایران حضور داشتند، گفتگو کردم و به عنوان یک تاریخ نگار هرگز درپی آن نبودم که به هرطریقی، تفکری ویژه، یک جهان بینی خاص و یا نوعی ایدیولوژی را در هر فرم و چارچوبی به ذهن آنها تزریق کنم. بیشتر صحبت‌ها و قول‌ها برمحور رویدادها بود و من با این رویدادها به عنوان روزنامه نگار حرفه‌ای برخورد کردم. از تفسیر و تحلیل گفته‌ها نیز پرهیز کردم و بخش جداگانه‌ای را به این منظور اختصاص دادم. کتاب در واقع بازتاب رویدادها و دلایل آنهاست. خوشبختانه من فرصت چند ساله‌ای در اختیار داشتم تا واقعیت‌های تاریخی را چندین و چند بار بررسی کنم. و اما تکان دهنده‌ترین بخش کتاب برای من، هنگامی است که شاه شاهد ازدست رفتن کشور است. همچنان که در شاهنامه، شاه به سرنوشت اعتقاد داشت.

داستان او تنها به عصر مدرن حاضر تعلق ندارد و صدها سال دیگر نیز در باره آن بحث و فحص خواهد شد. من برای گفتگو با صدها تن اشخاص مختلف، با زمان در مسابقه بودم. از آغاز این کار تا کنون سه تن از کسانی که با آنها گفتگو کردم، در گدشته اند.

به عنوان یک تاریخ نگار، از دیدگاه شما دلایل سقوط پادشاهی محمدرضا پهلوی در ایران کدامها بودند؟

این پرسش بزرگی است و تنها می توانم به این اکتفا کنم که شاه در یک دوره انتقالی تاریخ گرفتار شد. از دیدگاه ما تاریخ نگاران، این دهه، [دهه ۷۰ میلادی] پُل انتقالی از دوران جنگ سرد به دوره پسا جنگ سرد و تجدید حیات اسلام [سیاسی] بود؛ از هرجهت چه سیاسی و چه اجتماعی، شاه محصول یک پادشاهی پیشرو، لیبرال و مدرن قرن بیستم [ایران] بود.

پادشاهی او ۳۷ سال بطول انجامید که از منظر زمانی، پنجمین پادشاهی طولانی در تاریخ شاهنشاهی ایران بود و این خود، امتیازی است که توانست در یکی از مخاطره آمیزترین دوره‌های تاریخی پایداری کند و دستآوردهای فراوانی بجای بگذارد. فکر می کنم همه توافق دارند که پدر شاه (رضا شاه) پایه‌های یک ایران نوین را استوار کرد و فرزندش محمدرضا شاه برروی این پایه‌ها ایران پیشرو را بنا کرد. روشن نیست که شاه می توانست [در چنان دوره گذرایی] دوام آورد. ایران کشوری بود که در زمانی ناگوار در خط گسل پایان جنگ سرد و تجدید حیات اسلام بنیادگرا قرار داشت و شاه نخستین قربانی این تحول تاریخی بود.

آیا شما در پژوهش‌های خود به عوامل خارجی در انقلاب اسلامی هم پرداختید؟

بخش مهمی از پژوهش‌های من که از آن بسیار راضی هستم، پرداختن به عوامل خارجی انقلاب بود و بویژه نگاه به ورود سلاح‌های بسیار مدرن به ایران و منابع مالی که در اختیار مجاهدین [خلق] و فداییان [خلق] قرار می گرفت، در این زمینه پژوهشگران اولیه غفلت کردند و آن را کم اهمیت دانستند.

ما می دانیم که برای از میان برداشتن شاه، [معمر] قذافی رهبر وقت لیبی، منابع مالی را تامین می کرد و [یاسر] عرفات [رهبر وقت سازمان آزادیبخش فلسطین] آموزش چریک‌ها [ی ایران] را در لبنان برعهده داشت. ما می دانیم که سلاح‌های بسیار مدرن، تنها می توانست از زرادخانه‌های بلوک شرق تامین شوند. این اطلاعات اکنون از اسناد محرمانه منتشر شده دولت آمریکا بدست آمده که در دولت [جیمی] کارتر جزو اسناد طبقه بندی قرار گرفتنند. ما حتی از میزان دلارهایی که قذافی از طریق سفارت لیبی در بیروت در اختیار عوامل انقلاب ایران قرار می داد آگاهیم؛ بنابراین تلاش‌های سازماندهی شده‌ای برای بی‌ثبات کردن ایران و سرنگونی نظام پادشاهی در آن کشور وجود داشت.

بحران اعراب و اسراییل هم بخشی از این امر بود، بدین معنا که شاه با اسراییل روابط بسیار خوبی داشت. عرفات و قذافی از توافق صلح کمپ دیوید [که بین انورالسادات رییس جمهوری وقت مصر و مناخیم بگین نخست وزیر وقت اسراییل] امضا شده بود، بسیار ناخشنود بودند و فکر نمی کنم که در آن زمان پشتیبانی از چریکهای [ایرانی] تصادفی بوده همچنان که در دیدار و گفتگو با یکی از این چریک‌ها در ایران، این امر برای من تایید شد. شاه نفت در اختیار اسراییل قرار می داد و از پرزیدنت سادات پشتیبانی می کرد و از میان برداشتن او معادل بی‌ثبات کردن تمام منطقه [خاورمیانه] بود.

در ادامه این گفتگوی طولانی، نویسنده کتاب «زوال بهشت» به پرسش هایی در باره امام موسی صدر رهبر مقتول شیعیان لبنان و زندگی فرح پهلوی در ایران و غربت پاسخ داد؛ در مرگ امام موسی صدر، احمد خمینی، آیت الله بهشتی و برخی اطرافیان آیت الله خمینی را سهیم و دخیل دانست و زندگی شهبانوی پیشین ایران را یکی از تکان دهنده‌ترین داستان‌های اندوهبار پس از انقلاب اسلامی نامید.

منبع:رادیوفردا

ریک گلداستون منتقد روزنامه نیویورک تایمز، پل پیلار پژوهشگر ارشد دانشگاه جورج تاون و انستیتوی بروکینگز در واشینگتن و منتقدان نامدار دیگری، کتاب تاریخی اندرو اسکات کوپر را با صفاتی چون نافذ، روشن، درون بین و با بصیرت و صمیمی توصیف کرده اند.

———————————————-

*The Fall of Heaven: The Pahlavis and the Final Days of Imperial Iran

 

مطالب مرتبط:

نفت،شاه،«انقلاب اسلامی»ودیگرهیچ!،علی میرفطروس

نفت،شاه،«انقلاب اسلامی»ودیگرهیچ!(بخش پایانی)،علی میرفطروس

نگاهی تازه به«انقلاب اسلامی»،بخش نخست،علی میرفطروس

لبۀ تیغِ سُنّت و گلوگاهِ کبوتران سینمای ایران،علی میرفطروس

مارس 10th, 2017

 

یادداشتی دربارۀ فیلم مستند بهمن مقصودلو

8مارس2017

به همّت انجمن اجتماعی وفرهنگی ایرانیان در فرانسه(وال دُ مارن)،انجمن فرهنگی  دستان و پُل سیمون لِفرانس،فیلم مستند«لبهء تیغ :میراث بازیگران زنِ سینمای ایران»به کارگردانی دکتربهمن مقصودلو درسینمای لومینور  پاریس به نمایش درآمد.حضورجمعیّت چشمگیری از مشتاقان،نشانهء  برجستگی و اهمیّت موضوع  فیلم بود.

بهمن مقصودلو-به عنوان نویسنده، منتقد و سردبیرچندمجلهء سینمائی- درارتقاء دانش سینمائی درایرانِ قبل ازانقلاب نقش ارزشمندی داشت.کتاب«سینمای ایران»مقصودلو در سال 1987 توسط دانشگاه نیویورک منتشر شد.«این سوی ذهن،آن سوی مردمک»، «آزادی و عشق در سینما » و «علف: داستانهای شگفت و ناگفته»ازدیگرکتاب های وی درعرصهء سینما است.

سینمای ایران- بی تردید-باپیدایش و رشد مدرنیته(تجدّد)درایران پیونددارد و می توان گفت که هنر- و خصوصاً هنرسینما -محصول تجدّداجتماعی و توسعهء ملّی است.یکی ازمشخصات اصلی تجدّد درسینما،جداشدن جامعه از اخلاقیّات سُنّتی و جایگزین شدن قانون بجای«غیرت»و«ناموس»می باشد(درفیلم،خانم  پوری بنائی ازعصبانیّت شاه ازدیدن فیلم«قیصر»یادمی کنندکه می گفت:مابازحمت و تلاش  قانون  وضع کرده ایم تا جلوی این«لات بازی ها»گرفته شود!).

ازاین گذشته،درجامعه ای که نهادمذهب (دراَشکال متنوع آن)حضوری چشمگیرداشت،تجددگرائی،سینمای مدرن و به تبَع آن،حضور زنان درفیلم های ایرانی،باموانع و مشکلات فراوان همراه بود.«لبهء تیغ:میراث بازیگران زنِ سینمای ایران»،روایت رنج و شکنج های زنان هنرمندما  درمواجهه یامقابله با این موانع مذهبی و اجتماعی است،روایتی که یادآورِشعرپروین اعتصامی پس از کشف حجاب زنان به دست رضاشاه در17دی ماه 1314 است:  

زن در ایران،پیش از این گویی که ایرانی نبود
 پیشه‌اش جز  تیره‌روزی  و   پریشـانی نبود
 زندگی و ‌‌‌‌‌‌مــرگش اندر  کنج عزلت‌  می‌گذشت
 زن چه بود آن روزها، گــــر زآنکه زندانی نبود

 کس چو زن،انـدر سیاهی قرن ها منـزل نکرد
 کس چو زن،در معبـد سالوس قـربانی نبود

 از بـرای زن به  میـدا ن فـراخِ زنـدگی 
سرنوشت و قسمتی،جز تنگ میدانی نبود

در قفس می‌آرمید و در  قفس  می‌داد جان
در گلستان،نام از این مرغِ گلستانی نبود

بهمن مقصودلو  با ارائهء مستندهای ارزشمندی مانند:شاملو؛شاعرآزادی،احمد محمود؛ نویسنده انسانگرا، ایران درودی؛ نقاش لحظات اثیری،اردشیر محصص و صورتکهایش؛و…نشان داد که بدور از وسوسه ها و سود و سوداهای رایج،به فکر«خاموشی دریا»است؛تلاشی برای ثبت و ضبط  بخشی ازتاریخِ خاموش و فراموش شدهء هنرایران معاصر .«خاموشی دریا»(2003) نام یکی ازفیلم های بهمن مقصودلواست که بیش از شش جایزهء بین المللی را در بیش از بیست جشنواره جهانی کسب کرده است.وقتی مستند«لبهء تیغ : میراث بازیگران زنِ سینمای ایران»رادیدم ،بیاد«خاموشی دریا»افتادم چراکهباوجودِجوش و خروش های دریاوارِ زنان سینمای ما، آنان محکوم به خاموشی و سکوت بودند،زیراباتوجه به موانع اجتماعی- مذهبی حاکم برجامعه،بقول پروین:

 در قفس می‌آرمید و در  قفس  می‌داد جان
در گلستان، نام از این مرغ گلستانی نبود

اصلاحات اجتماعی محمدرضاشاه درسال های1340-1350  و حضور چشمگیرِ زنان درعرصه های سیاسی- اجتماعی و هنری،به روشنفکران شجاع و هنرمندان آگاهی نیازداشت که بدور از سیاست زدگی های رایج بتوانندپوستهء ضخیم موانع دینی و اجتماعی را بترکانند و بجای تجدّدستیزیِِ کسانی مانند جلال آل احمد (درلفافهء «غربزدگی»)بتواننددرتعالی و ارتقای هنری جامعه بکوشند،اما نگاهی به سینمای قبل ازانقلاب- متاسفانه-حضورچنین روشنفکران و هنرمندانی را بسیارکمرنگ  می نماید،بااینهمه به جرأت می توان گفت که زنِ ایرانی دراین دوران برای نخستین بار درفیلم های بهرام بیضائی حضوری مستقل و هویتی ممتاز یافت(از جمله در «غریبه و مه»،«چریکهء تارا»،«رگبار»،«مرگ یزدگرد»و«باشو؛غریبهء کوچک»(با بازی درخشان سوسن تسلیمی).بنابراین،اغراق آمیزنخواهدبوداگرگفته شودکه دانش و دانائیِ بهرام بیضائی الهامبخش کارگردانان وهنرمندان برجسته ای مانندفاطمهء معتمدآریا،رخشان بنی اعتماد، نیکی کریمی،گلشیفتهء فراهانی،ترانهء علیدوستی،لیلا حاتمی،لیلا اوتادی،نیکی کریمی، و …بوده است.

بهمن مقصودلو

فیلم «لبهء تیغ : میراث بازیگران زنِ سینمای ایران»روایت 21زن هنرمندی است که در 463 فیلم قبل از انقلاب نقش برجسته ای داشته‌اند از جمله:ایرن زازیانس(عاصمی)،شهلا ریاحی،پوری بنائی،ویدا قهرمانی،تهمینه،فخری خوروش،ژالهء عُلوّ،شهرزاد،مری آپیک،فرزانهء تائیدی،زینت مودّب،پرتو نوری علا،شهرهء آغداشلو و…مضمون مشترک این روایات،حس همکاری وهمدلی بین زنان هنرمند،رنج و شکنج های خانوادگی و اجتماعی برای راهیابی به عرصهء سینما،فقدان دستمزد یا برگشت خوردن چک های تهیّه کنندگان و…درپایان:محرومیّت ازفعالیّت های هنری دربعدازانقلاب اسلامی،انزوا،عزلت،خانه نشینی و…. 

حضور و روایت برخی از کارگردانان ،منتقدان و هنرمندان مرد( مانند بهرام بیضایی، نصرت کریمی،پرویز دوایی، اسماعیل ریاحی، مهدی رئیس فیروز و ناصر ملک مطیعی) به فیلم مقصودلو  غنای بیشتری بخشیده است.

آتشی زکاروان بجا مانده!

 فیلم مستند بهمن مقصودلو حاصل 13 سال تلاش پیگیرِ وی(ازسال2002تا2015)می باشدکه بدون هیچگونه کمک دولتی یا غیردولتی  تهیّه و ندوین شده است.این فیلم-درواقع-تاریخچهء تحوّل و دگردیسی نقش زنان سینمای ایران ازآغاز تا شروع انقلاب اسلامی است و لذا ازنظرجامعه شناسی و جدال سُنت و تجدّد نیز دارای اهمیّت است.درمیان روایت های 21زن هنرمنددرفیلم،سخن ژالهء علوّ، پوری بنائی،شهرزاد (کبرا سعیدی)،شهلاریاحی و خصوصاً«ایرن»جان و جلای بیشتری دارد،پس بیهوده نخواهدبودکه این یادداشت کوتاه را با سخن حسرت بار و درعین حال،فروتنانهء«ایرن»به پایان برَم:

ایرن

– «ما قبیلهء بزرگی بودیم…عاشقانه با هم کار می کردیم. تا یک روزی کاروان ما در جایی توقّف می کند و فردا که قرار است این کاروان حرکت کند، یکی میاد و میگه یک عده از شما نباید با این کاروان بره،چون کاروان سالار  عوض شده. آن عده که موندیم دُورِ هم جمع شدیم، کاروان حرکت کرد. ما گردِ آتشِ مانده از کاروان نشستیم. سرمان را به هم تکیه دادیم و آروم گریستیم. آتش کاروان به خاکستر گرائید.خاکستر بر سرمان نشست. پیر شدیم همه، ولی غبارِ پای کاروانیان سرمهء چشم ما».

 

مطالب مرتبط:

ایران درّودی:عارفی درمکاشفهء رنگ ها،علی میرفطروس

 

سه شعرکوتاه:مژگان رودبارانی،رسول یونان و نیما معماریان

مارس 6th, 2017

 1

باورنمی کردم تسخیرم کنی

وقتی

                   تعبیرت می کردم

مژگان رودبارانی

باران

2

‌من ابر شدم 
گفته بودی که خورشیدی 
یادت هست …؟!
تا زیباتر بتابی؛
چقدر گریستم …؟!

رسول یونان

 3

باران

آبرویم را خرید

شبیه مردی که گریه نمی‌کند

        به خانه برگشتم!

نیما معماریان

نامۀ نیمایوشیج به احسان طبری

مارس 3rd, 2017

آنکه غربال به دست دارد،از عقبِ کاروان می آید

اشاره:

در شمارهء هیجده سال اول «نامه ی مردم» (18 اردیبهشت 1322) شعری از نیما به نام «امید پلید» به صورتی مغلوط چاپ شده بود. احسان طبری مقدمه ای بر این شعر نوشته بود که بر نیما گران آمد و لذاپاسخی به   احسان طبری نوشت، که در زیرمی خوانید.این نوشتهء احسان طبری، گویا اولین و آخرین نوشتهء طبری دربارهء نیما و شعر اوبود.

باتوجه به مقام وموقعیّت ممتاز احسان طبری-به عنوان بزرگ ترین ایدئولوگ فرهنگی-ادبی آن زمان-پاسخ نیمابه طبری،سرشار ازآینده نگری و اعتمادبه نفسِ وی نسبت به اهمیّت وحقانیّت کاری است که آغازکرده بود.نامهء نیما می تواندناقوسِ هشداری باشد برای«نو رسیدگانِ پُرادعا»و منتقدان غیرامینی که درسودازدگی های ایدئولوژیک و ایرانسوزِ دیروز،اینک در برخی رادیو-تلویزیون ها «مشقِ اندیشه»می کنند بی آنکه بدانند بقول نیما:«آن که غربال به دست دارد   ازعقبِ کاروان می آید». 

امّاآنچه که  به پاسخ نیماارزش تاریخی می دهد،پیش بینی سرنوشتِ رقّت بارِ احسان طبری و دیگررهبران حزب توده است که در این جملهء درخشان نیما  تبلور می یابد:

-آنکه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم ناستوده ببیند.            نیما

 متن زیر،خلاصه ای است ازنامهء نیما به احسان طبری که طی آن نیما دیدگاه های هنری وشعری خویش را ابرازکرده است.

            ****

نامه های نیما

به احسان طبری

دوست عزیز من

مقدمهء زیبایی را که بر اشعار من نوشته بودید خواندم.

قضاوتها و سلیقه ها هرکدام به نوبه ی خود خلاصه شده و با وضعی شیرین در آن به کار رفته بود. از آنچه در من هست و بر آن افزوده اید، از راه اطمینان و عقیده که به دوست خود دارید، برای روشن ساختن اشعار من، و از آنچه در من نیست و می باید وجود پیدا کند، یا نمی باید. اما نمی تواتم نگویم تا چه اندازه سپاسگزارم و شما تا چه اندازه اطمینان مرا نسبت به قضاوت خود جلب کرده اید درباره ی آنچه سود و زیان آن به دیگران مربوط تر است تا به خود من. چون من قسمت عمده ی عمر خود را گذرانده ام و مقصودی ندارم. اینک مشقت زندگی و فرسودگی از آن مرا عاشق وار به گوشه ی خلوت خود بیشتر می کشاند، همچنین سرگرمی دایمی با کار. روزی نمی گذرد که به فکر نقشه ی طولانی خود نباشم و حقیقتن باقی ی زندگی را برای انجام آن برآورد نکنم.

من دیگر به کار این می خورم که میوه بدهم. اگر بتوانم. نه اینکه قامت سخت و سقط خود را راست بدارم، به طوری که همه کسی بپسندد. اما آنچه را که نه من و نه شما، بلکه هیچکدام، نمی توانیم با کمال وضوح پیش بینی کنیم قضاوتی ست از روی یقین و نهایت دقت درباره ی آنچه ادبیات ما رنگ تازه ای می گیرد. بیرون از هرگونه خودخواهی، درباره ی نقیصه ای که حتمن در اشعار دوست شما هست و رمزی که خود شما در آن خواهید جست.

من فکر می کنم: آیا آنها که به جای ما خواهند بود چه خواهند گفت؟ آنها نتیجه ی هزاران قضاوت گوناگون نخواهند بود؟ آنچه اکنون ما نیستیم و برای خود ممکن است باشیم. و حتمن شما هم همین فکر را می کنید؛ زیرا ما قبلن دانسته ایم که هرچه از جمع می آید، و بنابراین غربال به دست دارد از عقب کاروان. خیلی مدتها پس از این، در طول مدت زمانی که ما نمی توانیم با حدس خود آن را محدود بداریم. اما مسلمن می توانیم به راهی که آنها ناچار از آن خواهند گذشت، نزدیک شده باشیم.

به عقیده ی من، دوره ی ما نباید با دوره ی “ژوکوفسکی” و همکارهای او یا با قرن هفدهم و دوره ی رمانتیسم در فرانسه برابر گذارده شود.

نکته ای که بدون کمال تعجب  برای من فراهم آورد این بود. ولی بعد دریافتم از کجا این فکر در شما، که به روش فکری خودتان فکر می کنید، رخنه کرده است. بدون آنکه خود متوجه باشید آنها از موافقت با فکر ما درآمده، به دست خود ما نقشه ی تزلزلی است که می کشند. چون نمی توانند اجاق خود را روشن بدارند می گویند “ستاره های آسمان هم روشن نیستند”. و حال آنکه با همان عقیده به تکامل تدریجی، به واقعیت بر خلاف این می رسیم: دیگران با وضعیت به وجود آمده، و در هر وضعیت، هنر آنها هم رنگ و زیب تازه گرفته، مثل همه چیز آنها. در صورتیکه برای ما به عکس بوده.

ما از وضعیت به جلوتر پا به عرصه ی وجود گذاشته ایم. در عوض در برابر چقدر جلوه و تابناکی محصولهای فراوان تر هنر و زیبانیی های گوناگون آن. به این جهت پیش از آنکه نیروی زندگی ما کمک کند، نیروی دماغی ماست که کمک می کند، نیروی دماغی ماست که کار خود را انجام می دهد. و چنین به نظر می آید که ما چیزی از وضعیت گرفته ایم و همین ما را به اشتباه می اندازد، در حالتی که این نیست.

پیش از همه چیز با کمال وضوح می بینیم که روابط از جنسی دیگرند. “برای پیشینیان وضعیت، و برای ما منابع هنری ست”، از این گذشته فعالیتها یکسان نیستند. نسبت به پیشینیان، ما به فعالیت کمتر نیازمندیم، همچنین به زمان کمتر.

هرچند شتاب و بی حوصلگی در هنر روا نیست و هرکاری زمان می خواهد. این زمان که آنها می گویند، و در آن تعصب می ورزند، به جز آن و مربوط به دوره های تکامل در عالم هنر است. این زمان، فاصله را می رساند و آن را حتمن با روابط خود باید در نظر گرفت. شما به اندک اشاره درخواهید یافت وقتی که فعالیت دماغی خود را با روابط آن در نظر می گیریم، می بینیم این نمونه ها که در عالم هنر امروز وجود دارد، کیفیت هایی هستند که بدون تردید کمیتها را مختصر می دارند.

به این معنی : وقتی که ما ساخته و پرداخته ی پیشینیان را می پذیریم با ملاحظه و تجربه ی فراوانی که آنها نیازمند بوده اند، خود را نیازمند نخواهیم دید. درواقع همه ی آن کارها که در هنر لازم می آید “رفع زشتیها، جمع آوری زیباییها و به حد اعلا رساندن کار” در زمانی کوتاه صورت می گیرد. ملاحظه و تجربه ای که برای ما باقی می ماند در کار ما و در پیش خودمان است که چگونه آن را مرمت کرده جلوه ای که هنر خواهان است، و ما از هنر خود می خواهیم، به آن بدهیم. این است که از فعالیت دماغی کاسته و می بینیم نسبت به این کاهش، از اندازه ی کار و نسبت به اندازه ی کار، از اندازه ی زمان کاسته است.

از طرف دیگر نسبت به انجام کار در زمان کمتر، طبعن بر سرعت کار افزوده، همچنین هر قدر این کار زمان درخواست کند به حسب نیروی دماغی ما، و شوری که ما را به کار برانگیخته است، تفاوت می یابد و از این راه به زمان تقریبی خیلی کمتر می رسیم. به مراتب نزدیکتر از زمانی که فاصله بین “بوحفص” و “حافظ” است – اگر بتوانیم این دو تن را با هم بسنجیم.

یقین داشته باشید، دوست من، همه ی اینها در موضوع هنر، قبول کردنی ست. هنر با اساسی جدا از علم و اخلاق ما، هرچند هریک در آن موثرند، می کوشد تا زیبایی خود را به دست بیاورد. پس از آنچه را که در ما و طبیعت زندگی وجود دارد با خود بسازد. چیزی که در پی شکل و ساختمان می رود و زاده ی بلافصل هیچگونه وضعیتی شناخته نمی شود، هنر است.

این حقیقتی ست که در باره ی هوش آدمی بیشتر صدق پیدا می کند، تا درباره ی عوض کردن زندگی. زیرا در هوش انسانی و کار دماغی او شتابی ست که در عمل او نیست.

اسباب عمل باید به زحمت فراهم شود. و خیلی با تدریج و پررنج تر. و حال آنکه اسباب ذوق و هوش، همان ذوق و هوش است. تا در کجا و کدام زمان و به نیروی کدام زنده.

هنر را ظاهری ست ساده اما باطنی پیچیده و مرموز. با هر هستی دقیقه ای ست و با هر دقیقه نیرویی خاص برای فهم، آنچه در هنر اساس زیبایی ست همان راستی و حقیقت است.

عمده این است که چگونه کار می کنیم؟ با کدام رابطه؟ و چقدر مدت برای این کار گذارده شده، و از چه راه می آزماییم؟ پس از آن نیروی ایجاد ما هم دیر یا زود با آن شناخته می شود.

اما حقیقت امر این است: هرکدام از این پرسشها چه بسا به خودخواهی من مربوط بود. “هنگامی که در پس پرده از من صحبت است” و من فکر خود را در خصوص آن به زحمت نیانداخته، وقت کار و وظیفه ی اصلی را در میان ساعات طولانی این گونه برخورد یا انجام وظیفه، مستهلک نمی دارم. بلکه به گوشه ی دنج خود که فقط شیطان هوش من، و دلی که از آن من نیست، در آنجا راه دارد، شتافته به کار خود می پردازم.

فقط با خودم می گویم “شرم نمی آوری از این حرفهای سبک و کودکانه؟” آیا تو می کوشی که زبانزد مرده ها باشی تا اگر استخوان سرد خود را، که بوی هزار سال مرگ می دهد، به هم چسبانده و از پشت پنجره ی تو می گذرند – نگاه یخ کرده ی خود را به دیوار تو بیندازند؟ آیا تو شعر خود را جز در مطبخی به دست دوستی از آن خود خواهی داد؟ یا به روزنامه ها و مجله ها می فرستی تا قضاوت مردم را در خصوص چیزی که نمی دانند بسنجی؟ آیا تو شیادی بیش نیستی که به خلوت خود پناه برده – یا حقیقتی در تو هست و راست است که می گویی او روزی به زبان خواهد آمد؟

باور کنید، دوست من، هرچند که من، در کوه ها و جنگلها و در میان زورآزمایان و غارتگران بزرگ شده، و طبعن آشفته و بی اطاعت بارآمده ام، این حقیقتی ست که در برابر آن سر تسلیم فرو می آورم.

راست تر و با حقیقت تر از این در نزد من، کار است و نیروی کار و حوصله ی فراوان در آن و اندازه ی کار و تشخیص راههای آن، در حالتی که خود را در برابر آن نباخته ام:

کم خواندن، چون هرچیز را به طور طبیعی و دلچسب در راه عمل باید به دست آورد.

زیاد به ملاحظه در جوانب کار و آنچه که خوانده شده است، پرداختن.

زیاد فکر کردن و با نظر عیب جویی دیدن در خود و دیگران. و چقدر ساعات دراز را اینگونه گذرانیدن. ساعات دراز یادآوردن آن ساعات به کار رفته را که در نظر مرد کفایت و زیبایی خود را از دست می دهند.

کاوش درباره ی آنچه انجام گرفته. کاوشی پر از شک و تردید که هنر را وسیع تر جلوه می دهد – و اگر روشنی این بر مرد آشکار شود آن را به زور خودخواهی در تاریکی خود پوشیده نمی دارد.

و بسا نکته های دیگر، تا اینکه همه چیز به اندیشه، و همه ی اندیشه ها به اندیشه ی کار بدل شود، در تمام اوقات کار.

ساعات از دست رفته را هم که به ملالت و شنیدن حرفهای بی فایده با مردمان لاابالی و جروبحث با آنها گذشته است با استغفار و شرمساری باید تلافی کرد. البته برای هرکس ضعفی در زندگی هست. باید آن را دریافت و به گوشه ی خلوت خود آمد و با صدای بلند خود را به باد ملامت گرفت و خجل شد از آنکه همیشه با انسان و در درون انسان به سر می برد تا آنکه او هم شکوه و متانت خود را از سخن انسان دریغ ندارد.

با کمال خوشوقتی از اینگونه ساعات در زندگانی دوست شما بسیار کم است. دوست شما نیما یوشیج – که در گوشه ی شهر مردگان به سر می برد – در خلوتگاه خود آن جانورها را، که در دایره ی تنگ زندگی خود غوطه می خورند، در برابر چشم چیده و از آنها – تا اینکه در تقوای او خللی راه نیابد – نفرت می کند. چه بسا از جا برخاسته فریاد برمی آورد و همسایگان خود را در دل شب، که هنگام فهم اسرار است، بیدار می دارد. او متاسفانه درد تلخ اینگونه برخوردهای نابجا را، حتا در اشعار خود، می بیند. اما در تمام احوال رشته ی کار خود را از دست نداده، زود آن را درمی یابد، و با افسونی، که ریاضت او به او می دهد، به خواب می رود.

پیش از هرکار، خوشوقتی او در این است که در راه طلب خود می کوشد و مهمی را در آن به انجام می رساند. هیچ مهمی هم مقدم بر این نمی شود که آدمیزاد نه کم از حیوانات باشد، که در سوراخ خود می توانند مدتهای زیادی بیاسایند. یا حشرات، که برای آنها ممکن است به خواب زمستانی خود فرو رفته باشند. چون او اینطور است، می کاود راه خود را. آنکه در کار خود بیشتر به مرمت خود می پردازد تا به مرمت دیگران، اوست. آنکه چنان به هنرش پیوسته است که بین او و هنرش جدایی نیست، باز اوست و دوست می دارد برای منظوری این را برای دوست خود گفته باشد.

اما کی شمعی افروخته به دست ما می دهد تا اینکه راه ما را به پیش پای ما روشن بدارد و ما را به تاریکی، که خود در آن است، رهنمون نباشد؟ بیش از هرکس برای شما می خواستم گفته باشم اوست که شک می آورد. من نمی خواهم به شما کمک کنم برای دیدن آن، خودتان می بینید، با کمک در راهی که اساس آن مربوط به خود من است و آتش من آن را روشن داشته است.

بیش از من شما تصدیق می کنید که ما در قبرستانی بیش زندگی نمی کنیم. در میان چقدر استعدادهای سوخته و جهنمی و ذوقهای کور و با تاریکی سرشته و ترسو و عذاب دوست. همه چیز بوی استخوان و کفن گرفته است. همه چیز خیال شکست و مرگ را به یاد می آورد. این چهره ی معرفت نارس ماست وقتی که مردمان سرشناس را می ستایند – خیال می کنند راه خود را یافته اند. اما در زیر سنگینی ی زنجیرهای خودشان غلت می زنند و به زودی به شما معلوم می دارند اگر از زنده ای حرفی به میان می آورند و هنر او را به دیده ی تحسین نگاه می کنند، با چشم دیگران در آن دیده اند، زیرا خودشان نمی خواهند راه او را در پیش بگیرند، به اندازه ای که می توانند، و این کار برای منظوری دیگر بوده است.

وقتی که به عکس قطعه ای از اشعار شما را به دست گرفتند – و هنوز شما در جهان آوازه ای ندارید – شهوات خود را به مانند دیگ عفونت به جوش درآورده آنهایی که سرشناس هستند، در برابر شما مانندناپذیر جلوه می دهند. همانطور که سابق بر این قدمای خود را برای همین منظور دیواری تکان نخوردنی می شناختند و بعد به ختم استعداد و ذوق کور خود نظر انداخته، آنها را در کار خود خاتم هنر یا علم لقب می دادند. جز اینکه اکنون به مناسبت زمان، آنها که هیچ چیز خود را عوض نمی کنند، رنگ و آرایش این موضوع را عوض کرده اند.

چنانکه گفتم دست به دامن تکامل تدریجی و زمانهای طولانی زده دلیلی برای نقیصه ای که ممکن است در شعر شما یافت بشود نخواهند جست جز اینکه برای تسکین آتش زبانه ی خود بگویند: “زمان طولانی می خواهد” یا “لفظ ها سست هستند” – سست تر از هوش آنها؟ یا “این تقلیدی از آن است”، “این آن نمی شود” بدون اینکه آنی را بشناسند و مانند اینها. هرچیز که نشدنی ست و قبرستانی را جلوه می دهد. به یک حساب رقت انگیز و کودکانه باید گوش داد – حتا نمی گویم احمقانه. اما شبها را آرایش می دهند تا بلکه شما را سست و سرگردان بدارند، یا جرقه ای را ستاره ای جلوه سازد، یا پاره ی استخوانی بدست آورده آن را به روی استخوانهای پوسیده ی خود بچسبانند. پس از آن در دماغ تنگ آنها هرچیز بیش از پیش مردن آغاز کرده، مثل اینکه ویرانی را از پی کنده اید و اکنون آن ویرانه فرو می ریزد. یا سررشته ی نکبتی گم کرده را به دست آورده، می شتابند، به خیالی که شما می خواهید از دست آنها بگیرید. به هیچ صدایی رو به شما نیاورده، آرامگاه شبهایی چنان وحشتناک هستند که گویا هیچوقت صبحی در پایان آن به خنده درنخواهد آمد. در همین آرامگاه خودشان و در میان جروبحثهای بی اساس و زنانه و لودگیهای طولانی، که طبع سرد و شکست خورده ی آنها را می شناساند، عمر خود را به سر برده مثل مار به روی گنج، که از آن بهره نمی برد، زنگوله به ست گرفته بالای سر برده آن را می نوازند. معلوم نیست برای چه و نمی دانند در این دوران زندگی جویای چه هستند و چه چیز را به پاس آن حقن لازم است خواستار باشند و این چه رقص بی مزه ای ست که در تاریکی ادامه می دهند؟ نه آینده ای وسیع در چشم آنها، نه فکر اینکه در پس دیوار ممکن است زنده ای باشد. چون تمام نظرشان به همین زندگی چندروزه و شهوات آن، در محوطه ی تنگ و تاریک خودشان است. می میرند و از آنجاکه رغبت زنده شدن ندارند، تکان نمی خورند. مثل خیکهای سر به مهر، مثل گوسفندهایی که رو به مسلخ می برند؛ در پی هیچ گونه وسیله ای نمی روند و نمی خواهند بروند و برای نرفتن دلیلها دارند. زیرا شور و دردی در آنها نیست و وسیله ای نمی خواهند برای ابراز آن. تا آنکه بهترین آن را جسته و رجحان داده باشند. بلکه سالهای دراز به شهوت کثیف خود بهایم وار و بی قیدانه پرداخته، ساعتی خود را به مردمانی که رنج می برند و از آنچه در اطراف خود می بینند به زحمت اند، رسانیده می خواهند در خصوص هنر صحبت بدارند!

دوست عزیز من! و بسیار عزیز از این که استعداد دارید و می خواهید به رویه ی نوین شعر گفته باشید. کی عمر خود را به هنر خود فروخته؟ با کدام نیرو؟ با کدام بینایی در کار هنر؟ تا اینکه شما بگویید: این ورقه ی شعر را بخوانید و لطفن بگویید هرچه به نظرتان می رسد؟

هرچند قبول طبع عامه هم موضوعی ست، و چه بسا تواناترین هنرمندان به آن کار خود را می آزمایند، اما هرکدام از اینها موضوع دیگر است و همه چیز را با این رویه نمی توان ساخت. تصدیق می کنید ما در پی کامل تری می رویم و تشنه ی جامی گواراتریم. کی می تواند ساقی باشد و ببیند راه کمال ما را، و کی ممکن است با زیبایی ی زیورهای به دست نیامده ما را آرایش بدهد، و حال آنکه مردمک چشمهای کور خودشان در دو طرف بینی شان آویزان است! یا همانطور که گفته ام چشمهای دیگران را در کاسه ی سر خود گذارده و با آن نگاه می کنند…

نه من، نه شما، هر کارگر کهنه کار و توانا در کار هنر که خیال کند روزی راه خاص او را به او نشان می دهند، و توصیه و تحمیلی در کاری غیر مشترک از دیگران خواهد دید، ناچار به خود این را یادآور می شود. این نکته برای ما دیدنی ست و حس کردنی، نه کاویدنی. اگر به سرشت خود مالامال از رموزی که حتا خود ما نمی شناسیم و اندک اندک بر ما آشکار می شود، نظر می انداختیم و می دیدیم با چه اشتهایی، خودسرانه و بیرون از اختیار ما، هنر را به سوی خود می طلبد یک احتیاط ناشی از شک را هم درباره ی چیزی که روزی به یقین خواهد پیوست می دیدیم که به جای خود وجود دارد.

به عقیده ی مُسلّم دوست شما، این شک و احتیاط خواهد بود که روزی راه ما را در پیش پای ما می گذارد. ما را از تسلیم و شکست و یاس و کم جراتی، و چون راه خود را یافته ایم، از سرگردانی حفظ می کند. همچنین جایگاه مطمئن برای ریشه دوانیدن آن درخت برومند شخصیتی به شمار خواهد رفت که روزی درباره ی میوه های آن سودهایی خواهند شمرد، که اکنون ما واقف بر آن نیستیم. زیرا هنر رشته ای طولانی ست، مثل زندگی خود انسان در روی زمین. چون از زندگی او جدا شده و به زندگی او بازمی گردد. آنکه با هنر مشغول است با زندگی مشغول است، پس از آن نه تنها زندگی روشن و همه چیز آن هویداست و هنری که زاده ی آن ست به همچنین، بلکه مثل این است که به گشودن طلسمی پرداخته. در هر قدم او راهی ست که خود او، آن را به دلپسند خود، در پیش گرفته و می کوشد که بیشتر آن را بر وفق میل خود بدارد. دم به دم فکر می کند “راهی بسیار گریزان و لغزنده در پیش دارم. هیچکس با آن آشنا نیست. چه کنم از آن جدا نشوم؟” این صدای درونی اوست، ولو اینکه به زبان نیاورد. با خود حرف می زند: “من در ذوق و سلیقه ی خود تنها شده ام. هرکس برخلاف میل من نشانی می دهد. من باید از خودم بجویم، نه از دیگران. با کمال بی فرصتی اینک مرگ فرا می رسد، من باید تمام وقت خود را به مصرف این کار برسانم.” همچنین می گوید: “نمی توان مثل مرده خود را تسلیم داشت. یا به مانند تخته ی مرده شوخانه به دست مرده شو تا اینکه مرده ها را به روی آن شستشو بدهند و همین که درخور قامت آنها نبود، تخته ای بر آن اضافه کنند.” هیچوقت دنیا را با این رویه به جایی نرسیده است.

نیما یوشیج می گوید: پیش از این و خیلی پیش از اینها، سالها و ماهها می گذشت، به سرعتی که گویا زمان بی مهابا را با تازیانه تعقیب کرده اند و ما به ذوق و هنر خود تسلیم شده و سر به پیمان او درآورده بودیم. مثل اینکه هر دقیقه بین ما و دیگران جدایی بیشتر است و هنر، هستی ی صفایافته تری را می طلبد. اگر به جز این باشد تامل نکنید که آن برای هنر است یا نیست. هستی معین، راه معین می جوید و آنچه معین نیست، نشان روزی ست برای زوال و خرابی. در این شکی نداشته باشید. ساعتی که می گذرد و درخشیدن صبح را مژده می آورد با خود ماست و نیروی ما که از عین حیات مادی به وجود آمده و با ما به حیات مادی بازگشت می کند. در حالتی که به جلوه و زیبایی هرچیز افزوده و ماده ی حیات ما را با معنویت خود، که ظاهر آن هنر است، پیوند می دهد. مثل اینکه ما سرچشمه ای بی پایان هستیم. نیروی ما می کوشد به طرف آن نهایتی که با او نیست، و می خواهد آن را پیدا کند. در همین نهایت است آینده ی ما و، دور از دستبرد دیگران، این آینده یکی از خواص حرکت خود ماست که با آن نهایت تماس خواهد گرفت، برای نهایت دیگر. نقطه ای ست که روزی مشخص می شود و چیزی به جز این نیست. و چون ما در حرکتیم او هم در حرکت است، فقط حاصل این حرکت ممکن است چیزی جز روشنی، و ممکن است به جز تاریکی، چیزی نباشد. در آن متاسفانه نه نیروی ایجادی، نه ابتکاری، نه شخصیتی سودمند و همه ی آن سقوط. مثل اینکه جسد اسب مرده ای را از که به زیر غلتانیده اند و روزی می آید که بقایای استخوانهای او هم به ته دره سقوط می کند، یا به عکس بسته به این است که این حرکت تا چه اندازه مسلم و به حال طبیعی انجام بگیرد. یعنی از روی حقیقتی که مثمر ثمر است، و این حقیقت خود ماییم. در بین تمام حقیقتها که انسان نسبت به زمان معین می فهمد، و ممکن است در راه آن به سرحد اشتباهی رسیده باشد. هم این حقیقتی ست.

ما زنده ایم، دوست می داریم، می کاویم، می کوشیم که هرچیز را بر وفق میل خود بسازیم و این فعالیت، که در ماده ی زندگی انسان همیشه برجا خواهد بود، نشان می دهد انسان، در ساحت زندگی، نه غلامی مطیع بلکه فرمانروایی سازگار است. او می تواند واسطه ی دقیق آن روشنی بارآور باشد که بی وجود آن زندگانی از جلوه و جلای خود کاسته است و ممکن است فعالیت عقلی و مادی آن جلوه ها را که به کنه هستی راه می برد در تاریکی زحمت افزای خود نگه بدارد. از این قرار هنر واسطه ی بیان فکر و حسی نازل نمی شود که برای طبیعت زنها موافق تر باشد، در بسیاری از موضوع های خود.

حتمی بدانید دوست من! او به ما فرمان می دهد. در میان چیزهای دروغ و تصنعی که می خواهند فرمان خود را مرجع بدارند، هیچ کاوشی نمی تواند به آن وقع نگذارد. او آفتاب است که روزی از زیر ابر بیرون می آید و می شکافد تاریکی ها را. او از هزارها مردم که برای معیشت خود بیهوده معطل اند و به لباسی که در خور آنها نیست درآمده و هر روز رنگ خود را ریاکارانه عوض می کنند، “آنی” را که خود می شناسد به همپای خود می برد. او را صیقل می دارد. او را به جذبه ی هستی ای بزرگوارتر می کشاند، که حتمن طبیعت شاعری به آن نزدیک تر است تا طبایع دیگران.

در صورتیکه “خود” را مطیع نباشیم، هیچ چیز را مطیع نخواهیم بود و هیچ جلوه ای را چنان که باید نمی پذیریم. همچنین اگر روزی هم هنر ما بارور است، هیچ کس به آن سر تسلیم فرود نیاورده و آن را نمی پذیرد و ما برای جهان زندگی هیچ جلوه ای را نیافزوده ایم. به عکس همینقدر که به خود آمدیم و بر طبق هستی ی خاص خود دیدیم و دریافتیم که همین چشمها و گوشها دیگرگونه تر می بینند و می شنوند، می توانیم بگوییم که با ما همه چیز هست. به این معنی که ما خدمتی را انجام داده و هستی ای را با خود ساخته ایم. زیرا وقتی این هستی، به ما تعلق داشته و تنها ما بوده ایم که زیباییهای آن را می ستوده ایم. به این ترتیب آن چیزها که امروز زیبا شناخته می شوند بر طبق ضرورتهای هستی هایی خاص بوده و در مرحله ی نخستین عده ی کمی آن را زیبا می شناخته اند. برای ما شکی باقی نباید بماند که وقتی می بینیم در آن مرحله ی نخستین به سر می بریم، نه فقط شادمانه می باید به کار خود باشیم، بلکه باید رویه خود را توفیقی شناخته، چشمها و گوشها را که کودکانه فریب می دهند در برابر ترغیب و تکذیب بیگانه، بسته داشته برای جَستن از یک فریب کودکانه ی دیگر به یاد بیاوریم: ما نخواهیم همه کس شد ولی بدون اشتباه می توانیم خودمان باشیم.

نکته ای را که مایل بودم گفته باشم: این روشی ست که دوست شما از آغاز کار و اوان جوانی، به حمایت آن راه خود را در پیش گرفته است. اگر توانسته است یک قدم در پیش پای خود ببیند، آن را نباید با جهات دیگر زندگانی سنجید و نباید پنداشت که هیچ هنرمندی برای ساختن تکنیک خود نیازمند نیست، یا هیچ تازه کاری نباید دقیقه ای از بینایی فرا بگیرد.

در عالم هنر، که وقت همیشه حکمفرماست، به خود نبودن پرآزارترین بی دقتی هاست. هنگامی که از شخصیت و برومندی بیشتر صحبت به میان است ،پیش از همه کس و همه چیز باید بتوانیم به نیرومندی خود اطمینان داشته باشیم و این تصویری از روی حماقت نباشد. در این مورد اگر شما چیزی فهمیدید که دیگران نفهمیدند یقین بدانید کسی نیست که شما را بفهمد.

در شما نیرویی ست که ممکن است خود شما هم به آن پی نبرده باشید. حاصل زندگی شما و دیگران این فهم رسا و برومند است که اکنون در شما جمع آمده، و روا نیست آن را در معرض عیبجویی مردم قرار بدهید، چون خودتان آزموده اید، آرزوی خودتان را واقف ترید به خودتان تا دیگران. مثل اینکه از ماهیتی عصاره ای به دست آورده، اما دوباره آن را مخلوط می دارید. این کار جز دشمنی با وقت نیست. از خاصیت انداختن و عقیم ساختن است. به جای این کار همان اطمینان به خود ضروری تر است.

با کمال اطمینان خود را در مورد آزمایش بیشتر قرار بدهید، در راهی که به پیش دارید، استقبال کنید آنچه را که به ذوق شما وارد است. هریک از نام آوران، که از آنها اسم می برند، شمایید و مردم نمی فهمند و نمی توانند بفهمند. در شما شکسپیرها و دانته ها، و هرکدام را که بخواهید و بپسندید، وجود دارد، و با مزیتهای دوره ی خود شما. مثل اینکه در شما همه ی آن ناموران پا به رکاب ایستاده اند که چه وقت شما فرمان می دهید: آهای بتازید! به خودتان بگویید به جز این نیست. این شدنی ست. من از پی شدنی می روم و حقیقتن اگر شدنی نبود چرا شما با این نیروی شگفت و حرص و طلب تمام برانگیخته شده اید؟

در حالتی که مفلوج ها و کورها در اطراف شما دست به زمین می مالند که چاله ای را برای مردن خود پیدا کنند،یا مردمان سست و لاابالی، که زود از کاری خسته می شوند و مثل شیطان به دنبال هوس می چرخند، این حرص طلب شما را ناروا می دانند. پس از همه کس و همه چیز چشم پوشیده به کار خود مشغول باشید؛ به طوری که گویا آن شدنی ست که شما را می برد.

مطمئن باشید هرکس با آن شدنی می رود و یک دلیل بیشتر نمی شناسد و آن خود اوست. رموزش جدا و پوشیده از چشم مردم، پوشیده تر به چشم خود شما تا چه رسد به دیگران. ولی چون شما سازنده هستید، همه ی اطمینان ها هست، آنچه را که ذوق شما برآن صحه می گذارد سر توفیق مرموزی ست. بر طبق دقت و نظمی که در آن اندیشیده اید انجام بدهید، ولو برخلاف هرگونه مقررات نو و کهنه، بدون کاوش در رموز این فعالیت بارآور، و باز تکرار می کنم بدون کاوش. کاوش در این ممکن است زبان عیبجویان را به طرف شما باز کند – حتا مگسی از زیر دست شما برخاسته دستور بدهد – و چون در این مورد فکر کمتر پیدا می کند تا حس، حساسیت خود را به پاس فکری تازه ببازید و برای شما ممکن نباشد که بدانید تا چه اندازه حرف عیب جویان را قبول کنید. به این واسطه آنچه را که روزی برای شما مزیتی خواهد بود، متاسفانه امروز با یک بی قیدی از دست داده باشید.

بگذارید این کاوش را دیگران داشته باشند. زیرا این مربوط به هنر شما نیست، بلکه هنر شما زاییده ی آن است، و هرچیز که به زندگی تعلق دارد و به آن باید در شناختن زندگی درونی شما اهمیت گذاشت، حتا یک سفر مختصر و چند ساعت شب منزل در جوار دهکده ای و دریایی خاموش. شبی که تا صبح شما در زیر درختها به آتش کلبه ی خود نگاه می کردید و همراهان را خواب ربوده بود.

چه گیرودارهای پنهانی بین شما و دقایق زندگی شماست که شما جز به قسمتی از آن واقف نیستید. چه خواستن ها و نخواستن ها که ظهر آن را می دیدید. چه نزدیکیها و چه دوریها که دست به کار ساختن شما زده بودند، مثل اینکه در شب تاریکی انجام می گرفت و شما عادتی را ادامه می دادید. شما از همه ی اینها و در آن تاریکی ها به وجود آمدید. هزار شدنی شد تا این که شما بشوید و حاصل اینکه توانستید شعری دلچسب بسرایید، حتا در آغاز جوانی. زیرا هرچند شعر کل کار است، آنچه را درد حس ادا می کند، کار ادا نکرده است. کار شعر را می سازد و حس کار را و زندگی هر سه را و اطمینانی که به خود لازم است داشتن همه را برومند می دارد.

به عقیده ی دوست شما، اعتقادی را که به جمع می توان داشت، در دل مقام آفرینش هنر، از این راه می توان معنی داد، نه راه دیگر، یعنی خود را باید به جای دیگران نشانید و از آن معنای جمع گرفت، دلیل آن هنر خود شماست. در این هنگام با کمال وضوح می بینید قطعه شعری که به دست شما ساخته و پرداخته آمده است – با وجود همه ی تصحیحات بعدی و گاهی بی آن – در نهایت آسانی بوده. در حالتی که دیگران عاجز بوده اند از ساختن مثل آن، عاجزتر از این هنگامی که نمی توانند خود را با درون آت چیزها که شما می یابید پیوستگی و آشنایی داده به کنه آنها رسیده باشند، و به همین جهت آن را بی اثر و مبهم و چه بسا بی معنی می یابند. درواقع آنچه را ممکن بود دیگران به شما بدهند، در معرض بسیار پنهان که نمی توانند به جزییات آن راه یابند، به دست همانها، به شما داده شده، ولی اینکه اکنون شما هستید آنها نیستند و نمی توانند باشند. حتمن برای شما، دوست من، همه چیز عوض شده و رنگ از هستی شما گرفته و برای آنها به عکس.

سر این پیشرفت در این نیست که چگونه منصفانه ما را مرمت کرده اند و اگر روزی به مفلوجی رسیده ایم به ما یاد داده است که با چه وسیله پاهای خود را به مانند پاهای او بداریم؛ یا از روی صمیمیت نابکاری به تشویق ما پرداخته اینک آن چیزها را که از راه فروختن هنرهای خود جسته ایم، از دست گشاده یا زبان آفرین گوی آنها گرفته ایم!

سّر این پیشرفت در این است که چگونه ما را برانگیخته اند خود را با وسعتی که بیرون از ما وجود دارد برابر داشته ایم. پس از آن هوشمندانه و برحسب ضرورتی، از راه دقیق آن گرفته و در آن دخالت کرده ایم؛ بی آنکه به زبان بیاوریم، این کار آرام و به حال طبیعی خود بوده است، مثل آسیابی که با وسایل لازم خود منظمن کار کند.

میل داشتم دوست من این حرفها در پیش شما بماند، از طرف دوستی که به او عقیده دارید و اکنون به رویه ای که او در کار خود دارد پی می برید، ولو اینکه امروز موافقت نداشته باشید، او یقین دارد در موقعی محرّک و بارآور در این خصوص فکر می کنید. آنچه را مردم نمی توانند بفمند، به طوری که چه بسا بی معنی می یابند، چطور می توانید مرمت کنید؟ آیا دانش عمومی، و این قدر عادی و خشک در هنر و استتیک، کافی ست؟ آیا برطبق این دانش ماشین وار می توان در کار و موضوع هنر به استحصال پرداخت و مانند سرمایه داران، قوای کارگران در این رشته را برای محصول بیشتر و دلچسب تر به رنج در آورد؟ باز اعتراف باید کرد که هنر ازین دقیق تر است، هنگامی که از آفریدن آن صحبت به میان است. چیزی که به دست همه ساخته می شود، شعر نیست بلکه معجونی ست که بیشتر اوقات تهوع می انگیزد و خاطر را مشوش کرده و درد سر می آورد، در صورتیکه هرگاه چیزی از همه به وجود بیاید، و از روی همه ساخته شود، شعر است. لازم نیست هرکس آن را بفهمد وقتی که برای همه کس گفته نشده. لازم نیست کودک وار به هرکس با سماجت و التماس عجیبی فهمانید و کوشید که قبول کنند آن شعر به حد زیبایی خود رسیده است.

خواه بخواهند، خواه نخواهند، خواه طبعن شاد باشند و خواه دانشی در این رشته اندوخته و شعری گفته، و چون دیگر وقت برای برتری از راه دیگر برای آنها باقی نمانده، خود را در ردیف شاعران انداخته باشند. هرکس ساخته ی زندگی ی خود است. فکر من و شما، او را عوض نخواهد کرد. اگر زندگی آنها را عوض نکند، همچنین اگر زندگی آنها را برای شناسایی شعر نساخته باشد، شعر آنها را نخواهد ساخت. این گونه شعر، که برحسب ضرورتهای رقتناک و جلوه های گوناگون زندگی، که مرضی یا نمونه ای ست، به وجود آمده، به سوی وسعت و رموزی که از آن جدا شده است می رود واسطه ای بین حال و آینده است و فهم و واقعیت آن برای خود شاعران؛ فقط دانستنی هایی با آن خواهد بود که به توسط دوستان شعر، و چه بسا دست فروشها که شعر می فروشند، وصف می شود.

همچنین است حال و مقام شاعران در نظر مردم. تفاوت دقیقی را که بین “دانستن” و “فهمیدن” وجود دارد از نظر دور نکنید. پس از آن هرگونه سنجشی آسان خواهد بود. زیرا برای فهمیدن “باید ساخته شد” در صورتیکه برای دانستن “کم و بیش نزدیکی به چیزی کفایت می کند”.

گمان می برم مطالب لازم را درین خصوص گفته ام و اگر بیافزایم، و فرصتی باشد، چیزی به جز این نخواهد بود. زیرا دوست شما چیزی به جز این نمی داند.

اما در پایان آن مقدمهء زیبا، اینکه گفته اید: “باید منصفانه انتقاد کرد”، هرچند این قطعه (امید پلید) جز آزمایش قلمی برای من نبوده و کمتر وقت خود را برای اینگونه قطعات صرف می کنم. نخستین کس، خود من خواهم بود که عیب بسیار در آن بجویم، سوای عیبهایی که در آن لحظهء شیرین و محرّک بر من آشکار شد و در قالب بندیِ اشعار آیندهء خود، تلافی خواهم کرد.

[در اینجا نیما غلطهایی را که در چاپ شعر “امید پلید” در روزنامه ی “نامه مردم” وجود داشته را یادآور شده و تصحیح می کند]

این است آنچه از من خواستید تا درباره ی آن مقدمه ی زیبا بنویسم. چون چیزی در نظر نداشتم و دشوار بود برای من جدا شدن از کار، و بیش از این به طول می انجامید، به چند نکته در آن مقدمه که بهتر این بود روشن شده باشد، پرداختم.

خوشوقت خواهم بود که قطعه شعر را خودتان در روزنامه اصلاح یا تجدید کنید تا اینکه نادلچسب تر از این که هست در برابر ذوق مردم قرار نگرفته، از تحیّر مردم در برابر چیزی که تحیّر ندارد، دوست شما اسباب کیف و لذت بیشتری برای خود به دست آورده باشد.

آنکه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم ناستوده ببیند.

نیما یوشیج

 

 

 

 بهشت  و  صائب تبریزی

مارس 2nd, 2017

چنانکه درکتاب «تاریخ در ادبیّات» اشاره کرده ایم:یکی ازجنبه های شعر دوران صفوی تغيير نگاه انسان از «خدا» به «خود» و حذف يا اسقاط بسياری از آئين ها و قيد و بندهای دينی بود.بر اين اساس:«خودشناسی» پايه ای برای «خداشناسی» گرديد که طی آن، انسان، بدون واسطۀ مُلّا و آخوند می توانست خود و خدا را بشناسد.اين تغيير نگاه و نظر، ضمن رواج «فردگرائی» و رهائی از قيد و بندهای دينی،باعث پيدايش نوعی ادبيات عرفی (غيرشرعی) گرديد.

شعر های صائب تبريزی نمونۀ والای اينگونه ادبيات عرفی(غیردینی)است:

این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوشی هست همان  جاست بهشت

باده هر جا که بُوَد چشمۀ  کوثر نقد است

هر کجا سرو قدی هست  دو بالاست بهشت

از درونِ سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خُلد   تو را بی بصری ها محجوب

ورنه در چشم و دل پاک  مهیاست بهشت

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت

نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

«صائب» از رویِ بهشتی صفتان چشم مپوش!

که درین آینه، بی پرده هویداست بهشت

شاهنامه و شعرِ زمانِ فردوسی

مارس 2nd, 2017

%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%b4%d8%b9%d8%b1

کتاب شاهنامه و شعر زمان فردوسی: بحثی تحلیلی در محتویات شاهنامه و زمینۀ پیدایی آن به نگارش خدائی شریف‌زاده ،انتشارات به نشر، مکان چاپ مشهد، تعداد صفحات 424، نوبت اول چاپ 1395، شمارگان 1000 نسخه روانه بازار گردید.

یک قرن پیش از اسلام تا قرن چهارم هجری را زمان رشد شاهنامه همچون حماسۀ ملی مردمان ایرانی می‌دانند. پیدایش شاهنامه و شاهنامه‌سرایی از اعماق زندگی اجتماعی و تاریخ دولت‌داری مردمان ایرانی نشئت می‌گیرد و در آخر عهد ساسانیان مطابق با نیازهای سیاسی و مذهبی به صورت کتابی یگانه درمی‌آید. زمان دولت‌داری سامانیان دورۀ دوم انتشار و تدوین شاهنامه در زمینۀ آثار مکتوب و شفاهی تا دورۀ اسلام بود. شاهنامه و داستان‌های آن میان مردم وجود داشت و در عهد سامانیان شاهنامه‌های منظوم و منثوری به زبان پارسی به وجود آمدند که نمونۀ کامل آنها همین اثر بی‌زوال فردوسی است.

فردوسی در آفرینش شاهنامه بر اساس دیدگاه خاص ادبی خود عمل کرده است. او خرد، سخن و دانش را با هم پیوسته می‌بیند و این جایگاه عالی روشنفکری برای شخصیت‌های هوشمند و اندیشمند است. هدف فردوسی از آفرینش شاهنامه گذاشتن یادگاری در جهان است. روند زندگی انسان باید انجام کار نیک و بقای نام باشد؛ بنابراین آفریدن چنین کتاب بزرگی بهترین عمل و واسطۀ بقاست. شاهنامه مسائل شگفت‌انگیزی دارد و باید آنها را از راه معانی به حقیقت زمان نزدیک کرد. آفریدن چنین اثری به عقیدۀ فردوسی، هنر و طبع خاصی از گوینده تقاضا می‌کند.

فردوسی در تألیف شاهنامه سنت‌های سخنوری زبان پارسی دری را فراگرفته و در رشد و پیدایش آن سهم ارزنده‌ای داشته است. شاهنامه تاریخ افکار ادبی ایرانی را با انواع آن فراگرفته است و بر آن دلالت می‌کند که این اندیشۀ ادبی تنها بیان زمانی افکار ادبی نیست. فردوسی در واقع به تاریخ اندیشۀ ادبی نقش و صورت داده است. از این نظر بینش شاهنامه همۀ مراحل پیدایش ادبی را فرا می‌گیرد.

ادبیات جامعۀ ابتدایی بیشتر به صورت اسطوره در تاریخ گفتاری مردم باقی مانده و به یک معنی شاهنامه نقش اساطیری دنیای قدیم مردمان ایرانی است. مرحلۀ دیگر پیدایش ادبی رشد افسانه و افسانه‌گویی است. افسانه مرحله‌ای طولانی را در تاریخ افکار ادبی دربر گرفته و تا روزگاران زمان آخر ادامه دارد. بدین سبب افسانه در شاهنامه جایگاه نمایانی دارد. داستان‌های بزرگ هفت‌خان رستم و هفت‌خان اسفندیار متأثر از عالم افسانه‌ای هستند. (فصل سوم)

بعد از افسانه، تاریخ تسلسل پیدایش ادبی به مرحلۀ داستان‌سرایی می‌رسد. زمان تألیف شاهنامه مرحلۀ داستان‌سرایی در تاریخ ادبیات بود. بدین سبب بنیاد شاهنامه بر داستان‌سرایی گذاشته شده است. شاهنامه از داستان‌های کوچک و بزرگ تشکیل شده است. حتی روزگار بعضی از پادشاهان داستان کامل هنری است و شاهنامه را چون یک داستان مستقل یگانه شناخته‌اند. فردوسی بنیان‌گذار داستان‌های کوچک هم هست که در دوره‌های بعد به شکلی منظوم و منثور با نام حکایت شهرت یافته‌اند. بررسی داستان زال و رودابه و داستان رستم و سهراب در این کتاب نشان می‌دهد که فردوسی افسانۀ پرماجرای قهرمانان را که معنای سیاسی و تاریخی و فرهنگی دارد، بر مناسبت‌های اجتماعی میان مرد می‌گذارد. (فصل چهارم)

فردوسی در برابر سنت‌های ادبی زمان خود، از میراث ادبی و فرهنگی ایران قدیم بهره وافری داشته است. استفادۀ فراوان اندرز در شاهنامه که بیشتر منبع قدیمی دارد بر این امر دلالت می‌کند. (فصل پنجم)

در شاهنامه «گفتن» به معنی سخن‌راندن، به نظم‌درآوردن، سرودن، گفتار و …. استفاده شده است. در شاهنامۀ فلورانس و نیز خالقی مطلق «گفتار» آغاز موضوع وقایع است. «گفتار»ها ساختمان لحظات، موضوعات و جای‌ها و مکان‌ها را از هم جدا می‌کنند. (فصل ششم)

شاهنامه در مقایسه با اوضاع زمان فردوسی و دید انسان به جهان، معنای تمثیلی دارد. تمثیل و تمثیلات رمزی در شاهنامه کم نیستند. آنها عبارتند از: ماران روییده بر دوش ضحاک، وقایع پایان پادشاهی کیخسرو و …. . در شاهنامه تمثیل جانوران و حیوانات نیز زیاد است؛ گاو برمایه و شیردادن او به فریدون از نخستین تمثیل‌های شاهنامه است. سیمرغ نیز نقش تمثیلی است. در کارنامۀ اسکندر نیز چند حکایت کوچک آمده که همه معنای تمثیلی دارند. (فصل هفتم)

چیستان همچون نوع ادبی شفاهی از زمان قدیم وجود داشته و در عهد ساسانیان نمونۀ چیستان‌ها کتابت شده است. چیستان‌ها در شاهنامه  برای آزمایش ذوق و فراست آدمی استفاده شده و باید آنها را چون یک نوع مستقل ادبی شناخت. تعدادی از چیستان‌ها از جانب کید هندی به اسکندر پیشنهاد شده‌اند. (فصل هشتم)

نامه‌های منظوم شاهنامه را نیز باید همچون نوع ادبی شناخت. آنها نظام و ترتیب نوعی را با خود دارند و از نظر ساختار شبیه قالب قصیده هستند. حجم نامه‌ها گاهی به اندازۀ داستان کامل و گاهی هم کوتاه و مختصر است. (فصل نهم)

نیایش‌های شاهنامه، فردوسی و مدیحه‌سرایی، قطعات حکیمانه و ضرب‌المثل‌ها در شاهنامه، تغزل و تشبیب‌گونه‌ها و مرثیه در شاهنامه فصول بعدی این کتاب را شکل می‌دهند.

فهرست مطالب کتاب:

دیباچۀ همگرایی

مقدمه

فصل اول: فردوسی و تدوین حماسۀ ملی

فصل دوم: دیدگاه‌های ادبی فردوسی

فصل سوم: جایگاه تصاویر افسانه‌ای در شاهنامه

فصل چهارم: داستان در شاهنامه

فصل پنجم: اندرز در شاهنامه

فصل ششم: گفتار در شاهنامه

فصل هفتم: تمثیل در شاهنامه

فصل هشتم: چیستان در شاهنامه

فصل نهم: نامه‌های منظوم شاهنامه

فصل دهم: نیایش در شاهنامه

فصل یازدهم: فردوسی و مدیحه‌سرایی

فصل دوازدهم: قطعات حکیمانه و ضرب‌المثل‌ها در شاهنامه

فصل سیزدهم: تغزل و تشبیب‌گونه‌ها در شاهنامه

فصل چهاردهم: مرثیه‌سرایی در شاهنامه

منبع: کتابخانه تخصصی ادبیات