نگاهی نو به جنبش بابک خُرّمدین،بخش پنجم،علی میرفطروس

سپتامبر 14th, 2022

*مشخّصۀ جنبش بابک خُرّمدین،خصیصۀ فرا قومی و فرا منطقه ای آن بود چندانکه اقوام دیگر-خصوصاً کُردها -و خُرّمدینان شهرهای گرگان، اصفهان،فارس، لُرستان،همدان، ری و خراسان در آن شرکت داشتند.

اشاره:

«نگاه منشوری»[1]به جنبش های اجتماعی در ایران رنگ ها و چشم اندازهای متنوّعی در برابرِ ما قرار می دهد و پژوهشگرِان کنجکاو  را متعهّد می کند تا ضمن درک شرایط دشوار سیاسی-مذهبی در ایرانِ بعد ازاسلام  ، بر« قاب ها و نقاب های اندیشه در تاریخ ایران» عنایت بیشتری نمایند.

چنانکه گفته شد: طرحِ اوّلیّۀ این پژوهش در سال ۱۳۵۷ و به دنبال انتشارِ آخرین شعر صورت گرفته بود ولی متن اصلی آن در سال‌ ۱۳۵۹ و در سایۀ داس ها و هراس ها  قلمی شد؛گوئی که در نبردِ بابکانِ زمانه با خلیفگانِ ظالم  شخصیّت بابک خُرّمدین روحِ زمانۀ ما بود.

بنابراین،پژوهش حاضر محصول کوشش های نگارنده در دوره های مختلف است که ضمن نگاهی نو به جنبش بابک خُرّمدین،منابعِ و مآخذ تازه ای به آن افزوده شده است؛برخی ناهماهنگی های احتمالیِ در این باره ناشی از همین «دوره های مختلف» است.  ع.م 

طرح از:کافه لیبرال

«یک روز شاهی بِه از ۴۰ سال بردگی است.

مهم نیست که زنده بمانم یا بمیرم،

هر جا که باشم یا از من یاد شود، من آنجا پادشاهم.»

(آخرین سخن بابک خُرّمدین به پسرش)[2]

در حالیکه تذکره ها و تاریخ های محلّی مانند تاریخ بخارا(نَرشَخی)،تاریخ بیهق (ابن فُندُق)،تاریخ طبرستان(ابن اسفندیار) ، تاریخ سیستان(مؤلّف ناشناس) و تاریخ نیشابور (ابو عبدالله حاکم نیشابوری) اطلاعات دست اوّلی از حوادث و رویدادهای آن مناطق در سدۀ سوم/ نهم به دست می دهند،متأسفانه فقدان  چنین تذکره و تاریخی در آذربایجان بررسی جنبش خُرّمدینان را دشوار می کند.

از سال ۱۶۲/ ۷۷۹ قیام ‏های متعدّدی در گوشه و کنار ایران روی داد که به خُرّمیّه ، مُحمّره (سرخ جامگان) و سُرخ عَلَمان شناخته می شدند[3]. اوج این جنبش ها به رهبری«بابک خُرّمدین» در سال۲۰۱/۸۱۷ روی داد؛ جنبشی که حدود بیست و دو  سال با ارتش عظیم عبّاسیان مبارزه کرد.

نخستین اشاره به شورش خّرّمدینان آذربایجان در یادداشت‏ های دیونیسیوس (Dionysius) راهب‏ مسیحی است که در حوالی ۱۹۵-۲۱۹ / ۸۱۰-۸۳۴چندبار از بغداد و دیگر شهرها دیدار و با مأمون عباسی نیز ملاقات کرده است. دیونیسیوس برای نخستین بار از شورش جاویدان بن شهرک (رهبر خرّمدینان آذربایجان) خبر داده و به عقاید او  و قیام بابک اشاره کرده است.شورش جاویدان در سال ۱۹۸/ ۸۱۴ به دست حسن بن سهل سرکوب شد[4] وارتان تاریخ نویس ارمنی نیز از این شورش یاد کرده است.[5]

مقدسی بشّاری به سال ۳۷۵/۹۸۵ضمن معرّفی شهرها و روستاهای‏ آذربایجان در بخش«مذهب ‏های‏ روستایی» از خُرّمدینان یاد کرده است[6].به نظر می ‏رسد که این تقسیم ‏بندی بر مبنای سکونت بیشترِ خرّمدینان در دهات و روستاها بوده است. یعقوبی و مسعودی نیز از زندگی فرقه ‏های مختلف خُرّمدینان در روستاهای اصفهان، آذربایجان،ری، خراسان و گرگان خبر داده ‏اند[7].

جنبش خُرّمدینان به رهبری بابک خُرّمدین محصول‏ بی‏ ثباتی های سیاسی ، کشاکش ‏های درونی دستگاهِ خلافت و نیز حاصل شورش ‏هایی بود که حکومت عباسیان را  تضعیف کرده بودند آنچنانکه در برخی شهرها و ولایات (مانند قُم و مصر) خلیفه را خلع کرده بودند[8] .قحطی و خشکسالی سال ۲۰۱/ ۸۱۶ عامل دیگری برای طغیان و سرکشی خُرّمدینان بود.[9]

مشخّصۀ جنبش بابک خُرّمدین ،خصیصۀ فرا قومی و فرا منطقه ای آن بود چندانکه اقوام دیگر-خصوصاً کُردها -و خُرّمدینان شهرهای گرگان، اصفهان، فارس،لُرستان،همدان، ری و خراسان در آن شرکت داشتند. همین تنوّع قومی و پراکندگی جغرافیائی، باعث پایائی و پایداری بیست و دو سالۀ این جنبش بود.

سازماندهی و تشکیلات

علت دیگر این پایائی و پایداری شاید وجود نوعی همآهنگی در میان خُرّمدینان نواحی مختلف بود. برخی روایت ها نشان دهندۀ وجود نوعی سازماندهی و تشکیلات است،از جمله خواجه نظام الملک در قیام هماهنگ خُرمدینانِ نواحی جِبال(آذربایجان،کرمانشاه، ری ،همدان،فارس،کاشان، اصفهان، و…) می نویسد:

-«چون سال ۲۱۸/ ۸۳۳ در آمد،دیگر باره خُرّمدینانِ پارس و سپاهان[اصفهان] و جملۀ کوهستان (جِبال) و آذربایجان خروج کردند…و همه به یک شب  وعده نهاده بودند و بر همۀ شهرها و ولایت ها به تدبیر بابک،راست آنشب خروج کردند و عاملانِ شهرها را بکُشتند…»[10]

با اینهمه در بارۀ تشکیلات خُرّمدینان سندی در دست نیست.این فقدان اسناد شاید ناشی از شرایط دشوارِ جنگ وُ گریز های روزمرّه بوده است و گرنه چنان جنبشِ گسترده ای چگونه می توانست فاقد دفتر و دیوان باشد ؟.آیا این اسناد و مدارک -چنانکه خواهیم دید-در حملۀ سپاهیان عبّاسی و آتش زدن قصرها و خزائنِ قلعۀ بابک از بین رفته اند؟

بازگشت به شهرِ بابک:«بَذّ»

چنانکه گفته ایم:با وجود جستجوهای بسیار، نگارنده نتوانسته ریشۀ واژۀ «بَذّ» را پیدا کند.زنده یاد احمد کسروی نیز – که به جغرافیای تاریخی و ریشه یابی اسامی شهرها توجۀ بسیار داشته- به این واژه نپرداخته است.به نظر می رسد که «بَذّ» واژه ای پارسی بوده و کلماتی مانند«مِیْ بَذ»(ساقی) یا «می +مذ= میمند»(صاحبِ شراب)می تواند روشنگر این بحث باشند.[11] «بذّ» شاید به معنای غَلَبه کردن و پیشی گرفتن بود[12] و شاید برگرفته از واژۀ «باژ» بود که در اوستا به این معنا آمده است:«نیایش کوتاه که آهسته و زیرِلب زمزمه شود»[13].با توجه به آنچه که در بارۀ «تعریب» گفته ایم و با توجه به اینکه در باورِ خُرّمدینان،«بَذّ» مکانی مقدّس و محل ظهور مُنجی ای بشمار می رفت که حکومت را از اعراب گرفته و به ایرانیان باز می گرداند[14]شاید واژۀ «باژ» و تغییر یا تعریبِ آن به«بذّ» به حقیقت نزدیک تر باشد. در برخی منابع از «بَذّ» به عنوان «جاودانیّه» نام برده شده[15].یعقوبی نیز دربارۀ اهالی شهرهای آذربایجان تأکید می کند که آنان «مردمی بهم آمیخته اند از عجم های آذریّه و جاودانیّه»[16] که شاید نشانۀ کثرت خُرّمدینان جاودانیّه در آذربایجان بود.

با وجود مقالۀ ارزشمند سیف الله کامبخش فرد[17] چگونگی زندگی اجتماعی در قلعۀ بابک هنوز مورد توجۀ پژوهشگران قرار نگرفته است.این قلعه با «دژ»های رایجِ آن زمان تفاوت اساسی داشت زیرا که «دژ»ها سنگری دفاعی و نظامی بودندکه گنجایش تنها چندین نفر را داشتند در حالیکه قلعۀ بابک از دو -سه طبقه ساخته شده بود و دارای گذرها،بازارها،محله‌ها و بناهای مسکونی بود که مقاومت های دراز مدّت را در برابر سپاهیان دشمن  میسّر می ساخت. شاید از این رو است که برخی مورّخان از قلعۀ بابک به عنوان «مدینه»یا «شهر» یاد کرده اند.[18] طبری ،ابن اثیر و ابن اعثم کوفی از کمین نهادن سپاهیان عبّاسی برای «۶۰۰ مرد [خُرّمی]در درون قلعۀ بذّ»یاد کرده اند[19] که نشان دهندۀ گنجایش و ظرفیّت قلعۀ بابک است[20].

ابن خُردادبِه که در دستگاه خلافت مقام مهمی در امور شهرهای غرب ایران داشت و در این مقام پس از سقوط قلعۀ بابک از «بذ» دیدار کرده،در شعری از وسعت و عظمتِ برباد رفتۀ قلعۀ بابک- «همانند باغِ إرَم»- یاد کرده است[21]. برخی مورّخان نیز به «چهار قصر و خیابان های بذَّ و میدانِ آن» اشاره نموده اند.[22]

به روایت مورّخین:«افشین بگفت تا قصر ها را ویران کنند…و سه روز این کار را بکرد تا خزینه ها و قصرهای بابک را بسوخت… و خانه و قصری نگذاشت مگر آن را بسوخت و ویران کرد».[23]

مأمون عبّاسی که از درون یک جنگ قدرت با برادرش امین به حکومت رسیده بود نتوانست به بحران های سیاسی-اجتماعی موجود پایان دهد و لذا،جانشین اش -معتصم -میراثخوارِ همۀ این بحران ها بود. قدرت گیری قیام خُرّمدینانِ آذربایجان و گسترش آن به دیگر شهرهای ایران مهم ترین بحران خلافت بشمار می رفت و لذا مأمون در وصیّت خود به جانشین اش -مُعتصم -تأکید کرد:

-«با خُرّمدینان مصمّم و قاطع و دلیرانه نبرد کن و از مال و سلاح و سپاهیان سوار و پیاده در این باب کمک گیر.اگر مدّت [قیامِ]شان به درازا کشید،خود به جنگ با آنان آماده شو!» [24]

کسوف فکر و فلسفه

از این هنگام سه تحوّل اساسی در ساختارِ قدرت سیاسی عبّاسیان پدید آمد:

۱-هر قدر که قدرت سیاسی-اجتماعی خلافت دچار ضعف و زوال می شد،خلفا با افزودن کلمۀ«الله»به پایان نام شان کوشیدند تا بر ماهیّت الهی قدرت شان تأکید کنند.براین اساس،از خلافت معتصم بالله تا زمان آخرین خلیفۀ عبّاسی (مستعصم بالله) نام«الله»به پایانِ نام خلفا افزوده شد.

۲-با قدرت گیری سرداران تُرک در حکومت مُعتصم بالله (۲۱۸-۲۲۷/۸۳۳- ۸۴۲) از حضور و نفوذ وزیران کاردان ایرانی و عرب کاسته شد.

۳– استیلای غلامان تُرک در دستگاه خلافت و تعصّب و قِشریّت مذهبی باعث زوال فکر و فلسفه شد چندانکه متوکّل عباسی در سال‌های ۲۳۲-۲۴۷ / ۸۴۷- ۸۶۱ بابِ اجتهاد را بست و علمای مذهبی و فلاسفه را به تقلید از احادیث اسلامی مجبور ساخت.با ویران کردن معابد«اهل ذِمّه»(یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان) و تحمیل لباس ها و علامت های مشخّص به آنان دورانی از تفتیش عقاید و سرکوب اقلیّت های دینی آغاز شد. متوکّل فرمان داد تا «اهل ذِمّه فوطه (لُنگ) های عسلی بپوشند و … بر درهای خانه های خود،چوب هائی قرار دهند که پیکرِ شیاطین در آنها باشد»[25]  

کسوف فکر و فلسفه در عصر ترکان غزنوی و سلجوقی تداوم همین دوران بود[26].

تیرِ آهِ سحرگاهان!

مُعتصم از مادری تُرک تبار بود و به خریدن و استخدام غلامان تُرک علاقۀ فراوان داشت.او با تقویتِ نظامی سرداران ترک کوشید تا قدرت سیاسی خود را تحکیم کند. تجاوز و تعرض این سرداران چنان بود که به روایت خواجه نظام الملک:

-«یکی از سرداران تُرک دست در چادرِ زنِ جوانی زده بود و او را به زور می کَشید و آن زن فریاد می کرد و می گفت:ای مسلمانان مرا فریاد رسید که من زنی اینکاره نیستم.دختر فلان کَسم و زنِ فلان مَردَم و خانه به فلان محلّه دارم و همه کس  سِتْر و صلاح مرا دانند و این تُرک مرا به مُکابره(زور)می برَد تا بر من فساد کند…و می گریست و هیچکس به فریاد آن زن نمی رسید که این تُرک ، محتشم و بزرگ بود و ده هزار سوار داشت و هیچکس با او سخن نمی توانست گفتن»[27]

اینگونه تجاوز ها باعث شورش مردم شد چندانکه:

 -«مردم بغداد که از اَعمال لشکریانِ تُرک به جان آمده بودند نزد معتصم رفتند و گفتند:ایا معتصم!از شهر ما بیرون رُو و گرنه با تو جنگ می کنیم.معتصم پرسید: چگونه با من جنگ می کنید؟.مردم گفتند:با تیرِ آهِ سحرگاهان!»[28]

 در چنان شرایطی«پیوسته غلامانِ تُرکِ خلیفه را یکی پس از دیگری در حومه های شهر  کُشته می یافتند»[29]و معتصم بالله مجبور شد تا پایتخت دیگری به نام«سامِرّا»[30]بسازد و با سرداران و سپاهیان تُرک اش از بغداد به آنجا کوچ کند چرا که او معتقد بود:«بیم دارم که حربیان- به یکبار- بانگ زنند و غلامانِ مرا بکُشند»[31].

ده خروار خَسَکِ آهنین!

ایتاخِ تُرک -سردار معروف و مطبخ سالارِ سابقِ معتصم‌- در روزگار خلافت‌ وی نقش مهمی در دستگاه خلافت داشت و به سان یک «جلّادِ والا مقام »،آمادۀ كینه‌كِشى‌ و انتقام‌گیری‌ از مخالفان خلیفه بود چندانکه برخی مورّخان ایتاخ‌ را «شمشیر انتقام‌ خلفاء»[سَیف النقمة لِلخُلفاء]نامیده‌اند[32]

در چنان شرایطی با توجه به ترس و وحشت سپاهیان عبّاسی که در مقابله با رزمندگان بابک «نیزه ها و سلاح های خویش را در راه می انداختند»[33] معتصم جعفر خیّاط و ایتاخِ تُرک را با سی میلیون درهم پول و ده خروار (حدود سه هزار کیلو)خَسَکِ آهنین(میخ چند پرَ) به کمک افشین بشتابد و در نامه ای به افشین نوشت:

-«به جنگ رَوُ! و مپندار که من و سپاه من از بابک بازگردیم و تا بابک زنده باشد دست از وی بداریم،و ترا جز آن،کار نیست و با ایتاخ ده خروار خَسَکِ آهنین فرستادم.چون لشکر  جائی فرود آیند،این خَسَک ها را در پیرامون لشکر پراکنده کن تا از شبیخون  ایمن باشی و خندق نباید کندن».

چون خبرِ آمدنِ ایتاخِ مطبخ سالار به بابک رسید بر معتصم افسوس خورد و گفت:«کارِ معتصم به جائی رسیده که درزی(خیّاط) و طبّاخ(آشپزِ) خود را به جنگ من فرستاده و دیگر کسی با او نیست».[34]

***

https://mirfetros.com
[email protected]

[1] – «نگاه منشوری» از استاد محمد رضا شفیعی کدکنی است: قلندریّه در تاریخ، پیشین، ص۱۳

[2] – طبری، پیشین، ج۱۳، ۵۸۴۶؛ ابن اثیر، پیشین، ج ۶، ص۳۱؛ ج۱۱، ص۱۰۷؛ سبط بن الجوزی، مرآت الزمان فی تواریخ الاعیان، ج۱۴، ناشر الرسالة العالمیّه، ۱۴۳۴/۲۰۱۳، دمشق، ص۲۶۸

[3] -برای فهرستی از این شورش‌ها نگاه کنید به آذرنوش، آذرتاش، چالش میان فارسی و عربی، نشر نی، تهران، ۱۳۸۷، صص۶۶-۶۷، ۷۴ -۷۵ و ۸۱-۸۲. از دکتر تورج تابان که مرا از این مقاله آگاه کرده ، و نیز از دوست فرزانه ام دکتر مینا راد که این کتاب را تهیّه و در اختیارم گذاشته اند  صمیمانه سپاسگزارم.

[4] -Chronique de Michel le-syrien tome 3,pp.50-53,ed.et tr.par J.B.Chabot,Paris, 1905, pp.84,88-90,101

همچنین نگاه کنید به ژ.مارکورات،«یک کنفرانس علمی دربارۀ آذربایجان»، ترجمۀ رضازاده شفق،مجله ایرانشهر، شمارۀ ۷، برلین، مهرماه ۱۳۰۵، ص ۴۰۳-۴۰۴.

[5] – نفیسی، پیشین، ص۱۳۵

[6]– احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم، ترجمۀ علی‌نقی منزوی، انتشارات شرکت مؤلّفان و مترجمان، تهران، ۱۳۶۱، ج ۱، ص ۵۱؛ ج ۲، صص ۵۵۵-۵۶۱

[7] –  نگاه کنید به: یعقوبی، البُلدان، ص۵۰؛ مسعودی، پیشین، ج ۲، ص ۲۹۷

[8] -نگاه کنید به طبری، پیشین، ج۱۳، صص۵۷۳۳، ۵۷۴۰-۵۷۴۶، یعقوبی، پیشین، ج۲، صص۴۸۶-۴۸۸

[9]-یعقوبی، پیشین، ج ۲، ص ۴۶۱-۴۶۲؛ مقدسی، پیشین، مجلدات ۴-۶، ص۹۷۳

[10] -خواجه نظام الملک،پیشین،ص362.مقایسه کنید با روایت طبری، پیشین، ج13،ص5799؛مَقدِسی،پیشین،مجلدات 4-6،ص975؛ابن شاکر،عُیون التواریخ، تحقیق عفیف نایف حاطوم، دار الثقافه، بیروت،1416/1996،ص80

[11] – گفتنی است که استاد علینقی منزوی در ترجمۀ کتاب التقاسیم… در کنار نام «میمد»، واژۀ «میمند» را بکار برده است. نگاه کنید به، مقدسی، پیشین، ج۲، ص۵۵۵

[12] – لغتنامۀ دهخدا، ذیلِ باژ

[13] -نگاه کنید به پورداود، فرهنگ ایران باستان، بخش نخست، دانشگاه تهران، ۲۵۳۵، ص۶؛ اوستا، نگارش جلیل دوستخواه از گزارش استاد ابراهیم پور داود، چاپ چهارم، نشر مروارید، تهران، ۱۳۶۲، ص۱۲۲

[14] – نگاه کنید به: ابودلَف، سفرنامه، با تعلیقات و تحقیقات ولادیمیر مینورسکی، ترجمۀ ابوالفضل طباطبائی، انتشارات زوّار، تهران، ۱۳۵۴، صص۴۷؛ مَقدِسی، پیشین، مجلدات ۴-۶، صص۹۶۱-۹۶۲؛ مسعودی، پیشین، ج۲، ص۲۹۷، ابن ندیم، پیشین، ص۴۱۷

[15] – ابن خلدون، تاریخ، ج۳، دارالفکر، بیروت، ۱۴۲۱/۲۰۰۰، صص۳۱۹-۳۲۰؛ النویری، شهاب الدین، نهایة الارب فی فنون الادب، ج۲۲، تحقیق عبدالمجید ترحینی، دار الکتب العلمیة، بیروت، بی تاریخ، ص ۱۷۸؛ العیون الحدائق فی اخبار الحقایق، مجهول المؤلف، ج۳، چاپ دخویه، لیدن، بریل، ۱۸۷۱، چاپ افست بغداد، صص ۳۸۵ و ۴۳۷

[16] – یعقوبی، البُلدان، ص۴۷

[17] – مجلۀ بررسی‏های تاریخی، شماره ۴، انتشارات ستاد بزرگ ارتشتاران، تهران، ۱۳۴۵، صص ۱-۸؛ مجلۀ‏ هنر و مردم، شماره ۵۰، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، تهران، ۱۳۴۵، صص ۲-۶

[18]– از جمله نگاه کنید به ابن اثیر، پیشین، ج۶، صص ۱۱ و ۲۵؛ الذهبی، شمس الدین، تاریخ الاسلام، ج۱۶، تصحیح و تحقیق عمر عبد السلام تدمری، دار الکتاب العربی، بیروت، ۱۴۱۳ / ۱۹۹۳، صص ۸ و ۴۷۸؛ ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الاُمَم، ج۱۱، ص۷۳؛ سبط بن الجوزی، پیشین، ج۱۴، صص۲۶۶، ۲۴۶، ۲۶۷ و ۲۶۹؛ ابن شاکر کتبی، پیشین، ص۵۸؛ نویری، پیشین، ج۲۲، ص۱۷۹

[19] -طبری، پیشین، ج۱۳، ص۵۸۴۳، ابن اعثم الکوفی، الفتوح، ج ۸، پیشین، ص۴۳۹؛ ابن اثیر، پیشین، ج۶، ص۳۱

[20] -استاد سعید نفیسی در روایتی اغراق آمیز از طبری[؟ ] نوشته است: برای جنگ با افشین «بابک با پنجاه هزار مرد از دژ [بذّ]بیرون آمد». نفیسی، پیشین، ص۱۰۲

[21] – المسالک و الممالک، طبع لیدن، بریل، ۱۸۸۹، ص ۱۱۹-۱۲۲؛ ترجمۀ حسین قره چانلو، صص۹۷و ۹۸

[22] – طبری، همان، ص۵۸۴۳، سبط ابن جوزی، پیشین، ج۱۴، ۲۶۸؛ ابن أعثم، پیشین، ج ۸، ص ۴۳۹

[23] – طبری، همان، ص۵۸۴۴؛ ابن اثیر، پیشین، ج ۶، ص۳۱؛ ابن خلدون، پیشین، ج۳، ص۳۲۶

 

[24] -طبری، ج۱۳، ص۵۷۷۳؛ ابن اثیر، پیشین، ج ۵، ص۵۷۸

[25] -مسعودی، مروج الذّهب، ج۲، ص۵۱۵؛ طبری، ج۱۴، ص ۶۰۴۶. برای آگاهی از«دردِ اهل ذِمّه» نگاه کنید به کتاب روشنگرِ یوسف شریفی،نشر شرکت کتاب، لوس آنجلس،۱۳۸۷/ ۲۰۰۹

[26] – در این باره نگاه کنید به: طباطبائی، جواد، زوال اندیشۀ سیاسی در ایران، انتشارات مینوی خرد، تهران، ۱۳۹۶

[27]– خواجه نظام الملک، پیشین، ص۶۴. مقایسه کنید با روایت ابن اثیر، پیشین، ج ۶، ص۱۵؛ هندوشاه نخجوانی، تجارب السّلف، تصحیح عبّاس اقبال، انتشارات طهوری، تهران، ۱۳۵۷، ص۱۷۶؛ النویری، پیشین، ج ۲۲، صص۲۴۶-۲۴۷

[28] -ابن شاکر کتبی، عُیون التواریخ، ص۲۹، مقایسه کنید با روایت ابن طقطقی، پیشین، ص۳۲۱؛ میرخواند، روضة الصفا، ج۳، به کوشش عباس پرویز، انتشارات مرکزى، تهران، ۱۳۳۳، صص۴۶۸-۴۶۹؛ هندوشاه، پیشین، ص۱۷۶

[29] -طبری، ج۱۳، ص۵۸۱۲

[30] -سامِرّا مخفّفِ «سُرِّ مَن رَأیٰ» یعنی: هر که آن را بیند مسرور شود.

[31] -طبری، پیشین، ج ۱۳، ص۵۸۱۱؛ بلاذُری، فتوح البُلدان، ص۲۹؛ الکامل، پیشین، ج۶، صص۱۵- ۱۶

[32] – صفدی‌، خلیل‌، الوافى‌ بالوفیات‌، ج۹، به ‌اعتنا‌ یوسف فان‌ اس‌، طبع الثالث، بیروت‌، ۱۴۱۱/۱۹۹۱، ص۴۱۸. در بارۀ سرانجام شومِ ایتاخِ تُرک نگاه کنید به طبری، ج۱۴، صص۶۰۱۶

[33] -طبری، ج۱۳، صص۵۸۲۲ و ۵۸۲۷

[34] – نفیسی، پیشین، ص۱۰۸. مقایسه کنید با ابن اثیر، پیشین، ج۶، ص۲۴؛ العیون الحدائق فی اخبار الحقایق، ج۳، ص۳۸۵

پاییز:نامِ دیگرِ «من دوست دارمت»،شعری از مهدی موسوی

سپتامبر 10th, 2022

پاییز آمده ست که خود را ببارمت!

پاییز: نامِ دیگرِ «من دوست دارمت»

بر باد می دهم همۀ بودِ خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!

باران بشو! ببار به کاغذ، سخن بگو…

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گلِ کاغذیِ من

حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!

پاییز من! عزیزِ غم انگیزِ برگریز!

یک روز می رسم… و تو را می بهارمت!!!

 

 

بیانیۀ دو سینماگر زندانی به جشنوارۀ فیلم ونیز

سپتامبر 3rd, 2022

جعفر پناهی و محمد رسول‌اف دو سینماگر زندانی در بیانیه مشترکی به جشنواره فیلم ونیز نوشتند: «ما فیلمساز هستیم. ما بخشی از سینمای مستقل ایران هستیم. برای ما زندگی کردن یعنی خلق کردن. ما آثاری خلق می‌کنیم که سفارشی نیستند. بنابراین، صاحبان قدرت ما را مجرم می‌بینند.»

بیانیه مشترک جعفر پناهی و محمد رسول‌اف روز شنبه ۱۲ شهریور / سوم سپتامبر ۲۰۲۲ در نشست ویژه جشنواره ونیز خوانده شد.

در این بیانیه آمده:

«ما فیلمساز هستیم. ما بخشی از سینمای مستقل ایران هستیم. برای ما زندگی کردن یعنی خلق کردن. ما آثاری خلق می‌کنیم که سفارشی نیستند.
بنابراین، صاحبان قدرت ما را مجرم می‌بینند. سینمای مستقل بازتاب زمان خودش است. از جامعه الهام می‌گیرد و نمی‌تواند نسبت به آن بی‌تفاوت باشد.
تاریخ سینمای ایران شاهد حضور مستمر و فعال کارگردانان مستقلی است که برای عقب راندن سانسور و تضمین بقای این هنر تلاش کرده‌اند.
در این مسیر، برخی از ساختن فیلم منع شدند، برخی دیگر مجبور به تبعید یا منزوی شدند.
و با این حال، امید به آفرینش دوباره دلیلی برای هستی ست. مهم نیست در کجا، چه زمانی و در چه شرایطی. یک فیلمساز مستقل یا در حال خلق کردن است یا به آفرینش فکر می‌کند. ما فیلمساز هستیم، فیلمساز مستقل.»

قرار است فیلم «خرس نیست» ساخت جعفر پناهی در روز جمعه (۹ سپتامبر) در بخش مسابقه جشنواره ونیز به نمایش درآید. این فیلم پیش از بازداشت اخیر فیلم‌سازش ساخته شده است.

جعفر پناهی یک بار در سال ۱۳۷۹ با فیلم «دایره» برنده جایزه شیر طلای بهترین فیلم جشنواره ونیز شده است و حالا از مدعیان کسب دوباره آن محسوب می‌شود.

محمد رسول‌اف هم از سینماگران مطرح و بین المللی و از اعضای آکادمی اسکار است. او همچنین جوایز معتبر بین‌المللی زیادی به دست آورده و برخی از ساخته‌هایش مانند فیلم‌ «لرد» بسیار تحسین شده است. آقای رسول‌اف در سال‌های اخیر موفق شد با فیلم «شیطان وجود ندارد» نیز جایزه خرس طلایی جشنواره برلین را به دست بیاورد.

عبّاس معروفی،خالقِ «سمفونی مردگان»در گذشت

سپتامبر 1st, 2022

بر اساس خبر «خانه هدایت»در برلین  صبح پنج‌شنبه، ۱۰ شهریور،  عباس معروفی، نویسندۀ برجسته و سردبیر ماهامۀ گردون در ۶۵ سالگی بر اثر سرطان درگذشت.

معروفی از شاگردان هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو بود که با انتشار رمان «سمفونی مردگان» (۱۳۶۸) به شهرت رسید.او همچنین در دهۀ شصت مجله ادبی «گردون» را منتشر کرد ولی به‌ خاطر رویکرد انتقادی اش به حکومت  بارها احضار و بازجویی شد تا  سرانجام مجبور به جلای وطن گردید و از طریق پاکستان راهی آلمان شد و پس از مدتی با حمایت «خانۀ هاینریش بل» «خانه هنر و ادبیات هدایت» را در برلین تأسیس کرد.

«سمفونی مردگان» مشهورترین رمان او  به زبان‌های  انگلیسی، آلمانی، عربی و ترکی  منتشر شده، رمان «سال بلوا»ی معروفی نیز (سال ۱۳۷۱) از رمان های برجستۀ ادبیّات داستانی معاصر ایران است.

 دیگر آثار داستانی  معروفی عبارت اند از: رمان‌های پیکر فرهاد (۱۳۸۱)، فریدون سه پسر داشت (۱۳۸۲)، ذوب‌شده (۱۳۸۸)، تماماً مخصوص (۱۳۸۹)، نام تمام مردگان یحیاست (۱۳۹۷) و مجموعه‌داستان‌های روبه‌روی آفتاب (۱۳۵۹)، آخرین نسل برتر (۱۳۶۵)، عطر یاس (۱۳۷۱)، دریاروندگان جزیره آبی‌تر (۱۳۸۲)، و شاهزادۀ برهنه (۱۳۹۷).

پیکارِ عبّاس معروفی با بیماری جانکاه سرطان،آخرین سمفونی نویسندۀ «سمفونی مردگان» بود.

در همین باره:

يادِ دوست،به ياد دکتر غفّار حسينی،علی ميرفطروس

یادِ دوست(به يادِ دکتر داریوش کارگر )،علی ميرفطروس

خیزشِ مردم و نیازهای آن،علی میرفطروس

آگوست 30th, 2022

بازخوانیِ یک یادداشت

*تجربۀ انقلاب مشروطيت و ديگر جنبش هاى اجتماعی اين حقيقت را آشكار مى كنند كه ملت ما در پرورش اتحاد و اتفاق و درهم آميزى و همآوازى عليه استبداد،اقدامات حيرت انگيزى از خود نشان  داده است.

* مردمِ گرسنه و بی پناهی که بادست های خالی  توسطِ نیروهای سرکوبگر رژیم  به خاک و خون  می افتند،باید مطمئن شوند که از حمایت های سیاسی،مالی و تدارکاتی برخوردار خواهند بود.

*ضرورتِ ایجاد«کمیتۀ نجات ملّی»یا تشکیل«دولتِ موقّتِ در تبعید».

***

ازدفترِ بیداری ها و بیقراری ها

6آذرماه1398/ 27نوامبر2019

هنوز در شوکِ سرکوب خونین تظاهرات مردم  هستم که همسرم  ویدئویِ مرغ سحر را  می گذارد  و مرا هم به دیدن وُ شنیدنِ آن  دعوت می کند:

 راستی وُ مهر وُ محبّت   فسانه شد

قول وُ شرافت همگی از میانه شد

از پیِ دزدی، وطن وُ دین بهانه شد

 صدای سوختۀ قمر به اینجا که رسید،چشم هایم«آب»ی شد و چیزی در من شکست چنانکه از اتاق بیرون زدم و… 

ملک الشعرای بهار این تصنیف را پس از شکست مشروطه خواهان و قلع و قمع آزادیخواهان توسط محمدعلی شاه قاجار سروده بود.این تصنیف به همّت استاد مرتضی نی داوود و با صدای قمرالملوک وزیری درسال 1306اجرا شدکه موردِ استقبال گستردۀ مردم قرارگرفت.گفته می شود که اجرای این برنامه و خصوصاً حضورِ بی حجابِ قمر در میان مردم،موجب خُرسندی رضاشاه نیز شده بود.

مقالۀ نگارنده ضمن اینکه با استقبال خوانندگان ارجمند روبرو گردیده و متن آن در برخی گردهمائی های اعتراضیِ ایرانیان خارج از کشور(به عنوان قطعنامۀ پایانی) خوانده شده،درعین حال،سئوآلات چندی را نیز باعث شده است؛از جمله:

-زمینه های جنبش کنونیِ مردم و تفاوت های آن باجنبش های قبلی،

-ضرورت ها و نیازهای جنبش 

دربارۀ زمینه ها و علل اجتماعی اعتراضات اخیر مقالات متعدّدی منتشرشده که کم و بیش روشنگر این بحث می باشند،ولی آنچه که توجۀ چندانی به آن نشده،مواردِ زیر هستند که از ویژگی های اعتراضات اخیرند:

1- خاستگاه و پایگاهِ گستردۀ این تظاهرات در جنوب شهر و نقاط فقیرنشین(مستضعفان)که هنوز در جوِّ شدیدِ نظامی-امنیّتی بسر می برند.

2-فقدان شعارهای مذهبی و حمله به برخی روحانیون و مراکز دینی.

3- شعار«رضاشاه،روحت شاد!».

شعار«رضا شاه،روحت شاد!» ضمن نظرداشتن به خدمات رضاشاه در تجدّدگرائی و مدرن کردنِ جامعۀ ایران،می تواند ناظر به کوتاه کردنِ دست روحانیّت شیعه از سیاست و اجتماع و دادگستری و آموزش و پرورش باشد،به طوری که آیت الله خمینی درکتاب«صحیفۀ نور»می گوید:

 -«در اين عصری که من درک کردم و گمان دارم هيچ يک از آقايان درک نکرده ايد، روحانیّت را با تمام قوا کوبیدند…تمام منابر را در سرتاسر ایران [تعطیل کردند] تمام خُطبا را در سرتاسر ایران زبان شان را بستند».

و یا:

-«چقدر علما را هتک حرمت کردند و چقدر عمّامه ها را از سرِ اهل علم[روحانیّون] برداشتند…خدا می داند در زمان[رضاشاه]چه  کشيديم…[رضاشاه]با سرنيزه و قُلدریِ تمام،مراسم اسلامی را تعطيل کرده بود».

بارها گفته ام : اگر جمهوری اسلامی-پس از 40 سال آموزش و پرورش گسترده و شدید-هنوز نتوانسته فرهنگ و«ارزش»های خود را در جامعۀ  ایران(خصوصاً درمیان زنان ایران)تثبیت و تحکیم کند،به یُمنِ تجدّدگرائیِ دوران رضا شاه و محمدرضاشاه است.

فروکاستنِ اعتراضات مردم به گرانی بنزین،نوعی فرافکنی و فروکاستنِ اعتراضات و خشمِ فروخُفتۀ مردم است؛مردمی که 40 سالِ تمام در زندانی به بزرگی ایران از کمترین امکانات یک زندگی عادی(حتّی داشتنِ آب و هوای سالم) محروم و بی بهره اند.

در این 40 سال، رژيم اسلامی نه تنها منابع مادی و اقتصادی جامعه را نابود كرده، بلكه مهم تر از همه،اخلاق انسانی و غرور ملّی مردم ما را به تباهی كشانده است.اين رژيم نه تنها جوانان را كشته و تباه كرده بلكه مهمتر از همه،حسِّ جوانی را در جامعۀ ما كشته است.نه تنها زنان و دختران را سركوب كرده، بلكه احساس زیبائی و حسِّ زن بودن رادر ایران نابود كرده است….اینک برعهدۀ رهبران سیاسیِ است تا در  این شرایطِ مرگ وُ زندگی  راهی مناسب برای حمایت از مبارزات مردم  ارائه کنند.

وظیفۀ رهبران سیاسی و روشنفکران

تجربۀ انقلاب مشروطيت و ديگر جنبش هاى اجتماعی اين حقيقت را آشكار مى كنند كه ملّتِ ما  در پرورش اتحاد و اتفاق و درهم آميزى و همآوازى عليه استبداد،اقدامات حيرت انگيزى از خود نشان  داده است؛خیزش دی ماه 96 و خصوصاً خیزش گستردۀ اخیر نمونۀ تازه ای از این مدّعا است.

به عبارت دیگر،جامعۀ ایران-هماره-جامعه ای«نابهنگام»یا«غیرمنتظره»بوده است.این ملّت صبور در طول توفان ها و تهاجم های متعدّد تاریخی آموخته است که کَی و چگونه علیه ظالمانِ زمانه بشورَد. 

اعتراضات آبان ماه  فصل تازه و درخشانی  در مبارزات آزادیخواهانۀ مردم ایران است و آنرا از تمام خیزش های پیشین ممتاز و متمایز می سازد.با وجود قطع کاملِ اینترنت و سانسورشدیدِ روزنامه ها و رادیو-تلویزیون های داخلی،رسانه های جهان حمّام خون درخیابان های سراسرِایران را در برابرِ دید و داوریِ جهانیان قرارداده و راهِ مصالحه و مماشاتِ دولت های اروپائی با رژیم اسلامی را بسته اند. اعتراضات اخیر نیروهای رژیم و«اصلاح طلبانِ استمرارطلب»را دچارِ ریزش و چندگانگی می کند و راه اعتراضات گسترده ترِ آینده  را هموار خواهدکرد.

اینک برعهدۀ رهبران سیاسیِ است تا در شرایط مرگ و زندگی  راهی معقول،ممکن و مناسب برای پیروزیِ مبارزات مردم  ارائه کنند.به عبارت دیگر،مردمِ گرسنه و بی پناهی که با دست های خالی  توسطِ نیروهای سرکوبگرِ رژیم  به خاک و خون  می افتند،باید مطمئن شوند که از حمایت های سیاسی، مالی و تدارکاتی برخوردار خواهند بود:

1-طرح اخراج رژیم اسلامی از سازمان های بین المللی(به جرم کشتارِ مردمِ بی دفاع و جنایت علیه بشریّت)،

2-درخواست اِعمالِ فشار از سوی سازمان ملل متحد و دولت های آزادِ جهان برای برگزاری یک رفراندوم آزاد(تحت نظارتِ سازمان های بین المللی)برای گذارِ مسالمت آمیز از جمهوری اسلامی،

3-ایجاد«کمیتۀ نجات ملّی»یا تشکیل«دولتِ موقّتِ در تبعید»،[در مورد «دولتِ موقّتِ در تبعید» نگارنده به موانع بین المللی در شناسائی آن از طرف دولت ها آگاه است،امّا معتقد است که  طرح و تبلیغِ آن باعث تزلزل و فروپاشی بخشی از نیروهای سرکوبگرِ رژیم خواهد شد]. 

4- و یا هر راهکارِ دیگری که بتواند ایران و ایرانیان را از گروگان رژیم اسلامیِ حاکم نجات دهد.

این راهکارها ضمن افزایشِ امید و پایداری مردم ایران در مقابله با رژیم،می تواند تبلورِ حفاظ ها و حمایت های مندرجِ دربالا  باشد و در مشارکت کارگران،معلّمان،زنان و دیگر نیروها به عرصۀ مبارزه   کمک و یاری کند.

مطالب مرتبط:

«ایران باید صدا داشته باشد!»،علی میرفطروس

در حاشیۀ«ایران باید صدا داشته باشد»،علی میرفطروس

بیداری ها وبیقراری ها(3)،علی میرفطروس

 

 

نگاهی نو به جنبشِ بابک خُرّمدین (بخش چهارم)،علی میرفطروس

آگوست 26th, 2022

بخش نخست

بخش دوم 

بخش سوم

*شادی و شرابخواری در باورهای خُرّمدینان جنبۀ اعتقادی و آئینی داشته چندانکه به قول مورّخان: «خُرّمدینان هیچ چیز را بمانند شراب متبرّک نمی دانند».

* بابک خُرّمدین و زبان فارسی.

***

آنکس که زندگی و برازندگی می‌آموزد؛

بندگی نمی‌آموزد.

(سخن منسوب به بابک خطاب به پسرش)

زادگاه ، زندگی و زمانۀ بابک

عقایدِ بدعت آمیز و غیر اسلامیِ خُرّمدینان  در نظرِ مؤلّفان اسلامی نوعی «إباحه»،«کفر» و «الحاد» بشمار می رفت و لذا، در توفان تهمت های مخالفان شناخت شخصیّت بابک خُرّمدین بسیار دشوار است ولی با کنار هم گذاشتنِ «پازل های پراکنده» و با کوشش در شناخت قطعات گُمشده و پیگیریِ مسیر حرکت پدر بابک از مدائن (تیسفون) به آذربایجان می توان تصویری از زمانه و زندگی وی ترسیم کرد:

برخی مورّخان از وجود«کتاب خُرّمیّه»(مؤلّف ناشناس) و «اخبار بابک» اثر واقد بن عمرو تمیمی نام برده اند[1] امّا این دو کتاب در حوادث روزگار  از بین رفته اند. ابوالقاسم بلخی (در گذشته به سال ۳۱۹ / ۹۳۱)شاید نخستین کسی بود که در کتاب «عیون ‌المسائل و الجوابات» اخبار و آیین‏ های خُرّمدینان را گرد آورده بود[2].این کتاب گویا نخستین اثر جامع در بارۀ آرا و عقاید فرقه های مختلف بشمار می رفت. ابوالقاسم بلخی با ابوزید بلخی و زکریای رازی(هر دو  متهم به الحاد) روابط دوستانه داشت و همین آزاد اندیشی باعث می شد تا گزارش وی دربارۀ خُرّمدینان از اعتدال و انصاف برخوردار باشد.دریغا که این کتاب نیز مفقود یا نابود شده است.[3]

ابوالحسن مسعودی با استفاده از کتاب ابوالقاسم بلخی در «المقالات فی اصول الدیانات»از باورهای خُرّمدینان  یاد کرده [4].متأسفانه این‏ کتاب مهم نیز در حوادث روزگار از بین رفته و آنچه از آن باقی مانده‌، گزارش کوتاهی‏ است که در «مُروج ‌الذّهب» و «التّنبیه و الإشراف» آمده است.

چند سال بعد(در سال ۳۷۷ / ۹۸۷)ابن ندیم با استفاده از برخی روایات مَقدِسی و کتاب گم‌شدۀ واقد  از خُرّمدینان، بابک خُرّمدین و زادگاهش یاد کرده است.

از  مدائن تا مِیْمَنْد

پدر بابک روغن فروش دوره‌گردی از مردم مدائن (تیسفون) بود[5]. مدائن(جمع مدینه=شهرها) از هفت شهر تشکیل می شد که مهم ترین آن تیسفون (پایتخت دولت ساسانی)بود. در زمان نخستین خلیفۀ عبّاسی در چهل کیلو متری تیسفون شهر بغداد ساخته شد.با رونق بغداد و خصوصاً بصره که زبان فارسی در آن رواج داشت [6]، به تدریج مدائن به شهرکی بی رونق تبدیل شد که تجلّیِ آن-سال ها بعد- در شعر درخشان «ایوان مدائن » (خاقانی) بازتاب یافته است[7].از این گذشته، شاید فشارهای عقیدتی بر خُرّمدینان از سوی مخالفان اسلامی آنان نیز باعث شده بود تا پدرِ بابک از مدائن به آذربایجان مهاجرت کند.

در آذربایجان پدر بابک در روستای بلال آبادِ میمد (میمند)ساکن شد. مؤلّفِ کتاب حدود العالم(تألیف سال ۳۷۲ / ۹۸۲) یادآور می شود که در آن دوران به اهر، میمد گفته می شد « ناحیتی شُهره و آبادان و بسیار نعمت و مردم. اهر قصبۀ میمد است و پادشاهیی پسر«رَوّاد[اَزْدی]» است.[8]در منابع تاریخی نام میمند به صورت «میمذ» یا «میمد» آمده است.توضیح اینکه در زبان فارسی سده های سوم -چهارم/ نهم-دهم  حرف «د» در برخی کلمات تبدیل به «ذ» می شده،مانند این شعر معروف ابو حفض سُغدی:

آهوی کوهی در دشت چگونه دوَذا

او ندارد یار، بی یار چگونه بوَذا

این تغییر و تبدیل در کلماتی مانند نبید=نبیذ(شراب) ، مِیْ بَذ=مِیْ بَد(شراب- دار،از مناصب دربار ساسانی) یا «می+مذ=میمند»(صاحبِ شراب)،اسفندمذ نیز مشاهده می شود.نام«میمند» شاید ناشی از تقدّس مِی در نزدِ خُرّمدینان بود. در بخش آئین ها و عقایدِ خُرّمدینان خواهیم گفت که شادی و شراب در باورهای میترائیِ خُرّمدینان جنبۀ آئینی و اعتقادی داشته چندانکه مَقدِسی -که از خُرّمدینان دیدار کرده بود-می نویسد:

-«خُرّمدینان هیچ چیز را بمانند شراب متبرّک نمی دانند.»[9]

سُنّت شرابخواریِ خُرّمدینان،حتّی در میانۀ جنگ ها نیز جریان داشت چندانکه مورّخان از شرابخواری بابک در هنگامۀ جنگ با سپاهیان عبّاسی یاد کرده اند.[10]

روایت حدودالعالم نشان می دهد که در آن عصر میمد(میمند) شهر مهمی بوده چندانکه اَهَر جزو  آن بود.منطقۀ کلیبر،روستای بلال آباد (زادگاه بابک)،قلعۀ «بذّ» (قلمرو جاویدان بن شهرک، پیشوای خُرّمدینان)،سلسله کوه های«هشتاد سر»  و منطقۀ «ارشق» (از میدانگاه های جنگ بابک) در شمال میمند قرار داشتند.

گفتنی است که روستای دیگری به نامِ میمند و شهر بابک در منطقۀ کرمان وجود دارد.جدا از ترکیب جمعیّت، زندگی دامداری و زبان رایج مردم ،معماری های صخره ای و حیرت انگیز  میمند  یادآورِ مهرابه های میترائی(مِهری) است. با توجه به اینکه مهرپرستی(میترائیسم) پیوند اساسی با کوه دارد،پرسش اینست که آیا معماری های صخره ای میمند و سپس نام  شهر بابک  رابطه ای با خُرّمدینان و بابک خُرّمدین دارد؟

پدرِ بابک:مَرداس؟ یا مَردِ اسب؟

عبدالکریم سمعانی(درگذشت به سال ۵۶۲ /۱۱۶۶) تنها مؤلّفی است که به نامِ  مرداس – پدر بابک – اشاره کرده است.[11]

برخی پژوهشگران مرداس را به معنی «آدمخوار»دانسته و آنرا لقب ضحّاک نامیده اند[12]. چنین سخنی چندان موجّه نیست چرا که با نگاهی به مجلدات مختلفِ«الاَنساب»(سمعانی) یا «اَعلام»(زِرِکلی)متوجه می شویم که نام مرداس حدود ۳۷ بار برای اشخاص مختلف تکرار شده است.از این گذشته،این تلقّی از نام مرداس در مورد بابک شاید متأثّر از سخن دشمنان وی، از جمله ابو تَمّام باشد.ابو تَمّام شاعر بزرگ دربار عبّاسی در قصاید خود به جنگ های بابک با سپاهیان عبّاسی پرداخته و در آن‌ها به مکان‏ها و میدان گاه‏ های جنگ مانند ارشق، میمذ (میمند)، دروذ (درّه رود)، بذّ، موقان‏ (دشت مغان) و اشاره کرده است و در ستایش معتصم عباسی و سرداران بزرگ او (مانند سعید ثغری، ابوسعید محمد طائی) در جنگ‏ با بابک سخن گفته است[13].ابو تمّام در ستایش از افشین،او را فریدون و بابک را «ضحّاک» نامیده است.[14]

با توجه به اهمیّت اسب در دورۀ ساسانی به نظر نگارنده، مَرداس می تواند تغییر یافتۀ «مَرداسب»(مردِ اسب یا دوستدارِ اسب) باشد.معادل «مردِ اسب» را در  این نام ها می توان دید:گشتاسب ،گرشاسب ،لهراسب،شهراسب(سلطه بر اسب و توانـايی در سواركاری)،بیوَر اسب(یعنی دارندۀ ده هزار اسب)، آذرگُشسب یا آذرگُشنسب(به معنی «آتش اسبِ نر» :تمثیلی از پویائی، اوجِ تندی و تیزكاری اسب).در فرهنگ ایران باستان – و  در شاهنامۀ فردوسی – اسب به مفهوم آزادی، پایداری، پیروزی،سرعت،سرسختی و غرور است.[15]

از مدائن تا آذربایجان شهرهائی مانند نهاوند،کرمانشاه و همدان قرار داشتند و مَرداس می توانست در یکی از این شهرها اقامت کند ولی پدر بابک از مدائن به سوی آذربایجان رفت. در این باره شاید انگیزه های عقیدتی مَرداس (مرداسب) تأثیر داشت زیرا آذربایجان در آن زمان از مراکز مهم زرتشتی و خُرّمدینی بود. از این گذشته، شاید آوازۀ جاویدان بن شهرک(پیشوای خُرّمدینان آذربایجان) به گوش مَرداس رسیده بود که چند سال پیش از قیام بابک عامل شورشی در بغداد شده بود.این شورش در سال‏ ۱۹۸/ ۸۱۴ به دست حسن بن سهل سرکوب گردید[16]،موضوعی که بعدها شاید باعثِ پیوستن مَرداس به گروهِ جاویدان بن شهرک در ناحیّۀ «بذّ» گردید.[17]

تعریب و تحریف!

هر چند که در بخش نخست در بارۀ «عَرَب گردانی»یا «تعریبِ» نام ها و مفاهیم فارسی سخن گفته ایم،امّا اهمیّت بحث در اینجا اشارۀ دیگر به این موضوع مهم را ضروری می سازد:

تعریب – در واقع – نوعی سلب هویّت یا جعل شناسنامه برای افراد،واژگان و مفاهیم فارسی بوده که به قول استاد محمدی ملایری«آثار زیانباری در پوشیده نگهداشتنِ تاریخ و فرهنگ ایران داشته است…یکی از گونه های تعریب، تعریب اشخاص است.بدین ترتیب که به جای نام اصلی آن ها  نامی عربی بر آن ها نهند و با نادیده گرفتنِ اصل و تبارشان،آن ها را به فرد یا قبیله ای عربی منسوب سازند و آن را به جای اصل و تبار واقعی آن ها به کار برند»[18].این«عرب گردانی» تا آنجا پیش رفت که حتّی نام های ارامنه را نیز شامل شده است،از جمله نام معاویّه برای پسر سهل بن سنباطِ ارمنی در ماجرای دستگیری بابک خُرّمدین. اینگونه نام های عربی شاید «مجوّز»ی برای رفت و آمد یا زندگی افراد غیر مسلمان در یک«جامعۀ اسلامی»بود،با اینهمه،از میان مورّخان  تنها ابوالحسن مسعودی نام بابک را «حسن»ذکر کرده است[19] و بر این اساس برخی گمان بُرده اند که«بابک پس از رسیدن به رهبری خُرّمدینان در «بذ» این نام را به عنوان«پاپک»(پدر) برای خود انتخاب کرده است» در حالیکه بابک نامی رایج در پیش و پس از اسلام بوده است.[20] گذشته از اردشیر بابكان -مؤسّس سلسلۀ ساسانی- برخی سران و سرداران ساسانی نیز بابک نامیده می شدند از جمله،بابک پسر نهروان دبیر خردمند و باکفایت انوشیروان که مبتکرِ «سان» یا«رژه» در ارتش ساسانی بود[21].دینوری در سخن گفتن از بابک پسر نهراوان از اهمیّت اسب و اسب سواری در دوران ساسانیان یاد می کند چندانکه «مُؤّدب الاساوره» (مُربّی سوارکاران) خود،از طبقات بزرگان به شمار می رفته است.[22]

از این گذشته، بابک در منطقۀ خُرّمدینان به دنیا آمده بود که برخی نام ها  و آئین های عصر ساسانی در آن زنده بود و لذا،نامگذاری بابک توسط پدرش شاید نشانۀ دلبستگی وی به نام های عصر ساسانی بود.

رسوائی یک عشق!

در شهرهای کوچک

عاشق شدن

رسوائیِ بزرگ دو قلب است[23]

در فاصلۀ دو سده پس از فتح آذربایجان توسط اعراب و اسکان قبایل مهاجر عرب در این منطقه و در آستانۀ ورود پدر بابک به آذربایجان ،بافتِ جمعیّتی و فرهنگی این منطقه تغییر یافته بود.ماجرای عشق و عشرتِ مرداس با همسرِ آینده اش (مادر بابک)نمونه ای از این تغییرات اجتماعی-فرهنگی بود. به روایت ابن ندیم:

-« پدر بابک[مرداس] به زنی شیفته گشت و با او دیری به ناشایست گذراند. روزی آن دو در بیشه ای دور به شرابخواری و عشرت مشغول بودند. زنانی که برای آب بردن بیرون شده بودند، آهنگی نبطی شنیدند، به سوی صدا رفتند و آن دو را در آن حال عیش و نوش بیافتند و برآنان هجوم بردند. [مَرداس] از معرکه گریخت ولی مهاجمان گیسوان زن را گرفته، کِشان کِشان به دِه بردند و در میان مردم  رسوایش کردند.[مرداس] سپس به پیش پدرِ دختر رفت و از او خواستگاری کرد …و بابک از این زن زاده شد.»[24]

در برخی منابع نام این زن «برومند»،«برومید»،«ماهرو» و«خورشید» ذکر شده است ولی عموم منابع کینۀ شدیدی نسبت به وی ابراز کرده و او را «بدکاره»، «لوچ»و «کریه المنظر» توصیف نموده اند. همین منابع-امّا -گواهی می دهند که در فقدان پدر (مرداس) این زن، بابک را با فقر و فاقّه بزرگ کرده است.مادر بابک در حملۀ سپاهیان عبّاسی به قلعۀ «بذّ» اسیر شد.[25]

بابک و رهبر خُرّمدینان

چگونگیِ آشنائی بابک با جاویدان بن شهرک رهبر خُرّمدینانِ آذربایجان موضوع روایت های متعدّدی است.جاویدان -مالک منطقۀ «بذّ» -مردی محتشم و متمکّن بود که در این منطقۀ کوهستانی به دامداری و تجارت گوسفند مشغول بود و به بازارهای اردبیل ، زنجان و مرند رفت و آمد داشت. در سفری پس از فروش دو هزار گوسفند،از زنجان به منطقۀ «بذّ» باز می گشت که گرفتار برف و کولاک شدیدی شد و ناچار گردید تا در روستای بلال آبادِ میمند فرود آید.کدخدای دِه -که مردی عرب بود- برای تحقیر جاویدانِ خُرّمی وی را به کُلبۀ مادر بابک برد. جاویدان در این کُلبۀ فقیر و حقیر بابک نوجوان را بدید و او را برای خرید طعام و شراب و تهیّۀ عُلوفۀ اسبان فرستاد[26].بابک در این کار به چابکی و کاردانی عمل کرد آنچنانکه موجب رضایت و خوشنودی جاویدان شد و لذا،از مادر بابک خواست تا در قبال دریافت مبلغی ماهانه بابک را به وی بسپارد. مادر بابک پذیرفت و به جاویدان گفت:

-تو خیرخواه به نظر می آئی و آثار گشادگی[سخاوت] در تو نمایان است،و دلم به تو آرامش و امید یافت».[27]  

در منطقۀ«بذّ» فرد دیگری به نام ابوعمران مدّعی ریاست و رهبری خُرّمدینان بود که گویا با خلافت عباسی مناسبات دوستانه ای داشت.به نظر می رسد که پدر بابک (مرداس) به گروه جاویدان پیوسته بود و چندی بعد به دست افرادِ ابو عمران مجروح شده و سپس درگذشته بود.از این هنگام،جاویدان، سرپرستی بابک را برعهده گرفت. ارتقای آسانِ بابک به رهبری خُرّمدینانِ آذربایجان پس از مرگ جاویدان در همین راستا قابل درک است.     

گُسست در روایات

پس از این دیدار به علّت گسست یا فقدان پیوستگی در روایات معلوم نیست که همکاری بابکِ نوجوان و جاویدان بن شهرک چگونه بوده و یا تا کی ادامه داشته است؟ زیرا طبق همین منابع ،بابک- قبل از ۱۸سالگی-مدتی در تبریز و سَراة [سراب] در خدمت شِبل بن مُثَنّیٰ اَزْدی و مدّت دو سال نیز در تبریز نزد محمد بن رَوّاد اَزْدی بود.[28]خاندان اَزْدی از قبایلی بود که در سال ۱۴۱/ ۷۵۸ به ریاست رَوّاد بن مثنّى اَزْدی به آذربایجان مهاجرت کرده و مناطق بین تبریز تا بَذّ (مرکز خُرّمدینان) را در اختیار گرفته بودند[29].آنان -سپس- با تشکیل سلسلۀ رَوّادیان آذربایجان باعث تحوّلاتی در تاریخ این منطقه گردیدند[30] نسل های آیندۀ رَوّادیان  ضمن آمیختگی با مردم آذربایجان بتدریج جذب فرهنگ، زبان و سنّت های ایرانی شدند چندانکه  قطران تبریزی در مدح امیران این سلسله،آنان را با شاهان اسطوره ای ایران، مانند هوشنگ،فریدون، كاوه،و انوشیروان تشبیه کرده است؛ امیرانی که با بزرگداشت نوروز و مهرگان و بکارگیری«شاهنشاه» و «یادگار ملوك گذشته » بازتاب تـداوم سـنّت سیاسـی ساسانیان بودند.[31]

به نظر استاد ذبیح الله صفا: «رَوّادیان به سبب وجود بعضى از شاعران در دستگاه آنان در تاریخ ادبیات ایران شهرت دارند»[32]. یکی از افراد این خاندان -به نام محمد بن بُعَیث- به فارسی شعر می گفت و در زمان فرمانروائی خود باعث رونق و آبادی شهرهای مرند و تبریز شده بود.

با ضعف قدرت مرکزی خلافت و اختلافات داخلی مأمون و امین عبّاسی بر سرِ جانشینی و در آستانۀ ظهور بابک خُرّمدین، سران خاندان اَزْدی نیز چندین بار علیه خلافت عبّاسیان سر به شورش برداشتند.یکی از این شورشیان محمد بن بعیثِ شاعر بود که با بابک علیه خلافت عبّاسیان همدست شده بود و « از بابک پیروی می کرد»[33] ولی با تمرکز سپاهیان خلیفۀ عبّاسی در آذربایجان برای سرکوب خُرّمدینان،او از بابک بیزاری جُست و در خدمت سپاهیان عبّاسی قرار گرفت.با اینهمه،روحِ عصیانگر این «مردِ شعر و شمشیر» باعث شد تا پس از قتل بابک نیز -بارها- شورش کند،زندانی شود ،از زندان خلیفه بگریزد و در آذربایجان موجب شورش های تازه ای گردد.او سرانجام اسیر شد و در سال 235/850 با شکنجه های هولناک در زندانِ متوکّل عباسی جان سپرد.[34]

سیما و سیرتِ بابک

                    بابک:کارِ وانشا رودبارکی

بابک در هیجده سالگی به بلال آباد بازگشت و نزد مادرش بماند[35].با توجه به این هیجده سالگی و تاریخ شروع مبارزات بابک به عنوان رهبر خُرّمدینان (۲۰۱/ ۸۱۶-۸۱۷) و با توجّه تاریخ قتل وی (۲۲۳/ ۸۳۸)، می‌توان تصوّر کرد که بابک در حوالی سال۱۸۱ / ۷۹۸ متولد شده و بهنگام مرگ حدود ۴۰ سال داشت.

بیان‌الادیان ابوالمعالی(تألیف سال ۴۸۵ / ۱۰۹۲) با تکرار برخی روایات مَقدِسی و ابن ندیم ،شرح بلندی از «قصۀ بابک خرّمدین» به دست داده است. در این کتاب برای نخستین بار با سیرت و سیمای بابک آشنا می‏شویم که«بسیار ملیح بود و نیکو رو و خوش آواز.»[36]

بابک خُرّمدین و زبان فارسی

با آنچه که دربارۀ خاندان روّادیانِ آذربایجان گفته ایم پرسش اینست که بابک به چه زبانی صحبت می کرد؟ فارسی ؟ ترکی؟ و یا به آذری(یکی از شاخه های پارسی باستان)؟ در این باره سندی در دست نیست امّا اسناد ادبی و قراین تاریخی نشان می دهند که زبان فارسی در آن منطقه رواج داشته است.بابک سال های جوانی خود را با کار برای «خاندان اَزْدی» گذرانده بود و با افراد این خاندان بسیار نزدیک بود.احمد کسروی در بارۀ «محمد بن بُعَيْث اَزْدی»(حاکمِ شهر مرند و همراه و حامی بابک خُرّمدین) می نویسد:

– محمد پسر بُعَيْث «مردی با فرهنگ و دلیر و شاعر بود و به نوشتۀ طبری شعرها به زبان پارسی و آذری داشته و میان آذربایگان معروف بوده که اگر تا امروز می ماند از کهنه ترین شعرهای پارسی بشمار بود و ارزش شایانی در بازار ادبیّات داشت…طبری از قول کسی که نام او در نسخه ها افتاده  می آورَد:در مراغه گروهی از پیرمردانِ آنجا شعرهائی به پارسی از [محمد]پسر بُعَيْث برایم خوانده اند.».[37]

کتاب درخشان«نُزهة المجالس»تألیف جمال خلیل شروانی روایت کسروی را تأئید می کند.این کتاب حدود۸۰۰ سال پیش در شروانِ آذربایجان تألیف شده و شامل ۴۰۰۰ رباعی از ۳۰۰ شاعرِ کهنِ از یاد رفتۀ شمالِ غرب ایران از دو سوی ارس است و نشان می دهد که زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در آن سامان  سابقه ای کهن و دیرینه داشته است.[38]بنابراین،اگر بپذیریم که زبان  ترکی پس از هجوم ترکان غُز به آذربایجان (اوایل سدۀ ۵/۱۱)در آن منطقه رواج یافت[39] می توان گفت که بابک خرّمدین به زبان فارسی یا به آذری(یکی از شاخه های زبان فارسی کهن) سخن می گفت[40].روایت محمد عوفی -در ذکر آخرین کلمات بابک بهنگام مرگ- مصداقی بر این مدعا است که در آخرین بخشِ این مقال به آن اشاره خواهیم کرد.       ادامه دارد

https://mirfetros.com
[email protected]

[1] – مَقدِسی، پیشین، مجلدات ۱-۳، ص۶؛ ابن ندیم، الفهرست، تحقیق إبراهیم رمضان، دار المعرفة، بیروت، ۱۴۱۷ / ۱۹۹۷، ص۴۱۶

[2] -ابن ندیم،همان، ص۴۱۶

[3] – در بارۀ ابوالقاسم بلخی نگاه کنید به مقالۀ استاد عبّاس زریاب خوئی: دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج۶، زیر نظر کاظم بجنوردی، تهران، ۱۳۷۳، صص۱۵۱- ۱۵۶

[4] – مُروج الذّهب و معادن الجوهر، ج۳، به تصحیح کمال احمد مرعی، مکتبة العصریّه، بیروت، ۱۴۲۵/ ۲۰۰۵، صص۴۶-۴۹؛ ترجمۀ فارسی، ابوالقاسم پاینده، ج ۲، ص ۲۹۷؛

[5] – ابن ندیم، صص۴۱۶-۴۱۸

[6] – نگاه کنید به بحث استاد محمدّی ملایری، پیشین، ج۱، صص۲۳-۲۵؛ ج۲، صص ۴۳۷-۴۵۱

[7] – نگاه کنید به مقالۀ استاد غلامحسین یوسفی در تحلیل همین قصیدۀ خاقانی، چشمۀ روشن، انتشارات علمی، تهران، ۱۳۶۹، صص۱۵۶-۱۶۸

[8] – حدود العالم مِن المشرق الی المغرب، مؤلّف ناشناس، به کوشش منوچهر ستوده، کتابخانۀ طهوری، تهران، ۱۳۶۲، ص۱۶۰؛ یاقوت حموی، مُعجم البُلدان، ج۱، دار صادر، بیروت، ۱۳۹۷/۱۹۷۷، ص۲۸۳

[9] – مقدسی، پیشین، مجلدات۴-۶، ص۵۷۶

[10] – نگاه کنید به طبری، ج۱۳، ص۵۸۰۹؛ ابن اثیر، ج ۶، ص۱۴

[11] – الانساب، السمعانی، عبدالکریم بن محمد، اعتنی بنشره د. س مرجیلوث، لیدن: بریل (موسسه اوقاف گیپ)، ۱۹۱۲، ذیل «البابکی».

[12] – نگاه کنید به زرّین کوب، پیشین، ص۲۳۷؛ صفا، ذبیح الله، حماسه سرایی در ایران، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، تهران، ۱۳۵۲، ص۴۵۸؛ یوسفی، غلامحسین، یادداشتهائی در زمینۀ فرهنگ و تاریخ، انتشارات سخن، تهران، ۱۳۷۱، ص۱۴۱؛ امیدسالار، محمود، «ضحّاک پسرِ مرداس یا ضحّاک آدمخوار؟» ایران نامه، شمارۀ ۲، زمستان ۱۳۶۲، صص۳۲۹ -۳۳۹

[13] – دیوان ابو تمّام، به شرح الخطیب التبریزی، تحقیق محمد عبده عزّام، دار المعارف مصر، ۱۹۷۶، ج ۱، ص ۲۱۸، ۳۳۳، ۳۳۵؛ ج ۲، ص ۱۸، ۲۰، ۲۶، ۳۴، ۳۶-۳۷، ۴۰-۳۹، ۱۳۸، ۳۳۲، ۳۶۷، ۳۷۴؛ ج ۳، ص ۱۳۵، ۱۳۷، ۱۴۱، ۲۳۶، ۲۳۷، ۲۳۲-۲۶۶، ۳۱۶-۳۱۹؛ ج‏ ۴، ص ۶۴۹-۶۵۶

[14] – همان، ج ۳، صص، ۳۱۶-۳۳۲

[15] – برای «تحلیل تمثیل‌های نمادین اسب در شاهنامۀ فردوسی» نگاه کنید به مقالۀ حسن تاجیک محمدیه، عطامحمد رادمنش و مهرداد چترایی، فصلنامۀ تحقیقات تمثیلی در زبان و ادب فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر، بهار ۱۳۹۸، صص ۸ – ۲۷

[16]

Chronique de Michel le-syrien tome 3, ed.et tr.par J.B.Chabot, Paris, 1905, pp.50-53

همچنین نگاه کنید به سخنرانی پروفسور مارکورات دربارۀ آذربایجان، ایرانشهر، شمارۀ ۷، برلین، ۱۳۰۵، ص ۴۰۳

[17] – و شگفتا که به هنگام استقبال باشکوه از افشین پس از دستگیری بابک ،حسن بن سهل شوقی نداشت و با وجود فرمان خلیفه از پیاده شدن[از اسب] اکراه داشت و به قول بیهقی: «می‌رفت و پاهایش درهم می‌آمیخت و…». تاریخ بیهقی، تصحیح علی اکبر فیّاض، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، چاپ دوم، ۱۳۵۶، صص۱۶۸-۱۶۹؛ یوسفی، پیشین، ص۱۴۰

[18] – محمدی ملایری، پیشین، ج ۱، صص۱۶-۲۷؛ ج۲، صص۱۵-۳۵

[19] – مسعودی، پیشین، ج۲، ص۴۷۱

[20] -نگاه کنید به مجلّدات مختلف الانسابِ سمعانی و اَعلامِ زِرِکلی و… علّامه علی اکبر دهخدا در ذیل «بابک» نمونه هائی از این نام را در شاهنامۀ فردوسی ارائه کرده است.

[21] – دینوری، پیشین، صص۱۰۱-۱۰۲؛ محمدی ملایری، پیشین، ج ۴، ص۲۷۰

[22] – محمدّی ملایری،همان، ص ۲۷۰

[23] -از شاعر برجستۀ گیلانی، بهمن صالحی

[24] – ابن ندیم،پیشین، ص۴۱۶

[25] – طبری، پیشین، ج۱۳، ص۵۸۴۷

[26] -ابن ندیم،پیشین، ص۴۱۶

[27] – صدیقی،پیشین، ص۲۸۹

[28] -ابن ندیم،پیشین، ص۴۱۷

[29] – یعقوبى، ج ۲، ص ۳۶۱

[30] – در بارۀ  روادیان آذربایجان نگاه کنید به مقالۀ درخشان احمد کسروی: شهریاران گمنام، پیشین، خصوصاًصص۱۱-۵۷؛ جاف، حسن، روادیان (فرمانروایان آذربایجان)، مجلۀ بررسی‌های تاریخی، شمارۀ ۷۰، تهران، ۱۳۵۶، صص۱-۲۰. فهیمی، مهین ،دانشنامه جهان اسلام ،ج ۲۰، تهران، ۱۳۹۴، صص ۳۷۵ – ۳۷۷.از دوست فرزانه‌ام دکتر بهرام شاهی که چاپ نخست کتاب کسروی (۱۳۰۷) را در اختیارم گذاشته، صمیمانه سپاسگزارم.

[31] – نگاه کنید به مقالۀ اسماعیل شمس، «بررسی مقایسه‌ای تاریخ‌نگاری‌ رَوّادیان آذربایجان در دیوان قطران تبریزی»، دو فصلنامۀ علمی تاریخنگری و تاریخنگاری، پاییز و زمستان ۱۳۹۹، صص۱۵۴-۱۳۳، خصوصاً صفحات ۱۴۷-۱۴۸؛ آیدنلو، سجّاد، «نخستین سند ادبی ارتباط آذربایجان و شاهنامه»، فصل‌نامۀ ایران‌شناسی، شمارۀ ۱، مریلند آمریکا، بهار ۱۳۸۴، ص ۹۵-۷۶

[32] – صفا، تاریخ ادبیّات ایران، ج ۲، چاپ ششم، انتشارات فردوسی، تهران، ۱۳۶۳، ص۴۴

[33] – تاریخ یعقوبی، پیشین، ج۲، ص ۴۹۸؛ تاریخ طبری، پیشن، ج۱۳، ص۵۸۰۵؛ ابن الجوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک والأمَم، ج۱۱، المحقّق محمد عبد القادر عطا، مصطفى عبد القادر عطا، دار الکتب العلمیة، بیروت۱۴۱۲ / ۱۹۹۲، ص ۵۳

[34] – نگاه کنید به تاریخ طبری، ج۱۴، صص۶۰۰۹-۶۰۱۸؛ ابن اثیر، پیشین، ج۶، تحقیق عمر عبد السلام تدمری، دار الکتاب العربی، بیروت، ۱۴۱۷ / ۱۹۹۷، صص ۱۱۷-۱۱۸

[35] -ابن ندیم،پیشین، ص۴۱۷

[36] – بیان الادیان، باب پنجم با تصحیح و مقدمه محمدتقی دانش‏پژوه، مجلۀ فرهنگ ایران‌زمین، ج ۱۰، سال‏ ۱۳۴۱، صص ۲۹۹-۳۰۱

[37] – کسروی، احمد، پیشین،صص۲۸-۲۹؛ ابن اثیر، پیشین، ج ۶، صص۱۱۷ -۱۱۸

[38] -نگاه کنید به مقدّمۀ درخشان استاد محمد امین ریاحی بر کتاب نُزهة المجالس،جمال خلیل شروانی، چاپ دوم، انتشارات علمی، تهران، ۱۳۷۵، صص۱۵-۶۸

[39] – در بارۀ حملۀ غُزّها به آذربایجان نگاه کنید به کسروی، پیشین، صص۶۱-۸۳. همچنین نگاه کنید به مقالۀ نگارنده در کتاب «تاریخ در ادبیّات»، چاپ دوم، نشر فرهنگ، کانادا، ۲۰۰۸، صص۱۳-۳۸:

https://mirfetros.com/fa/?p=286

در بارۀ«زبان فارسی و حکومتهای تُرکان» نگاه کنید به مقالۀ درخشان استاد جلال متینی:

https://mirfetros.com/fa/?p=3974

[40] – در بارۀ زبان آذری باستان نگاه کنید به:کسروی، احمد، آذری یا زبان باستان آذربایجان، انتشارات هَزار، کرمان، ۱۳۰۴؛ کاروند کسروی، به کوشش یحیی ذُکا، شرکت کتابهای جیبی،تهران،۱۳۵۲،صص۳۱۷-۳۲۵؛دائرة المعارف بزرگ اسلامی، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، ج۱، ذیل آذری، تهران، ۱۳۸۳، صص ۲۵۹ -۲۶۲

 

در آرزویِ آفتاب،جهانگیر صداقت فر

آگوست 24th, 2022

 

ما همچنان در اتاقکِ دیر خواب

در انتظارِ طلیعه‌ی آفتاب

                       خمیازه می‌‌کشیم،

بی‌ آن که همّتِ برخاستن کنیم

و نقابِ سال دیده را

                   ز قابِ پنجره بربیافکنیم

تا نور 

      رخصتِ حضور بیابد.

 

ما

   مألوفِ شب کوریِ خویش

به آهنگِ زوالِ ظلمت 

                     کمر بر نبسته‌گانیم؛

و چونان که خیلِ کاهلانِ غفلت زده

چشم انتظارِ معجزه 

                  خمیازه می‌‌کشیم

و نوبتِ سپیده دمان را

                      همچنان

                              استخاره می‌‌کنیم.

***

فراسویِ دریچه‌ی کور

شطِ شکوهِ نور 

                خروشنده در گذر است،

هر آن گه 

         که ز دیده‌ی خوابناک

                             پرده برفکنی.

تیبوران- ۱۰ جولای ۲۰۲۲

آیا پژوهش تاریخی آبراهامیان جانبدارانه است؟،فریدون مجلسی

آگوست 23rd, 2022

پژوهشگران، خصوصاً در تاریخ و علوم سیاسی و جامعه شناسی ادعا می‌کنند که تابع اصل علمی لزوم غیر جانبدارانه بودن پژوهش خود هستند. البته می‌توانند در نتیجه گیری عقاید و حتی علایق و دیدگاه شخصی خود را نیز بیان کنند. اما اینکه تا چه اندازه بتوانند بر پایبندی بر این اصل استوار بمانند قابل تردید است. انسان در هر حال تابع احساسات و اعتقادات خودش است که ممکن است او را تا حدی از داوری یا تحلیل بی طرفانه منحرف کند. این هم قابل درک است، اما باید دید تا چه حدّی؟

در اینجا که بررسی یکی از آثار آقای آبراهامیان استاد تاریخ در آمریکا و کارشناس دوران نهضت ملی کردن نفت ایران و نگاهی به آخرین اثر او «بحران نفت» مطرح است، می‌توانم به پایبندی حرفه ای قاضی مک نیر رئیس انگلیسی دادگاه لاهه در رسیدگی به دعوای کشورش علیه ایران درباره ملی کردن شرکت انگلیسی نفت انگلیس و ایران اشاره کنم، که نسبت به دادخواست کشورش، برای دادگاه لاهه قرار عدم صلاحیت صادر کرد. یعنی لایحه دفاعیه ایران را که خوانده دعوا بود تأیید کرد، و وارد ماهیت دعوا نشد. آقای دکتر جلال عبده که در آن زمان از اعضای سفارت ایران در لاهه و همکار تیم ایرانی بود در خاطراتش می‌نویسد که سال‌ها بعد که نماینده ایران در سازمان ملل بود، قاضی مک نیر را در لابی ساختمان سازمان ملل در کنار آسانسور می‌بیند، با سلام احترام خودش را با ذکر آن سابقه معرفی و از رأی منصفانه ای که علیه خواسته کشورش صادر کرده بود به عنوان یک ایرانی سپاسگزاری می‌کند. قاضی مک نیر می‌گوید که او علیه کشور خودش رأی نداده، بلکه به انصاف و عدالتی رأی داده که کشورش به او آموخته است. و متذکر می‌شود باید از کشوری سپاسگزار باشید که قاضی مستقلی می‌پروراند که مطابق عدالت و قانون رأی می‌دهد و حتی اگر آن رأی به زیان منافع کشورش باشد، می‌تواند با احترام به کشورش بازگردد و کسی مزاحم او نشود. زمانی در مقاله ای ضمن تذکر شرح این ماجرا نتیجه گرفتم که در واقع قاضی مک نیر در آن دادگاه تاریخی به نفع کشورش رأی داد، زیرا پس از گذشته سال‌ها در این سوی جهان در ایران کسی نام قاضی مک نیر را به یاد نمی‌آورد، اما همه می‌گویند آن قاضی «انگلیسی» به عدالت و قانون رأی داد! یعنی مردمانی رنجیده از انگلیس هم ادای احترام به حرمت عدالت و استقلال حرفه ای از سوی آن قاضی نامدار را به حساب کشورش می‌گذارند که او را پرورانده است! قاضی مک نیر در کشور خود نیز به مقامات بالای قضایی رسید و بعدها رئیس دادگاه عالی اروپایی شد. پرسش این است که آیا اگر یک قاضی ایران یا جهان سومی در چنان شرایط هیجانی در رأی خود حق و عدالت و استقلال حرفه ای و اخلاقی را به منافع کشورش ترجیح می‌داد، می‌توانست با آرامش به کشورش بازگردد و از احترام و امنیت برخوردار باشد؟

 

در سال 2019 مجموعه ای از اسناد شامل گزارش‌های امنیتی و دیپلماتیک سفارت آمریکا در تهران با وزارت خارجه و سازمان اطلاعات و امنیت آمریکا (سی آی اِی) و صورتجلسات مرتبط با آن در آن سازمان‌ها یا در حضور رئیس جمهور آن کشور در سال‌های حکومت مصدق و زاهدی منتشر شد که با توجه به اشراف آقای یرواند آبراهامیان استاد تاریخ دانشگاه دوک نیویورک به تاریخ آن دوره ایران مراجعاتی به او می‌شد که با شتاب مقاله ای با استناد به آن مدارک در شرح کودتا و نقش آمریکا نوشت که دقیقا با اسناد منتشر شده انطباق نداشت. از این رو بر آن شدم که به کتاب «ایران بین دو انقلاب» او که به فارسی ترجمه شده است ، ترجمه احمد گل محمدی و محمد ابراهیم فتاحی، نشر نی- 1394 نگاهی بیاندازم. لازم به توضیح می‌دانم که آقای آبراهامیان خود را یک مارکسیست و کمونیست بدون وابستگی و مستقل و ملزم به بیطرفی در پژوهش علمی می‌داند.

ایران بین دو انقلاب

کتاب ایران بین دو انقلاب تالیف مفصلی است در 650 صفحه که از پیشینه تاریخی و اوضاع سیاسی و ساختار اجتماعی ایران از سده نوزدهم آغاز می‌شود و با اشاره به ساختار اجتماعی، سازمان‌ها و ستیزهای غیر طبقاتی و آگاهی طبقاتی، به انقلاب مشروطه و نفوذ و تأثیر غرب، طبقه سنتی و روشنفکران به تاریخ وقایع منجر به مشروطیت می‌پردازد. در این بخش می‌توان گفت که نویسنده با رعایت بی طرفی از قضاوت جانبدارانه به سود اعتقادات مسلکی اش خودداری کرده و صرفا به سازمان‌ها و ستیزهای غیر طبقاتی اشاره کرده است، که در جامعه روستایی با 95 درصد جمعیت رعیت بیسواد در سلطه خوانین وملاکان و ملایان نگاه به چالش‌ها از دیدگاه طبقاتی اصولا نمی‌توانست مطرح باشد. در این بخش عملا نیز با ارائه اطلاعات بسیار ارزنده و مستند از منابع داخلی و خارجی از اوضاع احوالی که فقر و جهل عمومی مایه اصلی آن بوده است، با اشاره مختصر از دیدگاه طبقاتی از کنار آن می‌گذرد. 

در این بخش اینجانب صرفا با نهادن نام «انقلاب» بر جنبش مشروطه موافق نیستم. انقلاب حتی از دیدگاه مارکسیستی ناشی از تشدید و تبدیل مبارزه طبقاتی اجتماعی و تبدیل آن به شورش و انقلاب و فروپاشی نظام حاکم و به زیر کشیدن و مجازات و مصادره اموال طبقه حاکم و برآمدن و جایگزینی کسانی از طبقات زیرین به رأس حاکمیت است. چنین وقایعی در جنبش مشروطه رخ نداد. روند تدریجی جنبش مشروطه همان طور که آبراهامیان در بررسی خود نشان می‌دهد اصلاحاتی تجدد طلبانه بوده که از دوران فتحعلیشاه خصوصا با دخالت عباس میرزا آغاز شده و در آغاز حکومت ناصرالدین شاه به همت امیرکبیر شالوده فرهنگی آن ریخته شده و در نیم قرن حکومت ناصر الدین شاه با کجدار و مریز ادامه یافته و همزمان با پایان دولت سیزده ساله مظفرالدین شاه او را وادار به امضای فرمان مشروطیت و پذیرش قانون اساسی کرده و افتخار آن را در قاب عدل مظفر بر سردر مجلس شورای ملی نهاد. نه طبقه ای از زیر به رو آمده، نه اصولا چنین آمادگی و امکانی داشته، و نه تغییرات مهمی در طبقه حاکمه و حتی در مقامات پیشین رخ داده بود. در واقع تغییر فرهنگی اصولی در میان همان طبقه حاکمه رخ داده بود که آشنایی بیشتر آنان با فرهنگ اروپایی از طریق مأموریت‌های سیاسی و سفرهای بازرگانی و همراهی در سفرهای شاهان قاجار و انتقال افکار از طریق نشریات و نویسندگان ایرانی دلیل اصلی آن بود، که منجر به گرفتن تغییر ناپذیر سند مالکیت جان و مال مردم ایران از شاه و دادن آن به ملت ایران بود.

نویسنده در ادامه به «رضاشاه» می‌پردازد. ضمن آنکه در سرآغاز این بخش دو دیدگاه شعاری درج شده است که در اولی از رضاشاه به عنوان سرباز وطن پرستی نام می‌برد که «مردمش را از خواب رؤیایی شکوه و عظمت باستان بیدار کرد و آنها را به سده بیستم سوق داد.» در شعار دوم از او به عنوان کسی نام می‌برد که «در مجموع در سالهای پادشاهی خود کشور را دوشید، روستائیان ، قبائل و کارگران را به زور آرام کرد و از مالکان عوارض سنگینی گرفت. در حالی که عملکرد او طبقه جدید_ سرمایه دارها، تجار، انحصارگران، پیمانکاران و سیاستمداران وابسته – را ثروتمندتر کرد. تورم، مالیات‌های سنگین و نیز اقدامات دیگر سطح زندگی توده‌ها را پایین آورد. 

ظاهرا نویسنده در این چند سطر می‌خواهد بیطرفی خود را نشان دهد. در آغاز نیز دوره از هم پاشیدگی 1288 تا 1299 را به خوبی نشان می‌دهد. در واقع دوران از هم پاشیدگی از 1286 آغاز می‌شود که محمدعلی شاه مجلس اول را به توپ بست و تعطیل کرد. سپس مقاومت تبریز و رشت و اصفهان و برکناری محمدعلی شاه را شرح می‌دهد. از میان همه فعالان سیاسی به تأثیر گذاری عناصری از قفقاز و سوسیال دموکرات‌ها و تبلیغ اصول مارکسیسم (!) در جامعه غالبا بدوی ایران اشاره می‌کند،آن هم در زمانی که 10 سال به انقلاب بلشویکی در خود روسیه باقی است و برخی از کسانی که، به استناد منابع چپ، در آن جامعه روستایی از آنها نام می‌برد، در سالیان «بعد از انقلاب بلشویکی» حضور و نقشی انقلابی داشته اند. بدیهی است که نخبگان ایرانی با تحولات اجتماعی اروپا و عنوان سوسیالیسم آشنا بودند و این عناوین دهان پر کن در قالب‌های عامیون و اجتماعیون به کار می‌رفت، اما فقط ابزاری برای توسعه سوء تفاهم ملی در باره آزادی به معنی هرج و مرج و رفتار دلبخواهی خوانین و صاحبان نفوذ بود. البته به درستی به درگیری‌ها جناحی و خوانین و تفنگداران آنها در شهرها و هرج و مرجی اشاره میکند که با درگیری جنگ جهان اول و حضور نیروهای انگلیس و روس و عثمانی و جاسوسان آلمانی تشدید شد. بعد از انقلاب شوروی نیز فقط بهانه ای شد برای توطئه و نفوذ و لشکر کشی توسعه طلبانه شوروی در گیلان و مازندران و آذربایجان.

با وجود اینکه آبراهامیان می‌کوشد لحن پژوهش اش جانبدارانه نباشد، اما به تأثیر گذاری مارکسیست‌های قفقاز در برخی از فعالان سیاسی بعد از مشروطه تأکید می‌کند. دخالت‌های عوامل و حتی قوای شوروی در نهضت میرزاکوچک خان را هم اندیشی سیاسی تلقی می‌کند و قرارداد «جنجالی» 1919 وثوق الدوله را که ناشی از استیصال او برای سر و سامان دادن به اوضاع مغشوش ایران و در واقع معلول دخالت‌های دولت نوبنیاد شوروی بود، مستمسکی در تشدید ابراز مخالفت عناصر فعال سیاسی با مرکز تلقی می‌کند. تردیدی نیست که قرارداد وثوق الدوله ابزاری برای تقویت ساختاریِ اداری و نظامی ایران برای مقاومت در برابر توسعه طلبی شوروی بود. انگلیس در این امر ذینفع بود زیرا منابع و بزرگترین پالایشگاه نفت جهان را در آبادان در اختیار داشت و خواهان محافظت آن بود. و آن قرارداد را مطابق تبلیغات مرسوم آن را به استناد «ناظران خارجی» بدون پرداختن به محتوا قرارداد تحت الحمایگی ایران تلقی می‌کند. و شوروی «در مقایسه با همه امتیازاتی که تزار از ایران گرفته بود» قرارداد [1919] را محکوم می‌کند و نه ماه بعد، ارتش سرخ، برای از بین بردن نیروهای انگلیسی که به قفقاز سلاح می‌فرستادند و تقویت جنگلی‌ها در مقابل حکومت «آنگلوفیل» ایران، «نیروی کوچکی» در بندر انزلی پیاده می‌کند. 

آبراهامیان در جانبداری خود فراموش می‌کند که نیروهای انگلیسی که به کمک روس‌های سفید شتافته بودند پس از شکست از طریق سواحل گرگان در سال 1921 وارد ایران شدند، و قوای شوروی دو سال قبل برای کمک به تشکیل جمهوری شوروی گیلان در انزلی پیاده شده بودند. و نیز قرارداد مودت 1921 ایران روسیه به دوسال بعد از 1919 مربوط می‌شود و در سال 1300 در زمان دولت کودتایی سید ضیا امضا شد و منظور از لغو «همه امتیازاتی که تزار از ایران گرفته بود» نیز به موجب این قرارداد، عبارت بود از لغو مقداری بدهی‌های دولت و تجار ورشکسته به بانک استقراضی روسیه و چند تکه راه و ساختمان اداری و خط آهنی که از تبریز به جلفا کشیده بودند. در واقع امتیازاتی که تزار از ایران گرفته بود عبارت بود از کل قفقاز و کل دریای خزر و سرزمین‌های ترکستان که به همان وضع باقی ماند، فقط حق ماهیگیری ساحلی به ایرانیان داده شد به شرط آنکه ماهی صید شده را برای ارتزاق مردم روسیه تحویل دهند. گذشته از این جانبداری احتمالا ناخودآگاه، و مبالغه در سهم مخالفان اشتراکی در زمان رضاشاه مدارک گرد آمده ارزشمند و آموزنده است. 

در مورد رجال اصلاح طلب دوران رضاشاه روی دوستی آنان با میرزا ملکم خان و عضویت در لژ فراماسونی تأکید می‌گذارد که نقش آن گروه در لژهای فراماسونی یا محفل‌های ایرانی مشابه آن بر کسی پوشیده نیست. درست است که گروه 53 نفر کمونیست تحت رهبری دکتر ارانی در اواخر دوران رضاشاه انجمنی داشتند و دستگیر و زندانی شدند و پس از تبعید رضاشاه آزاد شدند و یک ماه بعد از اشغال ایران توسط شوروی و انگلیس حزب توده ایران را تشکیل دادند، اما در کتاب توجه ویژه ای به سیر حرکت حزبی کمونیستی شده است، آن هم در جامعه ای که پس از دورانی 20 ساله میزان بیسوادی آن از 95 درصد تازه به 80 درصد کاهش یافته بود و تبدیل جوامع روستایی به مدنی و صنعتی مراحل آغازین را می‌پیمود. آبراهامیان به درستی کمونیست‌های اولیه ایران را در ایجاد طبقه کارگر «اکثرا “روشنفکر” و غیر فارسی زبان» می‌نامد. البته با توجه به اینکه نفوذ افکار کمونیستی در میان اشخاص با سواد و ارتباطات خارجی طبیعتا از طریق قفقاز بوده است که بیشتر آذری زبان و ارمنی زبان بودند و در سایر مناطق ایران نیز پراکندگی داشتند؛ و گذشته از تأکید مبالغه آمیز بر روند توسعه افکار کمونیستی در ایران پیروی از آن افکار را ملازم با «روشنفکر» بودن می‌نامد. این صفتی است که بعدها نیز کمونیست‌های ایرانی خودشان را واجد آن می‌پنداشتند. گرچه یکی از خصوصیات واجدین تعریف روشنفکری رهایی از اسارت اندیشه یعنی استقلال اندیشه از قیود الزامیِ اندیشیدن به دلخواه ایدئولوژی است، اما گرچه در طیفی که اندیشه‌های فاشیستی در سمت راست آن و پیروان ایدئولوژی منضبط کمونیستی در انتهای چپ باشد، می‌توان اغلب روشنفکران مستقل را که اجتماعی اندیش هستند در سمت چپ مرکز طیف قرار داد، اما معتقدان به ایدئولوژی‌هایی را که الزاما باید مطابق نسخه‌های پیش نگاشته بیندیشند و عمل کنند، نمی‌توان واجد تعریف اندیشه مستقل روشنفکری دانست. در مورد رضاشاه با توجه به خصوصیت ضد کمونیستی او که با برانداختن نهضت جنگل و متحدان کمونیست آن شهرت یافت، با استناد به دومین کنگره فرقه کمونیست ایران که در 1306 در ارومیه تشکیل شد، کودتای 1299 را توطئه انگلیسی و او را دست نشانده امپریالیسم معرفی می‌کند. و خواستار انقلاب علیه «فئودالیستها و سرمایه داران کمپرادور» می‌شود، که آشکارا اعلامیه جلسه ای بی اهمیت در اتاقی دربسته در ارومیه بوده است. 

از تمدید قرارداد نفت دارسی با وجود اشاراتی به جنبه‌های مثبت آن انتقاد می‌کند که انتقاد به مدت تمدید آن وارد است. ضمن انتقاد از الزامی کردن کشف حجاب به اصلاحات مدنی و آموزشی و 5 برابر شدن شمار دانش آموزان و دانشجویان و آثار مثبت اعزام سالانه 100 دانشجو به خارج و اهمیت ایجاد راه آهن و راه سازی و ایجاد صنایع همچنین تغییر رفتار تدریجی او و از میان برداشتن اغلب اعضای تیم اصلاح طلب پیشین خودش اشاره منصفانه می‌کند. از همان زمان نیز انتقادات در میان دانشجویان مقیم خارج آغاز می‌شو د. به تبلیغات و مبارزه دکتر ارانی و دوستانش و سرکوبی آنان با قدری مبالغه اشاره می‌کند. که به گفته سفیر آمریکا «از رفتن او کسی متأثر نشد.»

جانشینی محمد رضا شاه را با اشاره به حرکات جدایی طلبانه نظامی در حال دگرگونی می‌نامد. اما از چگونگی تشکیل حزب توده طی یک ماه پس از ورود نیروهای شوروی عبور می‌کند. ماجرای آذربایجان و نقش حزب توده بسیار رقیق تر از واقعیت است. تمایل شاه به تغییر قانون اساسی را که بعد از ترور او مطرح و عملی شدن به شایعات شنیده شده در آذر 1327 نسبت می‌دهد. ترور شاه در دانشگاه تهران را که به دست ناصر فخرآرایی عضو حزب توده و با اطلاع کیانوری انجام شده بود را توسط یک خبرنگار روزنامه پرچم اسلام معرفی می‌کند، یعنی کلیشه ای که حزب توده حتی به کادرهای خود قبولانده بود. آبراهامیان فقط از این کلیشه حزبی که انگشت اتهام را به سوی رزم آرا رئیس ستاد ارتش می‌گرفت نام نبرده است. اما از این مقطع به روایت حزب توده نزدیک می‌شود. به مبارزه رنگ ضد امپریالیستی می‌دهد، از ملی کردن شرکت نفت انگلیس و شیلات در دست شوروی نام می‌برد، بدون تذکر اینکه اولا شیلات ملی نشد، بلکه اتفاقا دوره اجاره 25 ساله آن که در اجرای قرارداد مودت منعقد شده بود سر آمد و ثانیا شیلات امری قابل مقایسه و در حد صنعت نفت نبود! 

نکته جالب و مهمی که آبراهامیان به آن توجه می‌کند، حضور تدریجی نوعی دوگانگی فرهنگی است که در شرح دو جناح سنتی و مدرن داخل جبهه ملی و تفاوت‌های بینش و حتی شیوه‌های رفتاری و زندگی به آن اشاره می‌کند. در اشاره به فرهمندی یا کاریزمای مصدق به مخالفت اصولی او با رضاشاه اشاره می‌کند، که در آن مقطع با رواج نوعی بیزاری و رنجش طبقات مختلف مردم، خصوصا اعمال خشونت در کشف حجاب، سربازی اجباری، در هم شکستن نفوذ خوانین و خان سالاری، تأسیس مدارس مدرن خصوصا برای دختران، تحمیل نظام مالیاتی و خشونت ورزیدن در رفتار فردی با واقعیات زمان تطبیق می‌کند.

دربارۀ مجلس شانزدهم که جبهه ملی توانست با بهره مندی از آزادی انتخابات گروه اقلیت مؤثری تشکیل دهد به نقش مهم سرلشکر زاهدی رئیس شهربانی در مراقبت از آزادی انتخابات اشاره ای نمی‌کند. هژیر را که قطعا مخالف کمونیسم و نفوذ شوروی بود سیاستمداری طرفدار انگلیس می‌نامد. در واقع طرفداران اصلاح قرارداد نفت وجود او را مانع دوم انجام برنامه خود تلقی می‌کردند و این مانع نیز توسط عناصر مذهبی که در آن زمان طرفدار جبهه ملی بودند حذف شد. آبراهامیان به آگاهی قبلی برخی از سران جبهه ملی از تمایل فدائیان اسلام به قتل رزم آرا و همچنین پیشنهاد و تصویب طرح معافیت قاتل رزم آرا از مجازات توسط نمایندگان جبهه ملی در مجلس اشاره ای نمی‌کند. برخلاف شایعه پراکنی حزب توده که ترور رزم آرا را به گردن شاه انداخته بودند آبراهامیان در کنار آن می‌گذرد. آبراهامیان نخست وزیر شدن علا را ناشی از «توسل نمایندگان به حقوق مندرج در قانون اساسی» می‌نامد، و توجه ندارد که در قانون اساسی و متمم قانون اساسی مشروطه نامی از نخست وزیر و حقوق وظایف و نحوه گزینش او نیامده و فقط در متمم قانون اساسی به گزینش برکناری وزرا و صدر اعظم با رای مجلس اشاره شده است. گزینش نخست وزیر در 10 سال فترت بعد از مشروطه با شاه بود و پس از آن نیز می‌توان گفت تدریجا عرف و سنتی پدید آمد. آبراهامیان درباره سیاست نفتی جبهه ملی در تغییر قرارداد 1312 در مقابل تلاش متفاوت سپهبد رزم آرا می‌نویسد جبهه ملی- که اکنون از حمایت حزب نیمه مخفی توده پشتیبانی می‌شد- خواستار ملی کردن نفت شد .. . .» که البته حزب توده به دلیل دخالت در ترور شاه غیرقانونی شده بود و در قضیه نفت هم موضعی مخالف مصدق داشت! حمایت حزب توده از مصدق مربوط به بعد از قیام 30 تیر 1331 و تغییر سیاست حزب توده است. آبراهامیان پیشنهاد جمال امامی برای نخست وزیری مصدق را مطابق اعتقاد او می‌داند و بر خلاف برخی در باره عقیه واقعی او «نیت خوانی» نمی‌کند. 

اما آبراهامیان که قبلا در باره تظاهرات فروردین 1330 حزب توده در آبادان قلمفرسایی کرده از کنار تظاهرات 23 تیر 1330 حزب توده که در مخالفت دولت و به همان بهانه دفاع از کارگران آبادان برگزار شد، بدون اشاره می‌گذرد. این تظاهرات منجر به برخورد میان حزب توده و برخی از گروه‌های ناسیونالیست جبهه ملی و نهایتا تیراندازی و قتل یک افسر پلیس انجامید و چند نفر در تیراندازی متقابل کشته شدند. دکتر مصدق رئیس و معاون شهربانی را که زاهدی وزیر کشور به کار گمارده بود برکنار و بازداشت می‌کند. زاهدی که حزب توده را غیر قانونی می‌دانست اصولا با مجوز تظاهرات آن حزب موافق نبود، از مصدق خواست که رئیس و معاون شهربانی را که در سلسله مراتب مسئولیت بودند آزاد کند. مخالفت مصدق موجب استعفای زاهدی شد. برکناری او که عامل اصلی پیروزی جبهه ملی در انتخابات بود و به همین دلیل وزیر کشور شده بود، سرآغاز مخالف و جبهه گیری منجر به برکناری مصدق و جانشینی مصدق بود که آبراهامین اشاره ای به آن نکرده است. 

آبراهامیان در تقسیم بندی مجلس هفدهم گروهی را طرفدار مصدق و گروهی را سلطنت طلب و گروه دیگر را محافظه کاران طرفدار انگلیس می‌نامد(!) که البته چنین فراکسیونی نمی‌توانست وجود داشته باشد، و خروج از عدم جانبداری در پژوهش و تهمت زنی بر پایه تخطئه گروهی مخالف تفویض اختیارات قانونگذاری به نخست وزیر است که البته دیگر دلیل وجودی برای مجلس باقی نمی‌گذارد.و متقابلا از تفویض اختیارات قانونگذاری به او به بهانه لزوم مدیریت اوضاع وخیم اقتصادی حمایت می‌کند. در شرح قیام 30 تیر و عزل قوام و بازگشت مصدق به نخست وزیری، استثنائا به نقش مؤثر صفوف کارگری و دانشجویی حزب توده اشاره ای نمی‌شود. از انحلال مجلس سنا با کاستن از دوره چهار ساله به دو ساله که بدون تصویب سنا به اجرا گذاشته شد نیز به عنوان باشگاه اشرافی «جانبداری» می‌کند. به بازنشسته کردن و اخراج 136 تن از ژنرال‌ها و امرای رضاشاهی ارتش برای سلطه بیشتر بر ارتش در مقام وزارت دفاع ملی اشاره می‌شود که عامل اصلی انگیزش آن افسران به طرح کودتا و نیروی محرکه آن بود. آبراهایمان از توسل مصدق به رفراندوم برای انحلال مجلس نیز جانبدارانه بحث می‌کند. به قانون انتخاباتی جدید او هم اشاره می‌کند که در آن برای احترام به روحانیت و جلب حمایت آنان محرومیت زنان از حق رأی و حضور علما در شورای نظارت بر انتخابات پیش بینی شده بود و همزمان منع فروش مشروبات و منع فعالیت طرفداران کسروی نیز اجرایی شد. اشاره می‌کند که سر انجام پافشاری مصدق به تمدید اختیارات قانونگذاری با مخالفت گروه محافظه کار جبهه ملی مواجه شد و متهم به تأثیر پذیری از «مشاوران چپ گرا» شد. به درستی اشاره می‌کند که افسران پاکسازی شده تحت ریاست زاهدی برای براندازی مصدق کودتایی را طراحی کردند. اما از زاهدی برای تحقیر او در مقام دشمن حزب توده به عنوان همان کسی نام می‌برد که «در سال 1322 به جرم فعالیت‌هایی به طرفداری از آلمان توسط انگلیس دستگیر شده و در سال 1325 چون آلت دستی برای سرنگونی دولت ائتلافی قوام فعالیت می‌کرد» و متذکر می‌شود که زاهدی در ستوانی در بریگاد قزاق رضا شاه با جنگلی‌ها» جنگیده و به درجه سرتیپی رسیده بود و . . . با جبهه ملی هم مغازله ای کرده بود.» آبراهامیان در این عبارت نه فقط در دفاع از حزب توده عقده گشایی می‌کند بلکه به شیوه ژدانفی حزب توده به دروغ نیز متوسل و کاملا از پژوهش غیر جانبدارانه دور می‌شود. تردیدی نیست که در دوره همکاری رضاشاه با آلمان نازی غیر از مخالفان ایدئولوژیک آلمان نظامیان از بهرام آریانا تا خسرو روزبه و بیشتر مردم دلزده از انگلیس طرفدار آلمان بودند. و حتی رابط اصلی این توافق دکتر متین دفتری داماد مصدق بود که به نخست وزیری هم رسید و مجری برنامه توسعه صنعتی دکتر شاخت بود. دکتر شاخت در سال 1331 نیز برای برنامه ریزی اقتصادی به ایران دعوت شد. . . سرلشکر زاهدی دو سال بعد از ورود قوای انگلیس به ایران دستگیر و بیش از سه سال در فلسطین زندانی شد که آبراهامیان نامی از این مجازات نیاورده است. زاهدی در سال 25 که آزاد شد و به ایران آمد رئیس باشگاه افسران شد، و نمی‌توانست آلت دست معلوم نیست چه کسی برای سرنگونی دولت قوام باشد. دلسوزی از سرنگونی دولت «ائتلافی» قوام نیز به دلیل عضویت سه وزیر توده ای در آن است، و دولت قوام با مانوری ماهرانه با تفاهمی که با استالین کرده و خواهان عملی شدن آن نبود سقوط و به آزادی آذربایجان کمک کرد. اگر به نقش او در فروپاشی نهضت جنگل اشاره می‌کند برای این است که نهضت با شوروی متحد شده و جمهوری شوروی سوسیالیستی گیلان را پدید آورده بود و زاهدی مأمور از میان برداشتن آن ترکیب تجزیه طلبانه می‌شود.

 به موجب نوار دوم مصاحبه بنی صدر در قالب تاریخ شفاهی‌هاروارد، بنی صدر می‌گوید کلاس 11 بودم که شبی در خانه خودشان در همدان سرلشکر زاهدی رئیس شهربانی حضور داشت و مشکلات ایران مطرح بود، و زاهدی گفت ما نیاز به یک امیرکبیر داریم! وقتی از او می‌پرسند امیر کبیر ایران کیست؟ می‌گوید «دکتر محمد مصدق!» این شهادت یک دشمن زاهدی است. به همین دلیل در مقام ریاست شهربانی صحت انتخابات را تضمین کرد و منظور از مغازله با جبهه ملی همین اقدام او بود که موجب پیروی کاندیداهای جبهه ملی در مجلس شد! به همین دلیل توسط رزم آرا که رئیس ستاد ارتش بود بازنشسته شد، و به همین دلیل در دولت علا به توصیه مصدق وزیر کشور شد، و در دولت مصدق نیز وزیر کشور شد، اما دخالت غیر موجه در کار خودش را نپذیرفت و استعفا کرد. در واقع یک وزیر در مقابل مجلس مسئول است خدمتکار نخست وزیر نیست. جالب اینکه این تنها استعفا از روی اعتقاد نیست. دکتر صدق در کابینه بعد از 30 تیر 11331 که از لاهه بازگشته بود و با حسین نواب سفیر با شخصیت ایران آشنا شده بود، او را وزیر خارجه کرد. آقای آبراهامیان اشاره به آن را به کلی از قلم انداخته است. حسین نواب کمتر از 3 ماه به دلیل مخالفت اصولی با دو اقدام استعفا کر؛ یکی فشار حسین فاطمی برای قطع رابطه فوری با انگلیس بود که افکار عمومی هم آماده بود. نواب معتقد بود ملی کردن نفت اقدامی قانونی است که باید با توافق بر سر غرامت و نحوه پرداخت آن اجرایی شود و نیاز به رابطه و مذاکره دارد. عدم توافق ملی کردن را تبدیل به مصادره می‌کند که غیرقانونی است! دوم اینکه نواب با تمدید قانون تفویض اختیارات قانون گذاری به مصدق مخالف بود و آن را مخالف قانون اساسی می‌دانست و استعفا کرد. آقای آبراهامیان این مورد مهم را از قلم انداخته است. بعد از او سید حسین فاطمی وزیر خارجه شد که فورا هم با انگلیس اعلام قطع رابطه کرد که منجر به تعطیل صنعت نفت و عدم فروش و «اقتصاد بدون نفت» شد؛ و هم لایحه تمدید اختیارات را به تصویب رساند. 

یرواند آبراهامیان در معرفی سایر همکاران زاهدی در برنامه کودتا با منطق کمونیستی خود می‌کوشد جایگاه طبقاتی هرکدام را شرح دهد. در حالی که گروهی افسر پاکسازی شده قربانی خصومت دیگران که ضمنا با تربیت حرفه ای مخالف کمونیسم هم بودند هم برای منافع شخصی و هم به دلیل یا بهانه جلوگیری از سقوط کشور به دامان شوروی در صدد کودتا بودند و ربطی به طبقه اجتماعی مارکسیستی آنها ندارد. 

آبراهامیان مخالفت دولت جدید جمهوریخواه آیزنهاور را با سعی مصدق به مبارزه با این افسران مربوط می‌کند، در حالی که مصدق پس از قطع رابطه با انگلیس و خارج کردن نفت از معادله اقتصادی کشور و نپذیرفتن آخرین پیشنهادهای عملی آمریکا که همراه بود با قدرت نمایی‌های خیابانی حزب توده نگران آن بودند که ایران و منابع نفت و پالایشگاه آبادان به دامان شوروی سقوط کند. لذا بدیهی بود که از براندازی و کودتایی که منجر به آن شود خشنود می‌بود. به قتل افشار طوس نیز که در مسیر برنامه کودتای این گروه انجام شد، اشاره مختصری می‌کند و آن را به قصد هشدار به افسران پشتیبان مصدق نوشته است. در حالی که کودتا کنندگان در صدد جلب او بودند و او مطلب را با مصدق در میان گذاشته بود و افسران که در تشکیلات آگاهی نفوذ داشتند به کشف آگاهی پی برده و قرار دیدار با افشارطوس را به تله مرگ او تبدیل کرده بودند. 

آبراهامیان ادعای حزب توده را درباره اینکه شبکه نظامی حزب توده مصدق را از خبر کودتا آگاه کرده بود تکرار می‌کند. در حالی که افشارطوس با گماردن ماموران آگاهی وفادار قبلا در جریان توطئه افسران قرار داشت و مصدق را آگاه کرده بود و قربانی اطلاعات خودش شد.

آقای آبراهامیان در پایان این فصل کتاب با اشاره با «کودتای» 25 مرداد می‌گوید سرهنگ نصیری و همراهان هنگام نزدیک شدن به اقامتگاه نخست وزیر دستگیر شدند. چنین نیست. پس از رفراندوم و انحلال یا باطل شدن مجلسی که هیچ وقت انتخابات آن تکمیل نشده بود، همان طور که دکتر صدیقی و دکتر سنجابی در مخالفت با رفراندوم به مصدق تذکر داده بودند و صدیقی گفته بود «در غیاب مجلس شاه شما را برکنار خواهد کرد»، و مصدق گفته بود که «جرأت ندارد!»، پیش بینی آنها عملی شد و افسران عنوان کودتا را از برنامه خود برداشتند و شاه که مخالف کودتا بود، فرمان عزل مصدق از نخست وزیری و جانشینی زاهدی را صادر کرد. در واقع تصور آنان این بود که مصدق با دریافت حکم عزل تسلیم خواهد شد. دستگیری نصیری هنگام نزدیک شدن به خانه نخست وزیر نیز دروغ است و او دیر وقت شب فرمان عزل را به مصدق رساند و مصدق نیز با عبارت «دستخط مبارک ملوکانه عز وصول بخشید» اعلام وصول کرد. سپس ظاهرا تغییر عقیده می‌دهد و به گارد خانه خود دستور می‌دهد که نصیری را دستگیر کنند. 

آقای آبراهامیان در باره دیدار 27 مرداد مصدق با هندرسن می‌نویسد: «صبح روز بعد مصدق در گفتگویی سرنوشت ساز با سفیر آمریکا که وعده داده بود در صورت برقراری دوباره نظم و قانون، آمریکا به دولت مصدق کمک خواهد کرد به ارتش فرمان داد تا خیابان‌ها را از همه تظاهرات پاک سازند. . . » می‌دانیم که آقای هندرسن سفیر آمریکا در بیروت حضور داشت و روز 27 مرداد به ایران مراجعه کرد و «عصر» همان روز به دیدار مصدق رفت. طبق اسناد محرمانه آمریکا آقای هندرسن در گزارش خود به این مضمون می‌نویسد، «من که رونوشت فرمان عزل مصدق و انتصاب سرلشکر زاهدی را که توسط اردشیر زاهدی دریافت کرده بودم در جیب داشتم، در آن دیدار دیگر او را آقای نخست وزیر خطاب نکردم و فقط آقای دکتر مصدق می‌نامیدم. به ایشان گفتم، آیا راست است که به موجب فرمان شاه شما از نخست وزیری عزل شده اید؟ دکتر مصدق نخست انکار کرد، سپس نگاهی به من کرد و گفت، اگر هم چنین فرمانی صادر می‌شد آن را قانونی نمی‌دانستم و اجرا نمی‌کردم!» آنچه مسلم است سفیری که با آگاهی به دیدار یک نخست وزیر معزول می‌رود به او قول کمک نمی‌دهد. پس از پایان دیدار سفیر آمریکا بود که دستور تخلیه خیابان‌ها از سوی مصدق صادر شد. و برخلاف نظر آقای آبراهامیان دکتر مصدق به ارتش فرمان نداد «تا خیابان‌ها را از همه تظاهرات پاک سازند!» بلکه از همه تظاهر کنندگان که خیابان‌ها را در اختیار داشتند خواست که خیابان‌ها را تخلیه کنند. حزب توده نیز به شهادت سرگرد همایونی افسر توده ای که مأمور فرماندهی تانک از پادگان اقدسیه می‌شود و برای تعین تکلیف خود با حزب تماس می‌گیرد به او می‌گویند دستور اداری را اجرا کن! باید گفت که حزب توده بیش از آنکه مجری دستور مصدق باشد باید از سفارت شوروی کسب تکلیف می‌کرد. آبراهامیان در پایان می‌افزاید: «در 28 مرداد که توده ای‌ها در نتیجه پشت کردن مصدق به آنها صحنه را ترک کرده بودند زاهدی با فرماندهی 35 تانک شرمن اقامتگاه نخست وزیر را محاصره و پس از 9 ساعت درگیری مصدق را بازداشت کرد.» در اینجا آبراهامیان می‌کوشید اتهام عدم واکنش حزب توده و سازمان نظامی منسجم آن را در 28 مرداد به گردن مصدق بیاندازد و آن را «پشت کردن توده ای‌ها به او» می‌نامد! 

گذشته از اینکه مصدق خودش می‌دانست که حزب توده در صورت پیروزی در کودتایی نظامی، هرگز حاصل پیروزی را به مصدق تقدیم نمی‌کردند، اما فراموش می‌کند که واکنش انفعالی حزب توده می‌توانست به بهای قربانی شدن همه 700 نفر افراد سازمان نظامی حزب توده منجر شود. در پایان فصل آبراهامیان به آمار بازداشت مصدق و همکارانش و به دستگیری و محاکمه اعضای سازمان افسری و اعدام 40 افسر غالبا ارزنده اشاره می‌کند، که محاکمه و محکومیت مصدق و همچنین اعدام افسران وطن پرستی که از روی استیصال عدالت و آزادی را از مسیر حزب توده برگزیده بودند اشتباه خون آلود و زشتی بود که به بهای گزاف خدشه به مشروعیت رژیم شاه منجر شد.

برای نشان دادن اجمالی نمونه‌های عدم دقت و دیدگاه جانبدارانه آقای آبراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» به مندرجات 325 صفحه بخش اول اکتفا می‌شود، بخش بعد آن کتاب کلا در باره تاریخچه حزب توده از دیدگاه ایشان است. 

***

در سال 2001 کتاب تازه ای توسط آقای آبراهامیان به نام «بحران نفت» و به گفته ایشان بر اساس آخرین اسناد سری آشکار شده درباره گزارش‌های سفارت آمریکا و سی آی ای (سیا) منتشر شده است که چون آن اسناد را خوانده ام در زیر برخورد جانبدارانه ایشان را در این کتاب نیز به اختصار نشان می‌دهم. باید بگویم که اصل کتاب اخیر ایشان را نخوانده ام اما به تحلیل مختصر یکی از هوادارن ایشان آقای دکتر رضا سعیدی فیروزآبادی که در صفحه اول «روزنامه شرق» 24 مرداد 1400 آمده ا ست، در همان حد به نکات اصلی اشاره و در هر مورد تحلیل می‌کنم:

اسناد جدید کودتای 28 مرداد

«. . . این اسناد نشان می‌دهد که شرکت‌های نفتی و به‌ تبع آنان دستگاه دیپلماسی آمریکا در انگلستان به‌هیچ‌وجه حاضر به مصالحه با دولت دکتر مصدق در زمینه ملی‌شدن نفت نبودند. هرچند آنان حاضر شدند که به طور صوری ملی‌شدن نفت ایران را بپذیرند؛ ولی در عمل خواستار آن بودند که صنعت نفت ایران کما فی‌السابق به دست آنان اداره شده و در عمل نقشی به ایران داده نشود. دلیل اصلی آنان این بود که هرگونه مصالحه با ایران، باعث خواهد شد کشورهای دیگر نیز راه ایران را رفته و کنترل بازار جهانی نفت از دست آنان خارج شود.»

لازم به توضیح است که اسناد نشان می‌دهد که اصل ملی شدن نفت ایران و مصالحه مورد تأیید بوده انگلیس و آمریکا بوده که راه حل‌های جدی و نهایی هم ارائه شده بود، که از سوی مصدق و مشاوران او پذیرفته نشد. پس از 28 مرداد مصالحه در قالب روال بین المللی آن روز و به دنبال مذاکرات دکتر امینی انجام شد و فروش نفت ایران پس از 4 سال از سر گرفته و منافع آن به خزانه ایران واریز شد. مسئله اصلی این بود که مصدق پرداخت غرامت را اصولا قبول داشت اما عملا و علنا به اجرای آن تن نمی داد! که ملی کردن قانونی را به مصادره غیر قانونی تبدیل می‌کرد.

 «برخی از دیپلمات‌های انگلیسی و آمریکایی اصرار می‌ورزیدند که حتی اگر ایران به دامان بلوک شرق بیفتد، نباید با ایران مصالحه کرد؛ زیرا این امر کل صنعت نفت دنیا را به خطر خواهد انداخت.»

چنین ادعایی در اسناد سری وجود ندارد. آقای آبراهامین می‌خواهد خطر کمونیسم را که از دلایل حمایت غرب از برکناری مصدق بود انکار کند. اما اینکه دادن امتیازی استثنایی به ایران در آن زمان، نسبت به نفت ملی مکزیک و نفت بحرین و عربستان که الگوی ملی کردن نفت ایران بودند، بازار بین المللی نفت را که تولید و مصرف آن در اختیار غرب بود مختل میکرد. مصدق نگران حیثیت ملی خود بود و بدون توجه به اینکه ایران امکانات فنی و انسانی تولید را در اختیار نداشت، باید می‌دانست «منافع برتر از حقوق ایران» اقتضا می‌کرد که به جای تعطیل چهار ساله صنعت نفت به مصالحه ای در حدود همان معیارهای جهانی تن دهد. بهانه اصلی ایران برای ملی کردن نیز پایین تر بودن سهم سد ایران از همان معیارهای جدید جهانی بود! 

«نکته دیگر آنکه آمریکا و انگلیس به‌شدت از همراهی‌نکردن شاه در برکناری یا همراهی او با کودتا از او انتقاد می‌کنند. به گفته آنان، شاه معتقد بود که به علت محبوبیت دکتر مصدق تنها از طریق اقدام مجلس می‌شود او را برکنار کرد. آنان شکست قوام و 30 تیر را به علت همکاری‌نکردن شاه با او می‌دانند؛ به‌ طوری‌ که بعد از قضیه 30 تیر، سفیر آمریکا (هندرسون)، به‌ طور مستقیم به شاه می‌گوید که در صورت همکاری‌نکردن او با کودتا، آمریکا از جانشینی علیرضا، برادر شاه، به جای او حمایت خواهد کرد.»

مخالفت شاه با کودتا در اسناد منعکس است اما در باره تهدید شاه به جانشین کردن برادرش تردید دارم. شاه پس از رفراندوم و ابطال و انحلال مجلسین توسط مصدق حکم برکناری او را صادر کرد. این نکته در گزارش دیدار هندرسون با مصدق نیز منعکس است که می‌گوید در دیدار عصر 27 مرداد 1332 با توجه به آن فرمان دیگر او را آقای نخست وزیر خطاب نکرد. یعنی آمریکا سمت او را در آن تاریخ به رسمیت نمی شناخت.

نکته جالب دیگر این اسناد، اشاره به نقش دستگاه جاسوسی انگلستان (ام‌آی6) در کودتا است «. . . . . از نکات جالب دیگر اسناد ارائه‌شده در این کتاب، طرح نقشه کودتا معروف به آژاکس است. این طرح نتیجه تلفیق طرح دستگاه جاسوسی آمریکا (سیا) و انگلستان (ام‌آی6) است که شامل چهار بخش است: 1- تطمیع و دادن رشوه به مخالفان دکتر مصدق و مطبوعات وابسته به آنان در حمله به سیاست‌های دولت و شخص دکتر مصدق.2- اخلال در اقتصاد ایران با تحریم نفتی، هرچند به علت اینکه صدور نفت در آن زمان حدود 10 درصد تولید ناخالص ملی را تشکیل می‌داد، چندان مؤثر واقع نشد. 3- تهدید شاه برای همراهی او با کودتا. 4- عملیات کودتا برای استفاده از واحدهای ارتش در تهران و خارج پایتخت و سازمان‌دهی نیروی سرکوبگر خیابانی.»

آقای آبراهامیان در این بخش ادعاها یا تحلیل‌های خود را طوری می‌نویسد که به خواننده چنین القا می‌شود که گویی در اسناد منتشر شده مندرج است. در اینکه انگلیس و سپس آمریکا به دلیل نگرانی از حزب توده و سلطه شوروی به ایران نگران بودند و از برکناری مصدق خشنود بودند تردید نیست. اما «طرح نقشه کودتا معروف به آژکس» طفره رفتن از نقش حزب توده در براندازی مصدق است. همیشه این پرسش مطرح بوده است که بالاخره نقشه این کودتای مرموز آمریکایی- انگلیسی چه بود؟ خصوصا اکنون که کلیه اسناد نظامی و غیر نظامی آن دوران در اختیار جمهوری اسلامی است. آقای آبراهامیان در واقع می‌کوشد به «آژاکس» رنگ نقشه ای اجرایی شامل 4 بند بدهد طوری که گویی برگرفته از اسناد منتشر شده است. پیش از پرداختن لازم با یادآوری این است که طرحی به نام آژاکس وجود نداشت! برنامه تی پی آژاکس نام دارد که با جستجوی ساده در گوگل قابل دستیابی است. آژاکس نام ماده سفید کننده و پاک کننده معروف آمریکایی است و  Toodeh Party Ajax به معنی پاک کردن یا زدودن حزب توده است. بر خلاف نظر آقای آبراهامیان حزب توده که کشف سازمان افسری 700 نفری و بسیار منسجم و سری آن با در اختیار داشتن برخی از نخبه ترین افسران نشان داد که برنامه چقدر جدی بوده است! در همین اسناد در گزارشی آمده است که در شورای امنیت ملی وقتی پرزیدنت آیزنهاور از آلن دالس رئیس سیا می‌پرسد که در صورت کودتای حزب توده (مانند وضعی که برای ادوارد بنِش در چک اسلواکی پیش آمد) برنامه جایگزین شما (Plan B)چیست؟ و دالس توضیح می‌دهد که با تماس با سران بختیاری و قشقایی حمایت آنها جلب شده است که در صورت روی کار آمدن دولت کمونیست در تهران، بلافاصله دولت مدعی در پناه کوه‌های زاگروس در کرمانشاه تشکیل شود! این نشان دهنده جدی بودن احساس خطری است که خود حزب توده برای به رخ کشیدن قدرت خود با مطبوعات و نمایش‌های خیابانی حتی در سالگرد 40 تیر یعنی کمتر از یک ماه پیش از 25 مرداد آن را تبلیغ می‌کرد. اما: (1) تطمیع و رشوه دادن به مخالفان مصدق اولا در اسناد نیامده است و ثانیا ادعایی تبلیغاتی است که حتی اگر در مواردی درست هم باشد نیاز به اثبات و ذکر مبلغ و مصداق دارد. (2) تحریم نفتی ایران درست نیست ، بلکه به دلیل روشن نکردن تکلیف ملی کردن نفت با نرفتن زیر بار پرداخت غرامت قانونی و به حکم دادگاه درباره منع فروش مال غیر بوده است. فروش یکی دو محموله کوچک به نصف قیمت، اولا فروش قاچاق تلقی می‌شود و ثانیا با هدف ملی کردن برای سعادت ملت ایران» مغایرت داشت. (3) تهدید شاه برای اینکه زیر با کودتا برود، در اسناد دیده نمی شود. مانع عرفی شاه برای صدور فرامین عزل و نصب نخست وزیر، طبق پیش بینی دکتر صدیقی و دکتر سنجابی و خلیل ملکی، با رفراندوم و از میان برداشتن مجلس برطرف شد. (4) عملیات کودتا برای استفاده از واحدهای ارتش در تهران . . . ، این هم ادعایی است که به هیچ وجه در اسناد نیامده و آبراهامیان می‌خواهد به نحوی اقدام نظامی در 28 مرداد را در اجرای برنامه موهوم آژاکس بر عهده آمریکا بیندازد. آمریکا از برنامه کودتای افسران ایرانی توسط خود آنان در شش ماه گذشته آگاه شده بود و طبق اسناد هرگونه کمک مالی را با منوط به موفقیت آنان در کودتا دانسته بود که از طریق صدور فرامین تحقق یافت و هندرسن نخستین چک 5 میلیون دلاری آمریکا را هم طبق اسناد در دیدار خود با سپهبد زاهدی در مقام نخست وزیری به خزانه خالی دولت تسلیم کرد.

«. . . جالب اینکه نقش ام‌آی6 در به راه انداختن نیروهای سرکوبگر میدانی و شرکت در قتل افشارطوس (رئیس شهربانی) در این زمینه بسیار اساسی است. از اسناد جالب دیگر این کتاب، حمایت مالی سیا از مخالفان دکتر مصدق، به‌ویژه همراهان اسبق او است.» نکته دیگر اینکه در این اسناد اشاره شده است که حزب توده قدرت چندانی در براندازی دولت ندارد؛ هرچند که آمریکا و انگلیس سعی می‌کنند با ایجاد وحشت باعث همراهی مخالفان دکتر مصدق با کودتا گران شوند. براساس این اسناد، آبراهامیان تخمین می‌زند که سیا در حدود یک‌میلیون دلار و ام‌آی‌6 حدود 700 هزار پوند برای کودتا هزینه کرده باشند. آبراهامیان علاوه بر این اسناد گاهی به خطرات افراد سیاسی آن دوران اشاراتی دارد و گاهی نیز تحلیل‌های خود را بر آن افزوده است. . . 

تردیدی نیست که دولت خشمگین بریتانیا عوامل بعضا شناخته شده ای مانند برادران رشیدیان در ایران داشت، که در برنامه پایانی نقش‌های محدود علنی تری بازی کردند. اما ادعای حمایت مالی سیا از مخالفان مصدق به ویژه همراهان اسبق او ادعایی است که حتی در صورت واقعیت محدود نیاز به اسناد و ذکر مصادیق و مبالغ دارد. تخمین زدن مبالغی اندک برای عملیاتی بزرگ نیز کاری پژوهشی تلقی نمی شود. انکار توانمندی حزب تود نیز جانبداران هسات. یک مسئله این است که حامیان باقی مانده مصدق از میان روشنفکران و یقه سفیدها بودند که خود را با پیرامونشان همرنگ می‌دیدند و آن دیدگاه را به کل جامعه بسط می‌داند. آنان از ارتشیان و پلیس و خوانین و عشایر و روستاییان و نفوذ ملایان و سطوح عامیانه تر و آسیب پذیر شهری در بازار و میدان و کارگران بیکار و زیان دیده که در کتاب آقای آبراهامیان انعکاسی ندارد خبر نداشتند. ضمن  اینکه پرونده قتل افشارطوس در همان زمان در اداره آگاهی کاملا بررسی شد و جز ادعای اینکه برخی اعترافات در باره اشخاصس که در آن قتل حضور نداشته  اند با شنکنجه گرفته شده زوایای آن روشن است و در اسناد هم ذکری از آن نشده است.

روزنامه شرقسه شنبه اول شهریور ۱۴۰۱/ از صفحه اول

در همین باره:

نقدی بر «کودتا»ی دکتر آبراهامیان،بخش(۱):علی میرفطروس

بیانیۀ کانون نویسندگان ایران دربارۀ سوءقصد به جان سلمان رشدی

آگوست 15th, 2022

روز جمعه ۲۱ مردادماه سلمان رشدی نویسنده‌ی بریتانیاییِ هندی تبار که برای سخنرانی به شهری در ایالت نیویورک آمریکا رفته بود از سوی فردی مورد حمله با چاقو قرار گرفت و به شدت مجروح شد. این نویسنده به دلیل جراحات عمیق ناشی از این حمله، در بخش مراقبت‌های ویژه‌ بستری شده است و در وضعیت وخیمی به سر می‌برد. خبر این سو‍‌ءقصد واکنش‌های وسیعی از سوی نویسندگان و افکار عمومی در سراسر جهان برانگیخت.

آثار سلمان رشدی در جهان و ایران مورد استقبال وسیع قرار گرفت و به زبان‌های متعدد ترجمه شد. او در ایران با دو کتاب «بچه‌های نیمه‌شب» که به گوشه‌ای از جنبش استقلال‌خواهی هند می‌پردازد و رمان «شرم» به شهرت رسید و رمان بچه‌های نیمه‌شب او برنده‌ی جایزه‌ی کتاب سال شد و از سوی وزیر وقتِ ارشاد اسلامی نیز جایزه‌ای به مترجمش تعلق گرفت. اما با انتشار رمان دیگر او، «آیات شیطانی» بود که ابتدا در برخی کشورهای منطقه تظاهرات و راهپیمایی‌های خشونت‌آمیزی برگزار شد و در ایران برخی از مطبوعات، از جمله «کیهان فرهنگی»، نقدهایی بر آن نوشتند و پس از آن حکم «ارتداد» او از سوی رهبر وقت جمهوری اسلامی صادر شد و برخی نهادها نیز برای قتل او جایزه تعیین کردند. بدین گونه حق آزادی اندیشه‌، بیان و نشر و همچنین حق هرگونه بحث و نظر آزادانه درباره‌ی محتوای کتاب یکسر به محاق افتاد. پس از صدور این حکم نویسنده‌ی کتاب سال‌ها در اختفا به سر برد و بسیاری از مترجمان و ناشران مرتبط با این کتاب مورد سوءقصد قرار گرفتند.

بی‌شک سوءقصد به سلمان رشدی از مصادیق بارز حمله به آزادی بیان بی هیچ حصر و استثنا برای همگان است.

دادگاه لاهه ۱۳۳۱ برندۀ بازنده!،فریدون مجلسی

آگوست 15th, 2022

 مجلس هفدهم پس از انتخاب بخشي از نمايندگان آغاز به كار كرده بود و دكتر مصدق پس از بازگشت از لاهه بايد دولت جديدي تشكيل مي‌داد. دكتر مصدق با اتكا به محبوبيت دولت خود دو تقاضا داشت؛ يكي عهده‌دار شدن وزارت جنگ (دفاع ملي) و ديگري گرفتن اختيارات يك‌ساله قانونگذاري از مجلس. نكته اول مخالفت شاه را بر انگيخت و موجب استعفاي مصدق شد و نكته دوم بعدا با اعتراضات حقوقي در داخل جبهه ملي مواجه و موجب تفرقه در آن شد. مصدق استعفا كرد و با قيام مردم موجب بركناري دولت ۵ روزه قوام‌السلطنه و بازگشت فاتحانه او به نخست‌وزيري شد.

درباره اين نكات و آثار بعدي آن بسيار گفته‌اند. در اين يادداشت مي‌خواهم بر راي دادگاه لاهه تمركز كنم. مصدق از لاهه بازگشته بود اما او و ملت ايران از نتيجه راي دادگاه بي‌خبر بودند.  قيام ۳۰ تير پيروز شد و مصدق به قدرتي فراتر از گذشته به كار بازگشت. جشن گرفتيم و شادي كرديم. در ۳۱ تير ۱۳۳۱ راي دادگاه لاهه نيز طبق خواسته مصدق صادر شد. جشن مضاعف گرفتيم. دو ماه بعد كه مدارس باز شد جشن در مدرسه ادامه يافت. فرياد مي‌زديم :«نفت ما ملي شده، خاك بر سر چرچيل شده». گفتند دادگاه لاهه به حقانيت ايران راي داده است كه البته چنين نبود. دادگاه صلاحيت خودش را براي ورود به دعوا رد كرده بود. حسين نواب وزير جديد امور خارجه كه در لاهه سفير ايران بود و مصدق او را در لاهه شناخته بود، مذاكره با انگليس را براي حل مساله نفت لازم مي‌دانست و زير بار قطع رابطه نمي‌رفت. ناچار پس از ۳ ماه استعفا كرد. فاطمي معاون جوان و هيجان زده مصدق وزير خارجه شد و همان روز قطع رابطه با انگليس را اعلام كرد. جشن گرفتيم. همه جشن گرفتند. حزب توده بيش از همه.  سال‌ها گذشت به مناسبت سالگرد ۳۰ تير مقاله نوشتيم و آن پيروزي را ستوديم. خودم چند يادداشت در اين باب نوشتم. تا اينكه سال‌ها بعد آموزش و تجربه موجب شد با ديد منتقدانه‌تري به گذشته بنگريم. محبوبيت و احترام مصدق چنان هاله اسطوره‌اي به دورش افكنده بود كه مريدانش ديد انتقادي نسبت به او را بر نمي‌تابيدند. زماني كه كوشيدم درباره رخدادهاي آن دوران بازنگري كنم ضمن اينكه ملي كردن نفت برايم قابل توجيه بود و هست و به‌رغم اعتماد به وطن‌پرستي و دانش رزم‌آرا ملي كردن را به دلايلي به تفاهم تقسيم سود ۵۰-۵۰ كه رزم‌آرا به آن دست يافته بود ترجيح مي‌دهم، اما پرسش‌ها و نقدهاي بي‌پاسخي درباره روند بعدي ملي كردن برايم مطرح شد…

 مانند اينكه اگر منظور از ملي كردن تامين منافع ايران بود بايد راه‌اندازي صنعت نفت بلافاصله در قالبي جديد احيا مي‌شد، مسائل سياسي خارج از ماموريت نفت نبايد مزاحم ماموريت اصلي مي‌شد. مانند گرفتن اختيارات قانونگذاري! باطل كردن مجلس سنا و سپس مجلس شوراي ملي و تصفيه هدفمند ارتش از افسران قديمي كه موجب بسته شدن نطفه تلافي‌جويانه كودتا و بركناري او شد. شيفتگان مصدق براي هر يك از اين نكات پاسخي كليشه‌اي آماده دارند، اما اينها به راي دادگاه لاهه مربوط نمي‌شود. آنچه مرا به انديشه نوشتن اين يادداشت انداخت اين است كه چگونه مصدق حقوقدان در دام هيجانات و شعارهاي مشاوران اغلب مهندس خود افتاد و اجازه داد اصل قانوني ملي كردن، كه انگليسي‌ها خودشان بارها آن را درباره شرکتهای صنعتي و معدني خودشان اعمال كرده بودند، تبديل به مصادره غيرقانوني و بي‌اعتبار شود؟ 
البته عقود و حقوق مكتسبه در مواردي كه منافع و مصالح عمومي اقتصا كند قابل فسخ و قابل تصرف است. مانند قانون توسعه معابر كه حتي خانه مسكوني اشخاص را تصرف و رفع مانع مي‌كند. ملي كردن نيز چنين حكمي دارد، منتها تصرف همچون ترازو دو كفه دارد؛ يكي حقوق و منافع تصرف‌كننده است كه مال را دراختيار مي‌گيرد و ديگري حقوق و منافع طرفي است كه آن مال از اختيارش خارج مي‌شود. اصل بديهي حقوق اين است كه در كفه طرف بازنده نيز آن‌قدر غرامت داده شود تا دو كفه تراز شوند! 

اين انتقاد از سال‌ها پيش برايم پديد آمد كه چرا دولت مصدق با تن دادن به غرامت اعتبار قانون ملي كردن را حفظ نكرد. منطق‌هاي احساسي فاطمي درباره اينكه آن‌قدر برده‌اند و خورده‌اند و كلاه گذاشته‌اند، ملت را با مشت‌هاي گره كرده به هيجان مي‌آورد، اما قابل ارايه به دادگاه نبود. اين ادعاها مي‌توانست در مذاكرات و چانه‌زني براي حل و فصل موضوع غرامات مطرح شود. در واقع پيشنهاد مديريت موقت بانك جهاني در مدت حل و فصل دعاوي بهترين فرصتي بود كه دولت ايران مي‌توانست با حفظ درآمد مستمر نفت تكليف غرامات و قرارداد بهره‌برداري را نيز روشن كند. متاسفانه دولت ايران مديريت موقت بانك جهاني را هم نپذيرفت و بهانه‌هاي دفاعي كليشه‌اي مريدان نيز آماده است! در واقع زيان ۴ سال تعطيل صنعت ايران بيش از غرامات متعلقه بابت ملي كردن آن بود. 
با توجه به نكته‌اي كه چندي پيش در مطالعه راي دادگاه لاهه به آن برخوردم پرسش ديگري را قابل طرح در اين يادداشت دانستم. آن نكته توضيحي است كه معاون دادگاه در كنار راي خود نوشته است. مي‌دانيم كه دادگاه لاهه با ۹ راي موافق در مقابل ۵ راي مخالف اعتراض ايران را درباره عدم صلاحيت آن دادگاه وارد دانست. رييس انگليسي دادگاه مك‌نير و معاون او نيز راي به نفع اعتراض ايران دادند. توضيح معاون دادگاه در كنار راي او نظري شخصي است حاكي از اينكه اين راي مانع ارجاع دعوا از سوي خواهان (انگلستان) به دادگاه ذي‌صلاح نيست!  در واقع در اين راي اين نكته نهفته است كه اين قاضي به حقانيت خواهان وقوف دارد و او را به دادگاه صالح راهنمايي مي‌كند. در حقيقت شركت نفت انگليس و ايران همين كار را كرد و با حكم دادگاه عدن از عبور نفت ايران از باب‌المندب به عنوان فروش مال غير جلوگيري و آن را توقيف كرد. 
با تعطيل سفارت انگليس و بستن باب مذاكرات هرگز اعلام نشد كه هدف و برنامه و سياست بعدي مصدق درباره نفت چه بوده است. فقط از روي ناچاري مردم را با هيجان حامي سياست موهوم «اقتصاد بدون نفت» مي‌كردند كه يعني نفت داشته باشيم اما اقتصاد نحيف ما بر خلاف همسايگان عرب از خودش غيرت نشان دهد و از آن استفاده نكند! و در عوض به سياست بازنده انتشار اسكناس دست يازد. 
از اينجا اين پرسش براي نگارنده پيش آمد كه باتوجه به اينكه ۵ قاضي برجسته به صلاحيت دادگاه راي دادند و به اين معني است كه صلاحيت دادگاه قابل ترديد بود، آيا به نفع ايران نبود اگر آن دادگاه به صلاحيت خودش راي مي‌داد و وارد رسيدگي به ماهيت دعوا مي‌شد؟ حد اكثر اين بود كه ايران محكوم به پرداخت غرامت و ختم دعوا مي‌شد و بسياري مسائل بعدي رخ نمي‌داد؟
شركت ملي نفت ايران در سال ۱۳۳۳ تحت شرايطي با كنسرسيوم انگليسي-امريكايي-فرانسوي-هلندي براي استخراج و فرآوري و فروش نفت به توافقي ۲۵ ساله رسيد كه از جمله ۲۵۰ ميليون پوند خسارت پس از تنفسي ۳ ساله طي ۱۰ قسط سالانه پرداخت شد و پالايشگاه آبادان و خطوط لوله و شهر‌سازي محلات شركت نفت در آبادان و مسجدسليمان از سال ۱۳۵۲ به مالكيت ايران درآمد.

روزنامه اعتماد/ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۱/صفحه اول

سایه رفت بی آن که سایه ای باشد،شکوه میرزادگی

آگوست 11th, 2022

امیرهوشنگ ابتهاج (سایه) شاعر و پژوهشگر ادبیات معاصر ایران، زندگی را وداع گفت. او رفت…  بی آن که حضورش سایه ای بر سر ایران و ایرانی باشد

 نمی توان نگفت که سایه یکی از شعرا و به ويژه غزلسراهای های خوب معاصر بود . اما این را هم نمی توان نگفت که سایه یک شاعر سرشناس بود که 43 سال جان کندن میلیون ها انسان سرزمین اش را دید و هیچ نگفت.

 شاعر و نویسنده خوب بودن و بسیار خوب بودن حتی، هنرمند و آوازخوان درخشان بودن اگر رو در روی بیداد و بیدادگران نایستد یا حداقل انکارشان نکند اثرش چون آبی ست در حوضچه ای کوچک ، که هر چقدر هم زلال باشد به مرور می خشکد.

نمی شود نگفت که این شاعر خوش سخن چرا این همه زشتی و بیداد را دید و هیچ نگفت، حتی وقتی که سال ها در بیرون از ایران در امن و امان زندگی می کرد،هیچ نگفت.

سوسیالیست بودنش، اعتقادش بود و به ما ربط نداشت اما تا آخر عمر ستایش حزب توده را کردن، و تا آخر عمر چشم بر جنایت های حکومت اسلامی بستن و گاه با شعرهایش همراه آن ها شدن، بی آن که کمترین خطری متوجه او باشد،  به تک تک ما ربط دارد. کسی که شهرت دارد با  یک فرد عادی که گفتن و نگفتن اش اثر زیادی در جامعه ندارد، تفاوت زیادی دارد. شاعر و نویسنده و هنرمند زمانه ی والایی حقوق بشر مسئول است که از دردها و رنج های بشری سخن بگوید، دوران سعدی و حافظ دیگر نیست (اگر چه آن ها در حد توان آنروزگارشان به مراتب بیش از بسیاری از بزرگان امروز ما از رنج ها و دردها سخن گفتند و هر کجا که توانستند راهشان را از بیدادگران جدا کردند).

 درگذشت این شاعر خوب را به خانواده و  دوستانش تسلیت می گویم و متاسفم که این شاعر خوب درختی بود که هیچ سایه ای برای مردم نداشت.

به قول خودش:

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

  درِِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

شکوه میرزادگی

دهم آگوست 2022

http://www.savepasargad.com

عبور از ۲۸ مرداد۳۲،علی میرفطروس

آگوست 9th, 2022

 *تاریخ ، عرصۀ «پُرسش»است نه جایگاهِ «پَرَستش».

* اگر موضوع مصدّق و رویداد ۲۸ مرداد باعث نفرت و نفاقِ نیروهای سیاسی و روشنفکری ایران بود،اینک پرداختن به رضا شاه،محمد رضاشاه و محمد علی فروغی موجب آشتی و تفاهم ملّی است.

* پژوهش های اخیر نشان دهندۀ این است كه بررسی دوران دكتر مصدّق -و خصوصاً رویداد ۲۸ مرداد۳۲– وارد مرحلۀ تازه‌ای شده و از اسارتِ ملاحظات سیاسی – ایدئولوژیك  آزاد گردیده است.

 

 طرح از سایت کافه لیبرال

اشاره:

 تاریخ ، عرصۀ «پُرسش»است نه جایگاهِ «پَرَستش» . مهم ترین «میراث ۲۸ مرداد۳۲»این بود که جامعۀ سیاسی و روشنفکری ایران دچار نوعی«امتناع تفکر»شد و «عقل نقّال» جایگزینِ«عقل نقّاد»گردید به طوری که عموم رهبران سیاسی و روشنفکران ما به جای اندیشیدن،«نقل قول» می کردند.

تحوّلات حیرت انگیزِ سال های اخیر در سپهر سیاسی ایران،نشانۀ آگاهی و بیداری زنان ،مردان و خصوصاً جوانانی است  که بر افسانه سازی های«تاریخ ایدئولوژیک» خط بطلان کشیده و دستآوردهای دوران رضا شاه، محمد رضاشاه و شخصیّت هائی مانند محمد علی فروغی را مورد ارزیابی های تازه قرار می دهند.بر اساس این آگاهی و بیداری ملّی،اینک می توان گفت که جامعۀ ایران از ۲۸ مرداد۳۲ عبور کرده است. به عبارت دیگر،اگر تا چندی پیش موضوع مصدّق و رویداد ۲۸ مرداد باعث نفرت و نفاقِ نیروهای سیاسی و روشنفکری ایران بود،اینک پرداختن به رضا شاه ، محمد رضاشاه و فروغی موجب آشتی و تفاهم ملّی است.این امر جلوه ای از خواستِ نگارنده مبنی بر«نگاه مادرانه به تاریخ» است با این تأکید که « آيندگان به تكرارِ اشتباهات ما نخواهند پرداخت به اين شرط كه امروز ما ـ اكنونيان ـ رو در رو با تاريخ،گذشته و حال را از چنگ تفسيرهاى انحصارى يا ايدئولوژيك آزاد كنيم.براى داشتن فردائى روشن و مشترك، امروز بايد تاريخى ملى و مشترك داشته باشيم».

در پرتو چنان تحوّلاتی بازخوانیِ پیشگفتار چاپ پنجم کتاب« آسیب شناسی یک شکست»(۱۳۹۷)می تواند فرصتی برای بازاندیشی در این باره باشد.  ع.م

***

پژوهش‌های تاریخی در گذرِ روزگاران تكامل می‌یابند و مانند هر پدیدۀ اجتماعی دستخوش تحـّول می‌شوند. در روند این تحـّول و تكمیل است كه گفته‌اند:«هر تاریخی، تاریخ معاصر است». بر این اساس، برخی شخصیّت ها كه تا دیروز «قهرمانان ملّی» و «اسطورۀ شرافت و شهامت» قلمداد می‌شدند،امروزه به صفتِ دیگری نامیده می‌شوند. نمونه‌ای از این تغییر صفت و ارزیابی، سرنوشت خسرو روزبه است كه با انتشار اسناد و مدارك مستند، ثابت شده كه وی قاتل روزنامه‌نگار معروف، محمّد مسعود و كسان دیگر بوده است.[1]

این موضوع نشان می‌دهد كه بخاطر عدم تدوین آگاهی‌های تاریخی یا فقدان تمركز تجربه‌های سیاسی،در جامعۀ ما هنوز مرز بینِ«قهرمان» و «ضدِ قهرمان» و «قدّیس» و «ابلیس» بسیار لغزان و سیـّال است و لذا ضروری است كه با احتیاط و اعتدال، از «نتیجه‌گیری‌های قطعی» در بارۀ این رویداد و یا آن شخصیـّت مهم سیاسی پرهیز شود. رعایت این احتیاط و اعتدال در بررسی دوران پُر آشوب نهضت ملّی شدن صنعت نفت و حكومت ۲۸ ماهۀ دكتر مصدّق اهمیـّت بیشتری دارد چرا كه سلطۀ بلامنازع حزب توده-با ارتشی از نویسندگان و روشنفکران معروف- در شکل دادن به افکار عمومی، افسانه‌ زدائی از تاریخ آن عصر و پرهیز از افسون‌ شدگی را دوچندان می کند.این امر ضمن ایجاد تفاهم ملّی،زمینه‌ای برای داشتنِ یك تاریخ ملّی جهت حصول به جامعۀ مدنی و رهائی از زندان افسانه ها و  اسطوره‌ها است.

حوزۀ مطالعات نگارنده  تاریخ و ادبیّات است و پرداختن به زندگی و كارنامۀ سیاسی دكتر مصدّق، ناشی از یك «كنجكاوی» و حاصل این پرسش بود كه «چرا پس از گذشت چند دهه، شخصیـّت سیاسی مصدّق و خصوصاً رویداد ۲۸ مرداد تا این حدّ در حافظۀ تاریخی و سیاسی ما تداوم یافته است و ـ اساساً ـ دستاورد مبارزات ۵۰ سالۀ دكتر مصدّق در حوزۀ توسعه و تجدّد ملّی  چه بود؟ و… لذا، این كتاب كوچك تلاشی تازه برای پاسخ دادن به پرسش یا پرسش‌های كهنه و دیرینه است.

به نظر نگارنده، محدودیـّت‌ها و موانعی كه باعث ناكامی‌های جنبش مشروطیـّت شدند، در جنبش ملّی شدن صنعت نفت و دوران كوتاه حكومت مصدّق نیز تداوم داشتند؛ هم از این روست كه در آن دوران، جامعه بود، امّا جامعۀ مدنی نبود، پارلمان بود، ولی فرهنگ و سلوك پارلمانی نازل بود و لذا، خیابان به جای پارلمان نقش اساسی داشت.اینکه جامعۀ ایران از انقلاب مشروطه (۱۹۰۶) به انقلاب مشروعه (۱۳۵۷) سقوط كرده شایدبازتاب چنان شرایط و محدودیت هائی بوده است.

باچنین چشم اندازی،وظیفۀ پژوهشگرکنجکاو درآمیختن با باورهای رایجِ سیاسی-تاریخی نیست بلکه وظیفۀ وی درآویختن با آنها است هرچند که این درآویختن، کاری دشوار و-گاه-حتّی خطرخیز باشد .بنابراین، هدف اصلی، نه مالکیّت حقیقت بلکه جستجوی مستمر آن است. نتیجۀ منطقی چنین اعتقادی – به تعبیر پوپر- این است که بسیاری از «حقایق ثابت، مُسلّم و بدیهی» – خصوصاً حقایق تاریخی- قابل ابطال‌اند.درواقع، اوراق کردن  Deconstruction)) و ویران نمودنِ «باورهای بدیهی و مُسلّم»، از شاخصه‌های اصلیِ پژوهشگر ِکنجکاو است.

بااین دیدگاه،طبیعی بود که انتشار کتاب«آسیب شناسی…» باعث نقد و نظرهای فراوانی گردد. صرف نظر از هیاهوهای غرض‌آلود و جعل آمیزِ فردِ غیرامینی كه ضمن نادیده گرفتن اصلاحیه یا غلطنامۀ پیوستِ كتاب، از پرداختن به موضوع اصلی (نقش و نقشۀ دكتر مصدّق در روز ۲۸ مرداد)پرهیز کرده[2] در فاصلۀ نخستین چاپ این كتاب (۲۰۰۸) تاکنون،پاره‌ای از نظرات و مفروضات اصلی كتاب حاضر مورد موافقت یا تأیید پژوهشگران دیگر قرار گرفته است،از جمله: داریوش بایندُر،مرتضی ثاقب فر، عباس میلانی، ری تكیه و هوشنگ نهاوندی ـ ایو بوماتی. همچنین باید از كتاب احمد بنی جمالی و مقالات موسی غنی‌نژاد، مرتضی مردیها، سیروس مرادی، محمد قائد، حسن زحمتكش، مجید محمّدی فریدون مجلسی،محمودکاشانی- صادق زیبا کلام  و بهمن زَبَردست یاد كرد[برای آگاهی از این دیدگاه ها و مقالات به پانویس های پیشگفتار حاضر در چاپ پنجم مراجعه فرمائید].این نمونه‌های روشنگر ضمن اینکه برای نگارنده نشانۀ نوعی پیروزی نظری است،در عین حال، نشان دهندۀ این است كه بررسی دوران دكتر مصدّق -و خصوصاً رویداد ۲۸ مرداد ۳۲-اینك وارد مرحلۀ تازه‌ای شده و از اسارت ملاحظات سیاسی – ایدئولوژیک  آزاد گردیده است.

اگر تجدّد (مدرنیته) را به معنای رشد ذهنیـّت نقّاد و پرسشگر بدانیم، آنگاه شك كردن و به پرسش گرفتن باورهای رایج در بارۀ برخی رویدادها و شخصـّت‌های تاریخ معاصر، می‌تواند نشانۀ خِرَد نقّاد و رشد تجدّدگرائی و نمونۀ امیدبخشی از ضرورت بازنویسی تاریخ معاصر ایران بشمار آید. استقبال خوانندگان عالیمقدار از چاپ‌های متعدّد كتاب حاضر، مؤیـّد این نظر است.

***

زندگی و شخصیـّت سیاسی دكتر محمّد مصدّق، قصۀ پر راز و رمزی است كه زوایای تاریك و ابهام‌آمیز آن- پس از گذشت۶۵سال، هنوز موضوع مطالعات و پژوهش‌های متعدّدی است و لذا، این كتاب كوچك، فقط می‌تواند «كوزه»ای از «بحر» بشمار آید.

نگارنده با قبول وجود طرح TP-AJAX معتقد است كه در فاصلۀ ۲۵ تا ۲۸ مرداد ۳۲ سه طرح یا اقدام موازی در سقوط دولت مصدّق فعّال بودند و برتری یكی از این سه طرح موازی در روز ۲۸ مرداد، هم موجب ناباوری و شگفتی عوامل سازمان سیا در تهران، هم باعث حیرت و حیرانی هواداران دكتر مصدّق شد و هم موجب تعجـّب سلطنت‌طلبان و هواداران حزب توده گردیده بود بطوریكه به گزارش‌های هندرسون (سفیر آمریكا در تهران)، ویلبر (یكی از طرّاحان اصلی كودتا) و كابِل (قائم مقام سازمان سیا):

-«یك جنبش نیرومند و غیرمنتظرۀ مردمی و نظامی، منجر به تسخیر واقعی شهر تهران توسط نیروهای هوادار شاه شده… نه تنها اعضاء دولت مصدّق، بلكه شاهی‌ها و توده‌ای‌ها هم از این موفقیـّت آسان و سریع كه تا حدود زیادی خودجوش صورت گرفته، در شگفت‌اند…».

بنابراین: هدف نخست كتاب حاضر اثبات این فرضیه و روشن ساختن نقش هر یك از این سه طرح یا اقدام موازی در سقوط قطعی دولت مصدّق است.

دکتر یرواند آبراهامیان كوشیده تا انجام «كودتا» در روز ۲۸  مرداد ۳۲ را اثبات نماید[3]،لذا، هدف دوم این كتاب، به چالش كشیدن مفهوم «كودتا» در روز ۲۸  مرداد ۳۲ و سقوط آسان دولت مصدّق می‌باشد.

هدف سوم، این است تا نشان دهیم كه بخاطر محدودیـّت‌های تاریخی و ضعف ساختارهای سیاسی و مدنی جامعۀ ایران، هیچیك از رهبران سیاسی آن زمان، نمی‌توانست عامل استقرار آزادی و دمكراسی در ایران باشد.

و سرانجام، هدف چهارم این است تا نشان دهیم كه در سال‌های۱۳۲۴-  ۱۳۳۲توان نظامی ـ تشكیلاتی حزب توده، به عنوان بزرگ‌ترین حزب كمونیست خاور میانه، برای تغییر ساختار قدرت سیاسی در ایران، خطری جدّی و نیرومند بوده است. به نظر نگارنده، بدون توجـّه به نفوذ حیرت‌انگیز سازمان افسران حزب توده در میان نیروهای نظامی و انتظامی ایران و نقش‌آفرینی‌های این حزب در آشفتگی‌های سیاسی ـ اجتماعی زمان مصدّق، درك مسائل سیاسی آن دوران بسیار دشوار خواهد بود. با آگاهی از این شرایط حسّاس و باوجود مخالفت نزدیك‌ترین یارانِ مصدّق،وی با انفعال و عقب‌نشینی حیرت‌انگیز در ۲۸ مرداد ۳۲، باعث بروز رویداد مهم و سرنوشت‌سازی گردید كه ما آنرا در بخش «نقش و نقشۀ دكتر مصدّق در روز ۲۸ مرداد» نشان داده‌ایم.

در چاپ پنجم، اسناد، منابع و موضوعات تازه‌ای به كتاب افزوده شده‌اند، از جمله:

نگاهی تازه به چگونگی قتل اسرارآمیز سرتیپ افشارطوس، رئیس شهربانی دولت مصدّق. با توجه به قتل‌های زنجیره‌ای این دوران توسّط «كمیتۀ ترور سازمان نظامی حزب توده» (به رهبری خسرو روزبه و نورالدین كیانوری)، نگارنده این فرضیـّه را مطرح كرده كه نقش این «كمیتۀ ترور» در قتل افشارطوس به منظور فتنه‌انگیزی و تشدید اختلاف بین مصدّق و شاه و سپس، برای بدنام كردن و متّهم نمودن یكی از دشمنان سرسخت حزب توده (یعنی دكتر مظفّر بقائی) چه بود؟

ازاین گذشته، از اردیبهشت تا مردادماه ۱۳۳۲، حوادث مهمّی در عرصۀ سیاسی ایران روی داد كه سرشت و سرنوشت سیاسی دكتر مصدّق را در ۲۸ مرداد رقم زد.ما این مسائل و رویدادها را در بخش«از اردیبهشت دوزخی» تا«مردادماه خاموش»بررسی کرده ایم.

مقایسه و مقابلۀ فلسفۀ سیاسی دكتر مصدّق با آراء و اندیشه‌های رضا شاه، محمّد علی فروغی، قوام‌السّلطنه، دكتر مظفّر بقائی و خلیل ملكی چشم‌انداز جالبی از عقاید این شخصیـّت های ممتاز تاریخ معاصر ایران به دست می‌دهد. مفهوم «مقابله» ـ جدا از معنای مقایسه و تطبیق ـ ناظر به تقابل این عقاید است كه ـ گاه ـ در كسوت اتّهامات بی‌پایۀ این و آن خود را نشان داده است. در چاپ پنجم كتاب، ما این عقاید را در بخش «مقایسه‌ها و مقابله‌ها» مورد بررسی قرار داده ایم.

***

بررسی زندگی، شخصیـّت و عقاید سیاسی دكتر مصدّق، «فصلی ناتمام» در مطالعات تاریخ معاصر ایران است، امید است كه این كتاب كوچك، برگی از این «فصل ناتمام» بشمار آید و در روشن ساختن برخی زوایای تاریك این دوران مهم و پُرابهام مفید و مؤثّر باشد،بااین یادآوری که حقیقت- خصوصاً حقیقت تاریخی- تراوش فكر و اندیشۀ یك فرد نیست بلكه این امر، محصول تلاش همۀ كسانی است كه با بردباری و شجاعت در شبانه‌های تیره، نقبی به سوی نور (حقیقت) می‌زنند، از این نظر، تحقیق به معنای جستجو كردن حقیقت است. لذا، كتاب حاضر می‌تواند تنها بخشی از حقیقت باشد، به این امید که پژوهندگان آینده، كاستی‌ها و كمبودهای آن را جبران سازند…

https://mirfetros.com
[email protected]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] ـ  حقیقتی كه باعث شد تا احمد شاملو،نام خسرو روزبه را از پیشانی شعر معروفِ «خطابۀ تدفین» حذف كند.نگاه کنید به: احمد شاملو، مجموعۀ اشعار، انتشارات بامداد، آلمان، ۱۹۸۹، ص۱۱۵۶. برای اعترافات خسرو روزبه و دیگران در سربه نیست کردن مخالفان نگاه کنید به: زیبائی، علی، کمونیسم در ایران، نشر کیهان، ۱۳۴۳، تهران، صص ۴۲۷-۵۵۵

[2] ـ برای پاسخی به این «سوداگری» نگاه كنید به مقالات آقای حسن اعتمادی:

http://mirfetros.com/fa/?p=5001     

 http://mirfetros.com/fa/?p=5051

http://mirfetros.com/fa/?p=5941    

http://mirfetros.com/fa/?p=6699

[3] ـ برای نقدی بر كتاب آبراهامیان نگاه كنید به مقالات سه‌گانۀ نگارنده:

http://mirfetros.com/fa/?p=20471     

http://mirfetros.com/fa/?p=20604

http://mirfetros.com/fa/?p=20837

 

 

بهارِ غم انگیزِ سایه!

آگوست 8th, 2022
.
هوشنگ ابتهاج(سایه) غزلسرای برجستۀ معاصر  بامداد 19 مرداد  در شهر کلن آلمان چشم از جهان فروبست.
غزل های هوشنگ ابتهاج از نمونه های درخشان غزل معاصر است.در آستانۀ انقلاب اسلامی شعرها و سرودهای وی در تهییج احساسات انقلابی مردم  نقش فراوان داشت. ابتهاج- برخلاف دوست دیرینش،سیاوش کسرائی- تا آخرین لحظات عمر به افسانۀ«کودتای 28مرداد32 »و «انقلاب اسلامی» وفادار بود…و دریغا که  بعد از انقلاب-و خصوصاً در سال های اخیر-سایه سخنی در اعتراض به قتل یا زندانی کردنِ شاعران ،نویسندگان و هنرمندان ایران ابراز نکرد! 
یادداشت زیر  اشاره ای است به شعر معروف هوشنگ ابتهاج با نام «بهار غم انگیز» که چندماه پس از رویداد 28 مرداد 32 سروده شده بود.  
***
18فروردین ماه1394/ 7آوریل 2015

بارها،شعر و ادبیّاتِ بعد از 28مرداد32 را«شعر و ادبیّاتِ زوال»نامیده ام؛شعر و ادبیّاتی  که با نهیلیسمِ ویران سازِ خود،نه تنها نقشی در معماری و مهندسی اجتماعی نداشت بلکه بطور آشکاری ضد تجدّد و ویرانگر بود.همه از«شب»(شاه)حرف می زدند و از «صبح»که با رفتنِ شب(شاه) خواهد آمد ولی معلوم نبود که در پُشت دروازه های تهران کدام«انوشیروان عادل» منتظرِ ما بود و…حالا پس از سال ها-باز-«بهار غم انگیزِ» را می خوانم که چند ماهی پس از 28 مرداد 32 سروده شده و تا «انقلاب شکوهمنداسلامی» مانیفستِ عموم شاعران و روشنفکران ایران بود.با خودم می گویم:

-این شعر آیا وصفِ دیروز بود؟یا بیانِ حال و روزِ امروز ما است؟:

بهارِ غم انگیز

بهار آمد، گل وُ نسرین نیاورد

نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد وُ از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟

که آیینِ بهاران رفتش از یاد

چرا می‌نالد ابرِ برق در چشم

چه می‌گرید چنین زار از سرِ خشم؟

چرا خون می‌چکد از شاخه‌ء گل

چه پیش آمد؟ کجا شد بانگِ بلبل؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟

چرا زلفِ بنفشه سرنگون است؟

چرا سر بُرده نرگس در گریبان؟

چرا بنشسته قُمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پَر شکسته‌ست؟

چرا هر گوشه گَردِ غم نشسته‌ست؟

چرا مطرب نمی‌خوانَد سرودی؟

چرا ساقی نمی‌گوید درودی؟

چه آفت راهِ این هامون گرفته‌ست؟

چه دشت است این که خاکش خون گرفته‌ست؟

چرا خورشیدِ فروردین  فروخفت؟

بهار آمد گُلِ نوروز نشکفت!

مگر خورشید وُ گل را کس چه گفته‌ست؟

که این،لب بسته و آن  رخ نهفته‌ست؟

مگر دارد بهارِ نورسیده

دل وُ جانی چو ما در خون کشیده؟

مگر گل نوعروسِ شوی‌مرده‌ست

که روی از سوگ وُ غم در پرده بُرده‌ست؟

مگر خورشید را پاسِ زمین است؟

که از خونِ شهیدان شرمگین است…

بهارا، تلخ منشین، خیز وُ پیش‌ آی!

گره واکن زابرو، چهره بگشای

بهارا خیز وُ زان ابرِ سبُک‌رو

بزن آبی به روی سبزهء نو

سر وُ رویی به سرو وُ یاسمن بخش

نوایی نو به مرغانِ چمن بخش

برآر از آستین دستِ گل‌افشان!

گلی بر دامنِ این سبزه‌ بنشان

بهارا بنگر این دشتِ مشوّش

که می‌بارد بر آن بارانِ آتش

بهارا بنگر این خاکِ بلاخیز

که شد هر خاربُن چون دشنه خون‌ریز

بهارا بنگر این صحرای غمناک

که هر سو کُشته‌ای افتاده بر خاک

بهارا بنگر این کوه وُ در وُ دشت

که از خونِ جوانان لاله‌گون گشت

بهارا دامن افشان کن ز گلبُن

مزارِ کُشتگان را غرقِ گل کن…

بهارا زنده مانی، زندگی‌بخش

به فروردینِ ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است

هنوز اینجا نفس‌ها آتشین است

مبین کاین شاخهء بشکسته خشک است

چو فردا بنگری، پُر بیدمُشک است

مگو کاین سرزمینی شوره‌زار است

چو فردا در رسد، رشکِ بهار است

بهارا باش کاین خونِ گِل‌آلود

برآرد سرخْ‌گل چون آتش از دود

برآید سرخْ‌گل، خواهی نخواهی

و گر خود صد خزان آرَد تباهی

بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام

بده کامِ گل وُ بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد، سر برآریم

دل وُ جان در هوای هم گماریم

میانِ خون وُ آتش ره گشاییم

ازین موج وُ ازین طوفان برآییم

دگربارت چو بینم، شاد بینم

سرت سبز وُ دلت آباد بینم

به نوروزِ دگر، هنگامِ دیدار

به آیینِ دگر آیی پدیدار…

دزاشیب، فروردین ۱۳۳۳

 

   The 1953 «Coup d’etat» in Iran and Mosaddeq’s Alternative Plan. Ali Mirfetros

آگوست 8th, 2022

      This article is a condensed and revised version of the writer’s “Mohammad Mosaddeq: Pathology of a Failure” in Persian (4th Ed, 2014). It highlights, in some detail, the salient events and developments that led to the collapse of the government of the Iranian Prime Minister on 19th August, 1953.      Hormoz Hekmat

                                                           ***   

The available literature on this historic event has generally accentuated the role of “foreign conspirators,” while overlooking the salient internal events and developments that contributed to Mosaddeq’s downfall. The most important oversight pertains to his alternative plan of action that prepared the ground for the precipitous collapse of his government. In fact, there is ample evidence to support the claim that three parallel plans of action were pursued concurrently in the period leading to Mosaddeq’ fall from power:

  1. a) Anglo-American plan (TPAJAX) for staging a coup d’etat;
  2. b) Shah’s dismissal of the Prime Minister and;
  3. c) Mosaddeq’s plan to derail the pro-communist movement in Iran.


28مرداد32
Supporters of Tudeh party on Aug. 16, 1953

On 19 August 1953, Mosaddeq faced a life and death dilemma. He had to follow one of the two options: (1) Continue to challenge Shah’s authority which could have had serious consequences for Iran’s national interest, or (2) Emulate his own model of “a true statesman in momentous times who selflessly dares to make difficult and timely decisions.”[1] The latter choice meant trying to restrain and pacify his agitated supporters. On this day, he did not consult with even his closest of colleagues and did not reveal his thoughts to anyone, “as if he was determined to carry the burden of responsibility only by himself.”[2]

          According to one of his aides, Ahmad Zirakzadeh, who had been in Mosaddeq’s residence since early morning of August 19th:

Mosaddeq had his own plan and was unwilling to change it. Clearly, he did not wish to see crowds demonstrating in the streets. But when the news of widespread disturbances trickled in, every one of his colleagues who had gathered in his residence besieged him to let them call on his followers for help. He refused to accept their advice. In fact, he did not even permit us to have the radio broadcast the news. I still remember his Foreign Minister Hossein Fatemi’s angry face and his parting shout: “This old man will eventually lead us to a deadly trap. [3]

It seems that Mosaddeq was well aware of an impending “coup d’etat” and knew the identity of its organizers. He refused, however, to call on his supporters to try to forestall the downfall of his government through massive street demonstrations. He also ignored the offer of the leaders of the Tudeh party to challenge any attempt to ouster him. His refusal to accept, or call for, help was a clear indication that he had thought of other plans to deal with the impending events. According to Zirakzadeh[4] and Gholam Hossein Sadiqi, his Minister of Interior,[5] “Mosaddeq had his own plans and was unwilling to change them.” Mosaddeq’s decision, on 19th August 1953, to appoint his nephew, Brigadier General Mohammad Daftary as the Commander of the Border Guard, Chief of the National Police and Tehran’s Military Governor, was meant to help implement his alternative plan concurrently with the other two.

Babak Amir Khosravi, a prominent member of Tudeh Party’s central committee, has described the Party’s explicit and widespread calls for the establishment of a republican form of government. These calls heightened public fear and concern for the country’s future:

The Tudeh party and its provocative activities drew the attention of urgent objective. On 18th August, Mosaddeq and members of his Security Commission had made a number of decisions pertaining to Mosaddeq and the concern of the government’s military and security organs. Suppression of such activities became government’s most urgent task. Consequently, Tehran’s Chief of Police and Military Governor banned all street demonstrations. Mosaddeq followed by ordering all security and military personnel to prevent any demonstration by Tudeh Party followers that call for the establishment of a republican system of government in Iran. [6]

It seems that on the 19th of August, Mosaddeq had become doubtful and apprehensive about the dangers posed by Tudeh Party. There was some doubt. 25 days earlier Mattison, (US attaché in Tehran) had pointed to it in reference to “Mosaddeq’s choice of his future path.”[7] The most organized pro Mosaddeq party, Third Force Party (Khalil Maleki), had emerged in the context of “cooperation between Mosaddeq’s government and Tudeh Party.” [8]

            Karim Sanjabi, a member of Mosaddeq’ inner circle, believed that the Prime Minister still enjoyed the support of the armed forces and was surprised that the government had called on the public to refrain from participating in street demonstrations. According to Sanjabi: “On the fateful day, 19th August of 1953, there were no signs of Mosaddeq’s supporters demonstrating in Tehran’s streets.”[9]   Mohammad Ali Amou’i, a member of the Tudeh Party military organization, has also expressed his surprise at the inaction of Mosaddeq’s government, despite its considerable base of popular support.[10]

          Mosaddeq’s decision not to challenge his dismissal forcefully was due to the prevailing political circumstances, on the one hand, and to his malleable personae, on the other. Despite his sensitivity and unruly temperament, Mosaddeq was basically more of a reformist than a revolutionary. In his political life, he had often displayed a tendency to withdraw from political confrontations. For example, in the summer of 1953, following a dispute with the Shah over the appointment of the Minister of War, he submitted his resignation as Prime Minister without publicizing it and without letting his closest colleagues and aides know the reasons for it.[11] According to Homa Katouzian:

This is another example of two dialectical forces-at once opposite and united- in his nature: to fight fearlessly and with boundless energy when he thought there was still hope; and to go through an equally forceful reversal of mood, bearing future retreat, when he felt all that was lost.[12]

Mosaddeq’s retreat from his original positions[13] and his claim that “the public will not support a government which has remained in power too long,”[14] were the tell tale signs of his awareness of the political impasse that afflicted his government. The following events and developments were the basic components of his alternative plan:

  1. Tudeh Party’s increasingly forceful presence on the political scene and the overt anti-monarchist activities of its members and followers, had become a source of serious concern for the public. According to Khalil Maleki, the leader of a nationalist and pro-Mosaddeq movement:

Iranian intellectuals and university students, along with the middle class, had started to worry about the long term prospects of Iran. They were wondering if their country was on the road to becoming a communist country.[15]

  1. On 20th of July 1953, General Fazlollah Zahedi — who had sought asylum in Majlis following the publication of an official warrant for his arrest—was mysteriously whisked out of Majlis and taken to a safe house, apparently by Mosaddeq’s order. In hiding, Zahedi began his covert contacts with his supporters. For months, he had become the presumptive candidate of Mosaddeq’s opponents for the office of prime minister.
  1. Mosaddeq, Hossein Fatemi, his Foreign Minister, and the leaders of the Tudeh Party characterized the events of 16th August as a coup d’etat. However, Mosaddeq himself had desperately tried–according to his son, Gholam Hossein– to contact the Shah in order to plead with him to return to Iran. “Now that he has dismissed me, where has he gone, what shall I do, and to whom shall I trust the fate of the country?”[16]
  1. At the time, some of Mosaddeq’s radical aides, along with the leaders of the Tudeh Party, advocated the change of regime by convening a Constitutional Assembly. Mosaddeq, however, cognizant of the destabilizing consequences of such a move, was looking for the formation of a Royal Counsel in order, according to Ali Shaygan, to deny anti- Shah elements any chance to realize their dangerous schemes. [17]
  2. On the morning of 18 August, Tehran Military Governor banned, on Mosaddeq’s order, all anti-monarchical demonstrations.[18] The ban clearly targeted Tudeh Party’s anti-Shah demonstrations which had become unusually vociferous following the news of Shah’s departure from Iran. On the afternoon of 18th August, Mosaddeq had come to believe that: “We must request His Majesty the King to return to Iran as soon as possible.”[19]
  1. The number of arrests and violent dispersions of demonstrators peaked in the afternoon of 18th August and coincided with Mosaddeq- Henderson meeting. There is little doubt that the government’s firm stand against the demonstrators were intended to assure the American ambassador that the government is in control of events and the Tudeh Party will not be allowed to pose any danger. But, in this meeting, Henderson–while expressing his concern about Tudeh Party’s show of force and alluding to Mosaddeq’s dismissal by the Shah – warned Mosaddeq that: “the United States is unable to continue to recognize the legitimacy of his government.”[20] Following his meeting with Henderson, Mosaddeq confirmed his order for the dispersion and arrest of Tudeh Party’s leaders.[21] As a result, nearly 600 leaders and cadres of the Tudeh Party were arrested thus severely impairing the Party’s open and underground networks.[22]
  1. On 18 of August, Mosaddeq rejected Ayatollah Kashani’s letter offering his help in challenging the “coup d’etat.” In his short and clearly humiliating response to the Ayatollah, Mosaddeq wrote: “Your letter has been received. I am counting on the nation’s support and trust.”[23]
  1. On the 19th of August, however, Mosaddeq pleaded with his supporters to stay in their homes and refrain from participating in any political agitation or demonstration. Being fully aware of the readiness and forceful presence of the Tudeh Party on the political scene, [24] Mosaddeq had correctly assumed that continuing his refusal to acknowledge his dismissal by the Shah would not be either in his interest or the nation’s. He also ignored Dr. Fatemi’s advice to order the chief of staff to arm the members of the Tudeh Party.[25] He also rejected the Party’s request for the delivery of 10,000 pieces of light weaponry to be used in the defense of his government.[26] According to Sepehr Zabih, the editor of a pro-Mosaddq journal, Bakhtar-e Emruz daily:

A delegation from the Tudeh Party failed to secure Dr. Mossadegh’s permission to arm the extremist nationalists and communists to fight the opposition. It is reported that the prime minister had told this delegation and his handful of loyal deputies that he would rather be lynched by the mob than risk a civil war the outcome of which was totally unpredictable.[27]

Lieutenant Amou’i– a high ranking member of the party’s military organization– claims that:

On 19 August 1953, officers of the Party’s military organization expected, more than ever, to be given the mission for which they had long been trained. The Organization’s Executive Board had also declared a state of alert. After saying goodbye to their families, the officers, who were fully armed, depart for their respective designated gathering hideaway.[28]

Fereydoun Azarnour, a high-ranking officer of the Party’s Military Organization, believes that 243 officers stationed in Tehran, represented nearly all branches of Iran’s armed forces including the air force, artillery, infantry and gendarmerie.[29]

  1. On the same day, apart from rejecting Tudeh Party’s offer of military assistance to encounter the plotters’ “coup d’etat”[30], Mosaddeq tried to render the Party’s military Organization confused and eventually ineffective by killing time.[31]

Expressing his gratitude for Mosaddeq’s refusal to accept any offer of help and thereby saving the country from the scourge of communism, Zirakzadeh claims that: “In the period between 1945 and 1953, the Tudeh Party could take control of Tehran at any time it decided to act. Indeed, by refusing Tudeh Party’s help, Mosaddeq had rendered a great service to the Iranian people.”[32]

  1. According to Colonel Hosseinqoli Sarreshteh, Mosaddeq’s loyal and energetic chief of Tehran’s Military Police:

  In the morning of 16th August 1953, I was assigned to arrest, Abolqasem Amini, the Court Minister. I could not, however find him in any of the Shah’s palaces. While searching for Amini, I encountered Colonel Hosseinqoli Ashrafi, Tehran’s Military Governor, who had arrested Ernst Perron [33] in order to take him, along with his wireless radio, to the military governor’s headquarters.[34]

Perron, however, was released on Mosaddeq’s order and instead Ashrafi, the arresting officer, was detained, despite the fact that he was not in collusion with the plotters.[35]

          Thus, until noon of 19th August, Tehran was without a military governor. Faced with the spread of street demonstrations across the city, Mosaddeq appointed his nephew[36], Brigadier General Mohammad Daftary, who was suspected of being closely involved with the plotters[37], as Tehran’s Military Governor and Chief of Police. It seems that in making the appointment Mosaddeq was trying to set up a familial security shield to keep himself and his aides safe from possible assault by his opponents. [38] The appointment could also help prevent bloodshed and even save Iran from a civil war.[39] Furthermore, Mosaddeq had ordered the security guards protecting his residence, to stop resisting the hostile crowd and leave their posts. [40]

  1. In early morning of 19th August 1953, the street demonstrations in Tehran took on a completely different character.[41] Having declined the invitation of Khosro Khan Qashqa’i, an influential tribal leader in Fars province,[42] Mosaddeq called upon his supporters- including university students and Bazari merchants- not to participate in any demonstrations.[43] Meanwhile, the recently appointed military governor of Tehran was ready to disperse anti-Shah demonstrators and restore order.[44]

According to Manouchehr Farmanfarma’ian– a well known politician and a close relative of Mosaddeq’s– on 19th August 1953 the mantra of demonstrators had changed to “Long live the Shah!” “It was quite a strange scene for us. How could they dare to shout such slogans and why they were totally ignored by thousands of spectators around them. We were indeed witnesses to a profound turn of events.” [45]


مردم در28مرداد
Aug. 19, 1953: Tehran residents over taking a military tank

   In their report, Henderson, Cabell and Wilber claimed that a powerful and unexpected movement– consisting of both pro Shah demonstrators and members of the security organizations– has been able to control Tehran. Not only Mosaddeq and his close aides but ordinary people with differing political orientations have been taken by surprise.[46] Colonel Nejati, a pro-Mosaddeq officer in the Air Force, rejects Kermit Roosevelt’s claims about the significance of his role in the events of the 19th August. In fact, Nejati asserts that: “The lightening success of the “coup d’etat” even jolted Roosevelt and his co-conspirators.[47]

Nejati, who had rushed to Mosaddeq’s residence to protect him, further recalls: “Thousands of Tehran residents were witnessing the commotion around Mosaddeq’s house from the sidewalks or their rooftops, waiting for the finale.”

            Sepehr Zabih, a well-known and pro-Mosaddeq journalist claims:

These concerns, which were abetted by the excess which the Tudeh elements manifested in the four days preceding Dr. Mossadegh’s downfall, genuinely alarmed the major sector of the politically minded populace to a point where they would rather witness the downfall of the still popular Dr. Mossadegh than risk a potential Tudeh victory. Indeed most nationalist groups had shown a marked alertness to the inherent threat of the Tudeh party in the course of the postwar political developments. Whenever this was sensed, the public had reacted sharply and unreservedly to thwart an imminent Tudeh danger. [48]


مردم در28مرداد32

Aug. 19, 1953 Another tank taken over by Tehran residents

According to Mehdi Qani a pro- Mosaddeq university student and a member of the Society of Islamic University Students:

As religious activists, we were concerned with the increasing influence of the Tudeh party and the prospects of Iran dominated by a Communist regime. Our concern was heightened by the Shah’s dismissal of Mosaddeq. We decided, therefore, to remain neutral in this period of uncertainty.[49]

Ebrahim Yazdi, an active supporter of 1979 Islamic revolution in Iran believes that: “In those eventful days when the choice was either the Shah or the Communists, most Iranians would have opted for the Shah.”[50]

One of the most incisive observations about the events of 19 August 1953 were contained in a declaration authored by Khalil Maleki, one of Mosaddeq’s loyal colleagues and the leader of the Third Power Party that had adopted Tito’s neutralist stance in the Cold War. In the declaration, he warns Mosaddeq: “The road you are treading will is the road to Hell, but we will follow you to the end anyhow.”[51] Maleki does not characterize as a coup d’etat the events leading to the downfall of Mosaddeq. Neither does he allude to the possibility of his return to power.[52]

          In a recent conversation with the writer, Babak Amir Khosravi expressed similar points of view: “The downfall of Mosaddeq’s government had nothing to do with an Anglo-American instigated coup d’etat.[53] According to Zirakzadeh, in various street confrontations between competing groups on 19 August 1953 there were only a few casualties. Had Mosaddeq followed the path of resistance, hundreds if not thousands of Iranians would have lost their lives.[54]

Mosaddaq, in his comment to Jalil Bozorgmehr, his loyal and patient defense attorney, had thus summed up that fateful day: “We could not have wished for a better ending.”[55]

 

________________________________

I would like to take the opportunity to express my gratitudes to Dr. Hormoz Hekmat for his unrelenting assistance and role in the  translation and editing of this article

   I am also grateful to my dear friends , Dr. Behrouz Behboodi , Dr. Mehdi Kordestani and Sh. Jalil for their support and invaluable suggestions

[1]. Jalil Bozorgmeh, Taqrirat-e Mosaddq dar zendan [Mosaddeq’s Utterances in Prison], Tehran, 2005, p 130.

[2] Mohammad Ali Movahhed, Khab-e ashofte-ye naft [the Maddening Nightmare of Oil], Tehran, Karnameh, 2005, vol. 2, p 857.

[3]. Ahmad Zirakzadeh, Porseshha-ye bi pasokh dar sal haye estesna’i[Unanswered Questions in Exceptional Years], Tehran’ Neeloofar, 1997, pp 140 , 304 and 311

[4]. Zirakzadeh, Op.Cit., p 311,

[5]. Gholam Reza Nejati, Jonbesh-e melli shodan-e San’at-e naft-e Iran va koodeta-ye bisto hashtom-e mordad [Oil Nationalization Movement of Iran and 1953 Coup D’etat], Tehran, Enteshar, 1994, p 541

[6]. Babak Amir Khosravi, Nazari az daroun be naqsh-e hezb-e tudeh-ye Iran, [An Insider’s View of the Role of Tudeh Party of Iran], Tehran, Ettela’at, 1996, pp. 617-618.

         [7]. Mattison to the Department of State, July 25, 1953, telegram

         788,00/7-2553

         [8]. Mattison to the Department of State, August 12, 1953, telegram 788,00/8-1253

[9]. Karim Sanjabi, Omidha va na-omidiha” [Hopes and Desperations], London, Jebhe, 1988, p 10.

[10]. Mohammad Ali Amou’i, Dord-e zamaneh” [The Times of Suffering], Tehran, 1998, p 73.

[11]. For further examples of Mosaddeq’s withdrawals and trepidations see:Mohammad Mosaddeq, Khaterat [Memoirs], p 248; Mosaddeq, Name ha [Letters], vol. 1, p 105-106; Hossein Makki, khaterat-e siassi [political memoirs], p 184; Makki, Vaqaye’ si-ye Teer 1331[Events of 21 July 1952], pp 16-17.

[12]. Homa Katouzian, Musaddiq and the struggle for power in Iran ,p 14. See also p 6.

[13]. Mosaddeq, Letters, vol. 1, p 105.

[14]. Movahhed, Op.Cit., vol. 1, p 432.

[15].Khalil Maleki, Nehzate melli va edalat-e ejtema’I [Iran’s nationalist movement and social justice], Tehran, Nashr-e Markaz, 1998, p 205.

[16] . See: Dr. Gholam Hossein Mosaddeq, Harvard Oral History Project, p 12 (tape no. 12)

[17] . Mosaddaq dar mahkemehye nezami ]Mosaddeq In Military Court[, op.cit., vol. 2, p 690.

[18]. Ettela’at daily, 18 August, 1953.

[19]. Mosaddeq, Political Memoirs, pp 272-273 and Sanjabi, Op.Cit., p 148.

[20]. New York Times, August 19, 1953. See also: Khaknaniha weekly, no. 96, 22 August 1953; Mansour Atabaki and Ahmad Bani Ahmad, Panj rouz rastakhiz-e mellat [Five Days of National Uprising], Tehran, 1953, pp 187-189; Movahhed, vol 2, pp 827-828

[21]. New York Times, Ibid. See also: Kayhan Daily, 20 August 1953; Atabaki, Ibid., p 116.

[22]. Nooreddin Kianori, Khaterat Nooreddin Kianoory [Kianoori’s Memoirs, Tehran, Ettela’at, 1990, p 268.

[23]. For the text of Kashani’s letter see: Katouzian, Op.Cit., pp 213 and 218.

[24]. Kianoori, Op. Cit., p 278.

[25]. Hossein Makki, Khaterat-e siasi-ye Hossein Makki [Political Memoirs of Hossein Makki], Tehran, Elmi, 1989, pp. 411-412.

   [26]. Foreign Relations . . .vol. X, no. 362n, p 784.

[27]. The Mossadegh era: roots of the Iranian revolution. Lake View Press (Original from: University of Michigan),p121, Compare with Javanshir, Op.Cit., p 307.

[28]. Amou’i, Op. Cit., pp 71-72.

[29]. Amir Khosravi, Op. Cit., p 712.

[30]. Kianoori, Op. Cit., pp 276-277. See also: F. M. Javanshir, Tajrobe-ye bisto hashtom-e mordad [The Experience of 19 August 1953], Tehran, Nashr-e Hezb-e Tudeh, 1960, pp 311-313; Maryam Firuz, Khaterat [Memoirs], p 106.

[31]. Javanshir, Ibid, pp 308-309.

[32]. Zirakzadeh, Op. Cit., pp 322-325.

[33]. Gholam Reza Nejati, Op. Cit, pp 362-363.

[34]. Sarreshteh, Op. Cit., pp 110-111.

[35]. Ibid. pp 120-121.

[36] . Zirakzadeh, Op. Cit., p 141.

[37]. Nejati, Op. Cit., pp 604-605.

[38]. Movahhed, Op.Cit., vol 2, pp 867- 868

[39]. Zirakzadeh, Op. Cit., p 313

[40]. Ettela’at daily, 19 August 1953.

[41]. Baqer Aqeli, Ruz shomar-e Tarikh-e Iran az mashruteh ta enqelab-e eslami [The Chronological History of Iran From the Constitutional Movement to the Islamic Revolution] Tehran, Goftar, 1980, vol 1, p 351.

[42] . Mosaddeq, Letters, p 404.

[43]. Mansour Atabaki and Ahmad Bani Ahmad, Panj rouz rastakhiz-e mellat [Five Days of National Uprising], Tehran, 1953, pp 187-189. See also: Sanjabi, Oral History, p 1069. Movahhed, vol 2, pp 827-828; Amir Khosravi, p 618; Maleki, p 105; Katouzian, p 234.

[44]. Mosaddeq, In Military Court, vol 2, p 481.

[45]. Manouchehr Farmanfarma’ian, Az Tehran ta Caracas, Tehran, Nashr-e Tarikh-e Mo’aser-e Iran, 1994, p 722.

[46].Foreign Relations of the United States, volume X, ,docs 348, 349؛ Wilber, Overthrow of Premier Mosaddeq of Iran (November1952-August1953).Central Intelligence Agency,  March 1954, pp 66-67

[47]. Nejati, Op. Cit., p 439.

[48]. Zabih,p.179

[49]. Shahrvand weekly Septmber 2007, no. 12.

[50]. Sokhanrani-ye Ebrahim Yazdi dar talar-e Sheikh Ansari [Yazdi’s Speech in Sheikh Ansari Hall, Tehran University, February 2005.

[51]. Maleki, Khaterat, p 104

[52]. Mas’oud Hejazi, Ruydadha va davari ha. [Events and Judgments] Tehran, Niloufar, 1996, pp 115-118. For the text of the declaration see: Maleki, Khaterat, pp 129-135.

[53].Conversation with Babak Amir Khosravi. 15 May 2011.

       [54]. Zirakzadeh, Op. Cit., p 313. Compare with Sadiqi’s viewpoint in: Nejati, p.537; Amouie, p 7.

[55]. Abdollah Borhan, mosahebeh ba sarhang Jalil Bozorgmehr: kharnameye hezb tudeh va raz-e shekast Mosaddeq, [Interview with colonel Jalel Bozorgmehr: Tudeh Party’s Report Card and the Secret of Mosaddeq’s downfall] vol. 2, p 190.

 

به سرکوب زنان و پرونده‌سازی برای آنان پایان دهید

آگوست 1st, 2022

بیانیه کانون نویسندگان ایران در بارۀ اعترافات سپیدۀ رشنو

سرکوب زنان و پرونده‌سازی برای آنان را پایان دهید

بیش از چهل سال است که حاکمیت ابتدایی‌ترین حقوق زنان را نقض می‌کند و هر اعتراض و نافرمانی آنان را با تحقیر و خشونت سازمان‌یافته و پرونده‌سازی پاسخ می‌دهد. زنان که سال‌ها از خصوصی‌ترین تا عمومی‌ترین عرصه‌های زندگی خود را زیر سلطه‌ی فرهنگ و قوانین زن‌ستیز حاکمیت دیده‌اند، با تلاش‌های فردی و جمعی خود برای شکستن این فضا گام‌هایی برداشته‌ و راه‌هایی گشوده‌اند. اما این مبارزه‌ی دائمی، هیچ از خشونت عریان حکومت در برابر زنان نکاسته است.

روز هشتم مردادماه، حاکمیت برگ سیاه دیگری به کارنامه‌‌ی خود افزود و به سیاق بسیار بارهای دیگر به اعتراف‌گیری و دستکاری افکار عمومی روی آورد. در حالی که بی‌خبری از وضعیت سپیده رشنو، شاعر و نویسنده، به چهاردهمین روز رسیده بود، شبکه‌های خبری جمهوری اسلامی ویدئوی اعتراف‌ اجباری او را پخش کردند؛ شیوه‌ای که همواره به قصد بی‌اعتبار کردن اعتراض و ارعاب معترضان از جانب حکومت تکرار شده است: سرکوب‌شدگان را به ضرب و زور مقابل دوربین نشاندن و خفقان حاکم را به نمایش گذاشتن. اکنون اما خشم و واکنش گسترده‌ی مردم نشان داد که این حربه بیش از پیش از کار افتاده است.

پیش‌تر ویدئویی در فضای مجازی منتشر شده بود که نشان می‌داد یک «آمر به معروف» در اتوبوس به بهانه‌ی پوشش، به زنی پرخاش می‌کند و با اعتراض او و دیگر زنان حاضر در اتوبوس روبه‌رو می‌شود. او ضمن فیلمبرداری از زن معترض، تهدید می‌کند که فیلم را برای «سپاه» خواهد فرستاد. کمی پس از پخش گسترده‌ی این فیلم در شبکه‌های مجازی، مشخص شد آن زن، سپیده رشنو بوده و به دست مأموران امنیتی، بازداشت و به مکان نامعلومی برده شده است. همزمان رسانه‌های حاکمیت نیز دست به کارِ پرونده‌سازی و اتهام‌زنی شدند و این اعتراض را همچون بی‌شمار اعتراض دیگر، به «عوامل خارجی» نسبت دادند.

 

در ماه‌های اخیر اخبار بسیاری از این دست، با عبور از سد سانسور منتشر شده‌ است؛ اخباری که هم از فشار روزافزون بر زنان پرده‌ بر‌می‌دارد و هم ایستادگی و مقاومت آنان را آشکار می‌کند. حاکمیت ابزارهای قدیمی‌اش را احیا کرده است و مأمورانش به نام «پلیس امنیت اخلاقی» مشغول سرکوب بیش از پیش زنان و سلب امنیت آنان شده‌‌اند.

بستر این سرکوب اما پیش از این فراهم شده است؛ حاکمیت که دریافته در غیاب تشکل‌ها و نهادهای زنان، نقض حقوق «سپیده»ها و به حاشیه راندن صدای آنان آسان‌تر است، سال‌ها حق تشکل‌یابی زنان را نقض کرده و با پرونده‌سازی و بازداشت و زندان، عرصه را بر فعالان این حوزه تنگ کرده است.

کانون نویسندگان ایران ضمن دفاع از حق انتخاب پوشش، بار دیگر حمایت خود را از حق تشکل‌یابی زنان اعلام می‌کند و این بازداشت‌ها و پخش اعترافات اجباری‌ را ادامه‌ی سرکوب سازمان‌یافته‌ی زنان می‌داند. آزادی بی‌قید و شرط، حق سپیده رشنو و همه‌ی زندانیان سیاسی و عقیدتی است.

کانون نویسندگان ایران
۱۰ مرداد ۱۴۰۱

مراسم گرامی‌داشت احمد شاملو

جولای 23rd, 2022

دريغا كه فقر، چه به‌ آسانى

احتضار فضيلت است!/ احمد شاملو

بیست‌و دو سال از درگذشت احمد شاملو می‌گذرد. شاعری که یگانه رویایش شکوه و ارجمندی انسان بود. با هرآن‌چه موجب وهن آدمی‌ است، سر ستیز داشت. خیالش اگرچه تا هرکجا می‌رفت اما، همواره از آن نازک‌خیالی شاعرانه‌ که قصدش مقام امن و امان است می‌گریخت. شاعر عصر خویش بود و شاهد عصر خویش، و آینده را نه به جستجوی سرانجام خود و پیش‌گویی‌‌‌ای کامبخش، که به خاطر فردای مردمی که دوستشان می‌داشت رصد می‌کرد. از همین روست که می‌دانست دورانی چنین پرادبار در پیش است. دوران تحدید و تحقیر زیبایی. دوران تکریم و تشریف پلیدی. دورانی که در آن جلپاره‌ای‌ست نان/ به رنگ بی‌حرمت دلزدگی/ به طعم دشنامی دشخوار.

بیست‌و ‌دو سال از مرگ شاعر آزادی می‌گذرد.

و بیش از سی سال از روند اجرای برنامه‌‌های توسعه‌، که حکومت هربار به بهانه‌ای آن را در بوق و کرنا کرده‌است. لیکن بعد این‌همه سال گویی تنها چیزی که وسعت یافته، تباهی و ویرانی‌ست. غباری طاعونی‌ که شاعر هم‌آن نخست، برخاستنش را بر آفاق دیده و هشدار داده‌بود.

اکنون، و در شرایطی یاد احمد شاملو را گرامی می‌داریم که بازداشت زنجیره‌ای هنرمندان و نویسندگان و فعالان سیاسی و مدنی و خانواده‌های دادخواه، خشم عمومی را برانگیخته و ایستادگی مردم در برابر ستم و تبعیض جانی تازه گرفته است.

کانون نویسندگان ایران، شدت گرفتن رفتارهای جائرانه‌‌ و تبهکارانه‌ی حاکمیت علیه مردم را محکوم کرده و اعلام می‌دارد: روز دوم مرداد، در ساعت پنج عصر، در امامزاده طاهر کرج، گرد هم می‌آییم و مزار احمد شاملو را گلباران می‌کنیم.

که نام و یاد او، و شعر امیدانگیزش تا ابد چراغ راه آزادی و آزادی‌خواهی‌ست.

کانون نویسندگان ایران
۳۱ تیر ۱۴۰۱

نگاهی نو به جنبشِ بابک خُرّمدین (بخش سوم)،علی میرفطروس

جولای 21st, 2022

* اینهمه شادی و شادخواری.اینهمه«ساقی ‌نامه»ها،«رُباب ‌نامه»ها و میگُساری ها در شعر و ادب فارسی متأثر از آئین‌های زرتشتی و میترائی است که«روح اسلام» از آنها بیزار است.

* جلوه هائی از آئین های مهری(میترائی) را امروزه در کردستان و در میان «یارسان»‌ها یا «اهل حق» می توان دید.

                       طرح از سایت کافه لیبرال                  

آنکس که زندگی و برازندگی می آموزد؛

بندگی نمی آموزد.

(سخن منسوب به بابک خطاب به پسرش)

خُرّمدینان در تاریخ

عقیده شناسان عموماً تاریخ خُرّمدینان را به بعد از اسلام  ارجاع داده اند در حالیکه به نظر می رسد خُرّمدینی ،آئینی باستانیِ و مربوط به ایرانِ پیش از اسلام بود چنانکه ابن ندیم در سخن از مزدک و مزدکیان از یک مزدکِ مهین (قدیم) و یک مزدکِ کَهین(اخیر)یاد کرده و می گوید:

-«مزدک مهین(قدیم)پایه گذار خُرّمیّۀ باستان بودکه شاخه ای از آئین زرتشتی است و پیروانش را اندرز می داد که از خوشی های زندگی بهره جویند و از آنچه خوردنی و نوشیدنی است به برابری و دوستکامی (المؤاساة و الاختلاط) خویشتن را بهره مند کنند و از استیلا به یکدیگر (تَرك الاستبداد بعضهم على بعض) بپرهیزند…کرده های نیک را هدفِ خویش کنند.از ریختن خون و آسیب رساندن به یکدیگر بپرهیزند و مهمان نوازی را هرگز فرو مگذارند…و مزدکِ کهین(اخیر) همان کسی است که در پادشاهی قباد پدیدار شد.»[1]

بغدادی ،اسفراینی و ابن داعی نیز ضمن اینکه خُرّمدینی را به پیش از اسلام مربوط می دانند از یکی از پیشوایان خُرّمدینان به نام شَروین یاد می کنند که «مادرش دختر یکی از پادشاهان ایران…و  شروین بهتر و فاضل تر از محمّد و جملۀ انبیا و رسُل بود.»[2]

شروین در باورِ خُرّمدینان جایگاهی خاص داشته با اینهمه اطلاعی از وی در دست نیست. استاد یارشاطر با استناد به پروفسور کریستن سن و پروفسور نولدکه معتقداست که شروین ظاهراً از شهیدان مزدکی بوده که در ماجرای مزدکیان به قتل رسیده است[3]. بغدادی،سمعانی، اسفراینی و دیگران از خُرّمدینانی به نام «شروینیّه»در کوه های همدان یاد می کنند که خاطرۀ شروین را گرامی می داشتند و به یادش سرود می خواندند و می گریستند و بر کُشندگانِ شروین نفرین می کردند[4]

این روایت ها یادآور مراسم سوگ سیاوش در منطقۀ بخارا است:

-«اهل بخارا را بر کُشتنِ سیاوش سرودهای عجیب است و مطربان،آن سرودها را کینِ سیاوش گویند. مردمان بخارا را در کشتن سیاوش نوحه‌ها است چنانکه در همۀ ولایت‌ها معروف است و مُطربان آن را سرود ساخته‌اند و می‌گریند و قوّالان آن را گریستنِ مغان خوانند و این سخنِ زیادت از 3000 سال است.»[5]

با این مقدّمه،یادآور می شویم که به خاطر آشفتگی‏ های پس از حملۀ تازیان به ایران،تا سال‌ها خبری از خُرّمدینان نداریم.

مَقدِسی،جمشید شاهِ پیشدادی را پسر «خُرّمه» دانسته و بر این اساس خُرّمدینان را به ایران پیش از اسلام مربوط نموده است[6] چندی بعد ،برخی مورّخان نیز از خُرّمه زنِ مزدک یاد کرده که پس از قتل همسر با دو تن از مزدکیان به شهرِ ری گریخت و در آنجا پنهانی مردم را به کیش مزدکی ‏خواند که پس از مدتی:

-«…باز خلقی بسیار در مذهب او آمدند… و مردمان، ایشان را خرّمدین لقب نهادند… لیکن‏ پنهان داشتندی این مذهب و آشکار نیارستندی کرد و بهانه ‏ای می‏ جُستند به همۀ روزگار تا خروج کنند و این مذهب آشکار کنند.»[7]

در روزگار حکومت سلمان فارسی در مدائن،گویا شرایط مناسبی برای‏ ظهور دو بارۀ مزدکیان و خُرّمدینان فراهم شده بود[8]

به روایت ابن ندیم در پایانِ سدۀ نخست حملۀ تازیان به ایران دین زرتشتی و باورهای خُرمیّه در خراسان رایج بود[9].در حوالی سال ۱۱۸ / ۷۳۶ که خراسان آبستنِ حوادثِ مهمی برای‏ سرنگون‌‌ کردن حکومت بنی‌امیّه و استقرار خلافت بنی‌عباس بود،فردی به نام«خِداش»در نواحی مرو  آیین خرّمی را تبلیغ می‏‌کرد و وی را از آن رو «خِداش» می‏گفتند که «در دین (اسلام) خدشه آورده بود.»[10] خِداش اقداماتی برای بهبود وضع مردم انجام داده بود و وقتی اخبار فعالیت ‏های او به اسد بن عبداللّه قسری -حاکمِ عربِ اُمَوی در خراسان- رسید،وی جاسوسانی  را برای‏ دستگیری خِداش به مرو فرستاد.خداش پس از مدتی دستگیر و به حاکمِ خراسان تسلیم شد.او بهنگام برخورد با حاکمِ اُمَوی به‌ درشتی سخن گفت چندانکه قسری دستور داد:«زبانش را کَندند،دست‌هایش را بریدند، چشم هایش را کور کردند و جسدش را به دار آویختند.»[11]  

قتل خِداش اگرچه به خرّمدینانِ نواحی خراسان آسیب رساند، اما باعث نابودی‏ آنها نشد.

ابو مسلم خراسانی و مشکلِ رهبری!     

سرنگونی حکومت بنی امیّه و استقرار خلافت عبّاسیان با فداکاری ایرانیان و خصوصاً«بهزادان پور ونداد هرمزد»معروف به ابو مسلم خراسانی انجام شده بود امّا با ناامیدی ابومسلم از خلافت عبّاسیان،وی در نامه ای به « امام جعفر صادق» کوشید تا حکومت را به شیعیان علی منتقل کند.اما،جعفر صادق نامۀ ابومسلم را آتش زد و از پاسخ به آن پرهیز نمود[12].نکتۀ دیگر، سوء قصدی بود که گویا در دروازۀ خراسان علیه منصور عبّاسی تدارک می شده است.[13] . به روایت گردیزی:

-«چون ابومسلم این کارها بکرد،منصور را از آنهمه خوش نیامد و به خویشتن بترسید.پس روزی ابومسلم را پیش خواند و بسیار گفت،و اندر خشم شد بر وی،و بفرمود تا ابومسلم را همانجا-پیشِ او-بکُشتند»[14].

ابومسلم خراسانی در سن 35سالگی به قتل رسید ولی برخی مُدّعی شدند که ابومسلم نمرده بلکه در کوه های ری  پنهان شده و بزودی بازخواهد گشت[15] خُرّمدینان نیز که دوستدار ابومسلم بودند معتقد شدند که «از نسل وی مردی برخواهدخاست و حکومت را از بنی عبّاس خواهد گرفت».[16]

ابو مسلم در مبارزه علیه حکومت بنی اُمیّه از یاری های زرتشتیان و خُرمدینان نیز سودجُسته بود[17]و لذا طبیعی بود که پس از قتل ناجوانمردانۀ او به دست خلیفۀ عبّاسی(در سال 137/754) زرتشتیان و خُرمدینان نیز به خونخواهی ابومسلم اقدام کنند آنچنانکه به محض آگاهی از خبر قتل وی، سُنباد که از خُرّمیان بود ‏در نیشابور به خونخواهی ابو مُسلم قیام کرد[18].او از یاران نزدیک ابومسلم و نایب وی بهنگام رفتنِ ابومسلم به نزد خلیفۀ عبّاسی بود.[19]

مهم تر اینکه پس از قتل ابومسلم،خُرّمدینان دختر ابومسلم را به پیشوائی انتخاب کردند،اقدامی که یادآور سنّتِ ایرانیانِ پیش از اسلام در احترام به جایگاه زنان بود. به روایت«مُروج الذّهب»: خُرّمدینانی که در زمان بابک ظهور کردند از این دسته بودند.[20]

در آن عصر  خراسان بزرگ بخاطر دوری از پایتخت حکومت بنی اُمیّه (دمشق) ، مرکزِ مبارزه علیه حکومتِ جابرانۀ امُویان بود و با وجود شخصیّت ها و شاعران برجسته ای در جنبش شعوبیّه، ایرانیان نتوانستند حکومت و حاکمیّت مستقل خود را مستقر کنند. یکی از علل این ناکامی یا ناتوانی این بود که در آن زمان-پس از حدود صد سال از حملۀ تازیان- خراسان چنان از وجود قبایل عرب مهاجر اشباع شده بود که هرگونه حرکت و تحوّلی بدون حضورِ آنان غیرممکن یا بسیار دشوار بود[21].ازدواج اعراب مهاجر با ساکنان محلّی ،بافت جمعیّتی این منطقه را دچار تغییرات ریشه ای کرد و این امر-چنانکه گفته ایم-یکپارچگی ملّی را دچارِ ضعف و زوال نموده بود.فرزانۀ خراسان-فردوسی توسی- این تغییر ریشه ای را چنین گزارش کرده است:

ﭼﻮ ﺑﺎ ﺗﺨﺖ ﻣﻨﺒﺮ ﺑﺮﺍﺑﺮ کنند

ﻫﻤﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﻮﺑﮑﺮ ﻭ ﻋُﻤّﺮ کنند

نه تخت و نه دیهیم بینی، نه شهر

ز اختر همه تازیان راست بهر

شود بندۀ بی  هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید بکار

پیاده شود مردم جنگجوی

سوار، آنک لاف آرَد و گفت و گوی

چو بسیار از این داستان بگذرد

کسی سوی [آزادگان] ننگرد [22]

از این رو،مخالفان حکومت بنی امیّه در خراسان به جای انتخابِ رهبری ایرانی، عَلمدارِ حقّانیّت و رهبری بنی عباس گردیدند که نَسَب به خاندان پیغمبر اسلام می بُردند؛موضوعی که با اعتقادات اعراب مهاجر در خراسان همخوانی داشت.

پس از استقرار حکومت عبّاسیان و حضور دولتمردان ایرانیِ در دستگاه خلافت -خصوصاٌ برمکی ها- فصل تازه ای در حیات سیاسی-فرهنگی ایرانیان آغاز شد امّا این فصل تازه ،«دولت مستعجل»ی بود که با قتل ابومسلم و سپس کشتار هولناک اعضای خاندان برامکه-به قدرت گیری عناصر عرب و سپس ، سرداران تُرک در دستگاه خلافت عبّاسی منجر شد.   

قتل ابو مُسلم به دستِ منصور خلیفۀ عبّاسی تأثیرات عمیقی در میان ایرانیان داشت، وجود آنهمه«ابومسلم نامه»ها نشانۀ علاقۀ عمیق ایرانیان نسبت به وی بود[23] با چنان ارادت و علاقه ای،یکی از نتایج سیاسی قتل ابو مُسلم این بود که خونخواهیِ وی پرچم اتحاد زرتشتیان،هواداران ابومسلم،مزدکیان، خرّمدینان و غُلات شیعه علیه عبّاسیان شد چندانکه:

-«چون رافضیان [غُلات شیعه] نام مهدی شنیدند و مزدکیان نام مزدک، از رافضیان و خرّمدینان خلقی بسیار بر ‏سُنباد گرد آمدند…و مذهب خرّمدینی با گبری (زرتشتی) و تشیّع آمیخته شد و بعد از آن در سِرّ با یکدیگر می‏گفتندی تا هر روزی پرورده ‏تر شد،تا به جایگاهی رسید که این گروه را مسلمانان و گبران‏ ، خرّمدین می‏خواندند[24]

چندی بعد، حضور یک فرماندۀ بزرگ به نام «خَشَوی‏ خرّمی» در قیام مقنّع (۱۵۹/ ۷۷۵) نشانۀ مشارکت خُرّمدینان در این قیام بود.[25]عبدالعزیز الدوری -پژوهشگرِ عرب- معتقد است که عقاید مقنّع در اصل خُرّمیّه بود[26].

در سال180/7-796 قیام عمرو بن محمدبن عُمَرَکی زندیق رهبر سرخ جامگان گرگان (محمّره)[27] و نیز حضور علی مزدک و برادرش در قیام خُرّمدینانِ اصفهان (218/833) نشانۀ تداوم باورهای خرّمدینی در آن عصر بود.علی مزدک سپس به جنبش بابک خُرّمدین پیوست.[28]

خواجه نظام‌الملک در این دوران از تمرکز مزدکیان و خُرّمدینان در نواحی جِبال یاد می کند که 50 % مردم آن مزدکی و رافضی[غُلات]بودند [29].جبال در آن دوران شامل شهرهای مهمی مانند همدان،اصفهان،آذربایجان،ری،گرگان،کرج،کاشان، خراسان، ماوراء النهر و فارس بود[30].این روایت نشان دهندۀ پراکندگیِ جغرافیائی خُرّمدینان در نواحی مختلف ایران است؛ موضوعی که باعث شد تا خُرّمدینان در نواحی مختلف به نام های مختلف نامیده شوند از جمله:مزدکیّه،خُرمیّه ،مُحمّره (سرخ جامگان)،سرخ عَلَمان، بابکیّه و… 

بدین ترتیب،در طول سالیان دراز،عقاید خُرّمدینان با دیگر عقاید آمیخته شد و در کنار این اختلاط و آمیختگی به حیات خود ادامه داد.

خُرّمدینی؟ یا «خُور دینی»؟

پژوهشگران در بارۀ ریشۀ«خُرّمدین» نظرات مختلفی ابراز کرده اند[31] امّا پروفسور مارکوارت(Joseph Marquart)،ایرانشناس آلمانی،«خُرّمدینی» را تحریف شدۀ «خور دینی»نامیده [32] و در واقع، خُرّمدینان را به مهرپرستی(میترائیسم) مربوط کرده است.در حالیکه استاد احسان یارشاطر با توجه به اهمیّت شادی (سُرور) و خُرّمی در باور مزدکیان ، وجه تسمیۀ خُرّمدین را وجود همین سُرور و خُرّمی در باورِ خُرّمدینان دانسته است.[33]

به اعتقاد نگارنده نظر مارکوارت ناظر بر جهان بینی فلسفی خُرّمدینان و نظر یارشاطر ناظر بر آئین اخلاقی آنان است و لذا،این دو نظر،دو وجه یک جنبش است و مغایرتی با یکدیگر ندارند.

در تأئید نظر مارکوارت در انتساب خُرّمدینان به مهرپرستی(میترائیسم) باید دانست که در ایران باستان نام هائی مانند«خورشید» و «میترو خورشید» رواج داشته است چندانکه «اسپهبد خورشید» از یاران سُنباد بود[34] مؤلّف بیان الادیان در ذکر «مذاهب مُغان»از پرستش آفتاب در سه روز یاد می کند[35]

در شاهنامۀ فردوسی- واژه های خُور، خورشید، هور ،آفتاب و مِهر به صورت مترادف و مشابه بکار رفته و دارای مشخصات مشترکی هستند که نشانۀ یگانگی و پیوندِ ذاتیِ مهر و خورشید است.

یشتِ ششمِ اوستا به خورشید اختصاص یافته است.او ایزدِ فروغ و روشنائی است که صفت اش«تیز اسب» است و در مرتبۀ پرستش، همسانِ اهورامزدا است.در گاهشماریِ کهن ایرانی روز پانزدهم هر ماه «خورشید روز»نام دارد و ماه دهم هر سال(دی)«خُور ماه»نامیده می شود . خورشید بر روی درفش پادشاهان،علامت اقتدار سلطنت،بقای ایران زمین و مظهر مملکت بود.[36] ستایش خورشید توسط شاهان هخامنشی جلوۀ دیگری از مهر پرستی ایرانیان بود چنانکه به روایت یک مورّخِ رومی:شاهِ ایران پیش از رفتن به جنگ،همراه با سرداران و کارگزاران خویش،همگی به گرداگردِ صفوف مردان مسلّح می گشتند و به خورشید و مهر و آتشِ جاویدان   نماز می گزاردند[37]

از سوی دیگر،سوگند به خورشید و سخن گفتن قهرمانان شاهنامه با خورشید نیز می تواند بازتاب مهرپرستی در آن عصر باشد:

بنالید و سر سوی خورشید کرد

ز یزدان دلش پُر ز امید کرد

چنین گفت کای روشنِ دادگر

درخت امید از تو آید به بر[38]

پس از سقوط سلسلۀ ساسانیان،اندیشه های خُرّمدینی و مهر پرستی ادامه یافت چنانکه پیروانِ بِه آفرید و سُنباد خورشید را پرستش می کردند.بِه آفرید (مرگ حدود 131/749)برای پیروان خود کتابی به زبان فارسی نوشته بود. جوهر اصلی عقاید او، پرستش خورشید ،توصیه به آبادانی و صرفِ بخشی از دارائی ها برای تعمیر و ایجاد پُل ها و راه ها بود.[39]

سُنباد(مرگ 137/754 ) نیز که از خُرمدینان بود[40] به پیروانش می گفت: باید کعبه را ویران کرد و مانند گذشته باید آفتاب را قبلۀ خود ساخت[41].مدتی بعد و در اوج جنبش بابک خُرّمدین،قیام«مِهرکیشِ کُرد»[42] و پسرش،«جعفر مهر کیشِ کُرد»نشانۀ تداوم باورهای مِهری (میترائی) در این دو قیام بود[43]. جعفر مهرکیش کُردی- مانند بابک – دستگیر و پیکرش در کنار پیکر بابک به دار  آویخته شد.[44]

 مؤلف «مُروج الذّهب» که در سال 302 / 914 از خُرمدینان دیدار کرده از کُرد های خُرّمی مانند «کُردکیّه»و «لُود(کُرد)شاهیّه»یاد کرده که«از همۀ خُرّمیان معتبرترند.»[45]

با توجه به نزدیکی شهرهای غرب ایران به پایتخت ساسانی(مدائن=تیسفون) می توان گفت که باورهای مِهری(میترائی) در نواحی کرمانشاه، آذربایجان ، همدان و…رواج داشته است.جلوه هائی از این عقاید و آئین ها را امروزه نیز در کردستان و در میان «یارسان»‌ها یا «اهل حق» مشاهده می کنیم. استاد شفیعی کدکنی در کتاب درخشانِ«قلندریّه در تاریخ» معتقد است:

-«… تردیدی ندارم که اگر هسته هائی از آئین خُرّمدینی در جهان باقی مانده باشد،جایگاه جغرافیائی آن همین ناحیۀ غرب ایران است و در همان نواحی که اهل حق باشندگانِ آن اند».[46]

شفیعی کدکنی ضمن توجه به تطوّرِ باور های ایرانی -از جمله خُرّمدینان- در پس از اسلام به نکتۀ بسیار مهمی اشاره می کند.وی می گوید:

-«از بسیاری از اهل حقّ شنیده ام که«علیِ»مورد نظر ما[اهل حقّ]ربطی به آن علیِ تاریخی-یعنی امام علی ابیطالب-ندارد و استمرار یک حقیقت ازلی و ابدی است».[47]

اعتقاد به پرستش آفتاب در شعر و ادب پارسی نشانۀ تداوم اندیشۀ مِهری در ایرانِ بعداز اسلام است چنانکه به قول مولوی:

چو غلام آفتابم،هم از آفتاب گویم

نه شبم،نه شب پرستم که حدیث خواب گویم

چو رسول آفتابم،به طریق ترجمانی

پنَهان از او بپرسم،به شما جواب گویم

به قدم چو آفتابم به خرابه ها بتابم

بگریزم از عمارت،سخن خراب گویم

چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقُبادم

نه به شب طلوع سازم،نه ز ماهتاب گویم

استاد محمّد معین در کتاب درخشانِ«مزدیسنا و ادب فارسی» ضمن بررسی مفهوم«میِ مُغانه»و«مِهر»بازتاب آن ها را در ادب پارسی نشان داده است[48] در واقع،اینهمه شادی و شادخواری.اینهمه«ساقی‌نامه»ها و «رُباب نامه»ها و میگُساری ها در شعر و ادب فارسی متأثر از آئین‌های میترائی و زرتشتی است که«روح اسلام»از آنها بیزار است.مثلاً:حافظ آنقدر که از ارزش‌های«دیرینه»و«پیشینه»(یعنی باورهای ایرانِ پیش از اسلام)یادکرده،از ارزش‌های اسلامی تقریباً غافل است، توجه کنیم که حافظ چقدر از مُغان،پیر مُغان، خرابات،جمشید، سیاوش ، فریدون، کیخسرو ، جامِ جم، نکیسا، باربُد، مانی، مهر،خسرو ،شیرین، آتشکده،زرتشت و…یاد کرده و چه مقدار مثلاً از محمّد و علی…؟! تقریباً هیچ [49]

در این تداوم تاریخی است که  می توان با سخن اقبال لاهوری موافق بود:

گمان مبَر که به پایان رسید کارِ مُغان

هزار بادهٔ ناخورده در رگِ تاک است

ادامه دارد

https://mirfetros.com
[email protected]

[1] – ابن الندیم، پیشین ص ۴16؛

Yarshater,E: The Cambridge History of Iran,  Cambridge university press              ,1983,Vol.3(2) p.995

«کیش مزدکی»، احسان یارشاطر، ایران نامه، سال دوم، شمارۀ ۱، پائیز ۱۳۶۲،واشنگتن دی.سی ،ص‏ ۱0

[2] – بغدادی،پیشین،صص252؛اسفراینی،پیشین،صص135؛ ابن داعی،پیشین، ص182

[3] – یارشاطر،پیشین،ص26.بنابراین، سخن محقّقانی که شروینِ مزدکی را «شروین بن سرخاب از شاخۀ کیوسیّۀ آز آل باوند طبرستان» دانسته‌اند، ناروا است.برای نمونه نگاه کنیدبه:نظری به تاریخ آذربایجان،انتشارات انجمن آثار ملّی، تهران، 1349،ص137

[4] -بغدادی،پیشین،252؛اسفراینی، ابو المظفر ،التبصیر فی الدین و تمییز الفِرَق الناجیه عن الفِرَق الهالکین، به تصحیح کمال یوسف حوت،عالم الکتب،بیروت، 1403/  ۱۹83،صص 135-136؛الانساب، ج 1، به تصحیح و تعلیق عبدالله عمر بارودی، دارالجنان،بیروت، 1408/۱۹88، ص243؛ج2،ص352

[5] -نرشخی،پیشین، ص 23-24

[6] -مَقدِسی،پیشین،مجلد1-3،ص500.

[7] – خواجه نظام ‌الملک ، پیشین، ص ۲۴۹.همچنین نگاه کنید به:مُجمل‌التواریخ و القِصَص، پیشین ،صص ۳۵۴ و ۳۵۸

[8] – سلمان فارسی به دنبال آزار مزدکیان از ایران گریخت، امّا در حوالی حجاز، قبیله بنی ‏کلب او را به بردگی‏ گرفت و سپس به قبیله دیگری فروخته شد و سرانجام در شمار بردگان حضرت محمد درآمد.وی،سلمان را به خاطر آگاهی و دانشش آزاد کرد و جزو مشاوران خود قرار داد.کرداری که از سلمان نقل می‏کنند گرایش‏های ضد اشرافی و  شاید مزدکی او را نشان می‏دهد.او خود می‏گفت: «از اهالی جَی (اصفهان) است و آتش‏پرست‏(زرتشتی)بوده و در خدمت پدرش تحصیل علوم کرده است»:مستوفی،حمداللّه،تاریخ گُزیده،به اهتمام عبدالحسین نوایی، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۳۹، ص ۱۶۵؛ بناکتی ، فخرالدین ، تاریخ بناکتی، به کوشش جعفر شعار، انتشارات‏ انجمن آثار ملی، تهران، ۱۳۴۸. برای آگاهی بیش‌تر نگاه کنید به:

Louis Massignon,Salman pak et les premices spiritulles de I’Islam iranien,Paris,1934.

[9] -ابن ندیم،پیشین،ص418

[10] – اخبار العبّاس،مؤلّف گمنام،به تصحیح دوری و مطلّبی،بیروت،۱۹۷۱،ص ۱۵۹، ۲۱۲، ۴۰۳-۴۰۴؛ طبری، پیشین، ج ۹، ص ۴۰۸۹، ۴۱۶۴؛مَقدِسی،پیشین، ص 940

[11] – تاریخ طبری، پیشین، ج ۹، ص ۴۱۶۴؛ مقدسی، پیشین ، ص 940؛ ابن حزم، پیشین ، ج ۴، ص ۱۸۶.در بارۀ خِداش نگاه کنید به:رضازادۀ لنگرودی، پیشین، صص13-20

[12] -برای شرح این ماجرا نگاه کنید به:ابن طقطقی،تاریخ فخری،ترجمۀ محمد وحید گلپایگانی،بنگاه ترجمه و نشر کتاب،تهران،1350،ص208

[13] -نگاه کنید به مسعودی،پیشین،ج2،صص290-291

[14] -زین الاخبار،تصحیح و تحشیۀ عبدالحی حبیبی،بنیاد فرهنگ ایران، تهران، 1347،ص64.همچنین نگاه کنید به: مسعودی،پیشین،ج2،صص290-296؛  یعقوبی،پیشین،ج2، صص355-356

[15] -ابن ندیم،پیشین،ص418

[16]-مَقدِسی،پیشین،ج4-6،صص961-962،مسعودی،پیشین،ج2،ص297.با چنان تعلّقِ خاطری به ابومسلم خراسانی برخی مورّخان بابک خُرّمدین را از فرزندان مطهّر پسر فاطمه (دختر ابومسلم)دانسته اند:دینوری،پیشین، ۴۴۴

[17] -صدیقی،پیشین،ص190

[18] -مسعودی،پیشین،ص 297 ؛یعقوبی،پیشین،ج2،صص356-357؛ابن طقطقی،پیشین،ص232؛دینوری،پیشین،صص422-423

[19]-ابن اسفندیار،پیشین،ج1،تصحیح عبّاس اقبال،تهران،1320،صص ۱۶۸ و ۱۷۴

[20] -مسعودی،پیشین،ج2،ص297

21-در این باره نگاه کنیدبه:«مهاجرت قبایل عرب به خراسان و پیامدهای فرهنگی آن»، حسین مفتخری،محمود نیکو و مسعود بهرامیان،فصلنامۀ مطالعات فرهنگی و اجتماعی خراسان،شمارۀ 3 ،آذر 1393،صص 137-164«فتح خراسان و مهاجرت قبایل عرب به این سرزمین»، امیر اکبری،پژوهشنامۀ تاریخ ، شمارۀ 17، زمستان 1388،صص1-18؛«ازدواج های اعراب و خراسانیان در عهد امویان»، علی اکبر عباسی ،مجلۀ مطالعات فرهنگی اجتماعی خراسان، شمارۀ 22 و23 ،زمستان و بهار  1391،صص 61-80؛ «پیامدهای اجتماعی مهاجرت قبایل عرب به ایران»،علی بیات و زهرۀ دهقان پور،مجلۀ تاریخ و تمدن اسلامی، شمارۀ 14، پائیز و زمستان 1390،صص 3-24

[22] -شاهنامۀ فردوسی،پیشین،ج9،صص318-320

[23] – در این باره نگاه کنید به پیشگفتار و توضیحات روشنگرِ حسین اسماعیلی در کتابِ ابومسلم‌نامه به روایت ابوطاهر طرسوسی، انتشارات انجمن ایران شناسی فرانسه ،انتشارات معین، شرکت نشر قطره،تهران، 1380

[24] – خواجه نظام الملک،پیشین، صص ۲۴۹-۲۵۱ و ۲۷۹-۲۸۶

[25] – نَرشَخی،پیشین،ص ۹۴، ۹۷

[26] – العصر العبّاسی الاول،طبع الثالث،دارالطلیعه،بیروت ،1997،ص 92

[27] -طبری،پیشین،ج12،صص5276 و 5277؛زرکلی،خیرالدین،الأعلام،ج 5، بیروت،1980،ص85

[28] – خواجه نظام الملک،پیشین ، ص ۲۴۹

[29] – همان، ص ۲۴۹

[30] – نگاه کنید به: صورة الارض، ابن حوقل، ترجمۀ جعفر شعار، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۴۵، صص۱۰۱-۱۱۷؛ حدود العالم،مؤلف ناشناس،به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ۱۳۴۰، صص ۱۴۰-۱۴۳

[31]-برای آگاهی از این نظرات نگاه کنید به: نفیسی، پیشین، ص21؛ صدیقی، پیشین، صص237-243؛یارشاطر،پیشین،صص18- 19؛کلیما،اوتاکر،تاریخچۀ مکتب مزدک،ترجمۀ جهانگیر فکری ارشاد،انتشارات توس،تهران،1373،صص136-137؛ رضازاده لنگرودی،پیشین،صص174-175

[32] -مارکوارت،ژوزف،«یک کنفرانس علمی در بارۀ آذربایجان»،نشریۀ ایرانشهر، شمارۀ 7، برلین،1305،ص402.داشتنِ این شمارۀ ایرانشهر را مدیون دوست عزیزم مهرداد ایرانی هستم.از ایشان سپاسگزارم.

33 -Yarshater, ibid, p. 1005

ترجمۀ فارسی: «کیش مزدکی»،پیشین، ص‏ ۱۹.

[34] -نگاه کنید به:صدیقی،پیشین،صص89 ،175 و 182 ؛محمّدی ملایری،ج4، ص315

[35] -ابوالمعالی،پیشین،باب دوم،ص295

[36] -نگاه کنید به:یاحقی،محمد جعفر،فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیّات فارسی ،پژوهشگاه علوم انسانی و نشر سروش،تهران،1375،ص338

[37] – هینلز،جان،شناخت اساطیر ایران،ترجمۀ ژالۀ آموزگار و احمد تفضّلی،نشر چشمه،1382،ص121

[38] -شاهنامۀ فردوسی،ج 9،پیشین، ص25،در پادشاهی خسرو پرویز؛همچنین ج5، ص390 در جنگِ بزرگ کیخسرو و افراسیاب.

[39] -گردیزی،ابوسعید عبدالحی،زین الاخبار،تصحیح و تحشیۀ عبدالحی حبیبی ، بنیاد فرهنگ ایران،تهران،1347،ص120؛بیرونی،ابو ریحان،آثارالباقیه،با حواشی اکبر دانا سرشت ،انتشارات ابن سینا،تهران،1352،ص272

[40] -مسعودی،پیشین،ج3، ص244؛ترجمۀ فارسی، ج ۲، ص ۲۹۷

[41] – خواجه نظام الملک،ص321

[42] – مسعودی،التّنبیه و الاشراف، ص338

[43] – دینوَرَی،پیشین،ص418

[44] – طبری،ج14،ص5954

[45] -مسعودی،مُروج…،پیشین،ج2،ص297

[46] – قلندریّه در تاریخ،انتشارات سخن،تهران،1386،صص60-61.برای معرّفی این کتاب نگاه به مقالۀ نگارنده در لینک زیر:

https://mirfetros.com/fa/?p=35833

[47] -شفیعی کدکنی،پیشین،ص58 .همچنین نگاه کنید به توضیح دیگری در همین باره در صفحۀ 339 همان کتاب.

[48] – نگاه کنید به: مزدیسنا و ادب فارسی،ج1، انتشارات دانشگاه تهران،1326، صص266-281  

[49] -نگاه کنید به گفتگوی نگارنده با بهروز رفیعی(راد)،دیدگاه ها،انتشارات عصر جدید، سوئد،1993،صص 39-51. همچنین نگاه کنید به لینک زیر:

https://mirfetros.com/fa/?p=199

دیدار با نجیبِ بارور،شاعر افغانستانی

جولای 18th, 2022

 

بیست و سومین عصر چهارشنبه‌های مجله بخارا به رونمایی و بررسی کتاب شعر «خراسان‌ها»‌ سروده نجیب بارور اختصاص یافته است. این نشست با همکاری کتابفروشی فرهنگان فرشته و انتشارات میر دشتی در ساعت پنج و نیم بعدازظهر چهارشنبه اول تیرماه ۱۴۰۱ در محل کتابفروشی فرهنگان فرشته (به نشانی: فرشته، خیابان فیاضی (شرق به غرب)، بعد از چناران، پلاک ۵۰) برگزار شد و به صورت مستقیم نیز پخش گردید.
در این نشست دکتر علیرضا قیامتی و دکتر یامان حکمت تقی‌آبادی در ارتباط با جهان گفتمانی شعر بارور، سخن  گفت.
مجله بخارا پیش از این در پنجشنبه صبح‌های بخارا؛ ۱۸ شهریور ۱۴۰۰ برنامه دیدار و گفتگو با نجیب بارور را برگزار کرده بود. کتاب شعر خراسان‌ها پنجمین مجموعه شعر نجیب بارور است که محتوای اصلی آن یگانگی فرهنگی فارسی‌زبانان در این جغرافیای فرهنگی می‌باشد.
نجیب بارور زاده کابل است اما سال گذشته پس از سقوط پایتخت افغانستان، مجبور به ترک کابل شد و اکنون ساکن مشهد است. او لیسانس علوم سیاسی دارد اما عمده فعالیت‌هایش در عرصه فرهنگی بوده است. او در زمان حضورش در افغانستان مدتی در وزارت تجارت ‌و صنایع،  مدتی در کانون علمی و تحقیقات اسلامی افغانستان، مدتی در مدیریت اجرایی فصلنامۀ علمی الارشاد، مدتی به حیث مشاور فرهنگی ریاست اجرائیه‌ جمهوری اسلامی افغانستان و مدتی نیز در سمت ریاست فرهنگی بنیاد مارشال کار کرده است. مدیرمسئولی هفته‌نامه‌ی کابل که توسط احمدشاه مسعود بنیادگذاری شده بود نیز تا کنون بر عهده وی است.
او توانسته است با مطرح کردن وحدت فارسی زبانان و هم‌گرایی فرهنگی در شعرهایش در میان مردمان کشورهای ایران و تاجیکستان و شهرهای سمرقند و بخارا نیز محبوبیت پیدا کند.
چهار کتاب او با نام‌های «نام دیگر کابل»، «سه‌عکس جدا افتاده»، «هندوکش بی‌اقتدار» و «مرزها دیگر اساس دوری ما نیستند» در کابل به چاپ رسیده‌اند و اکنون پنجمین مجموعه شعر او توسط انتشارات میردشتی در ایران منتشر شده است؛ «خراسان‌ها» شامل گزیده‌ای از شعرهای چهار کتاب قبلی و تعدادی شعر جدید می‌باشد که در خرداد ماه ۱۴۰۱ در تهران به چاپ رسیده است و اکنون در بیست و سومین عصر چهارشنبه‌های بخارا رونمایی و بررسی شده است.

در  زیر نمونه ای از شعر نجیب بارور را ملاحظه می کنید:

مرزها دیگر اساسِ دوریِ ما نیستند

زادگاهِ رستم و شاهان ساسانی یکی‌ست
شوکت شهنامه و فرهنگ ایرانی یکی‌ست

ارزش خاک بخارا و سمرقندِ عزیز
نزد ما با گوهر و لعل بدخشانی یکی‌ست

ما اگرچون شاخه‌ها دوریم از هم عیب نیست
ریشۀ کولابی و بلخی و تهرانی یکی‌ست

 

از درفش کاویان آواز دیگر می‌رسد:
بازوان کاوه و شمشیر سامانی یکی‌ست

چیست فرق شعر حافظ، با سرود مولوی؟
مکتب هندی، عراقی و خراسانی یکی‌ست

فرق شعر بیدل و اقبال و غالب در کجاست؟
رودکی و حضرت جامی و خاقانی یکی‌ست

مرزها دیگر اساس دوریِ ما نیستند
ای برادر! اصل ما را نیک می‌دانی یکی‌ست

«تاجکی»، یا «فارسی»، یا خویش پنداری «دری»
این زبان پارسی را هرچه می‌خوانی، یکی‌ست!

 

 

 

حدود ۲۰۰ سینماگر خواستار آزادی فوری رسول‌اف و آل‌آحمد شدند

جولای 9th, 2022

حدود ۲۰۰ سینماگر و کنشگر مدنی ایران در بیانیأ کوتاهی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده، ضمن محکوم کردن سرکوب و فشار مستمر به سینماگران مستقل و آزاداندیشان و عدم رعایت حقوق اولیه فردی و اجتماعی آنها، خواستار آزادی فوری و بدون قیدوشرط همکاران خود محمد رسول‌اف و مصطفا آل‌آحمد شدند.

متن و اسامی امضاکنندگان بیانیه:

غروب جمعه، هفدهم تیرماه محمد رسول‌اف و مصطفا آل‌آحمد، سینماگران منتقد و متعهد، در یورشی برنامه‌ریزی شده به محل زندگی‌شان بازداشت و به محل نامعلومی منتقل شدند.
ضمن محکوم کردن سرکوب و فشار مستمر به سینماگران مستقل و آزاداندیشان و عدم رعایت حقوق اولیه فردی و اجتماعی توسط نهادها و سازمان‌های ذیربط، خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط همکاران‌مان هستیم.

#تفنگت_را_زمین_بگذار

امضاکنندگان:

رضا اخلاقی راد
شهاب آب‌روشن
فرهنگ آدمیت
علیرضا آدینه
احمد آزاد
ندا آصف
محمد آقازاده
کاوه آهنگر
پگاه آهنگرانی
محمود آیدن
سپیده ابطحی
بابک احمدی
علی اردلانی
محسن استاد علی
سعید اسدی
مهدی اسدی
جمال اسکویی
اشکان اشکانی
علی ‌اصغر حصاری
آناهیتا اقبال نژاد
نیما اقلیما
همایون امامی
محسن امیر یوسفی
هوشیار انصاری‌فر
آرش انیسی
مریم اورنگ
سجاد ایمانی
بهروز بادروج
ونوشه بحرانی
پویان بحق
مجید برزگر
علی بلوردی
بهاران بنی احمدی
علیرضا بهبهانی
بابک بهداد
بابک بهرام‌بیگی
مهدی بوسیلک
آزاده بی‌زارگیتی
فرزاد پاک
ژینوس پدرام
جعفر پناهی
امین پوربرقی
بایک پیامی
شهرام تابع محمدی
علی تاجيك
رضا تاری‌وردی
علیرضا توانا
فرزاد توحیدی
حسين توكلی
بابک جائز
مرتضی جذاب
فائزه جعفر خانی
مانی جعفرزاده
امین جعفری
زهرا جعفری‌علی‌ملك
ستار چمنی گل
آتفه چهارمحالیان
ابوالفضل حسینی پور
سیروس حصاری
محسن حکیمی
خاطره حناچی
فرهنگ خاتمی
مصطفى خرقه‌پوش
آرش خلاقدوست
محمد خلیل‌زاده
یاثر خیر
احسان دادرس
رضا درمیشیان
شهرام درویش
محمود دهقانی
امید رئیس‌دانا
رحمانه ربانی
جمال رحمتی
روح اله رضایی
ناهید رضایی
غزاله رضوی
امید رنجبر
آزاده روانبخش
رحیم روزی جوی
کتایون ریاحی
علیرضا زارع پرست
زهرا زارع سراجی
ناصر زرافشان
آرزو زمانیان
راضیه زیدی
مینا ساداتی
سپیده سپهری
سپیده سپهی
سحر ستوده
محمد سجادیان
محمد سلمانی
روزبه سوهانی
رامین سیار دشتی
رضا شاد
مرتضی شاملی
فاطمه شکری
مهرگان شمس
شاهپور شهبازی
شقایق شوریان
مصطفی شیری
سیدعلی صالحی
ویدا صالحی
امین صدرایی
حسن صفدری
بابک صلواتی
بهتاش صناعی ها
شاهین طاهر
عبدالخالق طاهری
حجت طاهری
داود عباسی
مهدی عبدالله‌زاده
امید عبدالهی
عبد عبدی نسب
فائزه عزیز خانی
مصطفی عزیزی
ترانه علیدوستی
پدرام علیزاده
آیدا عمیدی
فرهاد عیوضی
فرهاد غلامی
علی فخر موسوس
نیلوفر فرحمند
سهیلا فرزاد
کاوه فرنام
اصغر فرهادی
نادر فلاح
بهمن قبادی
مهسا قره خانی
مهدی قنواتی
امین قوامی
محمد رضا کارکوش
عبدالرضا کاهانی
کامران کیان ارثی
منیژه گازرانی
سپیده گلچین
علی گل‌صباحی
مهدی گنجی
شبنم گودرزی
حمید رضا لطفیان
مسعود مافان
رضا مجلسی
مهناز محمدی
فاطمه محمدی
شیدا محمدی
نسیم محمودی
مهرناز محوی
علی مردمی
علی مصفا
جابر مطهری زاده
فاطمه معتمد آریا
سامرند معروفی
اکبر معصوم‌بیگی
پویان مقدسی
مریم مقدم
آزادی مقدم
ندا مقصودی
کاظم ملایی
مهدی ملک
اسماعیل منصف
حسین منصور فلاح
حسن مهدوی
خزر مهرانفر
فرهاد مهرانفر
حافظ موسوی
همیلا موید
احسان میرحسینی
سمیه میرشمسی
مجتبا میرطهماسب
امین میری
نوید میهن دوست
حمید ناصری‌مقدم
پوران ناظمی
قربان نجفی
محمدرضا نجفی
اعظم نجفیان
مريم نراقي
رایا نصیری
محسن نظری
لیلا نقدپری
فدیا نورالهیان
پوریا نوری
مهرداد نیکنام
علی همتی
حامد وحید
جواد وطنی
مرضيه وفامهر
مریم کک یاوری راد
یوسف یزدانی
مجید یزدانی
محمد یعقوبی
عباس یوسف‌شاهی

نگاهی نو به جنبشِ بابک خُرّمدین (بخش دوم)،علی میرفطروس

جولای 8th, 2022

بخش نخست 

* مهاجرت و إسکانِ قبایل بیگانه بافتِ جمعیّتی شهرهای ایران را تغییر داد و ضمن تضعیف نهادهای شهری، باعث رواج فرهنگ و اخلاقیّات قبیله ای در ایران شد.

* وجود باورهای مانوی -مزدکی و ستایشِ خورشید و یا تقدّس نان و شراب در برخی جنبش های بعد از اسلام نشانۀ کوشش های ایرانیان به منظور حفظ آئین ها و باورهای باستانی شان است.

* در باورهای مهرپرستی، مهر(میترا) از درونِ سنگ  زاده شده و نمادِ پایداری ، مقاومت و جاودانگی بشمار می رفت.

طرح از:کافه لیبرال     

آنکس که زندگی و برازندگی می آموزد؛

بندگی نمی آموزد.

(سخن منسوب به بابک خطاب به پسرش)

***

نخستین خلفای اسلامی  یهودیّت و مسیحیّت را به عنوان «ادیان الهی» به رسمیّت می شناختند ،امّا آئین زرتشت را آئینی «غیر ابراهیمی و غیر الهی» دانسته و لذا با زرتشتی ها برخوردی ناگوار داشتند،بااینهمه، عموم جنبش های اجتماعی در این دوران دارای ماهیّتی زرتشتی، مزدکی،خُرّمدینی و غُلات شیعه بودند.اینکه عقیده شناسانِ معروف  مزدکیان، باطنیّه،غُلاة ،قرامطه و خُرّمدینان را در یک ردیف قرار داده و آنان را خارج از اسلام دانسته اند[1] بیانگر این حقیقت است که عقاید آنان را نمی توان در چهارچوب اسلام رسمی یا سُنّتی قرار داد. به عبارت دیگر، با توجّه به ذخائری از باورهای مانوی -مزدکی و ستایشِ خورشید و یا تقدّس نان و شراب در برخی جنبش های بعد از اسلام آنها را می توان کوشش های ایرانیان به منظور حفظ آئین ها و باورهای باستانی شان دانست. خواجه نظام ‌الملک، ابن حزم، ابن جوزی، عبدالقاهر بغدادی، بیرونی ، مقریزی و دیگران در این باره تأکید می کنند:

-«از آغاز تسلّط تازیان ، ایرانیان کوشیدند تا با شیوه‏ های مختلف به تجدید آیین قدیم خود بپردازند، قیام قرمطیان، سُنباد و بابک خرّمدین از جملۀ این شیوه ها بود».[2] 

دشت مُغان و قلعۀ بابک

در باورهای مهرپرستی، مهر(میترا) از درونِ سنگ  زاده شده و نمادِ پایداری ، مقاومت و جاودانگی بشمار می رفت. در «اوستا» هشت تن از یارانِ مهر در چکادِ کوه ها -بر فرازِ برج ها -به دیدبانی نشسته و نگران پیمان شکنان هستند[3] بر این اساس،کوه در نزد مهرپرستان از تقدّس خاصی برخوردار بود و از این رو ، بسیاری از معابد و مهرابه های مِهری در دلِ کوه ها و صخره ها ساخته می شدند.نمونۀ شگفت انگیزِ اینگونه «معماریِ صخره ای» را می توان در میمندِ کرمان مشاهده کرد که در بخش آینده به آن خواهیم پرداخت. آدام اولئاریوس (Adam Olearius)که در سدۀ هفدهم میلادی از نواحی اردبیل دیدن کرده،از استقبال خود توسط «یکهزار سوارِ سرخ پوش»یاد کرده و می گوید که خانه های مُغان در این منطقه «در دلِ کوه ساخته شده بود».[4]

نواحی کوهستانی پناهگاه مناسبی برای برخی جنبش ها بود؛ اینکه ستاد قیام مقنّع در قلعۀ کوهستانی«سام» یا «سنام»( نزدیک‏ شهر کَش در حوالی بخارا)، ستاد مبارزاتی بابک در قلعۀ کوهستانی«بَذّ»(جمهور)در کوه ‏های سبلان و مرکز مبارزاتی‏ حسن صبّاح در قلعۀ الموت قرار داشت،یکی از عوامل پایداری این قیام‏ ها بود.خواجه نظام‌ الملک از خُرّمدینانِ اصفهان که «در کوه ‏ها مأوا گرفته‏ اند» یاد کرده[5] و سمعانی نیز در ذیل «خُرّمی» و «مُحمّره» (سرخ جامگان) به خُرّمدینانی به نام «شَروَینیّه»در کوه‏ های همدان اشاره نموده است.[6]

ابن حوقل در ذکر آذربایجان از کوه های بلند خُرمیّه یاد کرده « و فرقۀ خُرمیّه که بابک از ایشان بود در آنجا می باشند.»[7]

قلعۀ بذّ(جمهور)در شمال شهرستان اَهَر و در سه کیلومتری جنوب غربی شهر کلیبر قرار دارد و از طرف شرق با دشت مغان همسایه است.با توجه به آتشکدۀ بزرگ«آذرگُشسب»( آذَرْ گُشْنَسب)در آذربایجان[8]،بنظر می رسد که دشت مغان از مراکزِ مغان های زرتشتی بود. به خاطر اهمیّت دشت مغان این ناحیه در اواخر دورۀ ساسانی واحد اداری جداگانه ای بود.[9] دشت مغان در دوران استیلای تازیان یکی از کانون های شورش در آذربایجان و  یکی از میدانگاه های نبَردِ بابک خُرّمدین با سپاهیان خلیفۀ عبِاسی بود چنانکه ذکر شهر بابک در شمارِ شهرهای دشت مُغان تأئید کنندۀ این نظر است. یکی از آخرین جنگ های مهم سپاهیان عبّاسی با بابک در دشت مغان روی داد(سال ۲۲۰ / ۸۳۵) که منجر به عقب نشینی بابک به سوی منطقۀ بَذّ شده بود.[10]

باستان شناسانی که از قلعۀ بَذّ دیدار کرده اند نام جمهور را برگرفته از کوه های جمهور دانسته اند[11].به نظر نگارنده شاید «جمهور» ترکیب تغییر یافتۀ «جم» (جمشید)+«هور»(خورشید) باشد. چنانکه خواهیم دید جمشید و خورشید در باورهای مِهری پیوندی ذاتی و جوهری دارند.از این گذشته، نخستین طلیعۀ خورشید(هور=خور)از قُلۀ بلندِ«بَذّ» برای خُرّمدینان آن منطقه یادآورِ ستایش ایزد مهر(خورشید) بود که در باورِ زرتشتیانِ اواخر ساسانی مقامی ممتاز داشت.[12]

با وجود جستجوهای بسیار، نگارنده نتوانسته ریشۀ واژۀ «بَذّ» را پیدا کند.زنده یاد احمد کسروی نیز – که به جغرافیای تاریخی و ریشه یابی اسامی شهرها توجۀ بسیار داشته – به این واژه نپرداخته است.به نظر می رسد که «بَذّ» واژه ای پارسی بوده و کلماتی مانند«مِیْ بَذ»(ساقی)یا«می+مذ=میمند»(صاحبِ شراب) شاید روشنگر این بحث باشند.

 «بَذّ» منطقه ای کوهستانی با اراضی فراخ و گسترده بود که دامداری و خصوصاً پرورش گوسفند در آن رونق فراوان داشت به طوری که جاویدان بن شَهرَک -پیشوای خُرّمدینان «بَذ» پیش از بابک – با بیش از دو هزار گوسفند برای تجارت به بازارهای اردبیل، زنجان و میمند رفت و آمد می کرد.

با چنان موقعیّتی،پس از حملۀ تازیان به آذربایجان و تصرّف اراضی مردم توسط اعراب مهاجر،مردم «بَذ» نیز می توانستند با این«مهمانان ناخوانده» دشمنی و نزاع داشته باشند.به روایت یعقوبی:قبیلۀ روّاد اَزدی از تبریز تا بَذّ«فرود آمدند»[13]

قلعۀ«بَذّ»(جمهور) دژِ حیرت انگیزی بود که بر فرازِ قُلّه‌ای در ارتفاع ۲۳۰۰ تا ۲۶۰۰ متری از سطح دریا قرار داشت و اطراف آن را درّه هائی به عُمقِ ۴۰۰ تا ۶۰۰ متر دربر گرفته بود که رسیدن به داخل قلعه را بسیار دشوار می ‌ساخت.پیش از این که به دروازۀ دژ برسیم از گذرگاهی می‌گذریم، این گذرگاه همچون دالانی است که تنها گنجایشِ گذشتن یک نفر را دارد و دو نفر به سختی از آن می ‌توانند بگذرند. گذرگاه در فاصلۀ دویست متری دروازۀ دژ و روبروی آن می‌باشد. آمدنِ هر تازه ‌واردی کوهبان ‌ها را – که در برج‌های دوسویِ دروازه جای داشته‌اند- هشیار می‌کرد.جایگاه کوهبان‌ها در بلندی است و بنابر این به هر چیز و هر کس چیرگی کامل داشته‌اند.در چهار جهت قلعه،چهار برج دیده بانی-به صورت نیمه استوانه -ساخته شده اند.این ها جایگاه کوهبان ها و سربازانی است که تا گردنِ خود، استتار کرده و هر جُنبده را تا کیلومتر دورتر از فرازِ کُتل ها،درّه ها و کوهپایه ها زیر نظر گرفته اند.برای نفوذ به درون قلعه بایستی حتماً از دروازه گذشت و از کوهستان راهی برای وارد شدن نیست. نزدیک شدن ابزارِ دِژکوب، منجنیق و آتش‌افکن به این دژ تقریباً ناشدنی بود.[14] افشین برای مصون ماندنِ سپاهیانش از شبیخون های خُرمدینان سه خندق در اطراف سپاهیانش کَنده بود،با اینحال سپاهیان خلیفۀ عبّاسی دچارِ وحشت بودند و خطاب به افشین می گفتند:

-«تا چند در تنگنا بنشینیم؟میان ما و دشمن[بابک]چهار فرسنگ[۲۴کیلو متر]    فاصله است و چنان عمل می کنیم که گوئی دشمن، مقابل ما است.از کسان و جاسوسانی که میان ما می گذرند،شرم داریم.میان ما و دشمن چهار فرسنگ [۲۴کیلو متر] است و ما از وحشت  مُرده ایم».[15]

«بذّ» بی تردید دارای قصرها و ساختمان های متعدّدی بود چندانکه چند سال پس از سقوط قلعۀ بابک به دست سپاهیان عبّاسی(۲۲۲ / ۸۳۶) ابن خُردادبِه نخستین سیّاحی بود که از «بَذّ»(جمهور)دیدار کرد و آن را «شهر بابک» نامید.او در شعری به وسعت و عظمتِ برباد رفتۀ قلعۀ «بَذّ»- «همانند باغِ إرَم»- اشاره نمود.[16]

سپس ابودُلَف المُهَلهِل در سال ۳۴۱/۹۵۳ از قلعۀ «بَذّ» دیدار کرد و نوشت:

   – «در بَذّ پرچم های سرخ جامگان معروف به خُرّمیّه برافراشته شد و بابک از آنجا برخاست».[17]

آذربایجانِ آذر به جان

آذربایجان از دیرباز از مهم ترین مناطق ایران بود.وجود آتشکدۀ مهم زرتشتیان به نام آذرگُشسب(آذَرْ گُشْنَسب)در«شیز»(در ۴۵ کیلومتری شهر تکاب)، آذربایجان را به قلب ایران تبدیل کرده بود. در اعیاد،جشن ها و خصوصاً در تاجگذاری ها، شاهان ساسانی- پیاده- از تیسفون (مدائن) به «آذَرْ گُشْسب» می رفتند و در آن به نیایش می پرداختند[18] 

در آن زمان آذربایجان از طریق زنجان،همدان و کرمانشاهان با تیسفون (مدائن) پایتخت ساسانی ارتباط داشت و به عنوان یک قطبِ زیارتی و پُر رفت و آمد وقایع پایتخت ساسانی(از جمله جنبش مزدکیان) می توانست در آن منطقه انعکاس داشته باشد.به قول بلعمی: پس از کودتای درباریان ساسانی علیه قباد (در سال ۴۹۶میلادی):

-«مزدک را نیز بگرفتند و خواستند که بکُشندش، بسیار مزدکیان گرد آمدند و حَرب خواستندی کردن و مردمان[درباریان]از مزدک دست بداشتند[19]

بنابراین، روایت ابن بلخی می تواند درست باشد که پس از این کودتا مزدک به آذربایجان گریخت و در آنجا «شوکتی عظیم داشت چنانک قصد او نتوانستند کرد.»[20] در همین رابطه، سخن ابن داعی- که زادگاه مزدک را تبریز دانسته –  شاید خالی از حقیقت نباشد.[21]

در تهاجم تازیان به آذربایجان(۲۲/۶۴۳) و مقاومت های درخشان مردم ،سرانجام  ضمن پرداخت مبلغی گزاف به حُذیفه (سردارِ عرب):

-«… قرار شد تا حُذیفه کسی را نکُشد یا به اسیری نگیرد؛آتشکده ای را ویران نسازد و بر کُردان بلاسجان و سبلان و ساترودان تعرّض نکند و خاصّه اهل شیز را از رقص و پایکوبی در روزهای عید و انجام مراسم دیگر  باز ندارد[22]

تأکید بر«عدم تعرّض به کُردانِ بلاسَجان و سبلان و ساترودان» نشانۀ این است که اولاً:کُردها در آذربایجان حضوری گسترده داشتند و ثانیاً این کُردها در مقابله با تازیان سرسختانه جنگیده بودند[23].از این گذشته،ذکر«باب الاکراد»(دروازۀ کُردها) در نوشته های سیّاحان نشانۀ حضور پُررنگ کردها در آذربایجان بود.[24] اسفندیار مرزبان آذربایجان تأکید می کرد که کُردان برای ادامۀ نبرد با تازیان:«به کوه ها گریزند و در آنجا سنگر گیرند»…و حُذیفه «خلقی از کُردها را بکشت. »[25]

در جنبش بابک خُرّمدین نیز وجود سردارانی مانند «عصمت کُرد» نشان دهندۀ حضور کُردها در آن جنبش است.  

مسلمانان، آذربایجان را «الاراضی المفتوحة عَنوَة»(سرزمین‌های به زور گرفته شده) می‌شمردند،از این رو،این منطقه در نوعی «حکومت نظامی» همواره شاهد حضور سنگین جنگجویان تازی بود چندانکه به روایت طبری در سال ۲۴/ ۶۴۴ شش هزار جنگاورِ تازی در آذربایجان بود[26] که هر چهار سال یکبار  تعویض می شدند.[27]

یکی از موارد مهم «صلحنامه»ها این بود که مردم شهرهای مفتوحه« سلاح بر نگیرند و شهر را خالی کنند تا مردِ جنگی در آن نباشد… و نیمی از خانه ‏های خود را به تازیان دهند تا با ایشان باشند و از احوال ایشان  باخبر باشند تا به ضرورت،مسلمان باشند[28]

این «همزیستی» موجب مخالفت و نارضائی ایرانیان بود چندانکه در قم۷۰ تن از بزرگان زرتشتی را در یک روز سربُریدند تا مردم به مجاورت آنان  راضی شدند.[29]

امکانات اقتصادی و مناطق سر سبز آذربایجان سیل مهاجرت قبایل عرب به این مناطق را تشدید کرده بود چندان که تنها از عشیرۀ بنی تغلّب بیش از دو هزار خانوار در آذربایجان سکونت کردند[30] مهدی، خلیفۀ عبّاسی (حکومت ۱۵۸ تا ۱۶۹ / ۷۷۵ تا ۷۸۵) نیز طایفه ای از قبایل یمنی را به آذربایجان فرستاد چندانکه روّاد اَزدِی را در تبریز تا بذّ(مرکز خُرّمدینان)، مرّ بن علی طائی را در نریز ( از توابع اردبیل)،حمدانی را در میانه ،و قبیله های دیگرِ یمنی را در سایر نواحی آذزبایجان پراکنده ساخت آنچنانکه جز این قبایل «کسی در آذربایجان نبود».[31] در مهاجرت‏ و اسکان قبایل عرب در مناطق آذربایجان نیز هر قبیله ‏ای هر چه توانست گرفت چندانکه مردم این نواحی-ناچار- اراضی و املاک‌شان را از دست دادند و خود به کشاورزان اعراب مهاجر تبدیل شدند[32]. سران این قبایل مهاجر -بعدها- به عنوان مالکان بزرگ و خُرده‌ مالکان- در برابر اجحافات مالیاتی خلافت عبّاسی- عَلَم مخالفت برافراشتند و باعث شورشهائی گردیدند  چندانکه یعقوبی در ذکر طغیان این مالکان به سال ۱۹۸/۸۱۳ (سه سال پیش از قیام بابک) یادآور می‏شود:

– «در آذربایجان‏ ،محمد بن روّاد اَزدِی و یزید بن بلال یمنی و محمد بن حُمید همدانی و عثمان بن افکل و علی بن مرطائی و در عراق عجم‏ [جبال: همدان، کرج، اصفهان، ری و…] ابودُلَف عِجلی و مرّة بن ابی ردینی و علی بن بهلول و محمد بن زهره… سر به طغیان برداشتند.»[33]

تصرّف املاک و خانه های مردم توسط قبایل مهاجر  موجب خشم ساکنان شهرها و روستاها بود و چه بسا که مردم آذربایجان نیز:

-«هر گاه عرب  بانگِ نماز گفتی، دهقانان آن ناحيت او را دشنام دادندی.»[34]

در شورش مردم طبرستان علیه اعراب مهاجر(حوالی سال‌های ۱۶۰/۷۷۶):

– «در یک‏ روز اصحاب خلیفه را در شهر و بازار و مسجد و حمّام و خانقاه و هر کجا که می‏ یافتند می ‏کشتند و زنانِ‏ طبرستانی که شوهر از عرب کرده بودند، شوهر‌های خود را می‏ گرفتند و آن‌ها را می ‏کشتند و چنان شد که از حدِّ تَمیشَه (در طبرستان و گرگان) تا به‏ گیلان -در یک روز- دمار از روزگارِ آن‌ها برآوردند».[35]

برخی مورّخان در ذکر نخستین کارِ بابک یادآور ‏‌شده اند:

 -«… و اوّل کاری که[بابک] کرد بر جماعتی از عرب یمنی تاخت و همه را کشت و آن نواحی را گرفت.»[36]

به نظر می رسد که این «جماعت عربِ یمنی»بازماندگان گروه ‏هایی از قبایل یمنی بودند که در سال ۱۴۱/ ۷۵۸ به آذربایجان منتقل شده بودند[37]

بهنگام جشن نوروز ، مهرگان و جشنِ سده مالیات هائی به عنوان «عیدی» از مردم اخذ می شد چندانکه در زمان معاویه مالیات های مربوط به جشن نوروز، مهرگان و سده ۱۰ میلیون درهم بود.[38]

یکی از نتایج مهم مهاجرت و إسکانِ قبایل عرب این بود که بافتِ جمعیّتی شهرهای ایران را تغییر داد چندانکه یعقوبی در سدۀ چهارم/دهم از « بهم آمیختگی عرب ها و پارسیان» در شهرهای مهم ایران یاد می کند.[39] این امر ضمن تضعیف نهادهای شهری،باعث رواج فرهنگ و اخلاقیّات قبیله ای در ایران شد چندانکه به قول فردوسی:

از ایران وُ از تُرک وُ از تازیان

نژادی پدید آید اندر میان-

نه دهقان، نه تُرک وُ نه تازی بُوَد

سخن‌ها به کردار بازی بُوَد[40]

ادامه دارد
https://mirfetros.com

[email protected]

[1] –  شاذان نیشابوری، الایضاح، تصحیح و تحشیۀ سید جلال‌الدین محدّث ارموی، طبع دانشگاه تهران، ۱۳۵۱، صص‏ ۵۲-۵۸؛ نوبختی، ابو محمد حسن بن موسی، فِرَق الشّیعه، به اهتمام و ترجمۀ محمدجواد مشکور، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۵۳، صص ۶۰-۶۳؛ شهرستانی، محمد بن عبد الکریم، الملل و النِحَل، تصحیح محمد بدران، مطبعه الأزهر، مصر، ۱۳۷۰/۱۹۵۱، ج ۱، صص ۵۸۱-۵۸۲؛ متن فارسی ترجمۀ افضل‌الدّین صدر ترکه اصفهانی، به تصحیح و مقدمۀ سید محمد رضا جلالی‌ نائینی، انتشارات علمی، تهران، ۱۳۲۱، صص ۱۸۸، ۲۱۱، ۲۶۵؛ خواجه نظام ‌الملک، سیاستنامه، تصحیح جعفر شعار، انتشارات‏ جیبی، تهران، ۱۳۴۸، صص ۲۴۹-۲۵۱ و ۲۷۹-۲۸۶؛ ابن داعی حسنی رازی، تبصرة العوام فی معرفة مقالات الأنام، تصحیح عباس اقبال، طبع مجلس، تهران، ۱۳۱۳، صص ۶۷، ۱۸۰-۱۸۲، ۱۸۴؛ دیلمی‏، بیان مذهب الباطنیّه و بُطلانه، تصحیح ستروطمان، مطبعة الّدوله، استانبول، ۱۹۳۸، صص ۵، ۱۸، ۲۱-۲۵؛ بغدادی، عبدالقاهر، الفَرق بین الفِرَق، به حواشی محمّد بدر، مطبعة المعارف، مصر، ۱۳۲۸ /۱۹۱۰، صص۲۵۱ و ۲۷۷؛ الرازی، فخر الدین، اعتقادات فرق المسلمین والمشرکین، ج ۱، دار الکتب العلمیة، بیروت، بدون تاریخ، صص۷۸-۷۹؛الذهبی، شمس الدين،تاريخ الإسلام،المحقّق ت تدمری،ج۲۰، دار الكتاب العربی، بيروت، 1413 / 1993 ، ص۲۳۴ 

[2] –  ابن حزم، الفِصَل فی الملل و الاهواء و النِحَل، ج ۲، مصر، ۱۳۱۷ق، صص ۱۱۵-۱۱۶؛ بغدادی، پیشین، ص ۱۷۳؛ خواجه نظام‌الملک، پیشین، ص ۲۵۰، ۲۸۵-۲۸۶؛ شاکر مصطفی، دولة بنی العبّاس، نشر وکالة المطبوعات، کویت، ۱۹۷۳، ج ۱، ص ۲۶۹

[3] – -اوستا، از گزارش استاد ابراهیم پور داود، نگارش جلیل دوستخواه، انتشارات مرواید، تهران، ۱۳۶۲، ص ۲۰۶

[4] – سفرنامۀ آدام الئاریوس (بخش ایران)، ترجمۀ احمد بهپور، نشر ابتکار، تهران، ۱۳۶۳، صص۹۶- ۹۷ و ۱۰۱-۱۰۲. مقایسه کنید با مُغان نگین آذربایجان، احد قاسمی، ج۱، تهران، ۱۳۷۷، صص۲۹۸-۲۹۹

[5] – خواجه نظام‌ الملک، پیشین، ص ۲۸۵.

[6] – الانساب، به تصحیح و تعلیق عبد الرحمن المعلّمی الیمانی، مطبعة مجلس دائرة المعارف، حیدرآباد (دکن)، ۱۳۸۳و ۱۳۸۵/۱۹۶۳ و ۱۹۶۶؛ ج ۲، صص ۷-۸، ج ۵، ص ۱۰۴

[7] -ابن حوقل، صورة الارض، ترجمۀ جعفر شعار، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ، تهران، ۱۳۴۵، ص۱۱۶

[8] -دربارۀ آتشکدۀ «آذرگُشسب» (آذَرْ گُشْنَسب) نگاه کنید به: کریستن سن، ایران در عصر ساسانیان، ترجمۀ رشید یاسمی، انتشارات صدای معاصر، تهران، ۱۳۸۵، صص۱۲۰-۱۲۱

[9] – لسترنج، سرزمین‌های خلافت شرقی، ترجمۀ محمود عرفان، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱۳۳۷، ص۱۸۸

[10]-طبری، پشین، ج۱۳، ص۵۸۰۷؛ ابن مسکویه، تجارب الأمم وتعاقب الهُمم، ج۴،الطبع الثانیة، طهران، ۲۰۰۰ میلادی، ص۱۸۰؛ ابن الأثیر، أبو الحسن، الکامل فی التاریخ، ج ۶، دارالکتاب العربی، بیروت، ۱۴۱۷/ ۱۹۹۷، ص ۱۵. همچنین نگاه کنیدبه: هویدا، رحیم، «موقع جغرافیائی دشت مُغان و چند رویداد تاریخی در آن»، نشریۀ دانشکدۀ ادبیّات تبریز، شمارۀ ۹۷-۱۰۰، ۱۳۵۰، خصوصاً صص۱۰۰-۱۰۲

[11] – کامبخش فرد، سیف الله: «قلعۀ جمهور یا بَذّ، جایگاه بابک خُرّمدین»، ماهنامۀ هنر و مردم، شمارۀ ۵۰، آذر۱۳۴۵، ص۲؛ همو، مجلۀ بررسی‌های تاریخی، شمارۀ ۴، تهران، ۱۳۴۵، صص۶-۸؛ دیباج، اسماعیل، «آثار باقیمانده از آتشکده‌ها، شهرها و قلعه‌های آذربایجان»، بررسی‌های تاریخی، شمارۀ ۶، تهران، ۱۳۴۶، صص۸-۱۰؛ترابی طباطبائی،جمال،آثار باستانی آذربایجان، ج۲، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، تهران، ۱۳۵۵، صص۴۴۶-۴۴۷

[12] – نگاه کنید به بحث درخشان کریستن سن، پیشین، صص۱۰۲-۱۰۳

[13] -یعقوبی،پیشین،ص۳۶۱

[14]-کامبخش فرد، پیشین، صص۲-۶؛ تاریخ‌نامۀ طبری، ابوعلی بلعمی، به کوشش و تصحیح محمد روشن، نشر نو، تهران، ۱۳۶۶، ج ۳، صص ۱۲۵۷-۱۲۵۸

[15] -طبری، پیشین، ج۱۳، ص۵۸۲۷

[16] -ابن خردادبه، المسالک و الممالک، طبع بریل، لیدن، ۱۸۸۹، ص ۱۱۹-۱۲۲؛ ترجمۀ حسین قره چانلو، صص۹۷و ۹۸. مقایسه کنید با یاقوت حموی، مُعجم البُلدان، ج۱، دار صادر، بیروت، ۱۳۹۷/ ۱۹۷۷، ص ۳۶۱؛ یعقوبی، البُلدان، ترجمۀ محمد ابراهیم آیتی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱۳۵۶، زیرنویس ص۴۷

[17] – ابودُلَف المُهَلهِل، سفرنامه ابودُلَف در ایران، با تعلیقات و تحقیقات ولادیمیر مینورسکی، ترجمۀ ابوالفضل طباطبائی، انتشارات‏ فرهنگ ایران‌زمین، تهران، ۱۳۴۲، صص ۴۶ و ۴۷

[18] – ابن خردادبِه، پیشین، ص۱۱۹

[19] – تاریخ بلعمی، ج۲، تصحیح ملک الشعرای بهار، به کوشش محمد پروین گنابادی، کتابفروشی زوّار، تهران، ۱۳۵۳، ص۹۶۸

[20] – ابن بلخی، فارسنامه، به سعی و اهتمام و تصحیح لسترنج و نیکلسون، کمبریج، ۱۹۲۱، ص۹۸

[21] – تبصرة العوام، پیشین، ص۲۴۶

[22] -بلاذُری، پیشین، ص۱۶۳

[23] -این نکته را مدیون مقاله‌ای از استاد عبّاس زریاب خوئی هستم.

[24] -ابن حوقل، پیشین، ص۸۷

[25] -العِبَر؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ترجمۀ عبدالحمید آیتی، مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، ۱۳۶۳، ص۵۴۶.مقایسه کنید با سخن پروفسور مارکوارت،«یک کنفرانس علمی دربارۀ آذربایجان»،ایرانشهر،برلین، 1305،،ص402

[26] – طبری، پیشین، ج۵، صص۲۰۹۱-۲۰۹۲

[27]– کسروی، احمد، شهریاران گمنام، انتشارات امیر کبیر، تهران، ۲۵۳۷، صص۱۳۷و ۱۴۸

[28] – نگاه کنید به نَرشَخی، پیشین، صص ۴۲، ۶۶، ۶۹ و ۷۳؛ بلاذری، پیشین، صص ۱۰۱ و ۱۶۷ و ۱۶۸، ۲۸۸ و ۲۹۴؛ طبری، پیشین، ج ۵، ص۱۹۵۹؛ ج ۹، صص۳۸۵۶-۳۸۵۹

[29] – نگاه کنید به: قمی، حسن بن محمد، تاریخ قم، تصحیح سید جلال‌الدین تهرانی، چاپ مجلس، تهران، ۱۳۱۳، صص۲۵۴-۲۵۶

[30] – الاغانی، ابوالفرج اصفهانی، ج۱۱، صص۵۹ به نقل از: مشکور، نظری به تاریخ آذربایجان، انتشارات انجمن آثار ملّی، تهران، ۱۳۴۹، ص۱۳۷

[31] – تاریخ یعقوبی، ج ۲، ترجمۀ محمد ابراهیم آیتی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱۳۵۶، صص۳۶۱-۳۶۲

[32] – فتوح البُلدان، پیشین، ص ۱۴۰، ۱۶۵-۱۶۶، ۱۶۷-۱۶۸و ۲۸۸؛ مختصر البُلدان، ابن فقیه همدانی، ترجمۀ ح. مسعود، بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۴۹، صص ۱۲۶-۱۲۷

[33] -یعقوبی، پیشین، ج ۲، ص ۴۶۱-۴۶۲

[34] – قمی، حسن بن محمد، تاریخ قم، تصحیح سید جلال‌الدین تهرانی، چاپ مجلس، تهران، ۱۳۱۳، صص ۴۸، ۲۶۲، ۲۶۳. ۳۰۹

[35] – تاریخ طبرستان، رویان و مازندران، ظهیرالدین مرعشی، به کوشش‏ محمد حسین تسبیحی، انتشارات شرق، تهران، ۱۳۴۵، ص ۶۰؛ تاریخ طبرستان، ابن اسفندیار، تصحیح عباس اقبال، کلاله خاور، تهران، ۱۳۱۴، ج ۱، ص۱۸۳

[36] – بیان الادیان، ابوالمعالی محمد بن‏ الحسینی العلوی، به کوشش محمدتقی دانش‏پژوه، فرهنگ ایران‌زمین، ج ۱۰، تهران، ۱۳۴۱، ص ۳۰۰

[37] – نگاه کنید به: یعقوبی، پیشین، ج ۲، ص ۳۶۱-۳۶۲

[38] – یعقوبی، ج۲، ص۱۴۵

[39] -نگاه کنید به: البُلدان، صص۴۵-۵۵

[40]-شاهنامۀ فردوسی، ج ۹، زیر نظر: ا. برتلس و عبدالحسین نوشین، مسکو، ۱۹۶۶، ص۳۱۹، در پادشاهی یزدگرد.

نگاهی نو به جنبشِ بابک خُرّمدین (بخش نخست)،علی میرفطروس

ژوئن 30th, 2022

* در نبردِ بابکانِ زمانه با خلیفگانِ ظالم شخصیّت بابک خُرّمدین هنوز روحِ زمانۀ ما است.

* تاریخ ایران در دو سدۀ نخستِ بعد از حملۀ تازیان و استقرار اسلام نشان دهندۀ «خلاء» یا «گسست»ی است که فهمِ تحوّلات آن دوران را دشوار می کند.

*پس از سقوط ساسانیان خاطرۀ آن عصر در ذهن وُ ضمیر بسیاری از ایرانیان تداوم یافت و این«حافظۀ تاریخیِ» توسط تاج نامه ها و شاهنامه ها از گذشته به حال و از حال به آینده منتقل گردید.

آنکس که زندگی و برازندگی می‌آموزد؛

بندگی نمی‌آموزد.

(سخن منسوب به بابک خطاب به پسرش)

طرح مسئله:

  در دوره‌های خاموشی و فراموشی،هر نسلی بر اساس رویدادهای تازه،نگاهی ‏تازه به تاریخ و قهرمانان میهن خود می‏ افکند.این«نگاه تازه» چه بسا چشم اندازِ تازه‌ای باشد که در تحقیقات پژوهشگرانِ گذشته، مستور یا مغفول مانده است، هم از این رو ست که گفته‌اند:«هر تاریخی،تاریخ معاصراست».                                                         

 زندگی و سرنوشت بابک خُرّمدین هماره از دغدغه‌های ذهنیِ من بود چندان که شعر «حماسۀ بابک » در سال ۱۳۵۴بازتابی از آن است.سال‌ها بعد همکاری در اجرای« بالۀ بابک خُرّمدین » به همّت هنرمند برجسته،نیما کیان تبلور دیگری از این دغدغه‌ها بود.

طرحِ اوّلیّۀ این پژوهش در سال 13۵۷ و به دنبال انتشارِ آخرین شعر صورت گرفته بود ولی متن اصلی آن در سال‌ 59 و در سایۀ داس ها و هراس ها قلمی شد ؛ گوئی که در نبردِ بابکانِ زمانه با خلیفگانِ ظالم شخصیّت بابک خُرّمدین روحِ زمانۀ ما بود.

متن کاملِ این پژوهش -در سه دفتر-تنها چیزی بود که بهنگامِ تَرکِ ایران (1361) و در فراز وُ فرودهای سفری دشوار با خود آورده بودم.آن دفتر ها مروری بود بر کشاکش ها و کوشش های ایرانیان پس از حملۀ تازیان و به دنبال پاسخ به چند پرسش اساسی بود،از جمله:

– امپراتوری ساسانی چرا و چگونه در حملۀ تازیانِ بیابانی  فروپاشید؟

– آیا«استقبال ایرانیان از اعراب و اسلام» واقعیّت داشته است؟

-و اساساً پس از حملۀ تازیان و سُلطۀ اسلام ما-ایرانیان- چگونه با آئین های ملّی خود کنار آمدیم؟

پاسخ به این پُرسش ها،ضمن اینکه علل و عواملِ«کیستی؟» یا «چیستیِ؟»ما را عیان می کند در عین حال،نوعی آسیب شناسی تاریخیِ ملّتی است که « در تمامتِ تاریخش

          (این رودبارِ خون)

از مهربانی وُ ايثار

            سطری حتّی

                  (نه سطوری)

بر وَی نرفته است

إلاّ ستم

يا طرحِ ارغوانیِ ساطوری

و اینک

تاریخِ پُرشکوهِ تبارش را

گردِ سُمِ ستوران

برقِ بلیغِ دشنۀ دشمن

و زخمِ تاریکِ تازیانۀ «تاتار»

                 تفسیر می کند …»[1]

در این پژوهشِ دیرینه به قیام های بِه آفرید، سُنباد،ابو مُسلم خراسانی، استاذسیس، خِداش، مقنّع ،شعوبیّه و…بابک خُرّمدین نیز پرداخته شده بود ولی با توجه به انتشار مقالات ارزشمند در این باره،نگارنده ضمن حذف آن بخش ها،تنها به برخی جنبه های جنبش بابک خُرّمدین بسنده نموده است ، از جمله:

– خُرّمدینان در تاریخ

– آذربایجانِ آذر به جان

– دشت مُغان و قلعۀ بابک

– خُرّمدینی؟یا«خُور دینی»؟

– ستایش شادی و خُرّمی،

– اهمیّت رنگِ سرخ=سُرخ جامگان،

– تقدّسِ شراب،

– از مِیْمَنْد تا «مِی» مند

– آئین مهر و ستایش خروس سَحَری!

– نواختنِ تنبور(حتّی در میانۀ جنگ ها)،

– جایگاه زنان در باورِ خُرّمدینان

-تیره و تبار

– و…

«نگاهی نو» ناظر به تفسیری نو از برخی رویدادها،آئین ها و باورهای خُرّمدینان است.فصلی از این پژوهشِ حدود 32 سال پیش در مجلۀ «ایران ‌نامه» ( چاپ آمریکا،زمستان ۱۳۶۹) منتشر شده و اینک بخش های دیگر آن -با افزودن منابع و مطالب تازه- انتشار می یابد.مراسمِ سالانۀ بزرگداشتِ خاطرۀ بابک خُرّمدین (روزهای۱۰ – ۱۲تیرماه در قلعۀ بابک) فرصتی است برای نگاهی دیگر به زندگی و سرنوشت این چهرۀ شگفتِ تاریخ ایران.

با آنچه که گفته شد،این پژوهش،محصول شور وُ شراره های جوانی و مصداقِ «آتشی ز کاروان به جا مانده» است که امیدوارم در جان های بیدار بگیرد و باعث شَرَری گردد.

این دفترِ دیرینه  زمانی منتشر می شود که بابک خُرّمدین هنوز روحِ زمانۀ ما است.لذا، آنرا به همۀ بابکانِ میهن؛ بهترین فرزندان آفتاب…و نیز به خاطرۀ دوست مهربانم منوچهر فرهنگی تقدیم می کنم.باشد که «بر این نامه بر سال ها بگذرد».

در این مقاله، اعداد سمت راست،سال هجری و ارقام سمت چپ معادل میلادی آن است.

پیشینۀ بحث و ارزیابی منابع

جنبش بابک خُرّمدین(سرخ جامگان) از آغاز (۲۰0 / ۸۱۶ ) مورد توجۀ مورّخان و عقیده شناسان اسلامی بوده است هر چند که تهمت ها و دشنام های رایج شناخت آنرا بسیار دشوار و گاه غیر ممکن می کند. به جرأت می‏توان گفت که منابع تاریخی در بارۀ‏ باورهای کمتر جنبشی اینهمه به اختصار و ابهام و اتّهام سخن گفته ‏اند گوئی که برای«ابطال»یا«براندازی نظریِ» جنبشی که بیش از بیست سال امپراتوری عظیم عبّاسیان را تهدید می‌‏کرد ، همه «همصدا » بوده اند.با اینحال،از خلال این دشنام ها و دشمنی ها می‏توان خطوط اصلی عقاید خُرّمدینان را شناخت‏؛عقایدی که در نظرِ مؤلّفان اسلامی«إباحه»،«کفر» و «الحاد» بشمار می رفتند.

با رونق شرقشناسی در اروپا پژوهشگران غربی نیز به خُرّمدینان و جنبش بابک خُرّمدین عنایت کرده و در شناخت آن کوشیده اند. تحقیقات پژوهشگران ایرانی نیز به غنای این مطالعات افزوده اند.به پاسِ این تلاش ها و نیز با این اعتقاد که ارزیابی منابع در پژوهش‌ های تاریخی کاری است اساسی،نگارنده در آغازِ ، کتابشناسیِ تقریباً مفصّلی در بارۀ خُرّمدینان و بابک خُرّمدین ارائه کرده است. در این باره -البتّه- فضلِ تقدّم و تقدّم فضل با استاد سعید نفیسی[2]  و استاد غلامحسین صدیقی است[3] هر چند که نگارنده با پاره‌ای از نظرات و نتیجه گیری ‌های شان موافق نیست.مثلاً: غلامحسین صدیقی در کتاب درخشان « جنبش ‏های‏ دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری» جنبش بابک خُرّمدین را نیز «جنبش دینی» نامیده است.به نظر می‌رسد که چنین برداشتی چندان دقیق نیست و ماهیّت عُرفی و غیر دینیِ جنبش خُرّمدینان را مخدوش می کند چرا که واژۀ دین در کلماتی مانند «بِه دین» و «خُرّم دین» فاقد معنای رایج در مذهب است با این تأکید که واژۀ دین در اوستا به صورت «دِئَنا»و به معنای کیش،آئین و شناخت آمده است. از این گذشته، نشان داده ایم که در سراسرِ قرون‏ وسطی عموم مبارزات سیاسی و اجتماعی شکل دینی داشته و در نقابی از عرفان یا مذهب تجلّی می‏ کرد.این امر به آسانی از مجموعۀ شرایط و محدودیّت‏‌های تاریخیِ آن عصر قابل درک است و محتوای‏ اجتماعی یا عُرفیِ این جنبش‏ها را تحت الشُعاع قرار نمی دهد.از این رو،نگارنده معتقد است که جنبش خُرّمدینان به رهبری بابک خُرّمدین را نخست باید جنبشی اجتماعی و سیاسی‏ نامید.

در واقع، بابک‏ ابتداء یک مبارزِ اجتماعی بود نه یک مجاهد مذهبی همان گونه که مزدک نیز «بیشتر  مردِ کار و اصلاح طلبیِ راستین بوده تا آموزگارِ مذهبی»[4] و لذا «صحیح نیست که مکتب مزدک را یک جنبش دینی بنامیم».[5]

گامی در تاریخ

تاریخ ایران در دو سدۀ نخستِ بعد از حملۀ تازیان و استقرار اسلام نشان دهندۀ «خلاء» یا «گسست»ی است که فهمِ تحوّلات اجتماعی و فرهنگی آن دوران را دشوار می کند.این«گسست»ناشی از آشوب ها و آشفتگی های دورانی است که استاد عبدالحسین زرین کوب آنرا «دو قرن سکوت»نامیده است[6] و طبیعی است که در چنان شرایط آشفته ای از آفرینش های فرهنگی، فلسفی و  هنری خبری نباشد[7]

هر چند فرار یزدگرد سوم از پایتخت (تیسفون = مداین) و فقدان فرماندهی واحد در مقابله با تازیان و نیز اختلافات و رقابت های سرداران سپاه ساسانی و حتـّی خیانت برخی از آنان[8] عوامل مهمی در پیروزی تازیان بودند،امّا این ادعا که «ایرانیان اسلام را با آغوش باز پذیرفتند» نه تنها با اسناد تاریخی  مغایر است بلکه این اسناد نشان می دهند که خودِ تازیانِ مهاجم نیز چندان رغبتی به «ترویج اسلام» نداشتند.از این گذشته، روایت های تاریخی از شورش ‏های متعدّد ایرانیان علیه مهاجمان یاد می کنند چندانکه 100 سال نخستِ حملۀ تازیان را می توان«سال های بیقراری ایرانیان»نامید زیرا که در فاصلۀ 100 سال  حدود 125 شورش و قیام در ایران صورت گرفته بود.[9]

هدفِ عُمدۀ تازیان در حمله به ایران کسب غنائم بود و عُمَر آنان را برای «ربودن  غنائم فراوان»و دست یافتن به گنج های کاخ کسری برمی انگیخت» [10] و لذا،تاراج ، باج ، خراج و اسیرگرفتن زنان و نوجوانان خصلتِ اصلی حملاتِ آنان بشمار می رفت. عمر به سران قبایل عرب گفته بود:

حجاز جای ماندنِ شما نیست مگر آنکه آذوقه جای دیگر بجوئید که مردمِ حجاز جز به این وسیله  نیرو نگیرند »[11]

ارعاب و إرهاب

اعتقاد به«النصرُ بالرُعب» و ایجاد ارعاب و إرهاب از طریق کشتارهای هولناک  وسیله ای بود برای سلطۀ روحی بر مردم مناطق اشغال شده [12]. منظور از «إرهاب»شیوه‌ای برای ایجاد ترس و ترور و وحشت انگیزی بود.این شیوه  از آغاز،«هم استراتژی؛ و هم تاکتیک» برای گسترش و تحکیم اسلام بود. ما به نمونه هائی از این شیوه های هولناک – حتّی برای «مسلمان سازیِ» قبایل عربی- اشاره کرده ایم.[13]

سیاست «ارعاب و إرهاب» در حمله به ایران نیز کاربُردِ فراوانی داشت، مثلاً:در جنگ شهر«اُلّیس»(سال ۱۲/ ۶۳۳) خالدبن ولید(سردار تازیان) برای ترساندن و درهم شکستن شور و مقاومت مردم،دستور داد تا اسیران را برکنارۀ رودخانۀ شهر سربُریدند آنچنانکه آن رود را «نهر الدّم»(رودِ خون)نامیدند[14]

در حمله به سیستان نیز ربیع بن زیاد (سردارِ عرب)برای کاستن از شورِ مقاومتِ مردم دستور داد:

تا صَدری[بلندائی] بساختند از آن کُشتگان(یعنی،اجساد کشته شدگان را روی هم انباشتند) … و هم از آن کشتگان،تکیه گاه‌ها ساختند و ربیع بن زیاد بَرشد و بر آن بنشست»[15]

در حمله به جُرجان(گرگان) – یکی از مراکز مهم خُرّمدینان – نیز مقاومت مردم چنان بود که یزیدبن مُهلّب از خونِ گرگانیان آسیاب‌ها گرداند و سپس شش هزار کودک و زن و مرد و جوان را اسیر کرد و همه را به بردگی فروختند و – سپس- برای ارعاب و عبرت مردم:

فرمود تا درمسافتِ دو فرسخ (دوازده کیلومتر) دارها زدند و پیکرِ کُشتگان را بر دو جانبِ طریق (جاده) بیاویختند».[16]

پس از فتح استخر ،نزدیک شیراز(در سال 28 / 648) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم عرب شهر را کشتند… تازیان مسلمان مجبور شدند تا برای بار دوم استخر را محاصره و تصرف کنند. مقاومت و پايداری مردم شهر چندان بود که فاتح استخر (عبدالله بن عاص) را سخت هراسان و خشمگين ساخت بطوريکه: -«سوگند خورد که چندان بکـُشد از مردم استخر که خون براند… پس به استخر آمد و (آنجا را) به جنگ بَستـُد… و خونِ همگان مباح گردانيد و چندانکه کشتند؛ خون نمی‌رفت، تا آبِ گرم به خون ريختند، پس[خون] برفت… و عدّۀ کشتگان که نام بردار بودند چهل‌هزار کشته بود بيرون از مجهولان…»[17]

نتایج شوم این حملات در ویرانی شهرها و  فروپاشی مناسبات شهری در ایران-متإسفانه- کمتر مورد توجّۀ نویسندگان بوده است. روایت جریر طبری در حملۀ سپاهیان قُتیبه به نواحی مرو،بخارا،سمرقند و نیشابور بیانگر عُمق آن ویرانی ها است:

-«قُتیبه به هر شهری که جای گیرد یا سوی آن رَوَد،سوارانش در آنجا گودالی  بر جای نهند»[18]

در آن هنگام (88/707)بخارا  و سمرقند ، مرو و نیشابور از مراکز مهم فرهنگ و اقتصاد و تجارت بود آنچنانکه شهری مانند به قول نَرشَخی:« بَیکند(نزدیک بخارا) را زیادت از هزار رِباط (کاروانسرا)بوده است به عددِ دیهای بخارا».[19]

مهاجرت دسته جمعیِ قبایل عرب و اسکان آنان در شهرهای مهم ایران -چنانکه خواهیم گفت-عامل دیگری در این گسست بود. سیاستِ «عَرَب گردانیِ» یا «تعریب» نیز می توانست هویّت تاریخی و فرهنگیِ ایرانیان را -مانند مصری ها-دچار زوال سازد. آنچه که این«تعریب» را تقویت کرد مفهوم «موالی»بود که بر اساس آن،بیشتر ایرانیانِ اسیر تحتِ« ولاء » (سرپرستیِ) این یا آن قبیلۀ عرب قرار گرفتند و نام و نشان عربی یافتند.[20]بر این اساس،نام ایرانی رهبران جنبش ها تغییر یافت و از جمله نام رهبر سیاه جامگان از« بهزادان پورِ ونداد هرمزد» به «ابو مسلم خراسانی» تبدیل شده بود[21].

آفتابی در ظلمت

بسیاری از «موالی» از نجیب زادگان ساسانی یا از فرزندان دهقانان بودند.[22] دینوَری دربارۀ«جنگ هولناک جلولا» یادآوری می کند که «مسلمانان اسیران زیادی از دخترانِ آزادگان و بزرگان ایران گرفتند»[23]. یکی از این اسیران در نبردِ نهاوند ، پیروز (فیروز) بود که بعدها «ابولؤلؤ»نامیده شد.

نهاوند شهری نزدیک کرمانشاه و همدان بود و همدان یکی از مراکز مهم خُرّمدینان بشمار می رفت[24].تازیان نبردِ نهاوند (در سال 21/  ۶۴۲) را «فتح الفتوح» نامیده بودند زیرا که مردم نهاوند مقاومتِ بسیار نموده بودند[25].پیروزی در نهاوند راه را برای فتوحات بعدیِ تازیان  هموار کرد و پیروز (فیروز) پس از اسارت به مالکیّت یکی از سران و سرداران در آمد و غلام وی گردید.

معروف است که وقتی اسیران جنگ نهاوند را به مدینه آوردند «فیروز» (ابولؤلؤ) هر اسیرِ کوچک و بزرگی را که می دید، برسرش دست نوازش می کشید و می گریست و می گفت:«عُمَر جگرم را بخوُرد»[26]

فیروز(پیروز)سرانجام،در سال ۲۳ / ۶۴۴ عُمر را در مسجد مدینه به قتل رساند و عُبیدالله(پسرِ عُمر)به خونخواهی پدر،فیروز و دخترِ خُرد سالِ فیروز(لؤلؤ =مرجان) و نیز،هرمزان-سردار معروف ایرانی-را به جرم همدستی با فیروز به قتل رساند[27]

روایت های تاریخی از سرنوشت این اسیران نکات دیگری نیز به دست می دهند از جمله:پس از تصرّف بخارا بدست «سعید بن عثمان»در سال56/ 675 و اسارت گروهی از بزرگ زادگان بخارائی:

-«ایشان [اسیران بخارائی] به غایت تنگدل شدند و گفتند:این مرد [سعیدبن عثمان] را چه خواری ماند که با ما نکرد…چون در استخفاف خواهیم هلاک شدن – باری – به فایده هلاک شویم…پس،به سرای سعید اندرآمدند،درها را بستند و سعید را بکشتند و خویشتن را نیز به کشتن دادند»[28]

خاطرۀ ملّی و تداوم تاریخ

با توجه به اینکه فرهنگ و خاطرۀ ملّی مفاهیمی تاریخی و دراز مدت هستند طبیعی بود که پس از سقوط ساسانیان خاطرۀ آن عصر در ذهن و ضمیر بخش بزرگی از ایرانیان تداوم یابد و این«حافظۀ تاریخیِ» توسط شاهنامه ها، تاج نامه ها ، سیاستنامه ها،اندرز نامه ها،نصیحت الملوک ها و گرشاسب نامه ها از گذشته به حال و از حال به آینده منتقل گردد.[29]

این احساس ملّی و مشترک می توانست در بازسازی فرهنگ و ایجاد جنبش های آینده عامل مهمی باشد[30].به نظر مادلونگ و اشپولر: خُرّمدینان -و در رأس ایشان بابک خُرّمدین – دست کم در نزد بخشی از مردم ایران – نمایندۀ چنین احساسی بود[31].التون دنیل نیز معتقد است که«همۀ این سرکشی ها دارای گرایشی به افکارِ کافرانه و حتّی خطرناک نسبت به اسلام بود یا چنین پنداشته می شدند»[32]

برآمدنِ دبیران و وزیران ایرانی در دستگاه خلافت عبّاسی- خصوصاً برمکیان –  فصل تازه ای از تجدید حیات ملّی و معنوی ایرانیان بود چندانکه دوران وزارت و صدارت برامکه را «تجلّیگاهِ شُکوه و عظمت دربار ساسانیان» نامیده اند. برمکیان از بازماندگان دهقانان عصر ساسانی بودند که تولیَتِ آتشکدۀ نوبهار-شهر بلخ- را برعهده داشتند[33]. همۀ افراد این خاندان خصوصاً (خالد،جعفر و فضل) اهل ادب و فرهنگ و شعر و شراب و بزم و موسیقی بودند چندان که گفته اند:«ایّام شان جشن و سُرورِ دائم بود[34]. خالد برمکی( وزیر سفّاح) خلیفۀ عبّاسی را از تخریب ایوانِ کسری (مدائن) و مصرف کردنِ مصالح آن برای ساختن شهر بغداد، منع کرده بود.«بیت الحِکمة» (خزانة الحکمة)که به همّت برمکی ها تأسیس شده بود، مرکزی برای حضور و فعالیّت دگر اندیشان و خصوصاً ایرانیان شعوبی بود[35] چندانکه در بارۀ آنان گفته اند:

-«هنگامی که در مجلسی ذکر شِرک روَد،چهرۀ برمکیان درخشیدن گیرد،و اگر آیه ای از قرآن نزد ایشان تلاوت شود،احادیثی از مزدک پیش آورند»[36]

نفوذ برمکیان بر خلیفۀ معروفی مانند هارون الرشید که دوران حکومتش به«هزار و یک شب» معروف است، آنچنان بود که اگر هارون چیزی از خزانه (بیت المال) می خواست  میسّر نمی شد. بقول ابن خلدون «برامکه بر او چیره گشته و در فرمانروائی با او   شریک بودند»[37].در چنان شرایطی «تغییر خلافت عبّاسی و انتقال آن به خاندان برمکی» بسیاری از درباریان عبّاسی را نگران کرده بود. آنچه که این نگرانی را تقویت می کرد ایجاد سپاهی از ایرانیانِ هوادار برامکه توسط فضل برمکی بود.طبری تعداد این سپاه را «پانصد هزار مرد»ذکر کرده که« بیست هزارِشان به بغداد آمدند و باقیمانده در خراسان بماندند» [38]. این رقم هر چند اغراق آمیز می نماید ولی باعث بدگمانی های هارون الرشید شد. قتل عام هولناک خاندان برمکیان نتیجۀ این بدگمانی ها و توطئه ها بود.

احساسات ملّی و تعلّق خاطر به گذشتۀ تاریخی ایران در جنبشِ مردآویج گیلی چنان بود که در سال های 320 /932 او ضمن اطلاق عنوان«شاهنشاه» به خود و برگزاری شکوهمند جشن های نوروز و مهرگان و سده،«باز گرداندن پادشاهیِ عجم را در سر داشت» و به کارگزارش در اهواز نوشت:

ایوان کسری را برایم آماه کن تا هنگام رسیدن به پایتخت[بغداد] در آنجا فرود آیم.تو باید آن را به همان شکلِ پیش از آمدنِ عرب بسازی»[39]

چندی بعد (در سال های 270 / 883 ) شعوبیِان تازی ستیز و پُرشوری مانند محمد بن حسین ملقّب به یزدان(دندان؟) به قول ابن ندیم: مانند بابک خُرّمی سودای «بازگرداندنِ دولت از اسلام به ایرانیان» را داشتند و «سبب حوادثی ناگوار در اسلام گردیدند.»[40]

اینکه پس از شکست بابک خُرّمدین،خُرّمدینان «یکسره به قرمطیان پیوستند»[41] و در سال 295/ 907 در قیام ابوبلال قرمطی شرکت کردند[42] نشانۀ نزدیکیِ نظریِ خُرّمدینان و قرمطیان بود؛ قرمطیانی که اقدامات ضد اسلامی شان موجب مجادلات بسیار در آن عصر بوده است.[43]  

ادامه دارد

شعر بابک خُرّمدین، با صدای علی میرفطروس

 

[1] -بخشی از شعر ایران نگارنده در لینک زیر:

https://mirfetros.com/fa/?p=21093

[2] – مجلۀ مهر، سال اول، شماره‏ های ۹ و ۱۰ و ۱۲، تهران، ۱۳۱۲؛ سال دوم، شماره‏های ۱ و ۳، تهران،  ۱۳۱۳ ش؛ بابک خرّمدین، دلاور آذربایجان، چاپ اول، تهران، ۱۳۳۳؛ چاپ دوّم ۱۳۴۲.

3-Sadighi, G. H. Les Mouvements Religieux Iraniens au IIe et au IIIe Siècle de L’Hègire. Paris: Les Presses Modernes, 1938,PP229-280

 جنبش ‏های‏ دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری،انتشارات پاژنگ، تهران،1372، صص326-۲۷4

4- فرقه های اسلامی، ترجمۀ ابوالقاسم سِرّی، انتشارات اساطیر، تهران، ۱۳۷۷ ، ص۲۴

[5] – کلیما، اوتاکر، تاریخ جنبش مزدکیان،ترجمۀ جهانگیر فکری ارشاد،انتشارات توس،تهران،1359،ص329

[6] – زرین کوب،عبدالحسین ،دو قرن سکوت،انتشارات امیرکبیر،تهران،1336

[7] – در پژوهش های تاریخی معمولاً از حملۀ تازیانِ شبه جزیرۀ عربستان به عنوان «حملۀ اعراب به ایران » یاد می شود بی آنکه گفته شود که اعراب و مسیحیان حوزۀ حکومت ساسانی (مانند حیره،انبار، فرات، نواحی سواد و…) در برابر تازیان مهاجم پایداری های بسیار نموده بودند آنچنان که موجب خشم و حیرتِ سرداران مسلمان شده بود.در جنگ قادسیّه دو تن از سرداران ارمنی به نام های مامیکونیان و گرگور نیز شجاعانه جنگیدند و خود نیز کشته شدند. نگاه کنید به: طبری ،محمدبن جریر،تاریخ الرسل و الملوک (تاریخ طبری)،ج4، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده،بنیاد فرهنگ ایران،تهران،1352،صص 1480، 1482 ،1497، 1498، 1508،1501، 1512 و 1513.در بارۀ سرداران ارمنی در جنگ قادسیّه نگاه کنید به کتاب مورّخ ارمنی:تاریخ سِبِئوس، ترجمۀ محمود فاضلی بیرجندی ، نشر ققنوس،تهران،1396،صص 209-210

[8] – نگاه کنید به:طبری،ج5، صص1628 و 1629؛بلاذُری،فتوح البُلدان،ترجمۀ آذر  تاش آذرنوش،بنیاد فرهنگ ایران،تهران،1346،صص128-130؛ابن خلدون، مقدّمه، ج1،ترجمۀ محمد پروین گنابادی،بنگاه ترجمه و نشر کتاب،تهران، 1345، ص496

[9] -منبع دقیق این سند در یادداشت نگارنده «ناخوانا» است ولی آنچه مُسلّم است منبع این شورش ها ،مقالۀ ارزشمند یکی از ایرانشناسان برجسته -دانیل دِنِت (Daniel Dennett) یا التون دانیل (Daniel Elton) می باشد.برای گزارشی از این شورش‏ها و سرکوب ها نگاه کنید به:میرفطروس،علی،ملاحظاتی در تاریخ ایران، انتشارات فرهنگ، فرانسه -کانادا، ۱۹۸۸ ،صص ۶۷-۹۳. همچنین نگاه کنید به لینک زیر:

https://mirfetros.com/fa/?p=222

[10] -بلاذُری،پیشین،ص48 و 51.برای نمونه هائی از این غنائم و چگونگی برخورد تازیان با آنها نگاه کنید به: طبری،پیشین،ج4،در فتح ابُلّه،صص1432-1435؛ج 5، صص 1819-1826؛بلاذُری،پیشین،ص67

[11] – مَقدِسی،پیشین،ص849؛طبری،پیشین،ج4،صص1587-1589و 1655؛ج 5،صص 1707، 1772، 1759و 1936؛ مقایسه کنیدبا: خواندمیر،حبیب السیر، ج1،تهران،1333، ص302 و 401

[12] – به نظر نگارنده جنایات هولناک طالبان  و نیروهای داعش در «فتحِ» شهرهای عراق و سوریه و افغانستان شباهت شگفت انگیزی با حملات و هجوم های تازیان به ایران دارد.

[13] -نگاه کنید به:میرفطروس،پیشین،فصل دوم،خصوصاً صص 62-66، و نیز نگاه کنید به لینک زیر:

https://mirfetros.com/fa/?p=226

مقایسه کنید با صفحۀ  1606 تاریخ طبری در کشتنِ اسیرِان سپاه بهمن مردانشاه، سردار ساسانی.همچنین مقایسه کنید با خُطبۀ رُعب انگیز حجّاج بن یوسف ثقفی،طبری، پیشین،ج8،صص 3519-3520؛ مسعودی،ابوالحسن، مُروج الذّهب، ج۳، به تصحیح کمال احمد  مرعی ، مکتبة العصریّه، بیروت، ۱۴۲۵/ ۲۰۰۵، صص107-108؛ترجمۀ فارسی، ابوالقاسم پاینده،بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران،1347، ج ۲، ص 131-132

[14] – طبری،پیشین،ج4،صص1491-1494.

[15] – تاریخ سیستان،مؤلف ناشناس،به تصحیح ملک الشعرای بهار، تهران ، 1314، صص۸۰-۸۲ .مقایسه کنید به عمل قُتیبه در حمله به جام گرد(یکی از ولایات خوارزم)،طبری،ج9،ص3854؛ برای آگاهی از شعر چنگنواز سیستانی در این حملات نگاه کنید به یادداشت نگارنده:

https://mirfetros.com/fa/?p=32755

[16] -ابن اسفندیار،تاریخ طبرستان، ج۱، به تصحیح عباس اقبال،تهران،1320 ، ص۱۶۴؛ گردیزی،ابوسعیدعبدالحی،تاریخ گردیزی،به تصحیح و تحشیۀ عبدالحی حبیبی،تهران،1363،ص۲۵۱؛بلاذری،پیشین،صص187-188

[17] -ابن بلخی،پیشین، ص 116.

[18] -طبری،پیشین،ج9،ص3865

[19] -نَرشَخی،ابوبکرمحمدبن جعفر،تاریخ بخارا،ترجمۀ ابونصراحمدبن القیاوی، تصحیح و تحشیۀ مُدرّس رضوی،تهران،1351 ،صص25و61-62

[20] -دربارۀ موالی و موقعیّت تحقیرآمیزِ شان نگاه کنید به: عزالدین اسماعیل ، فی الشعر العباسی، مصر،1980،صص69-79؛جودة،جمال،اوضاع اجتماعی -اقتصادی موالی در صدر اسلام،ترجمۀ مصطفی جبّاری و مُسلم زمانی،تهران، 1382؛ مقداد،محمود،الموالی و نظام ولاء من الجاهلیه الی اواخر العصر الاُموی، دار الفکر،دمشق،1408ق. 

[21] -در بارۀ«تعریب»نگاه کنید به:محمدی ملایری،محمد،تاریخ و فرهنگ ایران،ج ۱،انتشارات توس، تهران،1375،صص۱۶-32 ؛ج ۲، صص ۱5-۲۲ و416-418

[22] -در بارۀ دهقانان و نقش شان در حفظ فرهنگ باستانی ایران نگاه کنید به بحث نگارنده، «دهقانان؛حاملان و حافظانِ فرهنگ باستانی ایران »،ویرایش تازۀ کتاب حلّاج:

 https://mirfetros.com/fa/?p=22532

[23] -دینوری،پیشین،ص141

[24] – باستانی پاریزی با اشاره به کرمانشاه از فیروز به عنوان « احتمالاً کُردِ خونگرم» یاد کرده است.نگاه کنید به: آسیاب هفت سنگ،چاپ پنجم، انتشارات دنیای کتاب، تهران، 1364، ص347

[25] – نگاه کنید به مقالۀ«نبردِ نهاوند ؛واپسین مقاومت حکومت ساسانی در برابر تازیان مسلمان»،زیبا شیر آلی،مجلّۀ تاریخنامۀ خوارزمی،پاییز 1398،صص 57 – 66

[26] – طبری، پیشین ،ج ۵ ، ص۱۹۵۸

[27] – طبری،پیشین،ج 5،صص1883- 1894و صص2088؛ بلاذُری،پیشین،صص80-81؛ مُجمل التواریخ و القصص،ص281

[28] – نَرشَخی،پیشین ،صص۵۴-۵۷ ،مقایسه کنید با: بلاذُری،پیشین، ص۲۹۸

[29] -برای بحثی در این باره نگاه کنید به کتاب جواد طباطبائی:خواجه نظام‌الملک طوسی؛ گفتار در تداوم فرهنگی ایران،انتشارات مینوی خِرَد، تهران، ۱۳93. در بارۀ مفهوم ایرانشهر نگاه کنید به بحث همین نویسنده در مقالۀ زیر:

https://mirfetros.com/fa/?p=36971

[30] – واژۀ «ملّی»و«استقلال ملّی» هرچند که مفهومی تازه و مدرن است،امّا نگارنده  آنرا برای جنبش های اجتماعی این دوران – از جمله جنبش خُرّمدینان – مناسب می داند.در این باره نگاه کنید به مقالۀ نگارنده با نامِ« مفهوم ایران، وطن،زبان فارسی و هویّت ملّی».همچنین نگاه کنید به رسالۀ محسن عزیزی با نام«تسلّط عرب و شکوفایی احساسات ملّی در ایران»:

M.Azizi,  La dominiation arabe et peponouissement du sentiment nationale en Iran(de 651 a 900), Paris,1938; E. M. Wright, “Bābak of Badhdh and al-Afshīn during the Years A.D. 816-841; Symbols of Iranian Persistence against Islamic Penetration in North Iran,” Muslim World, April 1948, PP. 43-59 ; F. Novzaribaghah, Les révolutions et les mouvements nationaux des Iraniens aux VII e et VIII e siècles

Paris, Thèse d’Université, 1953

همچنین نگاه کنید به:دریایی،تورج،تاریخ و فرهنگ ساسانی.ترجمهٔ مهرداد قدرت دیزجی. انتشارات ققنوس، تهران، ۱۳۹۲، ۱۳۷–۱۳۸

[31] -مادلونگ،پیشین،ص19؛اشپولر،برتولد،تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ج ۱،ترجمۀ جواد فلاطوری،بنگاه ترجمه و نشر کتاب،تهران،1349، ص ۳۶۶.

   32  -Elton L. Daniel: The political and social history of Khurasan under    Abbasid rule 747–820, University of Michigan Library , 1979, P126

تاریخ اجتماعی و سیاسی خراسان در زمان حکومت عباسیان ،ترجمۀ مسعود رجب نیا،شرکت انتشاراتی علمی و فرهنگی،تهران،1367 ص136

[33] – مسعودی،پیشین،ج2،ص387

[34] -مسعودی،پیشین،ج2،ص376

[35] -دربارۀ «بیت الحِکمة» نگاه کنید به:دانشنامۀ جهان اسلام،ج 5، تهران،  1379، صص81-83 ؛دائرةالمعارف بزرگ اسلامی،ج13،تهران،1383،صص274-281

[36] – جَهشَیاری،الوزرا و الکُتّاب،ص 264؛مَقدِسی،آفرینش و تاریخ،ج6 ،ص 107، به نقل از حلّاج،علی میرفطروس،تهران،1357 ،94

[37] -ابن خلدون،مقدّمه،ج 1،ترجمۀ محمد پروین گنابادی،بنگاه ترجمه و نشر کتاب،تهران، 1345 ،ص26

[38] -طبری،پیشین،ج12 ،5261

[39] -نگاه کنید به:ابن مِسکویه،تجارب الاُمم،ج 5،ترجمۀ علینقی منزوی،تهران، 1376،صصص412-413 و 419 -420. در بارۀ عقاید سیاسی مردآویج گیلی نگاه کنید به مقالۀ محسن رحمتی و علاءالدین شاهرخی «مرداویج و اندیشه احیای شاهنشاهی ساسانی»،مجلۀ پژوهش های تاریخی دانشگاه اصفهان،شمارۀ  1، بهار 1391،صص 17 – 38 ؛رضا رضازادۀ لنگرودی،جنبش های اجتماعی در ایران پس از اسلام،ویراست دوم،نشر فرهنگ نو،تهران،1399،خصوصاً ص115

[40] -ابن ندیم، الفهرست، دارالمعرفه، بیروت، ۱۳۹۸ هـ/۱۹۷۸ م. ص234 . ترجمۀ فارسی، محمدرضا تجدّد، انتشارات ابن سینا، تهران، ۱۳۴۳،ص352؛ لوئیس، برنارد،تاریخ اسماعیلیان،ترجمۀ فریدون بدره ای،انتشارات توس،تهران،1362، صص84 و 110  

 41 –       The Cambridge History of Iran,  Cambridge university press,  Vol 4,

1975, p.503

ترجمۀ فارسی،حسن انوشه،انتشارات امیرکبیر،تهران،1363،ص438

[42] -خواجه نظام الملک،پیشین،صص245-246، نسخۀ محمد قزوینی

[43] -برای نمونه نگاه کنید به:میرفطروس،حلّاج،تهران،1357،صص70-84

 

 

بابک خُرّمدین،کارِ وانشا رودبارکی

ژوئن 26th, 2022

بابک خُرّمدین،کارِ وانشا رودبارکی

 

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن؛از تبار جناح راست سوسیال دموکراسی،فریدون مجلسی

می 30th, 2022

 انعکاس دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی در آثار  اسلامی ندوشن

ولادت دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن تقریبا در آغاز قرن 14 هجری شمسی، در دوران نخست وزیری رضاخان سردار سپه، در دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی آینده  او  بسیار مؤثر است. او در زمانی که مشکلات تحصیل دوران کودکی و نوجوانی را پشت سر می‌گذارد، در سال 1329 لیسانس حقوق دانشکده حقوق دانشگاه دانشگاه تهران دریافت می کند و به خدمت قضایی در وزارت دادگستری در می‌آید. پس از مدتی منتظر خدمت می‌شود و سپس همزمان با جنبش ملی فراگیر ملت ایران در نهضت ملی کردن صنعت نفت به فرانسه می‌رود. پس از پایان دوره دکترای حقوق در فرانسه و یک سال توقف در انگلستان در سال 1334 به ایران و به خدمت قضایی بازمی‌گردد. اما آن کار را دوست نداشت و تمرد می‌کرد عاشق معلمی بود! آشنایی من با او به زمانی باز می‌گردد که در سال‌های7- 1346 در خدمت افسری وظیفه توانسته بوم برای طی یک دوره فوق لیسانس به دانشگاه ملی بروم. در آنجا دکتر اسلامی ندوشن، قاضی متمرد، که حکم مأموریت در یکی از استان‌ها را نپذیرفته بود استاد من بود، و در همان زمان پروندة تمرد او در دادگاه انتظامی قضات مطرح بود، که پدرم رئیس آن بود. صدور حکم می‌توانست منجر با انفصال دکتر اسلامی ندوشن از خدمت شود! جالب اینکه پدرم نیز در کلاس دیگر در همان دوره استاد حقوق جزا بود! البته به احترام دانش و زبان دانی دکتر اسلامی ندوشن که در میان قضات کمتر بود، پرونده را معلق نگه داشته بودند، تا سرانجام سال بعد به دعوت پروفسور رضا قرار شد دکتر اسلامی ندوشن به دانشگاه تهران منتقل شود، و دادگاه انتظامی نیز با موافقت با انتقال دعوا را «سالبه به انتفاع موضوع» دانست و مختومه شد. اشاره، با تاکید بر این تاریخ‌ها در بررسی تأثیرانی که بر احوال و آثار او داشته مهم است. به دلیل مشکلات تحصیل در ندوشن و یزد و اتمام دبیرستان پس از انتقال به تهران، تحصیلات دانشگاهی را دو سه سالی دیرتر از هم سال‌های خود آغاز کرد. گرچه در همان جوانی در عالم شعر شهرتی داشت. تحصیلات دانشگاهی در دهه 1320 تقریبا برابر بود با جلب جوانان با استعداد و عدالت خواه به حزب توده، اما اسلامی ندوشن پس از ماجرای فرقه دموکرات در آذربایجان وارد دانشگاه شده بود، یعنی زمانی که تب جاذبه حزب توده برای دانشجویان تا حدی عرق کرده و حرکت معکوس یعنی گسست از حزب توده نیز در افرادی از نسلی که زودتر به این حزب پیوسته بودند آغاز شده بود. با این حال شور و شوق اجتماعی در میان جوانانی که آموزش‌هایی در حوزه‌های حزبی دیده بودند و خودشان را آگاهان بر مبانی ایدئولوژیک می‌دانستند، اسلامی ندوشن را که با پختگی بیشتر چنان گرایشی نیز کسب نکرده بود، همراه با همدوره ای‌های دانشکده، عصرها به کافه نادری می‌کشاند. در کافه نادری گذشته از صادق هدایت که شهرت و جذابیتی داشت و دوستانش (بزرگ علوی، مجتبی مینوی و مسعود فرزاد)، فرصت آشنایی با روشنفکران جوان‌تر کتابخوان و کتاب شناس نیز فراهم شد، که بیشتر آنها گرایش‌های چپ داشتند.

 

پس از اشغال ایران در شهریور 1320 و تبعید رضاشاه، که موج عقده گشایی نسبت به دیکتاتوری رضا شاه فرا رسیده بود، با توجه با گزارش تحقیقی آقای علی ملیحی به تاریخ 25 فروردین 1399، هدایت نیز همچون بسیاری دیگر، هریک به دلیلی، به آن موج پیوست و گرچه در نشریات حزب توده نیز مقالاتی می‌نوشت، با آنها همراه نبود، و حتی وقتی زمان انشعاب معترضین داخلی حزب توده فرا رسید جلساتشان را در خانة هدایت برگذار می‌کردند. اینها برای اسلامی ندوشن که با وجود گرایش‌های اجتماعی [سوسیال] هرگز به حزب توده اعتماد نداشت، جالب بود. او نیز مانند بسیاری از جوانان دانشگاهی پرشور برای آشنایی با نسل قدیمی‌تر و سرشناس‌ترِ هدایت و دوستانش، راه کافه نادری را برگزید. در این مسیر نه فقط با هدایت و دوستانش آشنا شد بلکه آشنایی به جوان فرهیخته‌ای مانند مرتضی کیوان با وجود اختلاف دیدگاه برایش بسیار ارزنده بود. اما با وجود آنکه منتقد اوضاع اجتماعی بود هرگز جذب حزب توده و آن گونه افکار و تعصبات نشد. مرتضی کیوان کانون جذب فرهنگی کسانی چون هوشنگ ابتهاج و نجف دریابندری و حلقه چپ، و واسطه آشنایی اسلامی ندوشن با آنان نیز بود. بعد از کشف سازمان افسری خزب توده، مرتضی کیوان نیز در موج اعدام آنان گرفتار و قربانی جوانمردی خود شد که به یکی یا برخی از آن افسران در خانه خود پناه داده بود؛ و تنها غیرنظامی خارج از 34 نفری بود که اعدام شد و اسلامی ندوشن همیشه از قربانی شدن او افسوس می‌خورد.

مستقل بودن اسلامی ندوشن به این معنی نیست که دیدگاه‌هایش تحت تأثیر آنان قرار نگرفته باشد. جَوٌ و شرایط آن روزگار گرایش به چپ را تجویز می‌کرد. اما در این طیف نیز به دوست بسیار ارجمندش مصطفی رحیمی نزدیک‌تر از دیگران بود. اگر مصطفی رحیمی را در جناح چپ سوسیال دموکراسی، و ملایم تر از خلیل ملکی سوسیالیست بدانیم، دکتر اسلامی ندوشن در جناح راست سوسیال دموکراسی و نزدیک به مرکز طیف قرار داشت. اما شناخت و تحلیل سیاسی و اقتصادی او هرگز به پای شناخت ادبی و فرهنگی و تاریخی او چه در بعد داخلی و هویت ایرانی و چه در بعد تطبیقی و تلفیقی در مقایسه با مدرنیته غرب نمی‌رسید. به همین دلیل باید برای آثار ماندگار فرهنگی و ادبی و اجتماعی او اعتبار بیشتری قائل بود. آثار و نظرات سیاسی که تحت تأثیر احساسات یا تبلیغات داخلی و خارجی، یا ابهام در اطلاعات و شناخت دقیق شکل می‌گیرد گرچه حتی در نوشته‌های اجتماعی راه می‌یابد، اما ماندگار نیست و اعتبار آن باید در انطباق با شرایط آن زمان و الزامات آن ارزیابی شود.

اما دوری او از جناح چپ موجب شد که چندان مورد لطف بسیاری از نویسندگان و جامعه ادبی چپ اندیش که وارد شدن به این مقولات را حق انحصاری و تثبیت شده خود می‌انگاشتند نباشد، و او نیز چندان اهمیتی به آن نمی‌داد. نثرش مخصوص به خودش بود. در باره اصالت نوشته معتقد بود که باید منطبق با بیان نویسنده باشد. بیان خودش ساده و سلیس بود و شباهت بیان نوشتاری و گفتاری در آثار خودش آشکار بود. در بارة نثر جلال آل احمد که طرفداران زیادی هم داشت و دارد، معتقد بود نوعی تقید به بی قیدی در آن وجود دارد و آن را «نثری همراه با سکسکه» می‌نامید؛ که شاید مبالغه باشد. شاید به این دلیل که نثر آل احمد با قواعد متعارف دستوری تطبیق نمی‌کرد و برای خودش آزادی عمل بیشتری قائل بود. در مورد شعر با اینکه از اشعار جوانی اش استقبال هم شده بود، آن را بکلی کنار گذاشته بود زیرا معتقد بود که پیشینیان آثار برتری از توان او برجای گذاشته‌اند، و نمی‌خواهد بازیگر درجة دوم باشد. اما برای سرگرمی گاهی رباعیاتی می‌سرود که مجموعه‌ای از آن را منتشر کرد. شعر فریدون مشیری و خود او را دوست می‌داشت و من توسط او با مشیری آشنا و از دلنشینی سخنان او بهره مند شدم.

زمانی دربارة کتاب «بامداد خمار» که استقبال گسترده‌ای از آن شد، و پس از اظهار نظر نجف دریابندری در تمجید از آن کتاب، برخی نویسندگان چپ‌گرا بر آن تاختند و آن را کتابی «عامه پسند» و ضد پرولتاریایی نامیدند، و هنگامی که پس از آن فتوا نویسندگان جوان‌تری که اظهار نظرشان موکول به آگاهی از آن گونه نظرات بود نیز بر آن تاختند، روزی موضوع را با دکتر اسلامی ندوشن مطرح کردم، و ایشان که کتاب را خوانده و بسیار پسندیده بود، گفت، «به نظر من، گویی شرح حال ماست. وضعیت اجتماعی خودمان بدان می‌ماند که اجتماع ما نیز همان عروس بازندة دلباخته شاگرد نجار با اختلاف سطح فرهنگی ترمیم ناپذیر باشد!»

منبع:ماهنامۀ  تجربه/ 1سفند 1400

گاهنامۀ تئوفانس،برگردانِ محمود فاضلی بیرجندی منتشر شد

می 2nd, 2022
 انتشارات برسم برگردانِ فارسی «گاهنامۀ تئوفانس» را به همّت مترجم برجسته،دکتر محمود فاضلی بیرجندی منتشر کرده است.

کتاب، منبعی مهم برای تاریخ ‌نویسان است که آگاهی های ناب از امپراتوری بیزانس، امپراتوری پارس و فتوحات اسلامیان بخواهند. گزارش های کتاب از بیست سال پیش از برآمدن اسلام تا به سال 196 قمری ـ دوره خلافت مامون ـ می رسد.

گاهنامه تئوفانس پُر ارج ‌ترین و استادانه ‌ترین، در میان آثار گاهنامه ‌نویسان بیزانسی است.  قالب سالنامه دارد و رخدادهای هر سال را جداگانه ثبت کرده است.

تئوفانس به نهایت کوشیده تا اسکلتی درست، به استوار‌ترین قالب ممکن گاهنامه ‌نگاری بر پا بدارد و گوشت و پِی کتابش را بر آن سوار کند.

درباره آثار  تئوفانس بر گاهنامه نویسان بیزانس سخن ها گفته شده. گاهنامه ‌نویسان پس از او کتاب تئوفانس را منبع خبر  و هم الگو گرفته و براساس آن گاهنامه‌ های خود را نوشته اند. اما بیشتر آنان باریک ‌بینی او را نداشته اند.

برای ما ایرانیان که درد کمبود منابع کهن تاریخی داریم این دسته کتابها بخشهایی را از تاریکی ها و نادانسته ها روشن می گرداند. ارج ویژه این کتاب آن است که در همان روزگاری نوشته شده که از آن خبر می دهد و پژوهش آیندگان در باره آن نیست.

گاهنامه تئوفانس رخدادهای سال ۶۰۲ تا ۸۱۲ میلادی را گزارش کرده که چند سالی پیش از برآمدن اسلام تا زمان خلافت مامون عباسی را  در بر می گیرد. 
برای ما ایرانیان که دچار کمبود منابع کهن تاریخی هستیم این دسته کتابها بخشهایی را از تاریکی ها و نادانسته ها روشن می گرداند. ارج ویژۀ این کتاب آن است که در همان روزگاری نوشته شده که از آن خبر می دهد.دو نمونۀ کوتاه از خبرهای کتاب در زیر آورده می شود:
سال ۶۰۳ میلادی  
در این سال خسرو، شاهنشاه پارس، سپاهیان عظیمی گرد آورد و به جنگ روم فرستاد. ژرمانوس که این خبر را شنید به هراس افتاد، اما چاره‌ای نبود، و وارد کارزار شد. او خود هم در نبرد زخم برداشت، اما محافظانش او را به سلامت از معرکه به در کشیدند و به کنستانتینا رساندند. رومیان در این جنگ شکست خوردند، و ژرمانوس هم در روز یازدهم درگذشت. 
فوکاس برای آرام نگه‌داشتن آبارها، پیمان‌هایی را که با خاقان داشت استوارتر کرد، و لشکریانش را هم از اروپا به آسیا برد. بخشی را به جنگ پارس‌ها فرستاد و بخش دیگر را مامور کرد تا نرسس را در ادسا فروگیرند.  
در همین حین، خسرو نیز همزمان با رومیان وارد آرخامون شد؛ نبرد را با حمله‌ای آغاز کرد که با پیلان به دژ صورت داد  و پیروزی بزرگی بهره خویش گرداند. خیلی از رومیان را زنده اسیر گرفت، و کشت. در پی این کارها به مملکت خودش بازگشت.  
سال ۸۰۹ / ۱۹۳ قمری
در این سال هارون فرمانروای عرب‌ها در ماه مارس در اندرون مملکت پارس، در سرزمین موسوم به خراسان، درگذشت. بر جای او پسرش محمد، نشست که مردی بود نالایق. برادرش عبدالله با لشکریان پدرش، از همان خراسان، بر برادر شورید: این شورش منشا جنگ داخلی در میان اتباع عرب حکومت شد. در آن احوال، اهالی سوریه، مصر، و لیبی، هم تشکیل دولت‌های مجزا دادند و به ضدیت با همدیگر روال اوضاع را پریشیدند. قتل و کشتار و دزدی و نیز همه رقم تبهکاری بر ضد خودشان و نیز بر ضد عیسویانی درگرفت که در قلمرو عرب‌ها به سر می‌بردند. کشتاری که از همدیگر، و نیز از ما، کردند به مدت پنج سالی دوام داشت که دورۀ آشوب بود.  
به نقل از تلگرام مترجم

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است،در بارۀ شعرهای استاد محمدعلی بهمنی

آوریل 30th, 2022

شاعران امروز کدام شعر محمدعلی بهمنی را می‌پسندند؟

محمد علی بهمنی، یکی از بزرگترین غزل‌سرایان معاصر کشورمان  هشتاد ساله شده است، شاعری که آثار با ارزشش را عموم جامعه و نیز شاعران جوان و پیشکسوت زمزمه می‌کنند و با آنها خاطره‌ها دارند.
  فرا رسیدن هشتادمین زادروزِ محمدعلی بهمنی،  بهانه‌ای شده تا نظر جمعی از شاعران پیشکسوت و جوان امروز را دربارۀ زیباترین و خاطره‌انگیزترین شعر وی جویا شویم که در ادامه می‌خوانید:عبدالجبار کاکایی، ضمن تبریک زادروز محمدعلی بهمنی از وی به عنوان یکی از تاثیرگذارترین شاعران معاصر یاد می‌کند.
شعر انتخابی کاکایی:
از خانه بیرون می‌زنم اما كجا امشب
شاید تو می‌خواهی مرا در كوچه‌ها امشب
پشت ستون سایه‌ها روی درخت شب
می‌جویم اما نسیتی در هیچ‌جا امشبمی‌دانم آری نیستی اما نمی‌دانم
بیهوده می‌گردم به دنبالت چرا امشب؟هر شب تو را بی‌جست‌وجو می‌یافتم اما
نگذاشت بی‌خوابی به دست آرم تو را امشبها … سایه‌ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای كاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می‌آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام كوچه‌ها را، یك نفس هم نیست
شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی‌آرم ، تو كه می‌دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم  بی تو  تا امشب

ای ماجرای شعر و شب‌های جنون من
آخر چگونه سركنم بی‌ماجرا امشب

رضوان ابوترابی نیز با تاکید بر اینکه تمام اشعار بهمنی ناب و دلنشین است، این غزل را انتخاب می‌کند:
با همـــه بی‌ســــرو سامانــیم
باز به دنــبال پـــــریـــشانــیم

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست
در پی ویـــران‌شدنی آنی‌ام

آمــده‌ام بلکه نــــگاهم کنـــی
عاشـــق آن لحظه توفانیم

دل خوش گرمای کسی نیستم
آمــــده‌ام تا تو بســـــوزانیم

آمــــده‌ام باعطـــش سال‌ها
تا تو کمی عشــــق بنوشانیم

ماهـی بــرگشته زدریا شــــدم
تا تو بگـــیری و بمیــــرانی‌ام

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت
خوب‌تـــرین حادثه می‌دانیم‌؟

حرف بـــزن ابِر مرا باز کن
دیـــر زمانی ست که بارانی‌ام

حرف بزن حرف بزن سال‌هاست
تشنه یک صحبت طولانی‌ام….

ها … به کجا می‌کشیم خوب من؟
ها … نکشانی به پشیمانی‌ام

نغمه مستشارنظامی، از شاعران باتجربه و پژوهشگر ادبی نیز غزل زیر را بیشتر می‌پسندد:
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه‌نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست كه می‌خواهدم آزاد

ای باد تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می‌جویی از این زاده اضداد؟

می‌خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یك عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار كه دندان‌زده غم شود ای دوست
این سیب كه ناچیده به دامان تو افتاد

هرمز علیپور و لیلا کردبچه هم غزل زیر را انتخاب کردند؛ غزلی که موسیقی آن هم برای بسیاری آشناست.  علیپور تاکید دارد که تمام اشعار بهمنی دارای حال و هوای بسیار ویژه‌ و منحصر به فردی هستند:
در این زمانه‌ بی‌های‌و‌هوی لال‌پرست
خوشا به حال کلاغان قیل‌و‌قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه‌لحظه‌ خود را
برای این همه ناباور خیال‌پرست؟

به شب‌نشینی خرچنگ‌های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال‌پرست؟

رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌فتند
به پای هرزه علف‌های باغ کال‌پرست

رسیده‌ام به کمالی که جز انالحق نیست
کمال دار را برای من کمال‌پرست

میلاد عرفان‌پور نیز با تاکید بر اینکه انتخاب یک غزل از میان این همه شعر لطیف و دلنشین بهمنی دشوار است به این غزل بهمنی در مدح امام رضا (ع) اشاره می‌کند:
شرمنده‌ام که همت آهو نداشتم
شصت و سه سال راه به این سو نداشتم

اقرار می‌کنم که من – این های‌و‌هوی گنگ-
ها داشتم همیشه ولی هو نداشتم

جسمی معطر از نفسی گاه داشتم
روحی به هیچ رایحه خوشبو نداشتم

فانوس بخت گم‌شدگان همیشه‌ام
حتی برای دیدن خود سو نداشتم

وایا به من که با همه‌ هم زبانی‌ام
در خانواده نیز دعاگو نداشتم

شعرم صراحتی‌ست دل‌آزار، راستش
راهی به این زمانه‌ نه تو نداشتم

نیشم همیشه بیشتر از نوش بوده است
باور نمی‌کنید که کندو نداشتم؟!

می‌شد که بندگی کنم و زندگی کنم
اما من اعتقاد به تابو نداشتم

آقا شما که از همه‌کس باخبرترید
من جز سری نهاده به زانو نداشتم

خوانده و یا نخوانده به پابوس آمدم؟
دیگر سوال دیگری از او نداشتم

حسن علیشیری، از ترانه‌سرایان و شاعران جوان نیز این غزل را انتخاب می‌کند:
لبت نـه گـوید و پیداست مـی‌گـوید دلت آری
که این‌سان دشمنی، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت مــــی‌آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟

نمی‌رنجـــــم اگــر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من
مبادا لحـــــظه‌ای حتــــی مرا این‌گونــه پنداری

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
بـــه شرطی کـــــــه مرا در آرزوی خویش نگذاری

چــــــه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

چه فرقـــی می‌کند فریاد یا پژواک جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگـــــرچــــه بر صدایش زخم‌‌‌‌ها زد تیـــــــغ تاتاری

صابر قدیمی، نیز با تاکید بر اینکه بهمنی از افتخارات شعر معاصر است، انتخاب یک غزل از مجموعه آثارش را کار سختی دانست و این شعر را نمونه ‌آورد:
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می‌خواست من دل‌سپرده بودم

یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد
گویی به جای خورشید من زخم‌خورده بودم

وقتی غروب می‌شد وقتی غروب می‌شد
کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

فیض شریفی نیز غزل زیر را بیشتر پسندیده است:
وقتی حصار غربت من تنگ می‌شود
هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می‌شود

از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن
گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود

گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی
گاهی کمیت شاعری‌ام لنگ می‌شود

هر چند می‌شکیبم بر عشق باز هم
گاهی دلم اسیر دل سنگ می‌شود

گر یک نظر به روی شما کرد یار ما
دنیای عشق با تو هماهنگ می‌شود

گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود
یا لحظه به نای غمش چنگ می‌شود

گاهی زمین به تمام فراخی‌اش
در پیش کلبه کوچک ما، تنگ می‌شود

گاهی لطافت سحری‌ام به وقت ذکر
با باده سحری‌اش جنگ می‌شود

گاهی به محتسب برسد عقل و دین من
گاهی ز مستی‌ام همه جان سنگ می‌شود

گاهی فغان نمی‌رسد به هر کسی
گاهی دلم به نای نی‌اش رنگ می‌شود

گر شعر گفتم به هوای رخ عزیز
این شعر هم به هوایش ننگ می‌شود …

علیرضا بدیع، نیز تاکید دارد که این شعر بهمنی بسیار عمیق و دوست‌داشتنی است:
تا گل غربت نرویاند بهار از خاك جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاك بی‌خزانم

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشنایی‌هات می‌خواهم بمانم

بی‌گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم كه زیباتر بخوانم

در همین ویرانه خواهم ماند و از خاك سیاهش
شعرهایم را به آبی‌های دنیا می‌رسانم

گر تو مجذوب كجا آباد دنیایی من اما
جذبه‌ای دارم كه دنیا را به اینجا می‌كشانم

نیستی شاعر كه تا معنای حافظ رابدانی
ورنه بیهوده نمی‌خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست؟ پیش از رفتن ای خوب
كاش می‌شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

امیر ارجینی نیز تاکید دارد که این غزل زیبا را گاه به گاه زمزمه می‌کند:
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی‌ذوق جهانی كه مرا بــــا تو ندید

رشته‌ای جنس همان رشته كه بر گردن توست
چـــــــه سروقت مرا هــــــم به سر وعده كشید

به كف و ماسه كه نایاب‌ترین مرجان‌ها
تپش تبزده نبض مـــــــــرا می‌فهمید

آسمان روشنی‌اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید كه خود را به دل من بخشید

ما بــه اندازه هــــم سهـــــم ز دریا بردیم
هیچكس مثل تـــو و من به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعـــم غـــزلــــــم را ز نگاه تو چشید

من كه حتی پی پژواک خودم می‌گردم
آخرین زمــزمه‌ام را همــــه شهر شنید

مهدی فرجی نیز این غزل بهمنی را بهتر شعر وی می‌داند:
در گوشه‌ای از آسمان ابری شبیه سایه‌ من بود
ابری که شاید مثلِ من آماده‌ فریاد کردن بود

من رهسپارِ قله و او راهی درّه، تلاقی‌مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

خسته نباشی! پاسخ پژواک‌سان از سنگ‌ها آمد
این ابتدای آشنایی‌مان در آن تاریک و روشن بود

بنشین! نشستم- گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثلِ من زبانش در بیانِ درد الکن بود

او منتظر تا من بگویم گفتنی‌هایِ مگویم را
من منتظر تا او بگوید- وقت اما وقتِ رفتن بود

گفتم که لب وا می‌کنم با خویشتن گفتم ولی بغضی
با دست‌هایی آشنا در من به کارِ قفل بستن بود

او خود به من خیره اجاقِ نیمه‌جان دیگر
گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حالِ مُردن بود

گفتم: خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سِتروَن بود

تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرورِ من
با چوبدستِ شرمگینی در مسیرِ بازگشتن بود

چون ریگی از قُله به قعرِ دره افتادم هزاران بار
اما: من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود

و در پایان سراغ رضا اسماعیلی، شاعر و پژوهشگر ادبی رفتیم که وی نیز این غزل را بیشتر می‌پسندد:
دل‌خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا بازرساندی به یقینم کافی ست

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاه‌گاهی که کنارت بنشینم کافی‌ ست

گله‌ای نیست من و فاصله‌ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی تو! در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق، مرا خوب‌ترینم! کافی س

به نقل از خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)،

در همین باره:

غزال های غزلِ محمدعلی بهمنی

قصیده‌ای برای بابک خُرّمدین سردار دلیر ایران،الهۀ رهرو نیا(نو شاد)

آوریل 30th, 2022

.

.

.

مستِ ترانه در جام، پیچَد نوای بابک 

در تار وُ پود شعرم زنده ندای بابک 

 

گرچه فتاده‌ام دور فرسنگ‌ها ز میهن 

هرگز نبردم از یاد رسمِ وفای بابک 

 

در بستر خیالم می‌بینمش خروشان 

مفتون مهر وُ خشم وُ حال وُ هوای بابک 

 

مردی که ساز بگذاشت تا خو کند به شمشیر 

غیرت همین وُ بس بود در ماجرای بابک

 

آذر به باد پیوست در نغمه‌های تنبور[1]

میراث شب فرو ریخت ز آوازهای بابک

 

آذرگُشسپ رخشید، تبریز سرفرازید[2]    

وقتی خلیفه لرزید، از نعره‌های بابک 

 

از اردبیل تا ری، از توس تا مداین

در هر قدم بر این خاک حک ردِّ پای بابک 

 

رویید صد هزاران ستارخان و باقر[3]   

روزی که خون فرو ریخت از دست و پای بابک[4]  

 

از جامگان سرخش خون قطره قطره بارید

 امّا نگشته خاموش هرگز صدای بابک 

 

طاق طلا سرشتند ، گلدسته‌ها وُ گنبد 

 نامردمان ستودند دشمن بجای بابک 

 

 اکنون تو بی‌مزاری  ای قهرمان ادوار             

ای وای مام میهن، ای وای وُ وایِ بابک 

 

در سینه‌ام نوشتم نامت به خطِّ زرّین 

بهتر ز دل کجا هست، گوری برای بابک؟

 

از دین خُرّمِ او، سبز است سروِ  زرتشت [5] 

 آتش بیار ساقی! محض رضای بابک!

 

امروز روز پیکار،  هنگام نو شدن هاست

از جای خود بپاخیز، ایران! به پای بابک

 

پانویس ها:

[1] – تنبور،سازی که بابک خرمدین مینواخت و آواز می‌خواند.

[2] – اشاره به آتشکده آذرگشسپ در آذربایجان(آذربادگان).

[3] – ستارخان و باقرخان دو قهرمان ملی ایران در دوره مشروطه و اهل آذربایجان.

[4] – اشاره به قتل بابک و بریدن دست‌ها و پاهای وی به دستور معتصم خلیفه عباسی.

[5] – اشاره به باورهای زرتشتی بابک و سَروِ هفت هزارسالۀ «ابرکوه».

 

پرویز قاضی سعید،نویسنده و روزنامه نگار معروف درگذشت

آوریل 30th, 2022

پرویز قاضی سعید ،نویسنده،روزنامه نگار معروف و از پاورقی نویسان سرشناس ایران در سال های 40-50 چشم از جهان فروبست.داستان های عامه پسند او باعث تشویق و ترویج مطالعه در میان  اقشاری پائین جامعه  شده بود. پرویز قاضی سعید  پس از مهاجرت از ایران نخستین روزنامۀ ایرانیان را در لوس آنجلس منتشر کرد و به عنوان مفسر سیاسی تلویزیون پارس  فعّال بود.او مبارزی خستگی ناپذیر در راه آزادی ایران بود.

از پرویز قاضی سعید بیش از 30 کتاب و صدها مقاله و داستان برجای مانده است، از جمله «تپه‌های بلند اندوه»، «قلاب ماهی»، «مردی که دو چهره داشت»، «در ویتنام همیشه باران می‌بارد»، «دوزخی‌ها»، «تابوت سرخ» و «آرزوهای بر باد رفته، از انقلاب مشروطیت تا توطئه‌های جهانی علیه ایران».

معرفی کتاب؛ حقایق نهان، دروغ‌های عیان

آوریل 29th, 2022

کتاب حقایق نهان، دروغ‌های عیان یکی از تأثیرگذارترین کتاب‌هایی است که می‌توان معرفی کرد، کتاب توسط تیمور کوران اقتصاددان آمریکایی-ترکیه‌ای دانشگاه دوک در سال ۱۹۹۵ به نگارش درآمده است و توسط سید حامد بهشتی با نثری روان ترجمه و در سال ۱۴۰۰ توسط انتشارات روزنه  در ۴۸۰ صفحه به بازار کتاب عرضه شده است.

کتاب با این سوال کلی شروع می‌شود که چگونه کمونیسم در سال ۱۹۸۹ در اروپای شرقی همچون تکه یخی در تابستان ذوب شد در حالی که کمتر کسی قادر بود چنین تحول عظیمی را با این سرعتی که اتفاق افتاد پیش‌بینی نماید. در واقع این سوال منشأ یک بحث مفصل در باب ریشه‌های تغییرات بزرگ اجتماعی پیش‌بینی‌ناپذیر است.

اگرچه پیشگفتار کتاب بحث را با موضوعی سیاسی آغاز می‌کند اما در ادامه، مباحث تعمیم گسترده‌ای به حوزه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می‌یابد، کتاب در ادامه به تبیین تحریف ترجیح می‌پردازد و مشخص می‌کند چرا کنش‌های انسانی بیش از آنکه نمودی از ترجیحات واقعی انسان‌ها باشد نمودی متظاهرانه از رفتار آنان است که آن را می‌توان دروغ‌های عیان نام نهاد. این تبیین دو موضوع اساسی در اقتصاد را نیز به چالش می‌کشد؛ انسان عقلایی کلاسیک و انتظارات عقلایی نئوکلاسیک و نئوکینزی

از نظر کوران مهمترین موضوع در در حوزه علوم اجتماعی که منجر به شکاف در اندیشه علمی شده موضوع تلقی نسبت به نظم اجتماعی است. از یک سو سنت‌هایی هستند که روابط اجتماعی را ساده، مستمر، هماهنگ، قابل پیش‌بینی، قابل مهار و کارآمد در نظر می‌گیرند در سوی دیگر با سنت‌هایی مواجهیم که پیچیدگی، گسست، ناهماهنگی، پیش بینی‌ناپذیری، مهارگریزی و ناکارآمدی را تشخیص داده و در صدد توضیح آن بر می‌آیند. نظریه تعادل عام در اقتصاد کلان که از فیزیک نیوتونی الهام می‌گیرد متعلق به دسته نخست است و اقتصاد فرگشتی یا تکاملی که پیچیدگی، مشخصه آن است در دسته دوم قرار می‌گیرد.

کوران تلاش کرده است در این کتاب یکی از پیچیدگی‌های مهم نظم اجتماعی را توضیح دهد، از نظر او رفتار انسان در جامعه غالبا ناشی از ترجیحات واقعی او نیست بلکه محصول فشارهای اجتماعی است که بر او وارد می‌شود و اطلاعاتی که از جامعه می‌توان گرفت نه محصول ترجیحات واقعی بلکه ناشی از تظاهرات ظاهری رفتار انسان‌ها است که در نهایت مطالعه اجتماعی را دچار خطا می‌سازد.

این چارچوب به این موضوعات پاسخ می‌دهد که چرا علی‌رغم تمام پیش‌بینی‌ها به ناگهان نتایج یک انتخابات دگرگون می‌شود و چرا علی‌رغم ثبات ظاهری یک نظم اجتماعی به ناگهان این نظم فرو می‌پاشد. از سویی چگونه این ترجیحات عیان ظاهری، خود می‌توانند بر ثبات نظم‌های موجود اثرگذار باشند و به چه شکل دروغ‌های عیان می‌توانند ترجیحات پنهان ما که در واقع کُنه افکار و تمایلات ماست را شکل دهند.

کتاب به این موضوع پاسخ می‌دهد که چگونه ممکن است بسیاری از مواردی که ما به عنوان حقایق مسلم پذیرفته‌ایم و به آن باور داریم می‌توانند ریشه در دروغی داشته باشند که در واقع پوششی بر روی تمایلات واقعی گوینده آن بوده است. کوران می‌گوید کمتر پیش می‌آید گروه‌هایی که خواستار سیطره بر درونیات ما هستند بگویند هدفشان صرفا حصول به اهداف و منافع خویش است. آنها مستقیما نمی‌گویند که حسن برنامه ما این است که برتری ما را تضمین می‌کند بلکه ادعایشان معمولا ارتقا بخشیدن به مفهومی از خیر عمومی است آنها می‌گویند اگرچه شاید ماهم منتفع شویم اما عایدات اصلی نصیب جماعتی گسترده می شود. این همان موضوعی است به نحوی دیگر در کتاب آناتومی قدرت جان کنت گالبرایت نیز مطرح شده است که چگونه برخی از عقاید سرمایه‌داری لیبرال که توسط لیبرال‌های اولیه در جامعه انگلستان ترویج می‌شد صرفا منابع قدرت را برای گروه‌های خاصی تضمین کرد و یا در طیف مقابل می‌توان به عقایدی سوسیالیستی اشاره کرد که همواره بر منافع جمع تکیه دارند اما در نهایت متضرر نهایی جامعه است. حال سوال این است که آیا این عقاید همواره در جهات خیر و صلاح عمومی بوده است؟ نمی‌دانیم اما در باب آن باید اندیشید.

کتاب حقایق نهان و دروغ‌های عیان به این نکته اساسی اشاره دارد که در مطالعه اجتماعی چگونه از جزئیات مشاهده‌ناپذیر اما بسیار مهم غافل می‌شویم و چگونه در دام ساده‌سازی، که در مطالعه اجتماعی ناگزیر از آن هستیم، پیامدهای ناخواسته را در نظر نمی‌گیریم، پیامدهایی که می‌تواند نتایجی کاملا متفاوت از اندیشه ما به بار آورد و در نهایت پیش‌بینی‌های اجتماعی مفتضحانه دچار شکست ‌شوند.

چارچوب ارائه شده در این کتاب قادر است بینشی عمیق از نظم اجتماعی حاکم بر جوامع را در خواننده ایجاد نماید، بینشی که برای علاقه‌مندان به مطالعات اجتماعی ضروری است.

منبع

محمدعلی اسلامی (ندوشن) استاد برجستۀ تاریخ و فرهنگ ایران  درگذشت

آوریل 29th, 2022

استاد محمدعلی اسلامی(ندوشن)شاعر، نویسنده و  پژوهشگر برجستۀ تاریخ و فرهنگ ایران در ۹۷ سالگی در کانادا درگذشت.دلبستگی ندوشن به ایران حدیثی دیرپا و دراز مدت است چنانکه حدود 70 سال  در غنای فرهنگ ایران کوشید.

پنج سال پیش در مقاله‌ای با عنوان «توجه به عمق ایران» در روزنامه اطلاعات نوشت: «من در قعر ضمیر خود احساسی دارم و آن این که رسالت ایران به پایان نرسیده است و شکوه و خرمی او به او باز خواهد گشت. من یقین دارم که ایران می‌تواند قد راست کند و آن‌گونه که در خور فرهنگ تمدن و سالخوردگی اوست، نکته‌های بسیاری به جهان بیاموزد».

بخشی از تلاش های ایران دوستانۀ  ندوشن در کتاب های زیر  متجلّی است:

ایران‌ و جهان‌ از نگاه‌ شاهنامه،

 نامۀ نامور،

 ایران را از یاد نبریم،

 چهار سخنگوی‌ وجدان‌ ایران،

 زندگی‌ و مرگ‌ پهلوانان‌ در شاهنامه،

 ماجرای‌ پایان‌ناپذیر حافظ،

 سرو سایه‌فکن،

 و…   

انتشار فصلنامه ادبی «هستی» نیز از آخرین تلاش های استاد ندوشن بوده است.

با در گذشت استاد محمدعلی اسلامی(ندوشن)  ایران یکی از بهترین فرزندان فرزانه و فرهیخته اش را از دست داده است.

شعلۀ نام و یادش هماره روشن باد!

در محکومیّت حُکم اعدام توماج صالحی

آوریل 25th, 2022
در محکومیّت حُکم اعدام توماج صالحی:
توماج صدای مردم بود،بکوشیم تا صدای او باشیم

چهار چهرۀ روشنفکری:(منوچهر هزارخانی، رضا براهنی، پرویز ناتل خانلری و احسان یارشاطر)، علی میرفطروس

آوریل 21st, 2022

* اگر می‌خواهیم که آیندۀ دموکراسی و جامعۀ مدنی در ایران به گذشتۀ پـُراشتباهِ بسیاری از رهبران سیاسی و روشنفکرانِ ما نبازد، باید شجاعانه و بی پروا به چهرۀ «حقیقت تلخ» نگریست و از آن، چیزها آموخت.

از دفترِ بیداری ها و بیقراری ها

فروردین ۱۴۰۱/ آوریل۲۰۲۲

در این شبِ سیاهم،گم گشته راهِ مقصود

از گوشه ای برون آی!  ای کوکب هدایت

                            (حافظ) 

این روزها حملۀ نظامی پوتین به اوکراین هوش و حواسم را با خود برده است. این جنگِ نابرابر جغرافیای سیاسی جهان را تغییر خواهد داد و تأثیرات مهمّی نیز بر آیندۀ سیاسی ایران خواهد داشت،ولی موضع گیری محمد علی عموئی، چهرۀ معروف حزب توده، در حمایت از حملۀ پوتین به اوکراین حیرت انگیز است، گوئی که در نظر عموئی«اردوگاه سوسیالیستی واقعاً موجود» هنوز برقرار است و منتظرِ ظهور «استالین تازه‌»ای است!.با خودم می گویم: کاش می‌توانستم در کنارِ اوکرائینی‌ها باشم…

در این میان، خبر در گذشت دکتر منوچهر هزارخانی و دکتر رضا براهنی مرا به سال‌های پُرشورِ دانشجوئی در دانشگاه تبریز برده است. دورانی که «ما بی‌خبر بودیم و هر یک در جستجوی آگاهی مرزهای«ادبیات ممنوع»را با لذّتی شَگَرف در می‌نوشتیم»[۱]. انتشار مجلّۀ دانشجوئی  سهند (بهار ۱۳۴۹) محصول آن شور وُ  شراره‌های ۲۰ سالگی بود؛نشریّه‌ای که به قول صاحب نظری: «چون بُمبی در محافل دانشجوئی و روشنفکری منتشر شده بود»، مقالۀ «ادبیّات و مفهوم آزادی» نوشتۀ دکتر براهنی-با نثری محکم و استوار- تندترین مقالۀ سهند بود.
دانشگاه تبریز در آن سال‌ها در تبِ «کشته شدن صمد بهرنگی در رودخانۀ ارس توسط ساواک»!! می‌سوخت و مقالۀ سراپا دروغ جلال آل احمد و یارانش در مجلۀ «آرش» (ویژۀ صمد بهرنگی) و خصوصاً مقالۀ دکتر منوچهر هزارخانی با نام «جهان بینی ماهی سیاه کوچولو»مانیفست روشنفکران و دانشجویان شده بود..ما بی خبر بودیم. 
هزارخانی از معروف ترین روشنفکران دهۀ ۵۰ بود. آنچه که در نظر اوّل چشمگیر بود، ادب، اخلاق و متانت وی بود. او در فرانسه رشتۀ پزشکی خوانده بود با تخصّص در آسیب شناسی (پاتولوژی). در سال های 46-47 دکتر هوشنگ منتصری،خواهر زادۀ دکتر رضا راد منش(از رهبران حزب توده) و مترجم کتاب معروف «زردهای سرخ»، ریاست دانشگاه تبریز را برعهده داشت و دکتر هزارخانی دورۀ نظام وظیفه را در آن دانشگاه به تدریس گذراند و در آنجا با «محفل صمد بهرنگی» آشنا شده بود، امّا علاقۀ هزارخانی به فرهنگ و ادبیّات  وی را به ترجمۀ آثار گرامشی ، پلخانف و دیگران کشاند ؛ ترجمۀ درخشانِ کتاب «در دادگاه تاریخ» اثرِ «رُی ممدودف» نیز از آن جمله بود؛ کتابی که دادگاه‌های هولناک دوران استالین را افشاء می‌کرد و در من تأثیر فراوان داشت.
اوّلین ملاقات من با هزارخانی در سال ۱۳۴۸ و در دفتر روزنامۀ آیندگان بود که شهرآشوب امیرشاهی (سردبیر آیندگانِ ادبی) و هوشنگ وزیری نیز حضور داشتند (دریغا شهرآشوب که در این سال‌های خاموشی و فراموشی یاد وُ نامی از او نیست!).همۀ اینان از شاگردان خلیل ملکی بودند.
در غوغای انقلاب اسلامی و اخراج شاعران و نویسندگان توده‌ای از کانون نویسندگان ، هزار خانی در صفِ مخالفان حزب توده قرار داشت. او پس از آغاز سرکوب‌های سال ۶۰ به فرانسه آمد و چندی بعد به شورای مجاهدین خلق پیوست.با توجه به باورهای عمیقاً غیردینیِ هزارخانی، نمی‌دانم که او چرا به مجاهدین خلق پیوسته بود؟. در کنسرت پریسا در پاریس (به همّت مرکز فرهنگی پویا) وقتی او را دیدم از همه چیز صحبت کردیم اِلّا از عللِ پیوستن وی به شورای مجاهدین. در واقع، اخلاق، ادب و متانت وی مرا از طرح این «موضوعِ دل-گزا» بازداشته بود.

                                                                    ***
برخلاف هزارخانی، براهنی شخصیّتی تند وُ تیز بود؛ مصداقِ«چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد».چنانکه گفته ام:براهنی یکی از نویسندگان تأثیر گذار در عرصۀ نقد ادبی بود با اینهمه، در غوغای  ۵۷  عملکردهایش چنان بود که از «فاضلآب‌های انقلاب اسلامی» سر در آورد. نامۀ او به خمینی و باورِ وی به اینکه «با بازگشت آیت الله خمینی فقر و خفقان از میان می‌رود» تَرشّحاتی از آن «فاضلآب» بود. او انسانی چند ضلعی بود با استعدادهای متراکم و شگفت انگیز، دریغا که سیاست و ایدئولوژی باعث شد تا بسیاری از خلاقیّت‌های وی «حرام» گردد.

نفرت براهنی از رژیم شاه روایت‌های دروغینی ساخت که «رازهای سرزمین من» نبود بلکه محصول ذهنِ قصّه پردازِ وی بود. ارزیابی او از رژیم شاه  تکرارِ این باور‌ِ آل احمد بود:
– «حکومتی که در زیر پوشش ترقیّات مشعشعانه، هیچ چیز جز خفقان و مرگ و بگیر و ببند نداشته است» [۲]         
تحقّق آرمان‌های شریف-خصوصاً آزادی- به ابزارهای شریف و شرافتمندانه نیاز داشت در حالیکه رهبران سیاسی و روشنفکران ما با تکیه بر«هدف،وسیله را توجیه می کند»استفاده از انواع و اقسام دروغ ها را «مشروع» می دانستند [۳]  بنابراین:
حاصلِ عشق مترسک به کلاغ
مرگِ یک مزرعه بود

پرسش اینست که روشنفکری مانند دکتر رضا براهنی که آنهمه از مدرنیسم و پُست مدرنیسم سخن می‌گفت، در حسّاس ترین دورۀ تاریخ معاصر ایران چرا به قهقرا سقوط کرده بود؟پاسخ به این پرسش،آسیب شناسیِ روشنفکران ایران را برجسته می‌کند. سال‌ها پیش در گفتگو با مجلّۀ کاوه (به سردبیری دکتر محمّد عاصمی) گفته ام:
در آن زمان، عموم روشنفکران ما بوسیلۀ انواع و اقسام ایدئولوژی‌های انقلابی (از مارکسیسم روسی و چینی و کوبائی گرفته تا تشیّع سرخ علوی) مسخ و افسون شده بودند؛ایدئولوژی‌هائی که بیشتر« توجیهاتی بودند برای مقاصد شرارت آمیزِ پنهان».با چنان ایدئولوژی هائی عموم روشنفکران ما تحولات عظیم اقتصادی، اجتماعی،هنری و فرهنگی را نمی‌دیدند. تحلیل‌های رایج چنان بود که آزادی‌ را به آزادی سیاسی فرو می کاست بی آنکه گفته شود که مثلاً آزادی زنان و دادن حق رأی به نیمی از جمعیّت جامعه می‌توانست تبلوری از آزادی سیاسی باشد. با چنین دیدگاهی، روشنفکران ایران خود را از دیدنِ تحولات جاری در جامعه، بی نیاز می‌دیدند و از این رو، به جای اندیشیدن، «نقل قول» می‌کردند. در واقع، این سخنِ افلاطون که: «ای فرزانگان! اگر شما از حکومت دوری کنید گروهی ناپاک آنرا اشغال خواهند کرد»بوسیلۀ روشنفکران ما ناشنیده ماند. آنان با تشکیل «جبهۀ امتناع» هم جامعه و هم رژیم حاکم را از داشتن روشنفکرانِ آگاه، میهن پرست و هدایت گر محروم کردند. البتّه بودند روشنفکرانی که با واقع بینی، ایراندوستی و شجاعت به نفوذ در دستگاه دولتی و «اصلاح رژیم از درون» معتقد بودند مانند:خلیل ملکی، داریوش همایون، عنایت الله رضا، پرویز نیکخواه، مهدی بهار (نویسندۀ «میراث خوار استعمار»)،فیروز توفیق، هوشنگ وزیری،حمید عنایت، پرویز اوصیا ، چنگیز پهلوان، محمد عاصمی،هوشنگ منتصری، کوروش لاشائی و خصوصاً فرزانه‌ای مانند فیروز شیروانلو. شیروانلو پس از جریان سوء قصد به شاه در کاخ مرمر و آگاهی و شناخت نزدیک از تحولات اجتماعی و توسعۀ صنعتی ایران، با کمک به سازماندهی و گسترشِ « کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» یا با تشکیل فرهنگسرای نیاوران و ترجمۀ «ضرورت هنر در روند تکامل اجتماعی» (اثر ارنست فیشر) فضای نوینی در عرصۀ فرهنگی ایران بوجود آورده بود که تأثیرات مثبت آن بر هیچ هنرمند و نویسنده‌ای پوشیده نیست … پس از گذشت نیم قرن، امروز باید کلاه از سر برداریم و به آنان ادای احترام کنیم.
در آن دوران باورِ نادرستی جریان داشت مبنی بر اینکه:«روشنفکران بر حکومت هستند نه با حکومت». این باورِ نادرست -که «آیزایا برلین» آن را «مفهوم روسیِ روشنفکر» نامیده – چنان تأثیری در جامعۀ ایران داشت که تا انقلاب اسلامی ادامه داشت. اعتقاد به اینکه: «روشنفکران بر حکومت هستند نه با حکومت» تأثیر دیگری نیز داشت و آن  انکارِ شخصیّت‌های برجسته‌ای مانند دکتر پرویز ناتل خانلری، دکتر احسان یارشاطر، سید حسن تقی زاده، محمدعلی فروغی، علی اصغر حکمت و دیگران بود. با چنان باور نادرستی بود که اتومبیل پیکان دکتر خانلری را در دانشگاه تهران به آتش کشیده بودند به این «جُرم» که او وزیر فرهنگ شاه بود؛ به قول صدرالدین الهی: «مردی در ارتفاعِ بلعمی، ابونصر کُندُری، صاحب بن عَبّاد، خواجه نظام‌الملک طوسی، خواجه نصیرالدین طوسی و قائم مقام فراهانی. وزیری دبیر و دبیری بزرگ» [۴]  
خانلری، علاوه بر انتشار مجلۀ «سخن»، بنیانگذار «بنیاد فرهنگ ایران» بود که صدها کتاب در بارۀ تاریخ و فرهنگ ایران منتشر کرده بود. او طرّاح «سازمان پیکار با بیسوادی» و تشکیل سپاه دانش بود؛ «مردی که مدرسه را به روستاهای ایران بُرده بود».

روشنفکران ما -در آن سال ها- حتّی با جشن هنر شیراز، جشنوارۀ توس، بنیاد فرهنگ ایران، تالار رودکی و فرهنگسرای نیاوران میانه‌ای نداشتند. در واقع ، هرچه از «بالا» می‌آمد، «بو» می‌داد و اشرافی، بورژوائی یا «لانۀ فساد» تلقّی می‌شد؛ تلقّی جلال آل احمد از اصلاحات اجتماعی شاه(خصوصاً آزادی زنان) یا تلقّی دکتر براهنی از «کاخ جوانان» تبلوری از آن اعتقاد بود.
کاخ جوانان در ۴ آبان ۱۳۴۵ به دست شاه افتتاح شده بود و هدف از ایجاد آن ارتقای سطح فرهنگی و هنری و ورزشی جوانان بود. شعبۀ مرکزی کاخ جوانان در تهران روبروی حسینیّۀ ارشاد قرار داشت و «در بنای آن؛ کتابخانه، سینما، کافه تریا، اتاق‌های شطرنج، موسیقی و بیلیارد تعبیه شده بود. تالار اجتماعات آن گنجایش ۳۵۰ نفر را داشت و هر روز برنامه‌هایی از قبیل نمایش فیلم، تئاتر، کنسرت و سخنرانی در آن به اجرا درمی‌آمد»، ولی در نظر کسانی مانند آل احمد و براهنی«کاخ جوانان»مکانی مشکوک و «لانۀ فساد» بود. با چنان باوری، در خرداد ماه ۱۳۴۶ براهنی به «کاخ جوانان» رفت و کوشید جلسۀ شعرخوانی نادر نادرپور، فریدون مشیری، سیاوش کسرائی و هوشنگ ابتهاج را برهم زده تا به قول خود «مربّع مرگ و سنگر پوشالی» را تسخیر کند!.

شاید عمل براهنی از منظرِ «جدالِ سُنّت و تجدّد» می‌توانست قابل درک باشد همچنانکه سال ها پیش از او،احمد شاملو«حمیدیِ شاعر را بر دارِ شعر خویش،آونگ کرده بود»، امّا «مقاصدِ شرارت آمیزِ پنهان» به عقاید و اقدامات براهنی رنگ دیگری می داد. ۴۵ سال بعد،او در یادآوری آن ماجرا به ماهنامۀ تجربه (دی ۱۳۹۱) گفت:
– «کاخ جوانان روبه‌روی سازمان امنیّت در خیابان شمیران قرار داشت. کاخ جوانان جایی بود که دولت برای جلب اشخاص به سمت خودش راه انداخته بود و چند نفر از اینها که گربۀ مرتضی علی بودند[یعنی نادر پور، فریدون مشیری، سیاوش کسرائی و هوشنگ ابتهاج]رفته بودند آنجا. من در آن زمان که استادیار دانشگاه بودم به همراه تعداد خیلی زیادی از جوان‌ترها پا شدیم رفتیم آنجا و به اینها اعتراض کردیم و گفتیم: شما آمده‌اید در این مکان- نگفتیم سازمان امنیّت– چه کار می‌کنید؟ شعر فارسی را به چه مناسبت اینجا کشانده‌اید؟!».
دکتر براهنی در سال ۵۲ به خاطر مقالۀ تندی که بدون مجوّز به پایان کتاب«تاریخ مذکّر» افزوده بود،دستگیر شد ولی بعد از ۱۰۲ روز با پیشنهاد فرح پهلوی و اعتراض نهادهای بین المللی آزاد گردید و پس از چندی به آمریکا رفت. اسدالله عَلَم در یادداشت ۶ مهرماه ۱۳۵۴ -با لحنی کنایه آمیز نسبت به فرح پهلوی-ضمن اشاره به مقالات تُندِ براهنی در مطبوعات آمریکا-می‌نویسد:
«علیاحضرت شهبانو از شاهنشاه خواستند این شخص[براهنی]را آزاد کنند. او هم آزاد شد و این، نتیجۀ آن است». 
با توجه به اِشراف براهنی به زبان و ادبیّات انگلیسی، فعالیّت‌هایش علیه شاه در رسانه‌ها و محافل روشنفکری آمریکا بسیار تأثیر داشت و موجب نگرانی شاه شده بود .مقارن حضور براهنی در «کمیسیون حقوق بشر سنای آمریکا» جهت ادای شهادت مبنی بر «وجود شکنجه در زندان‌های ایران»، عَلم در یادداشت های ۱۴ اردیبهشت و ۱۱ شهریور ۱۳۵۵  می نویسد که به خواستِ شاه دکتر احسان یارشاطر نامه‌ای به نام و امضای خود به کمیسیون حقوق بشر سنای آمریکا ارسال نمود و ادعاهای براهنی را تکذیب کرد. انتخاب دکتر یارشاطر از طرف شاه شاید به خاطر موقعیّت و نفوذ یارشاطر در دانشگاه کلمبیا بود. او در سال ۱۳۵۳/ ۱۹۷۴ دفتر «دانشنامۀ ایرانیکا» را در مرکز ایرانشناسی دانشگاه کلمبیا ایجاد کرده بود و شگفتا که یکی از سخنرانی‌های تند براهنی علیه شاه در همین دانشگاه صورت گرفته بود.

استاد یارشاطر، ایرانشناسی فرهیخته و فروتن بود که مانند محمد علی فروغی فضل و فضیلت را با هم داشت. مردی از تبار روشنفکران دوران رضا شاه که «خدمت به میهن» در سرشت و سُنّت‌شان بود.نوجوئی و مدرنیسم ادبی یارشاطر در دهۀ۵۰ باعث شده بود تا وی با همکاری کریم امامی، نجف دریا بندری و ابوالحسن نجفی فصلنامۀ «کتاب امروز» را منتشر کند. این مجله نخستین مجلۀ تخصّصیِ نقد و بررسی کتاب بود. یارشاطر در همۀ دوران زندگی پُربار خود «یارِ شاطرِ فرهنگ ایران» بود. او بود که نام «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» را پیشنهاد کرده بود و به همّت او در «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» حدود ۵۰۰ کتاب در حوزۀ تاریخ و ادبیّات و فرهنگ ایران منتشر شده بود. یارشاطر سرانجام با «دانشنامۀ ایرانیکا»، شاهنامۀ فرهنگ و تاریخ و تمدّن ایران را منتشر ساخت. با این کارنامه، نظر یارشاطر در ترسیم چهرۀ دکتر براهنی می‌تواند منصفانه باشد:
– «… بودند کسانی که جز حمله کردن به دیگران و فرو باریدنِ آتشِ غضب خود بر سرِ نوشته‌های دیگران، راهی نمی‌شناختند و هیچ وقت هم تغییر نکردند و آدم فکر می‌کرد اینها اگر استعداد و وقت خودشان را به تولید کار مفید و بی ‌غرض می‌سپردند، چقدر برای کار خودشان بهتر بود. ولی در وجودشان خشم و کینه‌ای بود که نمی‌گذاشت، و هنوز هم نمی‌گذارد. یک نمونهٔ این‌ها که من هم برای همکاری از او دعوت کردم چون درک خوبی از متن داشت، رضا براهنی بود که در تمام عمر ظرفیت‌های خودش را فدای خشم درونی‌اش کرد»[۵]   
مقاله‌ها و مصاحبه‌های براهنی در آمریکا همزمان با مناقشات نفتی شاه با دولت آمریکا بود؛ مناقشاتی که از ۱۳۵۳ شروع شده بود و در سال ۱۳۵۵ به مراحل حسّاسی رسیده بود آنچنانکه جرالد فورد، رئیس جمهور آمریکا، در نامۀ تندی (به تاریخ ۷ آبان۱۳۵۵=۲۹ اکتبر۱۹۷۶) به شاه هشدار داد و نوشت:
– «صبرش در برابر رفتار پرخاشگرانۀ شاه تمام شده است».
شاه به تاریخ ۱ نوامبر ۱۹۷۶ =۱۰آبان ۱۳۵۵در پاسخ تندی به نامۀ جرالد فورد تأکید کرد:
– «هیچ کس نمی‌تواند چیزی را به ما تحمیل کند، هیچ کس نمی‌تواند به نشانۀ تهدید انگشت‌اش را به سوی ما بگرداند، چون ما نیز انگشت خود را به سوی او خواهیم گرداند».
شاه با لحنی تهدید آمیز در پایانِ نامه‌اش به رئیس جمهور آمریکا نوشت:
– «اگر وجود ایرانی خوشبخت و به لحاظ نظامی مقتدر مخالفانی در کنگره و دیگر کانون‌های قدرت[در آمریکا] دارد، منابع فراوان دیگری برای تأمین نیازهای ما وجود دارد و زندگی ما در دست آنها نیست… هیچ چیز بیش از لحنِ تهدیدآمیزِ کانون‌های خاص قدرت و شیوه‌های پدرمآبانه  واکنش ما را تحریک نمی‌کند»  [۶]
اینگونه سخنان تند ، دشمنان شاه در کاخ سفید را مصمّم ساخت تا برای راحت شدن از دستِ این «یاغی» و «شرِّ مطلق»، سرنگونی شاه را در دستورِ کارِ خود قرار دهند. سردمدارِ این طرح شیطانی «ویلیام سایمون» (وزیر دارائی و سلطان انرژی در دولت‌های نیکسون و فورد) بود که همراه با «دونالد رامسفلد» (یکی از سردمداران بعدی حملۀ آمریکا به عراق در سال۲۰۰۳) با کمپانی‌های نفتی و عربستان سعودی پیوند داشت. شاه در پاسخ به تاریخ ضمن اینکه تاریخ امپراطوری عظیم نفتی را «تاریخ غیرانسانی» می نامد، تأکید می کند:
– «از ۱۳۳۷که شکیبائی من در برابر تحمیلات و سوء استفاده‌های شرکت‌های بزرگ نفت-واقعاً-بپایان رسید و ما در مقامی بودیم که می‌توانستیم با آنان -جدّاً-به مقابله بپردازیم، اندک اندک حوادث و وقایعی غریب و شگفت انگیز وقوع یافت…به محض اینکه ایران حاکمیّت مطلق ثروت‌های زمینی خود را بدست آورد، بعضی از وسایل ارتباط جمعیِ دنیا مبارزه‌ای وسیع علیه کشور ما آغاز کردند و مرا پادشاهی مُستبد خواندند».
در چنان فضائی از توطئه وُ تهدید وُ تبلیغ، ادعاهای براهنی در رسانه های آمریکا مبنی بر وجود ۲۷۰ هزار زندانی سیاسی در ایران که «زیر شکنجه‌های هولناکِ مأموران ساواک، ناخن‌های‌شان را بیرون می‌کشند. جلوی شوهر‌ها یا پدرها، به زنان تجاوز می‌کنند و به کودکان سیلی می‌زنند.» افکار عمومی آمریکا را علیه شاه برانگیخت.انتشار کتاب«آدمخوران تاجدار»(نیویورک1356)نیز برآن کارزار بی شکوه  افزوده بود و لذا، در آبان ۱۳۵۶ وقتی شاه به آمریکا سفر کرد، همۀ شرایط برای « استقبال چماقداران از شاه» آماده بود.

***

در این سال‌های زوال، «عُمر قرونی بر ما گذشته است». بنابراین، لازم است تا با وجدانی بیدار به گذشته بنگریم و با نقدِ اندیشه ها و عمکرد‌های خود به غنای حافظۀ تاریخی جامعه کمک کنیم و از این طریق، چراغی فرا راهِ آیندگان بگذاریم. از این رو در مقدّمۀ «برخی منظره ها و مناظره ها…» گفته‌ ام:

-« اگر می‌خواهیم که آیندۀ دموکراسی و جامعۀ مدنی در ایران به گذشتۀ پـُر اشتباهِ بسیاری از رهبران سیاسی و روشنفکران نبازد، باید شجاعانه و بی پروا به چهرۀ حقیقت تلخ بنگریم و از آن، چیزها بیاموزیم؛ به این امید که از بازتولید و تکرار ايدئولوژی های خِرَد گريز و تجدّد ستيز جلوگيری گردد»…این مقاله و مقالۀ دیگر پاسخی به این ضرورت و امید است.

https://mirfetros.com
[email protected]

[۱] – دیدگاه‌ها، علی میرفطروس در گفتگو با بهروز رفیعی، نشر عصر جدید، سوئد، ۱۹۹۳، ص۸

[۲] – کارنامۀ سه ساله، انتشارات زمان، تهران، ۱۳۵۳، ص۹۸.

[۳] – اکبر گنجی در همین باره گفته است:
– «ما دروغ می‌گفتیم، ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه ۱۵۰ هزار زندانی سیاسی دارد و این دروغ بود، و امروز باید بابت این دروغ، یعنی خودمان و همه کسانی که این دروغ را گفته‌اند باید خودشان را نقد بکنند. ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه صمد بهرنگی را کشت، ما به دروغ گفتیم حکومت شاه صادق هدایت را کشت، ‌ ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه دکتر شریعتی را کشت. همۀ این دروغ‌ها را گفته‌ایم، آگاهانه هم گفته‌ایم. اینها باید نقد بشود. کسی که با روش دروغ بخواهد پیروز بشود، بعد هم که به قدرت برسد، دروغ می‌گوید، ‌ برای نگهداشتن قدرت دروغ‌های وسیع‌تر و بزرگ تری می‌گوید. این روش‌ها باید نقد بشود. روش مهم است».

[۴] – براهنی در شعر «مرگ شاعر» از دکتر پرویزخانلری به عنوان «للۀ مادرزادِ نطفۀ ولدالزنای شاه و شهبانو» یاد کرده است!.سال ها پیش در جلسۀ «کانون نویسندگان ایران در تبعید» (پاریس) وقتی نویسنده و شاعری انقلابی، خانلری را «مأمور سانسور رژیم شاه» نامید، گفتم: «یکی از افتخارات رژیم شاه این است که شخصیّتی مانند ناتل خانلری وزیر فرهنگش بود نه آدم مرتجعی مانند آل احمد»… و به اعتراض از کانون نویسندگان استعفاء دادم. نگاه کنید به: برخی منظره‌ها و مناظره‌های فکری در ایران امروز، علی میرفطروس، چاپ دوم، نشر فرهنگ، کانادا، ۲۰۰۵، ص۱۹۳

[۵] – احسان یارشاطر در گفتگو با ماندانا زندیان، شرکت کتاب، لس آنجلس، ۱۳۹۵ = ۲۰۱۶، ص ۱۲۹.

[۶] – برای منابع این روایت‌ها نگاه کنید به پژوهشِ درخشان پروفسور اندرو اسکات کوپر در مقالۀ زیر:

https://mirfetros.com/fa/?p=17214

 

 

پنجاه و چهارمین سالگرد تأسیس کانون نویسندگان ایران

آوریل 20th, 2022

 

ستیز پنجاه و چهار ساله‌ی کانون نویسندگان ایران با سرکوب‌گرانی که بنیادشان بر لگدکوبِ آزادی مردمان بنا شده است، رنج‌ بسیار و نام سربلند کم ندارد. حالا سالی از پی سالیان این ستیز بی‌امان می‌گذرد؛ سالیان قتل و بند و ربودن و سربه‌نیست کردن، سالیان متعهد ماندن و دم فرو نبستن و ایستادن؛ سالیانی که شرح زیر و بم‌اش، شرح تاریخ بالیدن یک نهاد مستقل روشنفکری در سرزمینی استبداد‌زده است؛ نهادی ناوابسته به قدرت که از آرمان‌هایش پا پس نمی‌کشد؛ چه آنجا که حکومت به قصد تصاحب، پیشنهاد روشن کردن «چراغش» را بر میز می‌گذارد، چه آن‌جا که با طناب خفه می‌کند و چه آن‌جا که نیمه‌جان به تخت بیمارستان می‌بندد و به کام مرگ می‌کشاند.
سالی بر عمر کانون نویسندگان ایران افزوده شده است. سال در بند ماندن رضا خندان (مهابادی) و آرش گنجی، آزادی مشروط کیوان باژن، تکرار احضارها و پرونده‌سازی‌ها و سال قتل بکتاش آبتین؛ هم ‌او که بر تخت بیمارستان، نیمه‌جان و بریده‌بریده همچنان از ضرورت مبارزه می‌گفت؛ هم ‌او که مرده‌اش هم زنده‌ترینِ زندگان است و آزادی‌ستیزان را به هراس می‌اندازد.
جز این‌ها، در میان این دو اردیبهشت، حاکمیت به سیاق همیشه‌اش در گسترش دوزخ کم نگذاشت؛ تیغ تیز بر آزادی اندیشه و بیان کشید، نویسندگان و هنرمندان مستقل و آزادی‌خواه را سانسور کرد، زندگی بسیارانی را به تاراج برد، بر فقر و فساد و تباهی و نیستی افزود، زندان‌ها را از معترضان انباشت و بیماری همه‌گیر را چون تازیانه‌ای به دست گرفت.
تداوم سرکوب‌ها و آزارها اما خللی در عزم راسخ کانون نویسندگان ایران وارد نکرده است. این نهادِ اکنون پنجاه و چهار ساله همچنان بانگِ بلند آزادی‌خواهی است و خواب استبداد را می‌آشوبد. کانون با افروختن شعله‌هایی چند در این تیرگی بسیار، همواره نشان داده که عزم راسخش با قتل و بند خاموش نخواهد شد. اکنون که حق آزادی بیان بیش از هر زمان دیگری به خواست همگان بدل شده و در فریادهای معترضان به گوش می‌رسد، می‌توان یقین داشت که پایداری در روشن نگاه داشتن آن شعله‌ها بیهوده نیست و آن عزم و اراده‌ منتشر می‌شود.

این پایداری ۵۴ ساله شده است؛ با تمام فراز‌ها و نشیب‌هایش. در تمام این سال‌ها نویسندگانی پیش آمده‌اند و با یقین به ضرورت آزادانه اندیشیدن و آزادانه گفتن و با یقین به همگانی بودن حق این آزادی بر ستیز جمعی با قدرت سرکوب‌گر پای فشرده‌اند و رودرروی استبداد و ارتجاع ایستاده‌اند؛ آن‌ها که نیرویشان نه در کمیت، بلکه در عزم استوارشان برای دفاع از آزادی بیان بی هیچ حصر و استثنا نهفته است. نویسندگانی که همواره باور داشته‌اند «کار جمعی‌شان ضامن استقلال فردی آن‌هاست» و این استقلال معنا پیدا نمی‌کند مگر با ناوابستگی تام و تمام به قدرت. کمترین بهای این پیش آمدن، یقین داشتن، پای فشردن و ایستادگی کردن، عمر و زندگی آن‌ها بوده و نتیجه‌اش پنجاه و چهار سالگیِ این استواری است. پس اکنون با یادِ آن‌ها که بارِ بالیدن این نهاد یگانه را به دوش کشیده‌اند، با یاد فروزان محمدجعفر پوینده، محمد مختاری و بکتاش آبتین، در غیاب یاران در بندمان و در غیاب تنی چند از یارانِ دیرینِ درگذشته‌ی این سال‌، اسماعیل خویی، منوچهر هزارخانی و رضا براهنی، پنجاه و چهارمین سالگرد تأسیس کانون نویسندگان ایران را گرامی می‌داریم.

کانون نویسندگان ایران
۳۱ فروردین ۱۴۰۱

وطن،عنایت سمیعی

آوریل 20th, 2022

 

 

 

چه خانۀ اجاره ای وطنم بود!

وقت هوای میخوش در بهارخواب

بساط مختصری

مجال تُرد گفتگو فراهم می کرد

و بحث های خودجوش

به گرمای شیمیائی بطری می افزود

صدای زخمی شبگرد کوچه

دردِ دلی در خود نهفته داشت

و همصدائی  غم بُغض بی صدائی بود

نه  خانه خانۀ تیمی نبود

قرار عاشقانه فرقی نداشت

                  با قرار سیاسی

کسی نمی دانست آینده از گذشته

                           سالخورده تر است.

چه خانۀ اجاره ای وطنم بود

حالا وطن تنی است

 با پاره های متلاشی

پخش و پلا در ارض ناکجای موعود

برباد،زیر خاک

            روی هوا.

چه خانۀ اجاره ای وطنم بود!

وقت هوای میخوش در بهارخواب

بساط مختصری

مجال تُرد گفتگو فراهم می کرد

و بحث های خودجوش

به گرمای شیمیائی بطری می افزود

صدای زخمی شبگرد کوچه

دردِ دلی در خود نهفته داشت

و همصدائی  غم بُغض بی صدائی بود

نه  خانه خانۀ تیمی نبود

قرار عاشقانه فرقی نداشت

                  با قرار سیاسی

کسی نمی دانست آینده از گذشته

                           سالخورده تر است.

چه خانۀ اجاره ای وطنم بود

حالا وطن تنی است

 با پاره های متلاشی

پخش و پلا در ارض ناکجای موعود

برباد،زیر خاک

            روی هوا.

 

وطن!،غزلی از فریبا صفری نژاد

آوریل 19th, 2022

bfe8rt9a6q2qr6jetj5s

خاک من ، ای امیدِ زیستنم
با تو جاری ست چشمه ی سخنم
می شکوفد گل از گُلِ دهنم
تا زمانی که از تو دم بزنم
وطنم بند بندِ جان و تنم

گر زنند از جفا ،شبیخونم
یا کنند از فراق دلخونم-
باز با قطره قطره ی خونم
آنکه پایِ تو ایستاده، منم
وطنم بند بندِ جان و تنم

گرچه این روزها شدی قفسم
در هوای تو تشنه ی نفسم
گر بخوانند:خصم و خار و خَسَم!
باز مهرِ تو را زِ دل نَکَنم
وطنم بند بندِ جان و تنم

سوختم با امیدِ ساختنت
در هوایِ دوباره تاختنت
نیست راهی برای باختنت
از شکستت مگو ، که میشکنم!
وطنم بند‌ بندِ جان و تنم

گرچه بال و پرت شکسته شده
دست و پایت به جبر بسته شده
قلبت از تیغ‌ِ جور خسته شده
باز برپایی ای یلِ کهنم
وطنم بند بندِ جان و تنم.

در بارۀ روشنفکران(نگاهی به دو کتاب)،علی میرفطروس

مارس 31st, 2022

* روشنفکری در آزمونِ لحظات حسّاس و سرنوشت ساز  خود را نشان می دهد چرا که در شرایط عادی همه می توانند «روشنفکر» باشند.

* ژان پل سارتر«پدر معنوی و آکادمیک هزاران جوان پُرشور و انقلابی» بود. او با اعتقاد به«ماهیّت شرارت آمیز دولت ها» و «ضرورت مبارزۀ قهر آمیز با آن» تأثیرات مرگباری بر اندیشۀ سیاسیِ جوانان داشت.

 

۱-روشنفکران، پال جانسُن

ترجمۀ جمشید شیرازی

نشر فرزان، تهران، ۱۳۷۶، ۶۷۸ صفحه

۲- متفکران چپ نو (احمق‌ها، شیّادان و هوچی ها)، راجر اسکروتن

ترجمۀ بابک واحدی

نشرِ مینوی خِرَد، تهران، ۱۳۹۸، ۴۲۰ صفحه

روشنفکران و نقش‌شان در سیاست و اجتماع همواره مورد بحث‌های فراوان بوده است. شاید بتوان گفت که واقع بینی، شجاعت اخلاقی و آینده نگری از مؤلّفه‌های اصلیِ روشنفکری است. از این گذشته، روشنفکری در آزمونِ لحظاتِ حسّاس و سرنوشت ساز خود را نشان می‌دهد چرا که در شرایط عادی همه می‌توانند «روشنفکر» باشند.

ریمون آرون، اندیشمند برجستۀ فرانسوی،در سال ۱۹۵۵ وقتی که «افیون روشنفکران» را منتشر می‌کرد می‌دانست که با وجود سلطۀ بلا منازع مارکسیسم بر فضای روشنفکری فرانسه، کتاب و شخصیّت‌اش موردِ انتقادات شدید روشنفکرانی مانند ژان پل سارتر قرار خواهد گرفت، ولی او در اندیشۀ سیاسی نوعی تعهّد یا مسئولیّت اجتماعی می‌دید که سکوت و مماشات را نادرست می‌دانست و همین مسئولیّت   وی را به انتشار کتاب «افیون روشنفکران» متعهّد ساخت. ریمون آرون نخستین متفکری بود که مارکسیسم را به مثابۀ «افیون روشنفکران» مطرح کرد. «افیون» اشاره‌ای بود به سخن کارل مارکس مبنی بر «دین افیون توده هااست» و آرون با این اشارۀ تلویحی می‌گفت که مارکسیسم نیز اینک به صورت یک «دین» در آمده که با «تعصّب، تقلید و ایمان»، راهِ هر گونه شک و تردید را فرو بسته است.

با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و شکست ایدئولوژی‌های فریبا روشنفکرانِ اروپائی- خصوصاً ژان پل سارتر- مورد انتقادات تُند قرار گرفتند. از بهترین نمونه‌های این نقدها کتاب «روشنفکران» اثر پال جانسُن روزنامه نگار و نویسندۀ برجستۀ انگلیسی است که در سال ۱۹۸۸ منتشر شده و دیگری، کتاب «متفکّران چپ نو» اثر راجر اسکروتن است که در سال ۱۹۸۵ انتشار یافته ولی ویرایش تازۀ آن با نامِ «احمق‌ها، شیّادان و هوچی ها» در سال ۲۰۱۵ منتشر شده است. هدف هر دو کتاب اسطوره شکنی و زدودنِ هاله‌های تقدّس از روشنفکرانی است که تأثیرات مهمّی در زمان و زمانۀ خود داشته‌اند.

موضوع مشترک هر دو کتاب، نقد متفکّران چپ است. کتاب پال جانسُن از نظر زمانی (تاریخی) گسترۀ بیشتری را شامل می‌شود. این کتاب -با منابع و مآخذ بسیار- زندگی و عقاید نویسندگانی مانند ژان ژاک روسو، تولستوی، ایبسن، کارل مارکس، برتولت برشت، همینگوی، لیلیان هلمن، ژان پل سارتر، نوآم چامسکی و برخی دیگر را بررسی کرده است در حالیکه کتابِ «احمق‌ها…» ناظر به عقاید و عملکردهای روشنفکران چپِ نو (معاصر) می‌باشد از جمله: ژاک دریدا، تامسون، لوکاچ، گرامشی، لویی آلتوسر، میشل فوکو، هابرماس و ژان پل سارتر. این دو کتاب-به سانِ دو آینه -زنگارهای عقیدتیِ روشنفکران برجسته را عیان می‌کنند؛ ضعف‌ها و زنگارهائی که گاه حیرت انگیز می‌نمایند. به خاطر تنوّع موضوعی، خلاصه کردن مطالبِ این دو کتاب بسیار دشوار است ولی با توجه به تأثیرات ژان پل سارتر در عرصۀ روشنفکری ایران، اشاره‌ای به چند نکته در بارۀ وی می‌تواند فضای عمومیِ آنها را به دست دهد:

منظورِ جانسُن از روشنفکران نوع خاصی از روشنفکران است که خود، آنان را «روشنفکران آرمانشهری» نامیده است، «روشنفکرانی که حاضرند مردمِ واقعی را در مذبحِ اندیشه‌های انتزاعی قربانی کنند» (ص۹).

به نظر جانسُن: «بسیاری از روشنفکران-برخلاف ستایش‌های اوّلیّۀ‌شان از عدالت و حقیقت- به خاطر حقیقتِ والاتری که مدّعی آن بوده اند-با شور و شوق، عدالت و حقیقت را لگدکوب کردند… آنان «در بی عدالتی و بی رحمیِ به اندازه‌ای توانا بودند که پیش از آن تقریباً دیده نشده و تنها با جنایات اهریمنی نازی‌های آلمان قابل مقایسه است» (صص ۵۸۶ و ۶۴۱). جنایات دوران استالین نمونه‌ای از این «جنایات اهریمنی» بود. آرتور کویستلر روشنفکرِ چپ و نویسندۀ برجستۀ مجارستانی- انگلیسی در تصویر دوران استالین نوشته است:

– «ما براى شما پیام آورِ راستى و حقیقت بودیم ولى این پیام‌ها در دهان هاى مان به دروغ تبدیل شدند. ما براى شما آزادى به ارمغان آوردیم که در دستان ما به شلّاق تبدیل شد. ما به شما وعدۀ حیات و زندگى دادیم، ولى صداى ما به هر کجا رسید، درختان را خشکاند و صداى خش خش برگ‌ها به هوا برخاست»[۱]

دوران پُل پوت (در کامبوج) نیز نمونۀ دیگری از این «جنایات اهریمنی» بود. به اعتقاد جانسُن: همۀ رهبران «خِمرهای سرخ» در دهۀ ۱۹۵۰ در فرانسه درس خوانده بودند و در آنجا نه تنها عضو حزب کمونیست بودند بلکه آموزه‌های سارتر را در موردِ «خشونت ضروری» فرا گرفته بودند و لذا، «این قتل عام کنندگان فرزندان ایدئولوژیک سارتر به شمار می‌آمدند» (ص۴۶۳). در همان زمان – امّا -روشنفکر برجسته‌ای مانند نوآم چامسکی می‌کوشید ثابت کند که «جنایت پُل پوت جنایت آمریکا بوده است… استدلال‌های روشنفکرانی مانند چامسکی بی شک نقش مهمی در وارونه ساختنِ چیزی بازی کرد که در اصل عزمی نیرومند از سوی ایالات متحده برای دادن فرصتی به ایجاد یک جامعۀ دموکرات در هندو چین بود» (صص ۶۳۹ و ۶۴۱).

 سارتر همواره دیگران را به «عمل» تشویق می‌کرد و عمل معمولاً به معنای خشونت بود. مقدّمۀ سارتر بر کتابِ «دوزخیان زمینِ» فرانتس فانون -که جانسُن آنرا «انجیل خشونت» می‌نامد- در واقع، «بیش از خودِ کتاب تشنۀ خون بود». سارتر نوشت که برای یک سیاهپوست «کشتنِ یک اروپائی دو نشانه با یک تیر است-نابود کردن همزمان ستمگر و ستمدیده». سارتر بود که شِگرد کلامیِ «خشن» دانستنِ نظم موجود (یعنی خشونت نهادی شدۀ دولت ها) را اختراع کرد و بدین سان، آدمکُشی را برای برانداختن آن موجّه دانست» (صص ۴۶۲-۴۶۳).

جانسُن می‌نویسد: «سارتر در مدّت چهار سالی که به طور مداوم از خط حزب کمونیست پشتیبانی می‌کرد، چیزهائی گفت و کارهائی کرد که باور کردنش تقریباً ناممکن است. او آدمی را به یاد حقیقتِ نفرت انگیزِ این جملۀ قصارِ دکارت می‌اندازد: «یاوه‌ای یا حرفی باورنکردنی وجود ندارد که این فیلسوف از آن دفاع نکرده باشد».

در ژوئیۀ ۱۹۵۴ سارتر پس از بازگشت از سفری به روسیه، با روزنامۀ چپ گرای لیبراسیون مصاحبه‌ای دو ساعته انجام داد. به نظر جانسُن: پس از سفر رسوای «جورج برنارد شاو» در اوایل دهۀ ۱۹۳۰، این[مصاحبه] چاکرمنشانه ترین شرحی است که یک روشنفکر برجستۀ غربی در بارۀ دولت شوروی داده است. سارتر گفت: علت اینکه شهروندان شوروی به خارج سفر نمی‌کنند، این نیست که از سفرِ آنها جلوگیری می‌شود بلکه[علّت] این است که [آنها]نمی خواهند کشور دوست داشتنی خود را ترک کنند… شهروندان شوروی بیشتر و مؤثّرتر از ما از حکومت خود انتقاد می‌کنند و در واقع، در اتحاد شوروی آزادی کاملِ انتقاد وجود دارد… سارتر سال‌ها بعد به دروغگوئی خود اعتراف کرد» (۴۵۹).

ژان پل سارتر «پدر معنوی و آکادمیک هزاران جوان پُرشور و انقلابی» بشمار می‌رفت و نظرِش دربارۀ «ماهیّت شرارت آمیز دولت‌ها و ضرورتِ مبارزۀ قهر آمیز با آن» تأثیراتِ مرگباری بر اندیشۀ سیاسی جوانان در کشورهای مختلف داشت؛ جنبش چریکی در ایران – از جمله – متأثّر از آنگونه عقاید بود و چنانکه گفته ام: «مبارزۀ مسلّحانه؛ هم استراتژی، هم تاکتیک» تیرِ خلاصی بود بر پیکرِ نیمه جانِ اندیشۀ سیاسی در ایران. بر بستر آن بى بضاعتى فکرى و بى نوائى فلسفى، هر کس «یوسفِ گم گشتۀ» خود را در «کنعانِ» اندیشه هاى ضدِ تجدّد مى یافت و در فضائى از اسطوره وُ وهم وُ خیال زمزمه مى کرد:

نادری پیدا نخواهد شد «امید»

کاشکی اسکندری پیدا شود

در آغاز این مقال گفته‌ام: روشنفکری در آزمونِ لحظات حسّاس و سرنوشت ساز خود را نشان می‌دهد چرا که در شرایط عادی همه می‌توانند «روشنفکر» باشند. پال جانسُن معتقد بود که در زندگی بسیاری از روشنفکران آرمانشهری مرحلۀ شومی وجود دارد که می‌توان آنرا «یائسگی فکری» یا «فرار عقل» نامید (ص۶۴۱). راجر اسکروتن این دسته از روشنفکران را «احمق‌ها، شیّادان و هوچی ها» نامیده است. در رویدادهای منجر به انقلاب اسلامی بیشترِ رهبران سیاسی و روشنفکران ایران -خصوصاً دکتر رضا براهنی-مصداق این سخن‌ بوده اند؛ ستایشگرِ«شعبده بازِ سپیده‌ای که دروغین بود»  یا از «معماران تباهی امروز».

***

راجر اسکروتن استاد فلسفه در دانشگاه اکسفورد از معدود روشنفکرانی بود که برخلاف ژان پل سارتر، میشل فوکو و دیگران در سال ۱۳۵۷/ ۱۹۷۹با انقلاب اسلامی و قدرت گیری آیت الله خمینی مخالفت نموده بود. چهار سال بعد (در ۶ نوامبر ۱۹۸۴) نیز او با انتشارِ مقالۀ « در رثای ایران » کیفرخواستی علیه روشنفکران اروپائی و حامیان انقلابِ اسلامی صادر کرد و از جمله نوشت:

– «چه کسی ایران را بخاطر می‌آورَد؟. چه کسی هجوم گلّه‌وار و شرم‌آورِ خبرنگار‌ها و روشنفکران [غربی] برای همراهی با انقلاب[اسلامی] را بخاطر می‌آورَد؟ چه کسی کارزارهای تبلیغاتی هیستریک علیه شاه را بخاطر می‌آورَد؟ چه کسی هزاران دانشجوی ایرانی در دانشگاه‌های غربی را به یاد دارد که مزخرفات مارکسیستیِ مُدِ روز را که رادیکال‌های پشتِ میزنشین به آن‌ها می‌فروختند، با اشتیاق می‌خریدند؟ همان‌هایی که بعدها جریان فریب‌ها و شورش‌هایی را رهبری کردند که به سقوط شاه منتهی شد. چه کسی آزادی و امنیّتی را بخاطر دارد که در پرتو آن روزنامه‌ نگارها می‌توانستند در ایران بچرخند و به جمع‌آوری شایعاتی بپردازند که بتوانند چاشنی داستان‌های خیالی‌شان دربارۀ حکومت وحشت کنند؟… بله! شاه، خود رأی (autocrat) بود، امّا خود رأئی و ستمگری (tyranny) دو چیز یکسان نیستند».

اسکروتن دستگاه نظریِ بیشترِ روشنفکرانِ چپِ اروپا را «دستگاهِ مُهمل ‌بافیِ» نامیده و با زبانی تُند و بی پروا به نقد عقاید و عملکرد‌شان پرداخته است. او-خود- کتابش را «اعلامیّۀ تحریک آمیز» خوانده است (ص۱۰).

با چنان صراحت و شجاعتی انتشارِ کتاب اسکروتن در سال ۱۹۸۵ توفانی از توهین و تهدید و افتراء علیه وی برانگیخت چندان که باعث جمع آوری و تحریم آثارش توسط نیروهای چپ و اخراج وی از دانشگاه آکسفورد گردید. به روایت اسکروتن:

– «[چاپ اوّلِ کتاب متفکران چپ نو ]با استهزا و خشم روبرو شد و منتقدان در تُف انداختن بر جنازۀ آن از هم گوی سبقت می‌ربودند… و منتقدان و یادداشت نویسان در شایستگی فکری من و نیز شخصیّت اخلاقی‌ام شکِ جدّی وارد آوردند. این خُسران و از دست رفتنِ ناگهانی جایگاه، به حمله به همۀ نوشته‌هایم انجامید… یک فیلسوفِ دانشگاهی در نامه‌ای به لانگمن – ناشرِ کتابِ قبلی‌ام – نوشته بود که «علیرغمِ میلِ باطنی‌ام باید به عرض‌تان برسانم که بسیاری از همکارانم در این‌جا (یعنی، در دانشگاه آکسفورد) بر این گمان هستند که دامانِ انتشاراتِ لانگمن- که انتشاراتِ محترمی است- به‌سببِ همکاری با اسکروتن لکّه‌دار شده است». او در ادامه با ‌لحنِ تهدید، ابرازِ امیدواری می‌کند که «واکنش‌هایِ منفی‌ای که این کتاب به‌دنبال داشته، موجب شود لانگمن در آینده احتیاطِ بیش‌تری در انتخابِ سیاستِ نشرش به خرج دهد». یکی از پرفروش ‌ترین نویسندگانِ کتبِ آموزشیِ لانگمن هم تهدید کرده بود اگر انتشارِ کتابِ من ادامه یابد آثارش را به انتشاراتِ دیگری خواهد سپرد، و چنین شد که، مطابقِ انتظار، نسخه‌هایِ باقی‌ماندۀ متفکرّانِ چپِ نو به‌سرعت از کتاب‌فروشی‌ها جمع ‌آوری و در اتاقکِ حیاطِ من انبار شدند. از آن پس – طبعاً – میلی به بازگشتن به صحنۀ چنین فاجعه‌ای نداشتم» (صص۶-۹).

سخن اسکروتن نشان می‌دهد که در دوران استیلای مارکسیسم سرکوبگرانِ اندیشه – چه در روسیّۀ شوروی و چه در فرانسه و انگلیس و ایران – از اَبزارِ مشابهی در مقابله با دگراندیشان استفاده کرده‌اند: سرکوب و سانسور!.

آنچه که اسکروتن «فاجعه» می‌نامید یادآور سرنوشت میخائیل بولگاکف، نویسندۀ بزرگ اوکرائینی تبارِ روسیّه است که در زیرِ پلید ترین سرکوب‌ها و سانسور‌های استالینی نوشته بود:

– «همۀ کارهایم نقدهای نامطلوب و سُخره آمیز دریافت کرده‌اند، و نام من نه فقط در مطبوعاتِ ادواری که حتّی درکتاب‌های دائرة المعارف کبیر شوروی و دائرة المعارف ادبی شوروی لجن مال شده است… روز به روز نقدهای مطبوعات بی رحمانه تر شده به طوری که الان این نقدها به فحش و ناسزاهای عنان گسیخته مبدّل شده‌اند… من هیچ توانی برای دفاع از خود ندارم».

ییلنا (همسرِ بولگاکف) نیز از منتقدانی یاد می‌کند که «با نقدهای عنادآمیز و رذیلانه» باعثِ لطمات روحیِ بولگاکف شده بودند.

برای نگارنده سخنان بولگاکف و اسکروتن یادآورِ هیاهوهای نفرت انگیزِ منتقدانِ کتابِ «آسیب شناسی یک شکست» است؛ کتاب کوچکی که می‌خواست «نگاهی دیگر» به شخصیّت دکتر مصدّق و رویداد ۲۸ مرداد ۳۲ داشته باشد تا در پرتوِ آن زوال اندیشۀ سیاسی از انقلاب مشروطه به انقلاب مشروعه (۱۳۵۷) را نشان دهد… دریغا که «هر گاو-گند چاله دهانی، آتشفشانِ شعلۀ خشمی شد»[۲]. هیاهوی نفرت انگیزِ منتقدان، علّت دیگری نیز داشت و آن، «موضع ضدِ انقلابیِ من» در برابرِ انقلاب اسلامی و انعکاس آن در«آخرین شعر»م بود، به همین جهت، مشّاطه گران و عوامل رژیم نیز با ارکستر بی شکوهِ منتقدان همآواز شده بودند. با اینهمه، این کتاب کوچک -به سان آبی زلال – صَخره‌ها و سُخره‌های سهمناک را درنوَردید و به  چاپ پنجم رسید[۳].

پال جانسُن تأکید می‌کند: «بدترین نوع استبداد، خودکامگیِ سنگدلانۀ عقاید است» (ص۶۴۳). معروف است که وقتی بوخارین – نظریّه پردازِ برجستۀ بلشویسم – از برخی «رفقای سابق» شدیداً انتقاد می‌کرد،استالین فریادکنان می‌گفت:

– «آفرین! آفرین! بوخارین برای آنان استدلال نمی‌کند، بلکه سلّاخی ‌شان می‌کند».

وظیفۀ روشنفکران واقعی برخوردِ متین و متمدّنانه با اندیشه‌های دلیر یا دلیری اندیشه است و چنانکه گفته ام: انجام این وظیفه صفِ روشنفکرانِ واقعی را از چُماقداران و سرکوبگران اندیشه متمایز می‌کند. از این گذشته، پیروزیِ نظریِ روشنفکرانی مانند بولگاکف، ریمون آرون، اسکروتن، کویستلر، کارل پوپر، محمد علی فروغی و خلیل ملکی به ما می‌آموزد که مرعوبِ هیاهوی «وَزَغ‌های ادبی» و «سوسمارانِ رسانه ای» نشویم چرا که«قدرتِ حقیقت» از«حقیقتِ قدرت» (از جمله استالینیسم) نیرومندتر است…

https://mirfetros.com

[email protected]

[۱] – ظلمت در نيمروز، آرتور كويستلر،ترجمۀ محمود ریاضی و علی اسلامی،نشر چاپخش ، تهران،1361، ص60

[۲] – فردِ غیر امینی نیز با چشم بستن بر غلطنامۀ پیوستِ کتاب،کوشید تا به سوداگری های خویش «حقّانیّت» دهد!!

[۳] – چاپ پنجم این کتاب در قطع بزرگ و برای کمک به زلزله زدگان کرمانشاه انتشار یافته بود.چاپ ششم (با الحاقات و اضافات بسیار) در حدود 800 صفحه منتشر خواهد شد.

 

 

 

 

 

 

در رثای ایران،راجر اسکروتن

مارس 30th, 2022

اشاره:

راجر اسکروتن متفکر برجستۀ انگلیسی و استاد فلسفه در دانشگاه اکسفورد  از معدود روشنفکران اروپائی بود که در سال1357/ 1979 علیه انقلاب اسلامی و قدرت گیری آیت الله خمینی  موضعگیری کرده بود.در 6 نوامبر 1984 نیز اسکروتن در نشریۀ تایمز لندن با لحنی ایراندوستانه بر مواضع مخالف خود  تأکید نمود.این مقاله  در واقع کیفر خواستی علیه روشنفکرانی است که با حمایت از انقلاب اسلامی  راهگشای حکومتی قرون وسطائی و جبّار گردیدند؛رهبران سیاسی و روشنفکرانی که به درستی «معماران تباهی امروز» نامیده شده اند.

راجر اسکروتن در سال ۱۲ ژانویه ۲۰۲۰ چشم از جهان فرو بست.

 

چه کسی ایران را بخاطر می‌آورد؟ چه کسی هجوم گلّه‌وار شرم‌آورِ خبرنگارها و روشنفکران [غربی] را برای همراهی با انقلاب[اسلامی] بخاطر می‌آورد؟ چه کسی کارزارهای تبلیغاتی هیستریک علیه شاه را بخاطر می‌آورد؟ گزارش‌های هولناک از فساد مالی، سرکوب پلیس، فساد دربار و بحران قانون اساسی؟ چه کسی هزاران دانشجوی ایرانی در دانشگاه‌های غربی را به یاد دارد که مزخرفات مارکسیستی مُد روز را که رادیکال‌های پشت میزنشین به آن‌ها می‌فروختند، با اشتیاق می‌خریدند؟ همان‌هایی که بعدها جریان فریب‌ها و شورش‌هایی را رهبری کردند که به سقوط شاه منتهی شد.

چه کسی رفتار آن دانشجویان را با دیپلمات‌های همان کشوری که امکان تحصیل آن‌ها را فراهم کرده بود به یاد می‌آورد؟ چه کسی اتهاماتی که ادوارد کندی به شاه وارد می‌کرد را به یاد می‌آورد؟ اینکه شاه میلیاردها دلار ثروت بی‌حد و حصر را از ایران دزدیده است و رهبری یکی از سرکوب‌گرترین رژیم‌های تاریخ را به عهده دارد؟

و در نهایت، حقیقت دربارۀ دستاوردهای اصلی شاه که از طریق روزنامه‌نگارها موفق شدیم گهگاهی به آن‌ها نگاه کوچکی بیاندازیم: موفقیتش در مبارزه با بیسوادی، عقب‌ماندگی و بی‌قدرتی کشورش، سیاست‌های اقتصادی عاقلانه‌اش و اصلاحاتی که اگر این شانس را پیدا می‌کرد که آن‌ها را به نتیجه برساند، می‌توانست مردمش را از ستمگری آخوندهای شرور نجات دهد. چه کسی این‌ها را بخاطر می‌آورد؟ چه کسی آزادی و امنیّتی را بخاطر دارد که در پرتو آن روزنامه‌ نگارها می‌توانستند در ایران بچرخند و به جمع‌آوری شایعاتی بپردازند که بتوانند چاشنی داستان‌های خیالی‌شان دربارۀ حکومت وحشت کنند؟

بله، شاه،  خود رأی (autocrat) بود، اما خود رأئی و ستمگری (tyranny) دو چیز یکسان نیستند. در یک autocracy ما می‌توانیم مجلس نمایندگی، قوۀ قضاییۀ مستقل و حتی مطبوعات آزاد و دانشگاه خودگردان داشته باشیم. همانطور که شاه به دنبال آن‌ها بود.

شاه همانند کمال آتاتورک که چشم انداز و دیدگاه مشترکی با او داشت autocracy خودش را وسیله‌ای برای ایجاد و محافظت از این نهادها می‌دید. چرا هیچ‌یک از دانشمندان علوم سیاسی در غرب به خودش زحمت نداد تا این نکته را به زبان بیاورد یا این نظریه را بازگو کند که ما علاوه بر فرآیند دمکراتیک باید برای نهادهای نمایندگی و محدودکننده قدرت که در غیاب آن [دموکراسی] همچنان می‌توانند شکوفا شوند ارزش قائل شویم. چرا هیچکس ما را دعوت نکرد که نظام سیاسی ایران را با عراق یا سوریه مقایسه کنیم؟ چرا دانشمندان علوم سیاسی ما با آغوش باز به استقبال انقلاب ایران رفتند، در حالی که شواهد نشان می‌داد انقلاب در چنین شرایطی به بی‌نظمی اجتماعی وسیع و یک دهشت‌سالاری ختم خواهد شد؟

چرا محافل روشنفکری غرب همچنان این افسانه را تکرار می‌کنند که شاه مقصر اصلی این انقلاب بود، درحالی که خمینی و مارکسیست‌ها به مدت 30 سال در حال برنامه‌ریزی آن بودند و علیرغم تمام تلاش‌هایشان برای عملی کردن آن از حمایت عمومی ناپایداری برخوردار بودند؟

پاسخ همۀ این پرسش‌ها بسیار ساده است. شاه متحد غرب بود و موفقیتش در برقراری یک پادشاهی محدود در یک منطقه استراتژیک و حیاتی باعث تضمین امنیّت ما، ثبات خاورمیانه و بازدارندگی در برابر گسترش نفوذ شوروی شده بود. اشتباه مهلک شاه این بود که فکر می‌کرد شکل‌دهندگان به افکار عمومی غرب بابت ایجاد شرایطی که آزادی آن‌ها را تضمین می‌کرد او را دوست دارند. کاملاً برعکس؛ آن‌ها از او متنفّر بودند. شاه آن مرگ‌خواهی دائمی که تمدن غربی به آن دچار است را وارد محاسباتش نکرده بود. همان مرضی که باعث می‌شود بعضی از اهالی پرسروصدای آن هر به اصطلاح خبط و خطایی را، هر چقدر هم بی‌معنا باشد منتشر کنند، به شرطی که مطمئن باشند به شانس بقای [تمدن] ما آسیب می‌زند.

البّته این غوغاییان تا مدتی دربارۀ مسائل شرم‌آوری چون: نابودی نهادهای سیاسی در ایران و استقرار ترور مذهبی، گسترش نفوذ [کمونیسم] شوروی به افغانستان و پایان ثبات در منطقه  سکوت می‌کنند. کسانی که از این تراژدی حمایت کردند، خیلی ساده به عواقب آن پشت کردند و به سراغ جاهای دیگر رفتند تا سرنوشت مشابهی را برای آن‌ها رقم بزنند: ترکیه، نیکاراگوئه، ال‌سالوادور، شیلی، آفریقای جنوبی و هر جای دیگری که در آن بتوان به منافع حیاتی ما [غرب] آسیب زد.

البته امروز دیگر برای یک خبرنگار غربی وارد شدن به ایران سخت است و حتی اگر موفق به این کار شود تجربه جالبی نخواهد داشت. این خبرنگار نمی‌تواند مانند همکارانش که از بیروت اخبار را منتشر می‌کنند چهرۀ یک قهرمان در خط مقدم نبرد را به خود بگیرد. او مجبور است در سکوت و وحشتِ از دست دادن جانش صرفاً شاهد چیزهایی باشد که می‌توان ناباورانه آن‌ها را عدالت خودسر پاسداران انقلاب، صحنه‌های نفرت‌انگیز خشونت، شکنجه و جنون شیطانی توصیف کرد. تحقیر زنان در عرصۀ عمومی و به مسلخ فرستادن هر روزۀ جوانانی که هنوز آنقدر کم سال هستند که حتی از درک معنای [جنگ بیهوده‌ای] که به خاطر آن محکوم به مرگ شده‌اند، ناتوانند.

او همچنین مجبور است با حقیقتی مواجه شود که برای سال‌های متوالی جلوی چشمانش قرار داشت و اگر توانایی پذیرش اشتباهاتش را از دست نداده باشد هنوز هم می‌تواند آن را تشخیص دهد: این حقیقت که پادشاهی مشروطه فُرم مناسب حکومت برای ایران است و تنها راه نجات آن بازگرداندن جانشین بر حق شاه به قدرت است. این مسئله نه تنها به نفع مردم ایران که در راستای منافع غرب هم هست. و دقیقاً به همین دلیل است که روزنامه‌نگارهای اندکی به آن خواهند پرداخت.

منبع

غزلی از: امیدصبّاغ نو

مارس 28th, 2022

گرچه هرشب استکان بر استکانت می زنند
     هرچه تنهاتر شوی آتش به جانت می زنند

زندگی را خشک-مثلِ زنده رودت-می کنند
     با تبَر  بر ریشهء نصفِ جهانت می زنند

چون براشان جای استکبار را پُر کرده ای 
    با تمسخر مشتِ محکم بر دهانت می زنند!

پیش ترها مخفیانه بر زمینت می زدند
     تازگی ها  آشکارا  آسمانت می زنند!

آه! قدری فرق دارد زخم خنجرهای شان
    دوستانت پا به پای دشمنانت می زنند

ﻫﻮای ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻪ دﻟﮕﻴﺮ میﺷﻮد ﮔﺎهی،مسعود سپند با خوشنویسیِ استاد سعید شرقی

مارس 28th, 2022

ﻫﻮای ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻪ دﻟﮕﻴﺮ میﺷﻮد ﮔﺎهی

‫از اﻳﻦ زﻣﺎﻧﻪ دﻟﻢ ﺳـﻴﺮ میﺷﻮد ﮔﺎهی

‫ﻋـﻘـﺎبِ ﺗـﻴـﺰ ﭘـﺮِ دﺷـﺘـﻬﺎي اﺳـﺘﻐﻨﺎ

‫اﺳـﻴـﺮ ﭘـﻨﺠۀ ﺗﻘﺪﻳﺮ میﺷﻮد ﮔﺎهی

 ‫ﺻـﺪای زﻣـﺰﻣـۀ ﻋﺎﺷـﻘﺎن آزادی

‫ﻓﻐﺎن و ﻧﺎﻟۀ ﺷﺒﮕﻴﺮ میﺷﻮد ﮔﺎهی

‫ﻧـﮕـﺎهِ ﻣـﺮدم ﺑـﻴـﮕﺎﻧـﻪ در دل ﻏـﺮﺑـﺖ

‫ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺧﺴﺘۀ ﻣﻦ ﺗﻴﺮ میﺷﻮد ﮔﺎهی

‫ﻣﺒﺮ ز ﻣﻮی ﺳﭙﻴﺪم ﮔﻤﺎن ﺑﻪ ﻋﻤﺮ دراز

‫ﺟﻮان ز ﺣﺎدﺛﻪای ﭘـﻴﺮ میﺷﻮد ﮔﺎهی

‫ﺑﮕﻮ اﮔﺮ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺟﺎئی نمی رﺳﺪ ﻓﺮﻳﺎد-

‫ﻛﻼم ﺣﻖ دمِ ﺷﻤﺸـﻴﺮ میﺷﻮد ﮔﺎهی

‫ﺑـﮕـﻴـﺮ دﺳـﺖ ﻣﺮا آﺷـﻨﺎي درد! ﺑـﮕﻴﺮ

‫ﻣﮕﻮ ﭼﻨﻴﻦ و ﭼﻨﺎن، دﻳﺮ میﺷﻮد ﮔﺎهی

‫ﺑﻪ ﺳﻮي ﺧﻮﻳﺶ ﻣﺮا می کِشد ﭼﻪ ﺧﻮن و ﭼﻪ ﺧﺎك

‫ﻣـﺤـﺒّـﺖ اﺳـﺖ ﻛـﻪ زﻧـﺠـﻴـﺮ میﺷـﻮد ﮔﺎهی

خوشنویسیِ استاد سعید شرقی بر بیتی از این غزل مسعود سپند

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی

عقل اسلامی و خِرَد ایرانی،هومر آبرامیان

مارس 20th, 2022

بسیاری از واژه نامه های پارسی، «خِرَد» و «عقل» را این همان دانسته، و از ریشخند روزگار اینکه همین واژه نامه ها در گزارش «عقل» نوشته اند: قبض آوردن شکم و بند آوردن اسهال. || بستن زانو و لِنگ شتر. || دِیه دادن و دِیه گرفتن. || از قِصاص چشم پوشیدن در برابر دیه. || شناخت خیر و شر بر بُنیاد شریعت. || جوهری لطیف و نوری روحانی که نفس آدمی بدان  درک می کند علوم ضروریّه را … 

این «علوم ضروریّه» که عقل درک می کند! همان فرمان های این بکن آن نکن! این حرام است آن حلال!  این کفر است و آن دین!  این ثواب است و آن گناه! این پاک است و آن نجس!. این مکروه است و آن مستحب، این گناه است و آن پادافره گناه… و اینهمه  بدان شیوه که الله و رسول باز نموده اند،  نه بدان گونه که آدمی از راه خرد و اندیشۀ نیک، و از راه هوش و دانش و بینش و توان خود بدان رسیده باشد.

عقل همیشه در «صراط مستقیم» می رود، و «صراط مستقیم» آن است که «الله» و «یهوه» و «پدر آسمانی» بدستیاری تنی چند از شبانان بیابانگرد بنام «پیامبر» بدو نمایانده اند!..

ولی با اندکی ژرف نگری در می یابیم که «عقل» هیچ پیوندِ سرشتی با «خِرد» ندارد!. «عقل» پیر جهاندیده است، در راهی که نمی شناسد گام نمی نهد، کمترین  نیاز به جستجوی راه های ناشناخته نمی بیند و از هرگونه نو آوری بیزار است،  هر پدیدۀ نوین برای او هراس انگیز و ناپذیرفتنی است، مانند آخوندها از پدیده های نو و  بیگانه می ترسد: مدرسه حرام است، مکتب خوب است… رادیو حرام است، نوحه خوانی پسندیده است… تلویزیون حرام است، پای منبر آخوند نشستن صواب دارد،  دوش گرمابه حرام است، خزینه خوب است،  ورزش بانوان حرام است! سینه زنی واجب و قمه زنی پسندیده است…

«عقل» سازشکار است، برای رسیدن به آماج خود که آنرا «غایت خیر» می داند به آسانی  «شر» بپا می کند، دروغ مصلحت آمیز را  نیک می شمارد و به آسانی دروغ می گوید، مانند امّت حزب الله چاپلوسی می کند،مانند آخوندها «تقیه» می کند، «خدعه» می کند، مانند اصلاح طلبان دو رویی می کند، برای رسیدن به آماج خود نیرنگ بکار می برد…

«عقل» ناجوانمرد است، پیمان شکن است، از انجام هر نیک و بد برای دستیابی به سود خود روی برنمی گرداند،  جز  به سود خویش نمی اندیشد، مردمان را به گفتن دروغ مصلحت آمیز سفارش می کند، بجز آنچه که شریعت و رسول و امامانش  بر نموده اند،  هر راه دیگری را بی راهه می شمارد، در جهان  تنها  یک راستی را می باورد، و آن یگانه راستی، همان است که کیش او و شریعت او و دین او نشانش داده اند…

ولی «خرد» چنین نیست، «خرد» جستجو گر است، خرد جوان و برنا و دلیر است، خرد جوانمرد است، سیاوش وار، پیمانی که بسته شد را نمی شکند، به دروغ مصلحت آمیز باور ندارد و سخن جز به راستی نمی گوید اگر چه به زیان او باشد، برای رسیدن به آرمانشهر والا، خود را خوار و زبون نمی کند…  «خِرَد» همواره  در جستجوی ناشناخته ها  و ندانسته هاست، می کوشد زیر و بَم هر پدیدۀ نوینی  را بشناسد و  هر نوآوردی را بیازماید،  هیچ گونه راستینگی را یگانه راستی نمی شمارد،  پیوسته  در جستجوی راه های نو و پدیده های نو و راستینگی های نوین است، از هیچ شکستی نمی هراسد، هر شکستی را آزمونی نو و پیروزی نو می شمارد، هیچ راهبندی را گذر ناپذیر و هیچ سختی را سختی بزرگ نمی داند… خِرَد درست همانند آبی زلال  پاک و پویا است، می خواهد همه چیز را مانند خود شاداب و پویا  و زندگی بخش و جهان آرا کند…  وارون عقل که همانند برکه است… عقل، آب انبار است، بویناک است،  گور کنی است که چشم دیدن  بازیگوشی رنگهای شاد در میان گندم زارها، و  در زیر تابش خورشید را ندارد، عقل در سیاهی، گورهای پوسیده استخوانهای مردگان  را زیر و رو می کند تا مگر سر پناهی برای خود بیاید.

    عقل بندِ رهروان ست ای پسر 

  بند بشکن ره عیانست ای  پسر

                                      مولوی

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها

                                     مولوی

گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل

برون رو کز تو وارستم من امروز

                                 مولوی

کارنامۀ آدمی سرگذشت جنگ ها و کُشتارها و لشکرکشی ها نیست، کارنامۀ راستین آدمی، روند اندیشه  و سرگذشت رویش و بالش نیروی خرد و دریافت اوست، آدمی تنها در پرتو خرد و اندیشۀ نیک می تواند بر نادانی ها وناتوانی ها خود چیره گردد . 

در دین های ابراهیمی خرد نه تنها شایان ستایش نیست، بلکه شایستۀ نکوهش و سرزنش است .

پولوس رسول [یکی از نامورترین کارگزاران مسیحیت] که بُنیادگذار کلیسای غیر یهودی در جهان است، در فرگرد یکم از نخستین نامۀ خود به کلیسای قُرَنتُس می نویسد:

   «… مسیح مرا فرستاده است نه آنکه تعمید دهم بلکه تا بشارت رسانم، نه به حکمت کلام! مبادا صلیب مسیح باطل شود* زیرا ذکر صلیب برای هالکان حماقت است لکن نزد ما که ناجیان هستیم قوت خداست* کجاست حکیم، کجا کاتب، کجا مباحث این دنیا، مگر خدا حکمت جهان را جهالت نگردانیده است… خدا به این رضا داد که بوسیلۀ جهالت موعظه! ایماندارن را نجات بخشد… خدا جُهال جهان را برگُزید تا حکما را رسوا سازد!..

    سخن از این روشن تر در ستایش جهالت، و در نکوهش خرد نمی توان گفت: خدا می خواهد بوسیله  جهالت موعظه ایمانداران را نجات بخشد… خدا جهال جهان را برگزید تا آلبرت انشتین و ماری کوری و پاستور و ادیسون و کریستیان برنارد[نخسیتن کارد پزشک دل] و دیگر فرزانگان و فرهیختگان جهان را رسوا سازد!..

در فرگرد یکم از «جامعه» که از بخش های ادبی و پند آموز تورات است،  سلیمان نبی می گوید:

    من حِکمَت را به غایت افزودم  بیشتر از همگانی که پیش از من بر اورشلیم فرمانروا بودند، و دل من حِکمَت و معرفت را بسیار دریافت نمود* و دل خود را بر دانستنِ حِکمَت و حماقت و جهالت مشغول ساختم، پس فهمیدم که این نیز در پی باد زحمت کشیدن است * زیرا در کثرت حکمت غم است، هر که علم را بیافزاید حُزن را بیافزاید .

در اسلام تا سال چهلم کوچی(هجر)، خویشکاریِ بایستۀ  مسلمانان روشن بود، قرآن و سنّت رسول الله و سیرۀ خلفای راشدین الگوی رفتاری مردم بودند، از آن پس ،حدیث و روایات نیز به سیرۀ رسول و خلفای راشدین و امامان افزوده شد. در روزگار عباسیان فرهنگ ایران اندک اندک به دربار فرمانروایان عرب رخنه کرد و نگرانی ژرفی در میان محدثین برانگیخت، آنها می دانستند که فرهنگ ایران زمینۀ سُست شدن  باوری های مسلمانان را فراهم خواهد کرد، از اینرو نه تنها به ستیز با فرهنگ ایران، بلکه با هر گونه دانش و بینشی که جهان را نو بگرداند به ستیز برخاستند .

ماوردی از فقهای بزرگ سدۀ پنجم کوچی،  می گفت : تمام اقوالی که از پیغمبر نقل می کنند  که مشعر است به ترغیب و تشویق دانش اندوزی مربوط است به علوم شرعیه .

ابن تیمیه حنبلی، فقیه بزرگ سدۀ هفتمِ کوچی می گفت: جز آنچه از پیغمبر بما رسیده است  شایستۀ عنوان علم نیست .

ابراهیم شاطبی فقیه سدۀ هشتم می گفت:

جز آنچه مربوط به شرعیات است مستلزم گمراهی است و عقاید دینی را سُست می کند .

امام محمد غزالی که دانش بر آمده از خرد را زیان بخش می دانست نوشت :

« شخص از خواندن و مطالعۀ آنها[نوشته های دانشمندان و فرزانگان) از دقت در قضایای ریاضی و روشنی برهان های آن به شگفت می افتد و بالتبع نسبت به فلاسفه عقیده و ارادتی پیدا می کند و می پندارد همۀ معلومات آنها در سایر مسائل به همین وضوح و دقت است، پس سُستی عقیدۀ دینی و حتی کفر آنها ممکن است در وی اثر کند و از پیروی عقاید شرعی سر باز زند… این زیان بزرگی است که از علوم ریاضی حاصل می شود و هر کس به شئامت آن دچار گردد لگام تقوا و دیانت از گردنش می افتد .

    جلال الدین سیوطی مفسّر قرآن و دانشمند نامی مصر می نویسد:

در آغازِ دانش اندوزی به منطق روی آوردم ولی خداوند کراهت آنرا بدلم انداخت و هنگامی که فتوای ابن صلاح در حُرمت منطق به گوشم رسید بکلی آنرا ترک کردم و در عوض به حدیث که اشرف علوم است روی آوردم. منطق، علم یهود و نصارا است .

دردا که امروزه بیشتر دانشگاه های بزرگ جهان   فرهنگ و هنر ایرانی را با بیشرمی تمام «فرهنگ و هنر اسلامی!» می نامند تا مردم جهان بدهکاری خود به ایرانیان را از یاد ببرند . کسی  نمی پرسد:

آن نگارۀ زیبا که میخانه ای را نشان می دهد که در آن زن نیمه برهنۀ زیبا پیکری ساغر اندازی  می کند…  کمی آنسوی تر، چنگ نوازی در کار نغمه پردازی است و بانوی زیبا پیکر دیگری در کارِ  دست افشاندن و شادی پراکندن… کدام یک از این نمودها برآمده از آیین بیابانی اسلام است؟

قالی زیبای ایرانی چه پیوندی با اسلام  دارد؟

چنگ و تار و سه تار و رباب و  نی و دیگر کارمایه های خُنیاگری چه پیوندی با آموزه های قرآن دارند؟

سفالینه های هنرمندانه و پر نقش و نگار ایرانی که برای می سازی و می نوشی ساخته و پرداخته شده اند، در کجای اسلام  جای دارند؟

فردوسی بزرگ،  با دلبستگی ژرفی که به ایران و فرهنگ ایران و زبان پارسی داشت، در بکارگیری واژگان پارسی و دوری گزیدن از واژگان بیگانه آنچنان توانمندی و پای ورزی از خود  نشان داد که امروزه او را «پدر فرهنگ ایران»، «زنده کنندۀ زبان پارسی» و «پادشاه زبان پارسی» می دانند.

یکی از گرامی ترین فروزه های این بزرگمردِ تاریخ اندیشه پای فشردن او بر خِرَدگرایی و فراخواندن فرزندان ایران زمین بسوی دانش و بینش و منش نیک است. در چنین راستایی است که وارون همه فرزانگان و سخن سرایان پسا اسلام که کار خود را با «بسمه تعالی» آغازیده اند، او شاهکار بی همتای خود با «خداوند جان و خرد» آغاز کرد:   

کنون ای خردمند، ارج  خرد     

بدین جایگه گفتن  اَندَر خُورَد

بگو  تا  چه داری  بیار  از خِرَد   

که گوش نیوشَندِه زو بر خورَد

خِرَد اَفسَرِ شهریاران بُوَد            

خِــــرَد زیــــــور نامــــــداران بود

خرد زندۀ جاودانی شناس   

خرد مایۀ زندگانی شناس

خرد رهنمای و خرد دلگشای   

خرد دست گیرد به هر دو سرای

از او شادمانی و  زویت غمی است  

ازویت فزونی و  زویت کمی است

چه گفت آن هنرمند مردِ خرد   

که دانا ز گفتار او برخُورَد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش     

دلش گردد از کرده خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند وُرا          

همان خویش بیگانه داند وُرا

از اویی به هر دو سرای ارجمند

گُسسته خِرَد پای دارد ببند

خرد چشم جان است چون بنگری 

تو بی چشم شادان جهان نسپَری

نُخُست آفرینش خرد را شناس

 نگهبان جان است و او را سه پاس

سه پاس تو چشم است و گوش و زبان

کزین سه رسد نیک و بد بی گمان

خرد را و جان را که یارد  ستُود   

وگر من ستایم که یارد  شنود

خرد را کنی بر دل  آموزگار

بکوشی که نَفریبدَت روزگار

زشمشیرِ دیوان خرد جوشَن است         

دل و جان دانا  بدو روشن است

گذشته سَخُن یاد دارد خِرد

به دانش روان  را همی  پَرورد

چو خواهی ستایش پَسِ مرگ تو

خِرَد باید ای نامور برگِ تو

چنین داد پاسخ که راه خِرَد       

زهر دانشی بی گمان بگذرد 

خرد خود یکی خلعت ایزدی است

ز اندیشه دور است و دور از بدی است

زبیشی  خرد جان بود سودمند  

ز کمیش  تیمار و دَرد و گزند

سَخُن خوب گوید چو دارد خرد 

چو  باشد  خرد  رَسته  گردد زبَد

نکوتر هنر مَرد را بِخرَدی است  

که کار جهان  و  رَه  ایزدی است

چو از سَر خِرد رفت واز چشم شَرم  

همان نام و ننگ وهمان سرد و گرم

دلی کز خرد  گردد آراسته

چو گنجی  بود پُر زَر  و خواسته

کسی کو خرد جوید و ایمنی

نتازد سوی  کیش  اهریمنی

اگر یار باشد روان با خِرد

به نیک و به بدروز بر نشمُرد

تو نشنیده یی داستان پلنگ       

بدان  ژرف دریا که زد با نهنگ 

که گر بر خرد چیره گردد هوا

نیابد ز چنگ هوا کس رها

                         

هر آنکس که گردد ز راه خرد

سرانجام پیچد ز کردار بد

 

نگه کن که تا تاج با سرچه گفت 

که با مغزت ای سر خرد باد جفت

 

کسی را کَش از بُن نباشد خِرد

خردمندش از مردمان  نَشمُرد

 

بد و نیک بر ما همی بگذرد        

نباشد دُژَم هر که دارد خرد       

 

هر آنکس که دارد ز دانش خِرَد

سرِ مایه ی  کارها بنگرد

 

نمیرد کسی کو روان پَروَرد

به یزدان پناهد ز راه خرد

 

خرد گیر کارایش جان بُوَد

نگهدار گفتار و پیمان بُوَد

 

بباید خرد شاه را ناگزیر 

هم آموزش مرد بُرنا و پیر

 

بدی ها بصبر از مَهان بگذرد      

سرِ مرد باید که  دارد خرد

 

هر آن نامور کو ندارد خرد        

ز تخت بزرگی کجا برخورد

                                  

چو باید که دانش بیفزایدت

سَخُن یافتن را خرد بایدت

 

به رامش بود هر که  دارد خرد

سِپِهرَش همی در خِرَد پَروَرَد

 

به آزادی است از خرد هر کسی

چنان چون ننالد ز اختر بسی

 

خرد پرورد جان دانندگان          

خرد ره  نماید بخوانندگان

 

دل ای شاه مَگسَل ز راه خِرَد     

خِرَد نام و فرجام را پرورد

 

هر آن  بی خِرَد کو نیابد خِرَد

پشیمان شود هم ز گفتار خَود

 

دلِ مَردُم بی خِرَد بارزوی

بدین گونه آویزد ای نیکخوی

 

چو آتش که گوگرد یابد خورش

گرش در نیستان بود پرورش

 

تنومند کو را خرد یار نیست      

به گیتی  کس او را خریدار نیست

 

 

 

…از عشق، عبدالحمید ضیایی

مارس 15th, 2022

ﺑﻪ ﺳﻬﺮﻭﺭﺩﯼ ﻫﺎ ﻭ ﻋﯿﻦ ﺍﻟﻘﻀﺎﺕ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﺎﺭﻡ

ﭼﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﻓﻘﯿﻬﺎﻥِ ﺣﻠﺐ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ؟
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﯽ ﭘﺎﺭﻩ ﯼِ ﺍﻧﺪﻭﻩ ، ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺩِ ﻃﻠﺐ ، ﺍﺯ ﻋﺸﻖ !
ﺻﻼﺡ ﺍﻟﺪﯾﻦِ ﺯﺭﮐﻮﺑﯽ ، ﺻﻼﺡ ﺍﻟﺪﯾﻦِ ﺍﯾﻮﺑﯽ
ﯾﮑﯽ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﻭ ﻓﺘﻮﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ  ﻃﺮﺏ ، ﺍﺯ ﻋﺸﻖ !
ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺩﺭ ﺣﺼﺎﺭِ ﺗﻠﺦِ ﺯﻧﺪﺍﻥ ، ﺯﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﮔﻮﺭﻡ
ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﺍﺻﺤﺎﺏِ ﺧﻮﺩ ، ﯾﺎﻟﻠﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ !
ﮐﻪ ﻣﻦ ﻋﯿﺴﯽ ﺍﺑﻦِ ﺧﻮﯾﺸﻢ ، ﺑﺮ ﺑﻠﻨﺪِ ﺟﻠﺠﺘﺎ ﺗﻨﻬﺎ …
ﻭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﯽ ﺗﺮﺍﺷﺪ ﺍﺯ ﺗﻨﻢ ، ﺍﺻﻞ ﻭ ﻧﺴﺐ – ﺍﺯ ﻋﺸﻖ –
ﺳﻼﻡ ﺍﯼ ﻋﻄﺮِ ﮐﻮﻟﯽ ! ﺍﯼ ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﮔﯽ ! ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﺮ ! ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ،… ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ….

«دادگاهِ» معلّم و هنرمند گیلانی،عزیز قاسم زاده و سرکوب تجمّع معلمان

مارس 12th, 2022

 

روز شنبه، ۲۱اسفند ۱۴۰۰ همزمان با برگزاری دادگاه رسیدگی به اتهامات عزیز قاسم‌زاده، معلم و هنرمند گیلانی در دادگاه شهرستان رودسر،گروهی از معلّمان استان گیلان به منظور حمایت و همراهی با وی  در مقابل دادگاه تجمّع کردند که بلافاصله با مداخلۀ نیروهای سرکوبگر به خشونت کشیده شد.در این ماجرا،پدر و مادر قاسم زاده مورد توهین نیروهای امنیتی قرارگرفتند و گوشی و تلفن برادر عزیز قاسم‌زاده نیز ضبط گردید.

معلمان بندر انزلی، که قصد شرکت در تجمع حمایتی از معلم زندانی قاسم‌زاده  را داشتند، به هنگام  پیاده شدن از مینی بوس با توهین و فحاشی نیروهای یگان ویژه (که سر و صورت خود را پوشانده بودند) روبه‌رو شدند و وحشیانه مورد ضرب و شتم قرار گرفتند به‌طوری که دو نفر از معلمان زن با توجه به آسیب دیدگی راهی بیمارستان شده و وضعیت خوبی ندارند.

گزارش های رسیده حاکی است که نیروهای امنیتی و لباس شخصی ها  محمود بهشتی لنگرودی، محمود صدیقی‌پور، حسن نظریان و مسعود فرهیخته را به همراه چند نفر دیگر دستگیر نموده و به مکان نامعلومی منتقل کرده‌اند.

در همین باره:

بازداشتِ عزیزِ قاسم‌زاده؛هنرمند سرشناس و سخنگوی کانون معلّمان گیلان

غبارروبی از اسطورۀ مصدّق،فریدون مجلسی

مارس 10th, 2022

پاسخ  به کوروش احمدی

در شماره‌‌ 14 اسفند «شرق» به مناسبت سالروز درگذشت شادروان دکتر محمد مصدق مقاله‌ای از آقای کوروش احمدی، طبیعتا در منقبت آن شادروان انتشار یافت. مصدق رهبر آن جنبش ملی بود. بزرگداشت او طبیعی است؛ اما اگر شدت علاقه مریدانه موجب انحراف از واقعیات شود، نتیجه معکوس شده و چنین تلقی می‌شود که گویی برای تمجید از آن شادروان ناچار به گزافه‌گویی شده‌اند

در پاسخ دوست ارجمند و دانشمندمان جناب کوروش احمدی که نه‌تنها معمولا در همه موارد از استدلال قوی برخوردار است، ظاهرا در مغالطه برای غبارروبی از چهره رهبر محبوب نهضت «ملی‌کردن نفت» هم با وفاداری و صمیمیت توانمند است و با قلمی ارزنده بابی تازه زیر عنوان «مصدق در پی چه بود؟» گشوده و تحلیلی در کشف آنچه مصدق در پی آن بود، بر پایه «نیت‌خوانی» مرقوم فرموده‌اند. ایشان عنوان «رهبری نهضت ملی‌کردن نفت» را وجه اصلی زندگی سیاسی او نمی‌داند و معتقدند «این موضوع هدف و اولویت اصلی او نبود»، بلکه «عمدتا ابزاری برای پیشبرد اهداف اصلی او بود» و سپس به شرح تاریخی در اهمیت نهضت مشروطه و محدودکردن قدرت سلطنت می‌پردازند و با اشاره به از‌هم‌پاشیدگی کشور بعد از مشروطیت، مسائل تجدد آمرانه و دیکتاتوری رضاشاهی وارد عرصه بعد از شهریور 1320 و آغاز مبارزه جدید مصدق در مجلس می‌شوند و در تفاوت اصلاح‌طلبان آمرانه که «به قانون‌مداری و سازمان‌دهی اداری و قضائی [و باید بیفزایم از همه مهم‌تر نهاد‌های آموزشی، بهداشتی، علمی، فرهنگی و هنری همراه با توسعه صنعتی] اولویت قائل بودند» و «اقلیتی از کسانی مانند مصدق که برای آزادی و دموکراسی و حاکمیت اراده مردم اهمیت قائل بودند…» می‌پردازند.
جناب احمدی عزیز، شما که استاد هستید، چرا زمان (قرن 19) و مکان (ایران آن روز غرق در فقر، فلاکت، تجزیه و ناامنی) و ملت (95 درصد بی‌سواد منجمد در افکار و شیوه‌‌های قرون 10 و 11 میلادی عهد سلجوقی، بلکه مغول و 95 درصد محدود در پیله‌‌های روستایی و رعیتی و البته پنج درصد با آگاهی در قرن 19 و 2۰ جهانی) را با زمان (قرن 20 و 21) و مکان (سوئد و ژاپن مرفه و امن و ایمن) و ملت (با‌‌ سواد و فرهنگ و علم و هنر و صنعت و بهداشت) جابه‌جا می‌فرمایید. البته شما و دیگران و من حق داریم برداشت‌ها و تعبیر‌های خودمان را از تاریخ داشته باشیم (فرانسه و ناپلئون و روسیه و استالین پس از انقلاب). ترجیح می‌دهم فقط به نکته محوری شما در استناد به سخنرانی مصدق در مخالفت با انقراض قاجاریه با تحلیل خودم اشاره کنم:

1-دفاع مخالفان در حفظ مشروطیت در قالب کاهش قدرت شاه و جلوگیری از استبداد، البته شعار‌های درستی است؛ اما چرا بهانه‌جویی برای دفاع از منافع اکثریت ذی‌نفعان اشرافی و بستگان قاجاری گروه اشرافی اقلیتِ مخالف تلقی نشود که پس از رضاشاه هم به دلیل لیاقت‌‌های‌شان به خدماتی گمارده شدند؟ مگر سخنان مصدق غیر از مطالبی است که پیش از پیوستن ایشان به موج پس از پیروزی مشروطه از سوی بانیان مشروطه در قانون اساسی و متمم قانون اساسی عینا ذکر شده بود؟

2-آیا مرحوم مصدق از کودکی منتفع از رانت قاجاری نبود؟ آیا کوچک‌ترین مشارکتی در جنبش مشروطیت ایران داشت؟ آیا بر اثر مشروطه و از‌دست‌رفتن رانت مستوفی‌گری خراسان به تهران نیامد؟ و بر سر سفره مشروطه در 25‌سالگی خود را نماینده اشراف اصفهان نکرد؟ آیا با بروز استبداد صغیر به محمد‌علی‌ شاه نپیوست و به عضویت مجلس کوچک انتصابی دارالشورای کبرای دولتی ایران درنیامد؟ آیا بهانه اینکه فقط در یک جلسه شرکت کرد، قابل قبول است؟ مگر کلا چند جلسه تشکیل شد؟ مگر در زمان افول محمد‌علی‌ شاه برای ادامه تحصیل نرفت (که البته به اراده و همت قابل ستایش نیاز داشت)؟ مگر در بازگشت مشاغل و منافع از پیش برای‌ ایشان رزرو نبود؟ مگر دلیل مخالفت با نخست‌وزیری سید‌ضیا (مردک جُلُمبُر یک‌لاقبا) دفاع از احساس حق حاکمیت اشرافی نبود؟ اگر سید‌ضیا با چند انگلیسی در تماس بوده، مگر ایشان در والی‌گری فارس با فرماند‌هان انگلیسی ارتش جنوب در تماس نبود؟ (به‌هیچ‌وجه قصد اتهام‌زنی نیست، بلکه توجیه الزامات است). اگر تمکین‌نکردن از فرمان نخست‌وزیر سیدضیا به دلیل کودتاگری و برخلاف قانون اساسی بود، مگر خودشان وقتی به یاری رضاخان سردار‌سپه کودتاچی، سید‌ضیا را بر‌انداختند و قوام عموزاده را از زندان در غیاب مجلس به فرمان ملوکانه نخست‌وزیر کردند، وزیر مالیه همان کابینه نشدند؟ مگر مقدمات افتتاح مجلس چهارم که انتخابات آن توسط وثوق‌الدوله انجام شده بود، از سوی همان سید‌ضیا و رضاخان فراهم نشد که در ماه اول دولت قوام افتتاح شد؟ مگر در 15 سال مشروطه بیش از چهار سال و چند ماه مجلسی در کار بود؟ مگر در دوران 57 سال بعد تا پایان عمر نظام، جز مدتی در پایان کار مرحوم مصدق فترتی در تداوم مجلس پیش آمد؟ آه بله، دموکراسی، انتخابات‌های مهندسی‌شده! انتخابات ناتمامِ مجلسِ ناتمام هفدهم را که خودشان انجام دادند. همه خائنان داشتند انتخاب می‌شدند و جلوی آن را گرفتند؟ بعد دیدند خودشان از مجالسِ آن‌طوری بهتر می‌فهمند، اختیارات قانون‌گذاری را به خودشان اختصاص دادند و مجلس سنا را باطل و مجلس شورا را تعطیل کردند؟
 3-مگر بعد از سلطنت رضاشاه در مجلس ششم حضور نداشتند؟ مگر با خط آهن سراسری مخالفت نکردند و بعدها نیز خط شرقی-غربی را توصیه نکردند؟ مگر همه سخنان غیرحرفه‌ای ایشان هم باید معتبر باشد؟
4. دموکراسی، همان‌طور که اشاره کردید، نیاز به قانون داشت، نیاز به پیکره بوروکراتیک و نرم‌افزار محتوایی آن داشت، نیاز به مدرسه و نیز نظام آموزشی سراسری از ابتدایی تا دانشگاهی و تضمین‌کننده هویت و وحدت ملی داشت، نیاز به دانشسرا‌های تربیت معلم برای برآوردن نیاز سواد جامعه کلا بی‌سواد برای تسریع در نیل به توسعه فرهنگی و آزادی داشت، نیاز به پذیرفتن نیمه سرکوفته و بی‌حق و بی‌حرمت زنان در جامعه و نیاز به پدیداری جامعه مدنی در آن بستر فرهنگی داشت، نیاز به پول و دریافت مالیات و مالیه و خزانه داشت، نیاز به برداشتن وظیفه دفاع ملی از عشایر غیور و مطالبات بعدی آنان و سپردن آن به‌عنوان خدمت وظیفه به عموم داشت. در سخنرانی مرحوم مصدق برگرفته از قانون اساسی پیش‌نوشته به چگونگی رفع این نیاز‌ها در جامعه عشایری، ناامن و از‌هم‌گسیخته اشاره شده بود؟ چرا از جمهوریت دفاع نکردند؟

4-راستی نقش اپوزیسیونی مرحوم مصدق پس از مجلس ششم و خصوصا در فاصله آذر 1314 تا تیر 1319 و برکناری دامادشان از نخست‌وزیری و زندانی‌شدن‌شان و دلیل یا بهانه این دستگیری چه بود؟ با اینکه نقش رهبری تجدد ارشادی از سوی تیم حرفه‌ای مشتاق و آگاه، تدریجا بر اثر فساد در بقای در قدرت به دیکتاتوری و سپس به خودکامگی انجامید، نقش ایشان در آن زمان چه بود؟

5-شاید به دلیل سِنی بهتر از شما آن حال‌و‌هوا و محبوبیت عمومی مصدق را به یاد دارم. 9 اسفند و شمایل شعبان‌بی‌مخ را در همان روز با چماق در دست و زورخانه‌ای‌‌هایش با چشمان خود دیده‌ام؛ بااین‌حال، تلاش شما برای تئوریزه‌کردن به صورت یک ایدئولوژی و جا‌انداختن آن به چیزی به نام راه مصدق را ناشی از نوعی وفاداری به پندار‌های جوانی و میراث‌‌های خانوادگی طبقه فرهنگی جامعه آن روز ایران می‌دانم و درک می‌کنم. می‌دانم که مصدق پیش از شهریور 1320 یکی دیگر از رجال قاجاری بود، پرورده در دامان مادری منزه و شاهزاده‌خانمی خیرخواه که در صفات حمیده ایشان بسیار مؤثر بوده است؛ اما کشف این ادبیات ایدئولوژیک آزادی‌خوا‌هانه به صورت مرام‌نامه و آرمان سیاسی مرحوم مصدق هیچ انعکاس کلاسیک و اعلام علنی برای کسب رأی و حضور در مجلس نداشته است! مشارکت در حد رهبری در امر ملی‌کردن نفت به خودی خود ارزش کافی برای بزرگداشت ایشان دارد. بیش از آن، دامن‌زدن به غرب‌ستیزی و انزوای زیان‌بخش ایران است.
 6-به نظر بنده، گذشته از آن مصدق تحت تأثیر دو عامل شخصی و خانوادگی نیز بود: نخست دشمنی با بریتانیا که از دیدی ملی آن را عامل تضعیف قاجاریه می‌دانست، چه در مسئله هرات، چه در مسئله مشروطیت که آن را تحت تأثیر پناه‌دادن در سفارت انگلیس می‌دانست و چه تغییر سلطنت از قاجاریه به پهلوی که آن را توطئه دیگر انگلیس می‌دانست، بدون اینکه هرگز با توجه به نتایج این جابه‌جایی سلطنت تحلیلی ارائه دهد که این کار برای انگلیس چه سودی در‌ بر داشت؟ آیا منظور انگلیس پدید‌آوردن حکومتی مستقر و منسجم در ایران بود که بتواند در مقابل آزمندی و توسعه‌طلبی روسیه و شوروی یا کمونیسم مقاومت کند؟ البته از دیدگاه کمونیستی و خصومت متقابل حزب توده و پهلوی چنین هم بود. و دوم خصومت مصدق نسبت به شخص رضاشاه بود که قاجاریه را بر‌انداخت و از کف جامعه جای بزرگان را گرفت!

7-اما برگردیم به اینکه ملی‌کردن نفت برای مصدق «ابزاری بود برای رسیدن به آرمان‌‌های دموکراتیک مشروطه». آیا منظور مصدق خدعه برای کسب قدرت در پوشش پوپولیسم و احساسات برانگیخته مردم در امر ملی‌کردن نفت بود؟ یا این ادعا برای طفره‌رفتن از پاسخ به انتقادات از عملکرد آن شادروان در به نتیجه نرساندن بهره‌برداری از ملی‌کردن نفت و ایرادات در تبدیل ملی‌کردن قانونی، به مصادره غیرقانونی، منجر به ممنوعیت صدور نفت و ناسازگاری موضوع دریافت اختیارات قانون‌گذاری و ابطال مجلسین با همان اصول مشروطه مشروطیت و سرانجام انتقام از پهلوی و سرنگونی آثار آن بوده است؟

8-در پایان به فرمایش صریح دکتر مصدق در پیام مورخ 17 فروردین 1332 مندرج در روزنامه اطلاعات صفحه یک و چهار اشاره می‌کنم که ایشان مأموریت خود را محدود به حل‌وفصل مسئله نفت می‌داند:
پیام دکتر محمد مصدق به ملت ایران:

هم‌وطنان عزیز، اگر این‌جانب تصدی نخست‌وزیری را با کبر سن و ضعف مزاج به عهده گرفتم، برای این بود که قانون ملی‌شدن صنعت نفت را سرانجام دهم و همان‌طور که بار‌ها متذکر شده‌ام، صلاح ندیدم با وجود جنگ در جبهه خارجی دست به اصلاحات داخلی که موجب تشنجات بزرگی است بزنم و جنگ در دو جبهه را بر ملت ایران تحمیل نمایم… برای آنکه مبادا ترتیبی پیش آید که کشور ما جمهوری شود، بدین جهت برای اینکه خاطر شا‌هانه نگران نباشد در چهارم خرداد 1330 شرحی بدین مضمون عرض نموده فرستادم «پیشگاه اعلی‌حضرت همایون شاهنشاهی، چون مدت خدمت چاکر به محض خاتمه کار نفت به سر خواهد رسید، برای ریاست شهربانی کل کشور هیچ نظری نمی‌تواند به عرض برساند و تعیین آن فقط منوط به اراده ملوکانه است».
آیا قصد ریا داشته‌اند؟ در واقع قانون ملی‌کردن نفت پیش از نخست‌وزیر به رهبری ایشان و پس از رفع ناگوار دو مانع (قتل وزیر و قتل رزم‌آرا) به تصویب رسید و مأموریت ایشان فقط توافق با مدعی و اجرای آن بود که عملا منجر به مصادره و تعطیلی صنعت نفت شد.

9-آیا در برابر نص بیانات دکتر مصدق در سال 1332 اجتهاد به تئوریزه‌کردن اصلاحاتی که در صلاحیت فنی ایشان هم نبود و در برنامه ارائه‌‌شده و اخذ رأی هم وجود نداشت، درست است؟ ایشان رهبر ملی‌کردن نفت بود که با وجود شکست در به سرانجام رساندن در دوران خودشان، ملت ما و نسل ما از آن منتفع شد و باید سپاسگزار باشیم. مدت خدمات پیمانکار نیز به جای 25 سال در 20 سال پایان یافت و همه خدمات فنی و مالکیت بر تأسیسات در مقابل پرداخت دو‌ونیم میلیون پوند غرامت در اقساط 10‌ساله از آغاز سال 1337 تا 1347 به رایگان در اختیار ایرانیان قرار گرفت.

روزنامه شرق/ پنجشنبه 119 اسفند 1400/  از صفحه اول

هفت‌تیری با دستۀ عاج سفید،بهمن زبر دست*

مارس 8th, 2022

بخشی از کتاب در دست ‌انتشارِ اسناد محرمانۀ حزب تودۀ ایران

 

شاید نسل امروز تعجب کنند اگر بشنوند در جریان کارزارهای انتخابات اولین دورۀ ریاست‌جمهوری، که حزب جمهوری اسلامی و جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیۀ قم حامی حسن حبیبی بودند2 و جامعۀ روحانیت مبارز تهران از ابوالحسن بنی‌صدر حمایت می‌کرد، حزب تودۀ ایران حامی حسن حبیبی بود. این پرسش که حزب تودۀ ایران در هواداری از آنچه خط امام می‌نامید، چه‌قدر صادق بود، با گذشت نزدیک به چهار دهه، هنوز محل بحث است. با توجه به انتشار اسناد محرمانۀ درخواست اسلحه توسط دبیراول این حزب از مقامات شوروی که مرکز ویلسون آن‌ها را ترجمه و در فضای مجازی منتشر کرده، نظری اجمالی به آن  اسناد می‌اندازیم.

موضوع انبارهای مخفی سلاح حزب تودۀ ایران یکی از دلایلی است که در ردّ صداقت این حزب آورده شده است. واقعیت این است که بیشتر اعضا و حتی رهبران حزب تودۀ ایران از این موضوع بی‌خبر بودند، زیرا تصمیم‌گیری دراین مورد به توسط یک نفر، یعنی دبیراول حزب، نورالدین کیانوری، انجام شده بود. به گفتۀ چارلی، خبرچین اشتازی، (سازمان اطلاعات آلمان شرقی سابق)، که پیش از این در نوشته‌ای در شمارۀ 113 نگاه‌نو، هویّت واقعی او، یعنی محمد پورهرمزان، عضو کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران، مشخص شده بود، «رفیق کیانوری فردی فعال و پرکار است، اما نتیجۀ کارش برای کسی محسوس نیست. او فردی تک‌رو است و در خفا کار می‌کند و بهایی به کار دسته‌جمعی نمی‌دهد. رفقا البته پرکاری رفیق کیانوری را می‌ستایند، اما او عاری از هر نوع صمیمیت انسانی است و هیچ رابطۀ نزدیکی با رفقای دیگر ندارد.»3

کیانوری، که علاقۀ غریبی به سلاح داشت و به همین دلیل در رأس سازمان نارنجک‌سازی حزب قرار گرفته بود که پس از سی‌ام تیر 1331 ایجاد شد و تا فروردین 1333 بیست‌هزار نارنجک آماده کرد،4 درصورت لزوم از شلیک هم ابایی نداشت و از میان هزاران عضو حزب و صدها افسر توده‌ای که اغلب اسلحۀ سازمانی هم داشتند، همراه با خسرو روزبه، یکی از تنها دو نفری بود که هنگام رو‌به‌رو شدن با خطر دست به اسلحه بردند. به روایت خود او، در رویارویی با شخصی که در سال 1333 قصد بازداشتش را داشت، «تا این را گفت من اسلحه کمری را، که همیشه در جیب داشتم و آماده شلیک بود، بیرون کشیدم و به صورتش شلیک کردم. او افتاد و خون زیادی ریخت و من پشت سر هم شلیک کردم.»5  

به روایت علی خدایی، از سرشاخه‌های سازمان نوید، که خاطراتش را با عنوان یادمانده‌ها در فضای مجازی شرح داده است:

 کیانوری یک هفت‌تیر کوچک و کف‌دستی داشت که نمی‌دانم چه کسی به او داده بود، اما داشتن آن را به آیت‌الله قدوسی، دادستان کل انقلاب، اطلاع داده و او هم موافقت کرده بود. پس از سرقت اسلحه از خانۀ او، کیانوری بلافاصله مسئله را به آیت‌الله قدوسی اطلاع داده بود و او هم توصیه کرده بود خانه را عوض کنند، که همین‌طور هم کردند. کیانوری اصرار داشت که همان سلاح را از طریق دادستانی انقلاب پس بگیرد، اما یک سلاح کوچک مانند همان سلاحی که دزدیده شده بود از طرف دادستانی انقلاب در اختیار کیانوری گذاشته شد. کیانوری اصرار داشت که جواز حمل آن را از دادستانی بگیرد، اما آیت‌الله قدوسی زیر بار این اجازه نرفت، اما تعهد کرد هر جا که حمل این سلاح با مشکلی برخورد کرد شماره تلفن ویژۀ او را به سئوال‌کنندگان بدهد تا آن‌ها تماس بگیرند و از دهان دادستان کل انقلاب بشوند که کیانوری اجازۀ حمل سلاح را دارد. من این سلاح دوم را دیدم. دسته‌ای سفید و از عاج فیل داشت و کیانوری در فاصلۀ خانه تا دفتر حزب یا فاصلۀ دفتر حزب تا رسیدن به ما یا آمدن به زیرزمین یوسف‌آباد آن را لای یک دستمال درجیبش حمل می‌کرد. اگر کسانی در این دوران، یعنی در فاصلۀ دو سال 58 و 59 کیانوری را تنها در خیابان دیده باشند، به یاد دارند که اغلب دست راستش در جیب بارانی، یا کت و کاپشن نازک پاییزی و جیب شلوارش بود. حتی گه‌گاه که عصا داشت، عصا را در دست چپ می‌گرفت که دست راستش آزاد باشد و در جیب.

هفت‌تیری که خدایی می‌گوید نمی‌داند چه کسی آن را به کیانوری داده بوده، قاعدتاً همانی است که مهدی پرتوی می‌گوید: «یک بار مأمور شوروی چند قبضه کلت را که حزب از عوامل شوروی خواسته بود، به وی تحویل داده است و بعدها یکی از این کلت‌ها را در جیب کیانوری دیده است.»6 البته به زحمت انداختن رفقای شوروی برای هشت قبضه هفت‌تیر ناقابل به این دلیل نبود که حزب بی‌سلاح بود، علت این بود که «سلاح‌های کلت مورد استفاده در ایران اغلب امریکایی، بزرگ و غیرقابل‌حمل بود»7، وگرنه اعضا و هواداران سازمان نوید هرچه توانسته بودند سلاح گردآوری و پنهان کرده بودند. شمار این سلاح‌ها، به روایت پرتوی، «قریب به 300 قبضه اسلحه از انواع مختلف و مقادیر زیادی مهمات از قبیل نارنجک و…»8 بود. شمار نارنجک‌ها، به نوشتۀ کیانوری، که از پرتوی نقل‌قول کرده، حدود هزار عدد بوده.9 انواع مختلف اسلحه‌ای هم که پرتوی به آن اشاره کرده، به گفتۀ سیدمحمد معزّز، از مسئولان سازمان مخفی حزب، شامل «ژ-3، کلت، نارنجک، تیربار، آر.پی.جی. و نیز مهمات می‌شد»10 و به گفتۀ علی خدایی در یادمانده‌هایش، تا حدّ خمپاره‌انداز بود.

در کتاب حزب توده از شکل گیری تا فروپاشی آمده که «از اوایل سال 1359، به دستور کیانوری، سلاح‌های موجود در دست اعضای مخفی و بعضاً کادرهای حزبی گردآوری و در خانه‌های امن پنهان شد»،11 اما خدایی چنین به یاد می‌آورد که «در همان جلسات اولیه‌ای که همراه با رحمان هاتفی و مهدی پرتوی با کیانوری داشتیم، گزارش دادیم که مقداری سلاح در جریان قیام مسلحانه به‌دست آورده‌ و جاسازی کرده‌ایم تا رهبری حزب وقتی به ایران بازگشت تکلیف آن را روشن کند. کیانوری گفت فعلاً به آنها دست نزنید تا به‌موقع یک فکری برای آن بکنیم.» البته، بنا به روایت کیانوری، این گفت‌وگو میان او و خدایی دست‌کم دو سال پس از جلسات اولیه‌اش در ایران با خدایی بوده،12 درهرحال این سلاح‌ها، برخلاف درخواست دولت از مردم برای تحویل سلاح، هم‌چنان در جاسازی‌ها ماند و گرچه کیانوری قسم می‌خورد که به پرتوی گفته «این سلاح‌ها بالاخره وبال گردن ما خواهد شد و خوب است که آن را تحویل دهیم»13 کسانی که با روحیۀ خاص او آشنا هستند بعید است باور کنند چنین کار مهمی را از پرتوی خواسته و به‌سادگی امتناع او را نادیده گرفته باشد، ضمن این‌که اسناد محرمانۀ موضوع این مقاله نیز مؤید این ادعا نیستند و بعید است او، چند ماه پیش از این گفت‌وگوی ادعایی، مجدداً از حزب کمونیست شوروی درخواست سلاح کرده و آن وقت به پرتوی گفته باشد «این سلاح‌ها وبال گردن ما خواهد شد و آن‌ها را توی خاکروبه بریزید.»14 ازاین‌گذشته، انبار کردن سلاح، ظاهراً حتی به سازمان مخفی حزب هم محدود نمی‌شد و بنا بر اظهارات کیانوری در دادگاه، او «در داخل زندان متوجه شده است که سازمان جوانان حزب توده نیز تعدادی سلاح را مطابق دستور عمومی درون‌تشکیلاتی جمع‌آوری کرده بود که او از آن‌ها اطلاع نداشته است.»15 هرچند البته به روایت خدایی، کیانوری از این سلاح‌ها هم اطلاع داشته.

به گفتۀ کیانوری، علت پنهان کردن این سلاح‌ها، که او آن را «یکی از کارهای غلط و اشتباهات بزرگ خود» می‌داند که «تصمیم شخص من بود و واقعاً افراد دیگر رهبری از آن کوچکترین اطلاعی نداشتند «…» این بود که من پیدایش یک شرایط اضطراری، مانند حرکت کودتایی از سوی نیروهای راست را محتمل می‌دانستم و تصور می‌کردم که شاید این سلاح‌ها به درد بخورد.»16 در واقع، توجیه اصلی او دربارۀ این سلاح‌ها شمار کم آن‌هاست و می‌گوید با هزار نارنجک چه کاری می‌شد کرد؟17 اما در اسناد پایان مقاله خواهیم دید که او به این تعداد قانع نبود و ازجمله خواهان دریافت هزاران نارنجک از مقامات شوروی سابق بود. اصولاً کیانوری بیش و پیش از آن‌که، چون یک مارکسیست معتقد، در پی سازماندهی و آگاه‌سازی طبقۀ کارگر باشد، دل‌بستۀ اقدامات نظامی بود. علی خدایی به یاد می‌آورد بار نخست که به برلین شرقی رفت و کیانوری را دید، او فوراً پرسید: چه خبر؟ و خدایی که شنیده بود یکی از خلبان‌های نیروی هوایی چریک شده و در یک خانۀ تیمی محاصره و کشته شده، این را به عنوان اولین خبر به کیانوری گفته و او یک‌باره و با عصبانیت پرخاش را شروع کرده که: چرا این‌طوری می‌کنید؟ چرا نمی‌فهمید چه‌کار باید کرد، به‌جای رفتن به خانۀ تیمی و چریک شدن می‌ماند تا در یک موقعیت بلند شود و دوتا بمب بیندازد روی قصر شاه.

البته، چنان‌که خدایی روایت کرده، کیانوری تنها در هنگام خشم حرف دلش را می‌زد و در دیگر موارد بسیار خوددار و رازنگهدار بود. ازجمله، هنگامی که خدایی در سال 1357 در خانۀ کیانوری در برلین شرقی روی ضرورت اعلام قیام مسلحانه پافشاری کرد، به روایت او، کیانوری پرسید: شماها می‌خواهید قیام کنید یا مردم؟ گفتم: مردم! پرسید: مردم از کجا اسلحه پیدا کنند که با ارتش تادندان‌مسلح شاه بجنگند؟ من با ساده‌لوحی تمام گفتم: از مرزهای اتحاد شوروی باید اسلحه برسد! کیانوری گفت: گیرم که ما چند کامیون اسلحه هم توانستیم از مرز رد کنیم به داخل ایران، کجا کفاف دهد این باده‌ها به مستی شاه و ارتش شاه؟ من خلع‌سلاح شده بودم و کیانوری خودش ادامه داد: اگر وقت قیام برسد، هیچ احتیاجی نیست از مرز شوروی اسلحه به ایران رسانده شود. آن‌همه اسلحۀ ارتش شاه که در پادگان‌هاست می‌افتد دست مردم.

اگر درخواست خدایی ساده‌لوحانه بود، کیانوری هم آن اندازه ساده‌لوح بود که عین همین درخواست را از رهبران اتحاد شوروی سابق بکند. چنان‌که خود در خاطراتش نوشته: «من در این مدت دوبار به خارج کشور رفتم. بار اول برای روبه‌راه کردن وضع زندگی و خانه‌ام بود. در این سفر دو روز هم به مسکو رفتم و با دبیرخانة حزب کمونیست اتحاد شوروی تماس گرفتم. در این تماس، رفقا پاناماریوف، پروفسور اولیانفسکی، و سیموننکو شرکت داشتند. گفت‌وگوی ما دربارة اوضاع کشور و پیشرفت‌های کار حزب بود. دوستان شوروی در مجموع کار ما را مورد تأیید قرار دادند.»18

بر اساسِ نامۀ 10 امرداد 1358 کیانوری به کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، اوضاع کشور، از دید او، «بسیار متشنّج» بود و احتمال «درگیری مسلحانه بین هواداران مترقی اصلاحات انقلابی و ضدانقلاب راست افراطی» وجود داشت. «تعداد کمی سلاح» که حزب به آن‌ها  «دست پیدا کرده» بود کافی نبود و «ایجاد ذخایر قابلِ‌توجه تسلیحات» ضرورت داشت. البته «خرید تسلیحات در ایران امکان‌پذیر، اما بسیار پرهزینه» بود و بد نبود اگر حزب برادر از آن همه سلاحی که در زرّادخانه‌های عظیمش داشت چند هزارتایی هم به همتای ایرانی‌اش می‌داد.

درگیری با «ضدانقلاب راست افراطی»، یا آنچه بعدها کیانوری در خاطراتش آن را «پیدایش یک شرایط اضطراری مانند حرکت کودتایی از سوی نیروهای راست» نامید، واژۀ کلی و مبهمی بود که می‌توانست از درگیری حزب با هواداران نظام پیشین تا بخشی از حاکمیت را که، از دید حزب، بخش راست آن بود شامل شود. به‌عبارت‌دیگر، هر نیروی سیاسی‌ مخالف با حزب تودۀ ایران که با این حزب درگیر می‌شد، خودبه‌خود مصداق این واژه بود. در واقع، اگر اتحاد شوروی با درخواست کیانوری برای تأمین سلاح موافقت کرده بود و او همراه با بخش نخست رهبران حزب ناگهان بازداشت نمی‌شد، تحت شرایطی امکان داشت همین حمله به حزب را «پیدایش یک شرایط اضطراری، مانند حرکت کودتایی از سوی نیروهای راست» بنامد و دستور مسلح شدن اعضای حزب و آغاز جنگ داخلی را بدهد.

شیوۀ درخواست و تصمیم‌گیری رهبران حزب کمونیست اتحاد شوروی دربارۀ آن هم جالب توجه و آموزنده است. نکتۀ جالب در سوی شورویایی، عبارت‌های «ساخت سازندگان غیرشوروی» و «برای دفاع از خود» است که با دست‌ به نامۀ تایپی افزوده شده و ظاهراً این کار را هم وادیم زاگلادین، معاون ادارۀ بین‌الملل کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، انجام داده است. ولی نکات جالب در سوی ایرانی بیش از این‌هاست. درخواست ظاهراً از سوی کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران است، اما، درعمل، این درخواستِ شخص دبیر اول و بدون اطلاع هیئت دبیران حزب است، چه رسد به هیئت سیاسی یا حتی کمیتۀ مرکزی. نکتۀ جالب توجه دیگر این که، به نوشتۀ کیانوری، «خرید تسلیحات در ایران امکان‌پذیر، اما بسیار پرهزینه است»؛ یعنی اگر بهای سلاح در ایران گران نبود و منابع مالی کافی برای این کار وجود داشت، چه‌بسا دبیراول حزبی که قانونی بود و خود را پیگیرترین نیروی سیاسی مدافع حاکمیت می‌دانست وارد معامله با قاچاقچیان اسلحه هم می‌شد.

جالب‌تر از همه این‌که او، «هیچ پیشنهاد مشخصی دربارۀ چگونگی تحویل این تعداد سلاح به ایران نکرد و این مسئله را به نظر طرف شوروی واگذاشت. به عقیدۀ وی، می‌توان تحویل تسلیحات از طریق دریای خزر، هوایی، یا زمینی در مرز افغانستان و ایران را در نظر گرفت. رفیق کیانوری خاطرنشان کرد که، در آن زمان. هنوز شرایط لازم را برای دریافت امن و توزیع مطمئن تسلیحات فراهم نکرده و در پی یافتن راه‌های انجام این امور است.» خلاصه این‌که درخواست‌کننده شمار سلاح‌های درخواستی را مشخص نکرده و آن را به همت عالی و کَرَم برادر بزرگ‌تر واگذاشته و دربارۀ چگونگی تحویل سلاح‌ها هم نظری ندارد و آن را هم به نظر طرف شوروی واگذار می‌کند که خودش راهش را پیدا کند و تازه آخر سر هم معلوم می‌شود که چاه نکنده قصد بردن منار کرده و «هنوز شرایط لازم را برای دریافت امن و توزیع مطمئن تسلیحات فراهم نکرده و در پی یافتن راه‌های انجام این امور است.» درخواست جنگ‌افزار رایگان از سوی کسی که حتی هزینۀ سفرش به مسکو را هم از آن‌ها می‌گرفت طبعاً برای شورویایی‌ها چندان غیرعادی نبود، اما این‌که درخواست‌کننده، حدود یک سال پس از درخواست کتبی، می‌گفت که هنوز فکر چگونگی دریافت و نگهداری‌شان را نکرده، دیگر از آن حرف‌ها بود.

ظاهراً کیانوری از این درخواست حتی با پرتوی هم صحبتی نکرده و در بازجویی‌هایش هم به آن اشاره‌ای نکرده بود و برای همین، تا زمان انتشار سند محرمانۀ درخواستش، موضوع انتشار عمومی پیدا نکرد، اما او هنوز در سفر محرمانه‌اش بود که نشریه‌ای انگلیسی موضوع این سفر را، البته با جزئیاتی نادرست، که می‌توانست تعمّدی باشد، فاش و در ایران هم صادق قطب‌زاده، وزیر امور خارجۀ وقت، در مصاحبه‌ای مطبوعاتی در 11 تیر 1359 از آن یاد کرد که واکنش تند و شتابزدۀ حزب تودۀ ایران را به صورت اعلام جرم کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران علیه صادق قطب‌زاده، خطاب به دادستان کل کشور، آیت‌الله موسوی اردبیلی، در پی داشت. متن این اعلام جرم در صفحۀ اول نامۀ مردم، ارگان مرکزی حزب، هم منتشر شد.18 جالب این‌که این اعلام جرم، با امضای مسافر قاچاق، یعنی دبیراول کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران، نورالدین کیانوری است که اگر واقعاً اعلام جرم در همین تاریخ رسماً ثبت شده باشد، ثبت آن باید توسط وکیل حزب، دکتر محمدعلی ترابی، یا وکیل دیگری انجام شده، یا اگر صرفاً به صورت نامۀ عادی بوده هم بدون امضای کیانوری یا با جعل امضایش باشد، چون او اصلاً در ایران نبود. ضمناً کار به همین اعلام جرم ختم نشد. هم در همین شمارة نامه مردم و هم در شمارۀ بعد، مطالب تند دیگری در حمله به قطب‌زاده و وزارت امور خارجه، که او عهده‌دار مسئولیتش بود، ادامه یافت تا روز هفدهم تیر که «مخبر نامۀ مردم پیرامون به‌اصطلاح خبری که نشریة انگلیسی گزارش خارجی چاپ کرده و توسط برخی مقامات دولتی ایران ترجمه و پخش شده، با رفیق نورالدین کیانوری، دبیر اول کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران، ملاقات کرده» و جویای درستی خبر سفر او به مسکو و ملاقات با رهبران اتحاد شوروی شده که طبعاً رفیق کیا هم در این ملاقات خیالی اعلام کرد: «این نوشتة تحریک‌آمیز، سرتاپا، در کلیت و تمام اجزایش، بی‌اساس و ساختگی است.»19 تأکید خبر بر واژۀ «ملاقات» آنان به‌جای «گفت‌وگو»، نشان‌دهندۀ اهمیت افشای این خبر برای رهبری حزب و کوشش، برای انکار آن به هر قیمتی است.

سرانجام، پس از بازگشت کیانوری از سفر، روزنامۀ صبح آزادگان در 19 امرداد، در نوشته‌ای به قلم شخصی با نام مستعار نازک‌بین، به ماجرای غیبت او اشاره کرد. این را نمی‌دانیم که این کار تنها از سر بی‌خبری بوده یا حزب با اجرای عملیات فریب، مثلاً از طریق علی خدایی، که همان روزها، بدون اطلاع مسئولانِ صبح آزادگان از عضویتش در سازمان مخفی حزب، با آن روزنامه همکاری می‌کرد، باعث انتشار این خبر شده بود. هرچه بود، همان روز «ساعت 3:30 بعدازظهر، رفیق نورالدین کیانوری، دبیراول کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران، به دفتر روزنامۀ صبح آزادگان رفت و با حضور خود دروغ آقای نازک‌بین را فاش کرد»20 و البته سخنانی هم دربارۀ موضوع موردعلاقه‌اش، یعنی ویژگی‌های خط امام، گفت. خوانندگان علاقه‌مند می‌توانند شرح مفصل ماجرای سفر به مسکو و درخواست سلاح و رفتن به روزنامة عصر آزادگان و… را با ترجمۀ شیوای شیوا فرهمند راد از بخشی از اسناد، در نوشته‌ای که به مناسبت هشتاد سالگی حزب تودۀ ایران در صفحۀ شخصی‌شان منتشر کرده‌اند، بخوانند.

اسناد را مرکز ویلسون از  بایگانی دولتی تاریخ معاصر روسیه و بایگانی دولتیِ تاریخ اجتماعی ـ سیاسی روسیه استخراج و منتشر کرده است. متأسفانه تنها ترجمۀ انگلیسی متن اسناد در تارنمای مرکز هست و به رایانامه‌ای که برای دریافت یا نمایش تصویر اصل اسناد فرستادم هم پاسخی ندادند. برای همین، ترجمه به قلم این نگارنده، جز یک کلمه در آخرین سند که به اشتباه از روسی به انگلیسی ترجمه شده بود و با یادآوری آقای فرهمند راد اصلاح شد، از زبان انگلیسی است. جای خوشحالی است که انتشار ترجمۀ این اسناد در چند نوشته باعث جلب توجه پژوهشگران شده‌است. امید است با ترجمۀ کامل آن‌ها بخش‌های روایت‌نشده‌ای از تاریخ معاصر آشکار شود.

پروندۀ ویژه

فوق سری

ترجمه از فارسی

کمیتۀ مرکزی

 حزب کمونیست اتحاد شوروی

رفقای گرامی،

ازآن‌جاکه شرایط در ایران بسیار متشنج است، نمی‌توان از درنظر گرفتن احتمال پیچیدگی بیشتر اوضاع و تشدید مخالفت‌ داخلی، که خود می‌تواند عاملی برای درگیری مسلحانه بین هواداران مترقیِ اصلاحات انقلابی و ضدانقلاب راست افراطی باشد، خودداری کرد. در این صورت تحت شرایط مشخصی ممکن است جنگ داخلی آغاز شود. حال که زندگی سیاسی در ایران بر اساس آزادی‌های دموکراتیک بنا شده، با توجه به احتمال وقوع چنین روندی، برای حزب ما بسیار مهم است که همین حالا برای این امر آماده شود. در حال حاضر مسئلۀ مهمی که برای ما وجود دارد دربارۀ ذخایر تسلیحاتی است. ما به تعداد کمی سلاح دست پیدا کرده‌ایم. باور داریم که لازم است اقداماتی برای ایجاد ذخایر قابلِ‌توجه تسلیحات انجام شود. خرید تسلیحات در ایران امکان‌پذیر، اما بسیار پرهزینه است. از شما می‌خواهیم که از هر راه ممکن ما را در بررسی این مسئله و یافتن راه‌حل مناسب آن یاری کنید.

با درودهای گرم رفیقانه

کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

کیانوری

دبیراول

یکم اوت 1979 ]10 امرداد 1358[

ترجمه: [امضا] (و. میلنیکوف)

****

پروندۀ ویژه

فوق سری

کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی

به درخواست کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

دبيراول کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران (ح‌.ت‌.ا.)، رفيق ن. كيانوري، از کمیتۀ مركزي حزب کمونيست اتحاد شوروي درخواست ارائۀ مقداري [دست‌نوشته: «سلاح (مسلسل و نارنجک) ساخت سازندگان غیرشوروی»] به ح‌.ت‌.ا. را کرده.

انگیزۀ رفقای ایرانی ما از این درخواست، ضرورت آمادگی اعضای حزب تودۀ ایران [دست‌نوشته: «برای دفاع از خود»] در صورت آغاز [دست‌نوشته: «یورش مسلحانه»] مرتجعان ایران به سازمان‌های چپ است.

مناسب است که به کمیتۀ امنیت دولتی اتحاد شوروی و ستاد کل نیروهای مسلح دستور داده شود تا این مسئله را بررسی و پیشنهادهای مناسب را به کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی ارائه کنند.

پیش‌نویس قرار کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی پیوست است.

معاون ادارۀ بین‌الملل کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی

[امضا]

(و. ]ادیم[ زاگلادین)

27 اوت 1979 ]5 شهریور 1358[

شمارۀ 25-س-1568

شمارۀ س‌ت 174/47 ج‌س از 30/8/1979 ]8/6/1358[

پروندۀ ویژه

فوق سری

قرار

دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی

به درخواست کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران (ح‌.ت‌.ا.)

مقرر شد:

دستور به کمیتۀ امنیّت دولتی اتحاد شوروی و ستاد کل نیروهای مسلح برای بررسی مسئلۀ امکان تأمین [دست‌نوشته: «سلاح‌های مختلف ساخت سازندگان غیرشوروی»] برای حزب تودۀ ایران و ارائة پیشنهادهایی به کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی.

[امضا]

[…]

ظرف سه روز به کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی بازگشت داده شود                                                                

   کارگران جهان متحد شوید

حزب کمونیست اتحاد شوروی، کمیتۀ مرکزی

فوق سری

پروندۀ ویژه

شمارۀ س‌ت 174/47 ج‌س

از 30/8/1979 ]8/6/1358[

مستخرج از قرار شمارۀ 174 بند 47 ج‌س دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی

به درخواست کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

مقرر شد:

دستور به کمیتۀ امنیت دولتی اتحاد شوروی و ستاد کل نیروهای مسلح برای بررسی مسئلۀ امکان تأمین [دست‌نوشته: «سلاح های مختلف ساخت سازندگان غیرشوروی»] برای حزب تودۀ ایران و ارائۀ پیشنهادهایی به کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی.

دبیر کمیتۀ مرکزی

توزیع به: رفقا آندروپوف، [دمیتری] اوستینوف، و پاناماریوف

گزارش شده: مستخرج از رفقا آندروپوف و پاناماریوف در مورد 184ـ و از 10/7/1980 ]19/4/1359[ ملاحظه شود.

****

پروندۀ ویژه

دارای اهمیّت ویژه

کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی

به درخواست دبیراول کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

رفیق کیانوری

در اجرای قرار شمارۀ س‌ت ـ147ـ47ـ ج‌س دبیرخانۀ کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی مورخ 30 اوت 1979 ]8 شهریور 1358[ گزارش می‌دهیم که به منظور تصحیح و تدقیق درخواست حزب تودۀ ایران (ح‌.ت‌.ا.) دربارۀ تهیۀ سلاح برای آن‌ها، این پرسش با دبیراول کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران، رفیق کیانوری، زمانی که در ژوئن امسال در مسکو بود، مطرح شد و مورد بحث قرار گرفت.

رفیق کیانوری اظهار داشت، ح‌.ت‌.ا.، بر اساس تحلیل تحولات احتمالی در ایران، امکان مواجهه با وضعیتی مستلزم قیام مسلحانه توسط واحدهای حزبی را، که اکنون در وضعیت مخفی قرار دارند، منتفی نمی‌داند. در این صورت، حزب داشتن ذخایر تسلیحاتی از چهار نوع اصلی را ضروری می‌داند: تپانچه، مسلسل (ساخت سازندگان غیرشوروی)، نارنجک‌انداز و نارنجک به شمار چند هزار عدد.

فرض بر این است که این سلاح‌ها در انبارهایی نگهداری می‌شوند که می‌توان در داخل ایران انتخاب کرد.

رفیق کیانوری هیچ پیشنهاد مشخصی دربارۀ چگونگی تحویل این تعداد سلاح به ایران نکرد و این مسئله را به نظر طرف شوروی واگذاشت. به عقیدۀ وی، می‌توان تحویل تسلیحات از طریق دریای خزر، هوایی، یا زمینی در مرز افغانستان و ایران را در نظر گرفت.

رفیق کیانوری خاطرنشان کرد که در حال حاضر ح‌.ت‌.ا. هنوز شرایط لازم را برای دریافت امن و توزیع مطمئن تسلیحات فراهم نکرده و در پی یافتن راه‌های انجام این امور است.

با توجه به ماهیت حساس جنبۀ سیاسی موضوع، وضعیت کشور  ]ایران[ و موقعیت خود ح‌.ت‌.ا. و کلاً  نیروهای چپ، به‌نظر می‌رسد درخواست رفیق کیانوری باید بیشتر بررسی شود تا اندکی بعدتر دوباره به آن پرداخت.

درخواست موافقت شما را داریم.

[امضا]

یو.[ری] آندروپوف

[امضا]

ب[اریس] پاناماریوف

شمارۀ 1331-آ/او

6/7/1980 [15/4/1359]

پی نوشت‌ها:

*پژوهشگر تاریخ معاصر ایران،از جمله آثار وی عبارت است از:رفیق لنینِ سنگی،به دنبال سراب،ترجمۀ خاطرات ریچارد فرای،ترجمۀ خاطرات دنیس رایت.

  1. فاطمه نظری کهره، بنی‌صدر از ظهور تا سقوط (تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1391) ص .124
  2. قاسم شفیع نورمحمدی، سال های مهاجرت حزب تودة ایران در آلمان شرقی (تهران: جهان کتاب، 1395) ص.62
  3. علی زیبائی، کمونیزم در ایران (بی‌جا: بی‌نا، 1343)، صص. 578-580.
  4. نورالدین کیانوری، خاطرات نورالدین کیانوری (تهران: انتشارات اطلاعات، 1371)، ص .342
  5. محمد محمدی ری‌شهری، خاطره‌ها، جلد2 (تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1385)، ص. 382
  6. همان، ص. 384
  7. همان، صص155-156.
  8. کیانوری، پیشین، ص.543
  9. محمدی ری‌شهری، پیشین، ص. 147
  10. جمعی از پژوهشگران موسسة مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، حزب توده از شکل گیری تا فروپاشی (1368-1320) (تهران: موسسۀ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، 1387)، ص. 675
  11. کیانوری، پیشین، ص.543
  12. همان‌جا.
  13. همان، ص.547
  14. محمدی ری‌شهری، پیشین، ص. 155
  15. کیانوری، پیشین، ص. 542
  16. همان، ص.547
  17. همان، صص. 522-523.
  18. «اعلام جرم کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران علیه صادق قطب‌زاده»، نامۀ مردم، دورۀ هفتم، سال دوم، شمارۀ 275، 15 تیر 1359.
  19. «توضیح درباره اتهامات آقای صادق قطب‌زاده»، نامۀ مردم، دورۀ هفتم، سال دوم، شمارۀ 277، 17 تیر 1359.
  20. «رفیق نورالدین کیانوری در دفتر روزنامۀ صبح آزادگان»، نامۀ مردم، دورۀ هفتم، سال دوم، شمارۀ 304، 19 امرداد 1359.

منبع:فصلنامۀ نگاه نو،شمارۀ 132،زمستان 1400

در بارۀ همایون کاتوزیان و کتاب «طنز و طنزینۀ هدایت» ، فریدون مجلسی

مارس 4th, 2022

یک اثر چند وجهی

اخیرا چاپ دوم طنز و طنزینه هدایت اثر دکتر همایون کاتوزیان منتشر شده است. نمی‌دانم جای خوشوقتی است یا افسوس! کتابی ارزنده که در سال 1395 در 1100 نسخه منتشر شده بود، انتظار می‌رفت چند ماه بعد در شمارگانی بیشتر به چاپ دوم و چاپ‌های بعدی برسد. اما در این دوران دلسرد کننده که روزنامه ها، همان‌هایی که 20 سال پیش در جامعه‌ای کوچکتر و کم سوادتر در شمارگان میلیونی، در پشت چراغ قرمز چهارراه‌ها به فروش می‌رسیدند، با وجود همه ملاحظات ارزشی و بی ارزشی به خاطر بقا، یا شاید به دلیل همان ملاحظات، در حال خماری و کُما هستند، شاید همین به چاپ دوم رسیدن کتابی ارزنده و ادیبانه و نه رمانی عامه پسند، را باید به فال نیک گرفت. یعنی هنوز فرهنگ هم جایگاهی و خریدارانی دارد.

همایون کاتوزیانی استادی چند وجهی‌ست. وجهی سیاسی با دیدگاهی عدالت خواهانه و اجتماعی یادگار دوران پرشور نهضت ملی که در طول زمان با الهام از اندیشه و با منش علمی و دیدگاه دانشگاهی مستند سازی، از احساسات دورتر و بری شده و هرچه بیشتر به واقع‌بینی و عقلانیت گرویده است به نظر من این وجه مایه و زیربنای هویت و شخصیت او را تشکیل می‌دهد. وجه دیگر دیدگاه اقتصادی اوست، که رشته تحصیلی او بوده و تا رسیدن به سطح استادی دانشگاه در انگلیس، که امری بسیار جدی است، رنگی حرفه‌ای یافته است. وجه دیگر که با تحولات وجه سیاسی بی ارتباط نیست و در تحولات عقیدتی او مؤثر بوده است تاریخ پژوهی خصوصا تاریخ معاصر ایران از مشروطه به بعد است که گاه رنگ تحلیلی و جامعه شناختی پیدا می‌کند، و سرانجام وجه ادبی اوست، هم از لحاظ محتوایی و هم از لحاظ فصاحت ادبی با رعایت سادگی و شیوایی، که نمونه آن را در کتاب طنز و طنزینه هدایت می‌توان دید. جالب این است که این کتاب اثر کسی‌ست که در حدود نیم قرن از کشور و جامعه خود دور بوده و رشته تحصیلی و کاری او نیز اقتصاد است که با خویشاوندی با خشکی ریاضی و ضرایب و ارقام و اعداد، ممکن است قلم ادبی را نیز به خشکی بکشاند. اما چنین نیست. گزینش موضوع طنز و طنزینه خود حکایت از طبعی نازک و هوشمند دارد. می‌گویند یکی از نشانه‌های ضریب هوشی بالا درک طنز است. و نیز گزینش صادق هدایت با آن طبع هوشمند و ظریف و شکننده، که از سطح درک عمومی جامعه خود فراتر می‌اندیشید و به درماندگی و احساس افسردگی و تنهایی حتی در میان جمع انجامید، نشان دیگری از درکی هوشمندانه همایون کاتوزیان دارد. شاید همین احساس جدایی و تنهایی هدایت موجب آفرینش بوف کور شد که در ادبیات داستانی ایران نقطه عطفی اثر گذار بوده است. اما نگارنده این سطور که احتمالا دیدگاه واقع‌گرایانه تری نسبت به زمان و مکان و زندگی دارد، ضمن تحسین بوف کور، همیشه خواننده مشتاق آثار طنز هدایت بوده است.

کاتوزیان که قطعا زندگی در سطح بالای فرهنگی انگلستان موجب آشنایی بیشتر او با طنز خاص و عمیق و اغلب غیر مستقیم انگلیسی شده است، با دید قدرشناسانه‌تری به طنز و طنزینه هدایت می‌نگرد. طنز انگلیسی داستان پرنده‌ای را به یادم آورد که با پرواز در مرتعی در زمستانی سرد و پربرف دچار سرما زدگی می‌شود. کرخت می‌شود و امیدش را از دست می‌دهد و تسلیم مرگ می‌شود و با میان برف‌ها می‌افتد و برف رویش را می‌پوشاند. زمانی بر نمی‌آید که گاوی در بازگشت به طویله خود از بالای او می‌گذرد و تاپاله خود را روی برف بالای سر پرنده می‌اندازد. پرنده با احساس گرما به خود می‌آید و جانی می‌گیرد، تکانی می‌خورد در پی آزادی در صدد بر می‌آید خودش را از زیر بار تاپاله و برف برهاند. جنب و جوش و تکان و جیک جیک او توجه روباهی را که از آن حدود می‌گذشت جلب می‌کند. به سراغش می‌رود، برف و تاپاله را کنار می‌زند، پرنده را از زیر آن بار در می‌آورد و آن می‌خورد! تا اینجا قصه ساده‌ایست مناسب کودکان، اما طنز در آنجاست که به داستان حتی رنگ سیاسی می‌دهد. می‌گوید ما از این داستان نتیجه میگیریم که اولا وقتی دچار تنگنا و مشکل جدی هستی، فکر نکن اگر کسی بر سرت تاپاله بیندازد الزاما دشمن توست! شاید زندگی تو را نجات دهد. دوم اینکه فکر نکن اگر کسی تو را از زیر بار آن تاپاله رها کند، الزاما دوست توست! شاید مرگت را رقم زند، سوم اینکه اگر زیر بار تاپاله‌ای گرم و نرم زنده‌ای، دیگر جیک جیک و سروصدای زیادی نکن که اوضاع خراب تر می‌شود!! یا طنزی از زبان چرچیل در تأثیر مادیات بر وفاداری است که می‌گوید «شبی در زمان جنگ برای سخنرانی و پیامی فوری باید به بی بی سی می‌رفتم، راننده نبود ناچار تاکسی گرفتم. وقتی به مقصد رسیدم به راننده گفتم که آیا می‌توانی منتظر بمانی تا کارم را تمام کنم و برگردم؟ راننده پوزش می‌خواهد و می‌گوید قرار است ساعت هشت امشب چرچیل پیام مهمی بفرستد و می‌خواهم در خانه پیام او را بشنوم.» چرچیل می‌گوید «از وطن پرستی و علاقه او به خودم آنقدر خوشم آمد که یک اسکناس پنج پوندی که مبلغ گزافی بود به او انعام دادم. راننده که چشمش گرد شده بود گفت، قربان، گور پدر چرچیل، کارتان تا صبح هم طول بکشد من همینجا می‌مانم!!»

باری، از نشانه‌های استادی کاتوزیان اینکه در آغاز ضمن اینکه درسی درباره تحولات ادبی اروپا از کلاسیک تا رمانتیسم، و از رمانتیسم به رئالیسم و از رئالیسم به ناتورالیسم و به سمبولیسم و مدرنیسم با ذکر نمونه‌هایی و زبان طنز در هریک از این مکاتب یاد می‌کند، اشاره‌ای به ژدانف و گوبلز دارد. ژدانف مشاور مطبوعاتی و انتشاراتی استالین و در واقع سانسورچی بزرگ اوست و همتایش گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر. آنها نوعی ادبیات فرمایشی را ترویج می‌کنند که جایی برای طنز باقی نمی‌گذارد. سپس به سوابق طنز در ادبیات فارسی از شعر و نثر، خصوصا در گلستان سعدی و اشعار مولانا می‌پردازد، که البته عبید زاکانی جای خود دارد، تا نمونه‌هایی از نویسندگان و آثار فرنگی و نیز طنز جدید ایرانی سپس به طنز دوره هدایت می‌رسد. که از اشرف الدین گیلانی و دهخدا و ایرج میرزا و شعرای دیگر سخن به میان می‌آید که طنزشان اغلب رنگ سیاسی و گاه رنگ هتاکی به خود می‌گیرد. نمی‌خواهم خلاصه کتاب را بنویسم، اما نمی‌توانم از تکرار بیتی از عارف خودداری کنم آنجا که می‌گوید: «بلشویک است خضر راه نجات * بر محمد، و آل او صلوات!!!

از اغلب نامداران ادبی در طنز از جمله حسن مقدم نویسنده جعفرخان از فرنگ برگشته که اثرش از نویسنده ناکامش بسیار مشهورتر است نامی به میان می‌آید تا می‌رسد به گزیده‌هایی از آثار طنز هدایت. البته به طنز گرفتن واژه‌های ابداعی فرهنگستان توسط هدایت در آن زمان که هنوز آن واژه‌ها عادی و متعارف نشده بود عجیب نیست. نهایتا به آثاری چون علویه خانم و حاجی آقا و توپ مرواری می‌پردازد که واقعا جالب است و در پایان اشاره‌ای با نامه‌های هدایت دارد.

به نظر من در این کتاب که به آثار طنز گذشتگان از سعدی و مولانا و عبید زاکانی اشاره دارد، جای کتاب رستم التواریخ اثر محمد هاشم آصف نگارنده تاریخی طنزآمیز از اواخر صفوی تا دوران زندیه و بخشی از دوران فتحعلیشاه قاجار در این کتاب خالی است. آصف خود را رستم الحکما می‌نامد و معتقد است این لقب را پدر بزرگوارش هنگام ولادت که آثار هوشمندی در وجناتش می‌بیند به او داده است! نویسنده معتبر دیگری که جای یاد او در این کتاب خالیست، گرچه به زمان بعد از هدایت مربوط می‌شود، ، ایرج پزشکزاد نویسنده دایی جان ناپلئون است. 

منبع:ماهنامه  تجربه/ 1سفند 1400

شورای شهر واشنگتن «نوروز» در پایتخت آمریکا را به رسمیّت شناخت

مارس 2nd, 2022

شورای شهر واشنگتن، نهاد قانون‌گذار در پایتخت آمریکا، سه شنبه ۱۰ اسفند، یک قطعنامه پیشنهادی را که به موجب آن نوروز به عنوان یک رویداد «فرهنگی و تاریخی» شناخته می‌شود، تصویب کرد.

در قطعنامه‌ای که به اتفاق آرا تصویب شد، شورای شهر واشنگتن آگاهی‌های متنوعی درباره ویژگی‌های نوروز یا «روز نو» که فرا رسیدن فصل بهار را نوید می‌دهد، منتشر کرده است.

در این قطعنامه نوروز یک «جشن باستانی» با قدمتی «سه هزار ساله» معرفی می‌شود که به گفته سازمان ملل متحد، توسط بیش از ۳۰۰ میلیون نفر در ایران، افغانستان، تاجیکستان، آذربایجان و برخی کشورهای دیگر، و نیز جوامع مهاجر در آمریکا و سایر نقاط جهان جشن گرفته می‌شود.

در این قطعنامه گفته می‌شود که «نوروز نمادی از شروعی دوباره ‌و گردهمایی، و دوری از تجربیات و مصیبت‌های سال گذشته است، و همراه با طبیعت امید به سال نو را تداعی می‌کند.»

شورای شهر واشنگتن در قطعنامه خود نوروز را مناسبتی معرفی می‌کند که «مردم با هر پیشینه فرهنگی، نژادی، و مذهبی از جمله مسلمانان، مسیحیان، یهودیان، بهاییان، زرتشتیان، سایر مذاهب، و حتی غیرمذهبیان جشن گرفته می‌شود.»

این شورا در ادامه یادآور می‌شود که نوروز توسط سازمان ملل متحد نیز در فهرست میراث فرهنگی ناملموس بشریت به عنوان سنت فرهنگی که توسط بسیاری از مردمان جهان گرامی داشته می‌شود، شناخته شده است.

سازمان مال متحد با تصویب قطعنامه‌‌ای در سال ۲۰۱۰ به طور رسمی «روز جهانی نوروز» را به رسمیت شناخت.

به نقل از صدای آمریکا

مسعود سپند،شاعر برجسته در گذشت

مارس 1st, 2022

  مسعود سپند، شاعر میهن پرست و مبارز   پس از نبردی جانکاه با بیماری   سرانجام  در شنبۀ گذشته،چشم از جهان  فروبست.

مضمون بیشتر شعرهای او  وطن و آرزوی بازگشت به ایران  بود چنانکه در غزلی می گوید:

وطن به سوی تو پرواز می کنم با عشق

به آسمان و زمين ناز می کنم با عشق

 کبوترانه به گرد سرِ تو می گردم

هوای دولت شهباز می کنم با عشق

 ز اشک شوق به بامت ستاره می بارم

نگاه کن که چه اعجاز می کنم با عشق

دوباره از دلِ خاکستر تو  برخيزم

دو باره زندگی اغاز می کنم با عشق

سپند گونه بر آتش اگر فشانندم

وطن! به سوی تو پرواز می کنم با عشق

اشعار او از استواری خاصی برخوردار بود که حاکی از آگاهی و اِشرافِ او با شعر کلاسیک ایران و خصوصاً سبک خراسانی بود.کتاب«بوی جوی مولیان» و «پالپال» از آثار اوست.

مسعود سپند انسانی وارسته ،شریف و فرهیحته بود و هماره از «دشمنان دوست نما» شِکوه داشت چندان که در غزل زیر  می گوید:

خود در کمین کشتنِ ما بود آن که گفت:

«در عفو لذّتی ست که در انتقام نیست».

شعلۀ یاد و نامش  هماره  روشن باد!

 ***

تلخ است روزگار وُ کسی  را  بکام نیست  

 مردم بسی وُ مردمی  امّا    مرام نیست

جز خنجر  نگاه به  چشمی  نمانده است 

 تیغی به غیر زخم زبان   در نیام نیست

بسیار دیده ایم که در خشم چشم ها  

ما را درود هست و کسی    را سلام نیست

زین خیل سر خراب و روان پاره و پلید   

 سودای ننگ هست و تمنای   نام نیست 

از گرگ و میش صبح مگر گرگ مانده است   

 دیگر ستیغ صبحد مان   نقره  فام نیست   

در سوگ تاج ها و عزای  ستاره ها   

 جز ناله های مرغ سحر پشت بام نیست

وقتی خدا درست خدایی نمی کند     

هرگز کسی  به فکر حلال و حرام نیست  

 خود درکمین کشتن ما بود آن که گفت:

 -«در عفو لذتی ست که در انتقام نیست»

حکومت رضاشاه و «دستِ انگلیسی ها»!، علی ميرفطروس

فوریه 21st, 2022

*سیاستِ انگلیس و پادشاهی رضاشاه

*نوشتۀ دکتر هوشنگ صباحی

* ترجمۀ پروانۀ ستاری

*نشر گُفتار،تهران،1379، 366 صفحه

به خاطرۀ منوچهر فرهنگی:آن شیفتۀ رضا شاه

*پژوهش های اخیر نشان می دهند که در کودتای سوّم اسفند 1299و روی کار آمدن رضاخان، دولت انگلیس نه تنها نقشی نداشت،بلکه بسیاری از دولتمردان انگلیس از وقوع کودتا دچار حیرت شده بودند.

* وزیر مختار وقتِ انگلیس در ایران:«رضا خان،میهن پرست تر از آن بود که هرگز آلت دستی سرسپرده شود».

* در آن دوران،همه در انتظار یک«شهسوارِ ناجی» بودند تا آرامش و امنیّت و آبادانی را در مملکت مستقر کند و در این«انتظار»-البتّه-از استقرارِ آزادی و دموکراسی سخنی نبود.

طرح مسئله:

چگونگی قدرت گیریِ رضاشاه،ازمهمّ ترین منازعه ها ی روشنفکران و رهبران سیاسی ایران است.به جرأت می توان گفت که کمتر شخصیّتی در تاریخ  معاصرِ ایران دچارِ اینهمه دشمنی و دشنام شده باشد.با توجّه به اینکه رضاشاه «بنیانگذارایران نوین»نامیده شده،درمقایسه با«اتاتُرک»-بنیانگذار ترکیۀ نوین- حجم عظیم این دشنام ها و دشمنی ها را چگونه می توان تفسیرکرد؟ و -اساساً- تفاوت ها و شباهت های این دو شخصیّت تاریخی در چیست؟ نگارنده در مقالۀ « تجدّدِ آمرانۀ دوران رضاشاه؛کمبود ها و کامیابی ها » در این باره اشاراتی کرده است.

   رضا شاه از خاکستر جنگ جهانی اول برخاسته بود و بی هیچ بُنیه وُ بنیانی برای ساختنِ«ایران نوین»کوشید.او-برخلاف اتاتُرک-نه تحصیلکردۀ دانشگاه بود و نه اروپا دیده.«کمبودِ زمان» و شتابِ وی درخارج کردنِ ایران از چرخۀ عقب ماندگی های قرون وسطائی،برخی اقداماتش را در نطرِ مخالفانش،«شتابزده» و «ناخوشایند» جلوه داده است، هر چند که نسل های کنونی ایران،داوری دیگری  در این باره دارند. پس از گذشت یک قرن و با فروپاشی دیوارهای ایدئولوژیک و فرو نشستن غبار کینه ها و کدورت ها،اینک می توان محدودیّت ها و ممکنات رضا شاه را شناخت و چهرۀ وی را در«آئینۀ تاریخ» روشن تر  دید و داوریِ منصفانه تری در بارۀ وی داشت.

 یکی از موضوعات مهم در تاریخ معاصر ایران،اعتقاد به «انگلیسی بودنِ رضاخان» است.در تحکیم چنین اعتقاد نادرستی  حزب توده و برخی از رجال ملّی(مانند دکتر محمد مصدّق) نقش اساسی داشته اند.این امر باعث شد تا جامعۀ ایران حدود یک قرن از درک شرایط ظهور رضا شاه  غافل بمانَد.

«توهّم توطئه»و «دستِ انگلیسی ها»بخاطر حضورِ دراز مدّتِ دولت استعماری انگلیس در ایران اگر چه رنگی از حقیقت دارد،امّا ارتقای آن تا حد یک باورِ مطلق،  نادرست و حتّی زیانبار است چرا که اراده و قابلیّتِ فردیِ شخصیّت های تاریخی را نادیده می گیرد در حالیکه می دانیم تاریخ ایران،سرشار از شخصیّت هائی است که از «سربازی» به «سرداری»رسیده اند. 

  در اوّلین روز کودتای1299سیدضیاء الدین طباطبائی (نخست وزیر و شخصیّت سیاسی کودتا) بسیاری از سران و رهبران طبقۀ حاکمۀ ایران را بازداشت و زندانی کرد.این رجال و اشرافِ زندانی از «مصونیّت سیاسی دولت فخیمۀ انگلیس»برخوردار بودند و لذا،دستگیری شان توسط یک«روزنامه نگارِ بی سر وُ پا»(سید ضیاء) را امری«غیرطبیعی»می دانستند و با اعتقاد به اینکه«همه چیز زیرِسرِ انگلیسی هااست»،ضمن تغییر موضع و مبارزۀ با دولت انگلیس، کابینۀ سیّدضیاء را«کابینۀ سیاه»نامیدند.

سیدضیاء، در حکومت کوتاه خود،ضمن لغو قرارداد 1919ایران و انگلیس و اجرای اصلاحاتِ اجتماعی، اقتصادی،بهداشتی و آموزشیِ چشمگیر که«بوی بلشویکی می داد»کوشید تا افکار عمومی را به سوی خود جلب کند.ولی خاستگاهِ نازل طبقاتی و تکبّر وُ تعدّیِ سیدضیاء نسبت به احمدشاه و بزرگان طبقۀ حاکمه، ناتوانی او در بسیج هوادارانِ بالقوه اش(طبقات متوسط جامعه و روشنفکران) و خصوصاً سابقۀ نامحبوبِ وی در حمایتِ اوّلیّه از قرارداد 1919، سرانجام،منجر به سقوط کابینۀ سیدضیا گردید.حذفِ سیدضیا – به عنوان شخصیّت سیاسی کودتا-میدان را برای حضورِ بیشتر شخصیّت نظامی  کودتا(رضا خان)آماده ساخت.

مقالۀ حاضر می کوشد تا با نگاهی به یک پژوهش تاریخی،اشاره ای گذرا به رویدادِ سوم اسفند 1299 و چگونگی قدرت گیری رضاخان داشته باشد.

  این مقاله نخستین بار در کتاب«یادنامۀ منوچهر فرهنگی» منتشر شده (لوس آنجلس،1388) و اکنون با اضافاتی باز نشر می یابد.

***

در آستانۀ ظهور رضاخان،ایران بین دو سنگِ آسیاب قدرت هاى روس و انگلیس هر روز خُردتر و ضعیف تر شده بود،آنچنانكه به قول وزیر مختار انگلیس:«ایران مِلك متروكى بود كه به حراج گذاشته شده بود و هر دولتى كه پول بیشترى یا زور بیشترى داشت مى توانست آنرا تصاحب كند».تقسیم ایران بین دو اَبَر قدرت روس و انگلیس چیزى بنام ایران و ملّت ایران باقی نگذاشته بود و آخرین شعله ها و شعارهای انقلاب مشروطیّت در تُند بادهای سیاسی-اجتماعی  خاموش و فراموش شده بود.  

با وجود اعلام بی طرفی درجنگ جهانی اول(1914-1918)ایران دچار آسیب های فراوانی شد با اینحال،در سال 1919میلادی هیأت اعزامى ایران را به کنفرانس صلح پاریس راه ندادند(1).

بى ثباتى هاى سیاسى و فقدان امنیّت اجتماعى باعث شده بود تا سران ایلات و رجال سیاسى براى حفظ منافع خویش و مصون ماندن ازتعرّضاتِ رایج،خود را تحت الحمایۀ یكى از دو قدرتِ بزرگ (روس یا انگلیس)قرار دهند.رجال صدیق و موجّه نیز یا مجبور به مصالحه و مماشات بودند و یا از سرپرستى و مسئولیت دولت ها استعفاء مى دادند و سكوت مى كردند.حد متوسّط دوام كابینه ها در این دوران، دو ـ سه ماه بود،به قول سیدحسن تقی زاده:تنها در ١٠ سال اول مشروطیت، ٣۸ بار كابینه عوض شده بود(2).این دوران تا ظهور رضا شاه را «عصر سقوط كابینه ها» نامیده اند.ملک الشعرای  بهار در بارۀ حال و روزِ ایران در آن زمان می گفت:

ویرانه ای ست کشور ایران

ویرانه را بها وُ ثمن نیست

امروز حال مُلک خراب ست

 برمن مجالِ شُبهت وُ ظن نیست

هر سو سپه کشند وُ رعیّت

 ایمن به دشت وُ کوه وُ دمن نیست

کشور تباه گشت وُ وزیران

گویی زبان شان به دهن نیست(3).

در آن دوران،همه در انتظار یک«شهسوارِ ناجی» بودند تا آرامش و امنیّت و آبادانی را در مملکت مستقر کند و در این«انتظار»-البتّه-از استقرارِ آزادی و دموکراسی سخنی نبود.ایرج میرزا از مؤلّفه های اساسی این انتظار یا توقّع ملّی چنین یاد می کرد:

 زراعت نیست،صنعت نیست،ره نیست  

امیدى جز به«سردار سپه» نیست(4).

حمایت اکثر رهبران سیاسی و روشنفکران ترقّیخواه ایران از«سردار سپه » در متن این«انتظار ملّی»بود،ازجمله:سید احمد كسروى ، عارف قزوینى ، محمود افشار،على دشتى،محمد تقى بهار،كاظم زادۀ ایرانشهر،ابراهیم پور داوود،محمد على فروغى،على اكبر سیاسی، مشرف نفیسی،ایرج میرزا،على اكبر داور، سید حسن تقى زاده و سلیمان میرزا اسكندرى (رهبر حزب سوسیالیست و پدرِمعنوى حزب تودۀ ایران)و…

   بهار با تأکید بر شرایط آشفتۀ سیاسی و اوضاع فلاکت بارِ اقتصادی و خصوصاً فقدان  آرامش و امنیت اجتماعی،ضمن انتقاد از تنّزه طلبی های«رجال وجیه المِلّه»می نویسد:
-«…من از آن واقعۀ هرج و مرجِ مملکت[بعدازجنگ جهانی اوّل]…که هر دو ماه، دولتی به روی کار می آمد و می افتاد، و حزب بازی و فحّاشی و تهمت و ناسزا گوئیِ مخالفانِ مطلقِ هر چیز و هر کس،رواجِ کاملی یافته بود و نتیجه اش ضعف حکومت مرکزی و قوّت یافتنِ راهزنان و یاغیان در اقصای کشور و هزاران مفاسد دیگر بود…از آن اوقات حس کردم و[در این حس خود]تنها نبودم که مملکت با این وضع -علی التحقیق- رو به ویرانی خواهد رفت…معتقد شدم و در جریدۀ « نو بهار» مکرّر نوشتم که باید یک حکومت مقتدر به روی کار آید…باید حکومت مُشت و عدالت را که متکی به قانون و فضلیت باشد رواج داد …دیکتاتور یا یک حکومت قوی یا هر چه…در این فکر من تنها نبودم.این، فکرِ طبقۀ با فکر و آشنا به وضعیّات آن روز بود،همه،این را می خواستند تا آنکه رضا خان پهلوی پیدا شد و من به مردِ تازه رسیده و شجاع و پُرطاقت،اعتقادی شدید پیدا  کردم »(5).

پژوهش های اخیر نشان می دهند که در کودتای سوّم اسفند 1299و روی کارآمدن رضاخان، دولت انگلیس نه تنها نقشی نداشت،بلکه بسیاری-مانند کرزن( curzon)،وزیرِ خارجۀ مقتدر انگلیس-از وقوع کودتای رضاخان دچار حیرت شده بودند.در بارۀ«عدم مداخلۀ واقعی انگلیس» در روی كار آمدن رضاشاه،جان فوران،فهرست بلندی از نظرات محقّقان خارجی را ارائه داده است(6).دکتر سیروس غنی در کتاب پُر ارج خویش به این مسئله پرداخته است(7).دکتر کاتوزیان نیز ضمن اینکه کودتای سوم اسفند  1299 را « با گرایشات ناسیونالیستی»می داند،پس از بررسی اسناد وزارتِ خارجۀ انگلیس معتقد است:«بریتانیا نه نقشی در برآمدن رضا خان داشت و نه دخالتی در فرو افتادن احمد شاه»(8).

   این پژوهش ها،نظریۀ«انگلیسی بودن رضا شاه»را قاطعانه رد می کنند. کتاب«سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه»،نوشتۀ دکتر هوشنگ صباحی ازجملۀ این پژوهش ها است.این کتاب-در واقع- رسالۀ دکترای نویسنده در مدرسۀ اقتصاد و علوم سیاسی لندن است که با تکیه برگزارش های رسمی مأموران انگلیسی و انبوهی از اسناد و مدارکِ وزارت خارجه و وزارت جنگ انگلیس تألیف شده است.

  نویسنده در بخش های اوّل تا سوم، ضمن نشان دادن قدرت نظامی،مالی و سیاسی دولت انگلیس در ایران،از«دیپلماسی ارعاب»،«توسّل به زور»(صص31-95)،رقابت های دولت های روس،انگلیس و فرانسه برای سلطه برمنطقه، حضور تازۀ آمریکا و انجام«توافق امپریالیستی»(صص201-220) یاد می کند. 

 انقلاب اکتبر ١٩١٧ در روسیه و مسائل و مشکلات داخلى آن كشور،ایران را به«حیاط خلوت»دولت انگلیس بدَل كرده بود.با قرارداد 1919 ،انگلیس کوشید تا ایران را«تابع»یا«تحت الحمایه»قرار دهد ولی این قرارداد،ضمن شعله ور کردنِ احساسات ضد انگلیسی در ایران،باعث ظهور حوادثِ غیرِ منتظره ای شد که درک و فهم آن برای سیاستمدارانِ سُنّتیِ انگلیس آسان نبود.صعود برق آسای رضاخان از گمنامی به قدرت سیاسی از آن جمله بود.سفارت انگلیس درابتدا او را به عنوان«افسری شریف و لایق و بدون جاه طلبی های سیاسی»،جدّی نگرفت(ص223).

  ورود سربازان ارتش سرخ به بندر انزلی و «تأسیس جمهوری شورائیِ گیلان»  ( خردادماهِ 1299)،دولت انگلیس را از گسترشِ«وحشتِ سرخ»و  تأثیرآن در نواحی آذربایجان،کردستان و خراسان هراسان ساخته بود.بر این اساس،«رفع خطرِسُرخ» و مبارزه با دولت نوخاستۀ بلشویک ها،نخستین اولویّتِ سیاستِ انگلیس در ایران گردید.

 

حکومت 100روزۀ سیّد ضیاء!

سید ضیاالدین طباطبائی- مدیر روزنامۀ معروف«رعد» و نخست وزیر کودتا- درجوانی شیفتۀ اندیشه های لنین بود و برای حکومت در ایران  آمیزه ای از شخصیّت انقلابی لنین و اقتدارِ موسولینی را در سر داشت و از این رو،از احمد شاه خواسته بود تا لقب«دیکتاتور»را به او اعطا کند،امّا شاه به این دلیل که این امر«موجب تحقیر مقام و منزلت شاه خواهدشد»درخواست او را رد کرد (ص316). سیّدضیاء-با دستگیری بسیاری ازرهبران سیاسی و اعیان معروف (مانند عبدالحسین فرمانفرما و فیروز فرمانفرما ) و با وعدۀ اصلاحات اجتماعی، اقتصادی، بهداشتی و آموزشی،کوشید تا امید تازه ای در سپهر سیاسیِ ایران پدید آورَد.دولت سیدضیاء موردحمایت و پشتیبانیِ شخصیّت برجسته ای مانند کلنل محمدتقی پسیان بود،ولی به خاطرگذشته اش در حمایت از قرارداد1919و روابط پنهان و آشکارش با دولت انگلیس،سیدضیا  نتوانست حمایت عموم مردم را به خود جلب کند و لذا،پس از صد روز- به دستورِ رضاخان(رهبر نظامی کودتا)- مجبور به استعفا شد و در ۴ خرداد ۱۳۰۰ روانۀ تبعید گردید (9).

   در واقع،حمایت مشتاقانۀ نورمن از سیدضیاء طباطبائی و دستگیری و زندانی کردنِ بسیاری از رجال سیاسی،اعیان و اشراف توسط سیدضیاء،سبب شد تا این اعیان و اشراف،سفارت انگلیس را مسئول سازماندهی کودتا و بنابراین ، موجب زندانی شدنِ شان بدانند.مهم ترین نمونه،فیروز میرزا،یکی ازامضاء کنندگان قرار دادِ معروف سال1919بود که چندماه پیش از ظهور سیدضیاء «پذیرائی شایانی از او در لندن به عمل آمده بود» و «به حدّی سرسپردۀ منافع انگلیس شمرده می شد که به دریافت نشانِ«شوالیۀ سنت مایکل و سنت جورج»نائل آمده بود»،امّا دستگیری و زندانی کردنِ وی توسط سید ضیاء،او را به یک«ضدانگلیسی دو آتشه»مبدّل کرده بود!.نورمن گزارش داد که فیروز میزا اینک خود را در رأس گروه ضدانگلیسی قرارداده است و از هیچ کوششی برای صدمه زدن به منافع دولت انگلیس دریغ نمی کند»(ص190).ظاهراً از همین زمان است که کابینۀ سیدضیاء،«کابینۀ سیاه» نامیده شد و کودتای سیدضیاء-رضا خان نیز به«کودتای انگلیسی»معروف گردید!. در مقالۀ«سیّد ضیاء: سیاستمدارِ نفرین شده!» ما به زندگی و حیات سیاسی وی  پرداخته ایم.

با سقوط کابینۀ سیدضیاء،رجال و دولتمردان زندانی به دستور رضاخان  آزاد شدند،از جمله،سیاستمدار کهنه کار ،قوام السلطنه که بلافاصله به نخست وزیری منصوب شد و رضا خان در کابینۀ وی،همچنان وزیر جنگ باقی ماند.

 

 قوام السلطنه و نیروی سوم!

  قوام السلطنه به دنبال نیروی سومی بود تا جای روسیه و انگلیس را در ایران پُرکند.از این هنگام آمریکا به عنوان نیروئی جوان وارد عرصۀ اقتصادی و سیاسی ایران شد.واگذاری امتياز نفت شمال به شرکت آمریکائی«سينکلر» نخستین اقدام نفتی قوام السلطنه بود که خوشایندِ دولت انگلیس نبود.وزیرخارجۀ انگلیس از سیاست قوام السلطنه که«انگلیسی ها را به بازی نمی گرفت و با چاپلوسی به جلب نظر شوروی ها پرداخته و درعین حال،خواهان کمک آمریکائی ها شده بود»،عصبانی بود.قوام درپیامی به لُرد کرزن اظهارداشت:

«او نمی تواند به طرفداری از انگلیسی ها تمایل نشان دهد،چون نمی خواهد دچارعدم محبوبیّتی شود که سیدضیاء درنتیجۀ طرفداری از انگلیسی ها به آن دچارشده بود»(ص227).

 در واقع،احساسات ملّی گرائیِ رو به گسترش در ایران و نفرت عموم ایرانیان از دولت های هوادار انگلیس،قوام السلطنه را از هرگونه مماشات با دولت انگلیس باز می داشت و باعث می شد تا  او نیز بیانگرِ احساسات ملّی باشد. جلوۀ دیگری از این احساسات ملّی،اعتقادِ رو به رُشدِ ایرانیان بود مبنی بر این که «ایرانیان می توانند امور خود را به خوبیِ کارشناسان خارجی-شاید هم بهتر از آنان-اداره کنند».

با ورودِ آمریکا به عرصۀ اقتصادی ایران،سِرپرسی لورن(Loraine) وزیر مختار جدید انگلیس، در 21دسامبر1921/1دی ماه 1300گزارش داد:

دولت ایران مصمّم است دستِ انگلیس و روسیه را باهم کوتاه کند» (ص200).

 

انگلیسی ها و رضاخان!

رَوَندحوادث به سفارت انگلیس در تهران نشان داد که در رقابت های موجود بینِ شخصیّت های سیاسی در ایران،رضاخان «شخصیّتِ سیاسیِ غالب»است هر چندکه او هنوز-از لحاظ سیاسی- گمنام بود. نورمن(Norman)وزیرِ مختارِ وقتِ انگلیس در ایران نوشت: «نسبت به آینده  بسیار نگرانم».درلندن،کرزن از سرعت تبدیل افسری«بدون جاه طلبی سیاسی»به یک دیکتاتورِ نظامیِ تقریباً تمام عیار «متحیّر»بود(ص 226).

 پس از پیام قوام السلطنه ،وزارت خارجۀ انگلیس تصمیم گرفت تا کابینۀ  قوام السلطنه را با قطع تمام وام ها تحت فشارمالی قرار دهد و به سقوط  وا دارد. هدف این تحریم مالی-به ویژه-«شخصیّت خبیثِ وزیرجنگ»[رضاخان]بودکه برای توسعۀ ارتش و عملیّات نظامی علیه جنگلی ها و چریک های طرفدارِ بلشویک ها در شمال ایران نیازِ مبرمی به پول داشت (ص227).

  با توجه به احساسات شدیدِ ضد انگلیسی در ایران و حضور ارتش سرخ در مرز های شمالی، رضاخان با هوشیاری دشواری های حرکت بین دو سنگ آسیابِ روس و انگلیس را دریافته بود.او در گفتگوهای خصوصی با مسئولان سفارت انگلیس به آنان«قول های مساعد»داده بود،ولی به زودی انگلیسی ها متوجّه شدند که نمی توان به قول های خصوصیِ رضاخان اعتماد کرد چرا که:«اصولاً حرف و عمل اش  یکی نیست»(ص244)،«رضا خان همۀ تعهدات را زیر پا گذاشته بود»(ص262).

 نخستین برخورد رضاخان با انگلیسی ها مربوط به استخدام افسران انگلیسی و تفویض قدرت اجرائی به آنان بود.نویسنده با استناد به گزارش ها و مکاتبات وزارت خارجۀ انگلیس نشان می دهد:

«رضاخان و بسیاری دیگر از افسران قزّاق-قویّاً-با تصمیم سیّد ضیاء (طباطبائی)مبنی بر استخدام افسران انگلیسی و تفویض قدرت اجرائی به آنان،مخالف بودند.رضاخان اظهار داشت که این کار «معادلِ فروختنِ روح ملّت،یعنی ارتش،به خارجی ها است»(ص225).

   اخراج ناگهانیِ افسران انگلیسی از دیویزیون قزّاق موجب حیرت و نگرانی مقامات انگلیس شد.چند ماه پس از انجام کودتا،وزیر مختار انگلیس گزارش داد:«وزیرِ جنگ [رضاخان] دیگر از ما  واهمه ندارد »،لذا:«سفارت انگلیس دیگر قدرتِ روی کار آوردن و برکنار کردنِ کابینه ها را نداشت»(ص 226).

   پیروزی رضاخان بر انقلابیّون گیلان،وجهۀ سیاسی او را بالا بُرد و از این زمان دولت انگلیس کوشید تا با «شخصیّتِ خبیثِ رضاخان»(ص۲۲۷)کنار بیاید. عوامل دیگری نیز باعث شدند تا انگلیسی ها رضا خان را«به حساب بیاورند»، ازجمله، حضور مسئولانِ جوان و جدید،مانند سِرپرسی لورن (Loraine) در وزارت خارجۀ انگلیس بود.در حالیکه این مسئولان جوان درکی واقعی از تحوّلات منطقه ای داشتند،لُرد کرزن، وزیر مقتدر خارجۀ انگلیس،خود را«قلباً و روحاً امپریالیست» توصیف می کرد(ص23)اعتقادی که ریشه در باورها و بلندپروازی های استعماریِ عصر«ملکه ویکتوریا»داشت که براساس آن،امپراتوری انگلستان رسالت داشت تاملل عقب مانده را «متمّدن» کند.

  دیگر اینکه:رضا خان در فضائی سرشار از«ملّی گرائیِ رو به رشد» و در جوّی عمیقاً ضد انگلیسی ظهور کرده بود آنچنانکه آیرونساید نیز نوشته بود که افسران ایرانی در دیویزیون قزّاق،«مملوّ از احساسات ضدانگلیسی»هستند (ص94).لورن،وزیر مختار جوان و جدید انگلیس در ایران،معتقد بودکه: «ایرانیان دیگر به قیّم نیازندارند» (ص327) و لذا،«بازگشت به سیاستِ مداخله در امور کشورهای دیگر به وضوح،غیر ممکن است».در واقع،انگلیسی ها دیگر در موقعیّتی نبودند که نتیجۀ جنگِ قدرت در تهران را تعیین کنند، لذا مجبور بودند خود را به گرفتن جانبِ برَنده(رضاخان) راضی کنند. لورن- بعدها- بخود بالید که او رضاخان را به عنوانِ«اسب برَنده در مسابقۀ سیاسی،کمی پس از ورودش به تهران شناسائی کرده است» و لذا، به وزارت خارجۀ انگلیس توصیه کرد تا برای اعادۀ وجهه و نفوذ انگلیس در ایران، تا حد ممکن در ارتباط با امور داخلی ایران، بی طرف بماند. لورن تأکیدکرد:«برای زدودن خاطرات تلخ هفت سال گذشته در ذهنِ ایرانیان، مقامات انگلیسی باید به زایل شدن نفوذ خود در ایران رضایت دهند»…لُرد کرزن ازسیاستِ«دخالت ممنوع» دلِ خوشی نداشت، امّا مجبور بود آن را بپذیرد.هنگامی که وزیرِخارجۀ مقتدرِ انگلیس اصرار کرد که «ایرانیان نباید خواهان کمک و مشورت ما باشند» لورن پاسخ داد:«آنان هیچ یک را نمی خواهند»!.بنابراین:کرزنِ مغرور خود را با این امید که روزی ایرانیان «مجدّداً بر درِ سفارت انگلیس خواهند کوفت» تسلّی داد(ص232).

 

رضاخان عامل روس ها!

  چنانکه گفتیم رضاخان با هوشیاری حیرت انگیزی دشواری های حرکت بین دو سنگ آسیابِ روس و انگلیس را دریافته بود .او با استفاده از رقابت های روس و انگلیس،کوشید تا از یکطرف خود را به مثابۀ«ناجی ایران از خطرِبلشویک ها» (ص230) جلوه دهد و از طرفِ دیگر،با روابطِ پنهان و آشکار بامقامات روسی کوشید تا به هراسِ انگلیسی ها دامن زنَد آنچنانکه مقامات سفارت انگلیس گمان می کردندکه:«رضا خان،آشکارا ضد انگلیسی و در تماس نزدیک با روتشتاین،وزیر مختار روسیه در ایران، است (ص191). علاوه بر این،انگلیس ها گمان می کردندکه«سفارت روسیّه در خفا به تشویق رضاخان و طرفدارانش پرداخته»(ص226).جرج چرچیل (کارشناس وزارتِ خارجه در امور ایران)همه چیز را زیرِ سرِ وزیرِ مختار شوروی می دانست و معتقد بود:«ظاهراً رضاخان به دامِ دسیسه بازی های آقای روتشتاین افتاده است»(ص 227).«روابط خصوصی رضاخان با سفارت روسیّه» سبب شدکه انگلیسی ها او را خطری برای نفوذشان در تهران تلّقی کنند.نورمن، وزیرمختارِ وقتِ انگلیس در تهران، گهگاه  فکرمی کرد که رضا خان «کاملاً طرفدار روس ها»است و حتّی احتمال دارد که وزیر مختارِ شوروی با کمک وزیر جنگ (رضاخان)کابینه را سرنگون سازد تا کابینۀ«علناً خصمانه تری نسبت به دولت انگلیس و کاملآً سرسپردۀ روس ها»بر سرِ کار آورَد…بنابراین:نورمن، قویّاً از وزرارت خارجۀ انگلیس خواست که هیچ گونه وامی به دولت ایران داده نشود تا رضاخان«کنارگذاشته شود»(ص 227).

 

دولت انگلیس:تماشاگرِ صعودِ ستاره!

  لُرد کرزن با حسرت و تلخکامی احساس می‌کرد:«از بی‌کفایتیِ بی‌مانند، علاج‌ ناپذیر و غیرقابلِ تصوّرِ سیاستمداران ایران رو دست خورده است»(ص ۲۳۳)، لذا،به سبب قطع امید کامل دولت انگلیس از طبقۀ حاکمۀ ایران و ترس از قدرت گیری بلشویک ها در شمال، انگلیسی ها ناچار شدند تا روی رضا خان حساب کنند و «به تماشای ستارۀ رضا خان بنشینند»(ص235).عوامل دیگری هم سبب می شدتا انگلیسی ها  رضاخان را به حساب بیاورند،یکی از این عوامل این بود که رضاخان با وجود مخالفت انگلیسی ها به قدرت رسیده بود (ص 231). این امر، حاکی از نفوذ رو به ضعف انگلیسی ها بود. لورن،کمی بعد از ورود به تهران،این ضعف را تشخیص داد و مُصرّانه از وزارت خارجه خواست که با آن کنار بیاید.وزیر مختار انگلیس در ایران با آنکه رضاخان را «فردی مستقل»می دانست ولی امیدوار بود که«فشارِ بی‌امانِ شرایط»  و به ویژه،دشمنیِ وی با بلشویسم  رضاخان را در نهایت«به اردوی ما»برانَد(۲۳۶).با این حال،در سال ۱۳۰۱ (۱۹۲۲) اگر حق انتخابی بین رضاخان و شیخ خزعل وجود می‌داشت،هم لورن و هم  لُرد کرزن، احتمالاً شیخ خزعل را انتخاب می کردند هر چند که لورن معتقد شده بود: با آنکه «رضاخان، میهن‌پرست‌تر از آن بود که هرگز آلت دستی سر- سپرده  شود»،امّا می‌توانست«دوستی بسیار مفید»به شمار آید (ص 243).با این حال، وزیرخارجۀ انگلیس سیاست‌های رضاخان را مغایر با منافع انگلیس می‌دانست و لذا در سال ۱۳۰۲ (۱۹۲۳)به لورن نوشت:« به نظر می‌رسد که رضا خان مصمّم به دنبال کردنِ سیاست‌هایی‌ست که من پیوسته آن‌ها را تقبیح کرده‌ام.او باید تا به حال دانسته باشد که با مخالفت اعلیحضرتِ انگلیس روبرو خواهد شد»…جرج چرچیل(مسئول بخش ایران) نیز کم و بیش به همین انداره با سیاست‌های حکومت مرکزی رضاخان مخالف بود(ص244).

در اکتبر ۱۹۲۳(اوایل آبان ۱۳۰۲)رضاخان،احمد شاه قاجار را وادار کرد تا او را به مقام رئیس ‌الوزرائی منصوب کند.نقش وزیر مختار انگلیس(لورن) در این ماجرا، فراتر از یک «میانجیِ بی‌میل» نبود(ص250).

 

سرکشیدنِ«داروی تلخ»!

  با وجود همصدائیِ وزیر مختار انگلیس با کنسول آن کشور در اهواز و تحریک سران ایلات لُر و بختیاری و خصوصاً شیخ خزعل برای برکناری یا سرنگون کردنِ «رضاخان ضدِ انگلیسی»(صص 254-253)، در سال ۱۳۰۳ (۱۹۲۵) به نظرِ لورن چنین می‌رسید که «رضاخان شخصیّتی بزرگ‌تر از آن است که بتوان همانند رئیس الوزراءهای پیشین از مسند قدرت به زیرش آورد» (ص ۲۵۵).لُرد کُرزن مایل نبود که این«جمع بندی دردناک»را از زبانِ لورن«یکی از معدود نور چشمی های خود» بشنود (ص244) امّا رَوَندحوادث آینده-سرانجام- وزیر خارجۀ مقتدر انگلیس را وادار به سرکشیدنِ «داروی تلخ»(ص 268)کرد.

  احساسات ضد انگلیسی در ایران باعث شد تا رضاخان باپشتیبانی اکثریّت نمایندگان مجلس و حمایت گستردۀ افکارعمومی،به سوی خوزستان و آزاد سازی این منطقۀ استراتژیک از چنگ شیخ خزعل اقدام کند.در حالیکه مطبوعات شوروی تصمیم رضاخان را اقدام«نیروهای پیشروی ملّی ایران»می نامیدند (ص259)سیاست دولت انگلیس در این باره،مخالفت و حتّی تهدیدهای نظامی بود(صص245-247و260-267)،با اینحال،رضاخان با قوائی نه چندان مجهّز،ضمن دستگیری شیخ خزعل و آزاد سازی خوزستان،به اعتبار و وجهۀ ملّیِ خود افزود. این امر،از یک طرف شخصیّت استوار و شجاع رضاخان را در نظر انگلیسی ها برجسته تر ساخت، و از طرف دیگر، رضاخان را به تسخیرِ کامل قدرت سیاسی نزدیک تر کرد.

نکتۀ بسیار مهم،اصرار رضاخان در استفاده از نام خوزستان بود که از زمان شاه اسماعیل صفوی تا زمان قاجارها-به خاطرضعف حکومت های مرکزی-عربستان   نامیده می شد.رضاخان ضمن مخالفت با این«نامگذاریِ جعلی و نادرست» تأکید کرد:

«من در مرکز،امر کردم تا اين ايالت را به نام حقيقی و شريف خود يعنی خوزستان بخوانند»(10).

  آزادسازی خوزستان و «بی حرکتی مراقبت آمیزِ قوای انگلیس»ضمن«قوّتِ قلب یافتنِ رضاخان»، باعث شد تا دولت انگلیس نیز ماجرای شیخ خزعل را«کاری تمام شده»تلقّی کند و از اینکه دولت شوروی نتوانست از«آب گل آلودِ روابط رضاخان و انگلیس» ماهی بگیرد،خرسند باشد.از این هنگام، دولت انگلیس «وجود یک حکومت مقتدر مرکزی»را عاملی برای ثبات و آرامش ایران و سدّی در مقابلِ گسترش«خطرِ سرخ های بلشویک»دانست.بدین ترتیب،ایران نقش «کشورحائل»را بازی می کرد.به نظرلورن:«در شرایط فعلی،این سیاست بهترین ضمانتِ ممکن به ما علیه هرگونه کوشش روسیّه برای جذب ایران یا تجاوزِ این کشور به ما خواهد بود»(ص269).

  بعدها دولتمردانِ انگلیس به این باور رسیدندکه:عُمدتاً به سبب ظهور نامنتظرۀ شخصیّت قدرتمندی چون رضاخان بود که ایران به دامان هرج ومرج نیفتاد و نیز از غلطیدن به دامان شوروی های سرخ  در امان مانده بود(صص233 و 271).

   صعود رضا خان آغازِ سقوط سریع نفوذ بریتانیا در ایران بود،«تنزّلی که در 1330،هنگام نخست وزیری محمد مصدّق،به حضیض خود رسید.مصدّق جریانی را که رضاشاه سه دهۀ پیش  پی نهاده بود،فقط به شیوه ای نسبتاً عجولانه تر تکمیل کرد» (11).

در همین باره:

تجدّدِ آمرانۀ دوران رضاشاه؛کمبودها وکامیابی ها(بخش نخست)،علی میرفطروس

_____________________________

پانویس‌ها:

1-این هیأت (متشکّل از محمّدعلی فروغی، مشاور الممالک و حسین علاء ) برای استیفای حقوقِ پایمال شدۀ ایران در جنگ جهانی اوّل به كنفرانس صلح پاریس اعزام شده بود. نگاه کنید به نامۀ اندوه‌بارِ محمّدعلی فروغی از پاریس: مقالات فروغی،ج ۱،چاپ دوم، تهران، ۱۳۵۴،صص ۷۹-۶۱؛ یادداشت‌های روزانه محمدعلی فروغی ازسفرکنفرانس صلح پاریس:دسامبر 1918 – اوت 1920، به کوشش محمد افشین ‌وفایی وپژمان فیروزبخش،تهران،1394.

2- تقی زاده،سیدحسن:تاریخ مجلس ملّی ایران،برلین،1919،صص28-31

3-  دیوان اشعارمحمدتقی بهار،به کوشش مهرداد بهار،تهران، ۱۳۶8،ص ۲۸۷.

4-دیوان ایرج میرزا،به کوشش محمدجعفر محجوب،نشر اندیشه،تهران،1356، ص94

5-بهار،محمدتقی:تاریخ مختصر احزاب سیاسی،ج۱، تهران،١٣۵٧،ص۱۰۰. مقایسه کنیدبانظرات  سیدحسن تقی زاده،دکترمحمودافشارواحمدکسروی: نشریۀ آينـده،ج1، شـمارۀ1، تيـرماه 1304، تهران،1338؛باستانی پاریزی،تلاشِ آزادی،تهران،1354،ص401.

6-نگاه کنید به:مقاومت شکننده، ترجمۀ احمد تدیّن،تهران، ۱۳۷۷، ص ۳۱۸.

7-نگاه کنید به:ایران؛برآمدن رضاخان؛برافتادن قاجار و نقشِ انگلیسی‌ها، ترجمۀ حسن کامشاد، تهران، ۱۳۷۷، صص ۱۸۳-۱۶۷ و ۱۹۸، ۲۱۳، ۲۱۶، ۲۸۳-۲۸۲، ۲۹۴-۲۸۹، ۳۰۵ و…

  8- نگاه کنیدبه:

http://homakatouzian.com/?p=725

9-برای نگاه تازه ای در بارۀ سید ضیا نگاه کنیدبه گفتگوی درخشان دکتر صدرالدین اللهی باسیدضیا طباطبائی:سیدضیا؛مردِ اوّل یامردِ دوم کودتا؟،لوس آنجلس، 1390/2011 .برای نقد و بررسی این کتاب نگاه کنیدبه:

https://mirfetros.com/fa/?p=13695

10- نگاه کنیدبه:سفرنامۀ خوزستان ومازندران،هامبورگ آلمان،1383،صص56-146

11-غنی،سیروس،برآمدنِ رضاخان؛برافتادنِ قاجار و نقش انگلیسی ها،ترجمۀ حسن کامشاد،چاپ چهارم،تهران،1385،ص243

 

 

ما و قندِ پارسی،علی میرفطروس

فوریه 18th, 2022

* با وجود حاکمیّت۹۰۰سالۀ سلسله های ترک زبان،چرا زبان ترکی نتوانست زبان رايج و رسمی ايرانیان گردد؟

از دفترِ بیداری ها و بیقراری ها

۱۵ بهمن ۱۴۰۰=۴ فوریۀ ۲۰۲۲

شکّر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود (حافظ)        

 این روزها تلویزیون «بی بی سی» و شبکۀ  «العربیّه»! در جنجالی شُبهه انگیز به نامِ «منو فارسی»،از«رنج به دلیل زبان فارسی»،«ضرورت آموزش به زبان مادری » و «ستم فارس ها» یاد کرده است. کمّ و کیفِ این برنامه ها چنان بود که بیشتر به «فارسی ستیزی» و «ایجاد تفرقه در میان ایرانیان»شباهت داشت تا طرح یک مشکل فرهنگی. سال ها پیش در این باره  گفته و نوشته ام[۱].طرح اینگونه بحث ها-البّته- می تواند سازنده و مفید باشد به این شرط که با آگاهی و  به دور از ملاحظات سیاسی- ایدئولوژیک  باشد.

  یکی از همولایتی های گیلانی من به «بی بی سی» گفته است که «زبان فارسی، زبان قدرت سیاسی حاکمان بوده» و بر این اساس،رسمیّت زبان فارسی در ایران را «ناشی از زور و اجبار حکومت ها» خوانده است! در حالیکه حقیقت اینست که برخلاف كشور فرانسه كه به دستور فرانسوای اول (در سال ۱۵۳۹) لهجۀ محلی «ايل دو فرانس» (پاريس و حومه) به زبان ملّی و رسمی همۀ فرانسويان تبديل شد، يا برخلاف كشورهای آلمان و انگليس كه با فرمان و اراده و اجبار سياسیِ پادشاهان وقت، لهجه ای از لهجه های متعدّد، زبان ملّی كشورهای آلمان و انگليس گرديد،رواج و رسميـّت زبان پارسی در ایران(و بعد، در شبه قارۀ  هند)  نه ناشی از « اجبار سياسی» بود و نه ناشی از «ستم فرهنگی فارس ها»!.از این گذشته، باید بخاطر داشت که حدود ۹۰۰ سال از تاریخ ۱۲۰۰ سالۀ زبان فارسیِ کنونی در حکومت های ترک زبانِ غزنوی، سلجوقی، قراختائی، غُزّ، آق قويونلو، قرا قويونلو، صفوی، افشاريه و قاجار گذشته است و حتّی بعضی از اين سلاطين ترک زبان کوشيدند به فارسی شعر بگويند.به عبارت دیگر،با وجودِ حاکمیّت۹۰۰سالۀ سلاطین تُرک،زبان ترکی نتوانست زبان رایج و رسمی ایرانیان گردد!

در اوج«تُرک تازی»های قرن ۴ هجری/١٠ ميلادی ،سیّاحان و مورّخانی مانند ابن حوقل و مسعودی ضمن سفر به نواحی مختلف ايران-ازجمله ارّان، آذربايجان، دربند،قفقاز،نواحی جبال(شاملِ همدان،ری،نهاوند،سمنان،دامغان،قزوین،کاشان، قم، اصفهان و اراک)، خراسان ، سيستان و ديگر مناطق شرق و غرب و جنوب ايران-تاکید کرده اند که این اقوام مختلف ،همه به زبان پارسی سخن می گفتند[۲]

  این موضوع اهمیّت بیشتری می یابد وقتی بدانیم که همۀ سران و سرداران دربار غزنوی، ترك بوده اند، اما نه تنها سرداران و سپه سالاران، كدخدای فارسی زبان داشتند بلكه مراسم شاهانۀ نوروز، مهرگان و جشن سده رایج بود و بزرگان لشكری و كشوریِ تُرک ـ به يكسان ـ در آن شركت می كردند. مهم تر از همۀ اين ها، رسميّت زبان پارسی بود بطوريكه وقتی فرستادۀ خليفۀ بغداد نامۀ او را به سلطان مسعود غزنوی می داد، نخست متن عربی و سپس ترجمۀ فارسی آن (و نه تركی) بوسيلۀ بونصر مُشكان خوانده می شد. سنَد و نوشته در ميان ترك و فارس ـ حتّی در ميان خودِ تركان ـ به فارسی بود[۳]

  رسميـّت زبان فارسی و موقعيـّت ممتاز آن تا قرن ١٠ هجری /۱۶ ميلادی حتّی در دربار تُرکانِ عثمانی ادامه داشت بطوريكه در دوران سلاطين عثمانی نامه ها و مكاتبات به فارسی بود (نه عربی و نه به تركی). گفتنی است كه سلطان محمد دوم عثمانی روزی كه دولت بيزانس(رُم شرقی) را شكست داد (در سال ۱۴۵۳میلادی) و عنوان « فاتح » وارد قسطنطنیّه شد،به قول مورّخينِ عثمانی: هنگام بازديد از كاخ متروك و خاموش امپراطوری بيزانس، نه آيه ای از قرآن تلاوت کرد، نه شعری به عربی خواند و نه ـ حتـّی ـ كلمه ای به تركی بر زبان راند بلكه اين شعر فارسی را خواند:

بوم  نوبت می زند بر طارم افراسياب

پرده داری می كند در قصر قيصر، عنكبوت[۴]

  تحقيقات موجود، مقام، منزلت و برتری زبان فارسی در میان تركان عثمانی را نشان می دهند، بطوريكه در آن دوران در مكتبخانه های قلمروِ عثمانی، زبان فارسی را به عنوان زبان اول تدريس می كرده و سلاطين عثمانی ضمن سرودن شعر به فارسی، از حضور شاعران پارسی گوی در دربار خود مباهات می نمودند[۵]

  نقل رباعيات حدود ١٠٠ شاعر پارسی گوی آذری و ارّانی در كتاب نزهت المجالس (تأليف قرن ٧ هجری/١٣ ميلادی) نشان می دهد كه نواحی ارّان و آذربايجان ـ از ديرباز ـ پايگاهِ زبان فارسی بوده است[۶]

  مُسلّماً اين وحدت ملّی يا همبستگی قومی ناشی از نوعی قدرت سياسی ـ نظامی نبوده چرا كه با توجه به هجوم های پی در پی و فقدان ثبات و آرامش و ضعف حكومت ها،منطقاً می بايستی اين وحدت و همبستگی دچار پراكندگی و تفرقه می شد و هر قومی با استفاده از شرايط مساعد، سازِ جدائی و استقلال طلبی می زد در حاليكه تاريخ اجتماعی ـ سياسی ايران تا آغاز قرن  بيستم نشان می دهد كه اقوام ايرانی(خصوصاً كردها و آذری ها)در همۀ دوران های هرج و مرج سياسی نه تنها به جدائی از ايران گرايشی نداشتند بلكه در كنار ساير اقوام ايرانی در برابر بيگانگان(خصوصاً در برابر تركان عثمانی) ايستادگی كرده اند.مقاومت دلیرانۀ مردم اهواز ،آبادان و دیگر شهرهای خوزستان در برابرِ هجوم ارتش صدّام حسین نمونۀ دیگری از این ایراندوستی و همبستگیِ ملّی بوده است. 

اينكه در دوران ٩٠٠ سالۀ حاکمیّت سلاطین ترك، زبان تركی چرا نتوانست جايگزين زبان فارسی گردد، مسئله ای است فرهنگی و تاريخی كه اساساً ناشی از ظرفيّت و مقبوليّت زبان فارسی- به عنوان یک پُلِ ارتباطی برای پاسخگوئی به نيازهای فرهنگی و اجتماعی همۀ اقوام ايرانی بود. بنابراين شگفت نيست كه آثار مولوی رومی، نظامی گنجوی، خاقانی شروانی، عمادالدين نسيمی شروانی، شيخ شبستری، صائب تبريزی، قطران تبريزی، محمد حسين شهريار و آثار ده ها شاعر ترك زبان ديگر، اينك بخش بزرگی از ميراث فرهنگ و ادب پارسی است.

   از سوی دیگر،تاریخ مردوخ کردستانی نشان می دهد که زبان فارسی در کردستان ایران نیز  دارای اهمیّت و منزلت فراوان بوده است.این کتاب-با نثر و نگارشی به غایت زیبا و فارسی بسیار درخشان -گنجینه ای است که حوادث دو قرن اخیر کردستان ایران را تحریر کرده است.[۷]

  آميختگی كردها ، آذری ها ،گيلك ها ، فارس ها ،لرها ، بلوچ ها و ديگر اقوام ايرانی با يكديگر چنان است كه حضور  و همزیستیِ هر یک را در دور افتاده ترين نقاط ايران می توان دید.«آموزشِ زبان مادری» – البتّه – حقّ طبیعی و مشروعِ همۀ اقوام ایرانی است،امّا کسانی که از «شووينيسم فارس» و «آموزشِ به زبان مادری»سخن می گويند،بر بدبختی های اجتماعی، سياسی و  فرهنگیِ موجود آتش جنگ های قومی و قبيله ای را نيز اضافه می کنند.

  فرهنگ و مدنیّت ایرانی متشکّل از اقوامی است که همانند قالی ایرانی در کثرت رنگ ها ،گل ها و گیاهان گوناگون ،وحدت ملّی ما را شکل می دهد. در گذشته ای نه چندان دور ،دخالت های دولت شوروی برای «دولت سازی در میان خلق های ایران»،این وحدت ملّی را دچار آسیب های فراوان ساخت و اجرای یکی از آرمان های انقلاب مشروطیّت – مبنی بر«انجمن های ايالتی و ولايتی»- را به تأخیر انداخت. با پایان جنگ سرد و فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی  اینک ضمن تأکید بر زبان فارسیبه عنوان زبان ملّی و مشترک همۀ ایرانیان– می توان برای اعتلای زبان و فرهنگِ همۀ اقوام ایرانی کوشید.

 

آب درخوابگۀ مورچگان!

۲۵ بهمن ۱۴۰۰=۱۴ فوریۀ ۲۰۲۲

«عزیز من!…از قضاوت هیچ کس در خصوص اشعارم  نگران نباشید.حرفِ کسی باری از روی دوشی برنمی دارد.من همین قدر باید از عنایتی که جوانان نسبت به کار من دارند،متشکّر باشم.تصوّر کنید که من در پُشت سنگرِ خود جا کرده  ام ،در این حال،هر وقت تیری به هدف پرتاب می کنم از کارِ خودم بیشتر خنده ام  می گیرد …به نظر می آید که «آب  در خوابگۀ مورچگان ریخته ام».

  لحنِ نیما چنان محکم و استوار است که گوئی آینده را در  دست های خود دارد و به پیروزی راه و اندیشه اش مطمئن است. نیما همین اعتماد به نفس و اطمینان به آینده را با پیش بینی حیرت انگیز در بارۀ سرنوشت سیاسی احسان طبری (بزرگترین تئوریسین ادبی حزب توده) ابراز کرده بود  آنجا که خطاب به احسان طبری می گوید:

-آنکه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم  ناستوده ببیند.نیما یوشیج

  حالا حکایتِ افرادی است که پس از شکست های سیاسی-ایدئولوژیک  تازه به «عرصه» آمده اند و می خواهند حتّی به استاد جلال متینی زبان فارسی بیاموزند!! …چه می توان گفت!؟ به قول حافظ:

رَوَندگانِ حقیقت به نیم جُو  نخرند –

قبای اطلس آن کس که از هنر  عاری است

https://mirfetros.com

[email protected]

[۱] – نگاه کنیدبه:دیدگاه ها،نشر عصر جدید،سوئد،۱۹۹۳؛گفتگو با روزنامۀ کیهان،شمارۀ ۴۷۸، ۲۱ اکتبر۱۹۹۳؛فصلنامۀ کاوه،شمارۀ ۹۴،مونیخ آلمان ، تابستان ۲۰۰۱؛مجلّۀ تلاش، شماره های ۴و ۵، هامبورگ المان،۲۰۰۲؛ شمارۀ ۱۱، ۲۰۰۳؛برخی منظره ها و مناظره ها ،نشر فرهنگ،کانادا، ۲۰۰۴، صص  ۶۵-۹۰

[۲] – نگاه كنيد به: صورة الارض، ابن حوقل، ترجمه جعفر شعار، تهران، ١٣۴۵، ص۹۶؛ التنبيه و الاشراف، مسعودی، ترجمۀ ابوالقاسم پاينده،بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران،۱۳۴۹،ص ٧٨.

[۳] – هويّت ايرانی و زبان فارسی،شاهرخ مسکوب،نشر باغ آینه،تهران،۱۳۷۳، ص ۴۵. در بارۀ تركی حرف زدن سلاطين غزنوی، سلجوقی، صفوی و غيره نگاه كنيد به: حماسۀ كوير، ابراهيم باستانی پاريزی، تهران، ١٣۵۷، صص ۴۶۵ ـ ۴۶۷.

[۴] – ايران و جهان از مغول تا قاجار، عبدالحسين نوائی، تهران، ١٣۶۴، ص ۵۵۸

[۵] – نگاه كنيد به زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی، تهران، ١٣۶٩؛ شعر و ادب در آسيای صغير، تهران،١٣۵۰ِ مقالۀ « زبان فارسی و تأثير آن در دربار سلاطين عثمانی و زبان تركی »، يوسف كنعان نجف زاده، ترجمۀ عبدالعلی ليقوانی، در: هنر و مردم، شمارۀ ۷۶، تهران، ۱۳۴۷، صص ۴۲ ـ ۴۳؛ ايران و جهان از مغول تا قاجار، صص ۵۵۰ ـ ۵۶۱.در بارۀ جایگاه و منزلت زبان پارسی در هند نگاه کنید به:«ترقی و انحطاط زبان فارسی در هند»،محمد حسین مشایخ فریدنی، مجموعه مقالات انجمن واژه برای مسائل ایرانشناسی، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه، تهران، ۱۳۶۹،صص۳۵۵-۳۷۲

[۶] – نگاه کنید به نزهة المجالس، جمال خليل شروانی، تهران، ۱۳۶۶، خصوصاً مقدمۀ ارزشمند استاد محمد امين رياحی، صص ١١ ـ ۵۰

[۷] – نگاه کنید به تاریخ کُرد و کردستان(تاریخ مردوخ)،کتابفروشی غریفی،سنندج، ۱۳۵۱.چنانکه در یادداشتی نوشته ام:در دیدارهایم با رهبران حزب دموکرات کردستان ایران،خصوصاً با دکتر عبدالرحمن قاسملو،نگارنده وی را بسیار آگاه و دلبستۀ زبان و ادبیّات فارسی یافته بود. برای آگاهی از  پیوندهای ادبیات کُردی با ادب فارسی نگاه کنید به گفتگوی آمر طاهر احمد ، مُدرّس و محقّقِ ادبیات فارسی و کُردی در دانشگاه هاروارد:

 https://mirfetros.com/fa/?p=22615

 

شوخی استان چهاردهم،فریدون مجلسی

فوریه 16th, 2022

حاشیه ای بر مصاحبۀ ‌مجید تفرشی دربارۀبحرین

روز دو‌شنبه مطلبی در روزنامه «شرق» درباره بحرین منتشر شده بود و در مصاحبه خانم اسماعیلی با دکتر تفرشی گرامی، اطلاعات جالبی برای نسل کنونی ارائه شد. دلیلی که مرا به توضیحی اضافی در‌این‌باره تشویق کرد، دو نکته بود: یکی عنوان انتخاب‌شده «چگونه بحرین از ایران جدا و مستقل شد» و دوم «در رفراندوم سر ایران را کلاه گذاشتند».

البته در متن، آقای دکتر تفرشی توضیح داده بودند که وقتی «جدایی بحرین از ایران» مطرح می‌شود، این توهم پدید می‌آید که بحرین چسبیده و در قالب مرزی ایران بوده و در فلان تاریخ جدا شده است که چنین نبود. ادعایی در حجاب جدایی 250‌ساله و تغییر کلی اوضاع و احوال بوده است که در قالب تمهیدی از آن «ادعا» دست شستند! برخی روی احساسات ناسیونالیستی و غیرت ملی مخالف بودند که البته با جنگ، ستیز و فرسایش طولانی به نتیجه‌ای نامعلوم می‌رسید! و از دیدگاهی، به نظر خودشان عقلانی و اعتدالی و خواهان حفظ منافع ملی، با ترجیح الزام برقراری روابط با همسایگان و منتفع‌شدن از آن و توسعه نفوذ منطقه‌ای و حضور مقتدرانه در جامعه بین‌المللی، با آن موافق بودند. به عبارت دیگر، بحرین در جیب حاکمیت ایران نبود که از آن «جدا» شود! شاید برای برخی جالب باشد بدانند سرزمینی که سالیانی دراز از دوران ساسانی در شمال شبه‌جزیره عربستان در ساحل جنوبی خلیج فارس در تملک امپراتوری ایران بود، از کویت تا دمام و قطر، بحرین نامیده می‌شد که جزیره بحرین بخشی از آن بود. در دولت شیعی صفوی، تعلق بحرین بزرگ که جمعیت آن اغلب عرب و شیعه بودند و هستند، بیشتر بهره‌مند از علایق مذهبی بود. در جزیره بحرین، شیعیان عرب و ایرانی با هم می‌زیستند. پس از فروپاشی صفوی و ورود اعراب عتوبی و سلطه شیوخ آنان بر کویت و جزیره بحرین، دیگر سلطه سیاسی جدی و پیوسته ایران وجود نداشت و از دوران زندیه به بعد نیز تکرار نشد. در دوران قاجار پس از شکست ایرانیان در جنگ با روسیه و انگلیس و از‌دست‌رفتن قفقاز و آسیای مرکزی و هرات، عنوان‌کردن ادعا نسبت به بحرین گویی مُسَکنی بود برای جبران مافات و تا پس از قاجار و دوران رضاشاه و مصدق و محمد‌رضا‌شاه هم ادامه داشت. شیوخ بحرین نیز یکی، دو بار برای گرفتن امتیازاتی از بریتانیا، پرچم ایران را در زمان ناصرالدین‌شاه بالا بردند.

اما در دوران جدید، آنچه توقعات ملی‌گرایانه را در ایران بالا برد، اعلام‌کردن بحرین به‌عنوان «استان چهاردهم» در نیمه دهه 1330 و تبلیغات پس از آن بود. بسیاری از دیپلمات‌ها و استادان ایرانی ترغیب شدند کتاب‌ها و مقالاتی با استناد به سوابق تاریخی درباره تعلق بحرین به ایران بنویسند. اما اینکه چرا محمدرضا شاه بحرین را با آن تبلیغات استان چهاردهم نامید؟ نکته مهمی است.

دکتر مصدق با شعار ملی‌کردن نفت که نسبت به قراردادهای جدید آمریکایی‌ها با کشورهای همسایه و غیر‌همسایه ایران بر پایه 50-50 بود و حکایت از غیر‌منصفانه ‌بودن سهم ایران از نفت خود داشت، توانست جنبشی حق‌طلبانه و عمومی با چاشنی پوپولیستی به راه بیندازد که در بخش ملی‌کردن موفق هم شد. اما راه‌اندازی و بهره‌برداری با شرایط عادلانه «در راه سعادت ملت ایران» به تعویق افتاد و منجر به 28 مرداد و برکناری مصدق و راه‌اندازی صنعت نفت طبق قرارداد پیمانکاری با کنسرسیوم شد. در این میان، محمدرضا‌شاه که روز به روز بر دخالت حاکمانه در امور دولتی می‌افزود، هرگز نتوانست به آن درجه از مشروعیت خصوصا محبوبیتی که دکتر مصدق از آن بهره‌مند شده و شخص شاه شاهد آن بود، دست یابد.

در واقع استناد به ادعای قدیمی و ظاهرا بی‌زیان بحرین، با این هدف بود که با برانگیختن احساسات وطن‌پرستانه و رنگ پوپولیستی دادن به قضیه، نهضتی ملی مشابه نهضت نفت پدید آید و محبوبیتی آنچنانی به وجود آورد. اما ملی‌کردن نفت و تصویب قانون آن امری بود که می‌توانست به آینده مشخصی برسد. پس از 28 مرداد وقتی قانون تقسیمات کشوری با ذکر نام بحرین به‌عنوان استان چهاردهم تصویب شد، به‌ یاد دارم که چگونه همگان به آن پوزخند می‌زدند و به شوخی از «بحرین استان چهاردهم» نام می‌بردند و در مجله فکاهی توفیق هم انعکاس داشت! در واقع آن نهضت مدنظر محمدرضا‌شاه و رقیب نهضت نفت مصدق پدید نیامد، ولی استان چهاردهم وبال گردن شاه شد. زمانی فرا رسید که قرار شد بریتانیا نیروهای خود را از منطقه خارج کند و ایران که قوی‌ترین کشور منطقه شده بود، آماده می‌شد که آن خلأ را پر کند. اما مگر می‌شد با آن ادعای به‌ظاهر قانونی‌شده، با کشورهای منطقه که اکنون در سلطه احساسات ناسیونالیستی ناصری هم قرار داشتند، ارتباطی برقرار کرد؟ اکنون مسائل آن قانون به ظاهر بی‌زیان و در عمل بی‌خاصیت آشکار می‌شد. در وزارت کشور اتاقی را به نام مقر استانداری بحرین تعیین کرده و استانداری هم در آنجا به مگس‌پرانی گمارده بودند. مسائل انتقال مال‌التجاره از بحرین و ادعای تجار به داخلی‌‌بودن انتقال و فرار از گمرک راست یا دروغ، شایع بود. سفر بحرینی‌ها اغلب برای زیارت مشهد بدون ویزا بود و ایرانیان برای سفر به بحرین باید ویزا می‌گرفتند. در واقع در چنین شرایطی بود که محمد‌رضاشاه به بن‌بست مسئله خودساخته رسید. در آن مصاحبه در دهلی اعلام کرد که به نظر مردم بحرین احترام می‌گذارد! یعنی در همان لحظه، مسئله را حل کرد و برنامه بعدی و موفق نفوذ در شیخ‌نشین‌های خلیج فارس را که به تدریج به امارات متحده و بحرین و قطر تبدیل می‌شدند، فراهم کرد.
نکته دیگر پرسش در مقاله «شرق» درباره فریب‌خوردن ایران در رفراندوم بود. اولا شیخ بحرین به هیچ عنوان زیر بار رفراندوم نمی‌رفت و آن را مغایر حاکمیتِ بی‌نیاز از پذیرش ایران می‌دانست. سرانجام با «پلِه بیسیت» یا نظرسنجی موافقت شد. دولت ایران از قبل نتیجه نظر‌سنجی سطحی و گذرا و نوشتن گزارش به دبیر‌کل را می‌دانست؛ یعنی فریبی در کار نبود؛ نمایشی برای پایان‌دادن آبرومندانه به قضیه‌ای از پیش مختومه بود! البته با توجه به تبلیغات قبلی، به طوری که از خاطرات اسدالله علم برمی‌آید، محمد‌رضا‌شاه نگران این بوده که مردم چه می‌گویند. گذشت زمان و تبلیغات پس از سقوط او موجب شد نسل بعدی، آن قانون شوخی را جدی‌تر از واقعیت تلقی کند. البته ایرانیانی در بحرین هم بودند که ناراحت و گلایه‌مند بودند، اما مقامات می‌دانستند در آن زمان احساسات ناسیونالیستی ناصری عربی به استقلال بیشتر از همبستگی قومی و شیعی با ایران گرایش داشت و فریبی در کار نبود.

روزنامه شرق/ چهارشنبه 27 بهمن 1400/ صفحه اول

پیام آورانِ هشداری،جهانگیر صداقت فر

فوریه 16th, 2022

                 برای احمد شاملو، و دیگر سرایندگانِ انسان گرا

 

چه غول آسا یَلی،

                چه رادی،

چه دلیرا مردی

             که ققنوس وار

                          در آتشدانِ جان،

                                        خود بسوخت

تا پیامِ رسالت‌اش بر صحیفه‌یِ ادوار 

                                  بماندبه یادگار .

***

شاعرانِ رسول

از سُلاله‌ی قدیسان نبوده ا‌ند،

                            نه

آنان را 

 نه ترفندی در آستینِ نیرنگ

نه معجزتی در عصایِ شعبده

و نه هاله‌ی وهمی به تارکِ سربندِ تظاهر.

***

از بطنِ مادر

           و از نطفه‌ی مشروع بزاد،

در فرایندِ بالیدن 

                تسلیمِ حُقه‌ی تلقین نشد،

و از بدوِ بلوغ

گستاخ

      بر بامِ اعتقاد ایستاد

 و فریادِ واتظلّم از حنجره سرداد.

 

 دلیرا مردی

               رزم آزموده یَلی

که با تیشه‌ی اندیشه ئی شگرف

به  ریشه‌یِ بیداد زد 

و جهان را

از رخوتِ قیلوله‌ی غفلت

              بر حذر داشت.

تیبوران- ۱۴ فوریه ۲۰۲۲

 سیاست و زبان فارسی،فریدون مجلسی

فوریه 8th, 2022

 زبان‌شناسان بحث درباره زبان را در حيطه كارشناسي خودشان مي‌دانند و در دفاع از حريم قدسي خودشان دخالت ديگران را برنمي‌تابند. اما زبان فقط تابع تحولات زبانشناختي نيست، بلكه بسياري از اين تحولات خود تابع مسائل سياسي و اقتصادي و نظامي و جامعه‌شناختي مانند مهاجرت و تاثيرات مذهبي و حتي طرز تفكر به اصطلاح مد روز است! نمونه‌برداري‌هاي باستان‌شناختي از زبان فارسي نيز در آزمايشگاه تاريخي آيينه‌ا ي است كه آن‌گونه تاثيرات مقطعي را نشان مي‌دهد. وقتي زبان فارسي خراساني يا بلخي كه ريشه در زبان‌هاي قديمي سٌغدي و پارتي و آميختگي طبيعي با پهلوي ساساني و سپس نفوذ عربي پس از اسلام داشت، در دربار ساماني كه تاثيرپذيرفته از صفاريان سيستاني نيز بودند، به زبان ديواني و فرهنگي و نيز زبان مشترك اقوام بي‌شمار ايراني تبديل شد، شاعران و نويسندگان و دانشمندان بزرگي آغازگر تدارك ميراث ادبي ارزنده‌اي شدند كه جذابيت و پشتوانه فرهنگي سنگين و رقابت ناپذيري را براي زبان فارسي فراهم آورد. اين پشتوانه كه از همان آغاز گنجينه‌اي از ظرافت شعري و هنري همچون رودكي را پرورانده است نه فقط بقاي زبان بلكه بقاي اجتماعي و سرزميني ملتي را همچون شاهنامه فردوسي با تدارك خاطراتي مشترك و ملت‌ساز نزد آميزه‌اي از اقوامي فراهم كرد كه در اين سرزمين بهره‌مند از زبان‌هاي بومي و قومي خودشان نيز بودند. سامانيان براي جنگ تركانِ شرزه پيراموني را به كار مي‌گرفتند. نام‌هاي انوشتكين و سبكتكين از آنان بر جاي مانده است. سلطان محمود غزنوي فرزند يكي از همين سرداران يعني سبكتكين بود كه در نسل سوم سربازانِ ساماني در كاربرد ديواني و فرهنگي فارسي زبان شده بود. نفوذ بيشتر زبان تركي در خدمات نظامي در سلسله‌هاي بعدي نيز ادامه يافت. به كارگيري سربازان ترك گرچه بساط سامانيان را برچيد، اما بساط فارسي به دست همين تركان گسترده شد. وارد مقوله خشونت‌هاي مذهبي سلطان محمود در جنگ‌هاي مذهبي با همسايگان كه در آن زمان مايه افتخار و اكنون مايه شرمساري است، نمي‌شويم. اما گرد آمدن حلقه‌اي از شاعران و نويسندگان و پژوهشگران فارسي زبان پيرامون دربار غزنوي به دربارهاي بعدي به ارث رسيد. در زمان محمود غزنوي نه فقط مكاتبات با سلاطين همسايه در سرزمين‌هاي ايران زمين مانند زياريان و آل بويه به زبان فارسي بوده است، بلكه نثر شيواي قابوسنامه از عنصرالمعالي كيكاوس پسر قابوس وشمگير زياري، نه به زبان مازني و طبری كه به فارسي ناب نوشته شده است. مكاتبه معروف سلطان محمود با سيده خاتون باوندي مادرِ برخي شاهان آل بويه نه به زبان بومي ديلمي و تركي كه به فارسي ناب است. آل بويه از زمان ساماني شاهان مستقل بخش‌هاي مركزي و شمالي ايران امروزي بودند، سلطان محمود از سيده خاتون نايب السلطنه فرزندان صغير‌ش، تقاضاي تبعيت مي‌كند و سيده خاتون در آن نامه مشهور او را به جنگ فرا مي‌خواند با اين عبارت كه اگر بازنده شوي گويند از زني شكست خورد و اگر پيروز شوي گويند بر زني پيروز شد. البته شايد اين استدلال با منطق قرن بيست و يكمي به مذاق افكار فمينيستي خوش نيايد، اما در آن روزگار كه قدرت از راه شمشير تسلط مي‌يافت شمشير زني هنري مردانه بود. باري ورود زبان فارسي معيار؛ يعني زبان ديواني و فرهنگي ساماني، به ري و اصفهان و شيراز و همدان كه دانشمندي چون ابن‌سينا را به اصفهان و همدان كشاند، ، توسط فرزندان همین سیده خاتون انجام شد، که آرامگاهش در تهران به نام سید ملک خاتون هنوز زیارتگاه است.

 ترکان سلجوقی که بر خلاف استخدام انفرادی ترکان در دربار سامانی، به صورت قومی به خدمت غزنویان در آمدند نیز با زبان فرهنگی و دیوانی فارسی معتاد شدند و خودشان با انتقال پایتخت به اصفهان در پراکندن تخم این سخن تا شعبه سلجوقی در قونیه و آناتولی نیز کوشا بودند. آنان فارسی زبانان خراسانی مانند وزیر بزرگ خواجه نظام الملک و دانشمند و شاعری چون عمر خیام نیشابوری را به اصفهان کشاندند. تدریجا عربی به عنوان زبان مشترک فرهنگی نیز در ایران جای خود را به فارسی داد. مولانا جلال الدین بلخی، خواجوی کرمانی و سعدی را که در نظامیه بغداد تحصیل کرده بود می‌توان از واپسین وارثان ادبی آن دوران و بعضا جان به در برده از مغول زدگی دانست.

 جانشینان مغولان نيز ناچار به فارسي ديواني و فرهنگي تن دادند، اما فقدان پيشينه فرهنگي و خشونت تربيت صحراگردي متكي بر خشونت و خونريزي، تاثير منفي خود را هم در عدم رواداري مذهبي و بنيانگذاري شيوه‌اي در سرزمين‌هاي پرورنده رودكي و بيروني و ابن‌سينا و خوارزمي و … برجاي نهاد كه سيف فرغاني در شعر معروف خود خون گريسته و آرزوي خود را ضمن تحقير در آن چنين مي‌گويد: «آن را كه اسب بود غبارش فرو نشست/ گرد سم خران شما نيز بگذرد». اما گرد سم خران آنان هنوز هم فرو ننشسته و با اعتقادات مغولي‌زده به طالبان و القاعده رسيده است. در زبان فارسي نيز چنانكه شيوه نوكيسگان تازه به قدرت رسيده است به جاي آن شيوايي اصيل به دام چاپلوسي‌هاي تحقيرآميز، در بزرگداشت جانيان بي‌فرهنگ و ادبياتي تصنعي و آميزه‌اي از فارسي و عربي در قوالب تركي افتاد كه دوران صفويه را نيز به همان شيوه طي كرد و در دوران قاجار بارقه‌اي از بازگشت به اصالت را در رستم التواريخ و منشآت قائم‌مقام و ادبيات دوران مشروطه و پس از نسل فرهنگستان و باززايي فارسي، تا پديد آمدن سياستمداران با فرهنگي مانند فروغي و قوام و گسترش نظام جديد آموزش و پرورش و القاي خاطرات مشترك فرهنگيِ ملت‌ساز و سپس پديد آمدن نسل تازه و متحولي از شاعران و نويسندگان ايراني با افكار چپ يا ليبرال، زبان واقعا تحول يافته و بالغ كنوني را پديد آورد كه گرچه جز در ايران و تاجيكستان و با وجود دست‌اندازها و ممانعت‌هاي مذبوحانه در افغانستان گستردگي ندارد و ديگر جهان در شرايط و وضعي نيست كه حتي در منطقه خود حكم زبان رايج بين‌المللي را داشته باشد، اما اهميت آن را در وحدت ملي و نيز توليد فرهنگي كشور حفظ كرده است.

متاسفانه اكنون شرايط برانگيزنده رقابت‌ها و خصومت‌هاي جهاني از تنوع فرهنگي و زبان‌هاي بومي در ايران براي تفرقه و جدايي‌طلبي سوءاستفاده مي‌كنند. گرچه بايد به احترام حقوق و مواريث گروه‌هاي گسترده از يكي، دو زبان مهم در كشور مانند تركي و كردي براي آموزش اين زبان‌هاي بومي در كنار زبان وحدت بخش فارسي براي همه دانش‌آموزان در سراسر كشور بهره‌مند شد، اما جايگزين كردن آموزش زبان ملي را مي‌توان بر خلاف خاطرات فرهنگي و اجتماعي مشترك و وحدتي دانست كه مردم اين سرزمين طي قرون و اعصار به وجود آورده و براي بقاي آن مقاومت و مبارزه كرده‌است. از سوي ديگر اين بر عهده حاكمان است كه اجازه ندهند با هيچ گروه از اين ملت رفتاري تبعيض‌آميز به عنوان غير خودي بشود و از حقوقي محروم شوند كه موجب سست شدن علقه‌هاي وحدت ملي يا مهاجرت‌هايي شود كه نوعي جدايي تلقي مي‌شود. 

 نام بردن از«قوم موهوم فارس» در مقابل گروه‌هاي ديگري كه زبان مادري يا زبان مكتسبه آنان فارسي نيست يا از روي سوء‌نيت است يا ناآگاهي. «زبان فارسي» نامگذاري زبان ايرانيان در مقايسه با اعراب است كه به دليل همسايگي با ايالت فارس همان‌طور كه خليج مجاور خود را فارس ناميدند، زبان همسايگان ايراني را نيز كلا فارسي ناميدند. در حالي كه اين زبان مشترك ملي كه در خراسان و بلخ و بخارا به بلوغ رسيد، حتي براي ايلات فارس و اصفهان نيز زبان مشترك در كنار زبان بومي رايج در اين ايالات بوده است. همچنان‌كه هنوز هم در نقاط مختلف ايراني كاربران زبان‌هاي گيلكي و تركي و مازني تا سرخه و بلوچي و لري و تاتي با زبان مشترك ملي ارتباط مشترك برقرار مي‌كنند و به نوبه خود به تعالي فرهنگي آن كمك مي‌كنند. تهران بزرگ به مثابه ايران كوچك كه متناسب با جمعيتِ جاي‌جاي كشور حدود بيست درصد ملت ايران را در خود جاي داده است كه جمعيت‌هاي با ريشه بومي ايالات در آن از مراكز استاني هر گروه زباني نيز بيشتر است و همگي بهره‌مند از اين زبان مشترك ملي هستند.

منبع:روزنامه اعتماد/ سه شنبه 19 بهمن 1400/ صفحه اول

زبان ملّی و برنامۀ آموزش زبان‌های محلی،دکترجوادطباطبائی

فوریه 3rd, 2022

 

نتیجه تصویری برای سید جواد طباطبائی

                               دکترجوادطباطبائی                                                                                                  

سرانجام، در پی رایزنی‌هایی که دربارۀ آن چیز چندانی نمی‌دانیم، در هفته‌های اخیر، وزارت علوم و فناوری برنامۀ آموزش زبان «ترکی آذری» را به دانشگاه‌های سه استانی که ساکنان آن‌ها به این زبان تکم می‌کنند، اعلام کرد. این برنامه، تا جایی که من می‌توانم بفهمم، از دیدگاه زبان ملّی و فرهنگ ایرانی، به شرحی که خواهم گفت، کمابیش با فاجعه پهلو می‌زند.

به لحاظ نظری، وزارت علوم باید متولی حفظ و ترویج زبان و فرهنگ کشوری باشد که آن وزارت‌خانه بخشی از حکومت آن است. در این دهۀ اخیر که شعار«بومی سازی» علم در این سرزمین خواب از چشم دانشمندانی که بسیاری از آنان حتی زبان ملّی را درست نمی‌توانند بنویسند ربوده است، من، به عنوان یکی علاقه‌مندان به این بحث، پیوسته، چشم به این قطار، «که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت»، دوخته بودم که راهی کدام «ترکستانی» است و اینک با شگفتی بسیار می‌شنوم که برابر اطلاع رسانی وزارت علوم گویا قطار به ایستگاه «دده قورقود» در قزاقستان رسیده است! من، با دنبال کردن بحث‌هایی دربارۀ «بومی سازی»، و البته بحث‌های حاشیه‌ای آن‌ بحث یکسره بی‌معنا که به امری حیثّیتی تبدیل شده، فکر کرده بودم که آن‌چه در این بحث کم داریم مقاله و‌ انشاء نویس دربارۀ «بومی سازی» نیست، بل که قطب‌نمایی است تا متولیان «بومی سازی»، از همان آغاز، برای اتلاف منابع و امکانات کشور، مردم سه استان را روانۀ «ترکستانِ» قزاقستان نکنند. اینکه متولیان وزارت علوم کشوری مانند ایران ندانند که راه‌یابی در علوم و فرهنگ نیازمند قطب‌نمایی است تا مبادا آن راهی که می‌روند به ایستگاه «دده قورقود» ختم نشود ،خود یکی از عجایب زمانۀ عسرت در تاریخ فرهنگ کشور است، اما اینکه معاون همان وزارت خانه اعلام کند که «ایجاد این رشته‌ها در راستای سیاست‌های دولت تدبیر و امید و مبنی بر توجه به فرهنگ‌ها و اقوام مختلف است»، خواننده و شنوندۀ این بیاناتِ داهیانه را دستخوش «حیرت اندر حیرت» می‌کند. برای من اهمیتی ندارد که دولت «تدبیر و امید» با چنین برنامه‌ای تیشه به ریشۀ خود بزند؛ آن‌چه برای من و ما مهم است این است که چرا دولتِ «تدبیر» در امرِ خیرِ «توجه به فرهنگ‌ها و اقوام» از «ما»ها مردم آذربایجان مایه می‌گذارد!؟

به این نکتۀ اخیر پائین‌تر خواهم برگشت، اما از باب اطلاع رسانی دربارۀ مرتبۀ خیالبافی آن معاونت محترم عبارت او را در ادامۀ مطلبی که از او نقل کردم می‌آورم که فرموده‌اند:«بستر جذب دانشجویان خارجی علاقه‌مند به تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیات آذری نیز آماده شده است و …» آیا آن معاون وزارت علوم کشور ایران به راستی گمان می‌کند که دانشجویان خارجی پشت مرزهای ایران صف کشیده‌اند و منتظر هستند وزارت متبوع او، که حتیٰ توانایی آموختن زبان ملّی به استادان دانشگاه‌های کشور را ندارد، بستر آشنایی آنان با «دده قورقود» از قزاقستان،«کتیبه‌های اورخون و کول تکین» از مغولستان، مثنوی «قوتا دقو بیلیق» قیرقیزستان و … را فراهم کند؟ پرسش من این است که اگر آن وزارت‌خانه چنین امکاناتی دارد چرا در دهه‌های گذشته این همه به بسته شدن کرسی زبان و ادب فارسی در کشورهای راقیه بی‌اعتناء بوده است؟

اگر آقای معاون وزیر اجازۀ توصیه‌ای به من دهد به او پیشنهاد می‌کنم که به عنوان نمایندۀ وزارت علوم دستور دهد در راستای این بستر سازی‌های داهیانه امتحان املایی از استادانی که قرار است «بومی سازی» کنند بگیرد تا بداند که در نهادهای آموزشی و پژوهشی تابع آن وزارتخانه، علم به چه مرتبه‌ای ارتقاء پیدا کرده است! وانگهی، همین چند عنوانی را که قرار است در دانشگاه‌های استان‌های آذربایجان تدریس شود به دست خبرنگاری بدهند تا از مردم کوچه و بازار شهرهای همین استان‌ها بخواهند آن عنوان‌ها راتلفظ کنند!

راستی دولت تدبیر و امید با چه رویی می‌خواهد به مردم آذربایجان، که سده‌ها در قهوه‌خانه‌های شهرهای خود گوش به نقالی داستان‌های شاهنامه سپرده‌اند، اعلام که از این پس افسانه‌های «دده قورقود» جای داستان‌های رستم و سهراب را گرفته است. اگر چنین تدبیرها در راستای «بازگشت به خویشتن»ها و «آن‌چه خود داشت»هاست، متولیان باید بدانند که این اجبار به تغییر هویت مردم آذربایجان عین از خود بیگانه ساختن آنان است، زیرا مردمی که هزار سال شاهنامه، دیوان حافظ و گلستان سعدی خوانده‌اند به آسانی به این جعل هویت برای خود تن در نخواهند داد و از این «تدبیرِ» داهیانۀ دولت جز «ناامیدی» از تدبیرهای او حاصل نخواهد شد! وانگهی، اگر، چنان‌که برخی از رندان بر آنند، دولت «تدبیر و امید» دنبال جمع‌آوری رأی مردم این مناطق است، سخت در اشتباه است و می‌تواند امیدوار باشد که،اگر امکان اطلاع رسانی دربارۀ این توهینی که با این جعل تاریخ و سابقۀ زبانی به مردم آذربایجان می‌شود وجود داشته باشد، شکست او در این استان‌ها حتمی است!

اطلاعات اندکی که دربارۀ سابقۀ این «سیاست‌های دولت تدبیر و امید مبنی بر توجه به فرهنگ‌ها و اقوام مختلف» از وزارت علوم به بیرون درز کرده، حاکی از این است که طرح اصلی در اوایل دهۀ هشتاد و اواخر وزارت دکتر معین در سال ١٣٨٢ تهیه شده و با توجه به ملاحظات سیاسی ابلاغ آن به دانشگاه‌ها به تعویق افتاده بود. گفته می‌شود این بار نیز دولت با همان ملاحظات به وزارت علوم دستور داده چنین طرحی را تهیه کند و وزارت علوم نیز همان طرح قبلی را به جریان انداخته و به گفتۀ دستیار ویژۀ رئیس جمهور به عنوان «قدمی در جهت تقویت وحدت ملّی» به دانشگاه‌ها ابلاغ کرده است.درست نمی‌دانیم که چه کسی ––‌ یا کسانی ––‌ آن برنامه را تنظیم کرده بوده‌اند و چرا در سیزده سال گذشته از اجرای آن صرف نظر شده است، اما آن‌چه می‌توان بر مبنای اجرای عجولانه و بدون کارشناسی برنامۀ سیزده سال پیش حدس زد ––‌ در حالی‌که به گفتۀ یکی از مسئولان همان وزارت‌خانه هر برنامه‌ای که بیش از ده سال از تصویب آن گذشته باشد باید مورد بازبینی قرار گیرد ––‌ همان نظر رندان است که ابلاغ چنین برنامه‌ای با این فوریّت را استفادۀ تبلیغاتی از آن می‌دانند. اگر چنین باشد، من نظر متولیانِ این استفادۀ ابزاری را به دو نکتۀ مهم در «عمل دولت» به شرح زیر جلب می‌کنم :

دربارۀ نخستین نکته، دولتیان ما چیزی نمی‌توانند بدانند و عذرشان نیز موجّه است، اما دربارۀ نکتۀ دوم نمی‌توانند هیچ ندانند، حتیٰ اگر دریافت آنان از سطح نازل غریزه فراتر نرود. نخستین نکته به جایگاه زبان در کشور مربوط می‌شود. از دیدگاه تاریخ زبان، ایران، به خلاف بسیاری از دیگر کشورها، تاریخ متمایزی دارد. زبان فارسی، به عنوان زبان «ملّی» همۀ مردم ایران بزرگ، سابقه‌ای طولانی دارد. این زبان مهم‌ترین سند تداوم تاریخ و تاریخ فرهنگ ایران است. ایران تنها کشور مهمی است که مردم آن با حفظ زبان فارسی، به خلاف دیگر کشورهای بسیار دیگری که عرب شدند، ایرانی ماندند. این وضع خلاف‌آمدِ تاریخ ایران پیامدهای مهمی دارد که برنامه‌نویسان وزارت علوم، فرهنگ و آموزش و پرورش نمی‌توانند در بی‌اعتنایی به آن برای نظام آموزش و آموزش عالی کشور برنامه «صادر کنند». فارسی جدید، زبانی که از چهارده سده پیش تنها زبان ملّی کشور بوده است –مانند فارسی میانه و نیز دیگر زبان‌های باستانی ایران – از آغاز دورۀ اسلامی، تنها زبان علمی و معیار ایران بزرگ بوده است و تا اطلاع ثانوی همچنان هست. این زبان شالودۀ ملّیت و تشخص همۀ ایرانیان نیز هست، یعنی اگر زبان فارسی نمی‌بود، ایران، مانند کشورهایی مانند هندوستان، پاکستان کنونی، آفریقا و … که زبان‌های عامۀ مردم آن‌ها نتوانسته‌اند یک زبان معیار ملّی ایجاد کنند، ناچار می‌بایست به یکی از زبان‌های معیار دیگر ––‌ که در دورۀ اسلامی عربی در صدر آن‌ها قرار داشت ––‌ سخن می‌گفت. دلیل اینکه ایران، در همین دورۀ اسلامی، به رغم زبان‌های بسیار دیگری که مردمان آن در دوره‌های مختلف به آن زبان‌ها تکلم می‌کرده‌اند، تنها یک زبان ملّی پیدا کرده جز این نیست که تنها همین زبان، زبان دانش و فرهنگ و نیز زبان معیار بوده است و می‌توانسته چنین زبانی باشد. این امر، به خلاف تبلیغات هواداران ایدئولوژی‌های پان…های کنونی ربطی به سلطه و استعمار ندارد، بلکه تاریخی دارد که ایدئولوژی‌های آنان مانع از آن است که بدانند. زبان فارسی، مانند همۀ زبان‌های ملّی دیگر، افزون بر زبان فرهنگ و دانش، زبان قدرت سیاسی نیز هست. از آغاز دورۀ اسلامی، زبان فارسیِ دری زبانِ دربار، مکان قدرت، بوده است و از زمانی که یعقوب لیث خطاب به شاعر عربی‌گوی گفت : «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟»، از طاهریان و سامانیان تا غلام ترکی مانند محمود غزنوی و سلجوقیان و شاه اسماعیل و … زبان فارسی زبان قدرت سیاسی برای حفظ وحدت سرزمینی ایران بوده است. تردیدی نیست که سلطان محمود بیشتر از بسیاری از «تورک‌های» کنونی تُرک بود، اما این مایه سیاست می‌دانست و کیاست داشت که بداند که «زبان مادری» او برای حکومت کفایت نمی‌کند. دربار او، مانند دربارهای بسیار دیگر، به افسانۀ چهار صد شاعر زرین کمر نیاز داشت. به عبارت دیگر، او می‌دانست که قصیده‌های شاعران جنگ‌افزارهایی نیز هستند. وزیران او و نیز وزیران سلجوقیان همه از بازماندگان دهقانان ایرانی بودند و جای شگفتی نیست که وزیری چون نظام‌الملک به ملکشاه عتاب می‌کرد که چه شده است که در دیوان او ترکی را با تازیکی برابر می‌نهند؟ او و ملکشاه می‌دانستند زبان حامل فرهنگ است و نیز می‌دانستند که جز با دانایی و فرهنگ نمی‌توان فرمان راند!

از آن‌جا که زبان ترکان و ترکمانان نتوانسته بود زبان معیار ایجاد کند، زبان فرهنگ و دانش نبود و در تحول تاریخی انواع لهجه‌های بیشمار آن‌ها نیز نه توانستند زبان معیاری ایجاد کنند و نه به زبان علم و فرهنگ تبدیل شدند. مهم‌ترین دلیل این ادعا تحول زبان ترکی عثمانی تا اصلاحات اجباری به دنبال الغای خلافت در ترکیه است. آن زبان به طور عمده فارسی و نیز ––‌ از طریق فارسی ––‌ عربی بود و هر فارسی زبانی که اندکی ترکی آذری می‌دانست می‌توانست مهم‌ترین متن‌های آن را بخواند:برای نمونه می‌توان به شرح‌های سودی بر حافظ و سعدی و انقروی بر مثنوی مراجعه کرد. زبان ترکی کنونی در جمهوری ترکیه جنگ‌افزاری بود که بنیان‌گذار آن آگاهانه به کار گرفت تا از جماعتی که خود را «امت» تعریف می‌کرد «ملّتی» ایجاد کند. آتاترک، که می‌دانست چندان هم آتا«تورک» نیست، و این نکته را در اعترافی به محمدعلی فروغی به صراحت بیان کرده است. این نکتۀ مهم را از خود آتاترک ––‌ به مصداق اقرار العقلاء علیٰ انفسهم ––‌ نقل می‌کنم تا عوام علمای معاصر که چیزی از اصطلاحات جدید یاد گرفته‌اند، اما چیزهای بسیاری از آنان فوت شده است ادعا نکنند که گویندۀ آن گزاف می‌گوید و گویا «به خلق تورک توهین می‌کند».

حبیب یغمایی مضمون یکی از گفتگوهایی را که با محمدعلی فروغی داشته است چنین نقل می‌کند : فروغی «وقتی دیگر ضمن بحث از “ملّیت” فرمود که آتاترک به من گفت:“شما ایرانی‌ها قدرِ ملّیت خود را نمی‌شناسید و معنی آن را نمی‌فهمید، و نمی‌دانید که ریشه داشتن، و حق آب و گِل داشتن در قسمتی از زمین چه نعمتی عظیم است. و ملیّت وقتی مصداق پیدا می‌کند که آن ملّت را بزرگان ادب و حکمت و سیاست، و در معارف و تمدن بشری سابقه مُمتد باشد. شما قدر و قیمت بزرگان خود را نمی‌شناسید و عظمت شاهنامه را درنمی‌یابید که این کتاب سند مالکیت و ملّیت و ورقۀ هویت شماست. و من ناگزیرم برای ملّت ترک چنین سوابقی دست و پا کنم”.»[۱]

آتاترک، پیش از آن‌که به آتا«تورک» تبدیل شود، می‌دانست که ترکان، برای اینکه بتوانند ملّت شوند، باید زبان و فرهنگ «ملّی» داشته باشند و البته زیرک‌تر آن بود که نداند که ایرانیان از دیرباز زبان و فرهنگ داشته‌اند. از این‌رو، آتاترک ناچار بودبرای ایجاد ملّتی نو،«سوابقی دست و پا کند»،یعنی پیوند زبان ترکان را با زبان و فرهنگ ایران قطع کند. زبان ترکی جدید، در جمهوری ترکیه، با گسستی آغاز می‌شود که آگاهانه از بخش مهمی از فرهنگ ایران ایجاد شده است. بنیادگذار جمهوری ترکیه می‌دانست که تا زمانی پیوندهای میان زبان فارسی و ترکی برقرار باشد، شاهنامه بر مثنوی «قوتا دقو بیلیقِ» قیرقیزستانی چیره خواهد شد. البته، از این نکته نیز آگاه بود که با شعر قیرقیزستانی، کتیبۀ مغولستانی و حماسۀ قزاقستانی نیز نمی‌توان برای ملّتی که سابقه‌ای ندارد، «سوابقی دست و پا کرد».

اصلاحات در زبان ترکی عثمانی با چنین هدفی صورت گرفت و بدیهی است که به تدریج ادب ترکی جدید خود «سابقه‌ای» ادبی برای ملّت ترک ایجاد کرد، اما با این سابقۀ چند ده ساله «دست و پا کردن سوابقی» برای ملّتی که خود را برحسب تعریف اروپایی می‌داند ممکن نبود. از این‌رو، ترکان، به رغم گسستی که از زمان آتاترک با ادب فارسی صورت گرفته بود، ناچار مثنوی فارسی جلال‌الدین را جانشین مثنوی ترکی «قوتا دقو بیلیقِ» قیرقیزستانی کردند تا با ربط دادن خود به سنتی فرهنگی تاریخی برای خود «دست و پا کنند».

جای شگفتی است که در زمان تدوین برنامه‌ای آموزش زبان ترکی آذربایجانی وزارت علوم کسی نمی‌دانسته است که هرگز شعر قیرقیزستانی، کتیبۀ مغولستانی و حماسۀ قزاقستانی ربطی به زبانی که مردم آذربایجان به آن سخن می‌گویند نداشته است. وزارت علوم نمی‌تواند در بی‌خبری از اعتراف آتاترک بر فقدان «نعمت عظیم حق آب و گِل داشتن در قسمتی از زمین» و تأکید بر «عظمت شاهنامه به عنوان سند مالکیت و ملّیت و ورقۀ هویتِ» ما ایرانیان برنامه‌ای برای تورک سازی ایرانیان بنویسد! در حالی‌که اقدام آتاترک در گسستن پیوندهای زبانی ترکان با فرهنگ ایرانی ناظر بر ایجاد دولت ملّی بود، معنای اقدام وزارت علوم و دولت ایران جز این نمی‌تواند باشد که، دانسته یا ندانسته، با چنین برنامۀ نسنجیده‌ای، پیوندهای گروه‌های بزرگی از مردم ایران را از ملّت قطع می‌کند. کسی ––‌ یا کسانی ––‌ که چنین برنامه‌ای را نوشته‌اند، آگاهانه و موذیانه، راهی دنبال کرده‌اند که نتیجۀ آن جز در خلاف جهت اقدام آتاترک در ترکیه نمی‌تواند باشد. اینان کوشش کرده‌اند گروه‌های بزرگی از مردم ایران را از پیکر ملّت ایران جدا کنند تا راه تجزیۀ کشور هموارتر شود. آن‌چه از این برنامه، که هدف عمدۀ آن بازگرداندن مردم آذربایجان، که به تازگی به «تورکان آزربایجان» تغییر نام داده‌اند[۲]، به بهانۀ بازگشت به خویشتن «تورکان» با برنامه‌ای سراسر جعلی و بیگانه از ایرانیان، حاصل خواهد شد جز تیشه زدن به ریشۀ کشور و ملّت آن نیست؟ نویسنده ––‌ یا نویسندگانِ ––‌ «با چراغ آمده» به چیزی علم داشته‌اند که وزارت علوم و کسانی در دولت «تدبیر و امید» نمی‌دانسته‌اند و آن اینکه زبان جنگ‌افزاری بس دهشتناک است و می‌توان آن را علیه وحدت ملّی ایران به کار گرفت و انصاف باید داد که بسیار خوب به کار گرفته‌اند و در دستگاه عریض و طویل وزارت علوم و فناوری کسی خبردار نشده است که چه خمپاره‌ای به دست آنان داده شده است تا در پای خود شلّیک کنند.

چنان‌که اشاره کردم، کشورهایی که زبان آن‌ها توانایی ایجاد زبان معیار نداشته است مجبور بوده‌اند به زبانی عاریتی سخن بگویند. به مورد هندوستان و پاکستان اشاره کردم که به رغم اختلاف‌های اساسی که با یکدیگر دارند ناچار یوغ زبان انگلیسی را بر گردن دارند؛ قارۀ آفریقا نیز مورد جالب توجه دیگری است که به دو زبان استعماری انگلیسی و فرانسه سخن می‌گویند. این جایگاه استراتژیکی زبان در ایجاد دولت‌های ملّی در تاریخ دوران جدید اروپا نیز شناخته شده است. در ناحیه‌هایی از فرانسه، پیش از ایجاد دولت ملّی متمرکز، به زبان‌های بسیاری جز فرانسه سخن گفته می‌شد، اما الزامات ایجاد دولت ملّی شاهان و رجال سیاسی آن کشور در پیش انقلاب ١٧٨٩ را مجبور کرد تا زبان واحدی را به عنوان زبان ملّی در همۀ ایالات آن کشور «تحمیل» کنند، سیاستی که بویژه پس انقلاب کبیر ادامه پیدا کرد و زبا‌های محلی به فراموشی سپرده شد هم‌چنان‌که زبان دو قدرت بزرگ استعماری، فرانسه و انگلیس، به زبان معیار همۀ کشورهای آفریقای سیاه تبدیل شد. شعارهای کنونی برای جلب توجه به اهمیت زبان‌های محلی در حال زوال به چنین کشورهایی مربوط می‌شود. در فرانسه، همۀ زبان‌های محلی کمابیش فراموش شده‌اند و جز شمار اندکی از مردمان این کشور ––‌ بیشتر افراد کهنسال ––‌ با آن زبان‌ها آشنایی ندارند. این زبان‌های محلی بخشی از میراث فرهنگی هر کشوری است و نباید یکسره آن‌ها را نادیده گرفت. نسبت زبان ملّی در ایران با زبان‌های محلی ایران، مانند بسیاری پدیدار‌های تاریخ این کشور، پیوسته، متفاوت بوده است. ایران، به خلاف مورد شبه جزیرۀ هند، همیشه زبان ملّی معیار داشته است، اما این زبان ملّی، به خلاف مورد فرانسه، تحمیل یکی از زبان‌هایی که عامۀ مردم به آن سخن می‌گفتند نبوده است. زبان فرانسه، در اصل، در مقایسه با زبان لاتینی که زبان علم و دین در همۀ سرزمین‌های امپراتوری مقدس رُمی– ژرمنی بود، مانند انگلیسی و آلمانی، زبان عوام بود و به عنوان زبان درباری به زبان عامۀ مردم تبدیل‌ شد، زیرا الناس علیٰ دین و لسان ملوکهم!

فارسی، در هر سه مرحلۀ دگرگونی تاریخی آن، زبان «ملّی» ایرانیان بوه است، اما این زبان هرگز به زیان زبان‌های محلی دیگر به زبان ملّی تبدیل نشده است، چنان‌که به عنوان مثال هم شاهنامۀ کردی داریم و هم حیدربابایه سلام شهریار. در ایران، در همۀ ادوار تاریخی آن، تنها یک زبان توانسته است به زبان علمی و فرهنگی معیار تبدیل شود، اما همۀ زبان‌های دیگر با توجه به توانایی‌هایی که داشته‌اند نوعی از ادب ویژۀ خود را پدید آورده‌اند. همۀ این زبان‌ها و ادب آن‌ها صورت‌هایی از زبان‌ها و فرهنگ ایران بزرگ هستند و بدیهی است که باید در حفظ آن‌ها کوشید، اما نباید دربارۀ آن‌ها افسافه بافت و خیال‌پردازی کرد. زبان ملّی باید زبان دانش و فرهنگ این کشور باقی بماند. در ایران، دیگر زبان‌های محلی و ادب آن‌ها جز در درون زبان و ادب ملّی قابل فهم نیست و نباید برای آن‌ها جعل تاریخ و خاستگاه کرد. شاهنامۀ کردی، در زبان کردی، به همان اندازه بخشی از ادب ایران به شمار می‌رود که دیوان شاه اسماعیل ختایی. خواندن این اثر اخیر نیز به همان اندازه برای فارسی‌زبانان ممکن است که برای ترک‌زبانی که جز ترکی نمی‌داند ناممکن! اگر قرار است مردمی که به زبان ترکی آذربایجانی سخن می‌گویند با آثار ادبی زبان خود آشنا شوند هیچ ضرورتی ندارد که منابع آن را از کشورهایی وارد کنیم که با سنت مردمان آذربایجان نسبتی ندارد. به رغم تبلیغاتی مسموم و یکسره نادرستی که گوش‌ها را کر می‌کند، هرگز، چاپ کتاب دده قورقود در اذربایجان ممنوع نبوده و خود من از نیمۀ دوم دهۀ سی شمسی نسخه‌هایی از آن را در کتابفروشی‌های تبریز دیده بودم. فروش آزاد چند صد نسخه‌ای که از این «حماسۀ ملّی تورکان» در تبریز چاپ می‌شد سال‌ها طول می‌کشید و البته جز مردمان کنجکاو نسخه‌ای از آن را نمی‌خریدند و اگر می‌خریدند اغلب نمی‌خواندند! ادعای «تحمیل» زبان فارسی به مردم آذربایجان توجیهی برای «تحمیل» تدریجی زبان «تورکی» دده قورقود به مردمی است که در سال‌های اخیر هویت جدید «تورکی در حال رنسانس» خود را کشف کرده‌اند. وزارت علوم باید بداند که نویسنده ––‌ یا نویسندگان ––‌ برنامه‌ای که اینک به دانشگاه‌های استان‌های آذربایجان ابلاغ شده است هدف‌هایی جز آموزش زبان داشته‌اند!

نکتۀ دوم به جایگاه دولت و حکومت در نظام اجتماعی کشور مربوط می‌شود. دولت نهادهای ناظر بر حوزۀ مصالح عمومی یک ملّت و تأمین آن مصالح است. اصل بر این است که قانون اساسی تبلور این مصالح عمومی است، اگرچه در فهم و تفسیر اصول قانون اساسی نیز نمی‌توان تنها به ظاهر آن اکتفا کرد و در هر موردی باید حقوق طبیعی و حقوق بشر را به عنوان معیارهای بنیادین وارد کرد. حکومت مجموعۀ نهادهایی است که اجرای قانون اساسی را بر عهده دارد و رئیس آن نیز ضامن تأمین حقوق اساسی مردم و مصالح عالی یک ملّت است. مهم‌ترین معیار در فهم و تفسیر قانون اساسی و اجرای آن صیانت وحدت ملّی و تمامیت سرزمینی کشور است. هر اقدامی که هر نهادی در خلاف جهت وحدت ملّی و تمامیت سرزمینی صادر شود، کأن لم یکن و از درجۀ اعتبار ساقط است، زیرا بدیهی است که هیچ ملّتی که از عقل سلیم بهره‌ای داشته باشد، مانند هر فرد دارای عقل، خودکشی نمی‌کند و به هیچ نهادی نیز اجازه نمی‌دهد که او را به قتل آورد. دولت و حکومت ملّی، مطابق قراردادی که میان دولت و ملّت برقرار شده است، در برابر همۀ ملّت، مسئول و مکلف‌اند و، به این اعتبار، حق ندارند تدابیری اتخاذ کنند که زمینۀ نابودی وحدت ملّی را فراهم آورد. از این حیث، برای اینکه حکومت و نهادهای حکومتی بتوانند وظایف خود را به درستی انجام دهند، صِرف مراجعه به قانون اساسی در هر موردی برای اینکه وجهۀ قانونی داشته باشد کافی نیست، بلکه، در مواردی که اقدامی می‌تواند خدشه‌ای در وحدت ملّی ایجاد کند، فهم و تفسیر قانون اساسی باید با توجه ضابطۀ مصالح عالی انجام شود. در چنین مواردی نهادهای حکومتی نمی‌توانند فهم و تفسیر خود ––‌ یا کارمندان و دستگاه اداری ––‌ از اصول قانون اساسی را معیار قرار دهند. البته، مراجعه به افرادی که موضع ضد ملّی آنان، مانند «حدیث عشق سعدی»، «داستانی است که بر هر سر بازاری هست»، امر دیگری است.

باری، تا جایی که من می‌توانم بر پایۀ آگاهی‌هایی اندکی که از وزارت علوم دربارۀ چگونگی طرح آموزش زبان «ترکی آذری» به بیرون دزر کرده بگویم این است که در تدوین برنامه‌ای که اینک به سه دانشگاه در استان‌های آذربایجان برای اجراء ابلاغ شده وزارت علوم به وظیفۀ خود به درستی عمل نکرده و عجولانه برنامه‌ای را تدوین کرده است که از اجرای آن جز خسران به کشور حاصل نخواهد شد. دستور دولت برای تدوین چنین برنامه ای مبیّن تسلیم شدن دولت به هوچیگری‌های فعالان سیاسی است که زیر پوشش هویت‌خواهی و مطالبات فرهنگی عزم جزم کرده‌اند تیشه به ریشۀ ملّیت ایرانی و وحدت سرزمینی بزنند. بهترین کاری که وزارت علوم می‌تواند انجام دهد، ارجاع به کارشناسی دوبارۀ این برنامه است. این برنامه، در صورت کنونی آن، وهنی به مردم آذربایجان است و از دیدگاه مصالح کشور ایران انباشته از ایرادهایی است که رفع آن‌ها بدون کارشناسی اساسی ممکن نیست. این بیش از ده سال از زمان تصویب برنامه گذشته و در همان زمان هم با اهداف خاصی تدوین شده است. حتیٰ اگر چنین برنامه‌ای در زمان تدوین آن اجراء شده بود، برابر مقررات وزارت علوم اینک می‌بایست تجدید نظری در آن صورت می‌گرفت. وزارت علوم می‌تواند با توجه به گذشت زمان طولانی دستور توقف اجرای آن را صادر و به کارشناسی ارسال کند. من از پنج سال پیش گفته بودم که آموزش ادب ترکی آذربایجانی ضروری است، اما چنین برنامه‌ای نمی‌تواند بیش از دو واحد درسی در یک سال باشد. این برنامه‌سازی ناشیانه قرینه‌ای بر آن پیشنهاد سابق است. هم‌چنان‌که آموزش ادبیات آذربایجانی برای همۀ علاقه‌مندان امری ضروری است، پالودن برنامۀ آن از همۀ عناصر غیر ایرانی و غیر ملّی نیز که تنها می‌تواند آب به آسیاب تجزیه‌طلبان بریزد وظیفه‌ای ملّی است.

———————————————-

[١] حبیب یغمایی، «نکاتی در احوال و اوصاف فروغی»، مقالات فروغی، تهران، توس ١٣٨٧، ج. نخست،  ص. نوزده.

[٢] علمای ملّت تورک توضیح داده‌اند که «آزربایجان» از سه کلمه در «تورکی باستان» فراهم آمده و به معنای «محل زندگی قوم توانای آز» است. البته، این روایت برای «خلق تورک» در ایران جعل شده و گرنه دولت جمهوری آذربایجان، برای جلب گردشگر از اروپا، با نشان دادن آتشکده‌ای در باکو، به طور رسمی اسم کشور خود را بهLand of fire ترجمه می‌کند.

منبع: فصلنامه ایرانشهر امروز،شماره سوم 

آخرین گفت و گوی شاه،جیم هوگل،ترجمۀ مهرداد ایرانی

فوریه 2nd, 2022

اشاره:

  متن زیر آخرین گفتگوی محمدرضاشاه با خبرنگاران خارجی است که در آن به علل و عوامل رویدادهای ۱۳۵۷ اشاره می کند،از جمله در بارۀ عدم سرکوب معترضان انقلابی یا به قول شاه« آتش افروزان و تروریست ها »،نکته ای که شاید اشاره به آتش افروزان سینما رکس آبادان،میدان ژاله و رویدادهای دیگر باشد.به روایت مصاحبه گرِ واشنگتن پُست:«شاه به طور خاص دولت‌های انگلیس و  آمریکا و رسانه‌های غربی را در تسریع سقوط خود مقصر دانست».

روشن بینی شاه در جملات پایانی این گفتگو  بسیار حیرت انگیز و قابل تأمّل است.او که در مردادماه ۵۷  از استیلای«وحشت بزرگ» هشدار داده بود،در گفتگو با واشنگتن پُست گفت:

 – « شخص من نیست که اهمیت دارد. ما همه می آییم و می رویم…اما ایران کشور من است و آنچه مهم است تلاش ما برای آبادی میهن بود. صد سال طول می کشد تا یک درخت رشد کند اما تنها یک دقیقه طول می کشد تا آن را قطع کنند. آنها حتّی جنگل‌ها را نابود کرده اند. همه چیز را نابود می کنند».

برخی ارزیابی های روزنامه نگار واشنگتن پُست -البتّه-  اغراق آمیز است خصوصاً آنجا که در اشاره به حادثۀ میدان ژاله(17شهریور) معتقد است: «ژنرال‌های شاه به سربازان خود دستور دادند تا به سوی مخالفان شلیک کنند و صدها تن از شورشیان را از پای درآوردند».پژوهشی تازه  دربارۀ این رویداد مشکوک  پرسش های تازه ای را  مطرح می کند.

گفتگوی شاه با «جیم هوگل» در ۲۷ می ۱۹۸۰ در روزنامۀ واشنگتن پُست منتشر شده است.دو ماه پس از این گفتگو ، محمدرضاشاه در ۵ مرداد ۱۳۵۹= ۲۶ ژوئیه ۱۹۸۰ در قاهره چشم از جهان  فرو بست.

***

شاه از سیاست تسلیم خود پشیمان است

شاه ایران، در آخرین روزهای قدرتش، از پیگیری «سیاست تسلیم» در برابر مخالفان خود، پشیمان است. او می گوید اکنون بر این باور است که می باید از نیروی نظامی برای سرکوب شورشیانی که حکومت او را سرنگون کردند استفاده می کرد.

به گفته شاه، محاسبات اشتباهش همراه با اشارات ضد و نقیض دولت‌های آمریکا و انگلیس باعث این شکست شد. کاخ سفید پیام های خصوصی به او ارسال می کرد مبنی بر اینکه از سرکوب شدید نظامی تظاهراتی که در نهایت او را سرنگون کردند، حمایت می‌کند اما هر بار که او به دنبال تاییدی رسمی از واشنگتن بود، شاه بیاد می آورد که «سفیر آمریکا به من گفت که هیچ دستورالعملی در آن زمینه ندارد».

شاه، در طولانی‌ترین مصاحبه‌ای که از زمان خروجش از ایران ( در ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ )  انجام داده است، گفت:اکنون بسیاری از مردم می گویند که اگر دولت من نظم و قانون را اجرا می کرد، صد برابر کمتر از ۱۵ ماه گذشته تلف می شدند. ما نمی دانیم چند تن در این ایام قتل عام شده اند. البته هنوز هم ادامه دارد.

  شاه در روز جمعه به مدت دو ساعت با ما به گفتگو نشست. سرخی غروب ، باغ‌های محصور و بزرگ کاخ قُبۀ قاهره را فرا گرفته بود – کاخی که اقامتگاهی رسمی برای بازدید سران کشورهاست. این قصر، منزل کنونی و شاید آخرین خانۀ تبعیدی پهلوی باشد. شاه از ۲۸ مارس که عمل جراحی برای برداشتن طحال او انجام شد، تقریباً در این محل، در انزوا به سر می برد.

او گفت که در ۱۰ روز گذشته نزدیک به پنج کیلو به وزنش افزوده شده است زیرا آثار شیمی درمانی آهسته آهسته محو می شوند. چهره اش علایمی از برنزه شدن را نشان می داد. اما هنوز نشانه هایی از ادامۀ مبارزۀ او با سرطان وجود داشت. کت و شلوارش که به زیبایی دوخته شده بود، به راحتی بر روی شانه‌ها و سینه‌هایش می‌چسبید. عینکش بطور برجسته‌ای روی ویژگی‌های پرنده‌مانند و هنوز لاغر او ظاهر می‌شد.

نشانۀ دیگری که پس از دو عمل اورژانسی بر روی پادشاه سابق ۶۰ ساله، بهبودی ظاهری و موقت او را تضعیف می کرد، زمانی بود که پهلوی در طول مصاحبه با من و کاترین گراهام (رئیس هیئت مدیره روزنامه)، مکرراً مکث می کرد تا نفسی عمیق بکشد.

شاه هنگام صحبت، پشت سر هم آه می کشید، به ویژه زمانی که به پیشرفت های اقتصادی ایران تحت رهبری خود و رویاهای بزرگش برای آینده کشورش اشاره می کرد – آینده ای بر باد رفته و در قیاس با آنچه که وی از آن به عنوان نابودی فعلیِ ملّت «بدست آتش افروزان و تروریست ها» یاد می کرد که اکنون در تهران بر اریکه قدرت تکیه زده اند.

کینه، عصبانیّت، دلتنگی و علایمی آشکار از اندوه تنهایی، همگی در طول مکالمه بچشم می خورد. صحبت هایش ادامه داشت و تنها زمانی به پایان رسید که از دالان های قصر، برای یک تماس تلفنی خارج شد. بیرون، همسرش و کوچکترین دخترش (لیلا) در اطراف محوطۀ کاخ دوچرخه سواری می کردند.

شاه که در اتاق انتظارِ جلوی سالن نشسته بود، ایالات متحده و انگلستان را به دلیل عدم حمایت از او در طول بحران و بابت دوری جستن از او و تلاش برای تعامل با رژیم اسلامی در تهران، سرزنش می کرد.

شاه با بیان اینکه تصمیم گرفته بود با قوّت بیشتری دربارۀ وقایع گذشته و حال ایران صحبت کند، کناره‌ گیری از سلطنت را رد کرد، اما چندین بار اشاره کرد که احتمال دارد برای همیشه قدرت را از دست داده باشد. او تاکید کرد که کناره گیری او، کمکی به آزادی ۵۳ گروگان آمریکایی نخواهد کرد. گروگان گیران اسلامگرا خواستار بازگشت شاه برای محاکمه بودند.

-«تا زمانی که ایالات متحده و هموندانش در غرب آماده تعامل و مدارا با تروریست‌ها و وحشیان تشنه به خون هستند که اکنون دعوی نمایندگی کشور مرا دارند، چگونه می توان به چیزی دست یافت؟ من نمی دانم چگونه مردمان و دولت ها در غرب از معامله با چنین کاراکترهایی سر باز نمی زنند و از آنان بیزار نیستند. شاه گفت: « زمانی که آن شورشیان شروع به تخریب کشور من کرده و شمار بسیاری را ترور کردند، غرب سعی کرد تقریباً این وحشیگری ها را نادیده بگیرد و نوعی از اعتبار و مقبولیت را برای شورشیان فراهم کند».

علاوه بر این، شاه تلویحاً اعلام کرد که در صورت آغاز حرکت علیه حکومت آیت‌الله روح‌الله خمینی، تمامی توش و توان خود را در اختیار کسانی که آنان را «مردمان میهن‌پرست ایران» می‌خواند، قرار خواهد داد.

شاه گفت: «اگر مردم میهن دوست ایران نتوانند حکومت را بازپس بگیرند، قدرت بدست کمونیست‌ها خواهد افتاد. اکنون مساله مهم، زمان است.» او اظهار داشت که نقش خودش «به مردم ایران بستگی دارد که چه می‌خواهند».

شاه به نکات دیگری اشاره کرد:

او احساس می‌کند هیچ مسئولیتی در قبال گروگان‌گیری کادر سفارت آمریکا (توسط افراط‌یون اسلامی که مخالف پذیرش او برای معالجه در ایالات متحده بودند) ندارد. شاه گفت که دولت کارتر، چندی پیش از گروگانگیریِ اعضای سفارت به او گفته بود که از سفارت آمریکا در ایران به اندازۀ کافی محافظت می شود.

وی بعد از ترک پاناما در ۲۳ مارس، پس از آنکه متوجه شد دیگر نمی تواند در آنجا تحت درمان مطمئن پزشکی قرار گیرد، قصد داشت از کاخ سفید بخواهد تا به قول خود مبنی بر پذیرش مجدّد او در ایالات متحده عمل کند. اما شاه چنین درخواستی از کارتر نکرد. او در پاسخ به این سوال که چرا چنین درخواستی را پیگیری نکرده است، گفت: «تصوّر کردم که این درخواست می توانست قیمتی گزاف برای دولت کارتر در بر داشته باشد». او گفت در حال حاضر نمی تواند توضیح بیشتری بدهد.

شاه اکنون متقاعد شده است که «غرب خواستار استقرار همین جمهوری اسلامی بود و شاید می پنداشت که با حربۀ اسلام می توان کمونیسم را مهار کرد». او به طور خاص دولت‌های انگلستان و آمریکا و رسانه‌های غربی را در تسریع سقوط خود مقصر دانست. «بسیار خوب، حال به آنچه می خواستید دست یافتید! آیا خرسندید؟ آیا اکنون در ایران حقوق بشر اجرا می شود؟ آیا دموکراسی و آزادی برقرار شده ؟ … کاری که آنان به نام اسلام با کشور من انجام می دهند، منجر به انزجار و دوری مردم از اسلام خواهد شد».

شاه تصمیم گرفت که در ژانویه ۱۹۷۹ مستقیماً به ایالات متحده نرود. علیرغم آنچه که دولت کارتر از او خواسته بود، شاه به آمریکا نرفت و در مصر اقامت گزید «زیرا تمامی دوستانم می گفتند: اینجا را ترک نکن. برخی می‌گفتند باید به کشورم نزدیکتر باشم ….شاید برای بازگشتم و برخی می‌گفتند چطور می‌توانم به جایی بروم که چنین رفتاری با من کرده است.»

ادامه حضور شاه در منطقه، بر ترس انقلابیون اسلامی در تهران افزود با این تصوّر که او تلاش خواهد کرد تا پس از یک تبعید کوتاه مدت، با کمک سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا بازگشت خود به قدرت را همانند سال ۱۹۵۳ تکرار کند. او پیش از اینکه در اکتبر ۱۹۷۹ برای یک عمل اضطراری کیسۀ صفرا به نیویورک پرواز کند، از مصر به مراکش، سپس به باهاما و بعد برای اقامت به مکزیک رفت. گروگان‌ها در ۴ نوامبر دستگیر شدند. شاه در ۱۵ دسامبر عازم پاناما شد.

شاه در حال حاضر مشغول بازنگری کتابی ست دربارۀ سقوط خود که در اوایل امسال به زبان فرانسه منتشر شد. وی خاطرنشان کرد: این بازنگری شامل ملاحظاتی ست پیرامون نقش آمریکا در بحران ایران.

به نظر می رسید که شاه مشتاق گفتگو با خارجی‌هاست. او، همسرش و دو دختر ۹ و ۱۷ ساله، در یک کاخ پر نقش و نگار و تزئین شده، متشکّل از صدها اتاق زندگی می‌کنند که در سال‌های اخیر به‌عنوان میهمان‌خانه ای برای پرزیدنت هایی چون نیکسون و کارتر و دیگر سران کشورها مورد استفاده قرار گرفته است. انور سادات، رئیس جمهور مصر، همچنین برای شاه یک سر پیشخدمت مصری، چند کارمندِ خانه و نیروهای امنیتی مسلح فراهم کرده است که از پهلوی و خانواده اش مانند «یک پادشاه هنوز بر سر قدرت»، مراقبت می کنند. به نظر می رسد سادات یک بازدید کنندۀ دائمی است.

لحن شاه تیره و تار بود. با اشاراتی مجدّد به وحشت اعدام‌ها، دستگیری دیپلمات‌های آمریکایی و فروپاشی قدرت مرکزی که جایگزین رویاهای او برای احداث مترو و برق و سایر مزایا در سراسر کشوری که تحت رهبری او « تا آستانۀ پیوستن به توسعه یافته‌ترین و خوش شانس‌ترین کشورهای جهان » رسیده بود، صدایش اغلب به خاموشی می رفت.

او مانند زمانی که در قدرت بود، اتهاماتی مبنی بر اینکه دولتش، مخالفان سیاسی را با شکنجه پلیس مخفی ساکت کرده بود رد کرد و فسادی را که خانواده‌اش از آن سود برده‌اند، بکنار می گذاشت. او گفت که «محافل لیبرال» در ایالات متحده با مخالفت با ارسال تسلیحات بیشتر به ایران، راه را برای نفوذ شوروی به افغانستان هموار کردند. شاه گفت: «یک ایران نیرومند از نظر نظامی، می توانست صلح را در منطقه برقرار کرده و حفظ کند».

دگرگونی شخصیت او از یک حاکم مستبد با رویاهای عظیم و پر شکوه برای کشورش، به یک نجیب زاده پارسی محروم و وابسته به میهمان نوازی یک ملت عرب، هنوز ناقص و ناتمام مانده است.

او به سهولت به خاطرات فراخوان نوآورانه‌اش که بیش از یک دهه پیش برای نشست بین المللی کشورهای منتخب برای دستیابی به یک پیمان اقتصادی جهانی که انرژی و تجارت را پوشش می داد و در تشریح استراتژی ژئوپلیتیکی خود برای مقاومت با مداخله ی شوروی در قلب اوپک، در همان اجلاس سران کشورهای منتخب، باز می گشت.

چند لحظه بعد،شاه با تاسف پذیرفت که کشورهای غربی تا همین اواخر ایدۀ توافق اقتصادی را نادیده می‌گرفتند. اما او می‌دید که استراتژی دولت های غربی با پذیرش «واقعیت‌های انجام‌شده یکی پس از دیگری»، از جمله برکناری او و تهاجم شوروی به  افغانستان، به طرز مهلکی تضعیف شده است.

یک تغییر ساده در گفتارش، بیش از همه، نمایانگر دنیای پر تضادی بود که شاه در آن بسیار نا آرام بنظر می رسید. او اینگونه آغاز و سپس مکث کرد: «در آخرین سال سلطنت من….یعنی طی آخرین سالی که در کشورم بودم…».

 شاه در پاسخ به سوالی پیرامون رویارویی با از دست دادن قدرت خود، میزان قاطعانه‌ای از «باور به تقدیر و سرنوشت » را از خود بروز داد. مقامات آمریکایی ادعا می کنند که این رگه از «سرنوشت گرایی» در شکست او و در عدم مقابله ارتش علیه اعتراضات گستردۀ ایران در سال‌های ۱۹۷۸ و ۱۹۷۹، مهلک تر از سیاست‌های پر تضاد آمریکا بود.

وی گفت:« من همیشه فردی بسیارعارف و معنوی بوده‌ام، بنابراین هر اتفاقی که می‌افتد به‌عنوان خواست خدا یا قسمت و سرنوشت یا هر اسمی که می‌خواهید بر رویش بگذارید، تلقی می کنم. من از دیدگاه و منظر فلسفی آن معضلات را اینگونه می بینم. این باور، مانع نمی شود که اندیشه کنم یا نتوانم آه بکشم و یا در نهایت در درون خود برای آنچه بر کشورم می گذرد گریه کنم».

در گذشته، او شباهتی به عکس‌های این شخصیت لاغر و اسکلت مانند نداشت که دو ماه پیش برای برداشتن طحال بزرگ و سرطانی اش از پاناما به مصر پرواز کرد. ناظران در آن زمان می گفتند که شاه در حال گذر از آخرین مراحل مرگ است. شبه‌ نظامیان اسلامگرا که گروگان‌های آمریکایی را نگه می‌داشتند، چنین اظهاراتی را به سخره گرفته و مدعی شدند که حال او مساعد است و این سفر، بخشی از توطئه بازگرداندن شاه به تخت سلطنت است.

شاه با زبان انگلیسی روان خود گفت: «چند روز پیش، نگون بخت و بیمار به نظر می رسیدم ». او گفت که کمرنگ شدن آثار شیمی درمانی باعث افزایش وزن او شده است، اما افزود که همچنان از بیماری‌های متعدد خود رنج می برد. او توضیح داد که باید هر سه هفته یک بار و تا پنج ماه دیگر به شیمی درمانی ادامه دهد. شاه گفت که تا آینده‌ای قابل پیش بینی در مصر خواهد ماند.

به نظر می رسد گزارش او در مورد دریافت اشارات گیج کننده آمریکایی در حالیکه برای رژیم در حال فروپاشی خود در خواست یاری می کرد، تاییدی است بر گزارش های اخیر منتشر شدۀ منابع آمریکایی، که نشان می دهد زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی پرزیدنت کارتر، پیام‌هایی خصوصی از طریق سفیر ایران اردشیر زاهدی برای شاه ارسال می کرده است. برژینسکی خواستار واکنش شدیدتر نظامی در تقابل با این شورش ها بود و این در حالی ست که سایروس ونس، وزیر امور خارجه از حمایت رسمی آمریکا از چنان سیاستی خودداری می کرد. ونس با اعمال خشونت مخالف بود.

ژنرال‌های شاه به سربازان خود دستور دادند تا به سوی مخالفان شلیک کنند و صدها تن از شورشیان را از پای درآوردند – شورشیانی که خواستار سرنگونی شاه در طول ماه‌های آشوب قبل از خروج پهلوی بودند. اما به دلایلی که هنوز مورد بحث است، نیروهای نظامی یا امتناع کردند و یا به آنها دستور داده شد در اوج تظاهرات دی و بهمن ۱۳۵۷ با حامیان خمینی مقابله نکنند.

دلسردی و تلخکامی  شاه نسبت به نقش آمریکا در طول گفتگو مشهود بود. او در پاسخ به این سوال که آیا احساس می‌کند دولت کارتر با نپذیرفتن او هنگام ترک پاناما، او را نومید کرده است، پاسخ داد:

بله. از همان ابتدا، بله. از مدت‌ها قبل شروع شده بود. این نکتۀ جدیدی نیست».

او پیشتر گفته بود:«بزرگترین اشتباه من این بود که به آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها در مورد مشکلات داخلی میهنم گوش فرا دادم… با نگاهی به گذشته، [توصیه نادرست آنان] این بود که تمامی تروریست‌ها را از زندان آزاد و آنها را رها کنم و به آنها امکان بدهم که رهبر گروه آتش افروزان و شورشیان بشوند – شورشیانی که همواره تلاش می کردند که دولت را نا توان کنند تا در برابر فشار غارتگران و آتش افروزان تسلیم شود، بدیگر عبارت، دولت را به مسیری بکشانند تا سیاست تسلیم در برابر این راهزنان را دنبال کند. »

شاه گفت: «توصیه‌های ایالات متحده، که از طریق سفیرش ویلیام سالیوان ابراز می شد، مرا متقاعد کرد که سیاست تلاش در آخرین لحظه را « برای یافتن راه حلی بمنظور بقدرت رساندن اپوزیسیون » پیگیری کنم. این در واقع، سیاست خودم بود. اکنون می ببینم که اشتباه کردم. مصمّم بودم که خون نریزم.» او گفت: « درعوض باید به حکومت نظامی که در ماه نوامبر برسرکار آمده بود  دستور می دادم تا نظم و قانون را برقرار کند ».

شاه ادامه داد که سفرای آمریکا و انگلیس در تهران برای حمایت از سیاستمداران سکولار اپوزیسیون به رهبری مهدی بازرگان، مرا رها کرده بودند. این سیاست «راه را برای خمینی هموار کرد. آنها دیدند که ما تحت فشار تسلیم شده ایم و مصمم شدند که تا آخر، همین راه را طی کنند».

 شاه در پاسخ به سؤالی درباره گزارش‌ هایی مبنی بر ارسال پیام‌هایی از واشنگتن که به او پیشنهاد شده بود از «مشت آهنین» استفاده کند، گفت:

«هر بار که از سفیر آمریکا می‌خواستم چنین اخباری را تأیید کند، او همواره می‌گفت « هیچ دستوری ندارد».

شاه در پاسخ به این پرسش که آیا پیام‌ها از طرف برژینسکی و از طریق زاهدی آمده بود، گفت: «مطمئناً. اما از سیگنال و کانال رسمی آمریکا خبری نبود و هر زمان که قصد راستی آزمایی آن سیگنال ها را داشتم، هیچ تاییدی در کار نبود. چطور می‌خواهید در سیاست خارجی خود اینگونه عمل کنید؟ شاید آن مرد بیچاره (سالیوان) هیچ دستوری نداشت. فکر نمی‌کنم او دروغ گفته باشد».

شاه گفت که ژنرال هایزر، معاون فرماندۀ نیروهای آمریکایی در اروپا که توسط کاخ سفید به تهران اعزام شده بود، با ترتیب دادن ملاقاتی میان رئیس ستاد ارتش، ارتشبد عباس قره باغی که اسماً به شاه وفادار بود و بازرگان که در صدد سرنگونی شاه بود، در واقع کابینه موقتی را که شاه بر جای گذاشته بود، تضعیف کرد.

 پس از خروج شاه از کشور، «هایزر مانع شد تا ارتش حافظ قانون اساسی باشد و همان ارتش بخاطر این مرد مضحک یعنی بازرگان که فقط یک دست نشانده انگلیسی‌آمریکایی بود تسلیم شد». بازرگان به عنوان اولین نخست وزیر در زمان خمینی خدمت کرد. اما دولت او با تسخیر سفارت آمریکا سقوط کرد.

شاه همچنین به شدّت سیاست فعلی آمریکا را در خلیج فارس رد کرد و طرح‌هایی را که برای استقرار سریع نیرو که از تجهیزاتی از پیش تدارک دیده شده در منطقه استفاده می‌کرد، «مضحک» توصیف کرد. «ایالات متحده دو لشکر هوابرد دارد که باید در برابر ۱۳ لشکر هوابرد روس ها در منطقه مستقر کند. شما در حال ذخیره تجهیزات برای آوردن ۱۵۰۰۰ تفنگدار دریایی هستید که پرواز آنها به اینجا، دو یا سه روز طول می کشد، در حالی که روس‌ها می توانند فوراً ۴۰۰ هزار سرباز را به کشور من بفرستند. اگر من در کشورم می ماندم، ۶۰۰ هزار نیرو برای استفاده در چنین مواقعی داشتم. در سال ۱۹۸۳ این تعداد به ۷۶۰ هزار نیرو می رسید».

 شاه افزود: «حدود ۱۲ سال پیش به ایالات متحده، آمریکا و انگلیس در مورد افغانستان هشدار داده بودم و طبق معمول، ایالات متحده آمریکا بر این باور بود که آمریکا بهتر می داند و هشدار مرا چندان جدی نگرفتند. سپس یک سری کودتا رخ داد تا اینکه در افغانستان رسماً حکومت مارکسیستی اعلام شد. اگر من در کشورم می بودم و سیاست خود را ادامه می دادم، اکنون و به ویژه در سال ۱۹۸۳ وضعیت بهتری می داشتیم. هیچ نیروی، جز وقوع یک جنگ جهانی، توان تجاوز به افغانستان و دریای عمان و اقیانوس هند را نمی داشت. حال آنچه رو در رو داریم این است که حتا در کنفرانس اسلامی در اسلام آباد گفته شده که اعتقاد عمیق آنها بر این پایه استوار شده که شوروی می باید نیروهای نظامی خود را خارج کند و ممالک مسلمان قصد دارند با دولت فعلی آقای [ببرک] کارمل قرارداد ببندند. یعنی دولت افغانستان را به رسمیت می شناسند. بعید نیست که اروپاییان نیز همین روال و مسیر را دنبال کنند چرا که می گویند این مشکل فقط راه حل سیاسی دارد. من جنگ طلب نیستم و اصراری بر جنگ ندارم، دقت کنید ! من سخن از جنگ نمی کنم، فقط می گویم که همگان این عمل انجام شده را می پذیرند، طبق معمول… خواهید دید».

 شاه، مانند اظهارات پیشین اش، علت بسیاری از آشفتگی‌ها را در ایران، به سرعت شتابان تغییرات اقتصادی و اجتماعی تحت رهبری خود مرتبط می داند. به گفته او، در طول یک دهه، درآمد سالانه هر ایرانی از ۶۰ دلار به ۲۵۴۰ دلار افزایش یافت. او گسترش سریع نیروی کار در دوران حکومتش را با ۴ میلیون نفری که اکنون به گفته او بیکار اند، مقایسه کرد. شاه افزود:  « در نهایت، ما سریع‌تر از آنچه که برخی افراد می‌توانستند هضم کنند، پیش رفتیم ».

 او گفت:

-« شخص من نیست که اهمیت دارد. ما همه می آییم و می رویم. اما ایران کشور من است و آنچه مهم است تلاش ما برای آبادی میهن بود.صد سال طول می کشد تا یک درخت رشد کند اما تنها یک دقیقه طول می کشد تا آن را قطع کنند. آنها حتّی جنگل‌ها را نابود کرده اند. همه چیز را نابود می کنند».

شاه در تاریکی کاخ قُبّه ادامه داد:

-«ما به تمدّن بزرگ فکر می کردیم. فکر می کردیم می توان زندگی را با هنر و روح میهن دوستی غنی کرد، اما شکوفایی اندیشه و آن روح به اینجا کشانده شد. اکنون همۀ آن تلاش ها از میان رفته است».

در همین باره:

https://mirfetros.com/fa/?p=36238

 

 

 

نفت،شاه،«انقلاب اسلامی»…و دیگر هیچ! (بخش دوم)، علی میرفطروس

ژانویه 20th, 2022

* برخی تحلیل ها -در بارۀ آخرین ماه های منجر به انقلاب- با «ساده نگری» و «اگر» های بسیار   معتقدند که «اگر شاه چند ماه زودتر کسانی مانند دکتر صدیقی یا دکتر بختیار را انتخاب می کرد از وقوع انقلاب جلوگیری می شد»!. اینگونه تحلیل ها از تصمیم پنهانی آمریکا برای سرنگون کردنِ شاه  غافل اند.

* استقلال طلبی‌ها و سرکشی‌های شاه در برابرِ کمپانی های نفتی باعث شده بود تا برخی دولتمردان آمریکا از «حملۀ نظامی به ایران» یاد کنند،تهدیدی که بعدها در بارۀ کشور لیبی و حکومت قذّافی انجام شد.

در بخش نخست ،برخی مؤلّفه‌های نظریِ نگارنده در بارۀ علل و عوامل انقلاب اسلامی ارائه شده است ، هدف از نوشتن این مقال ، گشودنِ چشم اندازی متفاوت از چگونگی یا چرائیِ وقوع این رویدادِ سرنوشت ساز بود. پس از فرو -نشستنِ غبارِ کینه‌ها و کدورت ها و با فروپاشی دیوارهای ایدئولوژیک ، اینک روشن تر می‌توانیم به این «داستان پُر آب چشم» بنگریم.بنظر می رسد که اینک بسیاری از روشنفکران ایران از «تحلیلِ انقلابیِ انقلاب» فاصله گرفته و با فروتنی و تواضع به بازاندیشیِ این رویداد سرنوشت ساز  می پردازند،

برخی دوستان – در بارۀ آخرین ماه های منجر به انقلاب- با «ساده نگری» و «اگر» های بسیار  معتقدند که:« اگر شاه چند ماه زودتر کسانی مانند دکتر صدیقی یا دکتر بختیار را انتخاب می کرد، از وقوع انقلاب جلوگیری می شد»!. این دوستان از تصمیم پنهانی آمریکا برای سرنگون کردنِ شاه  غافل اند و فراموش می کنند که با توجه به مواضعِ تُندِ شاه در برابر کمپانی های بزرگ نفتی،شاه می بایست سرنگون می شد یا به قتل  می رسید چندانکه دو سال قبل از«انقلاب اسلامی»کتاب«سقوط  79» سرنگونی شاه را در سال 57=79 «پیش بینی»کرده و «دیوید وایزمن» -افسر بلند پایۀ سازمان سیا در تهران- نیز مأمور کشتنِ شاه شده بود.دکتر امیر اصلان افشار(رئیس کُل تشریفات دربار) نیز در گفتگو با نگارنده از «چای زهر آلود!» و از نگرانی های شاه برای مسموم کردنش یاد کرده است،با اینحال ، رفتن شاه از ایران  نه«از ترسِ جان»بلکه برای گفتگو با دولت آمریکا و نوعی «مأموریّت برای وطنم» بود به این امید که بتواند ایران را از«وحشت بزرگ» نجات دهد. روایت دست اوّلِ دکتر امیر اصلان افشار  بازگو کنندۀ این ماجرا است: چرا شاه رفت؟

 پس از گذشت 43 سال،برخی روشنفکران و رهبران سیاسی هنوز می توانند در توجیه اشتباهاتِ خود به این یا آن رویداد (مانند 28 مرداد32 یا اسلامگرائی شاه)«توسّل» جویند ولی آنچه که نگارنده« نگاه مادرانه به تاریخ» نامیده بر این نکته تأکید دارد که بسیاری از شخصیّت‌های ممتازِ تاریخ معاصر ایران در بلندپروازی‌های مغرورانۀ خود ایران را سربلند و آزاد و آباد می‌خواستند،هر چند که هر یک- چونان عقابی بلند پرواز -در فضای تنگِ محدودیّت‌ها  پَر سوختند و «پَرپَر» زدند.مواضع تُندِ محمد رضا شاه در مقابله با دولت آمریکا و کمپانی‌های بزرگ نفتی نمونه‌ ای از این مدّعا است که ادامۀ آنرا در زیر  می خوانید:

۷- شاه از «قیمت هر بشکه نفت در حد قیمت یک بُطری آبِ إویان» بشدّت ناراضی بود و کوشید تا از طریق «سازمان کشورهای صادر کننده نفت» (اوپِک) ضمن خاتمه دادن به اجحاف‌های دراز مدّتِ کمپانی ‌های نفتی ، قیمت نفت را تا 4 برابر افزایش دهد.

۸- شاه در 6 بهمن 1349 هشدار داده بود که «بین ما و قدرت های امپریالیستی  برخوردی روی می دهد» و در تداوم کوشش های شاه برای استیفای منافع ملّی ایران در رابطه با نفت، در 23 آبان 1355 اعلام شد:

-«اوپک از تهدیدات آمریکا نمی ترسد.ایران رهبری افزایش قیمت نفت را برعهده می گیرد».

۹- اینگونه استقلال طلبی‌ها و سرکشی‌ها در مقابله با کمپانی های نفتی باعث شده بود تا برخی دولتمردان آمریکا از «حملۀ نظامی به ایران» یاد کنند،تهدیدی که بعدها در بارۀ کشور لیبی و حکومت قذّافی انجام شد.شاه    در پاسخ به تهدید«حملۀ نظامی به ایران» اعلام کرد :

– «هیچ کشوری قدرت حمله به ایران را ندارد».

 قدرت نمائی‌های شاه- البتّه – بی پایه نبود زیرا که در آن سال‌ها ارتش ایران نیرومندترین ارتش منطقه بود و می‌رفت تا به پنجمین ارتش نیرومند جهان تبدیل شود. در واقع، همسایگی با اتحاد جماهیرشوروی و رؤیای دیرینۀ روس‌ها برای دستیابی به آب‌های خلیج فارس، حملۀ متفقین به ایران و خلع و خروج رضاشاه از ایران (شهریور۱۳۲۰)، سودای صدّام حسین در حمله به ایران و اشغال مناطق نفتخیز خوزستان و دیگر مسائل استراتژیک منطقه، باعث شده بود تا شاه ارتش ایران را به مدرن ترین سلاح‌ها و جنگنده‌ها تجهیز کند…و دیدیم که با همین سلاح‌ها و جنگنده‌ها بودکه ارتش ایران توانست در برابر جنگ ۸ سالۀ صدّام حسین علیه ایران مقاومت کند. در همین رابطه، «مایک والاس»، روزنامه نگار معروف تلویزیون آمریکا بهنگام گفتگو با شاه وقتی از واژۀ «خلیج» -به جای «خلیج فارس»-استفاده کرد،شاه با عصبانیّت از او انتقاد کرد و «مایک والاس» را وادار ساخت تا در برابر دوربین‌های تلویزیونی اذعان کند که این خلیج ، در دوران تحصیل او ، «خلیج فارس» بوده و هم اکنون نیز «خلیج فارس» است.

با چنان غروری، شاه می گفت:

-«من نمی خواهم ناظرِ حرّاج شدنِ کشورم باشم…چه کسی به انگلیسی ها اختیار داده که «لله» و معلّمِ کشورهای خلیج فارس باشند…ایران برای تصرف جزایر ابوموسی و تُنب[کوچک و بزرگ] به زور متوسل می شود».

  و شگفتا که در همین زمان برخی سازمان های سیاسیِ در خارج از کشور- از جمله « سازمان کمونیستیِ احیا »- شعار می دادند:

کوتاه باد حاکمیّت استعماری و فاشیستی رژیم شاه بر جزایر عربی» (یعنی جزایرخلیج فارس).

۱۰- طبق اسناد سازمان برنامه و بودجه ایران (تهران، ۱۳۵۵) : شاه می‌خواست  که تا سال ۱۳۷۰ ایران از استانداردهای رفاه اجتماعی، بهداشت، سطح زندگی و پیشرفتِ کشورهای اروپائی برخوردار شود و تا سال۱۳۸۰ از نظر صنعتی و رفاه اجتماعی همتراز فرانسه، انگلیس و ایتالیا گردد.از این رو،توسعۀ زیرساخت ‌های صنعتی و طرح‌های عظیم اقتصادی و اجتماعی ، تاسیس کارخانۀ ذوب آهن اصفهان، تراکتور سازی تبریز، ماشین سازی اراک و تولیدات کارخانه‌های ایران ناسیونال، ارج، آزمایش و…صدور این تولیدات به کشورهای منطقه، رکود صنایع اروپا را دامن می‌زد و بی تردید موجب نارضائی صاحبان صنایع در اروپا و آمریکا بود.

 سیاست‌های توسعۀ صنعتی کشور، تجهیز ارتش ایران به پیشرفته ترین و  مدرن ترین سلاح‌ها (در مقابله با حملۀ احتمالی روس ها یا صدّام حسین) ، انجام اصلاحات گستردۀ اجتماعی (خصوصاً تامین بهداشت، دارو و درمان رایگان درشهر و روستا، تحصیل رایگان برای همگان از دوران ابتدائی تا دانشگاه، راهسازی‌ها و توسعۀ شبکه‌های صنعتی و تولیدی و غیره) شاه را بیش از پیش به در آمدهای نفتی نیازِمند می ساخت.شاه شاید می‌توانست با عقب نشینی موقّت و پائین نگهداشتن قیمت نفت، بر غوغاها و توطئه‌های کمپانی‌های نفتی چیره شود،ولی واقعیّت این بود که با توجه به بیماری اش،شاه احساس می‌کرد که زمان به نفع وی نیست و او فرصت زیادی ندارد تا طرح‌های بلند- پروازانه‌اش را تحقّق بخشد؛طرح هائی که شاه آنرا «رسیدن به دروازۀ تمدّن بزرگ» می‌نامید.

پروفسور اسکات کوپر- بر اساس مذاکرات و مکاتبات محرمانۀ شاه و سفیر وقت ایران در واشنگتن (اردشیر زاهدی) با مقامات دولت آمریکا- نشان داده که پس از ماجرای «واترگیت» و استعفای نیکسون، پایگاه سیاسی-اجتماعی جرالد فورد (معاون و جانشین نیکسون) به شدّت آسیب دیده بود و لذا، وی افزایش دوبارۀ قیمت نفت توسط شاه و نارضایتی عمومی را به نفع مبارزات آیندۀ ریاست جمهوری خود نمی‌دانست و از این رو، زیر فشار مشاوران ارشدش،در نامۀ تندی (به تاریخ ۷ آبان۱۳۵۵=۲۹ اکتبر۱۹۷۶) به شاه هشدار داد که «افزایش دو بارۀ قیمت نفت برای اقتصاد جهانی فاجعه بار خواهد بود.این افزایش می‌تواند «فشار عمده‌ای بر نظام مالی بین المللی وارد کند» و اقتصاد جهانی را دو باره وارد رکود کند. فورد اخطار کرد:

– «صبرش در برابر رفتار پرخاشگرانۀ شاه تمام شده است…».[1]

شاه به تاریخ ۱ نوامبر ۱۹۷۶ =۱۰آبان ۱۳۵۵در پاسخ تندی به نامۀ رئیس جمهور آمریکا تأکید کرد:

هیچ کس نمی‌تواند چیزی را به ما تحمیل کند، هیچ کس نمی‌تواند به نشانۀ تهدید انگشت‌اش را به سوی ما بگرداند، چون ما نیز انگشت خود را به سوی او خواهیم گرداند».[2]

در ادامه ، شاه خطاب به رئیس جمهور امریکا از«اعتیاد ناسالم کشور او به نفت ارزان »سخن راند. او از پذیرش این که مشکلات اقتصادی در غرب ناشی از قیمت‌های بالای نفت است، سر باز زد.شاه سپس سخنان چشمگیری اظهار می‌دارد و تهدید نیشداری را خطاب به رئیس جمهور ایالات متحده مطرح می‌کند:

-«در صورت وجود مخالفت‌ با ایرانِ شکوفا و به لحاظ نظامی قدرتمند در کنگره یا کانون‌های دیگر،باز هم منابع بسیاری برای تأمین احتیاجات ما وجود دارد، و زندگی ما در دستان آنها نیست. اگر این کانون‌ها  مسؤولیت خود را نشناسند، مایۀ تأسف است،اما اگر مسؤولیّت‌شناس باشند، از نگرش خود نسبت به کشور من متأسف خواهند شد.لحن تهدیدآمیز و نگرشِ پدرمآبانۀ این کانون‌ها  بیش از هر چیزِ دیگر واکنش ما را برمی‌‌انگیزد.

شاه -با لحنی تهدید آمیز- در پایانِ نامه‌اش به رئیس جمهور آمریکا نوشت:

– «اگر وجود ایرانی خوشبخت و به لحاظ نظامی مقتدر مخالفانی در کنگره و دیگر کانون‌های قدرت[در آمریکا] دارد، منابع فراوان دیگری برای تأمین نیازهای ما وجود دارد و زندگی ما در دست آن‌ها نیست. اگر این کانون‌ها مسئولیت پذیر نیستند جای تأسف است اما باید مسئولیت پذیر شوند…هیچ چیز بیش از لحن تهدیدآمیز کانون‌های خاص قدرت و شیوه‌های پدرمآبانه واکنش ما را تحریک نمی‌کند».[3]

این سخنانِ تند، دشمنان شاه در کاخ سفید را مصمّم تر ساخت تا برای راحت شدن از دستِ این «یاغی» و «شرِّ مطلق»، سرنگونی شاه را در دستورِ کارِ خود قرار دهند. سر دمدارِ این طرح شیطانی «ویلیام سایمون» (وزیر دارائی و سلطان انرژی در دولت‌های نیکسون و فورد) بود که همراه با «دونالد رامسفلد» (یکی از سر دمداران بعدی حملۀ آمریکا به عراق در سال۲۰۰۳) با کمپانی‌های نفتی و عربستان سعودی پیوند داشت،طرحی که «هنری کیسینجر» آنرا «منجر به روی کار آمدنِ یک رژیم افراطی در ایران» می‌دانست:

 اگر از دست شاه خلاص شویم، با یک رژیم رادیکال مواجه خواهیم شد[4]

۱۱- ملک «فهد» (سلطان عربستان) با وجود تظاهر به دوستی و ارادت عمیق به شاه، از اقتدار سیاسی و قدرت روز افزون نظامی‌اش در منطقه نگران بود.در سال ۱۹۷۵شایعه‌ای مبنی بر احتمال اشغال مناطق نفتی عربستان توسط ارتش ایران، بر نگرانی‌های «ملک فهد» افزود، شایعه‌ای که چه بسا از سوی ویلیام سایمون و تیم او در کاخ سفید به گوش رهبران سعودی رسیده بود.

   در چنان شرایطی، با تلاش‌های شاه در ۱۷دسامبر ۱۹۷۶=۲۶ آذر ۱۳۵۵ کنفرانس «دوحه» برای افزایش دو بارۀ قیمت نفت تشکیل شد. در این کنفرانس، عربستان سعودی در یک توافق محرمانه با آمریکا، غافلگیرانه در مقابل چشمان بُهت زدۀ شاه اعلام کرد که تولید نفت خود را از ۸ میلیون و ششصد هزار بشکه در روز به ۱۱میلیون و ششصد هزار بشکه افزایش می‌دهد. درحالیکه شاه معتقد بود که «اگر ما زیرِ نرخِ تعیین شده ،نفت بفروشیم، به اوپک خیانت کرده ایم و من از فکر چنین اقدامی اِکراه دارم».

  با اقدام غافلگیرانۀ عربستان سعودی، شاه دچار یک شوک عظیم مالی شد بطوری که در گفتگو با اسدالله عَلم گفت:«ما ورشکست شده‌ایم! ما با یک حرکت عربستان کیش و مات شده‌ایم»

  این سخن شاه – البتّه- به معنای ورشکستی مالی و اقتصادی ایران نبود زیرا -چنانکه گفته ام- رژیم شاه به کشورهای مختلفی وام داده بود و درصنایع بزرگی (مانند شرکت صنعتی عظیم گروپِ آلمان) سرمایه گذاری کرده و سهام ۱۳۵ کمپانی و کارخانۀ عظیم درِ دنیا را خریده بود

و لذا می‌توانست با فروش این شرکت ها ‌و یا با وام گرفتن از «صندوق بین المللی پول»، بحران مالی موجود را از سربگذراند.به عبارت دیگر،تئوریِ«بحران اقتصادی»توضیح دهندۀ انقلاب ایران نیست چرا که در همان زمان با افزایش ارزش ریال در برابر دلار آمریکا، پول ملّی ایران(ریال)در کنارِ دلار و دیگر پول‌های معتبر جهانی،به عنوانِ ارزِ بین المللی شناخته شده بود .

 به نظر می رسد که شاه، در پُشت «کودتای نفتی عربستان و آمریکا» توطئۀ پنهانی را می دید که سرنگونی رژیم اش را هدف قرار می‌داد،همچنانکه کیسینجر در سال۱۹۷۴ به آن اشاره کرده بود.

۱۲- دو سال پیش از حوادث ۱۳۵۷،در اوایل سال ۱۹۷۷کتاب« سقوط ۷۹» اثر «پُل-آردمَن» (متخصّص امور مالیِ بین المللی و دلّال کمپانی‌های نفتی) در آمریکا منتشر شد. شباهت‌های حیرت انگیز حوادث و قهرمانان اصلی کتاب (یعنی محمدرضاشاه و پادشاه عربستان سعودی)، این نظر را تقویت می‌کند که این کتاب،به سفارش کمپانی‌های بزرگ نفتی و به منظور تضعیف روحیۀ شاه منتشر شده بود.آنچه در این کتاب  بسیار مهم بود،تعیین سال سقوطِ شاه بود:1979=1357

۱۳- شاه از حامیان حزب جمهوریخواه و از دوستان نزدیکان ریچارد نیکسون بود و گویا به ستاد انتخاباتی وی کمک مالی کرده بود. با این «سوء سابقه»، انتخاب کارترِ دموکرات از همان آغاز برای شاه می‌توانست «مسئله ساز» باشد.شاه در خرداد ماه سال ۱۳۵۶(پنج ماه بعد از آغاز زمامداری کارتر) با اشاره به حملات برخی جریانات سیاسی در آمریکا به وی، در مصاحبه با ادوارد سابلیه، روزنامه نگار معروف و رئیس انجمن روزنامه نگاران فرانسه، گفت:

– «این حملات در وهلۀ اول با مسئلۀ نفت شروع شد. هنگامی که ما سعی کردیم سیاست پنجاه پنجاه خود را تغییر دهیم و آن را به صورتی درآوریم که ۷۵ درصد بهره  نصیب ما و ۲۵ درصد سهم طرف مقابل شود، حملات علیه من و کشورم شروع شد. تا قبل از این جریان، هرگز سابقه نداشت که یک دانشجوی ایرانی در خارج از ایران دست به تظاهرات بزند و هیچ گاه وسائل ارتباط جمعی امریکا و اروپا به ایران حمله نمی‌کردند. بی‌تردید پس از بروز مسئلۀ نفت بود که حملات علیه ایران شروع شد و چون ما سیاست خود را با قدرت هر چه بیشتر ادامه دادیم به طوری که در چهار یا پنج سال پیش اختیار تمامی ذخایر هیدرو کربن خود را در دست گرفتیم، این حملات، همزمان به اوج خشونت رسید و حتّی تقریباً تبدیل به نفرت شد ، که چرا و چگونه یک کشور آسیایی چنین جرأتی به خود می‌دهد؟… مسئله در اینجا است که چگونه یک کشور جرأت می‌کند پیشنهادهایی ارائه دهد که با منافع اختصاصی بعضی‌ها مغایرت دارد؟ منظورم همان کارتل‌های نفتی عظیم است . واقعاً که این جز استعمار چیز دیگری نیست. پس از پایان جنگ به نظر می‌رسید که امپریالیسم و استعمار دیگر به پایان رسیده است… یک پادشاه اگر از کوچکترین شخصیّتی برخوردار باشد، باید خود را با کشور و منافع کشورش یکی بداند، نه اینکه سیاست عوامفریبی را در پیش گیرد. یک پادشاه حتی اگر از هوش بهرۀ کمی برده باشد، با در نظر گرفتن منافع کشورش بهترین راه را پیدا می‌کند و در آن راه گام برمی‌دارد و این شاید همان چیزی است که ما شاهد آن هستیم».

 ۱۴– نظر دولتمردانِ دموکرات آمریکا نسبت به شاه چنان آلوده به کینه و نفرت بود که بعدها-بهنگام بستری شدن شاه در بیمارستان برای درمان سرطانش – «اندرو یانگ» نمایندۀ کارتر در سازمان ملل با گلایه در این باره گفت:

-«انگار به آدولف آیشمن پناه داده‌ایم!».

  پس از روی کارآمدن کارتر، شاه خواست تا ضمن سفر به آمریکا و گفتگو با کارتر  برای رفع «سوء تفاهم» ها و بهبود روابط  دو کشور  بکوشد،امّا ورود شاه به محوطۀ کاخ سفید (در ۲۳ آبان ۱۳۵۶) با حوادث بی سابقه و  خونینی همراه بود.

۱۵- در سال‌های ۱۳۵۴-۱۳۵۵ آیت الله خمینی نه تنها سودای رهبری و رسیدن به قدرت سیاسی نداشت بلکه بخاطر پیری و کهولتِ سن خواهان بازگشت به ایران بود.به روایت دکتر سـیروس آموزگار: در سـال ۵۵ یکی از مقامات عالی رتبۀ ایرانی (ایرج گلسـرخی، مسـئول امور اوقاف و حجّ و زیارات) سـفری به عراق داشـت و با اسـتفاده از فرصت به زیارت مرقد امام علی در نجف رفت. بهنگام زیارت، فردی به مقام ایرانی نزدیک شـد و گفت:

– «لطفاً فردا -بهنگام نماز صبح -در حرم باشـید، شـخص مهمی خواهان ملاقات با شما است»…

  مقام عالی رتبۀ ایرانی، سـحرگاه فردا به حرم امام علی رفت و با تعجّب دید که آن شـخص مهم، «آیت الله روح الله خمینی» اسـت که آمده بود و از مقام ایرانی می‌خواسـت که واسـطه شـود تا او (خمینی) در آن سـن و سـال پیری، از تبعید به ایران برگردد.[5]  

   هوشنگ معین زاده (نویسنده و مسئول امور امنیّتی سفارت ایران در بیروت) نیز تأئید می‌کندکه درخواسـت بازگشـت خمینی به ایران قبلاً نیز توسـط «امام موسی صدر» از طریق سـفارت ایران در بیروت، به سـاواک گزارش شـده بود[6]

  دکترحسین شهید زاده، سفیر ایران در عراق که بخاطر پیوندهای خانوادگی، روابط نزدیکی با روحانیون داشت، تأکید می‌کند: چندماه قبل از انقلاب، آیت الله خمینی خواهان بازگشت به ایران بود [7]  

  دکتر امیر اصلان افشار نیز ضمن تأکید بر «منشاء خارجی شلوغی‌های ایران در سال ۱۳۵۷»، یادآور می‌شود:

– «از خمینی در آن زمان، اصلاً خبری نبود و حتّی در سال ۱۳۵۵ او خواستار بازگشت محترمانه به ایران و رفتن بی سر و صدا به قم شده بود». [8]

۱۶- حتّی در اواسط سال ۵۷ برخی سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا در ارزیابى از موقعیّت سیاسی شاه اظهار مى کردند:

ایران در وضعیت انقلابی یا ما قبل انقلابی قرار ندارد» [9]

سازمان سیا نیز در ارزیابی اطلاعاتی مورخ 28 دسامبر 1978 ( 6 مهر 1357 ) اعلام کرده بود:

-« انتظار مى رود که شاه در ده سال آینده نیز همچنان به صورت فعّال در قدرت بماند»[10]

۱۷- فاجعۀ هولناک آتش زدن سینما رکس آبادان ، واقعۀ خونین میدان ژاله ، حملۀ مسلحانه به افسران گاردجاویدان در رستوران پادگان لویزان و غیره…، به شاه نشان داد که دشمنان وی برای رسیدن به اهداف خود تا چه حد می‌توانند دست به جنون و جنایت بزنند[11]. این حوادث،ثبات روحیِ شاه را در هم ریخت و تصمیم گیری‌های مناسب برای عبورِ از بحران را دشوار ساخت و به قول سِر ریدر بولارد(سفیر کبیر مقتدرِ انگلیس در زمان رضا شاه):«روال عادی حکومتِ شاه را مختل کردند».

۱۸- در چنان شرایطی شاه بجای تشکیل کمیتۀ بحران، تصمیم گرفت تا با سفر به آمریکا از آیندۀ سیاه و «وحشت بزرگ»ی که پس از سقوط حکومت وی در ایران استیلا خواهد یافت با کارتر گفتگو کند.به روایت دکتر امیر اصلان افشار:

-«با توجه به دشمنی ویلیام سولیوان[سفیر آمریکا در ایران] با شاه،اعلیحضرت معتقد بودند که سولیوان درک درستی از مسائل جاری ایران ندارد و گزارش‌ درستی به آمریکا مخابره  نمی‌کند بهمین جهت می خواستند با سفری به آمریکا،با شخص کارتر و مقامات وزارت امور خارجه در بارۀ اوضاع ایران  گفتگو کنند و به آنها نسبت به قدرت گیری خمینی در ایران و منطقه  هشدار دهند».[12]

دکتر افشار ضمن اینکه سفر شاه به آمریکا را «دام یا فریب بزرگ» می‌داند، به نکتۀ بسیار مهمّی اشاره می‌کند:

– در حالیکه تمام مقدّمات سفر شاه (حتّی تهیّۀ هدایا برای برخی از دوستان شاه) و برنامۀ ملاقات‌های وی در آمریکا پیش بینی شده بود، کارتر دریک تماس تلفنی از شاه خواست تا «در مسیرِ آمدن به آمریکا، ابتداء به مصر رفته و ضمن دیدار با انور سادات، گزارشی از مذاکرات صلحِ مصر و اسرائیل-که شاه در تدارک آن نقش فراوان داشت- تهیّه کند تا در سفر به آمریکا آنرا به وی (کارتر) ارائه دهد…به این ترتیب:در ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ شاه را از ایران به مصر کشاندند ولی پس از مذاکرات شاه با انور سادات، سفیر آمریکا در قاهره به شاه خبر داد که«دولت آمریکا،فعلاً ورود شاه به آمریکا را صلاح نمی‌داند»؛ خبری که باعث حیرت و حیرانی شاه و همراهانش شد.

۱۹- این «دام یا فریب بزرگ» زمانی روی داد که دو هفتۀ پیش از آن (در ۴ ژانویه ۱۹۷۹ =۱۴ دی ۱۳۵۷) ژنرال «هایزر» فرستادۀ مخصوص دولت آمریکا در سفری به تهران، ضمن گفتگو با فرماندهان بلندپایۀ ارتش، آنان را به تسلیم یا انفعال در برابر حوادث جاری دعوت می‌کرد،توصیه ‌ای که در نبودنِ ستونِ فقَرات ارتش (شاه) بازگشت آیت الله خمینی به ایران(۱۲بهمن ۱۳۵۷) را ممکن ساخت و رَوَند فروپاشی رژیم شاه (۲۲بهمن۱۳۵۷) و سپس استقرار حکومت اسلامی (۱۲فروردین ۱۳۵۸) را تسریع کرد.

۲۰-شاه در کتاب پاسخ به تاریخ، ضمن اشاره به دشمنی‌های ویلیام سایمون (وزیر خزانه داری آمریکا) تاریخ امپراطوری عظیم نفتی را «تاریخ غیر انسانی» می‌نامد و می‌نویسد:

– «از ۱۳۳۷که شکیبائی من دربرابر تحمیلات و سوء استفاده‌های شرکت‌های بزرگ نفت بپایان رسید و ما در مقامی بودیم که می‌توانستیم با آنان – جدّاً – به مقابله بپردازیم، اندک اندک حوادث و وقایعی غریب و شگفت انگیز وقوع یافت …به محض اینکه ایران حاکمیّت مطلق ثروت‌های زمینی خود را بدست آورد،بعضی از وسایل ارتباط جمعیِ دنیا (خصوصاً بی بی سی) مبارزۀ ‌ وسیعی علیه کشور ما آغاز کردند و مرا پادشاهی مُستبد خواندند… سخنان موهن و تهدیدآمیزِ[ویلیام]سایمون، وزیر دارائی آمریکا علیه من، باعث شد تا مطبوعات آمریکا مرا مسئول اصلی افزایش قیمت نفت و گناهکار اصلی بدانند …رویّۀ بنگاه سخن پراکنی انگلستان (بی بی سی) نیز شگفت انگیر بود. از آغاز ۱۹۷۸برنامه‌های فارسی این بنگاه، صریحاً و علناً در مخالفت و ضدیّت با من تنظیم می‌شد،گوئی یک دست نامرئی،همۀ این برنامه‌ها را تنظیم و رهبری می‌کند».[13]

۲۱-با توجه به سوء قصدها و توطئه‌های مختلف علیه شاه و سپس بیماری وی و احساس کمبود وقت یا «مبارزه با زمان»، اینک می‌توان به سخنان دریغ انگیزِ شاه تأمّل بیشتری کرد:

– «مبارزۀ من، با زمان بود که شاید اکنون همه متوجۀ مفهوم و هدف آن بشوند و دریابند که چرا انقلاب در سال ۵۷ وقوع یافت و همه چیز را متوقّف کرد… باید صمیمانه اعتراف کنم که خواستم ملّت کهنسال ایران را با شتابی که شاید بیش از توانش بود، به سوی استقلال، همزیستی، فرهنگ، رفاه، یعنی آنچه که تمدن بزرگ می‌خواندم، پیش ببرم. شاید اشتباه اصلی من همین شتاب بود. می‌خواستم پیش از پایان ذخایر نفتی کشور، کارِ سازندگی ایران را به سرمنزل مقصود برسانم. البته در این رهگذر، مخالفان بسیار داشتم که کوشیدند مرا از پای درآورند، در شمارِ این[مخالفان]باید بیش از همه از دار و دستۀ شرکت‌های بزرگ نفتی نام برد…بیش از پیش، معتقدم که آمریکا، حقیقتاً، نقش بسیار بزرگی در سقوط من ایفاء کرده است…بهمین جهت بود که برای نمونه و برای عبرت دیگران ، ایران را بعنوان قربانی انتخاب کردند و به ویرانی آن برخاستند…»[14]

***

اگر این پازل‌ها را کنار هم بگذاریم، آنگاه فرضیّۀ «کودتای انقلابی علیه شاه» انسجام و مقبولیّتِ بیشتری خواهد یافت.

[1]

National Security Adviser, Presidential Correspondence with Foreign Leaders: Iran – The Shah, Box 2, Gerald R. Ford Library

به نقل از مقالۀ اندرو اسکات کوپر

[2] –  

“Shah Rejects Bid By Ford For Cut In Prices Of Oil,” The New York Times, September 27, 1974.

به نقل از: کوپر،همان

[3]
National Security Adviser, Presidential Correspondence with Foreign Leaders: Iran – The Shah, Box 2, Gerald R. Ford Library.

به نقل از: کوپر،همان

[4]

National Security Adviser, Memoranda of Conversations, 8/3/76, folder

“Ford, Kissinger, Scowcroft,” Box 20, Brent Scowcroft Papers, Gerald R. Ford  Library.

به نقل از: کوپر،همان

[5] – گفتگوی نگارنده بادکترسیروس آموزگار،پاریس،۲۵نوامبر۲۰۰۴

[6] – گفتگوی نگارنده با هوشنگ معین زاده،پاریس،۳۰ نوامبر۲۰۰۴

[7]– ره آوردِ روزگار،لوس آنجلس،بی تا،صص۳۵۰-۳۵۹.

[8] -خاطرات دکتر امیراصلان افشار ، صص۵۲۰-۵۲۱.

[9]-Washington, DC: National Strategy Information Center, 1979), p. 24, Hoaglan , Jim “CIA Will Survey Moslems Worldwide.” The Washington Post, January 20, 1979, p. A1

[10]– لدین،مایكل و ویلیام لوئیس، کارتر و سقوط شاه روایت دست اول،ترجمۀ ناصر ایرانی،انتشارات‌ امیر‌كبیر، ۱۳۶۱، ص ۳۷.

[11] – در بارۀ «کُشتارِ میدان ژاله و طرح یک پُرسش!»،نگاه کنید به مقالۀ نگارنده:

https://mirfetros.com/fa/?p=36213

[12] – خاطرات دکتر امیر اصلان افشار،انتشارات فرهنگ،کانادا،۲۰۱۲، صص۴۸۳ و ۵۱۲-۵۱۳      

[13] – پاسخ به تاریخ، نشرِ درفش کاویانی، چاپ آمریکا، ۱۳۶۵، صص۲۶۵و۲۱۲-۲۱۴

[14] – پاسخ به تاریخ، صص۲۰۹-۲۱۰، ۲۶۵ و ۲۸۰

 

و انسان خدا را همسان خود آفرید، آرمین لنگرودی

ژانویه 20th, 2022

معرّفی کتاب

این کتاب، خوانش وارونهٔ بند بیست‌وهفتم از بخش یکم کتاب اول موسا یعنی «آفرینش» است که در آن آمده: «و خدا انسان را همسان خویش‌ آفرید…»

بنا بر این شناسه، هدف از نگارش این کتاب، برشکافتن روال تاریخیِ شکل‌دادن، گسترش و دگردیسی ادیان بدست انسانها و همینطور پژوهش در زمینهٔ چگونگی تأثیر و نفوذ آنها بر یکدیگر است. این شیوهٔ برخورد، پروسهٔ برایش یک دین را، روندی تاریخی می‌داند، که نه با پیدایش و کُنِش یک پیامبر، بلکه با زندگی اجتماعی انسانها پیوند دارد. پژوهشِ گواه‌مند پیرامون ادیان، بدون کندوکاو در چهارچوب اجتماعی‌، سیاسی و اقتصادیِ برآیش آنها شدنی نیست. بهمین نسبت هم بایستی ادیان را نمایشگر واهمه‌ها، امیدها، نیازها، وابستگی‌ها، دلبستگی‌ها و آرمانهای مردم در دوره‌های گوناگون تاریخ دانست و اینها همان چیزهایی هستند، که چهارچوب «روان» جامعهٔ انسانی را در زمان خود شکل می‌دادند.

بر این پایه، وظیفهٔ دین‌پژوهان در گام نخست نشان دادن همین چهارچوب کلی است، که نتیجهٔ سالها پژوهش بیطرفانه در بارهٔ ادیان گوناگون و هم‌سنجی آنها با یکدیگر است. برای رسیدن به این «شناخت عمومی» می‌بایستی با کاوش پیرامون «ادیان مشخص» آغاز کرد و در ادامه و با آشکار نمودن شباهتها، اختلافات و چگونگی زمانی‌-‌مکانی پیدایش آنها، به شناسایی شیوهٔ تاثیرگذاری آنها بر یکدیگر پرداخت. این اما تمامی راه نیست. در گام بعدی بایستی با تکیه بر همین شناخت عمومی به بازکاوی دوبارهٔ ادیان مشخص بازگشت تا بتوان این نمودهای بدست آمده را برای درک بهتر هر یک از آنها بکار بست.

بنابراین، روش بکار گرفته شده در دانشِ «دین‌شناسی»، همانند هر دانشی، رفتن از مشخص به کُلیت (کُنکرِت به اَبسترَکت) و از آنجا بازگشت دوباره به مشخص است. در این راستا، کسانی که خود را در تمامی عمر خود تنها با یک دین، و آنهم بیشتر با “دین موروثی” خود، مشغول می‌کنند، افرادی هستند که برای همیشه با دیدی محدود و جانبدارانه “اندر خم یک کوچه” درجا می‌زنند، که در نهایت به نتیجه‌ای بجز “اثبات حقانیت تفکرات از پیش موجود و موروثی” آنها نخواهد انجامید.

Forough Book 

Verlag & Buchhandlung Köln

Jahnstraße 24

50676 Köln

Telefon: 0221/9235707

E-Mail: [email protected]

Facebook & Twitter & Instagram: Forough Book

 

نفت،شاه، انقلاب اسلامی…و دیگر هیچ!(بخش ۱)،علی میرفطروس

ژانویه 13th, 2022

*سرشت و سرنوشت تحولات سیاسی در ایران معاصر را نمی توان فهمید مگر اینکه ابتداء مسئلۀ نفت و نقش آن در حیات سیاسی ایران  فهم و درک گردد.

*طرح سرنگونی شاه، ۵ سال پیش از وقایعِ ۵۷  کلید خورده بود!

***

انقلاب ۵۷، حکایت بلند و بی پایانی است که در بارۀ آن فراوان نوشته اند و خواهند نوشت.تحليل های رايج از چگونگی برآمدِ انقلاب يا علل و عوامل آن،عموماً،ماهیّتی سياسی- ايدئولوژيک داشته و بيشتر در خدمت توجيه يا تبرئۀ «اصحاب دعوی» هستند تا در جهت حقيقت- گوئی و روشنگری تاريخی.بیشتر این تحلیل ها از نقش دولت آمریکا و کمپانی های بزرگ نفتی در سرنگون کردن شاه  غافل اند.

در سال های اخیر،با آزاد شدن اسناد مربوط به این رویداد و خصوصاً انتشار متن مذاکرات محرمانۀ شاه و سفیرِ وقت ایران در واشنگتن با مقامات آمریکا -که در تحقیقِ درخشانِ پروفسور اندرو اسکات کوپر انعکاس یافته  – می توان با توطئه ها و تبانی های بین المللی برای سرنگون کردنِ شاه  آگاه شد.سخنرانیِ رونالد ریگان رئیس جمهور اسبق آمریکا نیز می تواند مورد توجّه قرار گیرد.در پرتوِ این اسناد اینک می توانیم به باز اندیشیِ این رویدادِ سرنوشت ساز بپردازیم.

مقالۀ حاضر طرحی مقدّماتی در این باره است و امیدوارم که پژوهشگران دیگر در غنا و تکمیل آن بکوشند.این مقاله چند سال پیش نوشته شده و اینک با اضافاتی بازنشر می شود.

چند نظریّۀ نارسا:

اصلاحات اجتماعی رضاشاه و خصوصاً محمدرضا شاه باعثِ تضعیف مذهب-به عنوان یک آرمان حکومتی- شده بود[1]. به عبارت دیگر، انقلاب 57 در یکی از سکولار ترین کشور خاور میانه به وقوع پیوسته بود؛کشوری که 90% نویسندگان، شاعران و روشنفکرانِ آن  چپ یا سکولار بودند آنچنانکه علی شریعتی و مرتضی مطهری از «حالتِ نیم مُرده و نیم زندۀ دین» سخن  می گفتند. از این گذشته،وقوع دو رویدادِ عُمدتاً سکولار(یعنی انقلاب مشروطه و جنبش ملّی شدن صنعت نفت) تلقّیِ رویداد 57  به عنوانِ«انقلاب اسلامی» را دچار تردید می کند.

 پژوهشگرانی که «اسلام گرائی شاه»را عامل عُمده ای در  وقوع انقلاب اسلامی می دانند،در واقع ، تفاوتِ «دینداری» و «دینمداری» را فراموش   می کنند.از این رو ،  کوشش دکتر عبّاس میلانی برای نشان دادنِ خصلتِ مذهبیِ «شاهِ مُرغدل» و استناد او  به خواب های کودکی شاه و به قرآن کوچکی که مادرِ شاه به وی داده بود ، موجّه نیست زیرا، مانند دکتر مصدّق، شاه نیز شخصیّتی دیندار بود،امّا سیاست های اجتماعی، فرهنگی و هنریِ وی-خصوصاً در بارۀ آزادی و حقوق زنان- دینمدار  نبود. به خاطرِ سیاست های سکولار، عرفی و غیر دینی محمد رضا شاه بود که سلطان حسن دوم (پادشاه کشور اسلامی مراکش)به شاه و فرح پهلوی می گفت:

-«شما چه کشور اسلامی هستید که پادشاهش در مراسم رسمی ، شراب می نوشد و ملکه اش بدون حجاب اسلامی در انظارِ عمومی  ظاهر  می شود!؟».

شهبانو فرح پهلوی ،ضمن یاد آوری سخن ملک حسن دوم،در گفتگو با نگارنده از دیدار خود با آیت الله خوئی در نجف (اواخر آبان ۵۷) و «توصیه های اسلامیِ» وی چنین یاد کرده اند:

-«شما همسر پادشاه یک کشور شیعه هستید .عکس‌های شما نباید در روزنامه‌ها چاپ شوند . شما نباید بدون حجاب اسلامی در انظار عمومی ظاهر شوید.شما نباید با من دست بدهید …».

با توجه به دیکتاتوری هائی مانند کرۀ جنوبی در سال های 1350  نظریّۀ «استبداد سیاسی» نیز برای تبیینِ وقوع انقلاب در ایران  نارسا است.

  نظریّۀ «سیاست‌های تورّم‌ زای شاه در بودجۀ توسعه» و در نتیجه،«بحران اقتصادی و وقوع انقلاب» نیز ،جامع و روشنگرِ این رویداد نیست.بحران اقتصادی ، خود را در سقوط ارزش پول ملّی نشان می دهد(مانند آنچه که اینک در جمهوری اسلامی می بینیم). کودتای نفتی آمریکا و عربستان سعودی اگر چه بر در آمدهای ایران تأثیری مرگبار داشته و باعث متوقّف شدن بسیاری از پروژه های عمرانی کشور و گرانی برخی کالاها گردیده بود، ولی موجب سقوط ارزش پول ملّی(ریال) نشده بود.از این گذشته، حکومتِ ایران برخی شرکت های بزرگ بین المللی( مانند شرکت گروپ آلمان) را خریده بود و لذا با فروش آنها می توانست بر «بحران اقتصادی» فائق آید.

نفت،عامل سرنوشت ساز!

با توجه به این نکات،نگارنده در بررسی انقلاب اسلامی به نقش کمپانی های نفتی در تحوّلات سیاسی ایران معاصر تأکید کرده آنچنانکه معتقد است:

تاریخ معاصر ایران با نفت نوشته شده است».

 به عبارت دیگر:سرشت و سرنوشت تحوّلاتِ سیاسی ایران معاصر (از تبعید رضاشاه تا تضعیف و سقوط دولت مصدّق و سرنگونی محمد رضا شاه) را  نمی توان فهمید مگر اینکه ابتداء مسئلۀ نفت و نقش کمپانی های بزرگ نفتی در حیات سیاسی ایران فهم و درک گردد.

 با این اعتقاد،نگارنده در آغازِ حوادث سال 1357 ضمن انتشار کتاب اسلام شناسی (فروردین ۵۷) و حلّاج (اردیبهشت  ۵۷)،نسبت حضور و حاکمیّتِ «تازی ها و  نازی ها» هشدار داد و بعدها، در مقاله ای انقلاب اسلامی را «کودتای انقلابی علیه شاه» نامید.

مهندسی افکار عمومی!

«ادوارد برنیز»(استاد و متخصّصِ دستکاریِ افکار عمومی) در کتاب «پروپاگاندا» معتقد است:

-«تودۀ مردم (Masse) موجوداتِ بی هویتّی هستند که با«تبلیغات» (پروپاگاندا) می توان آنها را به شکلِ موجوداتی دست آموز درآورد».

 در مقاله ای به نمونه ای از «مهندسیِ افکار عمومی» اشاره کرده ام.

 موج عظیم مردمی در راهپیمائی های سال57  شاید با مفهوم «کودتا» مغایر باشد،ولی با توجه به تقارن این راهپیمائی ها با روزهای تاسوعا  و عاشورا و تبلیغات گستردۀ رادیو – تلویزیون ها (خصوصاً بی بی سی) در دامن زدن و گاه هدایتِ این تظاهرات ها  می توان گفت که حضور مردم در صحنه،به بسیاری از کودتاهای سال های اخیر خصلتی انقلابی یا مردمی می دهد.در چنان شرایطی به قول «ادوارد برنیز» : توده های مردم – عموماً – پیاده نظامِ  سیستمِ تبلیغات( پروپاگاندا ) هستند.

بنابراین،منظور نگارنده از کلمۀ «انقلابی»- در ترکیب«کودتای انقلابی»- ناظر به دو موضوع اساسی زیر است:

1- تدارکِ سرنگونی رژیم شاه از بالا ( توسط  کمپانی های نفتی و دولت های حامی آنها ) و تبلیغات گستردۀ نشریات و رادیو-تلویزیون های غربی علیه شاه،

2- حضور گستردۀ مردمِ مفتون و«ماه زده»(در پائین)به مثابۀ پیاده نظامِ شبکۀ تبلیغات و پروپاگاندا.

اعتقاد به «دست انگلیسی ها»و«تئوری توطئه»در میان ایرانیان(با وجود جنبه های اغراق آمیز آن)در واقع،از تجربه های تلخ تاریخی و سیاسی مردم ما ناشی می شود.بر این اساس بود که حتّی دکتر مصدّق نیز معتقد بود:در ایران ، کارها فقط به دست و خواست دولت انگلیس  انجام می شود.[2]. در اینجا می توان از نقش تبلیغات رادیوهای وابسته به دولت انگلیس در سه رویداد مهم تاریخ معاصر ایران یاد کرد:

1-سقوط و تبعید رضاشاه ،

2- تضعیف وسقوط دولت مصدّق

3-سرنگونی محمدرضاشاه.

 سِر ریدر بولارد (سفیر کبیر مقتدرِ انگلیس در ایران)در خاطرات و گزارش های محرمانه اش تاکید می کند که با تبلیغات دروغ و پخش خبرهای اغراق آمیز از طریق رادیو«بی بی سی» و «رادیو دهلی»،«روال عادی حکومتِ رضاشاه را مختل کردیم و در نهایت،باعث سقوط وی گردیدیم».[3]

با توجه به گسترۀ نفوذ رادیو-تلویزیون ها در رویدادهای سال 1357 ،روشن است که مهندسیِ افکار عمومی،کشاندن مردم به خیابان ها و  مختل کردنِ «روال عادی حکومتِ  محمدرضاشاه» می توانست آسان تر ، هنرمندانه تر و مؤثرتر از دوران رضاشاه باشد.

به راه انداختن انقلاب های مصنوعی توسط دولت های غربی استراتژی نوینی است که آخرین نمونۀ آنرا در به اصطلاح «انقلاب لیبی»و سرنگون کردن رژیم محمد قذّافی(در سال 2011) بیاد داریم؛کشوری که اگر چه با نوعی دیکتاتوری سیاسی رهبری می شد،امّا از نظرِ رفاه اقتصادی و اجتماعی پیشرفته ترین کشور در میان کشورهای آفریقائی بود و در آن، زنان بیش از همۀ کشورهای آفریقائی و مسلمان دارای حقوق و جایگاه اجتماعی بودند . در آستانۀ حمله به لیبی،بیش از نیمی از دانشجویان دانشگاه ها در لیبی زن  بودند. برخورداری از خدمات درمانی و بهداشتی و آموزش رایگان و همچنین استفاده از وام های بدون بهره و آب و برق رایگان نیز از دیگر دستآوردهای حکومت قذّافی بود.

در چنان شرایطی،تصمیم قذّافی برای ملّی کردن منابع نفتی و گازی لیبی ، سرمایه گذاری حیرت انگیز وی برای تأسیس بزرگترین منابع آب شیرین در لیبی، تمایل او به خارج کردن 150 میلیارد دلار سرمایۀ آن کشور از بانک های اروپا و آمریکا،سودای قذّافی برای ایجاد بانک آفریقائی و جانشین کردن دینار لیبیائی بجای دلار یا یورو، و غیره…عوامل اصلیِ حمله به لیبی و سرنگون کردن قذّافی بودند.

طرح سرنگونی شاه! 

چنانکه خواهیم دید طرح سرنگونی رژیم شاه، 5 سال پیش از وقایع 57(یعنی در سال 1353= 1974)کلید خورده بود.رَوَند تدارک این سرنگونی را می توان چنین ترسیم کرد:

۱- پس از سقوط دولت مصدّق، محمد رضا شاه می خواست که بر اجحافات دراز مدّتِ کمپانی های نفتی خاتمه دهد و حاکمیّت مطلق ایران بر منابع و صنایع نفتی را تحقّق بخشد.با این آرزو،در سال 1346 بهنگام افتتاح کارخانۀ عظیم ذوب آهنِ اصفهان در حضور الکسی کاسگین(نخست وزیر شوروی) شاه با لحنی تند و تهدید آمیز خطاب به کمپانی های بزرگ نفتی اخطار کرد:

-« در سال 1979[یعنی درست در سال 57] قرار داد نفت با کنسرسیوم نفت  خاتمه پیدا خواهدکرد و شرکت های نفتیِ فعلی در ردیف بلندی خواهند ایستاد و بدون هیچ مزایائی،مثل دیگران برای خرید نفت ایران باید بیایند صف بکشند . در سال 1979[یعنی درست در سال 57] ما قرارداد نفت خودمان با کنسرسیوم را دیگر به هیچوجه  تمدید نخواهیم کرد… ».

ایستادگی و عِصیان شاه در برابر خدایان نفتی و عقوبت بعدی آن ، یادآورِ سرشت و سرنوشتِ«پرومته در زنجیر»در مقابل«زئوس»(خدای خدایان) بود؛ موضوعی که در بخشی از نقد کتاب دکتر عباس میلانی  به آن اشاره کرده ام.

2- در 22 اسفند 1347 شاه به کنسرسیوم نفت اخطار کرد که « درآمد ایران باید ظرف دو ماهِ آینده به یک میلیارد دلار برسد و گرنه ایران نصف منابع نفتی خود را در اختیار خواهد گرفت». چند ماه قبل از این اخطار ،شاه پالایشگاه نفت تهران را (درتاریخ 31 اردیبهشت 47) افتتاح کرده بود.

   به دنبال این اخطار،شاه تأکید کرد:

-« آنچه من می گویم کاملاً روشن است.من می گویم نفت، مال ما است اگر استخراجش  نمی کنید ما خودمان آن را استخراج خواهیم کرد».

3- نکتۀ بسیار مهم دیگر اینکه،در گفتگو با روزنامه نگاران در 5 بهمن 1349شاه پیش بینی کرده بود:

-«بین قدرت های امپریالیستی و ما  برخوردی روی می دهد!».

4- در 9 مرداد 1352با تلاش های شاه، ایران به حاکمیّت کامل بر صنایع نفت ایران نائل شد به طوریکه بقولِ دکتر پرویز مینا (کارشناس برجسته و مدیر وقتِ امور بین المللی شرکت نفت):

– «با در نظر گرفتن شرایط و اصول مندرج در قرارداد جدیدِ نفت می توان نتیجه گرفت که قانون ملّی شدن صنعت نفت -به معنی و مفهوم واقعی- با عقد این قرارداد در سال 1973 به مرحله اجرا گذارده شد»  [4]

5-دوران ریاستِ جمهوری نیکسون ،دوران طلائی روابط شاه با کاخ سفید بود که طی آن،شاه نه به عنوان یک«مُهرۀ دست نشانده»بلکه به عنوان شخصیّت و شریکی مستقل و قابل احترام نگریسته می شد.سفیر وقت ایران در آمریکا، دکتر امیر اصلان افشار  در گفتگو با نگارنده  از روابط  بسیار نزدیک خود با ریچارد نیکسون و خانواده اش یاد کرده است.   

با ماجرای «واترگیت» و استعفای نیکسون  این دوران طلائی به پایان رسید و جانشین او -جرالدفورد – با دعوت از شاه به آمریکا در سال 1974(1353) کوشید به نگرانی های کمپانی های نفتی و مردم آمریکا در بارۀ افزایش روز افزون قیمت نفت توسط شاه پایان دهد.

 مذاکرات شاه در آمریکا با موفقیّت ها و موافقت های نِسبی همراه بود، امّا در آخرین لحظات اقامت در آمریکا،شاه در یک مصاحبۀ مطبوعاتی بار دیگر برافزایش قیمت نفت تا سقف 20-25% تأکید کرد.موضعگیری شگفت انگیز شاه  باعث شد تا روزنامه های معتبر آمریکا این عنوان را تیترِ نخستین صفحات خود قراردهند:

آمريكا در زمان بازديد شاه ،تسليم شد».

از این هنگام  مخالفان شاه در کاخ سفید به تلاش های شیطانی خود برای سرنگون کردن وی  افزودند.

6- در یکی از جلساتِ شورای امنیّت ملّی آمریکا در سال1974 (1353) «هنری کیسینجر»-با وجود رابطۀ دوستانه و ستایش آمیزش با شاه- به نظرِ برخی از دولتمردان آمریکا اشاره کرد:

اگرشاه بخواهد خط مشی کنونی خود را ادامه دهد و سیاستی را که درچهارچوب سازمان کشورهای صادرکنندۀ نفت[اُوپک] اتخاذکرده ، تغییرندهد،ممکن است این تصوّر برایش حاصل شود که نفوذش در منطقه دائماً افزایش خواهد یافت…تردیدی نیست که شاه اکنون سیاستی اتخاذ کرده که بتواند فشار بیشتری بر ما وارد آورَد،چه بسا ممکن است روزی فرارسد که ما دیگر سیاست شاه را به سودِ خود تشخیص ندهیم. شاه این سودا را در سر دارد که کشورش را به یک قدرت بزرگ تبدیل کند،نه به کمک ما بلکه با استفاده از وسایل دیگری،از جمله،همکاری بیشتر با همسایگان روس اش…در اینجا[آمریکا]برخی بر این عقیده اند که یا باید شاه  دست از سیاست های خود بردارد و یا ما باید او را عوض کنیم»[5]

بخش دوم

[1] – از جمله در کتاب«ملاحظاتی درتاریخ ایران»(1988)،«برخی منظره ها و مناظره های فکری در ایران امروز» (2004) و خصوصاً «دکتر محمد مصدّق؛ آسیب شناسی یک شکست»(2008).برای مجموعه ای از مقالات نگارنده در بارۀ انقلاب اسلامی نگاه کنید به لینک زیر:

https://mirfetros.com/fa/?p=25463

[2] -برای نمونه نگاه کنید به:خاطرات و تألّمات مصدّق،صص341-342.

[3] – برای آگاهی از نقش «بی بی سی»در سقوط رضا شاه نگاه کنید به مقالۀ مسعود لقمان:«رادیو و جابه‌جایی قدرت در شهریور ۱۳۲۰؛ سقوط یک شاه به کمک بی.بی.سی»؛ ماهنامۀ تحلیلی، آموزشی و اطلاع‌رسانی مدیریت ارتباطات، شمارۀ ۹، بهمن‌ماه 1389
http://mirfetros.com/fa/?p=17279 

[4] – تحوّل صنعت نفت ایران؛نگاهی از درون،بنیاد مطالعات ایران،آمریکا،1377/  1998،ص35.

[5]– برای منابع سخن کیسینجر نگاه کنیدبه:

Nahavandi;H:Mohammad Réza Pahlavi : le dernier Shah / 1919-1980,éd Perrin,Paris,2013,p432
ترجمۀ فارسی،ص635.

 

در آئینۀ بکتاش آبتین،عزیز قاسم‌زاده

ژانویه 10th, 2022

 

بکتاش آبتین نویسندۀ نامدار و آرمان‌گرای ایرانی از میان ما پر کشید. زندگی کوتاه اما پربار او حکایت غمبار و اندوهناک سرنوشت قبیله غمزده فرهنگ و هنر این سرزمین است. حکایت تژاژیک سعید سلطانپور تا سعیدی سیرجانی و محمد مختاری و محمد جعفر پوینده است.

بکتاش آبتین یک معلم راستین بود.او که در زندان هم معلمانه هر هفته با تماس با فرزندان معلم زندانی، اسماعیل عبدی به سنتور نوازی امیر حسین گوش می‌کرد و او را به ادامۀ طریقت هنریِ درست  تشویق می‌کرد.

بکتاش آبتین خود در فرازی از صحبت‌هایش گفته است: سرزمین ما به اندازه کافی شاعر و نویسنده و فیلمساز و هنرمند خوب دارد اما آنچه کم دارد این است که «یک سری آدم بایستند و مبارزه کنند و حقشان را بخواهند و پایداری کنند. فضیلت مبارزه،پایداری و ایستادگی، حلقه مفقوده کشورم هست»

بکتاش اما در ادامه سخنی مؤمنانه از قمار جان خویش بر سر آرمان عدالت و آزادی بر زبان می‌راند. سخنی که امروز در غیابش، عظمت روحی او را بر فلک الافلاک می‌نشاند و وجدان همه‌ی تماشاگران نشسته را سخت می‌آزارد که تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

بکتاش آبتین می‌گوید: «دوست می‌دارم که در همین جوانی با اقتدار تمام جان شیرینم را در راه این فضیلت فدا کنم. امروز اما گرد ادبیات ایران بکتاش آبتین به آرزوی خود رسیده است. (….) او را که سخت بیمار بود، به مرخصی نفرستادند آنگاه هم که دیر هنگام به بیمارستان منتقلش کردند، دست و پاهای او را به غل و زنجیر بستند تا جهانیان بدانند ما با مفاخر سرزمین خود چه می‌کنیم گوهرهای فرهنگ و هنر سرزمین ما غریب اما سرافرازانه در این کوی بلا زده افتاده‌اند.

در «شناسنامه خلوت» خویش حسرت همارگی فقدانش، گریبان ما را تا همیشه چاک چاک می‌کند و مژه‌های انفعال و بی تفاوتی، چشمهای ما را بخیه خواهند کرد.* باشد که مرگ او خفتگان را بیدار کند. مرگ نویسنده مرگ جامعه است. حکومتی که همه هراسش از نویسندگان، معلمان و فرهیختگان خویش است و آنها را به بند و اسارت می‌کشد، نیاز به دشمن بیرونی ندارد.

ضمن تأثر شدید از فقدان نویسنده آرمان گرای ایران بکتاش آبتین و تسلیت به خانواده معزّز ایشان و اهالی فرهنگ و هنر به ویژه اعضای کانون نویسندگان ایران، امید باید ورزید که قربان شدن و بر فراز شدن این جان‌های پاک از عالم خاک، آینده ایران را به فرزانگی پیوند زند.

باشد در روزگارانی نزدیک، نویسندگان و فرهیختگان و هنرمندان، بر صدر نشینند و قدر بینند تا جان جهانی را روشنایی بخشند.

*شناسنامه خلوت و مژه ها چشمهایم را بخیه کرده اند نام دو اثر زنده یاد بکتاش آبتین است.

کانون نویسندگان ایران:حکومت آزادی‌ستیزان بکتاش آبتین را به قتل رساند

ژانویه 8th, 2022

کانون نویسندگان ایران ظهر روز شنبه ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۰ در اطلاعیه‌ای از درگذشت بکتاش آبتین خبر داد. آقای آبتین به دلیل ابتلا به کرونا در بیمارستان بستری بود و در چند روز گذشته پزشکان او را در کمای مصنوعی قرار داده بودند.

کانون نویسندگان ایران در اطلاعیه خود نوشته است:

«حکومت آزادی‌ستیزان، گُردی از دلاوران آزادی‌خواه ‌را از ما گرفت: بکتاش آبتین درگذشت

بکتاش آبتین (۱۴۰۰-۱۳۵۳)، شاعر، فیلمساز و عضو پایدار و برجسته‌ی کانون نویسندگان ایران که جان شیرین خود را فدای آزادی کرد، از میان ما رفت.

کانون نویسندگان ایران ضمن تسلیت به خانواده‌ی آبتین، یاران او  در کانون نویسندگان ایران، جامعه‌‌ی مستقل فرهنگی کشور و همه‌ی مردم آزادیخواه، ظرف ساعات آتی، بیانیه‌ای به این مناسبت منتشر خواهد کرد و افکار عمومی را در جریان جزئیات ستمی که بر بکتاش آبتین رفت قرار خواهد داد.

بکتاش آبتین زنده است چون روح آزادی‌خواهی و ستیز با پلشتیِ استبداد و ستم زنده است.»

بکتاش آبتین از ۱۲ آذر با علائم کرونا به بهداری زندان اوین مراجعه کرد و تنها پس از وخامت حالش به بیمارستان طرف قرارداد زندان منتقل شد. خانواده و وکیل آبتین یک هفته پس از آن توانستند برای او از زندان مرخصی استعلاجی بگیرند و او را که در وضعیتی وخیم قرار داشت به بیمارستان دیگری منتقل کنند. او از ۱۱ دی ماه برای ادامه‌ی درمان در وضعیت کمای مصنوعی قرار گرفت.

کانون نویسندگان ایران در روزهای اخیر در چندین اطلاعیه‌ آبتین افکار عمومی را در جریان وضعیت بکتاش آبتین قرار داد.

علاوه بر بکتاش آبتین سه عضو دیگر کانون نویسندگان ایران؛ کیوان باژن، رضا خندان مهابادی و آرش گنجی، از مهر سال گذشته به اتهام «تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی» در زندان به سر می‌برند. بکتاش و خندان هر کدام به شش سال زندان و باژن به سه سال و نیم زندان محکوم شده‌اند.

روز گذشته انجمن قلم آمریکا (پن) در بیانیه‌ای اعلام کرد حکومت ایران بارها آبتین را از دسترسی به درمان مناسب محروم کرده و زمینه‌های ابتلایش به این بیماری را نادیده گرفت.

از آبتین این مجموعه شعرها برجا مانده: «و پای من که قلم شد نوشت برگردیم»، «مژه‌ها، چشم‌هایم را بخیه کرده‌اند»، «شناسنامهٔ خلوت»، «در میمون خودم پدربزرگم» و «پتک»

آبتین در مقام فیلم‌ساز این آثار را ساخته: «کاملا خصوصی برای آگاهی عموم»(زندگی علیشاه مولوی)، «۱۳ اکتبر ۱۹۳۷»(زندگی لوریس چکناوریان)، «موریانه‌ای با دندان‌های شیری»(سلف‌پرتره از زندگی خود هنرمند)، «پارک مارک»، «میکا»، «مُری زن می‌خواد»، «آنسور» و «همایون خرم».

به قتل نویسندگان آزادی‌خواه پایان دهید!

ژانویه 6th, 2022

 

ماه پیش با‌خبر شدیم که چهار نویسنده‌ی عضو کانون نویسندگان ایران، بکتاش آبتین، رضا خندان (مهابادی)، کیوان باژن و آرش گنجی در زندان اوین به بیماری کرونا مبتلا شده‌اند. وضع دو تن از آنان، آبتین و خندان، نگران‌کننده بود. زندانبانان حکومت بکتاش آبتین را با وجود علائم آشکار بیماری، بی‌ هیچ درمان موثری چندین روز میان بند و بهداری سرگردان کردند و سرانجام انتقال شبانه‌ی آبتین به بیمارستان، در بی‌خبری هم‌بندان و خانواده‌اش، زمانی صورت گرفت که از او تنها جسمی نیمه‌جان باقی مانده بود.

اما مأموران حکومت دست از آزار او‌ برنداشتند و همان جسم نیمه‌جان را هم در بیمارستان طالقانی تهران، با غل و زنجیر و در حضور سنگین نیروهای امنیتی، به تخت بستند. بی‌خبری از آبتین در این وضعیت هم چندین روز ادامه داشت. کوشش اولیه‌ی خانواده و وکیل بکتاش برای گرفتن مرخصی استعلاجی از زندان برای پیگیری درمان او بی‌نتیجه بود، و این وجه دیگری از برخورد عامدانه‌ی حکومت بود که یکراست جان او را نشانه گرفته بود.

سرانجام زندانبانان زمانی به او مرخصی دادند که ریه‌هایش درگیر بیماری شده و سلامتش سخت به وخامت گراییده بود و روزها، ساعت‌ها و چه بسا لحظه‌های ابتدایی مراقبت پزشکی که دوره‌ی حیاتی درمان است یکسر از دست رفته بود. سپس همین ماجرا بر رضا خندان (مهابادی) گذشت، با این تفاوت که اندکی زودتر به درخواست مرخصی او پاسخ دادند. امروز وضع بکتاش آبتین سخت نگران‌کننده است تا جایی که او در حال جنگیدن با مرگ است و چند روزی است که پزشکان او را به کمای مصنوعی برده‌اند، و این یعنی آخرین تقلاها برای زنده ماندن و جَستن از مرگ.

تازه از مراسم ناتمام یادبود بیست و سومین سالگرد ستم‌کشتگان راه آزادی، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، باز آمده بودیم که اخبار تکان‌دهنده یکی از پس دیگری بر سرمان آوار شد تا در خاطرمان مکرر شود که قاتلان پیشین نه تنها «خودسر» نبودند بلکه مدرسان بازجوها و زندانبانان امروز بوده‌اند و راه آنان همان است که تا دیروز بود؛ دیروز با کارد و طناب می‌کشتند و امروز با پرونده‌سازی، به قتلگاه بردن، رها کردن زندانی بیمار به حال خود و کشتن او با مرگی تدریجی. این سرنوشت شومی است که نه تنها برای نویسندگان زندانی بلکه برای همه‌ی زندانیان سیاسی از جمله زنان زندانی رقم خورده است.

در ماه‌های گذشته زندانیانی به دلیل بیماری، عدم اعزامِ به موقع به بیمارستان و در سکوت خبری، قربانی سیستم سرکوبگر حکومتی شده‌اند که جز کشتار، ستم، فقر و فساد و خرافات حاصلی ندارد و جامعه را به ورطه‌ی افسردگی و نیستی می‌برد. حکومتی که وقتی توان تبدیل جامعه به گورستان را ندارد، به جانِ زندانیان سیاسی می‌افتد و تا می‌تواند انتقام شکست‌هایش را از مخالفان، نویسندگان، و منتقدانِ در بند می‌گیرد.

حاکمان، آمران و عاملان ستمگر و سیاه‌کار جمهوری اسلامی به خیال خام خود با به بند کشیدن و قتل عمد و خاموش نویسندگان مستقل و آزادی‌خواه و زنان و مردان مبارز، به همه‌ی مردم معترض پیام می‌دهند که از اعتراض و آزادی‌خواهی دست بردارند. غافل از آنکه کانون نویسندگان ایران سر سوزنی از آرمان‌هایش پا پس نخواهد کشید. کانون هرگز یاران خویش را تنها نخواهد گذاشت و تا درمان کامل، در کنارشان خواهد بود، گرچه این چیزی از مسئولیت حکومت نمی‌کاهد.

بی‌تردید، وظیفه‌ی حفظ سلامت و درمان زندانیِ بیمار بر عهده‌ی زندانبان است و چنان که بارها گفته‌ایم حکومت جمهوری اسلامی، مسئول عواقب هر اتفاقی‌ست که برای نویسندگان زندانی به‌خصوص بکتاش آبتین پیش آید. حکومت عامدانه جان زندانیان سیاسی را به بازی گرفته است و آنان باید پیش از وقوع هر فاجعه‌ای آزاد شوند، خاصه آنکه همه می‌دانیم این نویسندگان هیچ جرمی مرتکب نشده‌اند که بخواهد مجازاتی برایشان در کار باشد.

کانون نویسندگان ایران، پرونده‌سازی و قتل خاموش نویسندگان آزادی‌خواه را محکوم می‌کند، حکومت جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعات و قوه قضاییه‌ی آن را مسئول مستقیم هر اتفاق ناگواری می‌داند که برای بکتاش آبتین رخ دهد. کانون خواهان بستن پرونده‌های قضایی، آزادی کامل، بی قید و شرط و فوری اعضای دربند خود و دیگر زندانیان سیاسی و عقیدتی است.

کانون نویسندگان ایران
۱۵ دی ۱۴۰۰

تاریخ اجتماعی زرتشتیان یزد،معرّفی کتاب

دسامبر 30th, 2021

کتاب تاریخ اجتماعی زرتشتیان یزد نام نوشته‌ای پژوهشی است که دکتر«علی اکبر تشکری»، عضوهیات علمی گروه تاریخ دانشگاه یزد، آن را درسه جلد منتشر کرده است. جلد نخست به سرگذشت زندگی زرتشتیان ساکن یزد از ورود اسلام به ایران تا زمانی پرداخته که انجمن ناصری در این شهربنیاد شده است.

نگارنده ازسند ومدرک‌هایی بهره گرفته که دریکی ازآرشیوهای شخصی نگهداری شده است. نتیجه این پژوهش را دانشگاه ارواین درسال ۱۳۹۷ خورشیدی برابر با  ۲۰۱۸ میلادی در کالیفرنیا به چاپ رسانده است.

در بخشی از مقدمه کتاب می خوانیم: «اعراب که در قیاس با اقوام تازنده به ایران، انتقال استیلای ایدئولوژی نوین اسلام را با فروپاشی استقلال، نظام بندی اجتماعی وقدرت مستقر ایران در آمیختند. درپسِ یورش وفتوحات نظامی- سیاسی خود، عرصه‌ای برای جدال دو ایدئولوژی قدیم وجدید فراهم آوردند. با توسعه و روند تثبیت اسلام در قرون نخستین اسلامی، احکام فقهی ضمن تبیین چارچوبه مسائل شرعی، در بحث از مشخصه‌های اسلام ومرزهای آن با کفر، ضوابط دوم بقای اهل کتاب را نیز درقالب قرارداد اهل ذمه مدون نمود. در کنار این موضوع، سیطره ترکمانان سلجوقی وغلبه تعصب برمدارای حاکمان پیشین با اهل ذمه وخاصه زرتشتیان، بازماندگان آیین باستانی را به پراکندگی در مناطق دوراز تحولات دمادم فراخواند».

بدین روی زرتشتیان که زادگاه خود و پیام آورشان ایران بود و نیاکانشان کشوری را با شکوه آنچنانی از دوران هخامنشی تا ساسانی پشت سرگذاشته بودند، از آن پس با نام اقلیتی که اهل ذمه نام گرفته‌اند، در ایران پراکنده شدند. دراین میان شهر یزد که ناحیه کویری ایران بوده یکی از خواستگاه‌های سکونت زرتشتیان شده است.
دکتر تشکری به دنبال پژوهش خویش به ویژگی های اهل ذمه پرداخته و به جایگاه فقهی و حقوقی این گروه پرداخته که چگونه می‌توانند در زیر چتر حکومت اسلامی زندگی کنند. در این مورد به شرایطی اشاره کرده که ملاوردی در کتاب «احکام السلطانیه» به قرارداد اهل ذمه بین مسلمانان و غیرمسلمانان پرداخته است.

۱ـ نخست آنکه درباره کتاب خدا هیچ تعرضی خواه به بدگویی یا به تحریف انجام ندهند.

۲_ دوم آنکه نه از پیامبر خدا به بدی یاد کنند ونه او را درغگو خوانند.

۳_ سوم آنکه از دین خدا، اسلام، به هیچ نکوهش وناسزایی یاد نکنند.

۴_ آنکه معترض هیچ زن مسلمانی به زنا نشود، حتی به نام ازدواج.

۵_ پنجم آنکه هیچ مسلمانی را از دین خود باز ندارند و وسوسه نکنند ومعترض مال ودین او نشوند.

۶_ششم آنکه به اهل حرب یاری نرسانند وبه ثروتمندانشان دیه کشتگان ندهند.

نویسنده درادامه به چگونگی دریافت جزیه، مالیات ویژه که از اهل ذمه بایستی پرداخت کند اشاره کرده که بیشتر با توهین وناسزا همراه بوده است.

از ویژگی دیگری که برای زرتشتیان واهل ذمه با ویژگی جداگانه همراه بوده است قوانین قصاص، پرداخت دیه، ارث و ساخت نیایشگاه می‌باشد. در این میان هریک ازقوانین یاد شده با محدودیتی دشوار وبا خواری اهل ذمه همراه بوده که بین علمای مسلمان شیعه و سنی، چند گونه بیان شده است.

با گزارش‌هایی مستند که دراین نوشته آمده است، زرتشتیان یزد پس از ساسانیان در نخستین حکومت‌های اسلامی و گذر ازمحدودیت‌های اسلامی دوران خلفای اموی و عباسی؛ با چیرگی ترکان، آل بویه و سلجوقیان نیز پایداری کرده و باشکیبایی در انتظارروزگاری بهتر در آینده بوده‌اند.

در بخش سوم کتاب به ویژگی جغرافیایی و اجتماعی شهر یزد پرداخته شده به ویژه به نابرابری‌هایی که تا دوران صفویه ادامه داشته است تا اینکه در این دوران؛ پارسیان، زرتشتیان کوچنده از ایران پس از دو سده حکومت اسلامی به هند با همکیشان بازمانده در ایران روابط عادی خویش را بازیافته‌اند.

در ادامه گزارش به روزگارصفویه  پرداخته شده که ستم آزار زرتشتیان همچنان ادامه داشته است. علما وفقه‌های شیعه این دوران مانند شیخ بهایی، محمدتقی و محمد باقر مجلسی، محقق سبزواری و ملا حسین فیض کاشانی ازکسانی بودند که هریک مقررات و احکامی تازه را برای برخورد با اهل ذمه پیشنهاد داده‌اند.

پس از اوج تعصب به اقلیت‌های دینی، نومیدی اقلیت‌های دینی و بی‌کفایتی شاه سلطان حسین صفوی، آنگاه که محمود افغان برای براندازی حکومت ایران براین کشور روی آورده است، زرتشتیان نیز به امید رسیدن به زندگی بهتر، گاهی افغانستانی‌ها یاری رسانده‌اند.

در بخش دیگری ازکتاب به رویکرد تحول هند در سده نوزدهم اشاره شده که چگونه بر پارسیان و زرتشتیان آن کشور نیز اثر گذاشته است تا آنجا که برای نجات زرتشتیان ایران اقدام کرده‌اند و شخصی به نام «مانکجی» را برای یاری رساندن به زرتشتیان که نسل آنان به پرتگاه نابودی نزدیک شده بود، در زمان قاجار به ایران فرستاده‌اند.

جلد دوم کتاب، «به تاریخ زرتشتیان یزد» پس از انجمن ناصری تا سقوط سلسله قاجار پرداخته است. با ورود مانکجی، نامه نگاری ها و گفتگوهای زیادی که با دربار ناصرالدین شاه روی داده وسبب شده تا جزیه و پرداخت مالیات ویژه اقلیت‌های دینی ازدوش آنان برداشته شود و برای نخستین بار نهادی اجتماعی برای هماهنگی امور زرتشتیان وپاسخگویی به حکومت‌ها درایران بنیاد شود.

دراین کتاب می‌خوانیم که زرتشتیان نقش بسزایی در پیدایش انقلاب مشروطه داشته‌اند و همراه با حمایت‌های مالی که در این راستا داشته‌اند دوتن زرتشتی نیزفدای پیروزی این انقلاب شده‌اند.

نابسامانی‌های زرتشتیان تا پایان دوره قاجار ادامه داشته و قحطی پس از جنگ جهانی نیزمزید بر زندگی دشوار زرتشتیان درایران ویزد شده تا پایان دوره قاجار بسر رسیده و دوران پهلوی آغاز گردیده است.

دکتر «تشکری» در آغاز جلد سوم کتاب که گزارشی از پیدایش حکومت پهلوی در ایران تا انقلاب اسلامی است. باستان گرایی و پرداختن به ارزش‌های ملی ایران را یکی از شوند‌هایی می‌داند که زرتشتیان به خوبی پذیرای رضاشاه گردند ودراین راستا کسانی از جانب انجمن پارسیان هند نیز نقش مفیدی در انتقال قدرت  به این حکومت را داشته‌اند.

زرتشتیان درپهلوی اول با آزادی بیشتر به کارهای دولتی و زندگی بهتری دست یافته‌اند. از شهرهای کویری یزد وکرمان به تهران و شهرهای دیگر مهاجرت کرده‌اند. در پهلوی دوم با نهادهای اجتماعی بیشتری در شهرها،  نماینده زرتشیان به مجلس‌های شورای ملی وسنا راه یافته‌اند که گزارش همه در ادامه این کتاب آمده است.

«شعبده بازِ سپیده‌ای که دروغین بود»! ،علی میرفطروس

دسامبر 30th, 2021

به بهانۀ فیلم «کیمیا و خاک»،ساختۀ ارسلان براهنی

از دفترِ بیداری ها و بیقراری ها

 

«اگر قرار است که تمدّن بشری زنده بماند ما باید عادتِ دفاع از «مردان بزرگ» را ترک کنیم چرا که بسیاری از این «مردان بزرگ» با حمله به آزادی و عقل، خطاهای بزرگ مرتکب شده اند. این دسته از روشنفکران که با اندیشه های خویش، عملاً در خدمت خودکامگان قرار داشته و راهگشای حکومت های جبّار بوده اند، «پیامبران دروغین» هستند که آلودگی كلام شان خطرناک تر از آلودگی هوا است»    (کارل پوپر)

  این سخنِ کارل پوپر چه نسبتی با نقش روشنفکران ایران در انقلاب اسلامی و قدرت گیری آیت الله خمینی دارد؟. به عبارت دیگر ، چرا ما از جایگاه برجستۀ روشنفکرانِ انقلاب مشروطه به حضیضِ یک انقلاب مشروعه سقوط کردیم و – اساساً – چگونه می توان از تکرار و بازتولید اشتباهات گذشته پرهیز کرد؟. در این باره – سال ها پیش – در کتاب کوچکی اشاره کرده ام:

بدون یك تحلیل انتقادى از گذشتۀ سیاسى خود، نمى توان آنرا كاملاً پشت سر گذاشت و از تكرار اشتباهات خوددارى كرد . بنابراین با شهامت و بى پروا باید به چهرۀ حقیقتِ تلخ نگریست و با فروتنى و تواضع از آن آموخت.آیندگان به تكرارِ     اشتباهات ما نخواهند پرداخت به این شرط كه امروز،ما ـ اكنونیان ـ رو در رو با تاریخ، گذشته و حال را از چنگ تفسیرهاى انحصارى یا ایدئولوژیك آزاد كنیم.

  فیلم«کیمیا و خاک» ساختۀ ارسلان براهنی با استفادۀ هوشیارانه از متن سیاه و سفید، تکرار صحنه های گورستان ، موسیقی درخشانِ واگنر و شعر خوانی های تأثیرگذارِ دکتر براهنی گوئی که در طلبِ «ترحّم»برای روشنفکری است که در حسّاس ترین لحظاتِ تاریخ معاصر ایران با ابلیس بیعت کرده بود و در این سالها سخنی در نکوهشِ این«بیعتِ پلید» نگفته است.

  برخلاف دکتر شفیعی کدکنی و دکتر رضا براهنی -که پس از مرگ احمد شاملو و اسماعیل خوئی چوب بر جنازۀ ایشان زده اند- نگارنده  این مقاله را در زمان حیات دکتر براهنی(که عُمرش بلند باد!) منتشر می کند تا اگر پاسخی از سوی وی باشد ، با انتشار آن بتوان به روشن شدنِ حقیقت و غنای حافظۀ تاریخیِ جامعه کمک کرد.یاد آور می شوم که تمام جملات و عباراتِ دکتر براهنی در این یادداشت از متن مقالات و سخنرانی های وی  نقل شده اند.

  انقلاب اسلامی رویداد پیچیده و پُرابهامی است که نگارنده در چند مقاله به آن پرداخته است.پس از گذشت سال ها اینک بهتر و روشن تر  می توان به علل و عوامل وقوع آن رویدادِ سرنوشت ساز پی بُرد.در اینجا با توجه به نقش دکتر رضا براهنی در این رویداد می کوشم تا برای سخنِ کارل پوپر  مصداق روشنی بیابم:

  دکتر براهنی -بی تردید- یکی از نویسندگان تأثیر گذار در عرصۀ نقد ادبی است و اغراق آمیز نیست اگر بگویم که نسل من از طریق کتاب ها و مقالات وی با ساختار شعر و نظراتِ نوین نقد ادبی آشنا شده است(با توجه به سهم دکتر اسماعیل نوری علا در کتاب «صُوَر و اسباب در شعر امروز ایران») . با اینهمه ، اندیشه ها و عملکردهای سیاسی دکتر براهنی چنان بود که از «فاضلآب های انقلاب اسلامی» سر در آورد!.

   در آغازِ فیلمِ«کیمیا و خاک» دکتر براهنی حسِ خود را برای تبدیل شدن به صادق هدایت  ابراز می کند در حالیکه « کاروان اسلامِ » صادق هدایت با کاروانی که براهنی با آن همراه شده بود، فرسنگ ها از هم فاصله داشت. دکتر براهنی در کاروانِ انقلاب اسلامی  بیش از همه متأثر از اندیشه های جلال آل احمد بود که پس از شورش 15 خرداد 42،ضمن بیعتِ اسلامی با خمینی به همسرش-سیمین دانشور- گفته بود:

-«اگر قرار باشد که در ایران  تغییراتی انجام شود با دست این سیّد [خمینی] خواهد بود و من وُ تو به این ترتیب با او بیعت کرده ایم».

  بر این اساس، در موجِ تجدّد گرائی و تحوّلات عظیم اجتماعیِ زمان شاه   آل احمد معتقد بود:

حکومتی که زیر پوشش ترقیّات مشعشعانه هیچ چیز جز خفقان وُ مرگ وُ بگیر وُ ببند نداشته است».

   این«ارزیابی شتابزده» از اصلاحات شاه تأثیرات ویرانگری بر روشنفکران- و ما دانشجویان- داشت.در چنان فضائی از افسانه وُ افسون، تمام هوش وُ استعداد روشنفکرانی مانند آل احمد در جهت ترویجِ دروغ هایی بکار رفت که نتیجۀ آن ، گوری برای ملّت ما کَند که همۀ ما  در آن خُفتیم.

    در آغاز فیلم  دکتر براهنی اشاره می کند که «در تبریز و در خانواده ای فقیر به دنیا آمده،در خانواده ای که هیچکس سواد نداشت». این سخن، حاوی نکتۀ بسیار مهمّی است و آن اینکه با همۀ کمبودهای حکومت شاه ،  ساختارِ رژیم چنان باز بود که براهنی و برادرش(دکتر تقی براهنی) توانستند«از خانواده ای فقیر و بی سواد» به بالاترین درجاتِ تحصیلی و دانشگاهی نائل آیند!

   در سال 1353 – در اوج تحوّلات فرهنگی،هنری و اجتماعی در ایران – دکتر براهنی به آمریکا رفت و عُمرِ خود را وقفِ مبارزاتی ساخت که سرنگونی رژیم شاه  آرمان اصلی آن بود.از این هنگام، نثرِ فاخر و  فارسی درخشانِ براهنی در کتاب های«طلا در مس» و « تاریخ مذکّر»،به بیانیّه های حقیر و فقیر سیاسی سقوط کرد و همین امر،باعث شد تا استعدادهای متراکم و شگفت انگیزِ وی در عرصه های مختلف ادبی  دچار ضعف و زوال شود.دکتر براهنی که در حسرتِ «نوشتن به زبان مادری»(ترکی) رضا شاه و محمد رضا شاه را مورد دشنام  قرار می داد،در شرایط مطلوب آمریکا حتّی نتوانست جزوه ای به «زبان مادری» (ترکی) بنویسد.(اینک می توان خوشحال بود که وی با سرودنِ شعرِ «ایرانِ خانمِ زیبا » سرانجام بر گرایش های پان تورکیستیِ خود  فائق آمده است).

   براهنی در نیویورک «کمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران (Caifi)» را ایجاد کرد که در واقع، بخشی از حزب تروتسکیستِ« کارگران سوسیالیست» به رهبری بابک زهرائی بود و روشنفکرانی مانند دکتر یرواند آبراهامیان  را در کنار خود داشت. این کمیته با جلب شخصیّت های برجسته توانست کازار تبلیغاتی گسترده ای علیه شاه -به عنوانِ« خودکامه‌ترین فرد روی زمین» – آغاز کند.

  با چنان درکی از شخصیّت شاه ، دکتر براهنی در  شامگاه 5 شنبه 26 فوریۀ 1976=7 اسفند 1354 در سخنرانیِ دانشگاه کلمبیا(نیویورک) به دروغ ادعا کرد که «رژیم شاه 270 هزار زندانی سیاسی دارد که زیر شکنجه های هولناکِ مأموران ساواک،ناخن‌های شان را بیرون می‌کشند. جلوی شوهرها یا پدرها، به زنان تجاوز می‌کنند و به کودکان سیلی می‌زنند.».همچنین براهنی گویا   مدّعی شد که«ساواک مرا به پنکۀ سقفی بسته بود و در همان حال، مأموری به من تجاوز می کرد».

در آن سخنرانیِ ، رمزی کلارک – دادستان کُلِّ آمریکا – از براهنی نپرسید که چگونه ممکن بود نویسنده ای با 70- 80 کیلو وزن را به پنکۀ سقفی آویزان کرد و در همان حال (چرخیدن پنکۀ سقفی) به وی تجاوز نمود!!؟.

   در سخنرانی دانشگاه کلمبیا رمزی کلارک ضمن تأئید سخنان عجیب و غریب براهنی،به ضرورت حمایت از حقوق بشر در ایران تأکید کرد. رمزی کلارک که بعدها وکیل مدافع دیکتاتورهائی مانند اسلوبودان میلوشویچ، رئیس‌جمهور سابق صربستان، چارلز تیلور، سیاستمدار سابق لیبریایی، لیندن لاروش، سیاستمدار سابق آمریکایی و صدام حسین دیکتاتور سابق عراق شد،در آن هنگام چنان به «نقض حقوق بشر در ایران» حسّاس شده بود که پس از سخنرانیِ براهنی گفت:

-«ما به دموکراسی و آزادی قسم می‌خوریم، اما از استبداد در خارج پشتیبانی می‌کنیم. همۀ آن شکوه و طمطراق و ثروت و نفت نباید برای ما معنایی بیش از کرامت انسانی داشته باشد. باید سیاست‌گذاری بر اساس حقوق بشر را  پی بگیریم.»

    رمزی کلارک هوادار دو آتشۀ اسلامگرایی در خاورمیانه بود و لذا خیلی زود «یوسف گمگشته»اش را در سیمای آیت الله خمینی دید و به مهمترین هوادارِ خمینی در عرصۀ سیاسی آمریکا بدل شد.او در ۲۳ ژانویۀ ۱۹۷۹ از طرف دولت کارتر با خمینی در پاریس ملاقات کرد تا حمایت کامل دولت آمریکا را به آیت الله، دکتر ابراهیم یزدی و دیگران  ابراز کند.

        

    دکتر رضا براهنی در آمریکا با دکتر ابراهیم یزدی(مسئول سازمان دانشجویان مسلمان در آمریکا) نیز رابطه داشت چندانکه نامۀ براهنی به آیت الله خمینی توسط «دوست ارجمند آقای دکتر یزدی»به دست خمینی رسیده بود.

   بنابراین،می توان پرسید:نویسنده ای که تا دیروز مدرن ترین نظریّه های ادبی را ارائه می داد و نشست هایش با روشنفکران برجسته ای مانند ژاک دریدا ، آرتور میلر،میشل فوکو،نوآم چامسکی و دیگران زینت بخش مطبوعات بود،چگونه در حسّاس ترین و خطیر ترین لحظات تاریخ معاصر ایران از شخصیّتی حمایت کرد که مخالفتش را با آزادی،دموکراسی و حقوق زنان -قبلاً- بیان کرده بود؟ سئوآلی که فیلم«کیمیا و خاک» می توانست در جستجوی پاسخِ آن باشد.

   دکتر براهنی با سخنرانی های پرشور سیاسی در شهرهای مختلف آمریکا و نوشتن مقالات تُند در نشریّات معتبر  توانست بسیاری از روشنفکران سرشناس را علیه شاه بسیج کند. وی در سال 1977کتاب «تاجدارانِ آدمخوار» را در آمریکا منتشر کرد که چیزی نبود جز نوشته هائی ژورنالیستی در بارۀ «شکنجه،  فقر ، فساد و فحشا در ایران».این کتاب مورد توجۀ روشنفکران آمریکا قرار گرفت و به صورت سلاحی در دستِ روشنفکر برجسته،«نوآم چامسکی» در مبارزه علیه شاه در آمد.براهنی در این باره می گوید:

-«… فقط کتاب «چاه به چاه» نبود که علیه حکومت جبّار شاه نوشتم بلکه مقاله‌ای علیه این حکومت ابله در نیویورک ‌تایمز منتشر کردم …من پنج شش مقاله علیه او نوشته بودم و توضیح داده بودم بر سر ملّت ما چه آورده بود و نوام چامسکی با خواندن مقالات من دنبالۀ کار را گرفت و بسیار تاثیر‌گذار ظاهر شد. من در نیویورک‌تایمز و واشنگتن ‌پست مقاله می‌نوشتم و پدرِ این حکومتِ منفور را به نوبۀ خودم در‌می‌آوردم…».

   بر زمینۀ این تبلیغات گسترده،سفر شاه و فرح پهلوی به آمریکا در 23 آبان ماه 1356= 14نوامبر1977می توانست نقطۀ اوج این مخالفت ها  و توطئه ها باشد. در این روز ،محوطۀ کاخ سفید شاهد ماجرای خونینی بود که در تاریخ دیپلماسی و روابط بین الملل بی سابقه بود.به روایتِ دکتر امیر اصلان افشار (سفیرِ سابق ایران در آمریکا و شاهد و ناظرِ ماجرا):

-«مهاحمانِ سازمان مائوئیستیِ« احیا» به رهبری فردی به نام محمّد امینی به صفوف هواداران شاه حمله کرده و عده ای را با چوب و چماق  و چاقو  مجروح و مضروب کردند .شلیک گازِ اشک آور در محوطۀ کاخ سفید و اشک های شاه چنان بود که صفحات روزنامه ها و تلویزیون ها را پُرکرده بود».

   این رویدادِ بی سابقه نقطۀ عطفی در تحوّلات منجر به انقلاب اسلامی بود و سیاست های دولت کارتر علیه شاه  را آشکار ساخت . سنای آمریکا در نوامبر سال 1977ضمن اعتراض به نحوۀ انجامِ  این تظاهراتِ خشونت بار، دولت کارتر را متهم کرد که عَمداً و آگاهانه از تظاهراتِ خشونت بارِ مخالفان  جلوگیری نکرد تا  شاه را در افکارِ عمومی   ضعیف و متزلزل  جلوه دهد.

   پس از این رویداد، دکتر براهنی در نامه ای به آیت الله خمینی  مراتبِ ارادت و بندگی اش را به آیت الله  ابراز کرد  و در مقالات متعدّدی از جمله نوشت:

-«با بازگشت آیت الله خمینی به ایران  فقر و خفقان از میان می‌رود ».

   در همین دوران براهنی کوشش های دکتر غلامحسین صدیقی برای نجات ایران را «معرکه گیری در سرِ پیری» نامید و دکتر شاهپور بختیار را نیز « غیر مشروع ‌ترین نخست وزیر تاریخ »خواند.

***

  به خاطر دارم که در شرایط « داس ها و هراس ها » و در اوج آتش زدنِ کتاب ها و کتابفروشی ها در سال 1358، برخی  دوستان لیستی از کتابفروشی هائی که در شهرستان ها به آتش کشیده شده بودند را به دکتر براهنی – به عنوان عضوِ مؤثّر کانون نویسندگان ایران – ارائه کرده بودند.پاسخ براهنی – امّا – بسیار حیرت انگیز بود:

-این کتابفروشی ها را بازماندگان ساواک و مزدوران رژیم شاه به آتش می کشند!».

  آخرین بار،دکتر براهنی را در پاریس- در کافه ای کنار دانشگاه سوربُن- دیدم. هنوز قِبراق و سالم و سرشار  می نمود.پرسید:چه می کنی؟

گفتم: هنوز کاردهای آشپزخانه را  پنهان می کنم!

  کنایه ام را فهمید.گفت:با «ژاک دریدا» قرار ملاقات دارم …نمی دانم چرا کلمۀ «دریدا» مرا به یادِ دریده و جلال آل احمد انداخته بود که در برخورد با امیرعبّاسِ هویدا کوشیده بود تا «کشیده»ای زیرِ گوشِ روشنفکر ترین نخست وزیر ایران بخواباند!،ملاقاتی که دکتر براهنی نیز در آن حضور داشت و  بعدها نطفۀ ایجاد کانون نویسندگان ایران شده بود.

***

    کارل پوبر وظیفۀ روشنفکر را « بیان حقیقت » و «تخفیف بدبختی های مردم»می‌داند.حال پرسش اینست که روشنفکری مانند دکتر رضا براهنی در حوادث منجر به انقلاب اسلامی تا چه حد به این وظیفه  عمل کرده و از «خاک» به «کیمیا» تبدیل شده است؟

  سال ها پیش در گفتگو با مجلّۀ کاوه  گفته بودم:

   واقعیت اینست كه در یكی از فرصت های خوب تاریخ معاصر ایران،ما «مات»  شده ایم . این را همه می دانند اما از ابراز و اظهار آن شرمنده و ناتوان اند . به قول تولستوی:«ما باید از چیزهائی سخن بگوئیم كه همه می دانند ولی هر كسی را شهامت گفتن آن نیست».

  در مستندِ«کیمیا و خاک»،کارگردان اگر چه نخواست یا نتوانست به آخرین فصلِ زندگی دکتر براهنی و نقش وی در انقلاب اسلامی بپردازد،ولی در شعرِی با صدای شاعر به رنج های«شعبده بازِ سپیده‌ای که دروغین بود»اشاره کرده است:

-شیداییِ خجسته که از من ربوده شد

با مکرهای شعبده بازِ سپیده‌ای که دروغین بود

پیغمبری شدم که خدایش او را از خویش رانده بود

مسدود مانده راهِ زبان نبوّتش

من آن جهنمم که شما رنج‌هایش را در خواب‌هایتان تکرار می‌کنید

خورشید، هیمه‌ای است مدوّر که در من است

یک سوزشِ مکّررِ پنهانی همواره با من است

و چشم‌های من، خاکستری‌ست که از عمق‌های آن

ققنوس‌های رنجِ جهان می‌زایند.

تنهایم

تاریكی جهان  حقِ من است

حقِ من است تاریكی جهان

از آن زمان که

شیدایی خجسته ام از من ربوده شد.

اینک منم

مردی که در صحاری عالم  گم شد

مردی که بر بنادر میثاق و آشتی بیگانه ماند–

مغروقِ آب های هزاران خلیج دور

پیغمبری که خواب ندارد…

https://mirfetros.com

[email protected]

قافله سالارِ قلم،دکتر صدرالدین الهی در گذشت

دسامبر 30th, 2021

صدرالدّین الهی، نویسنده، روزنامه‌نگار و یکی از قافله سالاران قلم و روزنامه‌نگاری مدرن ایران در سن ۸۷ سالگی در آمریکا درگذشت. صدرالدّین الهی در کنار مصطفی مصباح‌زاده، داریوش همایون و هوشنگ وزیری، روزنامه‌نگارانی هستند که در پیدایش ژورنالیسم مدرن در ایران نقش به‌سزائی داشتند.

صدرالدّین الهی، ۱۳ آذر  ۱۳۱۳ در تهران به‌دنیا آمد. از سال آخر دبیرستان (۱۳۳۱) روزنامه‌نگار شد و کار خود را در روزنامهٔ کیهان آغاز کرد. تحصیلات خود را در فرانسه به پایان برد و دیپلم‌های تخصصی دریافت نمود. صدرالدّین الهی نقش برجسته‌ای در انتشار نشریه کیهان ورزشی داشت.

در سال ۱۳۵۷ برای مطالعات دانشگاهی به «دانشگاه ایالتی سن‌خوزه» و «دانشگاه برکلی» به آمریکا رفت و دیگر به ایران برنگشت.

آقای الهی در کنار مصطفی مصباح‌زاده، داریوش همایون و هوشنگ وزیری از کسانی‌ست که در پیدایش ژورنالیسم مدرن در ایران نقش به‌سزائی داشتند. تحقیق، ترجمه و شعر نیز همواره مورد توجه وی بوده و در کنار حسینقلی مستعان، حمزه سردادور و ذبیح‌الله منصوری از بانیان پاورقی‌نویسی به‌عنوان ژانر مهمّی از ادبیات داستانی در ایران به‌شمار می‌رود.

الهی از بانیان گفت‌وگوهای مطبوعاتی به سبک مدرن با بزرگان فرهنگ و سیاست نیز بود که انتشار آنها در سال‌های ۳۰ تا ۵۰ بازتاب گسترده‌ای در جامعهٔ ایران داشت. از آن جمله گفت‌وگو با: محمد معین، پرویز ناتل خانلری، علی‌اکبر دهخدا، سید ضیاءالدین طباطبائی، ساعد مراغه‌ای، حسین بنائی و…

صدرالدّین الهی با اطلاع از رمز و راز رسوم و آداب و سنّت‌های ایرانیان، در آثار خود از نکته‌ها و ظرائف گفته‌ها و سروده‌های شاعران ایرانی بهره می‌برد و در فصول کتاب‌هایش، هرگاه که مناسبتی دست دهد، به‌کار می‌برد.

الهی گزارش‌نویس برجسته‌ای نیز به‌شمار می‌رفت و گزارش‌هایش از جنگ استقلال الجزایر نمونه‌ای از آن هستند. او برای تهیهٔ این گزارش‌ها ۲۷ بار به الجزایر رفت و بارها جان خود را به خطر انداخت. تا زمانی که با محافل مطبوعاتی و اهالی خانهٔ مطبوعات نشست و برخاست شخصی و کاری داشت، معلم این حرفه هم بود و زمانی که برای تدریس روزنامه‌نگاری به دانشکدهٔ علوم ارتباطات دعوت شد، استاد این رشته در تمام شاخه‌هایش شد و در صدر همهٔ شاخه‌ها «گزارش‌نویسی».

آثار صدرالدّین الهی

* کتاب «با سعدی در بازارچهٔ زندگی»؛ انتشارات تاک، ۱۹۶ صفحه، کالیفرنیا، ۱۳۷۸.

شاعر بزرگ ایران‌زمین «سعدی» – برخلاف «حافظ» و دیگران – شاعری پُر سیر و سفر بود و «گلستان» وی را می‌توان گزارش این سیر و سیاحت‌ها و دیده‌ها و دیدارها دانست؛ و اگر بپذیریم که روزنامه‌نگاری نیز محصول حشر و نشرها و سیر و سیاحت‌های روزنامه‌نگار است، «با سعدی در بازارچهٔ زندگی» را می‌توان بازتاب این حشر و نشرها به‌شمار آورد. هم از این روست که « صدرالدّین الهی»، «سعدی» را «سرسلسلهٔ صفِ روزنامه‌نویسان» می‌داند. در این بازارچهٔ زندگی است که ما پابه‌پای نویسنده، با شخصیت‌های بسیاری (از جمله با « پرویز ناتل خانلری»، « عیسی صدیق»، « عبدالعلی صورتگر»، « هوشیار» و دیگران) آشنا می‌شویم. به‌طوری‌که می‌توان این کتاب را «گلچین معرفت» به‌شمار آورد. کتاب از ۲۲ مقالهٔ مستقل تشکیل شده که هر مقاله با بیتی از «سعدی» به یکدیگر پیوند یافته‌است. وسعت دید و نثر روان و زیبای « صدرالدّین الهی» به کتاب «با سعدی در بازارچهٔ زندگی» غنای مضاعفی بخشیده است.

* کتاب «دوری‌ها و دلگیری‌ها». انتشارات شرکت کتاب ،۳۶۰ صفحه، کالیفرنیا، ۲۰۰۸ میلادی

این کتاب در واقع فصولی در شرح هجران و خون جگر است با «عمو یادگار» اش. صداقت « صدرالدّین الهی» در بیان مشاهدات‌اش با التزامی به حقیقت، از لابه‌لای سطور نوشته‌هایش خود را نشان می‌دهد. ایشان فقط یک روزنامه‌نگار نیست. قدرتِ نویسندگی او از نوشته‌هایی که در این مجموعه گردآمده‌اند به‌خوبی پیداست.

* کتاب «سید ضیا: مرد اول یا مرد دوم کودتا». انتشارات شرکت کتاب ،۴۹۷ صفحه، کالیفرنیا، ۲۰۱۱ میلادی

این کتاب شامل گفتگوی طولانی صدرالدین الهی با سید ضیاء طباطبائی است منتشر شد. نمی‌توان از آغاز سلطنت پهلوی و روی کار آمد رضاخان سخن گفت و از سایه بلند سید ضیاء که بر سر بنیان‌گذار سلطنت پهلوی بود گریخت. سید ضیاء، روحانی سیاست‌پیشه‌ای بود که عمامه را از سر برداشت و کلاه پوستی را بر سر گذاشت که بعدها معروف شد به کلاه سید ضیائی! آخرین نخست وزیر احمدشاه قاجار شد و رضا خان را وزیر جنگ خود انتخاب کرد، اما از آنجا که دو درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند، رضاخان، که بر سر کار آمدن خود را مدیون سید ضیاء بود، او را پس زد و همه قدرت را بدست گرفت.

منبع زندگی و آثار صدرالدین الهی: ویکی‌پدیای فارسی

در همین باره:

مقوله ها و مقاله های دکتر الهی 

معلم من؛فریدون آدمیت:دکتر صدرالدین الهی

سیّدضیاء ؛«مردِ اوّل یا مردِ دوم کودتا»(بخش نخست)،علی میرفطروس

سیّدضیاء:سیاستمدارِ نفرین شده!،علی میرفطروس

نگاهی به:«طفل صدساله ای به نام شعرنو»(۱)علی میرفطروس

دكترخانلری؛قافله سالارِ«سخن»،علی ميرفطروس

جشن ملّی یلدا جایش در فهرست میراث جهانی خالی ست.

دسامبر 17th, 2021
بیانیۀ بنیاد میراث پاسارگاد به مناسبت جشن یلدا

در آستانه ی یلدای زیبا، جشن دیگری از جشن های ملی ایرانیان هستیم. هزاران سال پیش مردمان ایران، در چنین شبی، یعنی بلندترین شب سال ؛ در کنار درخت سروی که با پارچه های رنگین و سنگ های درخشان زینت می شد، به جشن و پایکوبی می پرداختند.

در آن روزگاران هنوز ارزش ها و رازهای طبیعت شناخته شده نبود و ایرانیان چون دیگر مردمان جهان عناصر طبیعت را قدرت ها و یا خدایانی می دیدند، که می توانند بر زندگی و بود و نبود آن ها اثراتی شگرف داشته باشند. برخی از مردمان جهان از این قدرت های طبیعی به شدت می ترسیدند، اما ایرانیان همه ی عناصرطبیعت را دوست داشتند و خورشید را به عنوان بزرگترین و «مهر»بان ترین خدا ستایش می کردند؛ چرا که نور و انرژی گرما بخش آن را نجات دهنده ی زندگانی خویش می دانستند.

نیاکان ما می پنداشتند که خورشید یا مهر ر پایان بلندترین شب سال متولد شده؛ تا پیروزی روشنایی و گرما را بر تاریکی و برودت اعلام کند.

با کشف رازهای طبیعیت مقام خدایی ازعناصر طبیعت گرفته شد. اما ایرانیان جشن های خود را چون موهبتی زمینی حفظ کردند، موهبتی واقعی، ملموس، شاد و همگانی. وچنین است که بیشتر جشن های ایرانی تا امروز و اکنون زنده و شاد و امروزین مانده است.

در چند دهه گذشته، نیز با این که حکومت اسلامی از برگزاری جشن های ملی در اماکن عمومی جلوگیری می کند، و با تمام امکاناتی که دارد می کوشد تا عیدهای مذهبی را جایگزین آن ها کند؛ اما مردمان ایران، چه در داخل و چه خارج ایران،  با همه ی مشکلاتی که دارند، هر سال بیشتر و بهتر از گذشته جشن های خود را برگزار می کنند.

ما در بنیاد میراث پاسارگاد، باور داریم جشن یلدا، که یکی از زیباترین جشن های جهانی ست، جایش در فهرست میراث غیرملموس جهانی خالی ست و به همین دلیل هم در سال 2007 (1386) با فرستادن پرونده ای، جهانی شدن آن را به یونسکو پیشنهاد دادیم.(*)

 متاسفانه ازنظر قانونی دولت ها مسئول فرستادن جشن های ملی به یونسکو می باشند، و حکومت اسلامی به دلیل تعصب مذهبی، و به دلیل ستیزی که با فرهنگ ایرانی ما دارد، «تعزیه» و «قالی شویان عاشورا»  و«اربعین» و «عقیقه» و دیگر مراسم مذهبی را شایسته جهانی شدن می داند و نه تنها از فرستادن یلدا و مهرگان و سده و دیگر جشن ها و آیین های انسانمدار ایرانی برای جهانی شدن سرباز می زند بلکه به عناوین مختلف آن ها را سرکوب می کند.

با این همه بیداد، غمی نیست، ما و یلدای زیبای ما همچنان که تاریخ هزاران ساله گذشته نشان داده، ازاین دوران سخت نیز خواهیم گذشت.

 ما باور داریم  که همچنان پیروزی لشگریان مهر و روشنایی بر لشگریان اندوه و بیداد، تردید ناپذیر است، می دانیم که یلدا و دیگر جشن های ایرانی ما، به همت مردمان با فرهنگ و انسانمدار پیروز و سرفراز خواهد ماند.  

بیایید امسال نیز در کنار درخت همیشه سبز یلدا تولد خورشید زیبای سرزمین مان را جشن بگیریم، خورشیدی که تا جهان برجاست پیروزی اش بر تاریکی همیشگی ست.

زندگی تان روشن و یلدایتان خجسته باد

شکوه میرزادگی

از سوی بنیاد میراث پاسارگاد

یلدای 2021

دو کتاب بدیع و ارزشمند،علی میرفطروس

دسامبر 17th, 2021

از دفترِ بیداری ها و بیقراری ها 

 

 یکی از ویژگی های استاد شفیعی کدکنی اینست که به دور از قیل وُ قال های رسانه ای- در «خلوتی عظیم» – ما را به گلستان تاریخ و فرهنگ ایران می برَد تا به قول سعدی:«دامنی  پُر کند  هدیۀ اصحاب را».کتاب«قلندریّه در تاریخ»( دگر دیسیهای یک ایدئولوژی) مصداقِ این«دامنِ پُر» است.این کتاب حاصل 41سال پژوهشِ در بارۀ «قلندریّه» و بازتاب های  آن در تاریخ و فرهنگ و ادب ایران است. نکتۀ شگفت آور اینکه «در باب قلندریّه هیچ سخنی از ایشان در هیچ بابی نقل نشده است…ما تنها از سخنانی که دشمنان ایشان در بارۀ ایشان گفته اند آگاهی داریم که مجموعه ای ازدشنام ها و تهمت ها است: خُرّمی گری،مزدکی گری،الحاد ،کفر، زندقه و…» (صص 13و 16و 64). 

  شفیعی کدکنی  تحوّل واژۀ «قلندر» را در طول تاریخ ایران پیگیری کرده و در بارۀ معنا و وجه تسمیۀ این واژه  نظر متفاوتی ابراز کرده است . به تعبیر  وی: قلندری در واقع، واکنشی در برابرِ عملکردِ«زاهدان ریائی» و  تبلور آرزوهای ملّتی است که در شعرهای حافظ و شاعران بزرگ دیگر  بازتاب یافته است(ص ۵۴).

   امّا آنچه که «قلندریّه در تاریخ» را  در نظر نگارنده پُر اهمیّت  می کند توجۀ به موارد زیر است:

۱-تأمّل در آئین های عصرساسانی و نشان دادنِ تداومِ آنها در ایرانِ پس از اسلام؛

۲- تفکیک مکتب بغداد و مکتب خراسان در تصوف و عرفان ؛

۳-خصلت سیاسی محاکمه و قتل حلّاج؛

۴-تعریفی بدیع از عرفان ایرانی به عنوان«نگاه هنری به دین و الهیّات».

 شفیعی کدکنی در تقسیم بندی گرایش های مختلف الحاد،به الحاد ابن­ مقّفع و بشّار بن بُرد طخارستانی، ابونواس اهوازی،ایان بن عبدالحمید ،محمدبن زکریای رازی و ابن راوندی اشاره کرده است تا خواننده را در برابر این پرسش قرار دهد که «آیا تجربه های فکری وابسته به حضور قلندریّه را می توان از خانوادۀ الحاد به حساب آورد؟».وی معتقد است که «آئین قلندری یک آئین ایرانی اسرار آمیز بوده»(صص15و62)…« یک جنبش چندساحتی که با یک نگاه منشوری در آن می توان رنگ های بی شماری دید: از مزدک گرایی و آیین های ایرانی کهن گرفته تا راه و رسم جوانمردی و عیاری و فتوت، تا عناصری از آیین خرم دینان تا اندیشه هایی از گنوستیسیسم و عرفان اسلامی در صورت مکتب ملامتیان نیشابور تا گرایش های قرمطیانه و شیعی و حروفی و اهل حق… قلندریان گاه در مرز الحاد و اباحه سیر کرده اند و در لحظه هایی و از چشم انداز هایی، اوج کمال تجربۀ عرفانی به شمار  می آمده اند»…«رفتار قلندریه به گونه ای بوده که از دیدگاه ارباب شریعت محکوم است»… «با این همه، صبغۀ ملامتیِ کارِ ایشان و حرمتی که ملامتیان نیشابور در نظر اهل عرفان داشته اند سبب شده که بعضی از ارباب شریعت با ایشان برخوردی محتاطانه داشته باشند ولی اکثریت ایشان به چشم تکفیر در قلندریه نگریسته اند.» (صص 13و 16)

 نکتۀ جالب، اهمیّت زبان فارسی در باورِ قلندریّه است.« قلندریان اولیّه معتقد بودندکه حضرت محمد با شیخِ آنان به زبان فارسی سخن می گفته است» (ص66).

 این باور در برخی آثار دیگر نیز  آمده است چنانکه روزبهان بقلی می گوید:

-«در ایوانِ خانه  خدا را دیدم که به فارسی با من سخن گفت:ای روزبهان! من تو را به دوستی برگزیدم»  [1]

  اهمیّت دادن به زبان فارسی در جنبش های بعدی نیز تداوم داشت ،از جمله در جنبش حروفیّه، نُقطویان و جنبش بابیّه.

کار درخشان استاد شفیعی کدکنی این توقّع را در خواننده ایجاد می کند که وی باز هم ما را با جلوه های دیگری از تاریخ اندیشه در ایران  آشنا کند.

کتاب «قلندریّه در تاریخ» با 67 فصل، 3 پیوست و 616 صفحه از سوی انتشارات  سخن(1386) منتشر شده است.

  بررسی جنبش های اجتماعی در ایرانِ پس از اسلام  با دشواری های فراوان همراه است زیرا که آرای حقیقیِ رهبران این جنبش ها از یکطرف به تهمت و تحریف مورّخان اسلامی آمیخته است،و از طرف دیگر، ترس و تقیّۀ حاکم باعث شد تا این عقاید در نقابی از مفاهیم عرفانی و صوفیانه ابراز شوند. ما به این موضوعِ مهم در مقالۀ «قاب ها و نقاب های اندیشه در تاریخ ایران» پرداخته ایم. تجربه‌های هولناکِ امروز(در ایران، افغانستان و داعشیان عراق) ما را با شرایط دشوارِ دگراندیشانِ دیروز  آگاه تر می کند و کنجکاوی یا مسئولیّت بیشتری در برابرِ پژوهشگران تاریخ ایران قرار می دهد.

یکی از ویژگی های جنبش های اجتماعی در ایرانِ بعد از اسلام این بود که پس از هر سرکوب و کُشتاری  فرقه های الحادی در لباس قلندران،عارفان و صوفیان  ظاهر می شدند.این«سیّالیّت» شناخت فرقه های الحادی را  دشوار می کند. محمد طاهر قمی در ذكر عقاید پیروان حلاج در سدۀ 11هجری/17میلادی یادآور می شود:

-«آنان عقاید خویش را آشكار  نمی ساختند و در سرداب ها بدان گفتگو  می داشتند»[2]

   کتاب«جنبش های اجتماعی در ایران پس از اسلام» اثر دکتر رضا رضازادۀ لنگرودی مجموعه مقالاتی است که می کوشد تا پرتوی بر برخی جنبش های اجتماعی ایران داشته باشد. آنچه که کتاب اخیر را از کتاب شفیعی کدکنی متمایز می کند زبان آکادمیک یا«دائرة المعارفی» آنست؛ کوتاه، موجز و مختصر. به عبارت دیگر،کتاب دکتر رضازاده به شیوۀ انسیکلوپدی های اروپائی «لُبِ مسائل» را در اختیار خواننده قرار می دهد و از شرح و بسط های رایج  فارغ است.ذکر منابع متعدّد در زیر هر صفحه خوانندۀ علاقمند را به پژوهش های دیگر ارجاع می دهد. چاپ نخست این کتاب در سال 1385 و ویراستِ دومِ آن-با افزودن چند مقالۀ تازه- در سال 1399 از سوی نشر فرهنگ نو و آسیم  در 451 صفحه منتشر شده است.ویراستِ دومِ «جنبش های اجتماعی»شامل 20 مقاله است که در سه بخش جنبش های اجتماعی در ایران پس از اسلام را مورد بررسی قرار می دهد ،از جمله: قیام مقنّع،جنبش مردآویج گیلی، زنادقه در سده های نخستین اسلامی، جنبش خُرّمدینان،جنبش قرمطیان، جنبش نُقطویِ محمود پسیخانی و…

در سال 1938 استاد غلامحسین صدیقی در کتاب درخشان«جنبش های دینی ایرانی در قرن های دوم و سوم هجری»به برخی از این جنبش ها  پرداخته و اینک دکتر رضا زادۀ لنگرودی با تکیه به تحقیقات ایرانشناسان و منابع تازه،این تحقیقات را غنای بیشتری بخشیده است.

  بخاطر تنوّع موضوعی کتاب، در این «یادداشت» به همۀ مقالات آن نمی توان پرداخت ولی روشن است که مؤلّف دانشمند رنج فراوان بُرده و از منابع بسیار  استفاده کرده است.با اینهمه،برخی نظرات دکتر رضازاده  محل تردید یا «چالش»است.مؤلف در بررسی پیشینۀ تاریخی نقطویان می نویسد:«چنین به نظر می رسد که پیشینۀ این جنبش مانند دیگر جنبشهای ایرانیان که بعد از اسلام در ایران شکل گرفته روشن نیست»(ص227).نظر دکتر رضازاده می تواند درست باشد ولی اگر بدانیم که «تحقیق»یعنی«حقیقت جوئی»،آنگاه انتظار می رود  که پژوهشگرِ کنجکاو  بتواند از ورای کلمات و مفاهیمِ رمز آمیز به فلسفه و جهان بینی این جنبش ها  راه یابد.از این رو،نگارنده با برداشت دکتر رضازاده  در نامیدن جنبش قرمطیان به عنوان «جنبشی اسلامی» یا «یکی از اَشکال افراطی اندیشه های اسماعیلیان»(ص۳۳۰)،موافق نیست چرا که  می توان پرسید:این چه «جنبش  اسلامی» است که با حمله به خانۀ کعبه و مصادرۀ اموال و جواهرات درون آن(ص318)، اساس شاکلۀ اسلام را  زیر پا نهاده است؟ و یا: با توجّه به ذخائری از باورهای مانوی(خصوصاً مفهوم نور) در اندیشۀ قرمطیان و ستایشِ آفتاب و خورشید در رسالات نُقطویان- از جمله در مثنویِ «ذرّه و خورشیدِ»تشبیهیِ نُقطوی- و یا تقدّس نان و پنیر و شراب در آئین های خُرّمدینان ، حروفیان و … چرا نمی توان این جنبش ها را در شمار جنبش هائی دانست که با شعوبیگری و زندقه  در سودای تجدید حیاتِ فرهنگی و آئینی ایرانِ پیش از اسلام بودند؟.

عقیده شناسانی مانند ابن حزمِ در بیان فرقه های الحادی پس از حملۀ تازیان تأکید می کنند:

-«ایرانیان که بر همۀ ملّت‌ها سَروَری داشتند و خود را آزادگان می‌نامیدند،چون دولت شان به دست تازیان برافتاد،برآنان گران آمد و لذا کوشیدند تا با بداندیشی و بدخواهی  آئین قدیم شان را تجدید کنند و از این رو- بارها -به نبرد با اسلام برخاستند که سُنباد، اُستاذسیس، مقنّع، بابک و دیگران از آن جمله  بودند. سپس بهتر آن دیدند تا به شیوۀ دیگر در کارِ اسلام؛ حیله‌گری و با مسلمانان مبارزه  کنند.»[3] 

گوبینو و پروفسور ادوارد براون جنبش هائی مانند حروفیان را « نمونه ای از تجلّیّات روحِ ایرانی» دانسته که «هیچگاه از غُور در اندیشه های کُفر آمیز  باکی نداشته است» [4].به نظر ما،سخن گوبینو  و براون دارای حقیقتی است که می تواند مورد عنایت پژوهشگران قرار گیرد.به عبارت دیگر،جنبش های اجتماعی در  ایرانِ پس از اسلام را  نمی توان فهمید مگر اینکه به ماهیّتِ آن«شیوۀ دیگر»(به قولِ ابن حزم)  پی بُرد.

 دکتر رضا زاده فصلی نیز به«جنبش نُقطوی محمود پسیخانی» اختصاص داده (صص 225-238). حدود 80 سال پیش استادِ زنده یاد دکترصادق کیا با استناد به رسالات اصلی نقطویان و برخی منابع نزدیک به آن زمان(مانند:دُرِّ یتیم، دبستان مذاهب، مآثر رحیمی و …)جنبه هائی از عقاید و اقدامات نُقطویان را نشان داده است و لذا،در این باره فضل تقدّم  و تقدّم فضل با دکتر صادق کیا است[5]

 پس از دکتر صادق کیا ،استاد نصرالله فلسفی در کتاب درخشانِ«زندگی شاه عباس اوّل» به نقطویان عصر صفوی پرداخته است [6]

  ۴۴سال پیش -در عنفوان جوانی- نگارنده نیز در کتاب کوچک جنبش حروفیّه و نهضت نُقطَویان (پسیخانیان) به عقاید و اقدامات این دو فرقۀ بدعتگذار اشاره نموده است[7].با وجود برخی ضعف ها، هدف اصلی کتاب، تأکید بر خصلت الحادی حروفیان و اشاره به جوهر مادی عقاید نُقطویان بود؛ نظری که با وجود تردیدهای برخی محقّقان،بعدها مورد تأئید قرار گرفت[8].دکتر رضازاده(ص236)و دکتر عبّاس امانت نیز به مادی گریِ عقاید محمود پسیخانی  اشاره کرده اند[9] 

  جنبش نُقطویان(پسیخانیان) را باید در شمار جنبش هائی دانست که از آغازِ هجومِ تازیان به ایران – در لباس شعوبیگری – کوشیدند تا عقاید و آئین های گذشتۀ ایرانیان را احیا کنند. استبداد سیاسی – مذهبی حاکم  باعث شد تا باورهای این جنبش نیز در لفّافه ای از کلمات رمز و مفاهیم پیچیده ابراز شوند.

 شکوفائی و رونق شهرها در دوران تیموری و خصوصاً صفوی شاید زمینه ای برای رشد نُقطویان بود و با توجه به تمرکز و تحرّک آنان در شهرهای مهم ایران(مانند قزوین،اصفهان،کاشان،یزد،مشهد،نیشابور ،انجدان، ساوه،نائین، شیراز  و اصطهباناتِ فارس) این جنبش را می توان یک جنبش شهری دانست؛ جماعتی که خواهانِ دین و جهان بینی نوینی بیرون از چهار چوب اسلام بودند[10] در این دوران نوعی تجدّدگرائی بر ذهن و زبانِ بسیاری از شاعران و متفکران تأثیر داشت.ما ویژگی های این تجدّدگرائی را در بخشی از کتاب«تاریخ در ادبیّات» به دست داده ایم.

  محمود پسیخانی در پسیخانِ گیلان رشد و پرورش یافت و سپس در استرآباد (گرگان) به حلقۀ شاگردان فضل الله نعیمی،رهبر فرقۀ حروفیّه پیوست[11]طبق رسالۀ استوانامه– از منابع اصلی و دست اوّلِ حروفیان – در زمان حیات فضل الله جناح های تُتدروی در میان حروفیان وجود داشت امّا از تبلیغ علنیِ عقاید خود پرهیز می نموده و اصولاً از رهبری فضل الله پیروی می کردند.غیاث الدین محمد،از شاگردان برجستۀ فضل الله و مؤلّفِ استوانامه در ذکر عقاید دسته های مختلف حروفی در آن دوره  تأکید می کند:

-«بعضی از اهل رُم[ترکیۀ عثمانی]خاصان او [فضل الله]بر آن رفتند که بهشت عبارت از عِلم است و دوزخ عبارت از جهل است.چون ما عارف به 32 کلمه شدیم،همۀ اشیاء برای ما بهشت است و نماز نیست و روزه نیست و غسل نیست و حرام نیست …و غرض از بهشت،این عالم است…و اهل شروان و گیلان هم بر این اند که نماز و غسل و وضو حج و زکوة و امثال اینها همه تکالیف است و جهل، دروغ است و علم،بهشت است و بهشت همین[دنیا]است…و اهل خراسان… بعضی ترک نماز و وضو و غسل جنابت  کرده و عالم را بهشت  ادراک کرده …گفته که همه،همین[عالم]است…و اهل عراق و لُرستان و درویشان آن دیار،همه به الحاد و بی نمازی و بی تکلیفی مشغول گشته…و اهل تبریز…بعضی بر آنند که …هرچه هست،لذّات و مأکولات و مشروبات است…و بیرون از آن  چیزی را وجود نیست»[12] 

 اینگونه نگاه عُرفی و این جهانی به هستی در اشعار بسیاری از شاعران عصر صفوی نیز آشکار است چنانکه صائب تبریزی در غزلی به نام  بهشت  می گوید:

این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوشی هست همانجاست بهشت

باده هر جا که بُوَد چشمۀ  کوثر نقد است

هر کجا سرو قدی هست  دو بالاست بهشت

از درونِ سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خُلد  تو را بی بصری ها محجوب

ورنه در چشم و دل پاک  مهیاست بهشت 

عُمرِ زاهد به سر آمد به تمنّای بهشت

نشد آگاه که در ترک تمنّاست بهشت

صائب از رویِ بهشتی صفتان چشم مپوش!

که درین آینه، بی پرده هویداست بهشت

 صوفی آملیِ پسیخانی نیز  در بارۀ بهشت می گوید:

بهشتِ برین،خاطرِ شادِ ما است

خدای غنی  طبع آزاد ما است[13]

 در چنان فضائی، محمود پسیخانی در سال 800 هجری/ 1397 میلادی از فضل الله نعیمی جدا شد و فرقۀ «نقطویان»(پسیخانیان) را تأسیس کرد و به همین جهت به «خود پسندی» متهم گردید و «محمود مطرود» و «مردود» نامیده شد.

  از چگونگی مرگ محمود پسیخانی اطلاع دقیقی در دست نیست.به روایت دکتر رضازاده «برخی گفتند که او خود را در تیزاب انداخت و نابود ساخت [در حالیکه]پیروان وی این را دروغ دشمنانه  می دانستند»(ص228).در این باره باید گفت که در سال 830 هجری/ 1426میلادی) سوء قصدی به جان شاهرخ تیموری توسط یکی از حروفیان به نام «احمد لُر» صورت گرفت که به دنبال آن، حروفیان در سراسر ایران مورد تعقیب و آزار  قرار گرفته و بسیاری از آنان قتل عام شدند.با توجه به سالِ مرگ محمود(831 هجری/ 1427میلادی) و سال سوء قصد به جان شاهرخ (830 هجری/ 1426میلادی) می توان گفت که در هنگامۀ آن قتل عام ها  محمود پسیخانی نیز کشته شد و پیکرِش را در «تیزاب»[نوعی اسید] انداختند [14]

  از این زمان سخنی از نُقطویان در دست نیست، به نظر می رسد که  آنان پس از مرگ محمود پسیخانی در کسوت فرقه های صوفیانه به بقای خود ادامه دادند چنانکه محقّق اردبیلی در بیان مُلحدان عصر صفوی  می نویسد:

اكثرِ مُلحدان،گفتگوهای فرقۀصوفیّه را ، سَپَر و گریزگاهِ بد اعتقادی و الحاد خود كرده اند…»[15]  

   با حکومت صفویان،بار دیگر،شاهد حضور نُقطویان هستیم.آنان در این دوران دارای پایگاه اجتماعی گسترده ای در شهرهای مختلف بودند و شاه عباس صفوی ضمن دوستی با سران این فرقه، کوشید تا از این نیروی اجتماعی علیه تُرکان قزلباش استفاده کند.یکی از رهبران نُقطوی به شاه عبّاس گفته بود:

-« 50 هزار مردِ جنگی در فرمان من اند و با این عده  تمام جهان را می توان گرفت»[16]   

  جلوۀ دیگری از عقاید الحادی نقطویان  در ماجرای سفرِ شاه عبّاس به مشهد   آشکار است:

  در سال 1010هجری/۱۶۰۱میلادی شاه عباس برای زیارت مرقدِ امام رضا پیاده به مشهد می رفت و در راه با دو تن از نقطویان به گفتگو پرداخت. شاه عبّاس به یکی از آنان به نام تُراب گفت:

-«از پیادگی رنجورم»…

تراب پاسخ داد:

  -«این دنائت طبع تُست،زیرا،این امامی که برای او  راه می پیمائی ،اگر به حق پیوسته است چرا در سنگلاخ های مشهدش می جوئی؟ و اگر به حق نپیوسته از او چه توقّع داری؟،امام زنده را دریاب!…

شاه عبّاس پرسید:امام زنده کجااست؟

کمال پسیخانی گفت:من!

شاه عبّاس گفت:تُرا به «بندوق»(گلولۀ تفنگ)می زنم،اگر بر تو اثر نکند به تو ایمان آرَم!

تراب پاسخ داد:

امام رضای شما به دانۀ انگوری مُرده است،من از گلولۀ تفنگ چگونه زنده بمانم؟

   سرانجام، تراب و کمال پسیخانی در کاروانسرای «قوشه» به ضرب گلولۀ سربازان شاه عباس  به قتل رسیدند[17] 

  دکتر رضازاده هر چند که به اهمیّت زمین[خاک]در عقاید نُقطویان اشاره کرده (صص 236-237) ولی کلامش در تفسیرِ جهان بینی نُقطویان دچار ابهام است گوئی که وی عقیدۀ اصلیِ آنان را از خاک به افلاک برده است. از این رو، لازم است تا در این بارۀ تأمّلِ بیشتری کنیم. این «تأمّل»  ضرورت بیشتری می یابد وقتی بدانیم که نقطویان – هم از نظر فلسفی، هم به خاطر شورش های شان در عصر صفوی و نیز به خاطرِ داشتنِ شاعران و متفکران برجسته – در سیاست، شعر و ادب آن دوران تأثیرات مهمی داشته اند همچنانکه تأثیرات نقطویان بر آئین اکبری (در زمان اکبر شاه هند)و جنبش بابیّه  انکارناپذیر است.

جوهر اساسی جهان بینی نقطویان در این عبارت خلاصه شده است :

«اَستعینُ بِنَفسکَ  الّذی لا إلهَ إلّا هو»[18] / از خویش یاری جوی که غیر از تو  نیرو و خدائی نیست!

 دکتر رضا زادۀ لنگرودی معتقد است:«ضمیر مُبهمِ«هو»در متن های نقطویان به وضع و حالت آسمانیِ انسان اشاره دارد» (ص237)،در حالیکه برخی مورّخین محمود پسیخانی را « مُلحدِ طبیعی » نامیده اند[19]. او  چهار عنصرِ مادیِ خاک، آب،باد و آتش را «نقطۀ هر چیز» می دانست و جهان هستی را با این عناصر مادی تبیین می کرد. نُقطویان تنها به محسوسات معتقد بودند و به معاد،حشر و قیامت اعتقادی نداشتند.آنان عالم را قدیم می دانستند و تصوّرات(خیالات)و «روح مُجرّد» را انکار می کردند[20] . دهدار شیرازی که با نُقطویان مباحثات فراوان داشته در همین باره می نویسد:

-« روزی در مجلسی سخن وحدت می گذشت؛مُلحدی از اهل کاشان حاضر بود،گفت که اینها تصّور است…اگر صاحب بصیرتی نظر به کتب این کوران کند، اکثر سخنان حکما و صوفیّه را که در عالم طبیعت  قرار داده اند،می یابد»[21]

نُقطویان انسان را «مَرکب المُبین»(خدا)و مرکز و محور عالم می دانستند و تأکید می کردند:

«لا إلهَ إلّا مَرکب المُبین»[22]  / خدائی نیست بجز انسان.

و یا:

  -« لا إلهَ إلّا اَنا»[23] / خدائی غیر از من نیست.

زنان در جنبش حروفیان و نُقطویان نقشی فعّال داشته اند چندانکه پس از قتل فضل الله،دخترش در آذربایجان عَلمِ طغیان برافراشت که با 500 تن در تبریز کشته و سوزانده شدند.گویا که این زنان در روابط اجتماعی حجاب اسلامی را رعایت نمی کردند.این«در هم آمیختن زنان و مردان» باعث شد تا اربابانِ شریعت  نُقطویان را اهل «إباحه» و از «چراغ کُشان» بخوانند[24]؛  اتهاماتی که در جنبش بابیّه نیز نسبت به کشفِ حجابِ طاهرۀ قُرّة العین  ابراز شده بود[25]. گفتنی  است که «چراغ کُشان»(لیلة الِافاضه) در جنبش های دیگر، از جمله در جنبش خُرّمدینان (بابک خُرمدین) نیز رواج داشت که در آن، «چراغ‏‌ها را خاموش کنند،مردان و زنان‏ شان به هم درآمیزند و مِی گُسارند و ساز و نای نوازند.».[26]

 علاوه بر اعتقاد به «تناسخِ مادی»، گرایش به ایران گرائی جبنۀ دیگری از عقاید نُقطویان  بود.این امر در دو  صورت خود را نشان می داد:

۱- اهمیّت دادن به زبان فارسی در نوشتن رسالات،

۲- تأکید بر «عَجَمیّت»[ایرانیّت].

  هدف پسیخانی گریز از «دین محمّدی» و ایجاد آئینی نو به نام «محمودیّه»بود. او با ظهور خود،ختم دین محمدی را اعلام کرد  و آغاز دین محمودی را آشکار نمود:

 از محمّد گریز در محمود

کاندر آن کاست، اندرین افزود[27]

و یا:

رسید نوبت رندان عاقبت محمود

گذشت آنكه عرب طعنه بر عجم میزد[28]

  بر این اساس،محمود،خود را مظهر دُورِ عَجَم می نامید و گیلان و طبرستان را بر مدینه و مکّه ترجیح می داد[29].

  امروزه که رسالات اصلی نُقطویان به همّت دکترعلیرضا ذکاوتی قراگزلو منتشر شده، می توان با اطمینان بیشتری به جنبه های مادی و غیر آسمانیِ عقاید نُقطویان پی بُرد.

نگاهی به جنبش های اجتماعی در ایرانِ پس از اسلام  نشان می دهد که برخلاف نظر برخی  محقّقان،جامعۀ ایران چندان هم «کویرِ فکر و فلسفه» نبوده بلکه این جامعه در درازای تاریخ خونبارِ خود،با شکل ها و شیوه های مختلف کوشیده تا بر تاریک اندیشیِ مذهبی فائق آید. کتاب استاد شفیعی کدکنی و دکتر رضا زادۀ لنگرودی فصلِ فرخنده ای در این باره است.

https://mirfetros.com

[email protected]

[1] – کشف الاسرار و مکاشفات الانوار،به نقل از:شاهرخ مسکوب،هویّت ایرانی و زبان فارسی،نشر باغ آینه، تهران، 1373، ص209

[2] – تحفة الاخیار،انتشارات نور،بی جا،1336هجری، ص3

[3] – ابن حزم،الفصل فی الملل و الاهواء و النِحَل، ج ۲، قاهره، ۱۳۱۷ق،صص ۱۱۵-۱۱۶.همچنین نگاه کنید به:الفَرق بین الفِرَق و بیان الفرقۀ ناجیه،عبدالقاهر بغدادی،به حواشی محمدبدر،قاهره،1328ق،ص۱۷۳؛خواجه نظام الملک ، سیاست نامه،به تصحیح جعفرشعار،تهران،1377،صص250 و ۲۸۵-۲۸۶؛شاکر مصطفی، دولة بنی العباس، ج۱،کویت،1973، ص ۲۶۹

[4] – تشیّع و تصوّف،مصطفی الشیبی،ترجمۀ علیرضا ذکاوتی قراگزلو،انتشارات امیر کبیر،تهران،1359،ص214

[5]– نقطویان یا پسیخانیان،انتشارات ایران کوده،شمارۀ 13،تهران،1320 ش؛ واژه نامۀ گُرگانی،تهران،1330ش

[6] – زندگی شاه عباس اوّل،ج2،صص 338-344، چاپ چهارم،انتشارات دانشگاه تهران، 1347؛ ج 3،چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران،1353، صص 40-51 و 907

[7] – جنبش حروفیّه و نهضت نُقطَویان (پسیخانیان)،انتشارات بامداد،فروردین ماه 1356. امید است که ویرایش تازۀ این کتاب – با افزوده های بسیار – بزودی منتشر گردد.

[8] – نگاه کنید به: حروفیه در تاریخ، یعقوب آژند، تهران، ١٣٦٩ش، صص ٥٠، ٥١، ٦٢، ٧٠، ١٠١ و ١٩؛ دیوان عمادالدین نسیمى (زندگى و اشعار)، یدالله جلالى پندرى، تهران، ١٣٧٢ش، ص٢٠؛ نُقطویّه،علیرضا ذکاوتی قراگُزلو ، نشر ادیان ، قم، 1383،صص37، 180، 203-202

[9] – نگاه کنید به:تاریخ و اندیشه‌های اسماعیلی در سده‌های میانه ( مجموعه مقالات) به کوشش دکتر فرهاد دفتری،ترجمۀ فریدون بدره ای،نشر فرزان،تهران، 1382، صص 345-360

[10] – در بارۀ رشد مناسبات شهرنشینی و رونق فرهنگ و هنر در دوران تیموریان نگاه کنید به :عمادالدین نسیمی؛شاعر حروفی،علی میرفطروس،چاپ دوم، انتشارات نیما،آلمان،1999،صص70-86؛ تاریخ در ادبیّات،علی میرفطروس، چاپ دوم،نشرفرهنگ،کانادا،2008،صص75-79.در بارۀ رونق شهر نشینی در دوران صفوی نگاه کنید به:تاریخ در ادبیّات،همان ،صص 79-92

[11] – ما در یک رسالۀ دانشگاهی در دانشگاه سوربن (پاریس،1995) کتابشناسی تحلیلیِ جنبش حروفیان را به دست داده ایم و در کتاب عمادالدین نسیمی ؛ شاعر حروفی (1992) نیز از این جنبش و رهبران آن  سخن گفته ایم.

[12] – استوا نامه،نسخۀ خطی کتابخانۀ ملّی پاریس،به شمارۀEncien Fonds

 Persan, No 24, ,برگ های a24 ،b 25  و a 26؛عماد الدین نسیمی؛شاعر حروفی،علی میرفطروس،انتشارات عصر جدید، سوئد،1992،ص119؛همچنین نگاه کنید به:

MIRFETROUS, Ali: Le Mouvement Horufi, vol. 1, Etude des sources originelles et des recherches modernes, Edition Soleil, Canada, 1994,Pp33-34

[13] – تذکرۀ میخانه، عبدالنبی فخرالزمانی،به کوشس  احمد گلچین معانی، تهران،  1340، ص485

[14] – دبستان مذاهب،کیخسرو اسفندیار آذر کیوان ،با تصحیح و یادداشت های    رحیم رضا زادۀ ملک ،ج1،انتشارات طهوری،تهران،1362،ص277.

[15] – حدیقة الشیعه،انتشارات معارف اسلامی،تهران،1352،صص 575 و600.

[16] – زندگانی شاه عبّاس اوّل، نصرالله فلسفی ،ج2، چاپ چهارم،انتشارات دانشگاه تهران، 1347،ص340

[17] – دبستان مذاهب،همان،ص277

[18] – دبستان مذاهب،همان،ص274؛صادق کیا،همان،ص73

[19] – روضة الصّفا،ج8،ص376

[20] – رسالۀ مفاتیح الغیوب،محمود پسیخانی،صص44،16 و 45،به نقل از قراگزلو، همان،ص180

[21] – رسالۀ دُر یتیم،رسائل دهدار،به کوشش محمدحسین اکبری ساوی،نشر نقطه و دفتر میراث مکتوب،تهران،1375،ص137

[22] – دبستان مذاهب،همان،ص274؛ رسالۀ نفائس الارقام،رسائل دهدار ،ص319

[23] – صادق کیا،همان،ص90

[24] – رسالۀ نفائس الارقام،رسائل دهدار ،ص319؛صادق کیا،همان،ص25

[25] – برای نمونه ای از این اتهامات نگاه کنید به ناسخ التواریخ ،محمدتقی لسان الملک سپهر،به اهتمام  جمشید کیانفر،ج3،انتشارات اساطیر،تهران،1377، صص997-998

[26] –  نگاه کنید به الفَرق بین الفِرَق، ابو منصور عبدالقاهر بغدادی،به حواشی محمّد بدر،مطبعه المعارف، مصر، 1328/ ۱۹۱۰،ص252. برای آئین«چراغ کُشان» در جنبش های دیگر نگاه کنید به طرائق الحقایق ،محمدمعصوم شیرازی(معصوم علی‌شاه)،ج ۳، به تصحیح محمدجعفر محجوب،کتابخانۀ بارانی،تهران، ۱۳۳۹،ص ۱۳۶؛ جغرافیای کرمان، احمد علی‌ خان وزیری، تصحیح و تحشیۀ باستانی‌پاریزی،ضمیمۀ مجلۀ فرهنگ ایران‌زمین،ج ۱۴،تهران، ۱۳۴۵-۱۳۴۶،ص ۱۵۶؛کوچۀ هفت پیچ، باستانی ‌پاریزی، انتشارات نگاه، تهران ،۱۳۶۳، صص ۲۶۳- ۲۶۴

[27] – دبستان مذاهب، همان ،ص273

[28] –  دبستان مذاهب، همان،  276

[29] – صادق کیا،همان،صص120و132

از کُردستانِ دل تا سیستانِ جان،علی میرفطروس

دسامبر 3rd, 2021

از دفترِ بیداری ها و بیقراری ها

۱۰بهمن ۱۳۹۵=۲۹ژانویۀ ۲۰۱۷

دیر زمانی است که به کُردها دل بسته ام،دلبستگیِ عمیقی که از سال ۴۸  با سفری به مهاباد و دیگر شهرهای کردستان آغاز شد و هنوز نیز  ادامه دارد؛ مردمی شریف،شجاع، صدیق و زحمتکش که نانِ سفره شان را  – بی دریغ – با من قسمت کرده بودند.

  وقتی حلاّج  منتشر شد و در همان چند ماه اوّل به چاپ های سوم و چهارم رسید،روزی داریوش کارگر به من گفت:

عده ای کُرد از کرمانشاه آمده اند و می خواهند شما را ببینند

با تعجّب پرسیدم: عده ای کُرد؟!،از کرمانشاه؟!

  گفت:بله! در رابطه با کتاب حلّاج .کتابفروشی نیما در کرمانشاه یکی از مراکز مهم فروش کتاب حلّاج است

در واقع،پس از انتشار کتاب اسلامشناسی(فروردین ۵۷) و حلّاج (اردیبهشت۵۷) و خصوصاً آخرین شعر (مرداد ماه ۵۷) من چندان آفتابی نبودم بلکه با احساسِ داس ها و هراس ها به نوعی در«خفا» زندگی می کردم  و لذا نتوانستم در مصاحبه با روزنامۀ آیندگان(هوشنگ گُلمکانی)و مجلۀ تهران مصوّر(خانم ناهید موسوی) شرکت کنم.«ناشناس»ماندم،با اینهمه،به سابقۀ اعتماد و اُنس و الفتِ دوران دانشجوئی  پذیرفتم که با این مشتاقانِ مُشفق  دیدار کنم.

  در غروبی دلگیر  وقتی به حوالی انتشارات رسیدم،گروهی را دیدم که با قامتی حماسی و لباس های کُردی در آستانۀ کتابفروشی انتظار می کشند.وقتی به آنان رسیدم و خودم را معرفی کردم،ناگهان جُثّۀ کوچکم میان دست های پُرتوان و حماسی آنان  در هوا چرخید…

  از«کرندِ»کرمانشاه آمده بودند،از «یارسان»ها(اهل حقّ) که در باورهای خود،به حلّاج  ارادتی خاص داشتند و وی را قدّیس می دانستند. عقاید «یارسان»ها با آموزه های زرتشت،مزدک و خُرّمدینان پیوند داشت که بعد از اسلام- بخاطر سرکوب ها و ستم های شدید-با نوعی عرفان و «شیعه گری»آمیخته شده است. «یارسان»ها(اهل حقّ) تقریباً در سراسر کردستان ایران پراکنده اند.

  در سال ۶۱ وقتی مجبور شدم که از ایران بگریزم و از طریق کردستان خود را به ترکیه برسانم، همان «یارسان»ها مرا از کردستان تا مرز ترکیه همراهی کرده بودند:

   «کاک رشید»، بلند و بُرنا و با فرهنگ بود که غیرت و غیوری را باهم داشت  با چشمانی از عسل و آفتاب.هنوز صدایش در جانم  طنین انداز است که با تفنگی بردوش- بهنگام خدا حافظی- به من می گوید:

کاک علی! وقتی به اروپا رسیدید ما را فراموش نکنید!

***

 در پاریس،برای انتشار روزنامۀ«راهِ آزادی»(به سر دبیری رضا مرزبان) وقتی با دکتر عبدالرحمن قاسملو و دکترصادق شرفکندی آشنا شدم،این باور در من تقویت شد که کُردهای ما با کُردهای ترکیه،سوریه و عراق تفاوت ها دارند و از «جداسری» های رایج  دور هستند. دکتر قاسملو -با وجود سال ها اقامت در خارج از کشور- گنجینه ای از شعر و ادب فارسی بود و در «مشاعره»، سنگِ تمام می گذاشت.دکتر صادق شرفکندی نیز  برادر کوچکِ استاد عبدالرحمن شرفکندی بود که آثاری در بارۀ ابن سینا و عمر خیّام  منتشر کرده بود.

  قرار شده بود که سرمایۀ اولّیۀ روزنامۀ«راه آزادی» توسط حزب دموکرات کردستان  پرداخت شود بی آنکه این حزب تأثیری در راه و روشِ روزنامه داشته باشد.دکتر قاسملو- خود -گفته بود:

-انتظار نداریم از ما تعریف و تمجید کنید فقط به ما فحش ندهید…

و در توضیح این سخن  افزوده بود:

  – برخی سازمان های چپ ایران در کردستان برای تکثیرِ اعلامیّه های شان گاهی دچار کمبود کاغذِ پلی کُپی می شوند و به ما مراجعه می کنند ولی با همان«کاغذ های اهدائیِ ما» به حزب دموکرات کردستان «بد وُ بیراه»می گویند!    

  با آنکه افراد شایسته و روزنامه نگاران پیشکسوتی مانند منوچهر محجوبی و رضا مرزبان نیز حضور داشتند ،ولی دکتر قاسملو گفته بود:

بهتر است که این مبلغ به حساب «کاک علی» واریز شود و از طریق ایشان  هزینه های روزنامه پرداخت شود

  دکتر قاسملو «کلید اعتماد»ش را در دستم گذاشته بود بی آنکه من قبلآً آشنائی یا ارتباطی با وی داشته باشم…

***

-کاک علی! رهبران سیاسی و روشنفکران ما کدام انوشیروان عادل را پُشتِ دروازه های تهران دیده بودند که با استقبال از خمینی-اینچنین- ما را خاکستر- نشینِ فقر و فلاکت  کرده اند؟…امیدوارم وقتی به اروپا رسیدید ما را فراموش نکنید!

سخن«کاک رشید» هنوز در جانم جاری است…شاید او نیز الآن در شمارِ کولبَران باشد که در پیِ«آب حیات»،کوه ها و درّه های پُربرفِ کردستان را درمی نوَرَدد؛ در بهمنی سهمگین دست و پا می زند و یا در شلیکِ پاسداران به خاک و خون می افتد و با چشمانی از عسل و آفتاب – در واپسین نگاهش – این شعر شاملو را زمزمه می کند:

چشمه ساری در دل وُ

                          آبشاری در کف

آفتابی در نگاه وُ

                  فرشته ای در پیراهن

از انسانی که تویی

قصه ها می توانم کرد

غمِ نان اگر بگذارد

غمِ نان اگر بگذارد

۲۶ تیرماه ۱۳۹۵=۱۶ژوئیۀ ۲۰۱۶

من سیستانی ها و بلوچ ها را به شرافت و شجاعت و جوانمردی  می شناسم؛ مردمی که از دوران داستانی(اسطوره ای) و باستانیِ تاریخ ایران تا امروز ، مرز -بانان غیور و صبور این آب و خاک بوده اند.در سال های اقامتم در کرمان(۱۳۵۲- ۱۳۵۳) با برخی از سران  و سرداران بلوچ آشنا بودم و به عنوان«وکیل الرُعایا»! در تنظیم مکاتبات و مدافعات شان در دادگاه های کرمان کمک می کردم.بعدها،حضور یک دبیر بلوچ (با چهره ای زیبا و آفتاب زده)در دبیرستانهای شهرِ ما (لنگرود) و رفت و آمدهای او به کتابفروشی پدرم،به این آشنائی و شناخت  غنای بیشتری بخشید.

  سیستان از قدیم ترین ایام  پایگاه تمدّن و فرهنگ ایران بود و – در واقع – سخن یعقوب لیث صفّاری در سرزنشِ شاعران عرَب زبان و اینکه «شعری که من اندر نیابم،چرا می باید گفت»،رخصتی برای سرودنِ شعر به زبان فارسی شد، ازاین رو،ما به سیستانی ها بسیار مدیونیم.

در زمان جانشینان یعقوب نیز سیستان پایگاهی برای ترویج زبان و ادب فارسی بود بطوری که دوران حکومت ابو جعفرصفّاری(در اواسط قرن 10میلادی) دوران شکوفائی و رونق فکر و فلسفه و علم و صنعت و ادبیّات بود و از این رو،برخی پژوهشگران (مانندجوئل کرَمر)دوران وی را «طلیعۀ رنسانس ایرانی-اسلامی» نامیده اند.

   مؤلف احیاء الملوک(تاریخ سیستان تا عصر صفوی) در بارۀ تولیدات و محصولاتِ غذائی سیستان در زمان شاه عبّاس صفوی(در قرن 16میلادی) یادآوری می کند که مقدارِ این تولیدات چندان بود که « ۸ هزار خروار (حدود 2 میلیون ۵۰۰ هزار کیلو) غلّۀ سیستان توسط شاه عباس  خریداری شد…».

و یا:

 «یکی از امرای هند با ۱۰ هزار شتر بار،به سیستان آمدند و جمیعِ اهل قافله،مهمان حاکم سیستان شدند».

  به روایت استاد باستانی پاریزی:اگر ساربانان و نگهبانان هر شتر را فقط دو نفر بدانیم،تعداد افراد این قافلۀ طولانی به ۲۰ هزار نفر می رسد.این رقم نشان می دهد که سیستان در آن زمان از نظر شهری و توسعۀ کشاورزی چنان موقعیّتی داشت که می توانست میزبانِ ۲۰ هزار نفر باشد! 

  امّاامروز، مقامات مسئول در استان سیستان و بلوچستان گزارش داده اند:

-«۴۰۰ روستای سیستان در زیر طوفانِ شن مدفون شده اند…در ۲ روزِ اخیر وضعیّت هوای سیستان به نقطۀ بحرانی رسید و ۴۰۰ روستا را دفن و راه های بسیاری را مسدود و بیش از ۳۵۰۰ نفر را راهیِ بیمارستان ها کرده است».

با نگاه به این عکس ها «در اشکِ ناتوانیِ خود،ساغری زدم»:

 

 

 

 

 

 

کانون نویسندگان ایران:۱۳ آذر ،روز مبارزه با سانسور گرامی باد!

دسامبر 2nd, 2021

کانون نویسندگان ایران در پاییز ۱۳۸۷، روز سیزده آذر را به یاد محمد مختاری و محمد جعفر پوینده، روز مبارزه با سانسور نامگذاری کرد. آمران و عاملان سرکوب و سانسور ده سال پیش از آن، دو نویسنده‌ی سانسورستیز را کشتند و امروز، رضا خندان (مهابادی)، نویسنده‌ای را که پیشنهاد نامگذاری این روز را داده بود، به زندان افکنده‌اند.

در سایه‌ی حکومتِ سانسور، سهم نویسندگان مستقل و آزادیخواه همواره تهدید، تبعید، زندان و قتل بوده است. اما سانسور تنها به حرفه و زندگی نویسنده و هنرمند محدود نیست، بلکه بر فرهنگ جامعه و جوانب مختلف زندگی مردم تاثیر مستقیم دارد. فساد و جنایت سیستماتیک در حضور رسانه‌های آزاد به راحتی انجام نمی‌گیرد، به همین دلیل دزدان و جنایتکاران از جمله حامیان سانسور هستند، چرا که با وجود آزادی بیان، کمتر امکان دست درازی به جان و مال مردم را دارند.

سرکوبگران به روش‌های مختلف سانسور را تحکیم و از گردش آزاد اخبار و اطلاعات جلوگیری می‌کنند: برخورد شدید با کسانی که از اعتراض‌های مردمی عکس و فیلم می‌گیرند، ارسال امواج پارازیت و توقیف دستگاه‌های ماهواره‌ای در خانه‌ها، محدودسازی شدید دسترسی مردم به اینترنت، همین‌طور تلاش حکومت برای ربایش خبرنگاران ایرانی مقیم خارج و صدور حکم‌های زندان و اعدام برای آنها و خبرنگاران داخل کشور، از جمله سرکوب‌هایی است که همگی در راستای حفظ سانسور و تخریب آزادی بیان صورت گرفته است.

امروزه خواست حذف سانسور، از حوزه‌ی ادبیات و هنر فراتر رفته و به خواستی عمومی تبدیل شده است. چنان‌که دیده‌ایم در تظاهرات گوناگون، گاه شعارهای معترضان، صدا و سیمای حکومتی را به عنوان دستگاه دروغ‌سازی و اعتراف گیری نشانه گرفته است؛ یا در مورد شلیک موشک به هواپیمای مسافربری اوکراینی در دی ۹۸، اتفاقی که البته مردم را از بابت آن جنایت خشمگین کرد، اما پنهان کردن واقعیت و دروغ‌پراکنی مقاماتِ رسمی، موجب خشمی مضاعف شد. اعتراض وسیع به طرح مجلس اسلامی با عنوان «طرح صیانت از حقوق کاربران در فضای مجازی و ساماندهی پیام‌رسان‌های اجتماعی» از دیگر موارد مبارزه‌ی مردم با سانسور سیستماتیک است؛ مردمی که بیش از پیش به این نتیجه رسیده‌اند که سانسور، اثر مستقیم بر نان و جان آنها دارد.

اما هر قدر آگاهی عمومی از اهمیت آزادی بیان افزایش می‌یابد، سانسور هم اشکال پیچیده‌تری به خود می‌گیرد. در این اوضاعِ پیچیده، کارمندان مزد بگیرِ دستگاه سرکوب و نویسندگان و هنرمندانی که نقش همکاران بی‌جیره و مواجب دستگاه سانسور را بازی می‌کنند، هوا را خاکستری و آب را گل‌آلود می‌کنند و گاه از خود چهره‌ای دوگانه به نمایش می‌گذارند: نیم رخی مدافع آزادی بیان و نیم رخی مدافع بخشی از سانسور یا سانسوری حداقلی. آنان می‌کوشند تا حقیقت گم شود و در این فضا، کلماتی چون آزادی‌خواهی و آزادی‌کُشی، وابسته و مستقل، از معنا تهی شوند. در چنین شرایطی همراهی و همکاری نویسندگان و هنرمندان مستقل در راه دفاع از آزادی اندیشه و بیان و مبارزه با سانسور ضرورتی غیر قابل انکار است.

کانون نویسندگان ایران بر اساس این ضرورت شکل گرفته و به حیات خود ادامه داده است. امروز نیز چون گذشته کانون نویسندگان ایران تاکید می‌کند که تا برچیده شدن کاملِ همه‌ی اشکال سانسور از پای نخواهد نشست، در این راه دست تمام نویسندگان، هنرمندان و روزنامه نگاران مستقل و آزادیخواه را در هر جای جهان که باشند به گرمی می‌فشارد و روز مبارزه با سانسور را گرامی می‌دارد.

کانون نویسندگان ایران
۱۲ آذر ۱۴۰۰

افشای نیّت استالین به خودمختاری آذربایجان

نوامبر 23rd, 2021

 از عضویت در موسسات شرق‌شناسی شوروی

تا تبعید اجباری و آوارگی در اروپا

خرید کتاب در خانه همسایه ها اثر محمد امین رسول زاده با تخفیف ویژه

«در خانه‌ی همسایه‌ها» بُرشی از خاطرات رسول‌زاده در سه دهه‌ی نخست قرن بیستم و مشتمل بر خاطرات او از انقلاب ۱۹۰۵، اشغال آذربایجان به دست بلشویک‌ها، بازداشت رسول‌زاده، تبعید به مسکو، زندگی در مسکو، فرار از مسکو و خاطرات او از استالین در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و پس از آن است. تحولات ایران بخشی از دلمشغولی‌های دائمی رسول‌زاده از انقلاب مشروطیت تا پایان عمرش در ۱۳۳۴ بود. از این رو، در برگ‌هایی از این کتاب، خاطرات مرتبط با ایران را هم نوشته است. خاطرات رسول‌زاده نمونه‌ای روشنگر درباره‌ی انقلاب‌های روسیه، سیاست شوروی درباره‌ی ایران، و مناسبات روسیه با قفقاز در دهه‌های نخستِ قرن بیستم است.

در خانه‌ی همسایه‌ها، محمد امین رسول‌زاده، ترجمه‌ی فرهاد دشتکی‌نیا، چاپ اول، تهران: نشر علم، ۱۴۰۰

فرهاد دشتکی‌نیا درباۀ کتاب «در خانه همسایه‌ها» با اشاره به موضوع خودمختاری آذربایجان گفت: محمدامین رسول‌زاده در بخشی از کتاب به مطرح‌شدن خودمختاری آذربایجان در هنگام گفت‌وگو با استالین پیش از آغاز جنگ جهانی دوم اشاره می‌کند که این موضوع نشان می‌دهد دولتمردان شوروی از مدت‌ها پیش در پی خودمختاری آذربایجان ما بودند.
فرهاد دشتکی‌نیا، مترجم و عضو هیات علمی گروه تاریخ دانشگاه باهنر کرمان درباره کتاب «در خانه همسایه‌ها» به خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) گفت: این کتاب مقطعی از خاطرات محمدامین رسول‌زاده را پوشش می‌دهد که دوره تبعید اجباری و آوارگی او در اروپاست که در این مقطع به آلمان، فرانسه و ترکیه می‌رود و در نهایت در ترکیه می‌ماند. او افزود: بخش دیگری از کتاب خاطرات رسول‌زاده، مصاحبت با استالین در دوره انقلاب اکتبر 1917 است که در فصل نخست کتاب جای گرفته است که شامل تجربه دوران بازداشت، تبعید و زندگی در مسکو و برخوردهایی که با استالین در دوران جوانی داشت تا زمانی که از مسکو فرار می‌کند. دیدگاه‌های استالین درباره مسائل مختلف، اختلاف‌هایی که رسول‌زاده با استالین درباره موضوعات سیاسی در منطقه قفقاز، آسیای صغیر، آناتولی و مناطق دیگر داشت. به طور کلی ارتباط رسول‌زاده با استالین (از زمان جوانی تا دوره فرار از مسکو) بخشی از مضمون و محتوای کتاب است.عضو هیات علمی گروه تاریخ دانشگاه باهنر کرمان عنوان کرد: اشغال قفقاز از سوی ارتش سرخ، موضوع دیگری در خاطرات رسول‌زاده است که در 1920 اتفاق می‌افتد و جمهوری‌های قفقاز را از بین می‌برد و قاعدتا یکی از این جمهوری‌ها، جمهوری آذربایجان بود که رسول‌زاده رئیس‌جمهور آنجا به شمار می‌رفت و از بین رفت. همچنین مطالب پراکنده‌ای درباره انقلاب 1905 روسیه دارد و تاثیری که بر منطقه گذاشت که این مطلب به صورت مقاله در پایان کتاب منتشر شده است.دشتکی‌نیا با مهم برشمردن کتاب «در خانه همسایه‌ها» گفت: بخش جالب توجه کتاب، خاطراتی است که رسول‌زاده اشاره به ایران دارد، در واقع دل‌مشغولی رسول‌زاده درباره ایران مساله کهنی است که تا پایان عمر با او بود. برای همین در خاطراتش هم به اقتضای بحث‌هایی که مطرح می‌کند، به چند نکته درباره ایران می‌پردازد؛

نخست، سیاست دولت شوروی درباره ایران که از زبان استالین نقل می‌شود که از همان ابتدا شوروی چه نوع سیاستی را قصد داشت در مقابل ایران اتخاذ کند. از طرف دیگر اشاراتی که به انقلاب مشروطه ایران دارد، همان‌طور که می‌دانید رسول‌زاده از چهره‌های موثر مشروطه دوم ایران بود که به انتشار روزنامه «ایران نو» دست زد. 

او با شرح نگاهی که رسول‌زاده به فعالیت موسسات شرق‌شناسی شوروی داشت، ادامه داد: وقتی موسسات شرق‌شناسی در شوروی با اهداف مشخص در حال شکل‌گیری بود، رسول‌زاده در تبعید اجباری است و یکی از گزینه‌های اصلی عضویت در انجمن‌ها و موسسات شرق‌شناسی است، اما او وقتی درمی‌بابد که هدف از تاسیس این موسسات بیش از این که علمی باشد، سیاسی است، در نهایت با وجود تاکید و حتی تهدیدی که از سوی دولت شوروی برای عضویتش وجود دارد، آن را قبول نمی‌کند اما مطالعاتی که در دوره تبعیدش درباره ایران و قفقاز انجام می‌دهد باعث می‌شود با یکسری از شرق‌شناسان مشهور مانند پروفسور مار و بارتولد ارتباط داشته باشد و با آنها درباره تاریخ و فرهنگ ایران و آذربایجان بحث و گفت‌وگو گند.

مترجم کتاب «در خانه همسایه‌ها» با نگاهی به موضوع اران و آذربایجان و نقش رسول‌زاده در آن بیان کرد: افسانه‌ای که مساواتی‌ها درباره منطقه آذربایجان ما در نامگذاری اران یا آران به آذربایجان ساختند کار رسول‌زاده بود و باعث شد که نام آن را به آذربایجان تغییر دهند. در بخشی از این خاطرات روای به شکلی می‌گوید این دو منطقه از دوران تاریخ نام هردوشان آذربایجان بوده است که من در پاروقی همین قسمت مطلب مفصلی در نقد دیدگاهش نوشتم. 

دشتکی‌نیا با مهم برشمردن خاطرات درباره قضیه خودمختاری آذربایجان ما در دوره استالین گفت: اما موضوع آذربایجان وقتی مهم می‌شود که رسول‌زاده ماجرایی را شرح می‌دهد، درباره وقتی که استالین او را به کاخ کرملین دعوت می‌کند و در هنگام گفت‌وگو با استالین متوجه می‌شود در سطوح عالی دولت شوروی موضوعی به صورت جدی مطرح می‌شود درباره آنجه که بعدا خودمختاری آذربایجان ما از سوی فرقه دموکرات و با حمایت شوروی به وجود آمد. به نظرم این موضوع نکته مهمی است، زیرا معمولا این‌طور برداشت می‌شود که حمایت شوروی از خودمختاری آذربایجان در سال 1324 هنگام جنگ جهانی دوم شکل گرفت، در حالی که خاطرات رسول‌زاده از سال 1319 است و در آنجا مطرح می‌کند که حداقل در میان طیفی از دولتمردان شوروی مساله اتحاد دو آذربایجان را مطرح کرده بودند.

مرگ در میان دود چراغ و کتاب‌های گشوده و ناگشوده

نوامبر 22nd, 2021

به مناسبت 26 آبان سالروز درگذشت ابراهیم پورداوود

مرگ ابراهیم پورداوود مانند زندگیش در میان کتاب‌هایش بود، چنان در طول زندگی‌اش از قلم، کاغذ و کتاب دمی جدا نشد، زنده‌یاد بهرام فره‌وشى، در مرگ استاد مى‌نویسد: «وى شب‌ها در کتابخانه خود بر روى نیم تختى مى‌خفت، همچنان پرشکوه در میان انبوه کتاب‌ها بر تخت خفته بود و کتابى گشوده، در کنارش بود.»

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «من هم پس از سال‌های درازی در آنجا آرام خواهم گرفت، آن چنانکه از آنجا نا آموخته بیرون آمدم، نا آموخته به آنجا باز خواهم گشت. (ماهنامه دانشکده ادبیات و علوم انسانی، 1347، ص 197 – 194)» این چند جمله سخنان یکی از بنیانگذاران ایرانشناسی در ایران، دکتر ابراهیم پورداوود است، او درست پیش‌بینی کرده بود و پس از 70 سال زندگی، تلاش برای آموختن و آموزاندن و تحقیق و نوشتن در 26 ابان 1347 به مقبره خانوادگی خود در رشت بازگشت.  وى شب‌ها در کتابخانه خود بر روى نیم تختى مى‌خفت، همچنان پرشکوه در میان انبوه کتاب‌ها بر تخت خفته بود و کتابى گشوده، در کنارش بود.زنده‌یاد ایرج افشار درباره خُلق و خوی مردی که سال‌ها برای آشنایی بیشتر ایرانیان با گذشته و نیاکانشان دود چراغ خورد، کتاب‌ها خواند و کتاب‌ها نوشت، می‌نویسد: «چون دانش‌آموز سال‌های دبیرستان بودم به سخنرانی‌های او می‌رفتم و سعادتی نصیب شد که با او آشنایی نزدیک پیدا کردم. آشنا شدن با پورداود بسیار ساده بود و همه را آسان به خانه‌اش می‌پذیرفت و مهربانی می‌کرد. چون کلامش آمیخته به طنز و شوخی هم بود، هم‌صحبتی‌اش دلنشین بود. گزارش اوستا برجسته‌ترین کار و یادگار پورداود است. تا کنون تفسیر و ترجمه گات‌ها، خرده اوستا، یسنا و یشت‌ها در 6 مجلد نشر شده است و از گات‌ها 2 گزارش انتشار یافته، یکی در 25 سال پیش و یکی در همین امسال و این تفسیر دوم با آن دگرگونی‌های بسیار دارد و از سر نو فراهم شده است.» این سطور جملات ایرج افشار درباره ابراهیم پورداوود، استاد دانشگاه تهران و یکی از بنیانگذاران ایران‌شناسی است.


اعتراض به حمله نظامیان به دانشگاه

گاهی برخی خاطره‌ها جزئیاتی از مفاخر فرهنگی بازگو می‌کنند که تنها خاطره نیست، بلکه بخشی از مرام و مسلک یک شخصیت فرهنگی است که فراتر از خاطره است، مثل خاطره ای از عصبانیت پورداوود درباره رفتار نظامیان پهلوی با دانشجویان دانشگاه تهران که ایرج پارسی‌نژاد، منتقد ادبی در کتاب «یادها و دیدارها» آنرا چنین روایت کرده است: «استاد دیگرم، ابراهیم پورداوود (1264- 1347) استاد زبان و تاریخ و فرهنگ ایران باستان بود با آنکه در دوره دانشجویی ما استاد در نیمه دوم هفتاد سالگی بود، آرام و شمرده سخن می‌گفت و همچنان از سلامت و سرزندگی بهره‌مند بود. رفتارش با دانشجویان توام با ادب و احترام بود و آنها را دوست می‌داشت. یادم هست در دی ماه 1341 در پی تظاهرات اعتراض‌آمیز دانشجویان، پلیس همراه با سربازان گارد  برای حمله به دانشجویان معترض به صحن دانشگاه و دانشکده‌ها ریختند و گروهی را زدند و بردند. فردای آن روز استاد پورداوود درکلاس درس خود با دلیری و صراحت به این حمله و حرکت اعتراض کرد و با قهر و خشم کلاس درس خود را نیمه تمام گذاشت.»

ابراهیم پورداوود، نخستین ترجمه فارسی از اوستا را منتشر کرد و این کارش بیشتر از سایر فعالیت‌های او مورد توجه قرار گرفت، اما وجه دیگر او که به آن هم کم و بیش اشاره شده است، ذوق شعر و شاعری اوست که پرفسور محمد اسحاق در کتاب «سخنوران نامی» درباره آن نوشته است: « …و دیگر از فضلاى مقیم برلین در آن ایام، دوست قدیمى من آ قاى میرزا ابراهیم پورداود از شعراى مستعد عصر حاضر، با طرزى بدیع و اسلوبى غریب متمایل به فارسى خالص…» خود در مقدمه پوراندخت‌نامه مى‌نویسد: «کلیه اشعارى که در رشت، تهران و بیروت انشا شده بود، پاره کرده، سوزانیدم، به استثناى چند غزلى از آنها که براى یادگارى نگه داشته‌ام و در دیوان مندرج است.»


قطرۀ ناچیزی در برابر فردوسی و خیام

دکتر محمد معین، هم درباره سرود «گوتیا اهو، خوان اشم وهو» در یادنامه پورداود آورده است: «پورداود گاه به صراحت طبع، اوزان غریب انتخاب مى‌کند و نیک از عهده برمى‌آید» پورداود بیشتر به تخصص در ایران باستان و اعتبار علمى او در این زمینه شهرت دارد و دیگر امروز کسى از پورداود به عنوان شاعر یاد نمى‌کند و خود او نیز در مقدمه پوراندخت‌نامه مى‌نویسد: «چنین دیوانى در کشورى که صد ها فردوسى و خیام داشته، قطره ناچیزى است در مقابل دریاى مواج ادبى.» اشعار او از لحاظ قالب و محتوا داراى ویژگى‌هایى است که شایستگى او را به عنوان شاعرى که باید نامش در زمره شاعران فارسى زبان ایران ثبت شود، به اثبات مى‌رسد.» (کتاب «از صبا تا نیما»)

دیگر شاگرد پورداوود که راه استاد در تالیفاتش ادامه داد؛ جلیل دوستخواه؛ او درباره‌ اهمیت گزارش پورداوود می‌نویسد: «یکی از جنبه‌های مفید و آموزنده‌ گزارش اوستای پورداوود، توجه عمیق به جهات مختلف موضوع است. او در کار خود به این اکتفا نکرده که در چارچوب مدارک پیش از اسلام، گزارشی از اوستا به عمل آورد و مختصر جست‌وجویی در این باره بکند و بگذرد؛ بلکه در بسیاری از دیوان‌های شعر و کتاب‌های مختلف فرهنگی و تاریخی پس از اسلام (اعم از عربی و فارسی) نیز رد پای مسأله مورد بحث را پیدا کرده و بدین سان رشته‌های نهایی پیوند اندیشگی فرزانگان و فرهیختگان این سرزمین را در طی سده‌های متمادی، آشکار ساخته است. از همین رو دوره‌ گزارش اوستای پورداوود را می‌توان یک فرهنگنامه‌ ایرانی به شمار آورد که اعتبار پژوهشی آن از بسیاری جهات محفوظ مانده است‌.»

پورداوود اعتقاد داشت که تا شاگرد مطلبی را خوب نفهمد نباید از او انتظار یاد گرفتن داشت. مرتضی گرجی هم در آناهیتا به احترام شاگردانش نسبت به ایشان اشاره می‌کند و این گونه می‌نویسد: «قلب دانشجویان و شاگردانش همواره لبریز محبت اوست به هنگام سخنرانی و خطابه، شنوندگان را مسحور بیان خود می‌سازد. هنگامی که از سرزمین پهناور ایران باستان گفتگو به میان می‌آورد، نشانه‌های غرور و سرافرازی در چهره‌اش نمایان می‌شود، برق دید گانش صد برابر درخشان‌تر می‌شود، گردن خود را کشیده‌تر و سر خود را بالا می‌گیرد، گویی چون سیمرغ مرزهای ایران زمین بزرگ را بر پال و پر خود دارد گفتارش همیشه دلچسب نوشته‌هایش نغز و دل نشین است. او روح و اندیشه و قلم خویش را، در تمام مدت زندگی، برای نمایاندن بزرگی‌های این سرزمین به کار برد.


مرگ در میان قطره‌های باران

اما مرگش مانند زندگیش در میان کتاب‌هایش بود، چنانکه در طول زندگی اش از قلم، کاغذ و کتاب دمی جدا نشد، زنده یاد دکتر بهرام فره‌وشى، در مرگ استاد پورداود مى‌نویسد: «… تا اینکه بامدادى پگاه- روز یکشنبه 26 آبان ماه 1347 خورشیدی- خدمتگزار او به من تلفن کرد که استاد سخت بیمار است، باران تندى مى‌بارید. خود را به شتاب به بالینش رساندم. وى شب‌ها در کتابخانه خود بر روى نیم تختى مى‌خفت، همچنان پرشکوه در میان انبوه کتاب‌ها بر تخت خفته بود و کتابى گشوده، در کنارش بود. دست وى را به دست گرفتم، هنوز گرم بود، ولى دیگر زندگى در آن نبود. شب هنگام دو بار برخاسته بود، چراغ افروخته و کتاب خوانده بود و سپس آرام چشم از جهان فرو بسته بود.»

ابراهیم پورداوود، نخستین مترجم اوستا به فارسی، بنیانگذار ابران‌شناسی و استاد دانشگاه تهران در 26 آبان چشم از جهان فرو بست. 

غزلی از نادر گُلشاهی لنگرودی

نوامبر 15th, 2021

 

كجا روم  كه تو باشی و انتظار نباشد

قرار باشد و اين  حال بی قرار نباشد

گذارِ ديده نيفتاد تا كنون به دياری

كه پای حضرت غم را در آن گذار نباشد

كنار ، عرصۀ من نيست  جای عرصه خزر را

كه بحرِ خفته در اين گوشه را كنار  نباشد

فرار از همه دامی ميسّر است و ليكن

امان ز دامِ تو نادر ! ره فرار نباشد

استاد سعید شرقی:به یادگار نوشتم خطی به دلتنگی!

نوامبر 13th, 2021

در هفته های اخیر جامعۀ هنری و فرهنگی ایران  سوگوار از دست رفتن هنرمندان متعدّدی بوده است،از جمله،در گذشت استاد سعید شرقی ،استاد خط و تزهیب.

سعید شرقی در شیراز و در یک خانوادۀ  اهل فرهنگ و هنر به دنیا آمده بود،پدر و پدر بزرگش مدیر مدرسۀ ابن سینا در شیراز و از بنیانگذاران روزنامۀ پارس  بودند. سعید شرقی پس از پایان تحصیل در شیراز و دانشکدۀ اقتصاد دانشگاه ملّی برای ادامۀ تحصیل به آمریکا رفت.در کنار این اشتغالات،هنر خط نویسی ،خطِ زندگی اش بود لذا، پس از بازگشت از امریکا در انجمن خوشنویسان زیر نظر استاد حمید دیرین و استاد مهاجر  به تحصیل و فراگیری خط و خوشنویسی  پرداخت و تمام دوران آموزشی این رشته را تا پایان و اخذ درجۀ ممتاز انجمن به پایان رساند .او در حوزۀ خط  شکستۀ نستعلیق از مکتب استاد مجتبی ملک زاده بهره مند شد و سپس به تعلیم و تربیت نوآموزان همّت نمود.حاصل این سال ها،برگزاری نمایشگاه های مختلف و تربیت ده ها هنرجوی با استعداد بود که اینک بسیاری از آنان از سرآمدان هنر خوش نویسی هستند.

سعید شرقی هیچگاه به فکر خروج از ایران و مهاجرت نیفتاد و همواره معتقد بود که« خاک شیراز و بوی بهار نارنج را بهر کجای دنیا ترجیح می دهد».

 

 

دستخط های زیبا، دلنشین و رنگینِ سعید شرقی با تذهیب و ساده و زیبا بود و انتخاب ابیات ناب و پُرمضمون  آنها را به یکی از بارزترین شاخصه آثار وی بدل کرده است. ما نمونه هائی از دلنوشته های استاد سعید شرقی  را در لینک های زیر  منتشر کرده بودیم.

یادش سبز باد!  

https://mirfetros.com/fa/?p=19809  

https://mirfetros.com/fa/?p=18820

https://mirfetros.com/fa/?p=14947

یادِ دوست(به يادِ دکتر داریوش کارگر )،علی ميرفطروس

نوامبر 4th, 2021

                             طرح از سایت کافه لیبرال

از دفترِ بیداری ها و بیقراری ها

این دومین باری است که از «یادِ دوست» می نویسم.بارِ نخست در بارۀ دکتر غفّار حسینی بود و این بار-امّا- در بارۀ دکتر داریوش کارگر.

هرگز نتوانسته ام مرگش را باور کنم.«رفتن»ش برای من نوعی«صَیرورَت» است،یعنی،او نمرده است بلکه در هستی، گُل ها و گیاهان  جریان دارد،شاید هم مانند «اردافِ»زردشتی ،او هم در جامه ای از شهد و شراب به «جهانی دیگر» رفته و بزودی باز خواهد گشت. هم از این رو، وقتی دوستانی در سوئد از من خواستند تا برای یادنامۀ او چیزی بنویسم، نتوانستم چرا که نوشتن در بارۀ مرگِ دوست پذیرفتن این است که او دیگر نیست و وجود ندارد.بنابراین حتّی نتوانستم به گیتی (همسر و همراهِ غمگسارش) و فروغ و مزدک تسلیتی بگویم. درست یا نادرست،نگاهِ من به مرگ اینست. شادا حافظِ شیراز که گفته است:  

بر سرِ تربت من بی می وُ مطرب منشین

تا به بویت ز لَحَد  رقص کنان برخیزم

در کتابفروشی کوچکی که حلّاج را منتشر کرده بود(۱۳۵۷)،داریوش مسئولیتی داشت .با هجومِ« داس ها و هراس ها » او نیز متواری و مخفی شد و پس از رنج و شکنج های فراوان- سرانجام- خود را به سوئد رساند…و شگفتا که سه سال قبل از تبعید و آوارگی، او «اینک وطن تبعیدگاه»را منتشر کرده بود.

برخلاف افرادی که صادق هدایت آنان را «آدم های بی حیا،پُر رو،گدامنش و معلومات فروش» می نامید،داریوش کارگر بسیار نجیب و فروتن و محجوب بود و این حُجب و حیا  زمانی بیشتر عیان می شد که می خواست سخنی به انتقاد بگوید بی آنکه به چشم هایت نگاه کند.نوعی آزادگی و بی نیازی  منشِ وی را به «سالکان طریقت» نزدیک می کرد.نثرِ نامه هایش کوتاه،موجز و رسا بود که یادآورِ نثرِ موجزِ آل احمد بود،امّا داریوش  هیچ میانه ای با آل احمد نداشت.

مانند بیشترِ  روشنفکران آن  زمان ، او نیز مدّتی وابسته به یکی از سازمان های چپ بود و در این راه،گاه بسیار افراط می کرد.مضمون بسیاری از نامه ها و گفتگوهای مان ،نقد سرکوب اندیشه و فقدان ایران گرائی در میان چپِ ایران بود

به یاد دارم که در همان سال ها شاعر و نویسندۀ چپگرائی در پاریس استاد ناتل خانلری  را «عامل سرکوب و سانسورِ رژیمِ شاه» نامیده بود و من-بی پروا- بر او شوریده بودم که«یکی از افتخارات رژیم شاه این است که وزیر فرهنگ اش،دکتر ناتل خانلری بود نه آدم مرتجعی مانند آل احمد».

داریوش نگران بود که مبادا «تند رَوَی»هایم موجب دشمنیِ«روشنفکران همیشه طلبکار» و «معمارانِ تباهیِ امروز» گردد…او حق داشت چرا که بزودی – با طرحِ نظراتم در بارۀ انقلاب اسلامی –  به قول شاملو:

-« هر گاو گند چاله دهانی/ آتشفشانِ روشنِ خشمی شد».

در سال 1364=1985 برگزاری جشن نوروز توسط کانون نویسندگان ایران در پاریس باعث انتقادهای تندِ برخی نیروهای چپ شده بود و داریوش نیز(به عنوان عضوی از کانون) می توانست آماج این انتقادات باشد. نامۀ من به او(به تاریخ 15/5/ 1985= ۲۵ اردیبهشت ۱۳۶۴) پاسخی به آن انتقادات بود:

-«روزی که کانون[نویسندگان در تبعید]تصمیم گرفت که جشن نوروز را با «سرود ای ایران» و پرچم سه رنگ آغاز کند بخوبی می دانستیم که این عمل واکنشِ تُندِ برخی  رفقا را به دنبال خواهد داشت (همچنانکه برای «شب بیژن مفید» نیز این انتظار می رفت!)… کانون نویسندگان ایران در راستای وظایف فرهنگی خود باید در تصحیح اشتباهات چپِ ایران بکوشد.

داریوش خوب من! نوشته ای:کسانی از«طاعونی به نام ناسیونالیسم» سخن می گویند و در آئینۀ کردارشان«چقدر ناسیونالیست شدن» و «خطر ناسیونالیست بودن» را «شرمگینانه»به تماشا نشسته اند و آن را «نشانۀ نرسیدن به یک تکامل فکری »می دانند… من از چنین تفکر و اندیشه ای متأسّفم!.براستی!در این عرصۀ گسترده ،ما بر کدام خاک و زمین ایستاده ایم؟ و اساساً با حافظۀ تاریخی مردمِ خود  چه رابطه ای داریم؟…بعد از 7 سال[از انقلاب اسلامی] اگر ما به تفکر و تبیین این «چرا»ها  ننشینیم،هرگونه اقدامی در آینده،بازتولیدِ اشتباهات گذشته خواهد بود. بنابراین،با اعتقاد به اینکه «گذشته،چراغِ راه آینده است» به نقد و بررسی«خویش» بنشینیم تا از«خویشتنِ خویش باروئی بسازیم» ستُرگ و استوار…دربارۀ «طاعونی به نام ناسیونالیسم»-که برخی را آنهمه بیمناک و هراسان ساخته است-باید بگویم که برخلاف آنچه که رفقا تصوّر می کنند، نگاهی به تاریخ ایران  این حقیقت را ثابت می کند که «ناسیونالیسم» [البّته نه به معنای امروزی و افراطی آن] قرن ها قبل از اروپا  در تاریخ ایران وجود داشته است .نگاهی گذرا به تاریخ جنبش های استقلال طلبانه در ایران و نگاهی به حماسه های ملّی و میهنی ما و نیز مطالعۀ آثاری چون شاهنامۀ فردوسی و تبعیدیّات شاعران عصر صفوی نشان می دهند که بسیاری از عوامل و عناصر سازندۀ ناسیونالیسم – قرن ها قبل از اروپا – در تاریخ ایران وجود داشته اند. تصوّرِ سرزمین مشترک(ایران زمین)، زبان مشترک (فارسی)، آئین های مشترک، همبستگی های ملّی ،غرور قومی  و نیز مفهوم «وطن» در تاریخ و ادبیّات ما  سابقه ای دراز دارد که از عوامل و انگیزه های مهمِ بسیاری از جنبش های اجتماعی بوده اند. مردم ما قرن ها با چنین هویّتی زیسته و بر بستر چنین هویّتی،پس از هر تهاجم و تاراجی- ققنوس وار – از خاکسترِ پریشانی ها و ویرانی ها سر بلند کرده است. به یاد بیاوریم شعرِ «ایران» را:

ای سرزمین شرقی من!

ایران!

اسطورۀ تطاول و توفان،

ای زنده در حماسۀ اشعار!

ای پایدار

        پریشان

       در خَیلِ خون وُ خنجر وُ خاکستر

ایران من!

بر صخره های ستُرگِ خراسان

روحِ بلند وُ خستۀ «عطّار» را می بينم-

که هراسان

     در ردائی از عرفان

          و با حنجره ای از خون وُ خنجر

                                      می خوانَد:

 –چنگيز!

چنگيز!

رخصتی!

رخصتی!

از کوچه های عاشقِ نيشابور

آرام و رام

                گذر کن!

اين کوچه های ملّت مغلوبی است

کز لاله های پریش

                            پریشان تر ست

وز هِق هقِ هميشۀ گريه اش

ديوار باستانیِ«نُدبه»

                        می لرزد

اين کوچه های ملّت مغلوبی است

که در تمامت تاریخش

(این رودبارِ خون)

از مهربانی وُ ايثار

سطری حتّی

       (نه سطوری)

بر وَی نرفته است

اِلاّ ستم

يا طرحِ ارغوانیِ ساطوری

و اینک

تاریخِ پُرشکوهِ تبارش را

گردِ سُمِ ستوران

برقِ بلیغِ دشنۀ دشمن

و زخمِ تاریکِ تازیانۀ «تاتار»

                                  تفسیر می کند

چنگیز!

رخصتی!

از رودِ خونِ ملتِ من اینک

در کوچه های عاشقِ نیشابور

آرام وُ  رام

             گذر کن

داریوش مهربانم! در این شرایط حسّاس تاریخی که حاکمیّت جمهوری اسلامی  هستی تاریخی ما را به مسلخِ سیاه ترین باورهای مذهبی می برَد،گرایش به میهن دوستی  و تأکید بر ارزش های ملّی و هویّت تاریخی و فرهنگی  سلاح مطمئن و مناسبی است که می تواند به مبارزات مردم ما غنا و قدرت بیشتر ببخشد».

***

در بیماریِ جانکاه و  طاقت سوزی می سوخت،با اینهمه، در کمک به اعتلای پژوهش و فرهنگ از هیچ کمکی مضایقه نمی کرد، برای نمونه:جهتِ تکمیل تحقیقاتم در ویرایش تازۀ کتاب حلّاج  از او خواسته بودم تا با مراجعه به نسخۀ خطی کتاب «اصّح التواریخ» نوشتۀ محمد بن فضل‌الله موسوی -متعلق به قرن نهم هجری/پانزدهم میلادی –نکات مربوط به حلّاج را برایم فتوکُپی کند و بفرستد. دشواریِ نَفَس گیرِ تورّقِ یک نسخۀ خطیِ 560 برگی تنها برای آنانی که دستی در تحقیق دارند قابل درک است و به قول شاعر:«به دریا رفته می داند مصیبت های توفان را»…نامۀ داریوش(به تاریخ 22 مه 1999=1خردادماه  1378) نشانۀ حسِّ مسئولیّت و همّت بلندِ او بود:

«با آنکه تا الآن دو بار صفحات«اصّح التواریخ» را زیر دستگاه میکروفیلم گذاشته ام،امّا متاسفانه نتوانسته ام در این کتاب 560 ورقی بخش مورد لزوم[حلّاج] را پیدا کنم،که چه مصیبتی هم هست وقتی کتابی فهرست اَعلام  ندارد…به دل می خواستم بخش مربوط به حلّاجش را برای تو پیدا کنم،ببینم چه نوشته است که نشد، متأسفانه،یعنی پیدا نکردم.امّا تفسیر و توضیحی را که جناب شفیعی کدکنی از قصیدۀ انوری  کرده،به همراه توضیحاتی از[آرتور]«آربری»[ایرانشناس انگلیسی] را برایت کپی کرده ام و به همراه این نامه روی چشم می گذارم و ارسال می کنم. «داستان واره»ای هم در بارۀ حلّاج از داستان نویس خوب میهن مان-قاسم هاشمی نژاد-را برایت کپی کرده ام که فکر می کنم خوشت بیاید.چند وقتِ پیش خواندمش و خیلی به دلم نشست،تا نظر تو چه باشد».

***

در نامۀ  18 ژوئن 89 =28 خرداد 68 در بارۀ شعر و شاعران امروز ایران به او نوشته بودم:

-«رابطۀ هنر و هنرمند با سیاست،مسئلۀ حسّاس و پیچیده ای است که اکثر شاعران و هنرمندان ما توجّهی به آن ندارند.به نظر من 80% شعر امروز ایران و نیز در صدی اینچنین از قصۀ امروز ایران قبل و بعد از انقلاب تا حالا-نه شعر هستند و نه قصّه (در معنای تعریف شدۀ آنها).این بیماری از زمانی آغاز شد که در هجوم «سیاست زدگی» و «انقلابی گری» ،شاعران و قصّه نویسان ما نیز«سیاست زده» شدند و همۀ مسائل اجتماعی و انسانی را ابتدائاً از دریچۀ سیاست نگاه کردند و این پدیده – که با آغاز مبارزۀ مسلّحانه در ایران، قدرت بیشتری یافت،عواقب خُسران باری برای فرهنگ معاصر ما  بدنبال داشت…با چنین چشم اندازی است که وقتی به هنر و ادبیّات قبل از انقلاب نگاه می کنیم بیشتر، مُشتی شعار(در شعر)و شخصیّت های کلیشه ای(در قصّه) می بینیم.نوعی «فرهنگ انتظار» -در مفهوم مذهبیِ کلمه- که در چشم انداز خود،یا به «جامعۀ بی طبقۀ توحیدی» راه می بُرد و یا به«جامعۀ بی طبقۀ استالینی»..[ بعدها در نامه ای به دوست دیگری کتاب معروف«کلیدر» را نیز داستانی ضد تاریخی(ضدِّ تجدّد) و «صدای انقراض ایلات» نامیده بودم]. 

***

علاوه بر انتشار 9 مجموعۀ قصّه ،هنرِ خط نگاری، کتاب آرائی و انتشار 11 شماره فصلنامۀ افسانه نیز نشانۀ بضاعت فرهنگی و هنری داریوش بود. طرح روی جلد بیشترِ کتاب هایم نیز ساخته و پرداختۀ او است. وقتی با گیتی به پاریس آمد خط-نگاری بزرگ و زیبایش در بارۀ حلّاج روشنی بخشِ خانه مان شد؛ اثری که ترکیب رنگ های آئینیِ آن  یادآورِ یکی از تابلوهای ایرانِ درّودی بود:خون سیاوش! 

داریوش کارگر- بعدها – از قصّه نویسی دل بُرید و مانند شاهرخ مسکوب به جستجوی «جهان ایرانی» شتافت؛ «تولّدی دیگر».ققنوسی از خاکسترش برخاسته و در«جهان ایرانی» آغاز به پرواز کرده بود. مقالات وی در فصلنامه های معتبری مانند ایران نامه،ایرانشناسی،نامۀ بهارستان،دانشنامۀ ایرانیکا و رسالۀ دکترای وی با نامِ«اَردای ویراف نامه» در دانشگاه«اوپسالا» (سوئد) نشانۀ تولّد پژوهشگری فروتن و فرهیخته بود…دریغا که «فرصت  کوتاه بود و سفر  جانکاه».

داریوش که سال‌ها با دردِ خود  می‌ساخت و با دردِ وطن  می ‌سوخت، سرانجام بر اثر بیماری سرطان در بامداد 12 آبان 1391 = 2نوامبر ۲۰۱2 چشم از جهان  فرو بست.او در همدان چشم به جهان گشوده بود؛شهری که در آن عین القضات همدانی مورد خشم شریعتمداران قرار گرفت و از وطن خویش  طرد و تبعید شده بود.بنابراین، در «وجودِ نا موجود»ش(به تعبیر شاهرخ مسکوب) اینک شعرِ شفیعی کدکنی می تواند پُرسش و پاسخی بینِ من و او باشد:

– از همدان تا صلیب راهِ تو  چون بود ؟

-مَرکبِ معراجِ مرد جوششِ خون بود

– نامۀ شکوی که زی دیار نوشتی

بر قلم آیا چه می گذشت که هر سطر-

صاعقۀ سبزِ آسمانِ جنون بود ؟

– من نه به خود رفتم  آن طریق که عشقم

از همدان تا صلیب  راهنمون بود.

https://mirfetros.com

[email protected]

 

غزلی از محمد علی بهمنی

نوامبر 4th, 2021

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال

مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام من است در همه حال

قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال

تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست که تکرار می شود هر سال

ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال

مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال

خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت ‚ یا کال ؟

بیا عبور کن از این پلِ تماشایی
ببین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال

تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را
نمی توانم حتّی به بال های خیال

کتاب «تواریخ» ، ترجمۀ محمود فاضلی بیرجندی منتشر شد

نوامبر 3rd, 2021
کتاب«تواریخ»، اثر آگاثیاس، نویسنده و سراینده نامدار رومی سدۀ ششم میلادی با ترجمۀ خوب دکتر محمود فاضلی بیرجندی   اخیراً منتشر شده است.
تواریخ کتابی است در تاریخ تحولات روم و ایرانِ همروزگار نویسنده . ولی ارزنده ترین بخش تواریخ، گزارش های روزگار ساسانیان است: از بر تخت نشستن اردشیر یکم تا به شاهنشاهی خسرو انوشه روان که همروزگار زندگانی آگاثیاس بوده است.  
آگاثیاس می نویسد که از سرگیوس، که با فرستادگان سیاسی رومی به پارس رفته، خواسته تا از کارگزاران دولت پارس گواهان و دبیره ها و بایگانی ها را درخواهد. خواهش سرگیوس در دستگاه شاهنشاهی پارس برآورده شده و بدو پروانه داده اند تا به بایگانی شاهنشاهان ساسانی برود. سرگیوس، آن مرد بافرهنگ و رای، سندهای زیادی را به رومی برگردانده و با خود به کنستانتینوپول برده است. 
نمونۀ گفتارهای معتبر آگاثیاس در بارۀ ساسانیان، گزارش بلندی است از دلبستگی خسرو، شاهنشاه پارس، به فلسفه و دوستی او با فیلسوفان. می نویسد که خسرو با نوشته ها و آرای افلاطون و ارسطو از راه گردانیده های پهلوی آثار آنان خوب آشنا بوده است.بنابراین،این گزارش اعتقاد برخی پژوهشگران مبنی بر« فقدان هرگونه فکر و فلسفه در ایران پیش از اسلام »را مورد انکار  قرار می دهد.    
آگاثیاس گزارش هایی از برخی آداب و رسوم زرتشتیان داده که گواهی است از آن چه رومیان روزگار ساسانیان از زرتشتیان و آیین آنان می دانسته اند.
گزارش آگاثیاس از جنگ خسرو، شاهنشاه پارس با ژوستینین، امپراتور روم شرقی  از ناب ترین گزارش های کتاب است. در آن جنگ سپهسالار ایرانیان “مهرمهرویه” بود. آگاثیاس از سردار پارسی با تعابیری پهلوانی یاد کرده که نشان ارج آن فرمانده دلاور ایرانی در چشم اوست. 
دریغ بر ما که مردی بدان بزرگی را نشناسیم و گزارشی از زندگانی او در دست نداشته باشیم.  
نولدکه، گزارش های آگاثیاس از بایگانی شاهنشاهی پارس را، استوار ترین و محکم ترین آگاهی ها از دوران ساسانی می داند. بنابراین،ترجمه و انتشار این کتاب اساسی را  باید به دکتر فاضلی بیرجندی  تبریک گفت. 
این کتاب در 230 صفحه از سوی نشر لاهیتا به بهای 64000  تومان  منشرشده است.
نشانی اینستاگرام ناشر:tehranketab_com

همه عالم تن است و ایران دل،علیرضا عسگری

نوامبر 3rd, 2021

پایداری و مانایی «ایران» در تاریخ جهان

سترگی و عظمت تمدن و تاریخ «ایران» دیگر مجالی برای خامی قلم اینجانب نمی گذارد، اما بعنوان یک تاریخ خوان – که مورخان قلب لشگر دفاع فرهنگی از میهن اند- لازم دیدم نکاتی چند را به تقریر آورم. نخست این که کسب تخصص در هر رشته نیازمند سالها مطالعه روشمند و دقیق است، زمانی به فردی لقب متخصص می دهیم که به قولی به درجه اجتهاد در آن علم رسیده باشد و بتواند سره را از ناسره تشخیص دهد. با این حال در جامعه علمی کنونی ما برخی دوستان و بزرگواران خارج از حیطه تخصصی خود به اظهار نظر می پردازند که سبب ایجاد مشکلاتی جدی در فهم علمی ما می شود. البته جامعه علمی باید تبادل آرا و افکار روان داشته باشد و علوم انسانی و فرهنگی ما در هم تنیده باشد تا این که مانند اکنون مجمع الجزایری دور افتاده از یکدیگر باشیم. اما مساله خروج از حیطه تخصص و قدم گذاشتن در وادی ناشناخته علمِ دیگر نه تنها کمکی به ارتقای سطح فرهنگی و علمی ما نمی کند بلکه سبب دشوارفهمی های جدی می شود.
یکی از معضلات امروز ما مواجهه نادرست جامعه شناسان با تاریخ است؛ این بزرگواران که در رشته تخصصی خود سالها مطالعه کرده اند و قلم زده اند اکنون وارد سرزمین شهریاری تاریخ شده اند – اگر نخواهم مانند مارکس بگویم ما تنها یک علم می شناسیم و آن علم تاریخ است، اما مادری علم تاریخ در میان علوم اجتماعی و فرهنگی حقیقتی کتمان ناپذیر است – و گاه اظهارنظرهایی می کنند که برای یک دانش آموخته معمولی تاریخ نیز جای تعجب دارد. علم تاریخ عرصه تفنن نیست – چنانکه هر تشنه لبی نمی تواند کامل از چشمه جامعه شناسی سیراب شود – زمانی که درباره تاریخ صحبت می کنیم، کارمان دشوار است؛ زنگار قرون، گم شدگی، تاریکی اعصار، نابودی، زوال و نسیان بر آینه مان نشسته و مورخ سالها باید با ناز و تنعم آینه را یاری دهد تا بلکه چشمه ای از نور از آن بتابد. برخلاف علم جامعه شناسی یا علم سیاست که ما بیشتر با تئوری ها و کلان نظریه و کلان روایت سرکار داریم، آوردگاه تاریخ، فکت است و جزئیات و آشفتگی اسناد. تاریخ فرمول بندی ندارد، نمی توان یک کلان نظریه برگرفت و با آن تاریخ را تفسیر و حجت را تمام کرد.
اجتهاد در علم تاریخ اراده پولادین می طلبد چراکه مانند نابینایان قدم در وادی سرگشتگی گذشته می گذارید و باید به تدریج به محیط خو کرده راه بادیه را از سراب تشخیص دهید. حال اما می بینیم که به راحتی دوستان جامعه شناس ما درباره کوچکی فردوسی و شاهنامه نظر می دهند، برای تاریخ ایران باستان منطق تعریف می کنند و آن هم منطق صفر! صحبت از گسست می کنند و نظراتی می دهند که شنونده را حیرت می آید. یکی از این بزرگوران گفته بود که « ابن خلدون در مغرب اسلامی زیست می‌کرد اما ایران در کجای این تاریخ و دوره بود؟ از سال ۶۱۵ به این طرف ایران به معنای یک تمدن و بخشی از جهان اسلام تقریبا از بین می‌رود» این جمله را حتی یک دانشجوی کارشناسی تاریخ نمی تواند بپذیرد. حمله مغول به معنای از میان رفتن ایران! آن هم بعنوان یک تمدن! نبود. حتی فتح سراسری ایران پس از ساسانیان، ورود ترک ها و سلجوقیان نیز تمدن را نتوانست از بین ببرد. زمانی که شما دارید از تمدن آن هم کهن ترین و پربارترین تمدن تاریخ جهان صحبت می کنید چگونه به راحتی حکم می دهید که با یک حمله نظامی صحرانوردان از بین رفته است؟ اگر منظور این است که دستگاه دولتی به دست بیگانگان می افتد باید گفت این اتفاق پیش از حمله مغول نیز رخ داد اما تقلیل یک تمدن به یک حاکم از درایت تاریخی به دور است. در سراسر تاریخ ایران از همان زمان باستان نیز، حتی زمانی که شهریار و حاکم انیرانی بود، اما فرهنگ و مدنیت این فلات کهن همچنان ایرانی ماند و آن بیگانه را نیز ایرانی کرد. یک رئیس قبیله ترک یا مغول که نمی توانست به اداره جامعه بپردازد. مهم ترین بخش کشوری، قلب تپنده امپراتوری یعنی دیوانسالاری دست ایرانیان ماند و این بزرگ دبیران در سده های پر آشوب تاریخ ایران سینه به سینه و دست به دست میراث تمدنی ایران را منتقل کردند. تیغ انیرانی بی قلم ایرانی در غلاف نبود که گفته اند اگر این دستار بیفتد آن تاج نیز نماند. این تمدن مانا و بزرگ ایرانی بود که اگر سرگشته ای از آسیای مرکزی هوس می کرد بدان یورش برد، آخر الامر او را در خود ذوب می کرد. مغولان آمدند و ماندند اما ایران «مغولی» نشد – چنانکه دوست جامعه شناسی به مغولستان ارادت دارد!- بلکه مغولان کم کم رخت بربری کناری نهادند و جامه شهری بر تن کردند. از یاسا هیچ نماند اما گاهان و شاهنامه برجایند. اشتباه است بپنداریم تمدن یا ایران یعنی سپاه بربری مغولی! جیره و مواجب آن سپاه را قلم یک تاجیک معین می کرد. ایران زمین چهارراه تمدنی جهان بود و هست، سده ها تلاطم و فراز و نشیب را پشت سر گذاشت اما آنان که قدم در این وادی می گذاشتند توشه ای می بردند نه آنکه خوشه ای بکارند. خار مغیلان ترکستان در خاک ایران نمی روید.
مانایی ایران به عنوان یک تمدن، یک فرهنگ و یک ملت فرهنگی پیوسته در گذر قرن ها مایه تعجب هر شرق شناسی است. حتی اسکندر مقدونی نتوانست ایرانیان را از سروری بر جهان براندازد. طولی نکشید که بزرگ دولت ایرانی اشکانی بساط یونانی را از خاک ایران جمع کرد و چهارصد سال مقابل ابرقدرت غرب، امپراتوری روم، ایستاد و میراث ایران را به دست اردشیر بابکان داد، موسس دولتی که یکی از دو چشم زمین بود. در دوره اسلامی نیز ایرانیان با پذیرش دین مبین اسلام مقابل سلطه اموی و عباسی ایستادند و شاهد مثال این امر تکیه موثق دودمان های پس از اسلام به ریشه داشتن در دوره باستانی ایران است. حتی محمود غزنوی ترک نیز نتوانست از تاثیر ایرانیت برکنار بماند و دربارش بدون عنصری و بیرونی لطفی نداشت چنانکه فخر دولت غزنوی به بونصر مشکان و بیهقی کبیر بود نه فلان امیر لشکر! آن عظمت دولت طغرل و الب ارسلان و ملکشاه بی دیوان ایرانیان سرابی بیش نبود. عظمت دولت سلجوقی به خواجه اش بود و نه تاجدارش. پندنامه سبکتکین کجا، سیر الملوک خواجه کجا! چنانکه همان پندنامه را نیز یک ایرانی به نگارش درآورده است! تاثیر این تمدن ایرانی را خصوصا زبان فارسی برجسته می کند؛ زبانی که تا مدتها زبان فرهنگی و برتر خصم ایران، عثمانی بود و تا پیش از استعمار انگلستان در هند شعرایش آقایی می کردند. اینکه دشمن آشتی ناپذیر ایرانیان شیعه، سلیم اول، به فارسی اشعاری سروده خود چه چیز را جز برتری فرهنگ و زبان فارسی (ایرانی) در غرب آسیا نشان می دهد؟ آری ایران در چالدران شکست خورد و تا پایان دولت صفوی، در جدال با ازبک و عثمانی و غربی به سر برد و آخر سر شمشیر افاغنه تختگاهش را به زیر کشید اما تمدنش را نه!
به باور من این نه دولت عثمانی که مواجه شرق با غرب مدرن بود که مسیر برتری فرهنگ ایرانی در تاریخ جهانی را تغییر داد. اما ایران پس از صفوی که تا آمدن آقامحمدخان قاجار که به ایران ثبات و نظم بخشید، درگیر بدترین کابوس های خود بود نیز هیچ وقت «تمدنش» را از دست نداد، دچار زوال شد اما از میان نرفت. دوم اما راز این مانایی تمدن و ملت ایران در تاریخ جهان چیست؟ پاسخ به این پرسش البته مفصل است اما در این مجمل همین اشاره بس که همیشه در فرهنگ و تمدن ایرانی نیروهای بالنده ای وجود دارد که حتی در دوران زوال نیز خاموش نمی مانند. بگذارید مثالی بزنم؛ امپراتوری هیتلری نیروهای بالنده ای داشت که آن را سوق داد به برساختن اقتصاد جنگی، معماری و بناهای معظم و نظم و نسق بخشیدن به آشفتگی ها اما در جنگ ویرانگر مقهور نیروهای بالنده امپراتوری های شوروی و کاپیتالیستی شد. اما نیروهای تاریخی که ملت ایران را از کوران حوادث به جلو هدایت کرده است از جنسی متفاوتند؛ این نیروها بر همبستگی فرهنگی و نه نژادی تاکید دارند و ایرانیت را یک کل فرهنگی می دانند که می تواند در مقابل سختی ها منعطف باشد. نیروهای بالنده ما نه اقتصادی بودند (امپراتوری دریایی آتن) نه نظامی (روم) نه ائتلافی (صحراگردان) بلکه فرهنگی و مدنی بودند برای همین است که با وجود فروپاشی اقتصاد، از هم گسیختن ارتش و اختلافات داخلی، همچنان ایران و ملت ایران برجای می ماند و دوباره بر می خاست چراکه ایران یک فرهنگ و مدنیت خاص در تاریخ جهان بود که با قدرت ذوب کنندگی و انعطاف و سرسختی تاریخیش تاکنون دوام آورده است. زبان فارسی بالنده ترین عنصر این نیروهای بالنده تمدنی ماست که میراث فکری مشترکی برایمان از گذشته های دور پدید آورده است. شاهنامه کبیر فردوسی، جدای از این که سند قطعی هویتی ایران است اما بنظرم به خاطر صلابت پارسی گویی فردوسی و جاودانه کردن زبان فارسی چونان نیرویی از نیروهای هویتی و ملی ما اهمیتی ویژه دارد. پس اینکه کسی بیایید و دده قورقود را برابر شاهنامه کند حتی برتر داند در بهترین حالت نشان از جهل است. تخصص نگارنده تاریخ جهان (اروپا) است و در حوزه تاریخ ایران ادعایی ندارد اما دوره سربازی تاریخ – کارشناسی تاریخ دانشگاه مادر کشور- آن قدر به اینجانب فهم و درک از مهم ترین برگ تاریخ تمدنی جهان داده است که برابر تحریف ها سخن گویم و یادآور شوم که دفاع از میهن چه در قامت سرباز چه قلم در دست مهم ترین درسی است که تاریخ به من آموخته است.
مانایی و پویایی ایران زمین نیازی به تایید ندارد اما در فضای تفنن آمیز علمی امروز ما جای تکرار و توضیح دارد. بقول ملک الشعرای بهار: «هست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدر / جنبشی کن گرت ارثی زان پدر وین مادر است» بزرگ ترین متفکران غربی بهترین تاریخ خواندگان نیز بودند افرادی چون ماکس وبر یا نوربرت الیاس یا صدر فضلایشان، کارل مارکس. اما در ایران عزیز، دوستان با کم ترین اطلاع از بدیهیات تاریخ ایران درباره تاریخ ما فرمول بندی می کنند. باری حتی این ناآگاهی ها نیز به پیکر تمدن مانای ایران لطمه ای نخواهد زد؛ نیروهای بالنده فرهنگ و تمدن ایران به مسیر خود ادامه خواهند داد و تنها در دادگاه ابدی تاریخ است که از من عالم خواهند پرسید به کدامین حق حرف ناصواب زدی؟

منبع: تلگرام مورّخان

آرش کمانگير، به گزارش مازيار قويدل

نوامبر 3rd, 2021

 

اسطوره ها و داستان های پهلوانی، برخاسته از تاريخ وُ فرهنگ مردمان جهانند. استوره هايی که در چهارچوب داستان های شيرين و دلپسند يا رويدادهای تراژيک و اندوهبار، ملّت ها را – به ويژه در هنگامه ی  گرفتاری ها- به فردايی روشن  اميدوار می سازند.

 اسطوره ی آرشِ کمانگير، یکی از چنين اسطوره هايی است که نويسندگان و سرايندگانی چند، به بازپردازی آن پرداخته و هريک  رنگ وُ بويی  ويژه بدان بخشيده اند.

   داستان آرشِ کمانگير به گزارش دکتر مازيار قويدل، ‌تازه ترين نمونۀ چنين کوششی است.این «شعر واره» با کلامی روان است و رنگ های دلپسند و عکس های متنوّع  و نقاشی های زيبا از مهران يوسفی نشانۀ تلاش و زحمات نویسنده می باشد. داستان آرشِ کمانگير در چاپی تمییز و با کاغذی خوب  منتشر شده است.

 از مازيار قويدل تا کنون چندین کتاب در زمينه های تاريخی ، فرهنگی و آموزشی برای کودکان و نوجوانان  به چاپ رسیده است.

نشانی های ارتباط با نویسنده :

فيس بوک  https://www.facebook.com/mgasgari/

ايمیل: [email protected]

تلگرام: https://t.me/mazyarghavidel

اينستاگرام:   MazyarGhavidel

سیروس آموزگار، روزنامه‌‌نگار پیشکسوت درگذشت

نوامبر 2nd, 2021

 

سیروس آموزگار، روزنامه‌نگار پیشکسوت درگذشت

سیروس آموزگار، نویسنده  و روزنامه‌‌نگار پیشکسوت، و  وزیر اطلاعات و جهانگردیِ دولت شاپور بختیار در پاریس  درگذشت.

سیروس آموزگار در شهرستان خوی آذربایجان  رشد و پرورش یافت و تحصیلات عالیه را در  دانشگاه تهران ادامه داد.

در آغاز انقلاب اسلامی او به جبهۀ دکتر شاپور بختیار پیوست و پس از انقلاب  دستگیر و مدّتی بازداشت شد و سپس به پاریس مهاجرت کرد و در این شهر به همکاری خود با دکتر شاپور بختیار ادامه داد.

سیروس آموزگار در ایران سردبیر نشریۀ تلاش بود و با بسیاری از مطبوعات معروف آن زمان  همکاری داشت که حاصل آن  صدها مقاله و نمایشنامه بود.

یادش گرامی باد!

ایران درّودی:عارفی درمکاشفۀ رنگ ها،علی میرفطروس

اکتبر 29th, 2021

به یادِ ایران درّودی نقّاش بزرگ میهن مان  که بامداد امروز(جمعه، هفتم آبان‌ماه )چشم از جهان فروبست

از دفترِ بیداری ها و بیقراری ها

اشاره:

قرار بود که امروز یادداشتی در بارۀ دوست فرزانه ام دکتر داریوش کارگر منتشر کنم امّا در گذشتِ دریغ انگیز ایران درّودی،آن یادداشت را به هفتۀ آینده  بُرد.این امر  – یک بارِ دیگر- نشان می دهد که «تاریخِ ما،تاریخ بیقراری ما بود».    ع.م

 

13شهریور1395=3سپتامبر2016

پس ازمدّت ها،دیشب-باردیگر- فیلم مستند«ایران درّودی؛نقاش لحظه های اثیری»را دیدم.این چهارمین فیلم مستند بهمن مقصودلو در بارۀ شخصیّت های هنری و فرهنگی ایران است.فیلم های قبلی او:«اردشیر محصص و صورتک‌هایش»(1972)،«احمدشاملو:شاعر بزرگ آزادی» (1998)،«احمدمحمود،نویسنده انسان‌گرا» (2004 )با استقبال خوبی روبرو شده بود،فیلم«ایران درّودی…»-امّا-چه از نظر محتوا و سیر منطقی رویدادها و چه از نظر کیفیّت فیلمبرداری،رنگ و نورپردازی  دارای غنای بیشتری است.این فیلم مستند حاصل چندسال کار بهمن مقصولو است که درروزهای پایانی آن،من نیزشاهدتلاش های وی درپاریس برای به انجام رساندن آن بودم،و این فرصتی بودتا با«ایران»ملاقات وگفتگوهائی داشته باشم:عاشقی جان شیفته که باوجود جایگاه بلندش درهنرایران وجهان،تواضع و فروتنی اش  برایم ستایش انگیزبود.

-«نخستین بار که عشق به سراغم آمد ادعای مالکیت جهان را کردم.همه کس و همه چیز را متعلّق به خود دانستم.امروز -تهی از خود خواهی و تصاحب‌ها- تنها مالک تنهایی خویشم.نگاهی عاشقانه به زندگی دارم.عدم حضورم را اعلام می‌کنم.این است نظام عشق… هیچکس نبودن».

 این سخنِ«ایران»یادآورِسخنِ عارف بزرگ و همولایتی خراسانی اش-ابوسعیدابو الخیر-است که در معرفی خویش گفته بود:«هیچکس بن هیچکس».(اسرارالتوحید،بامقدّمه وتعلیقات شفیعی کدکنی،ج1،ص265).

ایران درّودی

اوّلین نقاشی ایران درّودی-بانام«سیاوش»- دراوایل سال های 50-برروی جلدمجلۀ تماشا مرا  غافلگیرکرده بود:بیان یک حماسهء تراژیک درخط ورنگ.نمی دانم که این نقاشی تا چه حد متاثّراز«سوگ سیاوشِ»شاهرخِ مسکوب(1350) بود،امّا مرا -به شدّت-تکان داده بود.

  نقاشی های ایران درّودی مارابه  تماشای تاریخ و فرهنگ ایران می بَرَد،و اگر بدانیم که واژۀ«تماشا»مشتق از کلمۀ«مشی»(راه رفتن) است،آنگاه در می یابیم که نگاه کردن به تابلوهای ایران درّودی نوعی سیر و سیاحت همراهِ باسلوک و تآمّل است،هم ازاین روست که تماشاگر در برابر هر تابلو،متوقّف و متفکر می مانَد.نقاشی های او«شبیه سازیِ»واقعیّت ها نیست بلکه ایران درّودی نقّاش فضاهای سوررئال بربسترِ واقعیّت ها است.

 ایران درّودی با تاریخ و فرهنگ و عرفان ایران پیوندی عمیق و-همانندمانیِ نقّاش-«نور»در ذهن و ضمیر هنرمندانه اش، حضوری مستمر دارد و اگربدانیم که در بینش باستانی ایرانیان،رنگ را نخستین دختر«نور» می شناختند آنگاه،تابش رنگ ها و حضور پله هائی که به نور و بلور می رسند،معنا و مفهومی خاص می یابند و بقول مولانا:

       پلّه پلّه تاملاقات خدا(نور)

بسیاری ازتابلوهای ایران،نمودارِجوانه های جوانِ جان های شعله ور از عشق است که در فضای اثیری به بلورهای نور و روشنائیِ جاوید می رسند.بنابراین می توان گفت که تابلوهای ایران درودی،مکاشفۀ عارفانۀ رنگ هاست.دراین مکاشفۀ چندصدائی و چندصورتی  است که ایران درّودی از«چشم شنوا» یاد می کند.

  نقاشی های درّودی سرزمینی است که باهمهء تطاول ها و تاراج ها و خونریزی ها و خشکسالی ها یش«ازاینگونه رُستن» را   تصویرمی کند.

 

ازاینگونه رُستن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مابا نقاشی هایش زمستان تاریخ و فرهنگ ایران(تابلوی تخت جمشید یخ زده در بعد از انقلاب اسلامی) را تجربه می کنیم ،باتابلوی«نفت»،به تطاول و تاراج «رگ های زمین، رگ های ما»دست می یازیم،با«باران نور»به کشف و شهودی عارفانه و عاشقانه می رسیم  و…با تابلوی«سیاوش»در ظلمات ظالم  زمزمه می کنیم:

    شاهِ ترکان سخن مدّعیان می شنوَد

  شرمش از مظلمۀ خون سیاوُشش باد!

زمستان

   درّودی می گوید:«تخت جمشید نبض تاریخ من است» و از این رو،تکرار نماد تخت جمشید در بیشتر تابلوهای وی نشان دهندۀ تداوم و ماندگاریِ تاریخ و فرهنگ ایران است حتّی در دورانی که«کسانی در باغچه‌ها  سنگِ دل شان را می‌کارند».از این نظر می توان ایران درّودی را ایرانی ترین زنِ نقّاش در تمام تاریخ معاصر ایران نامید.

فیلم«ایران درّودی…»در عین حال،روایت تاریخ 70-80سالۀ ایران است که ازجنگ جهانی دوم آغازمی شود و تا زمان حال  گسترش می یابد.بنابراین،فیلم بهمن مقصودلو،سَیرِ تثبیتِ وجود و حضور زن ِایرانی در تاریخ معاصر ایران نیز هست که ایران درّودی یکی از نمایندگان برجستۀ آن به شمار می رود.

                        سایت رسمی ایران درّودی:
                http://www.irandarroudi.com/

در گذشت آرامش دوستدار، فیلسوف نامدار ایرانی،علیرضا مناف زاده

اکتبر 28th, 2021

May be an image of 1 person and eyeglassesآرامش دوستدار، فیلسوف و نظریه پرداز نامدار ایرانی، عصر روز چهارشنبه، پنجم آبان ماه، در سن ۹۰ سالگی در شهر کلن آلمان درگذشت. او متولد سال ۱۳۱۰ خورشیدی در تهران بود.

آرامش دوستدار در سال ۱۳۳۶ برای تحصیل در رشتۀ فلسفه به آلمان رفت و از دانشگاه بُن دکترای فلسفه گرفت. عنوان رسالۀ دکتری او «متافیزیک اخلاق در فلسفۀ ارادۀ معطوف به قدرت نیچه» است. آرامش دوستدار پس از پایان تحصیلات به ایران بازگشت و از سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۸ در دانشگاه تهران فلسفۀ تدریس می‌کرد. اما پس از انقلاب در پی بسته ‌شدن دانشگاه‌ها ایران را به قصد آلمان ترک کرد و در شهر کلن ساکن شد.

آرامش دوستدار برادرزادۀ احسان‌الله خان دوستدار، یکی از همراهان و هم‌رزمان میرزاکوچک خان جنگلی، بود. او در خانواده‌ای بهایی به دنیا آمد و پرورش یافت. اما پس از تحصیل در رشتۀ فلسفه و هم‌دمی با آثار و اندیشه‌های نیچه، خدا ناباور و دین‌گریز شد.

حقیقت این است که پس از انقلاب هیچ نویسنده و نظریه‌پرداز ایرانی به اندازۀ او واکنش برنینگیخت. پرسش‌های ناشنیده و نامتعارف او دربارۀ عادت‌های فکری، ذهنیت جمعی و رفتارهای فرهنگی، سیاسی و دینی ایرانیان، گروهی را خشنود، جماعتی را آزرده، کسانی را سرگشته و گروهی را اندیشناک کرد. کسانی چه در ایران و چه در خارج بی‌پروا بر او تاختند و گهگاه تهمت‌های ناروا به او زدند و کوشیدند با تاختن به شخص او دیدگاه‌هایش را بی‌اعتبار کنند.

 آزردگی این گروه علت‌های گوناگون داشت. کسانی از میان آنان به این سبب آزرده‌ بودند که دوستدار باورهای اسلامی‌شان را به زیر تازیانۀ نقد کشیده بود . کسانی انتقاد او را از زرتشتیگری برنمی‌تافتند. یا از این آزرده‌ بودند که او سرچشمه‌های «دین‌خویی» ایرانیان را در ایران پیش از اسلام می‌جست و فرهنگ ایران باستان را نیز مانند فرهنگ ایران پس از اسلام «دین‌خو» می‌نامید و آن را محصول سیاست «شهریاری یزدان‌گزیده» می‌دانست. بعضی‌ها نیز صفاتی مانند «دین‌خویی» یا «امتناع تفکر» را که او به فرهنگ ایرانی نسبت می‌داد، توهین به خود می‌دانستند و نسبت «نیندیشیدن» را که دوستدار به «روشنفکری ایرانی» می‌داد، نسبتی ناروا و نوعی دشنام به خویشتن می‌پنداشتند و به همین سبب بر او و دیدگاه‌هایش می‌تاختند.

دوستدار معتقد بود که منتقدانش سخن او را درست نفهمیده‌اند یا نخواسته‌اند بفهمند. درنتیجه، در مقاله‌هایی که پس از چاپ کتاب‌هایش نوشت یا در شرح و بسط‌هایی که بر چاپ‌های بعدی کتاب‌هایش گاه به صورت فصل‌های تازه افزود، کوشید اندیشه‌هایش را با شرح و بسط بیشتر و با مثال‌های آشناتر توضیح دهد. او برای فهم‌پذیر کردن ایده‌هایش چندین مفهوم کلی ساخت که از مهم‌ترین و آشناترین آن‌ها می‌توان از «دین‌خویی»، «امتناع تفکر» و «فرهنگ دینی» یاد کرد. بنیاد اندیشۀ او بر گزارۀ کلی «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» استوار است. این گزاره عنوان یکی از کتاب‌های اوست.

دوستدار تفکر اصیل را در درجۀ نخست، تفکر فلسفی می‌دانست. به گفتۀ او، انسان دینی هنگامی که پرسشی می‌کند، می‌داند که پاسخ پرسش او از پیش در کلام قدسی نهفته است. یعنی پاسخی که او برای پرسش خود می‌جوید پاسخ الاهی است. در نتیجه، پاسخی نیست که استوار بر پرسش واقعی باشد و از آن برخاسته باشد و به همین سبب هرگز پاسخ نیست، بلکه «استخبار» است. یعنی پرسش از امری یا مطلبی است که قبلاً ذکری از آن رفته است. به عقیدۀ او بینش دینی ذاتاً فاقد پرسش است. او فرهنگ ایرانی را از این رو «دینی» و «دین‌خو» می‌نامید که در آن پرسش‌های اساسی فلسفی طرح نمی‌شود.

 او کتاب‌های چندی در بیان اندیشۀ خود نگاشته که به ترتیب تاریخ انتشار از آنها یاد می‌کنیم: «ملاحظات فلسفی در دین و علم» که در سال ۱۳۵۹ در تهران انتشار یافت. «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» و «درخشش‌های تیره» که اولی در ١٣٧٠ و دومی در ۱۳۸۳ از سوی انتشارات خاوران در پاریس منتشر شد. کتاب بعدی او، «خویشاوندی پنهان»، در سال ۱۳۸۷ از سوی انتشارات فروغ و نشر دنا در کلن به بازار عرضه شد و آخرین اثر چاپ شدۀ وی با عنوان «زبان و شبه‌زبان فرهنگ و شبه‌فرهنگ» در سال ۱۳۹۷ از سوی  انتشارات فروغ در آلمان منتشر گردید.

منبع:رادیو RFI

در گذشت هوشنگ چالنگی، شاعر پیشگام موج نو

اکتبر 26th, 2021

 

 

 

هوشنگ چالنگی،از پیشگامان موج نو در شعر امروز ایران در گذشت.چالنگی در سال ۱۳۲۰ در مسجدسلیمان دیده به جهان گشود و فعالیّت های خود را در همکاری با احمد شاملو در مجلۀ خوشه آغاز کرد و بزودی یکی از چهره های مطرح در شعر نو گردید.او در کنار بیژن الهی ،بهرام اردبیلی ، احمد رضا احمدی و پرویز اسلامپور  بنیانگرار مکنب نوینی در شعر ایران شد که به «موج نو» معروف گردید .این جریان شعری محصول مدرنیسم و تحوّلاتی بود که از دهۀ 1340 فضای هنری و فرهنگی ایران را تحت تأثیر  قرار داده بود. نشریۀ موج نو،مجلۀ طُرفه بود.از هوشنگ چالنگی تاکنون چندین دفتر شعراز جمله «زنگوله تنبل»، «آن‌جا که می‌ایستی»، «نزدیک با ستاره مهجور»، و «آبی ملحوظ» منتشر شده است.

هوشنگ چالنگی -در کنار منوچهر آتشی- نقش مهمّی در پرورش نسلی از شاعران جنوب داشت.علاوه بر شاعری،هنر اساسی هوشنگ چالنگی فروتنی و فرهیختگی وی بود.

یادش سبز باد!

 

 

اهمیّتِ «مشروطۀ گیلانی» در نگاهِ « فریدون آدمیّت»،دکتر ناصر عظیمی

اکتبر 23rd, 2021

به مناسبت سالگرد سقوط استبداد صغیر ( نقد مشروطۀ ایرانی)

می دانیم که اصل و اساس سقوط استبداد صغیر در ۲۲ تیرماه ۱۲۸۸ خورشیدی به همت و تلاش مجاهدین مشروطه ی گیلانی در تشکیلات «کمیته ی ستار» میسر شد . اما در تاریخ نویسی معاصر ایران به طرز عجیب و شگفت آوری نقش کانونی مشروطه خواهان گیلانی در بازگرداندن مشروطه پس از «استبداد صغیر» یعنی نظام استبدادی که به همت کودتای محمد علی شاه – لیاخوف و بمباران مجلس بازگشته بود تا اساسِ مجلسِ و مشروطه را براندازد، نادیده گرفته شده است. نادیده گرفتنی که فریدون آدمیت با در نظر داشتن ملاحظات مبادی آداب نقد، نوشته است که نویسندگان تاریخ مشروطه این مهم را تمیز و تشخیص نداده اند. به نظر می رسد که او تنها مورخِ صاحبِ سبکِ ایرانی بود که متوجه ی این نقیصه شد و آن را در کتابش، «فکر دموکراسی اجتماعی» به صراحت اما به اجمال تمام طرح کرد.
این مقاله می کوشد نشان دهد که کار فریدون آدمیت در برجسته کردن نقش«مجاهدین مشروطه ی گیلان» یا عنوانی که آدمیت به آنان «اردوی ملی»، «انقلابیان گیلان» و «مجاهدان گیلانی» داده، چه اندازه بدعتی در کار تاریخ نویسی مشروطه در ایران بوده وتا چه اندازه او بدون سوگیری سیاسی و ملاحظات زمانه ازاین واقعیت تاریخی پرده برداشته است. در واقع در این نوشته ی کوتاه ما به دنبال دو هدف هستیم: یکی آن که نشان دهیم فریدون آدمیت نگاه ویژه ای که در خور مشروطه ی گیلانی هست به این جنبش داشته و دوم این که اگر بخواهیم برای جنبش های تحت عنوان مشروطه در ایران نامی تعیین کنیم، عبارت «مشروطه ی گیلانی» بیش از عبارت «مشروطه ی ایرانی» شایسته این نامگذاری ست.
«مشروطۀ گیلانی» و «مشروطۀ ایرانی»
پیش ازهر چیز لازم است در مورد عبارت «مشروطه ی گیلانی» و « مشروطه ی ایرانی» توضیح کوتاهی ارائه شود. از نظر ما عبارت « مشروطه ی گیلانی» شایسته ی این نامگذاری است اما عبارت « مشروطه ی ایرانی» که به اعتبار درک ذهنی تنها یکی از مبارزان مشروطه از محتوای آن جنبش وضع شده و به باور ماشاء الله آجودانی گویا می باید تمام بار معنایی تحولات جنبش مشروطه در ایران را به دوش بکشد، چندان درخور و زیبنده نیست. توضیح بیشتر مطلب ضروری ست.می دانیم که ماشاء الله آجودانی اصطلاح «مشروطه ی ایرانی» را با وام گرفتن این واژه از «ثقه الاسلام تبریزی»[۱] دو باره در دوران حاضر به ادبیات ما وارد کرده و تاکید می کند که این عبارت همان معنای واقعی آن چه به نام مشروطه در ایران روی داده، محسوب می شود. مرحوم ثقه الاسلام تبریزی برای توجیه استقرار مشروطه و در تقابل با «مشروعه خواهان» که بعد از تدوین قانون اساسی در مجلس هنوز از پا ننشسته و اساس مشروطه را هدف گرفته بودند، گفته بود: «اینکه در افواه بعضی دائر است که مشروطه باید مشروعه باشد، مقصود از آن درست معلوم نشده که مقصود تبدیل سلطنت به سلطنت شرعیۀ حقیقیه است یا اصلاح سلطنت حالیه؟…اگر مقصود این است که دولت، مقید و مشروط باشد که کدام احکام شرعیه را اجرا نماید ودروضع قوانین جدید یا اجراء قواعد عرفیۀ سابقه، حکم اقرب به عدل را منظور دارد و قانونی برخلاف اصول و مذهب و خلاف مذاق مملکت وضع ننماید و بعبارت صریحه، «مشروطۀ ایرانی»، مقلدِ مشروطۀ دول خارجه نباشد، در اینصورت نزاعی نخواهد ماند و در قانون اساسی[مشروط] رعایت این نکات شده است و «مشروطۀ ایرانی» نمی خواهد که بدعتی در دین گذاشته شود و قانون عرفی را قانون شرعی الهی و واجب الاتباعِ خداوند می داند و نمی خواهد پارۀ اصول منکره را در داخل مملکت نماید … مجملاً چنان باشد که در حق ایشان خیرالظلمه[ ظلم خوب!] گفته شود و مالیات که از مردم گرفته میشود، صرف آبادی مملکت شود و لقمۀ خادمان ملت و مساکین باشد نه طعمۀ اخوان الشیاطین»( ثقه الاسلام تبریزی ۲۵۳۵: ۴۳۱ تاکید از ماست). چنان که پیداست در اینجا نویسنده برای دفاع و توجیه قانونی و شرعی مشروطه در مقابل مشروعه خواهان استدلال می کند که مشروطه ی ایرانی آن گونه که او می فهمد مخالفتی با شرع و سنت ندارد.تز اصلی ماشاء الله آجودانی در کتاب « مشروطه ی ایرانی» بر اساس این گفته ی ثقه الاسلام و افرادی نظیر آن این است که: «تبدیل مشروطه[ ی واقعی] به «مشروطۀ ایرانی» آن گونه که اینان منظور می کرده اند، یعنی تقلیل بنیادی ترین مفاهیم و اصول مشروطیت، به تعبیر امروزی ها یعنی «اسلامیزه» کردن همه ی آن مفاهیم». آجودانی در جای دیگری در همین نوشته می نویسد :« چنان که پیش تر یادآور شده ام این نوع تقلیل دادن ها و تطبیق دادن های اصول و موازین مشروطیت با اصول و قوانین شرع، داستان دراز دامنی دارد. شگفت آور این است که روشنفکران ایرانی [ در واقع منورالفکران]، نخستین گروهی بودند که درست یا نادرست اما آگاهانه برای پیش برد مقاصد سیاسی شان و به جهت ملاحظه ی امکانات و شئونات جامعه ی ایرانی، دست به چنین کاری زدند و تلاش دردناکی را آغاز کردند»( ماشاء الله آجودانی ۱۲۸۳: ۳۸ -۴۰)چنان که پیداست اگر چه آجودانی در کتابش تزی را به صورت رسمی مفروض نکرده، اما تمام تلاش سترگش در کتاب«مشروطه ی ایرانی» نشان دادن این واقعیت است که به گفته ی او به صورت شگفت آوری منورالفکران اولیه در برپایی مشروطه با تقلیل دادن مفاهیم سکولار غربی مشروطه به مفاهیم شرعی و اسلامی، موجبات اصلی کژراهه ی مشروطه را فراهم کرده اند. او از این بابت است که اصطلاح «مشروطه ی ایرانی» را با وام گرفتن از ثقه الاسلام تبریزی برای کلِ جنبش مشروطه در ایران مناسب می داند. تمام تلاش آجودانی در کتاب این است که برای این تز، به قول او با « گشاده دستی در ارائه ی نقل قول ها» شواهد لازم فراهم نماید و با وجود آن که بعد از خواندن پیش نویس کتاب « بعضی از دوستان به درستی نظر داده اند [ که این کار یعنی گشاده دستی در ارائه ی نقل و قول ها] به ساختار کتاب لطمه زده است»، اما او استدلال می کند که « این لطمه به ساختار کتاب را از آن جهت روا داشته ام که خواننده ی کتاب، نیاز چندانی به رجوع به مآخذ و منابع [دیگر] نداشته باشد»( آجودانی ۱۳۸۳: ۱۳ – ۱۴)اما واقعیت این است که با وجود ارزشمند بودن نقل و قول ها و شواهد فراوانی که آجودانی برای تز اصلی کتابِ خود ارائه کرده، می توان دو اشکال اساسی از منظر زمانی و مکانی بر این پیش فرض و ارتباط آن با شواهد ارائه شده، وارد کرد:نخست این که از منظر زمانی جنبش مشروطه را در طول سه سالی که جریان داشت باید به دو دوره ی مشخص تقسیم کرد که ویژگی های این دو دوره به هیچ وجه با هم یکسان نبودند تا بتوان آن را با عبارت واحدی چون « مشروطه ی ایرانی» توصیف کرد. این نکته ای است که در کتاب بدان توجهی نشده و یا توجه اندک شده است. ازآغاز تا دوم تیرماه ۱۲۸۷ خورشیدی که کودتای محمد علی شاه – لیاخوف انجام شد، جنبش اگر چه درگیر با مشروعه خواهان به رهبری «شیخ فضل الله نوری» بود، اما در مجموع تحت هژمونی روحانیت مشروطه خواه و منورالفکران مشروطه قرار داشت که برای مشروع جلوه دادن مشروطه و بی اثرکردن تبلیغات مشروعه خواهان به احکامی متوسل می شدند که مشروعه خواهان نتوانند مشروطه را تکفیر کنند و در نتیجه در این دوره تاحدود زیادی می توان تز و نظریه ی آجودانی را پذیرفت و آن را مقبول دانست. اما این امر، نامعمول و آن گونه که آجودانی تاکید کرده است « شگفت آور» نیست که منورالفکران ایرانی بدان دست یازیده اند. تجربه ی زیسته در همه ی تحول آفرینی ها و انقلاب ها نیز چنین بوده و هست. مارکس در «هیجدهم برومر» به بهترین وجهی روال معمول ارجاع کنشگران اجتماعی و سیاسی به گذشته و توسل به آنان را برای آفریدن حال و آینده توضیح داده است:« شعائر و سنن تمام نسلهای مرده چون کوهی بر مغز زندگان فشار می آورد. از اینجاست که درست هنگامی که افراد گویی به نوسازی خویش و محیط اطراف خویش و ایجاد چیزی به کلی بی سابقه مشغولند، درست در یک چنین ادوارِ بحرانهای انقلابی، ارواح دوران گذشته را بیاری می طلبند. اسامی آنان، شعارهای جنگی و لباسهای آنان را به عاریت می گیرند تا با این آرایشِ مورد تجلیل باستان و با این زبانِ عاریتی، صحنۀ جدید از تاریخِ جهانی را بازی کنند. مثلاً « لوتر»[ بنیانگذار پروتستانیسم] خود را به جامۀ « سن پل» [ ازحواریون عیسی مسیح] آراست، انقلاب سالهای۱۷۸۹ -۱۸۱۴ [ در فرانسه] به نوبت گاه به هیئت جمهوری روم و گاه به هیئت امپراتوری روم در می آید… کسیکه تازه یک زبان جدید را یاد گرفته است آن زبان را همیشه در ذهن خود به زبان مادری ترجمه می کند ولی فقط زمانی می تواند زبان جدید را فراگیرد و آن را آزادانه بکار برد که مطالب خود را بدون ترجمۀ ذهنی بیان دارد و هنگامِ صحبت از زبانِ مادری منفک شود»( مارکس۱۳۵۳: ۲۳). بر این اساس می توان گفت که مشروطه خواهان ایران نیز همانند آن یادگیرنده ی زبان که طی دو مرحله برای درونی کردن زبان جدید و استقلال ذهنی وعملی از گذشته، خود را از زبان مادری منفک می کند، در مرحله ی دوم مشروطه به سطحی از مفهوم مشروطه دست می یابد که کمتر ارجاع به گذشته می دهد.در مرحله ی دومِ مشروطه یعنی بعد از کودتای دوم تیرماه ۱۲۸۷ و برانداختن مجلس و مشروطه و فرارسیدن یک دوره ی دشوار مبارزه، نسل جدیدی از مشروطه خواهان سرافراشتند که دیگر نیازی به ارجاع به گذشته نمی دیدند و می خواستند صحنه ای جدید از جنبش بیارایند و خود را از گذشته « منفک» کنند. از این رو بعد از کودتای محمد علی شاه – لیاخوف، نسل جدیدی از مبارزان مشروطه، رهبری این جنبش را تا سقوط محمد علی شاه به دست گرفتند که چه با آنان موافق باشیم و چه مخالف؛ از سنخ رهبران مرحله ی نخست و منورالفکرانی که آجودانی کدهای فراوانی به آنان برای تایید تزش ارجاع می دهد، نبودند. آنان فعالانی جوان، جسور، سکولار با اندیشه های رادیکال بودند که می توان آن ها را در همه ی مناطقی که در این مرحله از جنبش، پرچم مقابله با استبداد صغیر را برافراشته نگهداشته بودند، دید. از جمله به عنوان نمونه می توان در گیلان «حسین خان کسمایی»، «کریم خان رشتی»، «یپرم خان ارمنی»؛ در تبریز «سید حسن تقی زاده» و «حیدرخان عمواوغلی» و در اصفهان و بختیاری «سردار اسعد بختیاری» را نام برد.
بدین ترتیب وقتی از مشروطه در ایران سخن می گوییم، نمی توانیم با وجود این تفاوت ها در مرحله ی نخست و دوم، آن را با اصطلاح واحدی توصیف کنیم که «ثقه الاسلام تبریزی» آن را برای دوره ای خاص وضع کرده بود. به عبارت دیگر، از این منظر نمی توانیم اصطلاح « مشروطه ی ایرانی» را به تمام دو دوره ای که جنبش و انقلاب مشروطه در جریان بود، تعمیم دهیم.اما دومین نکته ای که می توان در خصوص نظریه ی مشروطه ی ایرانی گفت این است که جنبش مشروطه خواهی ازنظرمکانی وجغرافیایی درنقاط مختلف ایران، واجد یک خصوصیت مشترک و یکسانی نبود تا بتوان آن را با عبارت واحد «مشروطه ی ایرانی» توصیف کرد. برای مثال دست کم در گیلان با ایده ی جدیدی از مشروطه ی خواهی رو به رو هستیم که اگر چه در مرحله ی نخست مشروطه نیز می توان نشانه هایی از آن دید؛ ولی در مرحله ی دوم به هژمونی اصلی این جنبش تبدیل شده بود که علاوه بر ویژگی های عام مرحله ی دوم که بدان اشاره شد، از وجه دیگری نیز برخوردار بود که نمی توان آن را در چارچوب « مشروطه ی ایرانی» به حساب آورد و آن این بود که این جنبش در گیلان با تاثیر پذیری از ایده های قفقازی انقلابی گری به تدریج از مفاهیم محافظه ی کاری مشروطه در تهران فاصله گرفت و سرانجام از آن برید و بیشتر نگاه به باکو و قفقاز پیدا کرد. به ویژه در مرحله ی دوم یعنی در دوره ای که استبداد صغیر حاکم شد و مبارزان مشروطه، دسته جمعی از گیلان به باکو وتفلیس فرار کردند و در آن جا برای مدتی با آزادی بیشتری با حامیان خود از نزدیک آشنا شدند و بعد از مدتی با تشکلی به نام « کمیته ی ستار» به عرصه ی مبارزه با استبداد صغیر بازگشتند، این ویژگی به صورت مشخص غالب شد[۲]. دگردیسی تکاملی جنبش در مرحله ی دوم مشروطه به ویژه در گیلان مشخصه ی معینی را در جنبش مشروطه ی گیلانی تثبیت کرد.[۳] از این منظر است که من مایلم از عبارت «مشروطه ی گیلانی» استفاده کنم که بسیار دقیق تر واجد خصوصیات مشخصی است که می توان در یک بررسی عمیق ترآن را خصلت یابی کرد. به عبارت دیگر اگرجنبش مشروطه در سراسر ایران را با خصیصه های متنوع خود نتوان با عبارت مشخص«مشروطه ی ایرانی» توصیف کرد، جنبش مشروطه در گیلان را با ویژگی های خاص خود به ویژه بعد از برافتادن مجلس و مشروطه و در دوران استبداد صغیر به طور دقیق می توان با غلبه نگرش ویژه ای در فرادستی آن، با خصیصه های مشخص« مشروطه ی گیلانی» نام نهاد[۴]. 

«حقیقتی که تاریخ‌نویسان مشروطیت به روشنی تمیز نداده‌ا‌ند»
تا جایی که نویسنده اطلاع دارد این تنها «فریدون آدمیت» بود که برای نخستین بار به کشف جدیدی در باره ی اهمیت جنبش و انقلاب مشروطه در گیلان رسید و در این کشف جدید برای نخستین بار اهمیت جنبش مشروطه در گیلان را در نگاه و نجات مشروطه در ایران برجسته دید. این برجستگی و پیش گامی او در جمله ای که در همین رابطه در باره ی جنبش مشروطه در گیلان و نقدِ روایت تاریخ نویسان ایرانی گفته نیز هویداست: «حقیقتی که تاریخ‌نویسان مشروطیت به روشنی تمیز نداده‌ا‌ند».

آدمیت هیچگاه عبارت « مشروطه ی گیلانی» را به کار نگرفت، اما در محتوای نگاه او می توان این تشخصِ مفهومی را به خوبی دریافت و چنان که گفته شد این تشخص را برای نخستین‌بار تنها او در تاریخ معاصر ایران اندکی برجسته کرد و به ما یادآور شد که تاریخ‌نویسانِ ایرانی نتوانسته و یا نخواسته‌اند اهمیت این حرکتِ تاریخ‌ساز را تشخیص و تمیز دهند. او در هم‌سنجی بین نقش تبریز و بختیاری‌ها با مجاهدینِ کمیته‌ی ستّار از گیلان، در مبارزه با استبداد صغیر نوشت: «‌ با حرکت انقلابی گیلان، انقلاب نه تنها نیرو گرفت،[ بلکه] جهش تازه ای پیدا کرد با هدفی تازه: برانداختن دولت محمد علی شاه. می‌دانیم که [در آستانه‌ی فتح تهران] تبریز موضع دفاعی به‌خود گرفته بود، چه رسد به این‌که در فکرِ گرفتنِ پایتخت باشد یا عزلِ محمدعلی‌شاه را بخواهد. این کار را «انقلابیان گیلان» از عهده برآمدند. حتی چنان‌که خواهیم دید انجمن ایالتی تبریز برآن شد که ملّیون [گیلان] را از حرکت به‌سوی تهران باز دارد. اما فرماندهان حقیقی اردوی ملّی (نه سپهدار تنکابنی) آن رأی را طرد کردند. نکته‌ی با معنی دیگر این‌که، مشارکتِ اردوی بختیاریان در فتح پایتخت، [ تنها] عکس‌العملی بود در برابر پیشروی مجاهدان گیلان، ورنه بختیاریان، نخست قصد آمدن به تهران را نداشتند، بلکه در پی این بودند که فرمانروایی خود را در منطقه‌ی اصفهان به دولت مرکزی تحمیل گردانند. به‌عبارت دیگر سیاست حرکت انقلابی را مجاهدان گیلانی تعیین کردند (حقیقتی که تاریخ‌نویسان مشروطیت به روشنی تمیز نداده‌ا‌ند)» (آدمیت، ۱۳۵۴: ۱۳۲ – ۱۳۳ تاکید از ماست).

لازم است یادآوری شود که مجاهدین بختیاری در ۹ دی ماه ۱۲۸۷ خورشیدی اصفهان را به تصرف خود درآوردند، اما نشانه ای برای حمله به دژ استبداد محمد علی شاهی از خود نشان ندادند. مجاهدان بختیاری تنها چهار ماه بعد یعنی پس از تصرف قزوین توسط مجاهدین مشروطه ی گیلانی با پی گیری مجاهدین گیلانی، توافق کردند که با مجاهدین مشروطه ی گیلانی در حمله به تهران همراهی و مشارکت کنند.

مجاهدین مشروطه ی تبریز نیز با همه ی جان فشانی های تاریخی و برافروختن نخستین شعله های مقاومت در برابر استبداد، در آستانه ی حمله ی مجاهدین مشروطه ی گیلانی به قزوین و یک هفته قبل از تصرف آن، در یک بزنگاه تاریخی که ما آن را گرفتار شدن در «دامِ عاملِ ناهشیارِ تاریخ» نامیده ایم، با ورود ارتش روسیه ی تزاری نتوانستند نقش تاریخی خود را تکمیل کنند و در نتیجه با اکراه و اجبار خود را تسلیم اشغالگران شهرکردند. مجاهدین مشروطه ی گیلانی اما توانستند راهی را که مجاهدین مشروطه ی تبریز شروع کرده بودند با کمیته ی موسوم به «کمیته ی ستار» پی گیرند. تقریبا همه ی نویسندگان تاریخ مشروطه ی ایران، نخواسته و یا نتوانسته اند این کارِ برجسته ی مجاهدین مشروطه ی گیلان را در سقوط استبداد آن گونه که در خورِ شان آنان بوده یا به قول آدمیت «حقیقتی که تاریخ‌نویسان مشروطیت به روشنی تمیز نداده‌ اند»، بازگویند.

در میان نویسندگان تاریخ مشروطه اما فریدون آدمیت یگانه است. او چنان که در بالا بخشی از دیدگاهش آمد تاکید می کند که در برانداختن استبداد صغیر، مجاهدین مشروطه ی گیلانی چه اندازه مصمم و با عزم راسخ عمل می کردند. یادآوری کنیم که بعد از به دست گرفتن قدرت در گیلان و برانداختن استبداد محمد علی شاهی توسط مشروطه خواهان گیلانی توسط کمیته ی ستار در ۱۹ بهمن ۱۲۸۷ خورشیدی( یعنی حدود ۴۰ روز بعد از تصرف اصفهان توسط بختیاری ها)، آنان بلافاصله از اوایل اسفند با تشکیل ده دسته ی نظامی مجاهد، رهسپار قزوین و سپس تهران شدند. این تعجیل در برانداختن استبداد مطلقه ی صغیر در تهران نشان می داد که آنان به هیچ وجه یک تشکّلِ محلی در جهت منافع محدود نبودند بلکه آرمان ملی داشتند و رهایی ملت را از استبداد پی می گرفتند و به همین دلیل دسته های نظامی آنان که رهسپار پایتخت یعنی دژ استبداد بود، « اردوی ملی» نامیده می شد. اردویی که سرکوب شدگان مشروطه در تهران و زیرِ یوغِ استبداد صغیر برای رسیدنِ آن ها به پایتخت لحظه شماری می کردند.

 

ویژگی سلسه جنبانان انقلاب مشروطه در گیلان
زود بگوییم که فریدون آدمیت تفکیک معنی داری از نظر مشخصه هایی که ما برای رهبران مرحله ی نخست و دوم و جنبش مشروطه قائل هستیم، قائل نیست و یا دست کم آن را به زبانِ مفهومی ما عرضه نمی کند. او فقط از حرکت انقلابی در گیلان سخن می گوید که برای آن برجستگی زمانی مشخص با تشخص ویژه نیز قایل نیست. ولی ما از محتوای بحث آدمیت متوجه می شویم که او دارد از سلسله جنبانان انقلاب مشروطه در دوره ی دوم مشروطه یعنی بعد از کودتای محمد علی شاه – لیاخوف در گیلان با زبان خاصی سخن می گوید که ترکیبی از انقلابیون جوان و جسورِ محلی و انقلابیون قفقازی تشکیل شده بود که به باور ما با رهبران مرحله ی نخستِ انقلاب مشروطه در ایران تفاوت ماهوی بسیار داشتند. زیرا این رهبران همه جوان، جسور، سکولار و از ویژگی انقلابی به مفهوم مدرن آن برخوردار بودند که در رهبران مرحله ی نخستِ مشروطه کمتر دیده می شد. اما آدمیت بدون تاکید براین که، دوره ی دوم انقلاب مشروطه واجد ویژگی های مشخصی به ویژه در رهبری آن که این زمان در جنبش انقلابی پیدا شده بود ( که در نظریه ی ما به آن تاکید می شود)، تمام داده های لازم را برای پیش فرض ما که آن را با عنوان «مشروطه ی گیلانی» از مشروطه ی به اصطلاح ایرانی که آجودانی ارائه می کند، به دست می دهد.
او می نویسد: « بدون این که به تفصیل بپردازیم، بگوییم که سلسله جنبانان جنبش[ مشروطه ی] گیلان، میرزا کریم خان رشتی[۵] و برادرش سردار محیی معزالسلطان بودند. آن دو با سران سوسیال دموکرات قفقاز در بادکوبه ملاقات سری کردند[۶]. یاری آنان را خواستند. واسطۀ [این] مذاکرات، آقا محمد وکیل التجار از نمایندگان مجلس اول[از رشت] بود[۷]. سپس میرزا کریم خان به تفلیس رفت و با روسای سوسیال دموکرات گرجستان نیز کنکاش نمود. نقشۀ منظم انقلابی ریخته شد. دسته های مجاهدین از همۀ عناصر سوسیال دموکرات، مسلمان، گرجی و ارمنی به رشت رسیدند. دو تن از نخبگان سوسیال دموکرات هم آمدند. «محمد امین رسول زاده» از بادکوبه و «سرگو اورژونیکدزه» از تفلیس. رسول زاده را می شناسیم. سرگو ( که در گیلان به همین اسم خوانده می شد) مرد انقلابی گرجی از همکاران لنین بود و پس از انقلاب اکتبر وزیر صنایع سنگین شد. به علاوه «یفرم دروشاگیست» انقلابی هم آمد. او [به گفته ی سالار فاتح] مجسمه ای از آهن بود»( آدمیت، همان : ۱۳۳ – ۱۳۴)

نکته ای که باید به نظر فریدون آدمیت بیفزاییم این است که ارتباط « سرگو اورژونیکدزه» را نباید در این زمان با تشکیلات جناح بلشویکی حزب سوسیال دموکرات روسیه که لنین آن را از جناح منشویکی( میانه ی روی) این حزب در ماه اوت سال ۱۹۰۳(مرداد ۱۲۸۲) منفک کرد و بعدا تشخص ویژه ی سیاسی در روسیه با مواضع انقلابی مشخص پیدا کرد، یکی بدانیم. در این زمان هنوز بلشویک بودن آن تشخص ویژه و انقلابی که بعدها به ویژه با تزهای آوریل ۱۹۱۷ لنین پیدا کرد، نداشت و همین امر سبب نزدیکی دو جناح منشویک و بلشویک در این زمان بود. روایت آدمیت به نظر می رسد که این نکته را چندان در نظر نمی گیرد و اورژونیکدزه را همان بلشویک بعد از آوریل ۱۹۱۷ در نظر دارد. این را می توانیم از گفته ی آدمیت در مورد « محمد امین رسول زاده» نیز دریافت که او را نیز همانند اورژونیکدزه، بدون تاملی عضو حزب سوسیال دموکرات روسیه به حساب آورده و از نظر تشکیلاتی یکی دانسته است. در حالیکه می دانیم که رسول زاده ضمن آن که این زمان عضو حزب سوسیال دموکرات روسیه بود اما به جناح منشویک آن تعلق داشت و بعد از آمدن به رشت و همگامی و همراهی با کمیته ی ستار در براندازی استبداد صغیر، بعد از فتح تهران در تابستان ۱۲۸۸ خورشیدی در ایران ماند و با همکاری سلیمان میرزا اسکندری، سید محمد رضا مساوات و سید حسن تقی زاده و برخی دیگر « حزب دموکرات ایران» را پایه گذاری کردند که حسین خان کسمایی از رهبران برجسته ی کمیته ی ستار که مجاهدین مشروطه ی گیلانی را برای حمله به تهران رهبری می کرد نیز از اعضای برجسته ی آن بود.
رسول زاده روزنامه نگار حرفه ای و مبارز بود. او در حزب دموکرات ایران مدیریت روزنامه ی « ایران نو» ارگان مرکزی حزب دموکرات ایران را به عهده داشت که از روزنامه های جدی این زمان در ایران محسوب می شد که در تهران انتشار می یافت[۸]

پیداست که رهبران اصلی مشروطه ی گیلانی در کمیته ی ستار یعنی کریم خان رشتی، سردار محیی و حسین خان کسمایی هیچ شباهتی با رهبران مورد نظر آجودانی در مرحله ی نخست مشروطه ندارد که آنان را با گفته ها و نوشته هایشان به تقلیل دادن مفاهیم سکولار مشروطه متهم می کند.

 

توصیف ویژگی های منحصر به فرد مجاهدین گیلانی در فتح تهران
فریدون آدمیت در نگاه به پروسه ی فتح تهران و برانداختن استبداد صغیر، نگاه ویژه ای به مجاهدین جوان، جسور و انقلابی گیلانی دارد که در هیچ کدام از نوشته های تاریخ مشروطه همان طورکه او نیز اشاره و تاکید می کند، دست کم تا این اندازه برجسته نیست. او با هوشمندی، تمامِ جوانبِ این رخداد بزرگ تاریخی را که نقطه ی پایانی بر استبداد صغیر گذاشت را دیده و این حرکت تاریخی را در اراده ی پولادین مجاهدین مشروطه ی گیلانی که آنان را در اینجا با عنوان های گوناگون « اردوی انقلابی گیلان»، « ملیون» و « جبهۀ مجاهدین گیلان » تشخص می بخشد، برجسته کرده است. چنان برجستگی که خواننده تصور می کند که اگرآنان نبودند این رخداد بزرگ به آن شکلِ انقلابی در ایران آن زمان انجام نمی شد: «اردوی انقلابی گیلان به سوی پایتخت روان شد. هر کس با روزی ده شاهی خوراک، خود را سیر می کرد. همزمان [با] فتحِ قزوین، از طرف محمد علی شاه [برای بازداشتن مجاهدین گیلان از حمله به تهران] دستخط اعادۀ مشروطیت صادر گردید(۱۴ ربیع الثانی ۱۳۲۷)[۹].
حالا این فکر از انجمن ایالتی تبریز تلقین می گردید که ملیون [اردوی مجاهدین گیلانی که قزوین را به تصرف خود درآورده و قصد حمله به تهران داشتند] از حرکت به سوی تهران منصرف گردند[!].[۱۰] سپهدار[تنکابنی در اردوی مجاهدین گیلانی] نیز مایل به آن[ فکر انجمن ایالتی تبریز] بود. اما فرماندهان اردو[ مجاهدین جوان گیلانی] نظر انجمن تبریز را رد کردند و فتح تهران و خلع محمد علی شاه را خواستند. در واقع جبهۀ مجاهدین گیلان ماهیت انقلابی داشت و به تهران که رسیدند، سردار محیی و یفرم در صدد برآمدند که با گروه ۵۰۰ نفری مجهز به بمب و موزر، شبانگاه به سلطنت آباد [ مقر محمد علی شاه] حمله برند. اما محمد علی شاه زودتر در سفارت روس تحصن گرفت(۲۷ جمادی الثانی ۱۳۲۷)[ و] جان به سلامت برد»( آدمیت، همان: ۱۳۵)

 

یونیک و یگانه بودن اقدام مجاهدین مشروطۀ گیلانی
چنان که تا کنون دیدیم، تصویر سازی فریدون آدمیت از مشروطه ی گیلانی به ویژه در مرحله ی دوم مشروطه یعنی پس از کودتای محمد علی شاه – لیاخوف، تصویری نجات دهنده ی انقلاب مشروطه و عامل اصلی فروپاشی استبداد صغیری است که با تمام قدرت بازگشته بود تا همه ی جان فشانی های مبارزان در راه برقراری مشروطه و مجلس و قانون را نابود کند. آدمیت هر چند به اجمال و ایجاز در این باره سخن گفته اما تمامِ سخن را در همان چند صفحه ی کتابش گفته است.
در تصویر سازی او از مجاهدین مشروطه ی گیلانی و ارتباط وثیقی که آنان با مجاهدین و مبارزین قفقازی داشتند و الهام و امدادی که از آنان می گرفتند، همه چیز بیان شده اِلا این که او به جنبش مشروطه در گیلان تشخصِ نامیِ ویژه ای اعطاء نکرده است. همان که ما آن را با ویژگی های معین، « مشروطه ی گیلانی» گفته ایم و آن را از « مشروطه ی ایرانی» منفک و متمایز کرده ایم. توضیح آن که از نظر ما مشروطه ی گیلانی در میان مبارزات مشروطه در مرحله ی دوم که در تبریز و گیلان و اصفهان( با محوریت مجاهدین بختیاری ) به عنوان تنها کانون های مقاومت علیه استبداد صغیر محسوب می شدند، یونیک و یگانه بود.
یگانه بود زیرا تبریز با وجود آن که اولین جرقه های مقاومت علیه استبداد صغیر را برافروخت و آن را به شعله ای فروزان تبدیل کرد اما درآستانه ی پیروزی و سقوط استبداد در شرایط دشواری قرار گرفت که من آن را در جایی با عبارت «تبریزِ قهرمان در دامِ عاملِ ناهشیار تاریخ» توصیف کرده ام( ناصر عظیمی ۱۳۹۶: ۴۲۱). دامی که در اثر اشغال تبریز توسط ارتش روسیه تزاری در ۹ اردیبهشت ۱۲۸۸ خورشیدی یعنی یک هفته قبل از تصرف قزوین توسط مجاهدین مشروطه ی گیلانی، فراهم شد و رهبران مبارز مشروطه ی این کانون اصلی مقاومت مشروطه خواهی به دلیل آن که جانشان توسط اشغال گران تهدید می شد به شهنبدری( سفارت) عثمانی در تبریز پناه بردند و از این تاریخ تقریبا هیچ فرصتی برای نقش آفرینی در سقوط استبداد صغیر پیدا نکردند. از شجاعت و بی باکی مجاهدین بختیاری نیز در محاصره و حمله به دژ استبداد در تهران در تیرماه ۱۲۸۸ خورشیدی همراه با مجاهدین مشروطه ی گیلانی همه گونه توصیف های قهرمانانه شده اما همان گونه که آدمیت تاکید کرده است آنان به دلایل گوناگون از جمله نداشتن رهبری[۱۱] ( پس از تصرف اصفهان در ۹ دی ماه ۱۲۸۷ خورشیدی) ، قصدی برای حمله به دژ استبداد محمد علی شاهی و برانداختن آن نداشتند و این تنها مجاهدین مشروطه ی گیلان بودندکه بعد از به دست گرفتن قدرت در گیلان در ۱۹ بهمن ۱۲۸۷ خورشید، بدون تامل و تاخیراز همان اوایل اسفند ۱۲۸۷ خورشیدی رهسپار تهران شدند و تا آخر با استواریِ قدم به پیش تاختند و انجمن ایالتی تبریز را برای رفتن به تهران با تلگراف های متعدد و توضیح مفصل مجاب کردند و مجاهدین بختیاری را نیز با دعوتشان به همراهی با خود همراه نمودند تا آن که استبداد صغیر را از اریکه ی قدرت به زیر کشیدند. از این منظر مشروطه ی گیلانی با نگاه ویژه ی خود ( که ما آن را الهام گرفته از مبارزات و تجارب و اندیشه های همرزمانشان در قفقاز) مستوجب تشخص ویژه با عنوان « مشروطه ی گیلانی » می شناسیم.

پانوشت ها:

_______________________
[۱] میرزا علی‌آقا تبریزی مشهور به ثقهالاسلام شهید تبریزی از مبارزان مشروطه بود که در ۹ دی ماه ۱۲۹۰ خورشیدی و پس از ماجرای اولتیماتوم روسیه به ایران و اشغال تبریز توسط ارتش این کشور، دستگیر و همراه هفت تن دیگر از مبارزان به دار آویخته شد. دقیقن همین رخداد در ماه بعد یعنی در بهمن ماه ۱۲۹۰ در رشت و انزلی اتفاق افتاد و هفت تن از مبارزان مشروطه و ضد ارتش اشغال گر روسیه در گیلان نیز توسط روس ها به دار آویخته شدند.[۲] حتا فردی چون کوچک خان نیز پس از بازگشت از تفلیس به رشت و پذیرفتن عضویت «کمیته ی ستار»، دیگر آن مشروطه خواه مرحله ی نخست نبود. ( نگاه کنید: ناصر عظیمی ۱۳۹۹، فصل دوم)[۳] این تحول را به گونه ای دیگر بعدا در جنبش و انقلاب جنگل نیز می توان دید. جنبش و انقلاب جنگل نیز در فرایند تحولی خود، به فرادستی نیروهای اجتماعی رادیکال تر از تابستان ۱۲۹۷ خورشیدی به بعد دست یافت که با نیروهای اجتماعی آغاز جنبش تفاوت ماهوی بسیار داشت( نگاه کنید، عظیمی۱۳۹۹: ۱۱۰ – ۱۳۰)[۴] به نظر می رسد که تبریز نیز در مرحله ی دوم مشروطه چنین ویژگی داشت. با این حال باید تاکید شود که با وجود این تنوع و جدانگری فکری در جنبش مشروطه در نقاط مختلف و از جمله در گیلان و تبریز، در این دوره در هیچکدام از این جنبش های محلیِ مشروطه خواهی نمی توان حتا رگه هایی از جداسری جغرافیایی و گریز از مرکز ملاحظه کرد. به نظر می رسد این گرایش ها تنها بعد از پیروزی انقلاب اکتبر و ورود تئوری بلشویکی از دروازه ی انقلاب جنگل به ایران در سال۱۲۹۹ خورشیدی و به ویژه با ارجاع به دیدگاه لنینی در جزوه ی معروف « حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» است که در ایران رواج یافت. (نگاه کنید به بابک امیر خسروی۱۳۹۱)[۵] فریدون آدمیت در باره ی میرزا کریم خان رشتی تاکید می کند که :«راجع به فعالیت های سیاسی میرزا کریم خان در دورۀ تاریخی دیگر، اینجا کاری نداریم. بر او ایرادهای اصولی وارد می دانند » ( همان: ۱۳۳)[۶] آدمیت از نقش حسین خان کسمایی چیزی نمی گوید در حالیکه او به یک اعتبار رهبر ایدئوژیک این حرکت محسوب می شد. کسی که زبان فرانسه و روسی می دانست و با انقلاب کبیر فرانسه به خوبی آشنا بود. بعد از فرار مشروطه خواهان گیلانی به تفلیس او نیز به تفلیس رفت و در آن جا با اعضای کمیته ی ستار در برنامه ی ریزی حمله به سردار افخم از رهبران اصلی بود.[۷] آقا محمد وکیل التجار پدرِکریم کشاورز و فریدون کشاورز بود.[۸] آدمیت می نویسد که رسول زاده « در ۱۳۲۶ قمری(۱۹۰۸) از جانب حزب سوسیال دموکرات قفقاز به رشت آمد و در نهضت انقلابی گیلان مشارکت داشت. با مجاهدین روانۀ تهران شد و یکی از موسسان فرقۀ دموکرات ایران بود. (آدمیت : همان: ۹۷). رسول زاده بعد از بازگشت به باکو در آن جا در سال ۱۹۱۱ ( ۱۲۹۰ خورشیدی)، « حزب مساوات» را بنیانگذاری کرد که دیدگاهی نزدیک به منشویک های روسی داشت و سپس در تاسیس جمهوری دموکراتیک آذربایجان نقش اصلی ایفاء کرد که در سال ۱۹۲۰ توسط بلشویک ها سرنگون شد.[۹] برابر ۱۵ اردیبهشت ۱۲۸۸ خورشیدی . در واقع همان روز تصرف قزوین این اعلامیه توسط محمد علی شاه صادر شد تا مجاهدین را از حمله به تهران باز دارد.[۱۰] تقی‌زاده به‌عنوان یکی از مشروطه‌خواهانِ بنامِ آن‌زمان و کسی که نزد مجاهدین گیلان دارای نفوذ بسیار بود و این زمان عضو انجمن ایالتی تبریز و از رهبران مقاومتِ شهر تبریز محسوب می شد، پس از اشغال تبریز توسط روس ها و تسلیم شهر، ادعا می‌کرد که اگر مجاهدین گیلانی به تهران حمله کنند، روسیه ممکن است قزوین و تهران را نیز همانند تبریز اشغال کند. کسروی می‌گوید که تقی‌زاده برای امر وطن‌پرستانه، چنین نظری نداشته است بلکه چون خود در این امر، یعنی حرکت مجاهدین گیلانی به‌سوی تهران دخالت نداشته و نمی‌توانست داشته باشد، تلاش کرده از آن جلوگیری کند: «‌آقایان تقی‌زاده و مساوات و همدستان ایشان، اینان از بسیار پیش نامبرداریِ مجاهدان را برنتافته، همیشه می‌کوشیدند جانفشانی‌های آنان را خوار و بی‌ارج نمایند و از نام و آوازه‌شان بکاهند و این هنگام کوشش بیشتر نموده، می‌خواستند نگذارند، شورش هم‌چنان پیش رفته و آخرین فیروزی به‌نام مجاهدان و جانبازان در آید و بسیار بهتر می‌شمردند که با گفتگو و دست اندرکاری خودِ ایشان به‌پایان برسد و آخرین نتیجه از ایشان باشد. این‌ها چیزهای‌ست که رفتار‌های دیرترشان نیز آن را بی‌گمان می‌گرداند» (کسروی، ۱۳۸۷: ۳۰ ، همچنین نگاه کنید ناصر عظیمی ۱۳۹۶: ۴۱۶-۴۳۰)

[۱۲] سردار اسعد بختیاری رهبر جوان و مشروطه خواه بختیاری که در واقع تنها کسی بود که در میان بختیاری ها از تمایلات برجسته ی ملی و وطنی و مشروطه خواهی مدرن برخوردار بود (و نه به قول آدمیت خواست های محلی)؛ این زمان در اروپا بود و آمدنش به اصفهان و به دست گرفتن رهبری مجاهدین بختیاری و همگامی با مجاهدی مشروطه ی گیلانی در حمله به تهران تا خرداد ۱۲۸۸ خورشیدی یعنی بعد از تصرف قزوین توسط اردوی ملی گیلانی به تعویق افتاد.

منابع:
۱. آجودانی، ماشاء الله(۱۳۸۳)، مشروطه ی ایرانی، انتشارات اختران
۲. آدمیت، فریدون( ۱۳۵۴)، فکر دموکراسی اجتماعی در نهضت مشروطیت ایران، چاپ اول، انتشارات پیام
۳. امیرخسروی، بابک(۱۳۹۱)، مبحث ملی و بررسی اجمالی آن در ایران،
۴. تبریزی، ثقه الاسلام(۲۵۳۵)، مجموعه آثار قلمی شادروان ثقه الاسلام شهید تبریزی، به کوشش نصرت الله فتحی، سلسله انتشارات انجمن آثار ملی ایران
۵. عظیمی ، ناصر(۱۳۹۶)، تاریخ گیلان( از ورود شاه عباس اول به گیلان تا پایان انقلاب جنگل)، نشر فرهنگ ایلیا
۶. عظیمی، ناصر(۱۳۹۹)، جنبشی که به انقلاب تبدیل شد( از مبارزه بر علیه اشغالگران تا تاسیس جمهوری در گیلان)، سپیدرود
۷. کسروی، احمد( ۱۳۸۷)، تاریخ هیجده سالۀ آذربایجان؛ بازمانده های تاریخ مشروطه، امیرکبیر
۸. مارکس، کارل( ۱۳۵۳)، هیجدهم برومر لویی بناپارت، ترجمه ی محمد پور هرمزان، بی جا
به نقل از تلگرام مورّخان

آن‌که تاریخ می‌داند و آن‌که نمی‌داند،دکتر جواد طباطبایی

اکتبر 23rd, 2021

کمتر کشوری در جهان متمدن وجود دارد که کارگزاران بلندپایۀ آن به اندازۀ فرمانروایان ایران از تاریخ کشور خود بیگانه و از آن نفور باشند. البته، این تنها یکی از فضیلت‌های ملّی ماست و انحصار به فرمانروایان نیز ندارد. در این کشور، دیواری کوتاه‌تر از تاریخ ایران وجود ندارد، اما آن‌چه در این مسابقۀ رمی جَمَرات به دیوار کوتاه ایران مغفول می‌ماند این است که «در زمانه‌ای که سنگ فتنه از آسمان بر سر این کشور و مردم آن می‌بارد»، آن ریزه‌سنگ‌ها به تخته‌سنگ‌هایی تبدیل می‌شوند و بر سر همین کشور و مردم آن فرومی‌ریزند. شیطانی که ما گمان می‌کنیم به سوی او سنگ پرتاب می‌کنیم اندکی بیشتر از ما تاریخ می‌داند و چون تاریخ می‌داند در بیشتر جبهه‌ها بر ما چیره می‌شود. این‌که امروزه، به گفتۀ مسئولان، اسرائیل در مرزهای کشور جولان می‌دهد، و این‌که تا محاصرۀ ایران کامل نشد کسی از مسئولان نفهمید که چه اتفاقی دارد می‌افتد، به معنای این است که استکبار جهانی تاریخ ایران را می‌داند و مسئولان ایرانی نمی‌دانند. من دو سال پیش در نوشته‌ای با عنوان «دولت، ملّت و حکومت قانون» هشدار داده بودم که محاصرۀ ایران در حال کامل شدن است، اما گوش‌ها به گفته‌های امام جمعه‌هایی حساس بود که گمان میکردند جمهوری باکو «پارۀ تن اسلام» است و باید از آن دفاع کرد. کسی که اندکی از تاریخ و سیاست می‌دانست می‌توانست بداند که دیری است تا گرگ‌های تورکستانی‌ها دندان برای پاره کردن ایران تیز کرده‌اند و با سیاستِ «ان شاء اﷲ گربه استِ» فرمانروایان نمی‌توان چنین بحرانی را مدیریت کرد. این‌که امروز آن گرگ‌ها در مرزهای ایران جا خوش کرده‌اند، و بعید است که اندک تهدیدهای توخالی مسئولانی که برخی از آن‌ها درست نمی‌دانند چه می‌گویند اثری بر آن‌ها بگذارد، جز این نیست که آنان رایزنانی دارند که تاریخ و سیاست می‌دانند، در حالی‌که دپیلمات سابق و معاون وزارت امور خارجه و دبیر کنونی شورای «راهبردی»(کذا فی الاصل!) روابط خارجی، عراقچی، همان است که ضمن توصیه به همزیستی مسالمت‌آمیز به دو دولت ارمنستان و جمهوری باکو گفته بود که «از هر دو کشور شهروندانی در ایران زندگی می‌کنند»! این درجه از سیاست نفهمی را می‌توان با مرتبه‌ای از تاریخ و سیاست دانی مقایسه کرد که دولت اسرائیل و برخی از دولت‌های غربی و حتیٰ شرقی پیوسته از آن برخوردار بوده‌اند. اینک دلیل این‌که در جای دیگری گفته بودم همه جا دانشگاه ملّی است، در ایران نه! در جای دیگری باید توضیح دهم که همین اصطلاح «راهبردی» را دانشگاهیانی که هیچ تصوری از استراتژی نداشتند ــ یعنی اهل ادب فرهنگستان نشین ــ به دولت و ملّت قالب کرده‌اند. گویا آقایان گمان می‌کرده‌اند که استراتژی علم راه بردن است که بدیهی است هیچ معنایی ندارد! در هیچ یک از زبان‌هایی که دارای سابقۀ فرهنگی هستند، حتی در عربی، که سخنگویان آن با «العقل العربی» خود اندکی بیشتر ما این چیزها را می‌فهمند، استراتژی را ترجمه نکرده‌اند آن هم این اندازه بی‌معنا.

باری، اندکی بیشتر از بیست سال پیش، در ۱۹۹۹، یکی از برجسته‌ترین اسلام‌شناسان زندۀ زمان، برنارد لویس انگلیسی، در یک سخنرانی در مرکز موشه دایان در دانشگاه تل آویو دربارۀ جایگاه ایران گفته بود : «در دوهزار سال گذشته هیچ کشورگشا، یا نیروی خارجی، نتوانسته‌ است بر زبان و فرهنگ ایرانی اثرات بنیادی بگذارد، که این یکی از نشانه‌های فرهنگ برتر است و فرهنگ برتر همیشه بر فروتر چیرگی یافته‌است». آن مرحوم این را گفته بود که به مسئولان اسرائیلی و غربی بفهماند که اگر بخواهند ایران را بر سر جایش بنشانند باید آن را به ایرانستان تبدیل کنند. این همان برنامه‌ای است که از سه دهه پیش در دستور کار نهادهای امنیتی و سیاست خارجی کشورهایی قرار گرفته است که از تبدیل ایران به ایرانستان سود می‌برند که تورکستان بزرگ در رأس آن قرار دارد.

این‌که ایران نیز مانند همۀ کشورهای دیگر دشمنانی مانند برنارد لویس دارد امری طبیعی است، اما این‌که همان دشمنان سخنگویانی نیز در داخل نهادهای حکومتی یک کشور داشته باشد از خلاف‌آمد عادت‌های سیاست جهانی است. یک نمونۀ اخیر و عبرت‌انگیز از بازپخش سخنان بیگانگان در داخل بیانات سردار نقدی است که گفته است : «سلسلۀ پلید هخامنشی، که بزرگ‌ترین کشتارها و خیانت‌ها را کرد، بعد از افول قدرت، کشور را دو دستی تقدیم یونان کرد. از سوی دیگر، ساسانیان هم بعد از افول قدرت کشور را به مغول‌ها تقدیم کردند.» او این نکته را نیز افزوده است که «تاریخ‌نویسان مزدور، که به سرویس‌های جاسوسی وابسته هستند، تلاش می‌کنند تاریخ کشور ما را تحریف کنند‌‌. تاریخ هشت هزار سالۀ ما را به دو هزار و پانصد سال کاهش داده‌اند.» بدیهی است که تاریخ‌نویسان مزدور کاری بسیار بدی کرده‌اند، اما اگر تاریخ دو هزار پانصد ساله تاریخ خیانت و جنایت است چه ضرورتی دارد که تاریخ آن جنایت‌ها و خیانت‌ها را به هشت هزار سال برسانیم و بیشتر عِرض خود ببریم؟ یکی از دلایل این‌که در دو دهۀ گذشته کشور چنین فجیع در محاصرۀ تورکی‌ـ عربی درآمده از تاریخ‌ندانی مسئولان است و این‌که به واقع اینان نمی‌دانند در کجا فرمان می‌رانند!

چنان‌که در جای دیگری گفته‌ام، چهار دهه پس از انقلاب فرهنگی، دانشگاه مادر، در تاریخ‌نویسی ملّی به جایی رسیده است که بنجل‌های فعال سیاسی توده‌ای نیویورکی را با ترجمه‌ای بد به دانشجویان تحمیل می‌کند و لابُدّ اعضای انقلاب فرهنگی، که حتیٰ برای الگوی مصرف آب آفتابه نیز نظری دارند، از نظارتی که بر همۀ ریزه‌کاری‌های دانشگاه دارند، به خود می‌بالند. ایران تنها کشور دارای تاریخ است که بخش عمده‌ای از تاریخ دانشگاهی آن در «کشورهای متخاصم» و به قلم فعالان سیاسی نوشته می‌شود. البته، اگر این تاریخ‌دانی دشمنان ایران و تاریخ‌ندانی مسئولان و استادان تالی‌های فاسد بسیاری نمی‌داشت می‌شد از کنار آن گذشت، اما این تاریخ‌ندانی و آن تاریخ‌دانی، در جایی، در اوضاع و احوال پرمخاطرۀ دهه‌های اخیر، به تهدیدی برای وحدت ملّی و سرزمینی تبدیل شده است. در شرایط عادی، اهمیتی ندارد که یک فعال سیاسی توده‌ای برای ایران تاریخ بنویسد و دانشگاه آن را به دانشجو تحمیل کند؛ مهم این است که دانشگاه، و استادان آن، با این ترجمه‌ها و تحمیل آن به دانشجویان، برهان قاطعی بر شکست انقلاب فرهنگی و عدم موفقیت خود به دست می‌دهند.

من هیچ کشور دیگری را که تاریخ‌نویسی در آن سابقه‌ای دست‌کم هزار ساله داشته باشد نمی‌شناسم که دانشگاه‌های آن نتوانند تاریخ‌ کشور خود را بنویسند. شمار تاریخ‌هایی که در کشورهایی مانند ایالات متحده و همۀ اروپای باختری از نویسندگان و زبان‌های بیگانه دربارۀ تاریخ آن کشورها ترجمه شده‌اند از پنج در صد تولید کتاب‌های تاریخی فراتر نمی‌رود و البته همۀ این نوشته‌های تاریخی پژوهش‌های بدیعی هستند که هیچ ربطی به یاوه‌های امثال یرواند آبراهامیان و شرکا ندارد که خیانت به کشور و تاریخ آن از همۀ جای کتاب‌های آنان می‌بارد؛ خباثت ــ یا بی‌خبری ــ مترجمان نیز که جای خود دارد که به عنوان مُقلِّدان نادان آن‌چه مرجع توده‌ای «به پیمانه ریخته آنان نوشیده‌اند». تاریخ ایران، به قول محمد علی فروغی، انباشته از این «وهن‌های» به مردم آن است که «از جهل مردم و خیانت نخبگان برای کشور حاصل شده است».

منبع

  مطلب مرتبط:

نقدی بر «کودتا»ی دکتر آبراهامیان،بخش(۱):علی میرفطروس

سیستان

اکتبر 11th, 2021

 

 

ضرورت احتیاط در استفاده از اسناد تاریخی،نامۀ دکتر فریدون علا به دکتر یرواند آبراهامیان

اکتبر 6th, 2021

اشاره:

بررسی تاریخ معاصر ایران غالباً به تعصّبات سیاسی و ایدئولوژیک آغشته است و این امر خصوصاً در بارۀ دوران پُرآشوب ملّی کردن صنعت نفت   نمودِ بیشتری دارد.

دکتر یرواند آبراهامیان پژوهشگری است که با تکیه بر مکتب تاریخ نویسیِ نئومارکسیست های انگلیسی کوشیده تا به بررسی تاریخ معاصر ایران بپردازد. وی مدتی به حزب توده تعلّق خاطر داشت و این دو نکته باعث شده تا پژوهش های آبراهامیان دارای ضعف های سیاسی-ایدئولوژیک باشد.در مقالات نقدی بر «کودتا»ی دکتر آبراهامیان و آبراهامیان؛ سرگردان میان دو انقلاب به بخشی از این ضعف ها اشاره شده است.

متن زیر  ترجمۀ نامۀ دکتر فریدون علا (فرزند دولتمرد معروف؛حسین علا) به دکتر آبراهامیان است.مضمون این نامه تأکید بر نکاتی در بارۀ زندگی سیاسی حسین علا است که در کتاب دکتر آبراهامیان مورد غفلت  قرار گرفته است.

حسین علا در سال 1919 از همراهان و همکاران محمدعلی فروغی برای استیفای حقوق ایران در کنفرانس پاریس بود و عجیب اینکه در آن شرایط حسّاس تاریخی دکتر محمّد مصدّق که در سوئیس زندگی می کرد، نخواست یا نتوانست با هیأت همراهِ فروغی در پاریس همکاری یا مساعدت کند[1].

 

در سراسر دوران پهلوی ها حسین علا از دولتمردان برجستۀ آن عصر بود. سخنرانی قاطع و دلیرانۀ علا در شورای امنیّت سازمان ملل در سال 1325 باعث خروج قطعی ارتش شوروی از آذربایجان ایران و سقوط فرقۀ دموکرات شد.

نامۀ دکتر فریدون علا به دکتر آبراهامیان به ضعفی اشاره دارد که در تحقیقات بسیاری از پژوهشگران  حاکم است؛ و آن،اهمیّت دادن به برخی اسناد به عنوان «وحی مُنزل»است.نمونه ای از این اسناد که مورد استناد دکتر آبراهامیان قرار گرفته،سندی است از سازمان سیا که طی آن،خلیل ملکی متهم به گرفتن پول از سازمان سیا شده است!در حالیکه انصاف این بود که با توجه به کارنامۀ سیاسی و زندگی پُرفقر و فاقۀ ملکی، در استناد به این «سند»  تاّمل بیشتری می شد.به عبارت دیگر،احتیاط در استفاده از اسناد تاریخی برای یک پژوهشگرِ بی طرف  ضروری است.

   دکتر فریدون علا  ابتدا در دانشگاه های معتبر آمریکا  رشتۀ تاریخ خواند و سپس، تحصیلات تخصّصی خود را  در خون شناسی  به پایان برد.او بنیانگذار« مرکز ملّی انتقال خون ایران» است و در این جایگاه  برای ارتقای علمی این مرکزِ حیاتی در سطح جهانی خدمات ارزنده ای نموده است.فیلم مستند تلویزیون ایران اینترنشنال روشنگر این تلاش ها و خدمات است.

***

28 ماه اوت 2021

جناب آقای پروفسور آبراهامیان

دوستان توجه مرا به قسمتی از کتاب اخیرتان «بحران نفت در ایران، از ملّی گرائی تا کودتا» جلب کرده اند بخصوص به آنجایی که علناً صداقت مرحوم پدرم حسین علاء نخست وزیر سابق ایران را در دو نوبت زیر سئوال می‌برید.

 برخلاف علوم آزمایشگاهی که با آن‌ها آشنایی دارم، تاریخ  مقوله ای پیچیده است و ارزیابی در بارۀ این یا آن شخصیّت سیاسی در طول زمان  قابل تغییر است. هر کسی می‌تواند نظری داشته باشد ولی تاریخ‌شناس باید از مطالبی که درج می‌کند اطمینان کامل داشته باشد و ضمن رعایت احتیاط در ارزیابی اسناد ،از افترا و تهمت اجتناب نماید: در صفحۀ 119 می‌خوانیم:

«در یادداشت جداگانه‌ای سازمان اطلاعات مرکزی (CIA) تذکر داده که سفیر آمریکا در تهران، آقای هنری گریدی جهت تقویت دست علا و مغلوب کردن دشمنانش، مبلغ دلاری مستقیمی را –محرمانه- به وی پرداخت کند و با توجه به کاملاً محرمانه بودنِ این معامله ، نیازی به دریافت رسید جهت پاسخگویی وجود نداشت».

به آن صورتی که شما بیان کرده‌اید برداشت خواننده این است که نخست وزیر وقت واقعاً مبلغ قابل توجهی پول به عنوان رشوه دریافت کرده است. بدیهی است که خوانندۀ عادی جهت تأیید واقعیات دسترسی به پرونده مورد نظر ندارد، [یعنی یادداشتی به تاریخ 23 آوریل 1951 از طرف معاونت برنامه‌ریزی آقای فرانک ویزنر (Frank Wisner) خطاب به معاونت CIA آلن دالس (Alen Dulles) موجود در آرشیو محرمانه CIA  که در سال 2017 به وسیلۀ وزارت خارجه آمریکا منتشر شده است] ولی با خواندن یادداشت آقای ویزنر (روابط خارجی ایالات متحده آمریکا 1952 تا 1954 ایران 1951 تا 1954- اداره تاریخ نویس، سند شماره 18، آوریل 23، 1951) توجۀ خواننده فوراً به حذف استادانۀ مطالب اصلی در رابطه با این موضوع جلب می شود: یعنی این یادداشت داخلی به طور وضوح نشان می‌دهد که پیشنهاد ویزنر هنوز به تصویب ریاست CIA و وزارت خارجه نرسیده است. به علاوه- همانطوری که در پاراگراف چهارم یادداشت آشکار است-روح  دولت ایران و علاء از پیشنهاد پرداخت این وجه کاملاً بی‌خبر بود، در این پاراگراف می‌خوانیم:

– «قبل از آنکه به استحضار علاء برسد ادارۀ هماهنگی سیاست (CIA) لازم می‌داند که کلّ مبلغ مورد تصویب قرار خواهد گرفت و قسط اول هر چه زودتر به دست آن‌ها خواهد رسید».

به علاوه، باید به این نکته توجه داشت که طرح این یادداشت فقط چهار روز قبل از سقوط کابینۀ علاء (در تاریخ 27 آوریل) بوده و در نتیجه ،اجرای طرح پیشنهادی ویزنر بلا اجرا، نامربوط و بی‌اعتبار شد.

جنابعالی  تذکر هیچکدام از این نکات بسیار اساسی را مهم ندانسته اید. این‌جا است که شیوۀ تاریخ نگاری جنابعالی در ویرایش ماهرانه و حذف انتخابی مطالب اساسی  روشن می‌شود.

در جای دیگر همین فصل کتاب (صفحه 118-119) به این نکته اشاره می‌شود که گرایش ضد مصدّقیِ مقامات آمریکایی و حتی سرچشمۀ عملیات آژاکس (Ajax) در اوایل سال 1951، قبل از آنکه دکتر مصدق رئیس دولت بشود آغاز شده بود! مدارک بی‌شمار آرشیوها این ادعا را انکار می‌کنند. مثلاً اقدامات اوریل هریمن فرستادۀ ویژۀ رئیس جمهور آمریکا به تهران  برای میانجی‌گری مسئله نفت، یا موفقیت مک گی و کریدی (Mc Gee & Grady) در تعدیل سیاست‌های شرکت نفت ایران و انگلیس و وادار کردن آن‌ها به پذیرفتن مدل آرامکو و متقاعد کردن مقامات بریتانیا که اصل ملی شدن نفت ایران را بپذیرند و بالاخره ،تقلیل بعضی برنامه‌های افراطی بریتانیا -مانند عملیات پیشنهادی باکانیر (Operation Buccaneer) که حتی شامل اشغال شهرنفت خیزِ  آبادان بود.

یادآور می‌شوم که دیپلماسی آمریکا با پشتکار و مهارت علاء بود که در شورای امنیّت سازمان ملل آذربایجان را از چنگ شوروی نجات داد.

شرح غائله آذربایجان در کتاب‌تان «ایران بین دو انقلاب» (1982) صفحات 411 و 412 و آشنایی با نوشته های اخیرتان دربارۀ دوران مصدق ناچار خواننده را به این نتیجه می‌رساند که به عنوان تاریخ شناس مشهور، بی‌طرفی و بی غرضیِ جنابعالی فدای تعصّبات ایدئولوژیک شده است.

 

با نهایت احترام

فریدون علاء

به نقل از سایت علی میرفطروس

__________________________

[1]– مصدّق در کتاب خاطرات و تألّمات(ص118) می نویسد:«در[سوئیس]بودم که قرارداد 1919 معروف به قرارداد وثوق الدوله بین ایران و انگلیس منعقد گردید که باز تصمیم گرفتم در سوئیس اقامت کنم و به کارِ تجارت پردازم.مقدارِ قلیلی هم کالا که در ایران کمیاب شده بود، خریداری[کردم] به ایران فرستادم…».

 

 

 شاه‌کُش:نگاهی به نقش نورالدین کیانوری در سوءقصد بهمن۱۳۲۷ در پرتو سندی نویافته،بهمن زبردست

اکتبر 6th, 2021

 

سوءقصد به شاهان در تاریخ معاصر ایران امری معمول بوده، چنان‌که به‌تقریب از آغاز شاهی دودمان قاجار تا پایان شاهی دودمان پهلوی، شاهان یک‌درمیان مورد یک و گاه دو سوءقصد قرار گرفته‌اند. از این بابت در میان شاهان می‌توان واپسین شاه پهلوی را رکورددار دانست. تا جایی که می‌دانیم دو بار بیگانگان برای سوءقصد به او برنامه‌ریزی کردند[1] و دو بار هم توسط ایرانیان مورد سوءقصد قرار گرفت و هر بار هم به‌نحو معجزه‌آسایی جان به‌در برد تا در پایان در غربت و تنهایی و از سرطان بمیرد.

سندی که بهانۀ نوشتن این نوشته شده، قطعنامۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران به تاریخ 10 اسفند 1335در‌بارۀ نخستین سوءقصد به جان شاه در پانزدهم بهمن 1327 و نقش دکتر نورالدین کیانوری در آن است که در پایان عیناً و بدون هیچ ویرایشی از روی نسخه‌ای که برای کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی فرستاده شده و حال توسط مرکز ویلسون از  بایگانی دولتی تاریخ معاصر روسیه و بایگانی دولتیِ تاریخ اجتماعی-سیاسی روسیه استخراج و منتشر شده است نقل می‌شود. اهمیت این سند از آنجا است که تنها سند رسمی تایید نقش یکی از رهبران حزب تودۀ ایران در   سوءقصد به شاه توسط کمیتۀ مرکزی این حزب است و تا جایی که من می‌دانم  نه‌تنها متن آن در هیچ کتاب یا مقالۀ پژوهشی فارسی نقل نشده، بلکه حتی به وجود چنین سندی هم در جایی اشاره‌ای نشده است.

آن روز، یعنی جمعه پانزدهم بهمن 1327، چند دقیقه‌ای به ساعت 3 بعدازظهر مانده بود که خودروی محمدرضا پهلوی، شاه 29 سالۀ ایران که با وقت‌شناسی همیشگی برای شرکت در جشن سالگرد تاسیس دانشگاه تهران، نهاد نوپای پایه‌گذاری شده توسط پدرش، به آنجا رفته بود، به رانندگی امیرصادقی از در بزرگ دانشگاه وارد و جلوی در دانشکدۀ حقوق ایستاد و شاه از آن پیاده شد.[2] او تازه از خودرو پیاده شده بود و به سوی صف هیئت ‌دولت در جلوی دانشکدۀ حقوق می‌رفت که ناگهان صدای تیری برخاست.

یکی از خبرنگاران که از بقیه جدا شده و به‌سرعت خودش را به شاه رسانده بود، با هدف گرفتن سر او پیاپی به سویش شلیک کرد. شاه با نشست و برخاست و حرکات زیگزاگ می‌خواست از برخورد تیرها جلوگیری کند. سه تا از تیرها کلاه شاه را سوراخ کرده و چهارمی از روی روی لب و گونۀ راستش گذشته و پنجمی هنگامی که او برگشته بود از پالتو و لباس او گذشته و کتفش را زخمی کرده بود. افراد گارد، ضارب را که بعدتر از روی کارت شناسایی‌اش مشخص شد ناصر فخرآرایی نام دارد، درجا کشتند و شاه که آسیب چندانی ندیده بود رهسپار بیمارستان یوسف‌آباد شد و مراسم به‌هم خورد، اما کار به همین‌جا ختم نشد و به فاصلۀ اندکی با اعلام حکومت نظامی و انتساب ضارب به حزب تودۀ ایران، این حزب از سوی دولت منحل اعلام و مراکز آن در تهران و شهرستانها اشغال شد.[3]

رویدادی که روایت ساده و خلاصه‌شده‌ای از آن گذشت، تاثیر مهمی بر تاریخ معاصر ایران گذاشت و مانند بیشتر سوءقصدهای سیاسی و بسیاری از مرگهای طبیعیِ مردان سیاسی این سرزمین، از قتل خواجه نظام‌الملک طوسی در دهم رمضان سال ۴۸۵ قمریدتا کنون، در هاله‌ای از ابهام پیچیده شده. چنان‌که نه‌تنها افراد و جریانهای سیاسیِ پشت این سوءقصد محل بحث و مناقشه هستند، بلکه حتی خود این رویداد که روزِ روشن و دربرابر چشم بسیاری از دولتمردان و خبرنگاران آن روز رخ داده هم با روایتهای کاملاً متفاوتی نقل شده است.

 ذهن بدبین ایرانی آن‌چنان به بافتن تارهای توطئه بر گرد رویدادهای سیاسی خو گرفته که شخصی مانند دکتر علی‌اکبر سیاسی، رییس وقت دانشگاه تهران که آن‌روز هم در محل حادثه حضور داشت، حتی دربارۀ برگزیدن دانشگاه تهران به‌عنوان محل سوءقصد، که کاملاً هم تصادفی بود، می‌نویسد: “این‌که چرا دانشگاه را برای این منظور انتخاب کرده بودند؟ گفته شد به این دلیل که اگر سوءقصد کاملاً موفقیت‌آمیز می‌شد، حکومت و قدرت جدید بهانه‌ای داشت که استقلال این دستگاه را از بین ببرد و آن را زیر سلطه و نظر خود درآورد. و اگر موفقیت‌آمیز نبود لااقل سبب شود که اوّلاً، پنج استاد توده‌ای، که محرک ضارب محسوب می‌شدند، از دانشگاه به‌حق اخراج گردند؛ ثانیاً، شاه نسبت به دانشگاه دل‌چرکین و بدبین شود و از توجه و عنایت به آن خودداری کند. این دو منظور عملی شدند، هم پنج استاد توده‌‌ای دانشگاه را ترک گفته متواری شدند، و هم رفتار شاه نسبت به دانشگاه و رییس آن تغییر ماهیّت داد.”[4]

از شرح روایتهای متضاد روز حادثه که خوانندگان می‌توانند در کتابهای پنج گلوله برای شاه، نوشتۀ محمود تربتی سنجابی و راز ناگشوده، نوشتۀ دکتر ماشاالله ورقا[5] شماری از آنها را بخوانند می‌گذریم و تنها به ارتباط این رویداد با جریانهای سیاسی آن روز، و به‌ویژه یکی از همان پنج استاد توده‌‌ای، یعنی دکتر نورالدین کیانوری که در آن زمان عضو هیئت‌اجراییۀ حزب تودۀ ایران و مسئول تشکیلات کلّ این حزب بود، می‌پردازیم.

پیش از هر چیز بد نیست روایت خود شاه را از عامل این سوءقصد بدانیم. به روایت او، “معلوم شد که وی با بعضی از متعصبین دینی رابطه داشته و درعین‌حال نشانه‌هائی از تماس او با حزب منحله توده بدست آمد. نکته جالب آنکه معشوقه او دختر باغبان سفارت انگلیس در تهران است.” [6] اینکه عامل اصلی سوءقصد چه کسی بود، پرسشی بود که در ذهن شاه باقی ماند، چنانکه هشت سال بعد آن را از علی امینی پرسید و هنگامی که “امینی به عنوان امری بدیهی پاسخ داد: اعلیحضرت به خوبی می‌دانند که عامل اصلی سوءقصد چه کسی بود – رزم‌آرا.” [7] تنها گفت که این دیگر از آن حرف‌هاست.

چه در همان زمان و چه بعدها، کسانی سپهبد رزم‌آرا ،که آن روز رییس ستاد ارتش بود، را در پس این سوءقصد دانستند و به مواردی مانند حضور نداشتن او در مراسم دانشگاه تهران، هرچند دلیلی هم برای حضورش در آنجا نبود، فرمان آماده‌باش به پادگانهای تهران در روز پانزدهم بهمن، که مصادف با روز بزرگداشت دکتر ارانی توسط حزب تودۀ ایران بود، و جملۀ “این که دیگر قرار نبود!” ضارب پس از شلیک سربازان به سویش، که مطلقاً درست نبود، استناد کردند. [8]

از میان عوامل متهم به نقش داشتن در این سوءقصد، عجیب‌تر از دولت بریتانیا یا سپهبد رزم‌آرا، حزب تودۀ ایران و عضو هیئت‌اجراییه و مسئول تشکیلات کلّ آن یعنی دکتر کیانوری است، چرا که مخالفت با ترور فردی، همواره یکی از تفاوتهای بنیادی میان احزاب کمونیستِ راست‌کیش با بسیاری از گروهایی مارکسیستی دیگر بوده. جدای اینکه چقدر این روایت درست باشد، داستان معروفی وجود دارد که در همۀ زندگینامه‌های لنین نقل شده و آن این است که ولادیمیر هفده ساله، هنگام اعدام برادرش الکساندر در 1887، به‌جرم برنامه‌ریزی برای سوءقصد به تزار هم‌نامش، الکساندر سوم، به خواهرش گفته بود، “نه، ما نباید این مسیر را انتخاب کنیم.”[9]

نخستین سند منتشر شدۀ ساواک، که نشان از آگاهی این سازمان از نقش کیانوری در این سوءقصد دارد سندی به تاریخ سال 1352 است،[10] پیش از این، حتی در کتاب سرهنگ زیبایی هم به نقش کیانوری اشاره‌ای نشده،[11] که نشان از بی‌خبری ساواک از این موضوع، دست‌کم تا سال 1343 است.

نخستین پژوهشی که به نقش کیانوری دراین‌باره پرداخت، نوشتۀ بیژن جزنی در زندان است که سالها بعد منتشر گردید. جزنی در این نوشته، به‌گونۀ شگفتی‌آوری خطوط کلی داستان را به‌خوبی شرح می‌دهد. به نوشتۀ او، “گفته شده است که فخرآرائی و چند تن از دوستان او از اعضای حزب توده بودند، و قصد خود را توسط یکی از رهبران –احتمالاً کیانوری– به‌اطلاع رسانده بودند. حزب پیشنهاد آن‌ها را ظاهراً رد کرده بود. ولی کیانوری بطور ضمنی آن را تایید کرده بود.” [12]

جدای از پژوهش جزنی که تا پس از انقلاب انتشار عمومی نیافت، نخستین کسی که از نقش کیانوری در سوءقصد به شاه سخن گفت و سخنانش بازتاب گسترده‌ای یافت، فریدون کشاورز بود. روایت کشاورز از این موضوع که همراه با شاخ‌وبرگها و حدس‌وگمان‌های نادرستی مانند ارتباط کیانوری با اشرف پهلوی و دربار است، خطوط کلی ماجرا را که در قطعنامۀ کمیتۀ مرکزی هم آمده به درستی بازگو می‌کند، اما حتی او نیز به قطعنامه اشاره‌ای ندارد و تنها به ثبت موضوع در صورت‌جلسات کمیتۀ مرکزی اشاره می‌کند.[13]

پس از انتشار خاطرات دکتر کشاورز، انور خامه‌ای نیز که عامل اصلی سوءقصد به شاه را رزم‌آرا می‌دانست، با نقل خاطرات کشاورز، شاخ‌وبرگ بیشتری به آن داده، احتمال اطلاع و نقش مقامات اتحاد شوروی از این موضوع را هم مطرح نمود،[14]

سپس دکتر غلامحسین فروتن نیز در کتاب خاطراتش، با نقد هر دو روایت، روایت سومی را بازگو نمود که با ردّ شاخ‌وبرگها و حدس‌وگمان‌های دو روایت پیشین، بر نقش فردی کیانوری در سوءقصد تاکید داشت. گرچه او هم مانند کشاور به صدور قطعنامۀ کمیتۀ مرکزی دراین‌باره اشاره‌ای نمی‌کند، اما می‌نویسد که، “عمل کیانوری در حادثه 15 بهمن در مسکو در کمیته مرکزی مورد بحث قرار گرفت و پروندۀ آن به پلنوم چهارم کمیته مرکزی تسلیم شد. اعضای پلنوم همه با این پرونده آشنایی پیدا کردند. برخی از اعضاء در این پلنوم و ازجمله کشاورز در این مورد سخن راندند. پرونده امر به مقامات شوروی مراجعه داده شد. آنها هم به هیئت رئیسه پلنوم توصیه کردند که به بحث پایان داده شود. حملات و جنجال کشاورز علیه کیانوری جنبه شخصی داشت، از راه دلسوزی برای حزب نبود. عیب این جنجال در این بود که چنان چه مطلب به خارج درز می‌کرد و به گوش مقامات امنیتی ایران می‌رسید امکان داشت و شاید هم مسلم بود برای ارگانی مشکلات تازه‌ای پدید آورد.”[15] فریدون آذرنور که خود از شرکت‌کنندگان در پلنوم بوده هم، روایت عجیبی از گم شدن این پرونده در پلنوم دارد.[16]

روایتهای خود کیانوری از این سوءقصد را باید به دو دستۀ جداگانه بخش‌بندی کرد. نخست، روایت او در سال 1358 و پیش از بازداشتش است که با تعبیرِ حسن‌قصد از آن یاد کرده، کوچکترین اشاره‌ای به نقش خود در آن نمی‌کند،[17] دوم روایت او در سال 1371 و پس از بازداشت است که با فاش شدن نقشش در ماجرا، از آن سخن می‌گوید، اما باز به قطعنامۀ کمیتۀ مرکزی حزب دراین‌باره کوچکترین اشاره‌ای نمی‌کند، و مدعی می‌شود که پلنوم چهارم اتهامات علیهش را مردود دانسته.[18]

جدا از ایراداتی که بابک امیرخسروی به روایت کیانوری وارد کرده،[19] روایت کیانوری در موارد مهمی نیز با روایت خود ارگانی تفاوت دارد. برای نمونه کیانوری به اینکه  ارگانی نه عضوی ساده، بلکه معاون انتظامات حزب بوده و حداقل باید دو یا سه بار در هفته، اوضاع داخلی حزب، ورود و خروج اعضا یا افراد و اتفاقاتی که می‌افتاد را به او گزارش می‌کرده، اشاره‌ای نمی‌کند. همچنین برخلاف روایت خودش که می‌گوید رادمنش به او گفته، “حزب ما بطور اصولی با ترور مخالف است و ما ترور را وسیله‌ای برای پیشبرد انقلابی نمی‌دانیم”، به روایت ارگانی حتی این را هم به او نگفته و تنها گفته، “من موضوع را با اعضای کمیته مرکزی مطرح کردم، آنان معتقدند در این مملکت ممکن است مسائلی پیش بیاید که به ما ارتباطی ندارد.” و هنگامی که ارگانی از او می‌پرسد، “پس شما موافقید؟” پاسخ می‌دهد، “گفتم به ما مربوط نیست، هر کاری دلتان می‌خواهد بکنید.” هنگامی هم که از او درخواست اسلحه می‌کند، می‌گوید، “اسلحه را هم خودتان تهیه کنید.” همچنین برخلاف گفتۀ او که هر چند وقت یک‌بار ارگانی نزدش می‌آمده و از وضع فخرآرایی خبر می‌داده و او هم یک بار به ارگانی گفته، این شخص را ول کن، به عقیده من او آدم نرمالی نیست، برعکس به روایت ارگانی این کیانوری بوده که چند بار از او پرسیده، “چطور شد، رفیقتان کاری نکرد؟” [20]

پرده‌پوشی نقش کیانوری در این سوءقصد، در حزب تودۀ ایران تا اندازه‌ای بود که برای نمونه حتی محمد‌مهدی پرتوی، مسئول سازمان مخفی حزب هم از این موضوع بی‌خبر بود و در هنگام بازجویی، رزم‌آرا را در پس این حادثه می‌دانست.[21]

تک‌روی و گرایش به حادثه‌جویی کیانوری، که ضمن توبیخ باعث برکناری او از مشاغل تشکیلاتی در هیئت‌اجرائیه برکنار شد، سالها بعد و در زمانی که حزب خود را جدی‌ترین مدافع نظام برآمده از انقلاب می‌دانست، با تشکیل سازمان نظامی و عضوگیری پنهانی از بالاترین رده‌های ارتش و شهربانی، پنهان کردن سلاح و دادن اطلاعات محرمانۀ نظامی به کشورهای بیگانه، بدون اینکه حتی اعضای هیئت دبیران حزب را در جریان این تصمیم‌ها بگذارد، یک بار دیگر بهانۀ غیرقانونی شدن حزب را فراهم کرد.[22]

گرچه موضوع نقش کیانوری در سوءقصد به شاه، در پلنوم چهارم مطرح شد، اما خواه به دلیل توصیۀ مقامات اتحاد شوروی و خواه به دلیل پرهیز از دادن توجیهی به حکومت پهلوی برای اثبات درست بودن انحلال حزب و نیز پرهیز از ایجاد گرفتاری برای ارگانی، برخلاف قطعنامۀ مربوط به تصمیمات اشتباه‌آمیز و حادثه‌جویانۀ رهبری حزب در دوران پس از 28 مرداد 1332، در این مورد قطعنامه‌ای به تصویب نرسید، یا اگر رسید در مجموعه اسناد منتشر شدۀ پلنوم نشانی از آن نیست .[23] اینکه متن قطعنامۀ کمیته مرکزی به خط چه کسی است را نمی‌توان قطعاً گفت، امّا بنا به شواهدی، ازجمله نمونۀ خطّ دکتر کیانوری در برگه‌های بازجویی‌اش، گمان می‌کنم خطّ او باشد،[24] که اگر این گمان درست باشد، نوشتن متن قطعنامه به خط خود او جالب‌توجه است.

در متن قطعنامه به قطعنامۀ دیگری هم به تاریخ  27 نوامبر 1952، برابر با 6 آذر 1331، که متاسفانه به متن آن دسترسی نداریم اشاره می‌شود، که بر اساس آن گویا در جلسۀ مشورتی برخی از اعضای کمیتۀ مرکزی در مهاجرت، اکثریت اعضا کیانوری را از مشاغل تشکیلاتی در کادر هیئت‌اجرائیه معاف کردند، هرچند در عمل سالها گذشت و هیچ اقدامی در این‌باره صورت نگرفت.

در پایان به امید دسترسی پژوهشگران به همۀ اسناد مهم تاریخ معاصر ایران، از آوردن نام اعضای کمیته مرکزی که پیشتر در نوشتۀ دیگری آورده بودم می‌گذرم و به متن سند می‌پردازم:

اوّل مارس 1957 برابر با 10 اسفند 1335

 

قطعنامۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران دربارۀ حادثه 15 بهمن 1327

4 فوریه 1949 مصوب اوّل مارس 1957

  1. دربارۀ ماهیّت حادثه – در بهمن‌ماه 1327 از طرف ناصر فخرآرائی سوءقصدی بجان شاه ایران رخ داد. اعمّ از اینکه سوءقصدکننده بسابقۀ احساسات ضدسلطنت و تروریستی خود دست باین عمل زده باشد یعنی فرد ازجان‌گذشته‌ای باشد که تصوّر میکرده است میتواند با ترور تحوّلی در کشور ایجاد کند یا اینکه احیاناً بنا به‌تحریک محافل امپریالیستی و محافل مربوط به طبقات حاکمۀ ایران باینکار اقدام نموده باشد – درهرحال عمل او در وراء هرگونه اطّلاع، تصمیم یا اقدام حزب تودۀ ایران بوده و حزب و رهبری آن بنا بسیاست اصولی خود که با هرگونه ترور انفرادی مخالف است در اینکار کوچکترین دخالتی نداشته است.

ارتجاع ایران، الهامگران امپریالیستی که از مدّتها پیش درصدد جستن بهانه‌ای برای غیرقانونی اعلام کردن حزب تودۀ ایران بودند از این حادثه بدون هرگونه تحقیقی و بلافاصله و بی‌آنکه ادنی دلیلی در دست داشته باشند علیه حزب استفاده کردند و اندیشۀ دیرین خود را برای راندن حزب ما باختفاء عملی ساختند. با آنکه بعدها پروندۀ منظّمۀ دلایل  عدم دخالت حزب ما را در این حادثه شامل بود ارتجاع نه‌فقط از تصمیم خود عدول ننمود بلکه آنرا تشدید کرد.

رفیق کیانوری برای نخستین بار در زندان برای رفقا جودت و قاسمی افشاء نمود که رفیق ارگانی عضو حزب تودۀ ایران با ناصر فخرآرائی عامل ترور تماس داشته و رفیق ارگانی نیز در این امر با رفیق کیانوری بمثابه مسئول تشکیلات تماس گرفته است. بدینسان دو تن از رفقای حزبی یعنی رفیق کیانوری عضو هیئت‌اجرائیه حزب و مسئول تشکیلات کلّ حزب در آن ایّام و رفیق ارگانی از کادرهای حزب با این جریان تماس یافتند. با انکه این رفقا در بروز اندیشۀ ترور شاه در ذهن ناصر فخرآرائی و عزم او برای اجراء این اندیشه دخالتی ندارند ولی از آنجا که با یک جریان تروریستی تماس یافتند کمیتۀ مرکزی حزب خود را موظّف میداند که کم‌وکیف این تماس و حدود مسئولیت رفیق کیانوری عضو هیئت‌اجرائیه کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران را در این حادثه دقیقاً روشن کند و کلیّه تدابیر لازم را برای جلوگیری از تکرار این نوع پدیده‌ها در حیات حزبی اتخاذ نماید.

  1. حدود مسئولیت رفیق کیانوری – کمیتۀ مرکزی پس از استماع گزارش کمیسیون رسیدگی که در جلسۀ 5 مارس 1956 برای اجراء یک سلسله تحقیقات حزبی انتخاب شد، پس از آشنا شدن با پروندۀ منظّمۀ امر و آراء اعضاء کمیسیون (رفقا اسکندری، ]علی[ امیرخیزی و ]احسان[ طبری) و بحث و شور در ]ا[طراف موضوع حدود مسئولیت رفیق کیانوری را باتکاء اسناد و مدارک موجود در موارد زیرین مسلّم میشمارد:
  2. هنگامیکه رفیق ارگانی نقشۀ ترور شاه را به رفیق کیانوری اطلاع میدهد رفیق کیانوری نه‌تنها ویرا به احتراز جدّی از تماس با تروریست که مخالف با برنامۀ حزب است و در شرایط انروز حزب بویژه میتوانست عواقب شومی ببار آورد توصیه نمی‌کند بلکه به رفیق ارگانی وعده میدهد که این مطلب را با رفقای هیئت‌اجرائیه درمیان گذارد و سپس هم باو اطّلاع میدهد که این مطلب را با برخی از رفقا درمیان گذاشته است.
  3. با انکه اهمیّت این مسئله بویژه در شرایط انروز حیات حزب ما که دشمن می‌کوشید به او تاخت تازه‌ای بیاورد روشن بود رفیق کیانوری این مسئله را بطور سطحی و سرسری در هیئت‌اجرائیه مطرح میکند و صراحت کامل تصمیم جلسه را در این مورد خواستار نمی‌شود و چنانکه حوادث بعدی نشان میدهد توصیۀ جلسه را نیز باقتضای برخی شیوه‌های نادرست که در طرز کار حزبی او وجود داشته است در جهت صحیح آن درک نمی‌کند.
  4. باوجوداینکه هیئت‌اجرائیه حزب دخالت حزب را در این امر منع مینماید رفیق کیانوری در طرز ابلاغ به رفیق ارگانی براساس که بنا بگفتۀ وی برای خود او دست داده بود طوری از تصمیم هیئت‌اجرائیه سخن میگوید که برای رفیق ارگانی استنباط غلط دیگری حاصل میشود و رفیق ارگانی اجراء این امر را در حکم وظیفه‌ای برای خویش میشمرد.
  5. باانکه در ملاقات سوم با ارگانی رفیق کیانوری مشاهده میکند که رفیق ارگانی کماکان به تماس با تروریست ادامه میدهد نه‌فقط ویرا مورد توبیخ قرار نمیدهد و از عمل بازنمی‌دارد بلکه به بیانات او بنحوی سرسری نگریسته و هیئت‌اجرائیه را نیز از این جریان بی‌خبر میگذارد. با انکه رفیق کیانوری بدرستی برخی علل ذهنی این خطاها مانند غرور، خامی و بی‌تجربگی، عدم توجّه به عواقب وخیم یک جریان حادثه‌جویانه وسهل‌انگاری و بی‌اهمیّت گرفتن و جدّی نگرفتن موضوع اظهارات ارگانی در اوّلین ملاقات با او، عدم درک اهمیّت موضوع و ناتوانی در پیداکردن راه مقابله با چنین مسئله را خواه درضمن تحقیقات و خواه در پلاتفرم خویش تصریح میکند، ولی این انتقاد هنوز کافی و کنکرت نیست. رفیق کیانوری باید خطای خود را در موارد مصرّحه در این قطعنامه بپذیرد. رفیق کیانوری مرتکب نقض سیاست حزب که احتراز از هرگونه حادثۀ ماجراجویانه تروریستی را توصیه میکند و نقض انضباط حزبی شده است و بهمین جهت درخورد مجازات حزبی است. کمیتۀ مرکزی ضمناً در برخورد با این اشتباهات شخصیّت رفیق کیانوری و خدمات او را به نهضت ما درنظر میگیرد، درنظر میگیرد که این حادثه متعلّق بزمانی است که رفیق کیانوری باندازۀ کافی تجربۀ حیاتی و حزبی نداشته است و رشد عمومی حزب و نهضت نیز در مراحل اولیّه بوده است. کمیتۀ مرکزی در برخورد باین اشتباه هم‌چنین اهمیّت جدّی تحکیم مبادی وحدت حزب و رهبری آنرا در شرایط کنونی بحران عمومی حزب درنظر میگیرد لذا برآنست که:

اولاً – موافق با تصمیم متّخذه در قطعنامۀ 27 نوامبر 1952 جلسۀ مشورتی برخی از اعضاء کمیتۀ مرکزی در مهاجرت که مورد تائید اکثریت افراد جلسه بود و رفیق کیانوری نیز پس از آمدن بمهاجرت و آشنائی با آن سند آنرا درست دانست رفیق کیانوری از مشاغل تشکیلاتی در کادر هیئت‌اجرائیه معاف شود و بویژه فعالیّت رفیق کیانوری در رشته‌های تبلیغی و تدریسی انجام گیرد. رفیق کیانوری باید بکوشد اعتماد لازم کمیتۀ مرکزی را باین نکته که در کلّیۀ موارد با انضباط و احترام کامل بکار جمعی رفتار میکند جلب نماید، تا هرچه زودتر هرگونه محدودیّتی در مورد ارجاع مسئولیّت بایشان برداشته شود.

ثانیاً – کمیته مرکزی رفیق کیانوری را بسبب تمام طرز عمل وی در حادثۀ 15 بهمن قابل توبیخ میداند.

ثالثاً – رفیق کیانوری خود را طبق مضمون این قطعنامه باید انتقاد نماید.

  1. ارزیابی روش رهبری حزب دراین‌باره – در مسئله مورد بحث روش رهبری حزب نیز قابل انتقاد است. خطاهای رهبری حزب به نحو زیرین است:
  2. هنگامیکه رفیق کیانوری مسئلۀ مهمّی را در جلسۀ هیئت‌اجرائیه ولو بطور سطحی و سرسری مطرح ساخت رهبری میبایست بدان توجّه لازم را معطوف دارد و از کم‌وکیف آن اطّلاع حاصل کند ولی رهبری حزب از اجراء چنین وظیفه‌ای غفلت نمود.
  3. پس از انکه حوادث بوسیلۀ رفیق کیانوری افشاء شد رهبری در موقع مناسب اقدامی برای تحقیق تشکیلاتی منظم و رسیدگی عینی و عادلانه‌ای در مورد این مسئله بعمل نیاورد.

درست است که در شرایط خاص و مشخّص انروز چنین رسیدگی دشوار بود ولی پس از فرار رفقا از زندان و بویژه در شرایط حکومت مصدّق بارها فرصت مساعد برای انجام این عمل موجود بود. رهبری از طرفی رفیق کیانوری را بمثابۀ کسی که در حادثه‌جوئی خطرناکی شرکت داشته با محیط احتراز و احتیاط محصور میسازد و از طرف دیگر او را در مقامات حسّاسی مانند مسئول تشکیلات تهران، مسئول تهیّۀ اسلحه، مسئول اعزام افراد بخارج، عضو ستاد تدارک قیام و غیره و غیره میگذارد. این روش متناقض نمی‌توانست او را قانع کند که رهبری شیوۀ صحیحی را درمورد اشتباه او دنبال میکند.

  1. روش رهبری حزب در مهاجرت ]که[ عمل رسیدگی مقدّماتی باین موضوع را انجام میدهد و قطعنامه‌ای باکثریّت قاطع آراء صادر میکند ولی آنرا در آرشیو خود مدفون نگاه میدارد بدون اینکه دربارۀ این تعلیق تصمیم بنوبۀ خود تصمیمی اتخاذ شود. با این عمل رهبری در مهاجرت به بقاء ابهام و محیط ناسالم کمک میکندو حال انکه خود در قطعنامۀ موردبحث احتراز از ابقاء ابهام در نظائر این مسائل را توصیه میکند. بنابر مراتب فوق کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران از روش خود انتقاد مینماید.

                                               کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران

                                                        اول مارس 1957

 

ترجمه شده: [امضا] (و.ساوِلیِوا)

یادداشت

قطعنامه‌های کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران” دربارۀ برخی تصمیم‌های اشتباه‌آمیز و بلانکیستی رهبری حزب پس از کودتای 19 آگوست 1953″ (به تاریخ 14 مارس 1957) و “در مورد رویدادهای4 فوریه 1949” (به تاریخ 1 مارس 1957) )

از این مطالب در تهیۀ مقالۀ “دربارۀ وضعیت در حزب تودۀ ایران” که در شمارۀ 2 “بولتن اطلاعات” منتشر شده استفاده شده است.

آن. آنیسیموف

27 آوریل 1957

رئیس بخش [امضای ناخوانا]

27 آوریل 1957

[به] بایگانی

و. گوربانوف

7 مه 1957

 [مُهر کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی:

14057

24 مارس 1957

بازگشت به بخش عمومی کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی]

[1] . ولادیمیر کوزیچکین، کاگ‌ب در ایران، ترجمۀ اسماعیل زند و حسین ابوترابیان، تهران، بی‌نا، 1370، صص 282-280 و  حسن ماسالی ، نگرشی به گذشته و آینده: پنجاه سال مبارزه در راه آزادی، جلد 1، ویسبادن، مالتی کالچرال سنتر، 1392، ص. 403.

[2] . اطلاعات 80 سال، جلد1، تهران، موسسه اطلاعات، 1387، ص. 88.

[3] . همان، ص. 89.

[4] . علی‌اکبر سیاسی، یک زندگی سیاسی، تهران، نشر ثالث، 1386، صص. 272-271.

[5] . ماشاالله ورقا، راز ناگشوده، بی‌جا، انتشارات روزبه، 1395. کتاب دکتر ورقا باوجود تفصیل فراوان و اشاره به منابع متعدد، کوچکترین اشاره‌ای به قطعنامۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودۀ ایران دربارۀ حادثه 15 بهمن 1327 و نقش مشخص کیانوری، که گمان نمی‌رود نویسنده از آن بی‌خبر بوده باشد ندارد.

[6] . محمدرضا پهلوی، ماموریت برای وطنم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1353، ص. 94.

[7] . غلامرضا افخمی، زندگی و زمانۀ شاه، واشنگتن، زانتوس دیزاین، 1391، ص. 215.

[8] . جامی (جبهۀ آزادی مردم ایران)، گذشته چراغ  راه آینده است، تهران: انتشارات نیلوفر، چاپ دوم، 1371، ص. 515.

[9] . رابرت سرویس، لنین: زندگی انقلابیِ سرخ، ترجمۀ بیژن اشتری، تهران، نشر ثالث،  1390، ص. 88.

.[10] چپ در ایران به روایت اسناد ساواک: حزب توده در آلمان شرقی، بی‌جا ، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1392، ص. 317.

.[11] علی زیبائی، کمونیزم در ایران، بی‌جا، بی‌نا، 1343، صص. 454-446. 

[12] . بیژن جزنی، طرح جامعه‌شناسی و مبانی استراتژی جنبش انقلابی خلق ایران، تهران، انتشارات مازیار، 1357، ص. 34.

[13] . فریدون کشاورز، خاطرات سیاسی، تهران، نشر آبی، چاپ دوم، 1380، صص. 124-109.

[14] . انور خامه ای، از انشعاب تا کودتا، تهران، انتشارات هفته، 1363، صص. 147-123.

[15] . غلامحسین فروتن، یادهایی از گذشته، خاطرات دکتر غلامحسین فروتن، تهران، انتشارات سخن، 1380 ص. 165.

[16] . ایرج اسکندری، خاطرات ایرج اسکندری، تهران، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1372، ص. 278. روایتهای دیگری از چگونگی طرح موضوع ارتباط کیانوری با سوءقصد به شاه در پلنوم را می‌توانید در این منابع بیابید: عنایت الله رضا، ناگفته‌ها، تهران، نشر نامک، 1391، صص 186-185 و پرویز اکتشافی و حمید احمدی: خاطرات سرگرد هوایی پرویز اکتشافی، تهران، نشر ثالث، 1381، صص 202-201.

[17] . نورالدین کیانوری، حزب تودۀ ایران و مسائل میهن انقلابی ما، تهران، انتشارات حزب تودۀ ایران، 1361، ص. 570.

[18] . نورالدین کیانوری، خاطرات نورالدین کیانوری، تهران، انتشارات اطلاعات، 1371، صص. 186-183.

[19] . امیرخسروی، نظر از درون به نقش حزب توده ایران (نقدی بر خاطرات نورالدین کیانوری)،  تهران، موسسۀ تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه، 1375، صص. 223-216.

[20] . عبدالله ارگانی و محمود تربتی سنجابی: پنج گلوله برای شاه، تهران، چاپ دوم، 1381، صص. 86-85. روایت دیگری از ماجرا را هم که مرتضی زربخت با تفاوتهایی از قول ارگانی بازگو کرده می‌توانید در این منبع ببینید: مرتضی زربخت و حمید احمدی: خاطراتی از سازمان افسران حزب توده ایران، تهران، انتشارات ققنوس، 1382، صص. 222-216.

[21] . حزب توده از شکل‌گیری تا فروپاشی(1368-1320)، تهران، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1387، ص. 121.

[22] . محمدعلی عمویی، صبر تلخ، جلد سوم، برلین، 1399، صص. 804-796. به روایت عمویی، او نخستین بار در هنگام بازداشت از وجود سازمان نظامی و پنهان کردن سلاح اطلاع پیدا کرده.

[23]. خسرو شاکری (بزرگ – د): اسناد تاریخی جنبش کارگری، سوسیال-دموکراسی و کمونیستی ایران، جلد 1، تهران، انتشارات علم، بی‌تا، صص. 384-359.

.[24] حزب توده از شکل‌گیری تا فروپاشی(1368-1320)، پیشین، صص. 221-220.

 

به نقل از نشریۀ نگاه نو،شمارۀ 130،تابستان 1400

ترجمۀ«تاریخ‌نامۀ یوحنا سکوپای نیکیو» به همّتِ محمود فاضلی بیرجندی

اکتبر 6th, 2021

ترجمۀ فارسی  «تاریخ‌نامۀ یوحنا سکوپای نیکیو» به همّتِ محمود فاضلی بیرجندی از سوی انتشارات«بَرسَم»  منتشر شده است.
یوحنا نیکیو، تاریخ‌نگار قبطی و اسقف شهر نیکیو  در  اواخر سدۀ هفتم میلادی بود. این تاریخ‌نامه  از آفرینش آدم  در نزد قبطیان  و نیز از رویدادهای تاریخی تا  چیرگی اعراب مسلمان  سخن گفته است. تاریخ‌نامۀ یوحنا نیکیو  نکته‌های مهمی دارد که در تواریخ دیگر نیست. از ارزش‌های ویژه‌ی این ‌کتاب آگاهی‌هایی است که از سرزمین پارس داده است .همچنین  گزارش‌هایی از حملۀ مسلمانان به فرماندهی عمرو عاص به  سرزمینی است که بعدها  مصر نامیده شده و زبان ساکنان آن به عربی تغییر یافت.
 از برجسته‌ترین نکات این تاریخ‌نامه  روایتی جالب از ریشۀ قوم پارس و گزارشی  نادر از لشکرکشی کمبوجیه به مصر است. 


از محمود فاضلی بیرجندی،ترجمه های ارزشمندی در  تاریخ منتشر شده است،از جمله:

  • پارت‌ها و روزگارشان
  • شاهنامه و پژوهش‌های تازه
  • تذکره اربیل
  • یادداشت‌های محرمانه کنسولگری انگلستان در سیستان و قاینات
  • تاریخ سبئوس  

تاریخ‌نامه یوحنا سکوپای نیکیو در ۲۴۹ صفحه با بهای ۷۰ هزار تومان ازسوی انتشارات برسم منتشر شده است.
علاقمندان می توانند این کتاب را از طریق شماره‌‌ تلفن های ۸۸۳۲۵۳۲۹ و ۸۸۳۲۵۳۳۰ و ۸۸۳۲۵۳۳۱ و یا  از طریق نشانی اینترنتی زیر  تهیّه فرمایند: 

https://amordadnews.com/product/

قاب ها و نقاب های اندیشه در تاریخ ایران،بخش دوم ،علی میرفطروس

اکتبر 1st, 2021

بخش نخست

*تحقیقات موجود از جدائی قاطعی كه میان افكار اولیۀ شاعران و متفكران و عقاید دورۀ كمال شان موجود است غافل اند.

*توجه کنیم که«حافظِ قرآن خوان» چقدر از خرابات،پیرِ مغان، باربد، نکیسا، سیاوش، کیخسرو، جمشید، فریدون، جامِ جم، مانی، مهر، خسرو، شیرین، آتشکده و زرتشت  یاد کرده و چه مقدار مثلاً از شخصیّت های اسلامی، تقریباً هیچ!.

                                                                             طرح از:کافه لیبرال

منحنیِ شخصّیت و دوره بندیِ اندیشه ها 

سركوب‌های خونین دگراندیشان به آیندگان آموخت كه:«زبان سرخ، سرِ سبز می‌دهد بر باد».در چنان شرایطی است كه حافظ تأكید كرده :

هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

 و یا:
در این وادی به بانگ سیل بشنو
كه صد من خون مظلومان به یک جو
پرِ جبریل را اینجا بسوزند
بدان تا كودكان، آتش فروزند
سخن گفتن كرا یار است اینجا
تعالی الله چه استغناست اینجا[23]
مولوی نیز در سدۀ  هفتم هجری/ سیزدهم میلادی شِكوه می كرد:
احمقان سرور شدستند و ز بیم
عاقلان سرها كشیده در گلیم[24]
لذا، حافظ به «رندان خرابات»توصیه می كرد:
اگرچه باده فرَح بخش و باد، گل بیز است
ببانگ چنگ مخور می، كه محتسب تیز است
در آستین مرقّع، پیاله پنهان كن
كه همچو چشم صراحی، زمانه خونریز است

یغمای جندقی(شاعر عصر قاجار)كه در بارۀ «زاهدانِ ریائی» می گفت:

نه زاهد بهرِ پاسِ دین ننوشد می، از آن ترسد-

كه گردد آشكارا وقتِ مستی، كُفر پنهانش…

سرانجام برای حفظ جانش از تكفیر امام جمعه شهر، توبه كرد و چنین سرود:
ز شیخ شهر، جان بردم به تزویر مسلمانی
مدارا  گر بدین كافر نمی كردم، چه می كردم[25]

در چنان شرایطی فضل الله نعیمی(بنیانگذار فرقۀ حروفیّه)برای مصون ماندن از تكفیر شریعتمداران می گفت:
تا به من ره نبَرَد كس بجز از من، هرگز
در صُورهای پراكنده از آن می آیم[26]  
عمادالدین نسیمی (شاعر بزرگ حروفی) نیز سرکوب دگراندیشان را چنین توصیف  می کرد:

اگر کسی به تو رمزی ز سِرِّ حق گوید

چو مُلحدش بسرآری به خنجرِ خونخوار[27]

و لذا، توصیه می کرد:
مكن آه ای دلِ پر غم! بپوش اسرارِ دل محكم
كه نامحرم، خطابین است و می باید خموش آمد[28].

بنابراین، روایت اسحق افندی در بارۀ حروفیان می تواند درست باشد:
حروفیّه، اسرار خویش را پنهان و حقیقتِ عقاید خود را كتمان می كنند چرا كه بیم دارند علمای اسلام به حقیقتِ عقایدشان آگاه شوند و آنان را محو و نابود  سازند»[29]  
پیدایش فرقه های باطنی و یا رواج «تقیّه» با توجه به چنان شرایط دشواری  قابل درک است.استفاده از لفّافۀ مذهب و عرفان در بیان عقاید نشانۀ هوشمندی متفكرانی است كه در برابر استفادۀ شریعتمداران از دین – به‌عنوان حربه‌ای علیه اِبراز هرگونه آزاداندیشی- كوشیدند تا با همان سلاح (مذهب) علیه مذهب و پاسداران آن عمل كنند. این امر – با توجه به محدودیّت‌های تاریخی،درجۀ آگاهی مردم و ظرفیّت وجدان عمومی جامعه- تنها شیوۀ ممكنِ مبارزه برای مصون ماندن از تكفیر و سركوب شریعتمداران بود.
 استفاده از كنایه و استعاره ، باعث می‌شد تا افكار حقیقی این شاعران و متفكّران برای اكثریّت مردم ناشناس بماند به‌همین جهت، این کوشش ها و كشاکش های فکری با آنكه الهام‌بخش قهرمانی‌ها و فداكاری‌های بزرگ در نبرد با استبداد مذهبی شدند اما نتوانستند تا حدِّ جنبش‌های اجتماعی ارتقاء یابند بلكه در نهایت، به‌صورت جریانات كم‌دوام فرقه‌ای و «روشنفكری» ظهور كردند.

تحقیقات موجود از جدائی قاطعی كه میان افكار اولیۀ شاعران و متفكران و عقاید دورۀ كمال شان موجود است غافل اند در حالیکه می دانیم شخصیّت (یعنی: منِ اجتماعی و فرهنگی انسان) پدیده‌ای است متحوّل كه در جریان روابط و حوادث اجتماعی شكل می‌گیرد و قوام می‌یابد.بر این اساس، ما معتقدیم كه در سده های گذشته بسیاری از متفكران و شاعران آزاداندیش  در آغاز، مذهبی بوده‌اند (و غیر از آن نیز نمی‌توانستند باشند). ما تبلور این تفكّرات و تعلّقات مذهبی را در آثار اولیۀ همۀ شاعران و متفكران سده های گذشته  مشاهده می‌كنیم. در این باره كافی است كه به ابنِ راوندی اشاره نماییم:

ابن راوندی(در سدۀ 3 هجری/9 میلادی) یكی از بزرگان مذهبی به‌شمار می‌رفت بطوریكه رسالاتش، مدّت‌ها مورد رجوع و استفادۀ شیعیان بود، اما او در آخرین دوران زندگی خود، از عقاید اسلامی برگشت و مرتد شد و در مخالفت با اسلام  رسالات متعددی نوشت. راوندی در كتاب های الدامغ ،نَعت الحکمه،التّاج و الزمرّد  قرآن را مردود دانسته و به تمام پیغمبران (خصوصاً به پیغمبر اسلام) تاخته است. او در كتاب «الدّامغ» تأكید می‌كند:

خدا، همچون دشمن خشمگینی‌ست كه داروئی جز كشتن او نیست».

 راوندی پس از ارتداد از اسلام، مورد تكفیر و تعقیب قرار گرفت و متواری شد و در سال 301ه‍/913م در گمنامی و آوارگی درگذشت. او دارای 114 رساله بود كه متأسفانه امروزه اثری از آنها در دست نیست و ما تنها از طریق «ردیّه»های مخالفان با عقاید وی آشنا می شویم [30]

***

حملات و هجوم‌های پی‌درپی و دست‌به‌دست گشتنِ حكومت‌ها  نیز باعث موّاجیّت (گوناگونیِ) عقاید فلسفی شاعران و اندیشمندان بود. وجود نظرات گوناگون در بارۀ دین و فلسفۀ هستی در آثار بسیاری از شاعران و متفكران ایرانی، ناشی از شرایط گوناگونِ سیاسی و اجتماعی آنان بوده است. در آن «شبِ تاریک و بیم موج و گردابی چنان هائل» شاعر بزرگی مانند حافظ چه بسا که دارای عقاید متفاوتی بوده و لذا،اگر با تورّقی در دیوان حافظ ،او را  مسلمانی بنامیم كه «قرآن را به چهارده روایت می‌خوانده» تمام سخن نیست[31]،توجه کنیم که«حافظِ قرآن خوان» چقدر از سیاوش، مغان ، پیرِمغان ،خرابات ، جمشید ، فریدون، جامِ جم ، کیخسرو، باربد ، نکیسا ، مانی ، مهر، خسرو،  شیرین ، آتشکده و زرتشت  یاد کرده و چه مقدار مثلاً از شخصیّت های اسلامی، تقریباً هیچ!.

مهم این‌ست که نشان دهیم حافظ در طول زندگی پرآشوب و خصوصاً در آخرین دورۀ حیات خود، چه سیر و سلوكی كرده  است؟ چرا که خوانندۀ نكته‌بین در اشعار حافظ ابیات فراوانی می‌یابد كه به‌روشنی گرایش‌های مختلف و گاه متضادِ حافظ در برخورد با مذهب و فلسفۀ هستی را نشان می‌دهند. به‌عنوان مثال: او تأكید می‌كند كه در مكتب «پیر مغان» (پیشوا و رهبر زرتشتی) به معرفت و آگاهی رسیده و از جهل و گمراهی نجات یافته است:
آن روز بر دلم درِ معنا گشوده شد
كز ساكنان درگه پیرِ مغان شدم
و یا:
بندۀ پیر مغانم كه ز جهلم برهاند
بر این اساس، حافظ، ضمن قبول «حكایت معقول پیر مغان»، عذر و امتناع خود را از پذیرش قول فقهای اسلامی ابراز می كند:
پیر مغان حكایت معقول می كند
معذورم ار محالِ تو باور نمی كنم

یا:
دولت پیرِ مغان باد كه باقی سهل است
دیگری گو برو وُ نام من از یاد ببر
و یا:
حافظ! جناب پیرِ مغان مأمنِ وفا است
من ترکِ خاكبوسی این در نمی كنم
و اینچنین است كه حافظ می كوشد تا «آئین دین زرتشتی»را دو باره زنده كند:
بباغ، تازه كن آئین دین زرتشتی
كنون كه لاله برافروخت آتش نمرود

بر این همه،باید افزود که آخرین شعرهای حافظ در هجوم اوباش و پاسداران بوسیلۀ زنان خانه «بخاطر وحشتی كه بدیشان دست داده بود»از میان رفت و از ترس اینكه «مبادا از آن[شعر] ها مضرّتی به حافظ رسد، جمیع مُسوّدات را پاره پاره كردند و در آب شستند»[32]

نمونۀ دیگر، نظامی گنجوی است.او در نخستین دورۀ شاعری، مسلمانی متعبّد است (كتاب مخزن الاسرار)، در اواسط دوران زندگی، شاعری هوسباز، پرشور و بزمی است(منظومۀ هفت گنبد) و در پایان زندگیش، شاعری فرزانه که در جستجوی «آب حیات» و نوعی «مدینۀ فاضله» است. (منظومۀ اسكندر نامه).

 

شاعری ناشناخته!

در بیشترِ تذکره های ادبی و تاریخ ادبیّات های موجود(از جمله کتاب گرانسنگِ استاد ذبیح الله صفا) به زندگی و اشعارِ عماد الدین نسیمی،شاعر بزرگ فرقۀ حروفیّه در سدۀ 8 هجری/14 میلادی  اشاره ای نشده است. در ایران استاد دکتر صادق کیا نخستین کسی است که  به فرقۀ حروفیّه عنایت نموده و  در«واژه نامۀ گرگانی»(1330) و مقالۀ«آگاهی های تازه از حروفیان» (1333)،از عماد الدین نسیمی  یاد کرده است.

در کتاب کوچک نگارنده در دوران دانشجوئی(«جنبش حروفیّه و نهضت پَسیخانیان»،1356 )اشاراتی به زندگی،اشعار و عقاید نسیمی شده است. 

 اشعارِ عمادالدین نسیمی  نشان می دهند که وی نیز زمانی معتقد به مذهب شیعه بوده و اشعاری در مدح حضرت محمد، علی و سایر امامان شیعه سروده است از جمله:

خدا را مصطفی را مرتضی را

حسن شاه و حسینِ کربلا را

به زین العابدین آن سرورِ دین

محمد باقر  آن شاهِ رجا را…

نسیمی را ز لطف خود ببخشای

شفیع آورده است آلِ عبا را[33]

ضعف پرداخت و کیفیّت نازلِ این شعر نشان می دهد که متعلّق به ایّام جوانی یا دوران ابتدائی شاعری نسیمی است،امّا در دوران کمال،عمادالدین نسیمی اشعاری به غایت زیبا سرود که گاه به غزلیّات سعدی و حافظ  پهلو  می زنند.ما این موضوع را در بخش«خلّاقیّت و جایگاه ادبیِ نسیمی» مورد بررسی قرار داده ایم، ولی اگر بدانیم که مانند نظامی گنجوی،خاقانی شروانی ، فلکیِ شروانی و اوحدی مراغه ای  نسیمی نیز اهل آذربایجان بوده و به زبان تُرکی دیوان مهمّی دارد،آنگاه ارزشِ ادبی و خلّاقیّت هنریِ اشعارِ فارسی او  دو چندان می شود.

از جملۀ خلّاقیّت های شعری نسیمی،استفادۀ او از ظرائف کلامی و دقّت در بکارگیری حروف و کلماتِ همساز(همصدا)است.آگاهی نسیمی از هنر موسیقی به غنای شعری وی می افزود، مثلاً: در سطرِ زیر تکرارِ صدای« ز » (در کلمات زاهد ، ذکر، زلف) و کلمۀ «بتاب»(هم به معنای پیچ و تاب در رابطه با زلف،و  هم به معنای خشم و قهر در رابطه با زاهد) ظرفیّت شگفت انگیزی به شعر می دهد:

زاهد چو ذکرِ زلفِ تو کردم  بتاب رفت

یا : تکرار حرف« ر » و صدای بلند «آ» در بیت زیر  تصویرِ«دار» را در ذهن خواننده  عینیّت بیشتری می بخشد:

سرِ ما ز سِرِّ  عشقش  سرِ دار  دارد آری!

سرِ مَحرمِ «اناالحق»  سرِ  پایدار باشد

همچنین، در بیت زیر  تکرار حروف «ق» و«ت»(ط )و صدای بلندِ«آ »(در کلماتِ  قیام ،قامت، قیامت، طرف، تو و لطیف) به فضای حسّی شعر  برای تصوّرِ «بلندیِ قامتِ یار » می افزاید:

ای ز قیامِ قامتت  هر طرفی قیامتی

جز تو که دارد اینچنین خوب و لطیف قامتی

 نسیمی یکی از بی پروا ترین شاعران در مبارزه علیه «زاهدان ریائی» بود. در اوج اختلافات مذهبیِ«هفتاد و دو ملّت»،او از همبستگی و یگانگیِ انسان ها یاد می کرد و با دریغ  می گفت: 

طرّار بُرد گر همه را  هست روا،چون

یک مرد در این قافله  بیدار نباشد

نسیمی در اواخر زندگی به عقایدی دست یافت که سرانجام – مانند حلّاج – سرنوشت خونینِ وی را  رقم زد:

بیرون ز وجودِ خود خدا را

زنهار! مجو که گفتمت فاش

گوئی که به غیرِ ما  کسی هست؟

از خویش تو این حدیث  متراش

اینگونه عقاید و اشعار باعث شد تا نسیمی به شهر حَلب مهاجرت کند ولی در این شهر نیز از تکفیر و تهدید در امان نماند و…سرانجام  در آستانۀ 49 سالگی به فتوای شریعتمداران نسیمی را  زنده زنده پوست کندند و پیکرش را برای عبرت مردم  به دار آویختند[34]

 

تفاوتِ مفهوم اجتماعی و مفهوم فلسفی 

نكتۀ دیگر ، درک تفاوتِ مفهوم اجتماعی و مفهوم فلسفی در آثار شاعران و متفكران سده های گذشته است. به‌ عبارت دیگر، تعریف یا تمجید از حضرت محمّد یا علی -لزوماً- دلیلی بر اعتقادِ فلسفیِ آنان به خدا یا اسلام نیست، بلكه این امر، ضمن رعایت افكار عمومی، ناشی از یک گرایش اجتماعی بوده است،چنان‌كه شاعرانی از لنین یاد نموده و او را ستایش و تمجید كرده‌اند.مثلاً: عارف قزوینی که ابتداء در لباس روحانیت بود و تحت تأثیر تُرک های عثمانی، شعر «اتحاد اسلام» را سروده بود،با پیروزی انقلاب بلشویک ها در روسیه، بسوی لنین جلب شد و در ستایش او چنین گفت:
ای لنین، ای فرشتۀ رحمت

كن قدم رنجه، زود، بی زحمت

تخم چشم من آشیانۀ تست

 هین، بفرما كه خانه خانۀ تست[35]

این«گرایش اجتماعی»در میان بسیاری از شاعران،روشنفکران و رجال سیاسیِ بعد از مشروطیّت رواج داشت چندانکه سیّد ضیا طباطبائی نیز شیفتۀ عقاید لنین بود .ابوالقاسم لاهوتی نیز ابتداء مذهبی بود و در ستایش حضرت علی می گفت:

ای علیِ عالیِ عالی نژاد

ای ولیِ والیِ والا نهاد

من به توام عاشق و دلباخته

والۀ آنم که تو را ساخته

لاهوتی پس از گرایش به «راهِ  لنین» چنین سرود:

تودۀ­ رنجبرانیم که با راهِ لنین / در همه روی زمین

متحد بهرِ عوض کردن دنیا شده‌ایم / همه دانا شده‌ایم[36]

فرّخی یزدی هم ابتداء گرایش های اسلامی داشته و در مدح اسلام، شعر می سرود[37]

بنابراین، دوره بندی آثار شاعران و  متفکران ایران برای ترسیم منحنی شخصّیتِ آنان  بسیار ضروری است.

چنین تفسیری از تاریخ اجتماعی و ادبی ایرانِ بعد از اسلام،پذیرفتنی‌تر است.در پرتو تجربه‌های هولناکِ امروز، اینک به شرایط دشوار دگراندیشانِ دیروز آگاه تر می شویم.بر این اساس،بازخوانی متون ادبی و منابع تاریخی  چشم‌ اندازهای نوینی برای شناختِ قاب ها و نقاب های اندیشه  در تاریخ ایران خواهد گشود.

مهرماه ۱۳۶۹

_______________________________

پانویس ها:

[23] -بیت ها از دیوان حافظ، به تصحیح ابوالقاسم انجوی شیرازی است.

[24] – مثنوی معنوی،به خط سید حسن میرخانی، دفتر چهارم، ص360

[25] – نگاه كنید به: غزلیات یغمای جندقی، ص6؛ تذكرة اختر، احمد گرجی نژاد تبریزی (اختر)، ج1، ص748؛ تذكرۀ منظوم رشحه، تصنیف محمدباقر رشحه اصفهانی، ص82.

[26] -دیوان فارسی فضل الله نعیمی و عمادالدین نسیمی، ص19

[27] -دیوان نسیمی،ص253

[28] -همان ، ص87 

[29] – كاشف الاسرار و دافع الاشرار،قطع جیبی،طبع اسناتبول،1291 هجری، ص5.

[30] – برای بحثی مفصّل در بارۀ ابن راوندی و عقاید وی،نگاه كنید به: مِن تاریخ الالحاد فی الاسلام، عبدالرحمن بدوی،مقالۀ پاول کِروس،طبع الثانیه،سینا للنشر،قاهره،1945، صص89-219؛ خاندان نوبختی، عباس اقبال آشتیانی صص87-94؛ دانشنامه ایران و اسلام، زیر نظر احسان یارشاطر، ج4، صص571-573؛ بیست گفتار، مهدی محقّق، صص189-228؛ حلّاج،علی میرفطروس، 122-126؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 3، مقالۀ رضا رضازاده لنگرودی، صص 531-539.

[31] – در بارۀ «قرآن خوانی حافظ» و حدودِ این ادعا، نگاه كنید به مقالۀ ارزشمند دكتر باستانی پاریزی، «حافظ چندین هنر»در: حافظ شناسی، ج7، صص34-36 و40-42 و73.

[32] – این روایت تذكرۀ «عرفات العاشقین» (تقی الدین اوحدی) به ترتیب، در مقدمۀ حافظ یكتایی و شاملو آمده است. برای آگاهی از اوضاع اجتماعی-سیاسی و مذهبی زمان حافظ نگاه كنید به: مطلع السعدین و مجمع البحرین، كمال الدین عبدالرزاق سمرقندی، قسمت اول، به اهتمام عبدالحسین نوائی، صص290-299؛ حافظ، مقدمۀ انجوی شیرازی؛ تاریخ عصر حافظ، دكتر قاسم غنی؛ از كوچۀ رندان، دكتر عبدالحسین زرین كوب، خصوصاً صفحات 57-74

[33]– دیوان فارسی نسیمی،ص257،نسخۀ رستم علی اف منقول از نسخۀ استانبول

[34] – انباء الغُمر بانباء العُمر،ابن حجر عسقلانی، ج7 ،طبع بیروت،1406ه/1986میلادی،ص 271 ،  بدائع الزهور فی وقایع الدهور،ابن ایاس، ج2،طبع قاهره،1404ه/1984،ص36

[35] – نگاه كنید به: از صبا تا نیما، یحیی آرین پور، ج2، صص349-350 و351؛مقایسه كنید با شعر «مدح مولای متقّیان علی» سرودۀ نیمایوشیج كه از شعرهای اولیّۀ اوست و گویا بخاطر تعریض (یا تعرّضِ) گروهی متعصّب از بی اعتنائی نیما نسبت به حضرت علی سروده شده است زیرا كه در آغاز قطعه، نیما خطاب به «مدعی» می گوید:
گفتی ثنای شاهِ ولایت نكرده ام / بیرون ز هر ستایش و حد ثنا علی است
 مجموعه آثار نیما، دفتر اول، بكوشش سیروس طاهباز، ص635.

[36] – دیوان کامل ابوالقاسم لاهوتی‌،با مقدمه و تصحیح مجتبی برزآبادی فراهانی‌، نشراوستا فراهانی،تهران،1380،‌ص475

[37] – نگاه كنید به: دیوان فرخی یزدی، صص 191-193. با سپاس از دوست فرزانه ام داریوش كارگر، كه این دو مورد را به من یادآور شده است.

 

برندگان جوایز نوبل، پولیتزر و تونی خواستار آزادی سه نویسنده ایرانی شدند

سپتامبر 29th, 2021

گروهی از برندگان جوایز نوبل، پولیتزر و تونی در نامه‌ای خطاب به ابراهیم رئیسی، رئیس‌جمهوری اسلامی ایران، خواستار آزادی سه تن از نویسندگان دربند ایرانی شدند.

این خبر را انجمن قلم آمریکا (پِن آمریکا)، سازمانی غیرانتفاعی که از سال ۱۹۲۲ در نیویورک تأسیس شده و در زمینه پیشرفت ادبیات و حقوق بشر فعالیت دارد روز سه‌شنبه ششم مهر اعلام کرد.

«پن آمریکا» خبر می‌دهد که فهرست معتبری از برندگان نوبل، برندگان جایزه پولیتزر، نمایشنامه‌نویسان برنده جایزه تونی و نویسندگان پرفروش جهانی با امضای نامه‌ای خطاب به ابراهیم رئیسی خواستار آزادی بکتاش آبتین، کیوان باژن و رضا خندان مهابادی از زندان در ایران شدند.

در میان کسانی که این نامه را امضا کرده‌اند می‌توان به بازیگرانی چون الک بالدوین و مریل استریپ، نویسندگانی چون جان گرین، مارگارت اتوود، جنیفر اگان و خالد حسینی، آهنگسازانی چون استیون سوندهایم و ده‌ها فرد مشهور دیگر اشاره کرد.

در این نامه آمده است: «زمان آن فرا رسیده که دولت ایران به حق بیان نویسندگان، شاعران و اندیشمندان ایرانی احترام بگذارد».

امضاکنندگان نامه می‌افزایند: «از شما، ابراهیم رئیسی، رئیس‌جمهوری ایران، می‌خواهیم به حبس ناعادلانه بکتاش آبتین، کیوان باژن و رضا خندان مهابادی پایان دهید و همه کسانی را که در ایران به دلیل استفاده از حق آزادی نویسندگی زندانی هستند، آزاد کنید».

اتهامات این سه نویسنده «عضویت در کانون نویسندگان ایران، انتشار خبرنامه داخلی کانون، آماده‌کردن کتاب پژوهشی دربارهٔ تاریخ پنجاه ساله کانون برای انتشار داخلی، بیانیه‌های کانون، حضور بر مزار جان‌باختگان قتل‌های سیاسی زنجیره‌ای جعفر پوینده و محمد مختاری و شرکت در مراسم سالانه احمد شاملو» اعلام شده است.

دادگاه با این اتهامات، آقایان آبتین و خندان را هر کدام به شش سال زندان و کیوان باژن را نیز به سه سال و شش ماه زندان محکوم کرده است.

«پن آمریکا» اخیراً این سه نویسنده زندانی ایرانی را برای کسب جایزه «آزادی نوشتن» در سال ۲۰۲۱، انتخاب کرده است.

کانون نویسندگان ایران روز پنجم مهرماه به مناسبت گذشت یک‌سال از زندانی بودن این سه نویسنده بیانیه‌ای صادر کرد و نوشت که ادامهٔ اجرای حکم این سه عضو کانون نویسندگان را «سرکوب آزادی بیان و اقدامی جنایتکارانه» می‌داند.

کانون نویسندگان ایران خبر می‌دهد که «حتی درخواست مرخصی آنان در شرایط بحرانی کرونا با وجود ارائهٔ پروندهٔ پزشکی‌شان با مخالفت مراجع قضایی روبه‌رو شده است».

منبع:رادیو فردا

Exposition d’œuvres iraniennes

سپتامبر 29th, 2021

Exposition salon coquelicot 1 er édition

Après avoir présenté des événements internationaux en collaboration avec l’association Corps & Esprit MANI avec succès, la municipalité de Chambourcy a le plaisir de vous annoncer un événement atypique avec une sélection d’artistes membres de l’association Iranian Artists.

 

Une exposition d’art NFT et d’art physique qui aura lieu pour la première fois dans les Yvelines ! Vanecha Roudbaraki, artiste cotée et inauguratrice du salon Coquelicot a Chambourcy exposera ses œuvres physiques avec  Azad AminEhsan NasriMeysam AhmadiMina MouhebatiNoushin BodaghiSamaneh Liaghat et Vahid Tehranchi, ainsi que de nombreux autres artistes de l’association  Iranian Artists. Des œuvres NFT seront exposées dans une galerie virtuelle sur écran, pendant qu’une sélection d’œuvres sera diffusée sur vidéoprojecteur. Bravour3, jeune artiste créatrice de bijoux fantaisie camboricienne également, exposera ses créations à l’occasion de ce premier salon.

Vernissage le 7 octobre – 18h

La ville ainsi que les deux associations sont enchantées de recevoir comme invité d’honneur Reza Deghati, photojournaliste de renommée internationale, qui exposera ses œuvres. Ce jour-là, vous aurez le privilège d’assister à une performance de musique traditionnelle iranienne avec un artiste de talent accompagné d’autres artistes comédiens français et iraniens qui feront une brève présentation de l’art persan.

Exposition Du vendredi  8 au dimanche 10 Octobre 2021

10h – 18h Salle Hubert Yencesse 

 35 rue de Gramont, 78240 Chambourcy

NFT est un acronyme pour l’anglicisme « Non Fungible Token ». Le token non fongible est donc unique avec droit d’auteur, et ne peut pas se substituer à un autre actif.

بازداشتِ عزیزِ قاسم‌زاده؛هنرمند سرشناس و سخنگوی کانون معلّمان گیلان!

سپتامبر 28th, 2021

طرح از سایت کافه لیبرال

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام

به کُشتنِ چراغ آمده است.

( احمد شاملو )

عزیز قاسم‌زاده، سخنگوی کانون صنفی فرهنگیان و هنرمند سرشناس گیلان، در روز یکشنبه چهارم مهر ماه بازداشت شد. بازداشت قاسم‌زاده  بهنگام  مصاحبه با شبکۀ تلویزیونی«من‌ و تو» صورت گرفت و لذا، لحظات حملۀ مأموران حکومتی به خانه اش و دستگیری وی تا زندان بطور زنده از تلویزیون«من‌ و تو» پخش شد.

عزیز قاسم زاده در موسیقی سُنّتی و  فولکلوریک ایران  اجراهای مهمّی دارد و  آثاری از شاعران امروزِ ایران(از جمله نیما، احمد شاملو ، سهراب سپهری و محمدعلی بهمنی) را نیز اجراء کرده است.بخشی از هنر آوازِ عزیز قاسم زاده را در اینجا ببینید.

او چندی پیش در نامۀ تُندی به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به ممنوعیّت کنسرتش در شهرستان لنگرود اعتراض کرده بود. 

بازداشت این هنرمند نجیب و سرشناس باعث خشم و حیرتِ عموم فرهنگیان ایران شده است گوئی که مسئولان حکومتی با بازداشت نمایندگان معلّمان (مانند محمود بهشتی لنگرودی،اسماعیل عبدی ،محمد حبیبی،رسول بداقی، اسماعیل گرامی، جواد ذوالنوری، حسین غلامی و محمد عابدی )به جای حل مسئله، در صدد پاک کردنِ صورت مسئله هستند.بازداشت  عزیز قاسم زاده سخنگوی کانون فرهنگیان گیلان در حالی انجام شده که اعتراضات صنفی معلمان ایران نسبت به مشکلات معیشتیِ خود در بسیاری از شهرها جریان دارد.

عزیز قاسم‌زاده که در سال ۹۶ نیز به‌دلیل فعالیت صنفی با برخورد نیروهای امنیتی مواجه شده بود، چند روز پیش با انتشار یادداشتی انتقادی دربارۀ طرح رتبه‌بندی نوشته بود: «انتظار این‌که در آموزش و پرورش تحول و سوگیری به سود معلمان باشد، امیدی کاذب است؛ گرچه اعتراضات هرگاه به شکل گسترده‌تر انجام شود، توازن قوا می‌تواند در نهایت بر هم زننده‌ی همه‌ی حیله‌ها علیه منافع معلمان باشد».

در سال‌های اخیر و با تشدید بحران اقتصادی و گسترش فقر در میان اقشار گوناگون جامعه، ‌معلمان ایران اعتراض‌های صنفی بسیاری را شکل داده‌اند که اغلب این اعتراضات نیز متوجه مشکلات معیشتی بوده اما با برخوردهای امنیتی مواجه شده است.

عزیز قاسم زاده،صدای هنر،آزادیخواهی و عدالت طلبی است

بکوشیم تا صدای او باشیم!

با استفاده از گزارش خبرگزاری ها

همایش بزرگداشت احمد کسروی

سپتامبر 28th, 2021

          برای گرفتن اطلاعات از برنامه های همایش در زوم، و کلاب هاوس:
savepasargad.com

اعضای زندانی کانون نویسندگان ایران را آزاد کنید!

سپتامبر 27th, 2021

امروز پنجم مهر ماه ۱۴۰۰، یک سال از به بند کشیدن سه تن از اعضای کانون نویسندگان ایران، رضا خندان (مهابادی)، بکتاش آبتین و کیوان باژن می‌گذرد. سه عضو پیشین هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران در پی پرونده‌سازی وزارت اطلاعات و با حکم بیدادگاه قوه‌ی قضاییه در مجموع به ۱۵سال و ۶ ماه حبس محکوم و درست در بحبوحه‌ی همان روزهای هول‌انگیزی به زندان افکنده شدند که مرگ و میر گسترده‌ی ناشی از همه‌گیری ویروس کرونا، روزانه صدها قربانی می‌گرفت و این روزها همچنان رو به اوج است.

مشارکت در تدوین کتاب «۵۰ سال کانون نویسندگان ایران»، انتشار بیانیه‌های کانون، حضور بر مزار محمد مختاری و محمدجعفر پوینده و شرکت در مراسم سالگرد شاعر بزرگ احمد شاملو، مصداق اتهام‌های واهی و بی اساس «تبلیغ علیه نظام» و «اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور» منتسب به این سه عضو کانون نویسندگان ایران است.

افزون بر این، در این یک سال نیز همچون گذشته، حکومت با تشدید غارتگری و فساد سیستماتیک خود بر فقر و فلاکت مردم افزوده است و در پاسخ به آزادی‌خواهی، حق‌طلبی و مطالبه‌گری آن‌ها، زندان‌ها را از معترضان و منتقدان انباشته است. در مقابل خواست اجتماعی «آزادی بیان و اندیشه و نشر بی هیچ حصر و استثنا برای همگان» نیز پاسخ حاکمان مثل همیشه جز سرکوب نبوده است.

دفاع از آزادی بیان، مخالفت با سانسور و عضویت در کانون نویسندگان ایران به صدور حکم‌های سنگین برای سه نویسنده انجامید. اجرای حکم زندان خندان، آبتین و باژن به‌رغم اعتراض‌های مردم آزادی‌خواه، افکار عمومی و مراجع حق‌طلب بین‌المللی، حتی در شرایط اوج همه‌گیری ویروس کرونا و کشتار هر روزه‌ی ناشی از آن، چیزی جز ادامه‌ی همان سیاست قتل‌های سیاسیِ زنجیره‌ای و به خاموشی کشاندنِ نویسندگان و دگراندیشان نیست؛ تا آن‌جا که حتی درخواست مرخصی آنان در این شرایط بحرانی با وجود ارائه‌ی پرونده‌ی پزشکی‌شان با مخالفت مراجع قضایی روبه‌رو شد.

اعضای مستقل، آزادی‌خواه و سانسورستیز کانون نویسندگان ایران با بیش از نیم‌قرن مبارزه در راه راستین آزادی بی هیچ حصر و استثنای اندیشه و بیان در برابر تهدید، بازداشت و زندان سرافرازانه ایستاده و حتی از جان خود نیز گذشته‌اند.

کانون نویسندگان ایران خواهان آزادی بی قید و شرط رضا خندان (مهابادی)، بکتاش آبتین و کیوان باژن است و ادامه‌ی اجرای حکم این سه عضو کانون را سرکوب آزادی بیان و اقدامی جنایتکارانه می‌داند.

کانون نویسندگان ایران
پنجم مهر ماه ۱۴۰۰

سادات اشکوری: در ۸۳ سالگی نمی‌توانم بروم کارگری

سپتامبر 26th, 2021

 

 

کاظم سادات اشکوری: در ۸۳ سالگی نه بیمه دارم و نه حقوق بازنشستگی و در این سن نمی‌توانم بروم کارگری کنم.

به گزارش ایسنا، کاظم سادات اشکوری، شاعر و پژوهشگر ادبیات عامه بیش از ۶۵ سال است که قلم می‌زند و حدود ۵۰ کتاب در حوزه ادبیات و مردم‌شناسی دارد. او متولد سال ۱۳۱۷ در روستای «نارنه»‌ اشکور است. شعرهای او و جواد مجابی زمانی در روزنامه‌های محلی قزوین چاپ می‌شد، اما نخستین یادداشتش در سال ۱۳۳۶ در مجله آشنا به سردبیری احمد شاملو به چاپ رسید و همین باعث شد تصمیم بگیرد برای اولین‌بار در هجده‌سالگی با این شاعر دیدار کند. اولین شعر اشکوری در سال ۱۳۳۷ در مجله‌ امید ایران چاپ شد. ۱۰ سال بعد از اولین ملاقات با شاملو، در حالی‌که کار رسمی در بانک را به سودای هنر و ادب رها کرده بود به تهران آمد، دانشجوی رشته‌ جغرافیای انسانی و اقتصادی شد و هم‌زمان در مجله‌ خوشه به سردبیری شاملو نیز شروع به کار کرد. در دوران دانشجویی با محمد هاشمی رفسنجانی و مهشید نونهالی هم‌کلاس بود و علی‌اکبر ولایتی، احمد ناطق نوری و مسعود رجوی نیز از هم‌دانشگاهی‌هایش بودند. اشکوری به جز مجله‌ خوشه در روزنامه اطلاعات و مجله بامشاد، آدینه، دنیای سخن و بسیاری مجلات دیگر نیز فعالیت کرده است. او پژوهش‌هایی در حوزه مردم‌شناسی داشته که در مجلات مرتبط منتشر شده است. همچنین مدتی در مرکز مردم‌شناسی و در حوزه مردم‌شناسی و فرهنگ عامه فعالیت داشته است.

کاظم سادات اشکوری در پی تماس ایسنا برای مصاحبه درباره موضوعی در حوزه ادبیات شفاهی با اشاره به ناامیدی و ناخوشی روحی خود می‌گوید: گاه به دوستان روزنامه‌نگار می‌گویم شما با خود فکر کرده‌اید که با فلانی که می‌خواهید صحبت کنید، چطور زندگی می‌کند؟ ۴۱ سال است از حقوق مادی و بیمه محروم شده‌ام. قبلا دو سه کتاب درمی‌آوردم و چندرغاز حق تألیف می‌دادند و هفت _ هشت کتاب ویرایش می‌کردم تا چیزی دستم بیاید. الان این‌ها تعطیل شده‌، هر روز هم که می‌روی چهار قلم وسیله بخری، می‌بینی قیمت‌ها چندبرابر شده است. این مسأله‌ بزرگی است. من اهل این کشورم و همه عمرم را در این کشور گذرانده‌ام. ۸۳ سالم است و نمی‌توانم بروم کارگری کنم. کجای دنیا چنین چیزی است؟!

این پژوهشگر فرهنگ عامه بیان می‌کند: من توقعی از کسی و آقایان وزارت ارشاد ندارم زیرا اگر قرار بود کاری کنند، در این ۴۱ سال می‌کردند. توقعی ندارم. چه بسا این توقع را داشته باشم بیایند و کتابخانه من را بخرند. معامله می‌کنم، کتابخانه‌ای دارم که می‌فروشم تا چهار روز دیگر اگر زنده باشم، بتوانم زندگی کنم. من بیش از ۶۵ سال است که قلم می‌زنم، ۴۰ عنوان کتاب چاپ‌شده دارم و ۱۰ کتاب چاپ‌نشده. در زمینه شعر و تحقیق و مردم‌شناسی و نقد ادبی و ترجمه کار می‌کنم. آدم باید خیلی روحیه داشته باشد که با این وضعیت  گفت‌وگو کرده و دانش و اطلاعاتش را منتقل کند؛ خیلی سخت است.

او می‌افزاید: شاید ۵۰ درصد از دوستان من از این کشور رفته‌اند اما من ماندم، می‌توانستم زمانی که عذرم را از کار اداری خواستند، بروم اما ماندم زیرا عاشق فرهنگ این مملکت هستم. کسی که از ایران رفته و اهل آن کشور هم نیست، هم حقوق بازنشستگی دارد و هم دوا و درمانش مجانی است و هم برنامه‌های تفریحی رایگان برایش ترتیب می‌دهند. اما من در این کشور زندگی کرده‌ام و در این سن و سال چنین وضعیتی دارم.

«مُنشآت» خان احمد گیلانی،مریم مرادخانی

سپتامبر 25th, 2021

 

عباس پناهی کتاب «منشآت» خان احمد گیلانی را تصحیح کرد. این کتاب به عنوان سیصد و شصت و سومین اثر از آثار مؤسسۀ پژوهشی میراث مکتوب روانۀ بازار نشر شد.

گیلان، یکی از ایالات مهم و تأثیرگذار در تاریخ ایران از دوره‌های کهن تاریخی تا دورۀ معاصر بوده است. در دورۀ باستان و اوایل دورۀ اسلامی به دلیل نقش قوم دیلم در تحولات سیاسی عصر باستان، بیشتر این سرزمین «دیلمی» خوانده می‌شد.

خوشبختانه دربارۀ تاریخ گیلان در عصر صفوی، منابع تاریخی محلی ارزشمندی بر جای مانده است. با این حال تاریخ‌های محلی این دوره همانند دیگر متون تاریخی هم‌عصر خود، تنها برخی حوادث سیاسی را که پیرامون زندگی امیران، به‌ویژه مناسبات سیاسی و نبردهای آنان با حکومت‌های محلی رقیب صورت می‌پذیرفت، گزارش کرده‌اند.

خوشبختانه یادداشت‌هایی از احمد خان گیلانی مشهورترین شخصیت کیایی گیلان بر جای مانده است که بیانگر تاریخ فکری و اجتماعی عصر خود می‌باشد.

عباس پناهی، مصحح «منشآت» خان احمد گیلانی، این اثر را به جهت دربرداشتن نامه‌ها و فرامین با محتوای اجتماعی، فرهنگی و حتی اقتصادی و هنری، گنجینه‌ای ارزشمند از دورۀ پایانی حکومت امیران کیایی می‌داند و آن را مأخذی برای شناخت اوضاع فکری و دینی گیلان سدۀ دهم و یازدهم هجری قمری قلمداد می‌کند.

پناهی این کتاب را براساس نسخۀ موجود در کتابخانۀ مرکزی آستان قدس تصحیح کرده است که دارای 163 نامه بوده و از منظر وی کامل‌ترین نسخه به‌شمار می‌آید.

پناهی در مقدمه‌ای که بر «منشآت» نوشته است، این نسخه را نسبت به نامه‌ها و یادداشت‌های دیگری که از احمدخان در آرشیوها و مجموعه‌های مختلف نگه‌داری می‌شود، دارای اعتبار ویژه‌ای ارزیابی کرده است؛ زیرا این نسخۀ تازه‌یاب نزدیک‌ترین نسخه به زمان حیات احمدخان بوده و با توجه به دربرداشتن نامه‌های جدید چاپ نشده، برخی از زوایای تاریخ گیلان در دورۀ صفویه را بازگو می‌کند.

به گفتۀ این مصحح، علاوه بر یادداشت‌های خان احمد، رساله‌ای نیز در قلمرو علم پزشکی و گیاهان دارویی تحت عنوان رسالۀ «عین الفیوض» اثر احسن خواجکی بن مسعود بن ابراهیم خلجی در متن «منشآت» گنجانده شده است. پناهی اسناد حاضر را برای بررسی و پژوهش‌های مربوط به گیلان عصر صفوی مهم برشمرده و آن را منبع اصلی خوانده است.

این مصحح در بخشی از مقدمه به حیات خان احمد گیلانی پرداخته و او را آخرین کار کیای سلسلۀ کیاییان گیلان معرفی کرده است که یکی از مقتدرترین امیران محلی این سرزمین پس از اسلام به‌شمار می‌آید، اما حکومت او مقارن با سلطنت دو پادشاه قدرتمند دورۀ صفوی، یعنی شاه طهماسب و شاه عباس اول، بوده است. به عبارتی حکمرانی در سایۀ پادشاهانی که سلاطین عثمانی را به زانو درآورده بودند، بسیار مشکل بوده است.

حکومت خان احمد گیلانی در دورۀ شاه عباس به اتمام رسید و با این پایان، عمر سلاطین محلی در شمال ایران خاتمه یافت و سرزمین گیلان وارد مرحلۀ جدید حیات تاریخی خود شد.

پناهی در ادامۀ مقدمۀ خود به روابط خان احمد با حکومت صفوی بعد از آزادی از زندان پرداخته و نیز به جنگ‌های خان احمد با جمشید خان اسحاقی نیز نگاهی داشته است.

تأثیرات عصر شاه محمد خدابنده‌لو بر حکومت خان احمد و مناسبات او با شاه عباس از دیگر مطالبی است که می‌توان در مقدمه از آنها بهره برد. آن‌طور که از نوشتۀ پناهی برمی‌آید، خان احمد بعد از مأیوس شدن از به دست آوردن حکومت، به انجام امور عام‌المنفعه در بغداد مشغول شد و در همان شهر درگذشت و در نجف به خاک سپرده شد. شاه عباس از شنیدن خبر مرگ وی خوشحال شد و بعدها دختر او را به عقد خود درآورد.

آنچه در مقدمه قابل تأمل است ذکر این نکته است که از شاه عباس با تمام اقتدارش در تاریخ گیلان با نام «گُجَستَک (پلید و ناپاک)» یاد می‌شود که با پایان بخشیدن به عمر دودمان‌ کیایی و اسحاقیه و همچنین نابودی کامل آثار مادی و معنوی عصر امیران محلی، این سرزمین را به عنوان بخشی از قلمرو شخصی خود درآورد. داستان مبارزات دهقانان گیلانی از این دوره تا عصر مشروطیت پاسخی به حکومت مرکزی جهت عدم اطاعت از حاکمان غیرگیلانی و حاکمیت زور و جور بود.

«منشآت» حاوی بیش از صد نامه، مکاتبه و عریضه‌هایی است که خان احمد گیلانی نوشته و عباس پناهی آن را تصحیح کرده و مریم شاد‌محمدی نیز کار ویراستاری آن را بر عهده داشته است. مؤسسۀ پژوهشی میراث مکتوب این اثر را در 235 صفحه به قیمت 63 هزار تومان با جلد شومیز و به بهای 88 هزار تومان با جلد سخت منتشر کرده است.

منبع:میراث مکتوب:

قاب ها و نقاب های اندیشه در تاریخ ایران،بخش نخست ،علی میرفطروس

سپتامبر 23rd, 2021

نكاتى در شناخت جنبش های اجتماعی در ایران

*در دوره‌ای كه مردم جز دین و الهیّات باورهای دیگری نمی‌شناختند ، هرگونه الحاد یا ارتدادی در «نقابِ دینی» تجلّی می‌كرد.

* تجربه‌های هولناکِ سال های اخیر ، ما را با شرایطِ طاقت سوزِ دگراندیشانِ گذشته  آشنا می کند و به مفاهیمی مانند «تقیّه»و «زبان سرخ، سرِ سبز می‌دهد بر باد» اهمیّت سیاسی و جامعه شناسانه می دهد.

                                                               طرح از:کافه لیبرال

  نقش دین در مناسبات اجتماعی و تلفیق آن با حکومت ها خاصِّ جامعۀ ایران نبوده بلکه این امر، در همۀ نظام‌های پیش سرمایه‌داری وجود داشته است بطوریكه سده های طولانی در اروپا،كشیش گنجینۀ دانش را در اختیار داشت و فلسفه نیز «دربان کلیسا»بشمار می رفت.كلیسا با قدرت مذهبی و سیاسی خود، پاسدار یک ایدئولوژی عام و فراگیر (مسیحیّت) بود.
در چنان شرایطی، جنبش‌های اجتماعی و تفكراتِ فلسفیِ دگر اندیشان، به ناگزیر از صافی باورهای مذهبی می‌گذشت و رنگی از عرفان و مذهب به همراه داشت. در اروپا حتّی تا اواخر سدۀ 18 و اوایل قرن 19 میلادی نیز عموم جنبش‌های اجتماعی به‌صورت جنبش‌های دینی ظهور كرده‌اند از آن جمله،جنبش بزرگ«آناباتیست»ها كه قدرت دولتی و سلسله مراتب دینی و اجتماعی را  انكار می‌كردند.[2]

به‌ عبارت دیگر: در دوره‌ای كه مردم جز دین و الهیات باورهای دیگری نمی‌شناختند،هرگونه الحاد یا ارتدادی در «نقابِ دینی» تجلّی می‌كرد [3].استفادۀ دگراندیشان از لفّافۀ مذهبی اولاً:ضرورتی برای مصون ماندن از تكفیر شریعتمداران بود؛ و ثانیاً: وسیله‌ای برای كسب پایگاهِ اجتماعی  بشمار می رفت.

بسیاری از آثار ادبی و تاریخیِ ایران از ترس و بیم دگراندیشان در ابراز عقاید خود حكایت می‌كنند چنانكه خیّام نیشابوری در سدۀ چهارم هجری/دهم میلادی یادآور می‌شود:
اسرارِ جهان، چنانكه در دفتر ماست
گفتن نتوان، كه آن وبالِ سرِ مااست
چون نیست در این مردم نادان، اهلی

نتوان گفتن هرآنچه در خاطر مااست[4]

و یا:

خورشید به گِل نهفت می نتوانم

 و اسرار زمانه، گفت می نتوانم

از بحرِ تفكرم برآورد خِرَد –

دُرّی كه ز بیم، سُفت می نتوانم[5]

عبدالرّحمن جامی( شاعر سدۀ نهم هجری/ پانزدهم میلادی) معتقد بود:

من آن نیَم که پیِ حفظ اعتقاد عوام

کَشم عنانِ ارادت ز نُقل و باده و جام

درآی ساقی و در ساغرِ بلورین ریز

شراب لعل  علی رغمِ کالانعام[افرادِ نادان و جاهل]

از آن شراب که چون از خودت خلاص دهد

نه اسم و رسم گذارد تو را نه ننگ و نه نام

ز وهم روی بگردان که در شریعت عشق

یکی ست عابدِ اوهام و عابدِ اصنام

به سرِّ این سخن آن زنده پی برَد جامی!

که هم ز کفر مبرا بُوَد هم از اسلام[6]

 جامی در اشاره به تسلّط و تزویرِ شریعتمداران تأكید می‌كند:

شیخِ خودبین كه به اسلام برآمد نامش
نیست جز زَرق و ریا قاعدۀ اسلامش
دامِ تزویر نهاده است خدا را مپسند
كه فتد طایرِ فرخندۀ ما، در دامش[7]
یا:
منع واعظ ز خرافات، ز غوغای عوام
نتوانیم، ولیكن به دل انكار كنیم[8]

وقتی‌كه عارف معروفی مانند جامی برای بیان باورهای خود  دچار آنهمه ترس و تهدید بوده، بی‌شک شرایط برای دیگران به‌مراتب دشوارتر و خطرناک‌تر بوده است.

اینكه رهبران «اخوان الصفا» در پنهان داشتن آراء حقیقی خود اصرار داشتند و در آغازِ«رسائل» خود به پیروان اصلی  هشدار می دادند تا آن«رسالات را در دسترس كسی قرار ندهند مگر آنکه[آنکس] آزاده و متفكر و طالب علم و دوستدار فلسفه باشد»[9] ؛
 اینكه قرمطیان در روابط درونی خود از نوعی خط رمزی بنام «مُقرمَط» استفاده می كردند بطوریكه كسی، جز افراد و اعضاء اصلی نهضت، قادر به خواندن، درک و فهم آن خط نبود، و بهنگام جذب یا پذیرش افراد به عضویّت، فرد را سوگندهای گران می دادند تا «راز»ی را فاش نسازد[10]؛
اینكه حلاّج پس از «مطالعۀ سخت كوشانه در ادیان و عقاید مختلف» [11] ضمن آشنائی با اندیشمندان بزرگی مانند محمد زكریای رازی، در آخرین دورۀ زندگی اش از عرفان عبور کرده و در كودتا علیه خلیفۀ عباسی دست داشته و در نامه های خود به یارانش از نوعی خط رمزی استفاده می كرده بطوریكه بقول ابوعلی مسكویه:

جز نویسندگان و گیرندگان آن، كس دیگری قادر به خواندن و فهم آن نامه ها نبود»[12] ؛
اینكه عبدالرحمن جامی  در بیان عقاید فرقه های صوفیّه تأكید می كند که در میان صوفیان حقیقی، گروه های دیگری نیز وجود داشتند كه شكل ادبی و اصطلاحات صوفیگری را به عاریت گرفته بودند ولی افكار واقعی و روش زندگی آنان، هیچ وجه اشتراكی با تصوّف نداشت و حتی مخالف آن بود [13] ؛ 
اینكه مقدّس اردبیلی (مرگ بسال 993ه‍/1584م) در ذكر مُلحدان آن دوران، یادآور می شود:

اكثر ملحدان، گفتگوهای این فرقه (صوفیّه) را، سپر و گریزگاهِ بد اعتقادی و الحاد خود كرده اند…»[14] ؛
اینكه بسیاری از مورّخین و عقیده‌ شناسان در بیان فرقه‌های الحادی تأكید كرده‌اند كه:هر چندگاه، یكی از این مُفسدانِ بی‌دین و ملحدانِ شقاوت- ‌قرین، در لباس قلندری یا در سِلک دراویش جلوه‌گر شده… آنان جرأت نداشتند عقاید ضداسلامی خود را به صراحت  آشكار كنند، لذا «برای صید مردم»،دعوت خود را در لباس مذاهب باطنی یا فرقه‌های صوفیّه انتشار می‌دادند[15]؛ 
اینكه آثارِ برخی شاعران و نویسندگان به زبان استعاره و كنایه سروده شده و یا از زبان شیر، روباه، گاو، زاغ و… (كلیله و دمنه) یا موش و گربه (عبید زاكانی) نوشته شده است؛
اینكه متفكر معروف دورۀ مشروطیّت، فتحعلی آخوندزاده، شیوۀ خاصی در نگارش «مكتوبات» انتخاب كرده و آنها را تحت نام‌های ساختگیِ «كمال‌الدوله» و «جلال‌الدوله» نوشته است و در ابتدای این کتاب تأكید می‌كند:

اجازه ندارید به هیچ‌كس نام مُصنّف را اظهار كنید مگر به كسانی كه ایشان را محرم راز شمرده باشید» و یا «این نسخه را باید به كسانی كه به معرفت و امانت و انسانیّتِ ایشان، وثوق كامل داشته باشید، نشان بدهید»[16]

همه و همه ناشی از حاكمیّت استبداد سیاه و خشنی بود كه بنام دین، هرگونه عقاید یا مخالفی را به‌عنوان الحاد یا ارتداد سركوب می‌كرد: مُلحدان و متفكّران دگراندیش را زنده‌زنده می‌سوختند، سر می‌بریدند، پوست می‌كندند، دوشقّه می‌كردند و یا با مقراض (قیچی)، پیكر آنان را پاره‌پاره می‌كردند:

 مؤلف كتاب «تاریخ آل سلجوق»در ذكر حكومت ملک محمد سلجوقی در كرمان (551-536ه‍/1141-1156 م) می‌نویسد:

ملک محمد به غایت خونریز بود… زاهدِ عمّانی را ملک، تعظیم بسیار می كرده، بابا می خواند. شیخ برهان الدین احمد كوبنانی گوید: روزی با ملک در سرای او می گشتیم، به موضعی رسیدیم كه حدِّ یک خروار (300 كیلو) كاغد -همه رقعه- برهم ریخته بود.پرسیدم كه این كاغذها چیست؟ملک گفت: فتوای ائمۀ شرع، هرگز هیچكس را نكشتم، الا كه ائمه فتوا دادند كه او كشتنی است»[17]  

مؤلف «تاریخ شاهی» نیز در بارۀ اختناق حاكم در این دوران تأكید می كند:

–  «مرد با زنِ خود -در جامۀ خواب- ترسیدی كه سرّی گفتی یا رازی در عبارت آوردندی[18]
سیف بن محمد هروی در ذكر حوادث سال 700 هجری/1287میلادی می نویسد:

-«در این سال، ملک فخرالدّین حكم فرمود كه عورات (زنان) به روز از خانه بدر نیایند و هر عورتی كه به روز بیرون آید، شمس‌الدین قادسی كه مُحتسب است، چادر او را سیاه كند و او را سر برهنه به محلّت‌ها و كوی‌ها برآرَد تا تجربۀ دیگران باشد… و خرابات را برانداخت و مقامران (قماربازان) را سر و ریش تراشید به بازار آورد و شرابخوارگان را بعد از اقامۀ حدودِ شرعِ نَبَوی، در زنجیر كشید و به‌كارِ گِل كشیدن و خشت زدن مأمور گردانید…»[19]   

ابوالقاسم مسعود خُجندی (فقیه شافعی) نیز برای كشتار باطنیان و دیگر فرقه‌های «ضالّه»، دستور داد تا خندق‌ها كندند و در آنها آتش افروختند… و باطنیان را می‌آوردند و به جماعت یا به انفراد، در آتش می‌افكندند و زنده‌زنده می‌سوختند [20]

مؤلف تاریخ یمینی در ذکر سرکوب«روافض»درعصرسلطان محمود غزنوی یادآور می شود:

-«سلطان جاسوسان برگماشت و از مواضع و مجامع ایشان تجسّس کرد…از اماکن و مسکن متفرق و شهرهای مختلف همه را به درگاه آوردند و بر درخت کشیدند و سنگسار کردند…همه را مُثله گردانید»[1]

[1] تاریخ یمینی،ص370.همچنین نگاه کنید به: اسرار التوحید،ج2،تعلیقات استاد شفیعی کدکنی،ص643

خواجه نظام‌الملک در ذكر سركوب قرامطه و باطنیان به‌ وسیلۀ سلاطین غزنوی  یادآور می‌شود:

-«در شهرها افتادند و هركه را از ایشان می یافتند، می كشتند… پس،هفت شبانه روز در بخارا و ناحیت آن، می گشتند و می كُشتند و غارت می كردند تا چنان شد كه در ماوراء النهر و خراسان، یكی از ایشان (قرامطه و باطنیان) باقی نماند و آن كه ماند، در آشكارا نیارست آمد، و این مذهب پوشیده بماند… و یكبارگی به زمین فرو  شد»[21]

محمد طاهر قمی (مرگ سال 1098ه‍/1688م) در ذكر عقاید پیروان حلاج در این دوران یادآور می شود:

-«آنان عقاید خویش را آشكار  نمی ساختند و در سرداب ها بدان گفتگو می داشتند»[22]

بخش دوم

 پانویس ها:

[2] – در بارۀ جنبش آناباتیست ها، نگاه كنید به:

Encyclopedia of Religion, ed. Mircea Eliade, vol 1, New York-London, 1987, pp 247-249; Encyclopedia Universalis, Vol 2, Paris, 1995, p 256-258.

[3] -بنابراین سخن استاد  غلامحسین صدیقی که جنبش های ایرانیان بعد از حملۀ تازیان – از جمله جنبش خُرّمدینان(بابک خُرّمدین) را «جنبش های دینی»نامیده اند، باید با توجه به این «نقاب دینی» مورد نأمّل قرار داد.نگاه کنید به:

Gholam hossein Sedighi, Les Mouvements religieux iraniens au IIeet au IIIesiecle de I’hegire, Paris,1938

جنبشهای دینی ایرانی در قرنهای دوم و سوم هجری،به کوشش یحیی مهدوی،تهران،1372

برای بررسی و نقد منابع و تحقیقات مربوط به جنبش خُرّمدینان (بابک خُرّمدین)نگاه کنید به مقالۀ نگارنده در: فصل‌نامۀ ایران‌نامه ،چاپ آمریکا، زمستان ۱۳۶۹، شمارۀ ۳۳، صفحات ۵۷ تا ۸۹ 

https://mirfetros.com/fa/?p=23531

[4] -رباعیات خیّام، بكوشش حسن دانشفر، ص184

[5]-همان، ص168

[6]-دیوان كامل جامی، ویراستۀ هاشم رضی،ص559،غزل شمارۀ 1009

[7] – همان، ص 568،غزل شمارۀ 1031

[8] – همان،ص455،غزل شمارۀ 739

[9] – رسائل اخوان الصفا و خلان الوفا(برادران صفا و دوستان وفا)، ج1، بیروت 1377ق/1957م ،صص42 و43.اخوان الصفا  از نخستین كانون های علمی و فلسفی در سدۀ چهارم هجری /دهم میلادی بود. بنیانگزاران این انجمن از بیم تكفیر شریعتمداران، ناشناخته اند، اما عقاید آنان، مشتمل بر 52 رساله، اینک موجود است. این رسالات، شامل بحث هایی در بارۀ ریاضیات (بعنوان ریشۀ همۀ علوم)، فلسفه، منطق، علوم طبیعی، ماوراء الطبیعه، علوم عقلی، موسیقی و… می باشند و بسیاری از معارف یونانی در آن منعكس است. بطور كلی، اخوان الصفا معتقد بودند كه فلسفه، فوقِ شریعت است و فضائل فلسفی، فوق فضائل دینی می باشد.آنها عقل را برتر از ایمان و اعتقاد به دین می دانستند و عقاید واقعی خود را در لفّافه ای از اصطلاحات و اشارات مذهبی، آمیخته به تنجیم (ستاره شناسی)، سِحر و بازی با حروف و اعداد اظهار نموده اند. برای آگاهی بیشتر نگاه كنید به: ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، ج1، صص319-332؛ مقالۀ محمدتقی دانش پژوه، مجلۀ مهر،شماره های 6 و 10 و 11، 1331، صص353-357 و 605-610 و 709-714،دائرة المعارف بزرگ شیعه،ج7 ،تهران،1377، صص 242-271

Encyclopedie de L’Islam, Tome 3, Leiden-Paris, 1971, pp 1098-1103.

[10] –  قرمطیان از بزرگترین جنبش های اجتماعی در سده های سوم و چهارم هجری/ نهم و دهم میلادی است، در تاریخ اسلام، گفتگو در بارۀ جنبش قرمطیان آلوده به شدیدترین دشمنی ها است و از این رو،عقاید و تعلیمات رهبران این جنبش با ابرهای ضخیمی از تهمت و افترا پوشیده شده است. برخی تحقیقات موجود، این جنبش را «اسماعیلی» و از «شیعیان تند رو» دانسته اند در حالیکه اقدامات قرمطیان در حمله به «خانۀ كعبه»و مصادرۀ اشیاء و جواهرات درونِ آن و نیز  کَندن یا به یغما بُردنِ «حَجرالاسود» و… با اصول اسلامی مغایرت داشت. بیشترِ رهبران این جنبش، ایرانی بوده اند. قرمطیان، با تشكیلات منظّم و مخفی و با رادیكالیسمِ خود، در جغرافیای سیاسی اسلام «نیروئی هول انگیز» بشمار می رفت.از نظر فلسفی، قرمطیان تحت تأثیر آموزش های اخوان الصفا بودند و در این زمینه، رسالاتی از فلاسفۀ یونان و مصر را ترجمه و بین هواداران خود منتشر كردند. نگاه كنید به:الـجامع فی أخبار القرامطة، سهیل زکّار،دمشق، التکوین، ۲۰۰۷م؛ الاسماعیلیون فی المرحله القرمطیّه، سامی العیاش، صص67-248؛ تاريخ و عقايد اسماعيليه،فرهاد دفتری،صص139- 141؛ تاریخ اسماعیلیان، برنارد لوئیس، صص97-113؛ رضا رضازادۀ لنگرودی،جنبش های اجتماعی در ایران پس از اسلام،صص127-210؛حلّاج،علی میرفطروس،صص70-84

[11] – دیوان حلاج، تحقیق، تصحیح و ترجمه لوئی ماسینیون (متن عربی ـ فرانسه)، ص84.

[12] – تجارب الاُمَم، ج1، ص81.

[13] – نگاه كنید به: نفحات الانس، صص 13-17.

[14] – حدیقة الشیعه، صص575 و600.

[15] – از جمله نگاه كنید به: نقاوة الآثار، محمودبن هدایت الله نطنزی، ص514؛ روضة الصفا ناصری (ملحقات)، رضاقلی خان هدایت، ج8، ص275؛ عالم آرای عباسی، اسكندربیک منشی، ج1، ص473؛ كامل، ابن اثیر، ج13، صص68 و90؛ الفرق بین الفِرَق، عبدالقاهر بغدادی، ص169؛سیاست نامه، خواجه نظام الملک طوسی، ص285؛ بُستان السیاحه، زین العابدین شیروانی، ص417.

[16] – نگاه كنید به : فریدون آدمیّت، اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده، صص110 و 230-234 و 237.

[17] – تاریخ آل سلجوق، محمدبن ابراهیم، ص34؛ سلجوقیان و غُز در كرمان، صص44-45..مقایسه کنید با سلجوقیان و غُز در كرمان، صص44-45؛ بدائع الازمان فی وقایع کرمان ، تاریخ افضل ص 28

[18] – تاریخ شاهی (قراختائیان)، شهاب الدین ابوسعید؟، ص87. مقایسه كنید با: سلجوقیان و غُز در كرمان، ص39؛ عالم آرای عباسی، ج3، ص1109. برای آگاهی از اختناق مذهبی-سیاسی حاكم بر این دوران نگاه كنید به: تاریخ جهانگشا، جوینی، ج3، صص166-168؛ تاریخ گزیده، حمدالله مستوفی، ص511.

[19] – تاریخ نامۀ هرات، سیف بن محمد هروی، صص441-442.

[20] – نگاه كنید به: تاریخ و فرهنگ، مجتبی مینوی، ص212.مقاسه کنید با روایت لطیفی  در سوزاندن گروهی از حروفیان،از جمله تمنّائی شاعر،در سال 804 هجری /1401 میلادی به اتّهام داشتن و نشر عقاید حروفی در زمان سلطان بایزید اول عثمانی:تذکرۀ لطیفی،کتابخانۀ اقدام،استانبول،1314 هجری،صص110-111

[21] – سیاست نامه صص263-264 و 272-273.

[22] – تحفة الاخیار، ص3، برای آگاهی از شیوه های شكنجه و كشتارِ دگر اندیشان از جمله نگاه كنید به: تاریخ طبرستان، ابن اسفندیار، ج1، ص164؛ تاریخ گردیزی، صص184 و251 و291 و391؛ عالم آرای عباسی، ص473؛ تذكره میخانه، مُلّا عبدالنبی فخرالزمانی، ص616؛ جنبش حروفیه و نهضت پسیخانیان(نُقطویان)، علی میرفطروس، صص69-70 و97-98، 105 و107؛  مقالۀ«كشتار وحشتناک اسماعیلیان»، عبدالرفیع حقیقت، ارمغان،مهر و آبان 1355، صص 375-383؛ حلّاج،علی میرفطروس، صص110-114 ،230 و250.

 

 

معرّفی کتاب«تاریخ زبان‌های ایرانی»

سپتامبر 22nd, 2021

این کتاب راویتگر تاریخ زیان‌های ایرانی است و آثار برجای ماندۀ این زبان‌ها را، که ارزشمندترین میراث نیاکانمان است، معرفی می‌کند.

 «تاریخ زبان‌های ایرانی»

 حسن رضائی باغ‌بیدی استاد مدرسه عالی زبان و فرهنگ، دانشگاه اوساکا

ناشر: سازمان سمت

تعداد صفحه: ۱۹۸ صفحه

 قیمت: ۳۲ هزار تومان

 کتاب حاضر برای دانشجویان رشتة زبان‌شناسی در مقطع کارشناسی‌ارشد به عنوان منبع اصلی برای درس «تاریخ و سیر تحول زبانهای ایرانی» و منبع جنبی برای درس «زبان‌شناسی تاریخی ـ تطبیقی»، تدوین شده است. همچنین از این کتاب می‌تواند برای درس «زبانها و گویشهای ایرانی» در مقطع دکتری رشتة زبان‌شناسی و درس «فرهنگ و زبان‌های باستانی ایران» در مقطع دکتری رشتة زبان و ادبیات فارسی نیز استفاده کرد. امید است علاوه بر جامعة دانشگاهی، سایر علاقه‌مندان نیز از آن بهره ‏مند شوند.

نگارنده همۀ تلاش خود را به کار برده است تا در این کتاب تصویری کلی، اما دقیق، از تاریخ زبانهای ایرانی و ساخت دستوری آنها در اختیار خواننده قرار دهد. امید است که نتیجۀ کار چنین بوده باشد. کتاب از هفت فصل تشکیل شده است.

نویسنده فصل نخست را به زبان‌های هند و اروپایی اختصاص داده است. در همین فصل بیان شده است: «آنچه امروزه تحت عنوان خانواده زبان‌های هندواروپایی شناخته می‌شود، مجموعه بازماندگان زبانی واحد به نام هندواروپایی آغازین است که سخنگویان آن حدوداً در فاصله سال‌های ۴۵۰۰-۳۶۰۰ ق‌م می‌زیستند (پارپولا ۲۰۰۲ الف: ۷۹). درباره خاستگاه هندواروپاییان نظریه‌های مختلفی ارائه شده است (مهم‌ترین آثار در این زمینه عبارتند از: رنفرو ۱۹۸۷؛ مالوری ۱۹۹۱؛ گامکرلیذره و ایوانف ۱۹۹۵)، اما نظریه ماریا گیمبوتاس، باستان‌شناس آمریکایی لیتوانی‌تبار، طرف‌داران بیشتری دارد. او خاستگاه هندواروپاییان را دشت‌های جنوب روسیه، در شرق رود دنیپر، شمال قفقاز و غرب و رشته‌کوه‌های اورال می‌داند. به اعتقاد او، گروه‌هایی از هندواروپاییان در حدود سال‌های ۴۰۰۰ تا ۳۵۰۰ ق‌م به سوی غرب سرازیر شدند، در فاصله سال‌های ۳۵۰۰ تا ۳۰۰۰ ق‌م منطقه وسیعی را تا شرق اروپای مرکزی به اشغال خود درآوردند و سرانجام به یونان، غرب آسیای صغیر و شرق مدیترانه گام نهادند.»

در فصل دوم به زبان‌های آریایی پرداخته شده است. نویسنده درباره زبان‌های آریایی می‌نویسد:‌ «زبان‌های آریایی شاخه‌ای از خانواده بزرگ زبان‌های هندواروپایی را تشکیل می‌دهند. همه زبان‌های آریایی یازمانده زبانی باستانی هستند که می‌توان آن را آریایی آغازین نامید. در قرن نوزدهم میلادی، اصطلاح زبان‌های آریایی در برخی از منابع به غلط برای خانواده بزرگ زبان‌های هندواروپایی به کار می‌رفت (اشمین ۱۹۸۷: ۶۸۴). حتی اکنون نیز در برخی از منابع فارسی (مثلا: درخشانی ۱۳۸۲: ۴۳) این کاربرد غلط مشاهده می‌شود.»

فصل سوم زبان‌ ایرانی آغازین بحث شده است. نویسنده در این فصل با اشاره به اینکه زبان ایرانی آغازین مادر همه زبان‌هایی است که با عنوان زبان‌های ایران باستان است می‌گوید: «زبانی را که اقوام ایرانی پس از جدایی از هم‌نژادان خویش مورد استفاده قرار می‌دادند، می‌توان ایرانی آغازین، ایرانی مشترک یا ایرانی باستان نامید. این زبان درواقع مادر همه زبان‌هایی است که تحت عنوان زبان‌های ایرانی باستان، زبان‌های ایرانی میانه و زبان‌های ایرانی نو می‌شناسیم».

فصل چهارم را به زبان‌های ایرانی باستان اختصاص یافته است. نویسنده در این فصل به زبان‌هایی مانند اوستایی، سکایی باستا، فارسی باستان، مادی و دیگر زبان‌های ایرانی باستان پرداختته است. همچنین در این فصل به ساخت زبان‌های ایرانی باستان از جمله؛ آوا شناسی، صرف و نحو اشاره شده است.

فصل پنجم این اثر زبان‌های ایرانی میانه شرقی را شامل شده است. زبان‌های ایرانی میانه اصطلاحا به آن دسته از زبان‌های ایرانی گفته می‌شود که پس از فروپاشی شاهنشاهی هخامنشی در سال ۳۳۰ ق‌م، تا مدتی پس از فتح ایران به دست سپاهیان عرب و کشته شدن یزدگرد سوم در سال ۳۱ ق/ ۶۵۱ م، در میان اقوام ایرانی‌تبار رواج داشت. که آنها را به دو دستته شرقی و غربی تقسیم می‌کنند.  زبان‌های ایرانی میانه شرقی شامل: بلخی، خوارزمی، سُغدی، سکایی میانه و دیگر زبان‌های ایرانی میانه شرقی است. 

فصل ششم زبان‌های ایرانی میانه غربی را به بحث گذارده است. این فصل در ادامه فصل پنجم به زبان‌های میانه غربی پرداخته شده این زبان‌ها خود شامل؛ پارتی و فارسی میانه هستند.  

و فصل هفتم و نهایی این کتاب زبان‌های ایرانی نو است. نویسنده در اشاره به این زبان‌ها آورده است: «زبان‌های ایرانی نو زبان‌هایی هستندکه پس از سقوط سلسله ساسانی در سال ۳۱ ق/ ۶۵۱ م، به تدریج در مناطق مختلف پدیدار شدند و با آن‌که برخی از آن‌ها هم‌زمان با برخی از زبان‌های ایرانی میانه رایج بودند، از لحاظ ساختاری تحول‌هایی در آن‌ها مشاهده می‌شود که آن‌ها را از زبان‌های ایرانی میانه متمایز می‌سازد. مهم‌ترین و متداول‌ترین زبان ایرانی نو، فارسی دری است. دیگر زبان‌ها و گویش‌های ایرانی نو را که شمارشان به صدها می رسد، برپایه قرابت‌های ساختاری و جغرافیایی به دو گروه غربی و شرقی تقسیم می کنند.»

در پشت جلد کتاب نیز درج شده است: «خانواده زبان‌های ایرانی یکی از کهن‌ترین شاخه‌های زبانی در خانواده بزرگ زبان‌های هند و اروپایی است. زبان اوستایی از کهن‌ترین زبان‌های ایرانی است که تاریخ آن به حدود اواسط هزاره دوم پیش از میلاد باز می‌گردد و زبان فارسی رایج‌ترین زبان ایرانی در عصر حاضر است. اکنون زبان‌ها و گویش‌های ایرانی را، نه تنها در جای‌جای ایران و افغانستان و تاجیکستان بلکه در پهنه وسیعی از ترکستان چین در شرق (سَریکُلی) تا اقصا نقاط آسیای صغیر در غرب (کردی)، و از ماورای قفقاز در شمال (آسی) تا حاشیه جنوبی خلیج فارس (کُمزاری)  می‌توان شنید. این کتاب راویتگر تاریخ زیان‌های ایرانی است و آثار برجای مانده این زبان‌ها را، که ارزشمندترین میراث نیاکانمان است، معرفی می‌کند.»

منبع:فرهنگ امروز

معرفی و بررسی شمارۀ هجدهم مجلۀ سیاست‌نامه

سپتامبر 22nd, 2021

شمارۀ تازۀ فصلنامۀ سیاست‌نامه با تصویری از فیودور داستایوفسکی و پرونده‌ای به مناسبت دویستمین سالروز میلاد او به مدیرمسئولی و سردبیری حامد زارع از امروز روی دکه روزنامه‌فروشی‌ها و پیشخوان کتاب‌فروشی‌ها قرار گرفت.

شماره جدید سیاست نامه منتشر شد/پرونده‌ای برای داستایوفسکی - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency

 اما سیاست‌نامه هجدهم از چه مطالبی تشکیل شده است؟ ابتدا زارع در سرمقاله خود که با عنوان «شیوه شهرآشوبی» نوشته شده به نقد آل‌احمد پرداخته و نوشته «غرب‌زدگی مفهومی فوق‌العاده مستعدی بود که به جای اینکه در خاک فلسفه و تاریخ رشد کند و دستمایه تدوین افقی جهت شرح وضع نسبت ما و غرب شود، توسط آل‌احمد برای توصیف وضع معاصر ما به کار رفت و بدین‌خاطر کارکرد فکری خود را از دست داد. اگر نزد فردید غرب‌زدگی به معنای عدم خودآگاهی تاریخی بود، نزد آل‌احمد به معنای نشناختن رمز سازمان و ساختمان ماشین است. به همین ترتیب اگر غرب‌زدگی نزد فردید تا زمانی تداوم داشت که حجاب معانی را به کناری بزنیم، غرب‌زدگی نزد آل‌احمد تا زمانی تداوم دارد که ماشین را خودمان بسازیم. گذار از یک صورت‌بندی فلسفی – تاریخی به یک فرمول ایدئولوژیک و سیاسی، تحول و تطوری بود که مفهوم غرب‌زدگی از فردید تا آل‌احمد طی کرد. در نظر آل‌احمد ما به عنوان اسیران دست غرب که از آستین تکنولوژی جدید بیرون آمده است، از اصل خویش دور افتاده‌ایم. عمر جلال آل‌احمد برای طرح نظریه‌ای برای بازگشت به اصل خویش قد نداد و این وظیفه بر عهده‌ی یک روشنفکر «شورشی» به نام علی شریعتی افتاد. روشنفکری که در سرمقاله شماره پیشین سیاست‌نامه درباره او سخن گفتیم.» پس از سرمقاله چند یادداشت منتشر شده است «چهارراه ایرانشهر» نوشته روح‌الله اسلامی، «ترکان یهودی» نوشته کاظم آذری سیسی، «اسب تروای امت اسلامیِ اردوغان» نوشته مهدی صادقی و «طالبان و آینده افغانستان» نوشته سید محمود کمال آرا از جمله این یادداشت‌ها هستند. پرونده این شماره به مناسبت هشتادوهشتمین سالروز تولد رضا داوری اردکانی به رئیس فرهنگستان علوم ایران اختصاص داده شده است. ابتدا کتابشناسی او به قلم حسین مسرت آمده است و سپس یادداشت‌هایی از محمدمنصور هاشمی، بیژن عبدالکریمی، مصطفی محقق داماد و غلامرضا اعوانی درباره داوری اردکانی منتشر شده است. مطلب آخر پرونده نیز پاسخ‌های مکتوب داوری اردکانی به پرسش‌های سیاست‌نامه است که تحت عنوان «من جستجوگر اُفق‌های گشوده‌ام» منتشر شده است. او در این مصاحبه در پاسخ به پرسشی درباره روشنفکری دینی می‌گوید: «برای کسی که معنی اصطلاح روشنفکر و روشنفکری را بداند، روشنفکری دینی مفهومی متناقض و بی­وجه می­نماید. پس من سعی کردم در حد توان خود بی­وجهی وجود و مفهوم روشنفکری دینی و نامناسب بودن این تعبیر را نشان دهم و یکبار آن را چیزی مثل آبغوره فلزی دانستم. روشنفکری دینی تجدد و اقتضاهای آن را نمی­شناخت و در این سودا بود که چیزی را در قواعد و رسوم تجدد بگنجاند که با آن سازگار نبود و در آن نمی­گنجید و بعضی قواعد و رسوم فرهنگ جدید را نیز دینی می انگاشت. البته اغلب بانیان این سودا خیلی زود به محال بودن تمنای خود پی بردند و از آن بنحوی رو گرداندند. هرچند که با منتفی شدن داعیه روشنفکری بعضی آثار و عکس­العمل­های آن کم و بیش باقی ماند. در این اواخر هم گاهی آن باقی مانده­ها را در مناسبت­های خاص به عنوان آسیبی که روح و جان مستعدان ما را از پرداختن درست به مسائل کشور و جهان باز داشته است نقد می­کنم. روشنفکری دینی در نظر من از اول اهمیت نداشت اما وقتی یک امر سطحی و بی­اهمیت ارواح و جان ها را تسخیر می­کند نمی­توان نگران سطحی شدن جانها نبود و به آن بی­اعتنا ماند. توجه کنیم که طرح علوم انسانی دینی در پی روشنفکری دینی به وجود آمد و جلوه تازه­ای از آن در صورتی ظاهراً مخالف بود.» پایان‌بخش پرونده نیز بخشی از ناداستان «مهاجر یونان کوچک» نوشته حامد زارع است. در بخش مقاله این شماره «همروی فقه سیاسی با فلسفه سیاسی» نوشته صادق حقیقت، استاد دانشگاه مفید آمده و در بخش ترجمه «محمدتقی انصاری‌پور، استاد دانشگاه ادیان و مذاهب تکثرگرایی دینی؛ بنیادگرایی دینی» به فارسی برگردانده شده است. در بخش پژوهش نیز  «هنر اجتماعی ایران» نوشته محمدرضا مریدی، استادیار دانشگاه هنر به زیور طبع آراسته شده است. سیاست‌نامه در بخش کارنامه به سراغ حسین بنایی رفته و علاوه بر اینکه گفتگویی با او کرده، بخشی از کتابش با عنوان لیبرالیسم پنهان را به فارسی ترجمه کرده است. مهدی نکوئی مترجم در مقدمه خود درباره کتاب بنایی چنین نوشته است: «لیبرالیسم در ایران، برخلاف ایدئولوژی‌های رقیب فرصت چندانی برای خودنمایی در ایران مدرن نیافته است. این موضوع از آنجا عجیب به نظر می‌رسد که مفاهیم لیبرال برای تغییرات اجتماعی و سیاسی مختلف  بیش از یک قرن در ایران قدمت دارد و از زمان فروپاشی سلطنت قاجار تا تبدیل کشور به یک دولت ملی رواج داشته است. ایده‌های سیاسی لیبرال که عمیقا در ذهن و افکار ریشه دواند اما در عمل خودنمایی نکرد، ما را به بررسی گسترده‌تر پیشرفت‌های روشنفکری مختلف از زمان جنبش اصلاح‌طلبی (تجددخواهی) و مشروطه‌خواهی عصر قاجار در اواخر قرن نوزدهم وامی‌دارد. در همین دوره، ایده‌های شیعه‌گرایی، سکولاریسم، سوسیالیسم، ملی‌گرایی و سلطنت‌طلبی رواج داشته و در هر دوره‌ای یکی از آنها بر بقیه غالب شده است. کتاب «لیبرالیسم پنهان»، به بررسی انتقادی دلایل کمرنگ اما اثرگذار بودن لیبرالیسم در فضای سیاسی و روشنفکری ایران پرداخته و فروماندگی‌های اخلاقی آن را می‌جوید. کتاب لیبرالیسم پنهان در 5 فصل تنظیم شده است: مقدمه که به معرفی لیبرالیسم پنهان اختصاص یافته، فصل دوم به جنبه‌های مختلف لیبرالیسم سیاسی در ایران مدرن پرداخته و در فصل‌های بعدی شبح غرب‌زدگی، آزادی‌خواهی بدون لیبرالیسم و نتیجه‌گیری (لیبرالیسم‌های نامرئی) گنجانده شده است. خلاصه این فصول را با تمرکز بر آزادی‌خواهی بدون لیبرالیسم می‌خوانید. شروین مقیمی در بخش رساله مقاله‌ای بلند با عنوان «ایدئالیسم ماکیاولی» نوشته است. عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ابتدای مطلب مفصل خود چنین می‌نویسد: «شهریار ماکیاولی به طور کلی به عنوان اثری شناخته می‌شود که نمودگار رئالیسم در سیاست است. رئالیسم ماکیاولی در این معنا در زمره‌ی مضامینی است که  علی‌الظاهر اکثر قریب به اتفاق شارحان و دانشوران بر سر آن توافق نظر دارند. رئالیسم ماکیاولی به طور مشخص با رجوع به فصل پانزدهم شهریار وضوح پیدا می‌کند؛ یعنی جایی که ماکیاولی به شهریار پیشنهاد می‌کند که برای در امان‌ماندن از خطر اضمحلال، می‌بایست «قابلیت خوب‌نبودن را بیاموزد». استفاده‌ی ماکیاولی از کلمه‌ی «خوب» در اینجا، ناظر بر آن چیزی است که پیشتر نزد فیلسوفان سیاسی کلاسیک با «امر شریف و زیبا» برابر انگاشته می‌شد. اما ماکیاولی کمی قبل از آنکه به این اصل اشاره کند، از این امر پرده بر می‌دارد که قصد او در این کتاب، «نوشتن چیزی سودمند برای هر کسی است که آن را می‌فهمد». بدین ترتیب ماکیاولی کوشش اسلاف خویش در اینهمان‌ نشان‌دادن «امر خوب/سودمند» با «امر شریف و زیبا» را ذیل خیال‌پردازی‌های آنان در باب جمهوری‌ها و شهریاری‌ها رده‌بندی کرده و تصریح به تمایز ریشه‌ای میان آنها را مصداق بیان «حقیقت موثر» اعلام می‌دارد. کنارنهادن پروژه‌ی اینهمان‌ نشان‌دادن «امر خوب/سودمند» و «امر شریف و زیبا» و چرخش به سوی حقیقت موثر، در نظر اکثر قریب به اتفاق شارحان و دانشوران نشانه‌ی گسست اساسی ماکیاولی از «ایدئالیسم» فلسفه‌ی سیاسی کلاسیک و به جای آن دفاع از یک روایت «رئالیستی» از سیاست و مقتضیات آن بوده است. آموختن خوب‌نبودن، همان آموختن «فضیلت عاری از مخدّر اخلاق»[1] است که بعدها از سوی نیچه به شدت مورد تحسین قرار گرفت. بخش داستان جلد نیز که به داستایوفسکی اختصاص داده شده  با مطلب «روح‌نگارِ مدرنیته» نوشته حامد زارع  و «روشنای برلین و شامِ تارِ سیبری» نوشته حیدر خسروی آغاز می‌شود.  سپس گفتگوهای امیرعلی مالکی با دبورا مارتینسن، ولگا مایوروا ، روزاموند بارتلت و کلیر وایتهد آمده است. سپس رضا داوری اردکانی مقاله «دیده‌بان آینده تجدد» را درباره داستایوفسکی نوشته است.  در ادامه نیز «کِشتِ تُخمِ ادب در زمینِ فلسفه» نوشته امیر مازیار، «داستایوفسکی و کافکا» نوشته امیر نصری، «جایگاهِ جلوتِ فلسفة داستایفسکی» نوشته زهرا محمدی و نهایتا «آیرونیسم داستایوفسکی» نوشته امیرعلی مالکی منتشر شده است. در بخش  نقد احمد بستانی، استادیار دانشگاه خوارزمی به سراغ هانری کربن رفته و هرمنوتیک کیهانی او را مورد انتقاد قرار داده است. در بخش جستار سید ناصر سلطانی، استدیار دانشگاه تهران (پردیس فارابی) مطلبی تحت عنوان «فقدان درک تاریخی از قانون‌اساسی» را در نقد ناصرکاتوزیان نوشته و در مقام جمع‌بندی چنین نوشته است:  «کاتوزیان مانند بسیاری دیگراز انقلابیون و روشنفکران‌از مشروطیت سلب اعتبار کرده بود و آن‌را تجربه‌ای شکست‌خورده می‌فهمید و به‌آن ارجاع نمی‌داد. چنین درکی‌از مشروطیت،‌که تحولی در حقوق بود و نظام حقوقی جدید زاده آن بود، برای حقوقدانان خطای عظیمی است و این خطای تاریخی در نظام آموزشی دانشکده حقوق وارد شده و همه استادان و دانش آموختگان این دانشکده‌را در چنین بیراهه­ای انداخته است. بدین ترتیب کوشش‌های کاتوزیان، علاوه بر نقص‌هایی بسیاری‌که داشت،‌از این نقصان نیز رنج می‌برد و بنابراین در غیبت ارجاع به‌مشروطیت آثار او درباره قانون‌اساسی بر پایه‌های تاریخی و تجربه تاریخی استوار نشده بود و تیرک‌های مشروطیت زیر سقف‌های لرزان پیش‌نویس هیئتی نبودکه او نیز در جرگه اعضای آن بود و ازاین‌رو نمی­توانست بازتابی‌از منافع ملی باشدکه در صفحه تاریخ ظاهر شده بود. کاتوزیان، به‌طور خاص و انقلابیون، به‌طور عام، درنیافتندکه خرد و دوراندیشی در اینجا می‌بایست به‌تاریخ و حاصل تجربه برآمده‌از آن ضمیمه شود و آن‌را تکمیل کند نه آن‌که در راهی جدا افتد و خیال کندکه می‌تواند معجزه‌ای و خدمتی بزرگ بزاید. غوغا و طمطراق کاتوزیان در پاسخ به‌رحیمی چنان گوش فلک‌را کر می‌کردکه گویی آن هیئت در پیش‌نویس‌از چه خلقتی پرده برخواهد داشت.» شایان ذکر است رسول جعفریان، استاد دانشگاه تهران مطلب دوم بخش جستار را با عنوان «دردِ مزمنِ ناامنی حقوقی» نوشته است. در قسمت کتاب فصل به اثر تازه همایون کاتوزیان پرداخته شده و در قسمت کتب‌شناسی نیز به آثار آیت‌الله حسینعلی منتظری پرداخته شده است. شماره هجدهم سیاست‌نامه در 300 صفحه و به قیمت 70000 تومان در دسترس است.

منبع:فرهنگ امروز

[1] . moraline-free virtue

پیشنهاد روشی نو در آموزش زبان فارسی، مازيار قويدل

سپتامبر 22nd, 2021

 

اين روش، روش نوین و بسيار ساده ای است که در کمتر از ۱۲ ساعت به نوآموزان توانايی خواندن و نوشتن می بخشد.

   با بهره گيری از اين روش آزمايش شده، نوآموزان از ۵ سال به بالا توانستند در ۱۲ هفته و هر هفته ۴۵ دفيقه تا يک ساعت، فارسی بياموزند. در ميان اين نوآموزان، کودکان و جوانان از درونِ ميهن و همچنين از ترکيه، دانمارک با پيروزی دوره آموزش را به پايان رساندند و اينک به خواند کتاب پايه دو و بالتر پرداخته اند.

روش آموزش:

   آموزش با سرودخوانی آغاز می شود و نوآموز در نخستين گام به از بَر کردنِ سرودها می پردازد و پس از توانايی خواندن سرودی که از بر دارد، با نگاه کردن به کتاب و با ياری گرفتن از بزرگترها، اندک اندک با واژه ها آشنايی پيدا می کند.

   آموزش الفبا همزمان با واژه شناسی همراه است زيرا در هر سرود يک يا دو حرف/ واک، با رنگ ديگری (در کتاب آموزشی پايه يکِ نگارنده)، به نمايش درآمده است. به گونه ای که بی آنکه سخنی از آن به ميان آيد، نگاه نوآموز به سوی حرف رنگين کشيده می شود و با پرسشی که خود به ميان می کشد يا آموزگار به او يادآور می شود واژه ها را می آموزد.

  دانش آموزان همراه در دوره ی آموزشی، پس از چهار نشست با نوشتن آشنايی پيدا کردند. بدينگونه که از آنها خواسته شد، سرودی را که خوانده اند نقاشی کنند و آنرا بخوانند. اين روش بسيار کارآمد شد به گونه ای که نوآموزان ۵ ساله نيز با توانايی بسيار آن را پشت سر گذاشتند. 

  روش پيشنهادی با کتاب پايه یک نگارنده آغاز می شود.

کتابی که با سرودهايی آهنگين،‌ آسان و دلپسند آغاز و با سرودهایِ ديگر، به گونه ای دنبال می شود که واژه هايش در پيوند با آموزش پيشين هستند و نوآموز را به آسانی با واژه ها و الفبا آشنا می کند.

   اين روش با نوآموزان ۵ ساله آغاز شد و با بزرگساالانی که از خانواده ايرانی در بيرون از مرزها زاده شده بودند دنبال گرديد و برای همه ی آنها با پيروزی همراه بود و‌هست.

   دانش آموزان پس از گذراندن پيرامون ۱۲ هفته يا کمتر توانستند به خواندن کتاب پايه دو آموزشی يا بالاتر بپردازند.

   شماری از نوجوانان نيز به شاهنامه خوانی روی آورده اند که نمونه روش آموزش، چه خواندن و نوشتن و شاهنامه خوانی، در يوتیوب در دسترس همگان می باشد.

دوستداران می توانند در اين نشانی از يوتیوب، به آنها دسترسی داشته باشند.

https://www.youtube.com/channel/UCcWqNupQpThvXodpkaVjbnQ

   اميد که با بهره گيری از اين روش و با بهينه شدن آن از سوی کارشناسان و دانش آموختگانِ فارسی زبان به گسترش آموزش  این زبان در جهان  یاری شود.

چهارشنبه ۳۱ شهريور ۱۴۰۰

۲۲ سپتامبر ۲۰۲۱

 

دورۀ پائیزی کارگاه داستان‌نویسی شهرنوش پارسی‌پور

سپتامبر 21st, 2021

روزنامه‌نگاران مستقل ایران: در برابر سانسور و سرکوب روزنامه‌نگاران سد محکمی بسازیم!

سپتامبر 18th, 2021

تحریریه روزنامه نگاران مستقل ایران در بیانیه ای که در کانال تلگرامی خود منتشر کرده، به سرکوب گسترده ی روزنامه نگار و سانسور مطبوعات اعتراض کرده و از روزنامه نگاران کشور خواسته است تا در برابر فشارها و سرکوب ها ایستادگی کنند:

چند دهه است سرکوب روزنامه‌نگارانی که قلم‌شان را برای روشنگری و آشکارسازی فساد و تبعیض طبقاتی در جامعه چرخانده‌اند، ادامه داشته است. بارها دیده‌ایم که رسانه‌های وابسته و بله‌قربان‌گوی نهادهای امنیتی برای روزنامه‌نگاران مستقل طراحی‌های سوخته نوشتند و پرونده‌سازی کردند. روزنامه‌نگارانی احکام ممنوع‌الکاری گرفتند و بسیاری دیگر زندانی و خانه‌نشین شدند. زیر سایه همین خطوط قرمزی که بر سطور جراید کشیده می‌شد، روزنامه‌نگاران وابسته از سوی نهادهای امنیتی به مطبوعات وارد شده و دیگرانی حکم اخراج از کار می‌گرفتند. در دولت حسن روحانی تعدادی از خبرنگاران قلم‌شان را فروختند و کم هستند آنانی که حاضر نشدند، قلم‌فروشی کنند.

این هرز قلمی که این سال‌ها مطبوعات را در گیشه‌ها مهجور کرده و دولت را به حمایت مالی از مطبوعات کشاند، نتیجه بلافصل سانسور بود. اما در این میان اندک خبرنگارانی بودند که قد علم کردند و در این هیاهو مقاومت کردند و اعتبار قلم را نگه داشتند. مطالب این خبرنگاران است که خوانده می‌شود و آنان هستند که از یاد نرفته‌اند.

دوستان و همکاران روزنامه‌نگار امروز بر ماست که در فضای همین خبرنگاران مستقل دست اتحاد داده و نگذاریم دست کم فرآیند بازداشت و سرکوب خبرنگاران نرمالیزه شود. باید با هر ابزاری که در دست داریم نشان دهیم که سکوت پاسخ ما نیست. امروز بیش از هر وقتی باید از حقوق صنفی خود به ویژه دستمزد دفاع کنیم چراکه این امر علاوه بر تاثیر مستقیم بر معیشت ما، بر استحکام سانسور بر مطبوعات نیز موثر بوده است و نیز ساده‌تر می‌توان خبرنگاری که قسط عقب افتاده دارد، خرید. امروز بر ماست که بجنبیم و حقوق پایمال شده خود را بازستانیم.

با ادامه بازداشت همکارانمان مخالفت ورزیم و نسبت به بازداشت همکاران خود واکنش نشان دهیم. این روزها برخورد با روزنامه‌نگاران از سوی نهادهای امنیتی و دستگاه قضایی زیر نظر اژه‌ای نشان داد که آنها هیچگونه احترامی برای جامعه خبرنگاری قائل نیستند، این چیزی بود که ما پیشتر نیز شاهد آن بودیم و بر ما پوشیده نبود.

طی آخرین گزارش‌های انتشار یافته از سوی همکاران، بازپرس شعبه دوم دادسرای اوین علیرغم تعیین وثیقه و پذیرفتن آن، در پاسخ به پدر امیرعباس آذرموند، روزنامه نگار اقتصادی گفته «هر وقت صلاح بدانم او را آزاد می‌کنم!»

تحریریه روزنامه نگاران مستقل ضمن محکوم کردن این دست برخوردهای غیرانسانی که مصداق شکنجه سفید بازداشتی و خلاف قانون است، از روزنامه‌نگاران می‌خواهد هرچه زودتر به اقدامات جمعی و متحدانه برای سازماندهی فضایی برای مقابله با سرکوب دست بزند. هرچه آنها سرکوب را بیشتر کنند، ما نیز باید قوی‌تر باشیم. بنابراین از همین تریبون فراخوان می‌دهیم حاضریم تمام روابط مالی و فسادآمیز مدیران رسانه‌ها با نهادها از جمله دستگاه‌های قضایی را که شما برای ما ارسال می‌کنید، بدون ذکر نام شما در این کانال منتشر کنیم. از همینجا فراخوان می‌دهیم که با هر ابزاری و به ویژه در آکسیون‌ها و حرکت‌های جمعی و متحدانه نسبت به ادامه بازداشت بدون ضابطه و غیرقانونی همکارمان امیرعباس آذرم‌وند واکنش نشان دهید تا دستگاه سرکوب تصور نکند، اعمال فشار بر جامعه خبرنگاری آسان خواهد بود.

همچنین از مدیران و سردبیران رسانه‌ای که در سرکوب روزنامه‌نگاران اخراج و خانه‌نشین کردن آنان در راستای سانسور نقش دارند، نام ببریم و آنها را پیش چشم جامعه بگذاریم. ما پیش نیز در این کانال به برخی از این موارد پرداختیم. امروز مردم باور دارند که مطبوعات طرف دردهای آنها نیست. امروز دو صف مقابل هم شکل گرفته که یکی سرکوبگر است و دیگری در رنج و تبعیض و سرکوب. این انتخاب با ماست که در این موقعیت تاریخی کدام طرف بایستیم.

در مقابل این وظیفه بر دوش ما روزنامه‌نگاران مستقل است که عملاً اعلان جنگ کنیم. اگر تعداد ما به اندازه خبرنگاران وابسته نیست، اما قدرت حق‌گویی و همراهی جامعه با ما بیش از این‌ها است و امروز باید به این موضوع واقف باشیم. ما این قدرت را داریم که در برابر سانسور و سرکوب سد محکمی بسازیم!

جایزۀانجمن قلم آمریکا به سه نویسندۀ زندانی در ایران اهدا می‌شود

سپتامبر 17th, 2021

انجمن قلم آمریکا، پِن، سه نویسنده ایرانی زندانی را برای کسب جایزۀ «آزادی نوشتن» در سال ۲۰۲۱، انتخاب کرده است.

این جایزه هر سال برای مبارزه با تعقیب نویسندگان و دفاع از آزادی‌ بیان اهدا می‌شود.

به گزارش آسوشیتدپرس، این نهاد ادبی آمریکایی روز پنج‌شنبه ۲۵ شهریورماه آبتین بکتاش نویسنده-کارگردان، کیوان باژن رمان‌نویس و روزنامه‌نگار، همچنین رضا خندان (مهابادی) نویسنده منتقد را برنده جایزه «پن/ آزادی نوشتن باربی» انتخاب کرده است.

هر سه این نویسنده و فعالان مدنی عضو کانون نویسندگان ایران هستند که پارسال با اتهاماتی نظیر «تهدید امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام» در مجموع هر سه به ۱۵.۵ سال زندان محکوم شدند.

کانون نویسندگان ایران همان زمان علت اصلی محکومیت آنها را «مخالفت با سانسور و دفاع از آزادی بیان» عنوان کرده بود.

انجمن قلم آمریکا با انتشار بیانیه‌ای گفته است این نویسندگان ایرانی تجسم روحیه‌ای هستند که به کار انجمن جان می‌بخشند: «آنها نویسندگانی هستند که نه تنها ایده‌های خود را به روی کاغذ می‌آورند، بلکه با زندگی بدون ترس و فداکاری بی‌حد و حصر در خدمت آزادیهایی هستند که پشتوانه هنر، فرهنگ و خلاقیت است».

این بیانیه می‌گوید سه نویسنده زندانی ایرانی با دست گرفتن جبهه رهبری جامعه ادبی ایران چراغ راه نویسندگان و متفکران بی‌شماری هستند که توان تصور، همبستگی و چالش سرکوب در بدترین شرایط را با علم به اینکه تنها نیستند، به دست آورده‌اند.

مراسم اهدای جایزه قرار است ۵ اکتبر، حدود سه هفته دیگر در موزه تاریخ طبیعی آمریکا برگزار شود.

هنوز مشخص نیست که چه کسی به نمایندگی از این سه عضو زندانی کانون نویسندگان جایزه را دریافت خواهد کرد.

رضا خندان و بکتاش آبتین، دو عضو هیئت دبیران کانون نویسندگان ایران و کیوان باژن عضو پیشین این هئیت است.

اتهامات این سه نویسنده «عضویت در کانون نویسندگان ایران، انتشار خبرنامه‌ داخلی کانون، آماده‌کردن کتاب پژوهشی در باره‌ی تاریخ پنجاه ساله‌ کانون برای انتشار داخلی، بیانیه‌های کانون، حضور بر مزار جانباختگان قتل‌های سیاسی زنجیره‌ای جعفر پوینده و محمد مختاری و شرکت در مراسم سالانه‌ احمد شاملو» اعلام شد.

دادگاه با این اتهامات آقایان آبتین و خندان را هر کدام به شش سال زندان و کیوان باژن را نیز به سه سال و شش ماه زندان محکوم کرد.

منبع:رادیو فردا